دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٦٠٢٧
حَرفوش ، آل، خاندان حكومتگر شیعى در بَعْلَبَك. حكومت این خاندان از اواخر عصر ممالیك (سده دهم) تا نیمه دوم سده سیزدهم ادامه داشت (بستانى، ذیل مادّه؛ امین، ج ٤، ص ٢٧١، ج ٦، ص ٢٣٠).
اصل این خاندان، به ظن قوى، عراقى است و میدانیم كه بیشتر جماعتهاى شیعى لبنان و سوریه از عراق آمدهاند. براساس اطلاعات شفاهى، نیاى آنان، حرفوش خزاعى، به همراه سپاهیان فاتح شام به منطقه آمد و در غوطه دمشق استقرار یافت و هنگامیكه ابوعبیده جراح راهى بعلبك شد، او را فرمانده یكى از لشكرهایش كرد. حرفوش در بعلبك اقامت گزید و نسل وى در اینجا گسترش یافت (الوف بعلبكى، ص ٨٦؛ ظاهر، ج ٣، ص ٦). این قول محلّ تأمل است، با این توضیح: واژه حرفوش (جمع آن حرافیش؛ در زبان عامه: حرافشه) به معناى شخصى از یك طبقه اجتماعى فرودست در عهد ممالیك بوده است (دزى، ذیل «حرفش»). مراد از این فرودستى اجتماعى دقیقاً روشن نیست و ما فقط میدانیم كه آنها حداقلى از سازماندهى با رئیسى به نام «سلطان الحرافیش» داشتهاند و این رئیس در مناسبات رسمى نیز حضور مییافته است (ابنطولون، ج ١، ص ٥١، ١١٤، ٢١١؛ غزّى، ج ١٧، ص ٣٢٠).
نخستین بار نام این خاندان در خاطرات روزانه شهابالدین احمدبن طوق آمده است. او دوبار از تیولدار كوچكى به نام حسین حرفوشى رافضى نامبرده كه حكومت مركزى دمشق از وى خواسته بوده است كه شیخ (كدخداى) روستاى «الجُبّة» شود (التعلیق، ج ٢، ص ٢١٦، ٣٢٠). این سند، از آن جهت مهم است كه هم به اقامتگاه اولیه آلحرفوش اشاره دارد و هم حاكى از ارتقاى موقعیت این خاندان است. از طرفى، میدانیم كه روستاى «جُبّه» و پیرامون آن، از اولین سكونتگاههاى شیعیان هَمْدانى مهاجر از كوفه بوده است. این مهاجران در این مكان مستقر شدند و سپس گسترش یافتند تا پس از مدتى در بعلبك جاى گرفتند (مهاجر، ص ١١٣، ١١٥).
بنابراین، به نظر میرسد واژه «حرفوش» كه اسمى عراقى نیست، ناظر به معناى لغوى و مرتبط با مقام اجتماعى آنان بوده است، نه آنكه اسم شخص معین باشد. در واقع، به احتمال قوى آلحرفوش تبار همْدانى داشتهاند؛ به ویژه آنكه قطعاً تشیع در منطقه بعلبك، پس از مهاجرت همدانیان به شام رواج پیدا كرده است (مهاجر، ص ١٨ـ ٢٠). در هر صورت، شكلگیرى حكومتى شیعى با عنوان آلحرفوش در منطقه بعلبك، نشان از تركیب جمعیتى شیعه در این منطقه و پیامدهاى قهرى آن است.
حكومت آلحرفوش با امارت علیبن موسى حرفوشى آغاز شد. او پس از سركوب امیران محلى و حاكم بقاع*، بر بعلبك چیره شد و بیش از نیم قرن حكومتى پرفراز و نشیب بر بعلبك داشت تا اینكه در ٩٩٤ حاكم عثمانى شام او را دستگیر كرد و به استانبول فرستاد (كردعلى، ج ٢، ص ٢٣١؛ ظاهر، ج ٣، ص ٩ـ ١٠؛ نصراللّه، ج ١، ص ٢٢٨)، اما سلطان مراد سوم عثمانى وى را آزاد كرد. بار دیگر در محرّم ٩٩٩ (غزّى، ج ٣، ص ١٩٤؛ كردعلى، ج ٢، ص٢٣٠)، و به روایتى در ١٠٠١ یا ١٠٠٢، دستگیر شد و به دستور صدراعظم عثمانى، سنانپاشا، به قتل رسید و در دمشق به خاك سپرده شد (محبى، ج ٤، ص ٤٣٢؛ الوف بعلبكى، ص ٨٧؛ معلوف، ص ٦١).
پس از وى پسرش، موسیبن على (حك: ٩٩٩ـ١٠١٦)، حاكم بعلبك شد و با فخرالدین مَعنى*، امیر بیروت، بر ضد والیان دمشق متحد گردید (معلوف، ص ٦٤ـ٦٧؛ قرالى، ص ٩٩، ١٠١). او در ١٠٠٧ یا ١٠٠٨ با سپاه پانزده هزار نفرى خود به یارى همپیمانش، امیرفخرالدین، در جنگ با یوسفپاشا سیفا (حاكم طرابلس) شتافت (محبى، ج ٢، ص ٤٧، ج ٤، ص ٤٣٢؛ الوف بعلبكى، همانجا؛ دبس، ج ٧، ص ٤٤، ١٥٢).
در ١٠١٥ امیرموسى و امیر فخرالدین معنى و علیپاشا، جانپولاد، امیر حلب (درباره او رجوع کنید به جُنبَلاط، خاندان)، كه با یكدیگر همپیمان شده بودند، راهى دمشق شدند. سه حاكم تصمیم داشتند ابنسیفا تركمانى را از این شهر بیرون كنند ولى چون گفتگوهایى كه امیرموسى در دمشق كرد به نتیجه نرسید، بیمناك شد و دو همپیمانش را رها كرد و به بعلبك بازگشت. این اقدام باعث خشم همپیمانان وى شد و ازاینرو به بعلبك حمله بردند و آنجا را غارت كردند و امارت شهر را به، عموزاده وى، امیر یونس حرفوشى سپردند. امیرموسى، پس از درنگى به انگیزه مقاومت، ناگزیر به دمشق پناه برد و در همانجا درگذشت (محبى، ج ٤، ص ٤٣٢ـ٤٣٣؛ الوف بعلبكى، ص ٨٨؛ كردعلى، ج ٢، ص٢٤٠؛ قرالى، ص ١٠١).
امیریونس (حك: ١٠١٦ـ١٠٣٥)، كه فرمانروایى سیاستمدار بود، كوشید با ایجاد اتحاد و دوستى با امیران جبل لبنان* از مداخله پاشاهاى ترك عثمانى در امور بعلبك و بقاع بكاهد. این تلاشها خشم سلطان احمد عثمانى (حك : ١٠١٢ـ١٠٢٦) را برانگیخت و ازاینرو وى به احمدپاشا حافظ، والى دمشق، دستور داد به بعلبك لشكركشى كند و امیریونس را بكشد، اما اقدامات امیرفخرالدین معنى، امیر یونس را از مرگ نجات داد (خالدى صفدى، ص ٥، ٧؛ شهابى، ١٩٩٣، ج ٣، ص ٨١٧؛ شدیاق، ج ٢، ص ٥١).
در پى لشكركشى صد هزار نفره سلطان احمد عثمانى براى سركوبى امیر فخرالدین معنى و تهدیدهاى امیراحمد شهابى، یونس ناگزیر به لشكر عثمانى پیوست (خالدى صفدى، ص ١٢، ٢٢؛ شهابى، ١٩٩٣، ج ٣، ص٨٢٠؛ شدیاق، ج ٢، ص ٥٣، ٥٧ـ ٥٨؛ الوف بعلبكى، همانجا). امیریونس براى ایجاد یك حكومت گسترده و مبتنى بر هم پیمانىِ شیعى، از حمص تا بعلبك و كرك و جبلعامل، تلاش فراوانى كرد، اما با مخالفت و پیمانشكنى امیر فخرالدین معنى روبهرو شد (خالدى صفدى، ص ٦٦ـ٦٧؛ شهابى، ١٩٩٣، ج ٣، ص ٨٥١ـ ٨٥٢؛ شدیاق، ج ٢، ص ٦٩).
این امیر دانشمند نخستین فرمانرواى خاندان حرفوشى بود كه در ١٠٢٨ مسجدى مخصوص شیعیان در بعلبك ساخت كه چون در كنار رود قرار داشت به نام مسجد النهر معروف شد (ظاهر، ج ٣، ص١٠؛ مهاجر، ص ١١٣؛ نصراللّه، ج ١، ص٣٢١).
با وجود فشارهاى فخرالدین معنى بر شیعیان جبلعامل* و پناه بردن برخى از شیوخ و بزرگان جبلعامل به وى، امیریونس مناسباتش را با امیر فخرالدین معنى نگه داشت و حتى به وى در سركوبى یوسفپاشا سیفا در ١٠٢٨ كمك كرد (خالدى صفدى، ص ٧٧؛ شدیاق، ج ٢، ص٧٠ـ٧١؛ الوف بعلبكى، ص ٨٩؛ قرالى، ص ١١٢).
در ١٠٣٢ مناسبات دوستانه و همپیمانى خانوادگى میان امیریونس و امیرفخرالدین معنى، بر اثر سعایت امیریونس نزد حمزه بیگلربیگى (فرمانده سپاه شام) و مطّلع شدن امیر فخرالدین از این سعایت، بههم خورد. یونس با سپاهیانش در اول محرّم ١٠٣٣ در مَیسَلون به لشكر عثمانى شام پیوست و همگى در عَنجَر به مصاف سپاه فخرالدین معنى رفتند. در این نبرد امیریونس شكست خورد و گریخت و مصطفیپاشا، والى عثمانى دمشق،نیز اسیر امیرفخرالدین معنى شد (خالدیصفدى، ص١٤٦ـ١٥١؛ شهابى، ١٩٩٣، ج ٣، ص ٨٩٠ ـ٨٩١، ٨٩٥ـ٨٩٧؛ تاریخ الأمراء الشهابیین، ص ٦٥ـ٦٧؛ شدیاق، ج ٢، ص٩٠ـ٩٢).
سپاهیان فخرالدین در ١٢ محرّم ١٠٣٣ شهر بعلبك را تصرف كردند و امیریونس راهى حِمص و حَماه و حلب شد و در آنجا شكایتى نزد سلطان مراد چهارم (حك : ١٠٣٢ـ١٠٤٩) فرستاد و پسرعمویش، امیرشَلْهوب حرفوشى، را راهى بعلبك كرد، اما شلهوب خیانت كرد و به فخرالدین معنى پیوست (خالدى صفدى، ص ١٥٣ـ١٥٤؛ شهابى، ١٩٩٣، ج ٣، ص٨٩٧ـ ٨٩٨؛ شدیاق، ج ٢، ص ٩٢ـ٩٣).
امیرفخرالدین معنى، پس از گرفتن رشوه كلان و تخریب بعلبك، در اول شعبان ١٠٣٣ از این شهر خارج شد و امیر یونس به بعلبك بازگشت و با پرداخت رشوه كلان به والى دمشق موفق شد شلهوب را بكشد (خالدى صفدى، ص ١٨٢ـ١٨٣، ١٩٨ـ ١٩٩؛ شهابى، ١٩٩٣، ج ٣، ص ٩١٧؛ شدیاق، ج ٢، ص ٩٨) تا اینكه در ١٠٣٥، بر اثر توطئه امیر فخرالدین معنى و به دستور خلیلپاشا، والى عثمانى شام، در دمشق به قتل رسید (الوف بعلبكى، ص ٩٤؛ قرالى، ص ١٣٠).
با كشته شدن امیر یونس ستاره اقتدار حرفوشیان افول كرد و میان اعضاى خاندان منازعات و كشتار بروز كرد. از برخى از این امیران، گزارشهایى در دست است: در ١٠٨٢ امیرعلى حرفوشى با پسرعموهایش، امیرعمر و امیرشدید و امیریونس، درگیر شد و با كمك نیروهاى حاكم شام توانست بعلبك را تصاحب كند (شهابى، ١٩٩٣، ج٣، ص٩٤٨؛ دبس، ج٧، ص٨؛ الوف بعلبكى، ص ٩٥؛ امین، ج ٧، ص ٣٣٤).
در آغاز سده دوازدهم امیرحسین حرفوشى ــ كه احتمالاً یكى از نوادگان حسینبن یونسبن حسین حرفوشى بودــ با اقتدار بر بعلبك فرمان راند (رجوع کنید به شدیاق، ج ١، ص ١٠٢؛ نصراللّه، ج ١، ص٢٨٠) تا اینكه در ١١٣٦ به قتل رسید و اسماعیلبن شدید حرفوشى در ١١٣٨ جانشین وى شد (الوف بعلبكى، ص ٩٦؛ نصراللّه، ج ١، ص ٢٨٢ـ٢٨٣).
پس از كشمكشهاى میان افراد خاندان حرفوشیان، حكومت بعلبك از امیرحیدر به برادرش، امیرحسین، رسید (شهابى، ١٩٦٩، قسم ١، ص ٣٨؛ ابوصالح، ص ٦٣؛ الوف بعلبكى، همانجا؛ نصراللّه، ج ١، ص ٢٨٣). در ١١٦٤ امیرحسین را مزدوران برادرش، امیرحیدر، كشتند و حكومت از آن حیدر حرفوشى شد. در ١١٦٨ اسعدپاشاالعظم، والى دمشق، حیدر را عزل كرد و پسرعموى او، امیرحسین، را جانشین وى كرد (الوف بعلبكى، ص ٩٧؛ نصراللّه، ج ١، ص ٢٨٤ـ٢٨٥).
در ١١٧٢ امیراسماعیلبن شدید حرفوشى، با پرداخت رشوه، حاكم بعلبك شد تا اینكه در ١١٧٧ حیدر حرفوشى بار دیگر امارت را تصاحب كرد و تا زمان مرگش در ١١٨٨ همچنان بر بعلبك فرمان راند (شهابى، ١٩٩٣، ج ٣، ص ٩٩٩؛ الوف بعلبكى، همانجا).
در ١١٩٠ سپاهیان احمدپاشا معروف به جزّار*، والى عثمانى صیدا، شهر بعلبك را گرفتند و محمد حرفوشى، حاكم شهر، را زندانى كردند (شهابى، ١٩٦٩، قسم ١، ص١٢٠؛ الوف بعلبكى، ص ٩٨). امیرمحمد، به كمك سپاهیان امیریوسف شهابى، در ١١٩٥ بعلبك را تصرف كرد، ولى سال بعد برادرش امیرمصطفى، به كمك لشكریان امیرمحمدپاشا العظم (والى شام)، آنجا را گرفت (شهابى، ١٩٩٣، ج ٣، ص ١٠٢٢ـ١٠٢٣؛ همو، ١٩٦٩، قسم ١، ص ١٣٤).
امیرمصطفى حرفوشى در ١١٩٦ با امیریوسف شهابى صلح كرد و بزرگان فرارى مناطق جنوب لبنان را، كه از ظلم احمدپاشا جزار به وى پناه آورده بودند، بهگرمى پذیرفت و تیولهایى به آنان داد كه این امر باعث خشم احمدپاشا جزار شد و لذا او به كمك محمد درویشپاشا، والى شام، سپاه عظیمى به بعلبك فرستاد. این سپاه شهر را تصرف كرد و مصطفى حرفوشى و شش تن از برادرانش و جمعى از زنان و كودكان خاندان حرفوشیان دستگیر و به دمشق گسیل شدند و اموالشان مصادره گردید و دیگر افراد این خاندان نیز تحت تعقیب قرار گرفتند (شهابى، ١٩٩٣، ج ٣، ص ١٠٢٤؛ الوف بعلبكى، همانجا).
امیر جهجاهبن مصطفى حرفوشى (حك: ١٢٠٠ـ١٢٣٢) یكى از نامدارترین فرمانروایان حرفوشیان بود. او از اردوگاه اسیران حرفوشیان در شام گریخت و پس از مدتى اقامت در نزد عموزادگانش در عراق، به بعلبك رفت و به كمك صد تن از بنیمعلوف، حكومت نیاكانش را به دست آورد (شهابى، ١٩٩٣، ج ٣، ص ١٠٣٤، ج ٤، ص ١٠٩٥؛ الوف بعلبكى، ص ٩٨ـ٩٩). جهجاه در دوران حكومتش با حوادث گوناگونى مواجه شد، از جمله در ١٢٠٣ پسر عمویش، امیرقاسم، با وى مخالفت كرد و در ١٢٠٥ـ١٢٠٦ با سپاهیان والى شام و عكا درگیر شد و چند بار شهر بعلبك دستبهدست گشت (شهابى، ١٩٩٣، ج٤، ص١٠٩٧؛ همو، ١٩٦٩، قسم١، ص ١٥٠ـ١٥١؛ الوف بعلبكى، ص٩٩ـ١٠٠).
وى، پس از حدود ٣١ سال حكومت پرفراز و نشیب، در جمادیالاولى ١٢٣٢ وفات یافت و برادرش، امین، جانشین وى شد (شهابى، ١٩٦٩، قسم ٣، ص ٦٣٦؛ امین، ج ٧، ص ٢٧٧).
در ١٢٣٥ والى دمشق، به تحریك بشیر شهابى، امیرامین حرفوشى را عزل كرد و امیر نصوحبن جهجاه حرفوشى را به جاى وى گمارد، ولى این حاكم جوان در ١٢٤١ بهدست عمویش، امیرامین، كشته شد و حكومت بعلبك تا ١٢٤٧ از آنِ امین گردید (الوف بعلبكى، ص ١٠١ـ١٠٢؛ امین، همانجا؛ ظاهر، ج ٣، ص ٦١). در ١٢٤٧ امیرجواد حرفوشى از سوى ابراهیمپاشا (پسر محمدعلیپاشا، والى مصر)، كه شام را تصرف كرده بود، حاكم بعلبك شد (الوف بعلبكى، ص ١٠٢). حرفوشیان جزو نخستین امیران لبنان بودند كه بر ضد حضور ابراهیمپاشا و لشكر مصر در لبنان قیام و به سپاه عثمانى در تعقیب مصریان كمك كردند، ازاینرو عثمانیان در اواخر ١٢٥٦ ولایت بعلبك را به امیرخنجر حرفوشى سپردند (همان، ص ١٠٣؛ ظاهر، ج ٣، ص ٤٥، ٦٢).
اختلاف شدید میان امیران حرفوشى در سالهاى ١٢٥٦ تا ١٢٦٦ و جنگ و كشمكش میان آنان باعث شد تا سلطان عبدالمجید عثمانى (حك: ١٢٥٥ـ١٢٧٧) فرمان لغو امارت حرفوشیان را صادر كند. در پى آن، سپاهى به بعلبك گسیل شد و امیران حرفوشى را در روستاى معلولاً محاصره كرد و پس از كشتن برخى از آنان، بقیه را به جزیره كرت تبعید كرد (الوف بعلبكى، ص ١٠٥ـ١٠٦؛ امین، ج ٦، ص٢٣٠؛ ظاهر، ج ٣، ص ٣٥؛ نصراللّه، ج ١، ص ٣١٨ـ٣١٩).
پس از لغو رسمى امارت حرفوشیان در بعلبك، برخى از امیران این خاندان تلاشهایى كردند و دو تن از آنان به نامهاى امیرمحمدبن جواد و عَسّاف در ١٢٧٠ از تبعیدگاهشان در كرت گریختند و دست به اقداماتى زدند و بعضآ برضد دولت عثمانى شوریدند، اما راه بهجایى نبردند تا اینكه با مرگ امیرسلمان در ١٢٨٣، حكومت حرفوشیان از میان رفت (الوف بعلبكى، ص ١٠٧ـ١١١؛ امین، ج ٣، ص ٢٩٨؛ ظاهر، ج ٣، ص ٣٦؛ نصراللّه، ج ١، ص ٣٢٨ـ٣٣٧، ٣٤١ـ٣٤٢).
امروزه نوادگان حرفوشیان در لبنان پراكندهاند (مهاجر، ص ١١٣) و مقبره خانوادگى آنان در گورستان سَطْحه قرار دارد (نصراللّه، ج ١، ص ٣٢٧؛ شماعى رفاعى، ص ٥١).
مشهورترین و پرآوازهترین دانشمند، ادیب، شاعر و نویسنده حرفوشیان شیخمحمدبن علیبن احمد حرفوشى، كه به سبب اشتغال به فروش حریر، شهرت حریرى داشته است. وى بیش از دوازده كتاب در علوم گوناگون نگاشت؛ از آن جمله است القلائد السنیة علیالقواعد الشهیدیة در شرح كتاب قواعد شهیداول. حریرى كه شعر هم میسرود، به كرك منسوب بود و در همانجا تحصیلكرد و سپس به دمشق رفت، اما براثر تنگناهایى كه به سبب تشیع بر او وارد شد، راهى ایران گردید و سالها در این كشور ماند. در سال ١٠٥٠ به حج رفت و یك سال پس از آن درگذشت (رجوع کنید به حرّعاملى، قسم ١، ص ١٦٢ـ١٦٤؛ مدنى، ص ٣١٥ـ٣١٦؛ افندى اصفهانى، ج ٥، ص ١٢٨ـ١٣٠؛ روضاتى، ج ١، ص ٢٥٢ـ٢٦٠).
منابع :
(١) عباس ابوصالح، التاریخ السیاسى للامارة الشهابیة فى جبل لبنان: ١٦٩٧ـ١٨٤٢م، بیروت ١٤٠٤/١٩٨٤؛
(٢) عبداللّهبن عیسیافندى اصفهانى، ریاضالعلماء و حیاضالفضلاء، چاپ احمد حسینى، قم ١٤٠١ـ ؛
(٣) میخائیل موسى الوف بعلبكى، تاریخ بعلبك، بیروت ١٩٢٦؛
(٤) امین؛
(٥) عبدالحسین امینى، شهداء الفضیلة، قم ١٣٥٢ش؛
(٦) بطرس بستانى، كتاب دائرةالمعارف: قاموس عام لكل فن و مطلب، بیروت ١٨٧٦ـ ١٩٠٠، چاپ افست (بیتا.)؛
(٧) تاریخ الأمراء الشهابیین، بقلم أحد أمرائِهم من وادى التّیم، چاپ سلیم حسن هشى، بیروت: المدیریة العامة للآثار، ١٩٧١؛
(٨) محمدبن حسن حرّ عاملى، املالآمل، چاپ احمد حسینى، بغداد ( ١٩٦٥)، چاپ افست قم ١٣٦٢ش؛
(٩) احمدبن محمد خالدى صفدى، لبنان فى عهد الامیر فخرالدین المعنى الثانى، چاپ اسد رستم و فؤاد افرام بستانى، بیروت ١٩٦٩؛
(١٠) یوسف دبس، تاریخ الشعوب المشرقیة فى الدین و السیاسة و الاجتماع، (بیروت) ٢٠٠٠؛
(١١) محمدعلى روضاتى، فهرست كتب خطى كتابخانههاى اصفهان، ج ١، اصفهان ١٣٤١ش؛
(١٢) طنوسبن یوسف شدیاق، اخبار الاعیان فى جبل لبنان، چاپ مارون رعد، (بیروت) ١٩٩٥؛
(١٣) قاسم شماعى رفاعى، بعلبك فى التاریخ: دراسة شاملة لتاریخها و مساجدها و مدارسها و علمائها، بیروت ١٤٠٤/ ١٩٨٤؛
(١٤) حیدر احمد شهابى، تاریخ الامیر حیدر احمد الشهابى، چاپ مارون رعد، (بیروت) ١٩٩٣؛
(١٥) همو، لبنان فى عهدالامراء الشهابیین، چاپ اسد رستم و فؤاد افرام بستانى، بیروت ١٩٦٩؛
(١٦) سلیمان ظاهر، تاریخ الشیعة: السیاسى، الثقافى، الدینى، چاپ عبداللّه سلیمان ظاهر، بیروت ١٤٢٢/٢٠٠٢؛
(١٧) نجمالدین محمدبن محمد غزّى، الكواكب السائرة باعیان المئة العاشرة، چاپ جبرائیل سلیمانجبور، بیروت ١٩٧٩؛
(١٨) بولس قرالى، فخرالدین المعنى الثانى: حاكم لبنان و دولة تسكانا، بیروت ١٩٩٢؛
(١٩) محمد كردعلى، خطط الشام، بیروت ١٣٨٩ـ ١٣٩٢/ ١٩٦٩ـ ١٩٧٢؛
(٢٠) محمدامینبن فضلاللّه محبى، خلاصة الاثر فى اعیان القرن الحادى عشر،بیروت: دارصادر،(بیتا.)؛
(٢١) علیخانبناحمد مدنى، سلافةالعصر فى محاسن الشعراء بكل مصر، مصر ١٣٢٤، چاپ افست تهران (بیتا.)؛
(٢٢) عیسى اسكندر معلوف، تاریخ الأمیر فخرالدین المعنى الثانى، بیروت ١٩٦٦؛
(٢٣) جعفر مهاجر، التّأسیس لتاریخ الشیعة فى لبنان و سوریة، بیروت ١٤١٣/١٩٩٢؛
(٢٤) عبداللّه ناصرى طاهرى، بعلبك و حلب، تهران ١٣٦٦ش؛
(٢٥) حسن نصراللّه، تاریخ بعلبك، بیروت ١٤٠٤/١٩٨٤؛
(٢٦) Reinhart Pieter Anne Dozy, Supplement aux dictionnaires arabes, Leiden ١٨٨١, repr. Beirut ١٩٨١.
/ جعفر المهاجر /