دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٤٥٤٢
جَراجِمَه ، از اقوام کهن ساکن شام در سده های نخستین هجری . صورت مفرد و منسوب آن را جُرجُمانی (بلاذری ، ١٤١٣، ص ١٦٠؛ ابوالفرج اصفهانی ، ج ٦، ص ٥٦) و، بنابه قیاس ، جُرجُمی (زَمَخْشَری ، ج ١، ص ١٨٠) نوشته اند. در منابع آمده است که به
اهالی شهر جُرجومه ، جراجمه می گفتند و جرجومه در جبل لُکّام یا جبل اَسْوَد (اکنون اَمانوس ) در ناحیة مرزیِ (ثَغرِ) شام ، نزدیک معدن الزاج و اراضی باتلاقی شمال انطاکیه ، میان بَیّاس و بوقا/ بوقه واقع بود ( ((ر.ک.ب)) بلاذری ، ١٤١٣، ص ١٥٩؛
ابن عساکر، ج ٦١، ص ٣٦٩؛
یاقوت حموی ، ذیل «الجرجومة »؛
د. اسلام ، چاپ دوم ، ذیل مادّه ). جرجومه احتمالاً با گرگم ، نام قدیم ولایتی در منطقة مَرعَش ، مرتبط است ( د. اسلام ، همانجا) که اهالی اش ، جراجمه ، از آنجا به شمال شام کوچیدند و شهر جرجومه را پایتخت خود ساختند (لامنس ، ص ٢١٧؛
تَدْمُری ، ص ١٠٢).
مورخان بیزانسی از جراجمه با نام مَرداییان (در منابع متأخر عربی : المرده ) یاد کرده اند (حتّی ، ١٩٥٧، ص ٤٤٨؛
د. اسلام ، همانجا). در واقع ، آنچه مورخان یونانی در بارة حرکت مرداییان از شمالِ سوریه به جنوب و اشغال جبل لبنان و سکونت آنان در جوار حِمْص و بَعْلَبَک و دمشق ذکر کرده اند، بلاذری در بارة جراجمة در روزگار عبدالملک بن مروان اموی (حک : ٦٥ـ٨٦) روایت نموده است . یکسانی سرگذشتِ مرداییان و جراجمه ، از لحاظ تاریخی و جغرافیایی و دلاوری آنان در جنگها گویای یکی بودن آنهاست (لامنس ، ص ٢١٨ـ٢١٩). مورخان سوری جراجمه را گرگومایی خوانده و به آنان عنوان لیپهوری یا لیپری ، به معنای راهزن ، داده اند ( د. اسلام ، همانجا) که با آن دسته از روایات تفسیری و منابع لغوی که جراجمه را راهزنان کوهستان خوانده اند، مطابقت دارد ( ((ر.ک.ب)) طبری ، جامع ، ج ٢، ص ٦٢٨؛
زمخشری ، همانجا؛
ابن اثیر، النهایة ، ج ١، ص ٢٤٨).
اصل جراجمه به روشنی دانسته نیست . بر اساس پاره ای روایات ، آنان ایرانی الاصل بودند که در اوایل اسلام در شام مستقر شدند، همانند دیگر گروههای ایرانی که در مناطق گوناگون جهان اسلام پراکنده شدند. ابناء یمن /ابناء فارس ، اَحامِرة کوفه ، اَساوِرة بصره و خَضارِمة جزیره را از دیگر دسته های این گروه ایرانی دانسته اند ( ((ر.ک.ب)) ابن دُرَید، ج ٢، ص ١٤٣؛
ابوالفرج اصفهانی ، ج ١٧، ص ٣١٣). ابن فقیه در قرن سوم جراجمه را به معنای اهالی غیربومی و دگر آیینِ (عُلوجِ) شام دانسته است (ص ٣٥) که آرامی بودند و از مردم اصلی سوریه نبودند (قس لامنس ، ص ٢٢٠) و گاه در مقایسه با نَبَطیان عراق ، آنان را نَبَط الشام خوانده اند ( ((ر.ک.ب)) ابن عساکر، ج ٢٠، ص ١٤٥؛
ابن منظور، ذیل «جرجم »). لامنس از اینکه جراجمه پس از پراکنده شدن ، به سرزمین روم کوچیدند و در کیلیکیه ، نزدیک موطن خویش (جرجومه )، و نواحی آن ساکن شدند، نتیجه می گیرد که آنان از آسیای صغیر برخاسته اند (همانجا). به هر روی ، به نظر می رسد که جراجمه سابقه ای بسیار کهن در شام داشته اند. گفته اند دارا پسر دارا (داریوش سوم هخامنشی ، حک : ٣٣٦ـ٣٣٠ ق م )، با توسعة قلمرو خود به سوی سرزمینهای غربیِ هخامنشیان ، جراجمه و جرامِقَه (قومِ ایرانی تبارِ ساکن جزیره ) را در شام و فلسطین خراجگزار خویش ساخت ( ((ر.ک.ب)) حمزة اصفهانی ، ص ٣٨؛
نیز ((ر.ک.ب))ابن عدیم ، ج ٤، ص ١٥٩٧، به نقل از حمزة اصفهانی ).
جراجمه در زمان استیلای رومیان بر شام در ٦٣ میلادی و انطاکیه ، تحت امرِ بِطْریق انطاکیه بودند (بلاذری ،١٤١٣، ص ١٥٩). آنان مسیحیانی تقریباً سست اعتقاد بودند و مشخص نیست که معتقد به طبیعت واحد مسیح علیه السلام بودند یا او را دارای دو طبیعت با مشیتی واحد می دانستند. جراجمه به سبب سکونت در نواحی مرزی میان سرزمین مسلمانان و روم شرقی ، در جنگهای میان آنان در صدر اسلام نقش مهمی داشتند و با اعزام سپاهیان و گروههای غیرنظامی ، از دژهای خود در جبل لُکّام و طوروس / توروس ، رومیان شرقی را یاری می کردند و به تعبیر تئوفانس ، مورخ بیزانسی ، به منزلة «دیواری مسین » از آسیای صغیر در برابر حملات فاتحان مسلمان حفاظت می کردند و به عنوان سربازان مزدور روم به منطقة شامات می تاختند ( ((ر.ک.ب))حتّی ، ١٩٥٧، ص ٤٤٨؛
همو، ١٩٧٢، ص ٢٩٩؛
د. اسلام ، همانجا).
سپاهیان مسلمان پس از استیلا بر انطاکیه در سال ١٥/٦٣٦، به فرماندهی حبیب بن مَسلَمة فِهری به جرجومه حمله کردند. جراجمه خواهان امان شدند و پذیرفتند که یاور و جاسوس مسلمانان باشند (بلاذری ، ١٤١٣، همانجا؛
ابن اثیر، الکامل ، ج ٢، ص ٤٩٦) و برای مسلمانان از دروازه های جبل لکّام پاسداری کنند. آنان از پرداخت جزیه معاف شدند و قرار شد در صورتی که در لشکرکشیها در کنار مسلمانان بجنگند، سهمی از غنایم بیابند، اما دوستی جراجمه با والیان پایدار نبود؛
گاه به مسلمانان خیانت می کردند و به رومیان اطلاعات می دادند (بلاذری ، ١٤١٣، ص ١٥٩ـ١٦٠؛
ابن اثیر، الکامل ، همانجا). به گفتة تئوفانس ، در زمان معاویه (حک : ٤١ـ٦٠) قُسْطَنْطین پوگوناتوس ، امپراتور روم ، لشکری از جراجمه را به شام گسیل کرد و آنان با پشتیبانی سربازان روم شرقی و تحت فرماندهی سرداران یونانی ، از جبل لکّام تا بیت المقدّس را تصرف کردند و بر تمام کوههای لبنان تسلط یافتند. بسیاری از بردگان فراری ، که یونانی الاصل بودند، و همچنین شماری از مردم نواحی کوهستانی به جراجمه پیوستند و در مدتی کوتاه شمار نیروهای آنان به چند هزار جنگجو رسید ( ((ر.ک.ب)) د. اسلام ، همانجا). معاویه ، که در آن هنگام درگیر عَلَویان و مشکلات داخلی دیگر بود، با امپراتور روم شرقی قرارداد صلح بست و تعهدات سنگینی را
پذیرفت ، از جمله دادن سه هزار تکه طلا و پنجاه اسب اصیل و آزاد ساختن هشت هزار اسیر، و در مقابل قرار شد که امپراتور از هر گونه یاری جراجمه دست بردارد (حتّی ، ١٩٥٧، ص ٤٤٨ـ٤٤٩؛
همو، ١٩٧٢؛
د. اسلام ، همانجاها؛
برای تفاوتهای مفاد صلح نامه ((ر.ک.ب)) شدیاق ، ج ١، ص ٢٠٢). تاریخ این لشکرکشی و معاهده را، به اختلاف ، حدود سال ٤٦/٦٦٦ (حتّی ، ١٩٥٧،ص ٤٤٨)، ٤٩/٦٦٩ (تدمری ، ص ١٠٢ـ١٠٣) و ٥٧ یا ٥٨ یا ٥٩/ ٦٧٧ـ٦٧٩ (شدیاق ؛
د. اسلام ، همانجاها) ذکر کرده اند. معاویه در سال ٤٩ یا ٥٠ گروهی از زُطها (جَتها) و دیگر ساکنان سِند را به نواحی ساحلیِ شام ، انطاکیه و شمال آن در سرزمین جراجمه کوچاند (بلاذری ، ١٤١٣، ص ١٦٢) و بدین وسیله ، جراجمه را تضعیف کرد (حتّی ، ١٩٥٧، ص ٤٤٩). مورخان مسلمان از معاهدة مذکور یاد نکرده اند. بلاذری (١٤١٣، ص ١٦٠)، ضمن سخن از جراجمه در روزگار عبدالملک ، صریحاً می گوید که معاویه هنگامی که مشغول جنگ با مردم عراق بود، با جراجمه صلح کرد و به آنان اموالی داد؛
اما چنانچه این گزارش در بارة جنگ معاویه با علی علیه السلام (صفّین ، سال ٣٧) باشد، در مورد تاریخ این صلح نامه ، ابهام و تردید می ماند ( د. اسلام ، همانجا). پس از مرگ معاویه ، جراجمه با استفاده از فرصت ، قرار صلح را نقض کردند، رومیان را در نبردی یاری دادند و شهر حَماة را از مسلمانان گرفتند (تدمری ، ص ١٠٣).
در عهد عبدالملک بن مروان جراجمه بار دیگر به لبنان حمله کردند و در ارتفاعات شمالی آن مستقر شدند (حتّی ، ١٩٧٢، ص ٢٩٩ـ٣٠٠). در سال ٧٠/٦٨٩، امپراتور یوستی نیانوس دوم ، با سوء استفاده از گرفتاری خلیفه ــ که با رقیب خود عبداللّه بن زُبَیر و برادر او مُصعَب می جنگید و درگیرِ شورشِ عمروبن سعیدبن عاص اَشدَق اموی ، والی دمشق ، نیز بود ــ نَبطیان جبل لبنان و جراجمه را بسیج کرد و سواره نظام روم را، تحت فرماندهی یکی از سرداران روم شرقی ، به منطقة جبل لکّام گسیل کرد. آنان تا قلب لبنان پیش رفتند و بر سراسر جبال و مناطق سوق الجیشی ، مانند سَنیر و جبل الثَّلْج و جبال جولان تا حدود فلسطین ، غلبه یافتند. بسیاری از جراجمه و کشاورزان بومی از قوم نَبَطی (اَنباط ) و بردگان فراریِ مسلمانان نیز به آنان پیوستند. عبدالملک ، ناگزیر، با مهاجمان قرارداد صلح بست و پذیرفت که هر هفته هزار دینار باج به آنان بپردازد. همچنین ، به پیروی از معاویه ، برای پرهیز از جنگ با امپراتور روم و از بیم استیلای او بر شام ، با امپراتور روم صلح نمود و تعهد کرد مالی به او بپردازد. امپراتور نیز عده ای از رومیان را به گروگان نزد عبدالملک فرستاد و وی آنان را در بعلبک نگاه داشت (بلاذری ،
١٤١٣، همانجا؛
همو، ١٩٩٦ـ٢٠٠٠، ج ٦، ص ١٤١ـ١٤٢، ١٨٩؛
ابن اثیر، الکامل ، ج ٤، ص ٣٠٤؛
قس ابن عساکر، ج ٢٠، ص ١٤٥؛
حتّی ، ١٩٥٧؛
همو، ١٩٧٢، همانجاها). از این هنگام جراجمه با ساکنان مسیحی کوههای لبنان ، که زبانشان لهجه ای از آرامی بود، آمیختند و این آمیزش به پیدایی طایفة مارونی لبنان انجامید که تا به امروز در شمال لبنان به سر می برند (حتّی ، ١٩٧٢، ص ٣٠٠).
تئوفانس ، که از معاهدة عبدالملک و یوستی نیانوس ضمن حوادث ٦٥/٦٨٤ و ٦٧ـ ٦٨/ ٦٨٦ یاد کرده (شاید در سال اخیر، معاهدة نخست تجدید شده )، مالیات سال ٦٥ را ٠٠٠ ، ٣٦٥ قطعه طلا، ٣٦٥ برده و ٣٦٥ اسب اصیل ذکر کرده و گفته است که یوستی نیانوس ، متقابلاً، دوازده هزار تن از جراجمه را فرا خواند و آنان در روم شرقی مستقر شدند، اما بلاذری از این عقب نشینی یاد نکرده است . یوستی نیانوس بدین وسیله به تقویت سپاه خود پرداخت . همچنین به گفتة تئوفانس ، در سال ٦٨ـ٦٩/٦٨٧ بعضی از جراجمه از لبنان خارج شدند و در ارمنستان به سپاه امپراتور پیوستند، اما برخی دیگر در جبل لکّام ماندند ( ((ر.ک.ب)) د. اسلام ، همانجا).
خلیفه عبدالملک ، پس از امضای معاهده ، برای رهایی از جراجمه چاره ای اندیشید. وی سُحَیْم بن مهاجر، یکی از معتمدانش ، را نزد سردار روم شرقی فرستاد. سحیم وانمود کرد که بر ضد خلیفه با سردار همدست شده است و بدین گونه نزد سردار تقرب یافت و اعتماد وی را جلب کرد. آنگاه به فرمان او، گروهی از لشکریان ، سردار را غافلگیرانه کشتند و یونانیهای همراه وی و عده ای از جراجمه را به قتل رساندند، اما دیگر جراجمه و یاران سردار امان یافتند. سپس جراجمه پراکنده شدند؛
برخی به روستاهای حِمص و دمشق رفتند و بیشتر آنان به شهر خود واقع در جبل لکّام بازگشتند. انباط نیز به قریه های خود و بردگان فراری هم نزد صاحبانشان رفتند (بلاذری ، ١٤٠٣، ص ١٦٠؛
همو، ١٩٩٦ـ٢٠٠٠، ج ٦، ص ١٤٢؛
ابن اثیر، الکامل ، ج ٤، ص ٣٠٤؛
قس ابن عساکر، ج ٢٠، ص ١٤٥ـ ١٤٦، که حکایتی متفاوت در بارة حیله و دسیسة سحیم آورده است ).
پس از آن ، برخی از جراجمه به خدمت خلیفه در آمدند. یکی از آنان به نام میمون جرجمانی (نزد رومیان شرقی : میومه )، که پیش از آن برده ای یونانی (در برخی
منابع :
(١) رومی ) متعلق به یکی از افراد خاندان اموی بود، در جنگی که در لبنان روی داد، در کنار جراجمه حضور یافت و با شجاعت و فداکاری جنگید. از این رو، عبدالملک او را آزاد کرد و فرماندهی گروهی از لشکریان را به وی داد و او را به انطاکیه فرستاد. مسلمة بن عبدالملک ، میمون را به فرماندهی هزار سپاهی از جراجمة انطاکیه ، به نبرد طوانه (تیانه ) گسیل کرد و میمون پس از نبردی فداکارانه در آنجا کشته شد (بلاذری ، ١٤١٣، ص ١٦٠ـ١٦١؛
(٢) ابن عساکر، ج ٦١، ص ٣٦٩؛
د. اسلام ، همانجا). خلیفة بن خَیّاط مرگ میمون را در سال ٨٥،
(٣) در زمان عبدالملک ، و در نبرد با رومیان نوشته است (قسم ١، ص ٣٧٩)؛
(٤) اما طبری ( تاریخ ، ج ٦، ص ٤٢٩)، به روایت از واقدی ، مرگ وی را در سال ٨٧ (زمان ولیدبن عبدالملک ) ذکر کرده و گفته است که وی در صفوف یونانیان (رومیان ) کشته شد.
(٥) جراجمه در دژهای خود در جبل لکّام همواره دردسر می آفریدند. در سال ٨٩/٧٠٨ آنان در شهر خود، جرجومه ، گرد آمدند و جمعی از یونانیان نیز از اسکندرونه (اسکندرون ) به آنان پیوستند؛
(٦) ازاین رو، ولیدبن عبدالملک (حک : ٨٦ـ٩٦) برادرش ، مَسلمة ، را با لشکری به نبرد آنان فرستاد. مسلمة شهر استوار آنان ، جرجومه ، را گشود و آنجا را ویران کرد، اما به جراجمه اجازه داد در هر جا از سرزمین شام که بخواهند اقامت گزینند؛
(٧) برای مردانشان مقرری و کمک غذایی (گندم و روغن ) تعیین کرد؛
(٨) اجازه داد بر آیین مسیحی خود بمانند و همچون مسلمانان لباس بپوشند، بی آنکه مجبور به پرداخت جزیه شوند؛
(٩) بتوانند همراه مسلمانان بجنگند و از کشته شدگان برای خود غنیمت بردارند؛
(١٠) و کالاها و تجارت آنان مشمول همان مالیاتی باشد که مسلمانان می پرداختند. شماری از جراجمه در جبل الحُوّار، لَیْلُون و تیزین در شمال شام و گروهی نیز در حمص و انطاکیه مستقر شدند. برخی نیز به روم شرقی هجرت کردند (بلاذری ، ١٤١٣، ص ١٦١؛
(١١) یعقوبی ، ج ٢، ص ٢٨٣؛
قس خلیفة بن خیاط ، قسم ١، ص ٣٩٩، ضمن حوادث ٨٨، با این ملاحظه که به جای جرجومه ، جرثومه نوشته شده است ). بدین ترتیب ، در زمان ولیدبن عبدالملک خطر جراجمه به کلی مرتفع شد (حتّی ، ١٩٥٧، ص ٤٤٩). جراجمة مهاجر به روم شرقی ، در پامفیلیا (تکه ) نزدیک انطالیه / اتالیه سکنا گزیدند و به مرداییان
(١٢) معروف شدند و تحت امر یک والی به سر بردند. در جمعیت این منطقه آثار روشنی حاکی از اصل شامی آنها پیداست ( د. اسلام ، همانجا).
(١٣) در سال ١٠١ در آغاز خلافت یزیدبن عبدالملک (حک : ١٠١ـ١٠٥)، جراجمه ، که بخشی از لشکر چند نژادة مسلمه بودند، وی را در سرکوب شورش یزیدبن مُهَلَّب در عراق یاری کردند (جاحظ ، ج ١، ص ٢٩٢ـ٢٩٣؛
(١٤) ابن اثیر، الکامل ، ج ٥، ص ٧٥). در زمان هشام بن عبدالملک (حک : ١٠٥ـ١٢٥) نیز برخی از جراجمه ، جزو گروهی از مدافعانِ جبل لکّام بودند (بلاذری ، ١٤١٣، ص ١٦٧؛
(١٥) یاقوت حموی ، ذیل «موزار»). در روزگار واثق عباسی (حک : ٢٢٧ـ٢٣٢) برخی عمال ، جراجمة انطاکیه را به پرداخت جزیة سرانه ملزم کردند. جراجمه به واثق شکایت بردند و خلیفه ایشان را از آن جزیه معاف کرد؛
(١٦) اما بعداً متوکل (حک : ٢٣٢ـ٢٤٧) دستور داد از آنان جزیه بستانند و درصورتی که در پاسگاههای مرزی ، مسلمانان را یاری کنند، مواجب بگیرند (بلاذری ، ١٤١٣، ص ١٦١).
(١٧)
منابع :
ابن اثیر (علی بن محمد)؛
(١٨) ابن اثیر (مبارک بن محمد)، النهایة فی غریب الحدیث والاثر ، چاپ محمودمحمد طناحی و طاهر احمد زاوی ، بیروت ١٣٨٣/ ١٩٦٣، چاپ افست قم ١٣٦٤ ش ؛
(١٩) ابن درید، کتاب جمهرة اللغة ، حیدرآباد دکن ١٣٤٤ـ١٣٥١، چاپ افست ( بیروت . بی تا. ) ؛
(٢٠) ابن عدیم ، بغیة الطلب فی تاریخ حلب ، چاپ سهیل زکار، بیروت ?( ١٤٠٨/ ١٩٨٨ ) ؛
(٢١) ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق ، چاپ علی شیری ، بیروت ١٤١٥ـ١٤٢١/ ١٩٩٥ـ٢٠٠٠؛
(٢٢) ابن فقیه ؛
(٢٣) ابن منظور؛
(٢٤) ابوالفرج اصفهانی ؛
(٢٥) احمدبن یحیی بلاذری ، انساب الاشراف ، چاپ محمود فردوس العظم ، دمشق ١٩٩٦ـ٢٠٠٠؛
(٢٦) همو، فتوح البلدان ، چاپ دخویه ، لیدن ١٨٦٦، چاپ افست فرانکفورت ١٤١٣/١٩٩٢؛
(٢٧) عمر عبدالسلام تدمری ، لبنان من الفتح الاسلامی حتی سقوط الدولة الامویة : ١٣ـ١٣٢ ه ./ ٦٣٤ـ ٧٥٠ م . ، طرابلس ١٤١٠/١٩٩٠؛
(٢٨) عمروبن بحر جاحظ ، البیان و التبیین ، چاپ عبدالسلام محمد هارون ، قاهره ١٣٨٠ـ١٣٨١/ ١٩٦٠ـ١٩٦١؛
(٢٩) فیلیپ خوری حتّی ، تاریخ لبنان : مُنذاقدم العصور التاریخیة الی عصرنا الحاضر ، ترجمة انیس فریحه ، چاپ جبرائیل جبور، بیروت ?( ١٩٧٢ ) ؛
(٣٠) حمزة بن حسن حمزة اصفهانی ، تاریخ سنی ملوک الارض و الانبیاء علیهم الصلاة والسلام ، بیروت : دارمکتبة الحیاة ، ( بی تا. ) ؛
(٣١) خلیفة بن خیاط ، تاریخ خلیفة بن خیاط ، روایة بقی بن مخلد، چاپ سهیل زکار، دمشق ١٩٦٧ـ ١٩٦٨؛
(٣٢) محمودبن عمر زمخشری ، الفائق فی غریب الحدیث ، بیروت ١٤١٧/١٩٩٦؛
(٣٣) طنوس بن یوسف شدیاق ، کتاب اخبار الاعیان فی جبل لبنان ، ج ١، چاپ فؤاد افرام بستانی ، بیروت ١٩٧٠؛
(٣٤) طبری ، تاریخ (بیروت )؛
(٣٥) همو، جامع ؛
(٣٦) هانری لامنس ، تسریح الابصار فی ما یحتوی لبنان من الا´ثار ، ( بیروت ) ١٩٩٦؛
(٣٧) یاقوت حموی ؛
(٣٨) یعقوبی ، تاریخ ؛
(٣٩) EI ٢ , s.v. "Djara ¦djima" (by M. Canard);
Philip K. Hitti, History of Syria: including Lebanon and Palestine , London ١٩٥٧.
/ محمدرضا ناجی /