دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٦٤٥٩
حِلْفُ الْفُضول ، پيمانى ميان برخى طوايف قريش در روزگار جاهليت، براى حمايت از ستمديدگان در مكه. سبب اين پيمان آن بود كه اعضاى قبيله قريش گاه به بيگانگان يا كسانى كه خاندان و عشيرهاى در مكه نداشتند، ستم مىكردند (يعقوبى، ج ٢، ص ١٧). از جمله، روزى مردى از زَبيدِ يمن با كالاى خود به مكه رفت. عاصبن وائل* سَهْمى (پدر عمروبن عاص) كالاى وى را خريد، اما در پرداخت قيمت آن تأخير و او را خسته كرد. مرد يمنى به قريش پناه جست و از آنها خواست تا او را در گرفتن حقّش يارى كنند، اما كسى به او يارى نكرد؛ از اينرو، وى بر فراز كوه ابوقُبَيْس (نزديك مسجدالحرام)، يا در كنار حِجر، ايستاد و با صداى بلند اشعارى خواند و قريش را به دادخواهى خواند (ابنحبيب، ١٤٠٥، ص ٥٢ـ٥٣، ١٨٦؛ بلاذرى، ج ٢، ص ٢٣؛ مسعودى، مروج، ج ٣، ص ٩؛ قس يعقوبى، همانجا). زُبيربن عبدالمطلب، عموى رسول اكرم و از بزرگان و اشراف قريش، نخستين كسى بود كه درباره حلفالفضول سخن گفت و به آن دعوت كرد (ابنسعد، ج ١، ص ١٢٨؛ ابنابىالحديد، ج ١٤، ص١٣٠). در پى آن، برخى طوايف قريش در دارالنَّدوه*، كه محل حل و عقد امور بود، گرد آمدند و همسخن شدند كه داد مظلوم را از ظالم بگيرند (مسعودى، مروج، همانجا). سپس، به كوشش زبيربن عبدالمطلب، در خانه عبداللّهبن جُدعان* تَيْمى، يكى از اشراف قريش، گرد آمدند. آنان دست در آب زمزم فرو كردند و به قولى دستان خود را بر خاك ماليدند (ابنحبيب، ١٤٠٥، ص ١٨٧؛ بلاذرى، ج ٢، ص ٢٣ـ٢٤؛ ابنابىالحديد، ج ١٤، ص١٣٠، ج ١٥، ص ٢٠٣). آنگاه با يكديگر پيمان بستند كه اگر بركسى از اهالى مكه يا بيگانهاى در اين شهر ستمى رود، او را يارى كنند تا حق خود را از ظالم بگيرد (ابنهشام، ج ١، ص١٤١؛ ابنحبيب، ١٤٠٥، ص ٥٣)، ظالم را از ظلم باز دارند و از هر منكرى نهى كنند (ابنابىالحديد، ج ١٤، ص١٣٠) و به تهيدستان در مال و معاش كمك كنند (ابنسعد، ج ١، ص ١٢٩؛ ابنحبيب، ١٤٠٥، ص ١٨٧؛ ابنابىالحديد، ج ١٥، ص ٢٠٣).
طوايفى از قريش كه در اين پيمان حضور داشتند، عبارت بودند از بنىهاشم و بنىمطّلب، فرزندان عبدمَناف، بنىزُهرةبن كِلاب، بنىتَيْمبن مُرَّه، و بنىاسدبن عبدالعُزّىبن قُصَىّ (ابنهشام، همانجا؛ ابنحبيب، ١٣٦١، ص ١٦٧؛ همو، ١٤٠٥، ص ٥٣؛ بلاذرى، همانجا؛ يعقوبى، ج ٢، ص ١٨). از بنىحارثبن فِهر نيز يادكردهاند (رجوع کنید به ابنحبيب، ١٤٠٥، ص ١٨٩؛ يعقوبى، همانجا)، اما درباره حضور آنان در حلفالفضول اتفاق نظر وجود ندارد (ابنحبيب، ١٣٦١، همانجا). به هر روى، فضل و سبقت در حلفالفضول از آنِ بنىهاشم بود (ابنسعد، همانجا). بنىعبدشمس و بنىنَوْفَل، از تيرههاى بنىعبدمناف، از اين پيمان خارج شدند (رجوع کنید به ابنهشام، ج ١، ص ١٤٣؛ ابنعساكر، ١٤١٥ـ١٤٢١، ج ٥٢، ص ١٨٦)، زيرا اين پيمان بر ضد امويان و همپيمان آنان، عاصبن وائل، شكل گرفت (عاملى، ج ١، ص ٩٩). برخى مورخان، قبايل شركتكننده در حلفالفضول را همان قبايلى دانستهاند كه قبل از آن در حلفالمطيِّبين (رجوع کنید به ادامه مقاله) شركت كرده بودند (رجوع کنید به يعقوبى، ج ٢، ص ١٧ـ ١٨؛ مسعودى، تنبيه، ص٢١٠ـ٢١١؛ ابنحِبّان، ج١٠، ص ٢١٧). چه، اتحاديه ديگرى از قريش به نام اَحلاف (رجوع کنید به ادامه مقاله)، از يارى آن مرد مظلوم يمنى خوددارى كرده بودند (رجوع کنید به ابنحبيب، ١٤٠٥، ص ١٨٦، ٢٧٥ـ٢٧٦).
در زمان جاهليت، قريش پيمانهاى متعددى براى حميّت و دفاع از يكديگر بسته بودند (يعقوبى، ج ٢، ص ١٧). در حلفالمُطَيِّبين (عطر زنندگان)، كه در دوره جد چهارم رسولاكرم روى داد (ابنهشام، ج ١، ص ٣٢ـ٣٣)، قبايل اسد و زُهره و تَيم و حارث با بنىعبدمناف متحد شدند و با يكديگر عهد كردند كه به هيچ قيمتى كعبه را تسليم نكنند. آنان بنىعبدمناف را ــ كه افزون بر مناصب سقايت و رفادت حج، خواهان به دست گرفتن حجابت كعبه و دارالنَّدوه و لِواء (كه از آنِ بنىعبدالدار بود) بودندــ يارى نمودند و براى تأكيد بر پيمان خويش، كاسهاى را پر از عطر كردند و در آن دست فرو بردند و به كعبه ماليدند. در مقابل، احلاف يا لَعَقَةُ الدّم (خونْ ليسان)، كه از قبايل مخزوم، جُمَح، سَهم و عَدى و طرفداران بنىعبدالدار بودند، با همپيمان بستند كه يكديگر را حمايت كنند. آنان گاوى كشتند و دستهاى خود را به خونش آغشتند و بعضى از ايشان آن خون را ليسيدند (يعقوبى؛ مسعودى، تنبيه، همانجاها).
در وجه تسميه حلفالفضول گفتهاند چون حلفالفضول پس از حلفالمطيّبين و احلاف منعقد شد و غير از اين دو پيمان و افزون بر آنها بود، آن را چنين خواندند (رجوع کنید به ابنحبيب، ١٤٠٥، ص ٥٣ـ٥٤، ٢٧٩؛ يعقوبى، ج ٢، ص ١٨). نيز گفته شده است اين پيمان را به دليل فضل و برترى آن بر ديگر پيمانهايى كه تا آن روز ميان عرب سابقه داشت، و نيز به دليل شرافت و فضيلت كسانى كه آن را منعقد كردند، حلفالفضول ناميدند (ابنابىالحديد، ج ١٤، ص ١٣٠، ج ١٥، ص ٢٠٣). اين نامگذارى را به زبيربن عبدالمطلب، كه از تيره بنىهاشم بود، نسبت داده (همان، ج ١٥، ص ٢٠٣) و گفتهاند وى اين پيمان را براى آنان نوشت و اشعارى در اين باره گفت (رجوع کنید به ابنحبيب، ١٤٠٥، ص ١٨٧، ١٨٩؛ مسعودى، تنبيه، ص٢١٠). برخى نيز گفتهاند كه عرب يا قريش بهطور خاص، آن را چنين ناميدند (رجوع کنید به ابنحبيب، ١٤٠٥، ص ٥٤، ٢٧٩؛ بلاذرى، ج ٢، ص ٢٦).
در سبب نامگذارى وجوه ديگرى نيز مطرح كردهاند كه چندان مقبول نيست، از جمله گفتهاند: در اين پيمان سه تن به نام فضل (جمع آن: فُضول) حضور داشتند (براى نمونه رجوع کنید به يعقوبى، همانجا)؛ همپيمانان در حلفالفضول اموال زائد بر نياز خويش (= فُضول) را بذل كردند؛ آنان كارى را بر عهده گرفتند كه بر آنان واجب و لازم نبود؛ نخستين بار مردانى از جُرْهُم*، كه نامهايشان مشتق از فضل بود، با يكديگر همپيمان شدند كه از مظلوم حمايت كنند و حق او را بگيرند و اين پيمان را، به پيروى از پيمان جرهميها، حلفالفضول ناميدند (بلاذرى، ج ٢، ص ٢٤).
حلفالفضول شريفترين و بزرگوارانهترين پيمانى بود كه تا آن روز ميان عربها وجود داشت (ابنحبيب، ١٤٠٥، ص ٥٢، ١٨٦؛ ابنابىالحديد، همانجا). از رسولاكرم حديثى روايت شده است كه پس از بعثت فرمود: «(همراه عموهاى خود) در خانه عبداللّهبن جدعان شاهد پيمانى بودم كه اگر همه شتران سرخ موى را به من دهند، دوست ندارم به آن خيانت كنم و اگر امروز هم مرا به (مانند )آن دعوت كنند، مىپذيرم» (ابنهشام، ج ١، ص ١٤١ـ١٤٢؛ ابنسعد، ج ١، ص ١٢٩؛ ابنحبيب، ١٤٠٥، ص ٥٣؛ بلاذرى، ج ٢، ص ٢٤، ٢٦ـ٢٧).
چون حلفالفضول براى حمايت و دادخواهى از مظلوم بر ضد ظالم بود، اسلام آن را تأييد و تثبيت كرد و حتى آن را محكمتر ساخت (رجوع کنید به مسعودى، تنبيه، ص٢١٠؛ ابنابىالحديد، ج ١٤، ص١٣٠؛ قرطبى، ج ٦، ص ٣٣).
گفتهاند كه حلفالفضول بيست سال پس از عامالفيل، در بازگشت قريش از جنگ فِجار*، روى داد و حضرت محمد صلىاللّهعليهوآلهوسلم در آن هنگام بيست ساله بود. جنگ فجار در شوال و حلفالفضول در ذيقعده روى داد (رجوع کنید به ابنسعد، ج ١، ص ١٢٨؛ ابنحبيب، ١٤٠٥، ص ١٧٤، ١٨٦ـ ١٨٧؛ قس يعقوبى، همانجا؛ ذهبى، ج ١٢، ص ١٧١، پانويس ١). با اين حال، پارهاى روايات، زمان بستن اين پيمان را پنج سال پيش از بعثت (رجوع کنید به ابنحبيب، ١٤٠٥، ص ٥٣) يا در خردسالى پيامبر نوشتهاند (رجوع کنید به ابنابىالحديد، ج ١٤، ص ١٣٠، ج ١٥، ص ٢٠٣).
حلفالفضول، به منزله رويدادى مهم، يكى از مبادى تاريخگذارى در روزگار جاهليت محسوب مىشد (مسعودى، تنبيه، ص ٢٠٩) و ستمديدگان با توسل به آن حق خود را مىگرفتند (رجوع کنید به ابنحبيب، ١٤٠٥، ص٢٨٠ـ٢٨١). اين پيمان پس از اسلام نيز اهميت خود را حفظ كرد. خليفه دوم حضور در حلفالفضول را يكى از معيارهاى تقدم قبايل براى برخوردارى بيشتر از عطا و مقررى به شمار مىآورد (رجوع کنید به شافعى، ج ٤، ص ١٦٦؛ ابنحنبل، ج ٣، ص ٤٢٣؛ مطيعى، ج ١٩، ص ٣٨١). حضور در حلفالفضول نوعى افتخار محسوب مىشد. در يكى از سفرهاى معاويه به مدينه، عبداللّهبن زبير به او گفت كه با امام حسن عليهالسلام در حلفالفضول همراه است و اگر امام از وى بر ضد معاويه يارى بخواهد، او را اجابت مىكند، اما معاويه ادعاى او را در انتساب به حلفالفضول به تمسخر گرفت و رد كرد (اخبار الدولة العباسية، ص ٥٨ـ ٥٩). پس از شهادت امام حسن نيز هنگامى كه امام حسين عليهالسلام بنابر وصيت برادرش، مىخواست پيكر آن حضرت را در كنار قبر رسول خدا دفن كند، چون با مخالفت امويان روبهرو شد، به حلفالفضول متوسل شد و برخى قبايل براى يارى وى آماده شدند، اما آن حضرت از تصميم خود منصرف گرديد (ابنعساكر، ١٤٠٠، ص ٢٢٢؛ نيز رجوع کنید به حسنبن على*، امام). همچنين هنگامى كه وليدبن عُتبةبن ابىسُفيان، امير اموى مدينه (حك : ٥٧ـ٦٠ و ٦١ـ٦٢)، درباره مال يا زمينى از آنِ امام حسين بر وى ستم كرد، امام وى را تهديد كرد كه اگر حق او را ندهد، شمشير برمىدارد و در مسجد رسول خدا، مردم را به حلفالفضول مىخواند. در پى آن، كسانى براى حمايت از امام حسين اعلام آمادگى كردند و وليد، ناگزير، حق امام را داد (ابنهشام، ج ١، ص ١٤٢؛ بلاذرى، ج ٢، ص ٢٦؛ قرطبى، ج١٠، ص ١٦٩). به نوشته جوادعلى (ج ٤، ص ٨٩)، شايد مقصود امام آن بودهاست كه به پيمانى همچون حلفالفضول دعوت مىكند و لذا نمىتوان از اين حكايت نتيجه گرفت كه حلفالفضول تا آن زمان برقرار بوده است. هشامبن محمدبن سائب كلبى (متوفى ٢٠٤) كتابى با عنوان حلفالفضول نوشته بوده است (ابننديم، ص ١٠٨؛ ابنخلّكان، ج ٦، ص ٨٢).
منابع:
(١) ابنابىالحديد، شرح نهجالبلاغة، چاپ محمدابوالفضل ابراهيم، قاهره ١٣٨٥ـ١٣٨٧/ ١٩٦٥ـ١٩٦٧، چاپ افست بيروت (بىتا.)؛
(٢) ابنحِبّان، صحيح ابنحبّان بترتيب ابنبلبان، ج ١٠، چاپ شعيب ارنؤوط، بيروت ١٤١٤/١٩٩٣؛
(٣) ابنحبيب، كتابالمُحَبَّر، چاپ ايلزه ليشتن اشتتر، حيدرآباد، دكن ١٣٦١/١٩٤٢، چاپ افست بيروت (بىتا.)؛
(٤) همو، كتاب المُنَمَّق فى اخبار قريش، چاپ خورشيد احمد فارق، بيروت ١٤٠٥/ ١٩٨٥؛
(٥) ابنحنبل، كتابالعلل و معرفة الرجال، چاپ وصىاللّه عباس، بيروت ١٤٠٨/١٩٨٨؛
(٦) ابنخلّكان؛
(٧) ابنسعد (بيروت)؛
(٨) ابنعساكر، تاريخ مدينة دمشق، چاپ على شيرى، بيروت ١٤١٥ـ ١٤٢١/ ١٩٩٥ـ٢٠٠١؛
(٩) همو، ترجمة الامامالحسن(ع)، چاپ محمدباقر محمودى، بيروت ١٤٠٠/١٩٨٠؛
(١٠) ابننديم (تهران)؛
(١١) ابنهشام، السيرة النبوية، چاپ مصطفى سقا، ابراهيم ابيارى، و عبدالحفيظ شلبى، قاهره ١٣٥٥/١٩٣٦؛
(١٢) اخبارالدولة العباسية و فيه اخبارالعباس و ولده، چاپ عبدالعزيز دورى و عبدالجبار مطلبى، بيروت: دارالطليعة للطباعة و النشر، ١٩٧١؛
(١٣) احمدبن يحيى بلاذرى، انساب الاشراف، چاپ محمود فردوس عظم، دمشق ١٩٩٦ـ٢٠٠٠؛
(١٤) جوادعلى، المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام، بيروت ١٩٧٦ـ١٩٧٨؛
(١٥) ذهبى؛
(١٦) محمدبن ادريس شافعى، الاُمّ، بيروت ١٤٠٣/ ١٩٨٣؛
(١٧) جعفر مرتضى عاملى، الصحيح من سيرة النبى الاعظم صلىاللّهعليهوآلهوسلم، قم ١٤٠٣؛
(١٨) محمدبن احمد قرطبى، الجامع لاحكام القرآن، بيروت ١٤٠٥/ ١٩٨٥؛
(١٩) مسعودى، تنبيه؛
(٢٠) همو، مروج (بيروت)؛
(٢١) محمد نجيب مطيعى، التكملة الثانية، المجموع: شرحالمُهَذّب، در يحيىبن شرف نووى، المجموع: شرحالمُهَذّب، ج ١٣ـ٢٠، بيروت: دارالفكر، (بىتا.)؛
(٢٢) يعقوبى، تاريخ.
/ محمدرضا ناجى /