دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٦٩٣٧
خدابنده، محمد ، خدابنده، محمد، چهارمين پادشاه صفوى و پسر بزرگ شاه طهماسب اول. محمد خدابنده يا سلطان محمد صفوى در ٩٣٨ به دنيا آمد. مادرش، سلطانم، دختر موسى سلطان موصلوى تركمان (از اميران بزرگ بايندريه) بود. او از كودكى به خدابنده ملقب شد. هنگامى كه شش ساله بود، شاه طهماسب حكومت خراسان را به او داد و محمدخان شرف الدين اغلى تكلو را با منصب اميرالامرايى و همچنين به عنوان لله خدابنده راهى خراسان كرد (اسكندرمنشى، ج ١، ص ١٢٥). خدابنده تا ٢٦ سالگى در هرات بود. در حمله ازبكان به رهبرى عبيداللّه خان به خراسان، در درگيرى مستقيم، براثر اصابت تُپُزِ عبيداللّه خان بر سر خدابنده، چشمان وى آسيب جدّى ديد و با اينكه شاه طهماسب براى معالجه او اقدام جدّى كرد، هرگز بينايى كامل به دست نياورد (عالم آراى شاه طهماسب، ص ٣١٣ـ٣١٦؛ قس اسكندرمنشى، ج ١، ص ١٢٦). در ٩٦٣، شاه طهماسب او را به قزوين احضار كرد و اسماعيل ميرزا (رجوع کنید به اسماعيل صفوى*)، پسر ديگرش، را به همراه على سلطان تكلو به هرات فرستاد، اما اين جايگزينى دوامى نداشت. از آنجا كه اسماعيل ميرزا طبعى ناآرام داشت، بر پدرش شوريد. شاه طهماسب به محض آگاهى از اين موضوع، او را به پايتخت فراخواند و پس از محبوس ساختن وى در قلعه قهقهه، در ٩٦٤ حكومت خراسان را بار ديگر به خدابنده واگذاشت و اينبار شاهقلى سلطان يكان استاجلو را لله او كرد. خدابنده در ٩٧٣ با خيرالنساءبيگم* ملقب به مهدعليا، در قزوين ازدواج كرد (روملو، ج ١٢، ص ٥٥٢، ٦٤٨ـ٦٤٩؛ نويدى، ص ١١١، ١٢٨؛ اسكندرمنشى، ج ١، ص ١٢٥ـ ١٢٦).
در ٩٧٤، عبداللّه خان ازبك با سى هزار سوار به خراسان حمله كرد. ازاينرو، خدابنده به دفع او مصمم شد و چون نتوانست سپاهى جمع كند، فقط با سيصد سوار به مقابله خان ازبك شتافت و نصايح اطرافيانش را مبنى بر امتناع از حمله با اين عده كم نپذيرفت. او براى در امان ماندن از حمله ازبكان، در قلعه تربت پناه گرفت و در محاصره آنها افتاد، اما نيروهاى قزلباش* به موقع به كمك او رسيدند و ازبكان را به بخارا فرارى دادند (روملو، ج ١٢، ص ٥٥٢ـ٥٥٣،٦٥٠). در همين گيرودار، ميانه خدابنده و شاهقلى سلطان بههم خورد و هريك شكايت نامه هايى به شاه طهماسب فرستادند. عاقبت در ٩٨٠، خدابنده به دستور شاه به شيراز رفت. حكومت هرات، نخست به حمزهميرزا*، پسر بزرگ خدابنده، و سپس به پسر كوچكتر خدابنده، عباسميرزا رجوع کنید به عباسصفوى*)، سپرده شد (منشى قمى، ج ١، ص ٥٦٧؛ اسكندرمنشى، ج ١، ص ١٢٦، ١٣١).
با درگذشت شاهطهماسب اول در ٩٨٤، اختلاف اميران قزلباش براى انتخاب جانشين بالا گرفت و به درگيريهاى خونينى انجاميد. عاقبت، حاميان اسماعيلميرزا او را به نام شاهاسماعيل دوم در قزوين بر تخت سلطنت نشاندند. او كه بهسبب حبس طولانى در قلعه، بىرحمتر و سركشتر شده بود، پس از جلوس دست به كشتار وسيع شاهزادگان صفوى زد. دستور كشتن خدابنده و فرزندانش نيز صادر شده بود، اما پيش از عملىشدن آن، خود اسماعيل با توطئه خواهرش، پريخانخانم*، به قتل رسيد (روملو، ج١٢، ص٦٤٦ـ٦٤٧؛ منشى قمى، ج ٢، ص٦٥٠ـ ٦٥٣؛ اسكندرمنشى، ج ١، ص ١١٩ـ١٢١، ٢٠٤، ٢٠٨ـ ٢٠٩، ٢١٩). پس از اين رويداد، اميران قزلباش با صلاحديد پريخانخانم، خدابنده را جانشين شاهطهماسب اعلام كردند و او را به قزوين فراخواندند. شايد سبب اين انتخاب ناتوانى خدابنده در امر حكومت و نابينايى او بود تا قدرت در دست پريخانخانم باقى بماند. تا آمدن خدابنده به قزوين، پريخانخانم به همراهى دايىاش، شمخال سلطان، گرداننده امور بود. خدابنده هنوز از شيراز حركت نكرده بود كه ميرزاسلمان جابرى اصفهانى (وزير شاهاسماعيل)، كه براى آگاهى از اوضاع قزوين به آنجا رفته بود، وى را از قدرت پريخانخانم مطّلع كرد. با اينهمه، خدابنده در ٩٨٥ از شيراز به اصفهان رفت و حكومت آنجا را به پسرش حمزهميرزا و ميرحسينخان مازندرانى سپرد و پس از ديدار مادرش در كاشان، راهى قزوين شد. اطرافيان پريخانخانم كه از بىالتفاتى خدابنده و مهدعليا به خودشان آگاه شده بودند، خواستند به كمك شمخال سلطان آنان را از بين ببرند، اما توفيقى نيافتند و اميران خدابنده با ترفندى شمخال سلطان را از قزوين دور كردند (روملو، ج ١٢، ص ٦٥٣ـ٦٥٤؛ جُنابدى، ص ٥٨٩، ٥٩٠؛ اسكندرمنشى، ج ١، ص ٢٢٣ـ٢٢٥).
خدابنده در ٩٨٦ در قزوين جلوس كرد و در منابع از اين تاريخ به بعد او را نواب سكندرشأن ناميدهاند. ديرى نپاييد كه پريخانخانم و شمخال سلطان، ظاهرآ با توطئه مهدعليا كشته شدند و پس از آن، خدابنده كه ارادهاى از خود نداشت، كارهاى حكومتى را عملا در اختيار مهدعليا و ميرزاسلمانِ وزير قرار داد (براى نمونه رجوع کنید به اسكندرمنشى، ج ١، ص ٢٢٤ـ٢٢٦؛ افوشتهيى، ص ٧١ـ٧٤، ١٢٣؛ نيز رجوع کنید به مستوفى، ص ٨٧). خدابنده براى جلب حمايت اميران قدرتمند قزلباش، خزاين شاهطهماسب را به آنان بخشيد (روملو، ج ١٢، ص ٦٥٦).
در ٩٨٧، عثمانيان با آگاهى از نابسامانى اوضاع ايران، به دستور سلطان مراد سوم* به گنجه حمله كردند و با دادن تلفات بسيار بر قلعه تفليس دست يافتند (افوشتهيى، ص ٧٥ـ٨٢). در همين سال، اميران قزلباش كه از دخالتهاى مهدعليا در امور حكومتى ناخرسند بودند، او را در حضور خدابنده به قتل رساندند. پادشاه صفوى از بيم قزلباشان و از شدت ناتوانى، اين حادثه را از تقديرات آسمانى شمرد و حتى عاملان اين حادثه را تنبيه نكرد (منشى قمى، ج ٢، ص ٦٩٦ـ٦٩٩؛ اسكندرمنشى، ج ١، ص ٢٤٧ـ٢٥٢؛ نيز رجوع کنید به خيرالنساء بيگم*). از اين زمان به بعد، اوضاع نابسامانتر شد. حمزه ميرزا، با وجود سن كم، سعى كرد به پدرش كمك كند، اما اميران قدرتمند قزلباش مانع كار او شدند. حتى مرشدقلىخان استاجلو و عليقلىخان شاملو، عباسميرزا را در خراسان پادشاه اعلام كردند (منشى قمى، ج ٢، ص ٧٠٤ـ٧٠٥؛ اسكندرمنشى، ج ١، ص ٢٧٨؛ منجم يزدى، ص ٥٧)، ليكن اين حادثه با تدبير ميرزاسلمان، كه پس از مهدعليا امور را به دست گرفته بود، حل شد. با كشتهشدن ميرزاسلمان كه با توطئه اميران قزلباش طراحى شده بود، خدابنده كه خود از اين ماجرا خبر داشت، ناتوانتر از پيش بر مسند حكومت باقى ماند (اسكندرمنشى، ج ١، ص ٢٨٤ـ٢٨٩؛ منجم يزدى، ص ٦٣ـ٦٤؛ نيز رجوع کنید به حمزهميرزا*).
در ٩٩٢، هنگامى كه نيروهاى عثمانى به آذربايجان حمله كردند، خدابنده همراه حمزهميرزا به آنجا شتافت، اما با كشته شدن اميرخان تركمان، والى آذربايجان (كه با دسيسه طوايف شاملو* و استاجلو* و بهدستور خدابنده صورت گرفت)، نيروهاى عثمانى، با وجود رشادتهاى حمزهميرزا، بر تبريز دست يافتند (افوشتهيى، ص ١٦٣ـ١٦٦؛ اروجبيگ، ص ٢٠٢ـ٢٠٣، ٢٠٩، ٢١٥ـ٢١٦). در ٩٩٤، در پى قتل حمزهميرزا كه با توطئه اميران قزلباش، بهخصوص شاملوها و استاجلوها انجام گرفت، خدابنده بيش از پيش ناتوان و درمانده شد. او از بيم قزلباشان و براى جلوگيرىاز تشديداختلافات داخلىاز انتخاب جانشين خوددارى كرد، چرا كه در اين زمان، تركمانان و تكلو*ها از شاهزاده طهماسبميرزا، و اميران خراسان و بهخصوص شاملوها از عباسميرزا حمايت مىكردند و عليقلىخان فتح اوغلى استاجلو و اسماعيل قلىخان كه در قتل حمزهميرزا دست داشتند، خواهان جانشينى شاهزاده ابوطالبميرزا بودند (اسكندرمنشى، ج ١، ص ٣٤٩ـ٣٥١؛ افوشتهيى، ص ٢١٥ـ ٢١٦؛ شاملو، ج ١، ص ١١٤ـ١١٦؛ نيز رجوع کنید به حمزهميرزا*). سرانجام، خدابنده در برابر پافشارى طرفداران ابوطالب ميرزا تسليم شد و او را به جانشينى خود انتخاب كرد. چون اين خبر به خراسان رسيد، مرشدقلىخان به همراه عباسميرزا و برخى از نزديكانش به جانب قزوين حركت كردند و اين در حالى بود كه عبداللّهخان ازبك تدارك حمله به هرات را مىديد. در همين گيرودار نيز خدابنده و ابوطالبميرزا براى رتق و فتق امور اصفهان و فارس به آن نواحى رفته و از پايتخت دور بودند. ازاينرو، گروهى از طوايف شاملو كه در قزوين بودند، حمايتشان را از عباسميرزا اعلام كردند و پس از ورود عباسميرزا و همراهانش به قزوين، درباريان از او اطاعت كردند (اسكندرمنشى، ج ١، ص ٣٥٨ـ ٣٦٥). در همين زمان، از اردوى خدابنده خبر رسيد كه در ميان حاميان ابوطالب ميرزا چنددستگى پيدا شده است و بسيارى از آنان مخفيانه به قزوين بازگشته و از مقابله با طرفداران عباسميرزا خوددارى كردهاند. خدابنده و ابوطالبميرزا كه وضع را چنين ديدند، مجبور به بازگشت به قزوين شدند و عباسميرزا بهگرمى از آنان استقبال كرد. خدابنده، خسته از وضع نابسامانش خود را از سلطنت خلع و تاج شاهى را بر سر عباسميرزا گذاشت (همان، ج ١، ص٣٥٠، ٣٥٩ـ٣٦٥، ٣٧٠ـ٣٧٢).
از اين زمان به بعد، در منابع خبرى از احوال خدابنده نيست. همينقدر دانسته است كه وى در پى بيمارى در ١٠٠٤ در قزوين درگذشت. او را نخست در آستانه امامزاده حسين دفن كردند، سپس جسدش را به عتبات عاليات فرستادند (همان، ج ١، ص ٥١٦). خدابنده پنج فرزند داشت: سلطانحسنميرزا كه به دستور اسماعيل دوم كشته شد؛ سلطان حمزهميرزا؛ شاهعباس اول (عباس ميرزا)؛ ابوطالب ميرزا و طهماسبميرزا (همان، ج ١، ص ١٢٦ـ١٣٢).
خدابنده شعر مىسرود و فهمى تخلص مىكرد. از هزل و شوخطبعى نيز پرهيز نداشت. وى مدت نه سال و شش ماه با بىكفايتى و ناتوانى حكومت كرد و فقط اسمى از سلطنت داشت. او اكثر اوقاتش را به خوشگذرانى سپرى مىكرد و امور مملكت در دست اميران جاهطلب قزلباش بود (جُنابدى، ص ٦٠٤؛ مستوفى، ص ٨٨). هر طايفهاى از امراى قزلباش يكى از پسران خدابنده را دستاويز مقاصد سياسى خود براى رسيدن به قدرت و سركوب رقيبانشان قرار دادند. اين وضع گذشته از نابسامانى داخلى، باعث شد تا عثمانيان از مغرب و ازبكان از مشرق، بهترتيب به آذربايجان و خراسان هجوم آورند. در واقع دوره سلطنت محمد خدابنده، دوره اوج درگيريها و اختلافات داخلى در تاريخ صفويان بود.
منابع :
(١)اروج بيگبن سلطان علىبيگ، دونژوان ايرانى، ترجمه مسعود رجبنيا، تهران ١٣٣٨ش؛
(٢) اسكندرمنشى؛
(٣) محمودبن هدايتاللّه افوشتهيى، نقاوة الآثار فى ذكر الاخيار: در تاريخ صفويه، چاپ احسان اشراقى، تهران ١٣٧٣ش؛
(٤) ميرزابيگبن حسن جُنابدى، روضةالصفويه، چاپ غلامرضا طباطبايىمجد، تهران ١٣٧٨ش؛
(٥) حسن روملو، احسنالتواريخ، چاپ عبدالحسين نوائى، ج ١٢، تهران ١٣٥٧ش؛
(٦) ولىقلىبن داودقلى شاملو، قصصالخاقانى، چاپ حسن سادات ناصرى، تهران ١٣٧١ـ١٣٧٤ش؛
(٧) عالمآراى شاهطهماسب، چاپ ايرج افشار، تهران: دنياى كتاب، ١٣٧٠ش؛
(٨) محمدمحسنبن محمدكريم مستوفى، زبدةالتواريخ، چاپ بهروز گودرزى، تهران ١٣٧٥ش؛
(٩) جلالالدين محمد منجم يزدى، تاريخ عباسى، يا، روزنامه ملاجلال، چاپ سيفاللّه وحيدنيا، تهران ١٣٦٦ش؛
(١٠) احمدبن حسين منشىقمى، خلاصةالتواريخ، چاپ احسان اشراقى، تهران ١٣٥٩ـ١٣٦٣ش؛
(١١) زينالعابدينعلىبن عبدالمؤمن نويدى، تكملةالاخبار: تاريخ صفويه از آغاز تا ٩٧٨ هجرى قمرى، چاپ عبدالحسين نوائى، تهران ١٣٦٩ش.
/ شهناز رازپوش /