دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٥٨٨٤
حدیث منزلت ، از احادیث مشهور نبوى و مورد قبولِ عالمان شیعه و سنّى. این حدیث به معرفى جایگاه و منزلت امام على علیهالسلام، نسبت وى با نبى مكرم اسلام و برترى موقعیت آن حضرت بر دیگر اصحاب پرداخته و از نظر عالمان شیعى از احادیث متواتر و از جمله دلایل احقیت امام على علیهالسلام براى جانشینى پیامبر اكرم بهشمار آمده است.
از مشهورترین نقلهاى این حدیث آن است كه پیامبر اكرم خطاب به حضرت على علیهالسلام فرمود: «أنتَ مِنّى بِمَنزلةِ هارونَ مِنْ مُوسى، اِلّاأنـّه لانَبىَّ بَعدى» (رجوع کنید به صنعانى، ج ٥، ص ٤٠٥ـ٤٠٦؛ بخارى، ١٤٠٧، ج ٧، جزء٤، قسم ١، ص ٣٠١؛ ابونعیم اصفهانى،ج ٤، ص ٣٧٥، ج ٧، ص ١٩٥ـ١٩٧؛ ج ٨، ص ٣٠٧؛ بیهقى، ج ١٣، ص ٢٧٥ـ٢٧٦؛ خطیب بغدادى، ج ٤، ص ٤٦٥، ٦٤٢، ج ٥، ص ٣٣٢، ج١٠، ص ٤٩٩؛ هیثمى، ج ٩، ص ١٠٩؛ متقى، ج ١١، ص ٥٩٩، ج ١٣، ص ١٥١، ١٩٢).
این حدیث با تعابیر و الفاظ مختلف و در زمانها و مكانهاى گوناگون از پیامبر اكرم نقل شده است، از جمله روز پیمان اول برادرى (قبل از هجرت به مدینه)، روز پیمان دوم برادرى (پنج ماه بعد از هجرت به مدینه)، در منزل امّ سلمه، به هنگام تعیین سرپرست براى دختر حمزه، و از همه مشهورتر در غزوه تبوك (رجوع کنید به ابنحنبل، ج ١، ص ٢٧٧، ج ٣، ص ٤١٧، ج ٧، ص ٥١٣، ٥٩١؛ بخارى، ١٤٠١، ج ٥، ص ١٢٩؛ مسلمبن حجاج، ج ٢، ص ١٨٧٠ـ ١٨٧١؛ ترمذى، ج ٥، ص ٦٣٨، ٦٤٠ـ٦٤١؛ نسائى، ص ٥٠ ـ٦١؛ حاكمنیشابورى، ج٣، ص١٣٣ـ١٣٤؛ احمدبنعبداللّه طبرى، ج٣، ص١١٧ـ١١٩؛ ابنكثیر، ج٥، ص٧ـ٨؛ هیثمى، ج٩، ص ١١٠؛ عینى، ج١٦، ص٣٠١؛ سیوطى، ١٣٧٠ش، ص ١٦٨؛ همو، ١٤٢١، ج ٣، ص ٢٣٦، ٢٩١؛ متقى، ج ١٣، ص ١٦٣، ١٧١ـ١٧٢؛ نیز رجوع کنید به میرحامد حسین، ج ٢، دفتر١، ص ٢٩ـ٥٩؛ شرفالدین، ص١٣٠؛ حسینى میلانى، ج ١٨، ص ٣٦٣ـ٤١١).
نقلهایمختلف حدیث منزلت،همگى،این مضمونمشترك را دارند كه جایگاه و منزلت امام على علیهالسلام نسبت به پیامبر، همانند جایگاه هارون نسبتبه موسى است. اختلافات اندكى هم كه در تعابیر این حدیث وجود دارد، از تكرار آن در مناسبتهاى مختلف و نیز نقل به معنا در احادیث، نشئت گرفته است.
حدیث مزبور در منابع تاریخى و روایى و كلامى گزارش شده است (براى نمونه رجوع کنید به ابنحنبل، ج ١، ص ٢٧٧، ج ٣، ص ٤١٧؛
بخارى، ١٤٠١، همانجا؛
ترمذى، ج ٥، ص ٦٣٨؛
كلینى، ج٨، ص١٠٦ـ١٠٧؛
باقلانى، ص٤٥٧؛
قاضى عبدالجباربن احمد، ج ١٠، قسم ١، ص ١٥٨؛
خطیب بغدادى، ج ٤، ص٤٦٥؛
فخررازى، ج ٢، ص ٢٥٧؛
تفتازانى، ج ٥، ص ٢٩٦)، حتى برخى دانشمندان شیعه، كتابهاى مستقلى درباره آن نگاشتهاند، از جمله میرحامدحسین (متوفى ١٣٠٦) یك جلد از مجموعه عبقاتالانوار را به این حدیث اختصاص داده است. حاكم حسكانى (محدّث مشهور، متوفى قرن پنجم؛
ج ١، ص ١٩٥) از استادش، ابوحازم حافظ عبدوى، نقل نموده كه وى حدیث منزلت را به پنج هزار سند روایت كرده است. بنابه نقل دیگرى، ٨٨ نفر از مشهورترین راویان، این حدیث را نقل كردهاند (رجوع کنید به حسینى میلانى، ج ١٧، ص ٢٣ـ٢٨). افرادى چون ابنتیمیه (ج ٧، ص ٣٢٦)، عبدالحق دهلوى، گنجىِ شافعى، ابوالقاسم علی بن محسِّن تنوخى و سیوطى نیز به صحت و شهرت آن گواهى دادهاند (رجوع کنید به میرحامد حسین، ج ٢، دفتر١، ص ٢٠٤ـ ٢٠٦؛
حسینى میلانى، ج ١٧، ص ١٥١ـ١٦٢). به علاوه، محمد بن اسماعیل بخارى در صحیح خویش این حدیث را نقل كرده است (رجوع کنید به ج ٤، ص ٢٠٨، ج ٥، ص ١٢٩).
این حدیث در كتابهاى سیره و تاریخ، بهویژه كتابهاى اهل سنّت، نیز نقل شده است (رجوع کنید به حاكم نیشابورى، ج ٣، ص ١٣٣ـ ١٣٤؛
مفید، ص ٨١ـ٨٤؛
ابنعبدالبرّ، ج ٣، ص ١٠٩٧ـ١٠٩٨؛
ابناثیر، ١٣٩٩ـ١٤٠٢، ج ٢، ص ٢٧٨؛
سبط ابنجوزى، ص ٢٧ـ ٢٨؛
ابن ابی الحدید، ج ١٣، ص ٢١١؛
جوینى خراسانى، ج ١، ص ١٢٢؛
هیثمى، ج ٩، ص ١١١؛
ابنحجر عسقلانى، ج ٢، ص ٥٠٩؛
سیوطى، ١٣٧٠ش، همانجا؛
حلبى، ج٣، ص ١٨٧ـ ١٨٨؛
قندوزى، ج١، ص١١١ـ١١٢، ١٣٧؛
حسینى فیروزآبادى، ج ١، ص ٣٤٧ـ٣٦٤؛
خضرى، ص ١٦٩). ابن ابیالحدید (همانجا) آن را مورد اتفاق جمیع فرق اسلامى، و ابنعبدالبرّ (ج ٣، ص ١٠٩٧) آن را از درستترین و استوارترین روایات دانسته است. در برخى منابع، طرق این حدیث به تفصیل ذكر شده است (براى نمونه رجوع کنید به ابنعبدالبرّ، همانجا؛
ابنعساكر، ج ١، ص ٣٠٦ـ٣٩١). حاكم نیشابورى (ج ٣، ص ١٣٤) طریق حدیث را صحیح دانسته و حافظ ذهبى نیز در تلخیص المستدرك (رجوع کنید به حاكم نیشابورى، همانجا) بر صحت آن تأكید كرده است، حتى مخالفان و معاندان امام على علیهالسلام نیز نتوانستهاند این حدیث را رد كنند و ناگزیر به پذیرش آن شده و گاه، ناخواسته، آن را نقل كردهاند. بنابه نقل خطیب بغدادى (ج ٨، ص ٢٦٢)، ولیدبن عبدالملك اموى هم اصل این حدیث را پذیرفته و لفظ «هارون» را به «قارون» تبدیل كرده بوده است. مأمون عباسى نیز به هنگام احتجاج با فقها، به این حدیث استناد كرده است (ابنعبدربّه، ج ٥، ص ٣٥٧ـ٣٥٨). بنابه نقل خطیب بغدادى (ج ٨، ص ٤٩٨)، عمر با استناد به حدیث منزلت، فردى را كه به على علیهالسلام دشنام میداد منافق خواند.
معاویه هم حدیث منزلت را انكار نكرد و وقتى از سعدبن ابیوقاص پرسید: «چرا على را دشنام نمیدهى؟» سعد پاسخ گفت: «بهسبب سه فضیلتى كه رسول خدا براى على ذكر كرده است»، آنگاه حدیث منزلت را نقل كرد و معاویه نیز از واداشتن سعدبه دشنامگویى على علیهالسلام دست برداشت (ابناثیر، ١٩٧٠ـ١٩٧٣، ج٤، ص١٠٤ـ١٠٥؛
ابنحجر عسقلانى، همانجا؛
قندوزى، ج ١، ص ١٦١؛
شرفالدین، ص ١٣٢ـ١٣٣).
پس در بین صحابه نیز افرادى چون سعدبن ابیوقاص بودند كه با وجود مخالفت صریح با امام على و تن زدن از بیعت با آن حضرت، حدیث منزلت را نقل میكردند و آن را از افتخارات امام على میدانستند. سعد از مهمترین راویان این حدیث است و فرزندان سعد و افرادى چون سعیدبن مسیب و عایشه این حدیث را از وى نقل كردهاند (رجوع کنید به خطیب بغدادى، ج ٤، ص ٦٤٢، ج ٥، ص ٣٣٢، ج١٠، ص ٤٩٩).
سعیدبن مسیب حدیث منزلت را از عامر، فرزند سعد، روایت كرده و بعد، براى اطمینان، نزد سعد رفته و پرسیده: «آیا خود او حدیث را از پیامبر شنیده؟» و سعد بر صحت حدیث تأكید كرده است (رجوع کنید به صنعانى، ج ١١، ص ٢٢٦؛
ابنحنبل، ج ١، ص ٢٨٢، ٢٨٥؛
مسلم بن حجاج، ج ٢، ص١٨٧٠؛
ابناثیر، ١٩٧٠ـ ١٩٧٣، ج ٤، ص ١٠٦؛
ابنطاووس، ج ١، ص٧٠، ٧٤).
زیدبن ارقم نیز از جمله اصحابى است كه این حدیث را نقل كرده و در گزارش خود این مطلب را نیز افزوده است كه وقتى رسولخدا، حضرتعلیرا بهجاى خود در مدینه گماشت، گروهى تصور كردند كه پیامبر از على ناراحت است. وقتى این سخن به گوش حضرت على رسید، آن را نزد پیامبر باز گفت و رسول خدا در پاسخ، حدیثمنزلت را بیان فرمود (رجوع کنید به هیثمى، ج٩، ص١١١).
حاكم نیشابورى این حدیث را صحیحالاِسناد دانسته و از ابنعباس نقل كرده كه پیامبر اكرم در غزوه تبوك این حدیث را فرموده است. ابنعباس همچنین نقل كرده است كه رسول اكرم در ادامه، به على فرمود: «شایسته نیست من بروم جز آنكه تو جانشین من باشى» و نیز فرمود: «پس از من تو ولىّ هر زن و مرد مؤمن خواهى بود» (رجوع کنید به ابنحنبل، ج١، ص٥٤٥؛
حاكمنیشابورى، ج٣، ص١٣٤؛
ابنكثیر، ج ٧، ص ٣٥١؛
براى نقلهاى دیگر قسمت دوم عبارت پیامبر رجوع کنید به نسائى، ص٦٤؛
محمدبن جریر طبرى، ج٣، ص ١٢٩؛
ابنحجر هیتمى، ص ١٢٤؛
قزوینى، ص ٨٢ـ٨٧).
این حدیث، علاوه بر فضیلت امامعلى، برخلافت و عصمت ایشان نیز دلالت دارد، زیرا پیامبر صلیاللّهعلیهوآله، بهجز نبوت، همه فضائل و ویژگیها و مناصب هارون را براى حضرت على ثابت كرده است. بنا بر آیات قرآن، حضرت موسى از خدا خواست تا برادرش، هارون، را وزیر او سازد و در امر رسالت شریكش گرداند تا یاریاش دهد (طه: ٢٩ـ٣٢). خدا با درخواست او موافقت كرد (طه: ٣٦) و هارون، در غیاب موسى، جانشین او شد (اعراف: ١٤٢)؛
بنابراین، تمام مناصب حضرت موسى براى برادرش نیز بوده است و اگر او بعد از موسى زنده میماند، جانشین وى میشد (هارون چهل سال پیش از موسى درگذشت).
هارون نزد موسى داراى مقامها و جایگاههاى فراوان بوده است و از اینجا میتوان به عظمت مقام امام على و سزاوارى او بر خلافت بعد از رسولاكرم پیبرد. با تكیه بر ماجراى هارون و موسى در قرآن، هارون وزیر و شریك موسى در كارش بود، پس على نیز در امر خلافت و ولایت، جز نبوت، شریك پیامبر بود (رجوع کنید به میرحامد حسین، ج ٢، دفتر١، ص ٨٦ـ٨٨)؛
هارون دومین شخصیت بعد از موسى در میان بنیاسرائیل بود، على هم در میان امت پیامبر چنین بود؛
هارون برادر موسى بود و على به دلیل حدیث متواتر مؤاخات، كه در كتب شیعه و سنّى نقل شده است، برادر رسول خدا بود؛
هارون برترین فرد قوم موسى نزد خدا و پیامبرش بود، على نیز چنین بود (رجوع کنید به همان، ج ٢، دفتر١، ص ١٠٤ـ١١٠)؛
هارون خلیفه موسى در غیبتش بهطور مطلق بود، على نیز چنین بود، بهویژه با تصریح پیامبر كه فرمود : «لاینبغى أن أذهب اِلّا و أنت خَلیفَتى» (رجوع کنید به ابنحنبل، همانجا)؛
هارون عالمترین فرد قوم موسى بود، على هم به تصریح پیامبر عالمترین فرد بعد از پیامبر بود (رجوع کنید به متقى، ج ١١، ص ٦١٤؛
میرحامد حسین، ج ٢، دفتر١، ص ١١٣ـ١٢٩)؛
اطاعت از هارون بر یوشعبن نون (وصى موسى) و امت موسى واجب بود، اطاعت از على نیز با فرض وصایت ابوبكر، عمر، عثمان یا هر فرد دیگرى، بر آنها واجب بود (رجوع کنید به میرحامد حسین، ج ٢، دفتر١، ص ٨٨ـ٩٣)؛
هارون محبوبترین فرد نزد خدا و موسى بود، على نیز اینگونه بود؛
خدا پشت موسى را با برادرش، هارون، نیرومند و محكم ساخت و پشت پیامبر اكرم را با على؛
هارون معصوم از خطا و نسیان بود، و على نیز چنین بود (رجوع کنید به همان، ج ٢، دفتر١، ص١٠٠ـ١٠٤).
صحت این حدیث را بیشتر عالمان اهلسنّت پذیرفتهاند. با وجود این، درباره دلالت حدیث بر امامت سیاسى حضرت على، با عالمان شیعى اختلافنظر دارند. گروهى این حدیث را تنها ناظر بر ماجراى غزوه تبوك دانسته (براى نمونه رجوع کنید به ابنتیمیه، ج ٧، ص ٣٢٢) و عدهاى دایره را تنگتر گرفته و گفتهاند پیامبر، على را فقط جانشین خود در شهر مدینه یا در میان خاندانش قرار داد (رجوع کنید به باقلانى، ص ٤٥٧؛
میرحامد حسین، ج ٢، دفتر١، ص ٧٤ـ٧٦). با این همه، بسیارى از آنان، این حدیث را منحصر به ماجراى تبوك نمیدانند و معتقدند كه پیامبر در مناسبتهاى دیگر نیز چنین فرموده است. به هرحال، همه آنان جانشینى على بهجاى پیامبر را فیالجمله باور دارند و با عالمان شیعى همرأیاند، هرچند در تفصیل و جزئیات اختلافنظر دارند. ابنابیالحدید (ج١٣،ص٢١١) در تأیید وزارت حضرت على، به كتاب و سنّت استناد كرده و از كتاب به آیات ٢٩ تا ٣٢ سوره طه (آیات مربوط به موسى و هارون)، و از سنّت به حدیث منزلت استشهاد كرده و بر آن است كه تمام مراتب هارون براى امام على ثابت میشود و اگر پیامبر، خاتمالانبیا نبود، حتى حضرت على، در امر رسالتش هم شریك میشد.
برخى عالمان سنّى در سندیت حدیث تشكیك كرده و برخى آن را از آحاد شمردهاند (براى نمونه رجوع کنید به آمدى، ص ١٦٧). برخى نیز به رأى آمدى استناد كرده و گفتهاند پذیرفتن صحت حدیث بدان معنا نیست كه تمام مناصب و مقامهاى حضرت رسول، جز نبوت، براى على ثابت شود، بلكه ظاهر حدیث دلالت میكند كه على فقط در مدت غیبت پیامبر و رفتنش به تبوك، آن هم درخصوص امور مربوط به خانواده پیامبر، خلیفه و جانشین آن حضرت بوده است، چنانكه هارون در مدت غیبت موسى خلیفه او بود و نیز بر فرض كه این، خلافت عام باشد، این عام با كلمه «الّا» در مورد نبوت تخصیص خورده است و بههمین دلیل در باقى موارد، یا حجت نیست یا حجیت آن ضعیف است. آنان همچنین دلیل نقضى میآورند كه پیامبر بارها در امور مختلف، كسانى را غیر از على، جانشین خود ساخت، ولى لازمه این كار، آن نبود كه آنان مستحق خلافت باشند (رجوع کنید به باقلانى، ص ٤٥٩ـ٤٦٢؛
جرجانى، ج ٨، ص ٣٦٢ـ٣٦٣؛
ابنحجر هیتمى، ص ٤٩ـ٥٠؛
حلبى، ج ٣، ص ١٨٨).
از دیگر اشكالاتى كه بر دلالت حدیث منزلت وارد شده، این است كه هارون مرتبه خلافت و سایر مراتب را در زمان زندگى حضرت موسى داشته است، زیرا وى قبل از موسى درگذشت، پس ممكن است على نیز منزلتهاى هارون را در زمان حیات رسول خدا دارا بوده باشد؛
بنابراین، حدیث منزلت را نمیتوان نص بر خلافت بعد از وفات پیامبر دانست (رجوع کنید به قاضى عبدالجباربن احمد، ج ١٠، قسم ١، ص ١٥٩ـ١٦٠؛
جرجانى، ص ٨، ٣٦٣؛
میرحامد حسین، ج ٢، دفتر١، ص ٨٦).
عالمان شیعه به اشكالات مزبور چنین پاسخ دادهاند :
١) كلمه استثنا (اِلّا أنـَّه لانبىَّ بعدى) صراحت در عموم دارد و این شئونات در زمان حیات و بعد از وفات رسول خدا براى على ثابت است، وگرنه احتیاجى به استثنا نبود. به قول طبرسى در اسرارالامامة (ص ٢٥٢)، محدّثان اجماع دارند كه حدیث منزلت از پیامبر صادر شده است و پیامبر در ماجراى غزوه تبوك، على را در مدینه جانشین خویش كرد و او را عزل نكرد. بنابراین، او خلیفه آن حضرت در مدینه بود و كسى كه بعد از پیامبر و به جاى او، با اجازه شخص پیامبر جانشین او در مدینه است، جانشین او در سایر شهرها و كشورها نیز خواهد بود. اینكه پیامبر، على را جانشین خویش كرد، به سبب هیبت خاص على بود كه منافقان جرأت نداشتند با وجود آن حضرت، دست به كارى بزنند (رجوع کنید به سماوى، ج ١ ص ٢٣٩)، حتى پیامبر اسامى فرزندان على را همچون اسامى فرزندان هارون قرار داد و آنان را حسن و حسین نامید و فرمود: من آنها را به اسامى فرزندان هارون، یعنى شُبَّر و شُبَیر، نامیدم (رجوع کنید به ابنحنبل، ج ١، ص ١٥٨؛
حاكم نیشابورى، ج ٣، ص ١٦٨؛
متقى، ج ١٢، ص ١١٧ـ١١٨؛
مجلسى، ج ١٠١، ص١١٠ـ١١٢).
٢) با توجه به مقایسه على علیهالسلام با هارون و دلالتِ ظواهر آیات قرآن (رجوع کنید به طه: ٢٩ـ٣٢، ٣٦؛
اعراف: ١٤٢)، اطاعت از على واجب است و او خلیفه رسول خدا و شریك در امر او، به جز نبوت، است. كسى كه حدیث منزلت را بشنود و آیات مذكور را نیز در كنار آن بگذارد، تمام این منزلتها به ذهن او متبادر میشود و شكى در اراده آن منزلتها در این كلام پیامبر باقى نمیماند. بهعلاوه، پیامبر بهروشنى بیان داشت: «شایسته نیست من بروم، جز آنكه تو جانشین من باشى» و بسیارى از بزرگان اهل سنّت نیز آن را صحیح میدانند. پیامبر در اینجا آشكارا فرموده است كه اگر او را جانشین خود نكنند، كار ناشایستى انجام دادهاند، و چنین چیزى امكان ندارد، چون پیامبر از طرف خدا مأمور تعیین جانشین است، چنانكه در تفسیر آیه ٦٧ سوره مائده بیان شده است (یااَیها الرَّسول بَلِّغ...) و هركس در عبارات «فما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» و «اِنَّهُ لاینْبَغى اَنْ اَذهَبَ اِلّا و اَنتَ خَلیفَتى» تدبر كند، درمییابد كه هردو یك هدف دارند (شرفالدین، ص ١٣١). شاید باتوجه به دلالت روشن این حدیث بر شایستگى امام على براى جانشینى و خلافت بود كه حتى مأمون، خلیفه عباسى، در مناظره با علماى عصر خود، با استفاده از این حدیث، احقیت حضرت على علیهالسلام بر خلافت را ثابت كرد (رجوع کنید به ابنعبدربّه، ج ٥، ص ٣٥٧ـ٣٥٨).
٣) علماى شیعه در پاسخ به كسانى كه با استناد به رأى آمدى، حدیث منزلت را از آحاد دانستهاند، گفتهاند: بیتردید این حدیث، صحیح، مستفیض، بلكه متواتر است و به قول محدّثان، این روایت از «أصَحّ السّنن و أثبت الآثار» است و حتى ذهبى در تلخیص المستدرك (حاكم نیشابورى، ج ٣، ص ١٣٤) به صحت آن گواهى داده است. اگر این حدیث صحیح نبود، بخارى آن را نقل نمیكرد. بهعلاوه، معاویه، دشمن سرسخت امام على، كه دستور به سبّ و لعن و جعل حدیث برضد آن حضرت داده بود، نه تنها حدیث منزلت را انكار نكرد، بلكه خودش نیز آن را روایت كرد (ابنحجر هیتمى، ص ١٧٩). بسیارى دیگر از صحابه نیز آن را نقل كردهاند و ازاینرو، تشكیك سندى آمدى درخور اعتنا نیست.
٤) در پاسخ به این اشكال كه مورد حدیث، خاص است و شامل همه موارد نمیشود و عام مخصوص در باقى موارد حجت نیست، گفته شده است اهل زبان و عرف عرب چنین اختصاصى از حدیث نمیفهمند، بلكه با التفات به استثنا شدن نبوت، دلالت آن را بر عموم منزلتها و جایگاهها بیشتر و قویتر میدانند. پس اینكه گفته شده است حدیث بر مورد خاص دلالت دارد، از دو جهت نادرست است: ١) حدیث عام است و مورد مخصصى در آن نیست؛
٢) تنها به غزوه تبوك منحصر نمیشود و چه در كتب اهل سنّت و چه شیعه آمده كه پیامبر این مطلب را بارها در جاهاى مختلف فرموده است.
اما این مدعا كه عام مخصوص، در باقى موارد حجت نیست، درصورتى كه مخصص مجمل نباشد و به خصوص اگر متصل باشد، صحیح نیست، چنان كه در حدیث منزلت اینگونه است. بهعلاوه، عرفچنین میفهمد و نیز سیره مستمر مسلمانان و غیر آنان این است كه به عموماتِ تخصیص خورده احتجاج میكنند. به علاوه، اگر قرار باشد اینگونه عمومات از درجه اعتبار و حجیت ساقط شوند، باب علم فقه و سایر علوم بسته خواهد شد (رجوع کنید به میرحامد حسین، ج ٢، دفتر١، ص ٧٩ـ ٨٦؛
شرفالدین، ص ١٣٦ـ١٣٨). خود صحابه نیز چنین دریافتى از روایت داشتهاند. مثلاً، وقتى از جابربن عبداللّه انصارى درباره معناى حدیث منزلت پرسیدند، پاسخ داد پیامبر با این سخن على را جانشین خویش در میان امتش، در زندگانى و پس از مرگ خود، قرار داده و اطاعت از او را بر شما واجب گردانده است (رجوع کنید به ابنبابویه، ص ٧٤).
در منابع شیعى و سنّى، حدیثى از امام سجاد با اندكى تفاوت نقل شده است (رجوع کنید به همانجا؛
خطیب بغدادى، ج١٠، ص ٤٩٩). ابنبابویه (ص ٧٤ـ٧٥) در ذیل این حدیث بیان میدارد كه ما و مخالفان، بر حدیث منزلت اجماع داریم و این حدیث دلالت میكند بر اینكه در هر حال، منزلت على نسبت به پیامبر همانند منزلت هارون به موسى در تمام حالاتش است (براى بیان اشكالات در این باره و رد آنها رجوع کنید به همان، ص ٧٥ـ٧٩). ابنابیالحدید (ج ١٣، ص٢١٠ـ ٢١٢) نیز در شرح خطبه معروف به قاصعه (رجوع کنید به نهجالبلاغه، خطبه ١٩٢)، ذیل این جمله امیرمؤمنان علیهالسلام بهنقل از پیامبر اكرم كه «انّك لَسْتَ بنَبىٍّ و للنّك لَوَزیرٌ» حدیث منزلت را به عنوان حدیث مُجْمَعٌ علیه آورده و آن را دالّ بر عمومالمنزله دانسته است.
منابع :
(١) علاوه بر قرآن؛
(٢) علیبن محمد آمدى، الامامة من أبكار الأفكار فى اصولالدّین، چاپ محمد زبیدى، بیروت ١٤١٢/١٩٩٢؛
(٣) ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغة، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره ١٣٨٥ـ١٣٨٧/١٩٦٥ـ١٩٦٧، چاپ افست بیروت (بیتا.)؛
(٤) ابناثیر، اسدالغابة فى معرفة الصحابة، چاپ محمد ابراهیم بنا و محمد احمد عاشور، قاهره ١٩٧٠ـ١٩٧٣؛
(٥) همو، الكامل فیالتاریخ، بیروت ١٣٨٥ـ١٣٨٦/ ١٩٦٥ـ١٩٦٦، چاپ افست ١٣٩٩ـ١٤٠٢/ ١٩٧٩ـ١٩٨٢؛
(٦) ابنبابویه، معانیالأخبار، چاپ علیاكبر غفارى، قم ١٣٦١ش؛
(٧) ابنتیمیه، منهاجالسنة النبویة، چاپ محمد رشاد سالم، (ریاض) ١٤٠٦/١٩٨٦؛
(٨) ابنحجر عسقلانى، كتاب الاصابة فى تمییزالصحابة، مصر ١٣٢٨، چاپ افست بیروت (بیتا.)؛
(٩) ابنحجر هیتمى، الصواعق المحرقة فیالرد على اهل البدع و الزندقة، چاپ عبدالوهاب عبداللطیف، قاهره ١٣٨٥/١٩٦٥؛
(١٠) ابنحنبل، مسندالامام احمدبن محمدبن حنبل، بیروت ١٤١٤/١٩٩٣؛
(١١) ابنطاووس، الطرائف فى معرفة مذاهب الطوائف، چاپ على عاشور، بیروت ١٤٢٠/١٩٩٩؛
(١٢) ابنعبدالبرّ، الاستیعاب فى معرفة الاصحاب، چاپ على محمد بجاوى، بیروت ١٤١٢/١٩٩٢؛
(١٣) ابنعبدربّه، العقدالفرید، ج ٥، چاپ عبدالمجید ترحینى، بیروت ١٤٠٤/١٩٨٣؛
(١٤) ابنعساكر، ترجمةالامام علیبن ابیطالب علیهالسلام من تاریخ مدینة دمشق، چاپ محمدباقر محمودى، ج ١، بیروت ١٣٩٨/١٩٧٨؛
(١٥) ابنكثیر، البدایة و النهایة، بیروت ١٤١١/ ١٩٩٠؛
(١٦) ابونعیم اصفهانى، حلیة الاولیاء و طبقات الاصفیاء، بیروت ١٤٠٧/١٩٨٧؛
(١٧) محمدبن طیب باقلانى، كتاب تمهید الاوائل و تلخیص الدلائل، چاپ عمادالدین احمد حیدر، بیروت ١٤١٤/١٩٩٣؛
(١٨) محمدبن اسماعیل بخارى، صحیحالبخارى، (چاپ محمد ذهنیافندى)، استانبول ١٤٠١/١٩٨١، چاپ افست بیروت (بیتا.)؛
(١٩) همو، كتابالتاریخ الكبیر، (بیروت?١٤٠٧/ ١٩٨٦)؛
(٢٠) احمدبن حسین بیهقى، السننالكبرى، بیروت ١٤٢٤/٢٠٠٣؛
(٢١) محمدبن عیسى ترمذى، الجامعالصحیح و هو سنن الترمذى، ج ٥، چاپ ابراهیم عطوه عوض، بیروت (بیتا.)؛
(٢٢) مسعودبن عمر تفتازانى، شرح المقاصد، چاپ عبدالرحمان عمیره، قاهره ١٤٠٩/١٩٨٩؛
(٢٣) چاپ افست قم ١٣٧٠ـ١٣٧١ش؛
(٢٤) علیبن محمد جرجانى، شرح المواقف، چاپ محمد بدرالدین نعسانى حلبى، مصر ١٣٢٥/ ١٩٠٧، چاپ افست قم ١٣٧٠ش؛
(٢٥) ابراهیمبن محمد جوینى خراسانى، فرائدالسمطین فى فضائل المرتضى و البتول و السبطین و الائمة من ذریتهم علیهمالسلام، چاپ محمدباقر محمودى، بیروت ١٣٩٨ـ١٤٠٠/ ١٩٧٨ـ١٩٨٠؛
(٢٦) محمدبن عبداللّه حاكم نیشابورى، المستدرك علیالصحیحین، و بذیله التلخیص للحافظ الذهبى، بیروت : دارالمعرفة، (بیتا.)؛
(٢٧) عبیداللّهبن عبداللّه حسكانى، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، چاپ محمدباقر محمودى، تهران ١٤١١/١٩٩٠؛
(٢٨) مرتضى حسینى فیروزآبادى، فضائل الخمسة من الصحاحالستة، بیروت ١٤٠٢/١٩٨٢؛
(٢٩) على حسینى میلانى، نفحات الازهار فى خلاصة عبقات الانوار، قم ١٣٨٤ش؛
(٣٠) علیبن ابراهیم حلبى، السیرةالحلبیة، چاپ عبداللّه محمد خلیلى، بیروت ١٤٢٢/٢٠٠٢؛
(٣١) محمد خضرى، اتمام الوفاء فى سیرةالخلفاء، بیروت ١٤٠٢/١٩٨٢؛
(٣٢) خطیب بغدادى؛
(٣٣) سبط ابنجوزى، تذكرةالخواص، بیروت ١٤٠١/١٩٨١؛
(٣٤) مهدى سماوى، الامامة فى ضوء الكتاب و السّنة، ج ١، كویت ١٣٩٩/١٩٧٩؛
(٣٥) عبدالرحمانبن ابیبكر سیوطى، تاریخالخلفاء، چاپ محمد محییالدین عبدالحمید، قم ١٣٧٠ش؛
(٣٦) همو، الدرالمنثور فیالتفسیر بالمأثور، چاپ نجدت نجیب، بیروت ١٤٢١/٢٠٠١؛
(٣٧) عبدالحسین شرفالدین، المراجعات، چاپ حسین راضى، قم ١٤١٦؛
(٣٨) عبدالرزاقبن همام صنعانى، المصنَّف، چاپ حبیبالرحمان اعظمى، بیروت ١٤٠٣ / ١٩٨٣؛
(٣٩) حسنبن على طبرسى، اسرارالامامة، مشهد ١٣٨٠ش؛
(٤٠) احمدبن عبداللّه طبرى، الریاض النضرة فى مناقب العَشرَة، بیروت ١٤٠٥/١٩٨٤؛
(٤١) محمدبن جریر طبرى، تاریخ (بیروت)؛
(٤٢) علیبن ابی طالب (ع)، امام اول، نهجالبلاغه، ترجمه جعفر شهیدى، تهران ١٣٧١ش؛
(٤٣) محمودبن احمد عینى، عمدةالقارى: شرح صحیحالبخارى، چاپ عبداللّه محمود محمد عمر، بیروت ١٤٢١/٢٠٠١؛
(٤٤) محمدبن عمر فخررازى، البراهین در علم كلام، چاپ محمدباقر سبزوارى، تهران ١٣٤١ ـ ١٣٤٢ش؛
(٤٥) قاضى عبدالجباربن احمد، المغنى فى ابواب التوحید و العدل، ج ١٠، چاپ محمود محمد قاسم، (بیجا، بیتا.)؛
(٤٦) علاءالدین قزوینى، معالدكتور موسیالموسوى فى كتابهالشیعة و التصحیح، قم ١٤١٤/١٩٩٤؛
(٤٧) سلیمانبن ابراهیم قندوزى، ینابیع المَودَّةِ لِذَوىِ القُربى، چاپ على جمال اشرف حسینى، قم ١٤١٦؛
(٤٨) كلینى؛
(٤٩) علیبن حسامالدین متقى، كنزالعمال فى سنن الاقوال و الافعال، چاپ بكرى حیانى و صفوة سقا، بیروت ١٤٠٩/١٩٨٩؛
(٥٠) مجلسى؛
(٥١) مسلمبن حجاج، صحیح مسلم، چاپ محمد فؤاد عبدالباقى، استانبول ١٤١٣/١٩٩٢؛
(٥٢) محمدبن محمد مفید، الارشاد، قم: مكتبة بصیرتى، (بیتا.)؛
(٥٣) میرحامد حسین، عبقات الانوار فى امامة الائمة الاطهار علیهمالسلام، ج ٢، دفتر١، چاپ عبدالرحیم مبارك و دیگران، مشهد ١٣٨٣ش؛
(٥٤) احمدبن على نسائى، تهذیب خصائص الامام على، چاپ ابواسحاق حوینى اثرى، بیروت ١٤٠٦/١٩٨٦؛
(٥٥) علیبن ابوبكر هیثمى، مجمعالزوائد و منبعالفوائد، بیروت ١٤٠٢/١٩٨٢.
/ على آقانورى /