دایرة ‌المعارف‌ فلسفه راتلیج‌ دایرة ‌المعارف‌ فلسفه راتلیج‌ < ، ج‌ 5، ذیل‌ "Jaina philosophy" ، ص‌ 49ـ50). در شاخه جنوبی‌ آیین‌ بودا اشیا مركّب‌ از اجزاء لایتجزّایی‌ شمرده‌ می‌شوند كه‌ هر دم‌ پیدا و نابود می‌شوند. عناصر چهارگانه‌ از این‌ اجزا ساخته‌ شده‌اند. نظریه جزء لایتجزّا به‌ خوبی‌ با اصول‌ آیین‌ بودا تناسب‌ دارد. هستی‌ ناپایدار، تسلسل‌ اشیای‌ گذرنده‌، جریان‌ دائم‌ نابودی‌ و بازپیدایی‌، جملگی‌ تصویری‌ از گسستگی‌ اشیا می‌سازد كه‌ با تصور اجزاء لایتجزّا كامل‌ می‌شود ( رجوع کنید به شایگان‌، ج‌ 1، ص‌ 352ـ354، 361؛ د. دین‌ و اخلاق‌ ، همانجا). كلام‌. تصور جزء لایتجزّا ابتدا در كلام‌ اسلامی‌، نزد ضِراربن‌ عمرو (متوفی‌ ح 190)، ظاهر شد. اما نخستین‌ بیان‌ و دفاع‌ كلامی‌ مهم‌ آن‌ را ابوالهُذَیل‌ عَلاّف‌ (متوفی‌ 226)، متكلم‌ معتزلی‌، در اوایل‌ قرن‌ سوم‌ صورت‌بندی‌ كرد (در همین‌ قرن‌ نخستین‌ فیلسوف‌ مسلمان‌، ابویوسف‌ یعقوب‌ كِندی‌، به‌ پیروی‌ از ارسطو این‌ نظریه‌ را مردود شناخت‌ رجوع کنید به ابن‌ندیم‌، ص‌ 319). پس‌ از آن‌، نظریه جزء لایتجزّا تبدیل‌ به‌ نظریه اصلی‌ معتزله‌ در باره اجسام‌ شد و جز نَظّام‌ (متوفی‌ 231)، خواهرزاده ابوالهذیل‌، در میان‌ معتزله‌ كسی‌ با آن‌ مخالفت‌ نكرد (از میان‌ متكلمان‌ غیرمعتزلی‌ نیز تنها هشام‌بن‌ حَكَم‌ شیعی‌ ( متوفی‌ اواخر قرن‌ دوم‌ یا اوایل‌ قرن‌ سوم‌ ) و احتمالاً ابن‌كُلّاب‌ ( متوفی‌ پس‌ از 240 ) مخالف‌ نظریه‌ شناخته‌ شده‌اند؛ رجوع کنید به اشعری‌، ص‌ 59؛ ولفسون‌، ص‌ 495 و پانویس‌ 1). جزء لایتجزّا مبنای‌ آرای‌ معتزله‌ در باره حدوث‌ عالم‌ و قدرت‌ خدا و نسبت‌ او با مخلوقات‌، و به‌طور كلی‌ چارچوب‌ نظریه‌های‌ كلامی‌ آنان‌ را تشكیل‌ می‌داد. این‌ سخن‌ در باره متكلمان‌ اشعری‌ هم‌ صادق‌ است‌. همچنانكه‌ ابن‌خلدون‌ (ج‌ 1: مقدمه‌ ، ص‌ 589) اشاره‌ می‌كند، قاضی‌ ابوبكر باقلاّنی‌ * (متوفی‌ 403) نظریه جوهر فرد را به‌ عنون‌ یكی‌ از مقدمات‌ عقلی‌ برای‌ ادله مذهب‌ خود بسط‌ داد (قس‌ وات‌، ص‌ 107؛ برای‌ آرای‌ ابوالحسن‌ اشعری‌ در باره جزء رجوع کنید به ابن‌فورك‌، ص‌ 203ـ204، 206ـ 207، 210ـ211). پس‌ از آن‌ این‌ نظریه‌ در شمار تعالیم‌ اشعری‌ قرار گرفت‌ و بسیاری‌ از متكلمان‌ اشعری‌ با وجود نقدهای‌ فلسفی‌ در قرنهای‌ بعدی‌ به‌ آن‌ پایبند ماندند. همچنین‌ از آنجا كه‌ كلام‌ اشعری‌ به‌ صورت‌ اصول‌ اعتقادی‌ اهل‌ سنّت‌ در آمد، این‌ نظریه‌ در زمینه‌های‌ گوناگون‌ علوم‌ دینی‌ نزد آنان‌ انعكاس‌ یافت‌ (برای‌ نمونه‌هایی‌ از لوازم‌ اعتقاد به‌ جزء در فقه‌ اهل‌ سنّت‌ رجوع کنید به ابن‌عابدین‌، ج‌ 1، ص‌ 186ـ187؛ نیز برای‌ نمونه مباحث‌ فقهی‌ مرتبط‌ با جزء رجوع کنید به انصاری‌، 1415ـ 1418، ج‌ 2، ص‌ 174، 196؛ همو، 1378 ش‌، ج‌ 6، ص‌ 138؛ برای‌ نمونه تأثیر در تفاسیر رجوع کنید به قرطبی‌، ذیل‌ انعام‌: 1). نظریه جزء لایتجزّا چنان‌ قبول‌ عام‌ یافت‌ كه‌ در اوایل‌ قرن‌ پنجم‌ شیخ‌مفید، متكلم‌ شیعی‌، آن‌ را نظر جمهور اهل‌ توحید وصف‌ كرد ( رجوع کنید به ص‌ 95؛ برای‌ بحث‌ در آرای‌ شیخ‌مفید رجوع کنید به مكدرموت‌ ، ص‌189ـ 196). با این‌ حال‌ نقادیهای‌ فیلسوفان‌ بر این‌ نظریه‌، بی‌تأثیر نماند. بسیاری‌ از اشاعره‌ كوشیدند روایتهای‌ تعدیل‌ شده‌ای‌ از آن‌ فراهم‌ كنند و بعضی‌ همچون‌ غزالی‌ در صحت‌ و اهمیت‌ آن‌ برای‌ اعتقاد دینی‌ تردید كردند. تذبذب‌ فخررازی‌ در قبول‌ یا رد آن‌ ــ هرچند سرانجام‌ به‌ قبول‌ آن‌ منتهی‌ شد ــ نمونه دیگری‌ از این‌ تأثیر است‌ ( رجوع کنید به ادامه مقاله‌). سخن‌ ملاعبدالرزاق‌ لاهیجی‌ (متوفی‌ ح 1072؛ ص‌ 69) كه‌ بطلان‌ جزء لایتجزّا را از «مسلّمات‌ اكثر اهل‌ اسلام‌» در «ازمنه متأخره‌» می‌خواند، نشانه روشنی‌ از تغییر شأن‌ این‌ نظریه‌ در میان‌ متكلمان‌ شیعی‌ متأخر است‌. همچنین‌ سخن‌ ابوالحسن‌ شَعرانی‌ (مازندرانی‌، ج‌ 4، ص‌110، تعلیقه‌) كه‌ قول‌ به‌ جزء را شعار ملحدان‌ و از لوازم‌ مذهب‌ ایشان‌ شمرده‌ و گفته‌ است‌ بعضی‌ متكلمان‌ با غفلت‌ از این‌ امر به‌ آن‌ معتقد شدند، در مقابلِ توصیفِ شیخ‌مفید (همانجا)، نمونه شایان‌ توجهی‌ است‌. طرح‌ كلی‌ نظریه متكلمان‌ می‌تواند به‌ این‌ صورت‌ ترسیم‌ شود: اجسام‌ از اجزای‌ تقسیم‌ناپذیری‌ تركیب‌ یافته‌اند كه‌ طول‌ و عرض‌ و عمق‌ ندارند و شمارشان‌ متناهی‌ است‌. در جهانِ محدَث‌ جز اجسام‌، اجزای‌ اجسام‌ یا جواهر فرد و اعراض‌، چیزی‌ وجود ندارد. جواهر فرد مؤلفه‌های‌ اجسام‌اند اما خودْ جسم‌ نیستند ( رجوع کنید به بغدادی‌، كتاب‌ اصول‌الدین‌، ص‌ 33ـ36؛ طوسی‌، ص‌ 67ـ 68). با این‌ همه‌، هم‌ در درون‌ مكتب‌ اعتزال‌ و هم‌ در میان‌ معتزله‌ و اشاعره‌ اختلافاتی‌ در باره جواهر فرد وجود داشت‌. آنچه‌ ابورشید نیشابوری‌ (متوفی‌ ح 400 یا پس‌ از آن‌) در كتاب‌ المسائل‌ فی‌ الخلاف‌ بین‌ البصریین‌ و البغدادیین‌ آورده‌ یكی‌ از مهم‌ترین‌ منابع‌ اطلاع‌ در باره این‌ اختلافات‌ است‌. تصور مكتب‌ بصره‌ و در رأس‌ آن‌ ابوهاشم‌ جُبّائی‌ * (متوفی‌ 321) از جواهر فرد را می‌توان‌ صرف‌نظر از تفاوتهای‌ جزئی‌، به‌ این‌ نحو خلاصه‌ كرد: جواهر همه‌ از یك‌ جنس‌اند و همه‌ به‌ شكل‌ مكعب‌اند ( رجوع کنید به ابورشید نیشابوری‌، ص‌ 29؛ ذنانی‌، ص‌ 95ـ97). بنابراین‌، تنها فرق‌ میان‌ جواهر در حیز آنهاست‌. به‌علاوه‌، هر جوهر دارای‌ جهتی‌ است‌ كه‌ به‌ واسطه آن‌ سایر جواهر از اشغال‌ جای‌ آن‌ منع‌ می‌شوند (ابورشید نیشابوری‌، ص‌30، 61). جواهر در مكانهای‌ خالی‌ حركت‌ می‌كنند و از طریق‌ فشار و تأثیر با یكدیگر تعامل‌ دارند. جواهر به‌ واسطه عَرَضِ «تألیف‌» یا پیوستگی‌، اجسام‌ را می‌سازند. تقسیم‌ اجسام‌ فقط‌ به‌سبب‌ وجود این‌ عرض‌ ممكن‌ است‌، زیرا در حین‌ تقسیم‌، عرض‌ تألیف‌ از میان‌ می‌رود. جواهرِ باقی‌ مانده‌ از تقسیم‌، دیگر تقسیم‌ نمی‌شوند چون‌ دیگر عرض‌ تألیف‌ در آنها وجود ندارد (برای‌ تعابیر مترادف‌ با «تألیف‌» رجوع کنید به پینس‌ ، ص‌ 7). جواهر می‌توانند تعداد زیادی‌ عرض‌ داشته‌ باشند مادام‌ كه‌ اعراض‌ باهم‌ متعارض‌ نباشند. خداوند جواهر را خلق‌ نمی‌كند بلكه‌ می‌گذارد كه‌ به‌ وجود بیایند، چرا كه‌ جواهر قبل‌ از هستی‌ یافتن‌ نیز جوهرند و ذاتِ جوهر بودن‌ برایشان‌ ثابت‌ است‌ (اشعری‌، ص‌ 307؛ نیز رجوع کنید به ثابتات‌ ازلی‌ * ). وقتی‌ جواهر وجود یافتند، دارای‌ اعراضی‌ چون‌ حركت‌ و سكون‌ و ائتلاف‌ و افتراق‌ می‌شوند. نابودی‌ كامل‌ جواهر ممكن‌ است‌، اما تنها اگر خداوند تمام‌ جهان‌ را یكباره‌ نابود كند (ابورشید نیشابوری‌، ص‌ 87 - 96). آرای‌ معتزله بغداد و اشاعره‌ در باره جوهر فرد تا حد زیادی‌ به‌ هم‌ نزدیك‌ است‌ و رویكرد معتزله بغداد را می‌توان‌ مقدمه رویكرد اشاعره‌ دانست‌. مطابق‌ این‌ رویكرد، جواهر به‌ تنهایی‌ صرفاً نقطه‌اند و هیچ‌ مقدار و امتدادی‌ ندارند، ازاین‌رو نمی‌توان‌ آنها را با حواس‌ درك‌ كرد. هریك‌ از جواهر حیزی‌ طبیعی‌ دارد كه‌ برخلاف‌ مكان‌ امری‌ كمّی‌ یا دارای‌ مقدار نیست‌ (برای‌ تفاوت‌ حیز و مكان‌ رجوع کنید به ذنانی‌، ص‌ 62ـ71). تجمع‌ و تألیف‌ جواهر موجب‌ ایجاد اجسام‌ ممتد و مكانمند می‌شود و از افتراق‌ آنها اجسام‌ از میان‌ می‌رود. زمان‌ و حركت‌ نیز از اجزاء لایتجزّا ساخته‌ شده‌اند. جواهر تعداد زیادی‌ عرض‌ دارند، حتی‌ به‌ گمان‌ بعضی‌، هر جوهر همه اعراض‌ ایجابی‌ ممكن‌ یا اضداد آنها را در خود دارد. اعراض‌ شامل‌ افعال‌ انسان‌ از جمله‌ طاعت‌ و معصیت‌، كفر و ایمان‌، كلام‌ و سكوت‌ نیز می‌شوند (اشعری‌، ص‌ 345). اعراض‌ سلبی‌، چون‌ مرگ‌ و جهل‌، نیز به‌ جوهر تعلق‌ می‌گیرد. عرض‌ ــ كه‌ به‌ تعبیر عبدالقاهر بغدادی‌ (متوفی‌ 429)، متكلم‌ اشعری‌، مانند جوهر «مفرَدٌ فی‌ ذاته‌» است‌ ( كتاب‌ اصول‌الدین‌ ، ص‌ 35) بیش‌ از یك‌ آن‌ بقا ندارد، همچنانكه‌ جوهر نیز تنها در یك‌ آن‌ باقی‌ است‌؛ ازاین‌رو، جهان‌ دائماً از نو خلق‌ می‌شود. نابودی‌ هر جوهر وقتی‌ است‌ كه‌ خداوند جریان‌ خلق‌ مدام‌ آن‌ و اعراضش‌ را متوقف‌ كند (ابن‌میمون‌، ج‌ 1، ص‌ 197ـ 198، 200ـ206). نظریه جزء لایتجزّا در همه صورتهای‌ آن‌ زمینه كلامی‌ مناسبی‌ برای‌ توضیح‌ نسبت‌ خالق‌ و مخلوق‌ فراهم‌ می‌كرد. این‌ نظریه‌ از سویی‌ تصور تناهی‌ اشیا را در بر داشت‌ كه‌ برای‌ متكلمان‌، از جهت‌ علم‌ و قدرت‌ خدا، حیاتی‌ بود ( رجوع کنید به ادامه مقاله‌) و از سوی‌ دیگر تصور گسستگی‌ اشیا را در بر داشت‌ كه‌ به‌ویژه‌ نزد اشاعره‌ زمینه اِعمال‌ قدرت‌ مطلق‌ الاهی‌ را می‌ساخت‌. در جهانی‌ كه‌ در هر دم‌ نابود و باز پیدا می‌شود ارتباط‌ علّی‌ یا قانون‌ طبیعی‌ وجود ندارد، حتی‌ افعال‌ انسان‌ تقسیم‌ شده‌ به‌ اجزاءاند و هیچ‌ نسبت‌ علّی‌ میان‌ حركات‌ متوالی‌ انسان‌ وجود ندارد. مثلاً، عمل‌ نوشتن‌ شامل‌ چهار جزء است‌: اراده حركت‌ دادن‌ قلم‌، قدرت‌ و استطاعت‌ حركت‌ كردن‌، حركت‌ دست‌ هنگام‌ نوشتن‌، حركت‌ قلم‌. تحقق‌ تمام‌ این‌ مراحل‌ وابستگی‌ تام‌ به‌ خداوند دارد كه‌ در گسستگی‌ اشیا و افعال‌، جریانی‌ پیوسته‌ را پدید می‌آورد (همان‌، ج‌ 1، ص‌ 203ـ204). به‌علاوه‌، در كلام‌ اشعری‌ یكی‌ از ادله مهم‌ برای‌ اثبات‌ حدوث‌ عالم‌ و نیاز آن‌ به‌ آفریدگار، با استفاده‌ از مفهوم‌ تقسیم‌ اشیا به‌ اجزاء لایتجزّا اقامه‌ شده‌ است‌. صورتی‌ از این‌ استدلال‌ را شهرستانی‌ در نهایة ‌الاقدام‌ (ص‌ 11) آورده‌ است‌: اگر جواهر قدیم‌ باشند از قدیم‌ یا مجتمع‌اند یا مفترق‌. جواهر به‌ ذات‌ خود اجتماع‌ و افتراق‌ نمی‌یابند، پس‌ باید به‌ وسیله ‌علتی‌ بیرونی‌ باهم‌ جمع‌ شوند یا از هم‌ جدا شوند. بنابراین‌، چون‌ جهان‌، مركّب‌ از جواهر فردی‌ است‌ كه‌ در حال‌ اجتماع‌ و افتراق‌اند و پیش‌ از پدید آمدنِ جریان‌ افتراق‌ و اجتماع‌، جهانی‌ وجود ندارد، این‌ جهان‌ را آفریدگاری‌ خلق‌ كرده‌ است‌ (نیز رجوع کنید به باقلاّنی‌، ص‌ 44؛ ابن‌حزم‌، ج‌ 5، ص‌ 226؛ اسفراینی‌، ص‌ 43؛ حدوث‌ و قدم‌ * ؛ قس‌ فخر رازی‌، 1341ـ1342 ش‌، ج‌ 1، ص‌270). جزء لایتجزّا مسائل‌ بسیاری‌ برای‌ متكلمان‌ پدید آورد، از جمله‌ نسبت‌ جواهر با اعراض‌، امكان‌ وجود جواهر بدون‌ اعراض‌، امكان‌ رؤیت‌ جزء، حداقل‌ اجزای‌ لازم‌ برای‌ پدید آمدن‌ جسم‌، شكل‌ داشتن‌ یا نداشتن‌ جزء، حركت‌ و خلا، مفهومی‌ كه‌ متكلمان‌ آن‌ را دیرتر شناختند. پینس‌ (ص‌ 77) احتمال‌ داده‌ است‌ كه‌ متكلمان‌ به‌واسطه فلسفه محمدبن‌ زكریای‌ رازی‌ با مفهوم‌ خلأ آشنا شده‌ باشند. متكلمانی‌ كه‌ اعراض‌ را هم‌ دارای‌ اجزاء لایتجزّا می‌شمردند (رجوع کنید به اشعری‌، ص‌ 319) با مسائلی‌ از این‌ دست‌ مواجه‌ بودند كه‌ آیا علم‌ واحد، كه‌ عرَضی‌ مفرد است‌، می‌تواند به‌ دو معلوم‌ تعلق‌ بیابد ( رجوع کنید به همان‌، ص‌ 397). مسئله مُماسّه‌، یعنی‌ نحوه تماس‌ جواهر فرد با یكدیگر، یكی‌ دیگر از مشكلات‌ ناشی‌ از تصور جزء فاقد امتداد برای‌ جسم‌ ممتد بود. صورتی‌ از این‌ مسئله‌ این‌ است‌ كه‌ آیا یك‌ جزء می‌تواند با بیش‌ از یك‌ جزء دیگر تماس‌ داشته‌ باشد یا نه‌. در این‌ باره‌ ابوالهذیل‌ معتقد بود كه‌ هر جزء با شش‌ جزء پیرامون‌ خود مماس‌ می‌شود ( رجوع کنید به همان‌، ص‌ 302ـ303) و ابوبشر صالح‌بن‌ ابی‌صالح‌ می‌گفت‌ كه‌ تماس‌ جزء فقط‌ با یك‌ جزء مجاور آن‌ ممكن‌ است‌، چرا كه‌ اگر اجزا می‌توانستند با شیئی‌ بزرگ‌تر از خود مماس‌ شوند كل‌ دنیا در یك‌ مشت‌ جا می‌گرفت‌ ( رجوع کنید به همان‌، ص‌ 302). هشام‌بن‌ عمرو فُوَطی‌ بر آن‌ بود كه‌ هر جسم‌ مركّب‌ از شش‌ ركن‌ و هر ركن‌ مركّب‌ از شش‌ جزء است‌ و تماس‌ فقط‌ میان‌ اركان‌ واقع‌ می‌شود، نه‌ میان‌ اجزاء ( رجوع کنید به همان‌، ص‌ 304). صورت‌ دیگری‌ از این‌ مسئله‌ این‌ است‌ كه‌ آیا یك‌ جزء می‌تواند بر موضع‌ اتصال‌ دو جزء دیگر قرار بگیرد (ابورشید نیشابوری‌، ص‌ 96ـ100؛ برای‌ مباحث‌ مربوط‌ به‌ جزء لایتجزّا در میان‌ متكلمان‌ معتزلی‌ رجوع کنید به اشعری‌، ص‌ 301ـ321، 570؛ ابورشید نیشابوری‌، ص‌ 47ـ56، 58 100؛ نیز رجوع کنید به مفید، ص‌95ـ97؛ بغدادی‌، كتاب‌ اصول‌الدین‌ ، ص‌ 56 59). بحث‌ جوهر فرد بر تعریف‌ متكلمان‌ از نفس‌ و مسائل‌ مرتبط‌ با آن‌ نیز تأثیر داشته‌ است‌. ظاهراً تصور بعضی‌ متكلمان‌ متقدم‌ از نفس‌، جزء لایتجزّایی‌ در بدن‌ بوده‌ است‌. بعضی‌ نیز نفس‌ را عرضی‌ متعلق‌ به‌ همه اجزای‌ بدن‌ می‌دانسته‌اند و بعضی‌ آن‌ را تنها از آنِ یك‌ جزء در بدن‌، مثلاً قلب‌، می‌شمرده‌اند ( رجوع کنید به اشعری‌، ص‌ 331ـ332، 334؛ ابن‌میمون‌، ج‌ 1، ص‌ 201؛ نفس‌ * ؛ برای‌ ارتباط‌ بحث‌ جوهر فرد با مباحث‌ نفس‌ رجوع کنید به غزالی‌، 1319، ص‌71ـ72؛ فخررازی‌، 1341ـ1342ش‌، ج‌1، ص‌276ـ 280؛ نیز برای‌ ارتباط‌ بحث‌ جوهر فرد با مسئله معاد جسمانی‌ و بحث‌ عالم‌ ذر رجوع کنید به مجلسی‌، ج‌ 5، ص‌ 275، ج‌ 7، ص‌ 51). متكلمان‌ ظاهراً وجود جزء لایتجزّا را بر مبنای‌ تصوری‌ كه‌ از قدرت‌ الاهی‌ داشتند مفروض‌ گرفتند و اعتقاد به‌ آن‌ را وابسته‌ به‌ براهین‌ عقلی‌ نكردند؛ اما، مواجهه‌ با اشكالاتی‌ چون‌ اشكالات‌ نظّام‌، آنان‌ را به‌ جستجوی‌ استدلالهای‌ عقلی‌ واداشت‌. دلایل‌ متعددی‌ در اثبات‌ جزء لایتجزّا در منابع‌ كلامی‌ و فلسفی‌ نقل‌ شده‌ است‌. ابن‌حزم‌ (متوفی‌ 456؛ ج‌ 5، ص‌ 223ـ229) اساسی‌ترین‌ دلایل‌ معتقدان‌ به‌ آن‌ را پنج‌ دلیل‌ دانسته‌ است‌ كه‌ از مطابقت‌ آنها با مطالب‌ كتاب‌ الانتصار خیاط‌ معتزلی‌ و مقالات‌ الاسلامیین‌ ابوالحسن‌ اشعری‌ می‌توان‌ بیشتر آنها را مأخوذ از نقدهای‌ معتزله‌ بر نظّام‌ شمرد. خلاصه این‌ دلایل‌ به‌ این‌ ترتیب‌ است‌: 1) اگر جوهر فرد وجود نداشته‌ باشد كسی‌ كه‌ مسافتی‌ متناهی‌ را پیاده‌ طی‌ می‌كند باید مسافتی‌ نامتناهی‌ را طی‌ كرده‌ باشد، زیرا این‌ مسافت‌ قابل‌ قسمت‌ به‌ بی‌نهایت‌ است‌. لازمه نامتناهی‌ بودن‌ مسافت‌ آن‌ است‌ كه‌ به‌ بیان‌ قدمای‌ فلاسفه‌، آخیلوس‌ (آشیل‌) تندرو به‌ لاك‌پشت‌ نرسد و به‌ بیان‌ متكلمان‌، استر نتواند از روی‌ مورچه‌ بگذرد (قس‌ خیاط‌، ص‌ 77؛ همین‌ استدلال‌ بود كه‌ نظّام‌ را واداشت‌ تا نظریه طفره‌ * را مطرح‌ كند كه‌ به‌ معنای‌ جَستن‌ متحرك‌ از روی‌ بعضی‌ اجزاست‌ رجوع کنید به بغدادی‌، الفرق‌ بین‌الفرق‌، ص‌ 131؛ اسفراینی‌، همانجا). 2) هرگاه‌ جسمی‌ در كنار جسم‌ دیگر قرار بگیرد باید جزئی‌ از یك‌ جسم‌ در كنار جزء جسم‌ دیگر واقع‌ شود. این‌ جزء، آخرین‌ قسمتِ جسمی‌ است‌ كه‌ در كنار جسم‌ دیگر قرار گرفته‌ است‌؛ یعنی‌، حد و طرف‌ داشتن‌ اجسام‌، نشانه تألیف‌ آنها از اجزاءلایتجزّاست‌. 3) تفاوت‌ میان‌ جسم‌ كوچك‌ و جسم‌ بزرگ‌ امری‌ است‌ مسلّم‌. حال‌ آیا اجزای‌ یك‌ كوه‌ بیشترند یا اجزای‌ یك‌ دانه‌ خردل‌؟ و آیا اجزای‌ یك‌ دانه‌ خردل‌ بیشتر است‌ یا دو دانه‌ خردل‌؟ كسی‌ كه‌ بگوید اجزای‌ كوه‌ و دو دانه‌ خردل‌ از اجزای‌ یك‌ دانه‌ خردل‌ بیشتر است‌ به‌ متناهی‌ بودن‌ فرآیند تجزیه‌ اذعان‌ كرده‌ كه‌ همان‌ قول‌ به‌ جزء لایتجزّاست‌؛ اما، اگر هر جسم‌ را بتوان‌ تا بی‌نهایت‌ تقسیم‌ كرد، در یك‌ دانه‌ خردل‌ همان‌ قدر اجزای‌ بی‌نهایت‌ وجود دارد كه‌ در كوه‌ (قس‌ خیاط‌، ص‌ 78). 4) آیا اجزای‌ یك‌ دانه‌ خردل‌ دارای‌ یك‌ كل‌ است‌ یا نه‌؟ و آیا خدا تعداد اجزای‌ آن‌ را می‌داند یا نه‌؟ اگر كسی‌ بگوید دانه خردل‌ دارای‌ كل‌ نیست‌ تناهی‌ را از مخلوق‌ نفی‌ كرده‌ كه‌ كفر است‌، و اگر علم‌ خدا به‌ تعداد اجزا را نفی‌ كند باز گرفتار كفر شده‌ است‌؛ اما، اعتراف‌ به‌ وجود كل‌ و علم‌ خدا به‌ تعداد اجزا همان‌ اعتقاد به‌ جزء لایتجزّاست‌ (قس‌ همان‌، ص‌ 43). 5) آیا خداوند قادر است‌ اجزای‌ جسم‌ را به‌ نحوی‌ متفرق‌ كند كه‌ هیچ‌ نوع‌ تألیفی‌ میانشان‌ باقی‌ نماند و آن‌ اجزای‌ دیگر هیچ‌ تجزیه‌ای‌ نپذیرند؟ نفی‌ این‌ قدرت‌ نسبت‌ دادن‌ عجز به‌ پروردگار است‌ و اذعان‌ به‌ آن‌ همان‌ اذعان‌ به‌ جزء لایتجزّاست‌. دلیل‌ اخیر را ابن‌حزم‌ قوی‌ترین‌ شبهه معتقدان‌ به‌ جزءلایتجزّا خوانده‌ است‌ ( رجوع کنید به ج‌ 5، ص‌ 225). برای‌ همه متكلمانِ معتقد به‌ جزء، اثبات‌ قدرت‌ مطلق‌ الاهی‌ اگر نه‌ مبنا، دست‌ كم‌ مؤیدی‌ قوی‌ بوده‌ است‌. دلیل‌ چهارم‌ نیز همین‌ وضع‌ را نسبت‌ به‌ علم‌ خداوند دارد، چنانكه‌ بغدادی‌ ( كتاب‌ اصول‌الدین‌ ، ص‌ 36) در رد نظّام‌ به‌ این‌ آیه قرآن‌ استناد می‌كند كه‌ «... و أحصی‌' كُلَّ شی‌ءٍ عدداً» (... همه‌ چیز را به‌ عدد شمارش‌ كرده‌ است‌، جن‌: 28). تمامی‌ این‌ دلایل‌ به‌ صورتهای‌ مختلف‌ در منابع‌ كلامی‌ یافت‌ می‌شود (برای‌ نمونه‌ رجوع کنید به باقلاّنی‌، ص‌ 42؛ بغدادی‌، كتاب‌ اصول‌الدین، همانجا؛ امام‌الحرمین‌، ص‌ 36، 38ـ39؛ اسفراینی‌، همانجا؛ فخررازی‌، 1341ـ1342 ش‌، ج‌ 1، ص‌ 256ـ 259، 263ـ264؛ عضدالدین‌ ایجی‌، ص‌ 187، 189). نقد این‌ دلایل‌ را هم‌ در نوشته ابن‌حزم‌ (ج‌ 5، ص‌ 223ـ230) و هم‌ در بسیاری‌ متون‌ فلسفی‌ می‌توان‌ یافت‌. اجمالی‌ از نقدها به‌ این‌ ترتیب‌ است‌: 1) این‌ دلیل‌ متكلمان‌ نتیجه تفاوت‌ نگذاشتن‌ میان‌ نامتناهی‌ بالفعل‌ و نامتناهی‌ بالقوه‌ است‌. وقتی‌ فرآیند تقسیم‌ شدن‌ مسافت‌ تا بی‌نهایت‌ را بالفعل‌ فرض‌ كنیم‌ با مشكلات‌ ناشی‌ از بی‌نهایت‌ بودن‌ مسافت‌ روبرو می‌شویم‌. به‌ علاوه‌، همان‌طور كه‌ مسافت‌ تا بی‌نهایت‌ قابل‌ تقسیم‌ فرضی‌ و وهمی‌ است‌، زمانی‌ هم‌ كه‌ متحرك‌ در آن‌ حركت‌ می‌كند تا بی‌نهایت‌ قابل‌ تقسیم‌ است‌ و به‌ این‌ ترتیب‌ اشكال‌ نرسیدن‌ دونده‌ به‌ لاك‌پشت‌ پیش‌ نمی‌آید (ابن‌سینا، 1405، ج‌1، فن‌1، ص‌199؛ ابن‌حزم‌، ج‌ 5، ص‌224). 2) درست‌ است‌ كه‌ هر جسمی‌ نهایتی‌ دارد، اما آن‌ جزء پایانی‌ جسم‌ كه‌ به‌ جسم‌ مجاور می‌چسبد، خود دارای‌ مساحت‌ و قابل‌ تجزیه‌ است‌، زیرا بخشی‌ از جسم‌ است‌ و جسم‌ امری‌ است‌ دارای‌ طول‌ و عرض‌ و عمق‌؛ بنابراین‌، هنگام‌ مجاورت‌ دو جسم‌، سطحی‌ از هر دو با یكدیگر تلاقی‌ می‌یابد (ابن‌حزم‌، ج‌ 5، ص‌ 224ـ225). 3) در باره مسئله كوه‌ و خردل‌ پاسخ‌ این‌ است‌ كه‌ كوه‌ و خردل‌ تا وقتی‌ تقسیم‌ نشده‌اند هیچ‌یك‌ اجزایی‌ ندارند و وقتی‌ تقسیم‌ شدند تعداد اجزایشان‌ باهم‌ برابر خواهد بود، اما هر جزء خردل‌ كوچك‌تر از هر جزء كوه‌ خواهد بود. منعی‌ نیست‌ كه‌ دو شی‌ء در تعداد اجزا برابر باشند اما در اندازه‌ باهم‌ تفاوت‌ داشته‌ باشند (ابن‌سینا، 1405، ج‌ 1، فن‌ 1، ص‌ 199ـ200؛ ابن‌حزم‌، ج‌ 5، ص‌ 227). 4) خطای‌ این‌ استدلال‌ آنجاست‌ كه‌ لفظ‌ كل‌ و تعداد در جایی‌ به‌ كار رفته‌ است‌ كه‌ كل‌ و تعدادی‌ وجود ندارد. دانه خردل‌ پیش‌ از تجزیه‌ جزئی‌ ندارد كه‌ از علم‌ خداوند به‌ تعداد و كل‌ اجزای‌ آن‌ سؤال‌ كنیم‌ (ابن‌حزم‌، ج‌ 5، ص‌ 229). 5) قوی‌ترین‌ و بدیهی‌ترین‌ پاسخ‌ این‌ اشكال‌ آن‌ است‌ كه‌ پرسش‌ را به‌ خود اشكال‌كننده‌ برگردانیم‌ و بپرسیم‌ آیا خداوند قادر است‌ هر جسمی‌ را تا بی‌نهایت‌ تقسیم‌ كند؟ نفی‌ قدرت‌ خداوند كفر خواهد بود و تأیید آن‌ انكار جزء لایتجزّا (همان‌، ج‌ 5، ص‌ 226). در اثبات‌ جزء لایتجزّا از برهانهای‌ ریاضی‌ هم‌ استفاده‌ شده‌ است‌، از جمله‌ این‌ دلایل‌: 1) نقاطی‌ كه‌ خط‌ را می‌سازند یا جوهرند یا عرض‌. اگر جوهر باشند خط‌ از نقاط‌ متوالی‌، یعنی‌ همان‌ اجزاءلایتجزّا، تشكیل‌ شده‌ است‌ و اگر عرض‌ باشند نیاز به‌ محلی‌ دارند. چون‌ حالّ مساوی‌ محل‌ است‌ نقطه‌ها در اجزا حلول‌ دارند و چون‌ نقطه‌ تجزیه‌پذیر نیست‌ اجزا هم‌ تجزیه‌پذیر نخواهند بود (ابن‌سینا، 1405، ج‌ 1، فن‌ 1، ص‌ 186). یك‌ پاسخ‌ ممكن‌ به‌ این‌ استدلال‌ آن‌ است‌ كه‌ عرض‌ الزاماً مساوی‌ با محل‌ نیست‌ ( رجوع کنید به همان‌، ج‌ 1، فن‌ 1، ص‌200). 2) خط‌ و دایره‌ در یك‌ نقطه‌ بر هم‌ مماس‌ می‌شوند. این‌ نقطه تماس‌ تقسیم‌ناپذیر است‌، چون‌ اگر تقسیم‌پذیر باشد حد خط‌ نمی‌شود و در این‌ صورت‌ یا خط‌ و دایره‌ باهم‌ متقاطع‌ خواهند بود یا دایره‌ تبدیل‌ به‌ چند ضلعی‌ می‌شود (فخررازی‌، 1404، ص‌ 165). همچنین‌ وقتی‌ كُره‌ای‌ بر سطحی‌ مستوی‌ قرار می‌گیرد در یك‌ نقطه‌ با آن‌ مماس‌ می‌شود و وقتی‌ بر سطح‌ حركت‌ كند همواره‌ بر نقطه‌ای‌ پس‌ از نقطه دیگر مماس‌ خواهد شد و نتیجه این‌ امر وجود جزء لایتجزّاست‌ (ابن‌سینا، 1405، ج‌ 1، فن‌ 1، ص‌ 186؛ فخررازی‌، 1411، ج‌ 2، ص‌ 28ـ30؛ نصیرالدین‌ طوسی‌، ص‌ 184؛ ابن‌میثم‌، ص‌ 53؛ علامه‌ حلّی‌، 1379 ش‌، ص‌ 229ـ230). یكی‌ از پاسخهای‌ ممكن‌ به‌ این‌ استدلال‌ آن‌ است‌ كه‌ تماس‌ كره‌ با سطح‌ در نقطه‌، مسلّم‌ نیست‌، چه‌ بسا تماس‌ آنها در خط‌ باشد نه‌ به‌ صورت‌ نقطه‌، زیرا تماس‌ با نقطه‌ را فقط‌ با فرضِ «آن‌» می‌توان‌ توهم‌ كرد در حالی‌ كه‌ آن‌ بالفعل‌ وجود ندارد (ابن‌سینا، 1405، ج‌ 1، فن‌ 1، ص‌ 201ـ202). 3) زاویه تقسیم‌ناپذیری‌ كه‌ اقلیدس‌ آن‌ را كوچك‌ترین‌ زاویه حاده‌ شمرده‌، دلیل‌ بر وجود جزء لایتجزّاست‌ (همان‌، ج‌ 1، فن‌ 1، ص‌ 186؛ فخررازی‌، 1411، ج‌ 2، ص‌ 31ـ32). پاسخ‌ این‌ استدلال‌ آن‌ است‌ كه‌ آنچه‌ اقلیدس‌ كوچك‌ترین‌ زاویه‌ شمرده‌ زاویه‌ای‌ است‌ كه‌ از دو خط‌ مستقیم‌ ایجاد می‌شود. بدون‌ این‌ قید، بی‌نهایت‌ زاویه‌ می‌توان‌ فرض‌ كرد كه‌ از آن‌ زاویه‌ كوچك‌تر باشند، چنانكه‌ هر قوس‌ را می‌توان‌ تا بی‌نهایت‌ تقسیم‌ كرد و زاویه قوس‌ هم‌ تا بی‌نهایت‌ تقسیم‌پذیر است‌ (ابن‌سینا، 1405، ج‌ 1، فن‌ 1، ص‌ 201). 4) یكی‌ دیگر از براهین‌ ریاضی‌ در اثبات‌ جزء، دلیلی‌ است‌ كه‌ فخررازی‌ (1382 ش‌، ص‌80) آورده‌ و آن‌ را بر تمام‌ ادله متكلمان‌ ترجیح‌ داده‌ است‌: حركت‌ یا برحسب‌ زمان‌ منقسم‌ می‌شود یا منقسم‌ نمی‌شود. اگر حركت‌ برحسب‌ زمان‌ قسمت‌پذیر باشد، و اجزای‌ آن‌ مانند زمان‌ است‌ كه‌ باهم‌ موجود نمی‌شوند. در این‌ صورت‌ لازم‌ می‌آید كه‌ آنچه‌ به‌ تمامی‌ موجود است‌ (یعنی‌ حركت‌) بعضی‌ از آن‌، ناموجود فرض‌ شود و این‌ باطل‌ است‌؛ بنابراین‌، حركت‌ قسمت‌پذیر نیست‌. حال‌ مقدار مسافتی‌ كه‌ با آن‌ حركتِ قسمت‌ناپذیر طی‌ می‌شود، اگر منقسم‌ باشد قطع‌ نیمی‌ از آن‌ مسافت‌ با نیمی‌ از حركت‌ خواهد بود و این‌ امر موجب‌ تقسیم‌ حركت‌ خواهد شد كه‌ امر محال‌ است‌. بنابراین‌، آن‌ مقدار مسافت‌ نیز نامنقسم‌ است‌، یعنی‌ از اجزاء لایتجزّا تشكیل‌ شده‌ است‌ (برای‌ آرای‌ فخررازی‌ در باره جزء لایتجزّا رجوع کنید به معصومی‌ همدانی‌، ص‌210ـ227؛ برای‌ تفصیل‌ براهین‌ ریاضی‌ متكلمان‌ و نقد آنها رجوع کنید به ابن‌سینا، 1405، ج‌ 1، فن‌ 1، ص‌ 201ـ202؛ امام‌الحرمین‌، ص‌ 36ـ 38؛ فخررازی‌، 1411، ج‌2، ص‌15ـ21؛ همو، 1341ـ1342ش‌، ج‌1، ص‌258ـ 263؛ نصیرالدین‌ طوسی‌، ص‌ 184ـ 188؛ عضدالدین‌ ایجی‌، ص‌ 192ـ193؛ تفتازانی‌، ج‌ 3، ص‌ 45ـ50). فلسفه‌. سنّت‌ فلسفه اسلامی‌ از آغاز جزء لایتجزّا را مردود شناخته‌ است‌. محمدبن‌ زكریای‌ رازی‌ (متوفی‌ 311) تنها فیلسوفی‌ است‌ كه‌ این‌ نظریه‌ را پذیرفته‌ است‌ ( رجوع کنید به ناصرخسرو، ص‌ 73؛ پینس‌، ص‌ 35ـ 78)، اما رازی‌ در بسیاری‌ مسائل‌ دیگر نیز با فیلسوفان‌ اسلامی‌ تفاوتهای‌ بنیادین‌ داشته‌ است‌ و آرای‌ او چندان‌ در چارچوب‌ اعتقادات‌ سنّتی‌ اسلامی‌ نمی‌گنجد. فیلسوفان‌ اسلامی‌ هم‌ در سنّت‌ مشاء و حكمت‌ متعالیه‌ كه‌ نظریه ارسطویی‌ را پذیرفتند و بسط‌ دادند و هم‌ شیخ‌اشراق‌ كه‌ نظریه دیگری‌ غیر از نظریه ارسطو مطرح‌ كرد، مفهوم‌ جوهر فرد را رد كردند. گفتنی‌ است‌ كه‌ نظریه جزء لایتجزّای‌ رازی‌ با نظریه متكلمان‌ تفاوت‌ داشت‌ و بیشتر به‌ نظریه اتمی‌ ذیمقراطیس‌ نزدیك‌ بود (پینس‌، ص‌ 74ـ76). فیلسوفان‌ اسلامی‌ ادله متعددی‌ در نفی‌ اجزاء لایتجزّا اقامه‌ كرده‌اند، از جمله‌: 1) برهان‌ انضمام‌. هرگاه‌ چند جزء را به‌ یك‌ جزء ضمیمه‌ كنیم‌ دو فرض‌ ممكن‌ است‌: یا به‌ جزء اول‌ چیزی‌ افزوده‌ شده‌ یا چیزی‌ افزوده‌ نشده‌ است‌. اگر به‌ جزء اول‌ چیزی‌ افزوده‌ شده‌ باشد در نتیجه‌ بر حجم‌ جسم‌ هم‌ افزوده‌ شده‌ است‌، در این‌ صورت‌ لزوماً هر یك‌ از اجزایی‌ كه‌ به‌ جزء اول‌ افزوده‌ شده‌ است‌ حجمی‌ خواهد داشت‌ و لذا قابل‌ تجزیه‌ و تقسیم‌ خواهد بود. اگر به‌ جزء اول‌ چیزی‌ افزوده‌ نشده‌ باشد لازم‌ است‌ كه‌ تمام‌ جهان‌ جسمانی‌ یك‌ جزء باشد و در نتیجه‌ هیچ‌ جسمی‌ موجود نباشد، زیرا قائلان‌ به‌ جزء لایتجزّا جزء را جسم‌ نمی‌دانند (صدرالدین‌ شیرازی‌، سفر 2، ج‌ 2، ص‌30). 2) برهانِ بر ملتقی‌. سه‌ جزء را به‌ نحوی‌ فرض‌ می‌كنیم‌ كه‌ در مجاورت‌ هم‌ قرار دارند؛ دو جزء پهلو به‌ پهلوی‌ هم‌ و جزء سوم‌ بر ملتقای‌ آن‌ دو. حال‌ دو فرض‌ ممكن‌ است‌: یا جزء سوم‌ كه‌ بر ملتقی‌ واقع‌ است‌ با دو جزء دیگر مماس‌ است‌ یا نیست‌. شق‌ دوم‌ خلاف‌ فرض‌ است‌، زیرا مفروض‌ گرفته‌ایم‌ كه‌ جزء سوم‌ بر ملتقی‌ باشد و لازمه بر ملتقی‌ بودن‌ مماس‌ بودن‌ با دو جزء دیگر است‌. شق‌ اول‌ نیز مستلزم‌ تجزیه‌پذیری‌ اجزا و در نتیجه‌ نفی‌ جزء لایتجزّاست‌ (سهروردی‌، ج‌ 2، حكمة ‌الاشراق‌ ، ص‌ 89؛ صدرالدین‌ شیرازی‌، همانجا). 3) برهان‌ جهات‌ و تحدد. هر جزئی‌ در حیزی‌ قرار دارد و دارای‌ جهت‌ و وضع‌ خاصی‌ است‌؛ یعنی‌، هر جزء دارای‌ بالا و پایین‌ و راست‌ و چپ‌ و جز آنهاست‌ كه‌ هریك‌ از این‌ جهات‌ غیر از جهت‌ دیگر است‌. این‌ خود نوعی‌ تقسیم‌ است‌ و تجزیه‌ناپذیری‌ را از جسم‌ نفی‌ می‌كند (سهروردی‌، همانجا؛ لاهیجی‌، ص‌ 69 70؛ سبزواری‌، ج‌ 4، ص‌ 178ـ179). 4) برهان‌ مقابله‌ یا محاذات‌. فرض‌ می‌كنیم‌ مقدار زیادی‌ از اجزا صفحه‌ای‌ بدون‌ عمق‌ را تشكیل‌ دهند. اگر نوری‌ به‌ این‌ صفحه‌ بتابد مسلّماً طرفی‌ كه‌ مقابل‌ نور است‌ غیر از طرف‌ دیگر است‌ و این‌ به‌ معنای‌ انقسام‌ است‌ (ابن‌سینا، 1405، ج‌ 1، فن‌ 1، ص‌190؛ صدرالدین‌ شیرازی‌، همانجا). 5) برهان‌ وسط‌ و طرف‌. شرح‌ این‌ برهان‌، كه‌ با بیانی‌ دیگر در ابطال‌ تسلسل‌ علل‌ نیز به‌ كار می‌رود، چنین‌ است‌: سه‌ جزء را فرض‌ می‌كنیم‌ كه‌ یكی‌ از آنها در میان‌ دو جزء دیگر است‌. حال‌ دو فرض‌ ممكن‌ است‌: یا جزء وسط‌ مانع‌ تماس‌ دو جزء طرف‌ می‌شود یا مانع‌ تماس‌ نمی‌شود. به‌ تعبیر دیگر، یا جزء وسط‌ با هریك‌ از دو جزء طرف‌ تماس‌ دارد و نقاط‌ تماس‌ جزء وسط‌ با یك‌ طرف‌ غیر از نقاط‌ تماسش‌ با طرف‌ دیگر است‌ یا نقاط‌ تماس‌ جزء وسط‌ با یك‌ طرف‌ همان‌ نقاط‌ تماسش‌ با طرف‌ دیگر است‌. فرض‌ دوم‌ غیر از آنكه‌ به‌ حس‌ باطل‌ است‌ مستلزم‌ تداخل‌ نیز هست‌؛ به‌ این‌ ترتیب‌ كه‌ در صورت‌ درستی‌ آن‌ باید جزء وسط‌ میان‌ دو طرف‌ حائل‌ نباشد و با هر دو جزء طرف‌ به‌ تمامی‌ تماس‌ داشته‌ باشد، در این‌ صورت‌ مجموع‌ سه‌ جزء مكان‌ یك‌ جزء را اشغال‌ می‌كنند و هر سه‌ متداخل‌ می‌شوند. اما تداخل‌ محال‌ است‌، زیرا هر تعداد جزء را در كنار این‌ اجزا بگذاریم‌ درصورت‌ تداخل‌ همه‌ یك‌ مكان‌ را اشغال‌ خواهند كرد و در نتیجه‌ حجم‌ هزار جزء با یك‌ جزء برابر خواهد بود و هرگز جسمی‌ به‌ وجود نخواهد آمد. لازمه شق‌ دوم‌ نیز قسمت‌پذیری‌ است‌، زیرا یك‌ قسمت‌ از جزء وسط‌ با یك‌ طرف‌ تماس‌ دارد و قسمت‌ دیگر آن‌ با طرف‌ دیگر، هریك‌ از دو جزء طرف‌ نیز به‌ دو قسمت‌ تقسیم‌ شده‌ چون‌ یك‌ قسمت‌ آنها مماس‌ با جزء وسط‌ است‌ (ابن‌سینا، 1405، ج‌ 1، فن‌ 1، ص‌ 189ـ190؛ غزالی‌، 1331، ص‌ 86؛ سهروردی‌؛ صدرالدین‌ شیرازی‌، همانجاها). 6) صورت‌ دیگری‌ از برهان‌ پنجم‌ به‌ این‌ نحو است‌: اجزای‌ جسم‌ یا باهم‌ متصل‌اند یا مماس‌اند یا متداخل‌. اگر متصل‌ باشند جسم‌ نیز متصل‌ است‌ و جزء لایتجزّا نفی‌ می‌شود. اگر مماس‌ باشند دارای‌ وضع‌ خواهند بود و جسم‌ خواهند شد نه‌ جزء. تداخل‌ نیز محال‌ است‌ (ابن‌سینا، 1405، ج‌ 1، فن‌ 1، ص‌ 188ـ189). 7) پنج‌ جزء را در یك‌ ردیف‌ در كنار هم‌ فرض‌ می‌كنیم‌ و بر هر سو یك‌ جزء قرار می‌دهیم‌. به‌ این‌ نحو: ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ حال‌ دو جزء كناری‌ را با حركتی‌ برابر به‌ یكدیگر می‌رسانیم‌. هریك‌ از این‌ دو جزء مسلّماً یك‌ جزء و نصف‌ جزء را طی‌ كرده‌ تا به‌ جزء دیگر رسیده‌ است‌. بنابراین‌، پاره‌ای‌ از جزء وسط‌ با یك‌ جزء و پاره دیگر آن‌ با جزء دیگر مماس‌ شده‌، در نتیجه‌ هم‌ جزء وسط‌ تقسیم‌ شده‌ است‌ و هم‌ هریك‌ از دو جزء مذكور (ابن‌سینا، 1383 ش‌، ص‌ 17ـ 18؛ غزالی‌، 1331، ص‌ 86 -87). گفتنی‌ است‌ همچنانكه‌ ابن‌سینا (1383 ش‌، ص‌ 19) توضیح‌ داده‌ است‌، این‌ تصویر و تصویر بعد تعلیمی‌ است‌ و جدا بودن‌ اجزا از یكدیگر به‌ معنای‌ فاصله‌ داشتن‌ آنها نیست‌. 8) خط‌ الف‌ ـ ب‌ با شش‌ جزء و خط‌ ج‌ ـ د با شش‌ جزء را موازی‌ یكدیگر قرار می‌دهیم‌. به‌ این‌ صورت‌: الف‌ ه ز ب‌ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ج‌ ح‌ ط‌ د حال‌ اگر یك‌ جزء از الف‌ به‌ سمت‌ ب‌ و یك‌ جزء از د به‌ سمت‌ ج‌ حركت‌ كند و حركتِ هر دو برابر باشد، این‌ دو جزء ناگزیر در یك‌ نقطه‌ روبه‌رو هم‌ قرار خواهند گرفت‌ و سپس‌ از یكدیگر خواهند گذشت‌. اگر روبه‌رو شدن‌ دو جزء در نقطه‌های‌ ح‌ و ه باشد، یكی‌ از دو جزء سه‌ جزء طی‌ كرده‌ و دیگری‌ چهار جزء، و اگر در نقطه‌های‌ ز و ط‌ باهم‌ روبه‌رو شوند باز هم‌ همین‌ وضع‌ برقرار است‌؛ در حالی‌ كه‌ طبق‌ فرض‌، حركت‌ هر دو به‌ یك‌ اندازه‌ بوده‌ است‌. اما اگر یك‌ جزء بر نقطه ه قرار بگیرد و دیگری‌ بر ط‌ ، یا یكی‌ بر ح‌ و دیگری‌ بر ز ، در این‌ صورت‌ دو جزء برابر هم‌ قرار نگرفته‌اند و از روبه‌روی‌ یكدیگر نخواهند گذشت‌ كه‌ امری‌ است‌ محال‌ (ابن‌سینا، 1383 ش‌، ص‌ 18ـ19؛ غزالی‌، 1331، ص‌ 87 88). 9) فرض‌ می‌كنیم‌ كه‌ چوب‌ شاخصی‌ در آفتاب‌ نصب‌ كرده‌ایم‌ و آن‌ چوب‌ سایه‌ای‌ بر زمین‌ افكنده‌ است‌. اگر خورشید به‌ اندازه یك‌ جزء حركت‌ كند، سایه‌ نیز باید حركت‌ كند؛ اما، این‌ دو حركت‌ برابر نخواهد بود زیرا خورشید فلك‌ را می‌پیماید و سایه‌ در صفحه شاخص‌ حركت‌ می‌كند، بنابراین‌ وقتی‌ خورشید مسافت‌ زیادی‌ را طی‌ می‌كند سایه‌ هنوز حركت‌ محسوسی‌ نكرده‌ است‌. حال‌ اگر فرضاً خورشید یك‌ جزء را طی‌ كند سایه‌ باید مسافتی‌ بسیار كمتر از یك‌ جزء را طی‌ كند. به‌ این‌ ترتیب‌ آن‌ جزء تقسیم‌ می‌شود و جزء لایتجزّا وجود نمی‌یابد (ابن‌سینا، 1383ش‌، ص‌20ـ21؛ همو، 1405، ج‌1، فن‌ 1، ص‌193ـ194؛ غزالی‌، 1331، ص‌ 89؛ برای‌ ادله اثبات‌ و نفی‌ جزء رجوع کنید به ابن‌سینا، 1383ش‌، ص‌16ـ22؛ همو، 1405، ج‌1، فن‌ 1، ص‌ 189ـ 202؛ همو، 1403، ج‌ 2، ص‌ 12ـ33؛ امام‌الحرمین‌، ص‌ 36ـ 39؛ غزالی‌، 1331، ص‌ 86 -90؛ سهروردی‌، ج‌ 2، حكمة‌الاشراق، ص‌ 88 - 89؛ فخررازی‌، 1411، ج‌ 2، ص‌ 11ـ 23، 25ـ 38؛ همو، 1341ـ1342 ش‌، ج‌ 1، ص‌ 264ـ271؛ قطب‌الدین‌ شیرازی‌، بخش‌ 1، ص‌ 621 -622؛ علامه‌ حلّی‌، 1407، ص‌ 145ـ154؛ عضدالدین‌ ایجی‌، ص‌ 186ـ193؛ تفتازانی‌، ج‌ 3، ص‌ 25ـ53؛ صدرالدین‌ شیرازی‌، سفر 1، ج‌ 2، ص‌ 138، سفر 2، ج‌ 1، ص‌ 166ـ167، ج‌ 2، ص‌ 31ـ37، 41ـ 43؛ سبزواری‌، ج‌ 4، ص‌ 170ـ185؛ الهی‌ قمشه‌ای‌، ص‌ 193ـ 195). گفتنی‌ است‌ كه‌ در دوره معاصر، بعضی‌ تحت‌ تأثیر فیزیك‌ جدید در نگاه‌ سنّتی‌ فلسفه‌ به‌ مسئله جزء لایتجزّا تجدیدنظر كرده‌اند. علامه‌ طباطبایی‌ رأی‌ صحیح‌ در باره جسم‌ را صورتی‌ اصلاح‌ شده‌ از رأی‌ ذیمقراطیس‌ دانسته‌ است‌. وی‌ جسم‌ را همان‌ جوهر متصل‌ دارای‌ امتدادهای‌ سه‌گانه‌ تعریف‌ كرده‌، اما مصداق‌ آن‌ را اجزای‌ اولیه‌ای‌ دانسته‌ است‌ كه‌ امتداد جرمی‌ دارند و انواع‌ مختلف‌ اجسام‌ به‌ آنها تجزیه‌ می‌شود. به‌ اعتقاد وی‌ آرای‌ دانشمندان‌ فیزیك‌ را باید به‌ عنوان‌ اصل‌ موضوع‌ پذیرفت‌. به‌ این‌ ترتیب‌ پیوستگی‌ اجسام‌، كه‌ رأی‌ سنّتی‌ فیلسوفان‌ است‌، حفظ‌ می‌شود، اما جسمِ پیوسته حقیقی‌ به‌ این‌ معنا دیگر جسم‌ محسوس‌ نیست‌ بلكه‌ اتمهای‌ تشكیل‌دهنده جسم‌ محسوس‌ است‌ ( رجوع کنید به طباطبائی‌، ص‌71ـ72؛ مطهری‌، ج‌ 6، ص‌ 747ـ751). آثار. از همان‌ آغاز تكوینِ بحثِ جزء لایتجزّا رساله‌های‌ فراوانی‌ در اثبات‌ یا رد آن‌ تألیف‌ شده‌ است‌. رساله نظّام‌ با عنوان‌ الجزء از نخستین‌ آثار در رد جزء لایتجزّاست‌ ( رجوع کنید به ابن‌ندیم‌، ص‌ 206). مُعَمَّربن‌ عَبّاد سُلَمی‌ و عَبّادبن‌ سلیمان‌ صَیمَری‌، متكلمان‌ معتزلی‌، و حسن‌بن‌ موسی‌ نوبختی‌، متكلم‌ شیعی‌، آثاری‌ در اثبات‌ جزء داشته‌اند ( رجوع کنید به همان‌، ص‌ 207، 215؛ آقابزرگ‌ طهرانی‌، ج‌ 5، ص‌ 103). كندی‌ و فارابی‌ هریك‌ رساله‌ای‌ مستقل‌ در رد جزء نگاشته‌اند ( رجوع کنید به ابن‌ندیم‌، ص‌ 319؛ آقابزرگ‌ طهرانی‌، همانجا؛ آقایانی‌ چاوشی‌، ص‌40) و بیشتر فیلسوفان‌ مباحث‌ جزء را در ضمن‌ آثار خود مطرح‌ كرده‌اند. از دیگر آثار شایان‌ ذكر رساله رشیدالدین‌ فضل‌اللّه‌ همدانی‌ (متوفی‌ 716 تا 718) است‌ در ترجیح‌ قول‌ متكلمان‌ و اثبات‌ جزء و نیز رساله فخررازی‌، كه‌ نسخه‌ای‌ از آن‌ در كتابخانه مجلس‌ شورای‌ اسلامی‌ (ش‌ 25960) موجود است‌ ( رجوع کنید به آقابزرگ‌ طهرانی‌، ص‌ 104؛ برای‌ سایر آثار در باره جزء رجوع کنید به همان‌، ج‌ 1، ص‌ 87، ج‌ 5، ص‌ 104، 289، ج‌ 22، ص‌ 14). منشأ تاریخی‌. محققان‌ تاریخ‌ اندیشه اسلامی‌ در باره منشأ تصور جزء لایتجزّا در میان‌ مسلمانان‌ اختلاف‌نظر دارند. اغلب‌ آنان‌ تأثیر فلسفه ‌یونان‌ در طرح‌ این‌ مبحث‌ را مسلّم‌ می‌دانند. تجیتز جی‌. دبور نظریه جزء لایتجزّا را سرشار از مفاهیم‌ طبیعیات‌ ارسطویی‌ و تفكر نوافلاطونی‌ وصف‌ كرده‌ است‌ ( رجوع کنید به د. دین‌ و اخلاق‌ ، ذیل‌ "Atomic theory, Muhammadan" ). با این‌ وصف‌، تفاوتهای‌ اساسی‌ جوهر فرد متكلمان‌ با اتم‌ یونانی‌ موجب‌ تشكیك‌ در صحت‌ این‌ فرض‌ یا دست‌كم‌ انحصار منابع‌ تأثیر به‌ فلسفه یونان‌ شده‌ است‌. در فلسفه یونان‌ اتمها امتداد دارند و در نتیجه‌ جسم‌اند اما نزد متكلمان‌ اجزا خود جسم‌ نیستند. پرتسل‌ * ، با برشمردن‌ خصوصیات‌ جزء لایتجزّا، این‌ نتیجه‌ را اعلام‌ می‌كند كه‌ مفهوم‌ جزء مستقیماً از فلسفه یونان‌ وارد فكر اسلامی‌ نشده‌ است‌، بلكه‌ به‌ واسطه فرقه‌های‌ گنوسی‌ و همراه‌ با دگرگونیهای‌ عظیم‌ به‌ جهان‌ اسلام‌ رسیده‌ است‌ (پرتسل‌، ص‌ 117ـ130؛ پینس‌، ص‌ 98ـ99 قول‌ او را تأیید ولی‌ دلایلش‌ را نقد می‌كند). لئوپولد مابیو منشأ نظریه‌ را به‌طور قطع‌ در تعالیم‌ هندی‌ دانسته‌ است‌ كه‌ در نظر وی‌ منشأ نظریه اتمی‌ یونان‌ هم‌ هست‌. پس‌ از وی‌ محققان‌ بسیاری‌ در باره نسبت‌ نظریه‌های‌ هندی‌ و آرای‌ متكلمان‌ بحث‌ كرده‌اند ( رجوع کنید به پینس‌، ص‌ 94ـ95). شلومو پینس‌ * هرچند منشأ اصلی‌ نظریه‌ را فلسفه یونان‌ دانسته‌، بعضی‌ مؤلفه‌های‌ آن‌ (از جمله‌ فاقد بُعد بودن‌ اجزا) را تحت‌ تأثیر هند خوانده‌ است‌. وی‌ شباهتهایی‌ میان‌ آرای‌ متكلمان‌ و نظریه اتمی‌ اپیكور برشمرده‌، اما نقص‌ اطلاعات‌ در باره اپیكور را مانع‌ از نتیجه‌گیری‌ قطعی‌ دانسته‌ است‌ ( رجوع کنید به همانجا). به‌ اعتقاد عبدالرحمان‌ بدوی‌ (ج‌ 1، ص‌ 184ـ185) هرچند بصره‌، زادگاه‌ ابوالهذیل‌، محل‌ برخورد فرهنگ‌ هندی‌ با فرهنگ‌ اسلامی‌ بود، دلیلی‌ بر انتقال‌ اندیشه‌های‌ هندی‌ در باره جزء لایتجزّا در دوره ابوالهذیل‌ یا پیش‌ از آن‌ در دست‌ نیست‌. تنها فرض‌ ممكن‌ آشنایی‌ او با اندیشه‌های‌ هندی‌ از طریق‌ شفاهی‌ است‌. بدوی‌ فرض‌ تأثیر یونان‌ را ترجیح‌ داده‌ و به‌ وجود ترجمه‌های‌ آثار ارسطو و اثری‌ از پلوتارخس‌ / فلوطرخس‌ در باره آرای‌ طبیعی‌ فیلسوفان‌ در زمان‌ ابوالهذیل‌ استناد كرده‌ است‌. هری‌ اوسترین‌ ولفسون‌ ، در عین‌ پذیرفتن‌ منشأ هندی‌ برای‌ بعضی‌ عناصر نظریه اسلامی‌، در این‌ كه‌ فاقد بُعد بودن‌ نیز از جمله این‌ عناصر باشد تشكیك‌ كرده‌ است‌. وی‌ با استناد به‌ گزارشهایی‌ از تعالیم‌ ذیمقراطیس‌ و اپیكور در الملل‌ و النحل‌ شهرستانی‌ (ج‌ 2، ص‌ 81) و نوشته‌ای‌ از اسحاق‌ اسرائیلی‌، متفكر یهودی‌ قرن‌ سوم‌ یا چهارم‌، نشان‌ داده‌ كه‌ این‌ گزارشهای‌ مجعول‌ می‌توانسته‌ است‌ این‌ تصور را در خوانندگان‌ مسلمان‌ ایجاد كند كه‌ اتمهای‌ ذیمقراطیسی‌ فاقد بُعدند ( رجوع کنید به ولفسون‌، ص‌ 473ـ486؛ برای‌ بحث‌ ولفسون‌ در باره نحوه برخورد متكلمان‌ با اتم‌ یونانی‌ رجوع کنید به ص‌ 487ـ495). در این‌ میان‌ رویكرد یوزف‌ فان‌اس‌ (ص‌ 331ـ332) به‌ این‌ بحث‌، متفاوت‌ و شایان‌ توجه‌ است‌. وی‌ اشاره‌ كرده‌ كه‌ نزد متفكران‌ اسلامی‌ اندیشه‌ها به‌ صورت‌ مسئله‌ ظاهر شده‌ است‌ نه‌ به‌ صورت‌ آرای‌ حكمای‌ بیگانه یونانی‌. اندیشه‌ها مسئله‌هایی‌ است‌ كه‌ متفكر، چه‌ اسلامی‌ چه‌ غیراسلامی‌، با آنها به‌ استقلال‌ مواجه‌ می‌شود و تنها مورخان‌اند كه‌ از منشأ و علت‌ رواج‌ آنها در دوره‌ای‌ خاص‌ سؤال‌ می‌كنند. منابع‌: (1) آقابزرگ‌ طهرانی‌؛ (2) جعفر آقایانی‌ چاوشی‌، كتابشناسی‌ توصیفی‌ فارابی‌ ، تهران‌ 1383 ش‌؛ (3) ابن‌حزم‌، الفصل‌ فی‌الملل‌ و الاهواء والنحل‌، چاپ‌ محمدابراهیم‌ نصر و عبدالرحمان‌ عمیره‌، بیروت‌ 1405/1985؛ (4) ابن‌خلدون‌؛ (5) ابن‌سینا، الاشارات‌ و التنبیهات، مع‌الشرح‌ لنصیرالدین‌ طوسی‌ و شرح‌الشرح‌ لقطب‌الدین‌ رازی‌، تهران‌ 1403؛ (6) همو، الهیات‌ دانشنامه علائی‌ ، چاپ‌ محمد معین‌، همدان‌ 1383 ش‌؛ (7) همو، الشفاء، الطبیعیات‌ ، ج‌ 1، الفن‌الاول‌: السماع‌ الطبیعی‌ ، چاپ‌ ابراهیم‌ مدكور و سعید زاید، قاهره‌ 1385/1965، چاپ‌ افست‌ قم‌ 1405؛ (8) ابن‌عابدین‌، حاشیة ردّ المحتار علی‌ الدّر المختار: شرح‌ تنویر الابصار، چاپ‌ افست‌ بیروت‌ 1399/1979؛ (9) ابن‌فورك‌، مجرد مقالات‌ الشیخ‌ أبی‌ الحسن‌ الاشعری‌، چاپ‌ دانیل‌ ژیماره‌، بیروت‌ 1987؛ (10) ابن‌میثم‌، قواعدالمرام‌ فی‌ علم‌ الكلام‌، چاپ‌ احمد حسینی‌، [ قم‌ ( 1406؛ (11) ابن‌میمون‌، دلاله الحائرین‌ ، چاپ‌ حسین‌ اتای‌، ) قاهره‌، بی‌تا. (؛ (12) ابن‌ندیم‌؛ (13) ابورشید نیشابوری‌، المسائل‌ فی‌ الخلاف‌ بین‌ البصریین‌ و البغدادیین‌ ، چاپ‌ معن‌ زیاده‌ و رضوان‌ سید، بیروت‌ 1979؛ (14) یوزف‌ فان‌ اس‌، «تأثیر تفكر فلسفی‌ یونان‌ در مراحل‌ نخستین‌ علم‌ كلام‌ اسلامی‌»، ترجمه ایرج‌ خلیفه سلطانی‌، در دومین‌ یادنامه‌ علامه‌ طباطبائی، تهران‌: مؤسسه مطالعات‌ و تحقیقات‌ فرهنگی‌، 1363 ش‌؛ (15) شهفوربن‌ طاهر اسفراینی‌، التبصیر فی‌الدین‌ و تمییزالفرقة‌ الناجیة‌ عن‌ الفرق‌ الهالكین، چاپ‌ محمد زاهد كوثری‌، قاهره‌ 1359/1940؛ (16) علی‌بن‌ اسماعیل‌ اشعری‌، كتاب‌ مقالات‌ الاسلامیین‌ و اختلاف‌ المصلّین‌ ، چاپ‌ هلموت‌ ریتر، ویسبادن‌ 1400/1980؛ (17) مهدی‌ الهی‌قمشه‌ای‌، حكمت‌ الهی‌ عام‌ و خاص‌، به‌ تصحیح‌ هرمز بوشهری‌پور، تهران‌ 1379 ش‌؛ (18) عبدالملك‌بن‌ عبداللّه‌ امام‌الحرمین‌، الشامل‌ فی‌ اصول‌الدین، بیروت‌ 1420/ 1999؛ (19) مرتضی‌بن‌ محمدامین‌ انصاری‌، كتاب‌ الطهارة، قم‌ 1415ـ 1418؛ (20) همو، كتاب‌ المكاسب‌ ، قم‌ 1378 ش‌؛ (21) محمدبن‌ طیب‌ باقلانی‌، التمهید فی‌ الرد علی‌ الملحدة المعطلة و الرافضة و الخوارج‌ و المعتزلة، چاپ‌ محمود محمد خضیری‌ و محمد عبدالهادی‌ ابوریده‌، قاهره‌ 1366/1947؛ (22) عبدالرحمان‌ بدوی‌، مذاهب‌ الاسلامیین‌ ، ج‌ 1، بیروت‌ 1983؛ (23) عبدالقاهربن‌ طاهر بغدادی‌، الفرق‌ بین‌ الفرق‌، چاپ‌ محمد محیی‌الدین‌ عبدالحمید، بیروت‌: دارالمعرفة‌،) بی‌تا. (؛24- همو، كتاب‌ اصول‌الدین‌ ، استانبول‌ 1346/1928، چاپ‌ افست‌ بیروت‌ 1401/1981؛ (25) شلومو پینس‌، مذهب‌ الذّرّة عندالمسلمین‌ و علاقته‌ بمذاهب‌ الیونان‌ و الهنود، نقله‌ عن‌ الالمانیة‌ محمد عبدالهادی‌ ابوریده‌، قاهره‌ 1365/1946؛ (26) مسعودبن‌ عمر تفتازانی‌، شرح‌ المقاصد، چاپ‌ عبدالرحمان‌ عمیره‌، قاهره‌ 1409/ 1989، چاپ‌ افست‌ قم‌ 1370ـ1371 ش‌؛ (27) ساتیسچندره‌ چترجی‌، «نیایه‌ ـ وَیشیشیكه كهن‌»، در تاریخ‌ فلسفه‌ شرق‌ و غرب‌، زیرنظر سَروِ پالی‌ راداكریشنان‌، ج‌ 1، ترجمه خسرو جهانداری‌، تهران‌: سازمان‌ انتشارات‌ و آموزش‌ انقلاب‌ اسلامی‌، 1367 ش‌؛ (28) شمس‌الدین‌ محمد حافظ‌، دیوان، چاپ‌ محمد قزوینی‌ و قاسم‌ غنی‌، تهران‌ 1369 ش‌؛ (29) عبدالرحیم‌بن‌ محمد خیاط‌، الانتصار و الردعلی‌ ابن‌الراوندی‌ الملحد ، چاپ‌ محمد حجازی‌، قاهره‌ ) 1988 (؛ (30) دهخدا؛ (31) هادی‌بن‌ مهدی‌ سبزواری‌، شرح‌ المنظومة، چاپ‌ حسن‌ حسن‌زاده‌ آملی‌، تهران‌ 1416ـ1422؛ (32) یحیی‌بن‌ حبش‌ سهروردی‌، مجموعه‌ مصنّفات‌ شیخ‌ اشراق‌، ج‌ 2، چاپ‌ هانری‌ كوربن‌، تهران‌ 1373 ش‌؛ (33) داریوش‌ شایگان‌، ادیان‌ و مكتبهای‌ فلسفی‌ هند ، تهران‌ 1375 ش‌؛ (34) محمدبن‌ عبدالكریم‌ شهرستانی‌، كتاب‌ نهایة‌ الاقدام‌ فی‌ علم‌ الكلام‌ ، چاپ‌ آلفرد گیوم‌، قاهره‌ ) بی‌تا. (؛ (35) همو، الملل‌ والنحل‌ ، چاپ‌ محمد سیدكیلانی‌، بیروت‌ 1406/1986؛ (36) محمدبن‌ ابراهیم‌ صدرالدین‌ شیرازی‌، الحكمة‌ المتعالیة‌ فی‌الاسفار العقلیة‌ الاربعة، تهران‌ 1337 ش‌؛ (37) چاپ‌ افست‌ قم‌ ) بی‌تا. (؛ (38) محمدحسین‌ طباطبائی‌، بدایة‌ الحكمة، قم‌ 1416؛ (39) محمدبن‌ حسن‌ طوسی‌، الرسائل‌ العشر ، چاپ‌ محمد واعظ‌زاده‌ خراسانی‌، رساله 2: المقدمة فی‌ المدخل‌ الی‌ صناعة‌ علم‌ الكلام، قم‌ 1404؛ (40) عبدالرحمان‌بن‌ احمد عضدالدین‌ ایجی‌، المواقف‌ فی‌ علم‌ الكلام‌، بیروت‌: عالم‌ الكتب‌، ) بی‌تا. (؛ (41) حسن‌بن‌ یوسف‌ علامه‌ حلّی‌، الاسرار الخفیة‌ فی‌ العلوم‌ العقلیة، قم‌ 1379 ش‌؛ (42) همو، كشف‌ المراد فی‌ شرح‌ تجریدالاعتقاد، چاپ‌ حسن‌ حسن‌زاده‌ آملی‌، قم‌ 1407؛ (43) محمدبن‌ محمد غزالی‌، تهافت‌ الفلاسفة، قاهره‌ 1319؛ (44) همو، مقاصد الفلاسفة‌، ) قاهره‌ ( 1331؛ (45) محمدبن‌ عمر فخررازی‌، البراهین‌ در علم‌ كلام‌ ، چاپ‌ محمدباقر سبزواری‌، تهران‌ 1341ـ1342 ش‌؛ (46) همو، جامع‌العلوم‌ (ستّینی‌)، چاپ‌ علی‌ آل‌داود، تهران‌ 1382 ش‌؛ (47) همو، كتاب‌ المباحث‌ المشرقیة فی‌ علم‌ الالهیات‌ و الطبیعیات‌، حیدرآباد دكن‌ 1343، چاپ‌ افست‌ قم‌ 1411؛ (48) همو، محصل‌ افكار المتقدمین‌ و المتأخرین‌ من‌ العلماء و الحكماء و المتكلمین‌ ، چاپ‌ طه‌ عبدالرؤوف‌ سعد، بیروت‌ 1404/1984؛ (49) محمدبن‌ احمد قرطبی‌، الجامع‌ لاحكام‌ القرآن‌، بیروت‌: دارالفكر، ) بی‌تا. ]؛ (50) محمودبن‌ مسعود قطب‌الدین‌ شیرازی‌، درة ‌التاج، بخش‌ 1، چاپ‌ محمد مشكوة‌، تهران‌ 1369 ش‌؛ (51) عبدالرزاق‌بن‌ علی‌ لاهیجی‌، گوهر مراد ، چاپ‌ زین‌العابدین‌ قربانی‌ لاهیجی‌، تهران‌ 1372 ش‌؛ (52) محمد صالح‌بن‌ احمد مازندرانی‌، شرح‌ اصول‌ الكافی‌، مع‌ تعالیق‌ ابوالحسن‌ شعرانی‌، چاپ‌ علی‌ عاشور، بیروت‌ 1421/2000؛ (53) مجلسی‌؛ (54) مرتضی‌ مطهری‌، مجموعه آثار ، ج‌ 6 : اصول‌ فلسفه‌ و روش‌ رئالیسم‌ ، تهران‌ 1382 ش‌؛ (55) حسین‌ معصومی‌ همدانی‌، «میان‌ فلسفه‌ و كلام‌: بحثی‌ در آراء طبیعی‌ فخررازی‌»، معارف‌ ، دوره 3، ش‌ 1 (فروردین‌ ـ تیر 1365)؛ (56) محمدبن‌ محمد مفید، اوائل‌ المقالات‌ فی‌المذاهب‌ و المختارات‌ ، چاپ‌ مهدی‌ محقق‌، تهران‌ 1372 ش‌؛ (57) ناصرخسرو، زادالمسافرین‌ ، چاپ‌ محمد بذل‌الرحمان‌، تهران‌ 1383 ش‌؛ (58) محمدبن‌ محمد نصیرالدین‌ طوسی‌، تلخیص‌ المُحَصَّل‌ ، چاپ‌ عبداللّه‌ نورانی‌، تهران‌ 1359 ش‌؛ (59) Alnoor Dhanani, The physical theory of kalam: atoms, space, and void in Basrian Mu ـ tazili cosmology , Leiden1994; (60) Encyclopaedia of religion and ethics , ed. James Hastings, Edinburgh: T. and T.Clark1980-1981, s.vv. "Atomic theory (Indian)" (by H. Jacobi),"Atomic theory (Muhammadan)" (by Tjitze J.de Boer); (61) Martin J. McDermott, The theology of A l-Shaikh A l-Mufid , Beirut 1978; (62) Otto Pretzl, "Die fruhislamische Atomenlehre: Ein Beitrag zur Frage uber die Beziehungen der fruhislamischen Theologie zur griechischen Philosophie", Der Islam , vol.19 (1931); (63) Routledge encyclopedia of philosophy , ed. Edward Craig, London: Routledge, 1998, s.vv. "Atomism, ancient" (by David Sedley), "Jaina philosophy" (by Jayandra Soni), "Matter, Indian conceptions of " (by Paul Schweizer); (64) William Montgomery Watt, Islamic philosophy and theology , Edinburgh 1972; (65) Harry Austryn Wolfson, The philosophy of the kalam , Cambridge, Mass 1976. / فاطمه‌ مینایی‌ / تصاویر این مدخل:برگی از دانشنامه علائی، با ترسیمی از " جزء لایتجزا "، احتمالا متعلق به قرن 9 منبع: کتابخانه مجلس شورای اسلامی، نسخه شماره 123 "> دایرة ‌المعارف‌ فلسفه راتلیج‌ دایرة ‌المعارف‌ فلسفه راتلیج‌ < ، ج‌ 5، ذیل‌ "Jaina philosophy" ، ص‌ 49ـ50). در شاخه جنوبی‌ آیین‌ بودا اشیا مركّب‌ از اجزاء لایتجزّایی‌ شمرده‌ می‌شوند كه‌ هر دم‌ پیدا و نابود می‌شوند. عناصر چهارگانه‌ از این‌ اجزا ساخته‌ شده‌اند. نظریه جزء لایتجزّا به‌ خوبی‌ با اصول‌ آیین‌ بودا تناسب‌ دارد. هستی‌ ناپایدار، تسلسل‌ اشیای‌ گذرنده‌، جریان‌ دائم‌ نابودی‌ و بازپیدایی‌، جملگی‌ تصویری‌ از گسستگی‌ اشیا می‌سازد كه‌ با تصور اجزاء لایتجزّا كامل‌ می‌شود ( رجوع کنید به شایگان‌، ج‌ 1، ص‌ 352ـ354، 361؛ د. دین‌ و اخلاق‌ ، همانجا). كلام‌. تصور جزء لایتجزّا ابتدا در كلام‌ اسلامی‌، نزد ضِراربن‌ عمرو (متوفی‌ ح 190)، ظاهر شد. اما نخستین‌ بیان‌ و دفاع‌ كلامی‌ مهم‌ آن‌ را ابوالهُذَیل‌ عَلاّف‌ (متوفی‌ 226)، متكلم‌ معتزلی‌، در اوایل‌ قرن‌ سوم‌ صورت‌بندی‌ كرد (در همین‌ قرن‌ نخستین‌ فیلسوف‌ مسلمان‌، ابویوسف‌ یعقوب‌ كِندی‌، به‌ پیروی‌ از ارسطو این‌ نظریه‌ را مردود شناخت‌ رجوع کنید به ابن‌ندیم‌، ص‌ 319). پس‌ از آن‌، نظریه جزء لایتجزّا تبدیل‌ به‌ نظریه اصلی‌ معتزله‌ در باره اجسام‌ شد و جز نَظّام‌ (متوفی‌ 231)، خواهرزاده ابوالهذیل‌، در میان‌ معتزله‌ كسی‌ با آن‌ مخالفت‌ نكرد (از میان‌ متكلمان‌ غیرمعتزلی‌ نیز تنها هشام‌بن‌ حَكَم‌ شیعی‌ ( متوفی‌ اواخر قرن‌ دوم‌ یا اوایل‌ قرن‌ سوم‌ ) و احتمالاً ابن‌كُلّاب‌ ( متوفی‌ پس‌ از 240 ) مخالف‌ نظریه‌ شناخته‌ شده‌اند؛ رجوع کنید به اشعری‌، ص‌ 59؛ ولفسون‌، ص‌ 495 و پانویس‌ 1). جزء لایتجزّا مبنای‌ آرای‌ معتزله‌ در باره حدوث‌ عالم‌ و قدرت‌ خدا و نسبت‌ او با مخلوقات‌، و به‌طور كلی‌ چارچوب‌ نظریه‌های‌ كلامی‌ آنان‌ را تشكیل‌ می‌داد. این‌ سخن‌ در باره متكلمان‌ اشعری‌ هم‌ صادق‌ است‌. همچنانكه‌ ابن‌خلدون‌ (ج‌ 1: مقدمه‌ ، ص‌ 589) اشاره‌ می‌كند، قاضی‌ ابوبكر باقلاّنی‌ * (متوفی‌ 403) نظریه جوهر فرد را به‌ عنون‌ یكی‌ از مقدمات‌ عقلی‌ برای‌ ادله مذهب‌ خود بسط‌ داد (قس‌ وات‌، ص‌ 107؛ برای‌ آرای‌ ابوالحسن‌ اشعری‌ در باره جزء رجوع کنید به ابن‌فورك‌، ص‌ 203ـ204، 206ـ 207، 210ـ211). پس‌ از آن‌ این‌ نظریه‌ در شمار تعالیم‌ اشعری‌ قرار گرفت‌ و بسیاری‌ از متكلمان‌ اشعری‌ با وجود نقدهای‌ فلسفی‌ در قرنهای‌ بعدی‌ به‌ آن‌ پایبند ماندند. همچنین‌ از آنجا كه‌ كلام‌ اشعری‌ به‌ صورت‌ اصول‌ اعتقادی‌ اهل‌ سنّت‌ در آمد، این‌ نظریه‌ در زمینه‌های‌ گوناگون‌ علوم‌ دینی‌ نزد آنان‌ انعكاس‌ یافت‌ (برای‌ نمونه‌هایی‌ از لوازم‌ اعتقاد به‌ جزء در فقه‌ اهل‌ سنّت‌ رجوع کنید به ابن‌عابدین‌، ج‌ 1، ص‌ 186ـ187؛ نیز برای‌ نمونه مباحث‌ فقهی‌ مرتبط‌ با جزء رجوع کنید به انصاری‌، 1415ـ 1418، ج‌ 2، ص‌ 174، 196؛ همو، 1378 ش‌، ج‌ 6، ص‌ 138؛ برای‌ نمونه تأثیر در تفاسیر رجوع کنید به قرطبی‌، ذیل‌ انعام‌: 1). نظریه جزء لایتجزّا چنان‌ قبول‌ عام‌ یافت‌ كه‌ در اوایل‌ قرن‌ پنجم‌ شیخ‌مفید، متكلم‌ شیعی‌، آن‌ را نظر جمهور اهل‌ توحید وصف‌ كرد ( رجوع کنید به ص‌ 95؛ برای‌ بحث‌ در آرای‌ شیخ‌مفید رجوع کنید به مكدرموت‌ ، ص‌189ـ 196). با این‌ حال‌ نقادیهای‌ فیلسوفان‌ بر این‌ نظریه‌، بی‌تأثیر نماند. بسیاری‌ از اشاعره‌ كوشیدند روایتهای‌ تعدیل‌ شده‌ای‌ از آن‌ فراهم‌ كنند و بعضی‌ همچون‌ غزالی‌ در صحت‌ و اهمیت‌ آن‌ برای‌ اعتقاد دینی‌ تردید كردند. تذبذب‌ فخررازی‌ در قبول‌ یا رد آن‌ ــ هرچند سرانجام‌ به‌ قبول‌ آن‌ منتهی‌ شد ــ نمونه دیگری‌ از این‌ تأثیر است‌ ( رجوع کنید به ادامه مقاله‌). سخن‌ ملاعبدالرزاق‌ لاهیجی‌ (متوفی‌ ح 1072؛ ص‌ 69) كه‌ بطلان‌ جزء لایتجزّا را از «مسلّمات‌ اكثر اهل‌ اسلام‌» در «ازمنه متأخره‌» می‌خواند، نشانه روشنی‌ از تغییر شأن‌ این‌ نظریه‌ در میان‌ متكلمان‌ شیعی‌ متأخر است‌. همچنین‌ سخن‌ ابوالحسن‌ شَعرانی‌ (مازندرانی‌، ج‌ 4، ص‌110، تعلیقه‌) كه‌ قول‌ به‌ جزء را شعار ملحدان‌ و از لوازم‌ مذهب‌ ایشان‌ شمرده‌ و گفته‌ است‌ بعضی‌ متكلمان‌ با غفلت‌ از این‌ امر به‌ آن‌ معتقد شدند، در مقابلِ توصیفِ شیخ‌مفید (همانجا)، نمونه شایان‌ توجهی‌ است‌. طرح‌ كلی‌ نظریه متكلمان‌ می‌تواند به‌ این‌ صورت‌ ترسیم‌ شود: اجسام‌ از اجزای‌ تقسیم‌ناپذیری‌ تركیب‌ یافته‌اند كه‌ طول‌ و عرض‌ و عمق‌ ندارند و شمارشان‌ متناهی‌ است‌. در جهانِ محدَث‌ جز اجسام‌، اجزای‌ اجسام‌ یا جواهر فرد و اعراض‌، چیزی‌ وجود ندارد. جواهر فرد مؤلفه‌های‌ اجسام‌اند اما خودْ جسم‌ نیستند ( رجوع کنید به بغدادی‌، كتاب‌ اصول‌الدین‌، ص‌ 33ـ36؛ طوسی‌، ص‌ 67ـ 68). با این‌ همه‌، هم‌ در درون‌ مكتب‌ اعتزال‌ و هم‌ در میان‌ معتزله‌ و اشاعره‌ اختلافاتی‌ در باره جواهر فرد وجود داشت‌. آنچه‌ ابورشید نیشابوری‌ (متوفی‌ ح 400 یا پس‌ از آن‌) در كتاب‌ المسائل‌ فی‌ الخلاف‌ بین‌ البصریین‌ و البغدادیین‌ آورده‌ یكی‌ از مهم‌ترین‌ منابع‌ اطلاع‌ در باره این‌ اختلافات‌ است‌. تصور مكتب‌ بصره‌ و در رأس‌ آن‌ ابوهاشم‌ جُبّائی‌ * (متوفی‌ 321) از جواهر فرد را می‌توان‌ صرف‌نظر از تفاوتهای‌ جزئی‌، به‌ این‌ نحو خلاصه‌ كرد: جواهر همه‌ از یك‌ جنس‌اند و همه‌ به‌ شكل‌ مكعب‌اند ( رجوع کنید به ابورشید نیشابوری‌، ص‌ 29؛ ذنانی‌، ص‌ 95ـ97). بنابراین‌، تنها فرق‌ میان‌ جواهر در حیز آنهاست‌. به‌علاوه‌، هر جوهر دارای‌ جهتی‌ است‌ كه‌ به‌ واسطه آن‌ سایر جواهر از اشغال‌ جای‌ آن‌ منع‌ می‌شوند (ابورشید نیشابوری‌، ص‌30، 61). جواهر در مكانهای‌ خالی‌ حركت‌ می‌كنند و از طریق‌ فشار و تأثیر با یكدیگر تعامل‌ دارند. جواهر به‌ واسطه عَرَضِ «تألیف‌» یا پیوستگی‌، اجسام‌ را می‌سازند. تقسیم‌ اجسام‌ فقط‌ به‌سبب‌ وجود این‌ عرض‌ ممكن‌ است‌، زیرا در حین‌ تقسیم‌، عرض‌ تألیف‌ از میان‌ می‌رود. جواهرِ باقی‌ مانده‌ از تقسیم‌، دیگر تقسیم‌ نمی‌شوند چون‌ دیگر عرض‌ تألیف‌ در آنها وجود ندارد (برای‌ تعابیر مترادف‌ با «تألیف‌» رجوع کنید به پینس‌ ، ص‌ 7). جواهر می‌توانند تعداد زیادی‌ عرض‌ داشته‌ باشند مادام‌ كه‌ اعراض‌ باهم‌ متعارض‌ نباشند. خداوند جواهر را خلق‌ نمی‌كند بلكه‌ می‌گذارد كه‌ به‌ وجود بیایند، چرا كه‌ جواهر قبل‌ از هستی‌ یافتن‌ نیز جوهرند و ذاتِ جوهر بودن‌ برایشان‌ ثابت‌ است‌ (اشعری‌، ص‌ 307؛ نیز رجوع کنید به ثابتات‌ ازلی‌ * ). وقتی‌ جواهر وجود یافتند، دارای‌ اعراضی‌ چون‌ حركت‌ و سكون‌ و ائتلاف‌ و افتراق‌ می‌شوند. نابودی‌ كامل‌ جواهر ممكن‌ است‌، اما تنها اگر خداوند تمام‌ جهان‌ را یكباره‌ نابود كند (ابورشید نیشابوری‌، ص‌ 87 - 96). آرای‌ معتزله بغداد و اشاعره‌ در باره جوهر فرد تا حد زیادی‌ به‌ هم‌ نزدیك‌ است‌ و رویكرد معتزله بغداد را می‌توان‌ مقدمه رویكرد اشاعره‌ دانست‌. مطابق‌ این‌ رویكرد، جواهر به‌ تنهایی‌ صرفاً نقطه‌اند و هیچ‌ مقدار و امتدادی‌ ندارند، ازاین‌رو نمی‌توان‌ آنها را با حواس‌ درك‌ كرد. هریك‌ از جواهر حیزی‌ طبیعی‌ دارد كه‌ برخلاف‌ مكان‌ امری‌ كمّی‌ یا دارای‌ مقدار نیست‌ (برای‌ تفاوت‌ حیز و مكان‌ رجوع کنید به ذنانی‌، ص‌ 62ـ71). تجمع‌ و تألیف‌ جواهر موجب‌ ایجاد اجسام‌ ممتد و مكانمند می‌شود و از افتراق‌ آنها اجسام‌ از میان‌ می‌رود. زمان‌ و حركت‌ نیز از اجزاء لایتجزّا ساخته‌ شده‌اند. جواهر تعداد زیادی‌ عرض‌ دارند، حتی‌ به‌ گمان‌ بعضی‌، هر جوهر همه اعراض‌ ایجابی‌ ممكن‌ یا اضداد آنها را در خود دارد. اعراض‌ شامل‌ افعال‌ انسان‌ از جمله‌ طاعت‌ و معصیت‌، كفر و ایمان‌، كلام‌ و سكوت‌ نیز می‌شوند (اشعری‌، ص‌ 345). اعراض‌ سلبی‌، چون‌ مرگ‌ و جهل‌، نیز به‌ جوهر تعلق‌ می‌گیرد. عرض‌ ــ كه‌ به‌ تعبیر عبدالقاهر بغدادی‌ (متوفی‌ 429)، متكلم‌ اشعری‌، مانند جوهر «مفرَدٌ فی‌ ذاته‌» است‌ ( كتاب‌ اصول‌الدین‌ ، ص‌ 35) بیش‌ از یك‌ آن‌ بقا ندارد، همچنانكه‌ جوهر نیز تنها در یك‌ آن‌ باقی‌ است‌؛ ازاین‌رو، جهان‌ دائماً از نو خلق‌ می‌شود. نابودی‌ هر جوهر وقتی‌ است‌ كه‌ خداوند جریان‌ خلق‌ مدام‌ آن‌ و اعراضش‌ را متوقف‌ كند (ابن‌میمون‌، ج‌ 1، ص‌ 197ـ 198، 200ـ206). نظریه جزء لایتجزّا در همه صورتهای‌ آن‌ زمینه كلامی‌ مناسبی‌ برای‌ توضیح‌ نسبت‌ خالق‌ و مخلوق‌ فراهم‌ می‌كرد. این‌ نظریه‌ از سویی‌ تصور تناهی‌ اشیا را در بر داشت‌ كه‌ برای‌ متكلمان‌، از جهت‌ علم‌ و قدرت‌ خدا، حیاتی‌ بود ( رجوع کنید به ادامه مقاله‌) و از سوی‌ دیگر تصور گسستگی‌ اشیا را در بر داشت‌ كه‌ به‌ویژه‌ نزد اشاعره‌ زمینه اِعمال‌ قدرت‌ مطلق‌ الاهی‌ را می‌ساخت‌. در جهانی‌ كه‌ در هر دم‌ نابود و باز پیدا می‌شود ارتباط‌ علّی‌ یا قانون‌ طبیعی‌ وجود ندارد، حتی‌ افعال‌ انسان‌ تقسیم‌ شده‌ به‌ اجزاءاند و هیچ‌ نسبت‌ علّی‌ میان‌ حركات‌ متوالی‌ انسان‌ وجود ندارد. مثلاً، عمل‌ نوشتن‌ شامل‌ چهار جزء است‌: اراده حركت‌ دادن‌ قلم‌، قدرت‌ و استطاعت‌ حركت‌ كردن‌، حركت‌ دست‌ هنگام‌ نوشتن‌، حركت‌ قلم‌. تحقق‌ تمام‌ این‌ مراحل‌ وابستگی‌ تام‌ به‌ خداوند دارد كه‌ در گسستگی‌ اشیا و افعال‌، جریانی‌ پیوسته‌ را پدید می‌آورد (همان‌، ج‌ 1، ص‌ 203ـ204). به‌علاوه‌، در كلام‌ اشعری‌ یكی‌ از ادله مهم‌ برای‌ اثبات‌ حدوث‌ عالم‌ و نیاز آن‌ به‌ آفریدگار، با استفاده‌ از مفهوم‌ تقسیم‌ اشیا به‌ اجزاء لایتجزّا اقامه‌ شده‌ است‌. صورتی‌ از این‌ استدلال‌ را شهرستانی‌ در نهایة ‌الاقدام‌ (ص‌ 11) آورده‌ است‌: اگر جواهر قدیم‌ باشند از قدیم‌ یا مجتمع‌اند یا مفترق‌. جواهر به‌ ذات‌ خود اجتماع‌ و افتراق‌ نمی‌یابند، پس‌ باید به‌ وسیله ‌علتی‌ بیرونی‌ باهم‌ جمع‌ شوند یا از هم‌ جدا شوند. بنابراین‌، چون‌ جهان‌، مركّب‌ از جواهر فردی‌ است‌ كه‌ در حال‌ اجتماع‌ و افتراق‌اند و پیش‌ از پدید آمدنِ جریان‌ افتراق‌ و اجتماع‌، جهانی‌ وجود ندارد، این‌ جهان‌ را آفریدگاری‌ خلق‌ كرده‌ است‌ (نیز رجوع کنید به باقلاّنی‌، ص‌ 44؛ ابن‌حزم‌، ج‌ 5، ص‌ 226؛ اسفراینی‌، ص‌ 43؛ حدوث‌ و قدم‌ * ؛ قس‌ فخر رازی‌، 1341ـ1342 ش‌، ج‌ 1، ص‌270). جزء لایتجزّا مسائل‌ بسیاری‌ برای‌ متكلمان‌ پدید آورد، از جمله‌ نسبت‌ جواهر با اعراض‌، امكان‌ وجود جواهر بدون‌ اعراض‌، امكان‌ رؤیت‌ جزء، حداقل‌ اجزای‌ لازم‌ برای‌ پدید آمدن‌ جسم‌، شكل‌ داشتن‌ یا نداشتن‌ جزء، حركت‌ و خلا، مفهومی‌ كه‌ متكلمان‌ آن‌ را دیرتر شناختند. پینس‌ (ص‌ 77) احتمال‌ داده‌ است‌ كه‌ متكلمان‌ به‌واسطه فلسفه محمدبن‌ زكریای‌ رازی‌ با مفهوم‌ خلأ آشنا شده‌ باشند. متكلمانی‌ كه‌ اعراض‌ را هم‌ دارای‌ اجزاء لایتجزّا می‌شمردند (رجوع کنید به اشعری‌، ص‌ 319) با مسائلی‌ از این‌ دست‌ مواجه‌ بودند كه‌ آیا علم‌ واحد، كه‌ عرَضی‌ مفرد است‌، می‌تواند به‌ دو معلوم‌ تعلق‌ بیابد ( رجوع کنید به همان‌، ص‌ 397). مسئله مُماسّه‌، یعنی‌ نحوه تماس‌ جواهر فرد با یكدیگر، یكی‌ دیگر از مشكلات‌ ناشی‌ از تصور جزء فاقد امتداد برای‌ جسم‌ ممتد بود. صورتی‌ از این‌ مسئله‌ این‌ است‌ كه‌ آیا یك‌ جزء می‌تواند با بیش‌ از یك‌ جزء دیگر تماس‌ داشته‌ باشد یا نه‌. در این‌ باره‌ ابوالهذیل‌ معتقد بود كه‌ هر جزء با شش‌ جزء پیرامون‌ خود مماس‌ می‌شود ( رجوع کنید به همان‌، ص‌ 302ـ303) و ابوبشر صالح‌بن‌ ابی‌صالح‌ می‌گفت‌ كه‌ تماس‌ جزء فقط‌ با یك‌ جزء مجاور آن‌ ممكن‌ است‌، چرا كه‌ اگر اجزا می‌توانستند با شیئی‌ بزرگ‌تر از خود مماس‌ شوند كل‌ دنیا در یك‌ مشت‌ جا می‌گرفت‌ ( رجوع کنید به همان‌، ص‌ 302). هشام‌بن‌ عمرو فُوَطی‌ بر آن‌ بود كه‌ هر جسم‌ مركّب‌ از شش‌ ركن‌ و هر ركن‌ مركّب‌ از شش‌ جزء است‌ و تماس‌ فقط‌ میان‌ اركان‌ واقع‌ می‌شود، نه‌ میان‌ اجزاء ( رجوع کنید به همان‌، ص‌ 304). صورت‌ دیگری‌ از این‌ مسئله‌ این‌ است‌ كه‌ آیا یك‌ جزء می‌تواند بر موضع‌ اتصال‌ دو جزء دیگر قرار بگیرد (ابورشید نیشابوری‌، ص‌ 96ـ100؛ برای‌ مباحث‌ مربوط‌ به‌ جزء لایتجزّا در میان‌ متكلمان‌ معتزلی‌ رجوع کنید به اشعری‌، ص‌ 301ـ321، 570؛ ابورشید نیشابوری‌، ص‌ 47ـ56، 58 100؛ نیز رجوع کنید به مفید، ص‌95ـ97؛ بغدادی‌، كتاب‌ اصول‌الدین‌ ، ص‌ 56 59). بحث‌ جوهر فرد بر تعریف‌ متكلمان‌ از نفس‌ و مسائل‌ مرتبط‌ با آن‌ نیز تأثیر داشته‌ است‌. ظاهراً تصور بعضی‌ متكلمان‌ متقدم‌ از نفس‌، جزء لایتجزّایی‌ در بدن‌ بوده‌ است‌. بعضی‌ نیز نفس‌ را عرضی‌ متعلق‌ به‌ همه اجزای‌ بدن‌ می‌دانسته‌اند و بعضی‌ آن‌ را تنها از آنِ یك‌ جزء در بدن‌، مثلاً قلب‌، می‌شمرده‌اند ( رجوع کنید به اشعری‌، ص‌ 331ـ332، 334؛ ابن‌میمون‌، ج‌ 1، ص‌ 201؛ نفس‌ * ؛ برای‌ ارتباط‌ بحث‌ جوهر فرد با مباحث‌ نفس‌ رجوع کنید به غزالی‌، 1319، ص‌71ـ72؛ فخررازی‌، 1341ـ1342ش‌، ج‌1، ص‌276ـ 280؛ نیز برای‌ ارتباط‌ بحث‌ جوهر فرد با مسئله معاد جسمانی‌ و بحث‌ عالم‌ ذر رجوع کنید به مجلسی‌، ج‌ 5، ص‌ 275، ج‌ 7، ص‌ 51). متكلمان‌ ظاهراً وجود جزء لایتجزّا را بر مبنای‌ تصوری‌ كه‌ از قدرت‌ الاهی‌ داشتند مفروض‌ گرفتند و اعتقاد به‌ آن‌ را وابسته‌ به‌ براهین‌ عقلی‌ نكردند؛ اما، مواجهه‌ با اشكالاتی‌ چون‌ اشكالات‌ نظّام‌، آنان‌ را به‌ جستجوی‌ استدلالهای‌ عقلی‌ واداشت‌. دلایل‌ متعددی‌ در اثبات‌ جزء لایتجزّا در منابع‌ كلامی‌ و فلسفی‌ نقل‌ شده‌ است‌. ابن‌حزم‌ (متوفی‌ 456؛ ج‌ 5، ص‌ 223ـ229) اساسی‌ترین‌ دلایل‌ معتقدان‌ به‌ آن‌ را پنج‌ دلیل‌ دانسته‌ است‌ كه‌ از مطابقت‌ آنها با مطالب‌ كتاب‌ الانتصار خیاط‌ معتزلی‌ و مقالات‌ الاسلامیین‌ ابوالحسن‌ اشعری‌ می‌توان‌ بیشتر آنها را مأخوذ از نقدهای‌ معتزله‌ بر نظّام‌ شمرد. خلاصه این‌ دلایل‌ به‌ این‌ ترتیب‌ است‌: 1) اگر جوهر فرد وجود نداشته‌ باشد كسی‌ كه‌ مسافتی‌ متناهی‌ را پیاده‌ طی‌ می‌كند باید مسافتی‌ نامتناهی‌ را طی‌ كرده‌ باشد، زیرا این‌ مسافت‌ قابل‌ قسمت‌ به‌ بی‌نهایت‌ است‌. لازمه نامتناهی‌ بودن‌ مسافت‌ آن‌ است‌ كه‌ به‌ بیان‌ قدمای‌ فلاسفه‌، آخیلوس‌ (آشیل‌) تندرو به‌ لاك‌پشت‌ نرسد و به‌ بیان‌ متكلمان‌، استر نتواند از روی‌ مورچه‌ بگذرد (قس‌ خیاط‌، ص‌ 77؛ همین‌ استدلال‌ بود كه‌ نظّام‌ را واداشت‌ تا نظریه طفره‌ * را مطرح‌ كند كه‌ به‌ معنای‌ جَستن‌ متحرك‌ از روی‌ بعضی‌ اجزاست‌ رجوع کنید به بغدادی‌، الفرق‌ بین‌الفرق‌، ص‌ 131؛ اسفراینی‌، همانجا). 2) هرگاه‌ جسمی‌ در كنار جسم‌ دیگر قرار بگیرد باید جزئی‌ از یك‌ جسم‌ در كنار جزء جسم‌ دیگر واقع‌ شود. این‌ جزء، آخرین‌ قسمتِ جسمی‌ است‌ كه‌ در كنار جسم‌ دیگر قرار گرفته‌ است‌؛ یعنی‌، حد و طرف‌ داشتن‌ اجسام‌، نشانه تألیف‌ آنها از اجزاءلایتجزّاست‌. 3) تفاوت‌ میان‌ جسم‌ كوچك‌ و جسم‌ بزرگ‌ امری‌ است‌ مسلّم‌. حال‌ آیا اجزای‌ یك‌ كوه‌ بیشترند یا اجزای‌ یك‌ دانه‌ خردل‌؟ و آیا اجزای‌ یك‌ دانه‌ خردل‌ بیشتر است‌ یا دو دانه‌ خردل‌؟ كسی‌ كه‌ بگوید اجزای‌ كوه‌ و دو دانه‌ خردل‌ از اجزای‌ یك‌ دانه‌ خردل‌ بیشتر است‌ به‌ متناهی‌ بودن‌ فرآیند تجزیه‌ اذعان‌ كرده‌ كه‌ همان‌ قول‌ به‌ جزء لایتجزّاست‌؛ اما، اگر هر جسم‌ را بتوان‌ تا بی‌نهایت‌ تقسیم‌ كرد، در یك‌ دانه‌ خردل‌ همان‌ قدر اجزای‌ بی‌نهایت‌ وجود دارد كه‌ در كوه‌ (قس‌ خیاط‌، ص‌ 78). 4) آیا اجزای‌ یك‌ دانه‌ خردل‌ دارای‌ یك‌ كل‌ است‌ یا نه‌؟ و آیا خدا تعداد اجزای‌ آن‌ را می‌داند یا نه‌؟ اگر كسی‌ بگوید دانه خردل‌ دارای‌ كل‌ نیست‌ تناهی‌ را از مخلوق‌ نفی‌ كرده‌ كه‌ كفر است‌، و اگر علم‌ خدا به‌ تعداد اجزا را نفی‌ كند باز گرفتار كفر شده‌ است‌؛ اما، اعتراف‌ به‌ وجود كل‌ و علم‌ خدا به‌ تعداد اجزا همان‌ اعتقاد به‌ جزء لایتجزّاست‌ (قس‌ همان‌، ص‌ 43). 5) آیا خداوند قادر است‌ اجزای‌ جسم‌ را به‌ نحوی‌ متفرق‌ كند كه‌ هیچ‌ نوع‌ تألیفی‌ میانشان‌ باقی‌ نماند و آن‌ اجزای‌ دیگر هیچ‌ تجزیه‌ای‌ نپذیرند؟ نفی‌ این‌ قدرت‌ نسبت‌ دادن‌ عجز به‌ پروردگار است‌ و اذعان‌ به‌ آن‌ همان‌ اذعان‌ به‌ جزء لایتجزّاست‌. دلیل‌ اخیر را ابن‌حزم‌ قوی‌ترین‌ شبهه معتقدان‌ به‌ جزءلایتجزّا خوانده‌ است‌ ( رجوع کنید به ج‌ 5، ص‌ 225). برای‌ همه متكلمانِ معتقد به‌ جزء، اثبات‌ قدرت‌ مطلق‌ الاهی‌ اگر نه‌ مبنا، دست‌ كم‌ مؤیدی‌ قوی‌ بوده‌ است‌. دلیل‌ چهارم‌ نیز همین‌ وضع‌ را نسبت‌ به‌ علم‌ خداوند دارد، چنانكه‌ بغدادی‌ ( كتاب‌ اصول‌الدین‌ ، ص‌ 36) در رد نظّام‌ به‌ این‌ آیه قرآن‌ استناد می‌كند كه‌ «... و أحصی‌' كُلَّ شی‌ءٍ عدداً» (... همه‌ چیز را به‌ عدد شمارش‌ كرده‌ است‌، جن‌: 28). تمامی‌ این‌ دلایل‌ به‌ صورتهای‌ مختلف‌ در منابع‌ كلامی‌ یافت‌ می‌شود (برای‌ نمونه‌ رجوع کنید به باقلاّنی‌، ص‌ 42؛ بغدادی‌، كتاب‌ اصول‌الدین، همانجا؛ امام‌الحرمین‌، ص‌ 36، 38ـ39؛ اسفراینی‌، همانجا؛ فخررازی‌، 1341ـ1342 ش‌، ج‌ 1، ص‌ 256ـ 259، 263ـ264؛ عضدالدین‌ ایجی‌، ص‌ 187، 189). نقد این‌ دلایل‌ را هم‌ در نوشته ابن‌حزم‌ (ج‌ 5، ص‌ 223ـ230) و هم‌ در بسیاری‌ متون‌ فلسفی‌ می‌توان‌ یافت‌. اجمالی‌ از نقدها به‌ این‌ ترتیب‌ است‌: 1) این‌ دلیل‌ متكلمان‌ نتیجه تفاوت‌ نگذاشتن‌ میان‌ نامتناهی‌ بالفعل‌ و نامتناهی‌ بالقوه‌ است‌. وقتی‌ فرآیند تقسیم‌ شدن‌ مسافت‌ تا بی‌نهایت‌ را بالفعل‌ فرض‌ كنیم‌ با مشكلات‌ ناشی‌ از بی‌نهایت‌ بودن‌ مسافت‌ روبرو می‌شویم‌. به‌ علاوه‌، همان‌طور كه‌ مسافت‌ تا بی‌نهایت‌ قابل‌ تقسیم‌ فرضی‌ و وهمی‌ است‌، زمانی‌ هم‌ كه‌ متحرك‌ در آن‌ حركت‌ می‌كند تا بی‌نهایت‌ قابل‌ تقسیم‌ است‌ و به‌ این‌ ترتیب‌ اشكال‌ نرسیدن‌ دونده‌ به‌ لاك‌پشت‌ پیش‌ نمی‌آید (ابن‌سینا، 1405، ج‌1، فن‌1، ص‌199؛ ابن‌حزم‌، ج‌ 5، ص‌224). 2) درست‌ است‌ كه‌ هر جسمی‌ نهایتی‌ دارد، اما آن‌ جزء پایانی‌ جسم‌ كه‌ به‌ جسم‌ مجاور می‌چسبد، خود دارای‌ مساحت‌ و قابل‌ تجزیه‌ است‌، زیرا بخشی‌ از جسم‌ است‌ و جسم‌ امری‌ است‌ دارای‌ طول‌ و عرض‌ و عمق‌؛ بنابراین‌، هنگام‌ مجاورت‌ دو جسم‌، سطحی‌ از هر دو با یكدیگر تلاقی‌ می‌یابد (ابن‌حزم‌، ج‌ 5، ص‌ 224ـ225). 3) در باره مسئله كوه‌ و خردل‌ پاسخ‌ این‌ است‌ كه‌ كوه‌ و خردل‌ تا وقتی‌ تقسیم‌ نشده‌اند هیچ‌یك‌ اجزایی‌ ندارند و وقتی‌ تقسیم‌ شدند تعداد اجزایشان‌ باهم‌ برابر خواهد بود، اما هر جزء خردل‌ كوچك‌تر از هر جزء كوه‌ خواهد بود. منعی‌ نیست‌ كه‌ دو شی‌ء در تعداد اجزا برابر باشند اما در اندازه‌ باهم‌ تفاوت‌ داشته‌ باشند (ابن‌سینا، 1405، ج‌ 1، فن‌ 1، ص‌ 199ـ200؛ ابن‌حزم‌، ج‌ 5، ص‌ 227). 4) خطای‌ این‌ استدلال‌ آنجاست‌ كه‌ لفظ‌ كل‌ و تعداد در جایی‌ به‌ كار رفته‌ است‌ كه‌ كل‌ و تعدادی‌ وجود ندارد. دانه خردل‌ پیش‌ از تجزیه‌ جزئی‌ ندارد كه‌ از علم‌ خداوند به‌ تعداد و كل‌ اجزای‌ آن‌ سؤال‌ كنیم‌ (ابن‌حزم‌، ج‌ 5، ص‌ 229). 5) قوی‌ترین‌ و بدیهی‌ترین‌ پاسخ‌ این‌ اشكال‌ آن‌ است‌ كه‌ پرسش‌ را به‌ خود اشكال‌كننده‌ برگردانیم‌ و بپرسیم‌ آیا خداوند قادر است‌ هر جسمی‌ را تا بی‌نهایت‌ تقسیم‌ كند؟ نفی‌ قدرت‌ خداوند كفر خواهد بود و تأیید آن‌ انكار جزء لایتجزّا (همان‌، ج‌ 5، ص‌ 226). در اثبات‌ جزء لایتجزّا از برهانهای‌ ریاضی‌ هم‌ استفاده‌ شده‌ است‌، از جمله‌ این‌ دلایل‌: 1) نقاطی‌ كه‌ خط‌ را می‌سازند یا جوهرند یا عرض‌. اگر جوهر باشند خط‌ از نقاط‌ متوالی‌، یعنی‌ همان‌ اجزاءلایتجزّا، تشكیل‌ شده‌ است‌ و اگر عرض‌ باشند نیاز به‌ محلی‌ دارند. چون‌ حالّ مساوی‌ محل‌ است‌ نقطه‌ها در اجزا حلول‌ دارند و چون‌ نقطه‌ تجزیه‌پذیر نیست‌ اجزا هم‌ تجزیه‌پذیر نخواهند بود (ابن‌سینا، 1405، ج‌ 1، فن‌ 1، ص‌ 186). یك‌ پاسخ‌ ممكن‌ به‌ این‌ استدلال‌ آن‌ است‌ كه‌ عرض‌ الزاماً مساوی‌ با محل‌ نیست‌ ( رجوع کنید به همان‌، ج‌ 1، فن‌ 1، ص‌200). 2) خط‌ و دایره‌ در یك‌ نقطه‌ بر هم‌ مماس‌ می‌شوند. این‌ نقطه تماس‌ تقسیم‌ناپذیر است‌، چون‌ اگر تقسیم‌پذیر باشد حد خط‌ نمی‌شود و در این‌ صورت‌ یا خط‌ و دایره‌ باهم‌ متقاطع‌ خواهند بود یا دایره‌ تبدیل‌ به‌ چند ضلعی‌ می‌شود (فخررازی‌، 1404، ص‌ 165). همچنین‌ وقتی‌ كُره‌ای‌ بر سطحی‌ مستوی‌ قرار می‌گیرد در یك‌ نقطه‌ با آن‌ مماس‌ می‌شود و وقتی‌ بر سطح‌ حركت‌ كند همواره‌ بر نقطه‌ای‌ پس‌ از نقطه دیگر مماس‌ خواهد شد و نتیجه این‌ امر وجود جزء لایتجزّاست‌ (ابن‌سینا، 1405، ج‌ 1، فن‌ 1، ص‌ 186؛ فخررازی‌، 1411، ج‌ 2، ص‌ 28ـ30؛ نصیرالدین‌ طوسی‌، ص‌ 184؛ ابن‌میثم‌، ص‌ 53؛ علامه‌ حلّی‌، 1379 ش‌، ص‌ 229ـ230). یكی‌ از پاسخهای‌ ممكن‌ به‌ این‌ استدلال‌ آن‌ است‌ كه‌ تماس‌ كره‌ با سطح‌ در نقطه‌، مسلّم‌ نیست‌، چه‌ بسا تماس‌ آنها در خط‌ باشد نه‌ به‌ صورت‌ نقطه‌، زیرا تماس‌ با نقطه‌ را فقط‌ با فرضِ «آن‌» می‌توان‌ توهم‌ كرد در حالی‌ كه‌ آن‌ بالفعل‌ وجود ندارد (ابن‌سینا، 1405، ج‌ 1، فن‌ 1، ص‌ 201ـ202). 3) زاویه تقسیم‌ناپذیری‌ كه‌ اقلیدس‌ آن‌ را كوچك‌ترین‌ زاویه حاده‌ شمرده‌، دلیل‌ بر وجود جزء لایتجزّاست‌ (همان‌، ج‌ 1، فن‌ 1، ص‌ 186؛ فخررازی‌، 1411، ج‌ 2، ص‌ 31ـ32). پاسخ‌ این‌ استدلال‌ آن‌ است‌ كه‌ آنچه‌ اقلیدس‌ كوچك‌ترین‌ زاویه‌ شمرده‌ زاویه‌ای‌ است‌ كه‌ از دو خط‌ مستقیم‌ ایجاد می‌شود. بدون‌ این‌ قید، بی‌نهایت‌ زاویه‌ می‌توان‌ فرض‌ كرد كه‌ از آن‌ زاویه‌ كوچك‌تر باشند، چنانكه‌ هر قوس‌ را می‌توان‌ تا بی‌نهایت‌ تقسیم‌ كرد و زاویه قوس‌ هم‌ تا بی‌نهایت‌ تقسیم‌پذیر است‌ (ابن‌سینا، 1405، ج‌ 1، فن‌ 1، ص‌ 201). 4) یكی‌ دیگر از براهین‌ ریاضی‌ در اثبات‌ جزء، دلیلی‌ است‌ كه‌ فخررازی‌ (1382 ش‌، ص‌80) آورده‌ و آن‌ را بر تمام‌ ادله متكلمان‌ ترجیح‌ داده‌ است‌: حركت‌ یا برحسب‌ زمان‌ منقسم‌ می‌شود یا منقسم‌ نمی‌شود. اگر حركت‌ برحسب‌ زمان‌ قسمت‌پذیر باشد، و اجزای‌ آن‌ مانند زمان‌ است‌ كه‌ باهم‌ موجود نمی‌شوند. در این‌ صورت‌ لازم‌ می‌آید كه‌ آنچه‌ به‌ تمامی‌ موجود است‌ (یعنی‌ حركت‌) بعضی‌ از آن‌، ناموجود فرض‌ شود و این‌ باطل‌ است‌؛ بنابراین‌، حركت‌ قسمت‌پذیر نیست‌. حال‌ مقدار مسافتی‌ كه‌ با آن‌ حركتِ قسمت‌ناپذیر طی‌ می‌شود، اگر منقسم‌ باشد قطع‌ نیمی‌ از آن‌ مسافت‌ با نیمی‌ از حركت‌ خواهد بود و این‌ امر موجب‌ تقسیم‌ حركت‌ خواهد شد كه‌ امر محال‌ است‌. بنابراین‌، آن‌ مقدار مسافت‌ نیز نامنقسم‌ است‌، یعنی‌ از اجزاء لایتجزّا تشكیل‌ شده‌ است‌ (برای‌ آرای‌ فخررازی‌ در باره جزء لایتجزّا رجوع کنید به معصومی‌ همدانی‌، ص‌210ـ227؛ برای‌ تفصیل‌ براهین‌ ریاضی‌ متكلمان‌ و نقد آنها رجوع کنید به ابن‌سینا، 1405، ج‌ 1، فن‌ 1، ص‌ 201ـ202؛ امام‌الحرمین‌، ص‌ 36ـ 38؛ فخررازی‌، 1411، ج‌2، ص‌15ـ21؛ همو، 1341ـ1342ش‌، ج‌1، ص‌258ـ 263؛ نصیرالدین‌ طوسی‌، ص‌ 184ـ 188؛ عضدالدین‌ ایجی‌، ص‌ 192ـ193؛ تفتازانی‌، ج‌ 3، ص‌ 45ـ50). فلسفه‌. سنّت‌ فلسفه اسلامی‌ از آغاز جزء لایتجزّا را مردود شناخته‌ است‌. محمدبن‌ زكریای‌ رازی‌ (متوفی‌ 311) تنها فیلسوفی‌ است‌ كه‌ این‌ نظریه‌ را پذیرفته‌ است‌ ( رجوع کنید به ناصرخسرو، ص‌ 73؛ پینس‌، ص‌ 35ـ 78)، اما رازی‌ در بسیاری‌ مسائل‌ دیگر نیز با فیلسوفان‌ اسلامی‌ تفاوتهای‌ بنیادین‌ داشته‌ است‌ و آرای‌ او چندان‌ در چارچوب‌ اعتقادات‌ سنّتی‌ اسلامی‌ نمی‌گنجد. فیلسوفان‌ اسلامی‌ هم‌ در سنّت‌ مشاء و حكمت‌ متعالیه‌ كه‌ نظریه ارسطویی‌ را پذیرفتند و بسط‌ دادند و هم‌ شیخ‌اشراق‌ كه‌ نظریه دیگری‌ غیر از نظریه ارسطو مطرح‌ كرد، مفهوم‌ جوهر فرد را رد كردند. گفتنی‌ است‌ كه‌ نظریه جزء لایتجزّای‌ رازی‌ با نظریه متكلمان‌ تفاوت‌ داشت‌ و بیشتر به‌ نظریه اتمی‌ ذیمقراطیس‌ نزدیك‌ بود (پینس‌، ص‌ 74ـ76). فیلسوفان‌ اسلامی‌ ادله متعددی‌ در نفی‌ اجزاء لایتجزّا اقامه‌ كرده‌اند، از جمله‌: 1) برهان‌ انضمام‌. هرگاه‌ چند جزء را به‌ یك‌ جزء ضمیمه‌ كنیم‌ دو فرض‌ ممكن‌ است‌: یا به‌ جزء اول‌ چیزی‌ افزوده‌ شده‌ یا چیزی‌ افزوده‌ نشده‌ است‌. اگر به‌ جزء اول‌ چیزی‌ افزوده‌ شده‌ باشد در نتیجه‌ بر حجم‌ جسم‌ هم‌ افزوده‌ شده‌ است‌، در این‌ صورت‌ لزوماً هر یك‌ از اجزایی‌ كه‌ به‌ جزء اول‌ افزوده‌ شده‌ است‌ حجمی‌ خواهد داشت‌ و لذا قابل‌ تجزیه‌ و تقسیم‌ خواهد بود. اگر به‌ جزء اول‌ چیزی‌ افزوده‌ نشده‌ باشد لازم‌ است‌ كه‌ تمام‌ جهان‌ جسمانی‌ یك‌ جزء باشد و در نتیجه‌ هیچ‌ جسمی‌ موجود نباشد، زیرا قائلان‌ به‌ جزء لایتجزّا جزء را جسم‌ نمی‌دانند (صدرالدین‌ شیرازی‌، سفر 2، ج‌ 2، ص‌30). 2) برهانِ بر ملتقی‌. سه‌ جزء را به‌ نحوی‌ فرض‌ می‌كنیم‌ كه‌ در مجاورت‌ هم‌ قرار دارند؛ دو جزء پهلو به‌ پهلوی‌ هم‌ و جزء سوم‌ بر ملتقای‌ آن‌ دو. حال‌ دو فرض‌ ممكن‌ است‌: یا جزء سوم‌ كه‌ بر ملتقی‌ واقع‌ است‌ با دو جزء دیگر مماس‌ است‌ یا نیست‌. شق‌ دوم‌ خلاف‌ فرض‌ است‌، زیرا مفروض‌ گرفته‌ایم‌ كه‌ جزء سوم‌ بر ملتقی‌ باشد و لازمه بر ملتقی‌ بودن‌ مماس‌ بودن‌ با دو جزء دیگر است‌. شق‌ اول‌ نیز مستلزم‌ تجزیه‌پذیری‌ اجزا و در نتیجه‌ نفی‌ جزء لایتجزّاست‌ (سهروردی‌، ج‌ 2، حكمة ‌الاشراق‌ ، ص‌ 89؛ صدرالدین‌ شیرازی‌، همانجا). 3) برهان‌ جهات‌ و تحدد. هر جزئی‌ در حیزی‌ قرار دارد و دارای‌ جهت‌ و وضع‌ خاصی‌ است‌؛ یعنی‌، هر جزء دارای‌ بالا و پایین‌ و راست‌ و چپ‌ و جز آنهاست‌ كه‌ هریك‌ از این‌ جهات‌ غیر از جهت‌ دیگر است‌. این‌ خود نوعی‌ تقسیم‌ است‌ و تجزیه‌ناپذیری‌ را از جسم‌ نفی‌ می‌كند (سهروردی‌، همانجا؛ لاهیجی‌، ص‌ 69 70؛ سبزواری‌، ج‌ 4، ص‌ 178ـ179). 4) برهان‌ مقابله‌ یا محاذات‌. فرض‌ می‌كنیم‌ مقدار زیادی‌ از اجزا صفحه‌ای‌ بدون‌ عمق‌ را تشكیل‌ دهند. اگر نوری‌ به‌ این‌ صفحه‌ بتابد مسلّماً طرفی‌ كه‌ مقابل‌ نور است‌ غیر از طرف‌ دیگر است‌ و این‌ به‌ معنای‌ انقسام‌ است‌ (ابن‌سینا، 1405، ج‌ 1، فن‌ 1، ص‌190؛ صدرالدین‌ شیرازی‌، همانجا). 5) برهان‌ وسط‌ و طرف‌. شرح‌ این‌ برهان‌، كه‌ با بیانی‌ دیگر در ابطال‌ تسلسل‌ علل‌ نیز به‌ كار می‌رود، چنین‌ است‌: سه‌ جزء را فرض‌ می‌كنیم‌ كه‌ یكی‌ از آنها در میان‌ دو جزء دیگر است‌. حال‌ دو فرض‌ ممكن‌ است‌: یا جزء وسط‌ مانع‌ تماس‌ دو جزء طرف‌ می‌شود یا مانع‌ تماس‌ نمی‌شود. به‌ تعبیر دیگر، یا جزء وسط‌ با هریك‌ از دو جزء طرف‌ تماس‌ دارد و نقاط‌ تماس‌ جزء وسط‌ با یك‌ طرف‌ غیر از نقاط‌ تماسش‌ با طرف‌ دیگر است‌ یا نقاط‌ تماس‌ جزء وسط‌ با یك‌ طرف‌ همان‌ نقاط‌ تماسش‌ با طرف‌ دیگر است‌. فرض‌ دوم‌ غیر از آنكه‌ به‌ حس‌ باطل‌ است‌ مستلزم‌ تداخل‌ نیز هست‌؛ به‌ این‌ ترتیب‌ كه‌ در صورت‌ درستی‌ آن‌ باید جزء وسط‌ میان‌ دو طرف‌ حائل‌ نباشد و با هر دو جزء طرف‌ به‌ تمامی‌ تماس‌ داشته‌ باشد، در این‌ صورت‌ مجموع‌ سه‌ جزء مكان‌ یك‌ جزء را اشغال‌ می‌كنند و هر سه‌ متداخل‌ می‌شوند. اما تداخل‌ محال‌ است‌، زیرا هر تعداد جزء را در كنار این‌ اجزا بگذاریم‌ درصورت‌ تداخل‌ همه‌ یك‌ مكان‌ را اشغال‌ خواهند كرد و در نتیجه‌ حجم‌ هزار جزء با یك‌ جزء برابر خواهد بود و هرگز جسمی‌ به‌ وجود نخواهد آمد. لازمه شق‌ دوم‌ نیز قسمت‌پذیری‌ است‌، زیرا یك‌ قسمت‌ از جزء وسط‌ با یك‌ طرف‌ تماس‌ دارد و قسمت‌ دیگر آن‌ با طرف‌ دیگر، هریك‌ از دو جزء طرف‌ نیز به‌ دو قسمت‌ تقسیم‌ شده‌ چون‌ یك‌ قسمت‌ آنها مماس‌ با جزء وسط‌ است‌ (ابن‌سینا، 1405، ج‌ 1، فن‌ 1، ص‌ 189ـ190؛ غزالی‌، 1331، ص‌ 86؛ سهروردی‌؛ صدرالدین‌ شیرازی‌، همانجاها). 6) صورت‌ دیگری‌ از برهان‌ پنجم‌ به‌ این‌ نحو است‌: اجزای‌ جسم‌ یا باهم‌ متصل‌اند یا مماس‌اند یا متداخل‌. اگر متصل‌ باشند جسم‌ نیز متصل‌ است‌ و جزء لایتجزّا نفی‌ می‌شود. اگر مماس‌ باشند دارای‌ وضع‌ خواهند بود و جسم‌ خواهند شد نه‌ جزء. تداخل‌ نیز محال‌ است‌ (ابن‌سینا، 1405، ج‌ 1، فن‌ 1، ص‌ 188ـ189). 7) پنج‌ جزء را در یك‌ ردیف‌ در كنار هم‌ فرض‌ می‌كنیم‌ و بر هر سو یك‌ جزء قرار می‌دهیم‌. به‌ این‌ نحو: ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ حال‌ دو جزء كناری‌ را با حركتی‌ برابر به‌ یكدیگر می‌رسانیم‌. هریك‌ از این‌ دو جزء مسلّماً یك‌ جزء و نصف‌ جزء را طی‌ كرده‌ تا به‌ جزء دیگر رسیده‌ است‌. بنابراین‌، پاره‌ای‌ از جزء وسط‌ با یك‌ جزء و پاره دیگر آن‌ با جزء دیگر مماس‌ شده‌، در نتیجه‌ هم‌ جزء وسط‌ تقسیم‌ شده‌ است‌ و هم‌ هریك‌ از دو جزء مذكور (ابن‌سینا، 1383 ش‌، ص‌ 17ـ 18؛ غزالی‌، 1331، ص‌ 86 -87). گفتنی‌ است‌ همچنانكه‌ ابن‌سینا (1383 ش‌، ص‌ 19) توضیح‌ داده‌ است‌، این‌ تصویر و تصویر بعد تعلیمی‌ است‌ و جدا بودن‌ اجزا از یكدیگر به‌ معنای‌ فاصله‌ داشتن‌ آنها نیست‌. 8) خط‌ الف‌ ـ ب‌ با شش‌ جزء و خط‌ ج‌ ـ د با شش‌ جزء را موازی‌ یكدیگر قرار می‌دهیم‌. به‌ این‌ صورت‌: الف‌ ه ز ب‌ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ج‌ ح‌ ط‌ د حال‌ اگر یك‌ جزء از الف‌ به‌ سمت‌ ب‌ و یك‌ جزء از د به‌ سمت‌ ج‌ حركت‌ كند و حركتِ هر دو برابر باشد، این‌ دو جزء ناگزیر در یك‌ نقطه‌ روبه‌رو هم‌ قرار خواهند گرفت‌ و سپس‌ از یكدیگر خواهند گذشت‌. اگر روبه‌رو شدن‌ دو جزء در نقطه‌های‌ ح‌ و ه باشد، یكی‌ از دو جزء سه‌ جزء طی‌ كرده‌ و دیگری‌ چهار جزء، و اگر در نقطه‌های‌ ز و ط‌ باهم‌ روبه‌رو شوند باز هم‌ همین‌ وضع‌ برقرار است‌؛ در حالی‌ كه‌ طبق‌ فرض‌، حركت‌ هر دو به‌ یك‌ اندازه‌ بوده‌ است‌. اما اگر یك‌ جزء بر نقطه ه قرار بگیرد و دیگری‌ بر ط‌ ، یا یكی‌ بر ح‌ و دیگری‌ بر ز ، در این‌ صورت‌ دو جزء برابر هم‌ قرار نگرفته‌اند و از روبه‌روی‌ یكدیگر نخواهند گذشت‌ كه‌ امری‌ است‌ محال‌ (ابن‌سینا، 1383 ش‌، ص‌ 18ـ19؛ غزالی‌، 1331، ص‌ 87 88). 9) فرض‌ می‌كنیم‌ كه‌ چوب‌ شاخصی‌ در آفتاب‌ نصب‌ كرده‌ایم‌ و آن‌ چوب‌ سایه‌ای‌ بر زمین‌ افكنده‌ است‌. اگر خورشید به‌ اندازه یك‌ جزء حركت‌ كند، سایه‌ نیز باید حركت‌ كند؛ اما، این‌ دو حركت‌ برابر نخواهد بود زیرا خورشید فلك‌ را می‌پیماید و سایه‌ در صفحه شاخص‌ حركت‌ می‌كند، بنابراین‌ وقتی‌ خورشید مسافت‌ زیادی‌ را طی‌ می‌كند سایه‌ هنوز حركت‌ محسوسی‌ نكرده‌ است‌. حال‌ اگر فرضاً خورشید یك‌ جزء را طی‌ كند سایه‌ باید مسافتی‌ بسیار كمتر از یك‌ جزء را طی‌ كند. به‌ این‌ ترتیب‌ آن‌ جزء تقسیم‌ می‌شود و جزء لایتجزّا وجود نمی‌یابد (ابن‌سینا، 1383ش‌، ص‌20ـ21؛ همو، 1405، ج‌1، فن‌ 1، ص‌193ـ194؛ غزالی‌، 1331، ص‌ 89؛ برای‌ ادله اثبات‌ و نفی‌ جزء رجوع کنید به ابن‌سینا، 1383ش‌، ص‌16ـ22؛ همو، 1405، ج‌1، فن‌ 1، ص‌ 189ـ 202؛ همو، 1403، ج‌ 2، ص‌ 12ـ33؛ امام‌الحرمین‌، ص‌ 36ـ 39؛ غزالی‌، 1331، ص‌ 86 -90؛ سهروردی‌، ج‌ 2، حكمة‌الاشراق، ص‌ 88 - 89؛ فخررازی‌، 1411، ج‌ 2، ص‌ 11ـ 23، 25ـ 38؛ همو، 1341ـ1342 ش‌، ج‌ 1، ص‌ 264ـ271؛ قطب‌الدین‌ شیرازی‌، بخش‌ 1، ص‌ 621 -622؛ علامه‌ حلّی‌، 1407، ص‌ 145ـ154؛ عضدالدین‌ ایجی‌، ص‌ 186ـ193؛ تفتازانی‌، ج‌ 3، ص‌ 25ـ53؛ صدرالدین‌ شیرازی‌، سفر 1، ج‌ 2، ص‌ 138، سفر 2، ج‌ 1، ص‌ 166ـ167، ج‌ 2، ص‌ 31ـ37، 41ـ 43؛ سبزواری‌، ج‌ 4، ص‌ 170ـ185؛ الهی‌ قمشه‌ای‌، ص‌ 193ـ 195). گفتنی‌ است‌ كه‌ در دوره معاصر، بعضی‌ تحت‌ تأثیر فیزیك‌ جدید در نگاه‌ سنّتی‌ فلسفه‌ به‌ مسئله جزء لایتجزّا تجدیدنظر كرده‌اند. علامه‌ طباطبایی‌ رأی‌ صحیح‌ در باره جسم‌ را صورتی‌ اصلاح‌ شده‌ از رأی‌ ذیمقراطیس‌ دانسته‌ است‌. وی‌ جسم‌ را همان‌ جوهر متصل‌ دارای‌ امتدادهای‌ سه‌گانه‌ تعریف‌ كرده‌، اما مصداق‌ آن‌ را اجزای‌ اولیه‌ای‌ دانسته‌ است‌ كه‌ امتداد جرمی‌ دارند و انواع‌ مختلف‌ اجسام‌ به‌ آنها تجزیه‌ می‌شود. به‌ اعتقاد وی‌ آرای‌ دانشمندان‌ فیزیك‌ را باید به‌ عنوان‌ اصل‌ موضوع‌ پذیرفت‌. به‌ این‌ ترتیب‌ پیوستگی‌ اجسام‌، كه‌ رأی‌ سنّتی‌ فیلسوفان‌ است‌، حفظ‌ می‌شود، اما جسمِ پیوسته حقیقی‌ به‌ این‌ معنا دیگر جسم‌ محسوس‌ نیست‌ بلكه‌ اتمهای‌ تشكیل‌دهنده جسم‌ محسوس‌ است‌ ( رجوع کنید به طباطبائی‌، ص‌71ـ72؛ مطهری‌، ج‌ 6، ص‌ 747ـ751). آثار. از همان‌ آغاز تكوینِ بحثِ جزء لایتجزّا رساله‌های‌ فراوانی‌ در اثبات‌ یا رد آن‌ تألیف‌ شده‌ است‌. رساله نظّام‌ با عنوان‌ الجزء از نخستین‌ آثار در رد جزء لایتجزّاست‌ ( رجوع کنید به ابن‌ندیم‌، ص‌ 206). مُعَمَّربن‌ عَبّاد سُلَمی‌ و عَبّادبن‌ سلیمان‌ صَیمَری‌، متكلمان‌ معتزلی‌، و حسن‌بن‌ موسی‌ نوبختی‌، متكلم‌ شیعی‌، آثاری‌ در اثبات‌ جزء داشته‌اند ( رجوع کنید به همان‌، ص‌ 207، 215؛ آقابزرگ‌ طهرانی‌، ج‌ 5، ص‌ 103). كندی‌ و فارابی‌ هریك‌ رساله‌ای‌ مستقل‌ در رد جزء نگاشته‌اند ( رجوع کنید به ابن‌ندیم‌، ص‌ 319؛ آقابزرگ‌ طهرانی‌، همانجا؛ آقایانی‌ چاوشی‌، ص‌40) و بیشتر فیلسوفان‌ مباحث‌ جزء را در ضمن‌ آثار خود مطرح‌ كرده‌اند. از دیگر آثار شایان‌ ذكر رساله رشیدالدین‌ فضل‌اللّه‌ همدانی‌ (متوفی‌ 716 تا 718) است‌ در ترجیح‌ قول‌ متكلمان‌ و اثبات‌ جزء و نیز رساله فخررازی‌، كه‌ نسخه‌ای‌ از آن‌ در كتابخانه مجلس‌ شورای‌ اسلامی‌ (ش‌ 25960) موجود است‌ ( رجوع کنید به آقابزرگ‌ طهرانی‌، ص‌ 104؛ برای‌ سایر آثار در باره جزء رجوع کنید به همان‌، ج‌ 1، ص‌ 87، ج‌ 5، ص‌ 104، 289، ج‌ 22، ص‌ 14). منشأ تاریخی‌. محققان‌ تاریخ‌ اندیشه اسلامی‌ در باره منشأ تصور جزء لایتجزّا در میان‌ مسلمانان‌ اختلاف‌نظر دارند. اغلب‌ آنان‌ تأثیر فلسفه ‌یونان‌ در طرح‌ این‌ مبحث‌ را مسلّم‌ می‌دانند. تجیتز جی‌. دبور نظریه جزء لایتجزّا را سرشار از مفاهیم‌ طبیعیات‌ ارسطویی‌ و تفكر نوافلاطونی‌ وصف‌ كرده‌ است‌ ( رجوع کنید به د. دین‌ و اخلاق‌ ، ذیل‌ "Atomic theory, Muhammadan" ). با این‌ وصف‌، تفاوتهای‌ اساسی‌ جوهر فرد متكلمان‌ با اتم‌ یونانی‌ موجب‌ تشكیك‌ در صحت‌ این‌ فرض‌ یا دست‌كم‌ انحصار منابع‌ تأثیر به‌ فلسفه یونان‌ شده‌ است‌. در فلسفه یونان‌ اتمها امتداد دارند و در نتیجه‌ جسم‌اند اما نزد متكلمان‌ اجزا خود جسم‌ نیستند. پرتسل‌ * ، با برشمردن‌ خصوصیات‌ جزء لایتجزّا، این‌ نتیجه‌ را اعلام‌ می‌كند كه‌ مفهوم‌ جزء مستقیماً از فلسفه یونان‌ وارد فكر اسلامی‌ نشده‌ است‌، بلكه‌ به‌ واسطه فرقه‌های‌ گنوسی‌ و همراه‌ با دگرگونیهای‌ عظیم‌ به‌ جهان‌ اسلام‌ رسیده‌ است‌ (پرتسل‌، ص‌ 117ـ130؛ پینس‌، ص‌ 98ـ99 قول‌ او را تأیید ولی‌ دلایلش‌ را نقد می‌كند). لئوپولد مابیو منشأ نظریه‌ را به‌طور قطع‌ در تعالیم‌ هندی‌ دانسته‌ است‌ كه‌ در نظر وی‌ منشأ نظریه اتمی‌ یونان‌ هم‌ هست‌. پس‌ از وی‌ محققان‌ بسیاری‌ در باره نسبت‌ نظریه‌های‌ هندی‌ و آرای‌ متكلمان‌ بحث‌ كرده‌اند ( رجوع کنید به پینس‌، ص‌ 94ـ95). شلومو پینس‌ * هرچند منشأ اصلی‌ نظریه‌ را فلسفه یونان‌ دانسته‌، بعضی‌ مؤلفه‌های‌ آن‌ (از جمله‌ فاقد بُعد بودن‌ اجزا) را تحت‌ تأثیر هند خوانده‌ است‌. وی‌ شباهتهایی‌ میان‌ آرای‌ متكلمان‌ و نظریه اتمی‌ اپیكور برشمرده‌، اما نقص‌ اطلاعات‌ در باره اپیكور را مانع‌ از نتیجه‌گیری‌ قطعی‌ دانسته‌ است‌ ( رجوع کنید به همانجا). به‌ اعتقاد عبدالرحمان‌ بدوی‌ (ج‌ 1، ص‌ 184ـ185) هرچند بصره‌، زادگاه‌ ابوالهذیل‌، محل‌ برخورد فرهنگ‌ هندی‌ با فرهنگ‌ اسلامی‌ بود، دلیلی‌ بر انتقال‌ اندیشه‌های‌ هندی‌ در باره جزء لایتجزّا در دوره ابوالهذیل‌ یا پیش‌ از آن‌ در دست‌ نیست‌. تنها فرض‌ ممكن‌ آشنایی‌ او با اندیشه‌های‌ هندی‌ از طریق‌ شفاهی‌ است‌. بدوی‌ فرض‌ تأثیر یونان‌ را ترجیح‌ داده‌ و به‌ وجود ترجمه‌های‌ آثار ارسطو و اثری‌ از پلوتارخس‌ / فلوطرخس‌ در باره آرای‌ طبیعی‌ فیلسوفان‌ در زمان‌ ابوالهذیل‌ استناد كرده‌ است‌. هری‌ اوسترین‌ ولفسون‌ ، در عین‌ پذیرفتن‌ منشأ هندی‌ برای‌ بعضی‌ عناصر نظریه اسلامی‌، در این‌ كه‌ فاقد بُعد بودن‌ نیز از جمله این‌ عناصر باشد تشكیك‌ كرده‌ است‌. وی‌ با استناد به‌ گزارشهایی‌ از تعالیم‌ ذیمقراطیس‌ و اپیكور در الملل‌ و النحل‌ شهرستانی‌ (ج‌ 2، ص‌ 81) و نوشته‌ای‌ از اسحاق‌ اسرائیلی‌، متفكر یهودی‌ قرن‌ سوم‌ یا چهارم‌، نشان‌ داده‌ كه‌ این‌ گزارشهای‌ مجعول‌ می‌توانسته‌ است‌ این‌ تصور را در خوانندگان‌ مسلمان‌ ایجاد كند كه‌ اتمهای‌ ذیمقراطیسی‌ فاقد بُعدند ( رجوع کنید به ولفسون‌، ص‌ 473ـ486؛ برای‌ بحث‌ ولفسون‌ در باره نحوه برخورد متكلمان‌ با اتم‌ یونانی‌ رجوع کنید به ص‌ 487ـ495). در این‌ میان‌ رویكرد یوزف‌ فان‌اس‌ (ص‌ 331ـ332) به‌ این‌ بحث‌، متفاوت‌ و شایان‌ توجه‌ است‌. وی‌ اشاره‌ كرده‌ كه‌ نزد متفكران‌ اسلامی‌ اندیشه‌ها به‌ صورت‌ مسئله‌ ظاهر شده‌ است‌ نه‌ به‌ صورت‌ آرای‌ حكمای‌ بیگانه یونانی‌. اندیشه‌ها مسئله‌هایی‌ است‌ كه‌ متفكر، چه‌ اسلامی‌ چه‌ غیراسلامی‌، با آنها به‌ استقلال‌ مواجه‌ می‌شود و تنها مورخان‌اند كه‌ از منشأ و علت‌ رواج‌ آنها در دوره‌ای‌ خاص‌ سؤال‌ می‌كنند. منابع‌: (1) آقابزرگ‌ طهرانی‌؛ (2) جعفر آقایانی‌ چاوشی‌، كتابشناسی‌ توصیفی‌ فارابی‌ ، تهران‌ 1383 ش‌؛ (3) ابن‌حزم‌، الفصل‌ فی‌الملل‌ و الاهواء والنحل‌، چاپ‌ محمدابراهیم‌ نصر و عبدالرحمان‌ عمیره‌، بیروت‌ 1405/1985؛ (4) ابن‌خلدون‌؛ (5) ابن‌سینا، الاشارات‌ و التنبیهات، مع‌الشرح‌ لنصیرالدین‌ طوسی‌ و شرح‌الشرح‌ لقطب‌الدین‌ رازی‌، تهران‌ 1403؛ (6) همو، الهیات‌ دانشنامه علائی‌ ، چاپ‌ محمد معین‌، همدان‌ 1383 ش‌؛ (7) همو، الشفاء، الطبیعیات‌ ، ج‌ 1، الفن‌الاول‌: السماع‌ الطبیعی‌ ، چاپ‌ ابراهیم‌ مدكور و سعید زاید، قاهره‌ 1385/1965، چاپ‌ افست‌ قم‌ 1405؛ (8) ابن‌عابدین‌، حاشیة ردّ المحتار علی‌ الدّر المختار: شرح‌ تنویر الابصار، چاپ‌ افست‌ بیروت‌ 1399/1979؛ (9) ابن‌فورك‌، مجرد مقالات‌ الشیخ‌ أبی‌ الحسن‌ الاشعری‌، چاپ‌ دانیل‌ ژیماره‌، بیروت‌ 1987؛ (10) ابن‌میثم‌، قواعدالمرام‌ فی‌ علم‌ الكلام‌، چاپ‌ احمد حسینی‌، [ قم‌ ( 1406؛ (11) ابن‌میمون‌، دلاله الحائرین‌ ، چاپ‌ حسین‌ اتای‌، ) قاهره‌، بی‌تا. (؛ (12) ابن‌ندیم‌؛ (13) ابورشید نیشابوری‌، المسائل‌ فی‌ الخلاف‌ بین‌ البصریین‌ و البغدادیین‌ ، چاپ‌ معن‌ زیاده‌ و رضوان‌ سید، بیروت‌ 1979؛ (14) یوزف‌ فان‌ اس‌، «تأثیر تفكر فلسفی‌ یونان‌ در مراحل‌ نخستین‌ علم‌ كلام‌ اسلامی‌»، ترجمه ایرج‌ خلیفه سلطانی‌، در دومین‌ یادنامه‌ علامه‌ طباطبائی، تهران‌: مؤسسه مطالعات‌ و تحقیقات‌ فرهنگی‌، 1363 ش‌؛ (15) شهفوربن‌ طاهر اسفراینی‌، التبصیر فی‌الدین‌ و تمییزالفرقة‌ الناجیة‌ عن‌ الفرق‌ الهالكین، چاپ‌ محمد زاهد كوثری‌، قاهره‌ 1359/1940؛ (16) علی‌بن‌ اسماعیل‌ اشعری‌، كتاب‌ مقالات‌ الاسلامیین‌ و اختلاف‌ المصلّین‌ ، چاپ‌ هلموت‌ ریتر، ویسبادن‌ 1400/1980؛ (17) مهدی‌ الهی‌قمشه‌ای‌، حكمت‌ الهی‌ عام‌ و خاص‌، به‌ تصحیح‌ هرمز بوشهری‌پور، تهران‌ 1379 ش‌؛ (18) عبدالملك‌بن‌ عبداللّه‌ امام‌الحرمین‌، الشامل‌ فی‌ اصول‌الدین، بیروت‌ 1420/ 1999؛ (19) مرتضی‌بن‌ محمدامین‌ انصاری‌، كتاب‌ الطهارة، قم‌ 1415ـ 1418؛ (20) همو، كتاب‌ المكاسب‌ ، قم‌ 1378 ش‌؛ (21) محمدبن‌ طیب‌ باقلانی‌، التمهید فی‌ الرد علی‌ الملحدة المعطلة و الرافضة و الخوارج‌ و المعتزلة، چاپ‌ محمود محمد خضیری‌ و محمد عبدالهادی‌ ابوریده‌، قاهره‌ 1366/1947؛ (22) عبدالرحمان‌ بدوی‌، مذاهب‌ الاسلامیین‌ ، ج‌ 1، بیروت‌ 1983؛ (23) عبدالقاهربن‌ طاهر بغدادی‌، الفرق‌ بین‌ الفرق‌، چاپ‌ محمد محیی‌الدین‌ عبدالحمید، بیروت‌: دارالمعرفة‌،) بی‌تا. (؛24- همو، كتاب‌ اصول‌الدین‌ ، استانبول‌ 1346/1928، چاپ‌ افست‌ بیروت‌ 1401/1981؛ (25) شلومو پینس‌، مذهب‌ الذّرّة عندالمسلمین‌ و علاقته‌ بمذاهب‌ الیونان‌ و الهنود، نقله‌ عن‌ الالمانیة‌ محمد عبدالهادی‌ ابوریده‌، قاهره‌ 1365/1946؛ (26) مسعودبن‌ عمر تفتازانی‌، شرح‌ المقاصد، چاپ‌ عبدالرحمان‌ عمیره‌، قاهره‌ 1409/ 1989، چاپ‌ افست‌ قم‌ 1370ـ1371 ش‌؛ (27) ساتیسچندره‌ چترجی‌، «نیایه‌ ـ وَیشیشیكه كهن‌»، در تاریخ‌ فلسفه‌ شرق‌ و غرب‌، زیرنظر سَروِ پالی‌ راداكریشنان‌، ج‌ 1، ترجمه خسرو جهانداری‌، تهران‌: سازمان‌ انتشارات‌ و آموزش‌ انقلاب‌ اسلامی‌، 1367 ش‌؛ (28) شمس‌الدین‌ محمد حافظ‌، دیوان، چاپ‌ محمد قزوینی‌ و قاسم‌ غنی‌، تهران‌ 1369 ش‌؛ (29) عبدالرحیم‌بن‌ محمد خیاط‌، الانتصار و الردعلی‌ ابن‌الراوندی‌ الملحد ، چاپ‌ محمد حجازی‌، قاهره‌ ) 1988 (؛ (30) دهخدا؛ (31) هادی‌بن‌ مهدی‌ سبزواری‌، شرح‌ المنظومة، چاپ‌ حسن‌ حسن‌زاده‌ آملی‌، تهران‌ 1416ـ1422؛ (32) یحیی‌بن‌ حبش‌ سهروردی‌، مجموعه‌ مصنّفات‌ شیخ‌ اشراق‌، ج‌ 2، چاپ‌ هانری‌ كوربن‌، تهران‌ 1373 ش‌؛ (33) داریوش‌ شایگان‌، ادیان‌ و مكتبهای‌ فلسفی‌ هند ، تهران‌ 1375 ش‌؛ (34) محمدبن‌ عبدالكریم‌ شهرستانی‌، كتاب‌ نهایة‌ الاقدام‌ فی‌ علم‌ الكلام‌ ، چاپ‌ آلفرد گیوم‌، قاهره‌ ) بی‌تا. (؛ (35) همو، الملل‌ والنحل‌ ، چاپ‌ محمد سیدكیلانی‌، بیروت‌ 1406/1986؛ (36) محمدبن‌ ابراهیم‌ صدرالدین‌ شیرازی‌، الحكمة‌ المتعالیة‌ فی‌الاسفار العقلیة‌ الاربعة، تهران‌ 1337 ش‌؛ (37) چاپ‌ افست‌ قم‌ ) بی‌تا. (؛ (38) محمدحسین‌ طباطبائی‌، بدایة‌ الحكمة، قم‌ 1416؛ (39) محمدبن‌ حسن‌ طوسی‌، الرسائل‌ العشر ، چاپ‌ محمد واعظ‌زاده‌ خراسانی‌، رساله 2: المقدمة فی‌ المدخل‌ الی‌ صناعة‌ علم‌ الكلام، قم‌ 1404؛ (40) عبدالرحمان‌بن‌ احمد عضدالدین‌ ایجی‌، المواقف‌ فی‌ علم‌ الكلام‌، بیروت‌: عالم‌ الكتب‌، ) بی‌تا. (؛ (41) حسن‌بن‌ یوسف‌ علامه‌ حلّی‌، الاسرار الخفیة‌ فی‌ العلوم‌ العقلیة، قم‌ 1379 ش‌؛ (42) همو، كشف‌ المراد فی‌ شرح‌ تجریدالاعتقاد، چاپ‌ حسن‌ حسن‌زاده‌ آملی‌، قم‌ 1407؛ (43) محمدبن‌ محمد غزالی‌، تهافت‌ الفلاسفة، قاهره‌ 1319؛ (44) همو، مقاصد الفلاسفة‌، ) قاهره‌ ( 1331؛ (45) محمدبن‌ عمر فخررازی‌، البراهین‌ در علم‌ كلام‌ ، چاپ‌ محمدباقر سبزواری‌، تهران‌ 1341ـ1342 ش‌؛ (46) همو، جامع‌العلوم‌ (ستّینی‌)، چاپ‌ علی‌ آل‌داود، تهران‌ 1382 ش‌؛ (47) همو، كتاب‌ المباحث‌ المشرقیة فی‌ علم‌ الالهیات‌ و الطبیعیات‌، حیدرآباد دكن‌ 1343، چاپ‌ افست‌ قم‌ 1411؛ (48) همو، محصل‌ افكار المتقدمین‌ و المتأخرین‌ من‌ العلماء و الحكماء و المتكلمین‌ ، چاپ‌ طه‌ عبدالرؤوف‌ سعد، بیروت‌ 1404/1984؛ (49) محمدبن‌ احمد قرطبی‌، الجامع‌ لاحكام‌ القرآن‌، بیروت‌: دارالفكر، ) بی‌تا. ]؛ (50) محمودبن‌ مسعود قطب‌الدین‌ شیرازی‌، درة ‌التاج، بخش‌ 1، چاپ‌ محمد مشكوة‌، تهران‌ 1369 ش‌؛ (51) عبدالرزاق‌بن‌ علی‌ لاهیجی‌، گوهر مراد ، چاپ‌ زین‌العابدین‌ قربانی‌ لاهیجی‌، تهران‌ 1372 ش‌؛ (52) محمد صالح‌بن‌ احمد مازندرانی‌، شرح‌ اصول‌ الكافی‌، مع‌ تعالیق‌ ابوالحسن‌ شعرانی‌، چاپ‌ علی‌ عاشور، بیروت‌ 1421/2000؛ (53) مجلسی‌؛ (54) مرتضی‌ مطهری‌، مجموعه آثار ، ج‌ 6 : اصول‌ فلسفه‌ و روش‌ رئالیسم‌ ، تهران‌ 1382 ش‌؛ (55) حسین‌ معصومی‌ همدانی‌، «میان‌ فلسفه‌ و كلام‌: بحثی‌ در آراء طبیعی‌ فخررازی‌»، معارف‌ ، دوره 3، ش‌ 1 (فروردین‌ ـ تیر 1365)؛ (56) محمدبن‌ محمد مفید، اوائل‌ المقالات‌ فی‌المذاهب‌ و المختارات‌ ، چاپ‌ مهدی‌ محقق‌، تهران‌ 1372 ش‌؛ (57) ناصرخسرو، زادالمسافرین‌ ، چاپ‌ محمد بذل‌الرحمان‌، تهران‌ 1383 ش‌؛ (58) محمدبن‌ محمد نصیرالدین‌ طوسی‌، تلخیص‌ المُحَصَّل‌ ، چاپ‌ عبداللّه‌ نورانی‌، تهران‌ 1359 ش‌؛ (59) Alnoor Dhanani, The physical theory of kalam: atoms, space, and void in Basrian Mu ـ tazili cosmology , Leiden1994; (60) Encyclopaedia of religion and ethics , ed. James Hastings, Edinburgh: T. and T.Clark1980-1981, s.vv. "Atomic theory (Indian)" (by H. Jacobi),"Atomic theory (Muhammadan)" (by Tjitze J.de Boer); (61) Martin J. McDermott, The theology of A l-Shaikh A l-Mufid , Beirut 1978; (62) Otto Pretzl, "Die fruhislamische Atomenlehre: Ein Beitrag zur Frage uber die Beziehungen der fruhislamischen Theologie zur griechischen Philosophie", Der Islam , vol.19 (1931); (63) Routledge encyclopedia of philosophy , ed. Edward Craig, London: Routledge, 1998, s.vv. "Atomism, ancient" (by David Sedley), "Jaina philosophy" (by Jayandra Soni), "Matter, Indian conceptions of " (by Paul Schweizer); (64) William Montgomery Watt, Islamic philosophy and theology , Edinburgh 1972; (65) Harry Austryn Wolfson, The philosophy of the kalam , Cambridge, Mass 1976. / فاطمه‌ مینایی‌ / تصاویر این مدخل:برگی از دانشنامه علائی، با ترسیمی از " جزء لایتجزا "، احتمالا متعلق به قرن 9 منبع: کتابخانه مجلس شورای اسلامی، نسخه شماره 123 "> دایرة ‌المعارف‌ فلسفه راتلیج‌ دایرة ‌المعارف‌ فلسفه راتلیج‌ < ، ج‌ 5، ذیل‌ "Jaina philosophy" ، ص‌ 49ـ50). در شاخه جنوبی‌ آیین‌ بودا اشیا مركّب‌ از اجزاء لایتجزّایی‌ شمرده‌ می‌شوند كه‌ هر دم‌ پیدا و نابود می‌شوند. عناصر چهارگانه‌ از این‌ اجزا ساخته‌ شده‌اند. نظریه جزء لایتجزّا به‌ خوبی‌ با اصول‌ آیین‌ بودا تناسب‌ دارد. هستی‌ ناپایدار، تسلسل‌ اشیای‌ گذرنده‌، جریان‌ دائم‌ نابودی‌ و بازپیدایی‌، جملگی‌ تصویری‌ از گسستگی‌ اشیا می‌سازد كه‌ با تصور اجزاء لایتجزّا كامل‌ می‌شود ( رجوع کنید به شایگان‌، ج‌ 1، ص‌ 352ـ354، 361؛ د. دین‌ و اخلاق‌ ، همانجا). كلام‌. تصور جزء لایتجزّا ابتدا در كلام‌ اسلامی‌، نزد ضِراربن‌ عمرو (متوفی‌ ح 190)، ظاهر شد. اما نخستین‌ بیان‌ و دفاع‌ كلامی‌ مهم‌ آن‌ را ابوالهُذَیل‌ عَلاّف‌ (متوفی‌ 226)، متكلم‌ معتزلی‌، در اوایل‌ قرن‌ سوم‌ صورت‌بندی‌ كرد (در همین‌ قرن‌ نخستین‌ فیلسوف‌ مسلمان‌، ابویوسف‌ یعقوب‌ كِندی‌، به‌ پیروی‌ از ارسطو این‌ نظریه‌ را مردود شناخت‌ رجوع کنید به ابن‌ندیم‌، ص‌ 319). پس‌ از آن‌، نظریه جزء لایتجزّا تبدیل‌ به‌ نظریه اصلی‌ معتزله‌ در باره اجسام‌ شد و جز نَظّام‌ (متوفی‌ 231)، خواهرزاده ابوالهذیل‌، در میان‌ معتزله‌ كسی‌ با آن‌ مخالفت‌ نكرد (از میان‌ متكلمان‌ غیرمعتزلی‌ نیز تنها هشام‌بن‌ حَكَم‌ شیعی‌ ( متوفی‌ اواخر قرن‌ دوم‌ یا اوایل‌ قرن‌ سوم‌ ) و احتمالاً ابن‌كُلّاب‌ ( متوفی‌ پس‌ از 240 ) مخالف‌ نظریه‌ شناخته‌ شده‌اند؛ رجوع کنید به اشعری‌، ص‌ 59؛ ولفسون‌، ص‌ 495 و پانویس‌ 1). جزء لایتجزّا مبنای‌ آرای‌ معتزله‌ در باره حدوث‌ عالم‌ و قدرت‌ خدا و نسبت‌ او با مخلوقات‌، و به‌طور كلی‌ چارچوب‌ نظریه‌های‌ كلامی‌ آنان‌ را تشكیل‌ می‌داد. این‌ سخن‌ در باره متكلمان‌ اشعری‌ هم‌ صادق‌ است‌. همچنانكه‌ ابن‌خلدون‌ (ج‌ 1: مقدمه‌ ، ص‌ 589) اشاره‌ می‌كند، قاضی‌ ابوبكر باقلاّنی‌ * (متوفی‌ 403) نظریه جوهر فرد را به‌ عنون‌ یكی‌ از مقدمات‌ عقلی‌ برای‌ ادله مذهب‌ خود بسط‌ داد (قس‌ وات‌، ص‌ 107؛ برای‌ آرای‌ ابوالحسن‌ اشعری‌ در باره جزء رجوع کنید به ابن‌فورك‌، ص‌ 203ـ204، 206ـ 207، 210ـ211). پس‌ از آن‌ این‌ نظریه‌ در شمار تعالیم‌ اشعری‌ قرار گرفت‌ و بسیاری‌ از متكلمان‌ اشعری‌ با وجود نقدهای‌ فلسفی‌ در قرنهای‌ بعدی‌ به‌ آن‌ پایبند ماندند. همچنین‌ از آنجا كه‌ كلام‌ اشعری‌ به‌ صورت‌ اصول‌ اعتقادی‌ اهل‌ سنّت‌ در آمد، این‌ نظریه‌ در زمینه‌های‌ گوناگون‌ علوم‌ دینی‌ نزد آنان‌ انعكاس‌ یافت‌ (برای‌ نمونه‌هایی‌ از لوازم‌ اعتقاد به‌ جزء در فقه‌ اهل‌ سنّت‌ رجوع کنید به ابن‌عابدین‌، ج‌ 1، ص‌ 186ـ187؛ نیز برای‌ نمونه مباحث‌ فقهی‌ مرتبط‌ با جزء رجوع کنید به انصاری‌، 1415ـ 1418، ج‌ 2، ص‌ 174، 196؛ همو، 1378 ش‌، ج‌ 6، ص‌ 138؛ برای‌ نمونه تأثیر در تفاسیر رجوع کنید به قرطبی‌، ذیل‌ انعام‌: 1). نظریه جزء لایتجزّا چنان‌ قبول‌ عام‌ یافت‌ كه‌ در اوایل‌ قرن‌ پنجم‌ شیخ‌مفید، متكلم‌ شیعی‌، آن‌ را نظر جمهور اهل‌ توحید وصف‌ كرد ( رجوع کنید به ص‌ 95؛ برای‌ بحث‌ در آرای‌ شیخ‌مفید رجوع کنید به مكدرموت‌ ، ص‌189ـ 196). با این‌ حال‌ نقادیهای‌ فیلسوفان‌ بر این‌ نظریه‌، بی‌تأثیر نماند. بسیاری‌ از اشاعره‌ كوشیدند روایتهای‌ تعدیل‌ شده‌ای‌ از آن‌ فراهم‌ كنند و بعضی‌ همچون‌ غزالی‌ در صحت‌ و اهمیت‌ آن‌ برای‌ اعتقاد دینی‌ تردید كردند. تذبذب‌ فخررازی‌ در قبول‌ یا رد آن‌ ــ هرچند سرانجام‌ به‌ قبول‌ آن‌ منتهی‌ شد ــ نمونه دیگری‌ از این‌ تأثیر است‌ ( رجوع کنید به ادامه مقاله‌). سخن‌ ملاعبدالرزاق‌ لاهیجی‌ (متوفی‌ ح 1072؛ ص‌ 69) كه‌ بطلان‌ جزء لایتجزّا را از «مسلّمات‌ اكثر اهل‌ اسلام‌» در «ازمنه متأخره‌» می‌خواند، نشانه روشنی‌ از تغییر شأن‌ این‌ نظریه‌ در میان‌ متكلمان‌ شیعی‌ متأخر است‌. همچنین‌ سخن‌ ابوالحسن‌ شَعرانی‌ (مازندرانی‌، ج‌ 4، ص‌110، تعلیقه‌) كه‌ قول‌ به‌ جزء را شعار ملحدان‌ و از لوازم‌ مذهب‌ ایشان‌ شمرده‌ و گفته‌ است‌ بعضی‌ متكلمان‌ با غفلت‌ از این‌ امر به‌ آن‌ معتقد شدند، در مقابلِ توصیفِ شیخ‌مفید (همانجا)، نمونه شایان‌ توجهی‌ است‌. طرح‌ كلی‌ نظریه متكلمان‌ می‌تواند به‌ این‌ صورت‌ ترسیم‌ شود: اجسام‌ از اجزای‌ تقسیم‌ناپذیری‌ تركیب‌ یافته‌اند كه‌ طول‌ و عرض‌ و عمق‌ ندارند و شمارشان‌ متناهی‌ است‌. در جهانِ محدَث‌ جز اجسام‌، اجزای‌ اجسام‌ یا جواهر فرد و اعراض‌، چیزی‌ وجود ندارد. جواهر فرد مؤلفه‌های‌ اجسام‌اند اما خودْ جسم‌ نیستند ( رجوع کنید به بغدادی‌، كتاب‌ اصول‌الدین‌، ص‌ 33ـ36؛ طوسی‌، ص‌ 67ـ 68). با این‌ همه‌، هم‌ در درون‌ مكتب‌ اعتزال‌ و هم‌ در میان‌ معتزله‌ و اشاعره‌ اختلافاتی‌ در باره جواهر فرد وجود داشت‌. آنچه‌ ابورشید نیشابوری‌ (متوفی‌ ح 400 یا پس‌ از آن‌) در كتاب‌ المسائل‌ فی‌ الخلاف‌ بین‌ البصریین‌ و البغدادیین‌ آورده‌ یكی‌ از مهم‌ترین‌ منابع‌ اطلاع‌ در باره این‌ اختلافات‌ است‌. تصور مكتب‌ بصره‌ و در رأس‌ آن‌ ابوهاشم‌ جُبّائی‌ * (متوفی‌ 321) از جواهر فرد را می‌توان‌ صرف‌نظر از تفاوتهای‌ جزئی‌، به‌ این‌ نحو خلاصه‌ كرد: جواهر همه‌ از یك‌ جنس‌اند و همه‌ به‌ شكل‌ مكعب‌اند ( رجوع کنید به ابورشید نیشابوری‌، ص‌ 29؛ ذنانی‌، ص‌ 95ـ97). بنابراین‌، تنها فرق‌ میان‌ جواهر در حیز آنهاست‌. به‌علاوه‌، هر جوهر دارای‌ جهتی‌ است‌ كه‌ به‌ واسطه آن‌ سایر جواهر از اشغال‌ جای‌ آن‌ منع‌ می‌شوند (ابورشید نیشابوری‌، ص‌30، 61). جواهر در مكانهای‌ خالی‌ حركت‌ می‌كنند و از طریق‌ فشار و تأثیر با یكدیگر تعامل‌ دارند. جواهر به‌ واسطه عَرَضِ «تألیف‌» یا پیوستگی‌، اجسام‌ را می‌سازند. تقسیم‌ اجسام‌ فقط‌ به‌سبب‌ وجود این‌ عرض‌ ممكن‌ است‌، زیرا در حین‌ تقسیم‌، عرض‌ تألیف‌ از میان‌ می‌رود. جواهرِ باقی‌ مانده‌ از تقسیم‌، دیگر تقسیم‌ نمی‌شوند چون‌ دیگر عرض‌ تألیف‌ در آنها وجود ندارد (برای‌ تعابیر مترادف‌ با «تألیف‌» رجوع کنید به پینس‌ ، ص‌ 7). جواهر می‌توانند تعداد زیادی‌ عرض‌ داشته‌ باشند مادام‌ كه‌ اعراض‌ باهم‌ متعارض‌ نباشند. خداوند جواهر را خلق‌ نمی‌كند بلكه‌ می‌گذارد كه‌ به‌ وجود بیایند، چرا كه‌ جواهر قبل‌ از هستی‌ یافتن‌ نیز جوهرند و ذاتِ جوهر بودن‌ برایشان‌ ثابت‌ است‌ (اشعری‌، ص‌ 307؛ نیز رجوع کنید به ثابتات‌ ازلی‌ * ). وقتی‌ جواهر وجود یافتند، دارای‌ اعراضی‌ چون‌ حركت‌ و سكون‌ و ائتلاف‌ و افتراق‌ می‌شوند. نابودی‌ كامل‌ جواهر ممكن‌ است‌، اما تنها اگر خداوند تمام‌ جهان‌ را یكباره‌ نابود كند (ابورشید نیشابوری‌، ص‌ 87 - 96). آرای‌ معتزله بغداد و اشاعره‌ در باره جوهر فرد تا حد زیادی‌ به‌ هم‌ نزدیك‌ است‌ و رویكرد معتزله بغداد را می‌توان‌ مقدمه رویكرد اشاعره‌ دانست‌. مطابق‌ این‌ رویكرد، جواهر به‌ تنهایی‌ صرفاً نقطه‌اند و هیچ‌ مقدار و امتدادی‌ ندارند، ازاین‌رو نمی‌توان‌ آنها را با حواس‌ درك‌ كرد. هریك‌ از جواهر حیزی‌ طبیعی‌ دارد كه‌ برخلاف‌ مكان‌ امری‌ كمّی‌ یا دارای‌ مقدار نیست‌ (برای‌ تفاوت‌ حیز و مكان‌ رجوع کنید به ذنانی‌، ص‌ 62ـ71). تجمع‌ و تألیف‌ جواهر موجب‌ ایجاد اجسام‌ ممتد و مكانمند می‌شود و از افتراق‌ آنها اجسام‌ از میان‌ می‌رود. زمان‌ و حركت‌ نیز از اجزاء لایتجزّا ساخته‌ شده‌اند. جواهر تعداد زیادی‌ عرض‌ دارند، حتی‌ به‌ گمان‌ بعضی‌، هر جوهر همه اعراض‌ ایجابی‌ ممكن‌ یا اضداد آنها را در خود دارد. اعراض‌ شامل‌ افعال‌ انسان‌ از جمله‌ طاعت‌ و معصیت‌، كفر و ایمان‌، كلام‌ و سكوت‌ نیز می‌شوند (اشعری‌، ص‌ 345). اعراض‌ سلبی‌، چون‌ مرگ‌ و جهل‌، نیز به‌ جوهر تعلق‌ می‌گیرد. عرض‌ ــ كه‌ به‌ تعبیر عبدالقاهر بغدادی‌ (متوفی‌ 429)، متكلم‌ اشعری‌، مانند جوهر «مفرَدٌ فی‌ ذاته‌» است‌ ( كتاب‌ اصول‌الدین‌ ، ص‌ 35) بیش‌ از یك‌ آن‌ بقا ندارد، همچنانكه‌ جوهر نیز تنها در یك‌ آن‌ باقی‌ است‌؛ ازاین‌رو، جهان‌ دائماً از نو خلق‌ می‌شود. نابودی‌ هر جوهر وقتی‌ است‌ كه‌ خداوند جریان‌ خلق‌ مدام‌ آن‌ و اعراضش‌ را متوقف‌ كند (ابن‌میمون‌، ج‌ 1، ص‌ 197ـ 198، 200ـ206). نظریه جزء لایتجزّا در همه صورتهای‌ آن‌ زمینه كلامی‌ مناسبی‌ برای‌ توضیح‌ نسبت‌ خالق‌ و مخلوق‌ فراهم‌ می‌كرد. این‌ نظریه‌ از سویی‌ تصور تناهی‌ اشیا را در بر داشت‌ كه‌ برای‌ متكلمان‌، از جهت‌ علم‌ و قدرت‌ خدا، حیاتی‌ بود ( رجوع کنید به ادامه مقاله‌) و از سوی‌ دیگر تصور گسستگی‌ اشیا را در بر داشت‌ كه‌ به‌ویژه‌ نزد اشاعره‌ زمینه اِعمال‌ قدرت‌ مطلق‌ الاهی‌ را می‌ساخت‌. در جهانی‌ كه‌ در هر دم‌ نابود و باز پیدا می‌شود ارتباط‌ علّی‌ یا قانون‌ طبیعی‌ وجود ندارد، حتی‌ افعال‌ انسان‌ تقسیم‌ شده‌ به‌ اجزاءاند و هیچ‌ نسبت‌ علّی‌ میان‌ حركات‌ متوالی‌ انسان‌ وجود ندارد. مثلاً، عمل‌ نوشتن‌ شامل‌ چهار جزء است‌: اراده حركت‌ دادن‌ قلم‌، قدرت‌ و استطاعت‌ حركت‌ كردن‌، حركت‌ دست‌ هنگام‌ نوشتن‌، حركت‌ قلم‌. تحقق‌ تمام‌ این‌ مراحل‌ وابستگی‌ تام‌ به‌ خداوند دارد كه‌ در گسستگی‌ اشیا و افعال‌، جریانی‌ پیوسته‌ را پدید می‌آورد (همان‌، ج‌ 1، ص‌ 203ـ204). به‌علاوه‌، در كلام‌ اشعری‌ یكی‌ از ادله مهم‌ برای‌ اثبات‌ حدوث‌ عالم‌ و نیاز آن‌ به‌ آفریدگار، با استفاده‌ از مفهوم‌ تقسیم‌ اشیا به‌ اجزاء لایتجزّا اقامه‌ شده‌ است‌. صورتی‌ از این‌ استدلال‌ را شهرستانی‌ در نهایة ‌الاقدام‌ (ص‌ 11) آورده‌ است‌: اگر جواهر قدیم‌ باشند از قدیم‌ یا مجتمع‌اند یا مفترق‌. جواهر به‌ ذات‌ خود اجتماع‌ و افتراق‌ نمی‌یابند، پس‌ باید به‌ وسیله ‌علتی‌ بیرونی‌ باهم‌ جمع‌ شوند یا از هم‌ جدا شوند. بنابراین‌، چون‌ جهان‌، مركّب‌ از جواهر فردی‌ است‌ كه‌ در حال‌ اجتماع‌ و افتراق‌اند و پیش‌ از پدید آمدنِ جریان‌ افتراق‌ و اجتماع‌، جهانی‌ وجود ندارد، این‌ جهان‌ را آفریدگاری‌ خلق‌ كرده‌ است‌ (نیز رجوع کنید به باقلاّنی‌، ص‌ 44؛ ابن‌حزم‌، ج‌ 5، ص‌ 226؛ اسفراینی‌، ص‌ 43؛ حدوث‌ و قدم‌ * ؛ قس‌ فخر رازی‌، 1341ـ1342 ش‌، ج‌ 1، ص‌270). جزء لایتجزّا مسائل‌ بسیاری‌ برای‌ متكلمان‌ پدید آورد، از جمله‌ نسبت‌ جواهر با اعراض‌، امكان‌ وجود جواهر بدون‌ اعراض‌، امكان‌ رؤیت‌ جزء، حداقل‌ اجزای‌ لازم‌ برای‌ پدید آمدن‌ جسم‌، شكل‌ داشتن‌ یا نداشتن‌ جزء، حركت‌ و خلا، مفهومی‌ كه‌ متكلمان‌ آن‌ را دیرتر شناختند. پینس‌ (ص‌ 77) احتمال‌ داده‌ است‌ كه‌ متكلمان‌ به‌واسطه فلسفه محمدبن‌ زكریای‌ رازی‌ با مفهوم‌ خلأ آشنا شده‌ باشند. متكلمانی‌ كه‌ اعراض‌ را هم‌ دارای‌ اجزاء لایتجزّا می‌شمردند (رجوع کنید به اشعری‌، ص‌ 319) با مسائلی‌ از این‌ دست‌ مواجه‌ بودند كه‌ آیا علم‌ واحد، كه‌ عرَضی‌ مفرد است‌، می‌تواند به‌ دو معلوم‌ تعلق‌ بیابد ( رجوع کنید به همان‌، ص‌ 397). مسئله مُماسّه‌، یعنی‌ نحوه تماس‌ جواهر فرد با یكدیگر، یكی‌ دیگر از مشكلات‌ ناشی‌ از تصور جزء فاقد امتداد برای‌ جسم‌ ممتد بود. صورتی‌ از این‌ مسئله‌ این‌ است‌ كه‌ آیا یك‌ جزء می‌تواند با بیش‌ از یك‌ جزء دیگر تماس‌ داشته‌ باشد یا نه‌. در این‌ باره‌ ابوالهذیل‌ معتقد بود كه‌ هر جزء با شش‌ جزء پیرامون‌ خود مماس‌ می‌شود ( رجوع کنید به همان‌، ص‌ 302ـ303) و ابوبشر صالح‌بن‌ ابی‌صالح‌ می‌گفت‌ كه‌ تماس‌ جزء فقط‌ با یك‌ جزء مجاور آن‌ ممكن‌ است‌، چرا كه‌ اگر اجزا می‌توانستند با شیئی‌ بزرگ‌تر از خود مماس‌ شوند كل‌ دنیا در یك‌ مشت‌ جا می‌گرفت‌ ( رجوع کنید به همان‌، ص‌ 302). هشام‌بن‌ عمرو فُوَطی‌ بر آن‌ بود كه‌ هر جسم‌ مركّب‌ از شش‌ ركن‌ و هر ركن‌ مركّب‌ از شش‌ جزء است‌ و تماس‌ فقط‌ میان‌ اركان‌ واقع‌ می‌شود، نه‌ میان‌ اجزاء ( رجوع کنید به همان‌، ص‌ 304). صورت‌ دیگری‌ از این‌ مسئله‌ این‌ است‌ كه‌ آیا یك‌ جزء می‌تواند بر موضع‌ اتصال‌ دو جزء دیگر قرار بگیرد (ابورشید نیشابوری‌، ص‌ 96ـ100؛ برای‌ مباحث‌ مربوط‌ به‌ جزء لایتجزّا در میان‌ متكلمان‌ معتزلی‌ رجوع کنید به اشعری‌، ص‌ 301ـ321، 570؛ ابورشید نیشابوری‌، ص‌ 47ـ56، 58 100؛ نیز رجوع کنید به مفید، ص‌95ـ97؛ بغدادی‌، كتاب‌ اصول‌الدین‌ ، ص‌ 56 59). بحث‌ جوهر فرد بر تعریف‌ متكلمان‌ از نفس‌ و مسائل‌ مرتبط‌ با آن‌ نیز تأثیر داشته‌ است‌. ظاهراً تصور بعضی‌ متكلمان‌ متقدم‌ از نفس‌، جزء لایتجزّایی‌ در بدن‌ بوده‌ است‌. بعضی‌ نیز نفس‌ را عرضی‌ متعلق‌ به‌ همه اجزای‌ بدن‌ می‌دانسته‌اند و بعضی‌ آن‌ را تنها از آنِ یك‌ جزء در بدن‌، مثلاً قلب‌، می‌شمرده‌اند ( رجوع کنید به اشعری‌، ص‌ 331ـ332، 334؛ ابن‌میمون‌، ج‌ 1، ص‌ 201؛ نفس‌ * ؛ برای‌ ارتباط‌ بحث‌ جوهر فرد با مباحث‌ نفس‌ رجوع کنید به غزالی‌، 1319، ص‌71ـ72؛ فخررازی‌، 1341ـ1342ش‌، ج‌1، ص‌276ـ 280؛ نیز برای‌ ارتباط‌ بحث‌ جوهر فرد با مسئله معاد جسمانی‌ و بحث‌ عالم‌ ذر رجوع کنید به مجلسی‌، ج‌ 5، ص‌ 275، ج‌ 7، ص‌ 51). متكلمان‌ ظاهراً وجود جزء لایتجزّا را بر مبنای‌ تصوری‌ كه‌ از قدرت‌ الاهی‌ داشتند مفروض‌ گرفتند و اعتقاد به‌ آن‌ را وابسته‌ به‌ براهین‌ عقلی‌ نكردند؛ اما، مواجهه‌ با اشكالاتی‌ چون‌ اشكالات‌ نظّام‌، آنان‌ را به‌ جستجوی‌ استدلالهای‌ عقلی‌ واداشت‌. دلایل‌ متعددی‌ در اثبات‌ جزء لایتجزّا در منابع‌ كلامی‌ و فلسفی‌ نقل‌ شده‌ است‌. ابن‌حزم‌ (متوفی‌ 456؛ ج‌ 5، ص‌ 223ـ229) اساسی‌ترین‌ دلایل‌ معتقدان‌ به‌ آن‌ را پنج‌ دلیل‌ دانسته‌ است‌ كه‌ از مطابقت‌ آنها با مطالب‌ كتاب‌ الانتصار خیاط‌ معتزلی‌ و مقالات‌ الاسلامیین‌ ابوالحسن‌ اشعری‌ می‌توان‌ بیشتر آنها را مأخوذ از نقدهای‌ معتزله‌ بر نظّام‌ شمرد. خلاصه این‌ دلایل‌ به‌ این‌ ترتیب‌ است‌: 1) اگر جوهر فرد وجود نداشته‌ باشد كسی‌ كه‌ مسافتی‌ متناهی‌ را پیاده‌ طی‌ می‌كند باید مسافتی‌ نامتناهی‌ را طی‌ كرده‌ باشد، زیرا این‌ مسافت‌ قابل‌ قسمت‌ به‌ بی‌نهایت‌ است‌. لازمه نامتناهی‌ بودن‌ مسافت‌ آن‌ است‌ كه‌ به‌ بیان‌ قدمای‌ فلاسفه‌، آخیلوس‌ (آشیل‌) تندرو به‌ لاك‌پشت‌ نرسد و به‌ بیان‌ متكلمان‌، استر نتواند از روی‌ مورچه‌ بگذرد (قس‌ خیاط‌، ص‌ 77؛ همین‌ استدلال‌ بود كه‌ نظّام‌ را واداشت‌ تا نظریه طفره‌ * را مطرح‌ كند كه‌ به‌ معنای‌ جَستن‌ متحرك‌ از روی‌ بعضی‌ اجزاست‌ رجوع کنید به بغدادی‌، الفرق‌ بین‌الفرق‌، ص‌ 131؛ اسفراینی‌، همانجا). 2) هرگاه‌ جسمی‌ در كنار جسم‌ دیگر قرار بگیرد باید جزئی‌ از یك‌ جسم‌ در كنار جزء جسم‌ دیگر واقع‌ شود. این‌ جزء، آخرین‌ قسمتِ جسمی‌ است‌ كه‌ در كنار جسم‌ دیگر قرار گرفته‌ است‌؛ یعنی‌، حد و طرف‌ داشتن‌ اجسام‌، نشانه تألیف‌ آنها از اجزاءلایتجزّاست‌. 3) تفاوت‌ میان‌ جسم‌ كوچك‌ و جسم‌ بزرگ‌ امری‌ است‌ مسلّم‌. حال‌ آیا اجزای‌ یك‌ كوه‌ بیشترند یا اجزای‌ یك‌ دانه‌ خردل‌؟ و آیا اجزای‌ یك‌ دانه‌ خردل‌ بیشتر است‌ یا دو دانه‌ خردل‌؟ كسی‌ كه‌ بگوید اجزای‌ كوه‌ و دو دانه‌ خردل‌ از اجزای‌ یك‌ دانه‌ خردل‌ بیشتر است‌ به‌ متناهی‌ بودن‌ فرآیند تجزیه‌ اذعان‌ كرده‌ كه‌ همان‌ قول‌ به‌ جزء لایتجزّاست‌؛ اما، اگر هر جسم‌ را بتوان‌ تا بی‌نهایت‌ تقسیم‌ كرد، در یك‌ دانه‌ خردل‌ همان‌ قدر اجزای‌ بی‌نهایت‌ وجود دارد كه‌ در كوه‌ (قس‌ خیاط‌، ص‌ 78). 4) آیا اجزای‌ یك‌ دانه‌ خردل‌ دارای‌ یك‌ كل‌ است‌ یا نه‌؟ و آیا خدا تعداد اجزای‌ آن‌ را می‌داند یا نه‌؟ اگر كسی‌ بگوید دانه خردل‌ دارای‌ كل‌ نیست‌ تناهی‌ را از مخلوق‌ نفی‌ كرده‌ كه‌ كفر است‌، و اگر علم‌ خدا به‌ تعداد اجزا را نفی‌ كند باز گرفتار كفر شده‌ است‌؛ اما، اعتراف‌ به‌ وجود كل‌ و علم‌ خدا به‌ تعداد اجزا همان‌ اعتقاد به‌ جزء لایتجزّاست‌ (قس‌ همان‌، ص‌ 43). 5) آیا خداوند قادر است‌ اجزای‌ جسم‌ را به‌ نحوی‌ متفرق‌ كند كه‌ هیچ‌ نوع‌ تألیفی‌ میانشان‌ باقی‌ نماند و آن‌ اجزای‌ دیگر هیچ‌ تجزیه‌ای‌ نپذیرند؟ نفی‌ این‌ قدرت‌ نسبت‌ دادن‌ عجز به‌ پروردگار است‌ و اذعان‌ به‌ آن‌ همان‌ اذعان‌ به‌ جزء لایتجزّاست‌. دلیل‌ اخیر را ابن‌حزم‌ قوی‌ترین‌ شبهه معتقدان‌ به‌ جزءلایتجزّا خوانده‌ است‌ ( رجوع کنید به ج‌ 5، ص‌ 225). برای‌ همه متكلمانِ معتقد به‌ جزء، اثبات‌ قدرت‌ مطلق‌ الاهی‌ اگر نه‌ مبنا، دست‌ كم‌ مؤیدی‌ قوی‌ بوده‌ است‌. دلیل‌ چهارم‌ نیز همین‌ وضع‌ را نسبت‌ به‌ علم‌ خداوند دارد، چنانكه‌ بغدادی‌ ( كتاب‌ اصول‌الدین‌ ، ص‌ 36) در رد نظّام‌ به‌ این‌ آیه قرآن‌ استناد می‌كند كه‌ «... و أحصی‌' كُلَّ شی‌ءٍ عدداً» (... همه‌ چیز را به‌ عدد شمارش‌ كرده‌ است‌، جن‌: 28). تمامی‌ این‌ دلایل‌ به‌ صورتهای‌ مختلف‌ در منابع‌ كلامی‌ یافت‌ می‌شود (برای‌ نمونه‌ رجوع کنید به باقلاّنی‌، ص‌ 42؛ بغدادی‌، كتاب‌ اصول‌الدین، همانجا؛ امام‌الحرمین‌، ص‌ 36، 38ـ39؛ اسفراینی‌، همانجا؛ فخررازی‌، 1341ـ1342 ش‌، ج‌ 1، ص‌ 256ـ 259، 263ـ264؛ عضدالدین‌ ایجی‌، ص‌ 187، 189). نقد این‌ دلایل‌ را هم‌ در نوشته ابن‌حزم‌ (ج‌ 5، ص‌ 223ـ230) و هم‌ در بسیاری‌ متون‌ فلسفی‌ می‌توان‌ یافت‌. اجمالی‌ از نقدها به‌ این‌ ترتیب‌ است‌: 1) این‌ دلیل‌ متكلمان‌ نتیجه تفاوت‌ نگذاشتن‌ میان‌ نامتناهی‌ بالفعل‌ و نامتناهی‌ بالقوه‌ است‌. وقتی‌ فرآیند تقسیم‌ شدن‌ مسافت‌ تا بی‌نهایت‌ را بالفعل‌ فرض‌ كنیم‌ با مشكلات‌ ناشی‌ از بی‌نهایت‌ بودن‌ مسافت‌ روبرو می‌شویم‌. به‌ علاوه‌، همان‌طور كه‌ مسافت‌ تا بی‌نهایت‌ قابل‌ تقسیم‌ فرضی‌ و وهمی‌ است‌، زمانی‌ هم‌ كه‌ متحرك‌ در آن‌ حركت‌ می‌كند تا بی‌نهایت‌ قابل‌ تقسیم‌ است‌ و به‌ این‌ ترتیب‌ اشكال‌ نرسیدن‌ دونده‌ به‌ لاك‌پشت‌ پیش‌ نمی‌آید (ابن‌سینا، 1405، ج‌1، فن‌1، ص‌199؛ ابن‌حزم‌، ج‌ 5، ص‌224). 2) درست‌ است‌ كه‌ هر جسمی‌ نهایتی‌ دارد، اما آن‌ جزء پایانی‌ جسم‌ كه‌ به‌ جسم‌ مجاور می‌چسبد، خود دارای‌ مساحت‌ و قابل‌ تجزیه‌ است‌، زیرا بخشی‌ از جسم‌ است‌ و جسم‌ امری‌ است‌ دارای‌ طول‌ و عرض‌ و عمق‌؛ بنابراین‌، هنگام‌ مجاورت‌ دو جسم‌، سطحی‌ از هر دو با یكدیگر تلاقی‌ می‌یابد (ابن‌حزم‌، ج‌ 5، ص‌ 224ـ225). 3) در باره مسئله كوه‌ و خردل‌ پاسخ‌ این‌ است‌ كه‌ كوه‌ و خردل‌ تا وقتی‌ تقسیم‌ نشده‌اند هیچ‌یك‌ اجزایی‌ ندارند و وقتی‌ تقسیم‌ شدند تعداد اجزایشان‌ باهم‌ برابر خواهد بود، اما هر جزء خردل‌ كوچك‌تر از هر جزء كوه‌ خواهد بود. منعی‌ نیست‌ كه‌ دو شی‌ء در تعداد اجزا برابر باشند اما در اندازه‌ باهم‌ تفاوت‌ داشته‌ باشند (ابن‌سینا، 1405، ج‌ 1، فن‌ 1، ص‌ 199ـ200؛ ابن‌حزم‌، ج‌ 5، ص‌ 227). 4) خطای‌ این‌ استدلال‌ آنجاست‌ كه‌ لفظ‌ كل‌ و تعداد در جایی‌ به‌ كار رفته‌ است‌ كه‌ كل‌ و تعدادی‌ وجود ندارد. دانه خردل‌ پیش‌ از تجزیه‌ جزئی‌ ندارد كه‌ از علم‌ خداوند به‌ تعداد و كل‌ اجزای‌ آن‌ سؤال‌ كنیم‌ (ابن‌حزم‌، ج‌ 5، ص‌ 229). 5) قوی‌ترین‌ و بدیهی‌ترین‌ پاسخ‌ این‌ اشكال‌ آن‌ است‌ كه‌ پرسش‌ را به‌ خود اشكال‌كننده‌ برگردانیم‌ و بپرسیم‌ آیا خداوند قادر است‌ هر جسمی‌ را تا بی‌نهایت‌ تقسیم‌ كند؟ نفی‌ قدرت‌ خداوند كفر خواهد بود و تأیید آن‌ انكار جزء لایتجزّا (همان‌، ج‌ 5، ص‌ 226). در اثبات‌ جزء لایتجزّا از برهانهای‌ ریاضی‌ هم‌ استفاده‌ شده‌ است‌، از جمله‌ این‌ دلایل‌: 1) نقاطی‌ كه‌ خط‌ را می‌سازند یا جوهرند یا عرض‌. اگر جوهر باشند خط‌ از نقاط‌ متوالی‌، یعنی‌ همان‌ اجزاءلایتجزّا، تشكیل‌ شده‌ است‌ و اگر عرض‌ باشند نیاز به‌ محلی‌ دارند. چون‌ حالّ مساوی‌ محل‌ است‌ نقطه‌ها در اجزا حلول‌ دارند و چون‌ نقطه‌ تجزیه‌پذیر نیست‌ اجزا هم‌ تجزیه‌پذیر نخواهند بود (ابن‌سینا، 1405، ج‌ 1، فن‌ 1، ص‌ 186). یك‌ پاسخ‌ ممكن‌ به‌ این‌ استدلال‌ آن‌ است‌ كه‌ عرض‌ الزاماً مساوی‌ با محل‌ نیست‌ ( رجوع کنید به همان‌، ج‌ 1، فن‌ 1، ص‌200). 2) خط‌ و دایره‌ در یك‌ نقطه‌ بر هم‌ مماس‌ می‌شوند. این‌ نقطه تماس‌ تقسیم‌ناپذیر است‌، چون‌ اگر تقسیم‌پذیر باشد حد خط‌ نمی‌شود و در این‌ صورت‌ یا خط‌ و دایره‌ باهم‌ متقاطع‌ خواهند بود یا دایره‌ تبدیل‌ به‌ چند ضلعی‌ می‌شود (فخررازی‌، 1404، ص‌ 165). همچنین‌ وقتی‌ كُره‌ای‌ بر سطحی‌ مستوی‌ قرار می‌گیرد در یك‌ نقطه‌ با آن‌ مماس‌ می‌شود و وقتی‌ بر سطح‌ حركت‌ كند همواره‌ بر نقطه‌ای‌ پس‌ از نقطه دیگر مماس‌ خواهد شد و نتیجه این‌ امر وجود جزء لایتجزّاست‌ (ابن‌سینا، 1405، ج‌ 1، فن‌ 1، ص‌ 186؛ فخررازی‌، 1411، ج‌ 2، ص‌ 28ـ30؛ نصیرالدین‌ طوسی‌، ص‌ 184؛ ابن‌میثم‌، ص‌ 53؛ علامه‌ حلّی‌، 1379 ش‌، ص‌ 229ـ230). یكی‌ از پاسخهای‌ ممكن‌ به‌ این‌ استدلال‌ آن‌ است‌ كه‌ تماس‌ كره‌ با سطح‌ در نقطه‌، مسلّم‌ نیست‌، چه‌ بسا تماس‌ آنها در خط‌ باشد نه‌ به‌ صورت‌ نقطه‌، زیرا تماس‌ با نقطه‌ را فقط‌ با فرضِ «آن‌» می‌توان‌ توهم‌ كرد در حالی‌ كه‌ آن‌ بالفعل‌ وجود ندارد (ابن‌سینا، 1405، ج‌ 1، فن‌ 1، ص‌ 201ـ202). 3) زاویه تقسیم‌ناپذیری‌ كه‌ اقلیدس‌ آن‌ را كوچك‌ترین‌ زاویه حاده‌ شمرده‌، دلیل‌ بر وجود جزء لایتجزّاست‌ (همان‌، ج‌ 1، فن‌ 1، ص‌ 186؛ فخررازی‌، 1411، ج‌ 2، ص‌ 31ـ32). پاسخ‌ این‌ استدلال‌ آن‌ است‌ كه‌ آنچه‌ اقلیدس‌ كوچك‌ترین‌ زاویه‌ شمرده‌ زاویه‌ای‌ است‌ كه‌ از دو خط‌ مستقیم‌ ایجاد می‌شود. بدون‌ این‌ قید، بی‌نهایت‌ زاویه‌ می‌توان‌ فرض‌ كرد كه‌ از آن‌ زاویه‌ كوچك‌تر باشند، چنانكه‌ هر قوس‌ را می‌توان‌ تا بی‌نهایت‌ تقسیم‌ كرد و زاویه قوس‌ هم‌ تا بی‌نهایت‌ تقسیم‌پذیر است‌ (ابن‌سینا، 1405، ج‌ 1، فن‌ 1، ص‌ 201). 4) یكی‌ دیگر از براهین‌ ریاضی‌ در اثبات‌ جزء، دلیلی‌ است‌ كه‌ فخررازی‌ (1382 ش‌، ص‌80) آورده‌ و آن‌ را بر تمام‌ ادله متكلمان‌ ترجیح‌ داده‌ است‌: حركت‌ یا برحسب‌ زمان‌ منقسم‌ می‌شود یا منقسم‌ نمی‌شود. اگر حركت‌ برحسب‌ زمان‌ قسمت‌پذیر باشد، و اجزای‌ آن‌ مانند زمان‌ است‌ كه‌ باهم‌ موجود نمی‌شوند. در این‌ صورت‌ لازم‌ می‌آید كه‌ آنچه‌ به‌ تمامی‌ موجود است‌ (یعنی‌ حركت‌) بعضی‌ از آن‌، ناموجود فرض‌ شود و این‌ باطل‌ است‌؛ بنابراین‌، حركت‌ قسمت‌پذیر نیست‌. حال‌ مقدار مسافتی‌ كه‌ با آن‌ حركتِ قسمت‌ناپذیر طی‌ می‌شود، اگر منقسم‌ باشد قطع‌ نیمی‌ از آن‌ مسافت‌ با نیمی‌ از حركت‌ خواهد بود و این‌ امر موجب‌ تقسیم‌ حركت‌ خواهد شد كه‌ امر محال‌ است‌. بنابراین‌، آن‌ مقدار مسافت‌ نیز نامنقسم‌ است‌، یعنی‌ از اجزاء لایتجزّا تشكیل‌ شده‌ است‌ (برای‌ آرای‌ فخررازی‌ در باره جزء لایتجزّا رجوع کنید به معصومی‌ همدانی‌، ص‌210ـ227؛ برای‌ تفصیل‌ براهین‌ ریاضی‌ متكلمان‌ و نقد آنها رجوع کنید به ابن‌سینا، 1405، ج‌ 1، فن‌ 1، ص‌ 201ـ202؛ امام‌الحرمین‌، ص‌ 36ـ 38؛ فخررازی‌، 1411، ج‌2، ص‌15ـ21؛ همو، 1341ـ1342ش‌، ج‌1، ص‌258ـ 263؛ نصیرالدین‌ طوسی‌، ص‌ 184ـ 188؛ عضدالدین‌ ایجی‌، ص‌ 192ـ193؛ تفتازانی‌، ج‌ 3، ص‌ 45ـ50). فلسفه‌. سنّت‌ فلسفه اسلامی‌ از آغاز جزء لایتجزّا را مردود شناخته‌ است‌. محمدبن‌ زكریای‌ رازی‌ (متوفی‌ 311) تنها فیلسوفی‌ است‌ كه‌ این‌ نظریه‌ را پذیرفته‌ است‌ ( رجوع کنید به ناصرخسرو، ص‌ 73؛ پینس‌، ص‌ 35ـ 78)، اما رازی‌ در بسیاری‌ مسائل‌ دیگر نیز با فیلسوفان‌ اسلامی‌ تفاوتهای‌ بنیادین‌ داشته‌ است‌ و آرای‌ او چندان‌ در چارچوب‌ اعتقادات‌ سنّتی‌ اسلامی‌ نمی‌گنجد. فیلسوفان‌ اسلامی‌ هم‌ در سنّت‌ مشاء و حكمت‌ متعالیه‌ كه‌ نظریه ارسطویی‌ را پذیرفتند و بسط‌ دادند و هم‌ شیخ‌اشراق‌ كه‌ نظریه دیگری‌ غیر از نظریه ارسطو مطرح‌ كرد، مفهوم‌ جوهر فرد را رد كردند. گفتنی‌ است‌ كه‌ نظریه جزء لایتجزّای‌ رازی‌ با نظریه متكلمان‌ تفاوت‌ داشت‌ و بیشتر به‌ نظریه اتمی‌ ذیمقراطیس‌ نزدیك‌ بود (پینس‌، ص‌ 74ـ76). فیلسوفان‌ اسلامی‌ ادله متعددی‌ در نفی‌ اجزاء لایتجزّا اقامه‌ كرده‌اند، از جمله‌: 1) برهان‌ انضمام‌. هرگاه‌ چند جزء را به‌ یك‌ جزء ضمیمه‌ كنیم‌ دو فرض‌ ممكن‌ است‌: یا به‌ جزء اول‌ چیزی‌ افزوده‌ شده‌ یا چیزی‌ افزوده‌ نشده‌ است‌. اگر به‌ جزء اول‌ چیزی‌ افزوده‌ شده‌ باشد در نتیجه‌ بر حجم‌ جسم‌ هم‌ افزوده‌ شده‌ است‌، در این‌ صورت‌ لزوماً هر یك‌ از اجزایی‌ كه‌ به‌ جزء اول‌ افزوده‌ شده‌ است‌ حجمی‌ خواهد داشت‌ و لذا قابل‌ تجزیه‌ و تقسیم‌ خواهد بود. اگر به‌ جزء اول‌ چیزی‌ افزوده‌ نشده‌ باشد لازم‌ است‌ كه‌ تمام‌ جهان‌ جسمانی‌ یك‌ جزء باشد و در نتیجه‌ هیچ‌ جسمی‌ موجود نباشد، زیرا قائلان‌ به‌ جزء لایتجزّا جزء را جسم‌ نمی‌دانند (صدرالدین‌ شیرازی‌، سفر 2، ج‌ 2، ص‌30). 2) برهانِ بر ملتقی‌. سه‌ جزء را به‌ نحوی‌ فرض‌ می‌كنیم‌ كه‌ در مجاورت‌ هم‌ قرار دارند؛ دو جزء پهلو به‌ پهلوی‌ هم‌ و جزء سوم‌ بر ملتقای‌ آن‌ دو. حال‌ دو فرض‌ ممكن‌ است‌: یا جزء سوم‌ كه‌ بر ملتقی‌ واقع‌ است‌ با دو جزء دیگر مماس‌ است‌ یا نیست‌. شق‌ دوم‌ خلاف‌ فرض‌ است‌، زیرا مفروض‌ گرفته‌ایم‌ كه‌ جزء سوم‌ بر ملتقی‌ باشد و لازمه بر ملتقی‌ بودن‌ مماس‌ بودن‌ با دو جزء دیگر است‌. شق‌ اول‌ نیز مستلزم‌ تجزیه‌پذیری‌ اجزا و در نتیجه‌ نفی‌ جزء لایتجزّاست‌ (سهروردی‌، ج‌ 2، حكمة ‌الاشراق‌ ، ص‌ 89؛ صدرالدین‌ شیرازی‌، همانجا). 3) برهان‌ جهات‌ و تحدد. هر جزئی‌ در حیزی‌ قرار دارد و دارای‌ جهت‌ و وضع‌ خاصی‌ است‌؛ یعنی‌، هر جزء دارای‌ بالا و پایین‌ و راست‌ و چپ‌ و جز آنهاست‌ كه‌ هریك‌ از این‌ جهات‌ غیر از جهت‌ دیگر است‌. این‌ خود نوعی‌ تقسیم‌ است‌ و تجزیه‌ناپذیری‌ را از جسم‌ نفی‌ می‌كند (سهروردی‌، همانجا؛ لاهیجی‌، ص‌ 69 70؛ سبزواری‌، ج‌ 4، ص‌ 178ـ179). 4) برهان‌ مقابله‌ یا محاذات‌. فرض‌ می‌كنیم‌ مقدار زیادی‌ از اجزا صفحه‌ای‌ بدون‌ عمق‌ را تشكیل‌ دهند. اگر نوری‌ به‌ این‌ صفحه‌ بتابد مسلّماً طرفی‌ كه‌ مقابل‌ نور است‌ غیر از طرف‌ دیگر است‌ و این‌ به‌ معنای‌ انقسام‌ است‌ (ابن‌سینا، 1405، ج‌ 1، فن‌ 1، ص‌190؛ صدرالدین‌ شیرازی‌، همانجا). 5) برهان‌ وسط‌ و طرف‌. شرح‌ این‌ برهان‌، كه‌ با بیانی‌ دیگر در ابطال‌ تسلسل‌ علل‌ نیز به‌ كار می‌رود، چنین‌ است‌: سه‌ جزء را فرض‌ می‌كنیم‌ كه‌ یكی‌ از آنها در میان‌ دو جزء دیگر است‌. حال‌ دو فرض‌ ممكن‌ است‌: یا جزء وسط‌ مانع‌ تماس‌ دو جزء طرف‌ می‌شود یا مانع‌ تماس‌ نمی‌شود. به‌ تعبیر دیگر، یا جزء وسط‌ با هریك‌ از دو جزء طرف‌ تماس‌ دارد و نقاط‌ تماس‌ جزء وسط‌ با یك‌ طرف‌ غیر از نقاط‌ تماسش‌ با طرف‌ دیگر است‌ یا نقاط‌ تماس‌ جزء وسط‌ با یك‌ طرف‌ همان‌ نقاط‌ تماسش‌ با طرف‌ دیگر است‌. فرض‌ دوم‌ غیر از آنكه‌ به‌ حس‌ باطل‌ است‌ مستلزم‌ تداخل‌ نیز هست‌؛ به‌ این‌ ترتیب‌ كه‌ در صورت‌ درستی‌ آن‌ باید جزء وسط‌ میان‌ دو طرف‌ حائل‌ نباشد و با هر دو جزء طرف‌ به‌ تمامی‌ تماس‌ داشته‌ باشد، در این‌ صورت‌ مجموع‌ سه‌ جزء مكان‌ یك‌ جزء را اشغال‌ می‌كنند و هر سه‌ متداخل‌ می‌شوند. اما تداخل‌ محال‌ است‌، زیرا هر تعداد جزء را در كنار این‌ اجزا بگذاریم‌ درصورت‌ تداخل‌ همه‌ یك‌ مكان‌ را اشغال‌ خواهند كرد و در نتیجه‌ حجم‌ هزار جزء با یك‌ جزء برابر خواهد بود و هرگز جسمی‌ به‌ وجود نخواهد آمد. لازمه شق‌ دوم‌ نیز قسمت‌پذیری‌ است‌، زیرا یك‌ قسمت‌ از جزء وسط‌ با یك‌ طرف‌ تماس‌ دارد و قسمت‌ دیگر آن‌ با طرف‌ دیگر، هریك‌ از دو جزء طرف‌ نیز به‌ دو قسمت‌ تقسیم‌ شده‌ چون‌ یك‌ قسمت‌ آنها مماس‌ با جزء وسط‌ است‌ (ابن‌سینا، 1405، ج‌ 1، فن‌ 1، ص‌ 189ـ190؛ غزالی‌، 1331، ص‌ 86؛ سهروردی‌؛ صدرالدین‌ شیرازی‌، همانجاها). 6) صورت‌ دیگری‌ از برهان‌ پنجم‌ به‌ این‌ نحو است‌: اجزای‌ جسم‌ یا باهم‌ متصل‌اند یا مماس‌اند یا متداخل‌. اگر متصل‌ باشند جسم‌ نیز متصل‌ است‌ و جزء لایتجزّا نفی‌ می‌شود. اگر مماس‌ باشند دارای‌ وضع‌ خواهند بود و جسم‌ خواهند شد نه‌ جزء. تداخل‌ نیز محال‌ است‌ (ابن‌سینا، 1405، ج‌ 1، فن‌ 1، ص‌ 188ـ189). 7) پنج‌ جزء را در یك‌ ردیف‌ در كنار هم‌ فرض‌ می‌كنیم‌ و بر هر سو یك‌ جزء قرار می‌دهیم‌. به‌ این‌ نحو: ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ حال‌ دو جزء كناری‌ را با حركتی‌ برابر به‌ یكدیگر می‌رسانیم‌. هریك‌ از این‌ دو جزء مسلّماً یك‌ جزء و نصف‌ جزء را طی‌ كرده‌ تا به‌ جزء دیگر رسیده‌ است‌. بنابراین‌، پاره‌ای‌ از جزء وسط‌ با یك‌ جزء و پاره دیگر آن‌ با جزء دیگر مماس‌ شده‌، در نتیجه‌ هم‌ جزء وسط‌ تقسیم‌ شده‌ است‌ و هم‌ هریك‌ از دو جزء مذكور (ابن‌سینا، 1383 ش‌، ص‌ 17ـ 18؛ غزالی‌، 1331، ص‌ 86 -87). گفتنی‌ است‌ همچنانكه‌ ابن‌سینا (1383 ش‌، ص‌ 19) توضیح‌ داده‌ است‌، این‌ تصویر و تصویر بعد تعلیمی‌ است‌ و جدا بودن‌ اجزا از یكدیگر به‌ معنای‌ فاصله‌ داشتن‌ آنها نیست‌. 8) خط‌ الف‌ ـ ب‌ با شش‌ جزء و خط‌ ج‌ ـ د با شش‌ جزء را موازی‌ یكدیگر قرار می‌دهیم‌. به‌ این‌ صورت‌: الف‌ ه ز ب‌ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ج‌ ح‌ ط‌ د حال‌ اگر یك‌ جزء از الف‌ به‌ سمت‌ ب‌ و یك‌ جزء از د به‌ سمت‌ ج‌ حركت‌ كند و حركتِ هر دو برابر باشد، این‌ دو جزء ناگزیر در یك‌ نقطه‌ روبه‌رو هم‌ قرار خواهند گرفت‌ و سپس‌ از یكدیگر خواهند گذشت‌. اگر روبه‌رو شدن‌ دو جزء در نقطه‌های‌ ح‌ و ه باشد، یكی‌ از دو جزء سه‌ جزء طی‌ كرده‌ و دیگری‌ چهار جزء، و اگر در نقطه‌های‌ ز و ط‌ باهم‌ روبه‌رو شوند باز هم‌ همین‌ وضع‌ برقرار است‌؛ در حالی‌ كه‌ طبق‌ فرض‌، حركت‌ هر دو به‌ یك‌ اندازه‌ بوده‌ است‌. اما اگر یك‌ جزء بر نقطه ه قرار بگیرد و دیگری‌ بر ط‌ ، یا یكی‌ بر ح‌ و دیگری‌ بر ز ، در این‌ صورت‌ دو جزء برابر هم‌ قرار نگرفته‌اند و از روبه‌روی‌ یكدیگر نخواهند گذشت‌ كه‌ امری‌ است‌ محال‌ (ابن‌سینا، 1383 ش‌، ص‌ 18ـ19؛ غزالی‌، 1331، ص‌ 87 88). 9) فرض‌ می‌كنیم‌ كه‌ چوب‌ شاخصی‌ در آفتاب‌ نصب‌ كرده‌ایم‌ و آن‌ چوب‌ سایه‌ای‌ بر زمین‌ افكنده‌ است‌. اگر خورشید به‌ اندازه یك‌ جزء حركت‌ كند، سایه‌ نیز باید حركت‌ كند؛ اما، این‌ دو حركت‌ برابر نخواهد بود زیرا خورشید فلك‌ را می‌پیماید و سایه‌ در صفحه شاخص‌ حركت‌ می‌كند، بنابراین‌ وقتی‌ خورشید مسافت‌ زیادی‌ را طی‌ می‌كند سایه‌ هنوز حركت‌ محسوسی‌ نكرده‌ است‌. حال‌ اگر فرضاً خورشید یك‌ جزء را طی‌ كند سایه‌ باید مسافتی‌ بسیار كمتر از یك‌ جزء را طی‌ كند. به‌ این‌ ترتیب‌ آن‌ جزء تقسیم‌ می‌شود و جزء لایتجزّا وجود نمی‌یابد (ابن‌سینا، 1383ش‌، ص‌20ـ21؛ همو، 1405، ج‌1، فن‌ 1، ص‌193ـ194؛ غزالی‌، 1331، ص‌ 89؛ برای‌ ادله اثبات‌ و نفی‌ جزء رجوع کنید به ابن‌سینا، 1383ش‌، ص‌16ـ22؛ همو، 1405، ج‌1، فن‌ 1، ص‌ 189ـ 202؛ همو، 1403، ج‌ 2، ص‌ 12ـ33؛ امام‌الحرمین‌، ص‌ 36ـ 39؛ غزالی‌، 1331، ص‌ 86 -90؛ سهروردی‌، ج‌ 2، حكمة‌الاشراق، ص‌ 88 - 89؛ فخررازی‌، 1411، ج‌ 2، ص‌ 11ـ 23، 25ـ 38؛ همو، 1341ـ1342 ش‌، ج‌ 1، ص‌ 264ـ271؛ قطب‌الدین‌ شیرازی‌، بخش‌ 1، ص‌ 621 -622؛ علامه‌ حلّی‌، 1407، ص‌ 145ـ154؛ عضدالدین‌ ایجی‌، ص‌ 186ـ193؛ تفتازانی‌، ج‌ 3، ص‌ 25ـ53؛ صدرالدین‌ شیرازی‌، سفر 1، ج‌ 2، ص‌ 138، سفر 2، ج‌ 1، ص‌ 166ـ167، ج‌ 2، ص‌ 31ـ37، 41ـ 43؛ سبزواری‌، ج‌ 4، ص‌ 170ـ185؛ الهی‌ قمشه‌ای‌، ص‌ 193ـ 195). گفتنی‌ است‌ كه‌ در دوره معاصر، بعضی‌ تحت‌ تأثیر فیزیك‌ جدید در نگاه‌ سنّتی‌ فلسفه‌ به‌ مسئله جزء لایتجزّا تجدیدنظر كرده‌اند. علامه‌ طباطبایی‌ رأی‌ صحیح‌ در باره جسم‌ را صورتی‌ اصلاح‌ شده‌ از رأی‌ ذیمقراطیس‌ دانسته‌ است‌. وی‌ جسم‌ را همان‌ جوهر متصل‌ دارای‌ امتدادهای‌ سه‌گانه‌ تعریف‌ كرده‌، اما مصداق‌ آن‌ را اجزای‌ اولیه‌ای‌ دانسته‌ است‌ كه‌ امتداد جرمی‌ دارند و انواع‌ مختلف‌ اجسام‌ به‌ آنها تجزیه‌ می‌شود. به‌ اعتقاد وی‌ آرای‌ دانشمندان‌ فیزیك‌ را باید به‌ عنوان‌ اصل‌ موضوع‌ پذیرفت‌. به‌ این‌ ترتیب‌ پیوستگی‌ اجسام‌، كه‌ رأی‌ سنّتی‌ فیلسوفان‌ است‌، حفظ‌ می‌شود، اما جسمِ پیوسته حقیقی‌ به‌ این‌ معنا دیگر جسم‌ محسوس‌ نیست‌ بلكه‌ اتمهای‌ تشكیل‌دهنده جسم‌ محسوس‌ است‌ ( رجوع کنید به طباطبائی‌، ص‌71ـ72؛ مطهری‌، ج‌ 6، ص‌ 747ـ751). آثار. از همان‌ آغاز تكوینِ بحثِ جزء لایتجزّا رساله‌های‌ فراوانی‌ در اثبات‌ یا رد آن‌ تألیف‌ شده‌ است‌. رساله نظّام‌ با عنوان‌ الجزء از نخستین‌ آثار در رد جزء لایتجزّاست‌ ( رجوع کنید به ابن‌ندیم‌، ص‌ 206). مُعَمَّربن‌ عَبّاد سُلَمی‌ و عَبّادبن‌ سلیمان‌ صَیمَری‌، متكلمان‌ معتزلی‌، و حسن‌بن‌ موسی‌ نوبختی‌، متكلم‌ شیعی‌، آثاری‌ در اثبات‌ جزء داشته‌اند ( رجوع کنید به همان‌، ص‌ 207، 215؛ آقابزرگ‌ طهرانی‌، ج‌ 5، ص‌ 103). كندی‌ و فارابی‌ هریك‌ رساله‌ای‌ مستقل‌ در رد جزء نگاشته‌اند ( رجوع کنید به ابن‌ندیم‌، ص‌ 319؛ آقابزرگ‌ طهرانی‌، همانجا؛ آقایانی‌ چاوشی‌، ص‌40) و بیشتر فیلسوفان‌ مباحث‌ جزء را در ضمن‌ آثار خود مطرح‌ كرده‌اند. از دیگر آثار شایان‌ ذكر رساله رشیدالدین‌ فضل‌اللّه‌ همدانی‌ (متوفی‌ 716 تا 718) است‌ در ترجیح‌ قول‌ متكلمان‌ و اثبات‌ جزء و نیز رساله فخررازی‌، كه‌ نسخه‌ای‌ از آن‌ در كتابخانه مجلس‌ شورای‌ اسلامی‌ (ش‌ 25960) موجود است‌ ( رجوع کنید به آقابزرگ‌ طهرانی‌، ص‌ 104؛ برای‌ سایر آثار در باره جزء رجوع کنید به همان‌، ج‌ 1، ص‌ 87، ج‌ 5، ص‌ 104، 289، ج‌ 22، ص‌ 14). منشأ تاریخی‌. محققان‌ تاریخ‌ اندیشه اسلامی‌ در باره منشأ تصور جزء لایتجزّا در میان‌ مسلمانان‌ اختلاف‌نظر دارند. اغلب‌ آنان‌ تأثیر فلسفه ‌یونان‌ در طرح‌ این‌ مبحث‌ را مسلّم‌ می‌دانند. تجیتز جی‌. دبور نظریه جزء لایتجزّا را سرشار از مفاهیم‌ طبیعیات‌ ارسطویی‌ و تفكر نوافلاطونی‌ وصف‌ كرده‌ است‌ ( رجوع کنید به د. دین‌ و اخلاق‌ ، ذیل‌ "Atomic theory, Muhammadan" ). با این‌ وصف‌، تفاوتهای‌ اساسی‌ جوهر فرد متكلمان‌ با اتم‌ یونانی‌ موجب‌ تشكیك‌ در صحت‌ این‌ فرض‌ یا دست‌كم‌ انحصار منابع‌ تأثیر به‌ فلسفه یونان‌ شده‌ است‌. در فلسفه یونان‌ اتمها امتداد دارند و در نتیجه‌ جسم‌اند اما نزد متكلمان‌ اجزا خود جسم‌ نیستند. پرتسل‌ * ، با برشمردن‌ خصوصیات‌ جزء لایتجزّا، این‌ نتیجه‌ را اعلام‌ می‌كند كه‌ مفهوم‌ جزء مستقیماً از فلسفه یونان‌ وارد فكر اسلامی‌ نشده‌ است‌، بلكه‌ به‌ واسطه فرقه‌های‌ گنوسی‌ و همراه‌ با دگرگونیهای‌ عظیم‌ به‌ جهان‌ اسلام‌ رسیده‌ است‌ (پرتسل‌، ص‌ 117ـ130؛ پینس‌، ص‌ 98ـ99 قول‌ او را تأیید ولی‌ دلایلش‌ را نقد می‌كند). لئوپولد مابیو منشأ نظریه‌ را به‌طور قطع‌ در تعالیم‌ هندی‌ دانسته‌ است‌ كه‌ در نظر وی‌ منشأ نظریه اتمی‌ یونان‌ هم‌ هست‌. پس‌ از وی‌ محققان‌ بسیاری‌ در باره نسبت‌ نظریه‌های‌ هندی‌ و آرای‌ متكلمان‌ بحث‌ كرده‌اند ( رجوع کنید به پینس‌، ص‌ 94ـ95). شلومو پینس‌ * هرچند منشأ اصلی‌ نظریه‌ را فلسفه یونان‌ دانسته‌، بعضی‌ مؤلفه‌های‌ آن‌ (از جمله‌ فاقد بُعد بودن‌ اجزا) را تحت‌ تأثیر هند خوانده‌ است‌. وی‌ شباهتهایی‌ میان‌ آرای‌ متكلمان‌ و نظریه اتمی‌ اپیكور برشمرده‌، اما نقص‌ اطلاعات‌ در باره اپیكور را مانع‌ از نتیجه‌گیری‌ قطعی‌ دانسته‌ است‌ ( رجوع کنید به همانجا). به‌ اعتقاد عبدالرحمان‌ بدوی‌ (ج‌ 1، ص‌ 184ـ185) هرچند بصره‌، زادگاه‌ ابوالهذیل‌، محل‌ برخورد فرهنگ‌ هندی‌ با فرهنگ‌ اسلامی‌ بود، دلیلی‌ بر انتقال‌ اندیشه‌های‌ هندی‌ در باره جزء لایتجزّا در دوره ابوالهذیل‌ یا پیش‌ از آن‌ در دست‌ نیست‌. تنها فرض‌ ممكن‌ آشنایی‌ او با اندیشه‌های‌ هندی‌ از طریق‌ شفاهی‌ است‌. بدوی‌ فرض‌ تأثیر یونان‌ را ترجیح‌ داده‌ و به‌ وجود ترجمه‌های‌ آثار ارسطو و اثری‌ از پلوتارخس‌ / فلوطرخس‌ در باره آرای‌ طبیعی‌ فیلسوفان‌ در زمان‌ ابوالهذیل‌ استناد كرده‌ است‌. هری‌ اوسترین‌ ولفسون‌ ، در عین‌ پذیرفتن‌ منشأ هندی‌ برای‌ بعضی‌ عناصر نظریه اسلامی‌، در این‌ كه‌ فاقد بُعد بودن‌ نیز از جمله این‌ عناصر باشد تشكیك‌ كرده‌ است‌. وی‌ با استناد به‌ گزارشهایی‌ از تعالیم‌ ذیمقراطیس‌ و اپیكور در الملل‌ و النحل‌ شهرستانی‌ (ج‌ 2، ص‌ 81) و نوشته‌ای‌ از اسحاق‌ اسرائیلی‌، متفكر یهودی‌ قرن‌ سوم‌ یا چهارم‌، نشان‌ داده‌ كه‌ این‌ گزارشهای‌ مجعول‌ می‌توانسته‌ است‌ این‌ تصور را در خوانندگان‌ مسلمان‌ ایجاد كند كه‌ اتمهای‌ ذیمقراطیسی‌ فاقد بُعدند ( رجوع کنید به ولفسون‌، ص‌ 473ـ486؛ برای‌ بحث‌ ولفسون‌ در باره نحوه برخورد متكلمان‌ با اتم‌ یونانی‌ رجوع کنید به ص‌ 487ـ495). در این‌ میان‌ رویكرد یوزف‌ فان‌اس‌ (ص‌ 331ـ332) به‌ این‌ بحث‌، متفاوت‌ و شایان‌ توجه‌ است‌. وی‌ اشاره‌ كرده‌ كه‌ نزد متفكران‌ اسلامی‌ اندیشه‌ها به‌ صورت‌ مسئله‌ ظاهر شده‌ است‌ نه‌ به‌ صورت‌ آرای‌ حكمای‌ بیگانه یونانی‌. اندیشه‌ها مسئله‌هایی‌ است‌ كه‌ متفكر، چه‌ اسلامی‌ چه‌ غیراسلامی‌، با آنها به‌ استقلال‌ مواجه‌ می‌شود و تنها مورخان‌اند كه‌ از منشأ و علت‌ رواج‌ آنها در دوره‌ای‌ خاص‌ سؤال‌ می‌كنند. منابع‌: (1) آقابزرگ‌ طهرانی‌؛ (2) جعفر آقایانی‌ چاوشی‌، كتابشناسی‌ توصیفی‌ فارابی‌ ، تهران‌ 1383 ش‌؛ (3) ابن‌حزم‌، الفصل‌ فی‌الملل‌ و الاهواء والنحل‌، چاپ‌ محمدابراهیم‌ نصر و عبدالرحمان‌ عمیره‌، بیروت‌ 1405/1985؛ (4) ابن‌خلدون‌؛ (5) ابن‌سینا، الاشارات‌ و التنبیهات، مع‌الشرح‌ لنصیرالدین‌ طوسی‌ و شرح‌الشرح‌ لقطب‌الدین‌ رازی‌، تهران‌ 1403؛ (6) همو، الهیات‌ دانشنامه علائی‌ ، چاپ‌ محمد معین‌، همدان‌ 1383 ش‌؛ (7) همو، الشفاء، الطبیعیات‌ ، ج‌ 1، الفن‌الاول‌: السماع‌ الطبیعی‌ ، چاپ‌ ابراهیم‌ مدكور و سعید زاید، قاهره‌ 1385/1965، چاپ‌ افست‌ قم‌ 1405؛ (8) ابن‌عابدین‌، حاشیة ردّ المحتار علی‌ الدّر المختار: شرح‌ تنویر الابصار، چاپ‌ افست‌ بیروت‌ 1399/1979؛ (9) ابن‌فورك‌، مجرد مقالات‌ الشیخ‌ أبی‌ الحسن‌ الاشعری‌، چاپ‌ دانیل‌ ژیماره‌، بیروت‌ 1987؛ (10) ابن‌میثم‌، قواعدالمرام‌ فی‌ علم‌ الكلام‌، چاپ‌ احمد حسینی‌، [ قم‌ ( 1406؛ (11) ابن‌میمون‌، دلاله الحائرین‌ ، چاپ‌ حسین‌ اتای‌، ) قاهره‌، بی‌تا. (؛ (12) ابن‌ندیم‌؛ (13) ابورشید نیشابوری‌، المسائل‌ فی‌ الخلاف‌ بین‌ البصریین‌ و البغدادیین‌ ، چاپ‌ معن‌ زیاده‌ و رضوان‌ سید، بیروت‌ 1979؛ (14) یوزف‌ فان‌ اس‌، «تأثیر تفكر فلسفی‌ یونان‌ در مراحل‌ نخستین‌ علم‌ كلام‌ اسلامی‌»، ترجمه ایرج‌ خلیفه سلطانی‌، در دومین‌ یادنامه‌ علامه‌ طباطبائی، تهران‌: مؤسسه مطالعات‌ و تحقیقات‌ فرهنگی‌، 1363 ش‌؛ (15) شهفوربن‌ طاهر اسفراینی‌، التبصیر فی‌الدین‌ و تمییزالفرقة‌ الناجیة‌ عن‌ الفرق‌ الهالكین، چاپ‌ محمد زاهد كوثری‌، قاهره‌ 1359/1940؛ (16) علی‌بن‌ اسماعیل‌ اشعری‌، كتاب‌ مقالات‌ الاسلامیین‌ و اختلاف‌ المصلّین‌ ، چاپ‌ هلموت‌ ریتر، ویسبادن‌ 1400/1980؛ (17) مهدی‌ الهی‌قمشه‌ای‌، حكمت‌ الهی‌ عام‌ و خاص‌، به‌ تصحیح‌ هرمز بوشهری‌پور، تهران‌ 1379 ش‌؛ (18) عبدالملك‌بن‌ عبداللّه‌ امام‌الحرمین‌، الشامل‌ فی‌ اصول‌الدین، بیروت‌ 1420/ 1999؛ (19) مرتضی‌بن‌ محمدامین‌ انصاری‌، كتاب‌ الطهارة، قم‌ 1415ـ 1418؛ (20) همو، كتاب‌ المكاسب‌ ، قم‌ 1378 ش‌؛ (21) محمدبن‌ طیب‌ باقلانی‌، التمهید فی‌ الرد علی‌ الملحدة المعطلة و الرافضة و الخوارج‌ و المعتزلة، چاپ‌ محمود محمد خضیری‌ و محمد عبدالهادی‌ ابوریده‌، قاهره‌ 1366/1947؛ (22) عبدالرحمان‌ بدوی‌، مذاهب‌ الاسلامیین‌ ، ج‌ 1، بیروت‌ 1983؛ (23) عبدالقاهربن‌ طاهر بغدادی‌، الفرق‌ بین‌ الفرق‌، چاپ‌ محمد محیی‌الدین‌ عبدالحمید، بیروت‌: دارالمعرفة‌،) بی‌تا. (؛24- همو، كتاب‌ اصول‌الدین‌ ، استانبول‌ 1346/1928، چاپ‌ افست‌ بیروت‌ 1401/1981؛ (25) شلومو پینس‌، مذهب‌ الذّرّة عندالمسلمین‌ و علاقته‌ بمذاهب‌ الیونان‌ و الهنود، نقله‌ عن‌ الالمانیة‌ محمد عبدالهادی‌ ابوریده‌، قاهره‌ 1365/1946؛ (26) مسعودبن‌ عمر تفتازانی‌، شرح‌ المقاصد، چاپ‌ عبدالرحمان‌ عمیره‌، قاهره‌ 1409/ 1989، چاپ‌ افست‌ قم‌ 1370ـ1371 ش‌؛ (27) ساتیسچندره‌ چترجی‌، «نیایه‌ ـ وَیشیشیكه كهن‌»، در تاریخ‌ فلسفه‌ شرق‌ و غرب‌، زیرنظر سَروِ پالی‌ راداكریشنان‌، ج‌ 1، ترجمه خسرو جهانداری‌، تهران‌: سازمان‌ انتشارات‌ و آموزش‌ انقلاب‌ اسلامی‌، 1367 ش‌؛ (28) شمس‌الدین‌ محمد حافظ‌، دیوان، چاپ‌ محمد قزوینی‌ و قاسم‌ غنی‌، تهران‌ 1369 ش‌؛ (29) عبدالرحیم‌بن‌ محمد خیاط‌، الانتصار و الردعلی‌ ابن‌الراوندی‌ الملحد ، چاپ‌ محمد حجازی‌، قاهره‌ ) 1988 (؛ (30) دهخدا؛ (31) هادی‌بن‌ مهدی‌ سبزواری‌، شرح‌ المنظومة، چاپ‌ حسن‌ حسن‌زاده‌ آملی‌، تهران‌ 1416ـ1422؛ (32) یحیی‌بن‌ حبش‌ سهروردی‌، مجموعه‌ مصنّفات‌ شیخ‌ اشراق‌، ج‌ 2، چاپ‌ هانری‌ كوربن‌، تهران‌ 1373 ش‌؛ (33) داریوش‌ شایگان‌، ادیان‌ و مكتبهای‌ فلسفی‌ هند ، تهران‌ 1375 ش‌؛ (34) محمدبن‌ عبدالكریم‌ شهرستانی‌، كتاب‌ نهایة‌ الاقدام‌ فی‌ علم‌ الكلام‌ ، چاپ‌ آلفرد گیوم‌، قاهره‌ ) بی‌تا. (؛ (35) همو، الملل‌ والنحل‌ ، چاپ‌ محمد سیدكیلانی‌، بیروت‌ 1406/1986؛ (36) محمدبن‌ ابراهیم‌ صدرالدین‌ شیرازی‌، الحكمة‌ المتعالیة‌ فی‌الاسفار العقلیة‌ الاربعة، تهران‌ 1337 ش‌؛ (37) چاپ‌ افست‌ قم‌ ) بی‌تا. (؛ (38) محمدحسین‌ طباطبائی‌، بدایة‌ الحكمة، قم‌ 1416؛ (39) محمدبن‌ حسن‌ طوسی‌، الرسائل‌ العشر ، چاپ‌ محمد واعظ‌زاده‌ خراسانی‌، رساله 2: المقدمة فی‌ المدخل‌ الی‌ صناعة‌ علم‌ الكلام، قم‌ 1404؛ (40) عبدالرحمان‌بن‌ احمد عضدالدین‌ ایجی‌، المواقف‌ فی‌ علم‌ الكلام‌، بیروت‌: عالم‌ الكتب‌، ) بی‌تا. (؛ (41) حسن‌بن‌ یوسف‌ علامه‌ حلّی‌، الاسرار الخفیة‌ فی‌ العلوم‌ العقلیة، قم‌ 1379 ش‌؛ (42) همو، كشف‌ المراد فی‌ شرح‌ تجریدالاعتقاد، چاپ‌ حسن‌ حسن‌زاده‌ آملی‌، قم‌ 1407؛ (43) محمدبن‌ محمد غزالی‌، تهافت‌ الفلاسفة، قاهره‌ 1319؛ (44) همو، مقاصد الفلاسفة‌، ) قاهره‌ ( 1331؛ (45) محمدبن‌ عمر فخررازی‌، البراهین‌ در علم‌ كلام‌ ، چاپ‌ محمدباقر سبزواری‌، تهران‌ 1341ـ1342 ش‌؛ (46) همو، جامع‌العلوم‌ (ستّینی‌)، چاپ‌ علی‌ آل‌داود، تهران‌ 1382 ش‌؛ (47) همو، كتاب‌ المباحث‌ المشرقیة فی‌ علم‌ الالهیات‌ و الطبیعیات‌، حیدرآباد دكن‌ 1343، چاپ‌ افست‌ قم‌ 1411؛ (48) همو، محصل‌ افكار المتقدمین‌ و المتأخرین‌ من‌ العلماء و الحكماء و المتكلمین‌ ، چاپ‌ طه‌ عبدالرؤوف‌ سعد، بیروت‌ 1404/1984؛ (49) محمدبن‌ احمد قرطبی‌، الجامع‌ لاحكام‌ القرآن‌، بیروت‌: دارالفكر، ) بی‌تا. ]؛ (50) محمودبن‌ مسعود قطب‌الدین‌ شیرازی‌، درة ‌التاج، بخش‌ 1، چاپ‌ محمد مشكوة‌، تهران‌ 1369 ش‌؛ (51) عبدالرزاق‌بن‌ علی‌ لاهیجی‌، گوهر مراد ، چاپ‌ زین‌العابدین‌ قربانی‌ لاهیجی‌، تهران‌ 1372 ش‌؛ (52) محمد صالح‌بن‌ احمد مازندرانی‌، شرح‌ اصول‌ الكافی‌، مع‌ تعالیق‌ ابوالحسن‌ شعرانی‌، چاپ‌ علی‌ عاشور، بیروت‌ 1421/2000؛ (53) مجلسی‌؛ (54) مرتضی‌ مطهری‌، مجموعه آثار ، ج‌ 6 : اصول‌ فلسفه‌ و روش‌ رئالیسم‌ ، تهران‌ 1382 ش‌؛ (55) حسین‌ معصومی‌ همدانی‌، «میان‌ فلسفه‌ و كلام‌: بحثی‌ در آراء طبیعی‌ فخررازی‌»، معارف‌ ، دوره 3، ش‌ 1 (فروردین‌ ـ تیر 1365)؛ (56) محمدبن‌ محمد مفید، اوائل‌ المقالات‌ فی‌المذاهب‌ و المختارات‌ ، چاپ‌ مهدی‌ محقق‌، تهران‌ 1372 ش‌؛ (57) ناصرخسرو، زادالمسافرین‌ ، چاپ‌ محمد بذل‌الرحمان‌، تهران‌ 1383 ش‌؛ (58) محمدبن‌ محمد نصیرالدین‌ طوسی‌، تلخیص‌ المُحَصَّل‌ ، چاپ‌ عبداللّه‌ نورانی‌، تهران‌ 1359 ش‌؛ (59) Alnoor Dhanani, The physical theory of kalam: atoms, space, and void in Basrian Mu ـ tazili cosmology , Leiden1994; (60) Encyclopaedia of religion and ethics , ed. James Hastings, Edinburgh: T. and T.Clark1980-1981, s.vv. "Atomic theory (Indian)" (by H. Jacobi),"Atomic theory (Muhammadan)" (by Tjitze J.de Boer); (61) Martin J. McDermott, The theology of A l-Shaikh A l-Mufid , Beirut 1978; (62) Otto Pretzl, "Die fruhislamische Atomenlehre: Ein Beitrag zur Frage uber die Beziehungen der fruhislamischen Theologie zur griechischen Philosophie", Der Islam , vol.19 (1931); (63) Routledge encyclopedia of philosophy , ed. Edward Craig, London: Routledge, 1998, s.vv. "Atomism, ancient" (by David Sedley), "Jaina philosophy" (by Jayandra Soni), "Matter, Indian conceptions of " (by Paul Schweizer); (64) William Montgomery Watt, Islamic philosophy and theology , Edinburgh 1972; (65) Harry Austryn Wolfson, The philosophy of the kalam , Cambridge, Mass 1976. / فاطمه‌ مینایی‌ / تصاویر این مدخل:برگی از دانشنامه علائی، با ترسیمی از " جزء لایتجزا "، احتمالا متعلق به قرن 9 منبع: کتابخانه مجلس شورای اسلامی، نسخه شماره 123 ">
دانشنامه جهان اسلام
 
٠ ص
١ ص
٢ ص
٣ ص
٤ ص
٥ ص
٦ ص
٧ ص
٨ ص
٩ ص
١٠ ص
١١ ص
١٢ ص
١٣ ص
١٤ ص
١٥ ص
١٦ ص
١٧ ص
١٨ ص
١٩ ص
٢٠ ص
٢١ ص
٢٢ ص
٢٣ ص
٢٤ ص
٢٥ ص
٢٦ ص
٢٧ ص
٢٨ ص
٢٩ ص
٣٠ ص
٣١ ص
٣٢ ص
٣٣ ص
٣٤ ص
٣٥ ص
٣٦ ص
٣٧ ص
٣٨ ص
٣٩ ص
٤٠ ص
٤١ ص
٤٢ ص
٤٣ ص
٤٤ ص
٤٥ ص
٤٦ ص
٤٧ ص
٤٨ ص
٤٩ ص
٥٠ ص
٥١ ص
٥٢ ص
٥٣ ص
٥٤ ص
٥٥ ص
٥٦ ص
٥٧ ص
٥٨ ص
٥٩ ص
٦٠ ص
٦١ ص
٦٢ ص
٦٣ ص
٦٤ ص
٦٥ ص
٦٦ ص
٦٧ ص
٦٨ ص
٦٩ ص
٧٠ ص
٧١ ص
٧٢ ص
٧٣ ص
٧٤ ص
٧٥ ص
٧٦ ص
٧٧ ص
٧٨ ص
٧٩ ص
٨٠ ص
٨١ ص
٨٢ ص
٨٣ ص
٨٤ ص
٨٥ ص
٨٦ ص
٨٧ ص
٨٨ ص
٨٩ ص
٩٠ ص
٩١ ص
٩٢ ص
٩٣ ص
٩٤ ص
٩٥ ص
٩٦ ص
٩٧ ص
٩٨ ص
٩٩ ص
١٠٠ ص
١٠١ ص
١٠٢ ص
١٠٣ ص
١٠٤ ص
١٠٥ ص
١٠٦ ص
١٠٧ ص
١٠٨ ص
١٠٩ ص
١١٠ ص
١١١ ص
١١٢ ص
١١٣ ص
١١٤ ص
١١٥ ص
١١٦ ص
١١٧ ص
١١٨ ص
١١٩ ص
١٢٠ ص
١٢١ ص
١٢٢ ص
١٢٣ ص
١٢٤ ص
١٢٥ ص
١٢٦ ص
١٢٧ ص
١٢٨ ص
١٢٩ ص
١٣٠ ص
١٣١ ص
١٣٢ ص
١٣٣ ص
١٣٤ ص
١٣٥ ص
١٣٦ ص
١٣٧ ص
١٣٨ ص
١٣٩ ص
١٤٠ ص
١٤١ ص
١٤٢ ص
١٤٣ ص
١٤٤ ص
١٤٥ ص
١٤٦ ص
١٤٧ ص
١٤٨ ص
١٤٩ ص
١٥٠ ص
١٥١ ص
١٥٢ ص
١٥٣ ص
١٥٤ ص
١٥٥ ص
١٥٦ ص
١٥٧ ص
١٥٨ ص
١٥٩ ص
١٦٠ ص
١٦١ ص
١٦٢ ص
١٦٣ ص
١٦٤ ص
١٦٥ ص
١٦٦ ص
١٦٧ ص
١٦٨ ص
١٦٩ ص
١٧٠ ص
١٧١ ص
١٧٢ ص
١٧٣ ص
١٧٤ ص
١٧٥ ص
١٧٦ ص
١٧٧ ص
١٧٨ ص
١٧٩ ص
١٨٠ ص
١٨١ ص
١٨٢ ص
١٨٣ ص
١٨٤ ص
١٨٥ ص
١٨٦ ص
١٨٧ ص
١٨٨ ص
١٨٩ ص
١٩٠ ص
١٩١ ص
١٩٢ ص
١٩٣ ص
١٩٤ ص
١٩٥ ص
١٩٦ ص
١٩٧ ص
١٩٨ ص
١٩٩ ص
٢٠٠ ص
٢٠١ ص
٢٠٢ ص
٢٠٣ ص
٢٠٤ ص
٢٠٥ ص
٢٠٦ ص
٢٠٧ ص
٢٠٨ ص
٢٠٩ ص
٢١٠ ص
٢١١ ص
٢١٢ ص
٢١٣ ص
٢١٤ ص
٢١٥ ص
٢١٦ ص
٢١٧ ص
٢١٨ ص
٢١٩ ص
٢٢٠ ص
٢٢١ ص
٢٢٢ ص
٢٢٣ ص
٢٢٤ ص
٢٢٥ ص
٢٢٦ ص
٢٢٧ ص
٢٢٨ ص
٢٢٩ ص
٢٣٠ ص
٢٣١ ص
٢٣٢ ص
٢٣٣ ص
٢٣٤ ص
٢٣٥ ص
٢٣٦ ص
٢٣٧ ص
٢٣٨ ص
٢٣٩ ص
٢٤٠ ص
٢٤١ ص
٢٤٢ ص
٢٤٣ ص
٢٤٤ ص
٢٤٥ ص
٢٤٦ ص
٢٤٧ ص
٢٤٨ ص
٢٤٩ ص
٢٥٠ ص
٢٥١ ص
٢٥٢ ص
٢٥٣ ص
٢٥٤ ص
٢٥٥ ص
٢٥٦ ص
٢٥٧ ص
٢٥٨ ص
٢٥٩ ص
٢٦٠ ص
٢٦١ ص
٢٦٢ ص
٢٦٣ ص
٢٦٤ ص
٢٦٥ ص
٢٦٦ ص
٢٦٧ ص
٢٦٨ ص
٢٦٩ ص
٢٧٠ ص
٢٧١ ص
٢٧٢ ص
٢٧٣ ص
٢٧٤ ص
٢٧٥ ص
٢٧٦ ص
٢٧٧ ص
٢٧٨ ص
٢٧٩ ص
٢٨٠ ص
٢٨١ ص
٢٨٢ ص
٢٨٣ ص
٢٨٤ ص
٢٨٥ ص
٢٨٦ ص
٢٨٧ ص
٢٨٨ ص
٢٨٩ ص
٢٩٠ ص
٢٩١ ص
٢٩٢ ص
٢٩٣ ص
٢٩٤ ص
٢٩٥ ص
٢٩٦ ص
٢٩٧ ص
٢٩٨ ص
٢٩٩ ص
٣٠٠ ص
٣٠١ ص
٣٠٢ ص
٣٠٣ ص
٣٠٤ ص
٣٠٥ ص
٣٠٦ ص
٣٠٧ ص
٣٠٨ ص
٣٠٩ ص
٣١٠ ص
٣١١ ص
٣١٢ ص
٣١٣ ص
٣١٤ ص
٣١٥ ص
٣١٦ ص
٣١٧ ص
٣١٨ ص
٣١٩ ص
٣٢٠ ص
٣٢١ ص
٣٢٢ ص
٣٢٣ ص
٣٢٤ ص
٣٢٥ ص
٣٢٦ ص
٣٢٧ ص
٣٢٨ ص
٣٢٩ ص
٣٣٠ ص
٣٣١ ص
٣٣٢ ص
٣٣٣ ص
٣٣٤ ص
٣٣٥ ص
٣٣٦ ص
٣٣٧ ص
٣٣٨ ص
٣٣٩ ص
٣٤٠ ص
٣٤١ ص
٣٤٢ ص
٣٤٣ ص
٣٤٤ ص
٣٤٥ ص
٣٤٦ ص
٣٤٧ ص
٣٤٨ ص
٣٤٩ ص
٣٥٠ ص
٣٥١ ص
٣٥٢ ص
٣٥٣ ص
٣٥٤ ص
٣٥٥ ص
٣٥٦ ص
٣٥٧ ص
٣٥٨ ص
٣٥٩ ص
٣٦٠ ص
٣٦١ ص
٣٦٢ ص
٣٦٣ ص
٣٦٤ ص
٣٦٥ ص
٣٦٦ ص
٣٦٧ ص
٣٦٨ ص
٣٦٩ ص
٣٧٠ ص
٣٧١ ص
٣٧٢ ص
٣٧٣ ص
٣٧٤ ص
٣٧٥ ص
٣٧٦ ص
٣٧٧ ص
٣٧٨ ص
٣٧٩ ص
٣٨٠ ص
٣٨١ ص
٣٨٢ ص
٣٨٣ ص
٣٨٤ ص
٣٨٥ ص
٣٨٦ ص
٣٨٧ ص
٣٨٨ ص
٣٨٩ ص
٣٩٠ ص
٣٩١ ص
٣٩٢ ص
٣٩٣ ص
٣٩٤ ص
٣٩٥ ص
٣٩٦ ص
٣٩٧ ص
٣٩٨ ص
٣٩٩ ص
٤٠٠ ص
٤٠١ ص
٤٠٢ ص
٤٠٣ ص
٤٠٤ ص
٤٠٥ ص
٤٠٦ ص
٤٠٧ ص
٤٠٨ ص
٤٠٩ ص
٤١٠ ص
٤١١ ص
٤١٢ ص
٤١٣ ص
٤١٤ ص
٤١٥ ص
٤١٦ ص
٤١٧ ص
٤١٨ ص
٤١٩ ص
٤٢٠ ص
٤٢١ ص
٤٢٢ ص
٤٢٣ ص
٤٢٤ ص
٤٢٥ ص
٤٢٦ ص
٤٢٧ ص
٤٢٨ ص
٤٢٩ ص
٤٣٠ ص
٤٣١ ص
٤٣٢ ص
٤٣٣ ص
٤٣٤ ص
٤٣٥ ص
٤٣٦ ص
٤٣٧ ص
٤٣٨ ص
٤٣٩ ص
٤٤٠ ص
٤٤١ ص
٤٤٢ ص
٤٤٣ ص
٤٤٤ ص
٤٤٥ ص
٤٤٦ ص
٤٤٧ ص
٤٤٨ ص
٤٤٩ ص
٤٥٠ ص
٤٥١ ص
٤٥٢ ص
٤٥٣ ص
٤٥٤ ص
٤٥٥ ص
٤٥٦ ص
٤٥٧ ص
٤٥٨ ص
٤٥٩ ص
٤٦٠ ص
٤٦١ ص
٤٦٢ ص
٤٦٣ ص
٤٦٤ ص
٤٦٥ ص
٤٦٦ ص
٤٦٧ ص
٤٦٨ ص
٤٦٩ ص
٤٧٠ ص
٤٧١ ص
٤٧٢ ص
٤٧٣ ص
٤٧٤ ص
٤٧٥ ص
٤٧٦ ص
٤٧٧ ص
٤٧٨ ص
٤٧٩ ص
٤٨٠ ص
٤٨١ ص
٤٨٢ ص
٤٨٣ ص
٤٨٤ ص
٤٨٥ ص
٤٨٦ ص
٤٨٧ ص
٤٨٨ ص
٤٨٩ ص
٤٩٠ ص
٤٩١ ص
٤٩٢ ص
٤٩٣ ص
٤٩٤ ص
٤٩٥ ص
٤٩٦ ص
٤٩٧ ص
٤٩٨ ص
٤٩٩ ص
٥٠٠ ص
٥٠١ ص
٥٠٢ ص
٥٠٣ ص
٥٠٤ ص
٥٠٥ ص
٥٠٦ ص
٥٠٧ ص
٥٠٨ ص
٥٠٩ ص
٥١٠ ص
٥١١ ص
٥١٢ ص
٥١٣ ص
٥١٤ ص
٥١٥ ص
٥١٦ ص
٥١٧ ص
٥١٨ ص
٥١٩ ص
٥٢٠ ص
٥٢١ ص
٥٢٢ ص
٥٢٣ ص
٥٢٤ ص
٥٢٥ ص
٥٢٦ ص
٥٢٧ ص
٥٢٨ ص
٥٢٩ ص
٥٣٠ ص
٥٣١ ص
٥٣٢ ص
٥٣٣ ص
٥٣٤ ص
٥٣٥ ص
٥٣٦ ص
٥٣٧ ص
٥٣٨ ص
٥٣٩ ص
٥٤٠ ص
٥٤١ ص
٥٤٢ ص
٥٤٣ ص
٥٤٤ ص
٥٤٥ ص
٥٤٦ ص
٥٤٧ ص
٥٤٨ ص
٥٤٩ ص
٥٥٠ ص
٥٥١ ص
٥٥٢ ص
٥٥٣ ص
٥٥٤ ص
٥٥٥ ص
٥٥٦ ص
٥٥٧ ص
٥٥٨ ص
٥٥٩ ص
٥٦٠ ص
٥٦١ ص
٥٦٢ ص
٥٦٣ ص
٥٦٤ ص
٥٦٥ ص
٥٦٦ ص
٥٦٧ ص
٥٦٨ ص
٥٦٩ ص
٥٧٠ ص
٥٧١ ص
٥٧٢ ص
٥٧٣ ص
٥٧٤ ص
٥٧٥ ص
٥٧٦ ص
٥٧٧ ص
٥٧٨ ص
٥٧٩ ص
٥٨٠ ص
٥٨١ ص
٥٨٢ ص
٥٨٣ ص
٥٨٤ ص
٥٨٥ ص
٥٨٦ ص
٥٨٧ ص
٥٨٨ ص
٥٨٩ ص
٥٩٠ ص
٥٩١ ص
٥٩٢ ص
٥٩٣ ص
٥٩٤ ص
٥٩٥ ص
٥٩٦ ص
٥٩٧ ص
٥٩٨ ص
٥٩٩ ص
٦٠٠ ص
٦٠١ ص
٦٠٢ ص
٦٠٣ ص
٦٠٤ ص
٦٠٥ ص
٦٠٦ ص
٦٠٧ ص
٦٠٨ ص
٦٠٩ ص
٦١٠ ص
٦١١ ص
٦١٢ ص
٦١٣ ص
٦١٤ ص
٦١٥ ص
٦١٦ ص
٦١٧ ص
٦١٨ ص
٦١٩ ص
٦٢٠ ص
٦٢١ ص
٦٢٢ ص
٦٢٣ ص
٦٢٤ ص
٦٢٥ ص
٦٢٦ ص
٦٢٧ ص
٦٢٨ ص
٦٢٩ ص
٦٣٠ ص
٦٣١ ص
٦٣٢ ص
٦٣٣ ص
٦٣٤ ص
٦٣٥ ص
٦٣٦ ص
٦٣٧ ص
٦٣٨ ص
٦٣٩ ص
٦٤٠ ص
٦٤١ ص
٦٤٢ ص
٦٤٣ ص
٦٤٤ ص
٦٤٥ ص
٦٤٦ ص
٦٤٧ ص
٦٤٨ ص
٦٤٩ ص
٦٥٠ ص
٦٥١ ص
٦٥٢ ص
٦٥٣ ص
٦٥٤ ص
٦٥٥ ص
٦٥٦ ص
٦٥٧ ص
٦٥٨ ص
٦٥٩ ص
٦٦٠ ص
٦٦١ ص
٦٦٢ ص
٦٦٣ ص
٦٦٤ ص
٦٦٥ ص
٦٦٦ ص
٦٦٧ ص
٦٦٨ ص
٦٦٩ ص
٦٧٠ ص
٦٧١ ص
٦٧٢ ص
٦٧٣ ص
٦٧٤ ص
٦٧٥ ص
٦٧٦ ص
٦٧٧ ص
٦٧٨ ص
٦٧٩ ص
٦٨٠ ص
٦٨١ ص
٦٨٢ ص
٦٨٣ ص
٦٨٤ ص
٦٨٥ ص
٦٨٦ ص
٦٨٧ ص
٦٨٨ ص
٦٨٩ ص
٦٩٠ ص
٦٩١ ص
٦٩٢ ص
٦٩٣ ص
٦٩٤ ص
٦٩٥ ص
٦٩٦ ص
٦٩٧ ص
٦٩٨ ص
٦٩٩ ص
٧٠٠ ص
٧٠١ ص
٧٠٢ ص
٧٠٣ ص
٧٠٤ ص
٧٠٥ ص
٧٠٦ ص
٧٠٧ ص
٧٠٨ ص
٧٠٩ ص
٧١٠ ص
٧١١ ص
٧١٢ ص
٧١٣ ص
٧١٤ ص
٧١٥ ص
٧١٦ ص
٧١٧ ص
٧١٨ ص
٧١٩ ص
٧٢٠ ص
٧٢١ ص
٧٢٢ ص
٧٢٣ ص
٧٢٤ ص
٧٢٥ ص
٧٢٦ ص
٧٢٧ ص
٧٢٨ ص
٧٢٩ ص
٧٣٠ ص
٧٣١ ص
٧٣٢ ص
٧٣٣ ص
٧٣٤ ص
٧٣٥ ص
٧٣٦ ص
٧٣٧ ص
٧٣٨ ص
٧٣٩ ص
٧٤٠ ص
٧٤١ ص
٧٤٢ ص
٧٤٣ ص
٧٤٤ ص
٧٤٥ ص
٧٤٦ ص
٧٤٧ ص
٧٤٨ ص
٧٤٩ ص
٧٥٠ ص
٧٥١ ص
٧٥٢ ص
٧٥٣ ص
٧٥٤ ص
٧٥٥ ص
٧٥٦ ص
٧٥٧ ص
٧٥٨ ص
٧٥٩ ص
٧٦٠ ص
٧٦١ ص
٧٦٢ ص
٧٦٣ ص
٧٦٤ ص
٧٦٥ ص
٧٦٦ ص
٧٦٧ ص
٧٦٨ ص
٧٦٩ ص
٧٧٠ ص
٧٧١ ص
٧٧٢ ص
٧٧٣ ص
٧٧٤ ص
٧٧٥ ص
٧٧٦ ص
٧٧٧ ص
٧٧٨ ص
٧٧٩ ص
٧٨٠ ص
٧٨١ ص
٧٨٢ ص
٧٨٣ ص
٧٨٤ ص
٧٨٥ ص
٧٨٦ ص
٧٨٧ ص
٧٨٨ ص
٧٨٩ ص
٧٩٠ ص
٧٩١ ص
٧٩٢ ص
٧٩٣ ص
٧٩٤ ص
٧٩٥ ص
٧٩٦ ص
٧٩٧ ص
٧٩٨ ص
٧٩٩ ص
٨٠٠ ص
٨٠١ ص
٨٠٢ ص
٨٠٣ ص
٨٠٤ ص
٨٠٥ ص
٨٠٦ ص
٨٠٧ ص
٨٠٨ ص
٨٠٩ ص
٨١٠ ص
٨١١ ص
٨١٢ ص
٨١٣ ص
٨١٤ ص
٨١٥ ص
٨١٦ ص
٨١٧ ص
٨١٨ ص
٨١٩ ص
٨٢٠ ص
٨٢١ ص
٨٢٢ ص
٨٢٣ ص
٨٢٤ ص
٨٢٥ ص
٨٢٦ ص
٨٢٧ ص
٨٢٨ ص
٨٢٩ ص
٨٣٠ ص
٨٣١ ص
٨٣٢ ص
٨٣٣ ص
٨٣٤ ص
٨٣٥ ص
٨٣٦ ص
٨٣٧ ص
٨٣٨ ص
٨٣٩ ص
٨٤٠ ص
٨٤١ ص
٨٤٢ ص
٨٤٣ ص
٨٤٤ ص
٨٤٥ ص
٨٤٦ ص
٨٤٧ ص
٨٤٨ ص
٨٤٩ ص
٨٥٠ ص
٨٥١ ص
٨٥٢ ص
٨٥٣ ص
٨٥٤ ص
٨٥٥ ص
٨٥٦ ص
٨٥٧ ص
٨٥٨ ص
٨٥٩ ص
٨٦٠ ص
٨٦١ ص
٨٦٢ ص
٨٦٣ ص
٨٦٤ ص
٨٦٥ ص
٨٦٦ ص
٨٦٧ ص
٨٦٨ ص
٨٦٩ ص
٨٧٠ ص
٨٧١ ص
٨٧٢ ص
٨٧٣ ص
٨٧٤ ص
٨٧٥ ص
٨٧٦ ص
٨٧٧ ص
٨٧٨ ص
٨٧٩ ص
٨٨٠ ص
٨٨١ ص
٨٨٢ ص
٨٨٣ ص
٨٨٤ ص
٨٨٥ ص
٨٨٦ ص
٨٨٧ ص
٨٨٨ ص
٨٨٩ ص
٨٩٠ ص
٨٩١ ص
٨٩٢ ص
٨٩٣ ص
٨٩٤ ص
٨٩٥ ص
٨٩٦ ص
٨٩٧ ص
٨٩٨ ص
٨٩٩ ص
٩٠٠ ص
٩٠١ ص
٩٠٢ ص
٩٠٣ ص
٩٠٤ ص
٩٠٥ ص
٩٠٦ ص
٩٠٧ ص
٩٠٨ ص
٩٠٩ ص
٩١٠ ص
٩١١ ص
٩١٢ ص
٩١٣ ص
٩١٤ ص
٩١٥ ص
٩١٦ ص
٩١٧ ص
٩١٨ ص
٩١٩ ص
٩٢٠ ص
٩٢١ ص
٩٢٢ ص
٩٢٣ ص
٩٢٤ ص
٩٢٥ ص
٩٢٦ ص
٩٢٧ ص
٩٢٨ ص
٩٢٩ ص
٩٣٠ ص
٩٣١ ص
٩٣٢ ص
٩٣٣ ص
٩٣٤ ص
٩٣٥ ص
٩٣٦ ص
٩٣٧ ص
٩٣٨ ص
٩٣٩ ص
٩٤٠ ص
٩٤١ ص
٩٤٢ ص
٩٤٣ ص
٩٤٤ ص
٩٤٥ ص
٩٤٦ ص
٩٤٧ ص
٩٤٨ ص
٩٤٩ ص
٩٥٠ ص
٩٥١ ص
٩٥٢ ص
٩٥٣ ص
٩٥٤ ص
٩٥٥ ص
٩٥٦ ص
٩٥٧ ص
٩٥٨ ص
٩٥٩ ص
٩٦٠ ص
٩٦١ ص
٩٦٢ ص
٩٦٣ ص
٩٦٤ ص
٩٦٥ ص
٩٦٦ ص
٩٦٧ ص
٩٦٨ ص
٩٦٩ ص
٩٧٠ ص
٩٧١ ص
٩٧٢ ص
٩٧٣ ص
٩٧٤ ص
٩٧٥ ص
٩٧٦ ص
٩٧٧ ص
٩٧٨ ص
٩٧٩ ص
٩٨٠ ص
٩٨١ ص
٩٨٢ ص
٩٨٣ ص
٩٨٤ ص
٩٨٥ ص
٩٨٦ ص
٩٨٧ ص
٩٨٨ ص
٩٨٩ ص
٩٩٠ ص
٩٩١ ص
٩٩٢ ص
٩٩٣ ص
٩٩٤ ص
٩٩٥ ص
٩٩٦ ص
٩٩٧ ص
٩٩٨ ص
٩٩٩ ص
١٠٠٠ ص
١٠٠١ ص
١٠٠٢ ص
١٠٠٣ ص
١٠٠٤ ص
١٠٠٥ ص
١٠٠٦ ص
١٠٠٧ ص
١٠٠٨ ص
١٠٠٩ ص
١٠١٠ ص
١٠١١ ص
١٠١٢ ص
١٠١٣ ص
١٠١٤ ص
١٠١٥ ص
١٠١٦ ص
١٠١٧ ص
١٠١٨ ص
١٠١٩ ص
١٠٢٠ ص
١٠٢١ ص
١٠٢٢ ص
١٠٢٣ ص
١٠٢٤ ص
١٠٢٥ ص
١٠٢٦ ص
١٠٢٧ ص
١٠٢٨ ص
١٠٢٩ ص
١٠٣٠ ص
١٠٣١ ص
١٠٣٢ ص
١٠٣٣ ص
١٠٣٤ ص
١٠٣٥ ص
١٠٣٦ ص
١٠٣٧ ص
١٠٣٨ ص
١٠٣٩ ص
١٠٤٠ ص
١٠٤١ ص
١٠٤٢ ص
١٠٤٣ ص
١٠٤٤ ص
١٠٤٥ ص
١٠٤٦ ص
١٠٤٧ ص
١٠٤٨ ص
١٠٤٩ ص
١٠٥٠ ص
١٠٥١ ص
١٠٥٢ ص
١٠٥٣ ص
١٠٥٤ ص
١٠٥٥ ص
١٠٥٦ ص
١٠٥٧ ص
١٠٥٨ ص
١٠٥٩ ص
١٠٦٠ ص
١٠٦١ ص
١٠٦٢ ص
١٠٦٣ ص
١٠٦٤ ص
١٠٦٥ ص
١٠٦٦ ص
١٠٦٧ ص
١٠٦٨ ص
١٠٦٩ ص
١٠٧٠ ص
١٠٧١ ص
١٠٧٢ ص
١٠٧٣ ص
١٠٧٤ ص
١٠٧٥ ص
١٠٧٦ ص
١٠٧٧ ص
١٠٧٨ ص
١٠٧٩ ص
١٠٨٠ ص
١٠٨١ ص
١٠٨٢ ص
١٠٨٣ ص
١٠٨٤ ص
١٠٨٥ ص
١٠٨٦ ص
١٠٨٧ ص
١٠٨٨ ص
١٠٨٩ ص
١٠٩٠ ص
١٠٩١ ص
١٠٩٢ ص
١٠٩٣ ص
١٠٩٤ ص
١٠٩٥ ص
١٠٩٦ ص
١٠٩٧ ص
١٠٩٨ ص
١٠٩٩ ص
١١٠٠ ص
١١٠١ ص
١١٠٢ ص
١١٠٣ ص
١١٠٤ ص
١١٠٥ ص
١١٠٦ ص
١١٠٧ ص
١١٠٨ ص
١١٠٩ ص
١١١٠ ص
١١١١ ص
١١١٢ ص
١١١٣ ص
١١١٤ ص
١١١٥ ص
١١١٦ ص
١١١٧ ص
١١١٨ ص
١١١٩ ص
١١٢٠ ص
١١٢١ ص
١١٢٢ ص
١١٢٣ ص
١١٢٤ ص
١١٢٥ ص
١١٢٦ ص
١١٢٧ ص
١١٢٨ ص
١١٢٩ ص
١١٣٠ ص
١١٣١ ص
١١٣٢ ص
١١٣٣ ص
١١٣٤ ص
١١٣٥ ص
١١٣٦ ص
١١٣٧ ص
١١٣٨ ص
١١٣٩ ص
١١٤٠ ص
١١٤١ ص
١١٤٢ ص
١١٤٣ ص
١١٤٤ ص
١١٤٥ ص
١١٤٦ ص
١١٤٧ ص
١١٤٨ ص
١١٤٩ ص
١١٥٠ ص
١١٥١ ص
١١٥٢ ص
١١٥٣ ص
١١٥٤ ص
١١٥٥ ص
١١٥٦ ص
١١٥٧ ص
١١٥٨ ص
١١٥٩ ص
١١٦٠ ص
١١٦١ ص
١١٦٢ ص
١١٦٣ ص
١١٦٤ ص
١١٦٥ ص
١١٦٦ ص
١١٦٧ ص
١١٦٨ ص
١١٦٩ ص
١١٧٠ ص
١١٧١ ص
١١٧٢ ص
١١٧٣ ص
١١٧٤ ص
١١٧٥ ص
١١٧٦ ص
١١٧٧ ص
١١٧٨ ص
١١٧٩ ص
١١٨٠ ص
١١٨١ ص
١١٨٢ ص
١١٨٣ ص
١١٨٤ ص
١١٨٥ ص
١١٨٦ ص
١١٨٧ ص
١١٨٨ ص
١١٨٩ ص
١١٩٠ ص
١١٩١ ص
١١٩٢ ص
١١٩٣ ص
١١٩٤ ص
١١٩٥ ص
١١٩٦ ص
١١٩٧ ص
١١٩٨ ص
١١٩٩ ص
١٢٠٠ ص
١٢٠١ ص
١٢٠٢ ص
١٢٠٣ ص
١٢٠٤ ص
١٢٠٥ ص
١٢٠٦ ص
١٢٠٧ ص
١٢٠٨ ص
١٢٠٩ ص
١٢١٠ ص
١٢١١ ص
١٢١٢ ص
١٢١٣ ص
١٢١٤ ص
١٢١٥ ص
١٢١٦ ص
١٢١٧ ص
١٢١٨ ص
١٢١٩ ص
١٢٢٠ ص
١٢٢١ ص
١٢٢٢ ص
١٢٢٣ ص
١٢٢٤ ص
١٢٢٥ ص
١٢٢٦ ص
١٢٢٧ ص
١٢٢٨ ص
١٢٢٩ ص
١٢٣٠ ص
١٢٣١ ص
١٢٣٢ ص
١٢٣٣ ص
١٢٣٤ ص
١٢٣٥ ص
١٢٣٦ ص
١٢٣٧ ص
١٢٣٨ ص
١٢٣٩ ص
١٢٤٠ ص
١٢٤١ ص
١٢٤٢ ص
١٢٤٣ ص
١٢٤٤ ص
١٢٤٥ ص
١٢٤٦ ص
١٢٤٧ ص
١٢٤٨ ص
١٢٤٩ ص
١٢٥٠ ص
١٢٥١ ص
١٢٥٢ ص
١٢٥٣ ص
١٢٥٤ ص
١٢٥٥ ص
١٢٥٦ ص
١٢٥٧ ص
١٢٥٨ ص
١٢٥٩ ص
١٢٦٠ ص
١٢٦١ ص
١٢٦٢ ص
١٢٦٣ ص
١٢٦٤ ص
١٢٦٥ ص
١٢٦٦ ص
١٢٦٧ ص
١٢٦٨ ص
١٢٦٩ ص
١٢٧٠ ص
١٢٧١ ص
١٢٧٢ ص
١٢٧٣ ص
١٢٧٤ ص
١٢٧٥ ص
١٢٧٦ ص
١٢٧٧ ص
١٢٧٨ ص
١٢٧٩ ص
١٢٨٠ ص
١٢٨١ ص
١٢٨٢ ص
١٢٨٣ ص
١٢٨٤ ص
١٢٨٥ ص
١٢٨٦ ص
١٢٨٧ ص
١٢٨٨ ص
١٢٨٩ ص
١٢٩٠ ص
١٢٩١ ص
١٢٩٢ ص
١٢٩٣ ص
١٢٩٤ ص
١٢٩٥ ص
١٢٩٦ ص
١٢٩٧ ص
١٢٩٨ ص
١٢٩٩ ص
١٣٠٠ ص
١٣٠١ ص
١٣٠٢ ص
١٣٠٣ ص
١٣٠٤ ص
١٣٠٥ ص
١٣٠٦ ص
١٣٠٧ ص
١٣٠٨ ص
١٣٠٩ ص
١٣١٠ ص
١٣١١ ص
١٣١٢ ص
١٣١٣ ص
١٣١٤ ص
١٣١٥ ص
١٣١٦ ص
١٣١٧ ص
١٣١٨ ص
١٣١٩ ص
١٣٢٠ ص
١٣٢١ ص
١٣٢٢ ص
١٣٢٣ ص
١٣٢٤ ص
١٣٢٥ ص
١٣٢٦ ص
١٣٢٧ ص
١٣٢٨ ص
١٣٢٩ ص
١٣٣٠ ص
١٣٣١ ص
١٣٣٢ ص
١٣٣٣ ص
١٣٣٤ ص
١٣٣٥ ص
١٣٣٦ ص
١٣٣٧ ص
١٣٣٨ ص
١٣٣٩ ص
١٣٤٠ ص
١٣٤١ ص
١٣٤٢ ص
١٣٤٣ ص
١٣٤٤ ص
١٣٤٥ ص
١٣٤٦ ص
١٣٤٧ ص
١٣٤٨ ص
١٣٤٩ ص
١٣٥٠ ص
١٣٥١ ص
١٣٥٢ ص
١٣٥٣ ص
١٣٥٤ ص
١٣٥٥ ص
١٣٥٦ ص
١٣٥٧ ص
١٣٥٨ ص
١٣٥٩ ص
١٣٦٠ ص
١٣٦١ ص
١٣٦٢ ص
١٣٦٣ ص
١٣٦٤ ص
١٣٦٥ ص
١٣٦٦ ص
١٣٦٧ ص
١٣٦٨ ص
١٣٦٩ ص
١٣٧٠ ص
١٣٧١ ص
١٣٧٢ ص
١٣٧٣ ص
١٣٧٤ ص
١٣٧٥ ص
١٣٧٦ ص
١٣٧٧ ص
١٣٧٨ ص
١٣٧٩ ص
١٣٨٠ ص
١٣٨١ ص
١٣٨٢ ص
١٣٨٣ ص
١٣٨٤ ص
١٣٨٥ ص
١٣٨٦ ص
١٣٨٧ ص
١٣٨٨ ص
١٣٨٩ ص
١٣٩٠ ص
١٣٩١ ص
١٣٩٢ ص
١٣٩٣ ص
١٣٩٤ ص
١٣٩٥ ص
١٣٩٦ ص
١٣٩٧ ص
١٣٩٨ ص
١٣٩٩ ص
١٤٠٠ ص
١٤٠١ ص
١٤٠٢ ص
١٤٠٣ ص
١٤٠٤ ص
١٤٠٥ ص
١٤٠٦ ص
١٤٠٧ ص
١٤٠٨ ص
١٤٠٩ ص
١٤١٠ ص
١٤١١ ص
١٤١٢ ص
١٤١٣ ص
١٤١٤ ص
١٤١٥ ص
١٤١٦ ص
١٤١٧ ص
١٤١٨ ص
١٤١٩ ص
١٤٢٠ ص
١٤٢١ ص
١٤٢٢ ص
١٤٢٣ ص
١٤٢٤ ص
١٤٢٥ ص
١٤٢٦ ص
١٤٢٧ ص
١٤٢٨ ص
١٤٢٩ ص
١٤٣٠ ص
١٤٣١ ص
١٤٣٢ ص
١٤٣٣ ص
١٤٣٤ ص
١٤٣٥ ص
١٤٣٦ ص
١٤٣٧ ص
١٤٣٨ ص
١٤٣٩ ص
١٤٤٠ ص
١٤٤١ ص
١٤٤٢ ص
١٤٤٣ ص
١٤٤٤ ص
١٤٤٥ ص
١٤٤٦ ص
١٤٤٧ ص
١٤٤٨ ص
١٤٤٩ ص
١٤٥٠ ص
١٤٥١ ص
١٤٥٢ ص
١٤٥٣ ص
١٤٥٤ ص
١٤٥٥ ص
١٤٥٦ ص
١٤٥٧ ص
١٤٥٨ ص
١٤٥٩ ص
١٤٦٠ ص
١٤٦١ ص
١٤٦٢ ص
١٤٦٣ ص
١٤٦٤ ص
١٤٦٥ ص
١٤٦٦ ص
١٤٦٧ ص
١٤٦٨ ص
١٤٦٩ ص
١٤٧٠ ص
١٤٧١ ص
١٤٧٢ ص
١٤٧٣ ص
١٤٧٤ ص
١٤٧٥ ص
١٤٧٦ ص
١٤٧٧ ص
١٤٧٨ ص
١٤٧٩ ص
١٤٨٠ ص
١٤٨١ ص
١٤٨٢ ص
١٤٨٣ ص
١٤٨٤ ص
١٤٨٥ ص
١٤٨٦ ص
١٤٨٧ ص
١٤٨٨ ص
١٤٨٩ ص
١٤٩٠ ص
١٤٩١ ص
١٤٩٢ ص
١٤٩٣ ص
١٤٩٤ ص
١٤٩٥ ص
١٤٩٦ ص
١٤٩٧ ص
١٤٩٨ ص
١٤٩٩ ص
١٥٠٠ ص
١٥٠١ ص
١٥٠٢ ص
١٥٠٣ ص
١٥٠٤ ص
١٥٠٥ ص
١٥٠٦ ص
١٥٠٧ ص
١٥٠٨ ص
١٥٠٩ ص
١٥١٠ ص
١٥١١ ص
١٥١٢ ص
١٥١٣ ص
١٥١٤ ص
١٥١٥ ص
١٥١٦ ص
١٥١٧ ص
١٥١٨ ص
١٥١٩ ص
١٥٢٠ ص
١٥٢١ ص
١٥٢٢ ص
١٥٢٣ ص
١٥٢٤ ص
١٥٢٥ ص
١٥٢٦ ص
١٥٢٧ ص
١٥٢٨ ص
١٥٢٩ ص
١٥٣٠ ص
١٥٣١ ص
١٥٣٢ ص
١٥٣٣ ص
١٥٣٤ ص
١٥٣٥ ص
١٥٣٦ ص
١٥٣٧ ص
١٥٣٨ ص
١٥٣٩ ص
١٥٤٠ ص
١٥٤١ ص
١٥٤٢ ص
١٥٤٣ ص
١٥٤٤ ص
١٥٤٥ ص
١٥٤٦ ص
١٥٤٧ ص
١٥٤٨ ص
١٥٤٩ ص
١٥٥٠ ص
١٥٥١ ص
١٥٥٢ ص
١٥٥٣ ص
١٥٥٤ ص
١٥٥٥ ص
١٥٥٦ ص
١٥٥٧ ص
١٥٥٨ ص
١٥٥٩ ص
١٥٦٠ ص
١٥٦١ ص
١٥٦٢ ص
١٥٦٣ ص
١٥٦٤ ص
١٥٦٥ ص
١٥٦٦ ص
١٥٦٧ ص
١٥٦٨ ص
١٥٦٩ ص
١٥٧٠ ص
١٥٧١ ص
١٥٧٢ ص
١٥٧٣ ص
١٥٧٤ ص
١٥٧٥ ص
١٥٧٦ ص
١٥٧٧ ص
١٥٧٨ ص
١٥٧٩ ص
١٥٨٠ ص
١٥٨١ ص
١٥٨٢ ص
١٥٨٣ ص
١٥٨٤ ص
١٥٨٥ ص
١٥٨٦ ص
١٥٨٧ ص
١٥٨٨ ص
١٥٨٩ ص
١٥٩٠ ص
١٥٩١ ص
١٥٩٢ ص
١٥٩٣ ص
١٥٩٤ ص
١٥٩٥ ص
١٥٩٦ ص
١٥٩٧ ص
١٥٩٨ ص
١٥٩٩ ص
١٦٠٠ ص
١٦٠١ ص
١٦٠٢ ص
١٦٠٣ ص
١٦٠٤ ص
١٦٠٥ ص
١٦٠٦ ص
١٦٠٧ ص
١٦٠٨ ص
١٦٠٩ ص
١٦١٠ ص
١٦١١ ص
١٦١٢ ص
١٦١٣ ص
١٦١٤ ص
١٦١٥ ص
١٦١٦ ص
١٦١٧ ص
١٦١٨ ص
١٦١٩ ص
١٦٢٠ ص
١٦٢١ ص
١٦٢٢ ص
١٦٢٣ ص
١٦٢٤ ص
١٦٢٥ ص
١٦٢٦ ص
١٦٢٧ ص
١٦٢٨ ص
١٦٢٩ ص
١٦٣٠ ص
١٦٣١ ص
١٦٣٢ ص
١٦٣٣ ص
١٦٣٤ ص
١٦٣٥ ص
١٦٣٦ ص
١٦٣٧ ص
١٦٣٨ ص
١٦٣٩ ص
١٦٤٠ ص
١٦٤١ ص
١٦٤٢ ص
١٦٤٣ ص
١٦٤٤ ص
١٦٤٥ ص
١٦٤٦ ص
١٦٤٧ ص
١٦٤٨ ص
١٦٤٩ ص
١٦٥٠ ص
١٦٥١ ص
١٦٥٢ ص
١٦٥٣ ص
١٦٥٤ ص
١٦٥٥ ص
١٦٥٦ ص
١٦٥٧ ص
١٦٥٨ ص
١٦٥٩ ص
١٦٦٠ ص
١٦٦١ ص
١٦٦٢ ص
١٦٦٣ ص
١٦٦٤ ص
١٦٦٥ ص
١٦٦٦ ص
١٦٦٧ ص
١٦٦٨ ص
١٦٦٩ ص
١٦٧٠ ص
١٦٧١ ص
١٦٧٢ ص
١٦٧٣ ص
١٦٧٤ ص
١٦٧٥ ص
١٦٧٦ ص
١٦٧٧ ص
١٦٧٨ ص
١٦٧٩ ص
١٦٨٠ ص
١٦٨١ ص
١٦٨٢ ص
١٦٨٣ ص
١٦٨٤ ص
١٦٨٥ ص
١٦٨٦ ص
١٦٨٧ ص
١٦٨٨ ص
١٦٨٩ ص
١٦٩٠ ص
١٦٩١ ص
١٦٩٢ ص
١٦٩٣ ص
١٦٩٤ ص
١٦٩٥ ص
١٦٩٦ ص
١٦٩٧ ص
١٦٩٨ ص
١٦٩٩ ص
١٧٠٠ ص
١٧٠١ ص
١٧٠٢ ص
١٧٠٣ ص
١٧٠٤ ص
١٧٠٥ ص
١٧٠٦ ص
١٧٠٧ ص
١٧٠٨ ص
١٧٠٩ ص
١٧١٠ ص
١٧١١ ص
١٧١٢ ص
١٧١٣ ص
١٧١٤ ص
١٧١٥ ص
١٧١٦ ص
١٧١٧ ص
١٧١٨ ص
١٧١٩ ص
١٧٢٠ ص
١٧٢١ ص
١٧٢٢ ص
١٧٢٣ ص
١٧٢٤ ص
١٧٢٥ ص
١٧٢٦ ص
١٧٢٧ ص
١٧٢٨ ص
١٧٢٩ ص
١٧٣٠ ص
١٧٣١ ص
١٧٣٢ ص
١٧٣٣ ص
١٧٣٤ ص
١٧٣٥ ص
١٧٣٦ ص
١٧٣٧ ص
١٧٣٨ ص
١٧٣٩ ص
١٧٤٠ ص
١٧٤١ ص
١٧٤٢ ص
١٧٤٣ ص
١٧٤٤ ص
١٧٤٥ ص
١٧٤٦ ص
١٧٤٧ ص
١٧٤٨ ص
١٧٤٩ ص
١٧٥٠ ص
١٧٥١ ص
١٧٥٢ ص
١٧٥٣ ص
١٧٥٤ ص
١٧٥٥ ص
١٧٥٦ ص
١٧٥٧ ص
١٧٥٨ ص
١٧٥٩ ص
١٧٦٠ ص
١٧٦١ ص
١٧٦٢ ص
١٧٦٣ ص
١٧٦٤ ص
١٧٦٥ ص
١٧٦٦ ص
١٧٦٧ ص
١٧٦٨ ص
١٧٦٩ ص
١٧٧٠ ص
١٧٧١ ص
١٧٧٢ ص
١٧٧٣ ص
١٧٧٤ ص
١٧٧٥ ص
١٧٧٦ ص
١٧٧٧ ص
١٧٧٨ ص
١٧٧٩ ص
١٧٨٠ ص
١٧٨١ ص
١٧٨٢ ص
١٧٨٣ ص
١٧٨٤ ص
١٧٨٥ ص
١٧٨٦ ص
١٧٨٧ ص
١٧٨٨ ص
١٧٨٩ ص
١٧٩٠ ص
١٧٩١ ص
١٧٩٢ ص
١٧٩٣ ص
١٧٩٤ ص
١٧٩٥ ص
١٧٩٦ ص
١٧٩٧ ص
١٧٩٨ ص
١٧٩٩ ص
١٨٠٠ ص
١٨٠١ ص
١٨٠٢ ص
١٨٠٣ ص
١٨٠٤ ص
١٨٠٥ ص
١٨٠٦ ص
١٨٠٧ ص
١٨٠٨ ص
١٨٠٩ ص
١٨١٠ ص
١٨١١ ص
١٨١٢ ص
١٨١٣ ص
١٨١٤ ص
١٨١٥ ص
١٨١٦ ص
١٨١٧ ص
١٨١٨ ص
١٨١٩ ص
١٨٢٠ ص
١٨٢١ ص
١٨٢٢ ص
١٨٢٣ ص
١٨٢٤ ص
١٨٢٥ ص
١٨٢٦ ص
١٨٢٧ ص
١٨٢٨ ص
١٨٢٩ ص
١٨٣٠ ص
١٨٣١ ص
١٨٣٢ ص
١٨٣٣ ص
١٨٣٤ ص
١٨٣٥ ص
١٨٣٦ ص
١٨٣٧ ص
١٨٣٨ ص
١٨٣٩ ص
١٨٤٠ ص
١٨٤١ ص
١٨٤٢ ص
١٨٤٣ ص
١٨٤٤ ص
١٨٤٥ ص
١٨٤٦ ص
١٨٤٧ ص
١٨٤٨ ص
١٨٤٩ ص
١٨٥٠ ص
١٨٥١ ص
١٨٥٢ ص
١٨٥٣ ص
١٨٥٤ ص
١٨٥٥ ص
١٨٥٦ ص
١٨٥٧ ص
١٨٥٨ ص
١٨٥٩ ص
١٨٦٠ ص
١٨٦١ ص
١٨٦٢ ص
١٨٦٣ ص
١٨٦٤ ص
١٨٦٥ ص
١٨٦٦ ص
١٨٦٧ ص
١٨٦٨ ص
١٨٦٩ ص
١٨٧٠ ص
١٨٧١ ص
١٨٧٢ ص
١٨٧٣ ص
١٨٧٤ ص
١٨٧٥ ص
١٨٧٦ ص
١٨٧٧ ص
١٨٧٨ ص
١٨٧٩ ص
١٨٨٠ ص
١٨٨١ ص
١٨٨٢ ص
١٨٨٣ ص
١٨٨٤ ص
١٨٨٥ ص
١٨٨٦ ص
١٨٨٧ ص
١٨٨٨ ص
١٨٨٩ ص
١٨٩٠ ص
١٨٩١ ص
١٨٩٢ ص
١٨٩٣ ص
١٨٩٤ ص
١٨٩٥ ص
١٨٩٦ ص
١٨٩٧ ص
١٨٩٨ ص
١٨٩٩ ص
١٩٠٠ ص
١٩٠١ ص
١٩٠٢ ص
١٩٠٣ ص
١٩٠٤ ص
١٩٠٥ ص
١٩٠٦ ص
١٩٠٧ ص
١٩٠٨ ص
١٩٠٩ ص
١٩١٠ ص
١٩١١ ص
١٩١٢ ص
١٩١٣ ص
١٩١٤ ص
١٩١٥ ص
١٩١٦ ص
١٩١٧ ص
١٩١٨ ص
١٩١٩ ص
١٩٢٠ ص
١٩٢١ ص
١٩٢٢ ص
١٩٢٣ ص
١٩٢٤ ص
١٩٢٥ ص
١٩٢٦ ص
١٩٢٧ ص
١٩٢٨ ص
١٩٢٩ ص
١٩٣٠ ص
١٩٣١ ص
١٩٣٢ ص
١٩٣٣ ص
١٩٣٤ ص
١٩٣٥ ص
١٩٣٦ ص
١٩٣٧ ص
١٩٣٨ ص
١٩٣٩ ص
١٩٤٠ ص
١٩٤١ ص
١٩٤٢ ص
١٩٤٣ ص
١٩٤٤ ص
١٩٤٥ ص
١٩٤٦ ص
١٩٤٧ ص
١٩٤٨ ص
١٩٤٩ ص
١٩٥٠ ص
١٩٥١ ص
١٩٥٢ ص
١٩٥٣ ص
١٩٥٤ ص
١٩٥٥ ص
١٩٥٦ ص
١٩٥٧ ص
١٩٥٨ ص
١٩٥٩ ص
١٩٦٠ ص
١٩٦١ ص
١٩٦٢ ص
١٩٦٣ ص
١٩٦٤ ص
١٩٦٥ ص
١٩٦٦ ص
١٩٦٧ ص
١٩٦٨ ص
١٩٦٩ ص
١٩٧٠ ص
١٩٧١ ص
١٩٧٢ ص
١٩٧٣ ص
١٩٧٤ ص
١٩٧٥ ص
١٩٧٦ ص
١٩٧٧ ص
١٩٧٨ ص
١٩٧٩ ص
١٩٨٠ ص
١٩٨١ ص
١٩٨٢ ص
١٩٨٣ ص
١٩٨٤ ص
١٩٨٥ ص
١٩٨٦ ص
١٩٨٧ ص
١٩٨٨ ص
١٩٨٩ ص
١٩٩٠ ص
١٩٩١ ص
١٩٩٢ ص
١٩٩٣ ص
١٩٩٤ ص
١٩٩٥ ص
١٩٩٦ ص
١٩٩٧ ص
١٩٩٨ ص
١٩٩٩ ص
٢٠٠٠ ص
٢٠٠١ ص
٢٠٠٢ ص
٢٠٠٣ ص
٢٠٠٤ ص
٢٠٠٥ ص
٢٠٠٦ ص
٢٠٠٧ ص
٢٠٠٨ ص
٢٠٠٩ ص
٢٠١٠ ص
٢٠١١ ص
٢٠١٢ ص
٢٠١٣ ص
٢٠١٤ ص
٢٠١٥ ص
٢٠١٦ ص
٢٠١٧ ص
٢٠١٨ ص
٢٠١٩ ص
٢٠٢٠ ص
٢٠٢١ ص
٢٠٢٢ ص
٢٠٢٣ ص
٢٠٢٤ ص
٢٠٢٥ ص
٢٠٢٦ ص
٢٠٢٧ ص
٢٠٢٨ ص
٢٠٢٩ ص
٢٠٣٠ ص
٢٠٣١ ص
٢٠٣٢ ص
٢٠٣٣ ص
٢٠٣٤ ص
٢٠٣٥ ص
٢٠٣٦ ص
٢٠٣٧ ص
٢٠٣٨ ص
٢٠٣٩ ص
٢٠٤٠ ص
٢٠٤١ ص
٢٠٤٢ ص
٢٠٤٣ ص
٢٠٤٤ ص
٢٠٤٥ ص
٢٠٤٦ ص
٢٠٤٧ ص
٢٠٤٨ ص
٢٠٤٩ ص
٢٠٥٠ ص
٢٠٥١ ص
٢٠٥٢ ص
٢٠٥٣ ص
٢٠٥٤ ص
٢٠٥٥ ص
٢٠٥٦ ص
٢٠٥٧ ص
٢٠٥٨ ص
٢٠٥٩ ص
٢٠٦٠ ص
٢٠٦١ ص
٢٠٦٢ ص
٢٠٦٣ ص
٢٠٦٤ ص
٢٠٦٥ ص
٢٠٦٦ ص
٢٠٦٧ ص
٢٠٦٨ ص
٢٠٦٩ ص
٢٠٧٠ ص
٢٠٧١ ص
٢٠٧٢ ص
٢٠٧٣ ص
٢٠٧٤ ص
٢٠٧٥ ص
٢٠٧٦ ص
٢٠٧٧ ص
٢٠٧٨ ص
٢٠٧٩ ص
٢٠٨٠ ص
٢٠٨١ ص
٢٠٨٢ ص
٢٠٨٣ ص
٢٠٨٤ ص
٢٠٨٥ ص
٢٠٨٦ ص
٢٠٨٧ ص
٢٠٨٨ ص
٢٠٨٩ ص
٢٠٩٠ ص
٢٠٩١ ص
٢٠٩٢ ص
٢٠٩٣ ص
٢٠٩٤ ص
٢٠٩٥ ص
٢٠٩٦ ص
٢٠٩٧ ص
٢٠٩٨ ص
٢٠٩٩ ص
٢١٠٠ ص
٢١٠١ ص
٢١٠٢ ص
٢١٠٣ ص
٢١٠٤ ص
٢١٠٥ ص
٢١٠٦ ص
٢١٠٧ ص
٢١٠٨ ص
٢١٠٩ ص
٢١١٠ ص
٢١١١ ص
٢١١٢ ص
٢١١٣ ص
٢١١٤ ص
٢١١٥ ص
٢١١٦ ص
٢١١٧ ص
٢١١٨ ص
٢١١٩ ص
٢١٢٠ ص
٢١٢١ ص
٢١٢٢ ص
٢١٢٣ ص
٢١٢٤ ص
٢١٢٥ ص
٢١٢٦ ص
٢١٢٧ ص
٢١٢٨ ص
٢١٢٩ ص
٢١٣٠ ص
٢١٣١ ص
٢١٣٢ ص
٢١٣٣ ص
٢١٣٤ ص
٢١٣٥ ص
٢١٣٦ ص
٢١٣٧ ص
٢١٣٨ ص
٢١٣٩ ص
٢١٤٠ ص
٢١٤١ ص
٢١٤٢ ص
٢١٤٣ ص
٢١٤٤ ص
٢١٤٥ ص
٢١٤٦ ص
٢١٤٧ ص
٢١٤٨ ص
٢١٤٩ ص
٢١٥٠ ص
٢١٥١ ص
٢١٥٢ ص
٢١٥٣ ص
٢١٥٤ ص
٢١٥٥ ص
٢١٥٦ ص
٢١٥٧ ص
٢١٥٨ ص
٢١٥٩ ص
٢١٦٠ ص
٢١٦١ ص
٢١٦٢ ص
٢١٦٣ ص
٢١٦٤ ص
٢١٦٥ ص
٢١٦٦ ص
٢١٦٧ ص
٢١٦٨ ص
٢١٦٩ ص
٢١٧٠ ص
٢١٧١ ص
٢١٧٢ ص
٢١٧٣ ص
٢١٧٤ ص
٢١٧٥ ص
٢١٧٦ ص
٢١٧٧ ص
٢١٧٨ ص
٢١٧٩ ص
٢١٨٠ ص
٢١٨١ ص
٢١٨٢ ص
٢١٨٣ ص
٢١٨٤ ص
٢١٨٥ ص
٢١٨٦ ص
٢١٨٧ ص
٢١٨٨ ص
٢١٨٩ ص
٢١٩٠ ص
٢١٩١ ص
٢١٩٢ ص
٢١٩٣ ص
٢١٩٤ ص
٢١٩٥ ص
٢١٩٦ ص
٢١٩٧ ص
٢١٩٨ ص
٢١٩٩ ص
٢٢٠٠ ص
٢٢٠١ ص
٢٢٠٢ ص
٢٢٠٣ ص
٢٢٠٤ ص
٢٢٠٥ ص
٢٢٠٦ ص
٢٢٠٧ ص
٢٢٠٨ ص
٢٢٠٩ ص
٢٢١٠ ص
٢٢١١ ص
٢٢١٢ ص
٢٢١٣ ص
٢٢١٤ ص
٢٢١٥ ص
٢٢١٦ ص
٢٢١٧ ص
٢٢١٨ ص
٢٢١٩ ص
٢٢٢٠ ص
٢٢٢١ ص
٢٢٢٢ ص
٢٢٢٣ ص
٢٢٢٤ ص
٢٢٢٥ ص
٢٢٢٦ ص
٢٢٢٧ ص
٢٢٢٨ ص
٢٢٢٩ ص
٢٢٣٠ ص
٢٢٣١ ص
٢٢٣٢ ص
٢٢٣٣ ص
٢٢٣٤ ص
٢٢٣٥ ص
٢٢٣٦ ص
٢٢٣٧ ص
٢٢٣٨ ص
٢٢٣٩ ص
٢٢٤٠ ص
٢٢٤١ ص
٢٢٤٢ ص
٢٢٤٣ ص
٢٢٤٤ ص
٢٢٤٥ ص
٢٢٤٦ ص
٢٢٤٧ ص
٢٢٤٨ ص
٢٢٤٩ ص
٢٢٥٠ ص
٢٢٥١ ص
٢٢٥٢ ص
٢٢٥٣ ص
٢٢٥٤ ص
٢٢٥٥ ص
٢٢٥٦ ص
٢٢٥٧ ص
٢٢٥٨ ص
٢٢٥٩ ص
٢٢٦٠ ص
٢٢٦١ ص
٢٢٦٢ ص
٢٢٦٣ ص
٢٢٦٤ ص
٢٢٦٥ ص
٢٢٦٦ ص
٢٢٦٧ ص
٢٢٦٨ ص
٢٢٦٩ ص
٢٢٧٠ ص
٢٢٧١ ص
٢٢٧٢ ص
٢٢٧٣ ص
٢٢٧٤ ص
٢٢٧٥ ص
٢٢٧٦ ص
٢٢٧٧ ص
٢٢٧٨ ص
٢٢٧٩ ص
٢٢٨٠ ص
٢٢٨١ ص
٢٢٨٢ ص
٢٢٨٣ ص
٢٢٨٤ ص
٢٢٨٥ ص
٢٢٨٦ ص
٢٢٨٧ ص
٢٢٨٨ ص
٢٢٨٩ ص
٢٢٩٠ ص
٢٢٩١ ص
٢٢٩٢ ص
٢٢٩٣ ص
٢٢٩٤ ص
٢٢٩٥ ص
٢٢٩٦ ص
٢٢٩٧ ص
٢٢٩٨ ص
٢٢٩٩ ص
٢٣٠٠ ص
٢٣٠١ ص
٢٣٠٢ ص
٢٣٠٣ ص
٢٣٠٤ ص
٢٣٠٥ ص
٢٣٠٦ ص
٢٣٠٧ ص
٢٣٠٨ ص
٢٣٠٩ ص
٢٣١٠ ص
٢٣١١ ص
٢٣١٢ ص
٢٣١٣ ص
٢٣١٤ ص
٢٣١٥ ص
٢٣١٦ ص
٢٣١٧ ص
٢٣١٨ ص
٢٣١٩ ص
٢٣٢٠ ص
٢٣٢١ ص
٢٣٢٢ ص
٢٣٢٣ ص
٢٣٢٤ ص
٢٣٢٥ ص
٢٣٢٦ ص
٢٣٢٧ ص
٢٣٢٨ ص
٢٣٢٩ ص
٢٣٣٠ ص
٢٣٣١ ص
٢٣٣٢ ص
٢٣٣٣ ص
٢٣٣٤ ص
٢٣٣٥ ص
٢٣٣٦ ص
٢٣٣٧ ص
٢٣٣٨ ص
٢٣٣٩ ص
٢٣٤٠ ص
٢٣٤١ ص
٢٣٤٢ ص
٢٣٤٣ ص
٢٣٤٤ ص
٢٣٤٥ ص
٢٣٤٦ ص
٢٣٤٧ ص
٢٣٤٨ ص
٢٣٤٩ ص
٢٣٥٠ ص
٢٣٥١ ص
٢٣٥٢ ص
٢٣٥٣ ص
٢٣٥٤ ص
٢٣٥٥ ص
٢٣٥٦ ص
٢٣٥٧ ص
٢٣٥٨ ص
٢٣٥٩ ص
٢٣٦٠ ص
٢٣٦١ ص
٢٣٦٢ ص
٢٣٦٣ ص
٢٣٦٤ ص
٢٣٦٥ ص
٢٣٦٦ ص
٢٣٦٧ ص
٢٣٦٨ ص
٢٣٦٩ ص
٢٣٧٠ ص
٢٣٧١ ص
٢٣٧٢ ص
٢٣٧٣ ص
٢٣٧٤ ص
٢٣٧٥ ص
٢٣٧٦ ص
٢٣٧٧ ص
٢٣٧٨ ص
٢٣٧٩ ص
٢٣٨٠ ص
٢٣٨١ ص
٢٣٨٢ ص
٢٣٨٣ ص
٢٣٨٤ ص
٢٣٨٥ ص
٢٣٨٦ ص
٢٣٨٧ ص
٢٣٨٨ ص
٢٣٨٩ ص
٢٣٩٠ ص
٢٣٩١ ص
٢٣٩٢ ص
٢٣٩٣ ص
٢٣٩٤ ص
٢٣٩٥ ص
٢٣٩٦ ص
٢٣٩٧ ص
٢٣٩٨ ص
٢٣٩٩ ص
٢٤٠٠ ص
٢٤٠١ ص
٢٤٠٢ ص
٢٤٠٣ ص
٢٤٠٤ ص
٢٤٠٥ ص
٢٤٠٦ ص
٢٤٠٧ ص
٢٤٠٨ ص
٢٤٠٩ ص
٢٤١٠ ص
٢٤١١ ص
٢٤١٢ ص
٢٤١٣ ص
٢٤١٤ ص
٢٤١٥ ص
٢٤١٦ ص
٢٤١٧ ص
٢٤١٨ ص
٢٤١٩ ص
٢٤٢٠ ص
٢٤٢١ ص
٢٤٢٢ ص
٢٤٢٣ ص
٢٤٢٤ ص
٢٤٢٥ ص
٢٤٢٦ ص
٢٤٢٧ ص
٢٤٢٨ ص
٢٤٢٩ ص
٢٤٣٠ ص
٢٤٣١ ص
٢٤٣٢ ص
٢٤٣٣ ص
٢٤٣٤ ص
٢٤٣٥ ص
٢٤٣٦ ص
٢٤٣٧ ص
٢٤٣٨ ص
٢٤٣٩ ص
٢٤٤٠ ص
٢٤٤١ ص
٢٤٤٢ ص
٢٤٤٣ ص
٢٤٤٤ ص
٢٤٤٥ ص
٢٤٤٦ ص
٢٤٤٧ ص
٢٤٤٨ ص
٢٤٤٩ ص
٢٤٥٠ ص
٢٤٥١ ص
٢٤٥٢ ص
٢٤٥٣ ص
٢٤٥٤ ص
٢٤٥٥ ص
٢٤٥٦ ص
٢٤٥٧ ص
٢٤٥٨ ص
٢٤٥٩ ص
٢٤٦٠ ص
٢٤٦١ ص
٢٤٦٢ ص
٢٤٦٣ ص
٢٤٦٤ ص
٢٤٦٥ ص
٢٤٦٦ ص
٢٤٦٧ ص
٢٤٦٨ ص
٢٤٦٩ ص
٢٤٧٠ ص
٢٤٧١ ص
٢٤٧٢ ص
٢٤٧٣ ص
٢٤٧٤ ص
٢٤٧٥ ص
٢٤٧٦ ص
٢٤٧٧ ص
٢٤٧٨ ص
٢٤٧٩ ص
٢٤٨٠ ص
٢٤٨١ ص
٢٤٨٢ ص
٢٤٨٣ ص
٢٤٨٤ ص
٢٤٨٥ ص
٢٤٨٦ ص
٢٤٨٧ ص
٢٤٨٨ ص
٢٤٨٩ ص
٢٤٩٠ ص
٢٤٩١ ص
٢٤٩٢ ص
٢٤٩٣ ص
٢٤٩٤ ص
٢٤٩٥ ص
٢٤٩٦ ص
٢٤٩٧ ص
٢٤٩٨ ص
٢٤٩٩ ص
٢٥٠٠ ص
٢٥٠١ ص
٢٥٠٢ ص
٢٥٠٣ ص
٢٥٠٤ ص
٢٥٠٥ ص
٢٥٠٦ ص
٢٥٠٧ ص
٢٥٠٨ ص
٢٥٠٩ ص
٢٥١٠ ص
٢٥١١ ص
٢٥١٢ ص
٢٥١٣ ص
٢٥١٤ ص
٢٥١٥ ص
٢٥١٦ ص
٢٥١٧ ص
٢٥١٨ ص
٢٥١٩ ص
٢٥٢٠ ص
٢٥٢١ ص
٢٥٢٢ ص
٢٥٢٣ ص
٢٥٢٤ ص
٢٥٢٥ ص
٢٥٢٦ ص
٢٥٢٧ ص
٢٥٢٨ ص
٢٥٢٩ ص
٢٥٣٠ ص
٢٥٣١ ص
٢٥٣٢ ص
٢٥٣٣ ص
٢٥٣٤ ص
٢٥٣٥ ص
٢٥٣٦ ص
٢٥٣٧ ص
٢٥٣٨ ص
٢٥٣٩ ص
٢٥٤٠ ص
٢٥٤١ ص
٢٥٤٢ ص
٢٥٤٣ ص
٢٥٤٤ ص
٢٥٤٥ ص
٢٥٤٦ ص
٢٥٤٧ ص
٢٥٤٨ ص
٢٥٤٩ ص
٢٥٥٠ ص
٢٥٥١ ص
٢٥٥٢ ص
٢٥٥٣ ص
٢٥٥٤ ص
٢٥٥٥ ص
٢٥٥٦ ص
٢٥٥٧ ص
٢٥٥٨ ص
٢٥٥٩ ص
٢٥٦٠ ص
٢٥٦١ ص
٢٥٦٢ ص
٢٥٦٣ ص
٢٥٦٤ ص
٢٥٦٥ ص
٢٥٦٦ ص
٢٥٦٧ ص
٢٥٦٨ ص
٢٥٦٩ ص
٢٥٧٠ ص
٢٥٧١ ص
٢٥٧٢ ص
٢٥٧٣ ص
٢٥٧٤ ص
٢٥٧٥ ص
٢٥٧٦ ص
٢٥٧٧ ص
٢٥٧٨ ص
٢٥٧٩ ص
٢٥٨٠ ص
٢٥٨١ ص
٢٥٨٢ ص
٢٥٨٣ ص
٢٥٨٤ ص
٢٥٨٥ ص
٢٥٨٦ ص
٢٥٨٧ ص
٢٥٨٨ ص
٢٥٨٩ ص
٢٥٩٠ ص
٢٥٩١ ص
٢٥٩٢ ص
٢٥٩٣ ص
٢٥٩٤ ص
٢٥٩٥ ص
٢٥٩٦ ص
٢٥٩٧ ص
٢٥٩٨ ص
٢٥٩٩ ص
٢٦٠٠ ص
٢٦٠١ ص
٢٦٠٢ ص
٢٦٠٣ ص
٢٦٠٤ ص
٢٦٠٥ ص
٢٦٠٦ ص
٢٦٠٧ ص
٢٦٠٨ ص
٢٦٠٩ ص
٢٦١٠ ص
٢٦١١ ص
٢٦١٢ ص
٢٦١٣ ص
٢٦١٤ ص
٢٦١٥ ص
٢٦١٦ ص
٢٦١٧ ص
٢٦١٨ ص
٢٦١٩ ص
٢٦٢٠ ص
٢٦٢١ ص
٢٦٢٢ ص
٢٦٢٣ ص
٢٦٢٤ ص
٢٦٢٥ ص
٢٦٢٦ ص
٢٦٢٧ ص
٢٦٢٨ ص
٢٦٢٩ ص
٢٦٣٠ ص
٢٦٣١ ص
٢٦٣٢ ص
٢٦٣٣ ص
٢٦٣٤ ص
٢٦٣٥ ص
٢٦٣٦ ص
٢٦٣٧ ص
٢٦٣٨ ص
٢٦٣٩ ص
٢٦٤٠ ص
٢٦٤١ ص
٢٦٤٢ ص
٢٦٤٣ ص
٢٦٤٤ ص
٢٦٤٥ ص
٢٦٤٦ ص
٢٦٤٧ ص
٢٦٤٨ ص
٢٦٤٩ ص
٢٦٥٠ ص
٢٦٥١ ص
٢٦٥٢ ص
٢٦٥٣ ص
٢٦٥٤ ص
٢٦٥٥ ص
٢٦٥٦ ص
٢٦٥٧ ص
٢٦٥٨ ص
٢٦٥٩ ص
٢٦٦٠ ص
٢٦٦١ ص
٢٦٦٢ ص
٢٦٦٣ ص
٢٦٦٤ ص
٢٦٦٥ ص
٢٦٦٦ ص
٢٦٦٧ ص
٢٦٦٨ ص
٢٦٦٩ ص
٢٦٧٠ ص
٢٦٧١ ص
٢٦٧٢ ص
٢٦٧٣ ص
٢٦٧٤ ص
٢٦٧٥ ص
٢٦٧٦ ص
٢٦٧٧ ص
٢٦٧٨ ص
٢٦٧٩ ص
٢٦٨٠ ص
٢٦٨١ ص
٢٦٨٢ ص
٢٦٨٣ ص
٢٦٨٤ ص
٢٦٨٥ ص
٢٦٨٦ ص
٢٦٨٧ ص
٢٦٨٨ ص
٢٦٨٩ ص
٢٦٩٠ ص
٢٦٩١ ص
٢٦٩٢ ص
٢٦٩٣ ص
٢٦٩٤ ص
٢٦٩٥ ص
٢٦٩٦ ص
٢٦٩٧ ص
٢٦٩٨ ص
٢٦٩٩ ص
٢٧٠٠ ص
٢٧٠١ ص
٢٧٠٢ ص
٢٧٠٣ ص
٢٧٠٤ ص
٢٧٠٥ ص
٢٧٠٦ ص
٢٧٠٧ ص
٢٧٠٨ ص
٢٧٠٩ ص
٢٧١٠ ص
٢٧١١ ص
٢٧١٢ ص
٢٧١٣ ص
٢٧١٤ ص
٢٧١٥ ص
٢٧١٦ ص
٢٧١٧ ص
٢٧١٨ ص
٢٧١٩ ص
٢٧٢٠ ص
٢٧٢١ ص
٢٧٢٢ ص
٢٧٢٣ ص
٢٧٢٤ ص
٢٧٢٥ ص
٢٧٢٦ ص
٢٧٢٧ ص
٢٧٢٨ ص
٢٧٢٩ ص
٢٧٣٠ ص
٢٧٣١ ص
٢٧٣٢ ص
٢٧٣٣ ص
٢٧٣٤ ص
٢٧٣٥ ص
٢٧٣٦ ص
٢٧٣٧ ص
٢٧٣٨ ص
٢٧٣٩ ص
٢٧٤٠ ص
٢٧٤١ ص
٢٧٤٢ ص
٢٧٤٣ ص
٢٧٤٤ ص
٢٧٤٥ ص
٢٧٤٦ ص
٢٧٤٧ ص
٢٧٤٨ ص
٢٧٤٩ ص
٢٧٥٠ ص
٢٧٥١ ص
٢٧٥٢ ص
٢٧٥٣ ص
٢٧٥٤ ص
٢٧٥٥ ص
٢٧٥٦ ص
٢٧٥٧ ص
٢٧٥٨ ص
٢٧٥٩ ص
٢٧٦٠ ص
٢٧٦١ ص
٢٧٦٢ ص
٢٧٦٣ ص
٢٧٦٤ ص
٢٧٦٥ ص
٢٧٦٦ ص
٢٧٦٧ ص
٢٧٦٨ ص
٢٧٦٩ ص
٢٧٧٠ ص
٢٧٧١ ص
٢٧٧٢ ص
٢٧٧٣ ص
٢٧٧٤ ص
٢٧٧٥ ص
٢٧٧٦ ص
٢٧٧٧ ص
٢٧٧٨ ص
٢٧٧٩ ص
٢٧٨٠ ص
٢٧٨١ ص
٢٧٨٢ ص
٢٧٨٣ ص
٢٧٨٤ ص
٢٧٨٥ ص
٢٧٨٦ ص
٢٧٨٧ ص
٢٧٨٨ ص
٢٧٨٩ ص
٢٧٩٠ ص
٢٧٩١ ص
٢٧٩٢ ص
٢٧٩٣ ص
٢٧٩٤ ص
٢٧٩٥ ص
٢٧٩٦ ص
٢٧٩٧ ص
٢٧٩٨ ص
٢٧٩٩ ص
٢٨٠٠ ص
٢٨٠١ ص
٢٨٠٢ ص
٢٨٠٣ ص
٢٨٠٤ ص
٢٨٠٥ ص
٢٨٠٦ ص
٢٨٠٧ ص
٢٨٠٨ ص
٢٨٠٩ ص
٢٨١٠ ص
٢٨١١ ص
٢٨١٢ ص
٢٨١٣ ص
٢٨١٤ ص
٢٨١٥ ص
٢٨١٦ ص
٢٨١٧ ص
٢٨١٨ ص
٢٨١٩ ص
٢٨٢٠ ص
٢٨٢١ ص
٢٨٢٢ ص
٢٨٢٣ ص
٢٨٢٤ ص
٢٨٢٥ ص
٢٨٢٦ ص
٢٨٢٧ ص
٢٨٢٨ ص
٢٨٢٩ ص
٢٨٣٠ ص
٢٨٣١ ص
٢٨٣٢ ص
٢٨٣٣ ص
٢٨٣٤ ص
٢٨٣٥ ص
٢٨٣٦ ص
٢٨٣٧ ص
٢٨٣٨ ص
٢٨٣٩ ص
٢٨٤٠ ص
٢٨٤١ ص
٢٨٤٢ ص
٢٨٤٣ ص
٢٨٤٤ ص
٢٨٤٥ ص
٢٨٤٦ ص
٢٨٤٧ ص
٢٨٤٨ ص
٢٨٤٩ ص
٢٨٥٠ ص
٢٨٥١ ص
٢٨٥٢ ص
٢٨٥٣ ص
٢٨٥٤ ص
٢٨٥٥ ص
٢٨٥٦ ص
٢٨٥٧ ص
٢٨٥٨ ص
٢٨٥٩ ص
٢٨٦٠ ص
٢٨٦١ ص
٢٨٦٢ ص
٢٨٦٣ ص
٢٨٦٤ ص
٢٨٦٥ ص
٢٨٦٦ ص
٢٨٦٧ ص
٢٨٦٨ ص
٢٨٦٩ ص
٢٨٧٠ ص
٢٨٧١ ص
٢٨٧٢ ص
٢٨٧٣ ص
٢٨٧٤ ص
٢٨٧٥ ص
٢٨٧٦ ص
٢٨٧٧ ص
٢٨٧٨ ص
٢٨٧٩ ص
٢٨٨٠ ص
٢٨٨١ ص
٢٨٨٢ ص
٢٨٨٣ ص
٢٨٨٤ ص
٢٨٨٥ ص
٢٨٨٦ ص
٢٨٨٧ ص
٢٨٨٨ ص
٢٨٨٩ ص
٢٨٩٠ ص
٢٨٩١ ص
٢٨٩٢ ص
٢٨٩٣ ص
٢٨٩٤ ص
٢٨٩٥ ص
٢٨٩٦ ص
٢٨٩٧ ص
٢٨٩٨ ص
٢٨٩٩ ص
٢٩٠٠ ص
٢٩٠١ ص
٢٩٠٢ ص
٢٩٠٣ ص
٢٩٠٤ ص
٢٩٠٥ ص
٢٩٠٦ ص
٢٩٠٧ ص
٢٩٠٨ ص
٢٩٠٩ ص
٢٩١٠ ص
٢٩١١ ص
٢٩١٢ ص
٢٩١٣ ص
٢٩١٤ ص
٢٩١٥ ص
٢٩١٦ ص
٢٩١٧ ص
٢٩١٨ ص
٢٩١٩ ص
٢٩٢٠ ص
٢٩٢١ ص
٢٩٢٢ ص
٢٩٢٣ ص
٢٩٢٤ ص
٢٩٢٥ ص
٢٩٢٦ ص
٢٩٢٧ ص
٢٩٢٨ ص
٢٩٢٩ ص
٢٩٣٠ ص
٢٩٣١ ص
٢٩٣٢ ص
٢٩٣٣ ص
٢٩٣٤ ص
٢٩٣٥ ص
٢٩٣٦ ص
٢٩٣٧ ص
٢٩٣٨ ص
٢٩٣٩ ص
٢٩٤٠ ص
٢٩٤١ ص
٢٩٤٢ ص
٢٩٤٣ ص
٢٩٤٤ ص
٢٩٤٥ ص
٢٩٤٦ ص
٢٩٤٧ ص
٢٩٤٨ ص
٢٩٤٩ ص
٢٩٥٠ ص
٢٩٥١ ص
٢٩٥٢ ص
٢٩٥٣ ص
٢٩٥٤ ص
٢٩٥٥ ص
٢٩٥٦ ص
٢٩٥٧ ص
٢٩٥٨ ص
٢٩٥٩ ص
٢٩٦٠ ص
٢٩٦١ ص
٢٩٦٢ ص
٢٩٦٣ ص
٢٩٦٤ ص
٢٩٦٥ ص
٢٩٦٦ ص
٢٩٦٧ ص
٢٩٦٨ ص
٢٩٦٩ ص
٢٩٧٠ ص
٢٩٧١ ص
٢٩٧٢ ص
٢٩٧٣ ص
٢٩٧٤ ص
٢٩٧٥ ص
٢٩٧٦ ص
٢٩٧٧ ص
٢٩٧٨ ص
٢٩٧٩ ص
٢٩٨٠ ص
٢٩٨١ ص
٢٩٨٢ ص
٢٩٨٣ ص
٢٩٨٤ ص
٢٩٨٥ ص
٢٩٨٦ ص
٢٩٨٧ ص
٢٩٨٨ ص
٢٩٨٩ ص
٢٩٩٠ ص
٢٩٩١ ص
٢٩٩٢ ص
٢٩٩٣ ص
٢٩٩٤ ص
٢٩٩٥ ص
٢٩٩٦ ص
٢٩٩٧ ص
٢٩٩٨ ص
٢٩٩٩ ص
٣٠٠٠ ص
٣٠٠١ ص
٣٠٠٢ ص
٣٠٠٣ ص
٣٠٠٤ ص
٣٠٠٥ ص
٣٠٠٦ ص
٣٠٠٧ ص
٣٠٠٨ ص
٣٠٠٩ ص
٣٠١٠ ص
٣٠١١ ص
٣٠١٢ ص
٣٠١٣ ص
٣٠١٤ ص
٣٠١٥ ص
٣٠١٦ ص
٣٠١٧ ص
٣٠١٨ ص
٣٠١٩ ص
٣٠٢٠ ص
٣٠٢١ ص
٣٠٢٢ ص
٣٠٢٣ ص
٣٠٢٤ ص
٣٠٢٥ ص
٣٠٢٦ ص
٣٠٢٧ ص
٣٠٢٨ ص
٣٠٢٩ ص
٣٠٣٠ ص
٣٠٣١ ص
٣٠٣٢ ص
٣٠٣٣ ص
٣٠٣٤ ص
٣٠٣٥ ص
٣٠٣٦ ص
٣٠٣٧ ص
٣٠٣٨ ص
٣٠٣٩ ص
٣٠٤٠ ص
٣٠٤١ ص
٣٠٤٢ ص
٣٠٤٣ ص
٣٠٤٤ ص
٣٠٤٥ ص
٣٠٤٦ ص
٣٠٤٧ ص
٣٠٤٨ ص
٣٠٤٩ ص
٣٠٥٠ ص
٣٠٥١ ص
٣٠٥٢ ص
٣٠٥٣ ص
٣٠٥٤ ص
٣٠٥٥ ص
٣٠٥٦ ص
٣٠٥٧ ص
٣٠٥٨ ص
٣٠٥٩ ص
٣٠٦٠ ص
٣٠٦١ ص
٣٠٦٢ ص
٣٠٦٣ ص
٣٠٦٤ ص
٣٠٦٥ ص
٣٠٦٦ ص
٣٠٦٧ ص
٣٠٦٨ ص
٣٠٦٩ ص
٣٠٧٠ ص
٣٠٧١ ص
٣٠٧٢ ص
٣٠٧٣ ص
٣٠٧٤ ص
٣٠٧٥ ص
٣٠٧٦ ص
٣٠٧٧ ص
٣٠٧٨ ص
٣٠٧٩ ص
٣٠٨٠ ص
٣٠٨١ ص
٣٠٨٢ ص
٣٠٨٣ ص
٣٠٨٤ ص
٣٠٨٥ ص
٣٠٨٦ ص
٣٠٨٧ ص
٣٠٨٨ ص
٣٠٨٩ ص
٣٠٩٠ ص
٣٠٩١ ص
٣٠٩٢ ص
٣٠٩٣ ص
٣٠٩٤ ص
٣٠٩٥ ص
٣٠٩٦ ص
٣٠٩٧ ص
٣٠٩٨ ص
٣٠٩٩ ص
٣١٠٠ ص
٣١٠١ ص
٣١٠٢ ص
٣١٠٣ ص
٣١٠٤ ص
٣١٠٥ ص
٣١٠٦ ص
٣١٠٧ ص
٣١٠٨ ص
٣١٠٩ ص
٣١١٠ ص
٣١١١ ص
٣١١٢ ص
٣١١٣ ص
٣١١٤ ص
٣١١٥ ص
٣١١٦ ص
٣١١٧ ص
٣١١٨ ص
٣١١٩ ص
٣١٢٠ ص
٣١٢١ ص
٣١٢٢ ص
٣١٢٣ ص
٣١٢٤ ص
٣١٢٥ ص
٣١٢٦ ص
٣١٢٧ ص
٣١٢٨ ص
٣١٢٩ ص
٣١٣٠ ص
٣١٣١ ص
٣١٣٢ ص
٣١٣٣ ص
٣١٣٤ ص
٣١٣٥ ص
٣١٣٦ ص
٣١٣٧ ص
٣١٣٨ ص
٣١٣٩ ص
٣١٤٠ ص
٣١٤١ ص
٣١٤٢ ص
٣١٤٣ ص
٣١٤٤ ص
٣١٤٥ ص
٣١٤٦ ص
٣١٤٧ ص
٣١٤٨ ص
٣١٤٩ ص
٣١٥٠ ص
٣١٥١ ص
٣١٥٢ ص
٣١٥٣ ص
٣١٥٤ ص
٣١٥٥ ص
٣١٥٦ ص
٣١٥٧ ص
٣١٥٨ ص
٣١٥٩ ص
٣١٦٠ ص
٣١٦١ ص
٣١٦٢ ص
٣١٦٣ ص
٣١٦٤ ص
٣١٦٥ ص
٣١٦٦ ص
٣١٦٧ ص
٣١٦٨ ص
٣١٦٩ ص
٣١٧٠ ص
٣١٧١ ص
٣١٧٢ ص
٣١٧٣ ص
٣١٧٤ ص
٣١٧٥ ص
٣١٧٦ ص
٣١٧٧ ص
٣١٧٨ ص
٣١٧٩ ص
٣١٨٠ ص
٣١٨١ ص
٣١٨٢ ص
٣١٨٣ ص
٣١٨٤ ص
٣١٨٥ ص
٣١٨٦ ص
٣١٨٧ ص
٣١٨٨ ص
٣١٨٩ ص
٣١٩٠ ص
٣١٩١ ص
٣١٩٢ ص
٣١٩٣ ص
٣١٩٤ ص
٣١٩٥ ص
٣١٩٦ ص
٣١٩٧ ص
٣١٩٨ ص
٣١٩٩ ص
٣٢٠٠ ص
٣٢٠١ ص
٣٢٠٢ ص
٣٢٠٣ ص
٣٢٠٤ ص
٣٢٠٥ ص
٣٢٠٦ ص
٣٢٠٧ ص
٣٢٠٨ ص
٣٢٠٩ ص
٣٢١٠ ص
٣٢١١ ص
٣٢١٢ ص
٣٢١٣ ص
٣٢١٤ ص
٣٢١٥ ص
٣٢١٦ ص
٣٢١٧ ص
٣٢١٨ ص
٣٢١٩ ص
٣٢٢٠ ص
٣٢٢١ ص
٣٢٢٢ ص
٣٢٢٣ ص
٣٢٢٤ ص
٣٢٢٥ ص
٣٢٢٦ ص
٣٢٢٧ ص
٣٢٢٨ ص
٣٢٢٩ ص
٣٢٣٠ ص
٣٢٣١ ص
٣٢٣٢ ص
٣٢٣٣ ص
٣٢٣٤ ص
٣٢٣٥ ص
٣٢٣٦ ص
٣٢٣٧ ص
٣٢٣٨ ص
٣٢٣٩ ص
٣٢٤٠ ص
٣٢٤١ ص
٣٢٤٢ ص
٣٢٤٣ ص
٣٢٤٤ ص
٣٢٤٥ ص
٣٢٤٦ ص
٣٢٤٧ ص
٣٢٤٨ ص
٣٢٤٩ ص
٣٢٥٠ ص
٣٢٥١ ص
٣٢٥٢ ص
٣٢٥٣ ص
٣٢٥٤ ص
٣٢٥٥ ص
٣٢٥٦ ص
٣٢٥٧ ص
٣٢٥٨ ص
٣٢٥٩ ص
٣٢٦٠ ص
٣٢٦١ ص
٣٢٦٢ ص
٣٢٦٣ ص
٣٢٦٤ ص
٣٢٦٥ ص
٣٢٦٦ ص
٣٢٦٧ ص
٣٢٦٨ ص
٣٢٦٩ ص
٣٢٧٠ ص
٣٢٧١ ص
٣٢٧٢ ص
٣٢٧٣ ص
٣٢٧٤ ص
٣٢٧٥ ص
٣٢٧٦ ص
٣٢٧٧ ص
٣٢٧٨ ص
٣٢٧٩ ص
٣٢٨٠ ص
٣٢٨١ ص
٣٢٨٢ ص
٣٢٨٣ ص
٣٢٨٤ ص
٣٢٨٥ ص
٣٢٨٦ ص
٣٢٨٧ ص
٣٢٨٨ ص
٣٢٨٩ ص
٣٢٩٠ ص
٣٢٩١ ص
٣٢٩٢ ص
٣٢٩٣ ص
٣٢٩٤ ص
٣٢٩٥ ص
٣٢٩٦ ص
٣٢٩٧ ص
٣٢٩٨ ص
٣٢٩٩ ص
٣٣٠٠ ص
٣٣٠١ ص
٣٣٠٢ ص
٣٣٠٣ ص
٣٣٠٤ ص
٣٣٠٥ ص
٣٣٠٦ ص
٣٣٠٧ ص
٣٣٠٨ ص
٣٣٠٩ ص
٣٣١٠ ص
٣٣١١ ص
٣٣١٢ ص
٣٣١٣ ص
٣٣١٤ ص
٣٣١٥ ص
٣٣١٦ ص
٣٣١٧ ص
٣٣١٨ ص
٣٣١٩ ص
٣٣٢٠ ص
٣٣٢١ ص
٣٣٢٢ ص
٣٣٢٣ ص
٣٣٢٤ ص
٣٣٢٥ ص
٣٣٢٦ ص
٣٣٢٧ ص
٣٣٢٨ ص
٣٣٢٩ ص
٣٣٣٠ ص
٣٣٣١ ص
٣٣٣٢ ص
٣٣٣٣ ص
٣٣٣٤ ص
٣٣٣٥ ص
٣٣٣٦ ص
٣٣٣٧ ص
٣٣٣٨ ص
٣٣٣٩ ص
٣٣٤٠ ص
٣٣٤١ ص
٣٣٤٢ ص
٣٣٤٣ ص
٣٣٤٤ ص
٣٣٤٥ ص
٣٣٤٦ ص
٣٣٤٧ ص
٣٣٤٨ ص
٣٣٤٩ ص
٣٣٥٠ ص
٣٣٥١ ص
٣٣٥٢ ص
٣٣٥٣ ص
٣٣٥٤ ص
٣٣٥٥ ص
٣٣٥٦ ص
٣٣٥٧ ص
٣٣٥٨ ص
٣٣٥٩ ص
٣٣٦٠ ص
٣٣٦١ ص
٣٣٦٢ ص
٣٣٦٣ ص
٣٣٦٤ ص
٣٣٦٥ ص
٣٣٦٦ ص
٣٣٦٧ ص
٣٣٦٨ ص
٣٣٦٩ ص
٣٣٧٠ ص
٣٣٧١ ص
٣٣٧٢ ص
٣٣٧٣ ص
٣٣٧٤ ص
٣٣٧٥ ص
٣٣٧٦ ص
٣٣٧٧ ص
٣٣٧٨ ص
٣٣٧٩ ص
٣٣٨٠ ص
٣٣٨١ ص
٣٣٨٢ ص
٣٣٨٣ ص
٣٣٨٤ ص
٣٣٨٥ ص
٣٣٨٦ ص
٣٣٨٧ ص
٣٣٨٨ ص
٣٣٨٩ ص
٣٣٩٠ ص
٣٣٩١ ص
٣٣٩٢ ص
٣٣٩٣ ص
٣٣٩٤ ص
٣٣٩٥ ص
٣٣٩٦ ص
٣٣٩٧ ص
٣٣٩٨ ص
٣٣٩٩ ص
٣٤٠٠ ص
٣٤٠١ ص
٣٤٠٢ ص
٣٤٠٣ ص
٣٤٠٤ ص
٣٤٠٥ ص
٣٤٠٦ ص
٣٤٠٧ ص
٣٤٠٨ ص
٣٤٠٩ ص
٣٤١٠ ص
٣٤١١ ص
٣٤١٢ ص
٣٤١٣ ص
٣٤١٤ ص
٣٤١٥ ص
٣٤١٦ ص
٣٤١٧ ص
٣٤١٨ ص
٣٤١٩ ص
٣٤٢٠ ص
٣٤٢١ ص
٣٤٢٢ ص
٣٤٢٣ ص
٣٤٢٤ ص
٣٤٢٥ ص
٣٤٢٦ ص
٣٤٢٧ ص
٣٤٢٨ ص
٣٤٢٩ ص
٣٤٣٠ ص
٣٤٣١ ص
٣٤٣٢ ص
٣٤٣٣ ص
٣٤٣٤ ص
٣٤٣٥ ص
٣٤٣٦ ص
٣٤٣٧ ص
٣٤٣٨ ص
٣٤٣٩ ص
٣٤٤٠ ص
٣٤٤١ ص
٣٤٤٢ ص
٣٤٤٣ ص
٣٤٤٤ ص
٣٤٤٥ ص
٣٤٤٦ ص
٣٤٤٧ ص
٣٤٤٨ ص
٣٤٤٩ ص
٣٤٥٠ ص
٣٤٥١ ص
٣٤٥٢ ص
٣٤٥٣ ص
٣٤٥٤ ص
٣٤٥٥ ص
٣٤٥٦ ص
٣٤٥٧ ص
٣٤٥٨ ص
٣٤٥٩ ص
٣٤٦٠ ص
٣٤٦١ ص
٣٤٦٢ ص
٣٤٦٣ ص
٣٤٦٤ ص
٣٤٦٥ ص
٣٤٦٦ ص
٣٤٦٧ ص
٣٤٦٨ ص
٣٤٦٩ ص
٣٤٧٠ ص
٣٤٧١ ص
٣٤٧٢ ص
٣٤٧٣ ص
٣٤٧٤ ص
٣٤٧٥ ص
٣٤٧٦ ص
٣٤٧٧ ص
٣٤٧٨ ص
٣٤٧٩ ص
٣٤٨٠ ص
٣٤٨١ ص
٣٤٨٢ ص
٣٤٨٣ ص
٣٤٨٤ ص
٣٤٨٥ ص
٣٤٨٦ ص
٣٤٨٧ ص
٣٤٨٨ ص
٣٤٨٩ ص
٣٤٩٠ ص
٣٤٩١ ص
٣٤٩٢ ص
٣٤٩٣ ص
٣٤٩٤ ص
٣٤٩٥ ص
٣٤٩٦ ص
٣٤٩٧ ص
٣٤٩٨ ص
٣٤٩٩ ص
٣٥٠٠ ص
٣٥٠١ ص
٣٥٠٢ ص
٣٥٠٣ ص
٣٥٠٤ ص
٣٥٠٥ ص
٣٥٠٦ ص
٣٥٠٧ ص
٣٥٠٨ ص
٣٥٠٩ ص
٣٥١٠ ص
٣٥١١ ص
٣٥١٢ ص
٣٥١٣ ص
٣٥١٤ ص
٣٥١٥ ص
٣٥١٦ ص
٣٥١٧ ص
٣٥١٨ ص
٣٥١٩ ص
٣٥٢٠ ص
٣٥٢١ ص
٣٥٢٢ ص
٣٥٢٣ ص
٣٥٢٤ ص
٣٥٢٥ ص
٣٥٢٦ ص
٣٥٢٧ ص
٣٥٢٨ ص
٣٥٢٩ ص
٣٥٣٠ ص
٣٥٣١ ص
٣٥٣٢ ص
٣٥٣٣ ص
٣٥٣٤ ص
٣٥٣٥ ص
٣٥٣٦ ص
٣٥٣٧ ص
٣٥٣٨ ص
٣٥٣٩ ص
٣٥٤٠ ص
٣٥٤١ ص
٣٥٤٢ ص
٣٥٤٣ ص
٣٥٤٤ ص
٣٥٤٥ ص
٣٥٤٦ ص
٣٥٤٧ ص
٣٥٤٨ ص
٣٥٤٩ ص
٣٥٥٠ ص
٣٥٥١ ص
٣٥٥٢ ص
٣٥٥٣ ص
٣٥٥٤ ص
٣٥٥٥ ص
٣٥٥٦ ص
٣٥٥٧ ص
٣٥٥٨ ص
٣٥٥٩ ص
٣٥٦٠ ص
٣٥٦١ ص
٣٥٦٢ ص
٣٥٦٣ ص
٣٥٦٤ ص
٣٥٦٥ ص
٣٥٦٦ ص
٣٥٦٧ ص
٣٥٦٨ ص
٣٥٦٩ ص
٣٥٧٠ ص
٣٥٧١ ص
٣٥٧٢ ص
٣٥٧٣ ص
٣٥٧٤ ص
٣٥٧٥ ص
٣٥٧٦ ص
٣٥٧٧ ص
٣٥٧٨ ص
٣٥٧٩ ص
٣٥٨٠ ص
٣٥٨١ ص
٣٥٨٢ ص
٣٥٨٣ ص
٣٥٨٤ ص
٣٥٨٥ ص
٣٥٨٦ ص
٣٥٨٧ ص
٣٥٨٨ ص
٣٥٨٩ ص
٣٥٩٠ ص
٣٥٩١ ص
٣٥٩٢ ص
٣٥٩٣ ص
٣٥٩٤ ص
٣٥٩٥ ص
٣٥٩٦ ص
٣٥٩٧ ص
٣٥٩٨ ص
٣٥٩٩ ص
٣٦٠٠ ص
٣٦٠١ ص
٣٦٠٢ ص
٣٦٠٣ ص
٣٦٠٤ ص
٣٦٠٥ ص
٣٦٠٦ ص
٣٦٠٧ ص
٣٦٠٨ ص
٣٦٠٩ ص
٣٦١٠ ص
٣٦١١ ص
٣٦١٢ ص
٣٦١٣ ص
٣٦١٤ ص
٣٦١٥ ص
٣٦١٦ ص
٣٦١٧ ص
٣٦١٨ ص
٣٦١٩ ص
٣٦٢٠ ص
٣٦٢١ ص
٣٦٢٢ ص
٣٦٢٣ ص
٣٦٢٤ ص
٣٦٢٥ ص
٣٦٢٦ ص
٣٦٢٧ ص
٣٦٢٨ ص
٣٦٢٩ ص
٣٦٣٠ ص
٣٦٣١ ص
٣٦٣٢ ص
٣٦٣٣ ص
٣٦٣٤ ص
٣٦٣٥ ص
٣٦٣٦ ص
٣٦٣٧ ص
٣٦٣٨ ص
٣٦٣٩ ص
٣٦٤٠ ص
٣٦٤١ ص
٣٦٤٢ ص
٣٦٤٣ ص
٣٦٤٤ ص
٣٦٤٥ ص
٣٦٤٦ ص
٣٦٤٧ ص
٣٦٤٨ ص
٣٦٤٩ ص
٣٦٥٠ ص
٣٦٥١ ص
٣٦٥٢ ص
٣٦٥٣ ص
٣٦٥٤ ص
٣٦٥٥ ص
٣٦٥٦ ص
٣٦٥٧ ص
٣٦٥٨ ص
٣٦٥٩ ص
٣٦٦٠ ص
٣٦٦١ ص
٣٦٦٢ ص
٣٦٦٣ ص
٣٦٦٤ ص
٣٦٦٥ ص
٣٦٦٦ ص
٣٦٦٧ ص
٣٦٦٨ ص
٣٦٦٩ ص
٣٦٧٠ ص
٣٦٧١ ص
٣٦٧٢ ص
٣٦٧٣ ص
٣٦٧٤ ص
٣٦٧٥ ص
٣٦٧٦ ص
٣٦٧٧ ص
٣٦٧٨ ص
٣٦٧٩ ص
٣٦٨٠ ص
٣٦٨١ ص
٣٦٨٢ ص
٣٦٨٣ ص
٣٦٨٤ ص
٣٦٨٥ ص
٣٦٨٦ ص
٣٦٨٧ ص
٣٦٨٨ ص
٣٦٨٩ ص
٣٦٩٠ ص
٣٦٩١ ص
٣٦٩٢ ص
٣٦٩٣ ص
٣٦٩٤ ص
٣٦٩٥ ص
٣٦٩٦ ص
٣٦٩٧ ص
٣٦٩٨ ص
٣٦٩٩ ص
٣٧٠٠ ص
٣٧٠١ ص
٣٧٠٢ ص
٣٧٠٣ ص
٣٧٠٤ ص
٣٧٠٥ ص
٣٧٠٦ ص
٣٧٠٧ ص
٣٧٠٨ ص
٣٧٠٩ ص
٣٧١٠ ص
٣٧١١ ص
٣٧١٢ ص
٣٧١٣ ص
٣٧١٤ ص
٣٧١٥ ص
٣٧١٦ ص
٣٧١٧ ص
٣٧١٨ ص
٣٧١٩ ص
٣٧٢٠ ص
٣٧٢١ ص
٣٧٢٢ ص
٣٧٢٣ ص
٣٧٢٤ ص
٣٧٢٥ ص
٣٧٢٦ ص
٣٧٢٧ ص
٣٧٢٨ ص
٣٧٢٩ ص
٣٧٣٠ ص
٣٧٣١ ص
٣٧٣٢ ص
٣٧٣٣ ص
٣٧٣٤ ص
٣٧٣٥ ص
٣٧٣٦ ص
٣٧٣٧ ص
٣٧٣٨ ص
٣٧٣٩ ص
٣٧٤٠ ص
٣٧٤١ ص
٣٧٤٢ ص
٣٧٤٣ ص
٣٧٤٤ ص
٣٧٤٥ ص
٣٧٤٦ ص
٣٧٤٧ ص
٣٧٤٨ ص
٣٧٤٩ ص
٣٧٥٠ ص
٣٧٥١ ص
٣٧٥٢ ص
٣٧٥٣ ص
٣٧٥٤ ص
٣٧٥٥ ص
٣٧٥٦ ص
٣٧٥٧ ص
٣٧٥٨ ص
٣٧٥٩ ص
٣٧٦٠ ص
٣٧٦١ ص
٣٧٦٢ ص
٣٧٦٣ ص
٣٧٦٤ ص
٣٧٦٥ ص
٣٧٦٦ ص
٣٧٦٧ ص
٣٧٦٨ ص
٣٧٦٩ ص
٣٧٧٠ ص
٣٧٧١ ص
٣٧٧٢ ص
٣٧٧٣ ص
٣٧٧٤ ص
٣٧٧٥ ص
٣٧٧٦ ص
٣٧٧٧ ص
٣٧٧٨ ص
٣٧٧٩ ص
٣٧٨٠ ص
٣٧٨١ ص
٣٧٨٢ ص
٣٧٨٣ ص
٣٧٨٤ ص
٣٧٨٥ ص
٣٧٨٦ ص
٣٧٨٧ ص
٣٧٨٨ ص
٣٧٨٩ ص
٣٧٩٠ ص
٣٧٩١ ص
٣٧٩٢ ص
٣٧٩٣ ص
٣٧٩٤ ص
٣٧٩٥ ص
٣٧٩٦ ص
٣٧٩٧ ص
٣٧٩٨ ص
٣٧٩٩ ص
٣٨٠٠ ص
٣٨٠١ ص
٣٨٠٢ ص
٣٨٠٣ ص
٣٨٠٤ ص
٣٨٠٥ ص
٣٨٠٦ ص
٣٨٠٧ ص
٣٨٠٨ ص
٣٨٠٩ ص
٣٨١٠ ص
٣٨١١ ص
٣٨١٢ ص
٣٨١٣ ص
٣٨١٤ ص
٣٨١٥ ص
٣٨١٦ ص
٣٨١٧ ص
٣٨١٨ ص
٣٨١٩ ص
٣٨٢٠ ص
٣٨٢١ ص
٣٨٢٢ ص
٣٨٢٣ ص
٣٨٢٤ ص
٣٨٢٥ ص
٣٨٢٦ ص
٣٨٢٧ ص
٣٨٢٨ ص
٣٨٢٩ ص
٣٨٣٠ ص
٣٨٣١ ص
٣٨٣٢ ص
٣٨٣٣ ص
٣٨٣٤ ص
٣٨٣٥ ص
٣٨٣٦ ص
٣٨٣٧ ص
٣٨٣٨ ص
٣٨٣٩ ص
٣٨٤٠ ص
٣٨٤١ ص
٣٨٤٢ ص
٣٨٤٣ ص
٣٨٤٤ ص
٣٨٤٥ ص
٣٨٤٦ ص
٣٨٤٧ ص
٣٨٤٨ ص
٣٨٤٩ ص
٣٨٥٠ ص
٣٨٥١ ص
٣٨٥٢ ص
٣٨٥٣ ص
٣٨٥٤ ص
٣٨٥٥ ص
٣٨٥٦ ص
٣٨٥٧ ص
٣٨٥٨ ص
٣٨٥٩ ص
٣٨٦٠ ص
٣٨٦١ ص
٣٨٦٢ ص
٣٨٦٣ ص
٣٨٦٤ ص
٣٨٦٥ ص
٣٨٦٦ ص
٣٨٦٧ ص
٣٨٦٨ ص
٣٨٦٩ ص
٣٨٧٠ ص
٣٨٧١ ص
٣٨٧٢ ص
٣٨٧٣ ص
٣٨٧٤ ص
٣٨٧٥ ص
٣٨٧٦ ص
٣٨٧٧ ص
٣٨٧٨ ص
٣٨٧٩ ص
٣٨٨٠ ص
٣٨٨١ ص
٣٨٨٢ ص
٣٨٨٣ ص
٣٨٨٤ ص
٣٨٨٥ ص
٣٨٨٦ ص
٣٨٨٧ ص
٣٨٨٨ ص
٣٨٨٩ ص
٣٨٩٠ ص
٣٨٩١ ص
٣٨٩٢ ص
٣٨٩٣ ص
٣٨٩٤ ص
٣٨٩٥ ص
٣٨٩٦ ص
٣٨٩٧ ص
٣٨٩٨ ص
٣٨٩٩ ص
٣٩٠٠ ص
٣٩٠١ ص
٣٩٠٢ ص
٣٩٠٣ ص
٣٩٠٤ ص
٣٩٠٥ ص
٣٩٠٦ ص
٣٩٠٧ ص
٣٩٠٨ ص
٣٩٠٩ ص
٣٩١٠ ص
٣٩١١ ص
٣٩١٢ ص
٣٩١٣ ص
٣٩١٤ ص
٣٩١٥ ص
٣٩١٦ ص
٣٩١٧ ص
٣٩١٨ ص
٣٩١٩ ص
٣٩٢٠ ص
٣٩٢١ ص
٣٩٢٢ ص
٣٩٢٣ ص
٣٩٢٤ ص
٣٩٢٥ ص
٣٩٢٦ ص
٣٩٢٧ ص
٣٩٢٨ ص
٣٩٢٩ ص
٣٩٣٠ ص
٣٩٣١ ص
٣٩٣٢ ص
٣٩٣٣ ص
٣٩٣٤ ص
٣٩٣٥ ص
٣٩٣٦ ص
٣٩٣٧ ص
٣٩٣٨ ص
٣٩٣٩ ص
٣٩٤٠ ص
٣٩٤١ ص
٣٩٤٢ ص
٣٩٤٣ ص
٣٩٤٤ ص
٣٩٤٥ ص
٣٩٤٦ ص
٣٩٤٧ ص
٣٩٤٨ ص
٣٩٤٩ ص
٣٩٥٠ ص
٣٩٥١ ص
٣٩٥٢ ص
٣٩٥٣ ص
٣٩٥٤ ص
٣٩٥٥ ص
٣٩٥٦ ص
٣٩٥٧ ص
٣٩٥٨ ص
٣٩٥٩ ص
٣٩٦٠ ص
٣٩٦١ ص
٣٩٦٢ ص
٣٩٦٣ ص
٣٩٦٤ ص
٣٩٦٥ ص
٣٩٦٦ ص
٣٩٦٧ ص
٣٩٦٨ ص
٣٩٦٩ ص
٣٩٧٠ ص
٣٩٧١ ص
٣٩٧٢ ص
٣٩٧٣ ص
٣٩٧٤ ص
٣٩٧٥ ص
٣٩٧٦ ص
٣٩٧٧ ص
٣٩٧٨ ص
٣٩٧٩ ص
٣٩٨٠ ص
٣٩٨١ ص
٣٩٨٢ ص
٣٩٨٣ ص
٣٩٨٤ ص
٣٩٨٥ ص
٣٩٨٦ ص
٣٩٨٧ ص
٣٩٨٨ ص
٣٩٨٩ ص
٣٩٩٠ ص
٣٩٩١ ص
٣٩٩٢ ص
٣٩٩٣ ص
٣٩٩٤ ص
٣٩٩٥ ص
٣٩٩٦ ص
٣٩٩٧ ص
٣٩٩٨ ص
٣٩٩٩ ص
٤٠٠٠ ص
٤٠٠١ ص
٤٠٠٢ ص
٤٠٠٣ ص
٤٠٠٤ ص
٤٠٠٥ ص
٤٠٠٦ ص
٤٠٠٧ ص
٤٠٠٨ ص
٤٠٠٩ ص
٤٠١٠ ص
٤٠١١ ص
٤٠١٢ ص
٤٠١٣ ص
٤٠١٤ ص
٤٠١٥ ص
٤٠١٦ ص
٤٠١٧ ص
٤٠١٨ ص
٤٠١٩ ص
٤٠٢٠ ص
٤٠٢١ ص
٤٠٢٢ ص
٤٠٢٣ ص
٤٠٢٤ ص
٤٠٢٥ ص
٤٠٢٦ ص
٤٠٢٧ ص
٤٠٢٨ ص
٤٠٢٩ ص
٤٠٣٠ ص
٤٠٣١ ص
٤٠٣٢ ص
٤٠٣٣ ص
٤٠٣٤ ص
٤٠٣٥ ص
٤٠٣٦ ص
٤٠٣٧ ص
٤٠٣٨ ص
٤٠٣٩ ص
٤٠٤٠ ص
٤٠٤١ ص
٤٠٤٢ ص
٤٠٤٣ ص
٤٠٤٤ ص
٤٠٤٥ ص
٤٠٤٦ ص
٤٠٤٧ ص
٤٠٤٨ ص
٤٠٤٩ ص
٤٠٥٠ ص
٤٠٥١ ص
٤٠٥٢ ص
٤٠٥٣ ص
٤٠٥٤ ص
٤٠٥٥ ص
٤٠٥٦ ص
٤٠٥٧ ص
٤٠٥٨ ص
٤٠٥٩ ص
٤٠٦٠ ص
٤٠٦١ ص
٤٠٦٢ ص
٤٠٦٣ ص
٤٠٦٤ ص
٤٠٦٥ ص
٤٠٦٦ ص
٤٠٦٧ ص
٤٠٦٨ ص
٤٠٦٩ ص
٤٠٧٠ ص
٤٠٧١ ص
٤٠٧٢ ص
٤٠٧٣ ص
٤٠٧٤ ص
٤٠٧٥ ص
٤٠٧٦ ص
٤٠٧٧ ص
٤٠٧٨ ص
٤٠٧٩ ص
٤٠٨٠ ص
٤٠٨١ ص
٤٠٨٢ ص
٤٠٨٣ ص
٤٠٨٤ ص
٤٠٨٥ ص
٤٠٨٦ ص
٤٠٨٧ ص
٤٠٨٨ ص
٤٠٨٩ ص
٤٠٩٠ ص
٤٠٩١ ص
٤٠٩٢ ص
٤٠٩٣ ص
٤٠٩٤ ص
٤٠٩٥ ص
٤٠٩٦ ص
٤٠٩٧ ص
٤٠٩٨ ص
٤٠٩٩ ص
٤١٠٠ ص
٤١٠١ ص
٤١٠٢ ص
٤١٠٣ ص
٤١٠٤ ص
٤١٠٥ ص
٤١٠٦ ص
٤١٠٧ ص
٤١٠٨ ص
٤١٠٩ ص
٤١١٠ ص
٤١١١ ص
٤١١٢ ص
٤١١٣ ص
٤١١٤ ص
٤١١٥ ص
٤١١٦ ص
٤١١٧ ص
٤١١٨ ص
٤١١٩ ص
٤١٢٠ ص
٤١٢١ ص
٤١٢٢ ص
٤١٢٣ ص
٤١٢٤ ص
٤١٢٥ ص
٤١٢٦ ص
٤١٢٧ ص
٤١٢٨ ص
٤١٢٩ ص
٤١٣٠ ص
٤١٣١ ص
٤١٣٢ ص
٤١٣٣ ص
٤١٣٤ ص
٤١٣٥ ص
٤١٣٦ ص
٤١٣٧ ص
٤١٣٨ ص
٤١٣٩ ص
٤١٤٠ ص
٤١٤١ ص
٤١٤٢ ص
٤١٤٣ ص
٤١٤٤ ص
٤١٤٥ ص
٤١٤٦ ص
٤١٤٧ ص
٤١٤٨ ص
٤١٤٩ ص
٤١٥٠ ص
٤١٥١ ص
٤١٥٢ ص
٤١٥٣ ص
٤١٥٤ ص
٤١٥٥ ص
٤١٥٦ ص
٤١٥٧ ص
٤١٥٨ ص
٤١٥٩ ص
٤١٦٠ ص
٤١٦١ ص
٤١٦٢ ص
٤١٦٣ ص
٤١٦٤ ص
٤١٦٥ ص
٤١٦٦ ص
٤١٦٧ ص
٤١٦٨ ص
٤١٦٩ ص
٤١٧٠ ص
٤١٧١ ص
٤١٧٢ ص
٤١٧٣ ص
٤١٧٤ ص
٤١٧٥ ص
٤١٧٦ ص
٤١٧٧ ص
٤١٧٨ ص
٤١٧٩ ص
٤١٨٠ ص
٤١٨١ ص
٤١٨٢ ص
٤١٨٣ ص
٤١٨٤ ص
٤١٨٥ ص
٤١٨٦ ص
٤١٨٧ ص
٤١٨٨ ص
٤١٨٩ ص
٤١٩٠ ص
٤١٩١ ص
٤١٩٢ ص
٤١٩٣ ص
٤١٩٤ ص
٤١٩٥ ص
٤١٩٦ ص
٤١٩٧ ص
٤١٩٨ ص
٤١٩٩ ص
٤٢٠٠ ص
٤٢٠١ ص
٤٢٠٢ ص
٤٢٠٣ ص
٤٢٠٤ ص
٤٢٠٥ ص
٤٢٠٦ ص
٤٢٠٧ ص
٤٢٠٨ ص
٤٢٠٩ ص
٤٢١٠ ص
٤٢١١ ص
٤٢١٢ ص
٤٢١٣ ص
٤٢١٤ ص
٤٢١٥ ص
٤٢١٦ ص
٤٢١٧ ص
٤٢١٨ ص
٤٢١٩ ص
٤٢٢٠ ص
٤٢٢١ ص
٤٢٢٢ ص
٤٢٢٣ ص
٤٢٢٤ ص
٤٢٢٥ ص
٤٢٢٦ ص
٤٢٢٧ ص
٤٢٢٨ ص
٤٢٢٩ ص
٤٢٣٠ ص
٤٢٣١ ص
٤٢٣٢ ص
٤٢٣٣ ص
٤٢٣٤ ص
٤٢٣٥ ص
٤٢٣٦ ص
٤٢٣٧ ص
٤٢٣٨ ص
٤٢٣٩ ص
٤٢٤٠ ص
٤٢٤١ ص
٤٢٤٢ ص
٤٢٤٣ ص
٤٢٤٤ ص
٤٢٤٥ ص
٤٢٤٦ ص
٤٢٤٧ ص
٤٢٤٨ ص
٤٢٤٩ ص
٤٢٥٠ ص
٤٢٥١ ص
٤٢٥٢ ص
٤٢٥٣ ص
٤٢٥٤ ص
٤٢٥٥ ص
٤٢٥٦ ص
٤٢٥٧ ص
٤٢٥٨ ص
٤٢٥٩ ص
٤٢٦٠ ص
٤٢٦١ ص
٤٢٦٢ ص
٤٢٦٣ ص
٤٢٦٤ ص
٤٢٦٥ ص
٤٢٦٦ ص
٤٢٦٧ ص
٤٢٦٨ ص
٤٢٦٩ ص
٤٢٧٠ ص
٤٢٧١ ص
٤٢٧٢ ص
٤٢٧٣ ص
٤٢٧٤ ص
٤٢٧٥ ص
٤٢٧٦ ص
٤٢٧٧ ص
٤٢٧٨ ص
٤٢٧٩ ص
٤٢٨٠ ص
٤٢٨١ ص
٤٢٨٢ ص
٤٢٨٣ ص
٤٢٨٤ ص
٤٢٨٥ ص
٤٢٨٦ ص
٤٢٨٧ ص
٤٢٨٨ ص
٤٢٨٩ ص
٤٢٩٠ ص
٤٢٩١ ص
٤٢٩٢ ص
٤٢٩٣ ص
٤٢٩٤ ص
٤٢٩٥ ص
٤٢٩٦ ص
٤٢٩٧ ص
٤٢٩٨ ص
٤٢٩٩ ص
٤٣٠٠ ص
٤٣٠١ ص
٤٣٠٢ ص
٤٣٠٣ ص
٤٣٠٤ ص
٤٣٠٥ ص
٤٣٠٦ ص
٤٣٠٧ ص
٤٣٠٨ ص
٤٣٠٩ ص
٤٣١٠ ص
٤٣١١ ص
٤٣١٢ ص
٤٣١٣ ص
٤٣١٤ ص
٤٣١٥ ص
٤٣١٦ ص
٤٣١٧ ص
٤٣١٨ ص
٤٣١٩ ص
٤٣٢٠ ص
٤٣٢١ ص
٤٣٢٢ ص
٤٣٢٣ ص
٤٣٢٤ ص
٤٣٢٥ ص
٤٣٢٦ ص
٤٣٢٧ ص
٤٣٢٨ ص
٤٣٢٩ ص
٤٣٣٠ ص
٤٣٣١ ص
٤٣٣٢ ص
٤٣٣٣ ص
٤٣٣٤ ص
٤٣٣٥ ص
٤٣٣٦ ص
٤٣٣٧ ص
٤٣٣٨ ص
٤٣٣٩ ص
٤٣٤٠ ص
٤٣٤١ ص
٤٣٤٢ ص
٤٣٤٣ ص
٤٣٤٤ ص
٤٣٤٥ ص
٤٣٤٦ ص
٤٣٤٧ ص
٤٣٤٨ ص
٤٣٤٩ ص
٤٣٥٠ ص
٤٣٥١ ص
٤٣٥٢ ص
٤٣٥٣ ص
٤٣٥٤ ص
٤٣٥٥ ص
٤٣٥٦ ص
٤٣٥٧ ص
٤٣٥٨ ص
٤٣٥٩ ص
٤٣٦٠ ص
٤٣٦١ ص
٤٣٦٢ ص
٤٣٦٣ ص
٤٣٦٤ ص
٤٣٦٥ ص
٤٣٦٦ ص
٤٣٦٧ ص
٤٣٦٨ ص
٤٣٦٩ ص
٤٣٧٠ ص
٤٣٧١ ص
٤٣٧٢ ص
٤٣٧٣ ص
٤٣٧٤ ص
٤٣٧٥ ص
٤٣٧٦ ص
٤٣٧٧ ص
٤٣٧٨ ص
٤٣٧٩ ص
٤٣٨٠ ص
٤٣٨١ ص
٤٣٨٢ ص
٤٣٨٣ ص
٤٣٨٤ ص
٤٣٨٥ ص
٤٣٨٦ ص
٤٣٨٧ ص
٤٣٨٨ ص
٤٣٨٩ ص
٤٣٩٠ ص
٤٣٩١ ص
٤٣٩٢ ص
٤٣٩٣ ص
٤٣٩٤ ص
٤٣٩٥ ص
٤٣٩٦ ص
٤٣٩٧ ص
٤٣٩٨ ص
٤٣٩٩ ص
٤٤٠٠ ص
٤٤٠١ ص
٤٤٠٢ ص
٤٤٠٣ ص
٤٤٠٤ ص
٤٤٠٥ ص
٤٤٠٦ ص
٤٤٠٧ ص
٤٤٠٨ ص
٤٤٠٩ ص
٤٤١٠ ص
٤٤١١ ص
٤٤١٢ ص
٤٤١٣ ص
٤٤١٤ ص
٤٤١٥ ص
٤٤١٦ ص
٤٤١٧ ص
٤٤١٨ ص
٤٤١٩ ص
٤٤٢٠ ص
٤٤٢١ ص
٤٤٢٢ ص
٤٤٢٣ ص
٤٤٢٤ ص
٤٤٢٥ ص
٤٤٢٦ ص
٤٤٢٧ ص
٤٤٢٨ ص
٤٤٢٩ ص
٤٤٣٠ ص
٤٤٣١ ص
٤٤٣٢ ص
٤٤٣٣ ص
٤٤٣٤ ص
٤٤٣٥ ص
٤٤٣٦ ص
٤٤٣٧ ص
٤٤٣٨ ص
٤٤٣٩ ص
٤٤٤٠ ص
٤٤٤١ ص
٤٤٤٢ ص
٤٤٤٣ ص
٤٤٤٤ ص
٤٤٤٥ ص
٤٤٤٦ ص
٤٤٤٧ ص
٤٤٤٨ ص
٤٤٤٩ ص
٤٤٥٠ ص
٤٤٥١ ص
٤٤٥٢ ص
٤٤٥٣ ص
٤٤٥٤ ص
٤٤٥٥ ص
٤٤٥٦ ص
٤٤٥٧ ص
٤٤٥٨ ص
٤٤٥٩ ص
٤٤٦٠ ص
٤٤٦١ ص
٤٤٦٢ ص
٤٤٦٣ ص
٤٤٦٤ ص
٤٤٦٥ ص
٤٤٦٦ ص
٤٤٦٧ ص
٤٤٦٨ ص
٤٤٦٩ ص
٤٤٧٠ ص
٤٤٧١ ص
٤٤٧٢ ص
٤٤٧٣ ص
٤٤٧٤ ص
٤٤٧٥ ص
٤٤٧٦ ص
٤٤٧٧ ص
٤٤٧٨ ص
٤٤٧٩ ص
٤٤٨٠ ص
٤٤٨١ ص
٤٤٨٢ ص
٤٤٨٣ ص
٤٤٨٤ ص
٤٤٨٥ ص
٤٤٨٦ ص
٤٤٨٧ ص
٤٤٨٨ ص
٤٤٨٩ ص
٤٤٩٠ ص
٤٤٩١ ص
٤٤٩٢ ص
٤٤٩٣ ص
٤٤٩٤ ص
٤٤٩٥ ص
٤٤٩٦ ص
٤٤٩٧ ص
٤٤٩٨ ص
٤٤٩٩ ص
٤٥٠٠ ص
٤٥٠١ ص
٤٥٠٢ ص
٤٥٠٣ ص
٤٥٠٤ ص
٤٥٠٥ ص
٤٥٠٦ ص
٤٥٠٧ ص
٤٥٠٨ ص
٤٥٠٩ ص
٤٥١٠ ص
٤٥١١ ص
٤٥١٢ ص
٤٥١٣ ص
٤٥١٤ ص
٤٥١٥ ص
٤٥١٦ ص
٤٥١٧ ص
٤٥١٨ ص
٤٥١٩ ص
٤٥٢٠ ص
٤٥٢١ ص
٤٥٢٢ ص
٤٥٢٣ ص
٤٥٢٤ ص
٤٥٢٥ ص
٤٥٢٦ ص
٤٥٢٧ ص
٤٥٢٨ ص
٤٥٢٩ ص
٤٥٣٠ ص
٤٥٣١ ص
٤٥٣٢ ص
٤٥٣٣ ص
٤٥٣٤ ص
٤٥٣٥ ص
٤٥٣٦ ص
٤٥٣٧ ص
٤٥٣٨ ص
٤٥٣٩ ص
٤٥٤٠ ص
٤٥٤١ ص
٤٥٤٢ ص
٤٥٤٣ ص
٤٥٤٤ ص
٤٥٤٥ ص
٤٥٤٦ ص
٤٥٤٧ ص
٤٥٤٨ ص
٤٥٤٩ ص
٤٥٥٠ ص
٤٥٥١ ص
٤٥٥٢ ص
٤٥٥٣ ص
٤٥٥٤ ص
٤٥٥٥ ص
٤٥٥٦ ص
٤٥٥٧ ص
٤٥٥٨ ص
٤٥٥٩ ص
٤٥٦٠ ص
٤٥٦١ ص
٤٥٦٢ ص
٤٥٦٣ ص
٤٥٦٤ ص
٤٥٦٥ ص
٤٥٦٦ ص
٤٥٦٧ ص
٤٥٦٨ ص
٤٥٦٩ ص
٤٥٧٠ ص
٤٥٧١ ص
٤٥٧٢ ص
٤٥٧٣ ص
٤٥٧٤ ص
٤٥٧٥ ص
٤٥٧٦ ص
٤٥٧٧ ص
٤٥٧٨ ص
٤٥٧٩ ص
٤٥٨٠ ص
٤٥٨١ ص
٤٥٨٢ ص
٤٥٨٣ ص
٤٥٨٤ ص
٤٥٨٥ ص
٤٥٨٦ ص
٤٥٨٧ ص
٤٥٨٨ ص
٤٥٨٩ ص
٤٥٩٠ ص
٤٥٩١ ص
٤٥٩٢ ص
٤٥٩٣ ص
٤٥٩٤ ص
٤٥٩٥ ص
٤٥٩٦ ص
٤٥٩٧ ص
٤٥٩٨ ص
٤٥٩٩ ص
٤٦٠٠ ص
٤٦٠١ ص
٤٦٠٢ ص
٤٦٠٣ ص
٤٦٠٤ ص
٤٦٠٥ ص
٤٦٠٦ ص
٤٦٠٧ ص
٤٦٠٨ ص
٤٦٠٩ ص
٤٦١٠ ص
٤٦١١ ص
٤٦١٢ ص
٤٦١٣ ص
٤٦١٤ ص
٤٦١٥ ص
٤٦١٦ ص
٤٦١٧ ص
٤٦١٨ ص
٤٦١٩ ص
٤٦٢٠ ص
٤٦٢١ ص
٤٦٢٢ ص
٤٦٢٣ ص
٤٦٢٤ ص
٤٦٢٥ ص
٤٦٢٦ ص
٤٦٢٧ ص
٤٦٢٨ ص
٤٦٢٩ ص
٤٦٣٠ ص
٤٦٣١ ص
٤٦٣٢ ص
٤٦٣٣ ص
٤٦٣٤ ص
٤٦٣٥ ص
٤٦٣٦ ص
٤٦٣٧ ص
٤٦٣٨ ص
٤٦٣٩ ص
٤٦٤٠ ص
٤٦٤١ ص
٤٦٤٢ ص
٤٦٤٣ ص
٤٦٤٤ ص
٤٦٤٥ ص
٤٦٤٦ ص
٤٦٤٧ ص
٤٦٤٨ ص
٤٦٤٩ ص
٤٦٥٠ ص
٤٦٥١ ص
٤٦٥٢ ص
٤٦٥٣ ص
٤٦٥٤ ص
٤٦٥٥ ص
٤٦٥٦ ص
٤٦٥٧ ص
٤٦٥٨ ص
٤٦٥٩ ص
٤٦٦٠ ص
٤٦٦١ ص
٤٦٦٢ ص
٤٦٦٣ ص
٤٦٦٤ ص
٤٦٦٥ ص
٤٦٦٦ ص
٤٦٦٧ ص
٤٦٦٨ ص
٤٦٦٩ ص
٤٦٧٠ ص
٤٦٧١ ص
٤٦٧٢ ص
٤٦٧٣ ص
٤٦٧٤ ص
٤٦٧٥ ص
٤٦٧٦ ص
٤٦٧٧ ص
٤٦٧٨ ص
٤٦٧٩ ص
٤٦٨٠ ص
٤٦٨١ ص
٤٦٨٢ ص
٤٦٨٣ ص
٤٦٨٤ ص
٤٦٨٥ ص
٤٦٨٦ ص
٤٦٨٧ ص
٤٦٨٨ ص
٤٦٨٩ ص
٤٦٩٠ ص
٤٦٩١ ص
٤٦٩٢ ص
٤٦٩٣ ص
٤٦٩٤ ص
٤٦٩٥ ص
٤٦٩٦ ص
٤٦٩٧ ص
٤٦٩٨ ص
٤٦٩٩ ص
٤٧٠٠ ص
٤٧٠١ ص
٤٧٠٢ ص
٤٧٠٣ ص
٤٧٠٤ ص
٤٧٠٥ ص
٤٧٠٦ ص
٤٧٠٧ ص
٤٧٠٨ ص
٤٧٠٩ ص
٤٧١٠ ص
٤٧١١ ص
٤٧١٢ ص
٤٧١٣ ص
٤٧١٤ ص
٤٧١٥ ص
٤٧١٦ ص
٤٧١٧ ص
٤٧١٨ ص
٤٧١٩ ص
٤٧٢٠ ص
٤٧٢١ ص
٤٧٢٢ ص
٤٧٢٣ ص
٤٧٢٤ ص
٤٧٢٥ ص
٤٧٢٦ ص
٤٧٢٧ ص
٤٧٢٨ ص
٤٧٢٩ ص
٤٧٣٠ ص
٤٧٣١ ص
٤٧٣٢ ص
٤٧٣٣ ص
٤٧٣٤ ص
٤٧٣٥ ص
٤٧٣٦ ص
٤٧٣٧ ص
٤٧٣٨ ص
٤٧٣٩ ص
٤٧٤٠ ص
٤٧٤١ ص
٤٧٤٢ ص
٤٧٤٣ ص
٤٧٤٤ ص
٤٧٤٥ ص
٤٧٤٦ ص
٤٧٤٧ ص
٤٧٤٨ ص
٤٧٤٩ ص
٤٧٥٠ ص
٤٧٥١ ص
٤٧٥٢ ص
٤٧٥٣ ص
٤٧٥٤ ص
٤٧٥٥ ص
٤٧٥٦ ص
٤٧٥٧ ص
٤٧٥٨ ص
٤٧٥٩ ص
٤٧٦٠ ص
٤٧٦١ ص
٤٧٦٢ ص
٤٧٦٣ ص
٤٧٦٤ ص
٤٧٦٥ ص
٤٧٦٦ ص
٤٧٦٧ ص
٤٧٦٨ ص
٤٧٦٩ ص
٤٧٧٠ ص
٤٧٧١ ص
٤٧٧٢ ص
٤٧٧٣ ص
٤٧٧٤ ص
٤٧٧٥ ص
٤٧٧٦ ص
٤٧٧٧ ص
٤٧٧٨ ص
٤٧٧٩ ص
٤٧٨٠ ص
٤٧٨١ ص
٤٧٨٢ ص
٤٧٨٣ ص
٤٧٨٤ ص
٤٧٨٥ ص
٤٧٨٦ ص
٤٧٨٧ ص
٤٧٨٨ ص
٤٧٨٩ ص
٤٧٩٠ ص
٤٧٩١ ص
٤٧٩٢ ص
٤٧٩٣ ص
٤٧٩٤ ص
٤٧٩٥ ص
٤٧٩٦ ص
٤٧٩٧ ص
٤٧٩٨ ص
٤٧٩٩ ص
٤٨٠٠ ص
٤٨٠١ ص
٤٨٠٢ ص
٤٨٠٣ ص
٤٨٠٤ ص
٤٨٠٥ ص
٤٨٠٦ ص
٤٨٠٧ ص
٤٨٠٨ ص
٤٨٠٩ ص
٤٨١٠ ص
٤٨١١ ص
٤٨١٢ ص
٤٨١٣ ص
٤٨١٤ ص
٤٨١٥ ص
٤٨١٦ ص
٤٨١٧ ص
٤٨١٨ ص
٤٨١٩ ص
٤٨٢٠ ص
٤٨٢١ ص
٤٨٢٢ ص
٤٨٢٣ ص
٤٨٢٤ ص
٤٨٢٥ ص
٤٨٢٦ ص
٤٨٢٧ ص
٤٨٢٨ ص
٤٨٢٩ ص
٤٨٣٠ ص
٤٨٣١ ص
٤٨٣٢ ص
٤٨٣٣ ص
٤٨٣٤ ص
٤٨٣٥ ص
٤٨٣٦ ص
٤٨٣٧ ص
٤٨٣٨ ص
٤٨٣٩ ص
٤٨٤٠ ص
٤٨٤١ ص
٤٨٤٢ ص
٤٨٤٣ ص
٤٨٤٤ ص
٤٨٤٥ ص
٤٨٤٦ ص
٤٨٤٧ ص
٤٨٤٨ ص
٤٨٤٩ ص
٤٨٥٠ ص
٤٨٥١ ص
٤٨٥٢ ص
٤٨٥٣ ص
٤٨٥٤ ص
٤٨٥٥ ص
٤٨٥٦ ص
٤٨٥٧ ص
٤٨٥٨ ص
٤٨٥٩ ص
٤٨٦٠ ص
٤٨٦١ ص
٤٨٦٢ ص
٤٨٦٣ ص
٤٨٦٤ ص
٤٨٦٥ ص
٤٨٦٦ ص
٤٨٦٧ ص
٤٨٦٨ ص
٤٨٦٩ ص
٤٨٧٠ ص
٤٨٧١ ص
٤٨٧٢ ص
٤٨٧٣ ص
٤٨٧٤ ص
٤٨٧٥ ص
٤٨٧٦ ص
٤٨٧٧ ص
٤٨٧٨ ص
٤٨٧٩ ص
٤٨٨٠ ص
٤٨٨١ ص
٤٨٨٢ ص
٤٨٨٣ ص
٤٨٨٤ ص
٤٨٨٥ ص
٤٨٨٦ ص
٤٨٨٧ ص
٤٨٨٨ ص
٤٨٨٩ ص
٤٨٩٠ ص
٤٨٩١ ص
٤٨٩٢ ص
٤٨٩٣ ص
٤٨٩٤ ص
٤٨٩٥ ص
٤٨٩٦ ص
٤٨٩٧ ص
٤٨٩٨ ص
٤٨٩٩ ص
٤٩٠٠ ص
٤٩٠١ ص
٤٩٠٢ ص
٤٩٠٣ ص
٤٩٠٤ ص
٤٩٠٥ ص
٤٩٠٦ ص
٤٩٠٧ ص
٤٩٠٨ ص
٤٩٠٩ ص
٤٩١٠ ص
٤٩١١ ص
٤٩١٢ ص
٤٩١٣ ص
٤٩١٤ ص
٤٩١٥ ص
٤٩١٦ ص
٤٩١٧ ص
٤٩١٨ ص
٤٩١٩ ص
٤٩٢٠ ص
٤٩٢١ ص
٤٩٢٢ ص
٤٩٢٣ ص
٤٩٢٤ ص
٤٩٢٥ ص
٤٩٢٦ ص
٤٩٢٧ ص
٤٩٢٨ ص
٤٩٢٩ ص
٤٩٣٠ ص
٤٩٣١ ص
٤٩٣٢ ص
٤٩٣٣ ص
٤٩٣٤ ص
٤٩٣٥ ص
٤٩٣٦ ص
٤٩٣٧ ص
٤٩٣٨ ص
٤٩٣٩ ص
٤٩٤٠ ص
٤٩٤١ ص
٤٩٤٢ ص
٤٩٤٣ ص
٤٩٤٤ ص
٤٩٤٥ ص
٤٩٤٦ ص
٤٩٤٧ ص
٤٩٤٨ ص
٤٩٤٩ ص
٤٩٥٠ ص
٤٩٥١ ص
٤٩٥٢ ص
٤٩٥٣ ص
٤٩٥٤ ص
٤٩٥٥ ص
٤٩٥٦ ص
٤٩٥٧ ص
٤٩٥٨ ص
٤٩٥٩ ص
٤٩٦٠ ص
٤٩٦١ ص
٤٩٦٢ ص
٤٩٦٣ ص
٤٩٦٤ ص
٤٩٦٥ ص
٤٩٦٦ ص
٤٩٦٧ ص
٤٩٦٨ ص
٤٩٦٩ ص
٤٩٧٠ ص
٤٩٧١ ص
٤٩٧٢ ص
٤٩٧٣ ص
٤٩٧٤ ص
٤٩٧٥ ص
٤٩٧٦ ص
٤٩٧٧ ص
٤٩٧٨ ص
٤٩٧٩ ص
٤٩٨٠ ص
٤٩٨١ ص
٤٩٨٢ ص
٤٩٨٣ ص
٤٩٨٤ ص
٤٩٨٥ ص
٤٩٨٦ ص
٤٩٨٧ ص
٤٩٨٨ ص
٤٩٨٩ ص
٤٩٩٠ ص
٤٩٩١ ص
٤٩٩٢ ص
٤٩٩٣ ص
٤٩٩٤ ص
٤٩٩٥ ص
٤٩٩٦ ص
٤٩٩٧ ص
٤٩٩٨ ص
٤٩٩٩ ص
٥٠٠٠ ص
٥٠٠١ ص
٥٠٠٢ ص
٥٠٠٣ ص
٥٠٠٤ ص
٥٠٠٥ ص
٥٠٠٦ ص
٥٠٠٧ ص
٥٠٠٨ ص
٥٠٠٩ ص
٥٠١٠ ص
٥٠١١ ص
٥٠١٢ ص
٥٠١٣ ص
٥٠١٤ ص
٥٠١٥ ص
٥٠١٦ ص
٥٠١٧ ص
٥٠١٨ ص
٥٠١٩ ص
٥٠٢٠ ص
٥٠٢١ ص
٥٠٢٢ ص
٥٠٢٣ ص
٥٠٢٤ ص
٥٠٢٥ ص
٥٠٢٦ ص
٥٠٢٧ ص
٥٠٢٨ ص
٥٠٢٩ ص
٥٠٣٠ ص
٥٠٣١ ص
٥٠٣٢ ص
٥٠٣٣ ص
٥٠٣٤ ص
٥٠٣٥ ص
٥٠٣٦ ص
٥٠٣٧ ص
٥٠٣٨ ص
٥٠٣٩ ص
٥٠٤٠ ص
٥٠٤١ ص
٥٠٤٢ ص
٥٠٤٣ ص
٥٠٤٤ ص
٥٠٤٥ ص
٥٠٤٦ ص
٥٠٤٧ ص
٥٠٤٨ ص
٥٠٤٩ ص
٥٠٥٠ ص
٥٠٥١ ص
٥٠٥٢ ص
٥٠٥٣ ص
٥٠٥٤ ص
٥٠٥٥ ص
٥٠٥٦ ص
٥٠٥٧ ص
٥٠٥٨ ص
٥٠٥٩ ص
٥٠٦٠ ص
٥٠٦١ ص
٥٠٦٢ ص
٥٠٦٣ ص
٥٠٦٤ ص
٥٠٦٥ ص
٥٠٦٦ ص
٥٠٦٧ ص
٥٠٦٨ ص
٥٠٦٩ ص
٥٠٧٠ ص
٥٠٧١ ص
٥٠٧٢ ص
٥٠٧٣ ص
٥٠٧٤ ص
٥٠٧٥ ص
٥٠٧٦ ص
٥٠٧٧ ص
٥٠٧٨ ص
٥٠٧٩ ص
٥٠٨٠ ص
٥٠٨١ ص
٥٠٨٢ ص
٥٠٨٣ ص
٥٠٨٤ ص
٥٠٨٥ ص
٥٠٨٦ ص
٥٠٨٧ ص
٥٠٨٨ ص
٥٠٨٩ ص
٥٠٩٠ ص
٥٠٩١ ص
٥٠٩٢ ص
٥٠٩٣ ص
٥٠٩٤ ص
٥٠٩٥ ص
٥٠٩٦ ص
٥٠٩٧ ص
٥٠٩٨ ص
٥٠٩٩ ص
٥١٠٠ ص
٥١٠١ ص
٥١٠٢ ص
٥١٠٣ ص
٥١٠٤ ص
٥١٠٥ ص
٥١٠٦ ص
٥١٠٧ ص
٥١٠٨ ص
٥١٠٩ ص
٥١١٠ ص
٥١١١ ص
٥١١٢ ص
٥١١٣ ص
٥١١٤ ص
٥١١٥ ص
٥١١٦ ص
٥١١٧ ص
٥١١٨ ص
٥١١٩ ص
٥١٢٠ ص
٥١٢١ ص
٥١٢٢ ص
٥١٢٣ ص
٥١٢٤ ص
٥١٢٥ ص
٥١٢٦ ص
٥١٢٧ ص
٥١٢٨ ص
٥١٢٩ ص
٥١٣٠ ص
٥١٣١ ص
٥١٣٢ ص
٥١٣٣ ص
٥١٣٤ ص
٥١٣٥ ص
٥١٣٦ ص
٥١٣٧ ص
٥١٣٨ ص
٥١٣٩ ص
٥١٤٠ ص
٥١٤١ ص
٥١٤٢ ص
٥١٤٣ ص
٥١٤٤ ص
٥١٤٥ ص
٥١٤٦ ص
٥١٤٧ ص
٥١٤٨ ص
٥١٤٩ ص
٥١٥٠ ص
٥١٥١ ص
٥١٥٢ ص
٥١٥٣ ص
٥١٥٤ ص
٥١٥٥ ص
٥١٥٦ ص
٥١٥٧ ص
٥١٥٨ ص
٥١٥٩ ص
٥١٦٠ ص
٥١٦١ ص
٥١٦٢ ص
٥١٦٣ ص
٥١٦٤ ص
٥١٦٥ ص
٥١٦٦ ص
٥١٦٧ ص
٥١٦٨ ص
٥١٦٩ ص
٥١٧٠ ص
٥١٧١ ص
٥١٧٢ ص
٥١٧٣ ص
٥١٧٤ ص
٥١٧٥ ص
٥١٧٦ ص
٥١٧٧ ص
٥١٧٨ ص
٥١٧٩ ص
٥١٨٠ ص
٥١٨١ ص
٥١٨٢ ص
٥١٨٣ ص
٥١٨٤ ص
٥١٨٥ ص
٥١٨٦ ص
٥١٨٧ ص
٥١٨٨ ص
٥١٨٩ ص
٥١٩٠ ص
٥١٩١ ص
٥١٩٢ ص
٥١٩٣ ص
٥١٩٤ ص
٥١٩٥ ص
٥١٩٦ ص
٥١٩٧ ص
٥١٩٨ ص
٥١٩٩ ص
٥٢٠٠ ص
٥٢٠١ ص
٥٢٠٢ ص
٥٢٠٣ ص
٥٢٠٤ ص
٥٢٠٥ ص
٥٢٠٦ ص
٥٢٠٧ ص
٥٢٠٨ ص
٥٢٠٩ ص
٥٢١٠ ص
٥٢١١ ص
٥٢١٢ ص
٥٢١٣ ص
٥٢١٤ ص
٥٢١٥ ص
٥٢١٦ ص
٥٢١٧ ص
٥٢١٨ ص
٥٢١٩ ص
٥٢٢٠ ص
٥٢٢١ ص
٥٢٢٢ ص
٥٢٢٣ ص
٥٢٢٤ ص
٥٢٢٥ ص
٥٢٢٦ ص
٥٢٢٧ ص
٥٢٢٨ ص
٥٢٢٩ ص
٥٢٣٠ ص
٥٢٣١ ص
٥٢٣٢ ص
٥٢٣٣ ص
٥٢٣٤ ص
٥٢٣٥ ص
٥٢٣٦ ص
٥٢٣٧ ص
٥٢٣٨ ص
٥٢٣٩ ص
٥٢٤٠ ص
٥٢٤١ ص
٥٢٤٢ ص
٥٢٤٣ ص
٥٢٤٤ ص
٥٢٤٥ ص
٥٢٤٦ ص
٥٢٤٧ ص
٥٢٤٨ ص
٥٢٤٩ ص
٥٢٥٠ ص
٥٢٥١ ص
٥٢٥٢ ص
٥٢٥٣ ص
٥٢٥٤ ص
٥٢٥٥ ص
٥٢٥٦ ص
٥٢٥٧ ص
٥٢٥٨ ص
٥٢٥٩ ص
٥٢٦٠ ص
٥٢٦١ ص
٥٢٦٢ ص
٥٢٦٣ ص
٥٢٦٤ ص
٥٢٦٥ ص
٥٢٦٦ ص
٥٢٦٧ ص
٥٢٦٨ ص
٥٢٦٩ ص
٥٢٧٠ ص
٥٢٧١ ص
٥٢٧٢ ص
٥٢٧٣ ص
٥٢٧٤ ص
٥٢٧٥ ص
٥٢٧٦ ص
٥٢٧٧ ص
٥٢٧٨ ص
٥٢٧٩ ص
٥٢٨٠ ص
٥٢٨١ ص
٥٢٨٢ ص
٥٢٨٣ ص
٥٢٨٤ ص
٥٢٨٥ ص
٥٢٨٦ ص
٥٢٨٧ ص
٥٢٨٨ ص
٥٢٨٩ ص
٥٢٩٠ ص
٥٢٩١ ص
٥٢٩٢ ص
٥٢٩٣ ص
٥٢٩٤ ص
٥٢٩٥ ص
٥٢٩٦ ص
٥٢٩٧ ص
٥٢٩٨ ص
٥٢٩٩ ص
٥٣٠٠ ص
٥٣٠١ ص
٥٣٠٢ ص
٥٣٠٣ ص
٥٣٠٤ ص
٥٣٠٥ ص
٥٣٠٦ ص
٥٣٠٧ ص
٥٣٠٨ ص
٥٣٠٩ ص
٥٣١٠ ص
٥٣١١ ص
٥٣١٢ ص
٥٣١٣ ص
٥٣١٤ ص
٥٣١٥ ص
٥٣١٦ ص
٥٣١٧ ص
٥٣١٨ ص
٥٣١٩ ص
٥٣٢٠ ص
٥٣٢١ ص
٥٣٢٢ ص
٥٣٢٣ ص
٥٣٢٤ ص
٥٣٢٥ ص
٥٣٢٦ ص
٥٣٢٧ ص
٥٣٢٨ ص
٥٣٢٩ ص
٥٣٣٠ ص
٥٣٣١ ص
٥٣٣٢ ص
٥٣٣٣ ص
٥٣٣٤ ص
٥٣٣٥ ص
٥٣٣٦ ص
٥٣٣٧ ص
٥٣٣٨ ص
٥٣٣٩ ص
٥٣٤٠ ص
٥٣٤١ ص
٥٣٤٢ ص
٥٣٤٣ ص
٥٣٤٤ ص
٥٣٤٥ ص
٥٣٤٦ ص
٥٣٤٧ ص
٥٣٤٨ ص
٥٣٤٩ ص
٥٣٥٠ ص
٥٣٥١ ص
٥٣٥٢ ص
٥٣٥٣ ص
٥٣٥٤ ص
٥٣٥٥ ص
٥٣٥٦ ص
٥٣٥٧ ص
٥٣٥٨ ص
٥٣٥٩ ص
٥٣٦٠ ص
٥٣٦١ ص
٥٣٦٢ ص
٥٣٦٣ ص
٥٣٦٤ ص
٥٣٦٥ ص
٥٣٦٦ ص
٥٣٦٧ ص
٥٣٦٨ ص
٥٣٦٩ ص
٥٣٧٠ ص
٥٣٧١ ص
٥٣٧٢ ص
٥٣٧٣ ص
٥٣٧٤ ص
٥٣٧٥ ص
٥٣٧٦ ص
٥٣٧٧ ص
٥٣٧٨ ص
٥٣٧٩ ص
٥٣٨٠ ص
٥٣٨١ ص
٥٣٨٢ ص
٥٣٨٣ ص
٥٣٨٤ ص
٥٣٨٥ ص
٥٣٨٦ ص
٥٣٨٧ ص
٥٣٨٨ ص
٥٣٨٩ ص
٥٣٩٠ ص
٥٣٩١ ص
٥٣٩٢ ص
٥٣٩٣ ص
٥٣٩٤ ص
٥٣٩٥ ص
٥٣٩٦ ص
٥٣٩٧ ص
٥٣٩٨ ص
٥٣٩٩ ص
٥٤٠٠ ص
٥٤٠١ ص
٥٤٠٢ ص
٥٤٠٣ ص
٥٤٠٤ ص
٥٤٠٥ ص
٥٤٠٦ ص
٥٤٠٧ ص
٥٤٠٨ ص
٥٤٠٩ ص
٥٤١٠ ص
٥٤١١ ص
٥٤١٢ ص
٥٤١٣ ص
٥٤١٤ ص
٥٤١٥ ص
٥٤١٦ ص
٥٤١٧ ص
٥٤١٨ ص
٥٤١٩ ص
٥٤٢٠ ص
٥٤٢١ ص
٥٤٢٢ ص
٥٤٢٣ ص
٥٤٢٤ ص
٥٤٢٥ ص
٥٤٢٦ ص
٥٤٢٧ ص
٥٤٢٨ ص
٥٤٢٩ ص
٥٤٣٠ ص
٥٤٣١ ص
٥٤٣٢ ص
٥٤٣٣ ص
٥٤٣٤ ص
٥٤٣٥ ص
٥٤٣٦ ص
٥٤٣٧ ص
٥٤٣٨ ص
٥٤٣٩ ص
٥٤٤٠ ص
٥٤٤١ ص
٥٤٤٢ ص
٥٤٤٣ ص
٥٤٤٤ ص
٥٤٤٥ ص
٥٤٤٦ ص
٥٤٤٧ ص
٥٤٤٨ ص
٥٤٤٩ ص
٥٤٥٠ ص
٥٤٥١ ص
٥٤٥٢ ص
٥٤٥٣ ص
٥٤٥٤ ص
٥٤٥٥ ص
٥٤٥٦ ص
٥٤٥٧ ص
٥٤٥٨ ص
٥٤٥٩ ص
٥٤٦٠ ص
٥٤٦١ ص
٥٤٦٢ ص
٥٤٦٣ ص
٥٤٦٤ ص
٥٤٦٥ ص
٥٤٦٦ ص
٥٤٦٧ ص
٥٤٦٨ ص
٥٤٦٩ ص
٥٤٧٠ ص
٥٤٧١ ص
٥٤٧٢ ص
٥٤٧٣ ص
٥٤٧٤ ص
٥٤٧٥ ص
٥٤٧٦ ص
٥٤٧٧ ص
٥٤٧٨ ص
٥٤٧٩ ص
٥٤٨٠ ص
٥٤٨١ ص
٥٤٨٢ ص
٥٤٨٣ ص
٥٤٨٤ ص
٥٤٨٥ ص
٥٤٨٦ ص
٥٤٨٧ ص
٥٤٨٨ ص
٥٤٨٩ ص
٥٤٩٠ ص
٥٤٩١ ص
٥٤٩٢ ص
٥٤٩٣ ص
٥٤٩٤ ص
٥٤٩٥ ص
٥٤٩٦ ص
٥٤٩٧ ص
٥٤٩٨ ص
٥٤٩٩ ص
٥٥٠٠ ص
٥٥٠١ ص
٥٥٠٢ ص
٥٥٠٣ ص
٥٥٠٤ ص
٥٥٠٥ ص
٥٥٠٦ ص
٥٥٠٧ ص
٥٥٠٨ ص
٥٥٠٩ ص
٥٥١٠ ص
٥٥١١ ص
٥٥١٢ ص
٥٥١٣ ص
٥٥١٤ ص
٥٥١٥ ص
٥٥١٦ ص
٥٥١٧ ص
٥٥١٨ ص
٥٥١٩ ص
٥٥٢٠ ص
٥٥٢١ ص
٥٥٢٢ ص
٥٥٢٣ ص
٥٥٢٤ ص
٥٥٢٥ ص
٥٥٢٦ ص
٥٥٢٧ ص
٥٥٢٨ ص
٥٥٢٩ ص
٥٥٣٠ ص
٥٥٣١ ص
٥٥٣٢ ص
٥٥٣٣ ص
٥٥٣٤ ص
٥٥٣٥ ص
٥٥٣٦ ص
٥٥٣٧ ص
٥٥٣٨ ص
٥٥٣٩ ص
٥٥٤٠ ص
٥٥٤١ ص
٥٥٤٢ ص
٥٥٤٣ ص
٥٥٤٤ ص
٥٥٤٥ ص
٥٥٤٦ ص
٥٥٤٧ ص
٥٥٤٨ ص
٥٥٤٩ ص
٥٥٥٠ ص
٥٥٥١ ص
٥٥٥٢ ص
٥٥٥٣ ص
٥٥٥٤ ص
٥٥٥٥ ص
٥٥٥٦ ص
٥٥٥٧ ص
٥٥٥٨ ص
٥٥٥٩ ص
٥٥٦٠ ص
٥٥٦١ ص
٥٥٦٢ ص
٥٥٦٣ ص
٥٥٦٤ ص
٥٥٦٥ ص
٥٥٦٦ ص
٥٥٦٧ ص
٥٥٦٨ ص
٥٥٦٩ ص
٥٥٧٠ ص
٥٥٧١ ص
٥٥٧٢ ص
٥٥٧٣ ص
٥٥٧٤ ص
٥٥٧٥ ص
٥٥٧٦ ص
٥٥٧٧ ص
٥٥٧٨ ص
٥٥٧٩ ص
٥٥٨٠ ص
٥٥٨١ ص
٥٥٨٢ ص
٥٥٨٣ ص
٥٥٨٤ ص
٥٥٨٥ ص
٥٥٨٦ ص
٥٥٨٧ ص
٥٥٨٨ ص
٥٥٨٩ ص
٥٥٩٠ ص
٥٥٩١ ص
٥٥٩٢ ص
٥٥٩٣ ص
٥٥٩٤ ص
٥٥٩٥ ص
٥٥٩٦ ص
٥٥٩٧ ص
٥٥٩٨ ص
٥٥٩٩ ص
٥٦٠٠ ص
٥٦٠١ ص
٥٦٠٢ ص
٥٦٠٣ ص
٥٦٠٤ ص
٥٦٠٥ ص
٥٦٠٦ ص
٥٦٠٧ ص
٥٦٠٨ ص
٥٦٠٩ ص
٥٦١٠ ص
٥٦١١ ص
٥٦١٢ ص
٥٦١٣ ص
٥٦١٤ ص
٥٦١٥ ص
٥٦١٦ ص
٥٦١٧ ص
٥٦١٨ ص
٥٦١٩ ص
٥٦٢٠ ص
٥٦٢١ ص
٥٦٢٢ ص
٥٦٢٣ ص
٥٦٢٤ ص
٥٦٢٥ ص
٥٦٢٦ ص
٥٦٢٧ ص
٥٦٢٨ ص
٥٦٢٩ ص
٥٦٣٠ ص
٥٦٣١ ص
٥٦٣٢ ص
٥٦٣٣ ص
٥٦٣٤ ص
٥٦٣٥ ص
٥٦٣٦ ص
٥٦٣٧ ص
٥٦٣٨ ص
٥٦٣٩ ص
٥٦٤٠ ص
٥٦٤١ ص
٥٦٤٢ ص
٥٦٤٣ ص
٥٦٤٤ ص
٥٦٤٥ ص
٥٦٤٦ ص
٥٦٤٧ ص
٥٦٤٨ ص
٥٦٤٩ ص
٥٦٥٠ ص
٥٦٥١ ص
٥٦٥٢ ص
٥٦٥٣ ص
٥٦٥٤ ص
٥٦٥٥ ص
٥٦٥٦ ص
٥٦٥٧ ص
٥٦٥٨ ص
٥٦٥٩ ص
٥٦٦٠ ص
٥٦٦١ ص
٥٦٦٢ ص
٥٦٦٣ ص
٥٦٦٤ ص
٥٦٦٥ ص
٥٦٦٦ ص
٥٦٦٧ ص
٥٦٦٨ ص
٥٦٦٩ ص
٥٦٧٠ ص
٥٦٧١ ص
٥٦٧٢ ص
٥٦٧٣ ص
٥٦٧٤ ص
٥٦٧٥ ص
٥٦٧٦ ص
٥٦٧٧ ص
٥٦٧٨ ص
٥٦٧٩ ص
٥٦٨٠ ص
٥٦٨١ ص
٥٦٨٢ ص
٥٦٨٣ ص
٥٦٨٤ ص
٥٦٨٥ ص
٥٦٨٦ ص
٥٦٨٧ ص
٥٦٨٨ ص
٥٦٨٩ ص
٥٦٩٠ ص
٥٦٩١ ص
٥٦٩٢ ص
٥٦٩٣ ص
٥٦٩٤ ص
٥٦٩٥ ص
٥٦٩٦ ص
٥٦٩٧ ص
٥٦٩٨ ص
٥٦٩٩ ص
٥٧٠٠ ص
٥٧٠١ ص
٥٧٠٢ ص
٥٧٠٣ ص
٥٧٠٤ ص
٥٧٠٥ ص
٥٧٠٦ ص
٥٧٠٧ ص
٥٧٠٨ ص
٥٧٠٩ ص
٥٧١٠ ص
٥٧١١ ص
٥٧١٢ ص
٥٧١٣ ص
٥٧١٤ ص
٥٧١٥ ص
٥٧١٦ ص
٥٧١٧ ص
٥٧١٨ ص
٥٧١٩ ص
٥٧٢٠ ص
٥٧٢١ ص
٥٧٢٢ ص
٥٧٢٣ ص
٥٧٢٤ ص
٥٧٢٥ ص
٥٧٢٦ ص
٥٧٢٧ ص
٥٧٢٨ ص
٥٧٢٩ ص
٥٧٣٠ ص
٥٧٣١ ص
٥٧٣٢ ص
٥٧٣٣ ص
٥٧٣٤ ص
٥٧٣٥ ص
٥٧٣٦ ص
٥٧٣٧ ص
٥٧٣٨ ص
٥٧٣٩ ص
٥٧٤٠ ص
٥٧٤١ ص
٥٧٤٢ ص
٥٧٤٣ ص
٥٧٤٤ ص
٥٧٤٥ ص
٥٧٤٦ ص
٥٧٤٧ ص
٥٧٤٨ ص
٥٧٤٩ ص
٥٧٥٠ ص
٥٧٥١ ص
٥٧٥٢ ص
٥٧٥٣ ص
٥٧٥٤ ص
٥٧٥٥ ص
٥٧٥٦ ص
٥٧٥٧ ص
٥٧٥٨ ص
٥٧٥٩ ص
٥٧٦٠ ص
٥٧٦١ ص
٥٧٦٢ ص
٥٧٦٣ ص
٥٧٦٤ ص
٥٧٦٥ ص
٥٧٦٦ ص
٥٧٦٧ ص
٥٧٦٨ ص
٥٧٦٩ ص
٥٧٧٠ ص
٥٧٧١ ص
٥٧٧٢ ص
٥٧٧٣ ص
٥٧٧٤ ص
٥٧٧٥ ص
٥٧٧٦ ص
٥٧٧٧ ص
٥٧٧٨ ص
٥٧٧٩ ص
٥٧٨٠ ص
٥٧٨١ ص
٥٧٨٢ ص
٥٧٨٣ ص
٥٧٨٤ ص
٥٧٨٥ ص
٥٧٨٦ ص
٥٧٨٧ ص
٥٧٨٨ ص
٥٧٨٩ ص
٥٧٩٠ ص
٥٧٩١ ص
٥٧٩٢ ص
٥٧٩٣ ص
٥٧٩٤ ص
٥٧٩٥ ص
٥٧٩٦ ص
٥٧٩٧ ص
٥٧٩٨ ص
٥٧٩٩ ص
٥٨٠٠ ص
٥٨٠١ ص
٥٨٠٢ ص
٥٨٠٣ ص
٥٨٠٤ ص
٥٨٠٥ ص
٥٨٠٦ ص
٥٨٠٧ ص
٥٨٠٨ ص
٥٨٠٩ ص
٥٨١٠ ص
٥٨١١ ص
٥٨١٢ ص
٥٨١٣ ص
٥٨١٤ ص
٥٨١٥ ص
٥٨١٦ ص
٥٨١٧ ص
٥٨١٨ ص
٥٨١٩ ص
٥٨٢٠ ص
٥٨٢١ ص
٥٨٢٢ ص
٥٨٢٣ ص
٥٨٢٤ ص
٥٨٢٥ ص
٥٨٢٦ ص
٥٨٢٧ ص
٥٨٢٨ ص
٥٨٢٩ ص
٥٨٣٠ ص
٥٨٣١ ص
٥٨٣٢ ص
٥٨٣٣ ص
٥٨٣٤ ص
٥٨٣٥ ص
٥٨٣٦ ص
٥٨٣٧ ص
٥٨٣٨ ص
٥٨٣٩ ص
٥٨٤٠ ص
٥٨٤١ ص
٥٨٤٢ ص
٥٨٤٣ ص
٥٨٤٤ ص
٥٨٤٥ ص
٥٨٤٦ ص
٥٨٤٧ ص
٥٨٤٨ ص
٥٨٤٩ ص
٥٨٥٠ ص
٥٨٥١ ص
٥٨٥٢ ص
٥٨٥٣ ص
٥٨٥٤ ص
٥٨٥٥ ص
٥٨٥٦ ص
٥٨٥٧ ص
٥٨٥٨ ص
٥٨٥٩ ص
٥٨٦٠ ص
٥٨٦١ ص
٥٨٦٢ ص
٥٨٦٣ ص
٥٨٦٤ ص
٥٨٦٥ ص
٥٨٦٦ ص
٥٨٦٧ ص
٥٨٦٨ ص
٥٨٦٩ ص
٥٨٧٠ ص
٥٨٧١ ص
٥٨٧٢ ص
٥٨٧٣ ص
٥٨٧٤ ص
٥٨٧٥ ص
٥٨٧٦ ص
٥٨٧٧ ص
٥٨٧٨ ص
٥٨٧٩ ص
٥٨٨٠ ص
٥٨٨١ ص
٥٨٨٢ ص
٥٨٨٣ ص
٥٨٨٤ ص
٥٨٨٥ ص
٥٨٨٦ ص
٥٨٨٧ ص
٥٨٨٨ ص
٥٨٨٩ ص
٥٨٩٠ ص
٥٨٩١ ص
٥٨٩٢ ص
٥٨٩٣ ص
٥٨٩٤ ص
٥٨٩٥ ص
٥٨٩٦ ص
٥٨٩٧ ص
٥٨٩٨ ص
٥٨٩٩ ص
٥٩٠٠ ص
٥٩٠١ ص
٥٩٠٢ ص
٥٩٠٣ ص
٥٩٠٤ ص
٥٩٠٥ ص
٥٩٠٦ ص
٥٩٠٧ ص
٥٩٠٨ ص
٥٩٠٩ ص
٥٩١٠ ص
٥٩١١ ص
٥٩١٢ ص
٥٩١٣ ص
٥٩١٤ ص
٥٩١٥ ص
٥٩١٦ ص
٥٩١٧ ص
٥٩١٨ ص
٥٩١٩ ص
٥٩٢٠ ص
٥٩٢١ ص
٥٩٢٢ ص
٥٩٢٣ ص
٥٩٢٤ ص
٥٩٢٥ ص
٥٩٢٦ ص
٥٩٢٧ ص
٥٩٢٨ ص
٥٩٢٩ ص
٥٩٣٠ ص
٥٩٣١ ص
٥٩٣٢ ص
٥٩٣٣ ص
٥٩٣٤ ص
٥٩٣٥ ص
٥٩٣٦ ص
٥٩٣٧ ص
٥٩٣٨ ص
٥٩٣٩ ص
٥٩٤٠ ص
٥٩٤١ ص
٥٩٤٢ ص
٥٩٤٣ ص
٥٩٤٤ ص
٥٩٤٥ ص
٥٩٤٦ ص
٥٩٤٧ ص
٥٩٤٨ ص
٥٩٤٩ ص
٥٩٥٠ ص
٥٩٥١ ص
٥٩٥٢ ص
٥٩٥٣ ص
٥٩٥٤ ص
٥٩٥٥ ص
٥٩٥٦ ص
٥٩٥٧ ص
٥٩٥٨ ص
٥٩٥٩ ص
٥٩٦٠ ص
٥٩٦١ ص
٥٩٦٢ ص
٥٩٦٣ ص
٥٩٦٤ ص
٥٩٦٥ ص
٥٩٦٦ ص
٥٩٦٧ ص
٥٩٦٨ ص
٥٩٦٩ ص
٥٩٧٠ ص
٥٩٧١ ص
٥٩٧٢ ص
٥٩٧٣ ص
٥٩٧٤ ص
٥٩٧٥ ص
٥٩٧٦ ص
٥٩٧٧ ص
٥٩٧٨ ص
٥٩٧٩ ص
٥٩٨٠ ص
٥٩٨١ ص
٥٩٨٢ ص
٥٩٨٣ ص
٥٩٨٤ ص
٥٩٨٥ ص
٥٩٨٦ ص
٥٩٨٧ ص
٥٩٨٨ ص
٥٩٨٩ ص
٥٩٩٠ ص
٥٩٩١ ص
٥٩٩٢ ص
٥٩٩٣ ص
٥٩٩٤ ص
٥٩٩٥ ص
٥٩٩٦ ص
٥٩٩٧ ص
٥٩٩٨ ص
٥٩٩٩ ص
٦٠٠٠ ص
٦٠٠١ ص
٦٠٠٢ ص
٦٠٠٣ ص
٦٠٠٤ ص
٦٠٠٥ ص
٦٠٠٦ ص
٦٠٠٧ ص
٦٠٠٨ ص
٦٠٠٩ ص
٦٠١٠ ص
٦٠١١ ص
٦٠١٢ ص
٦٠١٣ ص
٦٠١٤ ص
٦٠١٥ ص
٦٠١٦ ص
٦٠١٧ ص
٦٠١٨ ص
٦٠١٩ ص
٦٠٢٠ ص
٦٠٢١ ص
٦٠٢٢ ص
٦٠٢٣ ص
٦٠٢٤ ص
٦٠٢٥ ص
٦٠٢٦ ص
٦٠٢٧ ص
٦٠٢٨ ص
٦٠٢٩ ص
٦٠٣٠ ص
٦٠٣١ ص
٦٠٣٢ ص
٦٠٣٣ ص
٦٠٣٤ ص
٦٠٣٥ ص
٦٠٣٦ ص
٦٠٣٧ ص
٦٠٣٨ ص
٦٠٣٩ ص
٦٠٤٠ ص
٦٠٤١ ص
٦٠٤٢ ص
٦٠٤٣ ص
٦٠٤٤ ص
٦٠٤٥ ص
٦٠٤٦ ص
٦٠٤٧ ص
٦٠٤٨ ص
٦٠٤٩ ص
٦٠٥٠ ص
٦٠٥١ ص
٦٠٥٢ ص
٦٠٥٣ ص
٦٠٥٤ ص
٦٠٥٥ ص
٦٠٥٦ ص
٦٠٥٧ ص
٦٠٥٨ ص
٦٠٥٩ ص
٦٠٦٠ ص
٦٠٦١ ص
٦٠٦٢ ص
٦٠٦٣ ص
٦٠٦٤ ص
٦٠٦٥ ص
٦٠٦٦ ص
٦٠٦٧ ص
٦٠٦٨ ص
٦٠٦٩ ص
٦٠٧٠ ص
٦٠٧١ ص
٦٠٧٢ ص
٦٠٧٣ ص
٦٠٧٤ ص
٦٠٧٥ ص
٦٠٧٦ ص
٦٠٧٧ ص
٦٠٧٨ ص
٦٠٧٩ ص
٦٠٨٠ ص
٦٠٨١ ص
٦٠٨٢ ص
٦٠٨٣ ص
٦٠٨٤ ص
٦٠٨٥ ص
٦٠٨٦ ص
٦٠٨٧ ص
٦٠٨٨ ص
٦٠٨٩ ص
٦٠٩٠ ص
٦٠٩١ ص
٦٠٩٢ ص
٦٠٩٣ ص
٦٠٩٤ ص
٦٠٩٥ ص
٦٠٩٦ ص
٦٠٩٧ ص
٦٠٩٨ ص
٦٠٩٩ ص
٦١٠٠ ص
٦١٠١ ص
٦١٠٢ ص
٦١٠٣ ص
٦١٠٤ ص
٦١٠٥ ص
٦١٠٦ ص
٦١٠٧ ص
٦١٠٨ ص
٦١٠٩ ص
٦١١٠ ص
٦١١١ ص
٦١١٢ ص
٦١١٣ ص
٦١١٤ ص
٦١١٥ ص
٦١١٦ ص
٦١١٧ ص
٦١١٨ ص
٦١١٩ ص
٦١٢٠ ص
٦١٢١ ص
٦١٢٢ ص
٦١٢٣ ص
٦١٢٤ ص
٦١٢٥ ص
٦١٢٦ ص
٦١٢٧ ص
٦١٢٨ ص
٦١٢٩ ص
٦١٣٠ ص
٦١٣١ ص
٦١٣٢ ص
٦١٣٣ ص
٦١٣٤ ص
٦١٣٥ ص
٦١٣٦ ص
٦١٣٧ ص
٦١٣٨ ص
٦١٣٩ ص
٦١٤٠ ص
٦١٤١ ص
٦١٤٢ ص
٦١٤٣ ص
٦١٤٤ ص
٦١٤٥ ص
٦١٤٦ ص
٦١٤٧ ص
٦١٤٨ ص
٦١٤٩ ص
٦١٥٠ ص
٦١٥١ ص
٦١٥٢ ص
٦١٥٣ ص
٦١٥٤ ص
٦١٥٥ ص
٦١٥٦ ص
٦١٥٧ ص
٦١٥٨ ص
٦١٥٩ ص
٦١٦٠ ص
٦١٦١ ص
٦١٦٢ ص
٦١٦٣ ص
٦١٦٤ ص
٦١٦٥ ص
٦١٦٦ ص
٦١٦٧ ص
٦١٦٨ ص
٦١٦٩ ص
٦١٧٠ ص
٦١٧١ ص
٦١٧٢ ص
٦١٧٣ ص
٦١٧٤ ص
٦١٧٥ ص
٦١٧٦ ص
٦١٧٧ ص
٦١٧٨ ص
٦١٧٩ ص
٦١٨٠ ص
٦١٨١ ص
٦١٨٢ ص
٦١٨٣ ص
٦١٨٤ ص
٦١٨٥ ص
٦١٨٦ ص
٦١٨٧ ص
٦١٨٨ ص
٦١٨٩ ص
٦١٩٠ ص
٦١٩١ ص
٦١٩٢ ص
٦١٩٣ ص
٦١٩٤ ص
٦١٩٥ ص
٦١٩٦ ص
٦١٩٧ ص
٦١٩٨ ص
٦١٩٩ ص
٦٢٠٠ ص
٦٢٠١ ص
٦٢٠٢ ص
٦٢٠٣ ص
٦٢٠٤ ص
٦٢٠٥ ص
٦٢٠٦ ص
٦٢٠٧ ص
٦٢٠٨ ص
٦٢٠٩ ص
٦٢١٠ ص
٦٢١١ ص
٦٢١٢ ص
٦٢١٣ ص
٦٢١٤ ص
٦٢١٥ ص
٦٢١٦ ص
٦٢١٧ ص
٦٢١٨ ص
٦٢١٩ ص
٦٢٢٠ ص
٦٢٢١ ص
٦٢٢٢ ص
٦٢٢٣ ص
٦٢٢٤ ص
٦٢٢٥ ص
٦٢٢٦ ص
٦٢٢٧ ص
٦٢٢٨ ص
٦٢٢٩ ص
٦٢٣٠ ص
٦٢٣١ ص
٦٢٣٢ ص
٦٢٣٣ ص
٦٢٣٤ ص
٦٢٣٥ ص
٦٢٣٦ ص
٦٢٣٧ ص
٦٢٣٨ ص
٦٢٣٩ ص
٦٢٤٠ ص
٦٢٤١ ص
٦٢٤٢ ص
٦٢٤٣ ص
٦٢٤٤ ص
٦٢٤٥ ص
٦٢٤٦ ص
٦٢٤٧ ص
٦٢٤٨ ص
٦٢٤٩ ص
٦٢٥٠ ص
٦٢٥١ ص
٦٢٥٢ ص
٦٢٥٣ ص
٦٢٥٤ ص
٦٢٥٥ ص
٦٢٥٦ ص
٦٢٥٧ ص
٦٢٥٨ ص
٦٢٥٩ ص
٦٢٦٠ ص
٦٢٦١ ص
٦٢٦٢ ص
٦٢٦٣ ص
٦٢٦٤ ص
٦٢٦٥ ص
٦٢٦٦ ص
٦٢٦٧ ص
٦٢٦٨ ص
٦٢٦٩ ص
٦٢٧٠ ص
٦٢٧١ ص
٦٢٧٢ ص
٦٢٧٣ ص
٦٢٧٤ ص
٦٢٧٥ ص
٦٢٧٦ ص
٦٢٧٧ ص
٦٢٧٨ ص
٦٢٧٩ ص
٦٢٨٠ ص
٦٢٨١ ص
٦٢٨٢ ص
٦٢٨٣ ص
٦٢٨٤ ص
٦٢٨٥ ص
٦٢٨٦ ص
٦٢٨٧ ص
٦٢٨٨ ص
٦٢٨٩ ص
٦٢٩٠ ص
٦٢٩١ ص
٦٢٩٢ ص
٦٢٩٣ ص
٦٢٩٤ ص
٦٢٩٥ ص
٦٢٩٦ ص
٦٢٩٧ ص
٦٢٩٨ ص
٦٢٩٩ ص
٦٣٠٠ ص
٦٣٠١ ص
٦٣٠٢ ص
٦٣٠٣ ص
٦٣٠٤ ص
٦٣٠٥ ص
٦٣٠٦ ص
٦٣٠٧ ص
٦٣٠٨ ص
٦٣٠٩ ص
٦٣١٠ ص
٦٣١١ ص
٦٣١٢ ص
٦٣١٣ ص
٦٣١٤ ص
٦٣١٥ ص
٦٣١٦ ص
٦٣١٧ ص
٦٣١٨ ص
٦٣١٩ ص
٦٣٢٠ ص
٦٣٢١ ص
٦٣٢٢ ص
٦٣٢٣ ص
٦٣٢٤ ص
٦٣٢٥ ص
٦٣٢٦ ص
٦٣٢٧ ص
٦٣٢٨ ص
٦٣٢٩ ص
٦٣٣٠ ص
٦٣٣١ ص
٦٣٣٢ ص
٦٣٣٣ ص
٦٣٣٤ ص
٦٣٣٥ ص
٦٣٣٦ ص
٦٣٣٧ ص
٦٣٣٨ ص
٦٣٣٩ ص
٦٣٤٠ ص
٦٣٤١ ص
٦٣٤٢ ص
٦٣٤٣ ص
٦٣٤٤ ص
٦٣٤٥ ص
٦٣٤٦ ص
٦٣٤٧ ص
٦٣٤٨ ص
٦٣٤٩ ص
٦٣٥٠ ص
٦٣٥١ ص
٦٣٥٢ ص
٦٣٥٣ ص
٦٣٥٤ ص
٦٣٥٥ ص
٦٣٥٦ ص
٦٣٥٧ ص
٦٣٥٨ ص
٦٣٥٩ ص
٦٣٦٠ ص
٦٣٦١ ص
٦٣٦٢ ص
٦٣٦٣ ص
٦٣٦٤ ص
٦٣٦٥ ص
٦٣٦٦ ص
٦٣٦٧ ص
٦٣٦٨ ص
٦٣٦٩ ص
٦٣٧٠ ص
٦٣٧١ ص
٦٣٧٢ ص
٦٣٧٣ ص
٦٣٧٤ ص
٦٣٧٥ ص
٦٣٧٦ ص
٦٣٧٧ ص
٦٣٧٨ ص
٦٣٧٩ ص
٦٣٨٠ ص
٦٣٨١ ص
٦٣٨٢ ص
٦٣٨٣ ص
٦٣٨٤ ص
٦٣٨٥ ص
٦٣٨٦ ص
٦٣٨٧ ص
٦٣٨٨ ص
٦٣٨٩ ص
٦٣٩٠ ص
٦٣٩١ ص
٦٣٩٢ ص
٦٣٩٣ ص
٦٣٩٤ ص
٦٣٩٥ ص
٦٣٩٦ ص
٦٣٩٧ ص
٦٣٩٨ ص
٦٣٩٩ ص
٦٤٠٠ ص
٦٤٠١ ص
٦٤٠٢ ص
٦٤٠٣ ص
٦٤٠٤ ص
٦٤٠٥ ص
٦٤٠٦ ص
٦٤٠٧ ص
٦٤٠٨ ص
٦٤٠٩ ص
٦٤١٠ ص
٦٤١١ ص
٦٤١٢ ص
٦٤١٣ ص
٦٤١٤ ص
٦٤١٥ ص
٦٤١٦ ص
٦٤١٧ ص
٦٤١٨ ص
٦٤١٩ ص
٦٤٢٠ ص
٦٤٢١ ص
٦٤٢٢ ص
٦٤٢٣ ص
٦٤٢٤ ص
٦٤٢٥ ص
٦٤٢٦ ص
٦٤٢٧ ص
٦٤٢٨ ص
٦٤٢٩ ص
٦٤٣٠ ص
٦٤٣١ ص
٦٤٣٢ ص
٦٤٣٣ ص
٦٤٣٤ ص
٦٤٣٥ ص
٦٤٣٦ ص
٦٤٣٧ ص
٦٤٣٨ ص
٦٤٣٩ ص
٦٤٤٠ ص
٦٤٤١ ص
٦٤٤٢ ص
٦٤٤٣ ص
٦٤٤٤ ص
٦٤٤٥ ص
٦٤٤٦ ص
٦٤٤٧ ص
٦٤٤٨ ص
٦٤٤٩ ص
٦٤٥٠ ص
٦٤٥١ ص
٦٤٥٢ ص
٦٤٥٣ ص
٦٤٥٤ ص
٦٤٥٥ ص
٦٤٥٦ ص
٦٤٥٧ ص
٦٤٥٨ ص
٦٤٥٩ ص
٦٤٦٠ ص
٦٤٦١ ص
٦٤٦٢ ص
٦٤٦٣ ص
٦٤٦٤ ص
٦٤٦٥ ص
٦٤٦٦ ص
٦٤٦٧ ص
٦٤٦٨ ص
٦٤٦٩ ص
٦٤٧٠ ص
٦٤٧١ ص
٦٤٧٢ ص
٦٤٧٣ ص
٦٤٧٤ ص
٦٤٧٥ ص
٦٤٧٦ ص
٦٤٧٧ ص
٦٤٧٨ ص
٦٤٧٩ ص
٦٤٨٠ ص
٦٤٨١ ص
٦٤٨٢ ص
٦٤٨٣ ص
٦٤٨٤ ص
٦٤٨٥ ص
٦٤٨٦ ص
٦٤٨٧ ص
٦٤٨٨ ص
٦٤٨٩ ص
٦٤٩٠ ص
٦٤٩١ ص
٦٤٩٢ ص
٦٤٩٣ ص
٦٤٩٤ ص
٦٤٩٥ ص
٦٤٩٦ ص
٦٤٩٧ ص
٦٤٩٨ ص
٦٤٩٩ ص
٦٥٠٠ ص
٦٥٠١ ص
٦٥٠٢ ص
٦٥٠٣ ص
٦٥٠٤ ص
٦٥٠٥ ص
٦٥٠٦ ص
٦٥٠٧ ص
٦٥٠٨ ص
٦٥٠٩ ص
٦٥١٠ ص
٦٥١١ ص
٦٥١٢ ص
٦٥١٣ ص
٦٥١٤ ص
٦٥١٥ ص
٦٥١٦ ص
٦٥١٧ ص
٦٥١٨ ص
٦٥١٩ ص
٦٥٢٠ ص
٦٥٢١ ص
٦٥٢٢ ص
٦٥٢٣ ص
٦٥٢٤ ص
٦٥٢٥ ص
٦٥٢٦ ص
٦٥٢٧ ص
٦٥٢٨ ص
٦٥٢٩ ص
٦٥٣٠ ص
٦٥٣١ ص
٦٥٣٢ ص
٦٥٣٣ ص
٦٥٣٤ ص
٦٥٣٥ ص
٦٥٣٦ ص
٦٥٣٧ ص
٦٥٣٨ ص
٦٥٣٩ ص
٦٥٤٠ ص
٦٥٤١ ص
٦٥٤٢ ص
٦٥٤٣ ص
٦٥٤٤ ص
٦٥٤٥ ص
٦٥٤٦ ص
٦٥٤٧ ص
٦٥٤٨ ص
٦٥٤٩ ص
٦٥٥٠ ص
٦٥٥١ ص
٦٥٥٢ ص
٦٥٥٣ ص
٦٥٥٤ ص
٦٥٥٥ ص
٦٥٥٦ ص
٦٥٥٧ ص
٦٥٥٨ ص
٦٥٥٩ ص
٦٥٦٠ ص
٦٥٦١ ص
٦٥٦٢ ص
٦٥٦٣ ص
٦٥٦٤ ص
٦٥٦٥ ص
٦٥٦٦ ص
٦٥٦٧ ص
٦٥٦٨ ص
٦٥٦٩ ص
٦٥٧٠ ص
٦٥٧١ ص
٦٥٧٢ ص
٦٥٧٣ ص
٦٥٧٤ ص
٦٥٧٥ ص
٦٥٧٦ ص
٦٥٧٧ ص
٦٥٧٨ ص
٦٥٧٩ ص
٦٥٨٠ ص
٦٥٨١ ص
٦٥٨٢ ص
٦٥٨٣ ص
٦٥٨٤ ص
٦٥٨٥ ص
٦٥٨٦ ص
٦٥٨٧ ص
٦٥٨٨ ص
٦٥٨٩ ص
٦٥٩٠ ص
٦٥٩١ ص
٦٥٩٢ ص
٦٥٩٣ ص
٦٥٩٤ ص
٦٥٩٥ ص
٦٥٩٦ ص
٦٥٩٧ ص
٦٥٩٨ ص
٦٥٩٩ ص
٦٦٠٠ ص
٦٦٠١ ص
٦٦٠٢ ص
٦٦٠٣ ص
٦٦٠٤ ص
٦٦٠٥ ص
٦٦٠٦ ص
٦٦٠٧ ص
٦٦٠٨ ص
٦٦٠٩ ص
٦٦١٠ ص
٦٦١١ ص
٦٦١٢ ص
٦٦١٣ ص
٦٦١٤ ص
٦٦١٥ ص
٦٦١٦ ص
٦٦١٧ ص
٦٦١٨ ص
٦٦١٩ ص
٦٦٢٠ ص
٦٦٢١ ص
٦٦٢٢ ص
٦٦٢٣ ص
٦٦٢٤ ص
٦٦٢٥ ص
٦٦٢٦ ص
٦٦٢٧ ص
٦٦٢٨ ص
٦٦٢٩ ص
٦٦٣٠ ص
٦٦٣١ ص
٦٦٣٢ ص
٦٦٣٣ ص
٦٦٣٤ ص
٦٦٣٥ ص
٦٦٣٦ ص
٦٦٣٧ ص
٦٦٣٨ ص
٦٦٣٩ ص
٦٦٤٠ ص
٦٦٤١ ص
٦٦٤٢ ص
٦٦٤٣ ص
٦٦٤٤ ص
٦٦٤٥ ص
٦٦٤٦ ص
٦٦٤٧ ص
٦٦٤٨ ص
٦٦٤٩ ص
٦٦٥٠ ص
٦٦٥١ ص
٦٦٥٢ ص
٦٦٥٣ ص
٦٦٥٤ ص
٦٦٥٥ ص
٦٦٥٦ ص
٦٦٥٧ ص
٦٦٥٨ ص
٦٦٥٩ ص
٦٦٦٠ ص
٦٦٦١ ص
٦٦٦٢ ص
٦٦٦٣ ص
٦٦٦٤ ص
٦٦٦٥ ص
٦٦٦٦ ص
٦٦٦٧ ص
٦٦٦٨ ص
٦٦٦٩ ص
٦٦٧٠ ص
٦٦٧١ ص
٦٦٧٢ ص
٦٦٧٣ ص
٦٦٧٤ ص
٦٦٧٥ ص
٦٦٧٦ ص
٦٦٧٧ ص
٦٦٧٨ ص
٦٦٧٩ ص
٦٦٨٠ ص
٦٦٨١ ص
٦٦٨٢ ص
٦٦٨٣ ص
٦٦٨٤ ص
٦٦٨٥ ص
٦٦٨٦ ص
٦٦٨٧ ص
٦٦٨٨ ص
٦٦٨٩ ص
٦٦٩٠ ص
٦٦٩١ ص
٦٦٩٢ ص
٦٦٩٣ ص
٦٦٩٤ ص
٦٦٩٥ ص
٦٦٩٦ ص
٦٦٩٧ ص
٦٦٩٨ ص
٦٦٩٩ ص
٦٧٠٠ ص
٦٧٠١ ص
٦٧٠٢ ص
٦٧٠٣ ص
٦٧٠٤ ص
٦٧٠٥ ص
٦٧٠٦ ص
٦٧٠٧ ص
٦٧٠٨ ص
٦٧٠٩ ص
٦٧١٠ ص
٦٧١١ ص
٦٧١٢ ص
٦٧١٣ ص
٦٧١٤ ص
٦٧١٥ ص
٦٧١٦ ص
٦٧١٧ ص
٦٧١٨ ص
٦٧١٩ ص
٦٧٢٠ ص
٦٧٢١ ص
٦٧٢٢ ص
٦٧٢٣ ص
٦٧٢٤ ص
٦٧٢٥ ص
٦٧٢٦ ص
٦٧٢٧ ص
٦٧٢٨ ص
٦٧٢٩ ص
٦٧٣٠ ص
٦٧٣١ ص
٦٧٣٢ ص
٦٧٣٣ ص
٦٧٣٤ ص
٦٧٣٥ ص
٦٧٣٦ ص
٦٧٣٧ ص
٦٧٣٨ ص
٦٧٣٩ ص
٦٧٤٠ ص
٦٧٤١ ص
٦٧٤٢ ص
٦٧٤٣ ص
٦٧٤٤ ص
٦٧٤٥ ص
٦٧٤٦ ص
٦٧٤٧ ص
٦٧٤٨ ص
٦٧٤٩ ص
٦٧٥٠ ص
٦٧٥١ ص
٦٧٥٢ ص
٦٧٥٣ ص
٦٧٥٤ ص
٦٧٥٥ ص
٦٧٥٦ ص
٦٧٥٧ ص
٦٧٥٨ ص
٦٧٥٩ ص
٦٧٦٠ ص
٦٧٦١ ص
٦٧٦٢ ص
٦٧٦٣ ص
٦٧٦٤ ص
٦٧٦٥ ص
٦٧٦٦ ص
٦٧٦٧ ص
٦٧٦٨ ص
٦٧٦٩ ص
٦٧٧٠ ص
٦٧٧١ ص
٦٧٧٢ ص
٦٧٧٣ ص
٦٧٧٤ ص
٦٧٧٥ ص
٦٧٧٦ ص
٦٧٧٧ ص
٦٧٧٨ ص
٦٧٧٩ ص
٦٧٨٠ ص
٦٧٨١ ص
٦٧٨٢ ص
٦٧٨٣ ص
٦٧٨٤ ص
٦٧٨٥ ص
٦٧٨٦ ص
٦٧٨٧ ص
٦٧٨٨ ص
٦٧٨٩ ص
٦٧٩٠ ص
٦٧٩١ ص
٦٧٩٢ ص
٦٧٩٣ ص
٦٧٩٤ ص
٦٧٩٥ ص
٦٧٩٦ ص
٦٧٩٧ ص
٦٧٩٨ ص
٦٧٩٩ ص
٦٨٠٠ ص
٦٨٠١ ص
٦٨٠٢ ص
٦٨٠٣ ص
٦٨٠٤ ص
٦٨٠٥ ص
٦٨٠٦ ص
٦٨٠٧ ص
٦٨٠٨ ص
٦٨٠٩ ص
٦٨١٠ ص
٦٨١١ ص
٦٨١٢ ص
٦٨١٣ ص
٦٨١٤ ص
٦٨١٥ ص
٦٨١٦ ص
٦٨١٧ ص
٦٨١٨ ص
٦٨١٩ ص
٦٨٢٠ ص
٦٨٢١ ص
٦٨٢٢ ص
٦٨٢٣ ص
٦٨٢٤ ص
٦٨٢٥ ص
٦٨٢٦ ص
٦٨٢٧ ص
٦٨٢٨ ص
٦٨٢٩ ص
٦٨٣٠ ص
٦٨٣١ ص
٦٨٣٢ ص
٦٨٣٣ ص
٦٨٣٤ ص
٦٨٣٥ ص
٦٨٣٦ ص
٦٨٣٧ ص
٦٨٣٨ ص
٦٨٣٩ ص
٦٨٤٠ ص
٦٨٤١ ص
٦٨٤٢ ص
٦٨٤٣ ص
٦٨٤٤ ص
٦٨٤٥ ص
٦٨٤٦ ص
٦٨٤٧ ص
٦٨٤٨ ص
٦٨٤٩ ص
٦٨٥٠ ص
٦٨٥١ ص
٦٨٥٢ ص
٦٨٥٣ ص
٦٨٥٤ ص
٦٨٥٥ ص
٦٨٥٦ ص
٦٨٥٧ ص
٦٨٥٨ ص
٦٨٥٩ ص
٦٨٦٠ ص
٦٨٦١ ص
٦٨٦٢ ص
٦٨٦٣ ص
٦٨٦٤ ص
٦٨٦٥ ص
٦٨٦٦ ص
٦٨٦٧ ص
٦٨٦٨ ص
٦٨٦٩ ص
٦٨٧٠ ص
٦٨٧١ ص
٦٨٧٢ ص
٦٨٧٣ ص
٦٨٧٤ ص
٦٨٧٥ ص
٦٨٧٦ ص
٦٨٧٧ ص
٦٨٧٨ ص
٦٨٧٩ ص
٦٨٨٠ ص
٦٨٨١ ص
٦٨٨٢ ص
٦٨٨٣ ص
٦٨٨٤ ص
٦٨٨٥ ص
٦٨٨٦ ص
٦٨٨٧ ص
٦٨٨٨ ص
٦٨٨٩ ص
٦٨٩٠ ص
٦٨٩١ ص
٦٨٩٢ ص
٦٨٩٣ ص
٦٨٩٤ ص
٦٨٩٥ ص
٦٨٩٦ ص
٦٨٩٧ ص
٦٨٩٨ ص
٦٨٩٩ ص
٦٩٠٠ ص
٦٩٠١ ص
٦٩٠٢ ص
٦٩٠٣ ص
٦٩٠٤ ص
٦٩٠٥ ص
٦٩٠٦ ص
٦٩٠٧ ص
٦٩٠٨ ص
٦٩٠٩ ص
٦٩١٠ ص
٦٩١١ ص
٦٩١٢ ص
٦٩١٣ ص
٦٩١٤ ص
٦٩١٥ ص
٦٩١٦ ص
٦٩١٧ ص
٦٩١٨ ص
٦٩١٩ ص
٦٩٢٠ ص
٦٩٢١ ص
٦٩٢٢ ص
٦٩٢٣ ص
٦٩٢٤ ص
٦٩٢٥ ص
٦٩٢٦ ص
٦٩٢٧ ص
٦٩٢٨ ص
٦٩٢٩ ص
٦٩٣٠ ص
٦٩٣١ ص
٦٩٣٢ ص
٦٩٣٣ ص
٦٩٣٤ ص
٦٩٣٥ ص
٦٩٣٦ ص
٦٩٣٧ ص
٦٩٣٨ ص
٦٩٣٩ ص
٦٩٤٠ ص
٦٩٤١ ص
٦٩٤٢ ص
٦٩٤٣ ص
٦٩٤٤ ص
٦٩٤٥ ص
٦٩٤٦ ص
٦٩٤٧ ص
٦٩٤٨ ص
٦٩٤٩ ص
٦٩٥٠ ص
٦٩٥١ ص
٦٩٥٢ ص
٦٩٥٣ ص
٦٩٥٤ ص
٦٩٥٥ ص
٦٩٥٦ ص
٦٩٥٧ ص
٦٩٥٨ ص
٦٩٥٩ ص
٦٩٦٠ ص
٦٩٦١ ص
٦٩٦٢ ص
٦٩٦٣ ص
٦٩٦٤ ص
٦٩٦٥ ص
٦٩٦٦ ص
٦٩٦٧ ص
٦٩٦٨ ص
٦٩٦٩ ص
٦٩٧٠ ص
٦٩٧١ ص
٦٩٧٢ ص
٦٩٧٣ ص
٦٩٧٤ ص
٦٩٧٥ ص
٦٩٧٦ ص
٦٩٧٧ ص
٦٩٧٨ ص
٦٩٧٩ ص
٦٩٨٠ ص
٦٩٨١ ص
٦٩٨٢ ص
٦٩٨٣ ص
٦٩٨٤ ص
٦٩٨٥ ص
٦٩٨٦ ص
٦٩٨٧ ص
٦٩٨٨ ص
٦٩٨٩ ص
٦٩٩٠ ص
٦٩٩١ ص
٦٩٩٢ ص
٦٩٩٣ ص
٦٩٩٤ ص
٦٩٩٥ ص
٦٩٩٦ ص
٦٩٩٧ ص
٦٩٩٨ ص
٦٩٩٩ ص
٧٠٠٠ ص
٧٠٠١ ص
٧٠٠٢ ص
٧٠٠٣ ص
٧٠٠٤ ص
٧٠٠٥ ص
٧٠٠٦ ص
٧٠٠٧ ص
٧٠٠٨ ص
٧٠٠٩ ص
٧٠١٠ ص
٧٠١١ ص
٧٠١٢ ص
٧٠١٣ ص
٧٠١٤ ص
٧٠١٥ ص
٧٠١٦ ص
٧٠١٧ ص
٧٠١٨ ص
٧٠١٩ ص
٧٠٢٠ ص
٧٠٢١ ص
٧٠٢٢ ص
٧٠٢٣ ص
٧٠٢٤ ص
٧٠٢٥ ص
٧٠٢٦ ص
٧٠٢٧ ص
٧٠٢٨ ص
٧٠٢٩ ص
٧٠٣٠ ص
٧٠٣١ ص
٧٠٣٢ ص
٧٠٣٣ ص
٧٠٣٤ ص
٧٠٣٥ ص
٧٠٣٦ ص
٧٠٣٧ ص
٧٠٣٨ ص
٧٠٣٩ ص
٧٠٤٠ ص
٧٠٤١ ص
٧٠٤٢ ص
٧٠٤٣ ص
٧٠٤٤ ص
٧٠٤٥ ص
٧٠٤٦ ص
٧٠٤٧ ص
٧٠٤٨ ص
٧٠٤٩ ص
٧٠٥٠ ص
٧٠٥١ ص
٧٠٥٢ ص
٧٠٥٣ ص
٧٠٥٤ ص
٧٠٥٥ ص
٧٠٥٦ ص
٧٠٥٧ ص
٧٠٥٨ ص
٧٠٥٩ ص
٧٠٦٠ ص
٧٠٦١ ص
٧٠٦٢ ص
٧٠٦٣ ص
٧٠٦٤ ص
٧٠٦٥ ص
٧٠٦٦ ص
٧٠٦٧ ص
٧٠٦٨ ص
٧٠٦٩ ص
٧٠٧٠ ص
٧٠٧١ ص
٧٠٧٢ ص
٧٠٧٣ ص
٧٠٧٤ ص
٧٠٧٥ ص
٧٠٧٦ ص
٧٠٧٧ ص
٧٠٧٨ ص
٧٠٧٩ ص
٧٠٨٠ ص
٧٠٨١ ص
٧٠٨٢ ص
٧٠٨٣ ص
٧٠٨٤ ص
٧٠٨٥ ص
٧٠٨٦ ص
٧٠٨٧ ص
٧٠٨٨ ص
٧٠٨٩ ص
٧٠٩٠ ص
٧٠٩١ ص
٧٠٩٢ ص
٧٠٩٣ ص
٧٠٩٤ ص
٧٠٩٥ ص
٧٠٩٦ ص
٧٠٩٧ ص
٧٠٩٨ ص
٧٠٩٩ ص
٧١٠٠ ص
٧١٠١ ص
٧١٠٢ ص
٧١٠٣ ص
٧١٠٤ ص
٧١٠٥ ص
٧١٠٦ ص
٧١٠٧ ص
٧١٠٨ ص
٧١٠٩ ص
٧١١٠ ص
٧١١١ ص
٧١١٢ ص
٧١١٣ ص
٧١١٤ ص
٧١١٥ ص
٧١١٦ ص
٧١١٧ ص
٧١١٨ ص
٧١١٩ ص
٧١٢٠ ص
٧١٢١ ص
٧١٢٢ ص
٧١٢٣ ص
٧١٢٤ ص
٧١٢٥ ص
٧١٢٦ ص
٧١٢٧ ص
٧١٢٨ ص
٧١٢٩ ص
٧١٣٠ ص
٧١٣١ ص
٧١٣٢ ص
٧١٣٣ ص
٧١٣٤ ص
٧١٣٥ ص
٧١٣٦ ص
٧١٣٧ ص
٧١٣٨ ص
٧١٣٩ ص
٧١٤٠ ص
٧١٤١ ص
٧١٤٢ ص
٧١٤٣ ص
٧١٤٤ ص
٧١٤٥ ص
٧١٤٦ ص
٧١٤٧ ص
٧١٤٨ ص
٧١٤٩ ص
٧١٥٠ ص
٧١٥١ ص
٧١٥٢ ص
٧١٥٣ ص
٧١٥٤ ص
٧١٥٥ ص
٧١٥٦ ص
٧١٥٧ ص
٧١٥٨ ص
٧١٥٩ ص
٧١٦٠ ص
٧١٦١ ص
٧١٦٢ ص
٧١٦٣ ص
٧١٦٤ ص
٧١٦٥ ص
٧١٦٦ ص
٧١٦٧ ص
٧١٦٨ ص
٧١٦٩ ص
٧١٧٠ ص
٧١٧١ ص
٧١٧٢ ص
٧١٧٣ ص
٧١٧٤ ص
٧١٧٥ ص
٧١٧٦ ص
٧١٧٧ ص
٧١٧٨ ص
٧١٧٩ ص
٧١٨٠ ص
٧١٨١ ص
٧١٨٢ ص
٧١٨٣ ص
٧١٨٤ ص
٧١٨٥ ص
٧١٨٦ ص
٧١٨٧ ص
٧١٨٨ ص
٧١٨٩ ص
٧١٩٠ ص
٧١٩١ ص
٧١٩٢ ص
٧١٩٣ ص
٧١٩٤ ص
٧١٩٥ ص
٧١٩٦ ص
٧١٩٧ ص
٧١٩٨ ص
٧١٩٩ ص
٧٢٠٠ ص
٧٢٠١ ص
٧٢٠٢ ص
٧٢٠٣ ص
٧٢٠٤ ص
٧٢٠٥ ص
٧٢٠٦ ص
٧٢٠٧ ص
٧٢٠٨ ص
٧٢٠٩ ص
٧٢١٠ ص
٧٢١١ ص
٧٢١٢ ص
٧٢١٣ ص
٧٢١٤ ص
٧٢١٥ ص
٧٢١٦ ص
٧٢١٧ ص
٧٢١٨ ص
٧٢١٩ ص
٧٢٢٠ ص
٧٢٢١ ص
٧٢٢٢ ص
٧٢٢٣ ص
٧٢٢٤ ص
٧٢٢٥ ص
٧٢٢٦ ص
٧٢٢٧ ص
٧٢٢٨ ص
٧٢٢٩ ص
٧٢٣٠ ص
٧٢٣١ ص
٧٢٣٢ ص
٧٢٣٣ ص
٧٢٣٤ ص
٧٢٣٥ ص
٧٢٣٦ ص
٧٢٣٧ ص
٧٢٣٨ ص
٧٢٣٩ ص
٧٢٤٠ ص
٧٢٤١ ص
٧٢٤٢ ص
٧٢٤٣ ص
٧٢٤٤ ص
٧٢٤٥ ص
٧٢٤٦ ص
٧٢٤٧ ص
٧٢٤٨ ص
٧٢٤٩ ص
٧٢٥٠ ص
٧٢٥١ ص
٧٢٥٢ ص
٧٢٥٣ ص
٧٢٥٤ ص
٧٢٥٥ ص
٧٢٥٦ ص
٧٢٥٧ ص
٧٢٥٨ ص
٧٢٥٩ ص
٧٢٦٠ ص
٧٢٦١ ص
٧٢٦٢ ص
٧٢٦٣ ص
٧٢٦٤ ص
٧٢٦٥ ص
٧٢٦٦ ص
٧٢٦٧ ص
٧٢٦٨ ص
٧٢٦٩ ص
٧٢٧٠ ص
٧٢٧١ ص
٧٢٧٢ ص
٧٢٧٣ ص
٧٢٧٤ ص
٧٢٧٥ ص
٧٢٧٦ ص
٧٢٧٧ ص
٧٢٧٨ ص
٧٢٧٩ ص
٧٢٨٠ ص
٧٢٨١ ص
٧٢٨٢ ص
٧٢٨٣ ص
٧٢٨٤ ص
٧٢٨٥ ص
٧٢٨٦ ص
٧٢٨٧ ص
٧٢٨٨ ص
٧٢٨٩ ص
٧٢٩٠ ص
٧٢٩١ ص
٧٢٩٢ ص
٧٢٩٣ ص
٧٢٩٤ ص
٧٢٩٥ ص
٧٢٩٦ ص
٧٢٩٧ ص
٧٢٩٨ ص
٧٢٩٩ ص
٧٣٠٠ ص
٧٣٠١ ص
٧٣٠٢ ص
٧٣٠٣ ص
٧٣٠٤ ص
٧٣٠٥ ص
٧٣٠٦ ص
٧٣٠٧ ص
٧٣٠٨ ص
٧٣٠٩ ص
٧٣١٠ ص
٧٣١١ ص
٧٣١٢ ص
٧٣١٣ ص
٧٣١٤ ص
٧٣١٥ ص
٧٣١٦ ص

دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٤٦٣٨

 

جزءلایتجزّا ، اصطلاحی‌ در كلام‌ و فلسفه اسلامی‌، به‌ معنای‌ كوچك‌ترین‌ جزء جسم‌. اصطلاحات‌ جزء، الجزء الواحد، الجوهر الواحد الذی‌ لاینقسم‌، و به‌ویژه‌ لفظ‌ جوهرِ فرد برای‌ اشاره‌ به‌ همین‌ مفهوم‌ به‌كار رفته‌ است‌. در كلام‌، كاربرد لفظ‌ جوهر به‌ معنای‌ جزء لایتجزّا رواج‌ داشته‌ است‌ (برای‌ علت‌ این‌ كاربرد رجوع کنید به ذنانی‌ ، ص‌ ٥٧ـ٦٠). این‌ تعبیر از جوهر، خاص‌ كلام‌ است‌ و در فلسفه‌ عموماً از اصطلاحات‌ جزءلایتجزّا و جوهر فرد استفاده‌ كرده‌اند. گاه‌ تعابیر اجرام‌ صغار یا اجسام‌ صغار هم‌ به‌كار رفته‌ است‌. در منابع‌ فلسفی‌ فارسی‌ لفظ‌ «پاره‌» و جزء نامتجزّی‌ نیز مشاهده‌ می‌شود (برای‌ نمونه‌ رجوع کنید به ابن‌سینا، ١٣٨٣ ش‌، ص‌ ١٤، ١٦). در ادبیات‌ فارسی‌ تعبیر جوهر فرد به‌ عنوان‌ استعاره‌ای‌ برای‌ كوچكی‌ به‌كار رفته‌ است‌ (از جمله‌ در بیت‌ حافظ‌: «بعد ازینم‌ نبود شائبه‌ در جوهر فرد/ كه‌ دهان‌ تو در این‌ نكته‌ خوش‌ استدلالی‌ است‌» غزل‌ ٦٨؛
برای‌ سایر شواهد رجوع کنید به دهخدا، ذیل‌ «جوهرفرد»). ظاهراً لفظ‌ جزءلایتجزّا ترجمه اصطلاح‌ atomon در فلسفه یونانی‌ (در لغت‌ به‌ معنای‌ تقسیم‌ناپذیر، ریشه اتم‌ در زبانهای‌ اروپایی‌) بوده‌ است‌. در عربی‌ امروز لفظ‌ جزء را به‌جای‌ مولكول‌ به‌ كار می‌برند و برای‌ اتم‌ فیزیك‌ از لفظ‌ ذره‌ استفاده‌ می‌كنند. كاربرد ذره‌ برای‌ هر دو معنای‌ اتم‌ در فارسی‌ امروز هم‌ متداول‌ شده‌ است‌.

پیشینه‌. مفهوم‌ جزء لایتجزّا یا جوهر فرد، در كل‌ بر این‌ تصور دلالت‌ دارد كه‌ اجسام‌ از اجزایی‌ تقسیم‌ناپذیر تشكیل‌ یافته‌اند. این‌ تصور شامل‌ دو وجه‌ است‌؛
یكی‌ آنكه‌ جسم‌ امری‌ پیوسته‌ و یكپارچه‌ نیست‌، دیگر آنكه‌ اجزای‌ تشكیل‌دهنده جسم‌ خود قابل‌ قسمت‌ به‌ اجزای‌ دیگری‌ نیستند. به‌اصطلاح‌ فلاسفه‌، چنین‌ اجزایی‌ نه‌ به‌ كسر (شكستن‌) و نه‌ به‌ قطع‌ (بریدن‌) تجزیه‌ نمی‌شوند. سابقه چنین‌ تصوری‌ را می‌توان‌ در دو تمدن‌ یونان‌ و هند جستجو كرد.

در یونان‌ در حدود قرن‌ پنجم‌ پیش‌ از میلاد، لئوكیپوس‌ و ذیمقراطیس‌ (دموكریتوس‌ ) نظریه اتمی‌ (اتمیسم‌) را رواج‌ دادند. مطابق‌ نظریه اتمی‌، جهان‌ از اجسام‌ بسیط‌ صلبی‌ تشكیل‌ شده‌ است‌ كه‌ از فرط‌ كوچكی‌ به‌ ادراك‌ در نمی‌آیند. این‌ اجسامِ تقسیم‌ناپذیر یا اتمها، جاودانی‌ و نامتناهی‌اند، همه‌ از یك‌ جنس‌اند و تفاوتشان‌ تنها در وضع‌ و شكل‌ و اندازه‌ است‌. تكثر اشیای‌ عالم‌ نتیجه تركیبات‌ متنوع‌ اتمها و حركت‌ آنها در خلا است‌ ( رجوع کنید به ذیمقراطیس‌ *). بزرگ‌ترین‌ مخالف‌ و منتقد این‌ نظریه‌، ارسطو، بر آن‌ بود كه‌ جسم‌ پیوسته‌ و مركّب‌ از دو جزء معنوی‌ صورت‌ و مادّه‌ است‌ و نمی‌تواند اجزای‌ مادّی‌ بالفعل‌ داشته‌ باشد. تقسیم‌ شدن‌ متناهی‌ جسم‌ تنها به‌ نحو بالفعل‌ است‌ اما به‌ نحو بالقوه‌ تا بی‌نهایت‌ می‌توان‌ جسم‌ را تقسیم‌ كرد و جزء قسمت‌ناپذیر در جسم‌ وجود ندارد. نظریه ارسطو در سراسر قرون‌ وسطا بر فلسفه طبیعی‌ جهان‌ مسیحی‌ و اسلام‌ غالب‌ بود. مهم‌ترین‌ نقدی‌ كه‌ ارسطو و سایر مخالفان‌ نظریه اتمی‌، از جمله‌ رواقیان‌ و شكاكانی‌ چون‌ سكستوس‌ امپیریكوس‌ ، بر مفهوم‌ اتم‌ وارد می‌دانستند، در قالب‌ این‌ پرسش‌ مطرح‌ می‌شد كه‌ وقتی‌ دو جسم‌ با سرعت‌ مساوی‌ در مسافتی‌ مركّب‌ از حداقل‌ سه‌ اتم‌ به‌ سوی‌ هم‌ حركت‌ كنند، چه‌ اتفاقی‌ می‌افتد؟ ( > دایرة ‌المعارف‌ فلسفه راتلیج‌ >، ذیل‌ "Atomism, ancient" ؛
همین‌ استدلال‌ را نزد فیلسوفان‌ اسلامی‌ خواهیم‌ یافت‌ رجوع کنید به ادامه مقاله‌). اتم‌ ذیمقراطیس‌ ویژگیهای‌ فیزیكی‌ داشت‌، اما در سیر نظریه اتمی‌ در فلسفه یونان‌، اتم‌ خصوصیات‌ ریاضی‌ هم‌ یافت‌. اپیكور در اوایل‌ قرن‌ سوم‌ پیش‌ از میلاد دو وجه‌ فیزیكی‌ و ریاضی‌ را با هم‌ جمع‌ كرد. اجسام‌ بدون‌ جزء یا اجرام‌ صغار تعابیری‌ بود كه‌ برای‌ تأكید بر وجوه‌ ریاضی‌ اتم‌ به‌كار می‌رفت‌. اتمهای‌ اپیكوری‌ خود به‌ مقادیر كوچك‌ تقسیم‌ناپذیر دیگری‌ تقسیم‌ می‌شدند. نظریه اتمی‌ در دوره تجدید حیات‌ فرهنگی‌ (رنسانس‌) غرب‌ احیا شد. پیر گاسندی‌ در قرن‌ هفدهم‌/ دهم‌ با مطالعه اتمیسم‌ اپیكوری‌ نظریه اتمی‌ را مطرح‌ كرد كه‌ نظریه اتم‌ در فیزیك‌ جدید، ادامه مستقیم‌ آن‌ است‌ (همانجا).

در سنّتی‌ترین‌ و كهن‌ترین‌ اعتقادات‌ هندی‌، یعنی‌ تعالیم‌ اوپانیشادها و مكاتب‌ سانكهیا و یوگا، اثری‌ از مفهوم‌ جزء لایتجزّا دیده‌ نمی‌شود؛
اما در دو مكتب‌ فلسفه برهمنی‌، وایشیشیكا و نیایا ، و در آیین‌ جاینی‌، و در دو مكتب‌ فلسفی‌ از شاخه جنوبی‌ آیین‌ بودا، اعتقاد به‌ جزء لایتجزّا یكی‌ از مبانی‌ جهان‌شناسی‌ و معرفت‌شناسی‌ است‌ ( د. دین‌ و اخلاق‌ ، ذیل‌ "Atomic theory, Indian" ). مطابق‌ وایشیشیكا و نیایا در جهان‌ نُه‌ جوهر وجود دارد: جواهر مادّی‌ شامل‌ اثیر و چهار عنصر آب‌ و آتش‌ و خاك‌ و هوا، جواهر غیرمادّی‌ شامل‌ زمان‌ و مكان‌ و نفس‌ و روح‌ . عناصر چهارگانه‌ و نفس‌ ــ كه‌ نوعی‌ حس‌ درونی‌ یا حس‌ مشترك‌ در تمایز از حواس‌ پنج‌گانه بیرونی‌ است‌ از اجزاء لایتجزّا تشكیل‌ شده‌اند، اما سایر جواهر نامتناهی‌اند. اشیای‌ مادّی‌ نتیجه تركیب‌ اجزا با یكدیگرند. اجزا ادراك‌ نشدنی‌، جاودانی‌ و فاقد امتداد مكانی‌اند و تنها از لحاظ‌ كیفی‌ با یكدیگر تفاوت‌ دارند. در میان‌ آنها حركتی‌ نوسانی‌ وجود دارد كه‌ بر اثر نیرویی‌ لطیف‌ و نامرئی‌ و خارج‌ از طبیعتِ ساكن‌ آنهاست‌ (شایگان‌، ج‌ ٢، ص‌ ٥٢٤، ٥٤٢ -٥٤٣؛
چترجی‌، ص‌ ٢٢٦ـ٢٢٩؛
> دایرة ‌المعارف‌ فلسفه راتلیج‌ <، ذیل‌ " Matter, Indian conceptions of" ). اگر اجزا نبودند مادّه‌ الی‌ غیرالنهایه‌ تقسیم‌ می‌شد، در حالی‌ كه‌ تقسیم‌ شدن‌ مادّه‌ تا بی‌نهایت‌ ممكن‌ نیست‌. به‌ علاوه‌، اگر اجزا نبودند اشیای‌ بزرگ‌ مثل‌ كوه‌ یا فیل‌ با اشیای‌ كوچك‌ مثل‌ دانه خردل‌ یا مورچه‌ تفاوتی‌ نمی‌داشتند، زیرا هم‌ اشیای‌ بزرگ‌ و هم‌ اشیای‌ كوچك‌ به‌ قسمتهای‌ كوچك‌تر قابل‌ تقسیم‌ می‌بودند (شایگان‌، ج‌ ٢، ص‌ ٥٤١؛
صورتی‌ از همین‌ استدلال‌ در كلام‌ اسلامی‌ رواج‌ داشته‌ است‌ رجوع کنید به ادامه مقاله‌).

تعالیم‌ آیین‌ جاینی‌ * تا حدود زیادی‌ با تعالیم‌ مذكور شباهت‌ دارد. اختلاف‌ خاص‌ آنها در اینجاست‌ كه‌ نزد جاینیها اجزا تفاوتهای‌ كیفی‌ ندارند. نكته قابل‌ توجه‌ در تعالیم‌ جاینی‌ پیوستگی‌ جزء مادّی‌ با اجزای‌ زمانی‌ و مكانی‌ است‌. زمان‌ و مكان‌ همچون‌ مادّه‌ به‌ اجزاء لایتجزّا تقسیم‌ می‌شود. سه‌ جزء مادّی‌ و زمانی‌ و مكانی‌ به‌صورت‌ واحدی‌ تفكیك‌ناپذیر موجودند و جزء زمانی‌ یا «آن‌» مساوی‌ با مدتی‌ است‌ كه‌ در طی‌ آن‌ یك‌ جزء مادّی‌ از نقطه‌ای‌ به‌ نقطه دیگر مكان‌ حركت‌ می‌كند (همان‌، ج‌ ١، ص‌ ٢٠٢ـ٢٠٣؛
> دایرة ‌المعارف‌ فلسفه راتلیج‌ < ، ج‌ ٥، ذیل‌ "Jaina philosophy" ، ص‌ ٤٩ـ٥٠).

در شاخه جنوبی‌ آیین‌ بودا اشیا مركّب‌ از اجزاء لایتجزّایی‌ شمرده‌ می‌شوند كه‌ هر دم‌ پیدا و نابود می‌شوند. عناصر چهارگانه‌ از این‌ اجزا ساخته‌ شده‌اند. نظریه جزء لایتجزّا به‌ خوبی‌ با اصول‌ آیین‌ بودا تناسب‌ دارد. هستی‌ ناپایدار، تسلسل‌ اشیای‌ گذرنده‌، جریان‌ دائم‌ نابودی‌ و بازپیدایی‌، جملگی‌ تصویری‌ از گسستگی‌ اشیا می‌سازد كه‌ با تصور اجزاء لایتجزّا كامل‌ می‌شود ( رجوع کنید به شایگان‌، ج‌ ١، ص‌ ٣٥٢ـ٣٥٤، ٣٦١؛
د. دین‌ و اخلاق‌ ، همانجا).

كلام‌. تصور جزء لایتجزّا ابتدا در كلام‌ اسلامی‌، نزد ضِراربن‌ عمرو (متوفی‌ ح ١٩٠)، ظاهر شد. اما نخستین‌ بیان‌ و دفاع‌ كلامی‌ مهم‌ آن‌ را ابوالهُذَیل‌ عَلاّف‌ (متوفی‌ ٢٢٦)، متكلم‌ معتزلی‌، در اوایل‌ قرن‌ سوم‌ صورت‌بندی‌ كرد (در همین‌ قرن‌ نخستین‌ فیلسوف‌ مسلمان‌، ابویوسف‌ یعقوب‌ كِندی‌، به‌ پیروی‌ از ارسطو این‌ نظریه‌ را مردود شناخت‌ رجوع کنید به ابن‌ندیم‌، ص‌ ٣١٩). پس‌ از آن‌، نظریه جزء لایتجزّا تبدیل‌ به‌ نظریه اصلی‌ معتزله‌ در باره اجسام‌ شد و جز نَظّام‌ (متوفی‌ ٢٣١)، خواهرزاده ابوالهذیل‌، در میان‌ معتزله‌ كسی‌ با آن‌ مخالفت‌ نكرد (از میان‌ متكلمان‌ غیرمعتزلی‌ نیز تنها هشام‌بن‌ حَكَم‌ شیعی‌ ( متوفی‌ اواخر قرن‌ دوم‌ یا اوایل‌ قرن‌ سوم‌ ) و احتمالاً ابن‌كُلّاب‌ ( متوفی‌ پس‌ از ٢٤٠ ) مخالف‌ نظریه‌ شناخته‌ شده‌اند؛
رجوع کنید به اشعری‌، ص‌ ٥٩؛
ولفسون‌، ص‌ ٤٩٥ و پانویس‌ ١).

جزء لایتجزّا مبنای‌ آرای‌ معتزله‌ در باره حدوث‌ عالم‌ و قدرت‌ خدا و نسبت‌ او با مخلوقات‌، و به‌طور كلی‌ چارچوب‌ نظریه‌های‌ كلامی‌ آنان‌ را تشكیل‌ می‌داد. این‌ سخن‌ در باره متكلمان‌ اشعری‌ هم‌ صادق‌ است‌. همچنانكه‌ ابن‌خلدون‌ (ج‌ ١: مقدمه‌ ، ص‌ ٥٨٩) اشاره‌ می‌كند، قاضی‌ ابوبكر باقلاّنی‌ * (متوفی‌ ٤٠٣) نظریه جوهر فرد را به‌ عنون‌ یكی‌ از مقدمات‌ عقلی‌ برای‌ ادله مذهب‌ خود بسط‌ داد (قس‌ وات‌، ص‌ ١٠٧؛
برای‌ آرای‌ ابوالحسن‌ اشعری‌ در باره جزء رجوع کنید به ابن‌فورك‌، ص‌ ٢٠٣ـ٢٠٤، ٢٠٦ـ ٢٠٧، ٢١٠ـ٢١١). پس‌ از آن‌ این‌ نظریه‌ در شمار تعالیم‌ اشعری‌ قرار گرفت‌ و بسیاری‌ از متكلمان‌ اشعری‌ با وجود نقدهای‌ فلسفی‌ در قرنهای‌ بعدی‌ به‌ آن‌ پایبند ماندند. همچنین‌ از آنجا كه‌ كلام‌ اشعری‌ به‌ صورت‌ اصول‌ اعتقادی‌ اهل‌ سنّت‌ در آمد، این‌ نظریه‌ در زمینه‌های‌ گوناگون‌ علوم‌ دینی‌ نزد آنان‌ انعكاس‌ یافت‌ (برای‌ نمونه‌هایی‌ از لوازم‌ اعتقاد به‌ جزء در فقه‌ اهل‌ سنّت‌ رجوع کنید به ابن‌عابدین‌، ج‌ ١، ص‌ ١٨٦ـ١٨٧؛
نیز برای‌ نمونه مباحث‌ فقهی‌ مرتبط‌ با جزء رجوع کنید به انصاری‌، ١٤١٥ـ ١٤١٨، ج‌ ٢، ص‌ ١٧٤، ١٩٦؛
همو، ١٣٧٨ ش‌، ج‌ ٦، ص‌ ١٣٨؛
برای‌ نمونه تأثیر در تفاسیر رجوع کنید به قرطبی‌، ذیل‌ انعام‌: ١). نظریه جزء لایتجزّا چنان‌ قبول‌ عام‌ یافت‌ كه‌ در اوایل‌ قرن‌ پنجم‌ شیخ‌مفید، متكلم‌ شیعی‌، آن‌ را نظر جمهور اهل‌ توحید وصف‌ كرد ( رجوع کنید به ص‌ ٩٥؛
برای‌ بحث‌ در آرای‌ شیخ‌مفید رجوع کنید به مكدرموت‌ ، ص‌١٨٩ـ ١٩٦). با این‌ حال‌ نقادیهای‌ فیلسوفان‌ بر این‌ نظریه‌، بی‌تأثیر نماند. بسیاری‌ از اشاعره‌ كوشیدند روایتهای‌ تعدیل‌ شده‌ای‌ از آن‌ فراهم‌ كنند و بعضی‌ همچون‌ غزالی‌ در صحت‌ و اهمیت‌ آن‌ برای‌ اعتقاد دینی‌ تردید كردند. تذبذب‌ فخررازی‌ در قبول‌ یا رد آن‌ ــ هرچند سرانجام‌ به‌ قبول‌ آن‌ منتهی‌ شد ــ نمونه دیگری‌ از این‌ تأثیر است‌ ( رجوع کنید به ادامه مقاله‌). سخن‌ ملاعبدالرزاق‌ لاهیجی‌ (متوفی‌ ح ١٠٧٢؛
ص‌ ٦٩) كه‌ بطلان‌ جزء لایتجزّا را از «مسلّمات‌ اكثر اهل‌ اسلام‌» در «ازمنه متأخره‌» می‌خواند، نشانه روشنی‌ از تغییر شأن‌ این‌ نظریه‌ در میان‌ متكلمان‌ شیعی‌ متأخر است‌. همچنین‌ سخن‌ ابوالحسن‌ شَعرانی‌ (مازندرانی‌، ج‌ ٤، ص‌١١٠، تعلیقه‌) كه‌ قول‌ به‌ جزء را شعار ملحدان‌ و از لوازم‌ مذهب‌ ایشان‌ شمرده‌ و گفته‌ است‌ بعضی‌ متكلمان‌ با غفلت‌ از این‌ امر به‌ آن‌ معتقد شدند، در مقابلِ توصیفِ شیخ‌مفید (همانجا)، نمونه شایان‌ توجهی‌ است‌.

طرح‌ كلی‌ نظریه متكلمان‌ می‌تواند به‌ این‌ صورت‌ ترسیم‌ شود: اجسام‌ از اجزای‌ تقسیم‌ناپذیری‌ تركیب‌ یافته‌اند كه‌ طول‌ و عرض‌ و عمق‌ ندارند و شمارشان‌ متناهی‌ است‌. در جهانِ محدَث‌ جز اجسام‌، اجزای‌ اجسام‌ یا جواهر فرد و اعراض‌، چیزی‌ وجود ندارد. جواهر فرد مؤلفه‌های‌ اجسام‌اند اما خودْ جسم‌ نیستند ( رجوع کنید به بغدادی‌، كتاب‌ اصول‌الدین‌، ص‌ ٣٣ـ٣٦؛
طوسی‌، ص‌ ٦٧ـ ٦٨).

با این‌ همه‌، هم‌ در درون‌ مكتب‌ اعتزال‌ و هم‌ در میان‌ معتزله‌ و اشاعره‌ اختلافاتی‌ در باره جواهر فرد وجود داشت‌. آنچه‌ ابورشید نیشابوری‌ (متوفی‌ ح ٤٠٠ یا پس‌ از آن‌) در كتاب‌ المسائل‌ فی‌ الخلاف‌ بین‌ البصریین‌ و البغدادیین‌ آورده‌ یكی‌ از مهم‌ترین‌ منابع‌ اطلاع‌ در باره این‌ اختلافات‌ است‌. تصور مكتب‌ بصره‌ و در رأس‌ آن‌ ابوهاشم‌ جُبّائی‌ * (متوفی‌ ٣٢١) از جواهر فرد را می‌توان‌ صرف‌نظر از تفاوتهای‌ جزئی‌، به‌ این‌ نحو خلاصه‌ كرد: جواهر همه‌ از یك‌ جنس‌اند و همه‌ به‌ شكل‌ مكعب‌اند ( رجوع کنید به ابورشید نیشابوری‌، ص‌ ٢٩؛
ذنانی‌، ص‌ ٩٥ـ٩٧). بنابراین‌، تنها فرق‌ میان‌ جواهر در حیز آنهاست‌. به‌علاوه‌، هر جوهر دارای‌ جهتی‌ است‌ كه‌ به‌ واسطه آن‌ سایر جواهر از اشغال‌ جای‌ آن‌ منع‌ می‌شوند (ابورشید نیشابوری‌، ص‌٣٠، ٦١). جواهر در مكانهای‌ خالی‌ حركت‌ می‌كنند و از طریق‌ فشار و تأثیر با یكدیگر تعامل‌ دارند. جواهر به‌ واسطه عَرَضِ «تألیف‌» یا پیوستگی‌، اجسام‌ را می‌سازند. تقسیم‌ اجسام‌ فقط‌ به‌سبب‌ وجود این‌ عرض‌ ممكن‌ است‌، زیرا در حین‌ تقسیم‌، عرض‌ تألیف‌ از میان‌ می‌رود. جواهرِ باقی‌ مانده‌ از تقسیم‌، دیگر تقسیم‌ نمی‌شوند چون‌ دیگر عرض‌ تألیف‌ در آنها وجود ندارد (برای‌ تعابیر مترادف‌ با «تألیف‌» رجوع کنید به پینس‌ ، ص‌ ٧). جواهر می‌توانند تعداد زیادی‌ عرض‌ داشته‌ باشند مادام‌ كه‌ اعراض‌ باهم‌ متعارض‌ نباشند. خداوند جواهر را خلق‌ نمی‌كند بلكه‌ می‌گذارد كه‌ به‌ وجود بیایند، چرا كه‌ جواهر قبل‌ از هستی‌ یافتن‌ نیز جوهرند و ذاتِ جوهر بودن‌ برایشان‌ ثابت‌ است‌ (اشعری‌، ص‌ ٣٠٧؛
نیز رجوع کنید به ثابتات‌ ازلی‌ * ). وقتی‌ جواهر وجود یافتند، دارای‌ اعراضی‌ چون‌ حركت‌ و سكون‌ و ائتلاف‌ و افتراق‌ می‌شوند. نابودی‌ كامل‌ جواهر ممكن‌ است‌، اما تنها اگر خداوند تمام‌ جهان‌ را یكباره‌ نابود كند (ابورشید نیشابوری‌، ص‌ ٨٧ - ٩٦).

آرای‌ معتزله بغداد و اشاعره‌ در باره جوهر فرد تا حد زیادی‌ به‌ هم‌ نزدیك‌ است‌ و رویكرد معتزله بغداد را می‌توان‌ مقدمه رویكرد اشاعره‌ دانست‌. مطابق‌ این‌ رویكرد، جواهر به‌ تنهایی‌ صرفاً نقطه‌اند و هیچ‌ مقدار و امتدادی‌ ندارند، ازاین‌رو نمی‌توان‌ آنها را با حواس‌ درك‌ كرد. هریك‌ از جواهر حیزی‌ طبیعی‌ دارد كه‌ برخلاف‌ مكان‌ امری‌ كمّی‌ یا دارای‌ مقدار نیست‌ (برای‌ تفاوت‌ حیز و مكان‌ رجوع کنید به ذنانی‌، ص‌ ٦٢ـ٧١). تجمع‌ و تألیف‌ جواهر موجب‌ ایجاد اجسام‌ ممتد و مكانمند می‌شود و از افتراق‌ آنها اجسام‌ از میان‌ می‌رود. زمان‌ و حركت‌ نیز از اجزاء لایتجزّا ساخته‌ شده‌اند. جواهر تعداد زیادی‌ عرض‌ دارند، حتی‌ به‌ گمان‌ بعضی‌، هر جوهر همه اعراض‌ ایجابی‌ ممكن‌ یا اضداد آنها را در خود دارد. اعراض‌ شامل‌ افعال‌ انسان‌ از جمله‌ طاعت‌ و معصیت‌، كفر و ایمان‌، كلام‌ و سكوت‌ نیز می‌شوند (اشعری‌، ص‌ ٣٤٥). اعراض‌ سلبی‌، چون‌ مرگ‌ و جهل‌، نیز به‌ جوهر تعلق‌ می‌گیرد. عرض‌ ــ كه‌ به‌ تعبیر عبدالقاهر بغدادی‌ (متوفی‌ ٤٢٩)، متكلم‌ اشعری‌، مانند جوهر «مفرَدٌ فی‌ ذاته‌» است‌ ( كتاب‌ اصول‌الدین‌ ، ص‌ ٣٥) بیش‌ از یك‌ آن‌ بقا ندارد، همچنانكه‌ جوهر نیز تنها در یك‌ آن‌ باقی‌ است‌؛
ازاین‌رو، جهان‌ دائماً از نو خلق‌ می‌شود. نابودی‌ هر جوهر وقتی‌ است‌ كه‌ خداوند جریان‌ خلق‌ مدام‌ آن‌ و اعراضش‌ را متوقف‌ كند (ابن‌میمون‌، ج‌ ١، ص‌ ١٩٧ـ ١٩٨، ٢٠٠ـ٢٠٦).

نظریه جزء لایتجزّا در همه صورتهای‌ آن‌ زمینه كلامی‌ مناسبی‌ برای‌ توضیح‌ نسبت‌ خالق‌ و مخلوق‌ فراهم‌ می‌كرد. این‌ نظریه‌ از سویی‌ تصور تناهی‌ اشیا را در بر داشت‌ كه‌ برای‌ متكلمان‌، از جهت‌ علم‌ و قدرت‌ خدا، حیاتی‌ بود ( رجوع کنید به ادامه مقاله‌) و از سوی‌ دیگر تصور گسستگی‌ اشیا را در بر داشت‌ كه‌ به‌ویژه‌ نزد اشاعره‌ زمینه اِعمال‌ قدرت‌ مطلق‌ الاهی‌ را می‌ساخت‌. در جهانی‌ كه‌ در هر دم‌ نابود و باز پیدا می‌شود ارتباط‌ علّی‌ یا قانون‌ طبیعی‌ وجود ندارد، حتی‌ افعال‌ انسان‌ تقسیم‌ شده‌ به‌ اجزاءاند و هیچ‌ نسبت‌ علّی‌ میان‌ حركات‌ متوالی‌ انسان‌ وجود ندارد. مثلاً، عمل‌ نوشتن‌ شامل‌ چهار جزء است‌: اراده حركت‌ دادن‌ قلم‌، قدرت‌ و استطاعت‌ حركت‌ كردن‌، حركت‌ دست‌ هنگام‌ نوشتن‌، حركت‌ قلم‌. تحقق‌ تمام‌ این‌ مراحل‌ وابستگی‌ تام‌ به‌ خداوند دارد كه‌ در گسستگی‌ اشیا و افعال‌، جریانی‌ پیوسته‌ را پدید می‌آورد (همان‌، ج‌ ١، ص‌ ٢٠٣ـ٢٠٤). به‌علاوه‌، در كلام‌ اشعری‌ یكی‌ از ادله مهم‌ برای‌ اثبات‌ حدوث‌ عالم‌ و نیاز آن‌ به‌ آفریدگار، با استفاده‌ از مفهوم‌ تقسیم‌ اشیا به‌ اجزاء لایتجزّا اقامه‌ شده‌ است‌. صورتی‌ از این‌ استدلال‌ را شهرستانی‌ در نهایة ‌الاقدام‌ (ص‌ ١١) آورده‌ است‌: اگر جواهر قدیم‌ باشند از قدیم‌ یا مجتمع‌اند یا مفترق‌. جواهر به‌ ذات‌ خود اجتماع‌ و افتراق‌ نمی‌یابند، پس‌ باید به‌ وسیله ‌علتی‌ بیرونی‌ باهم‌ جمع‌ شوند یا از هم‌ جدا شوند. بنابراین‌، چون‌ جهان‌، مركّب‌ از جواهر فردی‌ است‌ كه‌ در حال‌ اجتماع‌ و افتراق‌اند و پیش‌ از پدید آمدنِ جریان‌ افتراق‌ و اجتماع‌، جهانی‌ وجود ندارد، این‌ جهان‌ را آفریدگاری‌ خلق‌ كرده‌ است‌ (نیز رجوع کنید به باقلاّنی‌، ص‌ ٤٤؛
ابن‌حزم‌، ج‌ ٥، ص‌ ٢٢٦؛
اسفراینی‌، ص‌ ٤٣؛
حدوث‌ و قدم‌ * ؛
قس‌ فخر رازی‌، ١٣٤١ـ١٣٤٢ ش‌، ج‌ ١، ص‌٢٧٠).

جزء لایتجزّا مسائل‌ بسیاری‌ برای‌ متكلمان‌ پدید آورد، از جمله‌ نسبت‌ جواهر با اعراض‌، امكان‌ وجود جواهر بدون‌ اعراض‌، امكان‌ رؤیت‌ جزء، حداقل‌ اجزای‌ لازم‌ برای‌ پدید آمدن‌ جسم‌، شكل‌ داشتن‌ یا نداشتن‌ جزء، حركت‌ و خلا، مفهومی‌ كه‌ متكلمان‌ آن‌ را دیرتر شناختند. پینس‌ (ص‌ ٧٧) احتمال‌ داده‌ است‌ كه‌ متكلمان‌ به‌واسطه فلسفه محمدبن‌ زكریای‌ رازی‌ با مفهوم‌ خلأ آشنا شده‌ باشند. متكلمانی‌ كه‌ اعراض‌ را هم‌ دارای‌ اجزاء لایتجزّا می‌شمردند (رجوع کنید به اشعری‌، ص‌ ٣١٩) با مسائلی‌ از این‌ دست‌ مواجه‌ بودند كه‌ آیا علم‌ واحد، كه‌ عرَضی‌ مفرد است‌، می‌تواند به‌ دو معلوم‌ تعلق‌ بیابد ( رجوع کنید به همان‌، ص‌ ٣٩٧). مسئله مُماسّه‌، یعنی‌ نحوه تماس‌ جواهر فرد با یكدیگر، یكی‌ دیگر از مشكلات‌ ناشی‌ از تصور جزء فاقد امتداد برای‌ جسم‌ ممتد بود. صورتی‌ از این‌ مسئله‌ این‌ است‌ كه‌ آیا یك‌ جزء می‌تواند با بیش‌ از یك‌ جزء دیگر تماس‌ داشته‌ باشد یا نه‌. در این‌ باره‌ ابوالهذیل‌ معتقد بود كه‌ هر جزء با شش‌ جزء پیرامون‌ خود مماس‌ می‌شود ( رجوع کنید به همان‌، ص‌ ٣٠٢ـ٣٠٣) و ابوبشر صالح‌بن‌ ابی‌صالح‌ می‌گفت‌ كه‌ تماس‌ جزء فقط‌ با یك‌ جزء مجاور آن‌ ممكن‌ است‌، چرا كه‌ اگر اجزا می‌توانستند با شیئی‌ بزرگ‌تر از خود مماس‌ شوند كل‌ دنیا در یك‌ مشت‌ جا می‌گرفت‌ ( رجوع کنید به همان‌، ص‌ ٣٠٢). هشام‌بن‌ عمرو فُوَطی‌ بر آن‌ بود كه‌ هر جسم‌ مركّب‌ از شش‌ ركن‌ و هر ركن‌ مركّب‌ از شش‌ جزء است‌ و تماس‌ فقط‌ میان‌ اركان‌ واقع‌ می‌شود، نه‌ میان‌ اجزاء ( رجوع کنید به همان‌، ص‌ ٣٠٤). صورت‌ دیگری‌ از این‌ مسئله‌ این‌ است‌ كه‌ آیا یك‌ جزء می‌تواند بر موضع‌ اتصال‌ دو جزء دیگر قرار بگیرد (ابورشید نیشابوری‌، ص‌ ٩٦ـ١٠٠؛
برای‌ مباحث‌ مربوط‌ به‌ جزء لایتجزّا در میان‌ متكلمان‌ معتزلی‌ رجوع کنید به اشعری‌، ص‌ ٣٠١ـ٣٢١، ٥٧٠؛
ابورشید نیشابوری‌، ص‌ ٤٧ـ٥٦، ٥٨ ١٠٠؛
نیز رجوع کنید به مفید، ص‌٩٥ـ٩٧؛
بغدادی‌، كتاب‌ اصول‌الدین‌ ، ص‌ ٥٦ ٥٩).

بحث‌ جوهر فرد بر تعریف‌ متكلمان‌ از نفس‌ و مسائل‌ مرتبط‌ با آن‌ نیز تأثیر داشته‌ است‌. ظاهراً تصور بعضی‌ متكلمان‌ متقدم‌ از نفس‌، جزء لایتجزّایی‌ در بدن‌ بوده‌ است‌. بعضی‌ نیز نفس‌ را عرضی‌ متعلق‌ به‌ همه اجزای‌ بدن‌ می‌دانسته‌اند و بعضی‌ آن‌ را تنها از آنِ یك‌ جزء در بدن‌، مثلاً قلب‌، می‌شمرده‌اند ( رجوع کنید به اشعری‌، ص‌ ٣٣١ـ٣٣٢، ٣٣٤؛
ابن‌میمون‌، ج‌ ١، ص‌ ٢٠١؛
نفس‌ * ؛
برای‌ ارتباط‌ بحث‌ جوهر فرد با مباحث‌ نفس‌ رجوع کنید به غزالی‌، ١٣١٩، ص‌٧١ـ٧٢؛
فخررازی‌، ١٣٤١ـ١٣٤٢ش‌، ج‌١، ص‌٢٧٦ـ ٢٨٠؛
نیز برای‌ ارتباط‌ بحث‌ جوهر فرد با مسئله معاد جسمانی‌ و بحث‌ عالم‌ ذر رجوع کنید به مجلسی‌، ج‌ ٥، ص‌ ٢٧٥، ج‌ ٧، ص‌ ٥١).

متكلمان‌ ظاهراً وجود جزء لایتجزّا را بر مبنای‌ تصوری‌ كه‌ از قدرت‌ الاهی‌ داشتند مفروض‌ گرفتند و اعتقاد به‌ آن‌ را وابسته‌ به‌ براهین‌ عقلی‌ نكردند؛
اما، مواجهه‌ با اشكالاتی‌ چون‌ اشكالات‌ نظّام‌، آنان‌ را به‌ جستجوی‌ استدلالهای‌ عقلی‌ واداشت‌. دلایل‌ متعددی‌ در اثبات‌ جزء لایتجزّا در منابع‌ كلامی‌ و فلسفی‌ نقل‌ شده‌ است‌. ابن‌حزم‌ (متوفی‌ ٤٥٦؛
ج‌ ٥، ص‌ ٢٢٣ـ٢٢٩) اساسی‌ترین‌ دلایل‌ معتقدان‌ به‌ آن‌ را پنج‌ دلیل‌ دانسته‌ است‌ كه‌ از مطابقت‌ آنها با مطالب‌ كتاب‌ الانتصار خیاط‌ معتزلی‌ و مقالات‌ الاسلامیین‌ ابوالحسن‌ اشعری‌ می‌توان‌ بیشتر آنها را مأخوذ از نقدهای‌ معتزله‌ بر نظّام‌ شمرد. خلاصه این‌ دلایل‌ به‌ این‌ ترتیب‌ است‌:

١) اگر جوهر فرد وجود نداشته‌ باشد كسی‌ كه‌ مسافتی‌ متناهی‌ را پیاده‌ طی‌ می‌كند باید مسافتی‌ نامتناهی‌ را طی‌ كرده‌ باشد، زیرا این‌ مسافت‌ قابل‌ قسمت‌ به‌ بی‌نهایت‌ است‌. لازمه نامتناهی‌ بودن‌ مسافت‌ آن‌ است‌ كه‌ به‌ بیان‌ قدمای‌ فلاسفه‌، آخیلوس‌ (آشیل‌) تندرو به‌ لاك‌پشت‌ نرسد و به‌ بیان‌ متكلمان‌، استر نتواند از روی‌ مورچه‌ بگذرد (قس‌ خیاط‌، ص‌ ٧٧؛
همین‌ استدلال‌ بود كه‌ نظّام‌ را واداشت‌ تا نظریه طفره‌ * را مطرح‌ كند كه‌ به‌ معنای‌ جَستن‌ متحرك‌ از روی‌ بعضی‌ اجزاست‌ رجوع کنید به بغدادی‌، الفرق‌ بین‌الفرق‌، ص‌ ١٣١؛
اسفراینی‌، همانجا).

٢) هرگاه‌ جسمی‌ در كنار جسم‌ دیگر قرار بگیرد باید جزئی‌ از یك‌ جسم‌ در كنار جزء جسم‌ دیگر واقع‌ شود. این‌ جزء، آخرین‌ قسمتِ جسمی‌ است‌ كه‌ در كنار جسم‌ دیگر قرار گرفته‌ است‌؛
یعنی‌، حد و طرف‌ داشتن‌ اجسام‌، نشانه تألیف‌ آنها از اجزاءلایتجزّاست‌.

٣) تفاوت‌ میان‌ جسم‌ كوچك‌ و جسم‌ بزرگ‌ امری‌ است‌ مسلّم‌. حال‌ آیا اجزای‌ یك‌ كوه‌ بیشترند یا اجزای‌ یك‌ دانه‌ خردل‌؟ و آیا اجزای‌ یك‌ دانه‌ خردل‌ بیشتر است‌ یا دو دانه‌ خردل‌؟ كسی‌ كه‌ بگوید اجزای‌ كوه‌ و دو دانه‌ خردل‌ از اجزای‌ یك‌ دانه‌ خردل‌ بیشتر است‌ به‌ متناهی‌ بودن‌ فرآیند تجزیه‌ اذعان‌ كرده‌ كه‌ همان‌ قول‌ به‌ جزء لایتجزّاست‌؛
اما، اگر هر جسم‌ را بتوان‌ تا بی‌نهایت‌ تقسیم‌ كرد، در یك‌ دانه‌ خردل‌ همان‌ قدر اجزای‌ بی‌نهایت‌ وجود دارد كه‌ در كوه‌ (قس‌ خیاط‌، ص‌ ٧٨).

٤) آیا اجزای‌ یك‌ دانه‌ خردل‌ دارای‌ یك‌ كل‌ است‌ یا نه‌؟ و آیا خدا تعداد اجزای‌ آن‌ را می‌داند یا نه‌؟ اگر كسی‌ بگوید دانه خردل‌ دارای‌ كل‌ نیست‌ تناهی‌ را از مخلوق‌ نفی‌ كرده‌ كه‌ كفر است‌، و اگر علم‌ خدا به‌ تعداد اجزا را نفی‌ كند باز گرفتار كفر شده‌ است‌؛
اما، اعتراف‌ به‌ وجود كل‌ و علم‌ خدا به‌ تعداد اجزا همان‌ اعتقاد به‌ جزء لایتجزّاست‌ (قس‌ همان‌، ص‌ ٤٣).

٥) آیا خداوند قادر است‌ اجزای‌ جسم‌ را به‌ نحوی‌ متفرق‌ كند كه‌ هیچ‌ نوع‌ تألیفی‌ میانشان‌ باقی‌ نماند و آن‌ اجزای‌ دیگر هیچ‌ تجزیه‌ای‌ نپذیرند؟ نفی‌ این‌ قدرت‌ نسبت‌ دادن‌ عجز به‌ پروردگار است‌ و اذعان‌ به‌ آن‌ همان‌ اذعان‌ به‌ جزء لایتجزّاست‌.

دلیل‌ اخیر را ابن‌حزم‌ قوی‌ترین‌ شبهه معتقدان‌ به‌ جزءلایتجزّا خوانده‌ است‌ ( رجوع کنید به ج‌ ٥، ص‌ ٢٢٥). برای‌ همه متكلمانِ معتقد به‌ جزء، اثبات‌ قدرت‌ مطلق‌ الاهی‌ اگر نه‌ مبنا، دست‌ كم‌ مؤیدی‌ قوی‌ بوده‌ است‌. دلیل‌ چهارم‌ نیز همین‌ وضع‌ را نسبت‌ به‌ علم‌ خداوند دارد، چنانكه‌ بغدادی‌ ( كتاب‌ اصول‌الدین‌ ، ص‌ ٣٦) در رد نظّام‌ به‌ این‌ آیه قرآن‌ استناد می‌كند كه‌ «... و أحصی‌' كُلَّ شی‌ءٍ عدداً» (... همه‌ چیز را به‌ عدد شمارش‌ كرده‌ است‌، جن‌: ٢٨).

تمامی‌ این‌ دلایل‌ به‌ صورتهای‌ مختلف‌ در منابع‌ كلامی‌ یافت‌ می‌شود (برای‌ نمونه‌ رجوع کنید به باقلاّنی‌، ص‌ ٤٢؛
بغدادی‌، كتاب‌ اصول‌الدین، همانجا؛
امام‌الحرمین‌، ص‌ ٣٦، ٣٨ـ٣٩؛
اسفراینی‌، همانجا؛
فخررازی‌، ١٣٤١ـ١٣٤٢ ش‌، ج‌ ١، ص‌ ٢٥٦ـ ٢٥٩، ٢٦٣ـ٢٦٤؛
عضدالدین‌ ایجی‌، ص‌ ١٨٧، ١٨٩). نقد این‌ دلایل‌ را هم‌ در نوشته ابن‌حزم‌ (ج‌ ٥، ص‌ ٢٢٣ـ٢٣٠) و هم‌ در بسیاری‌ متون‌ فلسفی‌ می‌توان‌ یافت‌. اجمالی‌ از نقدها به‌ این‌ ترتیب‌ است‌:

١) این‌ دلیل‌ متكلمان‌ نتیجه تفاوت‌ نگذاشتن‌ میان‌ نامتناهی‌ بالفعل‌ و نامتناهی‌ بالقوه‌ است‌. وقتی‌ فرآیند تقسیم‌ شدن‌ مسافت‌ تا بی‌نهایت‌ را بالفعل‌ فرض‌ كنیم‌ با مشكلات‌ ناشی‌ از بی‌نهایت‌ بودن‌ مسافت‌ روبرو می‌شویم‌. به‌ علاوه‌، همان‌طور كه‌ مسافت‌ تا بی‌نهایت‌ قابل‌ تقسیم‌ فرضی‌ و وهمی‌ است‌، زمانی‌ هم‌ كه‌ متحرك‌ در آن‌ حركت‌ می‌كند تا بی‌نهایت‌ قابل‌ تقسیم‌ است‌ و به‌ این‌ ترتیب‌ اشكال‌ نرسیدن‌ دونده‌ به‌ لاك‌پشت‌ پیش‌ نمی‌آید (ابن‌سینا، ١٤٠٥، ج‌١، فن‌١، ص‌١٩٩؛
ابن‌حزم‌، ج‌ ٥، ص‌٢٢٤).

٢) درست‌ است‌ كه‌ هر جسمی‌ نهایتی‌ دارد، اما آن‌ جزء پایانی‌ جسم‌ كه‌ به‌ جسم‌ مجاور می‌چسبد، خود دارای‌ مساحت‌ و قابل‌ تجزیه‌ است‌، زیرا بخشی‌ از جسم‌ است‌ و جسم‌ امری‌ است‌ دارای‌ طول‌ و عرض‌ و عمق‌؛
بنابراین‌، هنگام‌ مجاورت‌ دو جسم‌، سطحی‌ از هر دو با یكدیگر تلاقی‌ می‌یابد (ابن‌حزم‌، ج‌ ٥، ص‌ ٢٢٤ـ٢٢٥).

٣) در باره مسئله كوه‌ و خردل‌ پاسخ‌ این‌ است‌ كه‌ كوه‌ و خردل‌ تا وقتی‌ تقسیم‌ نشده‌اند هیچ‌یك‌ اجزایی‌ ندارند و وقتی‌ تقسیم‌ شدند تعداد اجزایشان‌ باهم‌ برابر خواهد بود، اما هر جزء خردل‌ كوچك‌تر از هر جزء كوه‌ خواهد بود. منعی‌ نیست‌ كه‌ دو شی‌ء در تعداد اجزا برابر باشند اما در اندازه‌ باهم‌ تفاوت‌ داشته‌ باشند (ابن‌سینا، ١٤٠٥، ج‌ ١، فن‌ ١، ص‌ ١٩٩ـ٢٠٠؛
ابن‌حزم‌، ج‌ ٥، ص‌ ٢٢٧).

٤) خطای‌ این‌ استدلال‌ آنجاست‌ كه‌ لفظ‌ كل‌ و تعداد در جایی‌ به‌ كار رفته‌ است‌ كه‌ كل‌ و تعدادی‌ وجود ندارد. دانه خردل‌ پیش‌ از تجزیه‌ جزئی‌ ندارد كه‌ از علم‌ خداوند به‌ تعداد و كل‌ اجزای‌ آن‌ سؤال‌ كنیم‌ (ابن‌حزم‌، ج‌ ٥، ص‌ ٢٢٩).

٥) قوی‌ترین‌ و بدیهی‌ترین‌ پاسخ‌ این‌ اشكال‌ آن‌ است‌ كه‌ پرسش‌ را به‌ خود اشكال‌كننده‌ برگردانیم‌ و بپرسیم‌ آیا خداوند قادر است‌ هر جسمی‌ را تا بی‌نهایت‌ تقسیم‌ كند؟ نفی‌ قدرت‌ خداوند كفر خواهد بود و تأیید آن‌ انكار جزء لایتجزّا (همان‌، ج‌ ٥، ص‌ ٢٢٦).

در اثبات‌ جزء لایتجزّا از برهانهای‌ ریاضی‌ هم‌ استفاده‌ شده‌ است‌، از جمله‌ این‌ دلایل‌:

١) نقاطی‌ كه‌ خط‌ را می‌سازند یا جوهرند یا عرض‌. اگر جوهر باشند خط‌ از نقاط‌ متوالی‌، یعنی‌ همان‌ اجزاءلایتجزّا، تشكیل‌ شده‌ است‌ و اگر عرض‌ باشند نیاز به‌ محلی‌ دارند. چون‌ حالّ مساوی‌ محل‌ است‌ نقطه‌ها در اجزا حلول‌ دارند و چون‌ نقطه‌ تجزیه‌پذیر نیست‌ اجزا هم‌ تجزیه‌پذیر نخواهند بود (ابن‌سینا، ١٤٠٥، ج‌ ١، فن‌ ١، ص‌ ١٨٦). یك‌ پاسخ‌ ممكن‌ به‌ این‌ استدلال‌ آن‌ است‌ كه‌ عرض‌ الزاماً مساوی‌ با محل‌ نیست‌ ( رجوع کنید به همان‌، ج‌ ١، فن‌ ١، ص‌٢٠٠).

٢) خط‌ و دایره‌ در یك‌ نقطه‌ بر هم‌ مماس‌ می‌شوند. این‌ نقطه تماس‌ تقسیم‌ناپذیر است‌، چون‌ اگر تقسیم‌پذیر باشد حد خط‌ نمی‌شود و در این‌ صورت‌ یا خط‌ و دایره‌ باهم‌ متقاطع‌ خواهند بود یا دایره‌ تبدیل‌ به‌ چند ضلعی‌ می‌شود (فخررازی‌، ١٤٠٤، ص‌ ١٦٥). همچنین‌ وقتی‌ كُره‌ای‌ بر سطحی‌ مستوی‌ قرار می‌گیرد در یك‌ نقطه‌ با آن‌ مماس‌ می‌شود و وقتی‌ بر سطح‌ حركت‌ كند همواره‌ بر نقطه‌ای‌ پس‌ از نقطه دیگر مماس‌ خواهد شد و نتیجه این‌ امر وجود جزء لایتجزّاست‌ (ابن‌سینا، ١٤٠٥، ج‌ ١، فن‌ ١، ص‌ ١٨٦؛
فخررازی‌، ١٤١١، ج‌ ٢، ص‌ ٢٨ـ٣٠؛
نصیرالدین‌ طوسی‌، ص‌ ١٨٤؛
ابن‌میثم‌، ص‌ ٥٣؛
علامه‌ حلّی‌، ١٣٧٩ ش‌، ص‌ ٢٢٩ـ٢٣٠). یكی‌ از پاسخهای‌ ممكن‌ به‌ این‌ استدلال‌ آن‌ است‌ كه‌ تماس‌ كره‌ با سطح‌ در نقطه‌، مسلّم‌ نیست‌، چه‌ بسا تماس‌ آنها در خط‌ باشد نه‌ به‌ صورت‌ نقطه‌، زیرا تماس‌ با نقطه‌ را فقط‌ با فرضِ «آن‌» می‌توان‌ توهم‌ كرد در حالی‌ كه‌ آن‌ بالفعل‌ وجود ندارد (ابن‌سینا، ١٤٠٥، ج‌ ١، فن‌ ١، ص‌ ٢٠١ـ٢٠٢).

٣) زاویه تقسیم‌ناپذیری‌ كه‌ اقلیدس‌ آن‌ را كوچك‌ترین‌ زاویه حاده‌ شمرده‌، دلیل‌ بر وجود جزء لایتجزّاست‌ (همان‌، ج‌ ١، فن‌ ١، ص‌ ١٨٦؛
فخررازی‌، ١٤١١، ج‌ ٢، ص‌ ٣١ـ٣٢). پاسخ‌ این‌ استدلال‌ آن‌ است‌ كه‌ آنچه‌ اقلیدس‌ كوچك‌ترین‌ زاویه‌ شمرده‌ زاویه‌ای‌ است‌ كه‌ از دو خط‌ مستقیم‌ ایجاد می‌شود. بدون‌ این‌ قید، بی‌نهایت‌ زاویه‌ می‌توان‌ فرض‌ كرد كه‌ از آن‌ زاویه‌ كوچك‌تر باشند، چنانكه‌ هر قوس‌ را می‌توان‌ تا بی‌نهایت‌ تقسیم‌ كرد و زاویه قوس‌ هم‌ تا بی‌نهایت‌ تقسیم‌پذیر است‌ (ابن‌سینا، ١٤٠٥، ج‌ ١، فن‌ ١، ص‌ ٢٠١).

٤) یكی‌ دیگر از براهین‌ ریاضی‌ در اثبات‌ جزء، دلیلی‌ است‌ كه‌ فخررازی‌ (١٣٨٢ ش‌، ص‌٨٠) آورده‌ و آن‌ را بر تمام‌ ادله متكلمان‌ ترجیح‌ داده‌ است‌: حركت‌ یا برحسب‌ زمان‌ منقسم‌ می‌شود یا منقسم‌ نمی‌شود. اگر حركت‌ برحسب‌ زمان‌ قسمت‌پذیر باشد، و اجزای‌ آن‌ مانند زمان‌ است‌ كه‌ باهم‌ موجود نمی‌شوند. در این‌ صورت‌ لازم‌ می‌آید كه‌ آنچه‌ به‌ تمامی‌ موجود است‌ (یعنی‌ حركت‌) بعضی‌ از آن‌، ناموجود فرض‌ شود و این‌ باطل‌ است‌؛
بنابراین‌، حركت‌ قسمت‌پذیر نیست‌. حال‌ مقدار مسافتی‌ كه‌ با آن‌ حركتِ قسمت‌ناپذیر طی‌ می‌شود، اگر منقسم‌ باشد قطع‌ نیمی‌ از آن‌ مسافت‌ با نیمی‌ از حركت‌ خواهد بود و این‌ امر موجب‌ تقسیم‌ حركت‌ خواهد شد كه‌ امر محال‌ است‌. بنابراین‌، آن‌ مقدار مسافت‌ نیز نامنقسم‌ است‌، یعنی‌ از اجزاء لایتجزّا تشكیل‌ شده‌ است‌ (برای‌ آرای‌ فخررازی‌ در باره جزء لایتجزّا رجوع کنید به معصومی‌ همدانی‌، ص‌٢١٠ـ٢٢٧؛
برای‌ تفصیل‌ براهین‌ ریاضی‌ متكلمان‌ و نقد آنها رجوع کنید به ابن‌سینا، ١٤٠٥، ج‌ ١، فن‌ ١، ص‌ ٢٠١ـ٢٠٢؛
امام‌الحرمین‌، ص‌ ٣٦ـ ٣٨؛
فخررازی‌، ١٤١١، ج‌٢، ص‌١٥ـ٢١؛
همو، ١٣٤١ـ١٣٤٢ش‌، ج‌١، ص‌٢٥٨ـ ٢٦٣؛
نصیرالدین‌ طوسی‌، ص‌ ١٨٤ـ ١٨٨؛
عضدالدین‌ ایجی‌، ص‌ ١٩٢ـ١٩٣؛
تفتازانی‌، ج‌ ٣، ص‌ ٤٥ـ٥٠).

فلسفه‌. سنّت‌ فلسفه اسلامی‌ از آغاز جزء لایتجزّا را مردود شناخته‌ است‌. محمدبن‌ زكریای‌ رازی‌ (متوفی‌ ٣١١) تنها فیلسوفی‌ است‌ كه‌ این‌ نظریه‌ را پذیرفته‌ است‌ ( رجوع کنید به ناصرخسرو، ص‌ ٧٣؛
پینس‌، ص‌ ٣٥ـ ٧٨)، اما رازی‌ در بسیاری‌ مسائل‌ دیگر نیز با فیلسوفان‌ اسلامی‌ تفاوتهای‌ بنیادین‌ داشته‌ است‌ و آرای‌ او چندان‌ در چارچوب‌ اعتقادات‌ سنّتی‌ اسلامی‌ نمی‌گنجد. فیلسوفان‌ اسلامی‌ هم‌ در سنّت‌ مشاء و حكمت‌ متعالیه‌ كه‌ نظریه ارسطویی‌ را پذیرفتند و بسط‌ دادند و هم‌ شیخ‌اشراق‌ كه‌ نظریه دیگری‌ غیر از نظریه ارسطو مطرح‌ كرد، مفهوم‌ جوهر فرد را رد كردند. گفتنی‌ است‌ كه‌ نظریه جزء لایتجزّای‌ رازی‌ با نظریه متكلمان‌ تفاوت‌ داشت‌ و بیشتر به‌ نظریه اتمی‌ ذیمقراطیس‌ نزدیك‌ بود (پینس‌، ص‌ ٧٤ـ٧٦).

فیلسوفان‌ اسلامی‌ ادله متعددی‌ در نفی‌ اجزاء لایتجزّا اقامه‌ كرده‌اند، از جمله‌:

١) برهان‌ انضمام‌. هرگاه‌ چند جزء را به‌ یك‌ جزء ضمیمه‌ كنیم‌ دو فرض‌ ممكن‌ است‌: یا به‌ جزء اول‌ چیزی‌ افزوده‌ شده‌ یا چیزی‌ افزوده‌ نشده‌ است‌. اگر به‌ جزء اول‌ چیزی‌ افزوده‌ شده‌ باشد در نتیجه‌ بر حجم‌ جسم‌ هم‌ افزوده‌ شده‌ است‌، در این‌ صورت‌ لزوماً هر یك‌ از اجزایی‌ كه‌ به‌ جزء اول‌ افزوده‌ شده‌ است‌ حجمی‌ خواهد داشت‌ و لذا قابل‌ تجزیه‌ و تقسیم‌ خواهد بود. اگر به‌ جزء اول‌ چیزی‌ افزوده‌ نشده‌ باشد لازم‌ است‌ كه‌ تمام‌ جهان‌ جسمانی‌ یك‌ جزء باشد و در نتیجه‌ هیچ‌ جسمی‌ موجود نباشد، زیرا قائلان‌ به‌ جزء لایتجزّا جزء را جسم‌ نمی‌دانند (صدرالدین‌ شیرازی‌، سفر ٢، ج‌ ٢، ص‌٣٠).

٢) برهانِ بر ملتقی‌. سه‌ جزء را به‌ نحوی‌ فرض‌ می‌كنیم‌ كه‌ در مجاورت‌ هم‌ قرار دارند؛
دو جزء پهلو به‌ پهلوی‌ هم‌ و جزء سوم‌ بر ملتقای‌ آن‌ دو. حال‌ دو فرض‌ ممكن‌ است‌: یا جزء سوم‌ كه‌ بر ملتقی‌ واقع‌ است‌ با دو جزء دیگر مماس‌ است‌ یا نیست‌. شق‌ دوم‌ خلاف‌ فرض‌ است‌، زیرا مفروض‌ گرفته‌ایم‌ كه‌ جزء سوم‌ بر ملتقی‌ باشد و لازمه بر ملتقی‌ بودن‌ مماس‌ بودن‌ با دو جزء دیگر است‌. شق‌ اول‌ نیز مستلزم‌ تجزیه‌پذیری‌ اجزا و در نتیجه‌ نفی‌ جزء لایتجزّاست‌ (سهروردی‌، ج‌ ٢، حكمة ‌الاشراق‌ ، ص‌ ٨٩؛
صدرالدین‌ شیرازی‌، همانجا).

٣) برهان‌ جهات‌ و تحدد. هر جزئی‌ در حیزی‌ قرار دارد و دارای‌ جهت‌ و وضع‌ خاصی‌ است‌؛
یعنی‌، هر جزء دارای‌ بالا و پایین‌ و راست‌ و چپ‌ و جز آنهاست‌ كه‌ هریك‌ از این‌ جهات‌ غیر از جهت‌ دیگر است‌. این‌ خود نوعی‌ تقسیم‌ است‌ و تجزیه‌ناپذیری‌ را از جسم‌ نفی‌ می‌كند (سهروردی‌، همانجا؛
لاهیجی‌، ص‌ ٦٩ ٧٠؛
سبزواری‌، ج‌ ٤، ص‌ ١٧٨ـ١٧٩).

٤) برهان‌ مقابله‌ یا محاذات‌. فرض‌ می‌كنیم‌ مقدار زیادی‌ از اجزا صفحه‌ای‌ بدون‌ عمق‌ را تشكیل‌ دهند. اگر نوری‌ به‌ این‌ صفحه‌ بتابد مسلّماً طرفی‌ كه‌ مقابل‌ نور است‌ غیر از طرف‌ دیگر است‌ و این‌ به‌ معنای‌ انقسام‌ است‌ (ابن‌سینا، ١٤٠٥، ج‌ ١، فن‌ ١، ص‌١٩٠؛
صدرالدین‌ شیرازی‌، همانجا).

٥) برهان‌ وسط‌ و طرف‌. شرح‌ این‌ برهان‌، كه‌ با بیانی‌ دیگر در ابطال‌ تسلسل‌ علل‌ نیز به‌ كار می‌رود، چنین‌ است‌: سه‌ جزء را فرض‌ می‌كنیم‌ كه‌ یكی‌ از آنها در میان‌ دو جزء دیگر است‌. حال‌ دو فرض‌ ممكن‌ است‌: یا جزء وسط‌ مانع‌ تماس‌ دو جزء طرف‌ می‌شود یا مانع‌ تماس‌ نمی‌شود. به‌ تعبیر دیگر، یا جزء وسط‌ با هریك‌ از دو جزء طرف‌ تماس‌ دارد و نقاط‌ تماس‌ جزء وسط‌ با یك‌ طرف‌ غیر از نقاط‌ تماسش‌ با طرف‌ دیگر است‌ یا نقاط‌ تماس‌ جزء وسط‌ با یك‌ طرف‌ همان‌ نقاط‌ تماسش‌ با طرف‌ دیگر است‌. فرض‌ دوم‌ غیر از آنكه‌ به‌ حس‌ باطل‌ است‌ مستلزم‌ تداخل‌ نیز هست‌؛
به‌ این‌ ترتیب‌ كه‌ در صورت‌ درستی‌ آن‌ باید جزء وسط‌ میان‌ دو طرف‌ حائل‌ نباشد و با هر دو جزء طرف‌ به‌ تمامی‌ تماس‌ داشته‌ باشد، در این‌ صورت‌ مجموع‌ سه‌ جزء مكان‌ یك‌ جزء را اشغال‌ می‌كنند و هر سه‌ متداخل‌ می‌شوند. اما تداخل‌ محال‌ است‌، زیرا هر تعداد جزء را در كنار این‌ اجزا بگذاریم‌ درصورت‌ تداخل‌ همه‌ یك‌ مكان‌ را اشغال‌ خواهند كرد و در نتیجه‌ حجم‌ هزار جزء با یك‌ جزء برابر خواهد بود و هرگز جسمی‌ به‌ وجود نخواهد آمد. لازمه شق‌ دوم‌ نیز قسمت‌پذیری‌ است‌، زیرا یك‌ قسمت‌ از جزء وسط‌ با یك‌ طرف‌ تماس‌ دارد و قسمت‌ دیگر آن‌ با طرف‌ دیگر، هریك‌ از دو جزء طرف‌ نیز به‌ دو قسمت‌ تقسیم‌ شده‌ چون‌ یك‌ قسمت‌ آنها مماس‌ با جزء وسط‌ است‌ (ابن‌سینا، ١٤٠٥، ج‌ ١، فن‌ ١، ص‌ ١٨٩ـ١٩٠؛
غزالی‌، ١٣٣١، ص‌ ٨٦؛
سهروردی‌؛
صدرالدین‌ شیرازی‌، همانجاها).

٦) صورت‌ دیگری‌ از برهان‌ پنجم‌ به‌ این‌ نحو است‌: اجزای‌ جسم‌ یا باهم‌ متصل‌اند یا مماس‌اند یا متداخل‌. اگر متصل‌ باشند جسم‌ نیز متصل‌ است‌ و جزء لایتجزّا نفی‌ می‌شود. اگر مماس‌ باشند دارای‌ وضع‌ خواهند بود و جسم‌ خواهند شد نه‌ جزء. تداخل‌ نیز محال‌ است‌ (ابن‌سینا، ١٤٠٥، ج‌ ١، فن‌ ١، ص‌ ١٨٨ـ١٨٩).





٧) پنج‌ جزء را در یك‌ ردیف‌ در كنار هم‌ فرض‌ می‌كنیم‌ و بر هر سو یك‌ جزء قرار می‌دهیم‌. به‌ این‌ نحو:

○ ○

○ ○ ○ ○ ○

حال‌ دو جزء كناری‌ را با حركتی‌ برابر به‌ یكدیگر می‌رسانیم‌. هریك‌ از این‌ دو جزء مسلّماً یك‌ جزء و نصف‌ جزء را طی‌ كرده‌ تا به‌ جزء دیگر رسیده‌ است‌. بنابراین‌، پاره‌ای‌ از جزء وسط‌ با یك‌ جزء و پاره دیگر آن‌ با جزء دیگر مماس‌ شده‌، در نتیجه‌ هم‌ جزء وسط‌ تقسیم‌ شده‌ است‌ و هم‌ هریك‌ از دو جزء مذكور (ابن‌سینا، ١٣٨٣ ش‌، ص‌ ١٧ـ ١٨؛
غزالی‌، ١٣٣١، ص‌ ٨٦ -٨٧). گفتنی‌ است‌ همچنانكه‌ ابن‌سینا (١٣٨٣ ش‌، ص‌ ١٩) توضیح‌ داده‌ است‌، این‌ تصویر و تصویر بعد تعلیمی‌ است‌ و جدا بودن‌ اجزا از یكدیگر به‌ معنای‌ فاصله‌ داشتن‌ آنها نیست‌.

٨) خط‌ الف‌ ـ ب‌ با شش‌ جزء و خط‌ ج‌ ـ د با شش‌ جزء را موازی‌ یكدیگر قرار می‌دهیم‌. به‌ این‌ صورت‌:

الف‌ ه ز ب‌

○ ○ ○ ○ ○ ○

○ ○ ○ ○ ○ ○

ج‌ ح‌ ط‌ د

حال‌ اگر یك‌ جزء از الف‌ به‌ سمت‌ ب‌ و یك‌ جزء از د به‌ سمت‌ ج‌ حركت‌ كند و حركتِ هر دو برابر باشد، این‌ دو جزء ناگزیر در یك‌ نقطه‌ روبه‌رو هم‌ قرار خواهند گرفت‌ و سپس‌ از یكدیگر خواهند گذشت‌. اگر روبه‌رو شدن‌ دو جزء در نقطه‌های‌ ح‌ و ه باشد، یكی‌ از دو جزء سه‌ جزء طی‌ كرده‌ و دیگری‌ چهار جزء، و اگر در نقطه‌های‌ ز و ط‌ باهم‌ روبه‌رو شوند باز هم‌ همین‌ وضع‌ برقرار است‌؛
در حالی‌ كه‌ طبق‌ فرض‌، حركت‌ هر دو به‌ یك‌ اندازه‌ بوده‌ است‌. اما اگر یك‌ جزء بر نقطه ه قرار بگیرد و دیگری‌ بر ط‌ ، یا یكی‌ بر ح‌ و دیگری‌ بر ز ، در این‌ صورت‌ دو جزء برابر هم‌ قرار نگرفته‌اند و از روبه‌روی‌ یكدیگر نخواهند گذشت‌ كه‌ امری‌ است‌ محال‌ (ابن‌سینا، ١٣٨٣ ش‌، ص‌ ١٨ـ١٩؛
غزالی‌، ١٣٣١، ص‌ ٨٧ ٨٨).

٩) فرض‌ می‌كنیم‌ كه‌ چوب‌ شاخصی‌ در آفتاب‌ نصب‌ كرده‌ایم‌ و آن‌ چوب‌ سایه‌ای‌ بر زمین‌ افكنده‌ است‌. اگر خورشید به‌ اندازه یك‌ جزء حركت‌ كند، سایه‌ نیز باید حركت‌ كند؛
اما، این‌ دو حركت‌ برابر نخواهد بود زیرا خورشید فلك‌ را می‌پیماید و سایه‌ در صفحه شاخص‌ حركت‌ می‌كند، بنابراین‌ وقتی‌ خورشید مسافت‌ زیادی‌ را طی‌ می‌كند سایه‌ هنوز حركت‌ محسوسی‌ نكرده‌ است‌. حال‌ اگر فرضاً خورشید یك‌ جزء را طی‌ كند سایه‌ باید مسافتی‌ بسیار كمتر از یك‌ جزء را طی‌ كند. به‌ این‌ ترتیب‌ آن‌ جزء تقسیم‌ می‌شود و جزء لایتجزّا وجود نمی‌یابد (ابن‌سینا، ١٣٨٣ش‌، ص‌٢٠ـ٢١؛
همو، ١٤٠٥، ج‌١، فن‌ ١، ص‌١٩٣ـ١٩٤؛
غزالی‌، ١٣٣١، ص‌ ٨٩؛
برای‌ ادله اثبات‌ و نفی‌ جزء رجوع کنید به ابن‌سینا، ١٣٨٣ش‌، ص‌١٦ـ٢٢؛
همو، ١٤٠٥، ج‌١، فن‌ ١، ص‌ ١٨٩ـ ٢٠٢؛
همو، ١٤٠٣، ج‌ ٢، ص‌ ١٢ـ٣٣؛
امام‌الحرمین‌، ص‌ ٣٦ـ ٣٩؛
غزالی‌، ١٣٣١، ص‌ ٨٦ -٩٠؛
سهروردی‌، ج‌ ٢، حكمة‌الاشراق، ص‌ ٨٨ - ٨٩؛
فخررازی‌، ١٤١١، ج‌ ٢، ص‌ ١١ـ ٢٣، ٢٥ـ ٣٨؛
همو، ١٣٤١ـ١٣٤٢ ش‌، ج‌ ١، ص‌ ٢٦٤ـ٢٧١؛
قطب‌الدین‌ شیرازی‌، بخش‌ ١، ص‌ ٦٢١ -٦٢٢؛
علامه‌ حلّی‌، ١٤٠٧، ص‌ ١٤٥ـ١٥٤؛
عضدالدین‌ ایجی‌، ص‌ ١٨٦ـ١٩٣؛
تفتازانی‌، ج‌ ٣، ص‌ ٢٥ـ٥٣؛
صدرالدین‌ شیرازی‌، سفر ١، ج‌ ٢، ص‌ ١٣٨، سفر ٢، ج‌ ١، ص‌ ١٦٦ـ١٦٧، ج‌ ٢، ص‌ ٣١ـ٣٧، ٤١ـ ٤٣؛
سبزواری‌، ج‌ ٤، ص‌ ١٧٠ـ١٨٥؛
الهی‌ قمشه‌ای‌، ص‌ ١٩٣ـ ١٩٥).

گفتنی‌ است‌ كه‌ در دوره معاصر، بعضی‌ تحت‌ تأثیر فیزیك‌ جدید در نگاه‌ سنّتی‌ فلسفه‌ به‌ مسئله جزء لایتجزّا تجدیدنظر كرده‌اند. علامه‌ طباطبایی‌ رأی‌ صحیح‌ در باره جسم‌ را صورتی‌ اصلاح‌ شده‌ از رأی‌ ذیمقراطیس‌ دانسته‌ است‌. وی‌ جسم‌ را همان‌ جوهر متصل‌ دارای‌ امتدادهای‌ سه‌گانه‌ تعریف‌ كرده‌، اما مصداق‌ آن‌ را اجزای‌ اولیه‌ای‌ دانسته‌ است‌ كه‌ امتداد جرمی‌ دارند و انواع‌ مختلف‌ اجسام‌ به‌ آنها تجزیه‌ می‌شود. به‌ اعتقاد وی‌ آرای‌ دانشمندان‌ فیزیك‌ را باید به‌ عنوان‌ اصل‌ موضوع‌ پذیرفت‌. به‌ این‌ ترتیب‌ پیوستگی‌ اجسام‌، كه‌ رأی‌ سنّتی‌ فیلسوفان‌ است‌، حفظ‌ می‌شود، اما جسمِ پیوسته حقیقی‌ به‌ این‌ معنا دیگر جسم‌ محسوس‌ نیست‌ بلكه‌ اتمهای‌ تشكیل‌دهنده جسم‌ محسوس‌ است‌ ( رجوع کنید به طباطبائی‌، ص‌٧١ـ٧٢؛
مطهری‌، ج‌ ٦، ص‌ ٧٤٧ـ٧٥١).

آثار. از همان‌ آغاز تكوینِ بحثِ جزء لایتجزّا رساله‌های‌ فراوانی‌ در اثبات‌ یا رد آن‌ تألیف‌ شده‌ است‌. رساله نظّام‌ با عنوان‌ الجزء از نخستین‌ آثار در رد جزء لایتجزّاست‌ ( رجوع کنید به ابن‌ندیم‌، ص‌ ٢٠٦). مُعَمَّربن‌ عَبّاد سُلَمی‌ و عَبّادبن‌ سلیمان‌ صَیمَری‌، متكلمان‌ معتزلی‌، و حسن‌بن‌ موسی‌ نوبختی‌، متكلم‌ شیعی‌، آثاری‌ در اثبات‌ جزء داشته‌اند ( رجوع کنید به همان‌، ص‌ ٢٠٧، ٢١٥؛
آقابزرگ‌ طهرانی‌، ج‌ ٥، ص‌ ١٠٣). كندی‌ و فارابی‌ هریك‌ رساله‌ای‌ مستقل‌ در رد جزء نگاشته‌اند ( رجوع کنید به ابن‌ندیم‌، ص‌ ٣١٩؛
آقابزرگ‌ طهرانی‌، همانجا؛
آقایانی‌ چاوشی‌، ص‌٤٠) و بیشتر فیلسوفان‌ مباحث‌ جزء را در ضمن‌ آثار خود مطرح‌ كرده‌اند. از دیگر آثار شایان‌ ذكر رساله رشیدالدین‌ فضل‌اللّه‌ همدانی‌ (متوفی‌ ٧١٦ تا ٧١٨) است‌ در ترجیح‌ قول‌ متكلمان‌ و اثبات‌ جزء و نیز رساله فخررازی‌، كه‌ نسخه‌ای‌ از آن‌ در كتابخانه مجلس‌ شورای‌ اسلامی‌ (ش‌ ٢٥٩٦٠) موجود است‌ ( رجوع کنید به آقابزرگ‌ طهرانی‌، ص‌ ١٠٤؛
برای‌ سایر آثار در باره جزء رجوع کنید به همان‌، ج‌ ١، ص‌ ٨٧، ج‌ ٥، ص‌ ١٠٤، ٢٨٩، ج‌ ٢٢، ص‌ ١٤).

منشأ تاریخی‌. محققان‌ تاریخ‌ اندیشه اسلامی‌ در باره منشأ تصور جزء لایتجزّا در میان‌ مسلمانان‌ اختلاف‌نظر دارند. اغلب‌ آنان‌ تأثیر فلسفه ‌یونان‌ در طرح‌ این‌ مبحث‌ را مسلّم‌ می‌دانند. تجیتز جی‌. دبور نظریه جزء لایتجزّا را سرشار از مفاهیم‌ طبیعیات‌ ارسطویی‌ و تفكر نوافلاطونی‌ وصف‌ كرده‌ است‌ ( رجوع کنید به د. دین‌ و اخلاق‌ ، ذیل‌ "Atomic theory, Muhammadan" ). با این‌ وصف‌، تفاوتهای‌ اساسی‌ جوهر فرد متكلمان‌ با اتم‌ یونانی‌ موجب‌ تشكیك‌ در صحت‌ این‌ فرض‌ یا دست‌كم‌ انحصار منابع‌ تأثیر به‌ فلسفه یونان‌ شده‌ است‌. در فلسفه یونان‌ اتمها امتداد دارند و در نتیجه‌ جسم‌اند اما نزد متكلمان‌ اجزا خود جسم‌ نیستند.

پرتسل‌ * ، با برشمردن‌ خصوصیات‌ جزء لایتجزّا، این‌ نتیجه‌ را اعلام‌ می‌كند كه‌ مفهوم‌ جزء مستقیماً از فلسفه یونان‌ وارد فكر اسلامی‌ نشده‌ است‌، بلكه‌ به‌ واسطه فرقه‌های‌ گنوسی‌ و همراه‌ با دگرگونیهای‌ عظیم‌ به‌ جهان‌ اسلام‌ رسیده‌ است‌ (پرتسل‌، ص‌ ١١٧ـ١٣٠؛
پینس‌، ص‌ ٩٨ـ٩٩ قول‌ او را تأیید ولی‌ دلایلش‌ را نقد می‌كند).

لئوپولد مابیو منشأ نظریه‌ را به‌طور قطع‌ در تعالیم‌ هندی‌ دانسته‌ است‌ كه‌ در نظر وی‌ منشأ نظریه اتمی‌ یونان‌ هم‌ هست‌. پس‌ از وی‌ محققان‌ بسیاری‌ در باره نسبت‌ نظریه‌های‌ هندی‌ و آرای‌ متكلمان‌ بحث‌ كرده‌اند ( رجوع کنید به پینس‌، ص‌ ٩٤ـ٩٥).

شلومو پینس‌ * هرچند منشأ اصلی‌ نظریه‌ را فلسفه یونان‌ دانسته‌، بعضی‌ مؤلفه‌های‌ آن‌ (از جمله‌ فاقد بُعد بودن‌ اجزا) را تحت‌ تأثیر هند خوانده‌ است‌. وی‌ شباهتهایی‌ میان‌ آرای‌ متكلمان‌ و نظریه اتمی‌ اپیكور برشمرده‌، اما نقص‌ اطلاعات‌ در باره اپیكور را مانع‌ از نتیجه‌گیری‌ قطعی‌ دانسته‌ است‌ ( رجوع کنید به همانجا).

به‌ اعتقاد عبدالرحمان‌ بدوی‌ (ج‌ ١، ص‌ ١٨٤ـ١٨٥) هرچند بصره‌، زادگاه‌ ابوالهذیل‌، محل‌ برخورد فرهنگ‌ هندی‌ با فرهنگ‌ اسلامی‌ بود، دلیلی‌ بر انتقال‌ اندیشه‌های‌ هندی‌ در باره جزء لایتجزّا در دوره ابوالهذیل‌ یا پیش‌ از آن‌ در دست‌ نیست‌. تنها فرض‌ ممكن‌ آشنایی‌ او با اندیشه‌های‌ هندی‌ از طریق‌ شفاهی‌ است‌. بدوی‌ فرض‌ تأثیر یونان‌ را ترجیح‌ داده‌ و به‌ وجود ترجمه‌های‌ آثار ارسطو و اثری‌ از پلوتارخس‌ / فلوطرخس‌ در باره آرای‌ طبیعی‌ فیلسوفان‌ در زمان‌ ابوالهذیل‌ استناد كرده‌ است‌.

هری‌ اوسترین‌ ولفسون‌ ، در عین‌ پذیرفتن‌ منشأ هندی‌ برای‌ بعضی‌ عناصر نظریه اسلامی‌، در این‌ كه‌ فاقد بُعد بودن‌ نیز از جمله این‌ عناصر باشد تشكیك‌ كرده‌ است‌. وی‌ با استناد به‌ گزارشهایی‌ از تعالیم‌ ذیمقراطیس‌ و اپیكور در الملل‌ و النحل‌ شهرستانی‌ (ج‌ ٢، ص‌ ٨١) و نوشته‌ای‌ از اسحاق‌ اسرائیلی‌، متفكر یهودی‌ قرن‌ سوم‌ یا چهارم‌، نشان‌ داده‌ كه‌ این‌ گزارشهای‌ مجعول‌ می‌توانسته‌ است‌ این‌ تصور را در خوانندگان‌ مسلمان‌ ایجاد كند كه‌ اتمهای‌ ذیمقراطیسی‌ فاقد بُعدند ( رجوع کنید به ولفسون‌، ص‌ ٤٧٣ـ٤٨٦؛
برای‌ بحث‌ ولفسون‌ در باره نحوه برخورد متكلمان‌ با اتم‌ یونانی‌ رجوع کنید به ص‌ ٤٨٧ـ٤٩٥).

در این‌ میان‌ رویكرد یوزف‌ فان‌اس‌ (ص‌ ٣٣١ـ٣٣٢) به‌ این‌ بحث‌، متفاوت‌ و شایان‌ توجه‌ است‌. وی‌ اشاره‌ كرده‌ كه‌ نزد متفكران‌ اسلامی‌ اندیشه‌ها به‌ صورت‌ مسئله‌ ظاهر شده‌ است‌ نه‌ به‌ صورت‌ آرای‌ حكمای‌ بیگانه یونانی‌. اندیشه‌ها مسئله‌هایی‌ است‌ كه‌ متفكر، چه‌ اسلامی‌ چه‌ غیراسلامی‌، با آنها به‌ استقلال‌ مواجه‌ می‌شود و تنها مورخان‌اند كه‌ از منشأ و علت‌ رواج‌ آنها در دوره‌ای‌ خاص‌ سؤال‌ می‌كنند.


منابع‌:
(١) آقابزرگ‌ طهرانی‌؛
(٢) جعفر آقایانی‌ چاوشی‌، كتابشناسی‌ توصیفی‌ فارابی‌ ، تهران‌ ١٣٨٣ ش‌؛
(٣) ابن‌حزم‌، الفصل‌ فی‌الملل‌ و الاهواء والنحل‌، چاپ‌ محمدابراهیم‌ نصر و عبدالرحمان‌ عمیره‌، بیروت‌ ١٤٠٥/١٩٨٥؛
(٤) ابن‌خلدون‌؛
(٥) ابن‌سینا، الاشارات‌ و التنبیهات، مع‌الشرح‌ لنصیرالدین‌ طوسی‌ و شرح‌الشرح‌ لقطب‌الدین‌ رازی‌، تهران‌ ١٤٠٣؛
(٦) همو، الهیات‌ دانشنامه علائی‌ ، چاپ‌ محمد معین‌، همدان‌ ١٣٨٣ ش‌؛
(٧) همو، الشفاء، الطبیعیات‌ ، ج‌ ١، الفن‌الاول‌: السماع‌ الطبیعی‌ ، چاپ‌ ابراهیم‌ مدكور و سعید زاید، قاهره‌ ١٣٨٥/١٩٦٥، چاپ‌ افست‌ قم‌ ١٤٠٥؛
(٨) ابن‌عابدین‌، حاشیة ردّ المحتار علی‌ الدّر المختار: شرح‌ تنویر الابصار، چاپ‌ افست‌ بیروت‌ ١٣٩٩/١٩٧٩؛
(٩) ابن‌فورك‌، مجرد مقالات‌ الشیخ‌ أبی‌ الحسن‌ الاشعری‌، چاپ‌ دانیل‌ ژیماره‌، بیروت‌ ١٩٨٧؛
(١٠) ابن‌میثم‌، قواعدالمرام‌ فی‌ علم‌ الكلام‌، چاپ‌ احمد حسینی‌، [ قم‌ ( ١٤٠٦؛
(١١) ابن‌میمون‌، دلاله الحائرین‌ ، چاپ‌ حسین‌ اتای‌، ) قاهره‌، بی‌تا. (؛
(١٢) ابن‌ندیم‌؛
(١٣) ابورشید نیشابوری‌، المسائل‌ فی‌ الخلاف‌ بین‌ البصریین‌ و البغدادیین‌ ، چاپ‌ معن‌ زیاده‌ و رضوان‌ سید، بیروت‌ ١٩٧٩؛
(١٤) یوزف‌ فان‌ اس‌، «تأثیر تفكر فلسفی‌ یونان‌ در مراحل‌ نخستین‌ علم‌ كلام‌ اسلامی‌»، ترجمه ایرج‌ خلیفه سلطانی‌، در دومین‌ یادنامه‌ علامه‌ طباطبائی، تهران‌: مؤسسه مطالعات‌ و تحقیقات‌ فرهنگی‌، ١٣٦٣ ش‌؛
(١٥) شهفوربن‌ طاهر اسفراینی‌، التبصیر فی‌الدین‌ و تمییزالفرقة‌ الناجیة‌ عن‌ الفرق‌ الهالكین، چاپ‌ محمد زاهد كوثری‌، قاهره‌ ١٣٥٩/١٩٤٠؛
(١٦) علی‌بن‌ اسماعیل‌ اشعری‌، كتاب‌ مقالات‌ الاسلامیین‌ و اختلاف‌ المصلّین‌ ، چاپ‌ هلموت‌ ریتر، ویسبادن‌ ١٤٠٠/١٩٨٠؛
(١٧) مهدی‌ الهی‌قمشه‌ای‌، حكمت‌ الهی‌ عام‌ و خاص‌، به‌ تصحیح‌ هرمز بوشهری‌پور، تهران‌ ١٣٧٩ ش‌؛
(١٨) عبدالملك‌بن‌ عبداللّه‌ امام‌الحرمین‌، الشامل‌ فی‌ اصول‌الدین، بیروت‌ ١٤٢٠/ ١٩٩٩؛
(١٩) مرتضی‌بن‌ محمدامین‌ انصاری‌، كتاب‌ الطهارة، قم‌ ١٤١٥ـ ١٤١٨؛
(٢٠) همو، كتاب‌ المكاسب‌ ، قم‌ ١٣٧٨ ش‌؛
(٢١) محمدبن‌ طیب‌ باقلانی‌، التمهید فی‌ الرد علی‌ الملحدة المعطلة و الرافضة و الخوارج‌ و المعتزلة، چاپ‌ محمود محمد خضیری‌ و محمد عبدالهادی‌ ابوریده‌، قاهره‌ ١٣٦٦/١٩٤٧؛
(٢٢) عبدالرحمان‌ بدوی‌، مذاهب‌ الاسلامیین‌ ، ج‌ ١، بیروت‌ ١٩٨٣؛
(٢٣) عبدالقاهربن‌ طاهر بغدادی‌، الفرق‌ بین‌ الفرق‌، چاپ‌ محمد محیی‌الدین‌ عبدالحمید، بیروت‌: دارالمعرفة‌،) بی‌تا. (؛
٢٤- همو، كتاب‌ اصول‌الدین‌ ، استانبول‌ ١٣٤٦/١٩٢٨، چاپ‌ افست‌ بیروت‌ ١٤٠١/١٩٨١؛
(٢٥) شلومو پینس‌، مذهب‌ الذّرّة عندالمسلمین‌ و علاقته‌ بمذاهب‌ الیونان‌ و الهنود، نقله‌ عن‌ الالمانیة‌ محمد عبدالهادی‌ ابوریده‌، قاهره‌ ١٣٦٥/١٩٤٦؛
(٢٦) مسعودبن‌ عمر تفتازانی‌، شرح‌ المقاصد، چاپ‌ عبدالرحمان‌ عمیره‌، قاهره‌ ١٤٠٩/ ١٩٨٩، چاپ‌ افست‌ قم‌ ١٣٧٠ـ١٣٧١ ش‌؛
(٢٧) ساتیسچندره‌ چترجی‌، «نیایه‌ ـ وَیشیشیكه كهن‌»، در تاریخ‌ فلسفه‌ شرق‌ و غرب‌، زیرنظر سَروِ پالی‌ راداكریشنان‌، ج‌ ١، ترجمه خسرو جهانداری‌، تهران‌: سازمان‌ انتشارات‌ و آموزش‌ انقلاب‌ اسلامی‌، ١٣٦٧ ش‌؛
(٢٨) شمس‌الدین‌ محمد حافظ‌، دیوان، چاپ‌ محمد قزوینی‌ و قاسم‌ غنی‌، تهران‌ ١٣٦٩ ش‌؛
(٢٩) عبدالرحیم‌بن‌ محمد خیاط‌، الانتصار و الردعلی‌ ابن‌الراوندی‌ الملحد ، چاپ‌ محمد حجازی‌، قاهره‌ ) ١٩٨٨ (؛
(٣٠) دهخدا؛
(٣١) هادی‌بن‌ مهدی‌ سبزواری‌، شرح‌ المنظومة، چاپ‌ حسن‌ حسن‌زاده‌ آملی‌، تهران‌ ١٤١٦ـ١٤٢٢؛
(٣٢) یحیی‌بن‌ حبش‌ سهروردی‌، مجموعه‌ مصنّفات‌ شیخ‌ اشراق‌، ج‌ ٢، چاپ‌ هانری‌ كوربن‌، تهران‌ ١٣٧٣ ش‌؛
(٣٣) داریوش‌ شایگان‌، ادیان‌ و مكتبهای‌ فلسفی‌ هند ، تهران‌ ١٣٧٥ ش‌؛
(٣٤) محمدبن‌ عبدالكریم‌ شهرستانی‌، كتاب‌ نهایة‌ الاقدام‌ فی‌ علم‌ الكلام‌ ، چاپ‌ آلفرد گیوم‌، قاهره‌ ) بی‌تا. (؛
(٣٥) همو، الملل‌ والنحل‌ ، چاپ‌ محمد سیدكیلانی‌، بیروت‌ ١٤٠٦/١٩٨٦؛
(٣٦) محمدبن‌ ابراهیم‌ صدرالدین‌ شیرازی‌، الحكمة‌ المتعالیة‌ فی‌الاسفار العقلیة‌ الاربعة، تهران‌ ١٣٣٧ ش‌؛
(٣٧) چاپ‌ افست‌ قم‌ ) بی‌تا. (؛
(٣٨) محمدحسین‌ طباطبائی‌، بدایة‌ الحكمة، قم‌ ١٤١٦؛
(٣٩) محمدبن‌ حسن‌ طوسی‌، الرسائل‌ العشر ، چاپ‌ محمد واعظ‌زاده‌ خراسانی‌، رساله ٢: المقدمة فی‌ المدخل‌ الی‌ صناعة‌ علم‌ الكلام، قم‌ ١٤٠٤؛
(٤٠) عبدالرحمان‌بن‌ احمد عضدالدین‌ ایجی‌، المواقف‌ فی‌ علم‌ الكلام‌، بیروت‌: عالم‌ الكتب‌، ) بی‌تا. (؛
(٤١) حسن‌بن‌ یوسف‌ علامه‌ حلّی‌، الاسرار الخفیة‌ فی‌ العلوم‌ العقلیة، قم‌ ١٣٧٩ ش‌؛
(٤٢) همو، كشف‌ المراد فی‌ شرح‌ تجریدالاعتقاد، چاپ‌ حسن‌ حسن‌زاده‌ آملی‌، قم‌ ١٤٠٧؛
(٤٣) محمدبن‌ محمد غزالی‌، تهافت‌ الفلاسفة، قاهره‌ ١٣١٩؛
(٤٤) همو، مقاصد الفلاسفة‌، ) قاهره‌ ( ١٣٣١؛
(٤٥) محمدبن‌ عمر فخررازی‌، البراهین‌ در علم‌ كلام‌ ، چاپ‌ محمدباقر سبزواری‌، تهران‌ ١٣٤١ـ١٣٤٢ ش‌؛
(٤٦) همو، جامع‌العلوم‌ (ستّینی‌)، چاپ‌ علی‌ آل‌داود، تهران‌ ١٣٨٢ ش‌؛
(٤٧) همو، كتاب‌ المباحث‌ المشرقیة فی‌ علم‌ الالهیات‌ و الطبیعیات‌، حیدرآباد دكن‌ ١٣٤٣، چاپ‌ افست‌ قم‌ ١٤١١؛
(٤٨) همو، محصل‌ افكار المتقدمین‌ و المتأخرین‌ من‌ العلماء و الحكماء و المتكلمین‌ ، چاپ‌ طه‌ عبدالرؤوف‌ سعد، بیروت‌ ١٤٠٤/١٩٨٤؛
(٤٩) محمدبن‌ احمد قرطبی‌، الجامع‌ لاحكام‌ القرآن‌، بیروت‌: دارالفكر، ) بی‌تا. ]؛
(٥٠) محمودبن‌ مسعود قطب‌الدین‌ شیرازی‌، درة ‌التاج، بخش‌ ١، چاپ‌ محمد مشكوة‌، تهران‌ ١٣٦٩ ش‌؛
(٥١) عبدالرزاق‌بن‌ علی‌ لاهیجی‌، گوهر مراد ، چاپ‌ زین‌العابدین‌ قربانی‌ لاهیجی‌، تهران‌ ١٣٧٢ ش‌؛
(٥٢) محمد صالح‌بن‌ احمد مازندرانی‌، شرح‌ اصول‌ الكافی‌، مع‌ تعالیق‌ ابوالحسن‌ شعرانی‌، چاپ‌ علی‌ عاشور، بیروت‌ ١٤٢١/٢٠٠٠؛
(٥٣) مجلسی‌؛
(٥٤) مرتضی‌ مطهری‌، مجموعه آثار ، ج‌ ٦ : اصول‌ فلسفه‌ و روش‌ رئالیسم‌ ، تهران‌ ١٣٨٢ ش‌؛
(٥٥) حسین‌ معصومی‌ همدانی‌، «میان‌ فلسفه‌ و كلام‌: بحثی‌ در آراء طبیعی‌ فخررازی‌»، معارف‌ ، دوره ٣، ش‌ ١ (فروردین‌ ـ تیر ١٣٦٥)؛
(٥٦) محمدبن‌ محمد مفید، اوائل‌ المقالات‌ فی‌المذاهب‌ و المختارات‌ ، چاپ‌ مهدی‌ محقق‌، تهران‌ ١٣٧٢ ش‌؛
(٥٧) ناصرخسرو، زادالمسافرین‌ ، چاپ‌ محمد بذل‌الرحمان‌، تهران‌ ١٣٨٣ ش‌؛
(٥٨) محمدبن‌ محمد نصیرالدین‌ طوسی‌، تلخیص‌ المُحَصَّل‌ ، چاپ‌ عبداللّه‌ نورانی‌، تهران‌ ١٣٥٩ ش‌؛


(٥٩) Alnoor Dhanani, The physical theory of kalam: atoms, space, and void in Basrian Mu ـ tazili cosmology , Leiden١٩٩٤;
(٦٠) Encyclopaedia of religion and ethics , ed. James Hastings, Edinburgh: T. and T.Clark١٩٨٠-١٩٨١, s.vv. "Atomic theory (Indian)" (by H. Jacobi),"Atomic theory (Muhammadan)" (by Tjitze J.de Boer);
(٦١) Martin J. McDermott, The theology of A l-Shaikh A l-Mufid , Beirut ١٩٧٨;
(٦٢) Otto Pretzl, "Die fruhislamische Atomenlehre: Ein Beitrag zur Frage uber die Beziehungen der fruhislamischen Theologie zur griechischen Philosophie", Der Islam , vol.١٩ (١٩٣١);
(٦٣) Routledge encyclopedia of philosophy , ed. Edward Craig, London: Routledge, ١٩٩٨, s.vv. "Atomism, ancient" (by David Sedley), "Jaina philosophy" (by Jayandra Soni), "Matter, Indian conceptions of " (by Paul Schweizer);
(٦٤) William Montgomery Watt, Islamic philosophy and theology , Edinburgh ١٩٧٢;
(٦٥) Harry Austryn Wolfson, The philosophy of the kalam , Cambridge, Mass ١٩٧٦.

/ فاطمه‌ مینایی‌ /



تصاویر این مدخل:
برگی از دانشنامه علائی، با ترسیمی از " جزء لایتجزا "، احتمالا متعلق به قرن ٩ منبع: کتابخانه مجلس شورای اسلامی، نسخه شماره ١٢٣