دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ١٥٨٤
بَکتوزون ، سپهسالار و حاجب منصوربن نوح سامانی. از سرگذشت او آگاهی چندانی در دست نیست . برای نخستین بار، ابن اثیر (ج ٥، ص ٣٣٣) ذیل رویدادهای ٣٥٣ از او نام برده است ، یعنی هنگامی که بکتوزون و سَبُکتکین ، حاجب معزالدولة دیلمی ، برای مقابله با ناصرالدوله همدانی به موصل رفتند. زمانی که معزالدوله به دنبال ناصرالدوله به نصیبین رفت ، آن دو مأمور محافظت از موصل بودند. در همین زمان ، ابوتَغلب ، پسر ناصرالدوله ، به موصل لشکر کشید، ولی بکتوزون او را از آنجا راند، اما در حملة بعدیِ ناصرالدوله به موصل ، بکتوزون و سبکتکین به اسارت افتادند و همراه بقیة اسیران به قلعة کَواشی ، در مشرق موصل ، فرستاده شدند. از این پس از سرنوشت بکتوزون تا ٣٨٦، که به سامانیان می پیوندد، اطلاعی نیست ؛ همانگونه که منابع از چگونگی راه یابی او به دربار سامانیان نیز آگاهی نمی دهند.
در این زمان ، دربار سامانی دستخوش نابسامانی بود؛
زیرا نوح بن منصور (حک: ٣٦٥ـ٣٨٧) هنوز نوجوان بود و امور مُلک را فائق خاصه و تاش حاجب اداره می کردند (گردیزی ، ص ٣٦١) و همواره میانشان درگیری و نزاع بود و به همین مناسبت مقدمات فروپاشی خاندان سامانیان فراهم می شد. در این اوضاع آشفته ، فائق خاصه از فرمان نوح سرباز زد و بدون موافقت او عزم ماوراءالنهر کرد. به همین مناسبت ، نوح ، بکتوزون حاجب را در ٣٨٦ به مقابلة او فرستاد که در نزدیکی نَسَف با یکدیگر روبرو شدند؛
اما بدون درگیری و جنگ ، فائق به قلمرو قراخانیان رفت (عتبی ، ص ١٢٧). در این گیرودار، ابوعلی سیمجور که عاصی شده بود گرفتار و در ٣٨٧ کشته شد (گردیزی ، ص ٣٧٤ـ٣٧٥). در همین سال ایلک خانیان به بخارا یورش بردند، سبکتکین غزنوی به یاری نوح شتافت و قضیه بدون جنگ فیصله یافت و فائق حاکم سمرقند شد (عتبی ، ص ١٣٩). با درگذشت نوح در ٣٨٧، منصوربن نوح سامانی ، که هنوز نوجوانی بیش نبود، جانشین پدر شد؛
ولی فائق امور مملکت را به دست گرفت (همان ، ص ١٥٥ـ١٥٦). در همین تاریخ ایلک خان به سمرقند رفت و فائق خاصه به او پیوست و با سه هزار سوار به بخارا فرستاده شد؛
ازینرو، منصور پایتخت را ترک کرد و با لشکریانش از جیحون گذشت . فائق نیز وارد بخارا شد، اما به منصور اعلام وفاداری کرد و او را وادار به بازگشت کرد. در همین زمان ، بکتوزون ، حاجب بزرگ ، به سپهسالاری لشکر خراسان منصوب شد و با لقب سنان الدوله به نیشابور رفت (همان ، ص ١٥٦ـ١٥٧)، اما دیری نپایید که باز درگیری دیگری میان ابوالقاسم سیمجور با بکتوزون پیش آمد؛
بدین قرار که میان بکتوزون و فائق دشمنی دیرینه وجود داشت و فائق در نهان ابوالقاسم سیمجور را به جنگ با بکتوزون تشویق می کرد (ابن اثیر، ج ٥، ص ٥٢٩). بالاخره در ٣٨٨، جنگی در حوالی نیشابور میان آن دو در گرفت که به شکست و هزیمت ابوالقاسم (گردیزی ، ص ٣٧٦)، و نهایتاً به صلح میان آن دو انجامید (عتبی ، ص ١٦٥ـ١٦٧). از سوی دیگر، میان بکتوزون و امیر محمود غزنوی بر سر حاکمیت نیشابور درگیری بود. امیر محمود از منصوربن نوح توقع داشت که افزون بر امارت ولایتهای بلخ ، هرات ، ترمذ و بُست نیشابور را نیز به او واگذارد؛
اما امیر سامانی به این کار تن نمی داد. ازینرو محمود که امارت بکتوزون را بر این شهر تحمل نمی کرد به آنجا لشکر کشید. در نتیجه ، بکتوزون آنجا را ترک کرد و شکایت نزد امیر سامانی برد. سپس منصور، همراه فائق خاصه از بخارا به سوی مرو رفت (گردیزی ، ص ٣٧٧؛
بیهقی ، ص ٦٤٠). به گفتة بیهقی (همانجا) منصور در جنگیدن با محمود تعلل می ورزید، سرانجام لشکریان منصوربن نوح ، بدون درگیری به سرخس رفتند. لیکن این تعلل منصور، بکتوزون و فائق را نسبت به امیر سامانی بدگمان ساخت و به گمان اینکه منصور از امیر محمود طرفداری می کند او را زندانی (نرشخی ، ص ١٣٧) و در ٣٨٩ کور کردند و به بخارا فرستادند و برادر جوان او، ابوالفوارس عبدالملک بن نوح ، را برتخت نشاندند (گردیزی ، همانجا). به محض اینکه ابوالقاسم سیمجور از این اوضاع آشفته آگاه شد، به بخارا لشکر کشید (بیهقی ، همانجا). امیرمحمود با شنیدن این اخبار به قصد کین خواهی از هرات به مرورود آمد، اما بدون درگیری ، با بکتوزون به توافق رسید و قرار شد که نیشابور در اختیار بکتوزون بماند و بلخ و هرات از آنِ محمود شود (همان ، ص ٦٤١). سپس محمود بازگشت ، اما عده ای از لشکریان بکتوزون به عقبداران لشکر محمود حمله کردند. با شنیدن این واقعه ، محمود دستور قتل آن عده را داد و به نبرد با بکتوزون و فائق شتافت (عتبی ، ص ١٧٥) و آنان را شکست داد. عبدالملک بن نوح و فائق به بخارا گریختند، بکتوزون به نیشابور باز گشت و ابوالقاسم سیمجور به زینهار نزد محمود رفت و سپس به قُهستان برگشت (بیهقی ، ص ٦٤٢؛
عتبی ، ص ١٧٧ـ ١٧٨). محمود برای اینکه بکتوزون و ابوالقاسم به یکدیگر نپیوندند، روانة طوس شد. بکتوزون از بیم محمود به جرجان رفت و محمود ارسلان جاذب را به مقابلة او فرستاد. در همین زمان ، بکتوزون از غیبت محمود که به هرات رفته بود سود جست و به نیشابور بازگشت و به خدمت عبدالملک شتافت (عتبی ، ص ١٧٩)، اما این کار فایده ای نداشت ، زیرا حکومت سامانی دولت مستعجل بود. در همین موقع ، بکتوزون برای پرهیز از رویارویی با لشکریان امیر محمود به مرو رفت . چون اهالی ، به هواداری امیر محمود، او را راه ندادند، بکتوزون شهر را غارت کرد و به بخارا باز گشت (همانجا) و به عبدالملک بن نوح و فائق پیوست و همگی به گردآوری لشکر مشغول شدند (همان ، ص ١٨٣). در همین سال ، فائق در گذشت و ایلک خان ، ابونصر احمدبن علی ، با شنیدن این خبر به بخارا رفت . او نخست از درِ دوستی با عبدالملک درآمد. بکتوزون و برخی از امیران به استقبال وی رفتند، اما او آنان را در اردوی خود بازداشت و اموالشان را مصادره کرد. ازینرو عبدالملک بناچار گریخت و ایلک خان بدون برخورد با کوچکترین مقاومتی در ٣٨٩ به بخارا رسید و عبدالملک را پیدا کرد و او را با خویشانش به اوزگند فرستاد و بدینسان دولت سامانیان فروپاشید (همان ، ص ١٨٤؛
بیهقی ، همانجا).
منابع :
(١) ابن اثیر، الکامل فی التاریخ ، بیروت ١٩٩٤؛
(٢) محمدبن حسین بیهقی ، تاریخ بیهقی ، چاپ غنی و فیاض ، تهران ١٣٧٠ش ؛
(٣) محمدبن عبدالجبار عتبی ، ترجمة تاریخ یمینی ، از ناصح بن ظفر جرفادقانی ، چاپ جعفر شعار، تهران ١٣٥٧ش ؛
(٤) عبدالحی بن ضحاک گردیزی ، تاریخ گردیزی ، چاپ عبدالحی حبیبی ، تهران ١٣٦٣ش ؛
محمدبن جعفر نرشخی ، تاریخ بخارا ، ترجمة ابونصر احمدبن محمدبن نصر قباوی ، تلخیص محمدبن زفربن عمر، چاپ مدرس رضوی ، تهران ١٣٦٣ش .
/ شهناز رازپوش /