فارسی میانه y ¦ro : «مس ، برنج »؛ مکنزی ، ذیل y" ¦"ro ؛ در نیبرگ ، بخش 2، ذیل d " ¦"ro : «فلز، مس ») در فارسی میانه و قرنها در ادب فارسیِ پس از اسلام به معنایِ «مس » (= نُحاس در عربی ) به کار می رفته است . ریشه یا مأخذ واژة سپسینِ مس دانسته نیست ( رجوع کنید به روی * ؛ مس * ). در غرب نیز به سبب ناشناختگی فلزِ روی و ماهیت واقعی توتیا، نامهای مخصوصی برای این فلز نداشتند تا اینکه در سدة شانزدهم میلادی ظاهراً نخست کیمیاگر، شیمیدان و پزشک جنجالی نامدار سوئیسی ، پاراسِلْسوس ، آن را تفکیک و کشف کرد و با اطلاق نام آلمانیِ Zink ( تسینک ) بر آن ، آن را به عنوان «شکل حرامزادة مس » شناسانید ( رجوع کنید به مقالة "zinc" در بریتانیکا ، 1971، و در > واژه نامه بزرگِ دانشنامه ای لاروس < ). وصف مشروح دیوسکوریدس از شیوة استحصال پُمفُلیکس از گدازش سنگ کانیِ مس با اَقْلیمیا/ قَلیمیا (معرَّب کادْمیا/ کَدْمیا یِ یونانی = کربنات یا سولفاتِ روی ) در کوره های مخصوص دو طبقه و سپس شیوه های «تَغسیل » (شُست و شوی ) آن (ترجمة عربی ، همانجا، و نیز به نقل ابن بیطار، ج 1، ص 143ـ 145؛ ترجمة قدیم انگلیسی ( 1655 ) ، ص 624ـ626) و همچنین وصف کوتاهتر جالینوس (سدة دوم میلادی ؛ در فی الادویة المُفردة ، ترجمة حنین بن اسحاق ؛ ترجمة انگلیسی مقالة مربوطه در شروح ه . یول در ترجمة سفرنامة مارکو پولو، ج 1، ص 126) می نمایاند که فلزکاران و دانشمندان غربیِ آن روزگار، از شیوة استحصال توتیا هیچ یا چندان اطلاعی نداشتند. خلاصة کوتاهی از شرح دیوسکوریدس و جالینوس چنین است : به دو شیوه می توان پُمفُلیکس را که سفید و بسیار سبک است به دست آورد: یکی این که در وقت تصفیة سنگ مس ، اقلیمیای سوده را بر مسِ گدازان بپاشند؛ دودی /بخاری که از این اقلیمیا برمی خیزد، چون بفسرد، پمفلیکس (توتیا) است ؛ دیگری این که خودِ اقلیمیا را بگدازند و دود حاصل را، پس از فسردن آن ، گِرد آورند (بسنجید با وصف وولف ( ص 12 ) از استحصال توتیا در روزگار نو در کرمان : «برای به دست آوردن توتیا، کالامینِ خوب ساییده را با زغال و دانه های مس در بوته هایی می گذارند و سپس حرارت می دهند. روی فلزی ای که بدینسان با زغال ( فروزان ) ' احیا ، می گردد ، بخار می شود اما ظاهراً سپس در بوته های سربسته با مس در آمیخته به شکل ( آلیاژ ) برنج در می آید.») دو فرآیند مذکورِ دیوسکوریدس در کوره ای دو طبقه انجام می گیرد: برکف طبقة زیرین ، کوره و بوتة گداز قرار دارد. دودها/بخارهای حاصل از گدازش که از طریق دودکشی به طبقة زبرین می رود و در آنجا اُکسیده می شود، می فسرد و بر دیواره ها می نشیند. ( این بخار اُکسیده و جامد شده ، پمفلیکس است ) . در جوار این کوره اتاقکی برای فلزکار و دستیار و ابزارهای آنان (دَم ، زغال ، گَردِ اقلیمیا و جز اینها) می سازند که با دریچه ای به کوره خانه راه دارد. پس از پایان گدازش و تصعید، پمفلیکس فسردة گِرد آورده را چند بار به شیوه هایی مخصوص می شویند تا ناخالصیهای آن را بپالایند. دیوسکوریدس در آغاز مقالة خود مادّة دیگری را نیز به نام سپودیون (در یونانی : spodion )، یادکرده که در طی همان فرآیندِ تصفیة مس در کوره های مذکور حاصل می شود : بر خلاف پمفلیکسِ رقیقِ سبک و سفید که به بالا می رود، سپودیون دود غلیظ سنگین سیاهرنگی است که بر کف طبقة زیرین کوره و بر اطراف آن می نشیند (راسب می شود) و، در نتیجه ، به چیزهایی مانند خاک ومو و پشم آمیخته می شود. به نوشتة او، «تفاوت میان سپودیون و پمفلیکس در نوع است نه در جنس ». سپس ، بلافاصله پس از مقالة «پمفلیکس » («توتیا»)، مقالة نسبتاً کوتاه اما مستقلی در بارة اَبدالِ ( رجوع کنید به بَدَل * ) سپودیون دارد (در ترجمة اصیل انگلیسی ، ش 86 ، ص 626ـ627 ، با عنوانِ "Antispoda" ، که در انگلیسی آن را به معنای «خاکسترهایی که به جای سپودیون می توان به کار بُرد» تفسیر کرده اند). دیوسکوریدس می گوید: «در بسیاری از اوقات که به توتیا نیاز و توتیا ناموجود باشد، اَبدالی برای آن هست »، و سپس در حدود دوازده مادّة گیاهی (مثلاً : برگ و گُل و میوه مُورْد ؛ شاخه های درخت زیتون یا درختچة مَصْطَکی ' یا شمشاد یا درخت انجیر؛ و بِهی که دانه های آن را در آورده باشند) و دو مادّة جانوری (چسب / سریشم مأخوذ از پوست گاو، و پشم ناشستة مخلوط با زِفت یا عسل ) ذکر می کند که باید هر یک را در چند دیگِ گِلی (سفالین ؟) در تنورْ گرم کرده سوزانید و به صورت خاکستر در آورد و سپس خاکسترها را پالود. در ترجمه های عربی کتاب دیوسکوریدس ، به سبب آشفتگی نسخه های خطی یا به اشتباه ، بخش مربوط به بدلهای (عمدتاً گیاهی ) سپودیون را از بخش مخصوص پمفلیکس و سپودیون تفکیک نکرده اند؛ لذا بعض مؤلفان سپسین قائل به «توتیای نباتی » نیز شده اند (مثلاً، رجوع کنید به وصف داوود انطاکی و حکیم مؤمن تنکابنی در ادامة مقاله ). دیوسکوریدس در پایان اشارة گذرایی می کند به این که «سپودیون از زر و سیم و سُرب نیز ساخته می شود و سپودیونِ حاصل از سرب در خوبی ( و سودمندی دارویی ) ثانیِ سپودیون قبرسی ( = مِسی ) است ». این هم خود در خَلط ماهیت «توتیا» نزد مؤلفان سپسین ، مؤثر بوده است . گرچه تأثیر نوشتة دیوسکوریدس در بارة پمفلیکس / توتیا در تألیفات داروشناختی حکیمان دورة اسلامی ، غالباً با برداشتها یا تفسیرهای گوناگون و بعضاً نادرست ، مشهود است ، اما به چند دلیل نمی توان تجارب فلزکاران بومی و ملاحظات بعض دانشمندان محلی را، بویژه در بارة شیوه های استحصال و انواع «توتیا»، نادیده گرفت : یکی این که در قدیم سنگ مس یونانیان عمدتاً از جزیرة قبرس در مدیترانه به دست می آمد، در صورتی که کانهای آن در ایران زمین (به معنای جغرافیایی بسی گسترده تر قدیم ) فراوان بود (و هنوز هم چنین است )؛ دیگر این که سنگ کانیِ روی (فلز ناشناختة Zn در آن روزگار) نیز در ایران و بعض نواحی اطراف آن فراوان و شناخته شده بود؛ سوم این که وجود ویرانه های کوره های باستانی گداز و آلیاژ فلزها (از دوره های هخامنشی و ساسانی ) که از دیرینگی فلزکاری و صنایع دستی فلزی در ایران حکایت می کند، و تعدد گونه های مفروض ' توتیا ، (از حیث منشأ جغرافیایی ، رنگ ، شکل و بعض ویژگیهای دیگر) ناشی از اختلافهای مزبور است . به هر حال ، آمیزش اطلاعات ' دیوسکوریدسی ، و معلومات و تجارب محلی سبب آشفتگی و اشتباه و خَلط شدیدی در بارة ماهیت ' توتیا ، نزد حکیمان دورة اسلامی شده است ، که مهمترین آنها را در اینجا یاد می کنیم . 1) اختلاف نظر در بارة اقلیمیا و توتیا در تعریفات ابن میمون قُرطُبی (سدة ششم ) بخوبی دیده می شود : در جایی (متن عربی ، ش 382، ص 40) می گوید «توتیا همان است که ' اقلیمیا الصُّفر ، («اقلیمیایِ برنج »)... و قَدْمیا نامیده می شود» و در جایی دیگر (همان ، ش 342، ص 37) قلیمیا/اقلیمیا/قدمیا را چنین تعریف کرده که «ریم هر جسمِ گدازان است »! مایرهوف (شرح بر ابن میمون ، ش 342، ص 171) این اختلاف و آشفتگی را چنین توضیح می دهد: «قلیمیا/قدمیا ( در ترجمة فرانسوی : )cadmie معرّبِ kadmeia ی یونانی است که محتملاً از طریق سریانی داخلِ عربی شده . ابن میمون ، مانند بعض مؤلفان سپسین عرب ، مثلاً، داوود انطاکی و عبد الرزّاق بن محمد جزائری ( سدة دوازدهم ) ، واژة قلیمیا را به معنای بسیار وسیعی گرفته اما آن را شامل قلیمیای طبیعی که حاوی روی ، آهن ، آرسنیک و غیره است ، ننموده است . قدمیاهای مصنوعْ اُکسیدهای روی ، آرسنیک و غیره اند که در کوره ها مُصعَّد می شوند یا بر سطح توده های ( کانیهایِ ) در حال گداز تشکیل می یابند.» 2) در بارة خود «توتیا» در کتاب الاحجار منسوب به ارسطو (ص 120): «توتیا از کانیها و دارای گونه های بسیار است : سفید، زرد و سبز... . کان آن در کرانة دریای هند و سِند ( یعنی اقیانوس هند ) است . بهترین توتیا گونة سفید است که گویی بیرون آن پوشیده از نمک است ، اما چون آن را بشکنند، لایه ای آبی («أزرق ») در آن دیده می شود. پس از آن ( از حیث نیکویی ) ، گونة سبز است ...» (در بارة خواص این گونه ها در این کتاب رجوع کنید به ادامة مقاله ). 3) در متن چاپی مغلوط و نا دَرخورِ اعتمادِ نُزهت نامة علائی شهمردان بن أبی الخیر (سدة چهارم ) چنین می خوانیم : «توتیا مِس را سپید کند و زر را بشکند و سرخ گرداند چون با گوگرد تسویه ( کذا؛ درست : تشویه به معنای «بریان کردن » ) کنند. و از چند گونه است : سبزِ پاره پاره ، زردِ خوزی ، سبز کرمانی و سوری که قَصَب خوانند، هندیِ معمول ، ( و ) محمودی ( «توتیای محمودی در شام و افریقا و اَنْدَلُس موجود است »؛ دُزی ، واژة «توتیاء» ) . بهترین ( توتیا ) سپید است ( که ) چون بینند چنان دانند که شوره بر آورده است یا نمک بر او فشانده اند، و در ساختنِ ( آلیاژ ) برنج خاصیتی تمام دارد» (ص 270). 4) ابومنصور موفّق هِروی (سدة چهارم ؛ کتاب الابنیة ...، ص 82): «توتیا از گونه گونه ... و بهترینش طباشیری ( یعنی به رنگ طباشیر ) است ، پس زنگاری ( یعنی سبز به رنگ زنگار مس ) ، پس خراسانی ، پس کرمانی . و این همه معدنی است » ( رجوع کنید به توضیح نادرست و گمراه کنندة ویراستار این کتاب ، احمد بهمنیار، ص 82، پانویس 4: «توتیا، معرّب دودیا ،... دارویی است که از قلعی و سرب یا از مس سازند»!). 5) ابو ریحان بیرونی ( الصیدنة ، همانجا)، که در کانی شناسی و جواهرشناسی هم مجتهد بود ( رجوع کنید به بیرونی * ، ابوریحان ، بخش 5: کانی شناسی )، بی اطلاعی شخصی خود را از ماهیت توتیا نشان داده و به نقل قولِ دیگران بسنده کرده است : 1) به نقل از بِشْرِبن عبدالوهّاب فَزاریِ مذکور: چهار «لَون » (رنگ ، گونه ) توتیا هست : «سبز به رنگ گردنِ طاوس ، که به فارسی ' سنگِ مس ، و به رومی دَهْنَج ... می نامند» ( «دهنج » معرّب از فارسی و به معنایِ مالاکیت = کربنات طبیعیِ مَرمرْگونة سبز تا سیاهرنگِ مس است ، که برای استحصال مس یا برای ساختن بعض چیزهای زینتی به کار می بَرند ) ؛ سفید، منسوب به کرمان ، در هندی و سندی موسوم به ' سنگ طتو ، ؛ گونة دیگری ، که یک جور ' سنگ طتو ، است ، و با آن چیزهایی مانند بازوبند/دست بند برای زنان و مُهره هایی برای تزئین گردن چهارپایان می سازند»؛ و گونة کرمانی ، به رنگ پوست گردو و بیرونش خاردار/سیخْ سیخ («مُشَوَّک » مانند میوة تاتوره * = «جوز ماثِل » ) است »؛ 2) از قول «دوستان » خود : «توتیای هندی که دو نوع است : یکی سفید طباشیری ، که نیکوتر است و از شکافهای خاک به دست می آید، و دومی سبز زنگاری ...؛ پس از آن ، توتیای کرمانی است ، ( به شکل ) نایچه ها ( یِ میانْ تهی ) ، معروف به بَصْری ( زیرا از کرمان به بصره می بردند و از آنجا به کشورهای دیگر صادر می شد ) ، و پس از آن ( در نیکویی و منفعت ) ، توتیای طَبَسی »؛ 3) منقول از کتاب النُخَب جابر بن حَیّان * : «هم کانی و هم مولَّد ( = مصنوع ) آن هست ؛ ( مادّة ) همه از سرب است ؛ ( چند نوع است : ) از همه بهتر، توتیای هندی سفید رقیق است (در بارة «توتیای هندی » ابن بَلخی در فارسنامه ( تألیف در دهة نخست سدة ششم ) ، ص 127، در ضمن وصف بناهای اصطخر تخت جمشید، مطلب جالبی نوشته که در ویرانه های آنجا، «کوده های گِل بر جای است و مردم روند و آن گِل کَنَند و شویند و در میان ، توتیای هندی یابند که داروی چشم را شاید و کس نداند که آن چگونه در میان گِل آمیخته شده است ».)؛ نوع جَشَری مانند تکّه های فَسان («مِسَنّ»، سنگ چاقو تیزکنی ) ( زِبْر و خشن ) است ؛ و نوع مَرازِبی ( کذا؛ درست آن ، مَرازیبی ، جمع واژة معرّبِ مِرزاب به معنای «ناودان » ) که در طبس به شکل اَنابیب ( جمع اُنْبوبه به معنای «لوله »، «ماسوره » ) می سازند». برای این کار، «گِلی معروف ( کذا؛ «طیناً معروفاً» ) را به کورة خانه مانندی که میخهایی ( از آن ) گِل در آن نصب می کنند، می بَرَند، کوره را آتش می کنند، و بخار توتیا بر آن قالبها منعقد می شود»؛ 4) به نقل از بُختیشوع بن عبد اللّه (؟): «توتیای مَرازبی مانند پوستة تخم مرغ ، سبُک ، و ( از همه توتیاها ) بهتر است .» ابو ریحان بیرونی در الجماهر هم اشاراتی به توتیا دارد، مثلاً : در مبحث دَهْنَج : «گفته اند که دهنج را به هندی ' توتیا ، می گویند زیرا گمان کرده اند که از انواع توتیاست » (ص 313) ؛ و در ذکر شَبَه (= برنج ): «برنج مسی است که آن را با ترکیب با توتیای ممزوج با مواد شیرین (مانند عسل و شیرة انگور) زرد کنند تا شبیه به زر گردد» (ص 429). 6) وصف ابن سینا (370ـ 428) از خودِ توتیا و سپودیون (در متن چاپی مغلوط : «سقودیون »)، و نه خواص دارویی آن (در القانون ، چاپ ادوار قَش ، ج 1، کتاب دوم ، ص 752ـ753)، خلاصة کوتاه و بعضاً نادرستی از نوشته های دیوسکوریدس یا جالینوس است (مثلاً، در تعریف «سقوریون » ( کذا ) می نویسد که همان توتیای «هندی ( یعنی ) غُسالَة توتیاست که مانند دُرْد در زیر آبی که آن را می شوید، جمع می شود»!). چون ابن سینا تجربه و اطلاع شخصی در بارة ماهیت توتیا نداشته ، ضمناً نظر سخیف دیگری را در خصوص توتیای «دریایی » تکرار کرده که «می گویند در دریا جانوری مدور هست دارای سُمّ شکافتة («خدج ») سِفت که در دریا می میرد و امواج آن را به ساحل می اندازند، و از آن توتیایی به دست می آید که بسیار لطیف است ». منظور از این «توتیای بَحری /دریایی » ظاهراً آن جانور خارْ پوست دریایی بوده است که به علت مشابهتش با جوجه تیغی /خارْپشت (در عربی : قُنفُذ) آن را (شاید به تقلید hإrisson de mer فرانسوی یا sea urchin انگلیسی ) «قنفذ البحر» یا «خارپشت دریایی » و سپس «توتیا(ء) البحر» نامیده اند. وجه تسمیة اخیر شاید این بوده که تن این جانور عمدتاً متشکل از پوستة سخت آهکی کمابیش مدوّری است ، پوشیده از خار؛ چون این خارها بریزند، در جای آنها برجستگیهایی مانند حُباب برسطح آب دیده می شود و بدینسان پوستة آهکی سفید شبیه به پمفلیکسِ سفیدِ مصعَّدِ دانْدانِ مذکورِ دیوسکوریدس می گردد! تنها مطلب نسبتاً جدید در وصف او این است که همة انواع توتیا («سفید، زرد، سبز، ( رنگی ) مایل به سُرخی »، و چه «رقیق » و چه «غلیظ ») در «بِلاد کرمان » به عمل می آید. 7) به نوشتة نصیر الدین طوسی (597 ـ672 ؛ ص 172ـ 173) توتیا دو نوع است : معدنی ، و «صناعی ... ( که ) توتیای نایژه خوانند و در زمین کرمان می سازند». توتیای معدنی چند جور است : «فیدی »، سبز رنگ ، شفاف ، که به شکل تکه های خُرد در میان ریگهای رودخانه ای جاری نزدیک کوه فید در بادیة عربستان می یابند؛ «توتیاء پیکانک » (؟)؛ «توتیاء دیکلک » (؟)، که از «دریای هندوستان به موج بیرون می افتد» (توتیای اخیر شاید همان توتیای دریایی مذکور در بالا باشد)؛ و «نوعی دیگر... بغایت سفید»، شبیه به نمک ، که «لطیفترین توتیاهاست » (این نوع را مؤلف قاعدتاً می بایست از نوع «صناعی » و مترادف با «توتیای نایژه » ذکر کرده باشد). نصیر الدین طوسی اشارات پراکندة دیگری هم به توتیا دارد، مثلاً : (در ارتباط با «برنج دمشقی ») «توتیا کشته از سرب است ، با مس آمیزشی تمام ندارد» (ص 213)؛ (در مبحث سرب ) «توتیا هم در معدن اُسرب تولد کند؛ از بخارِ اسرب می شود» (ص 218)؛ (در مبحث «انواع معمولات و ممزوجات » فلزی ( = آلیاژها ) ) «برنج /شَبَه ... از مس و توتیای مدبَّر سازند» (ص 227؛ نیز رجوع کنید به عَرایس الجواهر تألیف ابوالقاسم عبد اللّه کاشانی در 700، که انواع توتیای مذکور در آن بر گرفته از تألیف نصیرالدین طوسی است .) 8) مقالة داوود انطاکی (متوفی 1008) در تذکرة او (ص 142ـ143)، نه فقط چیز تازه ای در بارة توتیا ندارد، بلکه گمراه کننده نیز هست ، زیرا، علاوه بر توتیای معدنی و مصنوع ، انطاکی ، به تَبَعِ ترجمة عربی آشفتة تألیف دیوسکوریدس ، سخن از توتیای «نباتی » (گیاهی ) گفته و مطالب او را در بارة "antispoda" (مذکور در بالا) تکرار کرده است ! 9) حکیم مؤمن تنکابنی هم در تحفة المؤمنین (تألیف در 1080؛ ص 221ـ222) تقریباً مطالب انطاکی (و از جمله ، اشتباه او در بارة توتیای «گیاهی ») را به فارسی تکرار کرده است . مع ذلک ، چند نکتة کوچک در مقالة او یافت می شود، مثلاً : ذکر اصطلاح «توتیای قلم » ( یعنی به شکل قلم ) مرادف با توتیای «انابیبی »/ «میزابی »؛ بهترین نوع توتیای معدنی «سفید آن ( است ) و عَدیم الوجود است » (؟!)؛ در بارة توتیای «دریاییِ» مذکور ابن سینا، این تفسیر را به نقل از امین الدوله (= ابوالحسن هِبَة اللّه ، مشهور به ابن تِلمیذ، متوفی 560) ذکر کرده که «توتیای بحری نیز می باشد و آن سفید و مُستدیر و شبیه به سنگ ریزه است ». 10) بیشتر مطالب محمدحسین عقیلی شیرازی نیز در مخزن الادویة (تألیف در ح 1180؛ ص 279ـ280) تکراری است ، بجز چند موضوع ، مثلاً : اشتباه «توتیای نباتی » را نیاورده است ؛ در بارة توتیای کانی نکتة جالبی می گوید: «آنچه به تحقیق پیوسته آن است که غیر مصنوع نمی باشد»؛ «توتیای سُفالک » و «سنگِ بَصْری » ( منسوب به شهر بَصْره در عراق ) را هم به عنوان دو مرادف دیگر برای توتیای کرمانی ذکر کرده و در توجیه «بصری » می گوید «نه از آن جهت که در بصره به عمل می آورند بلکه ( چون ) از کرمان به بصره می بَرند و از آنجا به جاهای دیگر و در ممالک هند»؛ در بارة توتیای سبز: «توتیای اَخضر را که توتیای هندی است از «اِحراقِ... مِس با زاج سفید ( = سولفاتِ مرکّب پُتاس و آلومینیوم ) به عمل می آورند» و استعمال آن در بیماریهای چشم نادر است . مزیت بزرگ مقالة عقیلی شیرازی (همانجا) در وصف مبسوط دو جور کورة تهیة توتیا در کرمان است : 1) کورة بلند دوطبقه که آن را بر فراز یک اُجاق یا تنور، بر پا می کنند. با خاک «رُسْت »، «قَلَمها و شِمشها»یی به اندازة یک وجب با دو سَرِ اندکی باریک می سازند، خشک می کنند، سپس در آب نمک «غوطه می دهند»؛ باز آنها را می خشکانند و «در طبقات آن کوره چپ و راست و چلیپا ( وار ) خوابانیده می چینند تا اینکه در حین گدازِ سرب ( در آن کوره ) ، دود آن بر آن ( قلمها ) بپیچد و منعقد گردد و ضایع ( نشود ) ». پس از انعقادِ دود بسیار بر آنها، قلمها و شمشها را در می آورند و می شکنند و دودهای منعقد و سِفت شده «مانند انبوبه و سفالک » و قلم را از آنها جدا می کنند (وجه تسمیه «توتیای قلم » برای توتیای کرمانی از اینجاست ). 2. در بالای اجاق ، دیگی بلند و سَرْتَنگ می سازند. از پایین تا بالای دیوار آن تنور سوراخها ( یی ) برای نصب قلمها و شمشها ( ی مزبور ) » تعبیه می کنند، و چون دود بسیار بر قلمها نشست و سِفت شد، قلمها را از سوراخها در می آورند و به طرز پیشین ، تکه های توتیا را از آنها جدا می کنند. بهترین تکه های بر کنده «پارچه ها ( = قطعه ها ) و انبوبهای صُلبِ» به خاک نیامیخته است ، که نرم می سایند و سپس می شویند، «زیرا استعمال ( گَردِ توتیای ) غیر مغسول جایز نیست ». فرآوری توتیا در کرمان قدیم . گرچه امروزه «توتیا» (با ماهیت چندگانة آن و با این نام ) مصرفی دارویی یا صنعتی در ایران ندارد، اما اشارات عدید مذکور به توتیای کرمانی و به نیکویی انواع لوله ای و قلمی و تیله ای («سُفالک ») آن و همچنین وصف اخیر عقیلی شیرازی از کوره های گداز سرب در کرمان اهمیت فرآوری توتیا را در این ولایت تا حدود نیمة دوم سدة هجدهم میلادی می نمایاند (قس دو پزشک و داروشناس اروپایی و ضمناً معلم در دار الفنون ناصری ، دکتر پولاک اتریشی ( 1865 میلادی ) و دکتر شلیمّر هُلندی ( 1874 میلادی ) که هیچ ذکری از استحصال و استعمال توتیا در ایران نکرده اند). اما در گذشتة دورتر، علاوه بر آثار عدید بازمانده از آن کوره ها ( رجوع کنید به آلِطه ، ص 54 ، که در 1375 ش موقعیت جغرافیایی چهار کورة متروک را ذکر کرده )، چندین تن از جغرافیانگاران شرقی و سیاحان اروپایی به رونق این کوره ها و رواج ساخت توتیا در کرمان (بویژه در کو ( ه ) بنان ) اشاره کرده اند، از جمله : 1) ابن فقیه همدانی (سدة سوم ) در مختصری که از کتاب البُلدان او بازمانده (ص 206): «شهر دَمَنْدان ( کذا ) در کرمان : در آن کانهای زر و سیم و آهن و مس و نوشادر و صُفْر ( = برنج ) هست » (یاقوت حموی ، ج 2، ص 600 توتیا را نیز از محصولات کانیِ دَمَنْدان ذکر کرده است ). 2) ابوعبد اللّه مقدّسی (سدة چهارم ؛ در فصل «اقلیم کرمان ») وصف اغراق آمیزی از فراوانی توتیا کرده است : «در آن ( = کرمان ) توتیا مانند زُلال ( آب صاف و روشن ) بر مَرازیب ( ناودانها ) جاری است (ص 459)؛ «از ویژگیهای این کوره ( شهرستان ، ناحیه ) توتیای مرازیبی است ، و تسمیة ' مرازیبی ، از این جهت است که سفالهایی بزرگ مانند انگشتان می سازند وسپس توتیا را بر آنها می ریزند؛ توتیا به آنها می چسبد و به شکل مرازیب در می آید. من دیدم که آن را از کوهها جمع می کنند. کوره های دراز عجیبی ساخته اند که آن را، همچنان که آهن تصفیه می یابد، تصفیه می کنند. من این را جز در روستاها ندیدم » (ص 470). حمد اللّه مستوفی قزوینی در بخش جغرافیایی نُزهَة القلوب (تألیف در 740؛ ص 205) درازای سفالهای انگشتْ مانندِ مزبور را «یک گَز» (کذا؛ «به شکل میل به طول یک گز») نوشته ، اما آل طه (ص 56، با ارائة تصویری و تصویر دیگری در ص 57) گزارش کرده که در بازماندة فراوان قلمها یا میخهای سفالی مزبور در اطراف کوره های قدیمِ استحصال توتیا، این «میل »ها/ میخها به درازای دَه تا سی سانتیمتر و به قطر 2ـ 5 ر3 سانتیمتر دیده می شوند. 3) یاقوت حَمَوی (575 ـ626) در مُعجم البُلدان (ج 4، ص 3، تحت عنوان نادرست «کوبَیَان / کوکیان ») چنین نوشته : ( کو(هْ) بَنان ) از روستاهای کرمان است . از مردی کرمانی شنیدم که در آنجا و در روستای دیگری به نام بَهاباذ ( ؟ ) توتیا که به همة جهان می بَرند، ساخته می شود.» 4) ظاهراً قدیمترین اروپایی که تهیة توتیا در کو(ه ) بنان را ذکر کرده مارکو پولو، سیاح معروف ونیزی (1254ـ1324 میلادی )، است ، که در روزگار فرمانروایی قوبْلای قاآنِ مغول در چین (658ـ693/1260ـ1294) از راه ایران و آسیای مرکزی نزد او رفت . پولو در سفرنامة خود (ترجمة انگلیسی یول با شرحهای همو و کردیه ، ج 1، ص 125) در وصف کو(ه ) بنان (به املای او: Cobinan ) چنین نوشته : «در شهر بزرگ ( کذا ) » کوه بنان ، علاوه بر «آینه های فولادی بسیار بزرگ و زیبا، توتیا (که چیز بسیار خوبی برای چشمهاست ) و اِسْپودی ( = سپودُس مذکور در کتاب دیوسکوریدس ) نیز تهیه می کنند. ( به این منظور ) ، آنها...رَگه ای از خاک ( = سنگ یا ترکیب کانی ) مخصوصی را که دارای کیفیت مطلوب است در کورة بزرگ مُشتعلی که در بالای آن یک شبکة آهنی تعبیه می کنند، می گذارند. دود و رطوبتی که از ( گُدازش ) خاک مذکور برمی خیزد به آن شبکه می چسبد ( قس با میخها و میله های سفالی موصوف در دیگرِ آثار ) . این دودِ منعقد و متحجّر شده توتیاست ، «در صورتی که فضولات بازمانده از اِحراق ، اسپودی است ». افسر فاضل و پژوهشگر انگلیسی ، ژنرال هاوتم ـ شیندلر ، که سفرهایی در ایران نیز کرده بود، در 1298/ 1881 در شرح مسیر خود در کرمان ، در ارتباط با وصف مارکو پولو از کو(ه ) بنان و توتیای آن ، از جمله ، چنین نوشته است : «نام توتیا به عنوانِ گردی برای بیماریهای چشم اکنون ( دیگر ) در کرمان به کار نمی رود. این واژه اگر تنها ( یعنی بی ذکر صفتی ) به کار رود به معنای سولفاتِ مس است ، که در جایهای دیگر ایران به آن ' کاتِ کبود ، می گویند. ' توتیای سبز ، سولفاتِ آهن است ، که ' زاجِ سیاه ، نیز خوانده می شود. یک تکه ' توتیای زرد ، که به من نمودند، alum بود، که عموماً به آن ' زاج سفید ، می گویند، و یک تکه ' توتیای سفید ، ظاهراً قطعه ای از یک سنگ کانی رُستی / رُسی روی بود. ' خاکی ، که به نوشتة مارکو پولو در کوره می ریختند، محتملاً یکی از این مواد بوده است » (به نقل کوردیه ، شرح بر سفرنامة پولو، ج 1، ص 126). لوکلر در 1877 در تعلیقات خود بر ترجمة فرانسوی الجامع ابن بیطار (ج 1، مقالة «توتیا»، ص 325) چنین گواهی کرده که «امروزه عربها نام توتیا را به طور اخص به سولفاتهای روی ، مس ، آهن اطلاق و اینها را با صفتی دالّ بر رنگِ آنها تفکیک و تشخیص می کنند؛ ( بدینسان ) واژة توتیا تقریباً به معنای ' زاج ، است ». رنو و کولن نیز در 1934 این تبدل مفهوم توتیا از اکسید روی به انواع زاج را در «دورة جدید» در کشورهای عربی زبان شمال افریقا تأیید کرده اند (تفسیر بر ترجمة فرانسوی مقالة بسیار کوتاه «توتیا» در تُحفة الاحباب ، ش 403، ص 174). توتیا و سُرمه . اشتباه دیگری هم ــ خَلط توتیا و سُرمه ــ به ابهام در بارة ماهیت توتیا افزوده است . این اشتباه در ایران به مآخذی مانند لغت نامة دهخدا (و فرهنگهایی که وی ذکر کرده ، در مقالة «توتیا») نیز سرایت کرده است . سُرمه (در عربی اِثْمِد یا کُحْل ) عنصر فلزآسای آنتیموان ( Sb ) است ، که در چشم پزشکیِ قدیم آن را دارای بعض خواص درمانی توتیا می دانستند و نیز زنان آن را برای آرایشِ (سیاه کردنِ) (لبه های ) پلکهای چشم و مژگان به کار می بردند و شاید هنوز هم در بعض کشورهای عربی و اسلامی به کار می برند ( رجوع کنید به سُرمه * ). خواص درمانی . الف ) در چشم پزشکی . خواص و سودهای دارویی عدیدی که ، بویژه در درمان بَسی بیماریهای چشم ، به توتیا نسبت داده اند، بر حَسَبِ طب جالینوسی ، ناشی از «طبع » آن است : «سرد در درجة اول و خشک در درجة دوم » (به عقیدة جالینوس ، به نقل عقیلی شیرازی ، ص 280؛ همچنین در القانون ابن سینا، ج 1، کتاب دوم ، ص 753)، یا «سرد و خشک در درجة دوم » (به تشخیص حُنین بن اسحاق ، به نقل همو، همانجا؛ رجوع کنید به هروی ، ص 82 ، که درجه ای برای سردی و خشکی آن ذکر نکرده )، یا «سرد و خشک به درجة سوم » (جُرجانی ، در ذخیره ، ص 336 ؛ ولی «سرد به درجة اول و خشک به درجة دوم »، در الاغراض ، ص 635). به علت این «طبع »، «قوّة » توتیا «قَبْض » و «تبرید» است (دیوسکوریدس ، ترجمة اصطفن و حنین ، ص 402) و، در نتیجه ، «فعل » (کُنش ) اصلی آن «تجفیف » (خشکانندگی ) است (دیوسکوریدس ، همانجا). در بارة چند و چون این خشکانندگیِ توتیا، توضیحاتی این چنین می یابیم : قبض / قابضیت توتیایی که با خَمر شسته شود بیش از آن است که با آب بشویند (دیوسکوریدس ، همانجا، و با تصرفی در ترجمه ، به نقل ابن بیطار، همانجا). به نوشتة جالینوس ، خشکانندگی توتیای شسته بیش از هر خشکانندة دیگری و ( در عین حال ) بی لَذْع («سوزانندگی ، گزندگی ») است ؛ «کنش توتیای شسته خشکاندن رطوبتهای جاری ( از سَر ) به چشمان و منع از نفوذ آنها به خودِ طبقات چشم است ...»؛ همچنین «توتیا را به شیافات ( جمع شیاف = داروی چشمی مرکّب ) می افزایند که برای درمان ریزش مواد ( = رطوبات ) به چشم و درمان نَفّاخات ( = وَرَمها، باد کردگیها ) و ریشهای حادث در چشم به کار می روند» (به نقل ابن بیطار، ج 1، ص 145؛ به نقل رازی ، ج 20، ص 194ـ196: «... مانع از نفوذ رطوبتِ زایدة مُحتَقَن در رگهای چشم به خودِ طبقات چشم می گردد»). علی بن عیسی ، معروفترین کَحّال (چشم پزشک ) عرب (نیمة اول سدة پنجم )، که تذکِرة الکحّالین او عمدتاً مبتنی بر نوشته های جالینوس و حنین است ، با تلخیص مطالب این دو در بارة توتیا به مفهوم اعم ، سه گونه توتیا و خواص آنها را به ایجاز چنین ذکر کرده است (ص 352): «توتیای محمودی که مُیَبِّس (خشکاننده ) است ...؛ توتیای حشری ( کذا؛ = جَشْری ؛ رجوع کنید به تعلیقات زریاب بر الصیدنة بیرونی ، ص 155، پانویس 4 ) ، که کنشش قویتر از آنِ محمودی است ؛ و کانی ، که سَیَلانِ ( رطوبات مذکور به چشم ) را بند می آورد و دَمْعَه (= آبریزش چشم ) را خشک می کند.» سپس بعض حکیمان دورة اسلامی گامی در چشم پزشکی فرا رفته سودمندی توتیا را به طور کلی برای تقویت «روحِ باصر/ روح البَصَر » یاد کرده اند، مثلاً: توتیا برای تقویت چشم نیک است » (رازی ، به نقل ابن بیطار، همانجا)؛ «چشم را قوی گرداند و بَصَر تیز کند... و تاریکی از چشم ببَرَد» (هروی ، همانجا)؛ «توتیای شسته صحت چشم را حفظ می کند» (علی بن عیسی کحّال ، همانجا). «اگر توتیا موجود نباشد، بَدَلِ آن ( فقط در چشم پزشکی ؟ ) هموزن آن شادَنا ( کذا؛ = ش'ادَنَه ، شادَنج ) یا نیم وزنِ آن توبال (خُرده های فلز تافته که به وقت کوفتن می ریزند) است »؛ محتملاً در اینجا توبالِ آهن منظور است که آن را نیز «خشکاننده ، قابض و سودمند برای ریشهای بد(خیم )» دانسته اند ( رجوع کنید به مثلاً، علی بن عیسی کحّال ، «توبال الحدید» همانجا؛ اما رجوع کنید به انطاکی ، ص 143: «بدل آن مَرقَشیثا یا اقلیمیا یا شَبَه یا نیم وزن آن توبال مس است »). گفتنی است که در چشم پزشکی قدیم ، توتیا نه منفرداً بلکه معمولاً در ترکیب با چند(ین ) مادّة دیگرــ در ترکیباتی معروف به «شیاف » یا «کُحْل » (در جمع ، اَکحال ) ــ به کار می رفته است ، که نمونه های آنها در قَرابادینها (کتابهای حاوی دستورها یا فرمولهای داروهای مرکّب ) یا در بخشهای چشم پزشکی در تألیفات عمومیتر پزشکی فراوان است . چند تا از قدیمترین آنها را به عنوان مثال در اینجا به اختصار ذکر می کنیم : 1) نسخة شیافی از جالینوس ، سودمند برای بُثور (جمع بَثْر ، «جوش » )، ریشهای غایر (گود شده ) و پلید، پاره شدگی قرنیه ، ریمِ پنهان در چشم ، چشم درد شدید، موسرج (= خروج عِنبیه )، درد شدید در چشم ، و برای زدودنِ آثار باقیمانده از ریشها: قلیمیای سوخته و شسته : 16 مثقال ؛ سُرمة سوخته و شسته : 12 مثقال ؛ نشاسته : 2 مثقال ؛ سُرب سوختة شسته ، کتیرا، و گِل سامُسی ، از هر یک : 8 مثقال . همة این اخلاط را با آب بکوبید...» (به نقل حنین بن اسحاق ، ص 213)؛ 2) «کُحلی برای حفظ صحت چشم » از ثابت بن قُرَّة حَرّانی (221ـ 288 ؛ ص 42): «ترکیب توتیا یا اقلیمیای زر یا سرمه با آب هَلیله ، آب سُماق ، آبغوره و، برای افزایش تیزبینی چشم ، افزودن مَرزنگوش و اندکی مُشک و کافور به آن آبها»؛ 3) نسخة شیافی برای روشنی چشم و تقویت بینایی از اَقراباذین یعقوب بن اسحاق کِنْدی (متن عربی با ترجمة انگلیسی م . لیوی ، ص 170ـ171): «توتیا، 2 مثقال ؛ هَلیلة زرد، 1 مثقال ؛ «فلفل سفید» و صمغ عربیِ نیکو، از هر یک 12 مثقال ». ب ) در بیماریهای دیگر. خواص و سودهای دیگری هم به توتیا نسبت داده اند، که دشوار می توان آنها را ناشی از طبیعت سرد و خشک و خاصیت تجفیف مذکورِ توتیا دانست . به هر حال ، این خواص و کنشها هم به نوشته های دیوسکوریدس و جالینوس باز می گردد، از جمله : به عقیدة دیوسکوریدس ، توتیا در زخمهای غایر ( در چشم ؟ ) گوشت می رویاند («تَملا/ یَملا القُروحَ لَحماً»، در ترجمة اصطفن و حنین ، ص 402 ؛ «یملا قروحَ العَین » در نسخة خطی کاخ گلستان ، برگ ( 381 ) ؛ به اصطلاح ، «دارای قوه مُغریه /مُلحمه » است ). به نوشتة جالینوس ، توتیا به علت قوّة خشکانندگی شدیدش ، «برای ریشهای سرطانی و دیگر ریشهای خبیث ( بدخیم ؟ ) سودمند است ، ( از جمله ، ) ریشهای مقعده ، نَره و زِهار» (به نقل رازی و ابن بیطار، همانجاها؛ رجوع کنید به هروی ، همانجا: «ریشهای سرطانی و هر ریشی زشت را سود کُند ( چون ) ریش چشم و ( نره ) و مقعده و عانه » و علی بن عیسی کحّال ، همانجا: «توتیای محمودی ... برای ریشهای سرطانی و دیگر ریشهای خبیث سود دارد»). این خواص اخیر را بعض مؤلفان سپسین نیز کمابیش تکرار کرده اند (مثلاً رجوع کنید به حَلَبی ، ص 449؛ حکیم مؤمن و عقیلی شیرازی ، همانجاها.) و دیگر این که نوشته اند که «پاشیدن سنگ کوبیده ( یا گَردِ ) توتیا بر چیزهای بدبو، بوی بد را رفع می کند» ( کتاب الاحجار منسوب به ارسطو، ص 120)، یا توتیا گَندِ بغل را می زداید («قاطعةٌ لِلصُنان »؛ رازی ، به نقل ابن بیطار، همانجا؛ رجوع کنید به هروی : «بوی کَش بِبَرَد»؛ برای مصارف دارویی دیگر توتیاهای گوناگون به فارسی رجوع کنید به عقیلی علوی شیرازی ، همانجا). در روزگار ما، اکسید روی ( Zno )، علاوه بر مصارف عدید صنعتیِ آن ، گَردِ نابِ سفید یا اندکی زردش در استعمال بیرونی در پزشکی به عنوان مادّه ای قابض و محافظ به صورت پُماد یا کِرِمِ موضعی در عوارض پوستی گوناگون به کار می رود ( رجوع کنید به > فرهنگ مصور پزشکی دُرلند < ، ذیل "zinc" ). در ادب فارسی . اشارات بسیاری در شعر به سودمندی توتیای سوده برای درمان چشم درد و برای تقویت بینایی ولی بیشتر بر سبیل مَجاز (هم توتیا هم چشم و هم بینایی مجازی ) یافت می شود، مثلاً : «مرا چشمْ درد است و خورشید خواهم / که از زحمت توتیا می گریزم ( یعنی از رنج تهیة «کُحلها» و «شیافها»ی توتیا و مالیدن یا کشیدن آنها با میلة مخصوص بر چشم دردگین ) (خاقانی ، ص 288)؛ «چشم مخالفان را چونان شکسته خاری / چشم موافقان را چون سوده توتیایی » (فرّخی سیستانی ، در وصف یکی از ممدوحان خود؛ ص 363)؛ «همه دردِ چشم تو شد هستی تو/ شو از نیستی توتیایی طلب کُن » (خاقانی ، ص 795)؛ «دیدة سر را اگر سُرمه ببخشد فروغ / کوری دل را چه سود مِکْحَلة توتیا؟» (فیضی هندی ( دَکَنی ) ، سدة دهم ؛ به نقل دهخدا ؛ مِکحَلَه : میله یا ابزار مالیدنِ «کُحْل »). در این استعمالهای مجازی ، «چشم » یا «دیده » معمولاً به صورتِ «اضافة استعاری » ــ مثلاً، «چشمِ خِرَد»، «چشمِ بَخت »، «چشمِ جان » و «چشمِ دل » ــ به کار رفته است ، مثلاً : «مَر چشم خِرد را زِ عِلم بهتر/ ای پور پدر، هیچ توتیاء نیست » (ناصرِ خسرو، ص 116)؛ «هر که را چشمِ بخت خیره شود / خاک پای تو توتیا باشد» (مسعودِ سعد سلمان ، ص 93)؛ «کسانی که پوشیده چشمِ دلند/ همانا کزین توتیا غافلند» (سعدی ، ص 94 ؛ در داستانی که عنایت و بخشش کوری به درویشی مستحق ، همچون توتیایی اعجازگر، بینایی را به آن کور باز می گرداند). سپس ، همچون در بیت اخیر، بر سَبیل اغراق شاعرانه ، گاهی «خاکِ پا/ قَدَم »، «خاکِ دَر» یا «خاکِ راه » ممدوح (مخدوم یا محبوب ) را در روشنی بخشی به دیدگان ، به توتیا تشبیه کرده اند، مثلاً : «چشم حَورا چون شود شوریده ، رضوانِ بهشت / خاک پایش توتیای دیدة حَورا کُنَد» (منوچهری ، ص 25)؛ «گر دَهَد دستم ، کَشَم در دیده همچون توتیا/ خاک راهی کان مشرَّف گردد از اَقدامِ دوست » (حافظ ، ج 1، ص 142)؛ «گر آب دیده ( = عارضة کاتاراکت در عدسی چشم ) تیره کُنَد دیدة مرا/ این دیده را زخاک دَرَتْ توتیا کنم » (مسعود سعد سلمان ، ص 345). منابع : (1) بابک آل طه ، «توتیا و صنعت تهیة آن در کوهبنان »، فصلنامة کرمان ، ش 20 و 21 (بهار و تابستان 1375)؛ (2) ابن بلخی ؛ (3) ابن بیطار، الجامع لمفردات الادویة و الاغذیة ، بولاق 1291، چاپ افست بغداد ( بی تا. ) ؛ (4) ابن سینا، القانون فی الطب ، چاپ ادوار قش ، بیروت 1408/1987؛ (5) ابن فقیه ؛ (6) ابن میمون ، شرح اسماء العقار ، چاپ ماکس مایرهوف ، قاهره 1940؛ (7) ابو ریحان بیرونی ، الجماهر فی الجواهر ، چاپ یوسف الهادی ، تهران 1374 ش ؛ (8) همو، کتاب الصیدنة فی الطب ، چاپ عباس زریاب ، تهران 1370 ش ؛ (9) انطاکی ؛ (10) بطرس بستانی ، کتاب دائرة المعارف ، بیروت 1876ـ 1900، چاپ افست ( بی تا. ) ؛ (11) یاکوب ادوارد پولاک ، سفرنامة پولاک ، ترجمة کیکاووس جهانداری ، تهران 1361 ش ؛ (12) ثابت بن قُرّه ، کتاب الذخیرة فی علم الطب ، چاپ صبحی ، قاهره 1928؛ (13) اسماعیل بن حسن جرجانی ، ذخیرة خوارزمشاهی ، چاپ عکسی از روی نسخه ای خطی ، چاپ علی اکبر سعیدی سیرجانی ، تهران 1355 ش ؛ (14) همو، کتاب الاغراض الطبیّه و المباحث العلائیة ، عکس نسخة مکتوب در سال 789 هجری محفوظ در کتابخانة مرکزی دانشگاه تهران ، تهران 1345 ش ؛ (15) شمس الدین محمد حافظ ، دیوان ، چاپ پرویز ناتل خانلری ، تهران 1362 ش ؛ (16) حکیم مؤمن ؛ (17) خلیفه بن ابی المحاسن حلبی ، الکافی فی الکحل ، چاپ محمد ظافر وفائی و محمد رواس قلعه جی ، بیروت 1415/1995؛ (18) حمد اللّه مستوفی ؛ (19) حنین بن اسحاق ، کتاب العشر مقالات فی العین ، چاپ ماکس مایرهوف ، قاهره 1928، چاپ افست بیروت ( بی تا. ) ؛ (20) بدیل بن علی خاقانی ، دیوان ، چاپ ضیاء الدین سجادی ، تهران 1368 ش ؛ دائرة المعارف بزرگ اسلامی ، زیرنظر کاظم موسوی (21) بجنوردی ، تهران 1367 ش ـ ؛ (22) دهخدا؛ (23) دیوسکوریدس ، کتاب الحشایش دیسقوریدوس ، نسخة خطی کتابخانة کاخ گلستان ، ش 2251؛ (24) همان : هیولی الطبّ فی الحشائش و السموم ، ترجمة اِصْطِفَن بن بَسیل و اصلاح حنین بن اسحاق ، چاپ سزار ا. دوبلر و الیاس تِرِس ، تطوان 1952؛ (25) محمد بن زکریا رازی ، کتاب الحاوی فی الطب ، حیدرآباد دکن 1374ـ1390/ 1955ـ1971؛ (26) مصلح بن عبد اللّه سعدی ، بوستان سعدی : سعدی نامه ، چاپ غلامحسین یوسفی ، تهران 1363 ش ؛ (27) شهمردان بن ابی الخیر، نزهت نامة علائی ، چاپ فرهنگ جهانپور، تهران 1362 ش ؛ (28) علی بن سهل طبری ، فردوس الحکمة فی الطب ، چاپ محمد زبیر صدیقی ، برلین 1928؛ (29) عقیلی علوی شیرازی ؛ (30) علی بن عیسی کحّال ، تذکرة الکحّالین ، چاپ غوث محیی الدین قادری شرفی ، حیدرآباد دکن 1383/1964؛ (31) علی بن جولوغ فرخی سیستانی ، دیوان ، چاپ محمد دبیرسیاقی ، تهران 1371 ش ؛ (32) عبد اللّه بن علی کاشانی ، عرایس الجواهر و نفایس الاطایب ، چاپ ایرج افشار، تهران 1345 ش ؛ (33) مسعود سعد سلمان ، دیوان ، چاپ غلامرضا رشید یاسمی ، تهران 1362 ش ؛ (34) مقدسی ؛ (35) احمدبن قوص منوچهری ، دیوان ، چاپ محمد دبیرسیاقی ، تهران 1363 ش ؛ (36) ناصرخسرو، دیوان ، چاپ مجتبی مینوی و مهدی محقق ، تهران 1368 ش ؛ (37) محمد بن محمد نصیرالدین طوسی ، تنسوخ نامة ایلخانی ، چاپ محمد تقی مدرس رضوی ، تهران 1363 ش ؛ (38) هروی ؛ (39) یاقوت حموی ؛ (40) Aristoteles, Das Steinbuch , ed. & tr. Julius Ruska, Heidelberg 1912; (41) Pedanius Dioscorides, The Greek herbal of Dioscorides, tr. John Goodyer, 1655, ed. R.T. Gunther, Oxford 1934; (42) Dorland's illustrated medical dictionary , 26th ed., Philadelphia 1984; (43) Reinhart Pieter Anne Dozy, Supplإment aux dictionnaires arabes , Leiden 1881, repr. Beirut 1981; (44) Encyclopaedia Britannica , Chicago 1971; (45) EI 2 , s.v. "Ibn Sara ¦biyu ¦n" (by S. Maqbul Ahmed); (46) Grand dictionnaire encyclopإdique Larousse , Paris 1982-1985; (47) Ibn Bayt ¤a ¦r, Traitإ des simples , tr. Lucien Leclerc, Paris 1877-1883; (48) Ya ـ qu ¦b b. Ish ¤a ¦q Kind ¦â, The medical formulary or Aqra ¦ba ¦dh  ¦n of al-kind  ¦, ed. (49) & tr. Martin Levey, Madison 1966; (50) Berthold Laufer, Sino-Iranica... , Chicago 1919, repr. Taipei 1967; (51) David N. MacKenzie, A concise Pahlavi dictionary , London 1971; (52) Fariborz Moattar, Isma ¦ Ü  ¦l G §org §a ¦n  ¦und seine Bedeutung fدr die iranische Heilkunde inbesonders pharmazie... , Marburg 1971; (53) Sir Monier Monier-Williams, A Sanskrit-English dictionary , ed. E.Leumann et al ., Oxford 1979; (54) Henrik Samuel Nyberg, A manual of Pahlavi , Wiesbaden 1964-1974; (55) John T. Platts, A dictionary of Urdu ¦, classical Hind  ¦and English , Oxford 1982; (56) Marco Polo, The book of Ser Marco Polo the Venetian concerning the kingdoms and marvels of the East , translated and edited, with notes by Henry Yule, 1871, 3rd. ed. by Henri Cordier, 1903-1920, repr. London 1975; (57) J.L. Schlimmer, Terminologie mإdico- pharmaceutique et anthropologique: fran µaise- persane , Litho. ed., Tehran 1874, typo. repr. Tehran 1970; (58) Tuh ¤fat al-ah ¤ba ¦b (Glossaire de la matiةre mإdicale marocaine), ed. & tr. H.P.J. Renaud & G.S.Colin, Paris 1934; (59) Webster's third new international dictionary of the English language: unabridged , ed. Philip Babcock Gove, Springfield, Mass. 1981; (60) Hans E. Wulff, The traditional crafts of Persia , Cambridge, Mass. 1966. / هوشنگ اعلم / "> فارسی میانه y ¦ro : «مس ، برنج »؛ مکنزی ، ذیل y" ¦"ro ؛ در نیبرگ ، بخش 2، ذیل d " ¦"ro : «فلز، مس ») در فارسی میانه و قرنها در ادب فارسیِ پس از اسلام به معنایِ «مس » (= نُحاس در عربی ) به کار می رفته است . ریشه یا مأخذ واژة سپسینِ مس دانسته نیست ( رجوع کنید به روی * ؛ مس * ). در غرب نیز به سبب ناشناختگی فلزِ روی و ماهیت واقعی توتیا، نامهای مخصوصی برای این فلز نداشتند تا اینکه در سدة شانزدهم میلادی ظاهراً نخست کیمیاگر، شیمیدان و پزشک جنجالی نامدار سوئیسی ، پاراسِلْسوس ، آن را تفکیک و کشف کرد و با اطلاق نام آلمانیِ Zink ( تسینک ) بر آن ، آن را به عنوان «شکل حرامزادة مس » شناسانید ( رجوع کنید به مقالة "zinc" در بریتانیکا ، 1971، و در > واژه نامه بزرگِ دانشنامه ای لاروس < ). وصف مشروح دیوسکوریدس از شیوة استحصال پُمفُلیکس از گدازش سنگ کانیِ مس با اَقْلیمیا/ قَلیمیا (معرَّب کادْمیا/ کَدْمیا یِ یونانی = کربنات یا سولفاتِ روی ) در کوره های مخصوص دو طبقه و سپس شیوه های «تَغسیل » (شُست و شوی ) آن (ترجمة عربی ، همانجا، و نیز به نقل ابن بیطار، ج 1، ص 143ـ 145؛ ترجمة قدیم انگلیسی ( 1655 ) ، ص 624ـ626) و همچنین وصف کوتاهتر جالینوس (سدة دوم میلادی ؛ در فی الادویة المُفردة ، ترجمة حنین بن اسحاق ؛ ترجمة انگلیسی مقالة مربوطه در شروح ه . یول در ترجمة سفرنامة مارکو پولو، ج 1، ص 126) می نمایاند که فلزکاران و دانشمندان غربیِ آن روزگار، از شیوة استحصال توتیا هیچ یا چندان اطلاعی نداشتند. خلاصة کوتاهی از شرح دیوسکوریدس و جالینوس چنین است : به دو شیوه می توان پُمفُلیکس را که سفید و بسیار سبک است به دست آورد: یکی این که در وقت تصفیة سنگ مس ، اقلیمیای سوده را بر مسِ گدازان بپاشند؛ دودی /بخاری که از این اقلیمیا برمی خیزد، چون بفسرد، پمفلیکس (توتیا) است ؛ دیگری این که خودِ اقلیمیا را بگدازند و دود حاصل را، پس از فسردن آن ، گِرد آورند (بسنجید با وصف وولف ( ص 12 ) از استحصال توتیا در روزگار نو در کرمان : «برای به دست آوردن توتیا، کالامینِ خوب ساییده را با زغال و دانه های مس در بوته هایی می گذارند و سپس حرارت می دهند. روی فلزی ای که بدینسان با زغال ( فروزان ) ' احیا ، می گردد ، بخار می شود اما ظاهراً سپس در بوته های سربسته با مس در آمیخته به شکل ( آلیاژ ) برنج در می آید.») دو فرآیند مذکورِ دیوسکوریدس در کوره ای دو طبقه انجام می گیرد: برکف طبقة زیرین ، کوره و بوتة گداز قرار دارد. دودها/بخارهای حاصل از گدازش که از طریق دودکشی به طبقة زبرین می رود و در آنجا اُکسیده می شود، می فسرد و بر دیواره ها می نشیند. ( این بخار اُکسیده و جامد شده ، پمفلیکس است ) . در جوار این کوره اتاقکی برای فلزکار و دستیار و ابزارهای آنان (دَم ، زغال ، گَردِ اقلیمیا و جز اینها) می سازند که با دریچه ای به کوره خانه راه دارد. پس از پایان گدازش و تصعید، پمفلیکس فسردة گِرد آورده را چند بار به شیوه هایی مخصوص می شویند تا ناخالصیهای آن را بپالایند. دیوسکوریدس در آغاز مقالة خود مادّة دیگری را نیز به نام سپودیون (در یونانی : spodion )، یادکرده که در طی همان فرآیندِ تصفیة مس در کوره های مذکور حاصل می شود : بر خلاف پمفلیکسِ رقیقِ سبک و سفید که به بالا می رود، سپودیون دود غلیظ سنگین سیاهرنگی است که بر کف طبقة زیرین کوره و بر اطراف آن می نشیند (راسب می شود) و، در نتیجه ، به چیزهایی مانند خاک ومو و پشم آمیخته می شود. به نوشتة او، «تفاوت میان سپودیون و پمفلیکس در نوع است نه در جنس ». سپس ، بلافاصله پس از مقالة «پمفلیکس » («توتیا»)، مقالة نسبتاً کوتاه اما مستقلی در بارة اَبدالِ ( رجوع کنید به بَدَل * ) سپودیون دارد (در ترجمة اصیل انگلیسی ، ش 86 ، ص 626ـ627 ، با عنوانِ "Antispoda" ، که در انگلیسی آن را به معنای «خاکسترهایی که به جای سپودیون می توان به کار بُرد» تفسیر کرده اند). دیوسکوریدس می گوید: «در بسیاری از اوقات که به توتیا نیاز و توتیا ناموجود باشد، اَبدالی برای آن هست »، و سپس در حدود دوازده مادّة گیاهی (مثلاً : برگ و گُل و میوه مُورْد ؛ شاخه های درخت زیتون یا درختچة مَصْطَکی ' یا شمشاد یا درخت انجیر؛ و بِهی که دانه های آن را در آورده باشند) و دو مادّة جانوری (چسب / سریشم مأخوذ از پوست گاو، و پشم ناشستة مخلوط با زِفت یا عسل ) ذکر می کند که باید هر یک را در چند دیگِ گِلی (سفالین ؟) در تنورْ گرم کرده سوزانید و به صورت خاکستر در آورد و سپس خاکسترها را پالود. در ترجمه های عربی کتاب دیوسکوریدس ، به سبب آشفتگی نسخه های خطی یا به اشتباه ، بخش مربوط به بدلهای (عمدتاً گیاهی ) سپودیون را از بخش مخصوص پمفلیکس و سپودیون تفکیک نکرده اند؛ لذا بعض مؤلفان سپسین قائل به «توتیای نباتی » نیز شده اند (مثلاً، رجوع کنید به وصف داوود انطاکی و حکیم مؤمن تنکابنی در ادامة مقاله ). دیوسکوریدس در پایان اشارة گذرایی می کند به این که «سپودیون از زر و سیم و سُرب نیز ساخته می شود و سپودیونِ حاصل از سرب در خوبی ( و سودمندی دارویی ) ثانیِ سپودیون قبرسی ( = مِسی ) است ». این هم خود در خَلط ماهیت «توتیا» نزد مؤلفان سپسین ، مؤثر بوده است . گرچه تأثیر نوشتة دیوسکوریدس در بارة پمفلیکس / توتیا در تألیفات داروشناختی حکیمان دورة اسلامی ، غالباً با برداشتها یا تفسیرهای گوناگون و بعضاً نادرست ، مشهود است ، اما به چند دلیل نمی توان تجارب فلزکاران بومی و ملاحظات بعض دانشمندان محلی را، بویژه در بارة شیوه های استحصال و انواع «توتیا»، نادیده گرفت : یکی این که در قدیم سنگ مس یونانیان عمدتاً از جزیرة قبرس در مدیترانه به دست می آمد، در صورتی که کانهای آن در ایران زمین (به معنای جغرافیایی بسی گسترده تر قدیم ) فراوان بود (و هنوز هم چنین است )؛ دیگر این که سنگ کانیِ روی (فلز ناشناختة Zn در آن روزگار) نیز در ایران و بعض نواحی اطراف آن فراوان و شناخته شده بود؛ سوم این که وجود ویرانه های کوره های باستانی گداز و آلیاژ فلزها (از دوره های هخامنشی و ساسانی ) که از دیرینگی فلزکاری و صنایع دستی فلزی در ایران حکایت می کند، و تعدد گونه های مفروض ' توتیا ، (از حیث منشأ جغرافیایی ، رنگ ، شکل و بعض ویژگیهای دیگر) ناشی از اختلافهای مزبور است . به هر حال ، آمیزش اطلاعات ' دیوسکوریدسی ، و معلومات و تجارب محلی سبب آشفتگی و اشتباه و خَلط شدیدی در بارة ماهیت ' توتیا ، نزد حکیمان دورة اسلامی شده است ، که مهمترین آنها را در اینجا یاد می کنیم . 1) اختلاف نظر در بارة اقلیمیا و توتیا در تعریفات ابن میمون قُرطُبی (سدة ششم ) بخوبی دیده می شود : در جایی (متن عربی ، ش 382، ص 40) می گوید «توتیا همان است که ' اقلیمیا الصُّفر ، («اقلیمیایِ برنج »)... و قَدْمیا نامیده می شود» و در جایی دیگر (همان ، ش 342، ص 37) قلیمیا/اقلیمیا/قدمیا را چنین تعریف کرده که «ریم هر جسمِ گدازان است »! مایرهوف (شرح بر ابن میمون ، ش 342، ص 171) این اختلاف و آشفتگی را چنین توضیح می دهد: «قلیمیا/قدمیا ( در ترجمة فرانسوی : )cadmie معرّبِ kadmeia ی یونانی است که محتملاً از طریق سریانی داخلِ عربی شده . ابن میمون ، مانند بعض مؤلفان سپسین عرب ، مثلاً، داوود انطاکی و عبد الرزّاق بن محمد جزائری ( سدة دوازدهم ) ، واژة قلیمیا را به معنای بسیار وسیعی گرفته اما آن را شامل قلیمیای طبیعی که حاوی روی ، آهن ، آرسنیک و غیره است ، ننموده است . قدمیاهای مصنوعْ اُکسیدهای روی ، آرسنیک و غیره اند که در کوره ها مُصعَّد می شوند یا بر سطح توده های ( کانیهایِ ) در حال گداز تشکیل می یابند.» 2) در بارة خود «توتیا» در کتاب الاحجار منسوب به ارسطو (ص 120): «توتیا از کانیها و دارای گونه های بسیار است : سفید، زرد و سبز... . کان آن در کرانة دریای هند و سِند ( یعنی اقیانوس هند ) است . بهترین توتیا گونة سفید است که گویی بیرون آن پوشیده از نمک است ، اما چون آن را بشکنند، لایه ای آبی («أزرق ») در آن دیده می شود. پس از آن ( از حیث نیکویی ) ، گونة سبز است ...» (در بارة خواص این گونه ها در این کتاب رجوع کنید به ادامة مقاله ). 3) در متن چاپی مغلوط و نا دَرخورِ اعتمادِ نُزهت نامة علائی شهمردان بن أبی الخیر (سدة چهارم ) چنین می خوانیم : «توتیا مِس را سپید کند و زر را بشکند و سرخ گرداند چون با گوگرد تسویه ( کذا؛ درست : تشویه به معنای «بریان کردن » ) کنند. و از چند گونه است : سبزِ پاره پاره ، زردِ خوزی ، سبز کرمانی و سوری که قَصَب خوانند، هندیِ معمول ، ( و ) محمودی ( «توتیای محمودی در شام و افریقا و اَنْدَلُس موجود است »؛ دُزی ، واژة «توتیاء» ) . بهترین ( توتیا ) سپید است ( که ) چون بینند چنان دانند که شوره بر آورده است یا نمک بر او فشانده اند، و در ساختنِ ( آلیاژ ) برنج خاصیتی تمام دارد» (ص 270). 4) ابومنصور موفّق هِروی (سدة چهارم ؛ کتاب الابنیة ...، ص 82): «توتیا از گونه گونه ... و بهترینش طباشیری ( یعنی به رنگ طباشیر ) است ، پس زنگاری ( یعنی سبز به رنگ زنگار مس ) ، پس خراسانی ، پس کرمانی . و این همه معدنی است » ( رجوع کنید به توضیح نادرست و گمراه کنندة ویراستار این کتاب ، احمد بهمنیار، ص 82، پانویس 4: «توتیا، معرّب دودیا ،... دارویی است که از قلعی و سرب یا از مس سازند»!). 5) ابو ریحان بیرونی ( الصیدنة ، همانجا)، که در کانی شناسی و جواهرشناسی هم مجتهد بود ( رجوع کنید به بیرونی * ، ابوریحان ، بخش 5: کانی شناسی )، بی اطلاعی شخصی خود را از ماهیت توتیا نشان داده و به نقل قولِ دیگران بسنده کرده است : 1) به نقل از بِشْرِبن عبدالوهّاب فَزاریِ مذکور: چهار «لَون » (رنگ ، گونه ) توتیا هست : «سبز به رنگ گردنِ طاوس ، که به فارسی ' سنگِ مس ، و به رومی دَهْنَج ... می نامند» ( «دهنج » معرّب از فارسی و به معنایِ مالاکیت = کربنات طبیعیِ مَرمرْگونة سبز تا سیاهرنگِ مس است ، که برای استحصال مس یا برای ساختن بعض چیزهای زینتی به کار می بَرند ) ؛ سفید، منسوب به کرمان ، در هندی و سندی موسوم به ' سنگ طتو ، ؛ گونة دیگری ، که یک جور ' سنگ طتو ، است ، و با آن چیزهایی مانند بازوبند/دست بند برای زنان و مُهره هایی برای تزئین گردن چهارپایان می سازند»؛ و گونة کرمانی ، به رنگ پوست گردو و بیرونش خاردار/سیخْ سیخ («مُشَوَّک » مانند میوة تاتوره * = «جوز ماثِل » ) است »؛ 2) از قول «دوستان » خود : «توتیای هندی که دو نوع است : یکی سفید طباشیری ، که نیکوتر است و از شکافهای خاک به دست می آید، و دومی سبز زنگاری ...؛ پس از آن ، توتیای کرمانی است ، ( به شکل ) نایچه ها ( یِ میانْ تهی ) ، معروف به بَصْری ( زیرا از کرمان به بصره می بردند و از آنجا به کشورهای دیگر صادر می شد ) ، و پس از آن ( در نیکویی و منفعت ) ، توتیای طَبَسی »؛ 3) منقول از کتاب النُخَب جابر بن حَیّان * : «هم کانی و هم مولَّد ( = مصنوع ) آن هست ؛ ( مادّة ) همه از سرب است ؛ ( چند نوع است : ) از همه بهتر، توتیای هندی سفید رقیق است (در بارة «توتیای هندی » ابن بَلخی در فارسنامه ( تألیف در دهة نخست سدة ششم ) ، ص 127، در ضمن وصف بناهای اصطخر تخت جمشید، مطلب جالبی نوشته که در ویرانه های آنجا، «کوده های گِل بر جای است و مردم روند و آن گِل کَنَند و شویند و در میان ، توتیای هندی یابند که داروی چشم را شاید و کس نداند که آن چگونه در میان گِل آمیخته شده است ».)؛ نوع جَشَری مانند تکّه های فَسان («مِسَنّ»، سنگ چاقو تیزکنی ) ( زِبْر و خشن ) است ؛ و نوع مَرازِبی ( کذا؛ درست آن ، مَرازیبی ، جمع واژة معرّبِ مِرزاب به معنای «ناودان » ) که در طبس به شکل اَنابیب ( جمع اُنْبوبه به معنای «لوله »، «ماسوره » ) می سازند». برای این کار، «گِلی معروف ( کذا؛ «طیناً معروفاً» ) را به کورة خانه مانندی که میخهایی ( از آن ) گِل در آن نصب می کنند، می بَرَند، کوره را آتش می کنند، و بخار توتیا بر آن قالبها منعقد می شود»؛ 4) به نقل از بُختیشوع بن عبد اللّه (؟): «توتیای مَرازبی مانند پوستة تخم مرغ ، سبُک ، و ( از همه توتیاها ) بهتر است .» ابو ریحان بیرونی در الجماهر هم اشاراتی به توتیا دارد، مثلاً : در مبحث دَهْنَج : «گفته اند که دهنج را به هندی ' توتیا ، می گویند زیرا گمان کرده اند که از انواع توتیاست » (ص 313) ؛ و در ذکر شَبَه (= برنج ): «برنج مسی است که آن را با ترکیب با توتیای ممزوج با مواد شیرین (مانند عسل و شیرة انگور) زرد کنند تا شبیه به زر گردد» (ص 429). 6) وصف ابن سینا (370ـ 428) از خودِ توتیا و سپودیون (در متن چاپی مغلوط : «سقودیون »)، و نه خواص دارویی آن (در القانون ، چاپ ادوار قَش ، ج 1، کتاب دوم ، ص 752ـ753)، خلاصة کوتاه و بعضاً نادرستی از نوشته های دیوسکوریدس یا جالینوس است (مثلاً، در تعریف «سقوریون » ( کذا ) می نویسد که همان توتیای «هندی ( یعنی ) غُسالَة توتیاست که مانند دُرْد در زیر آبی که آن را می شوید، جمع می شود»!). چون ابن سینا تجربه و اطلاع شخصی در بارة ماهیت توتیا نداشته ، ضمناً نظر سخیف دیگری را در خصوص توتیای «دریایی » تکرار کرده که «می گویند در دریا جانوری مدور هست دارای سُمّ شکافتة («خدج ») سِفت که در دریا می میرد و امواج آن را به ساحل می اندازند، و از آن توتیایی به دست می آید که بسیار لطیف است ». منظور از این «توتیای بَحری /دریایی » ظاهراً آن جانور خارْ پوست دریایی بوده است که به علت مشابهتش با جوجه تیغی /خارْپشت (در عربی : قُنفُذ) آن را (شاید به تقلید hإrisson de mer فرانسوی یا sea urchin انگلیسی ) «قنفذ البحر» یا «خارپشت دریایی » و سپس «توتیا(ء) البحر» نامیده اند. وجه تسمیة اخیر شاید این بوده که تن این جانور عمدتاً متشکل از پوستة سخت آهکی کمابیش مدوّری است ، پوشیده از خار؛ چون این خارها بریزند، در جای آنها برجستگیهایی مانند حُباب برسطح آب دیده می شود و بدینسان پوستة آهکی سفید شبیه به پمفلیکسِ سفیدِ مصعَّدِ دانْدانِ مذکورِ دیوسکوریدس می گردد! تنها مطلب نسبتاً جدید در وصف او این است که همة انواع توتیا («سفید، زرد، سبز، ( رنگی ) مایل به سُرخی »، و چه «رقیق » و چه «غلیظ ») در «بِلاد کرمان » به عمل می آید. 7) به نوشتة نصیر الدین طوسی (597 ـ672 ؛ ص 172ـ 173) توتیا دو نوع است : معدنی ، و «صناعی ... ( که ) توتیای نایژه خوانند و در زمین کرمان می سازند». توتیای معدنی چند جور است : «فیدی »، سبز رنگ ، شفاف ، که به شکل تکه های خُرد در میان ریگهای رودخانه ای جاری نزدیک کوه فید در بادیة عربستان می یابند؛ «توتیاء پیکانک » (؟)؛ «توتیاء دیکلک » (؟)، که از «دریای هندوستان به موج بیرون می افتد» (توتیای اخیر شاید همان توتیای دریایی مذکور در بالا باشد)؛ و «نوعی دیگر... بغایت سفید»، شبیه به نمک ، که «لطیفترین توتیاهاست » (این نوع را مؤلف قاعدتاً می بایست از نوع «صناعی » و مترادف با «توتیای نایژه » ذکر کرده باشد). نصیر الدین طوسی اشارات پراکندة دیگری هم به توتیا دارد، مثلاً : (در ارتباط با «برنج دمشقی ») «توتیا کشته از سرب است ، با مس آمیزشی تمام ندارد» (ص 213)؛ (در مبحث سرب ) «توتیا هم در معدن اُسرب تولد کند؛ از بخارِ اسرب می شود» (ص 218)؛ (در مبحث «انواع معمولات و ممزوجات » فلزی ( = آلیاژها ) ) «برنج /شَبَه ... از مس و توتیای مدبَّر سازند» (ص 227؛ نیز رجوع کنید به عَرایس الجواهر تألیف ابوالقاسم عبد اللّه کاشانی در 700، که انواع توتیای مذکور در آن بر گرفته از تألیف نصیرالدین طوسی است .) 8) مقالة داوود انطاکی (متوفی 1008) در تذکرة او (ص 142ـ143)، نه فقط چیز تازه ای در بارة توتیا ندارد، بلکه گمراه کننده نیز هست ، زیرا، علاوه بر توتیای معدنی و مصنوع ، انطاکی ، به تَبَعِ ترجمة عربی آشفتة تألیف دیوسکوریدس ، سخن از توتیای «نباتی » (گیاهی ) گفته و مطالب او را در بارة "antispoda" (مذکور در بالا) تکرار کرده است ! 9) حکیم مؤمن تنکابنی هم در تحفة المؤمنین (تألیف در 1080؛ ص 221ـ222) تقریباً مطالب انطاکی (و از جمله ، اشتباه او در بارة توتیای «گیاهی ») را به فارسی تکرار کرده است . مع ذلک ، چند نکتة کوچک در مقالة او یافت می شود، مثلاً : ذکر اصطلاح «توتیای قلم » ( یعنی به شکل قلم ) مرادف با توتیای «انابیبی »/ «میزابی »؛ بهترین نوع توتیای معدنی «سفید آن ( است ) و عَدیم الوجود است » (؟!)؛ در بارة توتیای «دریاییِ» مذکور ابن سینا، این تفسیر را به نقل از امین الدوله (= ابوالحسن هِبَة اللّه ، مشهور به ابن تِلمیذ، متوفی 560) ذکر کرده که «توتیای بحری نیز می باشد و آن سفید و مُستدیر و شبیه به سنگ ریزه است ». 10) بیشتر مطالب محمدحسین عقیلی شیرازی نیز در مخزن الادویة (تألیف در ح 1180؛ ص 279ـ280) تکراری است ، بجز چند موضوع ، مثلاً : اشتباه «توتیای نباتی » را نیاورده است ؛ در بارة توتیای کانی نکتة جالبی می گوید: «آنچه به تحقیق پیوسته آن است که غیر مصنوع نمی باشد»؛ «توتیای سُفالک » و «سنگِ بَصْری » ( منسوب به شهر بَصْره در عراق ) را هم به عنوان دو مرادف دیگر برای توتیای کرمانی ذکر کرده و در توجیه «بصری » می گوید «نه از آن جهت که در بصره به عمل می آورند بلکه ( چون ) از کرمان به بصره می بَرند و از آنجا به جاهای دیگر و در ممالک هند»؛ در بارة توتیای سبز: «توتیای اَخضر را که توتیای هندی است از «اِحراقِ... مِس با زاج سفید ( = سولفاتِ مرکّب پُتاس و آلومینیوم ) به عمل می آورند» و استعمال آن در بیماریهای چشم نادر است . مزیت بزرگ مقالة عقیلی شیرازی (همانجا) در وصف مبسوط دو جور کورة تهیة توتیا در کرمان است : 1) کورة بلند دوطبقه که آن را بر فراز یک اُجاق یا تنور، بر پا می کنند. با خاک «رُسْت »، «قَلَمها و شِمشها»یی به اندازة یک وجب با دو سَرِ اندکی باریک می سازند، خشک می کنند، سپس در آب نمک «غوطه می دهند»؛ باز آنها را می خشکانند و «در طبقات آن کوره چپ و راست و چلیپا ( وار ) خوابانیده می چینند تا اینکه در حین گدازِ سرب ( در آن کوره ) ، دود آن بر آن ( قلمها ) بپیچد و منعقد گردد و ضایع ( نشود ) ». پس از انعقادِ دود بسیار بر آنها، قلمها و شمشها را در می آورند و می شکنند و دودهای منعقد و سِفت شده «مانند انبوبه و سفالک » و قلم را از آنها جدا می کنند (وجه تسمیه «توتیای قلم » برای توتیای کرمانی از اینجاست ). 2. در بالای اجاق ، دیگی بلند و سَرْتَنگ می سازند. از پایین تا بالای دیوار آن تنور سوراخها ( یی ) برای نصب قلمها و شمشها ( ی مزبور ) » تعبیه می کنند، و چون دود بسیار بر قلمها نشست و سِفت شد، قلمها را از سوراخها در می آورند و به طرز پیشین ، تکه های توتیا را از آنها جدا می کنند. بهترین تکه های بر کنده «پارچه ها ( = قطعه ها ) و انبوبهای صُلبِ» به خاک نیامیخته است ، که نرم می سایند و سپس می شویند، «زیرا استعمال ( گَردِ توتیای ) غیر مغسول جایز نیست ». فرآوری توتیا در کرمان قدیم . گرچه امروزه «توتیا» (با ماهیت چندگانة آن و با این نام ) مصرفی دارویی یا صنعتی در ایران ندارد، اما اشارات عدید مذکور به توتیای کرمانی و به نیکویی انواع لوله ای و قلمی و تیله ای («سُفالک ») آن و همچنین وصف اخیر عقیلی شیرازی از کوره های گداز سرب در کرمان اهمیت فرآوری توتیا را در این ولایت تا حدود نیمة دوم سدة هجدهم میلادی می نمایاند (قس دو پزشک و داروشناس اروپایی و ضمناً معلم در دار الفنون ناصری ، دکتر پولاک اتریشی ( 1865 میلادی ) و دکتر شلیمّر هُلندی ( 1874 میلادی ) که هیچ ذکری از استحصال و استعمال توتیا در ایران نکرده اند). اما در گذشتة دورتر، علاوه بر آثار عدید بازمانده از آن کوره ها ( رجوع کنید به آلِطه ، ص 54 ، که در 1375 ش موقعیت جغرافیایی چهار کورة متروک را ذکر کرده )، چندین تن از جغرافیانگاران شرقی و سیاحان اروپایی به رونق این کوره ها و رواج ساخت توتیا در کرمان (بویژه در کو ( ه ) بنان ) اشاره کرده اند، از جمله : 1) ابن فقیه همدانی (سدة سوم ) در مختصری که از کتاب البُلدان او بازمانده (ص 206): «شهر دَمَنْدان ( کذا ) در کرمان : در آن کانهای زر و سیم و آهن و مس و نوشادر و صُفْر ( = برنج ) هست » (یاقوت حموی ، ج 2، ص 600 توتیا را نیز از محصولات کانیِ دَمَنْدان ذکر کرده است ). 2) ابوعبد اللّه مقدّسی (سدة چهارم ؛ در فصل «اقلیم کرمان ») وصف اغراق آمیزی از فراوانی توتیا کرده است : «در آن ( = کرمان ) توتیا مانند زُلال ( آب صاف و روشن ) بر مَرازیب ( ناودانها ) جاری است (ص 459)؛ «از ویژگیهای این کوره ( شهرستان ، ناحیه ) توتیای مرازیبی است ، و تسمیة ' مرازیبی ، از این جهت است که سفالهایی بزرگ مانند انگشتان می سازند وسپس توتیا را بر آنها می ریزند؛ توتیا به آنها می چسبد و به شکل مرازیب در می آید. من دیدم که آن را از کوهها جمع می کنند. کوره های دراز عجیبی ساخته اند که آن را، همچنان که آهن تصفیه می یابد، تصفیه می کنند. من این را جز در روستاها ندیدم » (ص 470). حمد اللّه مستوفی قزوینی در بخش جغرافیایی نُزهَة القلوب (تألیف در 740؛ ص 205) درازای سفالهای انگشتْ مانندِ مزبور را «یک گَز» (کذا؛ «به شکل میل به طول یک گز») نوشته ، اما آل طه (ص 56، با ارائة تصویری و تصویر دیگری در ص 57) گزارش کرده که در بازماندة فراوان قلمها یا میخهای سفالی مزبور در اطراف کوره های قدیمِ استحصال توتیا، این «میل »ها/ میخها به درازای دَه تا سی سانتیمتر و به قطر 2ـ 5 ر3 سانتیمتر دیده می شوند. 3) یاقوت حَمَوی (575 ـ626) در مُعجم البُلدان (ج 4، ص 3، تحت عنوان نادرست «کوبَیَان / کوکیان ») چنین نوشته : ( کو(هْ) بَنان ) از روستاهای کرمان است . از مردی کرمانی شنیدم که در آنجا و در روستای دیگری به نام بَهاباذ ( ؟ ) توتیا که به همة جهان می بَرند، ساخته می شود.» 4) ظاهراً قدیمترین اروپایی که تهیة توتیا در کو(ه ) بنان را ذکر کرده مارکو پولو، سیاح معروف ونیزی (1254ـ1324 میلادی )، است ، که در روزگار فرمانروایی قوبْلای قاآنِ مغول در چین (658ـ693/1260ـ1294) از راه ایران و آسیای مرکزی نزد او رفت . پولو در سفرنامة خود (ترجمة انگلیسی یول با شرحهای همو و کردیه ، ج 1، ص 125) در وصف کو(ه ) بنان (به املای او: Cobinan ) چنین نوشته : «در شهر بزرگ ( کذا ) » کوه بنان ، علاوه بر «آینه های فولادی بسیار بزرگ و زیبا، توتیا (که چیز بسیار خوبی برای چشمهاست ) و اِسْپودی ( = سپودُس مذکور در کتاب دیوسکوریدس ) نیز تهیه می کنند. ( به این منظور ) ، آنها...رَگه ای از خاک ( = سنگ یا ترکیب کانی ) مخصوصی را که دارای کیفیت مطلوب است در کورة بزرگ مُشتعلی که در بالای آن یک شبکة آهنی تعبیه می کنند، می گذارند. دود و رطوبتی که از ( گُدازش ) خاک مذکور برمی خیزد به آن شبکه می چسبد ( قس با میخها و میله های سفالی موصوف در دیگرِ آثار ) . این دودِ منعقد و متحجّر شده توتیاست ، «در صورتی که فضولات بازمانده از اِحراق ، اسپودی است ». افسر فاضل و پژوهشگر انگلیسی ، ژنرال هاوتم ـ شیندلر ، که سفرهایی در ایران نیز کرده بود، در 1298/ 1881 در شرح مسیر خود در کرمان ، در ارتباط با وصف مارکو پولو از کو(ه ) بنان و توتیای آن ، از جمله ، چنین نوشته است : «نام توتیا به عنوانِ گردی برای بیماریهای چشم اکنون ( دیگر ) در کرمان به کار نمی رود. این واژه اگر تنها ( یعنی بی ذکر صفتی ) به کار رود به معنای سولفاتِ مس است ، که در جایهای دیگر ایران به آن ' کاتِ کبود ، می گویند. ' توتیای سبز ، سولفاتِ آهن است ، که ' زاجِ سیاه ، نیز خوانده می شود. یک تکه ' توتیای زرد ، که به من نمودند، alum بود، که عموماً به آن ' زاج سفید ، می گویند، و یک تکه ' توتیای سفید ، ظاهراً قطعه ای از یک سنگ کانی رُستی / رُسی روی بود. ' خاکی ، که به نوشتة مارکو پولو در کوره می ریختند، محتملاً یکی از این مواد بوده است » (به نقل کوردیه ، شرح بر سفرنامة پولو، ج 1، ص 126). لوکلر در 1877 در تعلیقات خود بر ترجمة فرانسوی الجامع ابن بیطار (ج 1، مقالة «توتیا»، ص 325) چنین گواهی کرده که «امروزه عربها نام توتیا را به طور اخص به سولفاتهای روی ، مس ، آهن اطلاق و اینها را با صفتی دالّ بر رنگِ آنها تفکیک و تشخیص می کنند؛ ( بدینسان ) واژة توتیا تقریباً به معنای ' زاج ، است ». رنو و کولن نیز در 1934 این تبدل مفهوم توتیا از اکسید روی به انواع زاج را در «دورة جدید» در کشورهای عربی زبان شمال افریقا تأیید کرده اند (تفسیر بر ترجمة فرانسوی مقالة بسیار کوتاه «توتیا» در تُحفة الاحباب ، ش 403، ص 174). توتیا و سُرمه . اشتباه دیگری هم ــ خَلط توتیا و سُرمه ــ به ابهام در بارة ماهیت توتیا افزوده است . این اشتباه در ایران به مآخذی مانند لغت نامة دهخدا (و فرهنگهایی که وی ذکر کرده ، در مقالة «توتیا») نیز سرایت کرده است . سُرمه (در عربی اِثْمِد یا کُحْل ) عنصر فلزآسای آنتیموان ( Sb ) است ، که در چشم پزشکیِ قدیم آن را دارای بعض خواص درمانی توتیا می دانستند و نیز زنان آن را برای آرایشِ (سیاه کردنِ) (لبه های ) پلکهای چشم و مژگان به کار می بردند و شاید هنوز هم در بعض کشورهای عربی و اسلامی به کار می برند ( رجوع کنید به سُرمه * ). خواص درمانی . الف ) در چشم پزشکی . خواص و سودهای دارویی عدیدی که ، بویژه در درمان بَسی بیماریهای چشم ، به توتیا نسبت داده اند، بر حَسَبِ طب جالینوسی ، ناشی از «طبع » آن است : «سرد در درجة اول و خشک در درجة دوم » (به عقیدة جالینوس ، به نقل عقیلی شیرازی ، ص 280؛ همچنین در القانون ابن سینا، ج 1، کتاب دوم ، ص 753)، یا «سرد و خشک در درجة دوم » (به تشخیص حُنین بن اسحاق ، به نقل همو، همانجا؛ رجوع کنید به هروی ، ص 82 ، که درجه ای برای سردی و خشکی آن ذکر نکرده )، یا «سرد و خشک به درجة سوم » (جُرجانی ، در ذخیره ، ص 336 ؛ ولی «سرد به درجة اول و خشک به درجة دوم »، در الاغراض ، ص 635). به علت این «طبع »، «قوّة » توتیا «قَبْض » و «تبرید» است (دیوسکوریدس ، ترجمة اصطفن و حنین ، ص 402) و، در نتیجه ، «فعل » (کُنش ) اصلی آن «تجفیف » (خشکانندگی ) است (دیوسکوریدس ، همانجا). در بارة چند و چون این خشکانندگیِ توتیا، توضیحاتی این چنین می یابیم : قبض / قابضیت توتیایی که با خَمر شسته شود بیش از آن است که با آب بشویند (دیوسکوریدس ، همانجا، و با تصرفی در ترجمه ، به نقل ابن بیطار، همانجا). به نوشتة جالینوس ، خشکانندگی توتیای شسته بیش از هر خشکانندة دیگری و ( در عین حال ) بی لَذْع («سوزانندگی ، گزندگی ») است ؛ «کنش توتیای شسته خشکاندن رطوبتهای جاری ( از سَر ) به چشمان و منع از نفوذ آنها به خودِ طبقات چشم است ...»؛ همچنین «توتیا را به شیافات ( جمع شیاف = داروی چشمی مرکّب ) می افزایند که برای درمان ریزش مواد ( = رطوبات ) به چشم و درمان نَفّاخات ( = وَرَمها، باد کردگیها ) و ریشهای حادث در چشم به کار می روند» (به نقل ابن بیطار، ج 1، ص 145؛ به نقل رازی ، ج 20، ص 194ـ196: «... مانع از نفوذ رطوبتِ زایدة مُحتَقَن در رگهای چشم به خودِ طبقات چشم می گردد»). علی بن عیسی ، معروفترین کَحّال (چشم پزشک ) عرب (نیمة اول سدة پنجم )، که تذکِرة الکحّالین او عمدتاً مبتنی بر نوشته های جالینوس و حنین است ، با تلخیص مطالب این دو در بارة توتیا به مفهوم اعم ، سه گونه توتیا و خواص آنها را به ایجاز چنین ذکر کرده است (ص 352): «توتیای محمودی که مُیَبِّس (خشکاننده ) است ...؛ توتیای حشری ( کذا؛ = جَشْری ؛ رجوع کنید به تعلیقات زریاب بر الصیدنة بیرونی ، ص 155، پانویس 4 ) ، که کنشش قویتر از آنِ محمودی است ؛ و کانی ، که سَیَلانِ ( رطوبات مذکور به چشم ) را بند می آورد و دَمْعَه (= آبریزش چشم ) را خشک می کند.» سپس بعض حکیمان دورة اسلامی گامی در چشم پزشکی فرا رفته سودمندی توتیا را به طور کلی برای تقویت «روحِ باصر/ روح البَصَر » یاد کرده اند، مثلاً: توتیا برای تقویت چشم نیک است » (رازی ، به نقل ابن بیطار، همانجا)؛ «چشم را قوی گرداند و بَصَر تیز کند... و تاریکی از چشم ببَرَد» (هروی ، همانجا)؛ «توتیای شسته صحت چشم را حفظ می کند» (علی بن عیسی کحّال ، همانجا). «اگر توتیا موجود نباشد، بَدَلِ آن ( فقط در چشم پزشکی ؟ ) هموزن آن شادَنا ( کذا؛ = ش'ادَنَه ، شادَنج ) یا نیم وزنِ آن توبال (خُرده های فلز تافته که به وقت کوفتن می ریزند) است »؛ محتملاً در اینجا توبالِ آهن منظور است که آن را نیز «خشکاننده ، قابض و سودمند برای ریشهای بد(خیم )» دانسته اند ( رجوع کنید به مثلاً، علی بن عیسی کحّال ، «توبال الحدید» همانجا؛ اما رجوع کنید به انطاکی ، ص 143: «بدل آن مَرقَشیثا یا اقلیمیا یا شَبَه یا نیم وزن آن توبال مس است »). گفتنی است که در چشم پزشکی قدیم ، توتیا نه منفرداً بلکه معمولاً در ترکیب با چند(ین ) مادّة دیگرــ در ترکیباتی معروف به «شیاف » یا «کُحْل » (در جمع ، اَکحال ) ــ به کار می رفته است ، که نمونه های آنها در قَرابادینها (کتابهای حاوی دستورها یا فرمولهای داروهای مرکّب ) یا در بخشهای چشم پزشکی در تألیفات عمومیتر پزشکی فراوان است . چند تا از قدیمترین آنها را به عنوان مثال در اینجا به اختصار ذکر می کنیم : 1) نسخة شیافی از جالینوس ، سودمند برای بُثور (جمع بَثْر ، «جوش » )، ریشهای غایر (گود شده ) و پلید، پاره شدگی قرنیه ، ریمِ پنهان در چشم ، چشم درد شدید، موسرج (= خروج عِنبیه )، درد شدید در چشم ، و برای زدودنِ آثار باقیمانده از ریشها: قلیمیای سوخته و شسته : 16 مثقال ؛ سُرمة سوخته و شسته : 12 مثقال ؛ نشاسته : 2 مثقال ؛ سُرب سوختة شسته ، کتیرا، و گِل سامُسی ، از هر یک : 8 مثقال . همة این اخلاط را با آب بکوبید...» (به نقل حنین بن اسحاق ، ص 213)؛ 2) «کُحلی برای حفظ صحت چشم » از ثابت بن قُرَّة حَرّانی (221ـ 288 ؛ ص 42): «ترکیب توتیا یا اقلیمیای زر یا سرمه با آب هَلیله ، آب سُماق ، آبغوره و، برای افزایش تیزبینی چشم ، افزودن مَرزنگوش و اندکی مُشک و کافور به آن آبها»؛ 3) نسخة شیافی برای روشنی چشم و تقویت بینایی از اَقراباذین یعقوب بن اسحاق کِنْدی (متن عربی با ترجمة انگلیسی م . لیوی ، ص 170ـ171): «توتیا، 2 مثقال ؛ هَلیلة زرد، 1 مثقال ؛ «فلفل سفید» و صمغ عربیِ نیکو، از هر یک 12 مثقال ». ب ) در بیماریهای دیگر. خواص و سودهای دیگری هم به توتیا نسبت داده اند، که دشوار می توان آنها را ناشی از طبیعت سرد و خشک و خاصیت تجفیف مذکورِ توتیا دانست . به هر حال ، این خواص و کنشها هم به نوشته های دیوسکوریدس و جالینوس باز می گردد، از جمله : به عقیدة دیوسکوریدس ، توتیا در زخمهای غایر ( در چشم ؟ ) گوشت می رویاند («تَملا/ یَملا القُروحَ لَحماً»، در ترجمة اصطفن و حنین ، ص 402 ؛ «یملا قروحَ العَین » در نسخة خطی کاخ گلستان ، برگ ( 381 ) ؛ به اصطلاح ، «دارای قوه مُغریه /مُلحمه » است ). به نوشتة جالینوس ، توتیا به علت قوّة خشکانندگی شدیدش ، «برای ریشهای سرطانی و دیگر ریشهای خبیث ( بدخیم ؟ ) سودمند است ، ( از جمله ، ) ریشهای مقعده ، نَره و زِهار» (به نقل رازی و ابن بیطار، همانجاها؛ رجوع کنید به هروی ، همانجا: «ریشهای سرطانی و هر ریشی زشت را سود کُند ( چون ) ریش چشم و ( نره ) و مقعده و عانه » و علی بن عیسی کحّال ، همانجا: «توتیای محمودی ... برای ریشهای سرطانی و دیگر ریشهای خبیث سود دارد»). این خواص اخیر را بعض مؤلفان سپسین نیز کمابیش تکرار کرده اند (مثلاً رجوع کنید به حَلَبی ، ص 449؛ حکیم مؤمن و عقیلی شیرازی ، همانجاها.) و دیگر این که نوشته اند که «پاشیدن سنگ کوبیده ( یا گَردِ ) توتیا بر چیزهای بدبو، بوی بد را رفع می کند» ( کتاب الاحجار منسوب به ارسطو، ص 120)، یا توتیا گَندِ بغل را می زداید («قاطعةٌ لِلصُنان »؛ رازی ، به نقل ابن بیطار، همانجا؛ رجوع کنید به هروی : «بوی کَش بِبَرَد»؛ برای مصارف دارویی دیگر توتیاهای گوناگون به فارسی رجوع کنید به عقیلی علوی شیرازی ، همانجا). در روزگار ما، اکسید روی ( Zno )، علاوه بر مصارف عدید صنعتیِ آن ، گَردِ نابِ سفید یا اندکی زردش در استعمال بیرونی در پزشکی به عنوان مادّه ای قابض و محافظ به صورت پُماد یا کِرِمِ موضعی در عوارض پوستی گوناگون به کار می رود ( رجوع کنید به > فرهنگ مصور پزشکی دُرلند < ، ذیل "zinc" ). در ادب فارسی . اشارات بسیاری در شعر به سودمندی توتیای سوده برای درمان چشم درد و برای تقویت بینایی ولی بیشتر بر سبیل مَجاز (هم توتیا هم چشم و هم بینایی مجازی ) یافت می شود، مثلاً : «مرا چشمْ درد است و خورشید خواهم / که از زحمت توتیا می گریزم ( یعنی از رنج تهیة «کُحلها» و «شیافها»ی توتیا و مالیدن یا کشیدن آنها با میلة مخصوص بر چشم دردگین ) (خاقانی ، ص 288)؛ «چشم مخالفان را چونان شکسته خاری / چشم موافقان را چون سوده توتیایی » (فرّخی سیستانی ، در وصف یکی از ممدوحان خود؛ ص 363)؛ «همه دردِ چشم تو شد هستی تو/ شو از نیستی توتیایی طلب کُن » (خاقانی ، ص 795)؛ «دیدة سر را اگر سُرمه ببخشد فروغ / کوری دل را چه سود مِکْحَلة توتیا؟» (فیضی هندی ( دَکَنی ) ، سدة دهم ؛ به نقل دهخدا ؛ مِکحَلَه : میله یا ابزار مالیدنِ «کُحْل »). در این استعمالهای مجازی ، «چشم » یا «دیده » معمولاً به صورتِ «اضافة استعاری » ــ مثلاً، «چشمِ خِرَد»، «چشمِ بَخت »، «چشمِ جان » و «چشمِ دل » ــ به کار رفته است ، مثلاً : «مَر چشم خِرد را زِ عِلم بهتر/ ای پور پدر، هیچ توتیاء نیست » (ناصرِ خسرو، ص 116)؛ «هر که را چشمِ بخت خیره شود / خاک پای تو توتیا باشد» (مسعودِ سعد سلمان ، ص 93)؛ «کسانی که پوشیده چشمِ دلند/ همانا کزین توتیا غافلند» (سعدی ، ص 94 ؛ در داستانی که عنایت و بخشش کوری به درویشی مستحق ، همچون توتیایی اعجازگر، بینایی را به آن کور باز می گرداند). سپس ، همچون در بیت اخیر، بر سَبیل اغراق شاعرانه ، گاهی «خاکِ پا/ قَدَم »، «خاکِ دَر» یا «خاکِ راه » ممدوح (مخدوم یا محبوب ) را در روشنی بخشی به دیدگان ، به توتیا تشبیه کرده اند، مثلاً : «چشم حَورا چون شود شوریده ، رضوانِ بهشت / خاک پایش توتیای دیدة حَورا کُنَد» (منوچهری ، ص 25)؛ «گر دَهَد دستم ، کَشَم در دیده همچون توتیا/ خاک راهی کان مشرَّف گردد از اَقدامِ دوست » (حافظ ، ج 1، ص 142)؛ «گر آب دیده ( = عارضة کاتاراکت در عدسی چشم ) تیره کُنَد دیدة مرا/ این دیده را زخاک دَرَتْ توتیا کنم » (مسعود سعد سلمان ، ص 345). منابع : (1) بابک آل طه ، «توتیا و صنعت تهیة آن در کوهبنان »، فصلنامة کرمان ، ش 20 و 21 (بهار و تابستان 1375)؛ (2) ابن بلخی ؛ (3) ابن بیطار، الجامع لمفردات الادویة و الاغذیة ، بولاق 1291، چاپ افست بغداد ( بی تا. ) ؛ (4) ابن سینا، القانون فی الطب ، چاپ ادوار قش ، بیروت 1408/1987؛ (5) ابن فقیه ؛ (6) ابن میمون ، شرح اسماء العقار ، چاپ ماکس مایرهوف ، قاهره 1940؛ (7) ابو ریحان بیرونی ، الجماهر فی الجواهر ، چاپ یوسف الهادی ، تهران 1374 ش ؛ (8) همو، کتاب الصیدنة فی الطب ، چاپ عباس زریاب ، تهران 1370 ش ؛ (9) انطاکی ؛ (10) بطرس بستانی ، کتاب دائرة المعارف ، بیروت 1876ـ 1900، چاپ افست ( بی تا. ) ؛ (11) یاکوب ادوارد پولاک ، سفرنامة پولاک ، ترجمة کیکاووس جهانداری ، تهران 1361 ش ؛ (12) ثابت بن قُرّه ، کتاب الذخیرة فی علم الطب ، چاپ صبحی ، قاهره 1928؛ (13) اسماعیل بن حسن جرجانی ، ذخیرة خوارزمشاهی ، چاپ عکسی از روی نسخه ای خطی ، چاپ علی اکبر سعیدی سیرجانی ، تهران 1355 ش ؛ (14) همو، کتاب الاغراض الطبیّه و المباحث العلائیة ، عکس نسخة مکتوب در سال 789 هجری محفوظ در کتابخانة مرکزی دانشگاه تهران ، تهران 1345 ش ؛ (15) شمس الدین محمد حافظ ، دیوان ، چاپ پرویز ناتل خانلری ، تهران 1362 ش ؛ (16) حکیم مؤمن ؛ (17) خلیفه بن ابی المحاسن حلبی ، الکافی فی الکحل ، چاپ محمد ظافر وفائی و محمد رواس قلعه جی ، بیروت 1415/1995؛ (18) حمد اللّه مستوفی ؛ (19) حنین بن اسحاق ، کتاب العشر مقالات فی العین ، چاپ ماکس مایرهوف ، قاهره 1928، چاپ افست بیروت ( بی تا. ) ؛ (20) بدیل بن علی خاقانی ، دیوان ، چاپ ضیاء الدین سجادی ، تهران 1368 ش ؛ دائرة المعارف بزرگ اسلامی ، زیرنظر کاظم موسوی (21) بجنوردی ، تهران 1367 ش ـ ؛ (22) دهخدا؛ (23) دیوسکوریدس ، کتاب الحشایش دیسقوریدوس ، نسخة خطی کتابخانة کاخ گلستان ، ش 2251؛ (24) همان : هیولی الطبّ فی الحشائش و السموم ، ترجمة اِصْطِفَن بن بَسیل و اصلاح حنین بن اسحاق ، چاپ سزار ا. دوبلر و الیاس تِرِس ، تطوان 1952؛ (25) محمد بن زکریا رازی ، کتاب الحاوی فی الطب ، حیدرآباد دکن 1374ـ1390/ 1955ـ1971؛ (26) مصلح بن عبد اللّه سعدی ، بوستان سعدی : سعدی نامه ، چاپ غلامحسین یوسفی ، تهران 1363 ش ؛ (27) شهمردان بن ابی الخیر، نزهت نامة علائی ، چاپ فرهنگ جهانپور، تهران 1362 ش ؛ (28) علی بن سهل طبری ، فردوس الحکمة فی الطب ، چاپ محمد زبیر صدیقی ، برلین 1928؛ (29) عقیلی علوی شیرازی ؛ (30) علی بن عیسی کحّال ، تذکرة الکحّالین ، چاپ غوث محیی الدین قادری شرفی ، حیدرآباد دکن 1383/1964؛ (31) علی بن جولوغ فرخی سیستانی ، دیوان ، چاپ محمد دبیرسیاقی ، تهران 1371 ش ؛ (32) عبد اللّه بن علی کاشانی ، عرایس الجواهر و نفایس الاطایب ، چاپ ایرج افشار، تهران 1345 ش ؛ (33) مسعود سعد سلمان ، دیوان ، چاپ غلامرضا رشید یاسمی ، تهران 1362 ش ؛ (34) مقدسی ؛ (35) احمدبن قوص منوچهری ، دیوان ، چاپ محمد دبیرسیاقی ، تهران 1363 ش ؛ (36) ناصرخسرو، دیوان ، چاپ مجتبی مینوی و مهدی محقق ، تهران 1368 ش ؛ (37) محمد بن محمد نصیرالدین طوسی ، تنسوخ نامة ایلخانی ، چاپ محمد تقی مدرس رضوی ، تهران 1363 ش ؛ (38) هروی ؛ (39) یاقوت حموی ؛ (40) Aristoteles, Das Steinbuch , ed. & tr. Julius Ruska, Heidelberg 1912; (41) Pedanius Dioscorides, The Greek herbal of Dioscorides, tr. John Goodyer, 1655, ed. R.T. Gunther, Oxford 1934; (42) Dorland's illustrated medical dictionary , 26th ed., Philadelphia 1984; (43) Reinhart Pieter Anne Dozy, Supplإment aux dictionnaires arabes , Leiden 1881, repr. Beirut 1981; (44) Encyclopaedia Britannica , Chicago 1971; (45) EI 2 , s.v. "Ibn Sara ¦biyu ¦n" (by S. Maqbul Ahmed); (46) Grand dictionnaire encyclopإdique Larousse , Paris 1982-1985; (47) Ibn Bayt ¤a ¦r, Traitإ des simples , tr. Lucien Leclerc, Paris 1877-1883; (48) Ya ـ qu ¦b b. Ish ¤a ¦q Kind ¦â, The medical formulary or Aqra ¦ba ¦dh  ¦n of al-kind  ¦, ed. (49) & tr. Martin Levey, Madison 1966; (50) Berthold Laufer, Sino-Iranica... , Chicago 1919, repr. Taipei 1967; (51) David N. MacKenzie, A concise Pahlavi dictionary , London 1971; (52) Fariborz Moattar, Isma ¦ Ü  ¦l G §org §a ¦n  ¦und seine Bedeutung fدr die iranische Heilkunde inbesonders pharmazie... , Marburg 1971; (53) Sir Monier Monier-Williams, A Sanskrit-English dictionary , ed. E.Leumann et al ., Oxford 1979; (54) Henrik Samuel Nyberg, A manual of Pahlavi , Wiesbaden 1964-1974; (55) John T. Platts, A dictionary of Urdu ¦, classical Hind  ¦and English , Oxford 1982; (56) Marco Polo, The book of Ser Marco Polo the Venetian concerning the kingdoms and marvels of the East , translated and edited, with notes by Henry Yule, 1871, 3rd. ed. by Henri Cordier, 1903-1920, repr. London 1975; (57) J.L. Schlimmer, Terminologie mإdico- pharmaceutique et anthropologique: fran µaise- persane , Litho. ed., Tehran 1874, typo. repr. Tehran 1970; (58) Tuh ¤fat al-ah ¤ba ¦b (Glossaire de la matiةre mإdicale marocaine), ed. & tr. H.P.J. Renaud & G.S.Colin, Paris 1934; (59) Webster's third new international dictionary of the English language: unabridged , ed. Philip Babcock Gove, Springfield, Mass. 1981; (60) Hans E. Wulff, The traditional crafts of Persia , Cambridge, Mass. 1966. / هوشنگ اعلم / "> فارسی میانه y ¦ro : «مس ، برنج »؛ مکنزی ، ذیل y" ¦"ro ؛ در نیبرگ ، بخش 2، ذیل d " ¦"ro : «فلز، مس ») در فارسی میانه و قرنها در ادب فارسیِ پس از اسلام به معنایِ «مس » (= نُحاس در عربی ) به کار می رفته است . ریشه یا مأخذ واژة سپسینِ مس دانسته نیست ( رجوع کنید به روی * ؛ مس * ). در غرب نیز به سبب ناشناختگی فلزِ روی و ماهیت واقعی توتیا، نامهای مخصوصی برای این فلز نداشتند تا اینکه در سدة شانزدهم میلادی ظاهراً نخست کیمیاگر، شیمیدان و پزشک جنجالی نامدار سوئیسی ، پاراسِلْسوس ، آن را تفکیک و کشف کرد و با اطلاق نام آلمانیِ Zink ( تسینک ) بر آن ، آن را به عنوان «شکل حرامزادة مس » شناسانید ( رجوع کنید به مقالة "zinc" در بریتانیکا ، 1971، و در > واژه نامه بزرگِ دانشنامه ای لاروس < ). وصف مشروح دیوسکوریدس از شیوة استحصال پُمفُلیکس از گدازش سنگ کانیِ مس با اَقْلیمیا/ قَلیمیا (معرَّب کادْمیا/ کَدْمیا یِ یونانی = کربنات یا سولفاتِ روی ) در کوره های مخصوص دو طبقه و سپس شیوه های «تَغسیل » (شُست و شوی ) آن (ترجمة عربی ، همانجا، و نیز به نقل ابن بیطار، ج 1، ص 143ـ 145؛ ترجمة قدیم انگلیسی ( 1655 ) ، ص 624ـ626) و همچنین وصف کوتاهتر جالینوس (سدة دوم میلادی ؛ در فی الادویة المُفردة ، ترجمة حنین بن اسحاق ؛ ترجمة انگلیسی مقالة مربوطه در شروح ه . یول در ترجمة سفرنامة مارکو پولو، ج 1، ص 126) می نمایاند که فلزکاران و دانشمندان غربیِ آن روزگار، از شیوة استحصال توتیا هیچ یا چندان اطلاعی نداشتند. خلاصة کوتاهی از شرح دیوسکوریدس و جالینوس چنین است : به دو شیوه می توان پُمفُلیکس را که سفید و بسیار سبک است به دست آورد: یکی این که در وقت تصفیة سنگ مس ، اقلیمیای سوده را بر مسِ گدازان بپاشند؛ دودی /بخاری که از این اقلیمیا برمی خیزد، چون بفسرد، پمفلیکس (توتیا) است ؛ دیگری این که خودِ اقلیمیا را بگدازند و دود حاصل را، پس از فسردن آن ، گِرد آورند (بسنجید با وصف وولف ( ص 12 ) از استحصال توتیا در روزگار نو در کرمان : «برای به دست آوردن توتیا، کالامینِ خوب ساییده را با زغال و دانه های مس در بوته هایی می گذارند و سپس حرارت می دهند. روی فلزی ای که بدینسان با زغال ( فروزان ) ' احیا ، می گردد ، بخار می شود اما ظاهراً سپس در بوته های سربسته با مس در آمیخته به شکل ( آلیاژ ) برنج در می آید.») دو فرآیند مذکورِ دیوسکوریدس در کوره ای دو طبقه انجام می گیرد: برکف طبقة زیرین ، کوره و بوتة گداز قرار دارد. دودها/بخارهای حاصل از گدازش که از طریق دودکشی به طبقة زبرین می رود و در آنجا اُکسیده می شود، می فسرد و بر دیواره ها می نشیند. ( این بخار اُکسیده و جامد شده ، پمفلیکس است ) . در جوار این کوره اتاقکی برای فلزکار و دستیار و ابزارهای آنان (دَم ، زغال ، گَردِ اقلیمیا و جز اینها) می سازند که با دریچه ای به کوره خانه راه دارد. پس از پایان گدازش و تصعید، پمفلیکس فسردة گِرد آورده را چند بار به شیوه هایی مخصوص می شویند تا ناخالصیهای آن را بپالایند. دیوسکوریدس در آغاز مقالة خود مادّة دیگری را نیز به نام سپودیون (در یونانی : spodion )، یادکرده که در طی همان فرآیندِ تصفیة مس در کوره های مذکور حاصل می شود : بر خلاف پمفلیکسِ رقیقِ سبک و سفید که به بالا می رود، سپودیون دود غلیظ سنگین سیاهرنگی است که بر کف طبقة زیرین کوره و بر اطراف آن می نشیند (راسب می شود) و، در نتیجه ، به چیزهایی مانند خاک ومو و پشم آمیخته می شود. به نوشتة او، «تفاوت میان سپودیون و پمفلیکس در نوع است نه در جنس ». سپس ، بلافاصله پس از مقالة «پمفلیکس » («توتیا»)، مقالة نسبتاً کوتاه اما مستقلی در بارة اَبدالِ ( رجوع کنید به بَدَل * ) سپودیون دارد (در ترجمة اصیل انگلیسی ، ش 86 ، ص 626ـ627 ، با عنوانِ "Antispoda" ، که در انگلیسی آن را به معنای «خاکسترهایی که به جای سپودیون می توان به کار بُرد» تفسیر کرده اند). دیوسکوریدس می گوید: «در بسیاری از اوقات که به توتیا نیاز و توتیا ناموجود باشد، اَبدالی برای آن هست »، و سپس در حدود دوازده مادّة گیاهی (مثلاً : برگ و گُل و میوه مُورْد ؛ شاخه های درخت زیتون یا درختچة مَصْطَکی ' یا شمشاد یا درخت انجیر؛ و بِهی که دانه های آن را در آورده باشند) و دو مادّة جانوری (چسب / سریشم مأخوذ از پوست گاو، و پشم ناشستة مخلوط با زِفت یا عسل ) ذکر می کند که باید هر یک را در چند دیگِ گِلی (سفالین ؟) در تنورْ گرم کرده سوزانید و به صورت خاکستر در آورد و سپس خاکسترها را پالود. در ترجمه های عربی کتاب دیوسکوریدس ، به سبب آشفتگی نسخه های خطی یا به اشتباه ، بخش مربوط به بدلهای (عمدتاً گیاهی ) سپودیون را از بخش مخصوص پمفلیکس و سپودیون تفکیک نکرده اند؛ لذا بعض مؤلفان سپسین قائل به «توتیای نباتی » نیز شده اند (مثلاً، رجوع کنید به وصف داوود انطاکی و حکیم مؤمن تنکابنی در ادامة مقاله ). دیوسکوریدس در پایان اشارة گذرایی می کند به این که «سپودیون از زر و سیم و سُرب نیز ساخته می شود و سپودیونِ حاصل از سرب در خوبی ( و سودمندی دارویی ) ثانیِ سپودیون قبرسی ( = مِسی ) است ». این هم خود در خَلط ماهیت «توتیا» نزد مؤلفان سپسین ، مؤثر بوده است . گرچه تأثیر نوشتة دیوسکوریدس در بارة پمفلیکس / توتیا در تألیفات داروشناختی حکیمان دورة اسلامی ، غالباً با برداشتها یا تفسیرهای گوناگون و بعضاً نادرست ، مشهود است ، اما به چند دلیل نمی توان تجارب فلزکاران بومی و ملاحظات بعض دانشمندان محلی را، بویژه در بارة شیوه های استحصال و انواع «توتیا»، نادیده گرفت : یکی این که در قدیم سنگ مس یونانیان عمدتاً از جزیرة قبرس در مدیترانه به دست می آمد، در صورتی که کانهای آن در ایران زمین (به معنای جغرافیایی بسی گسترده تر قدیم ) فراوان بود (و هنوز هم چنین است )؛ دیگر این که سنگ کانیِ روی (فلز ناشناختة Zn در آن روزگار) نیز در ایران و بعض نواحی اطراف آن فراوان و شناخته شده بود؛ سوم این که وجود ویرانه های کوره های باستانی گداز و آلیاژ فلزها (از دوره های هخامنشی و ساسانی ) که از دیرینگی فلزکاری و صنایع دستی فلزی در ایران حکایت می کند، و تعدد گونه های مفروض ' توتیا ، (از حیث منشأ جغرافیایی ، رنگ ، شکل و بعض ویژگیهای دیگر) ناشی از اختلافهای مزبور است . به هر حال ، آمیزش اطلاعات ' دیوسکوریدسی ، و معلومات و تجارب محلی سبب آشفتگی و اشتباه و خَلط شدیدی در بارة ماهیت ' توتیا ، نزد حکیمان دورة اسلامی شده است ، که مهمترین آنها را در اینجا یاد می کنیم . 1) اختلاف نظر در بارة اقلیمیا و توتیا در تعریفات ابن میمون قُرطُبی (سدة ششم ) بخوبی دیده می شود : در جایی (متن عربی ، ش 382، ص 40) می گوید «توتیا همان است که ' اقلیمیا الصُّفر ، («اقلیمیایِ برنج »)... و قَدْمیا نامیده می شود» و در جایی دیگر (همان ، ش 342، ص 37) قلیمیا/اقلیمیا/قدمیا را چنین تعریف کرده که «ریم هر جسمِ گدازان است »! مایرهوف (شرح بر ابن میمون ، ش 342، ص 171) این اختلاف و آشفتگی را چنین توضیح می دهد: «قلیمیا/قدمیا ( در ترجمة فرانسوی : )cadmie معرّبِ kadmeia ی یونانی است که محتملاً از طریق سریانی داخلِ عربی شده . ابن میمون ، مانند بعض مؤلفان سپسین عرب ، مثلاً، داوود انطاکی و عبد الرزّاق بن محمد جزائری ( سدة دوازدهم ) ، واژة قلیمیا را به معنای بسیار وسیعی گرفته اما آن را شامل قلیمیای طبیعی که حاوی روی ، آهن ، آرسنیک و غیره است ، ننموده است . قدمیاهای مصنوعْ اُکسیدهای روی ، آرسنیک و غیره اند که در کوره ها مُصعَّد می شوند یا بر سطح توده های ( کانیهایِ ) در حال گداز تشکیل می یابند.» 2) در بارة خود «توتیا» در کتاب الاحجار منسوب به ارسطو (ص 120): «توتیا از کانیها و دارای گونه های بسیار است : سفید، زرد و سبز... . کان آن در کرانة دریای هند و سِند ( یعنی اقیانوس هند ) است . بهترین توتیا گونة سفید است که گویی بیرون آن پوشیده از نمک است ، اما چون آن را بشکنند، لایه ای آبی («أزرق ») در آن دیده می شود. پس از آن ( از حیث نیکویی ) ، گونة سبز است ...» (در بارة خواص این گونه ها در این کتاب رجوع کنید به ادامة مقاله ). 3) در متن چاپی مغلوط و نا دَرخورِ اعتمادِ نُزهت نامة علائی شهمردان بن أبی الخیر (سدة چهارم ) چنین می خوانیم : «توتیا مِس را سپید کند و زر را بشکند و سرخ گرداند چون با گوگرد تسویه ( کذا؛ درست : تشویه به معنای «بریان کردن » ) کنند. و از چند گونه است : سبزِ پاره پاره ، زردِ خوزی ، سبز کرمانی و سوری که قَصَب خوانند، هندیِ معمول ، ( و ) محمودی ( «توتیای محمودی در شام و افریقا و اَنْدَلُس موجود است »؛ دُزی ، واژة «توتیاء» ) . بهترین ( توتیا ) سپید است ( که ) چون بینند چنان دانند که شوره بر آورده است یا نمک بر او فشانده اند، و در ساختنِ ( آلیاژ ) برنج خاصیتی تمام دارد» (ص 270). 4) ابومنصور موفّق هِروی (سدة چهارم ؛ کتاب الابنیة ...، ص 82): «توتیا از گونه گونه ... و بهترینش طباشیری ( یعنی به رنگ طباشیر ) است ، پس زنگاری ( یعنی سبز به رنگ زنگار مس ) ، پس خراسانی ، پس کرمانی . و این همه معدنی است » ( رجوع کنید به توضیح نادرست و گمراه کنندة ویراستار این کتاب ، احمد بهمنیار، ص 82، پانویس 4: «توتیا، معرّب دودیا ،... دارویی است که از قلعی و سرب یا از مس سازند»!). 5) ابو ریحان بیرونی ( الصیدنة ، همانجا)، که در کانی شناسی و جواهرشناسی هم مجتهد بود ( رجوع کنید به بیرونی * ، ابوریحان ، بخش 5: کانی شناسی )، بی اطلاعی شخصی خود را از ماهیت توتیا نشان داده و به نقل قولِ دیگران بسنده کرده است : 1) به نقل از بِشْرِبن عبدالوهّاب فَزاریِ مذکور: چهار «لَون » (رنگ ، گونه ) توتیا هست : «سبز به رنگ گردنِ طاوس ، که به فارسی ' سنگِ مس ، و به رومی دَهْنَج ... می نامند» ( «دهنج » معرّب از فارسی و به معنایِ مالاکیت = کربنات طبیعیِ مَرمرْگونة سبز تا سیاهرنگِ مس است ، که برای استحصال مس یا برای ساختن بعض چیزهای زینتی به کار می بَرند ) ؛ سفید، منسوب به کرمان ، در هندی و سندی موسوم به ' سنگ طتو ، ؛ گونة دیگری ، که یک جور ' سنگ طتو ، است ، و با آن چیزهایی مانند بازوبند/دست بند برای زنان و مُهره هایی برای تزئین گردن چهارپایان می سازند»؛ و گونة کرمانی ، به رنگ پوست گردو و بیرونش خاردار/سیخْ سیخ («مُشَوَّک » مانند میوة تاتوره * = «جوز ماثِل » ) است »؛ 2) از قول «دوستان » خود : «توتیای هندی که دو نوع است : یکی سفید طباشیری ، که نیکوتر است و از شکافهای خاک به دست می آید، و دومی سبز زنگاری ...؛ پس از آن ، توتیای کرمانی است ، ( به شکل ) نایچه ها ( یِ میانْ تهی ) ، معروف به بَصْری ( زیرا از کرمان به بصره می بردند و از آنجا به کشورهای دیگر صادر می شد ) ، و پس از آن ( در نیکویی و منفعت ) ، توتیای طَبَسی »؛ 3) منقول از کتاب النُخَب جابر بن حَیّان * : «هم کانی و هم مولَّد ( = مصنوع ) آن هست ؛ ( مادّة ) همه از سرب است ؛ ( چند نوع است : ) از همه بهتر، توتیای هندی سفید رقیق است (در بارة «توتیای هندی » ابن بَلخی در فارسنامه ( تألیف در دهة نخست سدة ششم ) ، ص 127، در ضمن وصف بناهای اصطخر تخت جمشید، مطلب جالبی نوشته که در ویرانه های آنجا، «کوده های گِل بر جای است و مردم روند و آن گِل کَنَند و شویند و در میان ، توتیای هندی یابند که داروی چشم را شاید و کس نداند که آن چگونه در میان گِل آمیخته شده است ».)؛ نوع جَشَری مانند تکّه های فَسان («مِسَنّ»، سنگ چاقو تیزکنی ) ( زِبْر و خشن ) است ؛ و نوع مَرازِبی ( کذا؛ درست آن ، مَرازیبی ، جمع واژة معرّبِ مِرزاب به معنای «ناودان » ) که در طبس به شکل اَنابیب ( جمع اُنْبوبه به معنای «لوله »، «ماسوره » ) می سازند». برای این کار، «گِلی معروف ( کذا؛ «طیناً معروفاً» ) را به کورة خانه مانندی که میخهایی ( از آن ) گِل در آن نصب می کنند، می بَرَند، کوره را آتش می کنند، و بخار توتیا بر آن قالبها منعقد می شود»؛ 4) به نقل از بُختیشوع بن عبد اللّه (؟): «توتیای مَرازبی مانند پوستة تخم مرغ ، سبُک ، و ( از همه توتیاها ) بهتر است .» ابو ریحان بیرونی در الجماهر هم اشاراتی به توتیا دارد، مثلاً : در مبحث دَهْنَج : «گفته اند که دهنج را به هندی ' توتیا ، می گویند زیرا گمان کرده اند که از انواع توتیاست » (ص 313) ؛ و در ذکر شَبَه (= برنج ): «برنج مسی است که آن را با ترکیب با توتیای ممزوج با مواد شیرین (مانند عسل و شیرة انگور) زرد کنند تا شبیه به زر گردد» (ص 429). 6) وصف ابن سینا (370ـ 428) از خودِ توتیا و سپودیون (در متن چاپی مغلوط : «سقودیون »)، و نه خواص دارویی آن (در القانون ، چاپ ادوار قَش ، ج 1، کتاب دوم ، ص 752ـ753)، خلاصة کوتاه و بعضاً نادرستی از نوشته های دیوسکوریدس یا جالینوس است (مثلاً، در تعریف «سقوریون » ( کذا ) می نویسد که همان توتیای «هندی ( یعنی ) غُسالَة توتیاست که مانند دُرْد در زیر آبی که آن را می شوید، جمع می شود»!). چون ابن سینا تجربه و اطلاع شخصی در بارة ماهیت توتیا نداشته ، ضمناً نظر سخیف دیگری را در خصوص توتیای «دریایی » تکرار کرده که «می گویند در دریا جانوری مدور هست دارای سُمّ شکافتة («خدج ») سِفت که در دریا می میرد و امواج آن را به ساحل می اندازند، و از آن توتیایی به دست می آید که بسیار لطیف است ». منظور از این «توتیای بَحری /دریایی » ظاهراً آن جانور خارْ پوست دریایی بوده است که به علت مشابهتش با جوجه تیغی /خارْپشت (در عربی : قُنفُذ) آن را (شاید به تقلید hإrisson de mer فرانسوی یا sea urchin انگلیسی ) «قنفذ البحر» یا «خارپشت دریایی » و سپس «توتیا(ء) البحر» نامیده اند. وجه تسمیة اخیر شاید این بوده که تن این جانور عمدتاً متشکل از پوستة سخت آهکی کمابیش مدوّری است ، پوشیده از خار؛ چون این خارها بریزند، در جای آنها برجستگیهایی مانند حُباب برسطح آب دیده می شود و بدینسان پوستة آهکی سفید شبیه به پمفلیکسِ سفیدِ مصعَّدِ دانْدانِ مذکورِ دیوسکوریدس می گردد! تنها مطلب نسبتاً جدید در وصف او این است که همة انواع توتیا («سفید، زرد، سبز، ( رنگی ) مایل به سُرخی »، و چه «رقیق » و چه «غلیظ ») در «بِلاد کرمان » به عمل می آید. 7) به نوشتة نصیر الدین طوسی (597 ـ672 ؛ ص 172ـ 173) توتیا دو نوع است : معدنی ، و «صناعی ... ( که ) توتیای نایژه خوانند و در زمین کرمان می سازند». توتیای معدنی چند جور است : «فیدی »، سبز رنگ ، شفاف ، که به شکل تکه های خُرد در میان ریگهای رودخانه ای جاری نزدیک کوه فید در بادیة عربستان می یابند؛ «توتیاء پیکانک » (؟)؛ «توتیاء دیکلک » (؟)، که از «دریای هندوستان به موج بیرون می افتد» (توتیای اخیر شاید همان توتیای دریایی مذکور در بالا باشد)؛ و «نوعی دیگر... بغایت سفید»، شبیه به نمک ، که «لطیفترین توتیاهاست » (این نوع را مؤلف قاعدتاً می بایست از نوع «صناعی » و مترادف با «توتیای نایژه » ذکر کرده باشد). نصیر الدین طوسی اشارات پراکندة دیگری هم به توتیا دارد، مثلاً : (در ارتباط با «برنج دمشقی ») «توتیا کشته از سرب است ، با مس آمیزشی تمام ندارد» (ص 213)؛ (در مبحث سرب ) «توتیا هم در معدن اُسرب تولد کند؛ از بخارِ اسرب می شود» (ص 218)؛ (در مبحث «انواع معمولات و ممزوجات » فلزی ( = آلیاژها ) ) «برنج /شَبَه ... از مس و توتیای مدبَّر سازند» (ص 227؛ نیز رجوع کنید به عَرایس الجواهر تألیف ابوالقاسم عبد اللّه کاشانی در 700، که انواع توتیای مذکور در آن بر گرفته از تألیف نصیرالدین طوسی است .) 8) مقالة داوود انطاکی (متوفی 1008) در تذکرة او (ص 142ـ143)، نه فقط چیز تازه ای در بارة توتیا ندارد، بلکه گمراه کننده نیز هست ، زیرا، علاوه بر توتیای معدنی و مصنوع ، انطاکی ، به تَبَعِ ترجمة عربی آشفتة تألیف دیوسکوریدس ، سخن از توتیای «نباتی » (گیاهی ) گفته و مطالب او را در بارة "antispoda" (مذکور در بالا) تکرار کرده است ! 9) حکیم مؤمن تنکابنی هم در تحفة المؤمنین (تألیف در 1080؛ ص 221ـ222) تقریباً مطالب انطاکی (و از جمله ، اشتباه او در بارة توتیای «گیاهی ») را به فارسی تکرار کرده است . مع ذلک ، چند نکتة کوچک در مقالة او یافت می شود، مثلاً : ذکر اصطلاح «توتیای قلم » ( یعنی به شکل قلم ) مرادف با توتیای «انابیبی »/ «میزابی »؛ بهترین نوع توتیای معدنی «سفید آن ( است ) و عَدیم الوجود است » (؟!)؛ در بارة توتیای «دریاییِ» مذکور ابن سینا، این تفسیر را به نقل از امین الدوله (= ابوالحسن هِبَة اللّه ، مشهور به ابن تِلمیذ، متوفی 560) ذکر کرده که «توتیای بحری نیز می باشد و آن سفید و مُستدیر و شبیه به سنگ ریزه است ». 10) بیشتر مطالب محمدحسین عقیلی شیرازی نیز در مخزن الادویة (تألیف در ح 1180؛ ص 279ـ280) تکراری است ، بجز چند موضوع ، مثلاً : اشتباه «توتیای نباتی » را نیاورده است ؛ در بارة توتیای کانی نکتة جالبی می گوید: «آنچه به تحقیق پیوسته آن است که غیر مصنوع نمی باشد»؛ «توتیای سُفالک » و «سنگِ بَصْری » ( منسوب به شهر بَصْره در عراق ) را هم به عنوان دو مرادف دیگر برای توتیای کرمانی ذکر کرده و در توجیه «بصری » می گوید «نه از آن جهت که در بصره به عمل می آورند بلکه ( چون ) از کرمان به بصره می بَرند و از آنجا به جاهای دیگر و در ممالک هند»؛ در بارة توتیای سبز: «توتیای اَخضر را که توتیای هندی است از «اِحراقِ... مِس با زاج سفید ( = سولفاتِ مرکّب پُتاس و آلومینیوم ) به عمل می آورند» و استعمال آن در بیماریهای چشم نادر است . مزیت بزرگ مقالة عقیلی شیرازی (همانجا) در وصف مبسوط دو جور کورة تهیة توتیا در کرمان است : 1) کورة بلند دوطبقه که آن را بر فراز یک اُجاق یا تنور، بر پا می کنند. با خاک «رُسْت »، «قَلَمها و شِمشها»یی به اندازة یک وجب با دو سَرِ اندکی باریک می سازند، خشک می کنند، سپس در آب نمک «غوطه می دهند»؛ باز آنها را می خشکانند و «در طبقات آن کوره چپ و راست و چلیپا ( وار ) خوابانیده می چینند تا اینکه در حین گدازِ سرب ( در آن کوره ) ، دود آن بر آن ( قلمها ) بپیچد و منعقد گردد و ضایع ( نشود ) ». پس از انعقادِ دود بسیار بر آنها، قلمها و شمشها را در می آورند و می شکنند و دودهای منعقد و سِفت شده «مانند انبوبه و سفالک » و قلم را از آنها جدا می کنند (وجه تسمیه «توتیای قلم » برای توتیای کرمانی از اینجاست ). 2. در بالای اجاق ، دیگی بلند و سَرْتَنگ می سازند. از پایین تا بالای دیوار آن تنور سوراخها ( یی ) برای نصب قلمها و شمشها ( ی مزبور ) » تعبیه می کنند، و چون دود بسیار بر قلمها نشست و سِفت شد، قلمها را از سوراخها در می آورند و به طرز پیشین ، تکه های توتیا را از آنها جدا می کنند. بهترین تکه های بر کنده «پارچه ها ( = قطعه ها ) و انبوبهای صُلبِ» به خاک نیامیخته است ، که نرم می سایند و سپس می شویند، «زیرا استعمال ( گَردِ توتیای ) غیر مغسول جایز نیست ». فرآوری توتیا در کرمان قدیم . گرچه امروزه «توتیا» (با ماهیت چندگانة آن و با این نام ) مصرفی دارویی یا صنعتی در ایران ندارد، اما اشارات عدید مذکور به توتیای کرمانی و به نیکویی انواع لوله ای و قلمی و تیله ای («سُفالک ») آن و همچنین وصف اخیر عقیلی شیرازی از کوره های گداز سرب در کرمان اهمیت فرآوری توتیا را در این ولایت تا حدود نیمة دوم سدة هجدهم میلادی می نمایاند (قس دو پزشک و داروشناس اروپایی و ضمناً معلم در دار الفنون ناصری ، دکتر پولاک اتریشی ( 1865 میلادی ) و دکتر شلیمّر هُلندی ( 1874 میلادی ) که هیچ ذکری از استحصال و استعمال توتیا در ایران نکرده اند). اما در گذشتة دورتر، علاوه بر آثار عدید بازمانده از آن کوره ها ( رجوع کنید به آلِطه ، ص 54 ، که در 1375 ش موقعیت جغرافیایی چهار کورة متروک را ذکر کرده )، چندین تن از جغرافیانگاران شرقی و سیاحان اروپایی به رونق این کوره ها و رواج ساخت توتیا در کرمان (بویژه در کو ( ه ) بنان ) اشاره کرده اند، از جمله : 1) ابن فقیه همدانی (سدة سوم ) در مختصری که از کتاب البُلدان او بازمانده (ص 206): «شهر دَمَنْدان ( کذا ) در کرمان : در آن کانهای زر و سیم و آهن و مس و نوشادر و صُفْر ( = برنج ) هست » (یاقوت حموی ، ج 2، ص 600 توتیا را نیز از محصولات کانیِ دَمَنْدان ذکر کرده است ). 2) ابوعبد اللّه مقدّسی (سدة چهارم ؛ در فصل «اقلیم کرمان ») وصف اغراق آمیزی از فراوانی توتیا کرده است : «در آن ( = کرمان ) توتیا مانند زُلال ( آب صاف و روشن ) بر مَرازیب ( ناودانها ) جاری است (ص 459)؛ «از ویژگیهای این کوره ( شهرستان ، ناحیه ) توتیای مرازیبی است ، و تسمیة ' مرازیبی ، از این جهت است که سفالهایی بزرگ مانند انگشتان می سازند وسپس توتیا را بر آنها می ریزند؛ توتیا به آنها می چسبد و به شکل مرازیب در می آید. من دیدم که آن را از کوهها جمع می کنند. کوره های دراز عجیبی ساخته اند که آن را، همچنان که آهن تصفیه می یابد، تصفیه می کنند. من این را جز در روستاها ندیدم » (ص 470). حمد اللّه مستوفی قزوینی در بخش جغرافیایی نُزهَة القلوب (تألیف در 740؛ ص 205) درازای سفالهای انگشتْ مانندِ مزبور را «یک گَز» (کذا؛ «به شکل میل به طول یک گز») نوشته ، اما آل طه (ص 56، با ارائة تصویری و تصویر دیگری در ص 57) گزارش کرده که در بازماندة فراوان قلمها یا میخهای سفالی مزبور در اطراف کوره های قدیمِ استحصال توتیا، این «میل »ها/ میخها به درازای دَه تا سی سانتیمتر و به قطر 2ـ 5 ر3 سانتیمتر دیده می شوند. 3) یاقوت حَمَوی (575 ـ626) در مُعجم البُلدان (ج 4، ص 3، تحت عنوان نادرست «کوبَیَان / کوکیان ») چنین نوشته : ( کو(هْ) بَنان ) از روستاهای کرمان است . از مردی کرمانی شنیدم که در آنجا و در روستای دیگری به نام بَهاباذ ( ؟ ) توتیا که به همة جهان می بَرند، ساخته می شود.» 4) ظاهراً قدیمترین اروپایی که تهیة توتیا در کو(ه ) بنان را ذکر کرده مارکو پولو، سیاح معروف ونیزی (1254ـ1324 میلادی )، است ، که در روزگار فرمانروایی قوبْلای قاآنِ مغول در چین (658ـ693/1260ـ1294) از راه ایران و آسیای مرکزی نزد او رفت . پولو در سفرنامة خود (ترجمة انگلیسی یول با شرحهای همو و کردیه ، ج 1، ص 125) در وصف کو(ه ) بنان (به املای او: Cobinan ) چنین نوشته : «در شهر بزرگ ( کذا ) » کوه بنان ، علاوه بر «آینه های فولادی بسیار بزرگ و زیبا، توتیا (که چیز بسیار خوبی برای چشمهاست ) و اِسْپودی ( = سپودُس مذکور در کتاب دیوسکوریدس ) نیز تهیه می کنند. ( به این منظور ) ، آنها...رَگه ای از خاک ( = سنگ یا ترکیب کانی ) مخصوصی را که دارای کیفیت مطلوب است در کورة بزرگ مُشتعلی که در بالای آن یک شبکة آهنی تعبیه می کنند، می گذارند. دود و رطوبتی که از ( گُدازش ) خاک مذکور برمی خیزد به آن شبکه می چسبد ( قس با میخها و میله های سفالی موصوف در دیگرِ آثار ) . این دودِ منعقد و متحجّر شده توتیاست ، «در صورتی که فضولات بازمانده از اِحراق ، اسپودی است ». افسر فاضل و پژوهشگر انگلیسی ، ژنرال هاوتم ـ شیندلر ، که سفرهایی در ایران نیز کرده بود، در 1298/ 1881 در شرح مسیر خود در کرمان ، در ارتباط با وصف مارکو پولو از کو(ه ) بنان و توتیای آن ، از جمله ، چنین نوشته است : «نام توتیا به عنوانِ گردی برای بیماریهای چشم اکنون ( دیگر ) در کرمان به کار نمی رود. این واژه اگر تنها ( یعنی بی ذکر صفتی ) به کار رود به معنای سولفاتِ مس است ، که در جایهای دیگر ایران به آن ' کاتِ کبود ، می گویند. ' توتیای سبز ، سولفاتِ آهن است ، که ' زاجِ سیاه ، نیز خوانده می شود. یک تکه ' توتیای زرد ، که به من نمودند، alum بود، که عموماً به آن ' زاج سفید ، می گویند، و یک تکه ' توتیای سفید ، ظاهراً قطعه ای از یک سنگ کانی رُستی / رُسی روی بود. ' خاکی ، که به نوشتة مارکو پولو در کوره می ریختند، محتملاً یکی از این مواد بوده است » (به نقل کوردیه ، شرح بر سفرنامة پولو، ج 1، ص 126). لوکلر در 1877 در تعلیقات خود بر ترجمة فرانسوی الجامع ابن بیطار (ج 1، مقالة «توتیا»، ص 325) چنین گواهی کرده که «امروزه عربها نام توتیا را به طور اخص به سولفاتهای روی ، مس ، آهن اطلاق و اینها را با صفتی دالّ بر رنگِ آنها تفکیک و تشخیص می کنند؛ ( بدینسان ) واژة توتیا تقریباً به معنای ' زاج ، است ». رنو و کولن نیز در 1934 این تبدل مفهوم توتیا از اکسید روی به انواع زاج را در «دورة جدید» در کشورهای عربی زبان شمال افریقا تأیید کرده اند (تفسیر بر ترجمة فرانسوی مقالة بسیار کوتاه «توتیا» در تُحفة الاحباب ، ش 403، ص 174). توتیا و سُرمه . اشتباه دیگری هم ــ خَلط توتیا و سُرمه ــ به ابهام در بارة ماهیت توتیا افزوده است . این اشتباه در ایران به مآخذی مانند لغت نامة دهخدا (و فرهنگهایی که وی ذکر کرده ، در مقالة «توتیا») نیز سرایت کرده است . سُرمه (در عربی اِثْمِد یا کُحْل ) عنصر فلزآسای آنتیموان ( Sb ) است ، که در چشم پزشکیِ قدیم آن را دارای بعض خواص درمانی توتیا می دانستند و نیز زنان آن را برای آرایشِ (سیاه کردنِ) (لبه های ) پلکهای چشم و مژگان به کار می بردند و شاید هنوز هم در بعض کشورهای عربی و اسلامی به کار می برند ( رجوع کنید به سُرمه * ). خواص درمانی . الف ) در چشم پزشکی . خواص و سودهای دارویی عدیدی که ، بویژه در درمان بَسی بیماریهای چشم ، به توتیا نسبت داده اند، بر حَسَبِ طب جالینوسی ، ناشی از «طبع » آن است : «سرد در درجة اول و خشک در درجة دوم » (به عقیدة جالینوس ، به نقل عقیلی شیرازی ، ص 280؛ همچنین در القانون ابن سینا، ج 1، کتاب دوم ، ص 753)، یا «سرد و خشک در درجة دوم » (به تشخیص حُنین بن اسحاق ، به نقل همو، همانجا؛ رجوع کنید به هروی ، ص 82 ، که درجه ای برای سردی و خشکی آن ذکر نکرده )، یا «سرد و خشک به درجة سوم » (جُرجانی ، در ذخیره ، ص 336 ؛ ولی «سرد به درجة اول و خشک به درجة دوم »، در الاغراض ، ص 635). به علت این «طبع »، «قوّة » توتیا «قَبْض » و «تبرید» است (دیوسکوریدس ، ترجمة اصطفن و حنین ، ص 402) و، در نتیجه ، «فعل » (کُنش ) اصلی آن «تجفیف » (خشکانندگی ) است (دیوسکوریدس ، همانجا). در بارة چند و چون این خشکانندگیِ توتیا، توضیحاتی این چنین می یابیم : قبض / قابضیت توتیایی که با خَمر شسته شود بیش از آن است که با آب بشویند (دیوسکوریدس ، همانجا، و با تصرفی در ترجمه ، به نقل ابن بیطار، همانجا). به نوشتة جالینوس ، خشکانندگی توتیای شسته بیش از هر خشکانندة دیگری و ( در عین حال ) بی لَذْع («سوزانندگی ، گزندگی ») است ؛ «کنش توتیای شسته خشکاندن رطوبتهای جاری ( از سَر ) به چشمان و منع از نفوذ آنها به خودِ طبقات چشم است ...»؛ همچنین «توتیا را به شیافات ( جمع شیاف = داروی چشمی مرکّب ) می افزایند که برای درمان ریزش مواد ( = رطوبات ) به چشم و درمان نَفّاخات ( = وَرَمها، باد کردگیها ) و ریشهای حادث در چشم به کار می روند» (به نقل ابن بیطار، ج 1، ص 145؛ به نقل رازی ، ج 20، ص 194ـ196: «... مانع از نفوذ رطوبتِ زایدة مُحتَقَن در رگهای چشم به خودِ طبقات چشم می گردد»). علی بن عیسی ، معروفترین کَحّال (چشم پزشک ) عرب (نیمة اول سدة پنجم )، که تذکِرة الکحّالین او عمدتاً مبتنی بر نوشته های جالینوس و حنین است ، با تلخیص مطالب این دو در بارة توتیا به مفهوم اعم ، سه گونه توتیا و خواص آنها را به ایجاز چنین ذکر کرده است (ص 352): «توتیای محمودی که مُیَبِّس (خشکاننده ) است ...؛ توتیای حشری ( کذا؛ = جَشْری ؛ رجوع کنید به تعلیقات زریاب بر الصیدنة بیرونی ، ص 155، پانویس 4 ) ، که کنشش قویتر از آنِ محمودی است ؛ و کانی ، که سَیَلانِ ( رطوبات مذکور به چشم ) را بند می آورد و دَمْعَه (= آبریزش چشم ) را خشک می کند.» سپس بعض حکیمان دورة اسلامی گامی در چشم پزشکی فرا رفته سودمندی توتیا را به طور کلی برای تقویت «روحِ باصر/ روح البَصَر » یاد کرده اند، مثلاً: توتیا برای تقویت چشم نیک است » (رازی ، به نقل ابن بیطار، همانجا)؛ «چشم را قوی گرداند و بَصَر تیز کند... و تاریکی از چشم ببَرَد» (هروی ، همانجا)؛ «توتیای شسته صحت چشم را حفظ می کند» (علی بن عیسی کحّال ، همانجا). «اگر توتیا موجود نباشد، بَدَلِ آن ( فقط در چشم پزشکی ؟ ) هموزن آن شادَنا ( کذا؛ = ش'ادَنَه ، شادَنج ) یا نیم وزنِ آن توبال (خُرده های فلز تافته که به وقت کوفتن می ریزند) است »؛ محتملاً در اینجا توبالِ آهن منظور است که آن را نیز «خشکاننده ، قابض و سودمند برای ریشهای بد(خیم )» دانسته اند ( رجوع کنید به مثلاً، علی بن عیسی کحّال ، «توبال الحدید» همانجا؛ اما رجوع کنید به انطاکی ، ص 143: «بدل آن مَرقَشیثا یا اقلیمیا یا شَبَه یا نیم وزن آن توبال مس است »). گفتنی است که در چشم پزشکی قدیم ، توتیا نه منفرداً بلکه معمولاً در ترکیب با چند(ین ) مادّة دیگرــ در ترکیباتی معروف به «شیاف » یا «کُحْل » (در جمع ، اَکحال ) ــ به کار می رفته است ، که نمونه های آنها در قَرابادینها (کتابهای حاوی دستورها یا فرمولهای داروهای مرکّب ) یا در بخشهای چشم پزشکی در تألیفات عمومیتر پزشکی فراوان است . چند تا از قدیمترین آنها را به عنوان مثال در اینجا به اختصار ذکر می کنیم : 1) نسخة شیافی از جالینوس ، سودمند برای بُثور (جمع بَثْر ، «جوش » )، ریشهای غایر (گود شده ) و پلید، پاره شدگی قرنیه ، ریمِ پنهان در چشم ، چشم درد شدید، موسرج (= خروج عِنبیه )، درد شدید در چشم ، و برای زدودنِ آثار باقیمانده از ریشها: قلیمیای سوخته و شسته : 16 مثقال ؛ سُرمة سوخته و شسته : 12 مثقال ؛ نشاسته : 2 مثقال ؛ سُرب سوختة شسته ، کتیرا، و گِل سامُسی ، از هر یک : 8 مثقال . همة این اخلاط را با آب بکوبید...» (به نقل حنین بن اسحاق ، ص 213)؛ 2) «کُحلی برای حفظ صحت چشم » از ثابت بن قُرَّة حَرّانی (221ـ 288 ؛ ص 42): «ترکیب توتیا یا اقلیمیای زر یا سرمه با آب هَلیله ، آب سُماق ، آبغوره و، برای افزایش تیزبینی چشم ، افزودن مَرزنگوش و اندکی مُشک و کافور به آن آبها»؛ 3) نسخة شیافی برای روشنی چشم و تقویت بینایی از اَقراباذین یعقوب بن اسحاق کِنْدی (متن عربی با ترجمة انگلیسی م . لیوی ، ص 170ـ171): «توتیا، 2 مثقال ؛ هَلیلة زرد، 1 مثقال ؛ «فلفل سفید» و صمغ عربیِ نیکو، از هر یک 12 مثقال ». ب ) در بیماریهای دیگر. خواص و سودهای دیگری هم به توتیا نسبت داده اند، که دشوار می توان آنها را ناشی از طبیعت سرد و خشک و خاصیت تجفیف مذکورِ توتیا دانست . به هر حال ، این خواص و کنشها هم به نوشته های دیوسکوریدس و جالینوس باز می گردد، از جمله : به عقیدة دیوسکوریدس ، توتیا در زخمهای غایر ( در چشم ؟ ) گوشت می رویاند («تَملا/ یَملا القُروحَ لَحماً»، در ترجمة اصطفن و حنین ، ص 402 ؛ «یملا قروحَ العَین » در نسخة خطی کاخ گلستان ، برگ ( 381 ) ؛ به اصطلاح ، «دارای قوه مُغریه /مُلحمه » است ). به نوشتة جالینوس ، توتیا به علت قوّة خشکانندگی شدیدش ، «برای ریشهای سرطانی و دیگر ریشهای خبیث ( بدخیم ؟ ) سودمند است ، ( از جمله ، ) ریشهای مقعده ، نَره و زِهار» (به نقل رازی و ابن بیطار، همانجاها؛ رجوع کنید به هروی ، همانجا: «ریشهای سرطانی و هر ریشی زشت را سود کُند ( چون ) ریش چشم و ( نره ) و مقعده و عانه » و علی بن عیسی کحّال ، همانجا: «توتیای محمودی ... برای ریشهای سرطانی و دیگر ریشهای خبیث سود دارد»). این خواص اخیر را بعض مؤلفان سپسین نیز کمابیش تکرار کرده اند (مثلاً رجوع کنید به حَلَبی ، ص 449؛ حکیم مؤمن و عقیلی شیرازی ، همانجاها.) و دیگر این که نوشته اند که «پاشیدن سنگ کوبیده ( یا گَردِ ) توتیا بر چیزهای بدبو، بوی بد را رفع می کند» ( کتاب الاحجار منسوب به ارسطو، ص 120)، یا توتیا گَندِ بغل را می زداید («قاطعةٌ لِلصُنان »؛ رازی ، به نقل ابن بیطار، همانجا؛ رجوع کنید به هروی : «بوی کَش بِبَرَد»؛ برای مصارف دارویی دیگر توتیاهای گوناگون به فارسی رجوع کنید به عقیلی علوی شیرازی ، همانجا). در روزگار ما، اکسید روی ( Zno )، علاوه بر مصارف عدید صنعتیِ آن ، گَردِ نابِ سفید یا اندکی زردش در استعمال بیرونی در پزشکی به عنوان مادّه ای قابض و محافظ به صورت پُماد یا کِرِمِ موضعی در عوارض پوستی گوناگون به کار می رود ( رجوع کنید به > فرهنگ مصور پزشکی دُرلند < ، ذیل "zinc" ). در ادب فارسی . اشارات بسیاری در شعر به سودمندی توتیای سوده برای درمان چشم درد و برای تقویت بینایی ولی بیشتر بر سبیل مَجاز (هم توتیا هم چشم و هم بینایی مجازی ) یافت می شود، مثلاً : «مرا چشمْ درد است و خورشید خواهم / که از زحمت توتیا می گریزم ( یعنی از رنج تهیة «کُحلها» و «شیافها»ی توتیا و مالیدن یا کشیدن آنها با میلة مخصوص بر چشم دردگین ) (خاقانی ، ص 288)؛ «چشم مخالفان را چونان شکسته خاری / چشم موافقان را چون سوده توتیایی » (فرّخی سیستانی ، در وصف یکی از ممدوحان خود؛ ص 363)؛ «همه دردِ چشم تو شد هستی تو/ شو از نیستی توتیایی طلب کُن » (خاقانی ، ص 795)؛ «دیدة سر را اگر سُرمه ببخشد فروغ / کوری دل را چه سود مِکْحَلة توتیا؟» (فیضی هندی ( دَکَنی ) ، سدة دهم ؛ به نقل دهخدا ؛ مِکحَلَه : میله یا ابزار مالیدنِ «کُحْل »). در این استعمالهای مجازی ، «چشم » یا «دیده » معمولاً به صورتِ «اضافة استعاری » ــ مثلاً، «چشمِ خِرَد»، «چشمِ بَخت »، «چشمِ جان » و «چشمِ دل » ــ به کار رفته است ، مثلاً : «مَر چشم خِرد را زِ عِلم بهتر/ ای پور پدر، هیچ توتیاء نیست » (ناصرِ خسرو، ص 116)؛ «هر که را چشمِ بخت خیره شود / خاک پای تو توتیا باشد» (مسعودِ سعد سلمان ، ص 93)؛ «کسانی که پوشیده چشمِ دلند/ همانا کزین توتیا غافلند» (سعدی ، ص 94 ؛ در داستانی که عنایت و بخشش کوری به درویشی مستحق ، همچون توتیایی اعجازگر، بینایی را به آن کور باز می گرداند). سپس ، همچون در بیت اخیر، بر سَبیل اغراق شاعرانه ، گاهی «خاکِ پا/ قَدَم »، «خاکِ دَر» یا «خاکِ راه » ممدوح (مخدوم یا محبوب ) را در روشنی بخشی به دیدگان ، به توتیا تشبیه کرده اند، مثلاً : «چشم حَورا چون شود شوریده ، رضوانِ بهشت / خاک پایش توتیای دیدة حَورا کُنَد» (منوچهری ، ص 25)؛ «گر دَهَد دستم ، کَشَم در دیده همچون توتیا/ خاک راهی کان مشرَّف گردد از اَقدامِ دوست » (حافظ ، ج 1، ص 142)؛ «گر آب دیده ( = عارضة کاتاراکت در عدسی چشم ) تیره کُنَد دیدة مرا/ این دیده را زخاک دَرَتْ توتیا کنم » (مسعود سعد سلمان ، ص 345). منابع : (1) بابک آل طه ، «توتیا و صنعت تهیة آن در کوهبنان »، فصلنامة کرمان ، ش 20 و 21 (بهار و تابستان 1375)؛ (2) ابن بلخی ؛ (3) ابن بیطار، الجامع لمفردات الادویة و الاغذیة ، بولاق 1291، چاپ افست بغداد ( بی تا. ) ؛ (4) ابن سینا، القانون فی الطب ، چاپ ادوار قش ، بیروت 1408/1987؛ (5) ابن فقیه ؛ (6) ابن میمون ، شرح اسماء العقار ، چاپ ماکس مایرهوف ، قاهره 1940؛ (7) ابو ریحان بیرونی ، الجماهر فی الجواهر ، چاپ یوسف الهادی ، تهران 1374 ش ؛ (8) همو، کتاب الصیدنة فی الطب ، چاپ عباس زریاب ، تهران 1370 ش ؛ (9) انطاکی ؛ (10) بطرس بستانی ، کتاب دائرة المعارف ، بیروت 1876ـ 1900، چاپ افست ( بی تا. ) ؛ (11) یاکوب ادوارد پولاک ، سفرنامة پولاک ، ترجمة کیکاووس جهانداری ، تهران 1361 ش ؛ (12) ثابت بن قُرّه ، کتاب الذخیرة فی علم الطب ، چاپ صبحی ، قاهره 1928؛ (13) اسماعیل بن حسن جرجانی ، ذخیرة خوارزمشاهی ، چاپ عکسی از روی نسخه ای خطی ، چاپ علی اکبر سعیدی سیرجانی ، تهران 1355 ش ؛ (14) همو، کتاب الاغراض الطبیّه و المباحث العلائیة ، عکس نسخة مکتوب در سال 789 هجری محفوظ در کتابخانة مرکزی دانشگاه تهران ، تهران 1345 ش ؛ (15) شمس الدین محمد حافظ ، دیوان ، چاپ پرویز ناتل خانلری ، تهران 1362 ش ؛ (16) حکیم مؤمن ؛ (17) خلیفه بن ابی المحاسن حلبی ، الکافی فی الکحل ، چاپ محمد ظافر وفائی و محمد رواس قلعه جی ، بیروت 1415/1995؛ (18) حمد اللّه مستوفی ؛ (19) حنین بن اسحاق ، کتاب العشر مقالات فی العین ، چاپ ماکس مایرهوف ، قاهره 1928، چاپ افست بیروت ( بی تا. ) ؛ (20) بدیل بن علی خاقانی ، دیوان ، چاپ ضیاء الدین سجادی ، تهران 1368 ش ؛ دائرة المعارف بزرگ اسلامی ، زیرنظر کاظم موسوی (21) بجنوردی ، تهران 1367 ش ـ ؛ (22) دهخدا؛ (23) دیوسکوریدس ، کتاب الحشایش دیسقوریدوس ، نسخة خطی کتابخانة کاخ گلستان ، ش 2251؛ (24) همان : هیولی الطبّ فی الحشائش و السموم ، ترجمة اِصْطِفَن بن بَسیل و اصلاح حنین بن اسحاق ، چاپ سزار ا. دوبلر و الیاس تِرِس ، تطوان 1952؛ (25) محمد بن زکریا رازی ، کتاب الحاوی فی الطب ، حیدرآباد دکن 1374ـ1390/ 1955ـ1971؛ (26) مصلح بن عبد اللّه سعدی ، بوستان سعدی : سعدی نامه ، چاپ غلامحسین یوسفی ، تهران 1363 ش ؛ (27) شهمردان بن ابی الخیر، نزهت نامة علائی ، چاپ فرهنگ جهانپور، تهران 1362 ش ؛ (28) علی بن سهل طبری ، فردوس الحکمة فی الطب ، چاپ محمد زبیر صدیقی ، برلین 1928؛ (29) عقیلی علوی شیرازی ؛ (30) علی بن عیسی کحّال ، تذکرة الکحّالین ، چاپ غوث محیی الدین قادری شرفی ، حیدرآباد دکن 1383/1964؛ (31) علی بن جولوغ فرخی سیستانی ، دیوان ، چاپ محمد دبیرسیاقی ، تهران 1371 ش ؛ (32) عبد اللّه بن علی کاشانی ، عرایس الجواهر و نفایس الاطایب ، چاپ ایرج افشار، تهران 1345 ش ؛ (33) مسعود سعد سلمان ، دیوان ، چاپ غلامرضا رشید یاسمی ، تهران 1362 ش ؛ (34) مقدسی ؛ (35) احمدبن قوص منوچهری ، دیوان ، چاپ محمد دبیرسیاقی ، تهران 1363 ش ؛ (36) ناصرخسرو، دیوان ، چاپ مجتبی مینوی و مهدی محقق ، تهران 1368 ش ؛ (37) محمد بن محمد نصیرالدین طوسی ، تنسوخ نامة ایلخانی ، چاپ محمد تقی مدرس رضوی ، تهران 1363 ش ؛ (38) هروی ؛ (39) یاقوت حموی ؛ (40) Aristoteles, Das Steinbuch , ed. & tr. Julius Ruska, Heidelberg 1912; (41) Pedanius Dioscorides, The Greek herbal of Dioscorides, tr. John Goodyer, 1655, ed. R.T. Gunther, Oxford 1934; (42) Dorland's illustrated medical dictionary , 26th ed., Philadelphia 1984; (43) Reinhart Pieter Anne Dozy, Supplإment aux dictionnaires arabes , Leiden 1881, repr. Beirut 1981; (44) Encyclopaedia Britannica , Chicago 1971; (45) EI 2 , s.v. "Ibn Sara ¦biyu ¦n" (by S. Maqbul Ahmed); (46) Grand dictionnaire encyclopإdique Larousse , Paris 1982-1985; (47) Ibn Bayt ¤a ¦r, Traitإ des simples , tr. Lucien Leclerc, Paris 1877-1883; (48) Ya ـ qu ¦b b. Ish ¤a ¦q Kind ¦â, The medical formulary or Aqra ¦ba ¦dh  ¦n of al-kind  ¦, ed. (49) & tr. Martin Levey, Madison 1966; (50) Berthold Laufer, Sino-Iranica... , Chicago 1919, repr. Taipei 1967; (51) David N. MacKenzie, A concise Pahlavi dictionary , London 1971; (52) Fariborz Moattar, Isma ¦ Ü  ¦l G §org §a ¦n  ¦und seine Bedeutung fدr die iranische Heilkunde inbesonders pharmazie... , Marburg 1971; (53) Sir Monier Monier-Williams, A Sanskrit-English dictionary , ed. E.Leumann et al ., Oxford 1979; (54) Henrik Samuel Nyberg, A manual of Pahlavi , Wiesbaden 1964-1974; (55) John T. Platts, A dictionary of Urdu ¦, classical Hind  ¦and English , Oxford 1982; (56) Marco Polo, The book of Ser Marco Polo the Venetian concerning the kingdoms and marvels of the East , translated and edited, with notes by Henry Yule, 1871, 3rd. ed. by Henri Cordier, 1903-1920, repr. London 1975; (57) J.L. Schlimmer, Terminologie mإdico- pharmaceutique et anthropologique: fran µaise- persane , Litho. ed., Tehran 1874, typo. repr. Tehran 1970; (58) Tuh ¤fat al-ah ¤ba ¦b (Glossaire de la matiةre mإdicale marocaine), ed. & tr. H.P.J. Renaud & G.S.Colin, Paris 1934; (59) Webster's third new international dictionary of the English language: unabridged , ed. Philip Babcock Gove, Springfield, Mass. 1981; (60) Hans E. Wulff, The traditional crafts of Persia , Cambridge, Mass. 1966. / هوشنگ اعلم / ">
دانشنامه جهان اسلام
 
٠ ص
١ ص
٢ ص
٣ ص
٤ ص
٥ ص
٦ ص
٧ ص
٨ ص
٩ ص
١٠ ص
١١ ص
١٢ ص
١٣ ص
١٤ ص
١٥ ص
١٦ ص
١٧ ص
١٨ ص
١٩ ص
٢٠ ص
٢١ ص
٢٢ ص
٢٣ ص
٢٤ ص
٢٥ ص
٢٦ ص
٢٧ ص
٢٨ ص
٢٩ ص
٣٠ ص
٣١ ص
٣٢ ص
٣٣ ص
٣٤ ص
٣٥ ص
٣٦ ص
٣٧ ص
٣٨ ص
٣٩ ص
٤٠ ص
٤١ ص
٤٢ ص
٤٣ ص
٤٤ ص
٤٥ ص
٤٦ ص
٤٧ ص
٤٨ ص
٤٩ ص
٥٠ ص
٥١ ص
٥٢ ص
٥٣ ص
٥٤ ص
٥٥ ص
٥٦ ص
٥٧ ص
٥٨ ص
٥٩ ص
٦٠ ص
٦١ ص
٦٢ ص
٦٣ ص
٦٤ ص
٦٥ ص
٦٦ ص
٦٧ ص
٦٨ ص
٦٩ ص
٧٠ ص
٧١ ص
٧٢ ص
٧٣ ص
٧٤ ص
٧٥ ص
٧٦ ص
٧٧ ص
٧٨ ص
٧٩ ص
٨٠ ص
٨١ ص
٨٢ ص
٨٣ ص
٨٤ ص
٨٥ ص
٨٦ ص
٨٧ ص
٨٨ ص
٨٩ ص
٩٠ ص
٩١ ص
٩٢ ص
٩٣ ص
٩٤ ص
٩٥ ص
٩٦ ص
٩٧ ص
٩٨ ص
٩٩ ص
١٠٠ ص
١٠١ ص
١٠٢ ص
١٠٣ ص
١٠٤ ص
١٠٥ ص
١٠٦ ص
١٠٧ ص
١٠٨ ص
١٠٩ ص
١١٠ ص
١١١ ص
١١٢ ص
١١٣ ص
١١٤ ص
١١٥ ص
١١٦ ص
١١٧ ص
١١٨ ص
١١٩ ص
١٢٠ ص
١٢١ ص
١٢٢ ص
١٢٣ ص
١٢٤ ص
١٢٥ ص
١٢٦ ص
١٢٧ ص
١٢٨ ص
١٢٩ ص
١٣٠ ص
١٣١ ص
١٣٢ ص
١٣٣ ص
١٣٤ ص
١٣٥ ص
١٣٦ ص
١٣٧ ص
١٣٨ ص
١٣٩ ص
١٤٠ ص
١٤١ ص
١٤٢ ص
١٤٣ ص
١٤٤ ص
١٤٥ ص
١٤٦ ص
١٤٧ ص
١٤٨ ص
١٤٩ ص
١٥٠ ص
١٥١ ص
١٥٢ ص
١٥٣ ص
١٥٤ ص
١٥٥ ص
١٥٦ ص
١٥٧ ص
١٥٨ ص
١٥٩ ص
١٦٠ ص
١٦١ ص
١٦٢ ص
١٦٣ ص
١٦٤ ص
١٦٥ ص
١٦٦ ص
١٦٧ ص
١٦٨ ص
١٦٩ ص
١٧٠ ص
١٧١ ص
١٧٢ ص
١٧٣ ص
١٧٤ ص
١٧٥ ص
١٧٦ ص
١٧٧ ص
١٧٨ ص
١٧٩ ص
١٨٠ ص
١٨١ ص
١٨٢ ص
١٨٣ ص
١٨٤ ص
١٨٥ ص
١٨٦ ص
١٨٧ ص
١٨٨ ص
١٨٩ ص
١٩٠ ص
١٩١ ص
١٩٢ ص
١٩٣ ص
١٩٤ ص
١٩٥ ص
١٩٦ ص
١٩٧ ص
١٩٨ ص
١٩٩ ص
٢٠٠ ص
٢٠١ ص
٢٠٢ ص
٢٠٣ ص
٢٠٤ ص
٢٠٥ ص
٢٠٦ ص
٢٠٧ ص
٢٠٨ ص
٢٠٩ ص
٢١٠ ص
٢١١ ص
٢١٢ ص
٢١٣ ص
٢١٤ ص
٢١٥ ص
٢١٦ ص
٢١٧ ص
٢١٨ ص
٢١٩ ص
٢٢٠ ص
٢٢١ ص
٢٢٢ ص
٢٢٣ ص
٢٢٤ ص
٢٢٥ ص
٢٢٦ ص
٢٢٧ ص
٢٢٨ ص
٢٢٩ ص
٢٣٠ ص
٢٣١ ص
٢٣٢ ص
٢٣٣ ص
٢٣٤ ص
٢٣٥ ص
٢٣٦ ص
٢٣٧ ص
٢٣٨ ص
٢٣٩ ص
٢٤٠ ص
٢٤١ ص
٢٤٢ ص
٢٤٣ ص
٢٤٤ ص
٢٤٥ ص
٢٤٦ ص
٢٤٧ ص
٢٤٨ ص
٢٤٩ ص
٢٥٠ ص
٢٥١ ص
٢٥٢ ص
٢٥٣ ص
٢٥٤ ص
٢٥٥ ص
٢٥٦ ص
٢٥٧ ص
٢٥٨ ص
٢٥٩ ص
٢٦٠ ص
٢٦١ ص
٢٦٢ ص
٢٦٣ ص
٢٦٤ ص
٢٦٥ ص
٢٦٦ ص
٢٦٧ ص
٢٦٨ ص
٢٦٩ ص
٢٧٠ ص
٢٧١ ص
٢٧٢ ص
٢٧٣ ص
٢٧٤ ص
٢٧٥ ص
٢٧٦ ص
٢٧٧ ص
٢٧٨ ص
٢٧٩ ص
٢٨٠ ص
٢٨١ ص
٢٨٢ ص
٢٨٣ ص
٢٨٤ ص
٢٨٥ ص
٢٨٦ ص
٢٨٧ ص
٢٨٨ ص
٢٨٩ ص
٢٩٠ ص
٢٩١ ص
٢٩٢ ص
٢٩٣ ص
٢٩٤ ص
٢٩٥ ص
٢٩٦ ص
٢٩٧ ص
٢٩٨ ص
٢٩٩ ص
٣٠٠ ص
٣٠١ ص
٣٠٢ ص
٣٠٣ ص
٣٠٤ ص
٣٠٥ ص
٣٠٦ ص
٣٠٧ ص
٣٠٨ ص
٣٠٩ ص
٣١٠ ص
٣١١ ص
٣١٢ ص
٣١٣ ص
٣١٤ ص
٣١٥ ص
٣١٦ ص
٣١٧ ص
٣١٨ ص
٣١٩ ص
٣٢٠ ص
٣٢١ ص
٣٢٢ ص
٣٢٣ ص
٣٢٤ ص
٣٢٥ ص
٣٢٦ ص
٣٢٧ ص
٣٢٨ ص
٣٢٩ ص
٣٣٠ ص
٣٣١ ص
٣٣٢ ص
٣٣٣ ص
٣٣٤ ص
٣٣٥ ص
٣٣٦ ص
٣٣٧ ص
٣٣٨ ص
٣٣٩ ص
٣٤٠ ص
٣٤١ ص
٣٤٢ ص
٣٤٣ ص
٣٤٤ ص
٣٤٥ ص
٣٤٦ ص
٣٤٧ ص
٣٤٨ ص
٣٤٩ ص
٣٥٠ ص
٣٥١ ص
٣٥٢ ص
٣٥٣ ص
٣٥٤ ص
٣٥٥ ص
٣٥٦ ص
٣٥٧ ص
٣٥٨ ص
٣٥٩ ص
٣٦٠ ص
٣٦١ ص
٣٦٢ ص
٣٦٣ ص
٣٦٤ ص
٣٦٥ ص
٣٦٦ ص
٣٦٧ ص
٣٦٨ ص
٣٦٩ ص
٣٧٠ ص
٣٧١ ص
٣٧٢ ص
٣٧٣ ص
٣٧٤ ص
٣٧٥ ص
٣٧٦ ص
٣٧٧ ص
٣٧٨ ص
٣٧٩ ص
٣٨٠ ص
٣٨١ ص
٣٨٢ ص
٣٨٣ ص
٣٨٤ ص
٣٨٥ ص
٣٨٦ ص
٣٨٧ ص
٣٨٨ ص
٣٨٩ ص
٣٩٠ ص
٣٩١ ص
٣٩٢ ص
٣٩٣ ص
٣٩٤ ص
٣٩٥ ص
٣٩٦ ص
٣٩٧ ص
٣٩٨ ص
٣٩٩ ص
٤٠٠ ص
٤٠١ ص
٤٠٢ ص
٤٠٣ ص
٤٠٤ ص
٤٠٥ ص
٤٠٦ ص
٤٠٧ ص
٤٠٨ ص
٤٠٩ ص
٤١٠ ص
٤١١ ص
٤١٢ ص
٤١٣ ص
٤١٤ ص
٤١٥ ص
٤١٦ ص
٤١٧ ص
٤١٨ ص
٤١٩ ص
٤٢٠ ص
٤٢١ ص
٤٢٢ ص
٤٢٣ ص
٤٢٤ ص
٤٢٥ ص
٤٢٦ ص
٤٢٧ ص
٤٢٨ ص
٤٢٩ ص
٤٣٠ ص
٤٣١ ص
٤٣٢ ص
٤٣٣ ص
٤٣٤ ص
٤٣٥ ص
٤٣٦ ص
٤٣٧ ص
٤٣٨ ص
٤٣٩ ص
٤٤٠ ص
٤٤١ ص
٤٤٢ ص
٤٤٣ ص
٤٤٤ ص
٤٤٥ ص
٤٤٦ ص
٤٤٧ ص
٤٤٨ ص
٤٤٩ ص
٤٥٠ ص
٤٥١ ص
٤٥٢ ص
٤٥٣ ص
٤٥٤ ص
٤٥٥ ص
٤٥٦ ص
٤٥٧ ص
٤٥٨ ص
٤٥٩ ص
٤٦٠ ص
٤٦١ ص
٤٦٢ ص
٤٦٣ ص
٤٦٤ ص
٤٦٥ ص
٤٦٦ ص
٤٦٧ ص
٤٦٨ ص
٤٦٩ ص
٤٧٠ ص
٤٧١ ص
٤٧٢ ص
٤٧٣ ص
٤٧٤ ص
٤٧٥ ص
٤٧٦ ص
٤٧٧ ص
٤٧٨ ص
٤٧٩ ص
٤٨٠ ص
٤٨١ ص
٤٨٢ ص
٤٨٣ ص
٤٨٤ ص
٤٨٥ ص
٤٨٦ ص
٤٨٧ ص
٤٨٨ ص
٤٨٩ ص
٤٩٠ ص
٤٩١ ص
٤٩٢ ص
٤٩٣ ص
٤٩٤ ص
٤٩٥ ص
٤٩٦ ص
٤٩٧ ص
٤٩٨ ص
٤٩٩ ص
٥٠٠ ص
٥٠١ ص
٥٠٢ ص
٥٠٣ ص
٥٠٤ ص
٥٠٥ ص
٥٠٦ ص
٥٠٧ ص
٥٠٨ ص
٥٠٩ ص
٥١٠ ص
٥١١ ص
٥١٢ ص
٥١٣ ص
٥١٤ ص
٥١٥ ص
٥١٦ ص
٥١٧ ص
٥١٨ ص
٥١٩ ص
٥٢٠ ص
٥٢١ ص
٥٢٢ ص
٥٢٣ ص
٥٢٤ ص
٥٢٥ ص
٥٢٦ ص
٥٢٧ ص
٥٢٨ ص
٥٢٩ ص
٥٣٠ ص
٥٣١ ص
٥٣٢ ص
٥٣٣ ص
٥٣٤ ص
٥٣٥ ص
٥٣٦ ص
٥٣٧ ص
٥٣٨ ص
٥٣٩ ص
٥٤٠ ص
٥٤١ ص
٥٤٢ ص
٥٤٣ ص
٥٤٤ ص
٥٤٥ ص
٥٤٦ ص
٥٤٧ ص
٥٤٨ ص
٥٤٩ ص
٥٥٠ ص
٥٥١ ص
٥٥٢ ص
٥٥٣ ص
٥٥٤ ص
٥٥٥ ص
٥٥٦ ص
٥٥٧ ص
٥٥٨ ص
٥٥٩ ص
٥٦٠ ص
٥٦١ ص
٥٦٢ ص
٥٦٣ ص
٥٦٤ ص
٥٦٥ ص
٥٦٦ ص
٥٦٧ ص
٥٦٨ ص
٥٦٩ ص
٥٧٠ ص
٥٧١ ص
٥٧٢ ص
٥٧٣ ص
٥٧٤ ص
٥٧٥ ص
٥٧٦ ص
٥٧٧ ص
٥٧٨ ص
٥٧٩ ص
٥٨٠ ص
٥٨١ ص
٥٨٢ ص
٥٨٣ ص
٥٨٤ ص
٥٨٥ ص
٥٨٦ ص
٥٨٧ ص
٥٨٨ ص
٥٨٩ ص
٥٩٠ ص
٥٩١ ص
٥٩٢ ص
٥٩٣ ص
٥٩٤ ص
٥٩٥ ص
٥٩٦ ص
٥٩٧ ص
٥٩٨ ص
٥٩٩ ص
٦٠٠ ص
٦٠١ ص
٦٠٢ ص
٦٠٣ ص
٦٠٤ ص
٦٠٥ ص
٦٠٦ ص
٦٠٧ ص
٦٠٨ ص
٦٠٩ ص
٦١٠ ص
٦١١ ص
٦١٢ ص
٦١٣ ص
٦١٤ ص
٦١٥ ص
٦١٦ ص
٦١٧ ص
٦١٨ ص
٦١٩ ص
٦٢٠ ص
٦٢١ ص
٦٢٢ ص
٦٢٣ ص
٦٢٤ ص
٦٢٥ ص
٦٢٦ ص
٦٢٧ ص
٦٢٨ ص
٦٢٩ ص
٦٣٠ ص
٦٣١ ص
٦٣٢ ص
٦٣٣ ص
٦٣٤ ص
٦٣٥ ص
٦٣٦ ص
٦٣٧ ص
٦٣٨ ص
٦٣٩ ص
٦٤٠ ص
٦٤١ ص
٦٤٢ ص
٦٤٣ ص
٦٤٤ ص
٦٤٥ ص
٦٤٦ ص
٦٤٧ ص
٦٤٨ ص
٦٤٩ ص
٦٥٠ ص
٦٥١ ص
٦٥٢ ص
٦٥٣ ص
٦٥٤ ص
٦٥٥ ص
٦٥٦ ص
٦٥٧ ص
٦٥٨ ص
٦٥٩ ص
٦٦٠ ص
٦٦١ ص
٦٦٢ ص
٦٦٣ ص
٦٦٤ ص
٦٦٥ ص
٦٦٦ ص
٦٦٧ ص
٦٦٨ ص
٦٦٩ ص
٦٧٠ ص
٦٧١ ص
٦٧٢ ص
٦٧٣ ص
٦٧٤ ص
٦٧٥ ص
٦٧٦ ص
٦٧٧ ص
٦٧٨ ص
٦٧٩ ص
٦٨٠ ص
٦٨١ ص
٦٨٢ ص
٦٨٣ ص
٦٨٤ ص
٦٨٥ ص
٦٨٦ ص
٦٨٧ ص
٦٨٨ ص
٦٨٩ ص
٦٩٠ ص
٦٩١ ص
٦٩٢ ص
٦٩٣ ص
٦٩٤ ص
٦٩٥ ص
٦٩٦ ص
٦٩٧ ص
٦٩٨ ص
٦٩٩ ص
٧٠٠ ص
٧٠١ ص
٧٠٢ ص
٧٠٣ ص
٧٠٤ ص
٧٠٥ ص
٧٠٦ ص
٧٠٧ ص
٧٠٨ ص
٧٠٩ ص
٧١٠ ص
٧١١ ص
٧١٢ ص
٧١٣ ص
٧١٤ ص
٧١٥ ص
٧١٦ ص
٧١٧ ص
٧١٨ ص
٧١٩ ص
٧٢٠ ص
٧٢١ ص
٧٢٢ ص
٧٢٣ ص
٧٢٤ ص
٧٢٥ ص
٧٢٦ ص
٧٢٧ ص
٧٢٨ ص
٧٢٩ ص
٧٣٠ ص
٧٣١ ص
٧٣٢ ص
٧٣٣ ص
٧٣٤ ص
٧٣٥ ص
٧٣٦ ص
٧٣٧ ص
٧٣٨ ص
٧٣٩ ص
٧٤٠ ص
٧٤١ ص
٧٤٢ ص
٧٤٣ ص
٧٤٤ ص
٧٤٥ ص
٧٤٦ ص
٧٤٧ ص
٧٤٨ ص
٧٤٩ ص
٧٥٠ ص
٧٥١ ص
٧٥٢ ص
٧٥٣ ص
٧٥٤ ص
٧٥٥ ص
٧٥٦ ص
٧٥٧ ص
٧٥٨ ص
٧٥٩ ص
٧٦٠ ص
٧٦١ ص
٧٦٢ ص
٧٦٣ ص
٧٦٤ ص
٧٦٥ ص
٧٦٦ ص
٧٦٧ ص
٧٦٨ ص
٧٦٩ ص
٧٧٠ ص
٧٧١ ص
٧٧٢ ص
٧٧٣ ص
٧٧٤ ص
٧٧٥ ص
٧٧٦ ص
٧٧٧ ص
٧٧٨ ص
٧٧٩ ص
٧٨٠ ص
٧٨١ ص
٧٨٢ ص
٧٨٣ ص
٧٨٤ ص
٧٨٥ ص
٧٨٦ ص
٧٨٧ ص
٧٨٨ ص
٧٨٩ ص
٧٩٠ ص
٧٩١ ص
٧٩٢ ص
٧٩٣ ص
٧٩٤ ص
٧٩٥ ص
٧٩٦ ص
٧٩٧ ص
٧٩٨ ص
٧٩٩ ص
٨٠٠ ص
٨٠١ ص
٨٠٢ ص
٨٠٣ ص
٨٠٤ ص
٨٠٥ ص
٨٠٦ ص
٨٠٧ ص
٨٠٨ ص
٨٠٩ ص
٨١٠ ص
٨١١ ص
٨١٢ ص
٨١٣ ص
٨١٤ ص
٨١٥ ص
٨١٦ ص
٨١٧ ص
٨١٨ ص
٨١٩ ص
٨٢٠ ص
٨٢١ ص
٨٢٢ ص
٨٢٣ ص
٨٢٤ ص
٨٢٥ ص
٨٢٦ ص
٨٢٧ ص
٨٢٨ ص
٨٢٩ ص
٨٣٠ ص
٨٣١ ص
٨٣٢ ص
٨٣٣ ص
٨٣٤ ص
٨٣٥ ص
٨٣٦ ص
٨٣٧ ص
٨٣٨ ص
٨٣٩ ص
٨٤٠ ص
٨٤١ ص
٨٤٢ ص
٨٤٣ ص
٨٤٤ ص
٨٤٥ ص
٨٤٦ ص
٨٤٧ ص
٨٤٨ ص
٨٤٩ ص
٨٥٠ ص
٨٥١ ص
٨٥٢ ص
٨٥٣ ص
٨٥٤ ص
٨٥٥ ص
٨٥٦ ص
٨٥٧ ص
٨٥٨ ص
٨٥٩ ص
٨٦٠ ص
٨٦١ ص
٨٦٢ ص
٨٦٣ ص
٨٦٤ ص
٨٦٥ ص
٨٦٦ ص
٨٦٧ ص
٨٦٨ ص
٨٦٩ ص
٨٧٠ ص
٨٧١ ص
٨٧٢ ص
٨٧٣ ص
٨٧٤ ص
٨٧٥ ص
٨٧٦ ص
٨٧٧ ص
٨٧٨ ص
٨٧٩ ص
٨٨٠ ص
٨٨١ ص
٨٨٢ ص
٨٨٣ ص
٨٨٤ ص
٨٨٥ ص
٨٨٦ ص
٨٨٧ ص
٨٨٨ ص
٨٨٩ ص
٨٩٠ ص
٨٩١ ص
٨٩٢ ص
٨٩٣ ص
٨٩٤ ص
٨٩٥ ص
٨٩٦ ص
٨٩٧ ص
٨٩٨ ص
٨٩٩ ص
٩٠٠ ص
٩٠١ ص
٩٠٢ ص
٩٠٣ ص
٩٠٤ ص
٩٠٥ ص
٩٠٦ ص
٩٠٧ ص
٩٠٨ ص
٩٠٩ ص
٩١٠ ص
٩١١ ص
٩١٢ ص
٩١٣ ص
٩١٤ ص
٩١٥ ص
٩١٦ ص
٩١٧ ص
٩١٨ ص
٩١٩ ص
٩٢٠ ص
٩٢١ ص
٩٢٢ ص
٩٢٣ ص
٩٢٤ ص
٩٢٥ ص
٩٢٦ ص
٩٢٧ ص
٩٢٨ ص
٩٢٩ ص
٩٣٠ ص
٩٣١ ص
٩٣٢ ص
٩٣٣ ص
٩٣٤ ص
٩٣٥ ص
٩٣٦ ص
٩٣٧ ص
٩٣٨ ص
٩٣٩ ص
٩٤٠ ص
٩٤١ ص
٩٤٢ ص
٩٤٣ ص
٩٤٤ ص
٩٤٥ ص
٩٤٦ ص
٩٤٧ ص
٩٤٨ ص
٩٤٩ ص
٩٥٠ ص
٩٥١ ص
٩٥٢ ص
٩٥٣ ص
٩٥٤ ص
٩٥٥ ص
٩٥٦ ص
٩٥٧ ص
٩٥٨ ص
٩٥٩ ص
٩٦٠ ص
٩٦١ ص
٩٦٢ ص
٩٦٣ ص
٩٦٤ ص
٩٦٥ ص
٩٦٦ ص
٩٦٧ ص
٩٦٨ ص
٩٦٩ ص
٩٧٠ ص
٩٧١ ص
٩٧٢ ص
٩٧٣ ص
٩٧٤ ص
٩٧٥ ص
٩٧٦ ص
٩٧٧ ص
٩٧٨ ص
٩٧٩ ص
٩٨٠ ص
٩٨١ ص
٩٨٢ ص
٩٨٣ ص
٩٨٤ ص
٩٨٥ ص
٩٨٦ ص
٩٨٧ ص
٩٨٨ ص
٩٨٩ ص
٩٩٠ ص
٩٩١ ص
٩٩٢ ص
٩٩٣ ص
٩٩٤ ص
٩٩٥ ص
٩٩٦ ص
٩٩٧ ص
٩٩٨ ص
٩٩٩ ص
١٠٠٠ ص
١٠٠١ ص
١٠٠٢ ص
١٠٠٣ ص
١٠٠٤ ص
١٠٠٥ ص
١٠٠٦ ص
١٠٠٧ ص
١٠٠٨ ص
١٠٠٩ ص
١٠١٠ ص
١٠١١ ص
١٠١٢ ص
١٠١٣ ص
١٠١٤ ص
١٠١٥ ص
١٠١٦ ص
١٠١٧ ص
١٠١٨ ص
١٠١٩ ص
١٠٢٠ ص
١٠٢١ ص
١٠٢٢ ص
١٠٢٣ ص
١٠٢٤ ص
١٠٢٥ ص
١٠٢٦ ص
١٠٢٧ ص
١٠٢٨ ص
١٠٢٩ ص
١٠٣٠ ص
١٠٣١ ص
١٠٣٢ ص
١٠٣٣ ص
١٠٣٤ ص
١٠٣٥ ص
١٠٣٦ ص
١٠٣٧ ص
١٠٣٨ ص
١٠٣٩ ص
١٠٤٠ ص
١٠٤١ ص
١٠٤٢ ص
١٠٤٣ ص
١٠٤٤ ص
١٠٤٥ ص
١٠٤٦ ص
١٠٤٧ ص
١٠٤٨ ص
١٠٤٩ ص
١٠٥٠ ص
١٠٥١ ص
١٠٥٢ ص
١٠٥٣ ص
١٠٥٤ ص
١٠٥٥ ص
١٠٥٦ ص
١٠٥٧ ص
١٠٥٨ ص
١٠٥٩ ص
١٠٦٠ ص
١٠٦١ ص
١٠٦٢ ص
١٠٦٣ ص
١٠٦٤ ص
١٠٦٥ ص
١٠٦٦ ص
١٠٦٧ ص
١٠٦٨ ص
١٠٦٩ ص
١٠٧٠ ص
١٠٧١ ص
١٠٧٢ ص
١٠٧٣ ص
١٠٧٤ ص
١٠٧٥ ص
١٠٧٦ ص
١٠٧٧ ص
١٠٧٨ ص
١٠٧٩ ص
١٠٨٠ ص
١٠٨١ ص
١٠٨٢ ص
١٠٨٣ ص
١٠٨٤ ص
١٠٨٥ ص
١٠٨٦ ص
١٠٨٧ ص
١٠٨٨ ص
١٠٨٩ ص
١٠٩٠ ص
١٠٩١ ص
١٠٩٢ ص
١٠٩٣ ص
١٠٩٤ ص
١٠٩٥ ص
١٠٩٦ ص
١٠٩٧ ص
١٠٩٨ ص
١٠٩٩ ص
١١٠٠ ص
١١٠١ ص
١١٠٢ ص
١١٠٣ ص
١١٠٤ ص
١١٠٥ ص
١١٠٦ ص
١١٠٧ ص
١١٠٨ ص
١١٠٩ ص
١١١٠ ص
١١١١ ص
١١١٢ ص
١١١٣ ص
١١١٤ ص
١١١٥ ص
١١١٦ ص
١١١٧ ص
١١١٨ ص
١١١٩ ص
١١٢٠ ص
١١٢١ ص
١١٢٢ ص
١١٢٣ ص
١١٢٤ ص
١١٢٥ ص
١١٢٦ ص
١١٢٧ ص
١١٢٨ ص
١١٢٩ ص
١١٣٠ ص
١١٣١ ص
١١٣٢ ص
١١٣٣ ص
١١٣٤ ص
١١٣٥ ص
١١٣٦ ص
١١٣٧ ص
١١٣٨ ص
١١٣٩ ص
١١٤٠ ص
١١٤١ ص
١١٤٢ ص
١١٤٣ ص
١١٤٤ ص
١١٤٥ ص
١١٤٦ ص
١١٤٧ ص
١١٤٨ ص
١١٤٩ ص
١١٥٠ ص
١١٥١ ص
١١٥٢ ص
١١٥٣ ص
١١٥٤ ص
١١٥٥ ص
١١٥٦ ص
١١٥٧ ص
١١٥٨ ص
١١٥٩ ص
١١٦٠ ص
١١٦١ ص
١١٦٢ ص
١١٦٣ ص
١١٦٤ ص
١١٦٥ ص
١١٦٦ ص
١١٦٧ ص
١١٦٨ ص
١١٦٩ ص
١١٧٠ ص
١١٧١ ص
١١٧٢ ص
١١٧٣ ص
١١٧٤ ص
١١٧٥ ص
١١٧٦ ص
١١٧٧ ص
١١٧٨ ص
١١٧٩ ص
١١٨٠ ص
١١٨١ ص
١١٨٢ ص
١١٨٣ ص
١١٨٤ ص
١١٨٥ ص
١١٨٦ ص
١١٨٧ ص
١١٨٨ ص
١١٨٩ ص
١١٩٠ ص
١١٩١ ص
١١٩٢ ص
١١٩٣ ص
١١٩٤ ص
١١٩٥ ص
١١٩٦ ص
١١٩٧ ص
١١٩٨ ص
١١٩٩ ص
١٢٠٠ ص
١٢٠١ ص
١٢٠٢ ص
١٢٠٣ ص
١٢٠٤ ص
١٢٠٥ ص
١٢٠٦ ص
١٢٠٧ ص
١٢٠٨ ص
١٢٠٩ ص
١٢١٠ ص
١٢١١ ص
١٢١٢ ص
١٢١٣ ص
١٢١٤ ص
١٢١٥ ص
١٢١٦ ص
١٢١٧ ص
١٢١٨ ص
١٢١٩ ص
١٢٢٠ ص
١٢٢١ ص
١٢٢٢ ص
١٢٢٣ ص
١٢٢٤ ص
١٢٢٥ ص
١٢٢٦ ص
١٢٢٧ ص
١٢٢٨ ص
١٢٢٩ ص
١٢٣٠ ص
١٢٣١ ص
١٢٣٢ ص
١٢٣٣ ص
١٢٣٤ ص
١٢٣٥ ص
١٢٣٦ ص
١٢٣٧ ص
١٢٣٨ ص
١٢٣٩ ص
١٢٤٠ ص
١٢٤١ ص
١٢٤٢ ص
١٢٤٣ ص
١٢٤٤ ص
١٢٤٥ ص
١٢٤٦ ص
١٢٤٧ ص
١٢٤٨ ص
١٢٤٩ ص
١٢٥٠ ص
١٢٥١ ص
١٢٥٢ ص
١٢٥٣ ص
١٢٥٤ ص
١٢٥٥ ص
١٢٥٦ ص
١٢٥٧ ص
١٢٥٨ ص
١٢٥٩ ص
١٢٦٠ ص
١٢٦١ ص
١٢٦٢ ص
١٢٦٣ ص
١٢٦٤ ص
١٢٦٥ ص
١٢٦٦ ص
١٢٦٧ ص
١٢٦٨ ص
١٢٦٩ ص
١٢٧٠ ص
١٢٧١ ص
١٢٧٢ ص
١٢٧٣ ص
١٢٧٤ ص
١٢٧٥ ص
١٢٧٦ ص
١٢٧٧ ص
١٢٧٨ ص
١٢٧٩ ص
١٢٨٠ ص
١٢٨١ ص
١٢٨٢ ص
١٢٨٣ ص
١٢٨٤ ص
١٢٨٥ ص
١٢٨٦ ص
١٢٨٧ ص
١٢٨٨ ص
١٢٨٩ ص
١٢٩٠ ص
١٢٩١ ص
١٢٩٢ ص
١٢٩٣ ص
١٢٩٤ ص
١٢٩٥ ص
١٢٩٦ ص
١٢٩٧ ص
١٢٩٨ ص
١٢٩٩ ص
١٣٠٠ ص
١٣٠١ ص
١٣٠٢ ص
١٣٠٣ ص
١٣٠٤ ص
١٣٠٥ ص
١٣٠٦ ص
١٣٠٧ ص
١٣٠٨ ص
١٣٠٩ ص
١٣١٠ ص
١٣١١ ص
١٣١٢ ص
١٣١٣ ص
١٣١٤ ص
١٣١٥ ص
١٣١٦ ص
١٣١٧ ص
١٣١٨ ص
١٣١٩ ص
١٣٢٠ ص
١٣٢١ ص
١٣٢٢ ص
١٣٢٣ ص
١٣٢٤ ص
١٣٢٥ ص
١٣٢٦ ص
١٣٢٧ ص
١٣٢٨ ص
١٣٢٩ ص
١٣٣٠ ص
١٣٣١ ص
١٣٣٢ ص
١٣٣٣ ص
١٣٣٤ ص
١٣٣٥ ص
١٣٣٦ ص
١٣٣٧ ص
١٣٣٨ ص
١٣٣٩ ص
١٣٤٠ ص
١٣٤١ ص
١٣٤٢ ص
١٣٤٣ ص
١٣٤٤ ص
١٣٤٥ ص
١٣٤٦ ص
١٣٤٧ ص
١٣٤٨ ص
١٣٤٩ ص
١٣٥٠ ص
١٣٥١ ص
١٣٥٢ ص
١٣٥٣ ص
١٣٥٤ ص
١٣٥٥ ص
١٣٥٦ ص
١٣٥٧ ص
١٣٥٨ ص
١٣٥٩ ص
١٣٦٠ ص
١٣٦١ ص
١٣٦٢ ص
١٣٦٣ ص
١٣٦٤ ص
١٣٦٥ ص
١٣٦٦ ص
١٣٦٧ ص
١٣٦٨ ص
١٣٦٩ ص
١٣٧٠ ص
١٣٧١ ص
١٣٧٢ ص
١٣٧٣ ص
١٣٧٤ ص
١٣٧٥ ص
١٣٧٦ ص
١٣٧٧ ص
١٣٧٨ ص
١٣٧٩ ص
١٣٨٠ ص
١٣٨١ ص
١٣٨٢ ص
١٣٨٣ ص
١٣٨٤ ص
١٣٨٥ ص
١٣٨٦ ص
١٣٨٧ ص
١٣٨٨ ص
١٣٨٩ ص
١٣٩٠ ص
١٣٩١ ص
١٣٩٢ ص
١٣٩٣ ص
١٣٩٤ ص
١٣٩٥ ص
١٣٩٦ ص
١٣٩٧ ص
١٣٩٨ ص
١٣٩٩ ص
١٤٠٠ ص
١٤٠١ ص
١٤٠٢ ص
١٤٠٣ ص
١٤٠٤ ص
١٤٠٥ ص
١٤٠٦ ص
١٤٠٧ ص
١٤٠٨ ص
١٤٠٩ ص
١٤١٠ ص
١٤١١ ص
١٤١٢ ص
١٤١٣ ص
١٤١٤ ص
١٤١٥ ص
١٤١٦ ص
١٤١٧ ص
١٤١٨ ص
١٤١٩ ص
١٤٢٠ ص
١٤٢١ ص
١٤٢٢ ص
١٤٢٣ ص
١٤٢٤ ص
١٤٢٥ ص
١٤٢٦ ص
١٤٢٧ ص
١٤٢٨ ص
١٤٢٩ ص
١٤٣٠ ص
١٤٣١ ص
١٤٣٢ ص
١٤٣٣ ص
١٤٣٤ ص
١٤٣٥ ص
١٤٣٦ ص
١٤٣٧ ص
١٤٣٨ ص
١٤٣٩ ص
١٤٤٠ ص
١٤٤١ ص
١٤٤٢ ص
١٤٤٣ ص
١٤٤٤ ص
١٤٤٥ ص
١٤٤٦ ص
١٤٤٧ ص
١٤٤٨ ص
١٤٤٩ ص
١٤٥٠ ص
١٤٥١ ص
١٤٥٢ ص
١٤٥٣ ص
١٤٥٤ ص
١٤٥٥ ص
١٤٥٦ ص
١٤٥٧ ص
١٤٥٨ ص
١٤٥٩ ص
١٤٦٠ ص
١٤٦١ ص
١٤٦٢ ص
١٤٦٣ ص
١٤٦٤ ص
١٤٦٥ ص
١٤٦٦ ص
١٤٦٧ ص
١٤٦٨ ص
١٤٦٩ ص
١٤٧٠ ص
١٤٧١ ص
١٤٧٢ ص
١٤٧٣ ص
١٤٧٤ ص
١٤٧٥ ص
١٤٧٦ ص
١٤٧٧ ص
١٤٧٨ ص
١٤٧٩ ص
١٤٨٠ ص
١٤٨١ ص
١٤٨٢ ص
١٤٨٣ ص
١٤٨٤ ص
١٤٨٥ ص
١٤٨٦ ص
١٤٨٧ ص
١٤٨٨ ص
١٤٨٩ ص
١٤٩٠ ص
١٤٩١ ص
١٤٩٢ ص
١٤٩٣ ص
١٤٩٤ ص
١٤٩٥ ص
١٤٩٦ ص
١٤٩٧ ص
١٤٩٨ ص
١٤٩٩ ص
١٥٠٠ ص
١٥٠١ ص
١٥٠٢ ص
١٥٠٣ ص
١٥٠٤ ص
١٥٠٥ ص
١٥٠٦ ص
١٥٠٧ ص
١٥٠٨ ص
١٥٠٩ ص
١٥١٠ ص
١٥١١ ص
١٥١٢ ص
١٥١٣ ص
١٥١٤ ص
١٥١٥ ص
١٥١٦ ص
١٥١٧ ص
١٥١٨ ص
١٥١٩ ص
١٥٢٠ ص
١٥٢١ ص
١٥٢٢ ص
١٥٢٣ ص
١٥٢٤ ص
١٥٢٥ ص
١٥٢٦ ص
١٥٢٧ ص
١٥٢٨ ص
١٥٢٩ ص
١٥٣٠ ص
١٥٣١ ص
١٥٣٢ ص
١٥٣٣ ص
١٥٣٤ ص
١٥٣٥ ص
١٥٣٦ ص
١٥٣٧ ص
١٥٣٨ ص
١٥٣٩ ص
١٥٤٠ ص
١٥٤١ ص
١٥٤٢ ص
١٥٤٣ ص
١٥٤٤ ص
١٥٤٥ ص
١٥٤٦ ص
١٥٤٧ ص
١٥٤٨ ص
١٥٤٩ ص
١٥٥٠ ص
١٥٥١ ص
١٥٥٢ ص
١٥٥٣ ص
١٥٥٤ ص
١٥٥٥ ص
١٥٥٦ ص
١٥٥٧ ص
١٥٥٨ ص
١٥٥٩ ص
١٥٦٠ ص
١٥٦١ ص
١٥٦٢ ص
١٥٦٣ ص
١٥٦٤ ص
١٥٦٥ ص
١٥٦٦ ص
١٥٦٧ ص
١٥٦٨ ص
١٥٦٩ ص
١٥٧٠ ص
١٥٧١ ص
١٥٧٢ ص
١٥٧٣ ص
١٥٧٤ ص
١٥٧٥ ص
١٥٧٦ ص
١٥٧٧ ص
١٥٧٨ ص
١٥٧٩ ص
١٥٨٠ ص
١٥٨١ ص
١٥٨٢ ص
١٥٨٣ ص
١٥٨٤ ص
١٥٨٥ ص
١٥٨٦ ص
١٥٨٧ ص
١٥٨٨ ص
١٥٨٩ ص
١٥٩٠ ص
١٥٩١ ص
١٥٩٢ ص
١٥٩٣ ص
١٥٩٤ ص
١٥٩٥ ص
١٥٩٦ ص
١٥٩٧ ص
١٥٩٨ ص
١٥٩٩ ص
١٦٠٠ ص
١٦٠١ ص
١٦٠٢ ص
١٦٠٣ ص
١٦٠٤ ص
١٦٠٥ ص
١٦٠٦ ص
١٦٠٧ ص
١٦٠٨ ص
١٦٠٩ ص
١٦١٠ ص
١٦١١ ص
١٦١٢ ص
١٦١٣ ص
١٦١٤ ص
١٦١٥ ص
١٦١٦ ص
١٦١٧ ص
١٦١٨ ص
١٦١٩ ص
١٦٢٠ ص
١٦٢١ ص
١٦٢٢ ص
١٦٢٣ ص
١٦٢٤ ص
١٦٢٥ ص
١٦٢٦ ص
١٦٢٧ ص
١٦٢٨ ص
١٦٢٩ ص
١٦٣٠ ص
١٦٣١ ص
١٦٣٢ ص
١٦٣٣ ص
١٦٣٤ ص
١٦٣٥ ص
١٦٣٦ ص
١٦٣٧ ص
١٦٣٨ ص
١٦٣٩ ص
١٦٤٠ ص
١٦٤١ ص
١٦٤٢ ص
١٦٤٣ ص
١٦٤٤ ص
١٦٤٥ ص
١٦٤٦ ص
١٦٤٧ ص
١٦٤٨ ص
١٦٤٩ ص
١٦٥٠ ص
١٦٥١ ص
١٦٥٢ ص
١٦٥٣ ص
١٦٥٤ ص
١٦٥٥ ص
١٦٥٦ ص
١٦٥٧ ص
١٦٥٨ ص
١٦٥٩ ص
١٦٦٠ ص
١٦٦١ ص
١٦٦٢ ص
١٦٦٣ ص
١٦٦٤ ص
١٦٦٥ ص
١٦٦٦ ص
١٦٦٧ ص
١٦٦٨ ص
١٦٦٩ ص
١٦٧٠ ص
١٦٧١ ص
١٦٧٢ ص
١٦٧٣ ص
١٦٧٤ ص
١٦٧٥ ص
١٦٧٦ ص
١٦٧٧ ص
١٦٧٨ ص
١٦٧٩ ص
١٦٨٠ ص
١٦٨١ ص
١٦٨٢ ص
١٦٨٣ ص
١٦٨٤ ص
١٦٨٥ ص
١٦٨٦ ص
١٦٨٧ ص
١٦٨٨ ص
١٦٨٩ ص
١٦٩٠ ص
١٦٩١ ص
١٦٩٢ ص
١٦٩٣ ص
١٦٩٤ ص
١٦٩٥ ص
١٦٩٦ ص
١٦٩٧ ص
١٦٩٨ ص
١٦٩٩ ص
١٧٠٠ ص
١٧٠١ ص
١٧٠٢ ص
١٧٠٣ ص
١٧٠٤ ص
١٧٠٥ ص
١٧٠٦ ص
١٧٠٧ ص
١٧٠٨ ص
١٧٠٩ ص
١٧١٠ ص
١٧١١ ص
١٧١٢ ص
١٧١٣ ص
١٧١٤ ص
١٧١٥ ص
١٧١٦ ص
١٧١٧ ص
١٧١٨ ص
١٧١٩ ص
١٧٢٠ ص
١٧٢١ ص
١٧٢٢ ص
١٧٢٣ ص
١٧٢٤ ص
١٧٢٥ ص
١٧٢٦ ص
١٧٢٧ ص
١٧٢٨ ص
١٧٢٩ ص
١٧٣٠ ص
١٧٣١ ص
١٧٣٢ ص
١٧٣٣ ص
١٧٣٤ ص
١٧٣٥ ص
١٧٣٦ ص
١٧٣٧ ص
١٧٣٨ ص
١٧٣٩ ص
١٧٤٠ ص
١٧٤١ ص
١٧٤٢ ص
١٧٤٣ ص
١٧٤٤ ص
١٧٤٥ ص
١٧٤٦ ص
١٧٤٧ ص
١٧٤٨ ص
١٧٤٩ ص
١٧٥٠ ص
١٧٥١ ص
١٧٥٢ ص
١٧٥٣ ص
١٧٥٤ ص
١٧٥٥ ص
١٧٥٦ ص
١٧٥٧ ص
١٧٥٨ ص
١٧٥٩ ص
١٧٦٠ ص
١٧٦١ ص
١٧٦٢ ص
١٧٦٣ ص
١٧٦٤ ص
١٧٦٥ ص
١٧٦٦ ص
١٧٦٧ ص
١٧٦٨ ص
١٧٦٩ ص
١٧٧٠ ص
١٧٧١ ص
١٧٧٢ ص
١٧٧٣ ص
١٧٧٤ ص
١٧٧٥ ص
١٧٧٦ ص
١٧٧٧ ص
١٧٧٨ ص
١٧٧٩ ص
١٧٨٠ ص
١٧٨١ ص
١٧٨٢ ص
١٧٨٣ ص
١٧٨٤ ص
١٧٨٥ ص
١٧٨٦ ص
١٧٨٧ ص
١٧٨٨ ص
١٧٨٩ ص
١٧٩٠ ص
١٧٩١ ص
١٧٩٢ ص
١٧٩٣ ص
١٧٩٤ ص
١٧٩٥ ص
١٧٩٦ ص
١٧٩٧ ص
١٧٩٨ ص
١٧٩٩ ص
١٨٠٠ ص
١٨٠١ ص
١٨٠٢ ص
١٨٠٣ ص
١٨٠٤ ص
١٨٠٥ ص
١٨٠٦ ص
١٨٠٧ ص
١٨٠٨ ص
١٨٠٩ ص
١٨١٠ ص
١٨١١ ص
١٨١٢ ص
١٨١٣ ص
١٨١٤ ص
١٨١٥ ص
١٨١٦ ص
١٨١٧ ص
١٨١٨ ص
١٨١٩ ص
١٨٢٠ ص
١٨٢١ ص
١٨٢٢ ص
١٨٢٣ ص
١٨٢٤ ص
١٨٢٥ ص
١٨٢٦ ص
١٨٢٧ ص
١٨٢٨ ص
١٨٢٩ ص
١٨٣٠ ص
١٨٣١ ص
١٨٣٢ ص
١٨٣٣ ص
١٨٣٤ ص
١٨٣٥ ص
١٨٣٦ ص
١٨٣٧ ص
١٨٣٨ ص
١٨٣٩ ص
١٨٤٠ ص
١٨٤١ ص
١٨٤٢ ص
١٨٤٣ ص
١٨٤٤ ص
١٨٤٥ ص
١٨٤٦ ص
١٨٤٧ ص
١٨٤٨ ص
١٨٤٩ ص
١٨٥٠ ص
١٨٥١ ص
١٨٥٢ ص
١٨٥٣ ص
١٨٥٤ ص
١٨٥٥ ص
١٨٥٦ ص
١٨٥٧ ص
١٨٥٨ ص
١٨٥٩ ص
١٨٦٠ ص
١٨٦١ ص
١٨٦٢ ص
١٨٦٣ ص
١٨٦٤ ص
١٨٦٥ ص
١٨٦٦ ص
١٨٦٧ ص
١٨٦٨ ص
١٨٦٩ ص
١٨٧٠ ص
١٨٧١ ص
١٨٧٢ ص
١٨٧٣ ص
١٨٧٤ ص
١٨٧٥ ص
١٨٧٦ ص
١٨٧٧ ص
١٨٧٨ ص
١٨٧٩ ص
١٨٨٠ ص
١٨٨١ ص
١٨٨٢ ص
١٨٨٣ ص
١٨٨٤ ص
١٨٨٥ ص
١٨٨٦ ص
١٨٨٧ ص
١٨٨٨ ص
١٨٨٩ ص
١٨٩٠ ص
١٨٩١ ص
١٨٩٢ ص
١٨٩٣ ص
١٨٩٤ ص
١٨٩٥ ص
١٨٩٦ ص
١٨٩٧ ص
١٨٩٨ ص
١٨٩٩ ص
١٩٠٠ ص
١٩٠١ ص
١٩٠٢ ص
١٩٠٣ ص
١٩٠٤ ص
١٩٠٥ ص
١٩٠٦ ص
١٩٠٧ ص
١٩٠٨ ص
١٩٠٩ ص
١٩١٠ ص
١٩١١ ص
١٩١٢ ص
١٩١٣ ص
١٩١٤ ص
١٩١٥ ص
١٩١٦ ص
١٩١٧ ص
١٩١٨ ص
١٩١٩ ص
١٩٢٠ ص
١٩٢١ ص
١٩٢٢ ص
١٩٢٣ ص
١٩٢٤ ص
١٩٢٥ ص
١٩٢٦ ص
١٩٢٧ ص
١٩٢٨ ص
١٩٢٩ ص
١٩٣٠ ص
١٩٣١ ص
١٩٣٢ ص
١٩٣٣ ص
١٩٣٤ ص
١٩٣٥ ص
١٩٣٦ ص
١٩٣٧ ص
١٩٣٨ ص
١٩٣٩ ص
١٩٤٠ ص
١٩٤١ ص
١٩٤٢ ص
١٩٤٣ ص
١٩٤٤ ص
١٩٤٥ ص
١٩٤٦ ص
١٩٤٧ ص
١٩٤٨ ص
١٩٤٩ ص
١٩٥٠ ص
١٩٥١ ص
١٩٥٢ ص
١٩٥٣ ص
١٩٥٤ ص
١٩٥٥ ص
١٩٥٦ ص
١٩٥٧ ص
١٩٥٨ ص
١٩٥٩ ص
١٩٦٠ ص
١٩٦١ ص
١٩٦٢ ص
١٩٦٣ ص
١٩٦٤ ص
١٩٦٥ ص
١٩٦٦ ص
١٩٦٧ ص
١٩٦٨ ص
١٩٦٩ ص
١٩٧٠ ص
١٩٧١ ص
١٩٧٢ ص
١٩٧٣ ص
١٩٧٤ ص
١٩٧٥ ص
١٩٧٦ ص
١٩٧٧ ص
١٩٧٨ ص
١٩٧٩ ص
١٩٨٠ ص
١٩٨١ ص
١٩٨٢ ص
١٩٨٣ ص
١٩٨٤ ص
١٩٨٥ ص
١٩٨٦ ص
١٩٨٧ ص
١٩٨٨ ص
١٩٨٩ ص
١٩٩٠ ص
١٩٩١ ص
١٩٩٢ ص
١٩٩٣ ص
١٩٩٤ ص
١٩٩٥ ص
١٩٩٦ ص
١٩٩٧ ص
١٩٩٨ ص
١٩٩٩ ص
٢٠٠٠ ص
٢٠٠١ ص
٢٠٠٢ ص
٢٠٠٣ ص
٢٠٠٤ ص
٢٠٠٥ ص
٢٠٠٦ ص
٢٠٠٧ ص
٢٠٠٨ ص
٢٠٠٩ ص
٢٠١٠ ص
٢٠١١ ص
٢٠١٢ ص
٢٠١٣ ص
٢٠١٤ ص
٢٠١٥ ص
٢٠١٦ ص
٢٠١٧ ص
٢٠١٨ ص
٢٠١٩ ص
٢٠٢٠ ص
٢٠٢١ ص
٢٠٢٢ ص
٢٠٢٣ ص
٢٠٢٤ ص
٢٠٢٥ ص
٢٠٢٦ ص
٢٠٢٧ ص
٢٠٢٨ ص
٢٠٢٩ ص
٢٠٣٠ ص
٢٠٣١ ص
٢٠٣٢ ص
٢٠٣٣ ص
٢٠٣٤ ص
٢٠٣٥ ص
٢٠٣٦ ص
٢٠٣٧ ص
٢٠٣٨ ص
٢٠٣٩ ص
٢٠٤٠ ص
٢٠٤١ ص
٢٠٤٢ ص
٢٠٤٣ ص
٢٠٤٤ ص
٢٠٤٥ ص
٢٠٤٦ ص
٢٠٤٧ ص
٢٠٤٨ ص
٢٠٤٩ ص
٢٠٥٠ ص
٢٠٥١ ص
٢٠٥٢ ص
٢٠٥٣ ص
٢٠٥٤ ص
٢٠٥٥ ص
٢٠٥٦ ص
٢٠٥٧ ص
٢٠٥٨ ص
٢٠٥٩ ص
٢٠٦٠ ص
٢٠٦١ ص
٢٠٦٢ ص
٢٠٦٣ ص
٢٠٦٤ ص
٢٠٦٥ ص
٢٠٦٦ ص
٢٠٦٧ ص
٢٠٦٨ ص
٢٠٦٩ ص
٢٠٧٠ ص
٢٠٧١ ص
٢٠٧٢ ص
٢٠٧٣ ص
٢٠٧٤ ص
٢٠٧٥ ص
٢٠٧٦ ص
٢٠٧٧ ص
٢٠٧٨ ص
٢٠٧٩ ص
٢٠٨٠ ص
٢٠٨١ ص
٢٠٨٢ ص
٢٠٨٣ ص
٢٠٨٤ ص
٢٠٨٥ ص
٢٠٨٦ ص
٢٠٨٧ ص
٢٠٨٨ ص
٢٠٨٩ ص
٢٠٩٠ ص
٢٠٩١ ص
٢٠٩٢ ص
٢٠٩٣ ص
٢٠٩٤ ص
٢٠٩٥ ص
٢٠٩٦ ص
٢٠٩٧ ص
٢٠٩٨ ص
٢٠٩٩ ص
٢١٠٠ ص
٢١٠١ ص
٢١٠٢ ص
٢١٠٣ ص
٢١٠٤ ص
٢١٠٥ ص
٢١٠٦ ص
٢١٠٧ ص
٢١٠٨ ص
٢١٠٩ ص
٢١١٠ ص
٢١١١ ص
٢١١٢ ص
٢١١٣ ص
٢١١٤ ص
٢١١٥ ص
٢١١٦ ص
٢١١٧ ص
٢١١٨ ص
٢١١٩ ص
٢١٢٠ ص
٢١٢١ ص
٢١٢٢ ص
٢١٢٣ ص
٢١٢٤ ص
٢١٢٥ ص
٢١٢٦ ص
٢١٢٧ ص
٢١٢٨ ص
٢١٢٩ ص
٢١٣٠ ص
٢١٣١ ص
٢١٣٢ ص
٢١٣٣ ص
٢١٣٤ ص
٢١٣٥ ص
٢١٣٦ ص
٢١٣٧ ص
٢١٣٨ ص
٢١٣٩ ص
٢١٤٠ ص
٢١٤١ ص
٢١٤٢ ص
٢١٤٣ ص
٢١٤٤ ص
٢١٤٥ ص
٢١٤٦ ص
٢١٤٧ ص
٢١٤٨ ص
٢١٤٩ ص
٢١٥٠ ص
٢١٥١ ص
٢١٥٢ ص
٢١٥٣ ص
٢١٥٤ ص
٢١٥٥ ص
٢١٥٦ ص
٢١٥٧ ص
٢١٥٨ ص
٢١٥٩ ص
٢١٦٠ ص
٢١٦١ ص
٢١٦٢ ص
٢١٦٣ ص
٢١٦٤ ص
٢١٦٥ ص
٢١٦٦ ص
٢١٦٧ ص
٢١٦٨ ص
٢١٦٩ ص
٢١٧٠ ص
٢١٧١ ص
٢١٧٢ ص
٢١٧٣ ص
٢١٧٤ ص
٢١٧٥ ص
٢١٧٦ ص
٢١٧٧ ص
٢١٧٨ ص
٢١٧٩ ص
٢١٨٠ ص
٢١٨١ ص
٢١٨٢ ص
٢١٨٣ ص
٢١٨٤ ص
٢١٨٥ ص
٢١٨٦ ص
٢١٨٧ ص
٢١٨٨ ص
٢١٨٩ ص
٢١٩٠ ص
٢١٩١ ص
٢١٩٢ ص
٢١٩٣ ص
٢١٩٤ ص
٢١٩٥ ص
٢١٩٦ ص
٢١٩٧ ص
٢١٩٨ ص
٢١٩٩ ص
٢٢٠٠ ص
٢٢٠١ ص
٢٢٠٢ ص
٢٢٠٣ ص
٢٢٠٤ ص
٢٢٠٥ ص
٢٢٠٦ ص
٢٢٠٧ ص
٢٢٠٨ ص
٢٢٠٩ ص
٢٢١٠ ص
٢٢١١ ص
٢٢١٢ ص
٢٢١٣ ص
٢٢١٤ ص
٢٢١٥ ص
٢٢١٦ ص
٢٢١٧ ص
٢٢١٨ ص
٢٢١٩ ص
٢٢٢٠ ص
٢٢٢١ ص
٢٢٢٢ ص
٢٢٢٣ ص
٢٢٢٤ ص
٢٢٢٥ ص
٢٢٢٦ ص
٢٢٢٧ ص
٢٢٢٨ ص
٢٢٢٩ ص
٢٢٣٠ ص
٢٢٣١ ص
٢٢٣٢ ص
٢٢٣٣ ص
٢٢٣٤ ص
٢٢٣٥ ص
٢٢٣٦ ص
٢٢٣٧ ص
٢٢٣٨ ص
٢٢٣٩ ص
٢٢٤٠ ص
٢٢٤١ ص
٢٢٤٢ ص
٢٢٤٣ ص
٢٢٤٤ ص
٢٢٤٥ ص
٢٢٤٦ ص
٢٢٤٧ ص
٢٢٤٨ ص
٢٢٤٩ ص
٢٢٥٠ ص
٢٢٥١ ص
٢٢٥٢ ص
٢٢٥٣ ص
٢٢٥٤ ص
٢٢٥٥ ص
٢٢٥٦ ص
٢٢٥٧ ص
٢٢٥٨ ص
٢٢٥٩ ص
٢٢٦٠ ص
٢٢٦١ ص
٢٢٦٢ ص
٢٢٦٣ ص
٢٢٦٤ ص
٢٢٦٥ ص
٢٢٦٦ ص
٢٢٦٧ ص
٢٢٦٨ ص
٢٢٦٩ ص
٢٢٧٠ ص
٢٢٧١ ص
٢٢٧٢ ص
٢٢٧٣ ص
٢٢٧٤ ص
٢٢٧٥ ص
٢٢٧٦ ص
٢٢٧٧ ص
٢٢٧٨ ص
٢٢٧٩ ص
٢٢٨٠ ص
٢٢٨١ ص
٢٢٨٢ ص
٢٢٨٣ ص
٢٢٨٤ ص
٢٢٨٥ ص
٢٢٨٦ ص
٢٢٨٧ ص
٢٢٨٨ ص
٢٢٨٩ ص
٢٢٩٠ ص
٢٢٩١ ص
٢٢٩٢ ص
٢٢٩٣ ص
٢٢٩٤ ص
٢٢٩٥ ص
٢٢٩٦ ص
٢٢٩٧ ص
٢٢٩٨ ص
٢٢٩٩ ص
٢٣٠٠ ص
٢٣٠١ ص
٢٣٠٢ ص
٢٣٠٣ ص
٢٣٠٤ ص
٢٣٠٥ ص
٢٣٠٦ ص
٢٣٠٧ ص
٢٣٠٨ ص
٢٣٠٩ ص
٢٣١٠ ص
٢٣١١ ص
٢٣١٢ ص
٢٣١٣ ص
٢٣١٤ ص
٢٣١٥ ص
٢٣١٦ ص
٢٣١٧ ص
٢٣١٨ ص
٢٣١٩ ص
٢٣٢٠ ص
٢٣٢١ ص
٢٣٢٢ ص
٢٣٢٣ ص
٢٣٢٤ ص
٢٣٢٥ ص
٢٣٢٦ ص
٢٣٢٧ ص
٢٣٢٨ ص
٢٣٢٩ ص
٢٣٣٠ ص
٢٣٣١ ص
٢٣٣٢ ص
٢٣٣٣ ص
٢٣٣٤ ص
٢٣٣٥ ص
٢٣٣٦ ص
٢٣٣٧ ص
٢٣٣٨ ص
٢٣٣٩ ص
٢٣٤٠ ص
٢٣٤١ ص
٢٣٤٢ ص
٢٣٤٣ ص
٢٣٤٤ ص
٢٣٤٥ ص
٢٣٤٦ ص
٢٣٤٧ ص
٢٣٤٨ ص
٢٣٤٩ ص
٢٣٥٠ ص
٢٣٥١ ص
٢٣٥٢ ص
٢٣٥٣ ص
٢٣٥٤ ص
٢٣٥٥ ص
٢٣٥٦ ص
٢٣٥٧ ص
٢٣٥٨ ص
٢٣٥٩ ص
٢٣٦٠ ص
٢٣٦١ ص
٢٣٦٢ ص
٢٣٦٣ ص
٢٣٦٤ ص
٢٣٦٥ ص
٢٣٦٦ ص
٢٣٦٧ ص
٢٣٦٨ ص
٢٣٦٩ ص
٢٣٧٠ ص
٢٣٧١ ص
٢٣٧٢ ص
٢٣٧٣ ص
٢٣٧٤ ص
٢٣٧٥ ص
٢٣٧٦ ص
٢٣٧٧ ص
٢٣٧٨ ص
٢٣٧٩ ص
٢٣٨٠ ص
٢٣٨١ ص
٢٣٨٢ ص
٢٣٨٣ ص
٢٣٨٤ ص
٢٣٨٥ ص
٢٣٨٦ ص
٢٣٨٧ ص
٢٣٨٨ ص
٢٣٨٩ ص
٢٣٩٠ ص
٢٣٩١ ص
٢٣٩٢ ص
٢٣٩٣ ص
٢٣٩٤ ص
٢٣٩٥ ص
٢٣٩٦ ص
٢٣٩٧ ص
٢٣٩٨ ص
٢٣٩٩ ص
٢٤٠٠ ص
٢٤٠١ ص
٢٤٠٢ ص
٢٤٠٣ ص
٢٤٠٤ ص
٢٤٠٥ ص
٢٤٠٦ ص
٢٤٠٧ ص
٢٤٠٨ ص
٢٤٠٩ ص
٢٤١٠ ص
٢٤١١ ص
٢٤١٢ ص
٢٤١٣ ص
٢٤١٤ ص
٢٤١٥ ص
٢٤١٦ ص
٢٤١٧ ص
٢٤١٨ ص
٢٤١٩ ص
٢٤٢٠ ص
٢٤٢١ ص
٢٤٢٢ ص
٢٤٢٣ ص
٢٤٢٤ ص
٢٤٢٥ ص
٢٤٢٦ ص
٢٤٢٧ ص
٢٤٢٨ ص
٢٤٢٩ ص
٢٤٣٠ ص
٢٤٣١ ص
٢٤٣٢ ص
٢٤٣٣ ص
٢٤٣٤ ص
٢٤٣٥ ص
٢٤٣٦ ص
٢٤٣٧ ص
٢٤٣٨ ص
٢٤٣٩ ص
٢٤٤٠ ص
٢٤٤١ ص
٢٤٤٢ ص
٢٤٤٣ ص
٢٤٤٤ ص
٢٤٤٥ ص
٢٤٤٦ ص
٢٤٤٧ ص
٢٤٤٨ ص
٢٤٤٩ ص
٢٤٥٠ ص
٢٤٥١ ص
٢٤٥٢ ص
٢٤٥٣ ص
٢٤٥٤ ص
٢٤٥٥ ص
٢٤٥٦ ص
٢٤٥٧ ص
٢٤٥٨ ص
٢٤٥٩ ص
٢٤٦٠ ص
٢٤٦١ ص
٢٤٦٢ ص
٢٤٦٣ ص
٢٤٦٤ ص
٢٤٦٥ ص
٢٤٦٦ ص
٢٤٦٧ ص
٢٤٦٨ ص
٢٤٦٩ ص
٢٤٧٠ ص
٢٤٧١ ص
٢٤٧٢ ص
٢٤٧٣ ص
٢٤٧٤ ص
٢٤٧٥ ص
٢٤٧٦ ص
٢٤٧٧ ص
٢٤٧٨ ص
٢٤٧٩ ص
٢٤٨٠ ص
٢٤٨١ ص
٢٤٨٢ ص
٢٤٨٣ ص
٢٤٨٤ ص
٢٤٨٥ ص
٢٤٨٦ ص
٢٤٨٧ ص
٢٤٨٨ ص
٢٤٨٩ ص
٢٤٩٠ ص
٢٤٩١ ص
٢٤٩٢ ص
٢٤٩٣ ص
٢٤٩٤ ص
٢٤٩٥ ص
٢٤٩٦ ص
٢٤٩٧ ص
٢٤٩٨ ص
٢٤٩٩ ص
٢٥٠٠ ص
٢٥٠١ ص
٢٥٠٢ ص
٢٥٠٣ ص
٢٥٠٤ ص
٢٥٠٥ ص
٢٥٠٦ ص
٢٥٠٧ ص
٢٥٠٨ ص
٢٥٠٩ ص
٢٥١٠ ص
٢٥١١ ص
٢٥١٢ ص
٢٥١٣ ص
٢٥١٤ ص
٢٥١٥ ص
٢٥١٦ ص
٢٥١٧ ص
٢٥١٨ ص
٢٥١٩ ص
٢٥٢٠ ص
٢٥٢١ ص
٢٥٢٢ ص
٢٥٢٣ ص
٢٥٢٤ ص
٢٥٢٥ ص
٢٥٢٦ ص
٢٥٢٧ ص
٢٥٢٨ ص
٢٥٢٩ ص
٢٥٣٠ ص
٢٥٣١ ص
٢٥٣٢ ص
٢٥٣٣ ص
٢٥٣٤ ص
٢٥٣٥ ص
٢٥٣٦ ص
٢٥٣٧ ص
٢٥٣٨ ص
٢٥٣٩ ص
٢٥٤٠ ص
٢٥٤١ ص
٢٥٤٢ ص
٢٥٤٣ ص
٢٥٤٤ ص
٢٥٤٥ ص
٢٥٤٦ ص
٢٥٤٧ ص
٢٥٤٨ ص
٢٥٤٩ ص
٢٥٥٠ ص
٢٥٥١ ص
٢٥٥٢ ص
٢٥٥٣ ص
٢٥٥٤ ص
٢٥٥٥ ص
٢٥٥٦ ص
٢٥٥٧ ص
٢٥٥٨ ص
٢٥٥٩ ص
٢٥٦٠ ص
٢٥٦١ ص
٢٥٦٢ ص
٢٥٦٣ ص
٢٥٦٤ ص
٢٥٦٥ ص
٢٥٦٦ ص
٢٥٦٧ ص
٢٥٦٨ ص
٢٥٦٩ ص
٢٥٧٠ ص
٢٥٧١ ص
٢٥٧٢ ص
٢٥٧٣ ص
٢٥٧٤ ص
٢٥٧٥ ص
٢٥٧٦ ص
٢٥٧٧ ص
٢٥٧٨ ص
٢٥٧٩ ص
٢٥٨٠ ص
٢٥٨١ ص
٢٥٨٢ ص
٢٥٨٣ ص
٢٥٨٤ ص
٢٥٨٥ ص
٢٥٨٦ ص
٢٥٨٧ ص
٢٥٨٨ ص
٢٥٨٩ ص
٢٥٩٠ ص
٢٥٩١ ص
٢٥٩٢ ص
٢٥٩٣ ص
٢٥٩٤ ص
٢٥٩٥ ص
٢٥٩٦ ص
٢٥٩٧ ص
٢٥٩٨ ص
٢٥٩٩ ص
٢٦٠٠ ص
٢٦٠١ ص
٢٦٠٢ ص
٢٦٠٣ ص
٢٦٠٤ ص
٢٦٠٥ ص
٢٦٠٦ ص
٢٦٠٧ ص
٢٦٠٨ ص
٢٦٠٩ ص
٢٦١٠ ص
٢٦١١ ص
٢٦١٢ ص
٢٦١٣ ص
٢٦١٤ ص
٢٦١٥ ص
٢٦١٦ ص
٢٦١٧ ص
٢٦١٨ ص
٢٦١٩ ص
٢٦٢٠ ص
٢٦٢١ ص
٢٦٢٢ ص
٢٦٢٣ ص
٢٦٢٤ ص
٢٦٢٥ ص
٢٦٢٦ ص
٢٦٢٧ ص
٢٦٢٨ ص
٢٦٢٩ ص
٢٦٣٠ ص
٢٦٣١ ص
٢٦٣٢ ص
٢٦٣٣ ص
٢٦٣٤ ص
٢٦٣٥ ص
٢٦٣٦ ص
٢٦٣٧ ص
٢٦٣٨ ص
٢٦٣٩ ص
٢٦٤٠ ص
٢٦٤١ ص
٢٦٤٢ ص
٢٦٤٣ ص
٢٦٤٤ ص
٢٦٤٥ ص
٢٦٤٦ ص
٢٦٤٧ ص
٢٦٤٨ ص
٢٦٤٩ ص
٢٦٥٠ ص
٢٦٥١ ص
٢٦٥٢ ص
٢٦٥٣ ص
٢٦٥٤ ص
٢٦٥٥ ص
٢٦٥٦ ص
٢٦٥٧ ص
٢٦٥٨ ص
٢٦٥٩ ص
٢٦٦٠ ص
٢٦٦١ ص
٢٦٦٢ ص
٢٦٦٣ ص
٢٦٦٤ ص
٢٦٦٥ ص
٢٦٦٦ ص
٢٦٦٧ ص
٢٦٦٨ ص
٢٦٦٩ ص
٢٦٧٠ ص
٢٦٧١ ص
٢٦٧٢ ص
٢٦٧٣ ص
٢٦٧٤ ص
٢٦٧٥ ص
٢٦٧٦ ص
٢٦٧٧ ص
٢٦٧٨ ص
٢٦٧٩ ص
٢٦٨٠ ص
٢٦٨١ ص
٢٦٨٢ ص
٢٦٨٣ ص
٢٦٨٤ ص
٢٦٨٥ ص
٢٦٨٦ ص
٢٦٨٧ ص
٢٦٨٨ ص
٢٦٨٩ ص
٢٦٩٠ ص
٢٦٩١ ص
٢٦٩٢ ص
٢٦٩٣ ص
٢٦٩٤ ص
٢٦٩٥ ص
٢٦٩٦ ص
٢٦٩٧ ص
٢٦٩٨ ص
٢٦٩٩ ص
٢٧٠٠ ص
٢٧٠١ ص
٢٧٠٢ ص
٢٧٠٣ ص
٢٧٠٤ ص
٢٧٠٥ ص
٢٧٠٦ ص
٢٧٠٧ ص
٢٧٠٨ ص
٢٧٠٩ ص
٢٧١٠ ص
٢٧١١ ص
٢٧١٢ ص
٢٧١٣ ص
٢٧١٤ ص
٢٧١٥ ص
٢٧١٦ ص
٢٧١٧ ص
٢٧١٨ ص
٢٧١٩ ص
٢٧٢٠ ص
٢٧٢١ ص
٢٧٢٢ ص
٢٧٢٣ ص
٢٧٢٤ ص
٢٧٢٥ ص
٢٧٢٦ ص
٢٧٢٧ ص
٢٧٢٨ ص
٢٧٢٩ ص
٢٧٣٠ ص
٢٧٣١ ص
٢٧٣٢ ص
٢٧٣٣ ص
٢٧٣٤ ص
٢٧٣٥ ص
٢٧٣٦ ص
٢٧٣٧ ص
٢٧٣٨ ص
٢٧٣٩ ص
٢٧٤٠ ص
٢٧٤١ ص
٢٧٤٢ ص
٢٧٤٣ ص
٢٧٤٤ ص
٢٧٤٥ ص
٢٧٤٦ ص
٢٧٤٧ ص
٢٧٤٨ ص
٢٧٤٩ ص
٢٧٥٠ ص
٢٧٥١ ص
٢٧٥٢ ص
٢٧٥٣ ص
٢٧٥٤ ص
٢٧٥٥ ص
٢٧٥٦ ص
٢٧٥٧ ص
٢٧٥٨ ص
٢٧٥٩ ص
٢٧٦٠ ص
٢٧٦١ ص
٢٧٦٢ ص
٢٧٦٣ ص
٢٧٦٤ ص
٢٧٦٥ ص
٢٧٦٦ ص
٢٧٦٧ ص
٢٧٦٨ ص
٢٧٦٩ ص
٢٧٧٠ ص
٢٧٧١ ص
٢٧٧٢ ص
٢٧٧٣ ص
٢٧٧٤ ص
٢٧٧٥ ص
٢٧٧٦ ص
٢٧٧٧ ص
٢٧٧٨ ص
٢٧٧٩ ص
٢٧٨٠ ص
٢٧٨١ ص
٢٧٨٢ ص
٢٧٨٣ ص
٢٧٨٤ ص
٢٧٨٥ ص
٢٧٨٦ ص
٢٧٨٧ ص
٢٧٨٨ ص
٢٧٨٩ ص
٢٧٩٠ ص
٢٧٩١ ص
٢٧٩٢ ص
٢٧٩٣ ص
٢٧٩٤ ص
٢٧٩٥ ص
٢٧٩٦ ص
٢٧٩٧ ص
٢٧٩٨ ص
٢٧٩٩ ص
٢٨٠٠ ص
٢٨٠١ ص
٢٨٠٢ ص
٢٨٠٣ ص
٢٨٠٤ ص
٢٨٠٥ ص
٢٨٠٦ ص
٢٨٠٧ ص
٢٨٠٨ ص
٢٨٠٩ ص
٢٨١٠ ص
٢٨١١ ص
٢٨١٢ ص
٢٨١٣ ص
٢٨١٤ ص
٢٨١٥ ص
٢٨١٦ ص
٢٨١٧ ص
٢٨١٨ ص
٢٨١٩ ص
٢٨٢٠ ص
٢٨٢١ ص
٢٨٢٢ ص
٢٨٢٣ ص
٢٨٢٤ ص
٢٨٢٥ ص
٢٨٢٦ ص
٢٨٢٧ ص
٢٨٢٨ ص
٢٨٢٩ ص
٢٨٣٠ ص
٢٨٣١ ص
٢٨٣٢ ص
٢٨٣٣ ص
٢٨٣٤ ص
٢٨٣٥ ص
٢٨٣٦ ص
٢٨٣٧ ص
٢٨٣٨ ص
٢٨٣٩ ص
٢٨٤٠ ص
٢٨٤١ ص
٢٨٤٢ ص
٢٨٤٣ ص
٢٨٤٤ ص
٢٨٤٥ ص
٢٨٤٦ ص
٢٨٤٧ ص
٢٨٤٨ ص
٢٨٤٩ ص
٢٨٥٠ ص
٢٨٥١ ص
٢٨٥٢ ص
٢٨٥٣ ص
٢٨٥٤ ص
٢٨٥٥ ص
٢٨٥٦ ص
٢٨٥٧ ص
٢٨٥٨ ص
٢٨٥٩ ص
٢٨٦٠ ص
٢٨٦١ ص
٢٨٦٢ ص
٢٨٦٣ ص
٢٨٦٤ ص
٢٨٦٥ ص
٢٨٦٦ ص
٢٨٦٧ ص
٢٨٦٨ ص
٢٨٦٩ ص
٢٨٧٠ ص
٢٨٧١ ص
٢٨٧٢ ص
٢٨٧٣ ص
٢٨٧٤ ص
٢٨٧٥ ص
٢٨٧٦ ص
٢٨٧٧ ص
٢٨٧٨ ص
٢٨٧٩ ص
٢٨٨٠ ص
٢٨٨١ ص
٢٨٨٢ ص
٢٨٨٣ ص
٢٨٨٤ ص
٢٨٨٥ ص
٢٨٨٦ ص
٢٨٨٧ ص
٢٨٨٨ ص
٢٨٨٩ ص
٢٨٩٠ ص
٢٨٩١ ص
٢٨٩٢ ص
٢٨٩٣ ص
٢٨٩٤ ص
٢٨٩٥ ص
٢٨٩٦ ص
٢٨٩٧ ص
٢٨٩٨ ص
٢٨٩٩ ص
٢٩٠٠ ص
٢٩٠١ ص
٢٩٠٢ ص
٢٩٠٣ ص
٢٩٠٤ ص
٢٩٠٥ ص
٢٩٠٦ ص
٢٩٠٧ ص
٢٩٠٨ ص
٢٩٠٩ ص
٢٩١٠ ص
٢٩١١ ص
٢٩١٢ ص
٢٩١٣ ص
٢٩١٤ ص
٢٩١٥ ص
٢٩١٦ ص
٢٩١٧ ص
٢٩١٨ ص
٢٩١٩ ص
٢٩٢٠ ص
٢٩٢١ ص
٢٩٢٢ ص
٢٩٢٣ ص
٢٩٢٤ ص
٢٩٢٥ ص
٢٩٢٦ ص
٢٩٢٧ ص
٢٩٢٨ ص
٢٩٢٩ ص
٢٩٣٠ ص
٢٩٣١ ص
٢٩٣٢ ص
٢٩٣٣ ص
٢٩٣٤ ص
٢٩٣٥ ص
٢٩٣٦ ص
٢٩٣٧ ص
٢٩٣٨ ص
٢٩٣٩ ص
٢٩٤٠ ص
٢٩٤١ ص
٢٩٤٢ ص
٢٩٤٣ ص
٢٩٤٤ ص
٢٩٤٥ ص
٢٩٤٦ ص
٢٩٤٧ ص
٢٩٤٨ ص
٢٩٤٩ ص
٢٩٥٠ ص
٢٩٥١ ص
٢٩٥٢ ص
٢٩٥٣ ص
٢٩٥٤ ص
٢٩٥٥ ص
٢٩٥٦ ص
٢٩٥٧ ص
٢٩٥٨ ص
٢٩٥٩ ص
٢٩٦٠ ص
٢٩٦١ ص
٢٩٦٢ ص
٢٩٦٣ ص
٢٩٦٤ ص
٢٩٦٥ ص
٢٩٦٦ ص
٢٩٦٧ ص
٢٩٦٨ ص
٢٩٦٩ ص
٢٩٧٠ ص
٢٩٧١ ص
٢٩٧٢ ص
٢٩٧٣ ص
٢٩٧٤ ص
٢٩٧٥ ص
٢٩٧٦ ص
٢٩٧٧ ص
٢٩٧٨ ص
٢٩٧٩ ص
٢٩٨٠ ص
٢٩٨١ ص
٢٩٨٢ ص
٢٩٨٣ ص
٢٩٨٤ ص
٢٩٨٥ ص
٢٩٨٦ ص
٢٩٨٧ ص
٢٩٨٨ ص
٢٩٨٩ ص
٢٩٩٠ ص
٢٩٩١ ص
٢٩٩٢ ص
٢٩٩٣ ص
٢٩٩٤ ص
٢٩٩٥ ص
٢٩٩٦ ص
٢٩٩٧ ص
٢٩٩٨ ص
٢٩٩٩ ص
٣٠٠٠ ص
٣٠٠١ ص
٣٠٠٢ ص
٣٠٠٣ ص
٣٠٠٤ ص
٣٠٠٥ ص
٣٠٠٦ ص
٣٠٠٧ ص
٣٠٠٨ ص
٣٠٠٩ ص
٣٠١٠ ص
٣٠١١ ص
٣٠١٢ ص
٣٠١٣ ص
٣٠١٤ ص
٣٠١٥ ص
٣٠١٦ ص
٣٠١٧ ص
٣٠١٨ ص
٣٠١٩ ص
٣٠٢٠ ص
٣٠٢١ ص
٣٠٢٢ ص
٣٠٢٣ ص
٣٠٢٤ ص
٣٠٢٥ ص
٣٠٢٦ ص
٣٠٢٧ ص
٣٠٢٨ ص
٣٠٢٩ ص
٣٠٣٠ ص
٣٠٣١ ص
٣٠٣٢ ص
٣٠٣٣ ص
٣٠٣٤ ص
٣٠٣٥ ص
٣٠٣٦ ص
٣٠٣٧ ص
٣٠٣٨ ص
٣٠٣٩ ص
٣٠٤٠ ص
٣٠٤١ ص
٣٠٤٢ ص
٣٠٤٣ ص
٣٠٤٤ ص
٣٠٤٥ ص
٣٠٤٦ ص
٣٠٤٧ ص
٣٠٤٨ ص
٣٠٤٩ ص
٣٠٥٠ ص
٣٠٥١ ص
٣٠٥٢ ص
٣٠٥٣ ص
٣٠٥٤ ص
٣٠٥٥ ص
٣٠٥٦ ص
٣٠٥٧ ص
٣٠٥٨ ص
٣٠٥٩ ص
٣٠٦٠ ص
٣٠٦١ ص
٣٠٦٢ ص
٣٠٦٣ ص
٣٠٦٤ ص
٣٠٦٥ ص
٣٠٦٦ ص
٣٠٦٧ ص
٣٠٦٨ ص
٣٠٦٩ ص
٣٠٧٠ ص
٣٠٧١ ص
٣٠٧٢ ص
٣٠٧٣ ص
٣٠٧٤ ص
٣٠٧٥ ص
٣٠٧٦ ص
٣٠٧٧ ص
٣٠٧٨ ص
٣٠٧٩ ص
٣٠٨٠ ص
٣٠٨١ ص
٣٠٨٢ ص
٣٠٨٣ ص
٣٠٨٤ ص
٣٠٨٥ ص
٣٠٨٦ ص
٣٠٨٧ ص
٣٠٨٨ ص
٣٠٨٩ ص
٣٠٩٠ ص
٣٠٩١ ص
٣٠٩٢ ص
٣٠٩٣ ص
٣٠٩٤ ص
٣٠٩٥ ص
٣٠٩٦ ص
٣٠٩٧ ص
٣٠٩٨ ص
٣٠٩٩ ص
٣١٠٠ ص
٣١٠١ ص
٣١٠٢ ص
٣١٠٣ ص
٣١٠٤ ص
٣١٠٥ ص
٣١٠٦ ص
٣١٠٧ ص
٣١٠٨ ص
٣١٠٩ ص
٣١١٠ ص
٣١١١ ص
٣١١٢ ص
٣١١٣ ص
٣١١٤ ص
٣١١٥ ص
٣١١٦ ص
٣١١٧ ص
٣١١٨ ص
٣١١٩ ص
٣١٢٠ ص
٣١٢١ ص
٣١٢٢ ص
٣١٢٣ ص
٣١٢٤ ص
٣١٢٥ ص
٣١٢٦ ص
٣١٢٧ ص
٣١٢٨ ص
٣١٢٩ ص
٣١٣٠ ص
٣١٣١ ص
٣١٣٢ ص
٣١٣٣ ص
٣١٣٤ ص
٣١٣٥ ص
٣١٣٦ ص
٣١٣٧ ص
٣١٣٨ ص
٣١٣٩ ص
٣١٤٠ ص
٣١٤١ ص
٣١٤٢ ص
٣١٤٣ ص
٣١٤٤ ص
٣١٤٥ ص
٣١٤٦ ص
٣١٤٧ ص
٣١٤٨ ص
٣١٤٩ ص
٣١٥٠ ص
٣١٥١ ص
٣١٥٢ ص
٣١٥٣ ص
٣١٥٤ ص
٣١٥٥ ص
٣١٥٦ ص
٣١٥٧ ص
٣١٥٨ ص
٣١٥٩ ص
٣١٦٠ ص
٣١٦١ ص
٣١٦٢ ص
٣١٦٣ ص
٣١٦٤ ص
٣١٦٥ ص
٣١٦٦ ص
٣١٦٧ ص
٣١٦٨ ص
٣١٦٩ ص
٣١٧٠ ص
٣١٧١ ص
٣١٧٢ ص
٣١٧٣ ص
٣١٧٤ ص
٣١٧٥ ص
٣١٧٦ ص
٣١٧٧ ص
٣١٧٨ ص
٣١٧٩ ص
٣١٨٠ ص
٣١٨١ ص
٣١٨٢ ص
٣١٨٣ ص
٣١٨٤ ص
٣١٨٥ ص
٣١٨٦ ص
٣١٨٧ ص
٣١٨٨ ص
٣١٨٩ ص
٣١٩٠ ص
٣١٩١ ص
٣١٩٢ ص
٣١٩٣ ص
٣١٩٤ ص
٣١٩٥ ص
٣١٩٦ ص
٣١٩٧ ص
٣١٩٨ ص
٣١٩٩ ص
٣٢٠٠ ص
٣٢٠١ ص
٣٢٠٢ ص
٣٢٠٣ ص
٣٢٠٤ ص
٣٢٠٥ ص
٣٢٠٦ ص
٣٢٠٧ ص
٣٢٠٨ ص
٣٢٠٩ ص
٣٢١٠ ص
٣٢١١ ص
٣٢١٢ ص
٣٢١٣ ص
٣٢١٤ ص
٣٢١٥ ص
٣٢١٦ ص
٣٢١٧ ص
٣٢١٨ ص
٣٢١٩ ص
٣٢٢٠ ص
٣٢٢١ ص
٣٢٢٢ ص
٣٢٢٣ ص
٣٢٢٤ ص
٣٢٢٥ ص
٣٢٢٦ ص
٣٢٢٧ ص
٣٢٢٨ ص
٣٢٢٩ ص
٣٢٣٠ ص
٣٢٣١ ص
٣٢٣٢ ص
٣٢٣٣ ص
٣٢٣٤ ص
٣٢٣٥ ص
٣٢٣٦ ص
٣٢٣٧ ص
٣٢٣٨ ص
٣٢٣٩ ص
٣٢٤٠ ص
٣٢٤١ ص
٣٢٤٢ ص
٣٢٤٣ ص
٣٢٤٤ ص
٣٢٤٥ ص
٣٢٤٦ ص
٣٢٤٧ ص
٣٢٤٨ ص
٣٢٤٩ ص
٣٢٥٠ ص
٣٢٥١ ص
٣٢٥٢ ص
٣٢٥٣ ص
٣٢٥٤ ص
٣٢٥٥ ص
٣٢٥٦ ص
٣٢٥٧ ص
٣٢٥٨ ص
٣٢٥٩ ص
٣٢٦٠ ص
٣٢٦١ ص
٣٢٦٢ ص
٣٢٦٣ ص
٣٢٦٤ ص
٣٢٦٥ ص
٣٢٦٦ ص
٣٢٦٧ ص
٣٢٦٨ ص
٣٢٦٩ ص
٣٢٧٠ ص
٣٢٧١ ص
٣٢٧٢ ص
٣٢٧٣ ص
٣٢٧٤ ص
٣٢٧٥ ص
٣٢٧٦ ص
٣٢٧٧ ص
٣٢٧٨ ص
٣٢٧٩ ص
٣٢٨٠ ص
٣٢٨١ ص
٣٢٨٢ ص
٣٢٨٣ ص
٣٢٨٤ ص
٣٢٨٥ ص
٣٢٨٦ ص
٣٢٨٧ ص
٣٢٨٨ ص
٣٢٨٩ ص
٣٢٩٠ ص
٣٢٩١ ص
٣٢٩٢ ص
٣٢٩٣ ص
٣٢٩٤ ص
٣٢٩٥ ص
٣٢٩٦ ص
٣٢٩٧ ص
٣٢٩٨ ص
٣٢٩٩ ص
٣٣٠٠ ص
٣٣٠١ ص
٣٣٠٢ ص
٣٣٠٣ ص
٣٣٠٤ ص
٣٣٠٥ ص
٣٣٠٦ ص
٣٣٠٧ ص
٣٣٠٨ ص
٣٣٠٩ ص
٣٣١٠ ص
٣٣١١ ص
٣٣١٢ ص
٣٣١٣ ص
٣٣١٤ ص
٣٣١٥ ص
٣٣١٦ ص
٣٣١٧ ص
٣٣١٨ ص
٣٣١٩ ص
٣٣٢٠ ص
٣٣٢١ ص
٣٣٢٢ ص
٣٣٢٣ ص
٣٣٢٤ ص
٣٣٢٥ ص
٣٣٢٦ ص
٣٣٢٧ ص
٣٣٢٨ ص
٣٣٢٩ ص
٣٣٣٠ ص
٣٣٣١ ص
٣٣٣٢ ص
٣٣٣٣ ص
٣٣٣٤ ص
٣٣٣٥ ص
٣٣٣٦ ص
٣٣٣٧ ص
٣٣٣٨ ص
٣٣٣٩ ص
٣٣٤٠ ص
٣٣٤١ ص
٣٣٤٢ ص
٣٣٤٣ ص
٣٣٤٤ ص
٣٣٤٥ ص
٣٣٤٦ ص
٣٣٤٧ ص
٣٣٤٨ ص
٣٣٤٩ ص
٣٣٥٠ ص
٣٣٥١ ص
٣٣٥٢ ص
٣٣٥٣ ص
٣٣٥٤ ص
٣٣٥٥ ص
٣٣٥٦ ص
٣٣٥٧ ص
٣٣٥٨ ص
٣٣٥٩ ص
٣٣٦٠ ص
٣٣٦١ ص
٣٣٦٢ ص
٣٣٦٣ ص
٣٣٦٤ ص
٣٣٦٥ ص
٣٣٦٦ ص
٣٣٦٧ ص
٣٣٦٨ ص
٣٣٦٩ ص
٣٣٧٠ ص
٣٣٧١ ص
٣٣٧٢ ص
٣٣٧٣ ص
٣٣٧٤ ص
٣٣٧٥ ص
٣٣٧٦ ص
٣٣٧٧ ص
٣٣٧٨ ص
٣٣٧٩ ص
٣٣٨٠ ص
٣٣٨١ ص
٣٣٨٢ ص
٣٣٨٣ ص
٣٣٨٤ ص
٣٣٨٥ ص
٣٣٨٦ ص
٣٣٨٧ ص
٣٣٨٨ ص
٣٣٨٩ ص
٣٣٩٠ ص
٣٣٩١ ص
٣٣٩٢ ص
٣٣٩٣ ص
٣٣٩٤ ص
٣٣٩٥ ص
٣٣٩٦ ص
٣٣٩٧ ص
٣٣٩٨ ص
٣٣٩٩ ص
٣٤٠٠ ص
٣٤٠١ ص
٣٤٠٢ ص
٣٤٠٣ ص
٣٤٠٤ ص
٣٤٠٥ ص
٣٤٠٦ ص
٣٤٠٧ ص
٣٤٠٨ ص
٣٤٠٩ ص
٣٤١٠ ص
٣٤١١ ص
٣٤١٢ ص
٣٤١٣ ص
٣٤١٤ ص
٣٤١٥ ص
٣٤١٦ ص
٣٤١٧ ص
٣٤١٨ ص
٣٤١٩ ص
٣٤٢٠ ص
٣٤٢١ ص
٣٤٢٢ ص
٣٤٢٣ ص
٣٤٢٤ ص
٣٤٢٥ ص
٣٤٢٦ ص
٣٤٢٧ ص
٣٤٢٨ ص
٣٤٢٩ ص
٣٤٣٠ ص
٣٤٣١ ص
٣٤٣٢ ص
٣٤٣٣ ص
٣٤٣٤ ص
٣٤٣٥ ص
٣٤٣٦ ص
٣٤٣٧ ص
٣٤٣٨ ص
٣٤٣٩ ص
٣٤٤٠ ص
٣٤٤١ ص
٣٤٤٢ ص
٣٤٤٣ ص
٣٤٤٤ ص
٣٤٤٥ ص
٣٤٤٦ ص
٣٤٤٧ ص
٣٤٤٨ ص
٣٤٤٩ ص
٣٤٥٠ ص
٣٤٥١ ص
٣٤٥٢ ص
٣٤٥٣ ص
٣٤٥٤ ص
٣٤٥٥ ص
٣٤٥٦ ص
٣٤٥٧ ص
٣٤٥٨ ص
٣٤٥٩ ص
٣٤٦٠ ص
٣٤٦١ ص
٣٤٦٢ ص
٣٤٦٣ ص
٣٤٦٤ ص
٣٤٦٥ ص
٣٤٦٦ ص
٣٤٦٧ ص
٣٤٦٨ ص
٣٤٦٩ ص
٣٤٧٠ ص
٣٤٧١ ص
٣٤٧٢ ص
٣٤٧٣ ص
٣٤٧٤ ص
٣٤٧٥ ص
٣٤٧٦ ص
٣٤٧٧ ص
٣٤٧٨ ص
٣٤٧٩ ص
٣٤٨٠ ص
٣٤٨١ ص
٣٤٨٢ ص
٣٤٨٣ ص
٣٤٨٤ ص
٣٤٨٥ ص
٣٤٨٦ ص
٣٤٨٧ ص
٣٤٨٨ ص
٣٤٨٩ ص
٣٤٩٠ ص
٣٤٩١ ص
٣٤٩٢ ص
٣٤٩٣ ص
٣٤٩٤ ص
٣٤٩٥ ص
٣٤٩٦ ص
٣٤٩٧ ص
٣٤٩٨ ص
٣٤٩٩ ص
٣٥٠٠ ص
٣٥٠١ ص
٣٥٠٢ ص
٣٥٠٣ ص
٣٥٠٤ ص
٣٥٠٥ ص
٣٥٠٦ ص
٣٥٠٧ ص
٣٥٠٨ ص
٣٥٠٩ ص
٣٥١٠ ص
٣٥١١ ص
٣٥١٢ ص
٣٥١٣ ص
٣٥١٤ ص
٣٥١٥ ص
٣٥١٦ ص
٣٥١٧ ص
٣٥١٨ ص
٣٥١٩ ص
٣٥٢٠ ص
٣٥٢١ ص
٣٥٢٢ ص
٣٥٢٣ ص
٣٥٢٤ ص
٣٥٢٥ ص
٣٥٢٦ ص
٣٥٢٧ ص
٣٥٢٨ ص
٣٥٢٩ ص
٣٥٣٠ ص
٣٥٣١ ص
٣٥٣٢ ص
٣٥٣٣ ص
٣٥٣٤ ص
٣٥٣٥ ص
٣٥٣٦ ص
٣٥٣٧ ص
٣٥٣٨ ص
٣٥٣٩ ص
٣٥٤٠ ص
٣٥٤١ ص
٣٥٤٢ ص
٣٥٤٣ ص
٣٥٤٤ ص
٣٥٤٥ ص
٣٥٤٦ ص
٣٥٤٧ ص
٣٥٤٨ ص
٣٥٤٩ ص
٣٥٥٠ ص
٣٥٥١ ص
٣٥٥٢ ص
٣٥٥٣ ص
٣٥٥٤ ص
٣٥٥٥ ص
٣٥٥٦ ص
٣٥٥٧ ص
٣٥٥٨ ص
٣٥٥٩ ص
٣٥٦٠ ص
٣٥٦١ ص
٣٥٦٢ ص
٣٥٦٣ ص
٣٥٦٤ ص
٣٥٦٥ ص
٣٥٦٦ ص
٣٥٦٧ ص
٣٥٦٨ ص
٣٥٦٩ ص
٣٥٧٠ ص
٣٥٧١ ص
٣٥٧٢ ص
٣٥٧٣ ص
٣٥٧٤ ص
٣٥٧٥ ص
٣٥٧٦ ص
٣٥٧٧ ص
٣٥٧٨ ص
٣٥٧٩ ص
٣٥٨٠ ص
٣٥٨١ ص
٣٥٨٢ ص
٣٥٨٣ ص
٣٥٨٤ ص
٣٥٨٥ ص
٣٥٨٦ ص
٣٥٨٧ ص
٣٥٨٨ ص
٣٥٨٩ ص
٣٥٩٠ ص
٣٥٩١ ص
٣٥٩٢ ص
٣٥٩٣ ص
٣٥٩٤ ص
٣٥٩٥ ص
٣٥٩٦ ص
٣٥٩٧ ص
٣٥٩٨ ص
٣٥٩٩ ص
٣٦٠٠ ص
٣٦٠١ ص
٣٦٠٢ ص
٣٦٠٣ ص
٣٦٠٤ ص
٣٦٠٥ ص
٣٦٠٦ ص
٣٦٠٧ ص
٣٦٠٨ ص
٣٦٠٩ ص
٣٦١٠ ص
٣٦١١ ص
٣٦١٢ ص
٣٦١٣ ص
٣٦١٤ ص
٣٦١٥ ص
٣٦١٦ ص
٣٦١٧ ص
٣٦١٨ ص
٣٦١٩ ص
٣٦٢٠ ص
٣٦٢١ ص
٣٦٢٢ ص
٣٦٢٣ ص
٣٦٢٤ ص
٣٦٢٥ ص
٣٦٢٦ ص
٣٦٢٧ ص
٣٦٢٨ ص
٣٦٢٩ ص
٣٦٣٠ ص
٣٦٣١ ص
٣٦٣٢ ص
٣٦٣٣ ص
٣٦٣٤ ص
٣٦٣٥ ص
٣٦٣٦ ص
٣٦٣٧ ص
٣٦٣٨ ص
٣٦٣٩ ص
٣٦٤٠ ص
٣٦٤١ ص
٣٦٤٢ ص
٣٦٤٣ ص
٣٦٤٤ ص
٣٦٤٥ ص
٣٦٤٦ ص
٣٦٤٧ ص
٣٦٤٨ ص
٣٦٤٩ ص
٣٦٥٠ ص
٣٦٥١ ص
٣٦٥٢ ص
٣٦٥٣ ص
٣٦٥٤ ص
٣٦٥٥ ص
٣٦٥٦ ص
٣٦٥٧ ص
٣٦٥٨ ص
٣٦٥٩ ص
٣٦٦٠ ص
٣٦٦١ ص
٣٦٦٢ ص
٣٦٦٣ ص
٣٦٦٤ ص
٣٦٦٥ ص
٣٦٦٦ ص
٣٦٦٧ ص
٣٦٦٨ ص
٣٦٦٩ ص
٣٦٧٠ ص
٣٦٧١ ص
٣٦٧٢ ص
٣٦٧٣ ص
٣٦٧٤ ص
٣٦٧٥ ص
٣٦٧٦ ص
٣٦٧٧ ص
٣٦٧٨ ص
٣٦٧٩ ص
٣٦٨٠ ص
٣٦٨١ ص
٣٦٨٢ ص
٣٦٨٣ ص
٣٦٨٤ ص
٣٦٨٥ ص
٣٦٨٦ ص
٣٦٨٧ ص
٣٦٨٨ ص
٣٦٨٩ ص
٣٦٩٠ ص
٣٦٩١ ص
٣٦٩٢ ص
٣٦٩٣ ص
٣٦٩٤ ص
٣٦٩٥ ص
٣٦٩٦ ص
٣٦٩٧ ص
٣٦٩٨ ص
٣٦٩٩ ص
٣٧٠٠ ص
٣٧٠١ ص
٣٧٠٢ ص
٣٧٠٣ ص
٣٧٠٤ ص
٣٧٠٥ ص
٣٧٠٦ ص
٣٧٠٧ ص
٣٧٠٨ ص
٣٧٠٩ ص
٣٧١٠ ص
٣٧١١ ص
٣٧١٢ ص
٣٧١٣ ص
٣٧١٤ ص
٣٧١٥ ص
٣٧١٦ ص
٣٧١٧ ص
٣٧١٨ ص
٣٧١٩ ص
٣٧٢٠ ص
٣٧٢١ ص
٣٧٢٢ ص
٣٧٢٣ ص
٣٧٢٤ ص
٣٧٢٥ ص
٣٧٢٦ ص
٣٧٢٧ ص
٣٧٢٨ ص
٣٧٢٩ ص
٣٧٣٠ ص
٣٧٣١ ص
٣٧٣٢ ص
٣٧٣٣ ص
٣٧٣٤ ص
٣٧٣٥ ص
٣٧٣٦ ص
٣٧٣٧ ص
٣٧٣٨ ص
٣٧٣٩ ص
٣٧٤٠ ص
٣٧٤١ ص
٣٧٤٢ ص
٣٧٤٣ ص
٣٧٤٤ ص
٣٧٤٥ ص
٣٧٤٦ ص
٣٧٤٧ ص
٣٧٤٨ ص
٣٧٤٩ ص
٣٧٥٠ ص
٣٧٥١ ص
٣٧٥٢ ص
٣٧٥٣ ص
٣٧٥٤ ص
٣٧٥٥ ص
٣٧٥٦ ص
٣٧٥٧ ص
٣٧٥٨ ص
٣٧٥٩ ص
٣٧٦٠ ص
٣٧٦١ ص
٣٧٦٢ ص
٣٧٦٣ ص
٣٧٦٤ ص
٣٧٦٥ ص
٣٧٦٦ ص
٣٧٦٧ ص
٣٧٦٨ ص
٣٧٦٩ ص
٣٧٧٠ ص
٣٧٧١ ص
٣٧٧٢ ص
٣٧٧٣ ص
٣٧٧٤ ص
٣٧٧٥ ص
٣٧٧٦ ص
٣٧٧٧ ص
٣٧٧٨ ص
٣٧٧٩ ص
٣٧٨٠ ص
٣٧٨١ ص
٣٧٨٢ ص
٣٧٨٣ ص
٣٧٨٤ ص
٣٧٨٥ ص
٣٧٨٦ ص
٣٧٨٧ ص
٣٧٨٨ ص
٣٧٨٩ ص
٣٧٩٠ ص
٣٧٩١ ص
٣٧٩٢ ص
٣٧٩٣ ص
٣٧٩٤ ص
٣٧٩٥ ص
٣٧٩٦ ص
٣٧٩٧ ص
٣٧٩٨ ص
٣٧٩٩ ص
٣٨٠٠ ص
٣٨٠١ ص
٣٨٠٢ ص
٣٨٠٣ ص
٣٨٠٤ ص
٣٨٠٥ ص
٣٨٠٦ ص
٣٨٠٧ ص
٣٨٠٨ ص
٣٨٠٩ ص
٣٨١٠ ص
٣٨١١ ص
٣٨١٢ ص
٣٨١٣ ص
٣٨١٤ ص
٣٨١٥ ص
٣٨١٦ ص
٣٨١٧ ص
٣٨١٨ ص
٣٨١٩ ص
٣٨٢٠ ص
٣٨٢١ ص
٣٨٢٢ ص
٣٨٢٣ ص
٣٨٢٤ ص
٣٨٢٥ ص
٣٨٢٦ ص
٣٨٢٧ ص
٣٨٢٨ ص
٣٨٢٩ ص
٣٨٣٠ ص
٣٨٣١ ص
٣٨٣٢ ص
٣٨٣٣ ص
٣٨٣٤ ص
٣٨٣٥ ص
٣٨٣٦ ص
٣٨٣٧ ص
٣٨٣٨ ص
٣٨٣٩ ص
٣٨٤٠ ص
٣٨٤١ ص
٣٨٤٢ ص
٣٨٤٣ ص
٣٨٤٤ ص
٣٨٤٥ ص
٣٨٤٦ ص
٣٨٤٧ ص
٣٨٤٨ ص
٣٨٤٩ ص
٣٨٥٠ ص
٣٨٥١ ص
٣٨٥٢ ص
٣٨٥٣ ص
٣٨٥٤ ص
٣٨٥٥ ص
٣٨٥٦ ص
٣٨٥٧ ص
٣٨٥٨ ص
٣٨٥٩ ص
٣٨٦٠ ص
٣٨٦١ ص
٣٨٦٢ ص
٣٨٦٣ ص
٣٨٦٤ ص
٣٨٦٥ ص
٣٨٦٦ ص
٣٨٦٧ ص
٣٨٦٨ ص
٣٨٦٩ ص
٣٨٧٠ ص
٣٨٧١ ص
٣٨٧٢ ص
٣٨٧٣ ص
٣٨٧٤ ص
٣٨٧٥ ص
٣٨٧٦ ص
٣٨٧٧ ص
٣٨٧٨ ص
٣٨٧٩ ص
٣٨٨٠ ص
٣٨٨١ ص
٣٨٨٢ ص
٣٨٨٣ ص
٣٨٨٤ ص
٣٨٨٥ ص
٣٨٨٦ ص
٣٨٨٧ ص
٣٨٨٨ ص
٣٨٨٩ ص
٣٨٩٠ ص
٣٨٩١ ص
٣٨٩٢ ص
٣٨٩٣ ص
٣٨٩٤ ص
٣٨٩٥ ص
٣٨٩٦ ص
٣٨٩٧ ص
٣٨٩٨ ص
٣٨٩٩ ص
٣٩٠٠ ص
٣٩٠١ ص
٣٩٠٢ ص
٣٩٠٣ ص
٣٩٠٤ ص
٣٩٠٥ ص
٣٩٠٦ ص
٣٩٠٧ ص
٣٩٠٨ ص
٣٩٠٩ ص
٣٩١٠ ص
٣٩١١ ص
٣٩١٢ ص
٣٩١٣ ص
٣٩١٤ ص
٣٩١٥ ص
٣٩١٦ ص
٣٩١٧ ص
٣٩١٨ ص
٣٩١٩ ص
٣٩٢٠ ص
٣٩٢١ ص
٣٩٢٢ ص
٣٩٢٣ ص
٣٩٢٤ ص
٣٩٢٥ ص
٣٩٢٦ ص
٣٩٢٧ ص
٣٩٢٨ ص
٣٩٢٩ ص
٣٩٣٠ ص
٣٩٣١ ص
٣٩٣٢ ص
٣٩٣٣ ص
٣٩٣٤ ص
٣٩٣٥ ص
٣٩٣٦ ص
٣٩٣٧ ص
٣٩٣٨ ص
٣٩٣٩ ص
٣٩٤٠ ص
٣٩٤١ ص
٣٩٤٢ ص
٣٩٤٣ ص
٣٩٤٤ ص
٣٩٤٥ ص
٣٩٤٦ ص
٣٩٤٧ ص
٣٩٤٨ ص
٣٩٤٩ ص
٣٩٥٠ ص
٣٩٥١ ص
٣٩٥٢ ص
٣٩٥٣ ص
٣٩٥٤ ص
٣٩٥٥ ص
٣٩٥٦ ص
٣٩٥٧ ص
٣٩٥٨ ص
٣٩٥٩ ص
٣٩٦٠ ص
٣٩٦١ ص
٣٩٦٢ ص
٣٩٦٣ ص
٣٩٦٤ ص
٣٩٦٥ ص
٣٩٦٦ ص
٣٩٦٧ ص
٣٩٦٨ ص
٣٩٦٩ ص
٣٩٧٠ ص
٣٩٧١ ص
٣٩٧٢ ص
٣٩٧٣ ص
٣٩٧٤ ص
٣٩٧٥ ص
٣٩٧٦ ص
٣٩٧٧ ص
٣٩٧٨ ص
٣٩٧٩ ص
٣٩٨٠ ص
٣٩٨١ ص
٣٩٨٢ ص
٣٩٨٣ ص
٣٩٨٤ ص
٣٩٨٥ ص
٣٩٨٦ ص
٣٩٨٧ ص
٣٩٨٨ ص
٣٩٨٩ ص
٣٩٩٠ ص
٣٩٩١ ص
٣٩٩٢ ص
٣٩٩٣ ص
٣٩٩٤ ص
٣٩٩٥ ص
٣٩٩٦ ص
٣٩٩٧ ص
٣٩٩٨ ص
٣٩٩٩ ص
٤٠٠٠ ص
٤٠٠١ ص
٤٠٠٢ ص
٤٠٠٣ ص
٤٠٠٤ ص
٤٠٠٥ ص
٤٠٠٦ ص
٤٠٠٧ ص
٤٠٠٨ ص
٤٠٠٩ ص
٤٠١٠ ص
٤٠١١ ص
٤٠١٢ ص
٤٠١٣ ص
٤٠١٤ ص
٤٠١٥ ص
٤٠١٦ ص
٤٠١٧ ص
٤٠١٨ ص
٤٠١٩ ص
٤٠٢٠ ص
٤٠٢١ ص
٤٠٢٢ ص
٤٠٢٣ ص
٤٠٢٤ ص
٤٠٢٥ ص
٤٠٢٦ ص
٤٠٢٧ ص
٤٠٢٨ ص
٤٠٢٩ ص
٤٠٣٠ ص
٤٠٣١ ص
٤٠٣٢ ص
٤٠٣٣ ص
٤٠٣٤ ص
٤٠٣٥ ص
٤٠٣٦ ص
٤٠٣٧ ص
٤٠٣٨ ص
٤٠٣٩ ص
٤٠٤٠ ص
٤٠٤١ ص
٤٠٤٢ ص
٤٠٤٣ ص
٤٠٤٤ ص
٤٠٤٥ ص
٤٠٤٦ ص
٤٠٤٧ ص
٤٠٤٨ ص
٤٠٤٩ ص
٤٠٥٠ ص
٤٠٥١ ص
٤٠٥٢ ص
٤٠٥٣ ص
٤٠٥٤ ص
٤٠٥٥ ص
٤٠٥٦ ص
٤٠٥٧ ص
٤٠٥٨ ص
٤٠٥٩ ص
٤٠٦٠ ص
٤٠٦١ ص
٤٠٦٢ ص
٤٠٦٣ ص
٤٠٦٤ ص
٤٠٦٥ ص
٤٠٦٦ ص
٤٠٦٧ ص
٤٠٦٨ ص
٤٠٦٩ ص
٤٠٧٠ ص
٤٠٧١ ص
٤٠٧٢ ص
٤٠٧٣ ص
٤٠٧٤ ص
٤٠٧٥ ص
٤٠٧٦ ص
٤٠٧٧ ص
٤٠٧٨ ص
٤٠٧٩ ص
٤٠٨٠ ص
٤٠٨١ ص
٤٠٨٢ ص
٤٠٨٣ ص
٤٠٨٤ ص
٤٠٨٥ ص
٤٠٨٦ ص
٤٠٨٧ ص
٤٠٨٨ ص
٤٠٨٩ ص
٤٠٩٠ ص
٤٠٩١ ص
٤٠٩٢ ص
٤٠٩٣ ص
٤٠٩٤ ص
٤٠٩٥ ص
٤٠٩٦ ص
٤٠٩٧ ص
٤٠٩٨ ص
٤٠٩٩ ص
٤١٠٠ ص
٤١٠١ ص
٤١٠٢ ص
٤١٠٣ ص
٤١٠٤ ص
٤١٠٥ ص
٤١٠٦ ص
٤١٠٧ ص
٤١٠٨ ص
٤١٠٩ ص
٤١١٠ ص
٤١١١ ص
٤١١٢ ص
٤١١٣ ص
٤١١٤ ص
٤١١٥ ص
٤١١٦ ص
٤١١٧ ص
٤١١٨ ص
٤١١٩ ص
٤١٢٠ ص
٤١٢١ ص
٤١٢٢ ص
٤١٢٣ ص
٤١٢٤ ص
٤١٢٥ ص
٤١٢٦ ص
٤١٢٧ ص
٤١٢٨ ص
٤١٢٩ ص
٤١٣٠ ص
٤١٣١ ص
٤١٣٢ ص
٤١٣٣ ص
٤١٣٤ ص
٤١٣٥ ص
٤١٣٦ ص
٤١٣٧ ص
٤١٣٨ ص
٤١٣٩ ص
٤١٤٠ ص
٤١٤١ ص
٤١٤٢ ص
٤١٤٣ ص
٤١٤٤ ص
٤١٤٥ ص
٤١٤٦ ص
٤١٤٧ ص
٤١٤٨ ص
٤١٤٩ ص
٤١٥٠ ص
٤١٥١ ص
٤١٥٢ ص
٤١٥٣ ص
٤١٥٤ ص
٤١٥٥ ص
٤١٥٦ ص
٤١٥٧ ص
٤١٥٨ ص
٤١٥٩ ص
٤١٦٠ ص
٤١٦١ ص
٤١٦٢ ص
٤١٦٣ ص
٤١٦٤ ص
٤١٦٥ ص
٤١٦٦ ص
٤١٦٧ ص
٤١٦٨ ص
٤١٦٩ ص
٤١٧٠ ص
٤١٧١ ص
٤١٧٢ ص
٤١٧٣ ص
٤١٧٤ ص
٤١٧٥ ص
٤١٧٦ ص
٤١٧٧ ص
٤١٧٨ ص
٤١٧٩ ص
٤١٨٠ ص
٤١٨١ ص
٤١٨٢ ص
٤١٨٣ ص
٤١٨٤ ص
٤١٨٥ ص
٤١٨٦ ص
٤١٨٧ ص
٤١٨٨ ص
٤١٨٩ ص
٤١٩٠ ص
٤١٩١ ص
٤١٩٢ ص
٤١٩٣ ص
٤١٩٤ ص
٤١٩٥ ص
٤١٩٦ ص
٤١٩٧ ص
٤١٩٨ ص
٤١٩٩ ص
٤٢٠٠ ص
٤٢٠١ ص
٤٢٠٢ ص
٤٢٠٣ ص
٤٢٠٤ ص
٤٢٠٥ ص
٤٢٠٦ ص
٤٢٠٧ ص
٤٢٠٨ ص
٤٢٠٩ ص
٤٢١٠ ص
٤٢١١ ص
٤٢١٢ ص
٤٢١٣ ص
٤٢١٤ ص
٤٢١٥ ص
٤٢١٦ ص
٤٢١٧ ص
٤٢١٨ ص
٤٢١٩ ص
٤٢٢٠ ص
٤٢٢١ ص
٤٢٢٢ ص
٤٢٢٣ ص
٤٢٢٤ ص
٤٢٢٥ ص
٤٢٢٦ ص
٤٢٢٧ ص
٤٢٢٨ ص
٤٢٢٩ ص
٤٢٣٠ ص
٤٢٣١ ص
٤٢٣٢ ص
٤٢٣٣ ص
٤٢٣٤ ص
٤٢٣٥ ص
٤٢٣٦ ص
٤٢٣٧ ص
٤٢٣٨ ص
٤٢٣٩ ص
٤٢٤٠ ص
٤٢٤١ ص
٤٢٤٢ ص
٤٢٤٣ ص
٤٢٤٤ ص
٤٢٤٥ ص
٤٢٤٦ ص
٤٢٤٧ ص
٤٢٤٨ ص
٤٢٤٩ ص
٤٢٥٠ ص
٤٢٥١ ص
٤٢٥٢ ص
٤٢٥٣ ص
٤٢٥٤ ص
٤٢٥٥ ص
٤٢٥٦ ص
٤٢٥٧ ص
٤٢٥٨ ص
٤٢٥٩ ص
٤٢٦٠ ص
٤٢٦١ ص
٤٢٦٢ ص
٤٢٦٣ ص
٤٢٦٤ ص
٤٢٦٥ ص
٤٢٦٦ ص
٤٢٦٧ ص
٤٢٦٨ ص
٤٢٦٩ ص
٤٢٧٠ ص
٤٢٧١ ص
٤٢٧٢ ص
٤٢٧٣ ص
٤٢٧٤ ص
٤٢٧٥ ص
٤٢٧٦ ص
٤٢٧٧ ص
٤٢٧٨ ص
٤٢٧٩ ص
٤٢٨٠ ص
٤٢٨١ ص
٤٢٨٢ ص
٤٢٨٣ ص
٤٢٨٤ ص
٤٢٨٥ ص
٤٢٨٦ ص
٤٢٨٧ ص
٤٢٨٨ ص
٤٢٨٩ ص
٤٢٩٠ ص
٤٢٩١ ص
٤٢٩٢ ص
٤٢٩٣ ص
٤٢٩٤ ص
٤٢٩٥ ص
٤٢٩٦ ص
٤٢٩٧ ص
٤٢٩٨ ص
٤٢٩٩ ص
٤٣٠٠ ص
٤٣٠١ ص
٤٣٠٢ ص
٤٣٠٣ ص
٤٣٠٤ ص
٤٣٠٥ ص
٤٣٠٦ ص
٤٣٠٧ ص
٤٣٠٨ ص
٤٣٠٩ ص
٤٣١٠ ص
٤٣١١ ص
٤٣١٢ ص
٤٣١٣ ص
٤٣١٤ ص
٤٣١٥ ص
٤٣١٦ ص
٤٣١٧ ص
٤٣١٨ ص
٤٣١٩ ص
٤٣٢٠ ص
٤٣٢١ ص
٤٣٢٢ ص
٤٣٢٣ ص
٤٣٢٤ ص
٤٣٢٥ ص
٤٣٢٦ ص
٤٣٢٧ ص
٤٣٢٨ ص
٤٣٢٩ ص
٤٣٣٠ ص
٤٣٣١ ص
٤٣٣٢ ص
٤٣٣٣ ص
٤٣٣٤ ص
٤٣٣٥ ص
٤٣٣٦ ص
٤٣٣٧ ص
٤٣٣٨ ص
٤٣٣٩ ص
٤٣٤٠ ص
٤٣٤١ ص
٤٣٤٢ ص
٤٣٤٣ ص
٤٣٤٤ ص
٤٣٤٥ ص
٤٣٤٦ ص
٤٣٤٧ ص
٤٣٤٨ ص
٤٣٤٩ ص
٤٣٥٠ ص
٤٣٥١ ص
٤٣٥٢ ص
٤٣٥٣ ص
٤٣٥٤ ص
٤٣٥٥ ص
٤٣٥٦ ص
٤٣٥٧ ص
٤٣٥٨ ص
٤٣٥٩ ص
٤٣٦٠ ص
٤٣٦١ ص
٤٣٦٢ ص
٤٣٦٣ ص
٤٣٦٤ ص
٤٣٦٥ ص
٤٣٦٦ ص
٤٣٦٧ ص
٤٣٦٨ ص
٤٣٦٩ ص
٤٣٧٠ ص
٤٣٧١ ص
٤٣٧٢ ص
٤٣٧٣ ص
٤٣٧٤ ص
٤٣٧٥ ص
٤٣٧٦ ص
٤٣٧٧ ص
٤٣٧٨ ص
٤٣٧٩ ص
٤٣٨٠ ص
٤٣٨١ ص
٤٣٨٢ ص
٤٣٨٣ ص
٤٣٨٤ ص
٤٣٨٥ ص
٤٣٨٦ ص
٤٣٨٧ ص
٤٣٨٨ ص
٤٣٨٩ ص
٤٣٩٠ ص
٤٣٩١ ص
٤٣٩٢ ص
٤٣٩٣ ص
٤٣٩٤ ص
٤٣٩٥ ص
٤٣٩٦ ص
٤٣٩٧ ص
٤٣٩٨ ص
٤٣٩٩ ص
٤٤٠٠ ص
٤٤٠١ ص
٤٤٠٢ ص
٤٤٠٣ ص
٤٤٠٤ ص
٤٤٠٥ ص
٤٤٠٦ ص
٤٤٠٧ ص
٤٤٠٨ ص
٤٤٠٩ ص
٤٤١٠ ص
٤٤١١ ص
٤٤١٢ ص
٤٤١٣ ص
٤٤١٤ ص
٤٤١٥ ص
٤٤١٦ ص
٤٤١٧ ص
٤٤١٨ ص
٤٤١٩ ص
٤٤٢٠ ص
٤٤٢١ ص
٤٤٢٢ ص
٤٤٢٣ ص
٤٤٢٤ ص
٤٤٢٥ ص
٤٤٢٦ ص
٤٤٢٧ ص
٤٤٢٨ ص
٤٤٢٩ ص
٤٤٣٠ ص
٤٤٣١ ص
٤٤٣٢ ص
٤٤٣٣ ص
٤٤٣٤ ص
٤٤٣٥ ص
٤٤٣٦ ص
٤٤٣٧ ص
٤٤٣٨ ص
٤٤٣٩ ص
٤٤٤٠ ص
٤٤٤١ ص
٤٤٤٢ ص
٤٤٤٣ ص
٤٤٤٤ ص
٤٤٤٥ ص
٤٤٤٦ ص
٤٤٤٧ ص
٤٤٤٨ ص
٤٤٤٩ ص
٤٤٥٠ ص
٤٤٥١ ص
٤٤٥٢ ص
٤٤٥٣ ص
٤٤٥٤ ص
٤٤٥٥ ص
٤٤٥٦ ص
٤٤٥٧ ص
٤٤٥٨ ص
٤٤٥٩ ص
٤٤٦٠ ص
٤٤٦١ ص
٤٤٦٢ ص
٤٤٦٣ ص
٤٤٦٤ ص
٤٤٦٥ ص
٤٤٦٦ ص
٤٤٦٧ ص
٤٤٦٨ ص
٤٤٦٩ ص
٤٤٧٠ ص
٤٤٧١ ص
٤٤٧٢ ص
٤٤٧٣ ص
٤٤٧٤ ص
٤٤٧٥ ص
٤٤٧٦ ص
٤٤٧٧ ص
٤٤٧٨ ص
٤٤٧٩ ص
٤٤٨٠ ص
٤٤٨١ ص
٤٤٨٢ ص
٤٤٨٣ ص
٤٤٨٤ ص
٤٤٨٥ ص
٤٤٨٦ ص
٤٤٨٧ ص
٤٤٨٨ ص
٤٤٨٩ ص
٤٤٩٠ ص
٤٤٩١ ص
٤٤٩٢ ص
٤٤٩٣ ص
٤٤٩٤ ص
٤٤٩٥ ص
٤٤٩٦ ص
٤٤٩٧ ص
٤٤٩٨ ص
٤٤٩٩ ص
٤٥٠٠ ص
٤٥٠١ ص
٤٥٠٢ ص
٤٥٠٣ ص
٤٥٠٤ ص
٤٥٠٥ ص
٤٥٠٦ ص
٤٥٠٧ ص
٤٥٠٨ ص
٤٥٠٩ ص
٤٥١٠ ص
٤٥١١ ص
٤٥١٢ ص
٤٥١٣ ص
٤٥١٤ ص
٤٥١٥ ص
٤٥١٦ ص
٤٥١٧ ص
٤٥١٨ ص
٤٥١٩ ص
٤٥٢٠ ص
٤٥٢١ ص
٤٥٢٢ ص
٤٥٢٣ ص
٤٥٢٤ ص
٤٥٢٥ ص
٤٥٢٦ ص
٤٥٢٧ ص
٤٥٢٨ ص
٤٥٢٩ ص
٤٥٣٠ ص
٤٥٣١ ص
٤٥٣٢ ص
٤٥٣٣ ص
٤٥٣٤ ص
٤٥٣٥ ص
٤٥٣٦ ص
٤٥٣٧ ص
٤٥٣٨ ص
٤٥٣٩ ص
٤٥٤٠ ص
٤٥٤١ ص
٤٥٤٢ ص
٤٥٤٣ ص
٤٥٤٤ ص
٤٥٤٥ ص
٤٥٤٦ ص
٤٥٤٧ ص
٤٥٤٨ ص
٤٥٤٩ ص
٤٥٥٠ ص
٤٥٥١ ص
٤٥٥٢ ص
٤٥٥٣ ص
٤٥٥٤ ص
٤٥٥٥ ص
٤٥٥٦ ص
٤٥٥٧ ص
٤٥٥٨ ص
٤٥٥٩ ص
٤٥٦٠ ص
٤٥٦١ ص
٤٥٦٢ ص
٤٥٦٣ ص
٤٥٦٤ ص
٤٥٦٥ ص
٤٥٦٦ ص
٤٥٦٧ ص
٤٥٦٨ ص
٤٥٦٩ ص
٤٥٧٠ ص
٤٥٧١ ص
٤٥٧٢ ص
٤٥٧٣ ص
٤٥٧٤ ص
٤٥٧٥ ص
٤٥٧٦ ص
٤٥٧٧ ص
٤٥٧٨ ص
٤٥٧٩ ص
٤٥٨٠ ص
٤٥٨١ ص
٤٥٨٢ ص
٤٥٨٣ ص
٤٥٨٤ ص
٤٥٨٥ ص
٤٥٨٦ ص
٤٥٨٧ ص
٤٥٨٨ ص
٤٥٨٩ ص
٤٥٩٠ ص
٤٥٩١ ص
٤٥٩٢ ص
٤٥٩٣ ص
٤٥٩٤ ص
٤٥٩٥ ص
٤٥٩٦ ص
٤٥٩٧ ص
٤٥٩٨ ص
٤٥٩٩ ص
٤٦٠٠ ص
٤٦٠١ ص
٤٦٠٢ ص
٤٦٠٣ ص
٤٦٠٤ ص
٤٦٠٥ ص
٤٦٠٦ ص
٤٦٠٧ ص
٤٦٠٨ ص
٤٦٠٩ ص
٤٦١٠ ص
٤٦١١ ص
٤٦١٢ ص
٤٦١٣ ص
٤٦١٤ ص
٤٦١٥ ص
٤٦١٦ ص
٤٦١٧ ص
٤٦١٨ ص
٤٦١٩ ص
٤٦٢٠ ص
٤٦٢١ ص
٤٦٢٢ ص
٤٦٢٣ ص
٤٦٢٤ ص
٤٦٢٥ ص
٤٦٢٦ ص
٤٦٢٧ ص
٤٦٢٨ ص
٤٦٢٩ ص
٤٦٣٠ ص
٤٦٣١ ص
٤٦٣٢ ص
٤٦٣٣ ص
٤٦٣٤ ص
٤٦٣٥ ص
٤٦٣٦ ص
٤٦٣٧ ص
٤٦٣٨ ص
٤٦٣٩ ص
٤٦٤٠ ص
٤٦٤١ ص
٤٦٤٢ ص
٤٦٤٣ ص
٤٦٤٤ ص
٤٦٤٥ ص
٤٦٤٦ ص
٤٦٤٧ ص
٤٦٤٨ ص
٤٦٤٩ ص
٤٦٥٠ ص
٤٦٥١ ص
٤٦٥٢ ص
٤٦٥٣ ص
٤٦٥٤ ص
٤٦٥٥ ص
٤٦٥٦ ص
٤٦٥٧ ص
٤٦٥٨ ص
٤٦٥٩ ص
٤٦٦٠ ص
٤٦٦١ ص
٤٦٦٢ ص
٤٦٦٣ ص
٤٦٦٤ ص
٤٦٦٥ ص
٤٦٦٦ ص
٤٦٦٧ ص
٤٦٦٨ ص
٤٦٦٩ ص
٤٦٧٠ ص
٤٦٧١ ص
٤٦٧٢ ص
٤٦٧٣ ص
٤٦٧٤ ص
٤٦٧٥ ص
٤٦٧٦ ص
٤٦٧٧ ص
٤٦٧٨ ص
٤٦٧٩ ص
٤٦٨٠ ص
٤٦٨١ ص
٤٦٨٢ ص
٤٦٨٣ ص
٤٦٨٤ ص
٤٦٨٥ ص
٤٦٨٦ ص
٤٦٨٧ ص
٤٦٨٨ ص
٤٦٨٩ ص
٤٦٩٠ ص
٤٦٩١ ص
٤٦٩٢ ص
٤٦٩٣ ص
٤٦٩٤ ص
٤٦٩٥ ص
٤٦٩٦ ص
٤٦٩٧ ص
٤٦٩٨ ص
٤٦٩٩ ص
٤٧٠٠ ص
٤٧٠١ ص
٤٧٠٢ ص
٤٧٠٣ ص
٤٧٠٤ ص
٤٧٠٥ ص
٤٧٠٦ ص
٤٧٠٧ ص
٤٧٠٨ ص
٤٧٠٩ ص
٤٧١٠ ص
٤٧١١ ص
٤٧١٢ ص
٤٧١٣ ص
٤٧١٤ ص
٤٧١٥ ص
٤٧١٦ ص
٤٧١٧ ص
٤٧١٨ ص
٤٧١٩ ص
٤٧٢٠ ص
٤٧٢١ ص
٤٧٢٢ ص
٤٧٢٣ ص
٤٧٢٤ ص
٤٧٢٥ ص
٤٧٢٦ ص
٤٧٢٧ ص
٤٧٢٨ ص
٤٧٢٩ ص
٤٧٣٠ ص
٤٧٣١ ص
٤٧٣٢ ص
٤٧٣٣ ص
٤٧٣٤ ص
٤٧٣٥ ص
٤٧٣٦ ص
٤٧٣٧ ص
٤٧٣٨ ص
٤٧٣٩ ص
٤٧٤٠ ص
٤٧٤١ ص
٤٧٤٢ ص
٤٧٤٣ ص
٤٧٤٤ ص
٤٧٤٥ ص
٤٧٤٦ ص
٤٧٤٧ ص
٤٧٤٨ ص
٤٧٤٩ ص
٤٧٥٠ ص
٤٧٥١ ص
٤٧٥٢ ص
٤٧٥٣ ص
٤٧٥٤ ص
٤٧٥٥ ص
٤٧٥٦ ص
٤٧٥٧ ص
٤٧٥٨ ص
٤٧٥٩ ص
٤٧٦٠ ص
٤٧٦١ ص
٤٧٦٢ ص
٤٧٦٣ ص
٤٧٦٤ ص
٤٧٦٥ ص
٤٧٦٦ ص
٤٧٦٧ ص
٤٧٦٨ ص
٤٧٦٩ ص
٤٧٧٠ ص
٤٧٧١ ص
٤٧٧٢ ص
٤٧٧٣ ص
٤٧٧٤ ص
٤٧٧٥ ص
٤٧٧٦ ص
٤٧٧٧ ص
٤٧٧٨ ص
٤٧٧٩ ص
٤٧٨٠ ص
٤٧٨١ ص
٤٧٨٢ ص
٤٧٨٣ ص
٤٧٨٤ ص
٤٧٨٥ ص
٤٧٨٦ ص
٤٧٨٧ ص
٤٧٨٨ ص
٤٧٨٩ ص
٤٧٩٠ ص
٤٧٩١ ص
٤٧٩٢ ص
٤٧٩٣ ص
٤٧٩٤ ص
٤٧٩٥ ص
٤٧٩٦ ص
٤٧٩٧ ص
٤٧٩٨ ص
٤٧٩٩ ص
٤٨٠٠ ص
٤٨٠١ ص
٤٨٠٢ ص
٤٨٠٣ ص
٤٨٠٤ ص
٤٨٠٥ ص
٤٨٠٦ ص
٤٨٠٧ ص
٤٨٠٨ ص
٤٨٠٩ ص
٤٨١٠ ص
٤٨١١ ص
٤٨١٢ ص
٤٨١٣ ص
٤٨١٤ ص
٤٨١٥ ص
٤٨١٦ ص
٤٨١٧ ص
٤٨١٨ ص
٤٨١٩ ص
٤٨٢٠ ص
٤٨٢١ ص
٤٨٢٢ ص
٤٨٢٣ ص
٤٨٢٤ ص
٤٨٢٥ ص
٤٨٢٦ ص
٤٨٢٧ ص
٤٨٢٨ ص
٤٨٢٩ ص
٤٨٣٠ ص
٤٨٣١ ص
٤٨٣٢ ص
٤٨٣٣ ص
٤٨٣٤ ص
٤٨٣٥ ص
٤٨٣٦ ص
٤٨٣٧ ص
٤٨٣٨ ص
٤٨٣٩ ص
٤٨٤٠ ص
٤٨٤١ ص
٤٨٤٢ ص
٤٨٤٣ ص
٤٨٤٤ ص
٤٨٤٥ ص
٤٨٤٦ ص
٤٨٤٧ ص
٤٨٤٨ ص
٤٨٤٩ ص
٤٨٥٠ ص
٤٨٥١ ص
٤٨٥٢ ص
٤٨٥٣ ص
٤٨٥٤ ص
٤٨٥٥ ص
٤٨٥٦ ص
٤٨٥٧ ص
٤٨٥٨ ص
٤٨٥٩ ص
٤٨٦٠ ص
٤٨٦١ ص
٤٨٦٢ ص
٤٨٦٣ ص
٤٨٦٤ ص
٤٨٦٥ ص
٤٨٦٦ ص
٤٨٦٧ ص
٤٨٦٨ ص
٤٨٦٩ ص
٤٨٧٠ ص
٤٨٧١ ص
٤٨٧٢ ص
٤٨٧٣ ص
٤٨٧٤ ص
٤٨٧٥ ص
٤٨٧٦ ص
٤٨٧٧ ص
٤٨٧٨ ص
٤٨٧٩ ص
٤٨٨٠ ص
٤٨٨١ ص
٤٨٨٢ ص
٤٨٨٣ ص
٤٨٨٤ ص
٤٨٨٥ ص
٤٨٨٦ ص
٤٨٨٧ ص
٤٨٨٨ ص
٤٨٨٩ ص
٤٨٩٠ ص
٤٨٩١ ص
٤٨٩٢ ص
٤٨٩٣ ص
٤٨٩٤ ص
٤٨٩٥ ص
٤٨٩٦ ص
٤٨٩٧ ص
٤٨٩٨ ص
٤٨٩٩ ص
٤٩٠٠ ص
٤٩٠١ ص
٤٩٠٢ ص
٤٩٠٣ ص
٤٩٠٤ ص
٤٩٠٥ ص
٤٩٠٦ ص
٤٩٠٧ ص
٤٩٠٨ ص
٤٩٠٩ ص
٤٩١٠ ص
٤٩١١ ص
٤٩١٢ ص
٤٩١٣ ص
٤٩١٤ ص
٤٩١٥ ص
٤٩١٦ ص
٤٩١٧ ص
٤٩١٨ ص
٤٩١٩ ص
٤٩٢٠ ص
٤٩٢١ ص
٤٩٢٢ ص
٤٩٢٣ ص
٤٩٢٤ ص
٤٩٢٥ ص
٤٩٢٦ ص
٤٩٢٧ ص
٤٩٢٨ ص
٤٩٢٩ ص
٤٩٣٠ ص
٤٩٣١ ص
٤٩٣٢ ص
٤٩٣٣ ص
٤٩٣٤ ص
٤٩٣٥ ص
٤٩٣٦ ص
٤٩٣٧ ص
٤٩٣٨ ص
٤٩٣٩ ص
٤٩٤٠ ص
٤٩٤١ ص
٤٩٤٢ ص
٤٩٤٣ ص
٤٩٤٤ ص
٤٩٤٥ ص
٤٩٤٦ ص
٤٩٤٧ ص
٤٩٤٨ ص
٤٩٤٩ ص
٤٩٥٠ ص
٤٩٥١ ص
٤٩٥٢ ص
٤٩٥٣ ص
٤٩٥٤ ص
٤٩٥٥ ص
٤٩٥٦ ص
٤٩٥٧ ص
٤٩٥٨ ص
٤٩٥٩ ص
٤٩٦٠ ص
٤٩٦١ ص
٤٩٦٢ ص
٤٩٦٣ ص
٤٩٦٤ ص
٤٩٦٥ ص
٤٩٦٦ ص
٤٩٦٧ ص
٤٩٦٨ ص
٤٩٦٩ ص
٤٩٧٠ ص
٤٩٧١ ص
٤٩٧٢ ص
٤٩٧٣ ص
٤٩٧٤ ص
٤٩٧٥ ص
٤٩٧٦ ص
٤٩٧٧ ص
٤٩٧٨ ص
٤٩٧٩ ص
٤٩٨٠ ص
٤٩٨١ ص
٤٩٨٢ ص
٤٩٨٣ ص
٤٩٨٤ ص
٤٩٨٥ ص
٤٩٨٦ ص
٤٩٨٧ ص
٤٩٨٨ ص
٤٩٨٩ ص
٤٩٩٠ ص
٤٩٩١ ص
٤٩٩٢ ص
٤٩٩٣ ص
٤٩٩٤ ص
٤٩٩٥ ص
٤٩٩٦ ص
٤٩٩٧ ص
٤٩٩٨ ص
٤٩٩٩ ص
٥٠٠٠ ص
٥٠٠١ ص
٥٠٠٢ ص
٥٠٠٣ ص
٥٠٠٤ ص
٥٠٠٥ ص
٥٠٠٦ ص
٥٠٠٧ ص
٥٠٠٨ ص
٥٠٠٩ ص
٥٠١٠ ص
٥٠١١ ص
٥٠١٢ ص
٥٠١٣ ص
٥٠١٤ ص
٥٠١٥ ص
٥٠١٦ ص
٥٠١٧ ص
٥٠١٨ ص
٥٠١٩ ص
٥٠٢٠ ص
٥٠٢١ ص
٥٠٢٢ ص
٥٠٢٣ ص
٥٠٢٤ ص
٥٠٢٥ ص
٥٠٢٦ ص
٥٠٢٧ ص
٥٠٢٨ ص
٥٠٢٩ ص
٥٠٣٠ ص
٥٠٣١ ص
٥٠٣٢ ص
٥٠٣٣ ص
٥٠٣٤ ص
٥٠٣٥ ص
٥٠٣٦ ص
٥٠٣٧ ص
٥٠٣٨ ص
٥٠٣٩ ص
٥٠٤٠ ص
٥٠٤١ ص
٥٠٤٢ ص
٥٠٤٣ ص
٥٠٤٤ ص
٥٠٤٥ ص
٥٠٤٦ ص
٥٠٤٧ ص
٥٠٤٨ ص
٥٠٤٩ ص
٥٠٥٠ ص
٥٠٥١ ص
٥٠٥٢ ص
٥٠٥٣ ص
٥٠٥٤ ص
٥٠٥٥ ص
٥٠٥٦ ص
٥٠٥٧ ص
٥٠٥٨ ص
٥٠٥٩ ص
٥٠٦٠ ص
٥٠٦١ ص
٥٠٦٢ ص
٥٠٦٣ ص
٥٠٦٤ ص
٥٠٦٥ ص
٥٠٦٦ ص
٥٠٦٧ ص
٥٠٦٨ ص
٥٠٦٩ ص
٥٠٧٠ ص
٥٠٧١ ص
٥٠٧٢ ص
٥٠٧٣ ص
٥٠٧٤ ص
٥٠٧٥ ص
٥٠٧٦ ص
٥٠٧٧ ص
٥٠٧٨ ص
٥٠٧٩ ص
٥٠٨٠ ص
٥٠٨١ ص
٥٠٨٢ ص
٥٠٨٣ ص
٥٠٨٤ ص
٥٠٨٥ ص
٥٠٨٦ ص
٥٠٨٧ ص
٥٠٨٨ ص
٥٠٨٩ ص
٥٠٩٠ ص
٥٠٩١ ص
٥٠٩٢ ص
٥٠٩٣ ص
٥٠٩٤ ص
٥٠٩٥ ص
٥٠٩٦ ص
٥٠٩٧ ص
٥٠٩٨ ص
٥٠٩٩ ص
٥١٠٠ ص
٥١٠١ ص
٥١٠٢ ص
٥١٠٣ ص
٥١٠٤ ص
٥١٠٥ ص
٥١٠٦ ص
٥١٠٧ ص
٥١٠٨ ص
٥١٠٩ ص
٥١١٠ ص
٥١١١ ص
٥١١٢ ص
٥١١٣ ص
٥١١٤ ص
٥١١٥ ص
٥١١٦ ص
٥١١٧ ص
٥١١٨ ص
٥١١٩ ص
٥١٢٠ ص
٥١٢١ ص
٥١٢٢ ص
٥١٢٣ ص
٥١٢٤ ص
٥١٢٥ ص
٥١٢٦ ص
٥١٢٧ ص
٥١٢٨ ص
٥١٢٩ ص
٥١٣٠ ص
٥١٣١ ص
٥١٣٢ ص
٥١٣٣ ص
٥١٣٤ ص
٥١٣٥ ص
٥١٣٦ ص
٥١٣٧ ص
٥١٣٨ ص
٥١٣٩ ص
٥١٤٠ ص
٥١٤١ ص
٥١٤٢ ص
٥١٤٣ ص
٥١٤٤ ص
٥١٤٥ ص
٥١٤٦ ص
٥١٤٧ ص
٥١٤٨ ص
٥١٤٩ ص
٥١٥٠ ص
٥١٥١ ص
٥١٥٢ ص
٥١٥٣ ص
٥١٥٤ ص
٥١٥٥ ص
٥١٥٦ ص
٥١٥٧ ص
٥١٥٨ ص
٥١٥٩ ص
٥١٦٠ ص
٥١٦١ ص
٥١٦٢ ص
٥١٦٣ ص
٥١٦٤ ص
٥١٦٥ ص
٥١٦٦ ص
٥١٦٧ ص
٥١٦٨ ص
٥١٦٩ ص
٥١٧٠ ص
٥١٧١ ص
٥١٧٢ ص
٥١٧٣ ص
٥١٧٤ ص
٥١٧٥ ص
٥١٧٦ ص
٥١٧٧ ص
٥١٧٨ ص
٥١٧٩ ص
٥١٨٠ ص
٥١٨١ ص
٥١٨٢ ص
٥١٨٣ ص
٥١٨٤ ص
٥١٨٥ ص
٥١٨٦ ص
٥١٨٧ ص
٥١٨٨ ص
٥١٨٩ ص
٥١٩٠ ص
٥١٩١ ص
٥١٩٢ ص
٥١٩٣ ص
٥١٩٤ ص
٥١٩٥ ص
٥١٩٦ ص
٥١٩٧ ص
٥١٩٨ ص
٥١٩٩ ص
٥٢٠٠ ص
٥٢٠١ ص
٥٢٠٢ ص
٥٢٠٣ ص
٥٢٠٤ ص
٥٢٠٥ ص
٥٢٠٦ ص
٥٢٠٧ ص
٥٢٠٨ ص
٥٢٠٩ ص
٥٢١٠ ص
٥٢١١ ص
٥٢١٢ ص
٥٢١٣ ص
٥٢١٤ ص
٥٢١٥ ص
٥٢١٦ ص
٥٢١٧ ص
٥٢١٨ ص
٥٢١٩ ص
٥٢٢٠ ص
٥٢٢١ ص
٥٢٢٢ ص
٥٢٢٣ ص
٥٢٢٤ ص
٥٢٢٥ ص
٥٢٢٦ ص
٥٢٢٧ ص
٥٢٢٨ ص
٥٢٢٩ ص
٥٢٣٠ ص
٥٢٣١ ص
٥٢٣٢ ص
٥٢٣٣ ص
٥٢٣٤ ص
٥٢٣٥ ص
٥٢٣٦ ص
٥٢٣٧ ص
٥٢٣٨ ص
٥٢٣٩ ص
٥٢٤٠ ص
٥٢٤١ ص
٥٢٤٢ ص
٥٢٤٣ ص
٥٢٤٤ ص
٥٢٤٥ ص
٥٢٤٦ ص
٥٢٤٧ ص
٥٢٤٨ ص
٥٢٤٩ ص
٥٢٥٠ ص
٥٢٥١ ص
٥٢٥٢ ص
٥٢٥٣ ص
٥٢٥٤ ص
٥٢٥٥ ص
٥٢٥٦ ص
٥٢٥٧ ص
٥٢٥٨ ص
٥٢٥٩ ص
٥٢٦٠ ص
٥٢٦١ ص
٥٢٦٢ ص
٥٢٦٣ ص
٥٢٦٤ ص
٥٢٦٥ ص
٥٢٦٦ ص
٥٢٦٧ ص
٥٢٦٨ ص
٥٢٦٩ ص
٥٢٧٠ ص
٥٢٧١ ص
٥٢٧٢ ص
٥٢٧٣ ص
٥٢٧٤ ص
٥٢٧٥ ص
٥٢٧٦ ص
٥٢٧٧ ص
٥٢٧٨ ص
٥٢٧٩ ص
٥٢٨٠ ص
٥٢٨١ ص
٥٢٨٢ ص
٥٢٨٣ ص
٥٢٨٤ ص
٥٢٨٥ ص
٥٢٨٦ ص
٥٢٨٧ ص
٥٢٨٨ ص
٥٢٨٩ ص
٥٢٩٠ ص
٥٢٩١ ص
٥٢٩٢ ص
٥٢٩٣ ص
٥٢٩٤ ص
٥٢٩٥ ص
٥٢٩٦ ص
٥٢٩٧ ص
٥٢٩٨ ص
٥٢٩٩ ص
٥٣٠٠ ص
٥٣٠١ ص
٥٣٠٢ ص
٥٣٠٣ ص
٥٣٠٤ ص
٥٣٠٥ ص
٥٣٠٦ ص
٥٣٠٧ ص
٥٣٠٨ ص
٥٣٠٩ ص
٥٣١٠ ص
٥٣١١ ص
٥٣١٢ ص
٥٣١٣ ص
٥٣١٤ ص
٥٣١٥ ص
٥٣١٦ ص
٥٣١٧ ص
٥٣١٨ ص
٥٣١٩ ص
٥٣٢٠ ص
٥٣٢١ ص
٥٣٢٢ ص
٥٣٢٣ ص
٥٣٢٤ ص
٥٣٢٥ ص
٥٣٢٦ ص
٥٣٢٧ ص
٥٣٢٨ ص
٥٣٢٩ ص
٥٣٣٠ ص
٥٣٣١ ص
٥٣٣٢ ص
٥٣٣٣ ص
٥٣٣٤ ص
٥٣٣٥ ص
٥٣٣٦ ص
٥٣٣٧ ص
٥٣٣٨ ص
٥٣٣٩ ص
٥٣٤٠ ص
٥٣٤١ ص
٥٣٤٢ ص
٥٣٤٣ ص
٥٣٤٤ ص
٥٣٤٥ ص
٥٣٤٦ ص
٥٣٤٧ ص
٥٣٤٨ ص
٥٣٤٩ ص
٥٣٥٠ ص
٥٣٥١ ص
٥٣٥٢ ص
٥٣٥٣ ص
٥٣٥٤ ص
٥٣٥٥ ص
٥٣٥٦ ص
٥٣٥٧ ص
٥٣٥٨ ص
٥٣٥٩ ص
٥٣٦٠ ص
٥٣٦١ ص
٥٣٦٢ ص
٥٣٦٣ ص
٥٣٦٤ ص
٥٣٦٥ ص
٥٣٦٦ ص
٥٣٦٧ ص
٥٣٦٨ ص
٥٣٦٩ ص
٥٣٧٠ ص
٥٣٧١ ص
٥٣٧٢ ص
٥٣٧٣ ص
٥٣٧٤ ص
٥٣٧٥ ص
٥٣٧٦ ص
٥٣٧٧ ص
٥٣٧٨ ص
٥٣٧٩ ص
٥٣٨٠ ص
٥٣٨١ ص
٥٣٨٢ ص
٥٣٨٣ ص
٥٣٨٤ ص
٥٣٨٥ ص
٥٣٨٦ ص
٥٣٨٧ ص
٥٣٨٨ ص
٥٣٨٩ ص
٥٣٩٠ ص
٥٣٩١ ص
٥٣٩٢ ص
٥٣٩٣ ص
٥٣٩٤ ص
٥٣٩٥ ص
٥٣٩٦ ص
٥٣٩٧ ص
٥٣٩٨ ص
٥٣٩٩ ص
٥٤٠٠ ص
٥٤٠١ ص
٥٤٠٢ ص
٥٤٠٣ ص
٥٤٠٤ ص
٥٤٠٥ ص
٥٤٠٦ ص
٥٤٠٧ ص
٥٤٠٨ ص
٥٤٠٩ ص
٥٤١٠ ص
٥٤١١ ص
٥٤١٢ ص
٥٤١٣ ص
٥٤١٤ ص
٥٤١٥ ص
٥٤١٦ ص
٥٤١٧ ص
٥٤١٨ ص
٥٤١٩ ص
٥٤٢٠ ص
٥٤٢١ ص
٥٤٢٢ ص
٥٤٢٣ ص
٥٤٢٤ ص
٥٤٢٥ ص
٥٤٢٦ ص
٥٤٢٧ ص
٥٤٢٨ ص
٥٤٢٩ ص
٥٤٣٠ ص
٥٤٣١ ص
٥٤٣٢ ص
٥٤٣٣ ص
٥٤٣٤ ص
٥٤٣٥ ص
٥٤٣٦ ص
٥٤٣٧ ص
٥٤٣٨ ص
٥٤٣٩ ص
٥٤٤٠ ص
٥٤٤١ ص
٥٤٤٢ ص
٥٤٤٣ ص
٥٤٤٤ ص
٥٤٤٥ ص
٥٤٤٦ ص
٥٤٤٧ ص
٥٤٤٨ ص
٥٤٤٩ ص
٥٤٥٠ ص
٥٤٥١ ص
٥٤٥٢ ص
٥٤٥٣ ص
٥٤٥٤ ص
٥٤٥٥ ص
٥٤٥٦ ص
٥٤٥٧ ص
٥٤٥٨ ص
٥٤٥٩ ص
٥٤٦٠ ص
٥٤٦١ ص
٥٤٦٢ ص
٥٤٦٣ ص
٥٤٦٤ ص
٥٤٦٥ ص
٥٤٦٦ ص
٥٤٦٧ ص
٥٤٦٨ ص
٥٤٦٩ ص
٥٤٧٠ ص
٥٤٧١ ص
٥٤٧٢ ص
٥٤٧٣ ص
٥٤٧٤ ص
٥٤٧٥ ص
٥٤٧٦ ص
٥٤٧٧ ص
٥٤٧٨ ص
٥٤٧٩ ص
٥٤٨٠ ص
٥٤٨١ ص
٥٤٨٢ ص
٥٤٨٣ ص
٥٤٨٤ ص
٥٤٨٥ ص
٥٤٨٦ ص
٥٤٨٧ ص
٥٤٨٨ ص
٥٤٨٩ ص
٥٤٩٠ ص
٥٤٩١ ص
٥٤٩٢ ص
٥٤٩٣ ص
٥٤٩٤ ص
٥٤٩٥ ص
٥٤٩٦ ص
٥٤٩٧ ص
٥٤٩٨ ص
٥٤٩٩ ص
٥٥٠٠ ص
٥٥٠١ ص
٥٥٠٢ ص
٥٥٠٣ ص
٥٥٠٤ ص
٥٥٠٥ ص
٥٥٠٦ ص
٥٥٠٧ ص
٥٥٠٨ ص
٥٥٠٩ ص
٥٥١٠ ص
٥٥١١ ص
٥٥١٢ ص
٥٥١٣ ص
٥٥١٤ ص
٥٥١٥ ص
٥٥١٦ ص
٥٥١٧ ص
٥٥١٨ ص
٥٥١٩ ص
٥٥٢٠ ص
٥٥٢١ ص
٥٥٢٢ ص
٥٥٢٣ ص
٥٥٢٤ ص
٥٥٢٥ ص
٥٥٢٦ ص
٥٥٢٧ ص
٥٥٢٨ ص
٥٥٢٩ ص
٥٥٣٠ ص
٥٥٣١ ص
٥٥٣٢ ص
٥٥٣٣ ص
٥٥٣٤ ص
٥٥٣٥ ص
٥٥٣٦ ص
٥٥٣٧ ص
٥٥٣٨ ص
٥٥٣٩ ص
٥٥٤٠ ص
٥٥٤١ ص
٥٥٤٢ ص
٥٥٤٣ ص
٥٥٤٤ ص
٥٥٤٥ ص
٥٥٤٦ ص
٥٥٤٧ ص
٥٥٤٨ ص
٥٥٤٩ ص
٥٥٥٠ ص
٥٥٥١ ص
٥٥٥٢ ص
٥٥٥٣ ص
٥٥٥٤ ص
٥٥٥٥ ص
٥٥٥٦ ص
٥٥٥٧ ص
٥٥٥٨ ص
٥٥٥٩ ص
٥٥٦٠ ص
٥٥٦١ ص
٥٥٦٢ ص
٥٥٦٣ ص
٥٥٦٤ ص
٥٥٦٥ ص
٥٥٦٦ ص
٥٥٦٧ ص
٥٥٦٨ ص
٥٥٦٩ ص
٥٥٧٠ ص
٥٥٧١ ص
٥٥٧٢ ص
٥٥٧٣ ص
٥٥٧٤ ص
٥٥٧٥ ص
٥٥٧٦ ص
٥٥٧٧ ص
٥٥٧٨ ص
٥٥٧٩ ص
٥٥٨٠ ص
٥٥٨١ ص
٥٥٨٢ ص
٥٥٨٣ ص
٥٥٨٤ ص
٥٥٨٥ ص
٥٥٨٦ ص
٥٥٨٧ ص
٥٥٨٨ ص
٥٥٨٩ ص
٥٥٩٠ ص
٥٥٩١ ص
٥٥٩٢ ص
٥٥٩٣ ص
٥٥٩٤ ص
٥٥٩٥ ص
٥٥٩٦ ص
٥٥٩٧ ص
٥٥٩٨ ص
٥٥٩٩ ص
٥٦٠٠ ص
٥٦٠١ ص
٥٦٠٢ ص
٥٦٠٣ ص
٥٦٠٤ ص
٥٦٠٥ ص
٥٦٠٦ ص
٥٦٠٧ ص
٥٦٠٨ ص
٥٦٠٩ ص
٥٦١٠ ص
٥٦١١ ص
٥٦١٢ ص
٥٦١٣ ص
٥٦١٤ ص
٥٦١٥ ص
٥٦١٦ ص
٥٦١٧ ص
٥٦١٨ ص
٥٦١٩ ص
٥٦٢٠ ص
٥٦٢١ ص
٥٦٢٢ ص
٥٦٢٣ ص
٥٦٢٤ ص
٥٦٢٥ ص
٥٦٢٦ ص
٥٦٢٧ ص
٥٦٢٨ ص
٥٦٢٩ ص
٥٦٣٠ ص
٥٦٣١ ص
٥٦٣٢ ص
٥٦٣٣ ص
٥٦٣٤ ص
٥٦٣٥ ص
٥٦٣٦ ص
٥٦٣٧ ص
٥٦٣٨ ص
٥٦٣٩ ص
٥٦٤٠ ص
٥٦٤١ ص
٥٦٤٢ ص
٥٦٤٣ ص
٥٦٤٤ ص
٥٦٤٥ ص
٥٦٤٦ ص
٥٦٤٧ ص
٥٦٤٨ ص
٥٦٤٩ ص
٥٦٥٠ ص
٥٦٥١ ص
٥٦٥٢ ص
٥٦٥٣ ص
٥٦٥٤ ص
٥٦٥٥ ص
٥٦٥٦ ص
٥٦٥٧ ص
٥٦٥٨ ص
٥٦٥٩ ص
٥٦٦٠ ص
٥٦٦١ ص
٥٦٦٢ ص
٥٦٦٣ ص
٥٦٦٤ ص
٥٦٦٥ ص
٥٦٦٦ ص
٥٦٦٧ ص
٥٦٦٨ ص
٥٦٦٩ ص
٥٦٧٠ ص
٥٦٧١ ص
٥٦٧٢ ص
٥٦٧٣ ص
٥٦٧٤ ص
٥٦٧٥ ص
٥٦٧٦ ص
٥٦٧٧ ص
٥٦٧٨ ص
٥٦٧٩ ص
٥٦٨٠ ص
٥٦٨١ ص
٥٦٨٢ ص
٥٦٨٣ ص
٥٦٨٤ ص
٥٦٨٥ ص
٥٦٨٦ ص
٥٦٨٧ ص
٥٦٨٨ ص
٥٦٨٩ ص
٥٦٩٠ ص
٥٦٩١ ص
٥٦٩٢ ص
٥٦٩٣ ص
٥٦٩٤ ص
٥٦٩٥ ص
٥٦٩٦ ص
٥٦٩٧ ص
٥٦٩٨ ص
٥٦٩٩ ص
٥٧٠٠ ص
٥٧٠١ ص
٥٧٠٢ ص
٥٧٠٣ ص
٥٧٠٤ ص
٥٧٠٥ ص
٥٧٠٦ ص
٥٧٠٧ ص
٥٧٠٨ ص
٥٧٠٩ ص
٥٧١٠ ص
٥٧١١ ص
٥٧١٢ ص
٥٧١٣ ص
٥٧١٤ ص
٥٧١٥ ص
٥٧١٦ ص
٥٧١٧ ص
٥٧١٨ ص
٥٧١٩ ص
٥٧٢٠ ص
٥٧٢١ ص
٥٧٢٢ ص
٥٧٢٣ ص
٥٧٢٤ ص
٥٧٢٥ ص
٥٧٢٦ ص
٥٧٢٧ ص
٥٧٢٨ ص
٥٧٢٩ ص
٥٧٣٠ ص
٥٧٣١ ص
٥٧٣٢ ص
٥٧٣٣ ص
٥٧٣٤ ص
٥٧٣٥ ص
٥٧٣٦ ص
٥٧٣٧ ص
٥٧٣٨ ص
٥٧٣٩ ص
٥٧٤٠ ص
٥٧٤١ ص
٥٧٤٢ ص
٥٧٤٣ ص
٥٧٤٤ ص
٥٧٤٥ ص
٥٧٤٦ ص
٥٧٤٧ ص
٥٧٤٨ ص
٥٧٤٩ ص
٥٧٥٠ ص
٥٧٥١ ص
٥٧٥٢ ص
٥٧٥٣ ص
٥٧٥٤ ص
٥٧٥٥ ص
٥٧٥٦ ص
٥٧٥٧ ص
٥٧٥٨ ص
٥٧٥٩ ص
٥٧٦٠ ص
٥٧٦١ ص
٥٧٦٢ ص
٥٧٦٣ ص
٥٧٦٤ ص
٥٧٦٥ ص
٥٧٦٦ ص
٥٧٦٧ ص
٥٧٦٨ ص
٥٧٦٩ ص
٥٧٧٠ ص
٥٧٧١ ص
٥٧٧٢ ص
٥٧٧٣ ص
٥٧٧٤ ص
٥٧٧٥ ص
٥٧٧٦ ص
٥٧٧٧ ص
٥٧٧٨ ص
٥٧٧٩ ص
٥٧٨٠ ص
٥٧٨١ ص
٥٧٨٢ ص
٥٧٨٣ ص
٥٧٨٤ ص
٥٧٨٥ ص
٥٧٨٦ ص
٥٧٨٧ ص
٥٧٨٨ ص
٥٧٨٩ ص
٥٧٩٠ ص
٥٧٩١ ص
٥٧٩٢ ص
٥٧٩٣ ص
٥٧٩٤ ص
٥٧٩٥ ص
٥٧٩٦ ص
٥٧٩٧ ص
٥٧٩٨ ص
٥٧٩٩ ص
٥٨٠٠ ص
٥٨٠١ ص
٥٨٠٢ ص
٥٨٠٣ ص
٥٨٠٤ ص
٥٨٠٥ ص
٥٨٠٦ ص
٥٨٠٧ ص
٥٨٠٨ ص
٥٨٠٩ ص
٥٨١٠ ص
٥٨١١ ص
٥٨١٢ ص
٥٨١٣ ص
٥٨١٤ ص
٥٨١٥ ص
٥٨١٦ ص
٥٨١٧ ص
٥٨١٨ ص
٥٨١٩ ص
٥٨٢٠ ص
٥٨٢١ ص
٥٨٢٢ ص
٥٨٢٣ ص
٥٨٢٤ ص
٥٨٢٥ ص
٥٨٢٦ ص
٥٨٢٧ ص
٥٨٢٨ ص
٥٨٢٩ ص
٥٨٣٠ ص
٥٨٣١ ص
٥٨٣٢ ص
٥٨٣٣ ص
٥٨٣٤ ص
٥٨٣٥ ص
٥٨٣٦ ص
٥٨٣٧ ص
٥٨٣٨ ص
٥٨٣٩ ص
٥٨٤٠ ص
٥٨٤١ ص
٥٨٤٢ ص
٥٨٤٣ ص
٥٨٤٤ ص
٥٨٤٥ ص
٥٨٤٦ ص
٥٨٤٧ ص
٥٨٤٨ ص
٥٨٤٩ ص
٥٨٥٠ ص
٥٨٥١ ص
٥٨٥٢ ص
٥٨٥٣ ص
٥٨٥٤ ص
٥٨٥٥ ص
٥٨٥٦ ص
٥٨٥٧ ص
٥٨٥٨ ص
٥٨٥٩ ص
٥٨٦٠ ص
٥٨٦١ ص
٥٨٦٢ ص
٥٨٦٣ ص
٥٨٦٤ ص
٥٨٦٥ ص
٥٨٦٦ ص
٥٨٦٧ ص
٥٨٦٨ ص
٥٨٦٩ ص
٥٨٧٠ ص
٥٨٧١ ص
٥٨٧٢ ص
٥٨٧٣ ص
٥٨٧٤ ص
٥٨٧٥ ص
٥٨٧٦ ص
٥٨٧٧ ص
٥٨٧٨ ص
٥٨٧٩ ص
٥٨٨٠ ص
٥٨٨١ ص
٥٨٨٢ ص
٥٨٨٣ ص
٥٨٨٤ ص
٥٨٨٥ ص
٥٨٨٦ ص
٥٨٨٧ ص
٥٨٨٨ ص
٥٨٨٩ ص
٥٨٩٠ ص
٥٨٩١ ص
٥٨٩٢ ص
٥٨٩٣ ص
٥٨٩٤ ص
٥٨٩٥ ص
٥٨٩٦ ص
٥٨٩٧ ص
٥٨٩٨ ص
٥٨٩٩ ص
٥٩٠٠ ص
٥٩٠١ ص
٥٩٠٢ ص
٥٩٠٣ ص
٥٩٠٤ ص
٥٩٠٥ ص
٥٩٠٦ ص
٥٩٠٧ ص
٥٩٠٨ ص
٥٩٠٩ ص
٥٩١٠ ص
٥٩١١ ص
٥٩١٢ ص
٥٩١٣ ص
٥٩١٤ ص
٥٩١٥ ص
٥٩١٦ ص
٥٩١٧ ص
٥٩١٨ ص
٥٩١٩ ص
٥٩٢٠ ص
٥٩٢١ ص
٥٩٢٢ ص
٥٩٢٣ ص
٥٩٢٤ ص
٥٩٢٥ ص
٥٩٢٦ ص
٥٩٢٧ ص
٥٩٢٨ ص
٥٩٢٩ ص
٥٩٣٠ ص
٥٩٣١ ص
٥٩٣٢ ص
٥٩٣٣ ص
٥٩٣٤ ص
٥٩٣٥ ص
٥٩٣٦ ص
٥٩٣٧ ص
٥٩٣٨ ص
٥٩٣٩ ص
٥٩٤٠ ص
٥٩٤١ ص
٥٩٤٢ ص
٥٩٤٣ ص
٥٩٤٤ ص
٥٩٤٥ ص
٥٩٤٦ ص
٥٩٤٧ ص
٥٩٤٨ ص
٥٩٤٩ ص
٥٩٥٠ ص
٥٩٥١ ص
٥٩٥٢ ص
٥٩٥٣ ص
٥٩٥٤ ص
٥٩٥٥ ص
٥٩٥٦ ص
٥٩٥٧ ص
٥٩٥٨ ص
٥٩٥٩ ص
٥٩٦٠ ص
٥٩٦١ ص
٥٩٦٢ ص
٥٩٦٣ ص
٥٩٦٤ ص
٥٩٦٥ ص
٥٩٦٦ ص
٥٩٦٧ ص
٥٩٦٨ ص
٥٩٦٩ ص
٥٩٧٠ ص
٥٩٧١ ص
٥٩٧٢ ص
٥٩٧٣ ص
٥٩٧٤ ص
٥٩٧٥ ص
٥٩٧٦ ص
٥٩٧٧ ص
٥٩٧٨ ص
٥٩٧٩ ص
٥٩٨٠ ص
٥٩٨١ ص
٥٩٨٢ ص
٥٩٨٣ ص
٥٩٨٤ ص
٥٩٨٥ ص
٥٩٨٦ ص
٥٩٨٧ ص
٥٩٨٨ ص
٥٩٨٩ ص
٥٩٩٠ ص
٥٩٩١ ص
٥٩٩٢ ص
٥٩٩٣ ص
٥٩٩٤ ص
٥٩٩٥ ص
٥٩٩٦ ص
٥٩٩٧ ص
٥٩٩٨ ص
٥٩٩٩ ص
٦٠٠٠ ص
٦٠٠١ ص
٦٠٠٢ ص
٦٠٠٣ ص
٦٠٠٤ ص
٦٠٠٥ ص
٦٠٠٦ ص
٦٠٠٧ ص
٦٠٠٨ ص
٦٠٠٩ ص
٦٠١٠ ص
٦٠١١ ص
٦٠١٢ ص
٦٠١٣ ص
٦٠١٤ ص
٦٠١٥ ص
٦٠١٦ ص
٦٠١٧ ص
٦٠١٨ ص
٦٠١٩ ص
٦٠٢٠ ص
٦٠٢١ ص
٦٠٢٢ ص
٦٠٢٣ ص
٦٠٢٤ ص
٦٠٢٥ ص
٦٠٢٦ ص
٦٠٢٧ ص
٦٠٢٨ ص
٦٠٢٩ ص
٦٠٣٠ ص
٦٠٣١ ص
٦٠٣٢ ص
٦٠٣٣ ص
٦٠٣٤ ص
٦٠٣٥ ص
٦٠٣٦ ص
٦٠٣٧ ص
٦٠٣٨ ص
٦٠٣٩ ص
٦٠٤٠ ص
٦٠٤١ ص
٦٠٤٢ ص
٦٠٤٣ ص
٦٠٤٤ ص
٦٠٤٥ ص
٦٠٤٦ ص
٦٠٤٧ ص
٦٠٤٨ ص
٦٠٤٩ ص
٦٠٥٠ ص
٦٠٥١ ص
٦٠٥٢ ص
٦٠٥٣ ص
٦٠٥٤ ص
٦٠٥٥ ص
٦٠٥٦ ص
٦٠٥٧ ص
٦٠٥٨ ص
٦٠٥٩ ص
٦٠٦٠ ص
٦٠٦١ ص
٦٠٦٢ ص
٦٠٦٣ ص
٦٠٦٤ ص
٦٠٦٥ ص
٦٠٦٦ ص
٦٠٦٧ ص
٦٠٦٨ ص
٦٠٦٩ ص
٦٠٧٠ ص
٦٠٧١ ص
٦٠٧٢ ص
٦٠٧٣ ص
٦٠٧٤ ص
٦٠٧٥ ص
٦٠٧٦ ص
٦٠٧٧ ص
٦٠٧٨ ص
٦٠٧٩ ص
٦٠٨٠ ص
٦٠٨١ ص
٦٠٨٢ ص
٦٠٨٣ ص
٦٠٨٤ ص
٦٠٨٥ ص
٦٠٨٦ ص
٦٠٨٧ ص
٦٠٨٨ ص
٦٠٨٩ ص
٦٠٩٠ ص
٦٠٩١ ص
٦٠٩٢ ص
٦٠٩٣ ص
٦٠٩٤ ص
٦٠٩٥ ص
٦٠٩٦ ص
٦٠٩٧ ص
٦٠٩٨ ص
٦٠٩٩ ص
٦١٠٠ ص
٦١٠١ ص
٦١٠٢ ص
٦١٠٣ ص
٦١٠٤ ص
٦١٠٥ ص
٦١٠٦ ص
٦١٠٧ ص
٦١٠٨ ص
٦١٠٩ ص
٦١١٠ ص
٦١١١ ص
٦١١٢ ص
٦١١٣ ص
٦١١٤ ص
٦١١٥ ص
٦١١٦ ص
٦١١٧ ص
٦١١٨ ص
٦١١٩ ص
٦١٢٠ ص
٦١٢١ ص
٦١٢٢ ص
٦١٢٣ ص
٦١٢٤ ص
٦١٢٥ ص
٦١٢٦ ص
٦١٢٧ ص
٦١٢٨ ص
٦١٢٩ ص
٦١٣٠ ص
٦١٣١ ص
٦١٣٢ ص
٦١٣٣ ص
٦١٣٤ ص
٦١٣٥ ص
٦١٣٦ ص
٦١٣٧ ص
٦١٣٨ ص
٦١٣٩ ص
٦١٤٠ ص
٦١٤١ ص
٦١٤٢ ص
٦١٤٣ ص
٦١٤٤ ص
٦١٤٥ ص
٦١٤٦ ص
٦١٤٧ ص
٦١٤٨ ص
٦١٤٩ ص
٦١٥٠ ص
٦١٥١ ص
٦١٥٢ ص
٦١٥٣ ص
٦١٥٤ ص
٦١٥٥ ص
٦١٥٦ ص
٦١٥٧ ص
٦١٥٨ ص
٦١٥٩ ص
٦١٦٠ ص
٦١٦١ ص
٦١٦٢ ص
٦١٦٣ ص
٦١٦٤ ص
٦١٦٥ ص
٦١٦٦ ص
٦١٦٧ ص
٦١٦٨ ص
٦١٦٩ ص
٦١٧٠ ص
٦١٧١ ص
٦١٧٢ ص
٦١٧٣ ص
٦١٧٤ ص
٦١٧٥ ص
٦١٧٦ ص
٦١٧٧ ص
٦١٧٨ ص
٦١٧٩ ص
٦١٨٠ ص
٦١٨١ ص
٦١٨٢ ص
٦١٨٣ ص
٦١٨٤ ص
٦١٨٥ ص
٦١٨٦ ص
٦١٨٧ ص
٦١٨٨ ص
٦١٨٩ ص
٦١٩٠ ص
٦١٩١ ص
٦١٩٢ ص
٦١٩٣ ص
٦١٩٤ ص
٦١٩٥ ص
٦١٩٦ ص
٦١٩٧ ص
٦١٩٨ ص
٦١٩٩ ص
٦٢٠٠ ص
٦٢٠١ ص
٦٢٠٢ ص
٦٢٠٣ ص
٦٢٠٤ ص
٦٢٠٥ ص
٦٢٠٦ ص
٦٢٠٧ ص
٦٢٠٨ ص
٦٢٠٩ ص
٦٢١٠ ص
٦٢١١ ص
٦٢١٢ ص
٦٢١٣ ص
٦٢١٤ ص
٦٢١٥ ص
٦٢١٦ ص
٦٢١٧ ص
٦٢١٨ ص
٦٢١٩ ص
٦٢٢٠ ص
٦٢٢١ ص
٦٢٢٢ ص
٦٢٢٣ ص
٦٢٢٤ ص
٦٢٢٥ ص
٦٢٢٦ ص
٦٢٢٧ ص
٦٢٢٨ ص
٦٢٢٩ ص
٦٢٣٠ ص
٦٢٣١ ص
٦٢٣٢ ص
٦٢٣٣ ص
٦٢٣٤ ص
٦٢٣٥ ص
٦٢٣٦ ص
٦٢٣٧ ص
٦٢٣٨ ص
٦٢٣٩ ص
٦٢٤٠ ص
٦٢٤١ ص
٦٢٤٢ ص
٦٢٤٣ ص
٦٢٤٤ ص
٦٢٤٥ ص
٦٢٤٦ ص
٦٢٤٧ ص
٦٢٤٨ ص
٦٢٤٩ ص
٦٢٥٠ ص
٦٢٥١ ص
٦٢٥٢ ص
٦٢٥٣ ص
٦٢٥٤ ص
٦٢٥٥ ص
٦٢٥٦ ص
٦٢٥٧ ص
٦٢٥٨ ص
٦٢٥٩ ص
٦٢٦٠ ص
٦٢٦١ ص
٦٢٦٢ ص
٦٢٦٣ ص
٦٢٦٤ ص
٦٢٦٥ ص
٦٢٦٦ ص
٦٢٦٧ ص
٦٢٦٨ ص
٦٢٦٩ ص
٦٢٧٠ ص
٦٢٧١ ص
٦٢٧٢ ص
٦٢٧٣ ص
٦٢٧٤ ص
٦٢٧٥ ص
٦٢٧٦ ص
٦٢٧٧ ص
٦٢٧٨ ص
٦٢٧٩ ص
٦٢٨٠ ص
٦٢٨١ ص
٦٢٨٢ ص
٦٢٨٣ ص
٦٢٨٤ ص
٦٢٨٥ ص
٦٢٨٦ ص
٦٢٨٧ ص
٦٢٨٨ ص
٦٢٨٩ ص
٦٢٩٠ ص
٦٢٩١ ص
٦٢٩٢ ص
٦٢٩٣ ص
٦٢٩٤ ص
٦٢٩٥ ص
٦٢٩٦ ص
٦٢٩٧ ص
٦٢٩٨ ص
٦٢٩٩ ص
٦٣٠٠ ص
٦٣٠١ ص
٦٣٠٢ ص
٦٣٠٣ ص
٦٣٠٤ ص
٦٣٠٥ ص
٦٣٠٦ ص
٦٣٠٧ ص
٦٣٠٨ ص
٦٣٠٩ ص
٦٣١٠ ص
٦٣١١ ص
٦٣١٢ ص
٦٣١٣ ص
٦٣١٤ ص
٦٣١٥ ص
٦٣١٦ ص
٦٣١٧ ص
٦٣١٨ ص
٦٣١٩ ص
٦٣٢٠ ص
٦٣٢١ ص
٦٣٢٢ ص
٦٣٢٣ ص
٦٣٢٤ ص
٦٣٢٥ ص
٦٣٢٦ ص
٦٣٢٧ ص
٦٣٢٨ ص
٦٣٢٩ ص
٦٣٣٠ ص
٦٣٣١ ص
٦٣٣٢ ص
٦٣٣٣ ص
٦٣٣٤ ص
٦٣٣٥ ص
٦٣٣٦ ص
٦٣٣٧ ص
٦٣٣٨ ص
٦٣٣٩ ص
٦٣٤٠ ص
٦٣٤١ ص
٦٣٤٢ ص
٦٣٤٣ ص
٦٣٤٤ ص
٦٣٤٥ ص
٦٣٤٦ ص
٦٣٤٧ ص
٦٣٤٨ ص
٦٣٤٩ ص
٦٣٥٠ ص
٦٣٥١ ص
٦٣٥٢ ص
٦٣٥٣ ص
٦٣٥٤ ص
٦٣٥٥ ص
٦٣٥٦ ص
٦٣٥٧ ص
٦٣٥٨ ص
٦٣٥٩ ص
٦٣٦٠ ص
٦٣٦١ ص
٦٣٦٢ ص
٦٣٦٣ ص
٦٣٦٤ ص
٦٣٦٥ ص
٦٣٦٦ ص
٦٣٦٧ ص
٦٣٦٨ ص
٦٣٦٩ ص
٦٣٧٠ ص
٦٣٧١ ص
٦٣٧٢ ص
٦٣٧٣ ص
٦٣٧٤ ص
٦٣٧٥ ص
٦٣٧٦ ص
٦٣٧٧ ص
٦٣٧٨ ص
٦٣٧٩ ص
٦٣٨٠ ص
٦٣٨١ ص
٦٣٨٢ ص
٦٣٨٣ ص
٦٣٨٤ ص
٦٣٨٥ ص
٦٣٨٦ ص
٦٣٨٧ ص
٦٣٨٨ ص
٦٣٨٩ ص
٦٣٩٠ ص
٦٣٩١ ص
٦٣٩٢ ص
٦٣٩٣ ص
٦٣٩٤ ص
٦٣٩٥ ص
٦٣٩٦ ص
٦٣٩٧ ص
٦٣٩٨ ص
٦٣٩٩ ص
٦٤٠٠ ص
٦٤٠١ ص
٦٤٠٢ ص
٦٤٠٣ ص
٦٤٠٤ ص
٦٤٠٥ ص
٦٤٠٦ ص
٦٤٠٧ ص
٦٤٠٨ ص
٦٤٠٩ ص
٦٤١٠ ص
٦٤١١ ص
٦٤١٢ ص
٦٤١٣ ص
٦٤١٤ ص
٦٤١٥ ص
٦٤١٦ ص
٦٤١٧ ص
٦٤١٨ ص
٦٤١٩ ص
٦٤٢٠ ص
٦٤٢١ ص
٦٤٢٢ ص
٦٤٢٣ ص
٦٤٢٤ ص
٦٤٢٥ ص
٦٤٢٦ ص
٦٤٢٧ ص
٦٤٢٨ ص
٦٤٢٩ ص
٦٤٣٠ ص
٦٤٣١ ص
٦٤٣٢ ص
٦٤٣٣ ص
٦٤٣٤ ص
٦٤٣٥ ص
٦٤٣٦ ص
٦٤٣٧ ص
٦٤٣٨ ص
٦٤٣٩ ص
٦٤٤٠ ص
٦٤٤١ ص
٦٤٤٢ ص
٦٤٤٣ ص
٦٤٤٤ ص
٦٤٤٥ ص
٦٤٤٦ ص
٦٤٤٧ ص
٦٤٤٨ ص
٦٤٤٩ ص
٦٤٥٠ ص
٦٤٥١ ص
٦٤٥٢ ص
٦٤٥٣ ص
٦٤٥٤ ص
٦٤٥٥ ص
٦٤٥٦ ص
٦٤٥٧ ص
٦٤٥٨ ص
٦٤٥٩ ص
٦٤٦٠ ص
٦٤٦١ ص
٦٤٦٢ ص
٦٤٦٣ ص
٦٤٦٤ ص
٦٤٦٥ ص
٦٤٦٦ ص
٦٤٦٧ ص
٦٤٦٨ ص
٦٤٦٩ ص
٦٤٧٠ ص
٦٤٧١ ص
٦٤٧٢ ص
٦٤٧٣ ص
٦٤٧٤ ص
٦٤٧٥ ص
٦٤٧٦ ص
٦٤٧٧ ص
٦٤٧٨ ص
٦٤٧٩ ص
٦٤٨٠ ص
٦٤٨١ ص
٦٤٨٢ ص
٦٤٨٣ ص
٦٤٨٤ ص
٦٤٨٥ ص
٦٤٨٦ ص
٦٤٨٧ ص
٦٤٨٨ ص
٦٤٨٩ ص
٦٤٩٠ ص
٦٤٩١ ص
٦٤٩٢ ص
٦٤٩٣ ص
٦٤٩٤ ص
٦٤٩٥ ص
٦٤٩٦ ص
٦٤٩٧ ص
٦٤٩٨ ص
٦٤٩٩ ص
٦٥٠٠ ص
٦٥٠١ ص
٦٥٠٢ ص
٦٥٠٣ ص
٦٥٠٤ ص
٦٥٠٥ ص
٦٥٠٦ ص
٦٥٠٧ ص
٦٥٠٨ ص
٦٥٠٩ ص
٦٥١٠ ص
٦٥١١ ص
٦٥١٢ ص
٦٥١٣ ص
٦٥١٤ ص
٦٥١٥ ص
٦٥١٦ ص
٦٥١٧ ص
٦٥١٨ ص
٦٥١٩ ص
٦٥٢٠ ص
٦٥٢١ ص
٦٥٢٢ ص
٦٥٢٣ ص
٦٥٢٤ ص
٦٥٢٥ ص
٦٥٢٦ ص
٦٥٢٧ ص
٦٥٢٨ ص
٦٥٢٩ ص
٦٥٣٠ ص
٦٥٣١ ص
٦٥٣٢ ص
٦٥٣٣ ص
٦٥٣٤ ص
٦٥٣٥ ص
٦٥٣٦ ص
٦٥٣٧ ص
٦٥٣٨ ص
٦٥٣٩ ص
٦٥٤٠ ص
٦٥٤١ ص
٦٥٤٢ ص
٦٥٤٣ ص
٦٥٤٤ ص
٦٥٤٥ ص
٦٥٤٦ ص
٦٥٤٧ ص
٦٥٤٨ ص
٦٥٤٩ ص
٦٥٥٠ ص
٦٥٥١ ص
٦٥٥٢ ص
٦٥٥٣ ص
٦٥٥٤ ص
٦٥٥٥ ص
٦٥٥٦ ص
٦٥٥٧ ص
٦٥٥٨ ص
٦٥٥٩ ص
٦٥٦٠ ص
٦٥٦١ ص
٦٥٦٢ ص
٦٥٦٣ ص
٦٥٦٤ ص
٦٥٦٥ ص
٦٥٦٦ ص
٦٥٦٧ ص
٦٥٦٨ ص
٦٥٦٩ ص
٦٥٧٠ ص
٦٥٧١ ص
٦٥٧٢ ص
٦٥٧٣ ص
٦٥٧٤ ص
٦٥٧٥ ص
٦٥٧٦ ص
٦٥٧٧ ص
٦٥٧٨ ص
٦٥٧٩ ص
٦٥٨٠ ص
٦٥٨١ ص
٦٥٨٢ ص
٦٥٨٣ ص
٦٥٨٤ ص
٦٥٨٥ ص
٦٥٨٦ ص
٦٥٨٧ ص
٦٥٨٨ ص
٦٥٨٩ ص
٦٥٩٠ ص
٦٥٩١ ص
٦٥٩٢ ص
٦٥٩٣ ص
٦٥٩٤ ص
٦٥٩٥ ص
٦٥٩٦ ص
٦٥٩٧ ص
٦٥٩٨ ص
٦٥٩٩ ص
٦٦٠٠ ص
٦٦٠١ ص
٦٦٠٢ ص
٦٦٠٣ ص
٦٦٠٤ ص
٦٦٠٥ ص
٦٦٠٦ ص
٦٦٠٧ ص
٦٦٠٨ ص
٦٦٠٩ ص
٦٦١٠ ص
٦٦١١ ص
٦٦١٢ ص
٦٦١٣ ص
٦٦١٤ ص
٦٦١٥ ص
٦٦١٦ ص
٦٦١٧ ص
٦٦١٨ ص
٦٦١٩ ص
٦٦٢٠ ص
٦٦٢١ ص
٦٦٢٢ ص
٦٦٢٣ ص
٦٦٢٤ ص
٦٦٢٥ ص
٦٦٢٦ ص
٦٦٢٧ ص
٦٦٢٨ ص
٦٦٢٩ ص
٦٦٣٠ ص
٦٦٣١ ص
٦٦٣٢ ص
٦٦٣٣ ص
٦٦٣٤ ص
٦٦٣٥ ص
٦٦٣٦ ص
٦٦٣٧ ص
٦٦٣٨ ص
٦٦٣٩ ص
٦٦٤٠ ص
٦٦٤١ ص
٦٦٤٢ ص
٦٦٤٣ ص
٦٦٤٤ ص
٦٦٤٥ ص
٦٦٤٦ ص
٦٦٤٧ ص
٦٦٤٨ ص
٦٦٤٩ ص
٦٦٥٠ ص
٦٦٥١ ص
٦٦٥٢ ص
٦٦٥٣ ص
٦٦٥٤ ص
٦٦٥٥ ص
٦٦٥٦ ص
٦٦٥٧ ص
٦٦٥٨ ص
٦٦٥٩ ص
٦٦٦٠ ص
٦٦٦١ ص
٦٦٦٢ ص
٦٦٦٣ ص
٦٦٦٤ ص
٦٦٦٥ ص
٦٦٦٦ ص
٦٦٦٧ ص
٦٦٦٨ ص
٦٦٦٩ ص
٦٦٧٠ ص
٦٦٧١ ص
٦٦٧٢ ص
٦٦٧٣ ص
٦٦٧٤ ص
٦٦٧٥ ص
٦٦٧٦ ص
٦٦٧٧ ص
٦٦٧٨ ص
٦٦٧٩ ص
٦٦٨٠ ص
٦٦٨١ ص
٦٦٨٢ ص
٦٦٨٣ ص
٦٦٨٤ ص
٦٦٨٥ ص
٦٦٨٦ ص
٦٦٨٧ ص
٦٦٨٨ ص
٦٦٨٩ ص
٦٦٩٠ ص
٦٦٩١ ص
٦٦٩٢ ص
٦٦٩٣ ص
٦٦٩٤ ص
٦٦٩٥ ص
٦٦٩٦ ص
٦٦٩٧ ص
٦٦٩٨ ص
٦٦٩٩ ص
٦٧٠٠ ص
٦٧٠١ ص
٦٧٠٢ ص
٦٧٠٣ ص
٦٧٠٤ ص
٦٧٠٥ ص
٦٧٠٦ ص
٦٧٠٧ ص
٦٧٠٨ ص
٦٧٠٩ ص
٦٧١٠ ص
٦٧١١ ص
٦٧١٢ ص
٦٧١٣ ص
٦٧١٤ ص
٦٧١٥ ص
٦٧١٦ ص
٦٧١٧ ص
٦٧١٨ ص
٦٧١٩ ص
٦٧٢٠ ص
٦٧٢١ ص
٦٧٢٢ ص
٦٧٢٣ ص
٦٧٢٤ ص
٦٧٢٥ ص
٦٧٢٦ ص
٦٧٢٧ ص
٦٧٢٨ ص
٦٧٢٩ ص
٦٧٣٠ ص
٦٧٣١ ص
٦٧٣٢ ص
٦٧٣٣ ص
٦٧٣٤ ص
٦٧٣٥ ص
٦٧٣٦ ص
٦٧٣٧ ص
٦٧٣٨ ص
٦٧٣٩ ص
٦٧٤٠ ص
٦٧٤١ ص
٦٧٤٢ ص
٦٧٤٣ ص
٦٧٤٤ ص
٦٧٤٥ ص
٦٧٤٦ ص
٦٧٤٧ ص
٦٧٤٨ ص
٦٧٤٩ ص
٦٧٥٠ ص
٦٧٥١ ص
٦٧٥٢ ص
٦٧٥٣ ص
٦٧٥٤ ص
٦٧٥٥ ص
٦٧٥٦ ص
٦٧٥٧ ص
٦٧٥٨ ص
٦٧٥٩ ص
٦٧٦٠ ص
٦٧٦١ ص
٦٧٦٢ ص
٦٧٦٣ ص
٦٧٦٤ ص
٦٧٦٥ ص
٦٧٦٦ ص
٦٧٦٧ ص
٦٧٦٨ ص
٦٧٦٩ ص
٦٧٧٠ ص
٦٧٧١ ص
٦٧٧٢ ص
٦٧٧٣ ص
٦٧٧٤ ص
٦٧٧٥ ص
٦٧٧٦ ص
٦٧٧٧ ص
٦٧٧٨ ص
٦٧٧٩ ص
٦٧٨٠ ص
٦٧٨١ ص
٦٧٨٢ ص
٦٧٨٣ ص
٦٧٨٤ ص
٦٧٨٥ ص
٦٧٨٦ ص
٦٧٨٧ ص
٦٧٨٨ ص
٦٧٨٩ ص
٦٧٩٠ ص
٦٧٩١ ص
٦٧٩٢ ص
٦٧٩٣ ص
٦٧٩٤ ص
٦٧٩٥ ص
٦٧٩٦ ص
٦٧٩٧ ص
٦٧٩٨ ص
٦٧٩٩ ص
٦٨٠٠ ص
٦٨٠١ ص
٦٨٠٢ ص
٦٨٠٣ ص
٦٨٠٤ ص
٦٨٠٥ ص
٦٨٠٦ ص
٦٨٠٧ ص
٦٨٠٨ ص
٦٨٠٩ ص
٦٨١٠ ص
٦٨١١ ص
٦٨١٢ ص
٦٨١٣ ص
٦٨١٤ ص
٦٨١٥ ص
٦٨١٦ ص
٦٨١٧ ص
٦٨١٨ ص
٦٨١٩ ص
٦٨٢٠ ص
٦٨٢١ ص
٦٨٢٢ ص
٦٨٢٣ ص
٦٨٢٤ ص
٦٨٢٥ ص
٦٨٢٦ ص
٦٨٢٧ ص
٦٨٢٨ ص
٦٨٢٩ ص
٦٨٣٠ ص
٦٨٣١ ص
٦٨٣٢ ص
٦٨٣٣ ص
٦٨٣٤ ص
٦٨٣٥ ص
٦٨٣٦ ص
٦٨٣٧ ص
٦٨٣٨ ص
٦٨٣٩ ص
٦٨٤٠ ص
٦٨٤١ ص
٦٨٤٢ ص
٦٨٤٣ ص
٦٨٤٤ ص
٦٨٤٥ ص
٦٨٤٦ ص
٦٨٤٧ ص
٦٨٤٨ ص
٦٨٤٩ ص
٦٨٥٠ ص
٦٨٥١ ص
٦٨٥٢ ص
٦٨٥٣ ص
٦٨٥٤ ص
٦٨٥٥ ص
٦٨٥٦ ص
٦٨٥٧ ص
٦٨٥٨ ص
٦٨٥٩ ص
٦٨٦٠ ص
٦٨٦١ ص
٦٨٦٢ ص
٦٨٦٣ ص
٦٨٦٤ ص
٦٨٦٥ ص
٦٨٦٦ ص
٦٨٦٧ ص
٦٨٦٨ ص
٦٨٦٩ ص
٦٨٧٠ ص
٦٨٧١ ص
٦٨٧٢ ص
٦٨٧٣ ص
٦٨٧٤ ص
٦٨٧٥ ص
٦٨٧٦ ص
٦٨٧٧ ص
٦٨٧٨ ص
٦٨٧٩ ص
٦٨٨٠ ص
٦٨٨١ ص
٦٨٨٢ ص
٦٨٨٣ ص
٦٨٨٤ ص
٦٨٨٥ ص
٦٨٨٦ ص
٦٨٨٧ ص
٦٨٨٨ ص
٦٨٨٩ ص
٦٨٩٠ ص
٦٨٩١ ص
٦٨٩٢ ص
٦٨٩٣ ص
٦٨٩٤ ص
٦٨٩٥ ص
٦٨٩٦ ص
٦٨٩٧ ص
٦٨٩٨ ص
٦٨٩٩ ص
٦٩٠٠ ص
٦٩٠١ ص
٦٩٠٢ ص
٦٩٠٣ ص
٦٩٠٤ ص
٦٩٠٥ ص
٦٩٠٦ ص
٦٩٠٧ ص
٦٩٠٨ ص
٦٩٠٩ ص
٦٩١٠ ص
٦٩١١ ص
٦٩١٢ ص
٦٩١٣ ص
٦٩١٤ ص
٦٩١٥ ص
٦٩١٦ ص
٦٩١٧ ص
٦٩١٨ ص
٦٩١٩ ص
٦٩٢٠ ص
٦٩٢١ ص
٦٩٢٢ ص
٦٩٢٣ ص
٦٩٢٤ ص
٦٩٢٥ ص
٦٩٢٦ ص
٦٩٢٧ ص
٦٩٢٨ ص
٦٩٢٩ ص
٦٩٣٠ ص
٦٩٣١ ص
٦٩٣٢ ص
٦٩٣٣ ص
٦٩٣٤ ص
٦٩٣٥ ص
٦٩٣٦ ص
٦٩٣٧ ص
٦٩٣٨ ص
٦٩٣٩ ص
٦٩٤٠ ص
٦٩٤١ ص
٦٩٤٢ ص
٦٩٤٣ ص
٦٩٤٤ ص
٦٩٤٥ ص
٦٩٤٦ ص
٦٩٤٧ ص
٦٩٤٨ ص
٦٩٤٩ ص
٦٩٥٠ ص
٦٩٥١ ص
٦٩٥٢ ص
٦٩٥٣ ص
٦٩٥٤ ص
٦٩٥٥ ص
٦٩٥٦ ص
٦٩٥٧ ص
٦٩٥٨ ص
٦٩٥٩ ص
٦٩٦٠ ص
٦٩٦١ ص
٦٩٦٢ ص
٦٩٦٣ ص
٦٩٦٤ ص
٦٩٦٥ ص
٦٩٦٦ ص
٦٩٦٧ ص
٦٩٦٨ ص
٦٩٦٩ ص
٦٩٧٠ ص
٦٩٧١ ص
٦٩٧٢ ص
٦٩٧٣ ص
٦٩٧٤ ص
٦٩٧٥ ص
٦٩٧٦ ص
٦٩٧٧ ص
٦٩٧٨ ص
٦٩٧٩ ص
٦٩٨٠ ص
٦٩٨١ ص
٦٩٨٢ ص
٦٩٨٣ ص
٦٩٨٤ ص
٦٩٨٥ ص
٦٩٨٦ ص
٦٩٨٧ ص
٦٩٨٨ ص
٦٩٨٩ ص
٦٩٩٠ ص
٦٩٩١ ص
٦٩٩٢ ص
٦٩٩٣ ص
٦٩٩٤ ص
٦٩٩٥ ص
٦٩٩٦ ص
٦٩٩٧ ص
٦٩٩٨ ص
٦٩٩٩ ص
٧٠٠٠ ص
٧٠٠١ ص
٧٠٠٢ ص
٧٠٠٣ ص
٧٠٠٤ ص
٧٠٠٥ ص
٧٠٠٦ ص
٧٠٠٧ ص
٧٠٠٨ ص
٧٠٠٩ ص
٧٠١٠ ص
٧٠١١ ص
٧٠١٢ ص
٧٠١٣ ص
٧٠١٤ ص
٧٠١٥ ص
٧٠١٦ ص
٧٠١٧ ص
٧٠١٨ ص
٧٠١٩ ص
٧٠٢٠ ص
٧٠٢١ ص
٧٠٢٢ ص
٧٠٢٣ ص
٧٠٢٤ ص
٧٠٢٥ ص
٧٠٢٦ ص
٧٠٢٧ ص
٧٠٢٨ ص
٧٠٢٩ ص
٧٠٣٠ ص
٧٠٣١ ص
٧٠٣٢ ص
٧٠٣٣ ص
٧٠٣٤ ص
٧٠٣٥ ص
٧٠٣٦ ص
٧٠٣٧ ص
٧٠٣٨ ص
٧٠٣٩ ص
٧٠٤٠ ص
٧٠٤١ ص
٧٠٤٢ ص
٧٠٤٣ ص
٧٠٤٤ ص
٧٠٤٥ ص
٧٠٤٦ ص
٧٠٤٧ ص
٧٠٤٨ ص
٧٠٤٩ ص
٧٠٥٠ ص
٧٠٥١ ص
٧٠٥٢ ص
٧٠٥٣ ص
٧٠٥٤ ص
٧٠٥٥ ص
٧٠٥٦ ص
٧٠٥٧ ص
٧٠٥٨ ص
٧٠٥٩ ص
٧٠٦٠ ص
٧٠٦١ ص
٧٠٦٢ ص
٧٠٦٣ ص
٧٠٦٤ ص
٧٠٦٥ ص
٧٠٦٦ ص
٧٠٦٧ ص
٧٠٦٨ ص
٧٠٦٩ ص
٧٠٧٠ ص
٧٠٧١ ص
٧٠٧٢ ص
٧٠٧٣ ص
٧٠٧٤ ص
٧٠٧٥ ص
٧٠٧٦ ص
٧٠٧٧ ص
٧٠٧٨ ص
٧٠٧٩ ص
٧٠٨٠ ص
٧٠٨١ ص
٧٠٨٢ ص
٧٠٨٣ ص
٧٠٨٤ ص
٧٠٨٥ ص
٧٠٨٦ ص
٧٠٨٧ ص
٧٠٨٨ ص
٧٠٨٩ ص
٧٠٩٠ ص
٧٠٩١ ص
٧٠٩٢ ص
٧٠٩٣ ص
٧٠٩٤ ص
٧٠٩٥ ص
٧٠٩٦ ص
٧٠٩٧ ص
٧٠٩٨ ص
٧٠٩٩ ص
٧١٠٠ ص
٧١٠١ ص
٧١٠٢ ص
٧١٠٣ ص
٧١٠٤ ص
٧١٠٥ ص
٧١٠٦ ص
٧١٠٧ ص
٧١٠٨ ص
٧١٠٩ ص
٧١١٠ ص
٧١١١ ص
٧١١٢ ص
٧١١٣ ص
٧١١٤ ص
٧١١٥ ص
٧١١٦ ص
٧١١٧ ص
٧١١٨ ص
٧١١٩ ص
٧١٢٠ ص
٧١٢١ ص
٧١٢٢ ص
٧١٢٣ ص
٧١٢٤ ص
٧١٢٥ ص
٧١٢٦ ص
٧١٢٧ ص
٧١٢٨ ص
٧١٢٩ ص
٧١٣٠ ص
٧١٣١ ص
٧١٣٢ ص
٧١٣٣ ص
٧١٣٤ ص
٧١٣٥ ص
٧١٣٦ ص
٧١٣٧ ص
٧١٣٨ ص
٧١٣٩ ص
٧١٤٠ ص
٧١٤١ ص
٧١٤٢ ص
٧١٤٣ ص
٧١٤٤ ص
٧١٤٥ ص
٧١٤٦ ص
٧١٤٧ ص
٧١٤٨ ص
٧١٤٩ ص
٧١٥٠ ص
٧١٥١ ص
٧١٥٢ ص
٧١٥٣ ص
٧١٥٤ ص
٧١٥٥ ص
٧١٥٦ ص
٧١٥٧ ص
٧١٥٨ ص
٧١٥٩ ص
٧١٦٠ ص
٧١٦١ ص
٧١٦٢ ص
٧١٦٣ ص
٧١٦٤ ص
٧١٦٥ ص
٧١٦٦ ص
٧١٦٧ ص
٧١٦٨ ص
٧١٦٩ ص
٧١٧٠ ص
٧١٧١ ص
٧١٧٢ ص
٧١٧٣ ص
٧١٧٤ ص
٧١٧٥ ص
٧١٧٦ ص
٧١٧٧ ص
٧١٧٨ ص
٧١٧٩ ص
٧١٨٠ ص
٧١٨١ ص
٧١٨٢ ص
٧١٨٣ ص
٧١٨٤ ص
٧١٨٥ ص
٧١٨٦ ص
٧١٨٧ ص
٧١٨٨ ص
٧١٨٩ ص
٧١٩٠ ص
٧١٩١ ص
٧١٩٢ ص
٧١٩٣ ص
٧١٩٤ ص
٧١٩٥ ص
٧١٩٦ ص
٧١٩٧ ص
٧١٩٨ ص
٧١٩٩ ص
٧٢٠٠ ص
٧٢٠١ ص
٧٢٠٢ ص
٧٢٠٣ ص
٧٢٠٤ ص
٧٢٠٥ ص
٧٢٠٦ ص
٧٢٠٧ ص
٧٢٠٨ ص
٧٢٠٩ ص
٧٢١٠ ص
٧٢١١ ص
٧٢١٢ ص
٧٢١٣ ص
٧٢١٤ ص
٧٢١٥ ص
٧٢١٦ ص
٧٢١٧ ص
٧٢١٨ ص
٧٢١٩ ص
٧٢٢٠ ص
٧٢٢١ ص
٧٢٢٢ ص
٧٢٢٣ ص
٧٢٢٤ ص
٧٢٢٥ ص
٧٢٢٦ ص
٧٢٢٧ ص
٧٢٢٨ ص
٧٢٢٩ ص
٧٢٣٠ ص
٧٢٣١ ص
٧٢٣٢ ص
٧٢٣٣ ص
٧٢٣٤ ص
٧٢٣٥ ص
٧٢٣٦ ص
٧٢٣٧ ص
٧٢٣٨ ص
٧٢٣٩ ص
٧٢٤٠ ص
٧٢٤١ ص
٧٢٤٢ ص
٧٢٤٣ ص
٧٢٤٤ ص
٧٢٤٥ ص
٧٢٤٦ ص
٧٢٤٧ ص
٧٢٤٨ ص
٧٢٤٩ ص
٧٢٥٠ ص
٧٢٥١ ص
٧٢٥٢ ص
٧٢٥٣ ص
٧٢٥٤ ص
٧٢٥٥ ص
٧٢٥٦ ص
٧٢٥٧ ص
٧٢٥٨ ص
٧٢٥٩ ص
٧٢٦٠ ص
٧٢٦١ ص
٧٢٦٢ ص
٧٢٦٣ ص
٧٢٦٤ ص
٧٢٦٥ ص
٧٢٦٦ ص
٧٢٦٧ ص
٧٢٦٨ ص
٧٢٦٩ ص
٧٢٧٠ ص
٧٢٧١ ص
٧٢٧٢ ص
٧٢٧٣ ص
٧٢٧٤ ص
٧٢٧٥ ص
٧٢٧٦ ص
٧٢٧٧ ص
٧٢٧٨ ص
٧٢٧٩ ص
٧٢٨٠ ص
٧٢٨١ ص
٧٢٨٢ ص
٧٢٨٣ ص
٧٢٨٤ ص
٧٢٨٥ ص
٧٢٨٦ ص
٧٢٨٧ ص
٧٢٨٨ ص
٧٢٨٩ ص
٧٢٩٠ ص
٧٢٩١ ص
٧٢٩٢ ص
٧٢٩٣ ص
٧٢٩٤ ص
٧٢٩٥ ص
٧٢٩٦ ص
٧٢٩٧ ص
٧٢٩٨ ص
٧٢٩٩ ص
٧٣٠٠ ص
٧٣٠١ ص
٧٣٠٢ ص
٧٣٠٣ ص
٧٣٠٤ ص
٧٣٠٥ ص
٧٣٠٦ ص
٧٣٠٧ ص
٧٣٠٨ ص
٧٣٠٩ ص
٧٣١٠ ص
٧٣١١ ص
٧٣١٢ ص
٧٣١٣ ص
٧٣١٤ ص
٧٣١٥ ص
٧٣١٦ ص

دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٣٩٩٨

 

توتیا ، به معنای اخصِّ کنونی آن ، اُکسید ناسرة روی ( ZnO ) که به وقت تصفیه ، تکْلیس یا تصعید بعض سنگهای کانیِ حاوی روی ( Zn ) ــ مثلاً، بلِنْد (سنگ کانی سولفور روی )، کالامین (سیلیکات طبیعی روی ) و اسمیتسونیت (کَربُنات طبیعی روی )ــ به رنگهای مختلف (سفید، زرد، قهوه ای ، سبز) ناشی از وجود فلزها یا مواد دیگرِ همراه با روی ، حاصل می شود. در گذشته آن را برای ساختن برنج (آلیاژ مس و روی ) و درمان برخی بیماریهای چشم به کار می بردند و اشتباهاً یا توسّعاً این نام را به بعض ترکیبهای فلزی مشابه و حتی به مواد بسیار متفاوتی نیز اطلاق کرده اند، که سبب آشفتگی در بارة ماهیت «توتیا» شده است ( رجوع کنید به ادامة مقاله ).

واژگان . منشأ یا ریشة واژة توتیا به یقین معلوم نیست . به روایت لاوفر (١٩١٩؛ ص ٥١٢)، این واژه در نوشته های عربیِ دورة اسلامی ، نخست در ترجمة لوقا بن سَرابیون از کتاب الاحجار منسوب به ارسطو (چاپ روسکا ، ١٩١٢، ص ١٢٠: «نَعْت حجرِالتوتیا») به کار رفته است . اما این مترجم ، بلکه مُلخِّص (در متن ، ص ٩٣، موسوم به «لوقا بن اسرافیون »)، شخصی ناشناخته است (تذکره ها و دیگر منابع قدیم در بارة او خاموش اند؛
در بارة احتمال خَلط او با کسان دیگر رجوع کنید به مقدمة روسکا، ص ٤٥ و بعد)؛
حتی اگر او را، مانند یوحنا/ یحیی بن سرابیون ( رجوع کنید به مقالة «ابن سرابیون » در د. اسلام ، چاپ دوم ، و دائرة المعارف بزرگ اسلامی ) از خاندان سَرابیون بپنداریم ، رونق و فعالیت علمی این خاندان در نیمة دوم سدة سوم /نهم بوده است ، در حالی که ما واژة توتیا را در آثار چند حکیم معروف همان سده می یابیم : یکی در ترجمة عربی (از روی متن یونانی و ترجمة سُریانی ) اِصطِفَن بن بَسیل (شاگرد و همکار حُنَین بن اسحاق * ، ١٩٢ـ٢٦٠/ ٨٠٨ ـ٨٧٣ ، حکیم نامدار دورة متوکّل عباسی ( ٢٣٢ـ٢٤٧ ) ) از تألیف مشهور دیوسکوریدس (سدة اول میلادی ؛
کتاب الحشائش ...، ص ٤٠١ـ٤٠٣ : «سفودیس ( کذا ) و هوصنفٌ مِن التوتیا»)؛
دیگری در فردوس الحکمة علی بن سَهل طبری ، که در ٢٣٦ برای متوکّل تألیف کرده است ، در وصفی بسیار کوتاه (ص ٤٠٩)؛
«التوتیا یابسٌ، یُجَفِّفُ الرطوبةَ فی العَین »؛
و دیگری در قراباذین یعقوب بن اسحاق کِنْدی (رونقش در نیمة اول همان سده ) که آن را در دَه گونه «کُحْلِ» (=گَرد برای بیماریهای چشم ) مرکّب تجویز کرده است ( رجوع کنید به ادامة مقاله ).

در بارة اصل این واژه گمانهایی رفته است . حکیم مؤمن تُنکابنی در تحفة المؤمنین (تألیف در ١٠٨٠؛
ص ٢٢١) و، به تَبَعِ او، عقیلی علوی شیرازی در مخزن الادویة (تألیف در ح ١١٨٥؛
ص ٢٧٩) آن را «معرَّب از دودها ی ( جمع دود ) فارسی » دانسته اند ــ گمانی ظاهراً ناشی از این که توتیا از دودهایی / بُخارهایی که «در وقت گداختن سنگ مس ( و بعض فلزهای دیگر ) در کوره » برمی خیزد، به دست می آید (این گمان را مهندس دانشمند آلمانی ، هانس وولف ( ١٩٦٦ ) ، ص ١٢، پانویس ٧٤، بی ذکر مأخذ خود، تکرار کرده است ). به عقیدة رنو و کولن (١٩٣٢؛
شرح بر تحفة الاحباب ، ش ٤٠٣، ص ١٧٤)، توتیا «شاید مشتق از توت ( نام میوة معروف ) باشد، به علت ظاهرِ دانْدان و پُف کردة این مادّه ، ( که ) در این صورت ، با نام یونانی آن که دیوسکوریدس ذکر کرده ، یعنی پُمْفُلیکس ( رجوع کنید به ادامة مقاله ) ، اصلاً به معنای ' حباب فلزی ، ، قرابت معنایی دارد» (در بارة این «حبابها» رجوع کنید به وصف دیوسکوریدس در ادامة مقاله ). مایرهوف (١٩٤٠؛
شرح بر ابن مَیمون ، ش ٣٨٢، ص ١٩١) توجیه رنو و کولن را پذیرفته اما می افزاید که توتیا ، نه از توتِ فارسی یا عربی ، بلکه از توتا ( ¦ta ¦tu )یِ سُریانی (به همان معنی ) گرفته شده است (لیوی ( ١٩٦٦ ) ، در تعلیقات خود بر اَقراباذینِ یعقوب بن اسحاق کندی ( ص ٢٥٠ ) این نکتة اخیر مایرهوف را که توتیا واژه ای سریانی مأخوذ از توتا ست ، نامُسلّم دانسته است ). احتمال دیگر، منشأ هندی یا سنسکریت این واژه است . ابوریحان بیرونی (٣٦٢ـ٤٤٠ ؛
مقالة «توتیا»، الصیدنة ، ش ٢٢٥، ص ١٥٤ـ١٥٥) واژة «هندی ـ سِندیِ» طتو ( کذا ) را به عنوان معادل توتیا و مترادفِ «سنگِ مسِ» فارسی یا «سنگِ طتو» ( کذا ) از بِشْر بن عبد الوهّاب فَزاری (دورة سامانی ؟) و، از قول دوستان خود («أصحابنا»)، به صورت توتَه ضبط کرده است . املاء یا تلفظ درست این واژة هندی /سنسکریت که طِبقِ > فرهنگ وِبستر < (ذیل "tutty" ) توتیا ی فارسی از آن می آید، تُتَهه tuttha (یا توتَکَه taka ¦tu ) است (پلتس ، همین واژه ، ص ٣١٠؛
مونیرـ ویلیامز ، ص ٤٥٠)، به معنای «کاتِ/زاجِ کبود» (= سولفات مس )، که در پزشکی قدیم هندی ، آن را به شکل پُماد به چشم می مالیدند (نیز رجوع کنید به رسالة دکتری فریبرز مُعطّر ( ١٩٧١ ) در بارة , مفردات پزشکیِ ، اسماعیل جُرجانی ، که معطّر ( ص ٣٠٠ـ٣٠١ ) منشأ واژة توتیا را بی استدلال ، هندی دانسته است ). لاوفر در بحث مشروح خود (بر اساس منابع قدیم چینی ) در بارة توتیا و برنج در ارتباط با چین و ایران باستان (ص ٥١١ ـ ٥١٥)، جزء اول واژة دوبخشی چینی i §t'ou-s ( توـ شی ، لفظاً «سنگِ» تو ) به معنای «برنج » ( آلیاژ ) را همان هجای اول توتیا ی فارسی دانسته ، که «محتملاً به فارسی میانه ( پهلوی ) باز می گردد»، با ذکر این که واژة سنسکریت مذکور فقط به معنای «زاج سبز یا کبود » ( زاجِ/ کاتِ سبز = گونه ای سولفاتِ آهن ) به کار رفته ، در ارتباط توتیا ی فارسی با این واژة سنسکریت شک نموده است .

در توضیح ارتباطِ ( محتمل ) واژة چینی t'ou با توتیا ی فارسی ، لاوفر (همانجا) و وولف (ص ١٢ـ١٣) در مبحث شناخت و ترکیب و اهمیت برنج در روزگار قدیم در خاورمیانه و دور (از آسیای صغیر و بین النهرین باستان تا چین ) به شواهد تاریخی فراوانی در بارة سنگهای کانی مس و روی و جز اینها در ایران (بویژه در ناحیة کرمان و جنوب شرقی ایران کنونی )، آشنایی بومیان این نواحی با صنعت استخراج و ذوب و آلیاژ و تصفیة این فلزها و نیز صدور «توتیا» و برنج از ایران (به معنای وسیعتر قدیم این جاینام ) به کشورهای شرقیتر (هند، چین ) استناد کرده اند (برای شرح رجوع کنید به برنج * ، روی * ، مس * ).

تاریخچة شناخت توتیا در دورة اسلامی . ماهیت شیمیایی مادّة معروف به «توتیا» (یا نامهای دیگر)، همچون منشأ واژگانی نام آن ، در قدیم و نزد ملتهای متمدنِ باستانی معلوم و معیّن نبوده است ؛
لذا آن را با مواد دیگری که (امروزه ترکیب و فرمول شیمیایی آنها معلوم است و) خواص فیزیکی ، شیمیایی و، بویژه ، دارویی کمابیش همانندی داشتند، خَلط می کردند. ظاهراً علت بنیادین این اختلاط و آشفتگی این بوده که پیشینیان فلز مستقلی را که امروزه «روی » یا zinc (و صورتهای دیگری از این واژه در زبانهای اروپایی ) نام دارد، عموماً نمی شناختند، زیرا این فلز در طبیعت ، معمولاً نه به صورت خالص ، بلکه در آلیاژ با بعض فلزهای دیگر (بویژه مس و قَلع ) یا به صورت ترکیبی (اُکسید، سولفات ، و جز اینها) یافت می شود؛
لذا نام مخصوصی هم برای آن (بر خلافِ، مثلاً، آهن ، سرب و مس ) نداشتند ــ شاید بجز , ایرانیها ، ، که مادّه ای را به نامِ عربی نمای «خار صین » یا «خار صینی » (لفظاً، «خارِ ( ؟ ) چین / چینی ») می شناختند و بعض مؤلفان کتابهای کانی شناسی دورة اسلامی آن را به درجات مختلفِ صراحت وصف کرده اند (در بارة ماهیت «خار صینی = zinc ، رجوع کنید به مثلاً، الجماهر ابو ریحان بیرونی ، و شرحهای یوسف الهادی بر آن ، ص ٤٢٣ـ ٤٢٥، و دائرة المعارف بُستانی ، مقاله های «زِنک » و «توتیا»؛
این واژة متروک در فارسی ، هنوز در عربی به عنوان معادلِ

zinc اروپایی و مترادف با زِنْک ( معرّب همین واژه ) به کار می رود). گفتنی است که واژة فارسی روی ( > فارسی میانه y ¦ro : «مس ، برنج »؛
مکنزی ، ذیل y" ¦"ro ؛
در نیبرگ ، بخش ٢، ذیل d " ¦"ro : «فلز، مس ») در فارسی میانه و قرنها در ادب فارسیِ پس از اسلام به معنایِ «مس » (= نُحاس در عربی )

به کار می رفته است . ریشه یا مأخذ واژة سپسینِ مس دانسته نیست ( رجوع کنید به روی * ؛
مس * ). در غرب نیز به سبب ناشناختگی فلزِ روی و ماهیت واقعی توتیا، نامهای مخصوصی برای این فلز نداشتند تا اینکه در سدة شانزدهم میلادی ظاهراً نخست کیمیاگر، شیمیدان و پزشک جنجالی نامدار سوئیسی ، پاراسِلْسوس ، آن را تفکیک و کشف کرد و با اطلاق نام آلمانیِ Zink ( تسینک ) بر آن ، آن را به عنوان «شکل حرامزادة مس » شناسانید ( رجوع کنید به مقالة "zinc" در بریتانیکا ، ١٩٧١، و در > واژه نامه بزرگِ دانشنامه ای لاروس < ).

وصف مشروح دیوسکوریدس از شیوة استحصال پُمفُلیکس از گدازش سنگ کانیِ مس با اَقْلیمیا/ قَلیمیا (معرَّب کادْمیا/ کَدْمیا یِ یونانی = کربنات یا سولفاتِ روی ) در کوره های مخصوص دو طبقه و سپس شیوه های «تَغسیل » (شُست و شوی ) آن (ترجمة عربی ، همانجا، و نیز به نقل ابن بیطار، ج ١، ص ١٤٣ـ ١٤٥؛
ترجمة قدیم انگلیسی ( ١٦٥٥ ) ، ص ٦٢٤ـ٦٢٦) و همچنین وصف کوتاهتر جالینوس (سدة دوم میلادی ؛
در فی الادویة المُفردة ، ترجمة حنین بن اسحاق ؛
ترجمة انگلیسی مقالة مربوطه در شروح ه . یول در ترجمة سفرنامة مارکو پولو، ج ١، ص ١٢٦) می نمایاند که فلزکاران و دانشمندان غربیِ آن روزگار، از شیوة استحصال توتیا هیچ یا چندان اطلاعی نداشتند. خلاصة کوتاهی از شرح دیوسکوریدس و جالینوس چنین است : به دو شیوه می توان پُمفُلیکس را که سفید و بسیار سبک است به دست آورد: یکی این که در وقت تصفیة سنگ مس ، اقلیمیای سوده را بر مسِ گدازان بپاشند؛
دودی /بخاری که از این اقلیمیا برمی خیزد، چون بفسرد، پمفلیکس (توتیا) است ؛
دیگری این که خودِ اقلیمیا را بگدازند و دود حاصل را، پس از فسردن آن ، گِرد آورند (بسنجید با وصف وولف ( ص ١٢ ) از استحصال توتیا در روزگار نو در کرمان : «برای به دست آوردن توتیا، کالامینِ خوب ساییده را با زغال و دانه های مس در بوته هایی می گذارند و سپس حرارت می دهند. روی فلزی ای که بدینسان با زغال ( فروزان ) ' احیا ، می گردد ، بخار می شود اما ظاهراً سپس در بوته های سربسته با مس در آمیخته به شکل ( آلیاژ ) برنج در می آید.») دو فرآیند مذکورِ دیوسکوریدس در کوره ای دو طبقه انجام می گیرد: برکف طبقة زیرین ، کوره و بوتة گداز قرار دارد. دودها/بخارهای حاصل از گدازش که از طریق دودکشی به طبقة زبرین می رود و در آنجا اُکسیده می شود، می فسرد و بر دیواره ها می نشیند. ( این بخار اُکسیده و جامد شده ، پمفلیکس است ) . در جوار این کوره اتاقکی برای فلزکار و دستیار و ابزارهای آنان (دَم ، زغال ، گَردِ اقلیمیا و جز اینها) می سازند که با دریچه ای به کوره خانه راه دارد. پس از پایان گدازش و تصعید، پمفلیکس فسردة گِرد آورده را چند بار به شیوه هایی مخصوص می شویند تا ناخالصیهای آن را بپالایند.

دیوسکوریدس در آغاز مقالة خود مادّة دیگری را نیز به نام سپودیون (در یونانی : spodion )، یادکرده که در طی همان فرآیندِ تصفیة مس در کوره های مذکور حاصل می شود : بر خلاف پمفلیکسِ رقیقِ سبک و سفید که به بالا می رود، سپودیون دود غلیظ سنگین سیاهرنگی است که بر کف طبقة زیرین کوره و بر اطراف آن می نشیند (راسب می شود) و، در نتیجه ، به چیزهایی مانند خاک ومو و پشم آمیخته می شود. به نوشتة او، «تفاوت میان سپودیون و پمفلیکس در نوع است نه در جنس ». سپس ، بلافاصله پس از مقالة «پمفلیکس » («توتیا»)، مقالة نسبتاً کوتاه اما مستقلی در بارة اَبدالِ ( رجوع کنید به بَدَل * ) سپودیون دارد (در ترجمة اصیل انگلیسی ، ش ٨٦ ، ص ٦٢٦ـ٦٢٧ ، با عنوانِ "Antispoda" ، که در انگلیسی آن را به معنای «خاکسترهایی که به جای سپودیون می توان به کار بُرد» تفسیر کرده اند). دیوسکوریدس می گوید: «در بسیاری از اوقات که به توتیا نیاز و توتیا ناموجود باشد، اَبدالی برای آن هست »، و سپس در حدود دوازده مادّة گیاهی (مثلاً : برگ و گُل و میوه مُورْد ؛
شاخه های درخت زیتون یا درختچة مَصْطَکی ' یا شمشاد یا درخت انجیر؛
و بِهی که دانه های آن را در آورده باشند) و دو مادّة جانوری (چسب / سریشم مأخوذ از پوست گاو، و پشم ناشستة مخلوط با زِفت یا عسل ) ذکر می کند که باید هر یک را در چند دیگِ گِلی (سفالین ؟) در تنورْ گرم کرده سوزانید و به صورت خاکستر در آورد و سپس خاکسترها را پالود. در ترجمه های عربی کتاب دیوسکوریدس ، به سبب آشفتگی نسخه های خطی یا به اشتباه ، بخش مربوط به بدلهای (عمدتاً گیاهی ) سپودیون را از بخش مخصوص پمفلیکس و سپودیون تفکیک نکرده اند؛
لذا بعض مؤلفان سپسین قائل به «توتیای نباتی » نیز شده اند (مثلاً، رجوع کنید به وصف داوود انطاکی و حکیم مؤمن تنکابنی در ادامة مقاله ).

دیوسکوریدس در پایان اشارة گذرایی می کند به این که «سپودیون از زر و سیم و سُرب نیز ساخته می شود و سپودیونِ حاصل از سرب در خوبی ( و سودمندی دارویی ) ثانیِ سپودیون قبرسی ( = مِسی ) است ». این هم خود در خَلط ماهیت «توتیا» نزد مؤلفان سپسین ، مؤثر بوده است .

گرچه تأثیر نوشتة دیوسکوریدس در بارة پمفلیکس / توتیا در تألیفات داروشناختی حکیمان دورة اسلامی ، غالباً با برداشتها یا تفسیرهای گوناگون و بعضاً نادرست ، مشهود است ، اما به چند دلیل نمی توان تجارب فلزکاران بومی و ملاحظات بعض دانشمندان محلی را، بویژه در بارة شیوه های استحصال و انواع «توتیا»، نادیده گرفت : یکی این که در قدیم سنگ مس یونانیان عمدتاً از جزیرة قبرس در مدیترانه به دست می آمد، در صورتی که کانهای آن در ایران زمین (به معنای جغرافیایی بسی گسترده تر قدیم ) فراوان بود (و هنوز هم چنین است )؛
دیگر این که سنگ کانیِ روی (فلز ناشناختة Zn در آن روزگار) نیز در ایران و بعض نواحی اطراف آن فراوان و شناخته شده بود؛
سوم این که وجود ویرانه های کوره های باستانی گداز و آلیاژ فلزها (از دوره های هخامنشی و ساسانی ) که از دیرینگی فلزکاری و صنایع دستی فلزی در ایران حکایت می کند، و تعدد گونه های مفروض ' توتیا ، (از حیث منشأ جغرافیایی ، رنگ ، شکل و بعض ویژگیهای دیگر) ناشی از اختلافهای مزبور است . به هر حال ، آمیزش اطلاعات ' دیوسکوریدسی ، و معلومات و تجارب محلی سبب آشفتگی و اشتباه و خَلط شدیدی در بارة ماهیت ' توتیا ، نزد حکیمان دورة اسلامی شده است ، که مهمترین آنها را در اینجا یاد می کنیم .

١) اختلاف نظر در بارة اقلیمیا و توتیا در تعریفات ابن میمون قُرطُبی (سدة ششم ) بخوبی دیده می شود : در جایی (متن عربی ، ش ٣٨٢، ص ٤٠) می گوید «توتیا همان است که ' اقلیمیا الصُّفر ، («اقلیمیایِ برنج »)... و قَدْمیا نامیده می شود» و در جایی دیگر (همان ، ش ٣٤٢، ص ٣٧) قلیمیا/اقلیمیا/قدمیا را چنین تعریف کرده که «ریم هر جسمِ گدازان است »! مایرهوف (شرح بر ابن میمون ، ش ٣٤٢، ص ١٧١) این اختلاف و آشفتگی را چنین توضیح می دهد: «قلیمیا/قدمیا ( در ترجمة فرانسوی : )cadmie معرّبِ kadmeia ی یونانی است که محتملاً از طریق سریانی داخلِ عربی شده . ابن میمون ، مانند بعض مؤلفان سپسین عرب ، مثلاً، داوود انطاکی و عبد الرزّاق بن محمد جزائری ( سدة دوازدهم ) ، واژة قلیمیا را به معنای بسیار وسیعی گرفته اما آن را شامل قلیمیای طبیعی که حاوی روی ، آهن ، آرسنیک و غیره است ، ننموده است . قدمیاهای مصنوعْ اُکسیدهای روی ، آرسنیک و غیره اند که در کوره ها مُصعَّد می شوند یا بر سطح توده های ( کانیهایِ ) در حال گداز تشکیل می یابند.»

٢) در بارة خود «توتیا» در کتاب الاحجار منسوب به ارسطو (ص ١٢٠): «توتیا از کانیها و دارای گونه های بسیار است : سفید، زرد و سبز... . کان آن در کرانة دریای هند و سِند ( یعنی اقیانوس هند ) است . بهترین توتیا گونة سفید است که گویی بیرون آن پوشیده از نمک است ، اما چون آن را بشکنند، لایه ای آبی («أزرق ») در آن دیده می شود. پس از آن ( از حیث نیکویی ) ، گونة سبز است ...» (در بارة خواص این گونه ها در این کتاب رجوع کنید به ادامة مقاله ).

٣) در متن چاپی مغلوط و نا دَرخورِ اعتمادِ نُزهت نامة علائی شهمردان بن أبی الخیر (سدة چهارم ) چنین می خوانیم : «توتیا مِس را سپید کند و زر را بشکند و سرخ گرداند چون با گوگرد تسویه ( کذا؛
درست : تشویه به معنای «بریان کردن » ) کنند. و از چند گونه است : سبزِ پاره پاره ، زردِ خوزی ، سبز کرمانی و سوری که قَصَب خوانند، هندیِ معمول ، ( و ) محمودی ( «توتیای محمودی در شام و افریقا و اَنْدَلُس موجود است »؛
دُزی ، واژة «توتیاء» ) . بهترین ( توتیا ) سپید است ( که ) چون بینند چنان دانند که شوره بر آورده است یا نمک بر او فشانده اند، و در ساختنِ ( آلیاژ ) برنج خاصیتی تمام دارد» (ص ٢٧٠).

٤) ابومنصور موفّق هِروی (سدة چهارم ؛
کتاب الابنیة ...، ص ٨٢): «توتیا از گونه گونه ... و بهترینش طباشیری ( یعنی به رنگ طباشیر ) است ، پس زنگاری ( یعنی سبز به رنگ زنگار مس ) ، پس خراسانی ، پس کرمانی . و این همه معدنی است » ( رجوع کنید به توضیح نادرست و گمراه کنندة ویراستار این کتاب ، احمد بهمنیار، ص ٨٢، پانویس ٤: «توتیا، معرّب دودیا ،... دارویی است که از قلعی و سرب یا از مس سازند»!).

٥) ابو ریحان بیرونی ( الصیدنة ، همانجا)، که در کانی شناسی و جواهرشناسی هم مجتهد بود ( رجوع کنید به بیرونی * ، ابوریحان ، بخش ٥: کانی شناسی )، بی اطلاعی شخصی خود را از ماهیت توتیا نشان داده و به نقل قولِ دیگران بسنده کرده است : ١) به نقل از بِشْرِبن عبدالوهّاب فَزاریِ مذکور: چهار «لَون » (رنگ ، گونه ) توتیا هست : «سبز به رنگ گردنِ طاوس ، که به فارسی ' سنگِ مس ، و به رومی دَهْنَج ... می نامند» ( «دهنج » معرّب از فارسی و به معنایِ مالاکیت = کربنات طبیعیِ مَرمرْگونة سبز تا سیاهرنگِ مس است ، که برای استحصال مس یا برای ساختن بعض چیزهای زینتی به کار می بَرند ) ؛
سفید، منسوب به کرمان ،



در هندی و سندی موسوم به ' سنگ طتو ، ؛
گونة دیگری ، که یک جور ' سنگ طتو ، است ، و با آن چیزهایی مانند بازوبند/دست بند برای زنان و مُهره هایی برای تزئین گردن چهارپایان می سازند»؛
و گونة کرمانی ، به رنگ پوست گردو و بیرونش خاردار/سیخْ سیخ («مُشَوَّک » مانند میوة تاتوره * = «جوز ماثِل » ) است »؛
٢) از قول «دوستان » خود : «توتیای هندی که دو نوع است : یکی سفید طباشیری ، که نیکوتر است و از شکافهای خاک به دست می آید، و دومی سبز زنگاری ...؛
پس از آن ، توتیای کرمانی است ، ( به شکل ) نایچه ها ( یِ میانْ تهی ) ، معروف به بَصْری ( زیرا از کرمان به بصره می بردند و از آنجا به کشورهای دیگر صادر می شد ) ، و پس از آن ( در نیکویی و منفعت ) ، توتیای طَبَسی »؛
٣) منقول از کتاب النُخَب جابر بن حَیّان * : «هم کانی و هم مولَّد ( = مصنوع ) آن هست ؛
( مادّة ) همه از سرب است ؛
( چند نوع است : ) از همه بهتر، توتیای هندی سفید رقیق است (در بارة «توتیای هندی » ابن بَلخی در فارسنامه ( تألیف در دهة نخست سدة ششم ) ، ص ١٢٧، در ضمن وصف بناهای اصطخر تخت جمشید، مطلب جالبی نوشته که در ویرانه های آنجا، «کوده های گِل بر جای است و مردم روند و آن گِل کَنَند و شویند و در میان ، توتیای هندی یابند که داروی چشم را شاید و کس نداند که آن چگونه در میان گِل آمیخته شده است ».)؛
نوع جَشَری مانند تکّه های فَسان («مِسَنّ»، سنگ چاقو تیزکنی ) ( زِبْر و خشن ) است ؛
و نوع مَرازِبی ( کذا؛
درست آن ، مَرازیبی ، جمع واژة معرّبِ مِرزاب به معنای «ناودان » ) که در طبس به شکل اَنابیب ( جمع اُنْبوبه به معنای «لوله »، «ماسوره » ) می سازند». برای این کار، «گِلی معروف ( کذا؛
«طیناً معروفاً» ) را به کورة خانه مانندی که میخهایی ( از آن ) گِل در آن نصب می کنند، می بَرَند، کوره را آتش می کنند، و بخار توتیا بر آن قالبها منعقد می شود»؛
٤) به نقل از بُختیشوع بن عبد اللّه (؟): «توتیای مَرازبی مانند پوستة تخم مرغ ، سبُک ، و ( از همه توتیاها ) بهتر است .» ابو ریحان بیرونی در الجماهر هم اشاراتی به توتیا دارد، مثلاً : در مبحث دَهْنَج : «گفته اند که دهنج را به هندی ' توتیا ، می گویند زیرا گمان کرده اند که از انواع توتیاست » (ص ٣١٣) ؛
و در ذکر شَبَه (= برنج ): «برنج مسی است که آن را با ترکیب با توتیای ممزوج با مواد شیرین (مانند عسل و شیرة انگور) زرد کنند تا شبیه به زر گردد» (ص ٤٢٩).

٦) وصف ابن سینا (٣٧٠ـ ٤٢٨) از خودِ توتیا و سپودیون (در متن چاپی مغلوط : «سقودیون »)، و نه خواص دارویی آن (در القانون ، چاپ ادوار قَش ، ج ١، کتاب دوم ، ص ٧٥٢ـ٧٥٣)، خلاصة کوتاه و بعضاً نادرستی از نوشته های دیوسکوریدس یا جالینوس است (مثلاً، در تعریف «سقوریون » ( کذا ) می نویسد که همان توتیای «هندی ( یعنی ) غُسالَة توتیاست که مانند دُرْد در زیر آبی که آن را می شوید، جمع می شود»!). چون ابن سینا تجربه و اطلاع شخصی در بارة ماهیت توتیا نداشته ، ضمناً نظر سخیف دیگری را در خصوص توتیای «دریایی » تکرار کرده که «می گویند در دریا جانوری مدور هست دارای سُمّ شکافتة («خدج ») سِفت که در دریا می میرد و امواج آن را به ساحل می اندازند، و از آن توتیایی به دست می آید که بسیار لطیف است ». منظور از این «توتیای بَحری /دریایی » ظاهراً آن جانور خارْ پوست دریایی بوده است که به علت مشابهتش با جوجه تیغی /خارْپشت (در عربی : قُنفُذ) آن را (شاید به تقلید hإrisson de mer فرانسوی یا sea urchin انگلیسی ) «قنفذ البحر» یا «خارپشت دریایی » و سپس «توتیا(ء) البحر» نامیده اند. وجه تسمیة اخیر شاید این بوده که تن این جانور عمدتاً متشکل از پوستة سخت آهکی کمابیش مدوّری است ، پوشیده از خار؛
چون این خارها بریزند، در جای آنها برجستگیهایی مانند حُباب برسطح آب دیده می شود و بدینسان پوستة آهکی سفید شبیه به پمفلیکسِ سفیدِ مصعَّدِ دانْدانِ مذکورِ دیوسکوریدس می گردد! تنها مطلب نسبتاً جدید در وصف او این است که همة انواع توتیا («سفید، زرد، سبز، ( رنگی ) مایل به سُرخی »، و چه «رقیق » و چه «غلیظ ») در «بِلاد کرمان » به عمل می آید.

٧) به نوشتة نصیر الدین طوسی (٥٩٧ ـ٦٧٢ ؛
ص ١٧٢ـ ١٧٣) توتیا دو نوع است : معدنی ، و «صناعی ... ( که ) توتیای نایژه خوانند و در زمین کرمان می سازند». توتیای معدنی چند جور است : «فیدی »، سبز رنگ ، شفاف ، که به شکل تکه های خُرد در میان ریگهای رودخانه ای جاری نزدیک کوه فید در بادیة عربستان می یابند؛
«توتیاء پیکانک » (؟)؛
«توتیاء دیکلک » (؟)، که از «دریای هندوستان به موج بیرون می افتد» (توتیای اخیر شاید همان توتیای دریایی مذکور در بالا باشد)؛
و «نوعی دیگر... بغایت سفید»، شبیه به نمک ، که «لطیفترین توتیاهاست » (این نوع را مؤلف قاعدتاً می بایست از نوع «صناعی » و مترادف با «توتیای نایژه » ذکر کرده باشد).

نصیر الدین طوسی اشارات پراکندة دیگری هم به توتیا دارد، مثلاً : (در ارتباط با «برنج دمشقی ») «توتیا کشته از سرب است ، با مس آمیزشی تمام ندارد» (ص ٢١٣)؛
(در مبحث سرب ) «توتیا هم در معدن اُسرب تولد کند؛
از بخارِ اسرب می شود» (ص ٢١٨)؛
(در مبحث «انواع معمولات و ممزوجات » فلزی ( = آلیاژها ) ) «برنج /شَبَه ... از مس و توتیای مدبَّر سازند» (ص ٢٢٧؛
نیز رجوع کنید به عَرایس الجواهر تألیف ابوالقاسم عبد اللّه کاشانی در ٧٠٠، که انواع توتیای مذکور در آن بر گرفته از تألیف نصیرالدین طوسی است .)

٨) مقالة داوود انطاکی (متوفی ١٠٠٨) در تذکرة او (ص ١٤٢ـ١٤٣)، نه فقط چیز تازه ای در بارة توتیا ندارد، بلکه گمراه کننده نیز هست ، زیرا، علاوه بر توتیای معدنی و مصنوع ، انطاکی ، به تَبَعِ ترجمة عربی آشفتة تألیف دیوسکوریدس ، سخن از توتیای «نباتی » (گیاهی ) گفته و مطالب او را در بارة "antispoda" (مذکور در بالا) تکرار کرده است !

٩) حکیم مؤمن تنکابنی هم در تحفة المؤمنین (تألیف در ١٠٨٠؛
ص ٢٢١ـ٢٢٢) تقریباً مطالب انطاکی (و از جمله ، اشتباه او در بارة توتیای «گیاهی ») را به فارسی تکرار کرده است . مع ذلک ، چند نکتة کوچک در مقالة او یافت می شود، مثلاً : ذکر اصطلاح «توتیای قلم » ( یعنی به شکل قلم ) مرادف با توتیای «انابیبی »/ «میزابی »؛
بهترین نوع توتیای معدنی «سفید آن ( است ) و عَدیم الوجود است » (؟!)؛
در بارة توتیای «دریاییِ» مذکور ابن سینا، این تفسیر را به نقل از امین الدوله (= ابوالحسن هِبَة اللّه ، مشهور به ابن تِلمیذ، متوفی ٥٦٠) ذکر کرده که «توتیای بحری نیز می باشد و آن سفید و مُستدیر و شبیه به سنگ ریزه است ».

١٠) بیشتر مطالب محمدحسین عقیلی شیرازی نیز در مخزن الادویة (تألیف در ح ١١٨٠؛
ص ٢٧٩ـ٢٨٠) تکراری است ، بجز چند موضوع ، مثلاً : اشتباه «توتیای نباتی » را نیاورده است ؛
در بارة توتیای کانی نکتة جالبی می گوید: «آنچه به تحقیق پیوسته آن است که غیر مصنوع نمی باشد»؛
«توتیای سُفالک » و «سنگِ بَصْری » ( منسوب به شهر بَصْره در عراق ) را هم به عنوان دو مرادف دیگر برای توتیای کرمانی ذکر کرده و در توجیه «بصری » می گوید «نه از آن جهت که در بصره به عمل می آورند بلکه ( چون ) از کرمان به بصره می بَرند و از آنجا به جاهای دیگر و در ممالک هند»؛
در بارة توتیای سبز: «توتیای اَخضر را که توتیای هندی است از «اِحراقِ... مِس با زاج سفید ( = سولفاتِ مرکّب پُتاس و آلومینیوم ) به عمل می آورند» و استعمال آن در بیماریهای چشم نادر است .

مزیت بزرگ مقالة عقیلی شیرازی (همانجا) در وصف مبسوط دو جور کورة تهیة توتیا در کرمان است : ١) کورة بلند دوطبقه که آن را بر فراز یک اُجاق یا تنور، بر پا می کنند. با خاک «رُسْت »، «قَلَمها و شِمشها»یی به اندازة یک وجب با دو سَرِ اندکی باریک می سازند، خشک می کنند، سپس در آب نمک «غوطه می دهند»؛
باز آنها را می خشکانند و «در طبقات آن کوره چپ و راست و چلیپا ( وار ) خوابانیده می چینند تا اینکه در حین گدازِ سرب ( در آن کوره ) ، دود آن بر آن ( قلمها ) بپیچد و منعقد گردد و ضایع ( نشود ) ». پس از انعقادِ دود بسیار بر آنها، قلمها و شمشها را در می آورند و می شکنند و دودهای منعقد و سِفت شده «مانند انبوبه و سفالک » و قلم را از آنها جدا می کنند (وجه تسمیه «توتیای قلم » برای توتیای کرمانی از اینجاست ). ٢. در بالای اجاق ، دیگی بلند و سَرْتَنگ می سازند. از پایین تا بالای دیوار آن تنور سوراخها ( یی ) برای نصب قلمها و شمشها ( ی مزبور ) » تعبیه می کنند، و چون دود بسیار بر قلمها نشست و سِفت شد، قلمها را از سوراخها در می آورند و به طرز پیشین ، تکه های توتیا را از آنها جدا می کنند. بهترین تکه های بر کنده «پارچه ها ( = قطعه ها ) و انبوبهای صُلبِ» به خاک نیامیخته است ، که نرم می سایند و سپس می شویند، «زیرا استعمال ( گَردِ توتیای ) غیر مغسول جایز نیست ».

فرآوری توتیا در کرمان قدیم . گرچه امروزه «توتیا» (با ماهیت چندگانة آن و با این نام ) مصرفی دارویی یا صنعتی در ایران ندارد، اما اشارات عدید مذکور به توتیای کرمانی و به نیکویی انواع لوله ای و قلمی و تیله ای («سُفالک ») آن و همچنین وصف اخیر عقیلی شیرازی از کوره های گداز سرب در کرمان اهمیت فرآوری توتیا را در این ولایت تا حدود نیمة دوم سدة هجدهم میلادی می نمایاند (قس دو پزشک و داروشناس اروپایی و ضمناً معلم در دار الفنون ناصری ، دکتر پولاک اتریشی ( ١٨٦٥ میلادی ) و دکتر شلیمّر هُلندی ( ١٨٧٤ میلادی ) که هیچ ذکری از استحصال و استعمال توتیا در ایران نکرده اند). اما در گذشتة دورتر، علاوه بر آثار عدید بازمانده از آن کوره ها ( رجوع کنید به آلِطه ، ص ٥٤ ، که در ١٣٧٥ ش موقعیت جغرافیایی چهار کورة متروک را ذکر کرده )، چندین تن از جغرافیانگاران شرقی و سیاحان اروپایی به رونق این کوره ها و رواج ساخت توتیا در کرمان (بویژه در کو ( ه ) بنان ) اشاره کرده اند، از جمله :

١) ابن فقیه همدانی (سدة سوم ) در مختصری که از کتاب البُلدان او بازمانده (ص ٢٠٦): «شهر دَمَنْدان ( کذا ) در کرمان : در آن کانهای زر و سیم و آهن و مس و نوشادر و صُفْر ( = برنج ) هست » (یاقوت حموی ، ج ٢، ص ٦٠٠ توتیا را نیز از محصولات کانیِ دَمَنْدان ذکر کرده است ).

٢) ابوعبد اللّه مقدّسی (سدة چهارم ؛
در فصل «اقلیم کرمان ») وصف اغراق آمیزی از فراوانی توتیا کرده است : «در آن ( = کرمان ) توتیا مانند زُلال ( آب صاف و روشن ) بر مَرازیب ( ناودانها ) جاری است (ص ٤٥٩)؛
«از ویژگیهای این کوره ( شهرستان ، ناحیه ) توتیای مرازیبی است ، و تسمیة ' مرازیبی ، از این جهت است که سفالهایی بزرگ مانند انگشتان می سازند وسپس توتیا را بر آنها می ریزند؛
توتیا به آنها می چسبد و به شکل مرازیب در می آید. من دیدم که آن را از کوهها جمع می کنند. کوره های دراز عجیبی ساخته اند که آن را، همچنان که آهن تصفیه می یابد، تصفیه می کنند. من این را جز در روستاها ندیدم » (ص ٤٧٠). حمد اللّه مستوفی قزوینی در بخش جغرافیایی نُزهَة القلوب (تألیف در ٧٤٠؛
ص ٢٠٥) درازای سفالهای انگشتْ مانندِ مزبور را «یک گَز» (کذا؛
«به شکل میل به طول یک گز») نوشته ، اما آل طه (ص ٥٦، با ارائة تصویری و تصویر دیگری در ص ٥٧) گزارش کرده که در بازماندة فراوان قلمها یا میخهای سفالی مزبور در اطراف کوره های قدیمِ استحصال توتیا، این «میل »ها/ میخها به درازای دَه تا سی سانتیمتر و به قطر ٢ـ ٥ ر٣ سانتیمتر دیده می شوند.

٣) یاقوت حَمَوی (٥٧٥ ـ٦٢٦) در مُعجم البُلدان (ج ٤، ص ٣، تحت عنوان نادرست «کوبَیَان / کوکیان ») چنین نوشته : ( کو(هْ) بَنان ) از روستاهای کرمان است . از مردی کرمانی شنیدم که در آنجا و در روستای دیگری به نام بَهاباذ ( ؟ ) توتیا که به همة جهان می بَرند، ساخته می شود.»

٤) ظاهراً قدیمترین اروپایی که تهیة توتیا در کو(ه ) بنان را ذکر کرده مارکو پولو، سیاح معروف ونیزی (١٢٥٤ـ١٣٢٤ میلادی )، است ، که در روزگار فرمانروایی قوبْلای قاآنِ مغول در چین (٦٥٨ـ٦٩٣/١٢٦٠ـ١٢٩٤) از راه ایران و آسیای مرکزی نزد او رفت . پولو در سفرنامة خود (ترجمة انگلیسی یول با شرحهای همو و کردیه ، ج ١، ص ١٢٥) در وصف کو(ه ) بنان (به املای او: Cobinan ) چنین نوشته : «در شهر بزرگ ( کذا ) » کوه بنان ، علاوه بر «آینه های فولادی بسیار بزرگ و زیبا، توتیا (که چیز بسیار خوبی برای چشمهاست ) و اِسْپودی ( = سپودُس مذکور در کتاب دیوسکوریدس ) نیز تهیه می کنند. ( به این منظور ) ، آنها...رَگه ای از خاک ( = سنگ یا ترکیب کانی ) مخصوصی را که دارای کیفیت مطلوب است در کورة بزرگ مُشتعلی که در بالای آن یک شبکة آهنی تعبیه می کنند، می گذارند. دود و رطوبتی که از ( گُدازش ) خاک مذکور برمی خیزد به آن شبکه می چسبد ( قس با میخها و میله های سفالی موصوف در دیگرِ آثار ) . این دودِ منعقد و متحجّر شده توتیاست ، «در صورتی که فضولات بازمانده از اِحراق ، اسپودی است ».

افسر فاضل و پژوهشگر انگلیسی ، ژنرال هاوتم ـ شیندلر ، که سفرهایی در ایران نیز کرده بود، در ١٢٩٨/ ١٨٨١ در شرح مسیر خود در کرمان ، در ارتباط با وصف مارکو پولو از کو(ه ) بنان و توتیای آن ، از جمله ، چنین نوشته است : «نام توتیا به عنوانِ گردی برای بیماریهای چشم اکنون ( دیگر ) در کرمان به کار نمی رود. این واژه اگر تنها ( یعنی بی ذکر صفتی ) به کار رود به معنای سولفاتِ مس است ، که در جایهای دیگر ایران به آن ' کاتِ کبود ، می گویند. ' توتیای سبز ، سولفاتِ آهن است ، که ' زاجِ سیاه ، نیز خوانده می شود. یک تکه ' توتیای زرد ، که به من نمودند، alum بود، که عموماً به آن ' زاج سفید ، می گویند، و یک تکه ' توتیای سفید ، ظاهراً قطعه ای از یک سنگ کانی رُستی / رُسی روی بود. ' خاکی ، که به نوشتة مارکو پولو در کوره می ریختند، محتملاً یکی از این مواد بوده است » (به نقل کوردیه ، شرح بر سفرنامة پولو، ج ١، ص ١٢٦).

لوکلر در ١٨٧٧ در تعلیقات خود بر ترجمة فرانسوی الجامع ابن بیطار (ج ١، مقالة «توتیا»، ص ٣٢٥) چنین گواهی کرده که «امروزه عربها نام توتیا را به طور اخص به سولفاتهای روی ، مس ، آهن اطلاق و اینها را با صفتی دالّ بر رنگِ آنها تفکیک و تشخیص می کنند؛
( بدینسان ) واژة توتیا تقریباً به معنای ' زاج ، است ». رنو و کولن نیز در ١٩٣٤ این تبدل مفهوم توتیا از اکسید روی به انواع زاج را در «دورة جدید» در کشورهای عربی زبان شمال افریقا تأیید کرده اند (تفسیر بر ترجمة فرانسوی مقالة بسیار کوتاه «توتیا» در تُحفة الاحباب ، ش ٤٠٣، ص ١٧٤).

توتیا و سُرمه . اشتباه دیگری هم ــ خَلط توتیا و سُرمه ــ به ابهام در بارة ماهیت توتیا افزوده است . این اشتباه در ایران به مآخذی مانند لغت نامة دهخدا (و فرهنگهایی که وی ذکر کرده ، در مقالة «توتیا») نیز سرایت کرده است . سُرمه (در عربی اِثْمِد یا کُحْل ) عنصر فلزآسای آنتیموان ( Sb ) است ، که در چشم پزشکیِ قدیم آن را دارای بعض خواص درمانی توتیا می دانستند و نیز زنان آن را برای آرایشِ (سیاه کردنِ) (لبه های ) پلکهای چشم و مژگان به کار می بردند و شاید هنوز هم در بعض کشورهای عربی و اسلامی به کار می برند ( رجوع کنید به سُرمه * ).

خواص درمانی .

الف ) در چشم پزشکی . خواص و سودهای دارویی عدیدی که ، بویژه در درمان بَسی بیماریهای چشم ، به توتیا نسبت داده اند، بر حَسَبِ طب جالینوسی ، ناشی از «طبع » آن است : «سرد در درجة اول و خشک در درجة دوم » (به عقیدة جالینوس ، به نقل عقیلی شیرازی ، ص ٢٨٠؛
همچنین در القانون ابن سینا، ج ١، کتاب دوم ، ص ٧٥٣)، یا «سرد و خشک در درجة دوم » (به تشخیص حُنین بن اسحاق ، به نقل همو، همانجا؛
رجوع کنید به هروی ، ص ٨٢ ، که درجه ای برای سردی و خشکی آن ذکر نکرده )، یا «سرد و خشک به درجة سوم » (جُرجانی ، در ذخیره ، ص ٣٣٦ ؛
ولی «سرد به درجة اول و خشک به درجة دوم »، در الاغراض ، ص ٦٣٥). به علت این «طبع »، «قوّة » توتیا «قَبْض » و «تبرید» است (دیوسکوریدس ، ترجمة اصطفن و حنین ، ص ٤٠٢) و، در نتیجه ، «فعل » (کُنش ) اصلی آن «تجفیف » (خشکانندگی ) است (دیوسکوریدس ، همانجا). در بارة چند و چون این خشکانندگیِ توتیا، توضیحاتی این چنین می یابیم : قبض / قابضیت توتیایی که با خَمر شسته شود بیش از آن است که با آب بشویند (دیوسکوریدس ، همانجا، و با تصرفی در ترجمه ، به نقل ابن بیطار، همانجا). به نوشتة جالینوس ، خشکانندگی توتیای شسته بیش از هر خشکانندة دیگری و ( در عین حال ) بی لَذْع («سوزانندگی ، گزندگی ») است ؛
«کنش توتیای شسته خشکاندن رطوبتهای جاری ( از سَر ) به چشمان و منع از نفوذ آنها به خودِ طبقات چشم است ...»؛
همچنین «توتیا را به شیافات ( جمع شیاف = داروی چشمی مرکّب ) می افزایند که برای درمان ریزش مواد ( = رطوبات ) به چشم و درمان نَفّاخات ( = وَرَمها، باد کردگیها ) و ریشهای حادث در چشم به کار می روند» (به نقل ابن بیطار، ج ١، ص ١٤٥؛
به نقل رازی ، ج ٢٠، ص ١٩٤ـ١٩٦: «... مانع از نفوذ رطوبتِ زایدة مُحتَقَن در رگهای چشم به خودِ طبقات چشم می گردد»). علی بن عیسی ، معروفترین کَحّال (چشم پزشک ) عرب (نیمة اول سدة پنجم )، که تذکِرة الکحّالین او عمدتاً مبتنی بر نوشته های جالینوس و حنین است ، با تلخیص مطالب این دو در بارة توتیا به مفهوم اعم ، سه گونه توتیا و خواص آنها را به ایجاز چنین ذکر کرده است (ص ٣٥٢): «توتیای محمودی که مُیَبِّس (خشکاننده ) است ...؛
توتیای حشری ( کذا؛
= جَشْری ؛
رجوع کنید به تعلیقات زریاب بر الصیدنة بیرونی ، ص ١٥٥، پانویس ٤ ) ، که کنشش قویتر از آنِ محمودی است ؛
و کانی ، که سَیَلانِ ( رطوبات مذکور به چشم ) را بند می آورد و دَمْعَه (= آبریزش چشم ) را خشک می کند.» سپس بعض حکیمان دورة اسلامی گامی در چشم پزشکی فرا رفته سودمندی توتیا را به طور کلی برای تقویت «روحِ باصر/ روح البَصَر » یاد کرده اند، مثلاً: توتیا برای تقویت چشم نیک است » (رازی ، به نقل ابن بیطار، همانجا)؛
«چشم را قوی گرداند و بَصَر تیز کند... و تاریکی از چشم ببَرَد» (هروی ، همانجا)؛
«توتیای شسته صحت چشم را حفظ می کند» (علی بن عیسی کحّال ، همانجا).

«اگر توتیا موجود نباشد، بَدَلِ آن ( فقط در چشم پزشکی ؟ ) هموزن آن شادَنا ( کذا؛
= ش'ادَنَه ، شادَنج ) یا نیم وزنِ آن توبال (خُرده های فلز تافته که به وقت کوفتن می ریزند) است »؛
محتملاً در اینجا توبالِ آهن منظور است که آن را نیز «خشکاننده ، قابض و سودمند برای ریشهای بد(خیم )» دانسته اند ( رجوع کنید به مثلاً، علی بن عیسی کحّال ، «توبال الحدید» همانجا؛
اما رجوع کنید به انطاکی ، ص ١٤٣: «بدل آن مَرقَشیثا یا اقلیمیا یا شَبَه یا نیم وزن آن توبال مس است »).

گفتنی است که در چشم پزشکی قدیم ، توتیا نه منفرداً بلکه معمولاً در ترکیب با چند(ین ) مادّة دیگرــ در ترکیباتی معروف به «شیاف » یا «کُحْل » (در جمع ، اَکحال ) ــ به کار می رفته است ، که نمونه های آنها در قَرابادینها (کتابهای حاوی دستورها یا فرمولهای داروهای مرکّب ) یا در بخشهای چشم پزشکی در تألیفات عمومیتر پزشکی فراوان است . چند تا از قدیمترین آنها را به عنوان مثال در اینجا به اختصار ذکر می کنیم : ١) نسخة شیافی از جالینوس ، سودمند برای بُثور (جمع بَثْر ، «جوش » )، ریشهای غایر (گود شده ) و پلید، پاره شدگی قرنیه ، ریمِ پنهان در چشم ، چشم درد شدید، موسرج (= خروج عِنبیه )، درد شدید در چشم ، و برای زدودنِ آثار باقیمانده از ریشها: قلیمیای سوخته و شسته : ١٦ مثقال ؛
سُرمة سوخته و شسته : ١٢ مثقال ؛
نشاسته : ٢ مثقال ؛
سُرب سوختة شسته ، کتیرا، و گِل سامُسی ، از هر یک : ٨ مثقال . همة این اخلاط را با آب بکوبید...» (به نقل حنین بن اسحاق ، ص ٢١٣)؛
٢) «کُحلی برای حفظ صحت چشم » از ثابت بن قُرَّة حَرّانی (٢٢١ـ ٢٨٨ ؛
ص ٤٢): «ترکیب توتیا یا اقلیمیای زر یا سرمه با آب هَلیله ، آب سُماق ، آبغوره و، برای افزایش تیزبینی چشم ، افزودن مَرزنگوش و اندکی مُشک و کافور به آن آبها»؛
٣) نسخة شیافی برای روشنی چشم و تقویت بینایی از اَقراباذین یعقوب بن اسحاق کِنْدی (متن عربی با ترجمة انگلیسی م . لیوی ، ص ١٧٠ـ١٧١): «توتیا، ٢ مثقال ؛
هَلیلة زرد، ١ مثقال ؛
«فلفل سفید» و صمغ عربیِ نیکو، از هر یک ١٢ مثقال ».

ب ) در بیماریهای دیگر. خواص و سودهای دیگری هم به توتیا نسبت داده اند، که دشوار می توان آنها را ناشی از طبیعت سرد و خشک و خاصیت تجفیف مذکورِ توتیا دانست . به هر حال ، این خواص و کنشها هم به نوشته های دیوسکوریدس و جالینوس باز می گردد، از جمله : به عقیدة دیوسکوریدس ، توتیا در زخمهای غایر ( در چشم ؟ ) گوشت می رویاند («تَملا/ یَملا القُروحَ لَحماً»، در ترجمة اصطفن و حنین ، ص ٤٠٢ ؛
«یملا قروحَ العَین » در نسخة خطی کاخ گلستان ، برگ ( ٣٨١ ) ؛
به اصطلاح ، «دارای قوه مُغریه /مُلحمه » است ). به نوشتة جالینوس ، توتیا به علت قوّة خشکانندگی شدیدش ، «برای ریشهای سرطانی و دیگر ریشهای خبیث ( بدخیم ؟ ) سودمند است ، ( از جمله ، ) ریشهای مقعده ، نَره و زِهار» (به نقل رازی و ابن بیطار، همانجاها؛
رجوع کنید به هروی ، همانجا: «ریشهای سرطانی و هر ریشی زشت را سود کُند ( چون ) ریش چشم و ( نره ) و مقعده و عانه » و علی بن عیسی کحّال ، همانجا: «توتیای محمودی ... برای ریشهای سرطانی و دیگر ریشهای خبیث سود دارد»). این خواص اخیر را بعض مؤلفان سپسین نیز کمابیش تکرار کرده اند (مثلاً رجوع کنید به حَلَبی ، ص ٤٤٩؛
حکیم مؤمن و عقیلی شیرازی ، همانجاها.) و دیگر این که نوشته اند که «پاشیدن سنگ کوبیده ( یا گَردِ ) توتیا بر چیزهای بدبو، بوی بد را رفع می کند» ( کتاب الاحجار منسوب به ارسطو، ص ١٢٠)، یا توتیا گَندِ بغل را می زداید («قاطعةٌ لِلصُنان »؛
رازی ، به نقل ابن بیطار، همانجا؛
رجوع کنید به هروی : «بوی کَش بِبَرَد»؛
برای مصارف دارویی دیگر توتیاهای گوناگون به فارسی رجوع کنید به عقیلی علوی شیرازی ، همانجا).

در روزگار ما، اکسید روی ( Zno )، علاوه بر مصارف عدید صنعتیِ آن ، گَردِ نابِ سفید یا اندکی زردش در استعمال بیرونی در پزشکی به عنوان مادّه ای قابض و محافظ به صورت پُماد یا کِرِمِ موضعی در عوارض پوستی گوناگون به کار می رود ( رجوع کنید به > فرهنگ مصور پزشکی دُرلند < ، ذیل "zinc" ).

در ادب فارسی . اشارات بسیاری در شعر به سودمندی توتیای سوده برای درمان چشم درد و برای تقویت بینایی ولی بیشتر بر سبیل مَجاز (هم توتیا هم چشم و هم بینایی مجازی ) یافت می شود، مثلاً : «مرا چشمْ درد است و خورشید خواهم / که از زحمت توتیا می گریزم ( یعنی از رنج تهیة «کُحلها» و «شیافها»ی توتیا و مالیدن یا کشیدن آنها با میلة مخصوص بر چشم دردگین ) (خاقانی ، ص ٢٨٨)؛
«چشم مخالفان را چونان شکسته خاری / چشم موافقان را چون سوده توتیایی » (فرّخی سیستانی ، در وصف یکی از ممدوحان خود؛
ص ٣٦٣)؛
«همه دردِ چشم تو شد هستی تو/ شو از نیستی توتیایی طلب کُن » (خاقانی ، ص ٧٩٥)؛
«دیدة سر را اگر سُرمه ببخشد فروغ / کوری دل را چه سود مِکْحَلة توتیا؟» (فیضی هندی ( دَکَنی ) ، سدة دهم ؛
به نقل دهخدا ؛
مِکحَلَه : میله یا ابزار مالیدنِ «کُحْل »). در این استعمالهای مجازی ، «چشم » یا «دیده » معمولاً به صورتِ «اضافة استعاری » ــ مثلاً، «چشمِ خِرَد»، «چشمِ بَخت »، «چشمِ جان » و «چشمِ دل » ــ به کار رفته است ، مثلاً : «مَر چشم خِرد را زِ عِلم بهتر/ ای پور پدر، هیچ توتیاء نیست » (ناصرِ خسرو، ص ١١٦)؛
«هر که را چشمِ بخت خیره شود / خاک پای تو توتیا باشد» (مسعودِ سعد سلمان ، ص ٩٣)؛
«کسانی که پوشیده چشمِ دلند/ همانا کزین توتیا غافلند» (سعدی ، ص ٩٤ ؛
در داستانی که عنایت و بخشش کوری به درویشی مستحق ، همچون توتیایی اعجازگر، بینایی را به آن کور باز می گرداند). سپس ، همچون در بیت اخیر، بر سَبیل اغراق شاعرانه ، گاهی «خاکِ پا/ قَدَم »، «خاکِ دَر» یا «خاکِ راه » ممدوح (مخدوم یا محبوب ) را در روشنی بخشی به دیدگان ، به توتیا تشبیه کرده اند، مثلاً : «چشم حَورا چون شود شوریده ، رضوانِ بهشت / خاک پایش توتیای دیدة حَورا کُنَد» (منوچهری ، ص ٢٥)؛
«گر دَهَد دستم ، کَشَم در دیده همچون توتیا/ خاک راهی کان مشرَّف گردد از اَقدامِ دوست » (حافظ ، ج ١، ص ١٤٢)؛
«گر آب دیده ( = عارضة کاتاراکت در عدسی چشم ) تیره کُنَد دیدة مرا/ این دیده را زخاک دَرَتْ توتیا کنم » (مسعود سعد سلمان ، ص ٣٤٥).


منابع :
(١) بابک آل طه ، «توتیا و صنعت تهیة آن در کوهبنان »، فصلنامة کرمان ، ش ٢٠ و ٢١ (بهار و تابستان ١٣٧٥)؛
(٢) ابن بلخی ؛
(٣) ابن بیطار، الجامع لمفردات الادویة و الاغذیة ، بولاق ١٢٩١، چاپ افست بغداد ( بی تا. ) ؛
(٤) ابن سینا، القانون فی الطب ، چاپ ادوار قش ، بیروت ١٤٠٨/١٩٨٧؛
(٥) ابن فقیه ؛
(٦) ابن میمون ، شرح اسماء العقار ، چاپ ماکس مایرهوف ، قاهره ١٩٤٠؛
(٧) ابو ریحان بیرونی ، الجماهر فی الجواهر ، چاپ یوسف الهادی ، تهران ١٣٧٤ ش ؛
(٨) همو، کتاب الصیدنة فی الطب ، چاپ عباس زریاب ، تهران ١٣٧٠ ش ؛
(٩) انطاکی ؛
(١٠) بطرس بستانی ، کتاب دائرة المعارف ، بیروت ١٨٧٦ـ ١٩٠٠، چاپ افست ( بی تا. ) ؛
(١١) یاکوب ادوارد پولاک ، سفرنامة پولاک ، ترجمة کیکاووس جهانداری ، تهران ١٣٦١ ش ؛
(١٢) ثابت بن قُرّه ، کتاب الذخیرة فی علم الطب ، چاپ صبحی ، قاهره ١٩٢٨؛
(١٣) اسماعیل بن حسن جرجانی ، ذخیرة خوارزمشاهی ، چاپ عکسی از روی نسخه ای خطی ، چاپ علی اکبر سعیدی سیرجانی ، تهران ١٣٥٥ ش ؛
(١٤) همو، کتاب الاغراض الطبیّه و المباحث العلائیة ، عکس نسخة مکتوب در سال ٧٨٩ هجری محفوظ در کتابخانة مرکزی دانشگاه تهران ، تهران ١٣٤٥ ش ؛
(١٥) شمس الدین محمد حافظ ، دیوان ، چاپ پرویز ناتل خانلری ، تهران ١٣٦٢ ش ؛
(١٦) حکیم مؤمن ؛
(١٧) خلیفه بن ابی المحاسن حلبی ، الکافی فی الکحل ، چاپ محمد ظافر وفائی و محمد رواس قلعه جی ، بیروت ١٤١٥/١٩٩٥؛
(١٨) حمد اللّه مستوفی ؛
(١٩) حنین بن اسحاق ، کتاب العشر مقالات فی العین ، چاپ ماکس مایرهوف ، قاهره ١٩٢٨، چاپ افست بیروت ( بی تا. ) ؛
(٢٠) بدیل بن علی خاقانی ، دیوان ، چاپ ضیاء الدین سجادی ، تهران ١٣٦٨ ش ؛
دائرة المعارف بزرگ اسلامی ، زیرنظر کاظم موسوی



(٢١) بجنوردی ، تهران ١٣٦٧ ش ـ ؛
(٢٢) دهخدا؛
(٢٣) دیوسکوریدس ، کتاب الحشایش دیسقوریدوس ، نسخة خطی کتابخانة کاخ گلستان ، ش ٢٢٥١؛
(٢٤) همان : هیولی الطبّ فی الحشائش و السموم ، ترجمة اِصْطِفَن بن بَسیل و اصلاح حنین بن اسحاق ، چاپ سزار ا. دوبلر و الیاس تِرِس ، تطوان ١٩٥٢؛
(٢٥) محمد بن زکریا رازی ، کتاب الحاوی فی الطب ، حیدرآباد دکن ١٣٧٤ـ١٣٩٠/ ١٩٥٥ـ١٩٧١؛
(٢٦) مصلح بن عبد اللّه سعدی ، بوستان سعدی : سعدی نامه ، چاپ غلامحسین یوسفی ، تهران ١٣٦٣ ش ؛
(٢٧) شهمردان بن ابی الخیر، نزهت نامة علائی ، چاپ فرهنگ جهانپور، تهران ١٣٦٢ ش ؛
(٢٨) علی بن سهل طبری ، فردوس الحکمة فی الطب ، چاپ محمد زبیر صدیقی ، برلین ١٩٢٨؛
(٢٩) عقیلی علوی شیرازی ؛
(٣٠) علی بن عیسی کحّال ، تذکرة الکحّالین ، چاپ غوث محیی الدین قادری شرفی ، حیدرآباد دکن ١٣٨٣/١٩٦٤؛
(٣١) علی بن جولوغ فرخی سیستانی ، دیوان ، چاپ محمد دبیرسیاقی ، تهران ١٣٧١ ش ؛
(٣٢) عبد اللّه بن علی کاشانی ، عرایس الجواهر و نفایس الاطایب ، چاپ ایرج افشار، تهران ١٣٤٥ ش ؛
(٣٣) مسعود سعد سلمان ، دیوان ، چاپ غلامرضا رشید یاسمی ، تهران ١٣٦٢ ش ؛
(٣٤) مقدسی ؛
(٣٥) احمدبن قوص منوچهری ، دیوان ، چاپ محمد دبیرسیاقی ، تهران ١٣٦٣ ش ؛
(٣٦) ناصرخسرو، دیوان ، چاپ مجتبی مینوی و مهدی محقق ، تهران ١٣٦٨ ش ؛
(٣٧) محمد بن محمد نصیرالدین طوسی ، تنسوخ نامة ایلخانی ، چاپ محمد تقی مدرس رضوی ، تهران ١٣٦٣ ش ؛
(٣٨) هروی ؛
(٣٩) یاقوت حموی ؛


(٤٠) Aristoteles, Das Steinbuch , ed. & tr. Julius Ruska, Heidelberg ١٩١٢;
(٤١) Pedanius Dioscorides, The Greek herbal of Dioscorides, tr. John Goodyer, ١٦٥٥, ed. R.T. Gunther, Oxford ١٩٣٤;
(٤٢) Dorland's illustrated medical dictionary , ٢٦th ed., Philadelphia ١٩٨٤;
(٤٣) Reinhart Pieter Anne Dozy, Supplإment aux dictionnaires arabes , Leiden ١٨٨١, repr. Beirut ١٩٨١;
(٤٤) Encyclopaedia Britannica , Chicago ١٩٧١;
(٤٥) EI ٢ , s.v. "Ibn Sara ¦biyu ¦n" (by S. Maqbul Ahmed);
(٤٦) Grand dictionnaire encyclopإdique Larousse , Paris ١٩٨٢-١٩٨٥;
(٤٧) Ibn Bayt ¤a ¦r, Traitإ des simples , tr. Lucien Leclerc, Paris ١٨٧٧-١٨٨٣;
(٤٨) Ya ـ qu ¦b b. Ish ¤a ¦q Kind ¦â, The medical formulary or Aqra ¦ba ¦dh  ¦n of al-kind  ¦, ed.

(٤٩) & tr. Martin Levey, Madison ١٩٦٦;
(٥٠) Berthold Laufer, Sino-Iranica... , Chicago ١٩١٩, repr. Taipei ١٩٦٧;
(٥١) David N. MacKenzie, A concise Pahlavi dictionary , London ١٩٧١;
(٥٢) Fariborz Moattar, Isma ¦ Ü  ¦l G §org §a ¦n  ¦und seine Bedeutung fدr die iranische Heilkunde inbesonders pharmazie... , Marburg ١٩٧١;
(٥٣) Sir Monier Monier-Williams, A Sanskrit-English dictionary , ed. E.Leumann et al ., Oxford ١٩٧٩;
(٥٤) Henrik Samuel Nyberg, A manual of Pahlavi , Wiesbaden ١٩٦٤-١٩٧٤;
(٥٥) John T. Platts, A dictionary of Urdu ¦, classical Hind  ¦and English , Oxford ١٩٨٢;
(٥٦) Marco Polo, The book of Ser Marco Polo the Venetian concerning the kingdoms and marvels of the East , translated and edited, with notes by Henry Yule, ١٨٧١, ٣rd. ed. by Henri Cordier, ١٩٠٣-١٩٢٠, repr. London ١٩٧٥;
(٥٧) J.L. Schlimmer, Terminologie mإdico- pharmaceutique et anthropologique: fran µaise- persane , Litho. ed., Tehran ١٨٧٤, typo. repr. Tehran ١٩٧٠;


(٥٨) Tuh ¤fat al-ah ¤ba ¦b (Glossaire de la matiةre mإdicale marocaine), ed. & tr. H.P.J. Renaud & G.S.Colin, Paris ١٩٣٤;
(٥٩) Webster's third new international dictionary of the English language: unabridged , ed. Philip Babcock Gove, Springfield, Mass. ١٩٨١;
(٦٠) Hans E. Wulff, The traditional crafts of Persia , Cambridge, Mass. ١٩٦٦.

/ هوشنگ اعلم /