دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ١٧٥٩
بَلوط ، نامی مشترک برای گونه هایی از درختان (یا درختچه های ) جنگلی از جنس کوئرکوس و نیز میوة آنها (خانوادة راشیان ).
واژگان . صورت فارسی میانة این واژه ، t ¦ balu ، و عربیِ آن ، بَلّوط ، هر دو از واژة آرامی a ¤ t ¦ ballu (رجوع کنید به ابن میمون ، ش ٤٢، تعلیقات مایرهوف ، ص ٢٣) یا ¦ a ¤ t ¦ / belu ¤ t ¦ lu ¦ ba (رجوع کنید به مشکور، ذیل واژه ) گرفته شده است . گذشته از نامهای متعدد محلی ایرانی (رجوع کنید به دنبالة مقاله )، چندین نام دیگر هم برای درخت بلوط در مآخذ دورة اسلامی یافت می شود، از جمله : سِنْدیان «به لغت شام » (حکیم مؤمن ، ص ٥١٥؛ ولی مایرهوف ، همانجا، آن را واژه ای فارسی دانسته است )؛ ثَمَرة الفُؤاد (لفظاً به معنای «میوة دل »، شاید نظر به شکلِ تقریباً دلْمانند میوة آن ) در «گویش عامّة مصر» (ابن میمون ، ش ٤٢، ص ٨؛ نیز رجوع کنید به انطاکی ، ص ١٢٢؛ ولی به گفتة حکیم مؤمن ، ص ٢٣١، ثمرة الفؤاد «به لغت مصری شاه بلوط است »)؛ واژة فارسی نمای قَنْدوار (ابن میمون ، همانجا؛ نیز رجوع کنید به دُزی ، ج ٢، ص ٤١٩، به نقل از ابن بِکْلارِش ؛ در مآخذ دیگر یافته نمی شود)؛ عَفْص ، که انطاکی (ص ٣٤١) آن را «درختی کوهی نزدیک به بلوط » دانسته است ، اما به معنای دقیقِ آن ، مازوج است که بر روی برخی از انواع درخت بلوط به وجود می آید (رجوع کنید به دنبالة مقاله ) و سپس به خودِ این درخت (ها) اطلاق شده است (رجوع کنید به ابن میمون ، تعلیقات مایرهوف ، همانجا؛ حکیم مؤمن ، ص ٦٠٣ـ٦٠٤)؛ دَرّام در شام ، و عَفْصینَج در عراق (هر دو به نقل انطاکی ، ص ١٢٢)؛ قَشْف و بَهَش / بَهْش ، هر دو معادلِ عَفص (ابن میمون ، ش ٤٢، ص ٨، ولی به عقیدة حکیم مؤمن ، ص ١٩٨، «بهش اسم شاه بلوط است »).
گونه ها . از حدود ٤٥٠ گونه بلوط که در سراسر منطقة معتدل شمالی (و نیز در ارتفاعات خنک تر منطقة استوایی ) پراکنده است ، بسیاری در خطّة قدیم و جدید اسلام ــ از اسپانیا تا شبه جزیرة مالایا ــ وجود دارد. مع ذلک ، گیاهشناسان ـ پزشکان دورة اسلامی ، که همچون استادان یونانی خود، بویژه دیوسکوریدس و جالینوس ، دربارة خواص درمانی بلوط آگاهی بسیار داشتند، دو سه نوع بیش تشخیص نداده اند (رجوع کنید به جالینوس ، به نقل ابن بیطار، ج ١، ص ١١٠ـ١١١)، و حتی برخی از ایشان به تبعِ دیوسکوریدس (رجوع کنید به ابن بیطار، ج ١، ص ١١١) شاهْ بلوط را، که از نظر گیاهشناسی جنسی متفاوت با بلوط است ، از «اصناف درخت بلوط » شمرده اند (مثلاً، ابن سینا، ج ١، کتاب دوم ، ص ٢٧٦ـ٢٧٧، ترجمة فارسی ، کتاب دوم ، ص ٩٩ـ١٠٠، و ابن تلمیذ، به نقل حکیم مؤمن ، ص ١٧٧ـ١٧٩؛ نیز رجوع کنید به شاه بلوط * ). شاید قدیمترین کوشش برای تشخیص انواع بلوط در دورة اسلامی آن است که در تذکرة انطاکی (متوفی ١٠٠٨) می یابیم (همانجا): دارای «میوة مستدیر، که بَهبوس ( صورت صحیح آن : بَهش ) نام دارد»، و دارای «میوة مستطیل ، و آن بلوط عند الاطلاق است ». ابن الکبیر در ما لا یَسَع الطّبیبُ جَهلَهُ (معروف به جامع بغدادی ، تألیف در ٧١١، که اساساً تلخیصی از جامع ابن بیطار است ) سه «قِسم » تشخیص داده است : ١) مستدیر، یعنی شاه بلوط ؛ ٢) مستطیل ، که خود دو گونه است : شیرین و خوراکی ، تلخ و غیرخوراکی (حکیم مؤمن که این تمییز ابن الکبیر را نقل کرده ، آن را «اَصْوَب » دانسته است و می گوید که هر دو قِسم شیرین و تلخ «در دیلم و طبرستان مشاهده می شود»، ص ١٧٨؛ نیز رجوع کنید به عقیلی علوی شیرازی ، ص ٢٣٩ـ٢٤٠). برای نمودنِ اختلاف دید دانشمندان پیشین دورة اسلامی با تشخیص گیاهشناسان روزگار ما دربارة بلوط ، کافی است گفته شود که مثلاً فقط در پهنة جغرافیایی ایران امروزی ، بنا بر گزارشی (ثابتی ، ١٣٥٥ ش ، ص ٥٧٣ ـ ٦٠٣)، دستِ کم هفده گونه بلوط یافت می شود (برخی از آنها خود زیرگونه ها یا «جور »هایی دارند؛ برای شرح دقیق ، نامهای گوناگون علمی ، نامهای محلی و رویشگاههای آنها رجوع کنید به مُبیّن ، ج ٢، ص ٥٥ـ٦٥؛ ایرانیکا ، ذیل واژه )، از جمله ، این هشت گونه (رجوع کنید به ساعی ، ج ١، ص ١٥٨ـ١٦٤، که فقط پنج گونة اول را از ایران گزارش کرده است ): ١) Schwarz Q. atropatana ؛ رویشگاه : جنگلهای کرانة دریای خزر، از ارسباران و طوالش تا گرگان و کَتول ؛ نامهای محلی : پالیت / پالِت (در ارسباران )، کَرْمازو (در رامسر، کلاردشت ، کجور، کتول ). ٢) Q. castaneaefolia C.A.M. ؛ رویشگاه : جنگلهای جلگه ای کرانة دریای خزر؛ نامهای محلی : بُلندْ مازو (در عَمّارلو، لاهیجان ، دیلمان )، مازو/ مُوزی / مِیْزی (در گیلان ، مازندران ، گرگان )، پالُوت (در آستارا)، مایْزو (در طوالش )، اِشْپَر/ ایشبَر (در اطراف رشت )، سیا مازو (در کجور). ٣) Stev iberica Q. ؛ رویشگاه : جنگلهای کرانة دریای خزر از گیلان تا گرگان ، بویژه در درّه های تالار، چالوس و هَرزِویل ؛ نامهای محلی : کَرْمازو، سِفیدْمازو، سفیدْبلوط .
٤) Fisch. & Mey. Q. macranthera ؛ رویشگاه : مرز فوقانی جنگلهای کرانة دریای خزر، از ارسباران تا گرگان ؛ نامهای محلی : پالِت (در ارسباران )، اُوری (در دُرفَک ، جواهر دشت ، رامسر)، اُورُو (در شَفارود)، پاچَه مازو (در لاهیجان )، دَمْبِلْ مُوزی (در سوادکوه )، تُرشِ مازو (در کتول ). ٥) J. & Sp. persica Q. ؛ رویشگاه : مرتفعات زاگرُس در آذربایجان غربی ، کرمانشاه ، کردستان ، لرستان ، بختیاری و فارس ؛ نامهای محلی : بلوط یا پالیت (در کرمانشاهان ، بختیاری ، فارس و جز آنها)، مازو (در لرستان و جز آن )، بَلوُ/ بَلی / بَروُ، بَرودار یا مازی (در سردشت ، کردستان ). ٦) Oliv. infectoria Q. ؛ رویشگاه : سردشت ، کردستان ؛ نامهای محلی : دارْمازو، مازودار، مازو . ٧) Oliv. libani Q. ؛ رویشگاه : ارومیه ، سردشت ، کردستان ؛ نامهای محلی : یَوُل ، وُوُل و (برای یک جورِ آن ) وَیْوَل / وَهْوَل . ٨) Lindl. mannifera Q. ؛ رویشگاه : سردشت ، کردستان ؛ نامِ رایج : ( درختِ ) گَزِ عَلَفی . (تذکر: بلوط چوب پنبه ، L. suber Q. ، که چوب پنبه از پوست درخت آن به دست می آید، و به گزارش ثابتی ، همانجا، بذر آن در ١٣٣٦ ش به ایران وارد و در درختستان نوشهر و خزانة جنگل در محلة چُمارْسرای رشت کاشته شده و به طور رضایت بخشی رشد کرده است ، بومی منطقة مدیترانه است ).
هنوز بلوطستانهای مشخصی در غرب و جنوب غربی ایران (منطقة زاگرس ) باقی مانده است . مساحت کل آنها در ١٣٤٩ ش در حدود ٠٠٠ ، ٤٤٨ ، ٣ هکتار بر آورد شده بود. این بلوطستانها به دو منطقة عمده تقسیم می شوند: یکی جامعة infectoria Q. و libani Q. ، در حدود ٠٠٠ ، ٥٩٨ هکتار، در ناحیة سردشت و در غرب کردستان ؛ و دیگری جامعة persica Q. ، در حدود ٠٠٠ ، ٨٥٠ ، ٢ هکتار، عمدتاً در دامنه های جنوب غربی زاگرس (محمدی ، ص ٨ ـ ٩؛ نیز رجوع کنید به ثابتی ، ١٣٥٤ ش ، ص ٥١ ـ٥٢). این بلوطستانهای نیمه مرطوبِ زاگرسی ، با تفاوتهایی در ترکیب گیاهان آن ، در مشرق ترکیه و کردستان عراق نیز وجود دارد (بوبک ، ص ٢٨٦؛ برای پراکندگی جغرافیایی جنگلهای نیمه مرطوب بلوط در منطقة زاگرس ، در شمال شرقی آناطولی ، قفقاز، و مشرق افغانستان رجوع کنید به همان ، ص ٢٨٣، نقشة ٨٨).
خواص دارویی . داروشناسان دورة اسلامی خواص و مصارفی درمانی برای بلوط ذکر کرده اند که عمدتاً مأخوذ از دیوسکوریدس و جالینوس است (رجوع کنید به منقولات ابن بیطار از این دو، ج ١، ص ١١٠ـ١١١). به گفتة آنان ، مزاج بلوط سرد و خشک است و قوّة همة اجزای این درخت قوّة قبض و، در نتیجه ، قوة تجفیف است (این قابضیّت در «جَفْتِ بلوط » یعنی پوستة نازکی که مغز میوة بلوط را می پوشاند ، در پوستة میانِ پوستِ بُرونی و چوب درخت ، بیشتر است ). بنابر این ، خواص درمانی بلوط عمدتاً مبتنی بر قابضیّت آن است . ازینرو، مطبوخ بلوط و گاهی ضماد آن برای درمان نَزْفهای مرضی گوناگون (مثلاً خونریزی زهدان ، نَفث الدَّم ، شکمروش مزمن ، اسهال خونی ، خونریزی زخمهای روده ) یا پانسمان زخمهای بیرونیِ گوناگون به کار می رفته است (برای تفصیلات بیماریهای درمان پذیر به سبب قابضیت و خشکانندگی بلوط و دیگر مصارف پزشکی آن رجوع کنید به ابن بیطار؛ ابن سینا، همانجاها؛ انطاکی ، ص ١٢٢؛ و بویژه عقیلی علوی شیرازی ، ص ٢٤٠).
مصارف غیردارویی . درخت بلوط جُز خواص دارویی ، دارای مصارف و فوایدی چند است . خوردنِ مغز بلوط ، بریان کرده یا به صورت نان از آردِ آن ، شاید قدیمترین مورد استفاده از این درخت بوده است . ابوریحان بیرونی (ص ٩٧ـ٩٨) دربارة غذائیّت بلوط از محمد زکریای رازی مطلبی نقل می کند که ، به گمان او، رازی خود از پزشک یونانی اریباسیوس (ح ٣٢٥ـ ح ٤٠٠ م ) حکایت کرده است : «غذائیّت بلوط بیش از غذائیت دیگر میوه ها و حتی نزدیک به غذائیت دانه هایی است که با آنها نان درست می کنند، و در گذشته مردم فقط با بلوط زندگی می کردند» (ولی این مطلب ظاهراً از جالینوس است که (به نقل ابن بیطار، همانجا) می گوید: «بلوط مانند دانه هایی است که از آنها نان ساخته می شود، کثیر الغذاء است ، مردم در روزگار گذشته همانا فقط با بلوط خوراک می کردند، ولی غذاءِ آن سنگین و درشت و دیرگوار است »). به گفتة نفیسی (ذیل واژه )، در ایران ، «در سالهای سختی و قحطی ، لُرها و کُردها از آن تغذیه می کنند»، ولی به گزارش ساعی (همانجا) در سالهای عادی هم «جنگل نشینان باختر ایران اغلب از میوة آن ، که دارای مواد نشاسته ای فراوان است ، تغذیه می کنند یا ( آن را ) مانند شاه بلوط بو داده می خوردند». «عَرَبان ( هم ) در قدیمِ ایّام به میوة آن غذاء می کردند» (صَفی پوری ، ذیل «ب ل ط »). امروزه در ایران ، بیشترِ میوه های بلوط به مصرف خوراک دامهای اهلی و جانوران وحشی هر منطقه می رسد، و این خود بزرگترین مانع تجدید حیات طبیعی درختان بلوط است (محمدی ، ص ١١ـ١٢).
در ایران ، اَلوارِ درخت بلوط ، بویژه گونه های castaneaefolia Q. و libani Q. ، چون سخت و مُحکم ، بادوام و در برابر آب نفوذناپذیر است ، برای ساختن قایق ، انبار برنج در هوای آزاد (در گیلان )، تخته برای خانه های روستایی (در کنارة دریای خزر)، اثاث خانه ، دَر و پنجره ، چوبْ فرش (پارکِت )، ابزارهای کشاورزی ، تراورس راه آهن (پیش از رواج تراورسهای فلزی )، و جز اینها به کار می رود. چوب بلوط را برای سوخت و زغال سازی ، و پوست درخت آن را، به سبب وجود مقدار فراوانی تانَن (یا آسید تانیک ) در آن ، در دبّاغی و چرمسازی به کار می برند.
بیشترین مقدار تانن در مازو(ج ) وجود دارد. حشرات زنبورْمانندی ، بویژه از خانوادة Cynipidae ، جوانه ها یا برگها و ساقه های نورستة برخی از انواع بلوط ، بویژه persica Q. و infectoria Q. ، را نیش زده و در آنها تخم می گذارند. فعالیت نوزادانِ این حشرات باعث پیدایش غُدّه هایی گردومانند یا گلابی مانند بر شاخه های این درختان می گردد. این محصول غیر طبیعی بلوط در عربی عَفص و در ایران به نامهای محلی گوناگونی خوانده می شود، مثلاً بَراـ مازی / ـ مازو ، مازوج ، مازو ، مازو رُوسکا ، قُلقْاف / گُلْگاو ، زِشْگَه ، خَرْنوک ، قِچَه ، وسِچَک . پیشینیان گمان می کردند که مازوج (عفص ) نیز میوة درخت بلوط است . به گزارش حکیم مؤمن (ص ١٧٧ـ١٧٩)، «امین الدوله ( =ابن تلمیذ ) از محمدبن احمد ( ؟ ) و او از جالینوس ذکر کرده که در بعضی بلاد درخت بلوط یک سال بار می دهد و یک سال عفص ». ابوریحان بیرونی (همانجا) قدمت این باور را به ثاوفرسطس (فیلسوف و طبیعی دان یونانی ، ح ٣٧١ـ ٢٨٧ ق م ) می رساند (نیز رجوع کنید به توضیح دیگری دربارة عفص در همانجا). مازوج ، که سرشار از تانن است ، در ایران در دبّاغی و رنگرزی به کار می رود، و به خارج نیز صادر می شود. به گزارش مایرهوف (ابن میمون ، تعلیقات مایرهوف ، ش ٢٩٥ ، ص ١٤٤ )، «عفصهای infectoria Q. تا ٦٠% جوهر مازو (آسیدتانیک ) دارد؛ عفصهای معروف به حَلَبی را، که از آسیای صغیر می آورند، در بازارهای قاهره می فروشند؛ این عفصها در پزشکی به عنوان تَب بُر و قابضِ امعاء، ولی بویژه در رنگرزی برای سیاه کردن به کار می رود». به تشخیص عقیلی علوی شیرازی ، «بهتر و مختارِ ( عفص ) ، بزرگِ خامِ سبزِ صُلبِ سنگینِ بیسوراخِ آن است » (ص ٦١١). جوشاندة پوست ریشة بلوط را برای سیاه کردن موی سر به کار می برده اند.
مادة شیرینی که معمولاً «گَزِ عَلَفی » (و گاهی به غلط ، «گَز اَنگبین » که محصول درختچة گَز است ) خوانده می شود و از نیش حشرة کوچکی به جوانه ها و شاخه های نورستة درختِ mannifera Q. پدید می آید، در شیرینی پزی به کار می رود (بویژه برای تهیة باسلُق یا به عنوان جانشین ارزانتری برای گز انگبین در تهیة شیرینی معروف به «گَز»؛ برای آگاهی بیشتر رجوع کنید به گَز * ).
منابع :
(١) ابن بیطار، الجامع لِمفردات الادویة و الاغذیة ، بولاق ١٢٩١؛
(٢) ابن سینا، کتاب القانون فی الطب ، بولاق ١٢٩٤؛
(٣) همان : قانون در طب ، ترجمة عبدالرحمان شرفکندی ، کتاب دوم ، تهران ١٣٦٢ ش ، ابن میمون ، شرح اسماء العقار ، چاپ ماکس مایرهوف ، قاهره ١٩٤٠؛
(٤) محمدبن احمد ابوریحان بیرونی ، کتاب الصیدنة ، چاپ محمد سعید و رانا احسان الهی ، کراچی ١٩٧٣؛
(٥) داودبن عمر انطاکی ، تذکرة اولی الالباب و الجامع للعجب العجاب ، چاپ علی شیری ، بیروت ١٤١١/١٩٩١؛
(٦) حبیب الله ثابتی ، «اجتماعات گیاهی ایران »، در مجموعة سخنرانیهای نخستین سمینار بررسی مسائل پوشش گیاهی ایران ، ٨ تا ١١ تیرماه ١٣٥٤ ، ضمیمة محیط شناسی ، ش ٣ (مهر ١٣٥٤)؛
(٧) همو، جنگلها، درختان و درختچه های ایران ، تهران ١٣٥٥ ش ؛
(٨) محمد مؤمن بن محمد زمان حکیم مؤمن ، تحفة حکیم مؤمن ، تهران ( تاریخ مقدمه ١٤٠٢ ) ؛
(٩) کریم ساعی ، جنگل شناسی ، ج ١، تهران ١٣٢٧ ش ؛
(١٠) عبدالرحیم بن عبدالکریم صفی پوری ، منتهی الارب فی لغة العرب ، چاپ سنگی تهران ١٢٩٧ ـ ١٢٩٨، چاپ افست تهران ١٣٧٧؛
(١١) محمدحسین بن محمد هادی عقیلی علوی شیرازی ، مخزن الادویة ، کلکته ١٨٤٤، چاپ افست تهران ١٣٧١ ش ؛
(١٢) صادق مُبیّن ، رستنی های ایران : فلور گیاهان آوندی ، تهران ، ج ٢، ١٣٥٨ ش ؛
(١٣) منصور محمدی ، «بررسی منابع طبیعی تجدید شوندة منطقة زاگرس ...»، در ( مجموعة ) مقالات و گزارشات ارائه شده در سمینار مدیریت منابع طبیعی تجدید شوندة منطقة زاگرس ، یاسوج ، ٣ـ٦ تیر ١٣٦٤، ج ١ ( بی تا. ) ؛
(١٤) محمد جواد مشکور، فرهنگ تطبیقی عربی با زبانهای سامی و ایرانی ، تهران ١٣٥٧ ش ؛
(١٥) علی اکبر نفیسی ، فرهنگ نفیسی ، تهران ١٣٥٥ ش ؛
(١٦) H. Bobek, "Vegetation", in The Cambridge history of Iran , I, ed. W. B. Fisher, Cambridge ١٩٦٨;
R.. Dozy, Supplإment
(١٧) aux dictionnaires arabes , Leiden ١٨٨١, repr. Beirut ١٩٨١;
(١٨) Encyclopaedia Iraninca , s.v. "Balu ¦ t ¤ " (by H. A ـ lam).
/ هوشنگ اعلم /