دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٣٤٥١
تَرسا ، واژه ای پُرکاربرد در ادب فارسی ، به معنای مسیحی و نصرانی ، خاصه عابد مسیحی . ترسا (در پهلوی ) صفت فاعلی از «ترسیدن » به معنای ترسنده و مترادف «راهب » در زبان عربی است (برهان ، ج ١، ص ٤٨٤، پانویسهای ٥ و ٦)، همچنانکه در شعر فارسی نیز به «ترسِ ترسا» اشاره شده است (مثلاً ناصرخسرو، ص ٥؛ امیرمعزّی ، ص ٥؛ مولوی ، ١٣٥٥ ش ، ج ٤، ص ١٣٣).
در سرزمینهای اسلامی ، چون مسلمانان با مسیحیان آشنایی داشتند، در گفتگو از کفر و بی دینی ، به ترسایان نیز اشاره می کردند (آریان ، ص ٢٣٣)، چنانکه امیر معزّی (متوفی ٥٢٠) ترسا را لقب کافران دانسته (ص ١٨) و کمال اسماعیل (متوفی ٦٣٥) ترسایی را مترادف کافری گفته است (ص ١٥؛ نیز رجوع کنید بهمولوی ، ١٣٥٥ ش ، ج ٥، ص ٢٢٩). ناصرخسرو (متوفی ٤٨١) از اینکه ترسایان عیسی علیه السلام را فرزند خدا می دانند، انتقاد کرده است (ص ٥٨). عطّار نیشابوری (متوفی ٦١٨) در حکایتی از الهی نامه (ص ٦٢ـ٦٣) با نظر به همین اعتقاد ترسایان ، می گوید که ترسایی فرزندی زیبا داشت ، فرزندش بیمار شد و درگذشت ، پس از آن ، ترسا مسلمان شد و گفت : اگر خدا فرزندی داشت ، به داغ من خشنود نمی بود.
در اشعار فارسی اشاره شده است که ترسایان و رهبانان در روم مقیم اند (امیر معزّی ، ص ٣؛ سنایی ، ص ٨٠٣). از شعر سنایی غزنوی (متوفی ح ٥٣٥؛ ص ٥٦) برمی آید که ترسایان پزشکی هم می کرده اند. مسعود سعد (متوفی ٥١٥؛ ص ٦٣٦) در شهرآشوب خود، از اینکه ترسا در برکة معبود خود روی و موی می شوید، و ذبح حیوان در مذهب او روا نیست (!) سخن گفته و عطّار (١٣٦٨ ش ، ص ٩٥) به شرابخواری ترسایان اشاره کرده است . خاقانی (متوفی ٥٩٥) نیز در قصیدة ترسائیه ، ترسا را وصف کرده است و در مطلع آن از کژ بودن خط ترسا، یعنی خط یونانی که از چپ به راست نوشته می شود (مینورسکی ، ص ٥٥)، سخن گفته : «فلک کژروترست از خط ترسا/ مرا دارد مسلسل راهب آسا» (خاقانی ، ص ٢٣). مولانا جلال الدین (متوفی ٦٢٧) نیز در مثنوی (دفتر پنجم ، ص ١٥٧) گفته است که ترسا نزد کشیش گناهان یک سالة خود را برمی شمارد تا کشیش از او در گذرد و عفو کشیش را عفو خدا می داند.
در بسیاری از اشعار، از برخی جامه ها و ابزارهای ترسایان سخن رفته است ؛ مثلاً به رنگ تیرة جامة ترسایان یا رهبانان اشاره شده است . رابعة قزداری ، سرایندة قرن چهارم ، می گوید که بنفشه دین ترسا را پذیرفت که جامة کبود پوشید ( پیشاهنگان شعر پارسی ، ص ١٦١) و فرخی سیستانی (متوفی ٤٢٩؛ ص ٢) می گوید ترسا جامة سوکواران می پوشد، چون دل او می داند که آیین وی تباه می گردد. جامة ترسایان مانند جامة زاهدان و صوفیان بوده است ، ازینرو سنایی (ص ٦٩٣) خطاب به زاهدان ریاکار دوران خود می گوید: «جامه مؤمن ، سینه کافر، رسم ترسایان بُوَد». از صلیب یا چلیپای ترسایان هم در ادب فارسی بسیار سخن رفته است . فرخی (ص ٤) نماز را مایة مؤمن و صلیب را قبلة ترسا ذکر کرده است ، و بسیاری از شاعران زلف معشوق خود را به صلیب یا چلیپا مانند کرده اند؛ از جمله سعدی (متوفی ح ٦٩٠ـ٦٩٥) به معشوق خود می گوید که در سرزمین کافران (ترسایان ) بت و صلیب می پرستند و روی و زلف تو بت و صلیب عالَم اسلام است (١٣٦١ ش ، ص ٤٢٤؛ نیز برای زلف چلیپا رجوع کنید به صائب تبریزی ، ج ٤، ص ١٥٩٥). بیش از همة اینها در ادب فارسی از زنّار * ، کمربند خاص ترسایانِ (مسیحیانِ) مشرق زمین ( رجوع کنید بهمینورسکی ، ص ٦٠، تعلیقات زرین کوب ، ص ١٠١)، یاد شده است ( رجوع کنید به ادامة مقاله ) و تعبیراتی نظیر «زنّار گشودن »، «زنّار دریدن »، «زنّار بریدن » و «زنّار گسستن » به معنای «توبه کردن از کافری و مسلمان شدن » به کار رفته است (مثلاً رجوع کنید بهخاقانی ، ص ٦٢٢؛ عطّار، ١٣٦٨ ش ، ص ٣٧٨ـ٣٧٩؛ سعدی ، ١٣٦١ ش ، ص ٤٩٥؛ مولوی ، ١٣٥٥ ش ، ج ٣، ص ٣٦). گویا چون زردشتیان نیز «کُستی » برمیان می بستند (معین ، ذیل «کُستی ») ــ که بی شباهت به زنّار نبوده ــ در ادب فارسی گبر (زردشتی ) و ترسا مترادف آمده اند (مثلاً سعدی ، ١٣٦٨ ش ، ص ٤٩) و «زنّار» به جای «کستی » به کار رفته است ( رجوع کنید به سنایی ، ص ٣٦٠، ٥٧٦؛ صائب ، ج ٦، ص ٣١)؛ گاهی نیز به زُنّار مُغان تصریح شده است (سعدی ، ١٣٦٣ ش ، ص ١٤٢، ١٧٦).
ظاهراً زمانی مسلمانان از قبحِ شرک و کفر ترسایان چشم پوشیدند که بعضی از آنان به دلبری ترسا دل باختند و به توصیف زیبایی او پرداختند. چندین حکایت در بارة چنین عشقهایی در کتابهای ادبی مسلمانان دیده می شود (برای اینگونه حکایات رجوع کنید بهزرین کوب ، ص ٢١٤، ٢١٧؛ نیز رجوع کنید به ادامة مقاله ). آخرین نمونة مشهور اینگونه داستانها در ادب فارسی ، داستان عشق امیرارسلان رومی به فرخ لقا، دختر پطرس شاه فرنگی ، است که آن را نقیب الممالک شیرازی ، نقال ناصرالدین شاه قاجار (حک : ١٢٦٤ـ١٣١٣)، پرداخته است .
بیشترین کاربرد ترسا و زنّار را در بخشی از اشعار غنایی ـ عرفانی فارسی می توان یافت که اصطلاحاً به قلندریات مشهور است . در اینگونه اشعار ــ که ظاهراً بی تأثیر از حکایتهای عشق مسلمانان به زیبارویان ترسا نیست ــ ذکر ترسا و ترسایی با بُن مایه های خَمریات و توصیفهای عاشقانه و دیدگاههای عارفانه درآمیخته و «دیر ترسا» و «احوال ترسابچه » در ترسیم صحنه های خوشباشی و شادکامی به کار رفته است . از آنرو که اینگونه اشعار رمزآمیز به نظر می رسد، ترسا کنایه از کسی است که از قیود ظاهری شرع فارغ گردیده و ترسابچه همچون شیخ و مرشدی است که طالب را مست و بی خود می کند و از تعلقات ظاهری می رهاند ( رجوع کنید به آریان ، ص ٣٠٤؛ نیز رجوع کنید به ادامة مقاله ). بیشترینِ اینگونه اشعار را در دیوان عطّار می توان یافت : «ترسا بچه ایم افکند از زهد به ترسایی / اکنون من و زنّاری در دیر به تنهایی » (ص ٦٩٥؛ قس همو، ١٣٧٥ ش ، ص ٢٩٣؛ برای تفسیر عرفانی اینگونه اشعار وی رجوع کنید به ابن بزاز، ص ٥٣٧ ـ٥٣٩) و نیز می گوید که دل چو زلف محبوب را دید، از زلف او زنّار بر میان بربست و بی باکانه به ترسایی در آمد (ص ٢٢٧). در نظر او صوفیِ پایبند به نام و ننگ و متظاهر به زهد، در زیر خرقه زنّار بسته است (قس سعدی ، ١٣٦٣ ش ، ص ١٠٣؛ حافظ ، ج ٢، ص ١٠٣١) و برای رهایی از این خودبینی و خودنمایی و آسودن از رد و قبول خلق ، باید به روی خرقه زنّار بست (ص ٣١٥). در بسیاری از قلندریات عطّار، سخن از پیری زاهد و صوفی است که از قید خرقه می گذرد، ترسا می شود و زنّار می بندد (مثلاً ص ١٤٦، ١٩٢)؛ او می گوید: «پیر ما بار دگر روی به خمار نهاد/ خط به دین بر زد و سر بر خط کفار نهاد// خرقه آتش زد و در حلقة دین بر سر جمع / خرقة سوخته در حلقة زنّار نهاد» (همان ، ص ١٢٠) که داستان شیخِ صنعان * (یا سمعان ) و عشق او به دختر ترسا را در منطق الطیر (ص ٦٧ـ ٨٨) فرایاد می آورد.
مولانا جلال الدین نیز در برخی از غزلیات خود ابیاتی نظیر آنچه در دیوان عطّار راجع به ترسا و زنّار آمده ، سروده است : «دل ، چو زنّاری ز عشق آن مسیحِ عهد بست / لاجرم غیرت بَرَد ایمان برین زنّار ما» (١٣٥٥ ش ، ج ١، ص ٨٩، نیز رجوع کنید به ص ٩٨).
فخرالدین عراقی (متوفی ٦٨٨) که در رسالة اصطلاحات صوفیه ، واژة ترسا را رمزی از معانی و حقایق دقیق ذکر کرده است (ص ٥٦٥؛ نیز رجوع کنید به ادامة مقاله )، در غزلی رمزآمیز ترسابچه ای را وصف می کند که سخن روح افزای او، با برهان ، اعجاز محمد صلی اللّه علیه وآله وسلم را نشان می دهد ( رجوع کنید بههمان ، ص ٣٣٣). او نیز مانند عطّار در دیگر غزلیات عرفانی و رمزآمیز خود گاه از اینکه با زلف محبوب زنّار بر میان بسته ، سخن گفته است (مثلاً رجوع کنید به همان ، ص ١٩٧، بیت ٢٢٥٧).
سعدی نیز از زهدفروشی و تظاهر به معرفت بی زاری جسته و گفته است که آشکارا زنّار بستن (اظهار ترسایی و لابد کافری ) هزار بار بهتر از خرقه پوشیدن اما در زیر خرقه زنّار داشتن (نفاق و ریاکاری ) است (١٣٦١ ش ، ص ٦١٩). حافظ (متوفی ٧٩١ یا ٧٩٢) نیز از خرقه (جامة زهد که در نظر او جامة ریاست ) بی زاری جسته است : «دلم ز صومعه بگرفت و خرقة سالوس » (ج ١، غزل ٢، بیت ٣) و به زنّار، علامت ترسایی ، علاقه نشان داده است (ج ١، غزل ٣٠٤، بیت ٤). او همچنین از زبان ترسایی ، بر مسلمانیِ خود خرده گرفته و گفته است : «این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت / بر در میکده ای با دف و نی ترسایی // گر مسلمانی از این است که حافظ دارد/ آه اگر از پس امروز بود فردایی » (ج ١، غزل ٤٨١، بیت ٩ـ١٠) و بدینگونه به بی تقوایی رایج در زمان خود تعریض دارد.
اینگونه اشعار در واقع نوعی واکنش در برابر زهد ریایی و تعصب صوفیان سالوس و زاهدان ظاهرپرست روزگار این سرایندگان نیز بوده است ( رجوع کنید به اسلامی ندوشن ، ص ١٦٨ـ ١٦٩). اما از قرن هشتم به بعد، چنین بازتاب اجتماعی در قلندریات کمتر و صبغة رمزآمیزی ترسا و ترسابچه و آنچه نظیر زنّار به آنها متعلق است ، در ادبیات عرفانی بیشتر شد، مانند اشعار محمد شیرین شمس مغربی (متوفی ٨١٠) مثلاً: «سجاده و تسبیح به یک سوی فکندیم / در خدمت ترسابچه زنّار ببستیم » (ص ٢٥٥، نیز رجوع کنید به ص ٣٤٦)؛ شاه نعمت اللّه ولی (متوفی ح ٨٢٧) مثلاً: «از لعبت ترسا بچه اسلام مجویید/ با زلف بتم قصة زنّار مگویید» (ص ٣١٤، نیز رجوع کنید به ص ٥٨٣)؛ قاسم انوار (متوفی ٨٣٧)، مثلاً: «خدمت قسیس و رهبان کرده ام / صد چو آن درویش صنعان کرده ام // با چلیپا برده ام بت را نماز/ بت پرستی کرده ام عمر دراز» (ص ٣٦٣). از قرن هشتم به بعد، تفسیر و تأویل اینگونه اشعارِ به ظاهر کفرآمیز و شرح اصطلاحات آنها نظیر ترسا ، ترسابچه و زنّار رونق گرفت . ترسا را رمزی از مرد روحانی که از وابستگی به نفس و جسم در آمده و به مقام روح تعالی یافته (باخرزی ، ج ٢، ص ٢٤٥)، ترسایی را به معنای تجرید * و رهایی از قید اسم و رسم و عادت (شبستری ، ص ١٠٥؛ باخرزی ، همانجا؛ لاهیجی ، ص ٥٦٤)، ترسابچه را یا رمزی از وارد غیبی و پیام آور از عالم روح (باخرزی ، همانجا؛ قس الفتی تبریزی ، ص ٦٧) یا رمزی از مرشد کامل (لاهیجی ، ص ٥٨٨) و زنّار بستن را رمزی از خدمت و طاعت و عبادت (شبستری ، ص ١٠٣؛ باخرزی ، همانجا؛ لاهیجی ، ص ٥٤٤؛ قس الفتی تبریزی ، ص ٦٨، که زنّار را «استظهار به حبل متین توحید ذاتی » دانسته است ) ذکر کرده اند.
در برخی از اشعار عرفانی فارسی ، خاصه از قرن هشتم به بعد، که از وحدت ادیان سخن گفته شده ، ترسا نیز مانند مسلمان رو به حق دارد (مثلاً رجوع کنید به قاسم انوار، ص ١٤٩) و خرقة زاهد مسلمان و زنّار ترسا در نظر عارف ، یکسان و برابر است (همان ، ص ٨٤) همچنانکه در صومعه و دیر همه را به یاد خدا می بیند (همان ، ص ٢١٨). جالب توجه ترین نمونة این طرز تفکر را در بارة ترسا، در ترجیع بند مشهور هاتف اصفهانی (متوفی ١١٩٨) می توان یافت که شاعر با دلبری ترسا گفتگو می کند و می گوید: «ننگ تثلیث بر یکی تا چند». ترسا از خود دفاع می کند: «تهمت کافری به ما مپسند»؛ و در حین گفتگوی آنان این آوا از ناقوس کلیسا بلند می شود: «که یکی هست و هیچ نیست جز او/ وحدهُ لاالهَ الاهو» (ص ٢٦).
منابع :
(١) قمر آریان ، چهرة مسیح در ادبیات فارسی ، تهران ١٣٦٩ ش ؛
(٢) ابن بزاز، صَفوة الصفا ، چاپ غلامرضا طباطبائی مجد، تبریز ١٣٧٣ ش ؛
(٣) محمدعلی اسلامی ندوشن ، نوشته های بی سرنوشت : «عرفان اصل و عرفان کاسبانه »، تهران ١٣٧٦ ش ؛
(٤) حسین بن احمد الفتی تبریزی ، رَشف الالحاظ فی کشف الالفاظ ، چاپ نجیب مایل هروی ، تهران ١٣٦٢ ش ؛
(٥) محمدبن عبدالملک امیر معزّی ، دیوان ، چاپ عباس اقبال آشتیانی ، تهران ١٣١٨ ش ؛
(٦) یحیی بن احمد باخرزی ، اورادالاحباب و فصوص الا´داب ، ج ٢: فصوص الا´داب ، چاپ ایرج افشار، تهران ١٣٤٥ ش ؛
(٧) محمدحسین بن خلف برهان ، برهان قاطع ، چاپ محمد معین ، تهران ١٣٦١ ش ؛
(٨) پیشاهنگان شعر پارسی : سده های سوم و چهارم و آغاز سدة پنجم هجری ، چاپ محمد دبیرسیاقی ، تهران ١٣٧٤ ش ؛
(٩) شمس الدین محمد حافظ ، دیوان ، چاپ پرویز ناتل خانلری ، تهران ١٣٦٢ ش ؛
(١٠) بدیل بن علی خاقانی ، دیوان ، چاپ ضیاءالدین سجادی ، تهران ١٣٦٨ ش ؛
(١١) عبدالحسین زرین کوب ، با کاروان حُلّه : مجموعة نقد ادبی ، تهران ١٣٧٠ ش ؛
(١٢) مصلح بن عبداللّه سعدی ، بوستان سعدی : سعدی نامه ، چاپ غلامحسین یوسفی ، تهران ١٣٦٣ ش ؛
(١٣) همو، غزلیات سعدی ، چاپ حبیب یغمائی ، تهران ١٣٦١ ش ؛
(١٤) همو، گلستان سعدی ، چاپ غلامحسین یوسفی ، تهران ١٣٦٨ ش ؛
(١٥) مجدودبن آدم سنایی ، دیوان ، چاپ محمدتقی مدرّس رضوی ، تهران ١٣٤٧ ش ؛
(١٦) محمودبن عبدالکریم شبستری ، گلشن راز ، چاپ صمد موحد، تهران ١٣٦٨ ش ؛
(١٧) محمدشیرین شمس مغربی ، دیوان محمدشیرین مغربی ، چاپ لئونارد لوئیزان ، تهران ١٣٧٢ ش ؛
(١٨) محمدعلی صائب ، دیوان ، چاپ محمد قهرمان ، تهران ١٣٦٤ـ١٣٧٠ ش ؛
(١٩) ابراهیم بن بزرگمهر عراقی ، مجموعة آثار فخرالدین عراقی ، چاپ نسرین محتشم ، تهران ١٣٧٢ ش ؛
(٢٠) محمدبن ابراهیم عطّار، الهی نامه ، چاپ هلموت ریتر، استانبول ١٩٤٠، چاپ افست تهران ١٣٦٨ ش ؛
(٢١) همو، دیوان ، چاپ تقی تفضلی ، تهران ١٣٦٢ ش ؛
(٢٢) همو، مختارنامه : مجموعة رباعیات ، چاپ محمدرضا شفیعی کدکنی ، تهران ١٣٧٥ ش ؛
(٢٣) همو، منطق الطیر: مقامات الطیور ، چاپ صادق گوهرین ، تهران ١٣٦٥ ش ؛
(٢٤) علی بن جولوغ فرخی سیستانی ، دیوان ، چاپ محمد دبیرسیاقی ، تهران ١٣٣٥ ش ؛
(٢٥) علی بن نصیر قاسم انوار، کلیات قاسم انوار ، چاپ سعید نفیسی ، تهران ١٣٣٧ ش ؛
(٢٦) اسماعیل بن محمد کمال الدین اسماعیل ، دیوان ، چاپ حسین بحرالعلومی ، تهران ١٣٤٨ ش ؛
(٢٧) محمدبن یحیی لاهیجی ، مفاتیح الاعجاز فی شرح گلشن راز ، چاپ محمدرضا برزگر خالقی و عفت کرباسی ، تهران ١٣٧١ ش ؛
(٢٨) مسعودسعدسلمان ، دیوان ، چاپ غلامرضا رشیدیاسمی ، تهران ١٣٣٩ ش ؛
(٢٩) محمد معین ، فرهنگ فارسی ، تهران ١٣٦٣ ش ؛
(٣٠) جلال الدین محمدبن محمد مولوی ، کلیات شمس ، یا، دیوان کبیر ، چاپ بدیع الزمان فروزانفر، تهران ١٣٥٥ ش ؛
(٣١) همو، مثنوی ، چاپ محمد استعلامی ، دفتر پنجم ، تهران ١٣٧٠ ش ؛
(٣٢) ولادیمیر فئودوروویچ مینورسکی ، شرح قصیدة ترسائیّه خاقانی ، ترجمه و تعلیقات از عبدالحسین زرین کوب ، تبریز ١٣٤٨ ش ؛
(٣٣) ناصرخسرو، دیوان ، چاپ مجتبی مینوی و مهدی محقق ، تهران ١٣٦٨ ش ؛
(٣٤) نعمة اللّه ولی ، کلیات اشعار شاه نعمت اللّه ولی ، چاپ جواد نوربخش ، تهران ١٣٦٩ ش ؛
(٣٥) احمد هاتف اصفهانی ، دیوان ، چاپ وحید دستگردی ، تهران ١٣٦٩ ش .
/ مهران افشاری /