دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٧٣٠٥
صالحبن علىبن عبداللّهبن عباس ، صالحبن علىبن عبداللّهبن عباس، كنيهاش ابوالفضل، امير عباسى، والى مصر و شام و فلسطين، و عموى سفّاح و منصورخلفاى عباسى.
مادر او كنيزى به نام سُعْدَى از قصبۀ صُغد سمرقند بود كه وى را عبدالملكبن مروان به علىبن عبداللّه بخشيد (اخبارالدولة، ص ١٥٥؛ ابنعبدربّه، ج ٥، ص ٨٦). صالح در سال ٩٦ يا قبل از آن، در الشَّراة واقع در بَلقاء، از توابع دمشق، متولد شد (ابنعساكر، ج ٦، ص٣٧٨؛ صفدى، ج١٦، ص٢٦٥).
در منابع تاريخى، نخستين بار از او در بيعت اَبواء ياد شده است. ابوالفرج اصفهانى – كه بيعت علويان از خاندان امام حسن عليهالسلام و عباسيان را با نفس زكيه به تفصيل آورده – نوشته است صالحبن على اولين كسى بود كه در اين مجلس سخن گفت و همگى را به وحدت و بيعت با يك تن از ميان خودشان فراخواند (رجوع کنید به ص ٢٠٦).
سفّاح براى مستحكم كردن موقعيت عباسيان، از برادران و عموها و برادرزادگان خود يارى خواست و آنان را در حكومت خويش مشاركت داد. در سال ١٣٢، ٢٢ مرد از بنىهاشم همراه ابوالعباس سَفّاح به كوفه رفتند كه صالح و برادران و دو فرزندش، فضل و عبداللّه، نيز در بين آنان بودند (يعقوبى، ج٢، ص٣٥٠؛ طبرى، ج٧، ص٤٢٣). آنان همگى به ابوالعباس خدمت كردند و فرماندهان سپاه و از يارانش بودند (ابنابىالحديد، ج١٥، ص٢٧٥).
وى در همين سال عمويش، عبداللّهبن على، را به جنگ مروانبن محمد، آخرين خليفۀ اموى، فرستاد. صالح نيز با هشت هزار تن در مَرج عَذراء به كمك عبداللّه رفت و در فتح دمشق با وى شركت داشت (خليفةبن خياط، ص ٢٦٤؛ طبرى، ج ٧، ص٤٤٠؛ بدران، ج ٦، ص ٣٧٨ـ٣٧٩). پس از فرار مروان به سوى مصر، سفّاح در نامهاى از عبداللّه خواست تا صالح را به تعقيب وى بفرستد. صالح در نيمۀ ذيحجۀ ١٣٢ وارد مصر گرديد (كندى، ص١١٨) و مروان، به دستور او، در قريۀ بوصير مصر كشته شد (رجوع کنید به خليفةبن خياط، ص٢٦٤؛ ابنقتيبه، ص٣٧٢؛ كندى، همانجا). صالح پس از فتح مصر (ذهبى، ١٤٠١ـ١٤٠٩، ج٧، ص١٩؛ همو، ١٤٠٨، حوادث و وفيات ١٤١ـ١٦٠هـ ، ص٤٣٦)، در محرّم ١٣٣ از طرف سفّاح والى مصر گرديد و از مردم مصر براى او بيعت گرفت. صالح جمعى از بنىاميه را كشت و جمعى ديگر را به سمت عراق كوچاند و صدقات (زكات) آنجا را بين ايتام و مساكين و ابناءالسبيل تقسيم كرد (طبرى، ج٧، ص٤٤١؛ كندى، ص١١٨ـ١١٩٨؛ ابنتغرى بردى، ج١، ص٣٢٣ـ٣٢٤). به دستور وی، زبان مروان را قطع كردند و سپس سر او را يزيدبن مانى نزد سفّاح برد (بلاذرى، ج٣، ص١١١؛ ابناثير، ج٥، ص٤٢٧). چون مروان كشته شد، دخترش با گفتارى بليغ از صالح درخواست بخشش كرد. صالح ابتدا زبان به ملامت آنان گشود و سپس همه را عفو كرد و بنا به تقاضاى خودشان، آنان را به حرّان فرستاد (رجوع کنید به مسعودى، ج٤، ص٨٨ـ٨٩؛ ابناثير، ج٥، ص٤٢٧ـ٤٢٨). سفّاح بعداً صالح را والی فلسطين کرد و از این رو، در اول شعبان ١٣٣ حكومت مصر را به ابوعون عبدالملكبن يزيد سپرد (طبرى، ج٧، ص٤٥٩ـ٤٦٠؛ كندى، ص ١٢٢). مدت امارت وى در مصر هفت ماه و چند روز بود (ابنتغرى بردى، ج١، ص٣٢٤). وى در تابستان ١٣٣ سعيدبن عبداللّه را به جنگ با روم شرقى (بيزانس) فرستاد (د. اسلام، چاپ دوم، ذيل مادّه).
صالح در سالهاى ١٣٤ و ١٣٥ والى فلسطين بود (طبرى، ج٧، ص٤٦٥، ٤٦٧). چندى بعد، سفّاح حكومت مصر و افريقيه را نيز به او محول کرد و در ٥ ربيعالآخر ١٣٦، بار ديگر وارد مصر گرديد (كندى، ص١٢٣). صالح در سالهاى ١٣٦ تا ١٣٨، از طرف منصور عباسى، حاكم مصر بود (طبرى، ج٧، ص٤٧٣، ٤٩٦، ٤٩٩؛ ابناثير، ج٥، ص٤٦٣، ٤٨٣، ٤٨٦). وی هنگام درگذشت سفّاح (١٣٦) در مصر بود. عيسىبن على او را از مرگ سفّاح و خلافت ابوجعفر منصور آگاه كرد و از او خواست براى بيعت به شام برود (يعقوبى، ج٢، ص٣٦٢، ٣٦٤). منصور، صالح را به حكومت قِنَّسرين و شهرهاى مرزى (عَواصِم يا ثغور) گمارد (يعقوبى، ج٢، ص٣٨٤، ٣٩٠).
يكى از حوادث مهم زمان صالح، جنگهاى او با روميان بود. در زمان منصور، صالح ولايت شام و ثغور را برعهده داشت و براى جنگ با روميان، فرماندهانى می فرستاد، که یکی از آنان پسرش، فضل، بود(يعقوبى، همانجا). صالح در سال ١٣٨ (يعقوبى، همانجا؛ طبرى، ج٧، ص٤٩٧؛ بدران، ج٦، ص٣٧٩) يا در ١٣٩ (طبرى، همانجا)، خود به همراه عباسبن محمدبن على به غزاى تابستانى در روم رفت و دو خواهرش، امعيسى و لبابه، نيز او را همراهى كردند. وى مَلَطْيَه را تصرف كرد و برج و باروى شهر را – كه قسطنطين پنجم، امپراتور روم، ويران كرده بود – از نو ساخت (طبرى، ج٧، ص٤٩٧، ٥٠٠). صالح با هفتاد هزار سپاهى (بدران، ج٦، ص٣٧٩) در دابِق اردو زد. قسطنطين با صدهزار سپاهى به مصاف وى رفت، اما شکست خورد(خليفةبن خياط، ص٢٧٣؛ ذهبى، ١٤٠١ـ١٤٠٩، ج٧، ص ١٩؛ صفدى، ج١٦، ص٢٦٥؛ قس بدران، ج ٦، ص ٣٧٩). صالح در ١٣٩ همچنان در ملطيه بود تا بناى آن را به پايان رساند. سپس همراه عباسبن محمد از راه دَربالحديث به غزاى تابستانى رفت (طبرى، ج٧، ص٥٠٠).
صالح در سال ١٤١ از طرف منصور، اميرالحاج بود (خليفةبن خياط، ص٢٧٥). در آن زمان، وى عامل قنّسرين و حمص و دمشق نيز بود (يعقوبى، ج٢، ص٣٩٠؛ طبرى، ج٧، ص٥١١). او در مصر و شام دست به آبادانى زد. در سال ١٤٠، به دستور منصور، به بناى شهر مَصّيصه پرداخت كه جبريلبن يحيى در سال ١٤١ اين مأموريت را به پايان رساند و باروى شهر را بنا نمود. صالح در سال ١٤٤ نيز مَسلَمه، برادر جبريل، را مأمور بناى دژ اَذَنه (در نزديكى مصّيصه) نمود (خليفةبن خياط، ص٢٧٤ـ٢٧٦؛ يعقوبى، ج٢، ص٣٨٧؛ ابنخلّكان، ج١، ص١٢٧؛ ذهبى، ١٤٠٨ـ١٩٨٨، حوادث ١٤١ـ١٦٠هـ ، ص٤٣٧). همچنين سَلميه را به صورت شهر درآورد (نويرى، ج١٩، ص١٦٤) و آن را مقر خود قرار داد. پس از وى، فرزندانش در سلميه كاخها ساختند و مالك شهر و مزارع پيرامونش شدند (ابناثير، ج٢، ص٤٩٣).
صالحبن على بيشتر اموال امويان را در منطقه ، از جمله در رَمْلَه و حلب و سلميه، تصرف كرد (د. اسلام، چاپ دوم، ذيل مادّه). منصور از بسيارى ِ ياران و هواخواهان صالح بيمناك گرديد و او را نزد خود خواند. صالح براى وی نوشت كه سخت بيمار است، اما منصور نپذيرفت. صالح با وجود ابتلا به بيمارى سل ، به بغداد رهسپار گرديد. چون ابوجعفر او را ديد و از حالش باخبر شد، به او دستور بازگشت داد. در بازگشت، صالح در عانات، از نواحى فرات، درگذشت (يعقوبى، ج٢، ص٣٨٣). به نوشتۀ ابنقتيبه دينورى (ص٣٧٥)، او در شام درگذشت. او در سال ١٥١ (بدران، ج٦، ص٣٧٩) يا ١٥٢ (ذهبى، ١٤٠٨ـ١٩٨٨، حوادث ١٤١ـ١٦٠هـ ، ص٤٣٧؛ صفدى، ج ١٦، ص ٢٦٥) از دنيا رفت.
صالح مردى شجاع بود (ذهبى، ١٤٠١ـ١٤٠٩، ج ٧، ص ١٩). فرزندان او، همچون خودش، صاحب ثروت و رياست بودند و در شهرهاى حلب و مَنبج و سلميه مىزيستند (ابنحزم الاندلسى، ص٢٠؛ نيز رجوع کنید به ذهبى، ١٤٠١ـ١٤٠٩، ج ٧، ص ١٩).
صالحبن على خطيب و شاعر نیزبود و هنگام امارت خطبهاى بليغ خواند (رجوع کنید به ابنعبدربّه، ج ٤، ص ٩٢). وی از طريق پدرش، از جد خود(عبداللّهبن عباس) روايت كرده است (بدران، ج ٦، ص ٣٧٩؛ ذهبى، ١٤٠١ـ١٤٠٩، ج ٧، ص ١٩) و فرزندانش، اسماعيل و عبدالملك، و ديگران از او روايت كردهاند (ذهبى؛ صفدى، همانجاها).
منابع :
(١) ابنابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، چاپ محمدابوالفضل ابراهيم، قاهره ١٣٨٥/١٩٦٥؛
(٢) ابناثير، الكامل فى التاريخ، بيروت ١٣٨٥/١٩٦٥؛
(٣) ابنتغرى بردى، النجوم الزاهرة فى ملوك مصر و القاهرة، الجزء الاول، قاهره ؛
(٤) ابنحزم اندلسى، جمهرةالانساب العرب، چاپ عبدالسلام محمد هارون، ١٩٨٢؛
(٥) ابنخلكان؛
(٦) احمدبن محمدبن عبدربه، العقد الفريد، چاپ على شيرى، بيروت ١٤٠٩/١٩٨٩؛
(٧) ابنقتيبه دينورى، المعارف، چاپ ثروت عكاشه، قاهره ١٣٧٩/١٩٦٠؛
(٨) ابوالفرج اصفهانى، مقاتلالطالبيين، چاپ احمد صقر، قاهره ١٣٦٨/ ١٩٤٩؛
(٩) اخبارالدولة العباسية، چاپ عبدالعزيز دورى و عبدالجبار مطّلبى، بيروت ١٩٧؛
(١٠) عبدالقادر بدران، تهذيب تاريخ دمشق الكبير، بيروت ١٣٩٩/١٩٧٩؛
(١١) احمدبن يحيى بلاذرى، انسابالاشراف، چاپ محمود فردوس عظم، دمشق ١٩٩٧ـ٢٠٠٠؛
(١٢) خليفةبن خياط، تاريخ خليفةبن خياط، چاپ مصطفى نجيب فّواز و حكمت كشلى فوّاز، بيروت ١٤١٥/١٩٩٥؛
(١٣) شمسالدين احمد ذهبى، تاريخالسلام حوادث و وفيات ١٤١ـ١٦٠ ه، چاپ عمر عبدالسلام تدمرى، بيروت ١٤٠٨/١٩٨٨؛
(١٤) همو، سير اعلامالنبلاء، چاپ شعيب ارنؤوط و ديگران، بيروت ١٤٠١ـ١٤٠٩؛
(١٥) صفدى؛
(١٦) طبرى، تاريخ (بيروت)؛
(١٧) ابىعمر محمدبن يوسف كندى، ولاة مصر، چاپ حسين نصّار، بيروت ١٣٧٩/١٩٥٩؛
(١٨) مسعودى، مروج (بيروت)؛
(١٩) شهابالدين احمد نويرى، نهايةالارب فى فنون الادب، ج ١٩، چاپ محمدابوالفضل ابراهيم، قاهره ١٩٧٥؛
(٢٠) يعقوبى، تاريخ.
(٢١) EI٢, s.v. “SALIH B ALI” ,by A. Grohmann.
/ مرضيه محمدزاده /
تاریخ انتشار اینترنتی:
١٣٩٢/٠٥/٠٣