دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٦١٣١
حسن اُطْروش ، شهرت ابومحمد حسنبن على حسینى، ملقب به ناصر كبیر، ناصر اطروش و الناصرللحق، از فرزندزادگان امام حسین علیهالسلام و سومین فرمانرواى علویان طبرستان در سده سوم. نسب وى با سه واسطه به عمرالاشرف، فرزند امام زینالعابدین علیهالسلام، میرسد. وى جدّ مادرى علمالهدى* (شریف مرتضى) و شریفرضى*، و مادرش كنیزى خراسانیتبار بود. حسن در حدود سال ٢٣٠ در مدینه به دنیا آمد (رجوع کنید به بخارى، ص ٥٣؛ ناطقبالحق، ١٣٨٧ش، ص٥٠). از آغاز زندگى او اطلاع روشنى در دست نیست. به نوشته علمالهدى (ص ٦٣) مرتبه علمى و زهد و فقاهت او براى همه معلوم بوده است. ابوطالب هارونى*، مشهور به ناطق بالحق (متوفى ٤٢٤؛ همانجا)، نیز از دانش گسترده و زهد و عبادت او خبر داده و افزوده است كه وى نزد مشایخ كوفه و دیگر شهرها درس خواند و از آنان روایت كرد و آنان نیز از او روایت كردند، از جمله ابوجعفر محمدبن منصور مرادى*، شاگرد قاسمبن ابراهیم رَسّى*؛ بشربن عبدالوهاب اموى؛ برادر حسناطروش، حسینبن على مشهور به حسین الشاعر، كه ظاهرآ حسن اطروش از طریق او كتاب المسائل علیبن جعفر عُریضى* را روایت كرده است؛ و عالم و محدّث مشهور امامى احمدبن محمدبن عیسى قمى (رجوع کنید به حسن اطروش، ١٤١٨، ص ٥٦، ٥٨، ٦٥، ٧٢، ٧٥؛ نیز رجوع کنید به شهارى، قسم ٣، ج ٢، ص ١١١٣؛ ابن ابیالرجال، ج ٢، ص ١٧٧). حسن اطروش در دوران حسنبن زیدبن محمد*، از فرزندزادگان امام حسن علیهالسلام و معروف به داعى كبیر، به طبرستان مهاجرت كرد و پس از مرگ حسنبن زید در ٢٧٠، به برادر او محمدبن زید پیوست (ناطقبالحق، همانجا؛ جُندارى، ص ٤٦). آنگاه براى دعوت مردم به سوى محمدبن زید، پنهانى به خراسان سفر نمود. رافعبن هَرْثمه* (والى خراسان) پس از كشته شدن احمدبن عبداللّه خُجُستانى* (رجوع کنید به طبرى، ج ٩، ص ٦١٢، ٦٢١)، با اطلاعیافتن از این امر، او را زندانى كرد و بر آن شد كه با شكنجه، اسامى یارانش را به دست آورد. در نتیجه ضربات تازیانه، بر شنوایى حسنبن على صدمه وارد شد و از اینرو به اطروش (ناشنوا) و اصمّ شهرت یافت (بخارى، همانجا؛ ابنابیالحدید، ج ١، ص ٣٢ـ٣٣؛ ابنعنبه، ص ٣٠٨). اما به نوشته ناطقبالحق (١٣٨٧ش، ص ٥١، به نقل از یكى از مؤلفان) و نیز مُحَلِّى (ج ٢، ص ٥٦)، دستگیرى و شكنجه حسن اطروش به دستور احمدبن عبداللّه خجستانى، حاكم نیشابور (مقتول در ٢٦٨)، و بنابراین در زمان حسنبن زید بوده است. در هر صورت، وى با كمك محمدبن زید از زندان رهایى یافت و نزد او بازگشت (ناطقبالحق، ١٣٨٧ش، ٥٠ـ٥١).
حسن اطروش به سبب مقام علمى و فضل بسیار، نزد حسنبن زید و محمدبن زید محترم بود، اما كارگزار این دو نبود، فقط گاهى تقسیم پول بین علویان را به او میسپردند. وى مدت كوتاهى، به اكراه، منصب قضا را برعهده گرفت (حسنى، تتمیم آملى، ص ٦٠٤؛ ناطقبالحق، همانجا؛ محلى، ج ٢، ص ٦٤). پس از شكست و كشته شدن محمدبن زید در ٢٨٧ در جرجان، كه حسن اطروش نیز با وى همراه بود، حسن از طریق دامغان به رى رفت و از آنجا به دعوت جَستانبن وهسودان، پادشاه دیلم (رجوع کنید به جستانیان*)، كه با اطروش سابقه دوستى داشت، راهى دیلمان شد (ناطقبالحق، ١٣٨٧ش، ص ٥٢؛ محلى، ج ٢، ص ٦٧). جَستان كه با وى بر پایبندى به دیانت و دورى گزیدن از گناه عهد بسته بود، او و خانوادهاش را پناه داد و با او بیعت كرد. آن دو یك بار در ٢٨٩ و بار دیگر در ٢٩٠، به طبرستان لشكر كشیدند، اما كارى از پیش نبردند (رجوع کنید به ناطق بالحق، ١٣٨٧ش، ص ٥٣؛ ابناسفندیار، ج ١، ص ٢٦٢؛ نیز رجوع کنید به مادلونگ، ١٩٧٥، ج ٤، ص ٢٠٨). حسن اطروش در دیلم مستقر شد و مردم ناحیه دیلمان را به اسلام فراخواند (مسعودى، ج ٥، ص ٢٦٠)، سپس وارد گیلان شد و اسلام را به آنان عرضه كرد و گروه بسیارى در مشرق سپیدرود (گیلانِ بیهپیش) مسلمان شدند (صابى، ص ٢٣ـ٢٤؛ علمالهدى، ص ٦٣؛ براى رقم مبالغهآمیز هواداران حسن اطروش رجوع کنید به منصور باللّه، ج ١، ص ٣٠٩؛ حسنى مؤیدى، ص ١٨٤). نارضایى بومیان از ملوكشان، در رویآوردن مردم به حسن اطروش نقش مهمى داشت. وى پس از آن، براى نخستین بار مدعى امامت شد و به رسم علویان، قَلَنْسوه (كلاه دراز) برسرگذاشت و لقب الناصر للحق را اختیار كرد (صابى، ص ٢٣؛ فخررازى، ص ١٢٣). وى در این هنگام جستانبن وهسودان را، به دلیل شرابخوارى و پایبند نبودن به شرع، ترك كرد و بعدها، با گرفتن عهد اكید از جستان در تقید به شرع، بار دیگر با او همكارى نمود (رجوع کنید به ناطق بالحق، ١٣٨٧ش، ص ٥٣،٦٠؛ صابى، ص ٢٣ـ٢٤). به نوشته ابنواصل، مؤلف تاریخ صالحى (ص ٤٧٤)، بین جستان و حسن اطروش چند جنگ روى داد، ولى سرانجام جستان با حسن صلح و بیعت كرد. اشعار اطروش درباره پیمان جستان موجود است (رجوع کنید به ناطقبالحق، ١٣٨٧ش، ص٦٠). حسن پس از این موفقیت، مرزهاى غربى قلمرو خود را امنیت بخشید (رجوع کنید به صابى، ص ٢٤ـ٢٥؛ اولیاءاللّه، ص ١٠٦). ناكامى او در سلطه بر طبرستان سبب گردید كه بار دیگر به دیلمان و گیلان بازگردد. از آن پس، وى براى حفظ گیلانِ بیهپیش، مدتى از سال را در هوسَم (رودسر كنونى) و بقیه آن را در گیلاكُجانِ دیلمان اقامت كرد (حسنى، همان تتمیم، ص ٦٠٤؛ ناطق بالحق، ١٣٨٧ش، ص ٥٣). آملى (حسنى، تتمیم، همانجا) و مسعودى (همانجا) به مساجدى اشاره كردهاند كه اطروش در این مدت بنا كرد (نیز رجوع کنید به ابناثیر، ج ٨، ص ٨١؛ نویرى، ج ٢٦، ص ٩).
حسن اطروش بار دیگر براى فتح طبرستان كوشید. وى در ٢٩٣ لشكرى به فرماندهى پدر ماكانِ كاكى* و پدر فیروزان به طبرستان فرستاد. ابوالعباس عبداللّهبن محمد، حاكم طبرستان، این سپاه را شكست داد و شمار زیادى از ایشان، از جمله ماكانِ كاكى و فیروزان، به قتل رسیدند و بقیه سپاهیان به دیلمان گریختند (صابى، ص٢٦؛ ابناسفندیار، ج ١، ص ٢٦٠؛ اولیاءاللّه، ص ١٠٤). علیبن بلال آملى (رجوع کنید به حسنى، تتمیم، ص٦٠٦ـ٦٠٧)، گذشته از ذكر كوششهاى حسن اطروش براى فتح طبرستان، به دیگر لشكركشیهاى او اشارهاى كوتاه نمودهاست. بنابراین گزارش، حسن افزون بر سه تهاجمى كه براى فتح آمل نمود، دوبار به مناطق دیگر یورش برد. آملى درباره هدف حسن از سفرهاى جنگى و مناطقى كه به آنها حمله كرده بود، توضیح نداده است.
علت ناكامى حسن در فتح طبرستان را باید در سیاست ابوالعباس عبداللّه در قبال دیلمیان و اهالى طبرستان جستجو نمود. او گذشته از رفتار خوب با مردم طبرستان، با اكرام و احسان به علویان مهاجر به این ولایت، ایشان را با خود همراه ساخت و از سران دیالمه با دادن هدایایى دلجویى كرد (رجوع کنید به ابناثیر، همانجا). این اقدامات ابوالعباس، وضع داخلى رویان و طبرستان را براى پذیرش حسن اطروش نامساعد كرد و دیلمیان نیز از همكارى با او در حمله به طبرستان سر باز زدند. اما احمدبن اسماعیل سامانى پس از چندى ابوالعباس را عزل كرد و سلّام نامى را در ٢٩٧ به جاى او به حكومت طبرستان فرستاد (رجوع کنید به ابناسفندیار، ج ١، ص ٢٦٥ـ٢٦٦). سلّام در دوران كوتاه حكومتش، روشى برخلاف ابوالعباس در پیش گرفت. وى هدایاى سران دیالمه را قطع كرد و این كار موجب از سرگیرى یورشهاى دیلمیان به طبرستان شد؛ البته او موفق شد دیلمیان را هزیمت دهد (ابناثیر، ج٨، ص ٨١ ـ٨٢؛ میرخواند، ج ٤، ص٣٨)، اما در برابر شورش اهالى آمل كارى از پیش نبرد و از شهر اخراج گردید. بدین ترتیب، احمدبن اسماعیل سامانى مجبور شد بار دیگر ابوالعباس عبداللّه را به حكومت طبرستان اعزام نماید (مسعودى، ج ٥، ص ٢٦١؛ ابناسفندیار، ج ١، ص ٢٦٦).
پس از مرگ ابوالعباس در صفر ٢٩٨، محمدبن ابراهیم صَعْلوك، حاكم رى، به دستور امیر سامانى به طبرستان رفت و حكومت آنجا را برعهده گرفت. او نیز رسوم ابوالعباس را تغییر داد و هدیه دادن به رؤساى دیلم را قطع كرد. این امر موجب نارضایى سران دیلمیان شد. حسن اطروش از این فرصت بهره جست و آنان را بر ضد محمدبن ابراهیم صعلوك برانگیخت (ابناثیر، ج ٨، ص ٨٢؛ ابناسفندیار، ج ١، ص ٢٦٨ـ٢٦٩). با گردآمدن گیلها و دیلمیان، وى در جمادیالآخره ٣٠١ (حسنى، همان تتمیم، ص ٦٠٣)، براى سومین بار، عازم فتح طبرستان شد (براى نامهاى سران سپاه رجوع کنید به صابى، ص٢٦ـ٢٧؛ ابناسفندیار، ج ١، ص ٢٧٤). گزارشى از این حوادث را ابناسفندیار (ج ١، ص ٢٦٨ـ٢٦٩) و منابع زیدى آوردهاند (براى نمونه رجوع کنید به ناطق بالحق، ١٣٨٧ش، ص ٥٤؛
محلى، ج ٢، ص ٧٠ـ٧١). از گزارش گردیزى (ص ١٩٠ـ١٩١) میتوان دریافت كه حسن اطروش پس از محاصره چالوس (شالوس) و پیش از فتح آن شهر، به سوى آمل شتافته است. محمدبن ابراهیم صعلوك پس از شكست، به آمل گریخت و از راه جرجان به رى رفت. حسن در آمل، مشایخ و فقها را مجاب كرد كه از سامانیان حمایت نكنند (رجوع کنید به ناطقبالحق، ١٣٩٥، ص ١٣٣ـ١٣٤؛
همو، ١٣٨٧ش، ص ٥٥). از اینرو، در غیاب عامل سامانیان، او در جمادیالآخره ٣٠١ براى ورود به آمل با مشكلى مواجه نگشت (رجوع کنید به حمزه اصفهانى، ص ١٧٤ـ١٧٥؛
حسنى، همانجا؛
ابناسفندیار، ج ١، ص ٢٦٩). بعد از استقرار حسن اطروش در آمل، عبداللّهبن حسن عقیقى، از علویان سارى، مردم را به بیعت با وى دعوت نمود و با گروهى بیشمار به او پیوست. آنگاه، حسن دستهاى از گیلها و دیلمیان را با عقیقىِ مذكور، به نبرد با شهریاربن بادوسبان فرستاد. در این نبرد، عقیقى شكست خورد و به قتل رسید. محمدبن عبداللّه عُزَیر، براى مقابله با حسن اطروش، از بخارا به طبرستان اعزام شد. وى چهل روز در طبرستان اقامت كرد (ابناسفندیار، ج ١، ص ٢٧٠). هرچند ابناسفندیار از اقدامات محمدبن عبداللّه سخنى به میان نیاورده، اما با توجه به سكهاى كه از امیر نصربن احمد سامانى در سال ٣٠٢ در آمل ضرب شده است میتوان دریافت كه محمدبن عبداللّه موفق به تسخیر آمل گردیده است (رجوع کنید به استرن، ص ٢١٣ـ٢١٤). حسن از آمل به چالوس رفت و مجدداً به آمل بازگشت و بر آن شهر و طبرستان استیلا یافت (رجوع کنید به طبرى، ج١٠، ص١٤٩). بهنظر میرسد كه او در سفرش به چالوس موفق شد گروهى از گیل و دیلم را به خدمت خود درآورد و با كمك ایشان قواى سامانیان را از آمل اخراج كند. وى پس از چیرگى دوباره بر آمل، پسرش ابوالقاسم جعفر را حاكم سارى (ساریه) كرد، كه موجب رنجش فرمانده لشكرش، حسنبن قاسمبن حسن*، از علویان حسنى، گردید (ناطقبالحق، ١٣٨٧ش، ص ٥٧؛
محلى، ج ٢، ص ٧٢). از گفته ابناسفندیار (ج ١، ص ٢٧٠) چنین برمیآید كه حسن اطروش براى بهبود مناسباتش با صاحبان اراضى نیز اقداماتى كرد، از جمله در هنگام گرفتن خراج خواست بهجاى نظام مالیاتى قدیم، دهیك (زكات) اخذ كند، اما در پى مخالفت با این روش، همان شیوه كهن را اجرا كرد. با این حال، خصومت اشراف زمیندار بومى با او ادامه یافت. درخواستهاى هرمزدكامه (صاحب تمیشه*) و شروینبن رستم از حكومت بخارا موجب گردید كه امیرنصر سامانى، الیاسبن محمدبن یسَع را براى فتح طبرستان اعزام كند. اما الیاس در فتح سارى ناكام ماند و با ابوالقاسم جعفر صلح كرد و این امر به مصالحه شروینبن رستم با حسن اطروش انجامید (ابناسفندیار، ج ١، ص ٢٧٠ـ٢٧٢؛
مرعشى، ص ٣٠٤). بدین ترتیب، استیلاى حسن اطروش بر طبرستان تثبیت شد.
حسن اطروش از آن پس بیشتر به نماز و عبادت پرداخت و از امور سپاه كناره گرفت و آنها را به حسنبن قاسم سپرد، كه نارضایى پسران حسن اطروش را در پیداشت. متقابلاً حسنبن قاسم در جلب نظر بزرگان و رجال كوشید. منابع زیدى به محبوبیت حسنبن قاسم، به دلیل زهد او، تصریح نمودهاند. همین منابع اشاره كردهاند كه پسران حسن اطروش اهل سَداد نبودند (رجوع کنید به صابى، ص ٣٠ـ٣٣؛
ابنعنبه، ص ٣٠٨؛
قس ابناسفندیار، ج ١، ص ٢٧٣)؛
از اینرو، مردم متدین به حسنبن قاسم تمایل داشتند. جایگاه پسران حسن اطروش نزد پدر و خطرى كه از جانب ایشان متوجه حسنبن قاسم بود، موجب بیم حسنبن قاسم از حسن اطروش گشت، به طورى كه او را در قلعه لاریجان زندانى كرد. این اقدام، با واكنش منفى اهالى آمل مواجه شد و گروهى از سپاهیان اطروش، به فرماندهى لیلیبن نعمان*، نیز به طرفدارى از اطروش برخاستند كه به آزادى او و فرار حسنبن قاسم انجامید (رجوع کنید به ناطق بالحق، ١٣٨٧ش، ص ٦١؛
ابناسفندیار، ج ١، ص ٢٧٤؛
محلى، همانجا). حسنبن قاسم به گیلان رفت و، با لقب داعیصغیر، مدعى امامت شد و گروهى از گیلها با او بیعت كردند (صابى، ص ٣٠ـ٣١). مسعودى (ج ٥، ص ٢٦١) به مناسبات حسن اطروش با حسنبن قاسم اشارهاى كوتاه كرده است. به نوشته او، بین آنان بر سر طبرستان جنگها رخ داد. سرانجام، با دخالت علویان، قرار شد كه حسنبن قاسم نزد حسن اطروش بازگردد و از سوى او ولیعهد و فرمانده سپاه گردد. حسن اطروش به این قرار عمل كرد و نوه خود را به همسرى حسنبن قاسم درآورد و او را در سال ٣٠٣ به حكومت جرجان رساند (ناطقبالحق، ١٣٨٧ش، ص ١٥٥؛
محلى، ج ٢، ص ٧١؛
ابناسفندیار، همانجا).
حسن اطروش پس از سه سال و سه ماه حكومت، در ٢٥ شعبان ٣٠٤ (حسنى، همان تتمیم، ص ٦٠٥؛
ناطقبالحق، ١٣٨٧ش، ص٦١؛
محلى، ج٢،ص٧٨) در شهر آمل درگذشت (رجوع کنید به صابى، ص ٣٣؛
حمزه اصفهانى، ص ١٧٥؛
ابن ابیالحدید، ج ١، ص ٣٢ـ٣٣). وى را در خانه قاسمبن على در شهر آمل به خاك سپردند (دانشپژوه، ص ١٨٥). قبر او مورد توجه زیدیان بود و ابناسفندیار (ج١، ص٩٧) در قرن هشتم گفته كه مرقد او زیارتگاه مردم و محل مجاورت اهل زهد است. این مزار اكنون نیز محل شناختهشدهاى در آمل است. وى در این شهر مدرسهاى نیز بنا كرده بود كه تا روزگار ظهیرالدین مرعشى باقى بوده است (رجوع کنید به مرعشى، ص ١٤٨).
زیدى یا امامى بودن حسن اطروش از همان زمان محل منازعه بوده است. شریفِمرتضى علمالهدى (ص ٦٣)، ضمن اشاره به اینكه اسلام را حسن اطروش در دیلم منتشر كرد و مردم به وسیله او از گمراهى و جهالت رستند، افزوده است كه وى بر مذهب امامیه بود و او ــ كه خود نواده اُطروش است ــ رساله ناصریات را نیز براساس یكى از آثار فقهى وى تدوین كرده است. نجاشى (ص ٥٧) نیز بهصراحت او را امامى خوانده (كان یعتقدُ الإمامةَ) و در فهرست آثار وى از كتاب أنساب الائمة و موالیدهم إلى صاحبالامر علیهمالسلام نام برده است (نیز رجوع کنید به افندیاصفهانى، ج ١، ص ٢٩١ـ٢٩٢). بعدها افندیاصفهانى (ج ١، ص ٢٧٧، ٢٩٢ـ٢٩٣)، ضمن امامى شمردن او، از شیخبهائى نقل كرده كه وى حسن اطروش را امامیمذهب میدانسته است. مادلونگ (١٩٨٥، ص ٧٧ـ٧٨) هم ــضمن اشاره به اینكه عقاید و شعائر دینیاى كه حسن اطروش به مردم تعلیم میداد، تا اندازهاى با تعالیم قاسمبن ابراهیم رَسّى (پیشواى زیدیانى كه در گذشته در دیلم به این مذهب درآمده بودند) فرق داشت ــ گفته است كه آراى او در كلام و فقه به امامیه نزدیك بوده است (نیز رجوع کنید به سزگین، ج ١، ص ٥٦٧؛
لمتون، ص ٣٢، پانویس ٢٩). مؤید دیگر بر نزدیكى آراى فقهى حسن اطروش به امامیه، عقیده او به تقیه است، كه در فقه زیدیه پذیرفته نشده است (رجوع کنید به حسن اطروش، ١٤١٨، ص ٦٩). در هر صورت، از مكتب فقهى اطروش به ناصریه نیز یاد شده است(رجوع کنید به حاكم جِشَمى، ص٣٧٤؛
ابن عنبه، همانجا؛
ابنمرتضى، ص ٩٢).
از فرزندان حسن اطروش، از چهار پسر به نامهاى محمد، ابوالحسین احمد (ابناسفندیار، همانجا)، ابوالحسن على و ابوالقاسم جعفر و نیز چهار دختر (رجوع کنید به ناطق بالحق، ١٣٨٧ش، ص ٥٤ـ ٥٥) نام برده شده است. نسب شریفِمرتضى و شریفرضى از طرف مادر به ابوالحسین احمدــ كه در منابع، به امامى بودن او تصریح شده است (رجوع کنید به ابناسفندیار، ج ١، ص ٩٧، ٢٧٣؛
ابنابیالرجال، ج ١، ص ٢٦٤)ــ و از او به حسن اطروش میرسد (براى تفصیل رجوع کنید به علمالهدى، ص ٦٢ـ٦٣).
حسن اطروش از نظر بسیارى، فرمانروایى برجسته به شمار میرفت. طبرى (ج ١٠، ص ١٤٩)، تاریخنگارِ همروزگار وى، كه خود از مردم آمل بود، او را به سبب اجراى عدالت و حسن رفتار ستوده است (نیز رجوع کنید به سمعانى، ج ١، ص ١٨٤ـ١٨٥). به نوشته ابوریحان بیرونى (ص ٢٤٢)، حسن اطروش نظام كدخدایى را كه فریدون بنا نهاده بود برانداخت و از نو اشتراك سركشان با دیگر مردمان را در نظام كدخدایى برقرار كرد (نیز رجوع کنید به بارتولد،ص ٢١٤). دیلمى (ص ٥٥٩) حسن اطروش را در زمره یكى از مجددان سده چهارم برشمرده است. وى شاعر و ادیب و فقیه بود (براى اشعار او رجوع کنید به حسنى، همان تتمیم، ص ٦٠٤ـ٦٠٥؛
منصورباللّه، ج ١، ص ٣١٠ـ٣١٤؛
ابنطقطقى، ص ٢٧٩؛
صفدى، ج ١٢، ص ١١١ـ١١٢). كتابهاى بسیارى نیز به او نسبت دادهاند. او مجالس مناظره با عالمان و فقیهان و همچنین مجالسى براى مطالعه در حدیث برگزار میكرد (رجوع کنید به ناطقبالحق، ١٣٨٧ش، ص ٥٦). از میان شاگردان متعدد وى، ابوعبداللّه ولیدى برخى از سخنان و احادیث املا شده او را در كتابى بهنام الألفاظ گردآورى كرده كه تا قرن پنجم موجود بوده است (همو، ١٣٩٥، ص ١٢٥). ابوطالب یحییبن حسین هارونى نیز در امالى خود ظاهراً دو امالى حسن اطروش، یا امالى او را به دو طریق از شاگردان اطروش، در اختیار داشته و مطالبى از آن نقل كرده است (براى نمونه رجوع کنید به همان، ص ١٣٥، ١٣٩). از دیگر شاگردان مشهور حسن اطروش، ابوالحسن علیبن مهدى مامطیرى* (مؤلف كتاب نزهةالابصار) و حسینبن هارون حسینى (عالم امامى ساكن در آمل) بودند (رجوع کنید به ابنابیالرجال، ج ٢، ص ٢٢١ـ ٢٢٢). یكى از زیدیان طبرستان درباره اخبار و احوال ناصر اطروش كتابى نوشته بوده كه نسخهاى از آن را علیبن بلال آملى داشته (رجوع کنید به حسنى، تتمیم، ص ٦٠٥) و این كتاب تا قرن هشتم موجود بوده است. ابنطاووس (ص ١٧٥ـ١٧٦) از كتاب دیگرى در اخبار اطروش كه در اختیارش بوده، یاد كرده و مطلبى از آن نقل نموده است (رجوع کنید به كولبرگ، ص ٣٣٥ـ٣٣٦). در منابع زیدى، قول به جواز دو امام در یك زمان، به عنوان نظر خاص حسن اطروش نقل شده است، كه قیامش در طبرستان همزمان با تأسیس دولت الهادى الیالحق* یحییبن حسین (متوفى ٢٩٨)، بنیانگذار سلسله زیدیانِ یمن*، بود (براى نمونه رجوع کنید به ناطق بالحق، ١٣٨٧ش، ص ٤٣؛
محلى، ج ٢، ص ٤٣ـ٤٤).
آثار حسن اطروش را افزون بر سیصد كتاب دانستهاند، كه محلّ تردید است (رجوع کنید به حسن اطروش، ١٤٢٣، مقدمه جَدْبان، ص ١٥؛
حسنى مؤیدى، ص ١٨٦). ابنندیم (ص ١٩٣) تألیف صد كتاب را به او نسبت داده و خود برخى از آنها را كه دیده یاد كرده است (نیز رجوع کنید به حسن اطروش، ١٤٢٣، همان مقدمه، ص ١٥ـ١٦؛
موسوینژاد، ص ٦٩). نجاشى (ص ٥٧) به چند اثر او اشاره كرده است. از میان نوشتههاى متعدد او (رجوع کنید به دیلمى، ص ٤٥)، عبدالكریم احمد جدبان كتابهاى البساط (صعده ١٤١٨) در كلام و عقیده زیدیان و كتاب الاحتساب (صعده ١٤٢٣) درباره حِسْبه* را به چاپ رسانده است. عالمان زیدى به تدوین آراى فقهى حسن اطروش و نگارش شروح بر كتابهاى او علاقه فراوانى داشتهاند، كه از جمله آنهاست: كتاب الحاصر فى فقه الناصر، تألیف ابوالحسین هارونى* (متوفى ٤١١؛
رجوع کنید به ابنابیالرجال، ج ٣، ص٢٢٠)؛
الموجز، نوشته ابوالقاسم بستى*؛
و از همه مهمتر كتاب الابانة، نوشته ابوجعفر محمدبن یعقوب هوسمى* (متوفى ٤٥٥). شرحنویسى بر كتاب الابانة، در میان زیدیان ناصرى گیلان بسیار متداول بوده است (رجوع کنید به افندى اصفهانى، ج ١، ص٢٨٠) كه حكایت از اهمیت این اثر در تدوین فقه حسن اطروش دارد. از كتاب الابانة چندین نسخه خطى باقى مانده است (رجوع کنید به شهارى، قسم ٣، ج ٢، ص ١١١٤). در نیمه دوم سده هفتم، علیبن ابیجعفر پیرمرد دیلمى كتابى نوشت با عنوان المُغنى فى رؤوس مسائل الخلاف بین الامام الناصرللحق و سائر فقهاء اهلالبیت، درباره آراى حسن اطروش، كه در این اثر اختلاف آراى او را با دیگر علویان و مذاهب چهارگانه اهل سنّت بیان كرده است (مادلونگ، ١٩٦٥، ص ١٦١؛
سزگین، ج ١، ص ٥٦٧).
بعدها ابوالفضل جعفربن محمدبن حسین (متوفى ٣٥٠) ــ كه پدرش، محمد الفارس، داماد ناصر اطروش بود (رجوع کنید به ابناسفندیار، ج ١، ص ١٠٢) ــ در هوسم امارتى محلى تشكیل داد كه به امارت محلى خاندان ثائریان شهرت دارد و افرادى از این خاندان، امارت شهر هوسم را، كه یكى از مهمترین مراكز قدرت پیروان ناصریه بود، بیش از یك سده در اختیار داشتهاند (رجوع کنید به شجرى، ص ٥٢، ٦٤ـ٦٦).
منابع :
(١) ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغة، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره ١٣٨٥ ـ ١٣٨٧/ ١٩٦٥ـ١٩٦٧، چاپ افست بیروت (بیتا.)؛
(٢) ابن ابیالرجال، مطلعالبدور و مجمعالبحور فى تراجم رجال الزیدیة، چاپ عبدالرقیب مطهر محمد حجر، صعده، یمن ١٤٢٥/٢٠٠٤؛
(٣) ابناثیر؛
(٤) ابناسفندیار، تاریخ طبرستان، چاپ عباس اقبالآشتیانى، تهران [?١٣٢٠ش[؛
(٥) ابنطاووس، فرج المهموم فى تاریخ علماءالنجوم، نجف ١٣٦٨، چاپ افست قم ١٣٦٣ش؛
(٦) ابنطقطقى، الاصیلى فى انساب الطالبیین، چاپ مهدى رجائى، قم ١٣٧٦ش؛
(٧) ابنعنبه، عمدةالطالب فى انساب آل ابیطالب، چاپ محمدحسن آل طالقانى، نجف ١٣٨٠/ ١٩٦١؛
(٨) ابنمرتضى، كتاب المنیة و الامل فى شرح الملل و النحل، چاپ محمدجواد مشكور، (بیروت) ١٩٨٨؛
(٩) ابنندیم (لایپزیگ)؛
(١٠) ابنواصل، «من كتاب تاریخالصالحى»، در الانتخابات البهیة: من الكتب العربیة و الفارسیة و التركیة فیما یتعلق بتواریخ طبرستان و كیلان و جغرافیا تلك النواحى المرعیة، چاپ برنهارد دورن، پترزبورگ ١٢٧٤؛
(١١) ابوریحان بیرونى، الآثارالباقیة؛
(١٢) عبداللّهبن عیسى افندیاصفهانى، ریاضالعلماء و حیاض الفضلاء، چاپ احمد حسینى، قم ١٤٠١ـ؛
(١٣) محمدبن حسن اولیاءاللّه، تاریخ رویان، چاپ منوچهر ستوده، تهران ١٣٤٨ش؛
(١٤) ابونصر سهلبن عبداللّه بخارى، سرّالسلسلة العلویة، چاپ محمدصادق بحرالعلوم، نجف ١٣٨١/١٩٦٢؛
(١٥) احمدبن عبداللّه جندارى، (تراجم الرجال المذكورة فى شرح الازهار)، در ابنمفتاح، المنتزع المختار منالغیثالمدرار، المعروف بشرح الازهار، صعده، یمن ١٤٢٤/٢٠٠٣؛
(١٦) محسنبن محمد حاكم جِشَمى، «الطبقتانالحادیة عشرة و الثانیة عشرة من كتاب شرحالعیون»، در قاضى عبدالجباربن احمد، فضل الاعتزال و طبقات المعتزلة، چاپ فؤادسید، تونس (بیتا.)؛
(١٧) حسن اطروش، الاحتساب، چاپ عبدالكریم احمد جدبان، صعده، یمن ١٤٢٣/ ٢٠٠٢؛
(١٨) همو، البساط، چاپ عبدالكریم احمدجدبان، صعده، یمن ١٤١٨/ ١٩٩٧؛
(١٩) احمدبن ابراهیم حسنى، المصابیح، چاپ عبداللّه حوثى، صنعا ١٤٢٣/ ٢٠٠٢؛
(٢٠) مجدالدین حسنى مؤیدى، التُّحَفُ شرحالزُّلَف، صنعا ١٤١٧/ ١٩٩٧؛
(٢١) حمزةبن حسن حمزه اصفهانى، كتاب تاریخ سنى ملوك الارض و الانبیاء علیهمالصلوة و السلام، برلین ١٣٤٠؛
(٢٢) محمدتقى دانشپژوه، «دو مشیخه زیدى»، در نامه مینوى، زیرنظر حبیب یغمائى و ایرج افشار، تهران: جاویدان، ١٣٥٠ش؛
(٢٣) محمدبن احمد دیلمى، كتاب قواعد عقاید آل محمد (ص)، نسخه عكسى در مجموعه طاووس یمانى، ش ٦١، تهران: وزارت امورخارجه، مركز اسناد و تاریخ دیپلماسى، (بیتا.)؛
(٢٤) سمعانى؛
(٢٥) یحییبن حسین شجرى، سیرةالامام المؤید بالله احمدبن الحسینالهارونى، چاپ صالح عبداللّه احمد قربان، صنعا ١٤٢٤/ ٢٠٠٣؛
(٢٦) ابراهیمبن قاسم شهارى، طبقات الزیدیة الكبرى، قسم٣: بلوغالمراد الى معرفة الاسناد، چاپ عبدالسلام وجیه، عمان ١٤٢١/ ٢٠٠١؛
(٢٧) ابراهیمبن هلال صابى، كتاب المنتزع من الجزء الاول من الكتابالمعروف بالتاجى فى اخبارالدولة الدیلمیة، در اخبار ائمة الزیدیة فى طبرستان و دیلمان و جیلان، چاپ ویلفرد مادلونگ، بیروت: المعهد الالمانى للابحاث الشرقیة، ١٩٨٧؛
(٢٨) صفدى ؛
(٢٩) طبرى، تاریخ (بیروت)؛
(٣٠) علیبن حسین علمالهدى، مسائلالناصریات، تهران ١٤١٧/ ١٩٩٧؛
(٣١) محمدبن عمر فخررازى، الشجرةالمباركة فى انساب الطالبیة، چاپ مهدى رجائى، قم ١٤٠٩؛
(٣٢) عبدالحیبن ضحاك گردیزى، تاریخ گردیزى، چاپ عبدالحى حبیبى، تهران ١٣٦٣ش؛
(٣٣) حُمیدبن احمد مُحَلِّى، الحدائق الوردیة فى مناقب ائمة الزیدیة، چاپ مرتضیبن زید محطورى حسنى، صنعا ١٤٢٣/٢٠٠٢؛
(٣٤) ظهیرالدینبن نصیرالدین مرعشى، تاریخ طبرستان و رویان و مازندران، چاپ محمدحسین تسبیحى، تهران ١٣٤٥ش؛
(٣٥) مسعودى، مروج (بیروت)؛
(٣٦) عبداللّهبن حمزه منصورباللّه، كتابالشافى، صنعا ١٤٠٦/١٩٨٦؛
(٣٧) على موسوینژاد، تراثالزیدیة، قم ١٣٨٤ش؛
(٣٨) میرخواند؛
(٣٩) یحیی بن حسین ناطقبالحق، الافادة فى تاریخ الائمةالسادة، چاپ محمدكاظم رحمتى، تهران ١٣٨٧ش؛
(٤٠) همو، تیسیرالمطالب فى امالى الامام ابیطالب، لمخرجه و راویه جعفربن احمدبن عبدالسلام، چاپ یحیى عبدالكریم فضیل، بیروت ١٣٩٥/١٩٧٥؛
(٤١) احمدبن على نجاشى، فهرست اسماء مصنّفى الشیعة المشتهر ب رجال النجاشى، چاپ موسى شبیریزنجانى، قم ١٤٠٧؛
(٤٢) احمدبن عبدالوهاب نویرى، نهایة الارب فى فنونالادب، قاهره ( ١٩٢٣)ـ ١٩٩٠؛
(٤٣) Vasily Vladimirovich Barthold, Turkestan down to the Mongol invasion, [English translation], London ١٩٧٧;
(٤٤) Etan Kohlberg, A medieval Muslim scholar at work: Ibn Tawus and his library, Leiden ١٩٩٢;
(٤٥) Ann Katharine Swynford Lambton, State and government medieval Islam, London ١٩٨٥;
(٤٦) Wilferd Madelung, Der Imam al-Qasim ibn Ibrahim und die Glaubenslehre der zaiditen, Berlin ١٩٦٥;
(٤٧) idem, "The minor dynasties of northern Iran", in The Cambridge history of Iran, vol. ٤, ed. R. N. Frye, Cambridge ١٩٧٥;
(٤٨) idem, "Shi`i attitudes toward woman as reflected in fiqh", in Society and the sexes in medieval Islam, ed. A. Lutfi al-Sayyid-Marsot, Malibu, Calif.: Undena Publ., ١٩٧٩, repr. in Wilferd Madelung, Religious schools and sects in medieval Islam, London ١٩٨٥;
(٤٩) Fuat Sezgin, Geschichte des arabischen Schrifttums, Leiden ١٩٦٧- ;
(٥٠) Samuel Miklos Stern, "The coins of Amul", in Numismatic chronicle, London ١٩٦٧, repr. in Samuel Miklos Stern, Coins and documents from the Medieval Middle East, London ١٩٨٦.
/ رضا رضازاده لنگرودى /
تصاویر این مدخل:
بقعه حسن اطروش منبع : سازمان میراث فرهنگی کشور ،مرکز اسناد و مدارک