دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٧٣٠٤
صالح بن مرداس، ، صالح¬بن مرداس، ازرهبران بدویان شام درقرن چهارم. اسدالدوله ابوعلی صالح¬بن ادریس¬بن نصربن شداد¬بن عبدالقیس. . . از بنی عبدالله بن ابی بکربن کلاب، نسبش به معدبن عدنان میرسد (ابن عدیم، ١٣٦٧، ج١، ص٥٤٥؛ ابن خلکان، ج٢، ص٤٨٧؛ قس ابن حزم ص ٢٨٧، که اورا ازبنی عمروبن کلاب دانسته است) . صالح از اعراب بادیه وازخاندانی بزرگ و مشهور بود که در منطقۀ قنسرین زندگی میکردند (ابن عدیم؛ ابن خلکان، همانجاها). مادر صالح، الرباب معروف به الدوقلیه، از بنی زوقل( از عشیرههای شریف و بزرگ بنی کلاب) بود (ابن عدیم، همانجا). صالح را گاه ابن الدوقلیه نیز گفتهاند (مسبحی، ص١٢٧). تاریخ تولد صالح دانسته نیست و از زندگی شخصی او نیز اطلاع چندانی نداریم.
صالح بن مرداس در بین امرای بنی کلاب فردی برجسته و محترم بود. حیات سیاسی او از سال ٣٩٩ آغاز شد؛ زمانی که توانست بر شهر رحبه در کنار رود فرات غلبه یابد (ابن خلدون، ج٤، ص٣٤٩؛ زکار، ج١، ص٤٤). رحبه از شهرهای بسیار مهم منطقۀ شام، با موقعیت سوق¬الجیشی، بود. کسی که رحبه را تسخیر می¬کرد، در واقع، هم شمال سرزمین شام و هم بخشهایی از جزیره را در اختیار داشت (زکار، ج١، ص٤٣). شهررحبه مدتی پیش از آنکه صالح آنجا را بگیرد، تحت حاکمیت خلفای فاطمی بود که والیانی برای آن تعیین میکردند. البته امارت فاطمیان در رحبه، به علت اختلافات و درگیری بین مدعیان قدرت، کوتاه مدت و مرتب در حال جابه¬جایی بود، تا اینکه در سال٣٩٩ یکی از اهالی رحبه به نام ابن محکان، که ظاهراً درحکومت رحبه قدرت و مقامی داشت، بر والی فاطمی غلبه یافت و حکومت رحبه را تصاحب کرد (ابن اثیر، ج٩، ص٢١٠-٢١١؛ ابن خلدون، ج٤، ص٣٤٩). ابن محکان که برای حفظ قدرت نیاز به حمایت داشت، از صالح بن مرداس خواست تا به رحبه بیاید و از وی حمایت کند. صالح پذیرفت، اما ترجیح داد از بیرون رحبه از وی حمایت کند. مدت زیادی از اتحاد ابن محکان و صالح نگذشته بود که دچار اختلاف شدند و صالح تصمیم به محاصرۀ رحبه گرفت (ابناثیر، ج٩، ص٢١٠؛ قس ابن خلدون، همانجا). اختلاف صالح و ابن محکان بعد از گفتگوهایی رفع شد و دوباره پیمان همکاری بستند. با ازدواج صالح با دختر ابن محکان نیز رابطۀ خویشاوندی میان آنان برقرار شد. سپس ابن محکان به عانه – که مردم آن اعلام اطاعت از وی کرده بودند – رفت تا از آنجا بررحبه حکومت کند، اما پس از مدتی، اهالی عانه از اطاعت ابن محکان خارج شدند و او را اخراج کردند. ابن محکان نیز به صالح پناه برد. صالح و ابن محکان عانه را محاصره کردند، اما صالح حیله کرد و ابن محکان را تنها گذاشت تا کشته شود و خود بلافاصله به رحبه رفت و آنجا را گرفت و بعد از تثبیت قدرتش، به نام خلیفۀ فاطمی، الحاکم، خطبه خواند (ابن اثیر، همانجا؛ ابن ابی الهیجاء، ص٨٠؛ ابن خلدون، همانجا). تصرف رحبه اولین گام در حیات سیاسی صالح و نقطۀ آغازی بود برای ایجاد قدرتی بزرگتر در شام به نام بنی مرداس. تصاحب رحبه اعتبار و موقعیت صالح بن مرداس را بالا برد و پس از آن، او تمام تلاش خود را صرف غلبه برحلب کرد.
حلب در اختیار بنیحمدان بود، اما از سال ٤٠٢به بعد قدرت آنان روبه ضعف نهاد. در این زمان، ابوالمعالی سعدالدوله حمدانی از دنیا رفت و فرزندش، ابوالفضائل، جای او نشست اما لؤلؤ، که از موالی سعدالدوله بود، به تدبیر امور مشغول بود و بعد از او نیز فرزندش، ابونصر، به این امور پرداخت. ابونصر، با استفاده از موقعیت خود، بر ابوالفضائل غلبه یافت وحلب را از بنی حمدان گرفت و دعوت عباسیان را کنار گذاشت و به نام خلیفۀ فاطمی خطبه خواند و به مرتضی الدوله ملقب شد. مدتی بعد رابطۀ او با خلیفۀ فاطمی به هم خورد و از این زمان بود که صالح بن مرداس و بنی کلاب بر حلب طمع کردند (ابن اثیر، ج٩، ص٢٢٧-٢٢٨؛ ابن ابی الهیجاء، ص٨٤؛ ابوالفدا، ج٢، ص٢٠٤؛ ابن خلدون، همانجا).
زمانی که مرتضی الدوله برحلب غلبه یافت، صالح بن مرداس و بنی کلاب، که ظاهراً پیشتر پیمانی با او داشتند، مطالبات خود را خواستند، اما مرتضی الدوله آن را نپذیرفت(ابن اثیر، ج٩، ص٢٢٨؛ ابن عدیم، ١٣٧٠، ج١، ص٢٠١). این امر صالح را واداشت تا با پانصد سوار به سوی حلب حرکت کند. مرتضی¬الدوله که متوجه حرکت صالح شد، حیله¬ای به کار برد و از بنی کلاب خواست در مهمانی وی حاضر شوند تا ضمن گفتگو ، مطالبات ایشان نیز پرداخته شود. اما زمانی که صالح و قومش وارد شهر و در مهمانی حاضر شدند، به دستور مرتضی الدوله دروازههای شهر بسته شد. درگیری شدیدی روی داد که بسیاری از بنی کلاب کشته و بزرگان و امرای ایشان، از جمله صالح بن مرداس، اسیر شدند. صالح در قلعۀ حلب زندانی شد (ابن عدیم، همانجا؛ ابن حنبلی، ص٢٥-٢٦؛ قس ابن اثیر، ج٩، ص٢٢٨؛ ابن ابی الهیجاء، ص٨٢).
مدتی که صالح زندانی بود، مرتضی الدوله رفتارهای آزاردهندهای با او داشت. او صالح را وادار کرد تا همسر خود را طلاق دهد و بعد خود با آن زن ازدواج کرد.همسر صالح زنی بسیار زیبا به نام طرود بود. او مادر عطیة بن صالح بن مرداس بود که مشهد مشهور طرود، بیرون باب الجنان حلب، منسوب به اوست و فرزندش عطیه آنجا مدفون است (ابن عدیم، همان، ج١، ص٢٠٢؛ ابن حنبلی، ص٢٦؛ قس ابن اثیر، همانجا؛ الغزی، ج٣، ص٥٩، که نام همسر صالح را جابر ذکر کردهاند) .
مرتضی الدوله هر زمان که شراب مینوشید تصمیم به قتل صالح میگرفت (انطاکی، ص٣١٩؛ ابن حنبلی، همانجا). صالح که متوجه تصمیم مرتضی الدوله شد، کوشید جان خود را نجات دهد و سرانجام، با سوهانی که یکی از افراد مرتضی الدوله به او رساند، بندهای خود را باز کرد و از طریق سوراخی که در دیوار زندان ایجاد کرده بود، شب جمعه اول محرّم ٤٠٥ گریخت و شب در غاری در کوه جوشن پنهان شد(انطاکی، همانجا؛ ابن¬عدیم، همان، ج١، ص٢٠٣؛ ابن¬حنبلی، همانجا؛ الغزی، همانجا؛ قس ابن اثیر، ج٩، همانجا؛ ابن ابی الهیجاء، ص٨٢).
صالح سپس خود را به خانواده¬اش در حله رساند. آزادی او بار دیگر قدرت را به بنی¬کلاب بازگرداند و آنان دور او جمع شدند. بعد از اتحاد همۀ عشیره¬های بنی کلاب با هم، تحت فرمان صالح به قصد مرتضی¬الدوله به سوی حلب حرکت کردند و در تل حاصد مستقر شدند (انطاکی، ص٣٢٠؛ ابن عدیم، ج١، ص٢٠٣؛ ابن حنبلی؛ الغزی، همانجاها). مرتضی الدوله نیز نیروهای خود را فراهم آورد. به سبب حساسیت مقابله با صالح و جلوگیری از غلبۀ او برتل حاصد، وی حتی بازاریان، اوباش، یهودیان، مسیحیان و غیره را هم مجبوربه همراهی با خود کرد. سپس با برادرانش، ابوالجیش و ابوسالم، حرکت کرد. بعد از چند نبرد بین دو طرف، سرانجام پنج شنبه ١٣ صفر صالح پیروز و مرتضی الدوله اسیرشد، اما برادران او توانستند به حلب بازگردند و قدرت خود راحفظ کنند (انطاکی، همانجا؛ ابن عدیم، ج١، ص٢٠٣-٢٠٥؛ ابن حنبلی، همانجا).
ابوالجیش برای آزادی برادرش، مرتضی¬الدوله، تلاش بسیار کرد و سرانجام با اعلام شروطی از سوی او و صالح بن مرداس، دو طرف صلح کردند و مرتضی الدوله متعهد شد بعد از آزادی، تعهداتش را اجرا کند، که عبارت بود از: پرداخت مبالغی طلا و نقره، آزادی همۀ اسیران بنی کلاب و همسر سابق صالح، اینکه مرتضی¬الدوله دختر خود را به ازدواج صالح درآورد، و اینکه نیمی از شهر حلب به¬اقطاع به صالح و بنی کلاب واگذار شود، و موارد دیگر. مرتضی¬الدوله آزاد شد و به حلب بازگشت(انطاکی، ص٣٢١؛ ابن عدیم، همان، ج١، ص٢٠٥-٢٠٧؛ ابن حنبلی، همانجا؛ قس ابن¬اثیر، ج٩، ص٢٢٩).
مرتضی الدوله به حلب بازگشت، اما جز آزادی اسیران عرب و پرداخت تنها بخشی از تعهدات مالی به صالح، از اجرای دیگر تعهدات سر باز زد. این امر صالح را مصمم به تسخیر حلب کرد. وی حلب را محاصره کرد و جلوی ورود غذا به شهر را گرفت و مردم در تنگنا قرار گرفتند(انطاکی، همانجا؛ ابن عدیم، همان، ج١، ص٢٠٧). صالح حتی تمام تلاش خود را به کار برد تا جلوی کمکهای ملک باسیل روم را به مرتضی الدوله بگیرد و برای جلب نظر او فرزند خود را نزد وی فرستاد و موفق هم شد(انطاکی، ص٣٢٢). سرانجام، به دنبال اختلاف مرتضی الدوله و والی قلعه به نام فتح، با حیلۀ فتح، مرتضی¬الدوله به گمان اینکه صالح وارد قلعه شده است، تصمیم به فرار گرفت و همراه برادران و فرزندانش به انطاکیه گریخت (انطاکی، ص٣٢٢-٣٢٣؛ ابن اثیر؛ ابن¬خلدون، همانجاها؛ ابن عدیم، همان، ج١، ص٢٠٨؛ ابو الفدا، ج٢، ص٢٠٤). پس از فرار مرتضی¬الدوله، صالح و فتح با هم کنار آمدند. صالح تمام اقطاعاتی را که پیشتر با مرتضی الدوله قرار گذاشته بود، از فتح گرفت و از محاصرۀ حلب دست کشید و مأمور رساندن خانوادۀ مرتضی الدوله به انطاکیه شد. در راه، صالح با دختر مرتضی الدوله ازدواج کرد و بقیۀ افراد خانوادۀ او را به انطاکیه رساند (انطاکی، ص٣٢٣؛ ابن عدیم، همان، ج١، ص٢١٣؛ قس ابن خلدون، همانجا).
خبر اقدامات صالح و فتح به خلیفۀ فاطمی، الحاکم، رسید و او خلعت والقابی به ایشان داد و صالح به اسدالدوله ملقب گردید (انطاکی، ص٣٢٥؛ ابن عدیم، همانجا).
پس از آرام شدن اوضاع، صالح بن مرداس که در پی غلبه بر فاطمیان بود، به فتح پیشنهاد همراهی و اتحاد برضد فاطمیان داد. فتح با وجود لطفی که خلیفه در حق او کرده بود پذیرفت، اما وقتی مردم حلب متوجه شدند که فتح قصد اخراج نیروهای مغربی را دارد، فتنه بر پا کردند. از سوی دیگر، خلیفه نیز پس از اطلاع، کلیۀ والیان خود را در شام به سوی حلب فرستاد. صالح و نیروهای کمکی او از قبایل طی¬ء و کلب نیز بیرون حلب مستقر شدند(مسبحی، ص٢١٠؛ انطاکی، ص ٣٢٥-٣٢٦).
فتح در٤٠٧ از حلب خارج شد و آنجا را به نمایندۀ فاطمی واگذار کرد و فردی به نام عزیزالدوله فاتک، به عنوان والی، به حلب رفت (انطاکی، ص٣٢٦). خبر فوت خلیفه الحاکم و هرج ومرج حلب بر اثر نارضایی مردم از سوء رفتارهای عزیزالدوله، انگیزۀ صالح را به ادامۀ تلاش برای غلبه بر حلب بیشتر کرد. عزیزالدوله – که برخلیفۀ جدید، الظاهر، عصیان کرده بود – بر اثر توطئه¬ای کشته شد و خلیفه، عبدالله بن علی الکتامی معروف به ابن ثعبان را والی حلب کرد و فردی به نام خادم الصقلبی هم والی قلعه شد (ابن اثیر، ج٩، ص٢٣٠؛ ابن عدیم، همان، ص٢١٨-٢١٩؛ ابوالفدا، ج٢، ص٢٠٤؛ قلقشندی، ج٤، ص١٦٩). همزمان با تحولات حلب، صالح بن مرداس و قبایل طیء و کلب اتحاد سه گانه ای تشکیل دادند با هدف غلبه برهمۀ منطقه شام و کنار زدن فاطمیان و سپس تقسیم منطقه بین خود، بدین ترتیب: فلسطین و اَعمال آن متعلق به حسان بن مفرج، امیر طیء، شود؛ دمشق و اطراف آن به سنان بن علیان، امیر کلب، تعلق گیرد؛ وحلب وتوابع آن به صالح بن مرداس برسد (ابن اثیر، همانجا؛ ابن عدیم، همان، ص٢٢٣-٢٢٤؛ همو، ١٣٦٧، ج٥، ص٢٢٤١؛ ابن خلدون، ج٤، ص٣٥٠؛ مقریزی، ١٤٢٣، ج٢، ص١٩٣). صالح و متحدانش به فلسطین لشکر کشیدند، چرا که خلیفه الظاهر آنجا را به نمایندۀ خود، انوشتکین دزبری، واگذار کرده بود و این امر حسان را به مقابله با او واداشت و صالح و سنان به کمک وی رفتند. دزبری شکست خورد وبه عسقلان عقب نشست (انطاکی، ص٣٩١-٣٩٢؛ ابن اثیر، همانجا). از سوی دیگر کاتب صالح، ابو منصور سلیمان، هم بر معرة مصرین( از توابع حلب) غلبه یافت و بعد به محاصرۀ حلب رفت و با ابن¬ثعبان درگیر شد تا اینکه صالح خود را از فلسطین به حلب رساند (انطاکی، ص٣٩٢؛ ابن عدیم، ١٣٧٠، ج١، ص٢٢٧). صالح در مسیر بازگشت به حلب، موفق به فتح مناطقی از سواحل شام شد و با غارت آنجا غنایم و نیروهایی به دست آورد و با سپاهی عظیم به حلب رسید و به محاصرۀ آن ادامه داد (انطاکی، ص٣٩٣). محاصرۀ حلب طولانی و اوضاع برای مردم سخت شد، از این رو دروازهها را بر روی صالح و یارانش گشودند و نیروهای صالح وارد شهر شدند (مسبحی، ص٢١٠). نیروهای صالح پس از ورود، طبق شیوۀ مرسوم خود در مبارزات و فتوحات ، شروع کردند به خراب کردن برجهای شهر. مردم گمان کردند صالح با این کار قصد تسلیم شهر به رومیان را دارد. لذا به والی قلعه الصقلبی پیوستند وموفق شدند صالح و نیروهایش را از شهر اخراج کنند. اما صالح به محاصره ادامه داد تا اینکه بعد از ٥٦ روز محاصره، در ١٤ذیقعدۀ ٤١٥ به دنبال اختلاف صقلبی وسالم بن مستفاد حمدانی، سالم یکی از دروازه های شهر را به روی صالح و افرادش باز کرد وآنان وارد شهر شدند (مسبحی، همانجا؛ انطاکی، ص٣٩٣-٣٩٤؛ ابن عدیم، همان، ص٢٢٧؛ مقریزی، ١٤١٦، ج٢، ص١٧١؛ قس: ابن کثیر، ج١٢، ص٢٧). ابن ثعبان، والی شهر، به قلعه پناه برد. او و صقلبی همچنان در برابر صالح مقاومت کردند (ابن خلدون، ج٤، ص٣٥٠؛ قس ابو¬الفدا، ج٢، ص٢٠٤). صالح، سالم¬بن مستفاد را به عنوان رییس شهر، جای خود گذاشت واز کاتب خود خواست با او همکاری کند وهمچنان به محاصرۀ قلعه ادامه دهند (ابن عدیم، همان، ص٢٣٧). سپس چون آگاه شد که والی فاطمیان بعلبک را ترک گفته است، به آنجا لشکر کشید و بعد از نبردی سخت، بعلبک را فتح کرد (بعلبکی، ص٧٧؛ نصرالله، ج١، ص١١٩). بعد از فتح بعلبک، صالح برای کمک به متحد خود، حسان بن مفرج، به فلسطین لشکر کشید (مسبحی، ص٢٤٢؛ انطاکی، ص٣٩٦-٣٩٧؛ ابن عدیم، همان، ص ٢٢٨؛ مقریزی، ١٤١٦، ج٢، ص١٤٧، ١٧١). نیروهای صالح در حلب سرانجام موفق به فتح قلعه شدند (ابن اثیر، ج٩، ص٢٣٠٢٣١؛ ابن عدیم، ١٣٧٠، ج١، ص٢٢٨-٢٢٩؛ همو، ١٣٦٧، ج٩، ص٤١٦١؛ مقریزی، همان، ج٢، ص١٧١). صالح در ٨ شعبان ٤١٥ از فلسطین به حلب بازگشت و خادم الصقلبی و ابی اسامه القاضی را زنده در قلعه دفن کرد (انطاکی، ص٤٠٠-٤٠١؛ ابن عدیم، ١٣٧٠، ج١، ص٢٢٩؛ الغزی، ج٣، ص٦٠) و ابن ثعبان را در ازای دریافت مالی آزاد ساخت (انطاکی، همانجا). صالح در سال٤١٦ تاذرس نصرانی را به وزارت برگزید. تاذرس نزد صالح بسیار معتمد و محترم بود. صالح همچنین ابو¬یعلی عبدالمنعم (قاضی الاسود) را قاضی حلب کرد (ابن عدیم، همان، ص٢٣٢؛ ابن الحنبلی، ص٢٦؛ الغزی، ج٣، ص٦٠). صالح که منبج و بالس و رفنیه و بعلبک را در تملک داشت، حمص و صیدا وحصن ابن عکار در طرابلس را هم ضمیمۀ قلمرو خود کرد. غلبه بر این مناطق سوق¬الجیشی به صالح امکان نفوذ بر دریای مدیترانه و راههای بازرگانی منتهی به حلب را می داد، که قطعاً این امر بر اقتصاد حلب تاثیر بسزایی داشت (انطاکی، ص ٤٠٢؛ ابن اثیر، ج٩، ص٢٣١؛ ابن عدیم، همان، ص٢٣٠-٢٣١؛ ابن شداد، ج٢، ق٢، ص٤٤).
صالح در ٤١٨ معرة را، که مردم آن مشکلاتی ایجاد کرده بودند، محاصره کرد و بر اهالی آن سخت گرفت. مردم که یارای مقاومت نداشتند ابی العلاء المعری، شاعر معروف، را برای شفاعت نزد صالح فرستادند. صالح هم، ضمن احترام به او، شفاعتش را پذیرفت واز او خواست که برایش شعری بسراید (المعری، ج ١، ص٤٠٨-٤٠٩؛ الغزی، ج٣، ص٦٠؛ الامین، ص٢٢٥-٢٢٦). در ٤١٩، صالح بن مرداس اتحاد دیگری با امرای عرب برقرار کرد. در این زمان، به جای سنان بن علیان، برادرزاده اش( رافع¬بن ابی¬اللیل) از سوی خلیفۀ فاطمی، امیر کلب شده بود. رافع، با وجود لطف خلیفه در حق وی، با صالح همراه شد و به کمک حسان بن مفرج رفتند که دیگر بار درگیر فلسطین شده بود. خلیفه الظاهر هم لشکر عظیمی، به فرماندهی دزبری، به سوی آنان فرستاد. اولین درگیری دو گروه در غزه بود که صالح نتوانست مقاومت کند و همراه حسان به وادی یرموک رفت، در حالی که نیروهای فاطمی در تعقیبشان بودند. نبرد اصلی آنان در روز چهار شنبه ،پنج روز باقی مانده از ربیع الاخر٤٢٠ (ابن عدیم، همان، ص٢٣١) یا درجمادی¬الاولی آن سال (ابن خلکان، همانجا؛ صفدی، ج١٦، ص٢٧٢؛ ذهبی، ١٤١٧، ج٢٨، ص٤٨٠؛ همو، ١٤٠١، ج١٧، ص٣٧٥-٣٧٦) رخ داد، در محلی معروف به الاقحوانه در شهر طبریه بر کرانۀ رود اردن. اما در این نبرد متحدان صالح، که علت آن مشخص نیست، او را تنها گذاشتند وصالح به تنهایی به نبرد با دزبری پرداخت(ابن تغری بردی، ج٤، ص٢٣٥). سرانجام، فردی از قبیلۀ فزاره، به نام طریف، ضربه ای به صالح زد واو از اسبش افتاد. سپس رافع بن ابی اللیل سر او را از تنش جدا کرد وآن را نزد عزالدوله فرستاد و او نیز سر را تحویل دزبری داد. فرزند کوچک صالح نیز در این جنگ کشته شد وسرهای آنان را به مصر فرستادند(ابن جوزی، ج١٥، ص٢٠٢؛ ابن اثیر، ج٩، ص٢٣١؛ ابن عدیم همانجا؛ ابو الفدا، ج٢، ص٢٠٥). تن صالح به صیدا فرستاده شد تا بر دروازۀ آن آویخته شود. دزبری با دیدن سر صالح، سجدۀ شکر به جا آورد و به عاملان قتل او صله داد (ابن قلانسی، ص١١٩).
مردمان بعلبک و حمص و صیدا و رفنیه وحصن ابن عکار، با شنیدن قتل صالح، از ترس شهرهای خود را به نیروهای فاطمی واگذار کردند (انطاکی، ص٤١١-٤١٢). دیگر فرزندان صالح که توانسته بودند از نبرد الاقحوانه جان به در ببرند، بلافاصله به حلب باز گشتند و قدرت بنی مرداس را در حلب ورحبه وبالس و منبج حفظ کردند (ابن اثیر، ج٩، ص٣٦٩؛ ابو الفدا؛ ذهبی، ١٤٠١، همانجاها؛ الغزی، ج٣، ص٦١).
صالح بن مرداس از نام آوران عرب و فردی شجاع و قدرتمند بود که به عنوان اولین حاکم دولت شیعی بنی مرداس در حلب سه (صفدی، ج١٦، ص٢٧٢) یا چهار (مقریزی، ١٤١٦، ج٢، ص١٧٨) یا شش سال (ابن اثیر، همانجا؛ ابو الفدا، ج٢، ص٢٠٤) حکومت کرد وسرزمین پهناوری را در شامات تحت نفوذ خود در آورد (ابن خلکان، همانجا؛ ذهبی، ١٩٨٤، ج٣، ص١٣٨). بارزترین ویژگی صالح، سوارکاری و ماجرا جویی او بود (الامین، ص٢١٨). وی پس از غلبه بر حلب، اوضاع آن را، که بر اثر سیاستهای مالی ابن ثعبان آشفته شده بود، سامان داد و عدالت را به حلب بازگرداند(ابن خلکان؛ صفدی، همانجاها؛ مقریزی، همان، ج٢، ص١٧١). صالح با وجود تمام اقداماتش برای برکنار کردن فاطمیان از شام، زمانی که بر حلب غلبه یافت، بلافاصله دعوت فاطمی را کنار نگذاشت، بلکه کاتب خود سلیمان بن طوق را به قاهره فرستاد و از خلیفه حکم مقبولیت حکومتش را گرفت و خلیفه ، ضمن دادن حکم حکومت برای بنی مرداس، برای صالح و فرزندانش خلعت فرستاد و به آنان القابی داد. صالح هم بر روی سکههایی که ضرب می کرد نام خلیفۀ فاطمی را کنار نام خود می آورد واین امر از سکههایی که از آن روزگار به دست آمده، یکی به تاریخ ٤١٧ و دیگری به تاریخ ٤١٩، مشهود است.
منابع :
(١)عزالدین محمد بن ابی الهیجاء، تاریخ ابن ابی الهیجاء، چاپ صبحی عبدالمنعم محمد، [قاهره] ١٤١٣/١٩٩٣؛
(٢) ابن اثیر؛
(٣) جمال الدین ابی المحاسن یوسف ابن تغری بردی، النجوم الزاهرة فی ملوک مصر والقاهرة، قاهره[بی تا]؛
(٤) عبدالرحمن ابن علی ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الملوک والامم، بیروت ١٤١٢/١٩٩٢؛
(٥) علی بن احمد ابن حزم، جمهرة انساب العرب، بیروت ١٤٠٣/١٩٨٣؛
(٦) محمد¬بن ابراهیم ابن¬حنبلی الحلبی، الزبد والضرب فی تاریخ حلب، چاپ محمد التوبخی، کویت ١٤٠٩/١٩٨٨؛
(٧) ابن خلدون؛
(٨) ابن خلکان؛
(٩) عزالدین محمد بن علی بن ابراهیم ابن شداد، الاعلاق الخطیرة فی ذکر امراء الشام والجزیرة، چاپ یحیی زکریا عباره، دمشق١٩٩١؛
(١٠) کمال الدین ابی القاسم عمربن احمد ابن¬عدیم، بغیة الطلب فی تاریخ حلب، چاپ سهیل زکار، بیروت ١٣٦٧/١٩٨٨؛
(١١) همو، زبدة الحلب من تاریخ حلب، چاپ سامی الدهان، دمشق ١٣٧٠؛
(١٢) ابن قلانسی، ذیل تاریخ دمشق، چاپ سهیل زکار، دمشق ١٤٠٣/١٩٨٣؛
(١٣) اسماعیل بن عمران ابن کثیر، البدایة والنهایة، بیروت ١٤٠٨/١٩٨٩؛
(١٤) ابوالفداء، المختصر فی اخبار البشر، قاهره [بی تا]؛
(١٥) السید حسن الامین «الشعر فی ظل بنی مرداس فی حلب»، المنهاج، ش ٣، سال اول (خریف ١٤١٧/١٩٩٦)؛
(١٦) یحیی بن سعید بن یحیی الانطاکی، تاریخ الانطاکی المعروف بصلة تاریخ اوتیخا، چاپ عمر عبدالسلام تدمری، لبنان ١٩٩٠؛
(١٧) میخائیل موسی الوف البعلبکی، تاریخ بعلبک، بیروت ١٣٠٥/١٩٢٦؛
(١٨) شمس الدین محمد بن احمد بن عثمان الذهبی، سیر اعلام النبلاء، بیروت ١٤٠١/١٩٨١؛
(١٩) همو، العبر فی خبر من غبر، چاپ فؤاد سید ایمن، کویت ١٩٨٤؛
(٢٠) همو، تاریخ الاسلام و وفیات مشاهیر الاعلام، چاپ عمر عبدالسلام تدمری، بیروت ١٤١٧/١٩٩٧؛
(٢١) سهیل زکار، الحروب الصلیبیة، دمشق ١٤٠٤/١٩٨٤؛
(٢٢) صفدی؛
(٢٣) کامل البالی الحلبی الغزی، نهر الذهب فی تاریخ حلب، حلب ١٤١٣/١٩٩٣؛
(٢٤) ابی العباس احمد بن علی القلقشندی، صبح الاعشی فی صناعة الانشاء، قاهره[بی تا]؛
(٢٥) محمد بن عبیدالله المسبحی، اخبار مصر فی سنتین (٤١٤-٤١٥ه)، چاپ ولیم ج. میلورد، قاهره ١٩٨٠؛
(٢٦) ابوالعلاء المعری، دیوان ابی العلاء المعری اللزومیات، چاپ بکری شیخ امین، بیروت ١٤٢٠/١٩٩٩؛
(٢٧) تقی الدین احمد بن علی بن عبدالقادر المقریزی، اتعاظ الحنفا باخبار الائمة الفاطمیین الخلفا، چاپ محمد حلمی محمد احمد، قاهره ١٤١٦/١٩٩٦؛
(٢٨) همو، المواعظ والاعتبار فی ذکر الخطط والآثار، چاپ فؤاد سید ایمن، لیدن١٤٢٣/٢٠٠٢؛
(٢٩) حسن نصرالله، تاریخ بعلبک، بیروت ١٤٠٤/١٩٨٤.
/ لیلا خان احمدی/
تاریخ انتشار اینترنتی:
١٣٩٢/٠٥/٠٣