دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٥٨٢١
حَجّاج بن یوسف ثقفى ، كنیهاش ابومحمد، مشهورترین كارگزار عراق در عصر اموى. او در روستاى بنیصخر بهدنیا آمد (صدقى عمد، ص ٨٣؛ قس ابنتغرى بردى، ج ١، ص ٢٣٠؛ نیز رجوع کنید به مقریزى، ج ٣، ص ١٥٦). درباره تاریخ تولد حجاج اختلاف وجود دارد؛ سال ٣٩، ٤٠ یا ٤١ (رجوع کنید به خلیفةبن خیاط، ص ١٢٥؛ ابوزرعه دمشقى، ج ٢، ص ٧٠٠؛ ابنعساكر، ج ١٢، ص ١١٥، ١٩٧، قس ص ١٩٨)، ٤٢ (طبرى، ج ٥، ص ١٧٢) و به روایتى منحصر، سال ٤٥ یا اندكى بعد (ابنحجر عسقلانى، ج ٢، ص ١٨٦) از آن را تاریخ تولد وى دانستهاند.
حَجّاج در لغت به معناى كسى است كه بسیار حج به جا میآورد و به مفهوم بریدن استخوان نیز هست (ابندرید، ج ١، ص ١٢٣؛ ابنمنظور، ذیل «حج»). برخى گفتهاند نام وى در كودكى كُلَیب بود و سپس حجاج نامیده شد. پارهاى نیز گفتهاند كلیب لقبى بود كه براى تفأل و خوشیمنى، برحسب سنّت عرب، به وى اطلاق گردید (رجوع کنید به جاحظ، ١٣٨٥ـ ١٣٨٩، ج ١، ص ٣٢٤؛ مبرّد، ج ٢، ص ١٠٤؛ ابندرید، ج ٢، ص ٣٠٧).
پدرش، یوسفبن حكم ثقفى، از سران و اشراف قبیله ثقیف* بود (ابنخلدون، ج :١ مقدمه، ص٤٠). دوستى محكمى با خاندان مروانبن حكم اموى داشت و در جنگهاى وى و عبدالملكبن مروان شركت كرد (رجوع کنید به ادامه مقاله) و در دوران خلافت عبدالملك، حكومت برخى نواحى را عهدهدار شد تا اینكه در دوران ولایت پسرش حجاج بر حجاز (مدینه)، وفات یافت (ابنقتیبه، ١٩٦٠، ص ٣٩٥ـ ٣٩٦؛ بلاذرى، ١٩٩٦ـ٢٠٠٠، ج ١٢، ص٣٣٠). مادرش، فارعه/ فریعه، دختر هَمّامبن عروة ثقفى بود (بلاذرى، ١٩٩٦ـ ٢٠٠٠، همانجا).
از آغاز زندگى و جوانى حجاج اطلاع چندانى در دست نیست، تنها از برخى اشعار و گزارشهاى پراكنده تاریخى چنین برمیآید كه او، همانند نیاكانش، در طائف سنگكشى و چاهكنى (رجوع کنید به همان، ج ٦، ص ٤١١؛ ابنعبدربّه، ج ٥، ص ٣١)، چوپانى (ابوالفرجاصفهانى، ج١٢، ص٢٨٧) و دباغى (ابننباته، ص١٧٠ـ ١٧١) میكرده است. ظاهرآ حجاج در كودكى قرآن و علوم دینى مقدماتى را در مكتبخانه پدرش در طائف فراگرفته (صدقى عمد، ص ٩١) و سپس از استادانى مانند عبداللّهبن عباس و أَنسبن مالك و سَمُرَةبن جُندَب و ابوبُرْدَةبن ابیموسى اشعرى بهره گرفته است (ابنعساكر، ج ١٢، ص ١١٣).
حجاج در طائف به معلمى كودكان پرداخت (ابنحبیب، ص ٤٧٥؛ ابنقتیبه،١٩٦٠، ص ٥٤٨؛ مبرّد، همانجا). وى در روستاى كوثر طائف، به كودكان تعلیم میداد (یاقوت حموى، ذیل «كوثر») و ظاهراً مدتى نیز معلم فرزندان سلیمانبن نعیم حِمْیرى، كاتب سلیمانبن عبدالملك، بود (قزوینى، ص ٩٩؛ قس صدقى عمد، ص ١٠٧، كه اشتباه قزوینى را یادآورى كرده است). تا بیستوچند سالگى در طائف بود، سپس همراه پدرش راهى شام شد (ابنتغرى بردى، ج ١، ص٢٣٠ـ٢٣١؛ صدقى عمد، ص٩٣، ٩٧) و همانجا پرورش یافت (جهشیارى، ص٢٤).
حجاج و پدرش از سپاهیان مروانبن حكم بودند كه در سال ٦٤ عازم مصر شدند و آنجا را از دست عبدالرحمانبن جَحْدم فِهرى، كارگزار عبداللّهبن زبیر، خارج ساختند و بدینترتیب مصر جزو قلمرو امویان شد (رجوع کنید به ابنعبدالحكم، ص ١٠٩؛ نیز رجوع کنید به طبرى، ج ٥، ص٥٣٠، ٥٤٠). پس از حدود دو ماه اقامت در شهر فسطاط، حجاج و پدرش به همراه مروان به شام بازگشتند (ابنتغرى بردى، همانجا؛ صدقى عمد، ص ١٠٢).
مروانبن حكم در شعبان یا رمضان ٦٥، سپاهى به فرماندهى حُبَیشبن دَلَجه (دُلجه) قَینى براى سركوبى عبداللّهبن زبیر راهى حجاز كرد. در این لشكركشى حجاج و پدرش، كه پرچمدار دستهاى از سپاه بود، شركت داشتند. لشكریان در نزدیكى روستاى رَبَذَه در اطراف مدینه (رجوع کنید به یاقوت حموى، ذیل «رَبَذَه») از عبداللّهبن زبیر شكست خوردند و گریختند. بعدها حجاج از این فرار ننگین به زشتى یاد میكرد (ابنقتیبه، ١٩٦٠، ص ٣٩٥ـ٣٩٦، ٤١٧؛ یعقوبى، ج ٢، ص ٢٥٦؛ طبرى، ج ٥، ص ٦١١ـ ٦١٢؛ قس ابنقتیبه، ١٣٨٧، ج ٢، ص ١٥، كه داستانى ذكر كرده كه كاملا نادرست است).
در زمان خلافت عبدالملكبن مروان، حجاج رئیس شُرطه اَبانبن مروان، برادر و كارگزار خلیفه در فلسطین، شد (ابنقتیبه، ١٩٦٠، ص ٣٥٤، ٣٩٦) و سپس جزو افراد شُرطه رَوحبن زنباع جُذامى، وزیر خلیفه و نزدیكترین فرد به او، گردید. چون خلیفه، عبدالملكبن مروان، از بیانضباطى اردوگاهش با روحبن زنباع سخن گفت، روح پیشنهاد كرد حجاج را مسئول انضباط و حركت دادنِ به موقعِ سپاه كند. عبدالملك بلافاصله این پیشنهاد را پذیرفت. حجاج در این كار جدیت بسیار به خرج داد، بهطورى كه مورد توجه خاص عبدالملك قرار گرفت (رجوع کنید به ابنعبدربّه، ج ٥، ص ١٤؛ ابنخلّكان، ج ٢، ص ٣٠ـ٣١).
چون زُفَربن حارث كِلابى در قَرقیسیا در منطقه جزیره ابنعمر*، بر ضد عبدالملك شورش كرد و محاصره زفر به درازا كشید، عبدالملك هیئتى را، به سرپرستى رجاءبن حَیوَه كندى، براى مذاكره و صلح بازفرستاد، كه حجاج یكى از اعضاى آن بود. او، برخلاف اعضاى هیئت اعزامى، پشت سر زفربن حارث نماز نخواند و گفت با كسى كه منافق است و از اطاعت خلیفه اموى سر باز زده، نماز نمیگزارد. این مطلب شأن حجاج را در نزد عبدالملك بالاتر برد و خلیفه براى نخستینبار، حكومت شهركى به نام تباله* را به وى تفویض كرد، ولى چون حجاج نزدیك تباله رسید و آن را كوچك و بیاهمیت شمرد، نزد عبدالملك بازگشت و از پذیرفتن چنین ولایتى عذر خواست (جاحظ، ١٣٨٥ـ١٣٨٩، ج ١، ص ٣٢٣؛ ابننباته، ص ١٧٣).
حجاج در سال ٧٢ در بسیج مردم شام براى رفتن به عراق و جنگ با مصعببن زبیر سهم بسزایى داشت و در لشكركشى عبدالملكبن مروان به عراق، در سپاه شام قرار داشت. در این جنگ، مصعب كشته شد و عراق جزو قلمرو خلافت اموى گردید (مسعودى، ج ٣، ص ٣٠٧ـ٣٠٨).
عبدالملك پس از تصرف عراق، حجاج را از كوفه، در رأس سپاهى كه بیشتر آن از مردم شام بودند، براى سركوبى عبداللّهبن زبیر روانه حجاز كرد(رجوع کنید به بلاذرى،١٩٩٦ـ٢٠٠٠، ج ٦، ص ٢٠٤، ٢١٢، ٢٤٢، ج ١٢، ص ٣٣١؛ یعقوبى، ج ٢، ص ٢٦٦؛ ابنعبدربّه، ج ٤، ص ٣٨٦ـ٣٨٧). پارهاى روایات مبالغهآمیز شمار سپاهیان حجاج را از بیست هزار تا چهل هزار نفر ذكر كردهاند (رجوع کنید به یعقوبى، همانجا؛ قرمانى، ص ١٣٤)، ولى روایتهاى مقبول شمار لشكریان حجاج را، با نیروهاى كمكى كه به وى پیوست، تا هفت هزار نفر برشمردهاند (رجوع کنید به ابنسعد، ج ٥، ص ٢٢٨؛ بلاذرى، ١٩٩٦ـ٢٠٠٠، ج ٦، ص٢٢٠؛ ابناعثم كوفى، ج ٦، ص ٣٣٧ـ٣٣٨).
در جمادى (الاولى) ٧٢، حجاج كوفه را ترك كرد و در شعبان همان سال وارد طائف شد و در آنجا اردو زد (طبرى، ج ٦، ص ١٧٤ـ١٧٥). ظاهرآ دلیل این كار آن بود كه وى در آغاز مأمور بود به مكه و مسجدالحرام تعرض نكند (رجوع کنید به بلاذرى، ١٩٩٦ـ٢٠٠٠، همانجا). پس از یك یا دو ماه اقامت در طائف و درگیریهاى جزئى با لشكریان عبداللّهبن زبیر در عرفات و در پى رسیدن نیروهاى كمكى درخواستى و كسب اجازه از خلیفه اموى، وى راهى مكه شد و از اول ذیقعده ٧٢ شهر را به مدت هفت یا نُه ماه محاصره، و كعبه را با منجنیق سنگ باران كرد و پس از نبردهاى شدید، عبداللّهبن زبیر را در ١٧ جمادیالاولى یا جمادیالآخره ٧٣ كشت و مكه را گرفت و حجاز را به قلمرو امویان ملحق نمود (ابنسعد، ج ٥، ص ١٠٩، ٢٢٨ـ٢٢٩؛ بلاذرى، ١٩٩٦ـ٢٠٠٠، ج ٦، ص٢٢٠ـ٢٢٤؛ دینورى، ص ٣١٤ـ ٣١٥؛ طبرى، ج ٦، ص ١٧٤ـ١٧٥، ١٨٧ـ١٩٣؛ ابناعثم كوفى، ج ٦، ص ٣٣٨ـ٣٤٢).
عبدالملكبن مروان، به پاس خدمات و اخلاص و زحمات حجاج در راه تثبیت خلافت اموى، او را كارگزار مكه و اندكى بعد كارگزار مدینه و طائف و سپس یمن و یمامه كرد (خلیفةبن خیاط، ص ١٨٥ـ١٨٦؛ مسعودى، ج ٣، ص ٣١٨؛ مقدسى، ج ٦، ص ٢٦؛ قزوینى، ص ٩٩).
حجاج در نخستین اقدام، مسجدالحرام را از آثار جنگ پاك كرد. او در اوایل ٧٤ به مدینه رفت و پس از یكى دو ماه اقامت در آنجا، به مكه بازگشت و به دستور خلیفه، كعبه را بازسازى كرد (خلیفةبن خیاط، ص ١٦٩؛ ازرقى، ج ١، ص ٢١٠، ٢١٤، ٢٨٩؛ بلاذرى، ١٩٩٦ـ٢٠٠٠، ج ٦، ص ٢٤٠؛ قس طبرى، ج ٦، ص ١٩٥). وى در مدت اقامتش در مدینه با مردم مدینه و بهویژه با صحابه پیامبر صلیاللّهعلیهوآلهو سلم رفتار زشت و خشنى داشت (بلاذرى، ١٩٩٦ـ٢٠٠٠، ج ٦، ص٢٤٠، ج ١٢، ص ٣٨١؛ یعقوبى، ج ٢، ص ٢٧٢؛ طبرى، همانجا).
حجاج سپس همراه گروهى از بزرگان حجاز راهى شام شد و با خلیفه اموى دیدار كرد (بلاذرى، ١٩٩٦ـ٢٠٠٠، ج ٦، ص ٢٤١).
پس از آنكه حجاج دو سال (و به قولى سه سال) عملا حاكم حجاز بود، عبدالملكبن مروان وى را از این سمت بركنار و در رجب یا رمضان ٧٥ با اختیارات كامل و وسیعى وى را حاكم عراق كرد. از دلایل این امر، مرگ برادر خلیفه (بِشربن مروانبن حكم*)، آشفتگى اوضاع عراق و افزایش خطر خوارج و نیز درخواست عدهاى از بزرگان حجاز از عبدالملك مبنى بر عزل حجاج از حجاز بود (خلیفةبن خیاط، ص ١٩٦؛ ابنقتیبه، ١٣٨٧، ج ٢، ص ٢٥؛ طبرى، ج ٦، ص ٢٠٢، ٢٠٩؛ مسعودى، ج ٣، ص ٣١٨، ٣٣٠). بدینترتیب، خطبه مشهور علیبن ابیطالب علیهالسلام خطاب به مردم كوفه و پیشگویى تسلط یافتن غلامى ستمگر از قبیله ثقیف بر آنان، محقق گردید (رجوع کنید به نهجالبلاغة، خطبه ١١٦؛ ابنعبدربّه، ج ٦، ص ٢٦٦؛ مسعودى، ج ٣، ص ٣٤٩ـ٣٥٠؛ ابنابیالحدید، ج ٧، ص ٢٧٧ـ٢٧٩؛ قس مقدسى، ج ٦، ص ٢٧ـ٢٨، كه این پیشگویى را به عمر نسبت داده است).
حجاج شتابان راهى عراق شد و فقط با دوازده سوار وارد كوفه گردید و روز جمعه با چهرهاى پوشیده به مسجد رفت و در خطبهاى مشهور تمام كسانى را كه از سپاه مُهلَّببن ابیصفره، فرمانده سپاهیان بشربن مروان براى جنگ با خوارج* حروریه، گریخته بودند تهدید كرد كه چنانچه تا سه روز به وى ملحق نشوند آنان را خواهد كشت (ابنسلام جمحى، سفر١، ص ١٧٥ـ ١٧٦؛ جاحظ، ١٣٦٧، ج ٢، ص٣٠٧ـ ٣١٠؛ قس ابنقتیبه، ١٩٨٥، ج ١، جزء٢، ص ٢٦٥، كه گفته است حجاج خطبه مزبور را در بصره ایراد كرده؛ همو، ١٣٨٧، ج ٢، ص ٢٥ـ٢٦، كه روایتى كاملا غیر قابل قبول ذكر كرده است).
حجاج پس از تسلط بر كوفه به بصره رفت و خطبه تهدیدآمیزى، مانند خطبه كوفه، ایراد كرد و آنگاه به رُسْتَقُباذ رفت تا روحیه مُهلّب را در نبرد با خوارج تقویت كند (بلاذرى، ١٩٩٦ـ٢٠٠٠، ج٦، ص٣٩٥ـ٣٩٧، ٥٣٠؛ طبرى، ج٦، ص٢١٠).
كارگزار جدید عراق در رستقباذ اردو زده بود كه با اولین شورش مردم عراق به رهبرى عبداللّهبن جارود روبهرو شد. این شورش بر اثر تهدیدهاى حجاج ــ مبنى بر لزوم پایدارى در میدانهاى جنگ تا پیروزى كامل ــ و نیز تصمیم وى مبنى بر كاهش حقوق جنگجویان به میزان صد درهم، درگرفت. در این شورش كه در ربیعالآخر سال ٧٦ روى داد، مردم عراق اموال و انبارهاى اسلحه حجاج را به غارت بردند. حجاج، پس از مشورت با یارانش و رسیدن نیروهاى كمكى، به جنگ آنان رفت و ابنجارود را كشت و یارانش را پراكنده ساخت (خلیفةبن خیاط، ص ١٧٠؛ ابنحبیب، ص ٤٨٢؛ بلاذرى، ١٩٩٦ـ٢٠٠٠، ج ٦، ص ٣٩٧ـ٤٠٥؛ ابناثیر، ج ٤، ص ٣٨١ـ٣٨٨).
همزمان با شورش ابنجارود، زنگیان عراق نیز به سركردگى رباح شیرزنجى (شارزنجى) شورش كردند و اطراف بصره را به تصرف خود درآوردند، اما حجاج با فرستادن لشكرى از مردم بصره، آنان را در دشت خوزستان (نزدیك دَورَق) سركوب كرد (بلاذرى، ١٩٩٦ـ٢٠٠٠، ج ٦، ص ٤١٤ـ٤١٥).
در اواخر رمضان ٧٥، حجاج از مهلّب و عبدالرحمانبن مخنف خواست هرچه زودتر با خوارج ازارقه* به رهبرى قَطَریبن فُجاترة بجنگند. این نبردها تا اوایل سال ٧٨ ادامه یافت، تا اینكه میان خوارج اختلاف افتاد و بهشدت سركوب شدند (رجوع کنید به ابنقتیبه، ١٩٦٠، ص ٤١١؛ بلاذرى، ١٩٩٦ـ٢٠٠٠، ج ٦، ص ٥٣٣ـ٥٤٨؛ مبرّد، ج ٤، ص ٣٦٦ به بعد؛ طبرى، ج ٦، ص ٢١١ـ٢١٢، ٣٠٨ـ٣١١؛ قس یعقوبى، ج ٣، ص ٢٧٥ـ٢٧٦).
در سالهاى ٧٦ و ٧٧، خوارج به رهبرى شبیببن یزید شیبانى، بر ضد حجاج قیام كردند و دهها نبرد میان لشكریان حجاج و شبیب در عراق درگرفت كه در تمامى آنها سپاهیان حجاج شكست خوردند. حجاج سرانجام شبیب را از میان برداشت و یارانش را شكست داد (رجوع کنید به خلیفةبن خیاط، ص١٧٢ـ ١٧٣؛ ابنقتیبه، ١٩٦٠، ص٤١٠ـ٤١١؛ بلاذرى، ١٩٩٦ـ ٢٠٠٠، ج ٦، ص ٥٧٩ـ٥٩٦؛ ابناثیر، ج ٤، ص ٣٩٦ـ ٤١٦، ٤١٩ـ٤٣٣؛ نیز رجوع کنید به شبیببن یزید*).
در سال ٧٧ مُطَرّف بن مُغیرةبن شعبه، كارگزار حجاج در مداین، بر ضدامویان قیام كرد و حجاج و عبدالملكبن مروان را از حكومت خلع كرد و قتل حجاج را حلال شمرد. حجاج نیز حمزة، برادر و حامى مطرّف، را در همدان زندانى كرد و سپاهى به مصاف مطرّف فرستاد و او و یارانش را در نبردى نزدیك اصفهان كشت و قیامش را سركوب كرد (رجوع کنید به بلاذرى، ١٩٩٦ـ ٢٠٠٠، ج ٦، ص ٥٠٧ـ٥١٥؛ طبرى، ج ٦، ص ٢٨٤ـ٢٩٨).
بدون شك بزرگترین و خطرناكترین شورشى كه حجاج با آن روبهرو شد شورش عبدالرحمانبن اشعث كِندى بود كه از سال ٨١ تا ٨٤ به درازا كشید (صدقى عمد، ص ٢٥٩).
پس از شكست سپاهیان اموى در سال ٧٩ در مصاف با رُتبیل* (حاكم زابلستان) و قتل هزاران مسلمان در این نبرد (رجوع کنید به طبرى، ج ٦، ص ٣٢٢ـ٣٢٤)، حجاج در اواخر سال ٧٩ یا اوایل ٨٠ سپاهى بیست تا چهل هزار نفرى تدارك دید كه به آن «سپاه طواویس» (طاووسان) میگفتند و فرماندهى آن را عبدالرحمانبن محمدبن اشعث براى نبرد با رتبیل و سركوبى وى در سیستان برعهده داشت. ابناشعث* پس از پیروزیهایى تصمیم گرفت پیشروى خود را در قلمرو رتبیل، تا بهار سال بعد و مساعد شدن هوا، متوقف سازد و مدتى در شهر رُخَّج اردو بزند. اما حجاج این تصمیم را نپسندید و با نامهاى توهینآمیز بر ادامه عملیات نظامى تا فتح كابل اصرار ورزید. همین اختلاف نظر یكى از دلایل اصلى سركشى و قیام ابناشعث گردید. سپاهیان ابناشعث كه بالغ بر هفتاد هزار نفر بودند با وى بیعت كردند و او حجاج را در رُخّج خلع و با رتبیل سازش كرد وآنگاه راهى عراق شد (بلاذرى، ١٩٩٦ـ٢٠٠٠، ج ٦، ص ٤٣١، ٤٣٦؛ یعقوبى، ج ٢، ص ٢٧٨؛ ابناعثم كوفى، ج ٧، ص ٧٨، ١٠٢؛ مسعودى، ج ٣، ص ٣٣٨).
پس از رسیدن نیروهاى كمكى عبدالملكبن مروان، حجاج راهى بصره شد و به مصاف ابناشعث رفت. حجاج در نخستین نبرد، كه دُجَیل نام داشت، پیروز شد، ولى در دومین نبرد، معروف به نبرد تستر، كه در ١٠ ذیحجه ٨١ رخ داد، شكست سختى خورد و ناگزیر به بصره عقبنشینى كرد. ابناشعث سپس براى جنگ با حجاج به زاویه نزدیك بصره رفت، اما پس از پیروزى نخستین، در اواخر محرّم ٨٢ شكست خورد. حجاج پس از نبرد سختى با عبدالرحمانبن عباس هاشمى، شهر بصره را پس گرفت و مردمانش را عفو كرد. چون حجاج از تجمع سپاه دویست هزار نفرى ابناشعث در دَیرالجماجم*، واقع در هفت فرسخى شمال كوفه، مطّلع شد، به جنگ وى رفت و پس از صد روز مصاف و بیش از هشتاد نبرد میان طرفین، كه از اول ربیعالاول تا ١٤ جمادیالآخره ٨٢ به درازا كشید، ابناشعث را شكست سختى داد و بیشتر اسیران این نبردها را گردن زد (خلیفةبن خیاط، ص ١٧٨ـ١٨٠؛ ابنقتیبه، ١٣٨٧، ج ٢، ص ٣٥ـ ٣٦؛ همو،١٩٦٠، ص ٣٥٧؛ بلاذرى، ١٩٩٦ـ٢٠٠٠، ج٦، ص٤٥٢ـ ٤٦٠،٤٨٠؛ یعقوبى، همانجا؛ ابناعثم كوفى، ج٧، ص٩٧ـ١٠٢).
در شعبان ٨٣ حجاج بار دیگر سپاهیان ابناشعث را در نبرد مَسكِن شكست داد و ابناشعث به سیستان، نزد رتبیل، گریخت. حجاج پس از صلح با رتبیل، از وى خواست تا ابناشعث را تسلیم كند. رتبیل نیز چنین كرد، ولى ابناشعث در راه خود را كشت (خلیفةبن خیاط، ص ١٧٦ـ١٨٠؛ ابنقتیبه، ١٣٨٧، ج ٢، ص ٢٦ـ٣٨؛ بلاذرى، ١٩٩٦ـ٢٠٠٠، ج ٦، ص ٤٢٥ـ٤٧٢، ٤٨٠؛ طبرى، ج ٦، ص ٣٢٦ـ٣٢٩، ٣٣٤ـ٣٥٠؛ ابناعثم كوفى، ج ٧، ص ٧٧ـ١٠٤).
حجاج پس از سركوبى مخالفان داخلى، به قُتَیبةبن مسلم باهلى (حاكم خراسان) دستور داد به فتوحاتش ادامه دهد و او نیز شهرهاى بسیارى را در ماوراءالنهر و آسیاى مركزى فتح كرد (رجوع کنید به طبرى، ج ٦، ص ٤٢٤ـ٤٤٥؛ ابننباته، ص ١٨٨ـ١٩١) و از سوى دیگر، محمدبن قاسم ثقفى* بخشهایى از سند و شبهقاره هند را گشود (ابنقتیبه، ١٩٨٥، ج ١، جزء١، ص ٣٣٢؛ یعقوبى، ج ٢، ص ٢٨٨ـ٢٨٩).
وفادارى و سرسپردگى مطلق حجاج به خاندان اموى و نیز خدمات و كوششهاى وى براى حفظ خلافت امویان، باعث شد جایگاه والایى نزد آنان بیابد، به حدى كه عبدالملكبن مروان هنگام مرگ، سفارش او را به فرزندش ولید كرد (ابنقتیبه، ١٣٨٧، ج ٢، ص ٤٧؛ بلاذرى، ١٩٩٦ـ٢٠٠٠، ج ٦، ص ٣٢٢) و یكى از فرزندانش را حجاج نامید (بلاذرى، ١٩٩٦ـ٢٠٠٠، ج ٦، ص ٣٠٣) ولیدبن عبدالملك نیز در گرامى داشتن حجاج پا فراتر گذاشت و او را پوست همه چهره خویش شمرد (جاحظ، ١٣٦٧، ج ١، ص ٢٩٢؛ ابنقتیبه، ١٩٨٥، ج ١، جزء٢، ص ٥٩) و هنگامى كه خبر مرگش را شنید بسیار غمگین شد (مبرّد، ج ٢، ص ١١١). فرزدق براى خشنودى ولید مرثیهاى در سوك وى سرود (رجوع کنید به ج ١، ص ٣٢٥).
حجاج در رمضان یا شوال ٩٥ مرد (ابنقتیبه،١٩٦٠، ص ٣٩٥؛ طبرى، ج ٦، ص ٤٩٣). وى به جانشین خود، یزیدبن ابیمسلم، وصیت كرده بود او را مخفیانه دفن كند و روى قبرش آب بریزد و آن را محو نماید تا كسى جاى آن را نداند و نبش قبر نكند (بلاذرى، ١٩٩٦ـ٢٠٠٠، ج ١٢، ص ٣٥٣).
در دوران خلافت سلیمانبن عبدالملك، خاندان حجاج در معرض شكنجه و تعقیب و مصادره اموال قرار گرفتند و به فرمان خلیفه اموى، حجاج را بر منابر لعن و نفرین كردند (جاحظ، ١٣٦٧، ج ١، ص ٣٩٧؛ ابنعبدربّه، ج ٥، ص ٢٥، ٤٧ـ٤٨). در دوران خلافت عمربن عبدالعزیز، خاندان و بستگان حجاج به یمن تبعید شدند (ابنعساكر، ج١٢، ص١٨٧؛ ابنكثیر، ج ٥، جزء٩، ص ١٤٣).
گفتهاند كه حجاج زشترو و كوچك اندام بود (رجوع کنید به جاحظ، ١٣٦٧، ج ١، ص ٣٨٦؛ ابنقتیبه، ١٩٦٠، ص ٣٩٦؛ بلاذرى، ١٩٩٦ـ٢٠٠٠، ج ١٢، ص ٣٦٤). هوادارانش او را مردى وفادار، مخلص، امین، كمعیب، مطمئن، و بسیار بخشنده میدانستند تا حدیكه در ماه رمضان و دیگر روزها، به روایتى، هزار خوان غذا براى دوستانش میگسترد (بلاذرى، ١٩٩٦ـ٢٠٠٠، ج ٦، ص ٤٠٧، ج ١٢، ص ٣٥٤ـ٣٥٥؛ ابننباته، ص ١٧٨). وى فصیح و بلیغ و خطیبى توانمند (جاحظ، ١٣٦٧، ج ١، ص ٣٤٦، ج ٢، ص ٢١٩؛ براى برخى خطبههاى حجاج رجوع کنید به ابنقتیبه، ١٩٨٥، ج ١، جزء٢، ص ٢٦٥ـ٢٦٩، ٢٧٣ـ٢٧٤؛ ابنعبدربّه، ج ٤، ص ١٠٥ـ١١٤؛ مسعودى، ج ٣، ص ٣٣٨ـ٣٤١) و سیاستمدار و حیلهگر و با تدبیر (ذهبى، ج ٤، ص ٣٤٣) بود.
بنابر گفته مورخان، حجاج جبار و ستمگر (همانجا)، كافر (ابنعبدربّه، ج ٥، ص ٤٢ـ٤٣)، فاسق (ابنسعد، ج ٤، ص ١٨٤)، دروغگو و خبیث (جهشیارى، ص ٢٦؛ ذهبى، همانجا) بود.
حجاج در پاسخ به نامه عبدالملك، خود را آدمى لجوج و حسود و كینهتوز وصف كرده است (قالى، ج ٢، ص ١١١؛ ابنعساكر، ج ١٢، ص ١٦٧). او در كشتن مخالفان چنان زیادهروى كرد كه حتى عبدالملكبن مروان نیز این میزان خونریزى را نپسندید (رجوع کنید به ابناعثم كوفى، ج ٧، ص ١٠٨ـ ١٠٩؛ مسعودى، ج ٣، ص ٣٤١). او هزاران تن از اسیران مَسكِن، خراسان، دیرالجماجم و زاویه را كشت (رجوع کنید به خلیفةبن خیاط، ص ١٨١؛ ابناعثم كوفى، ج ٧، ص ٩٧، ١٠٢؛ ابناثیر، ج ٤، ص ٤٦٩، ٤٨١ـ٤٨٣؛ ابنكثیر، ج ٥، جزء٩، ص ٥٢ـ ٥٤). مورخان شمار كسانى را كه بهدست حجاج به قتل رسیدهاند،٠٠٠ ، ١٢٠ و به قولى ٠٠٠،١٣٠نفر تخمین زدهاند (براى نمونه رجوع کنید به طبرى، ج ٦، ص ٣٨١ـ٣٨٢؛ ابنعبدربّه، ج ٥، ص ٣٨).
برخى از گفتارها و كردارهاى حجاج نمود عینى كفرگویى و كافر بودن اوست، از جمله قصد وى براى قدم گذاشتن روى مقام ابراهیم (ابنسعد، ج ٥، ص ١١٣)، توهین به مرقد و منبر پیامبر اكرم و شهر مدینه، به تأخیرانداختن نماز (رجوع کنید به همان، ج ٤، ص ١٥٩؛ مصعببن عبداللّه، ص ٣٥١؛ جاحظ، ١٣٦٧، ج ٢، ص ٢٩٨)، توصیه كردن برخلاف سفارشهاى حضرت رسول (رجوع کنید به جاحظ، ١٣٦٧، ج ١، ص ٣٨٧)، حسود دانستن حضرت سلیمان (ابنعساكر، ج ١٢، ص ١٦١)، برتر شمردن خلیفه اموى از فرشتگان و پیامبران و رسول خدا (بلاذرى، ١٩٩٦ـ ٢٠٠٠، ج ٦، ص ٤٨١، ٥٠٧، ٦١٣)، و اطاعت از خود را از اطاعت خدا واجبتر دانستن (رجوع کنید به جاحظ، ١٣٨٥ـ١٣٨٩، ج ٣، ص ١٥ـ ١٦) و فضیلت شمردن دشنام دادن به آلعلى (رجوع کنید به مسعودى، ج ٣، ص ٣٥٢).
از جمله اصلاحات عمرانى حجاج، كندن چاهى در مكه به نام یاقوته و بناى سدهایى در اطراف مكه براى حفظ و ذخیره آب (ازرقى، ج ٢، ص ٢٢٤، ٢٨١ـ٢٨٢) و مسجدى در محله بنیسَلَمه در مدینه بود كه بعدها به نام مسجد حجاج معروف شد (طبرى، ج ٦، ص ١٩٥). نهرهاى نیل و زابى را نیز از رود فرات، حفر و منشعب كرد و زمینهاى اطراف آنها را آباد نمود (بلاذرى، ١٤١٣، ص٢٩٠). وى همچنین شهرى به نام نیل را در كرانه رود فرات در شمال حله بنا كرد (همانجا؛ یاقوت حموى، ذیل «نیل») كه امروزه فقط ویرانهاى از آن باقى است (لسترنج، ص ٧٢ـ٧٣). شهر شیراز (اصطخرى، ص ١٢٤) و شهر عَسْكَر مُكْرَم در خوزستان نیز در روزگار حجاج تأسیس شد. همچنین، خاندان عرب اشعرى، به سبب سختگیریهاى حجاج بر آنان، به قم مهاجرت كردند كه آغاز تحول این شهر بود (بلاذرى، ١٤١٣، ص ٣٨٣؛ یاقوت حموى، ذیل «عسكر مكرم»، «قم»؛ قزوینى، ص ٢٢٢، ٤٤٢).
حجاج در میان سالهاى ٨٣ تا ٨٦ شهر واسط را ساخت و مقررات خاصى براى حفظ نظافت آن تعیین كرد و تا زمان مرگش در آن اقامت گزید (رجوع کنید به بلاذرى، ١٩٩٦ـ٢٠٠٠، ج ١٢، ص ٣٣٢، ٣٥٢ـ٣٥٣؛ یعقوبى، ج ٢، ص ٢٧٩؛ طبرى، ج ٦، ص ٣٨٣ـ ٣٨٤؛ ابنخلّكان ، ج ٢، ص٥٠؛ قس بحشل، ص ٤٣ـ ٤٤؛ ابنتغرى بردى، ج ١، ص ١٩٨، كه سال تأسیس را ٧٥ تا ٧٨ گفتهاند). حجاج در سالهاى ٧٥ـ٧٦ سكه درهم و دینار با نوشته عربى ضرب كرد (ابنقتیبه،١٩٦٠، ص ٣٥٧؛ بلاذرى، ١٤١٣، ص ٤٦٨؛ صدقى عمد، ص ٤٥٩ـ٤٦٠).
او به دلایلى در سال ٧٨ یا ٨٢، به یكى از دبیرانش، صالحبن عبدالرحمان، دستور داد دیوانهاى دولتى را از زبان فارسى به عربى برگرداند (بلاذرى، ١٤١٣، ص٣٠٠ـ٣٠١؛ مبرّد، ج ٢، ص ١٩٦؛ جهشیارى، ص ٢٣؛ ابنندیم، ص ٣٠٣).
براساس روایاتى، حجاج از نصربن عاصم (متوفى ٨٩) و یحییبن یعْمُر (متوفى ١٢٩) خواست براى جلوگیرى از هرگونه تحریفى در خواندن حروف متشابه، آنها را نقطهگذارى كنند (رجوع کنید به ابنخلّكان، ج ٢، ص ٣٢؛ صفدى، ج ١١، ص ٣١١؛ ابنكثیر، ج ٥، جزء٩، ص ١٢٤) و همچنین از حافظان قرآن خواست آیات قرآن را به دستههاى پنجتایى و دهتایى و كل قرآن را به نصف و ثلث و ربع و سُبع تقسیم كنند (ابنابیداوود، ص ١٣٢ـ١٣٣؛ طرطوشى، ص ٢١٦؛ ابنعساكر، ج ١٢، ص ١١٦؛ قرطبى، ج ١، ص ٦٣). تغییر دادن یازده حرف از حروف مصحف عثمان نیز به وى نسبت داده شده است (ابنابیداوود، ص١٣٠).
معروف است كه حجاج اولین كسى بود كه پوشش كعبه را از دیباج یا ابریشم تهیه كرد (ابنكثیر، ج ١، جزء٢، ص ٢٨٢؛ قزوینى، ص ١١٣؛ قس ازرقى، ج ١، ص ٢٥٣؛ بلاذرى، ١٤١٣، ص ٤٧)، نخستین كسى بود كه در شربتخانه (بیتالشراب) یخ به كار برد (ابنرسته، ص ١٩٨)، اولین كسى بود كه كشتیها را میخدار و قیراندود و روغنمالى كرد، و محمل ساخت (جاحظ، ١٣٦٧، ج ٢، ص ٣٠٣).
حجاج به شعر و شاعران توجه خاصى داشت، لذا شاعران بزرگى چون فَرَزْدَق (ج ١، ص ٩٦، ١٣٢،٢٨٠، ج ٢، ص ١٨٨) و جَریر و لَیلى اَخْیلِیه وى را ستودهاند (رجوع کنید به ابنسلام جمحى، سفر٢، ص ٤١٨؛ جاحظ، ١٣٣٢، ص ١٣٢؛ ابنقتیبه، ١٣٨٦ـ ١٣٨٧، ج ١، ص ٤٦٧ـ٤٦٨؛ بلاذرى، ١٩٩٦ـ٢٠٠٠، ج ١٢، ص ٣٥٢، ٣٧٥، ٣٧٨)، اما برخى نیز او را نكوهش كردهاند (رجوع کنید به ابنقتیبه، ١٩٨٥، ج ١، جزء١، ص ٣٤١؛ همو، ١٣٨٦ـ١٣٨٧، ج ١، ص ٣٥٤؛ بلاذرى، ١٩٩٦ـ٢٠٠٠، ج ١٢، ص ٣٥٦ـ٣٥٧؛ ابوالفرج اصفهانى، ج ١٨، ص ١١٦).
منابع :
(١) ابنابیالحدید، شرح نهجالبلاغة، چاپ محمدابوالفضل ابراهیم، قاهره ١٣٨٥ـ١٣٨٧/ ١٩٦٥ـ١٩٦٧، چاپ افست بیروت (بیتا.)؛
(٢) ابن ابیداوود، كتابالمصاحف، بیروت ١٤٠٥/١٩٨٥؛
(٣) ابناثیر؛
(٤) ابناعثم كوفى، كتابالفتوح، چاپ على شیرى، بیروت ١٤١١/١٩٩١؛
(٥) ابنتغرى بردى، النجومالزاهرة فى ملوك مصر و القاهرة، قاهره[? ١٣٨٣[ـ ١٣٩٢/[? ١٩٦٣[ـ١٩٧٢؛
(٦) ابنحبیب، كتابالمُحَبَّر، چاپ ایلزه لیشتن اشتتر، حیدرآباد، دكن ١٣٦١/١٩٤٢، چاپ افست بیروت (بیتا.)؛
(٧) ابنحجر عسقلانى، كتاب تهذیبالتهذیب، چاپ صدقى جمیل عطار، بیروت ١٤١٥/١٩٩٥؛
(٨) ابنخلدون؛
(٩) ابنخلّكان؛
(١٠) ابندرید، الاشتقاق، چاپ عبدالسلام محمدهارون، مصر ١٣٧٨/١٩٥٨، ابنرسته؛
(١١) ابنسعد (بیروت)؛
(١٢) ابنسلام جمحى، طبقات فحولالشعراء، چاپ محمود محمد شاكر، جده [?١٤٠٠/ ١٩٨٠[؛
(١٣) ابنعبدالحكم، فتوح مصر و اخبارها، چاپ چارلز سى. تورى، نیوهاون ١٩٢٢، چاپ افست بغداد ( ١٩٦٨)؛
(١٤) ابنعبدربّه، العقدالفرید، چاپ علیشیرى، بیروت ١٤٠٨ـ١٤١١/ ١٩٨٨ـ١٩٩٠؛
(١٥) ابنعساكر، تاریخ مدینة دمشق، چاپ علیشیرى، بیروت ١٤١٥ـ١٤٢١/ ١٩٩٥ـ٢٠٠١؛
(١٦) ابنقتیبه، الامامة و السیاسة، المعروف بتاریخالخلفاء، چاپ طه محمد زینى، (قاهره ١٣٨٧/ ١٩٦٧)، چاپ افست بیروت (بیتا.)؛
(١٧) همو، الشعر و الشعراء، چاپ احمد محمد شاكر، (قاهره) ١٣٨٦ـ ١٣٨٧/١٩٦٦ـ١٩٦٧؛
(١٨) همو، عیونالاخبار، چاپ یوسف على طویل و مفید محمد قمیحه، بیروت [? ١٩٨٥[؛
(١٩) همو، المعارف، چاپ ثروت عكاشه، قاهره ١٩٦٠؛
(٢٠) ابنكثیر، البدایة و النهایة، چاپ احمد ابوملحم و دیگران، بیروت، ج ١، ١٤٠٩/١٩٨٩، ج ٥، ١٤٠٧/١٩٨٧؛
(٢١) ابنمنظور؛
(٢٢) ابننباته، سرحالعیون فى شرح رسالة ابنزیدون، چاپ محمدابوالفضل ابراهیم، قاهره ١٣٨٣/١٩٦٤؛
(٢٣) ابنندیم (تهران)؛
(٢٤) ابوالفرج اصفهانى؛
(٢٥) ابوزرعه دمشقى، تاریخ أبى زرعة الدمشقى، چاپ شكراللّه قوجانى، (دمشق، بیتا.)؛
(٢٦) محمدبن عبداللّه ازرقى، اخبار مكة و ماجاء فیها من الآثار، چاپ رشدى صالح ملحس، بیروت ١٤٠٣/١٩٨٣، چاپ افست قم ١٣٦٩ش؛
(٢٧) اصطخرى؛
(٢٨) اسلمبن سهل بحشل، تاریخ واسط، چاپ كوركیس عوّاد، بغداد ١٣٨٧/١٩٦٧؛
(٢٩) احمدبن یحیى بلاذرى، انساب الاشراف، چاپ محمود فردوسالعظم، دمشق ١٩٩٦ـ٢٠٠٠؛
(٣٠) همو، كتاب فتوح البلدان، چاپ دخویه، لیدن ١٨٦٦، چاپ افست فرانكفورت ١٤١٣/ ١٩٩٢؛
(٣١) عمروبن عمرجاحظ، البیان و التبیین، چاپ عبدالسلام محمد هارون، بیروت [? ١٣٦٧/ ١٩٤٨[؛
(٣٢) همو، كتابالتاج فى اخلاقالملوك، چاپ احمد زكیباشا، قاهره ١٣٣٢/١٩١٤؛
(٣٣) همو، كتابالحیوان، چاپ عبدالسلام محمدهارون، مصر[?١٣٨٥ـ١٣٨٩/ ١٩٦٥ـ ١٩٦٩[، چاپ افست بیروت (بیتا.)؛
(٣٤) محمدبن عبدوس جهشیارى، كتابالوزراء و الكتّاب، چاپ عبداللّه اسماعیل صاوى، قاهره ١٣٥٧/١٩٣٨؛
(٣٥) خلیفةبن خیاط، تاریخ خلیفةبن خیاط، چاپ مصطفى نجیب فوّاز و حكمت كشلى فوّاز، بیروت ١٤١٥/١٩٩٥؛
(٣٦) احمدبن داوود دینورى، الاخبار الطِّوال، چاپ عبدالمنعم عامر، قاهره ١٩٦٠، چاپ افست قم ١٣٦٨ش؛
(٣٧) ذهبى؛
(٣٨) احسان صدقى عمد، الحجاجبن یوسف الثقفى: حیاته و آراؤه السیاسیة، بیروت [? ١٩٧٢[؛
(٣٩) صفدى؛
(٤٠) طبرى، تاریخ (بیروت)؛
(٤١) محمدبن ولید طرطوشى، كتابالحوادث و البدع، چاپ عبدالمجید تركى، بیروت ١٤١٠/١٩٩٠؛
(٤٢) علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، نهجالبلاغة، چاپ صبحى صالح، بیروت ١٣٨٧/١٩٦٧؛
(٤٣) همامبن غالب فرزدق، دیوان، قدم له و شرحه مجید طراد، بیروت ١٤١٩/١٩٩٩؛
(٤٤) اسماعیلبن قاسم قالى، كتابالأمالى، بیروت: دارالكتاب العربى، (بیتا.)؛
(٤٥) محمدبن احمد قرطبى، الجامع لاحكامالقرآن، بیروت: دارالفكر، (بیتا.)؛
(٤٦) احمدبن یوسف قرمانى، كتاب اخبار الدّول و آثار الاول فیالتاریخ، چاپ سنگى بغداد ١٢٨٢، چاپ فست بیروت (بیتا.)؛
(٤٧) زكریابن محمد قزوینى، آثارالبلاد و اخبار العباد، بیروت ١٤٠٤/١٩٨٤؛
(٤٨) محمدبن یزید مبرّد، الكامل، ج ٢، چاپ محمدابوالفضل ابراهیم و سید شحاته، قاهره (بیتا.)، ج ٤، چاپ محمدابوالفضل ابراهیم، (قاهره، بیتا.)؛
(٤٩) مسعودى، مروج (بیروت)؛
(٥٠) مصعببن عبداللّه، كتاب نسب قریش، چاپ لوى پرووانسال، قاهره ١٩٥٣؛
(٥١) مطهربن طاهر مقدسى، كتاب البدء و التاریخ، چاپ كلمان هوار، پاریس ١٨٩٩ـ١٩١٩، چاپ افست تهران ١٩٦٢؛
(٥٢) احمدبن على مقریزى، كتاب المقفّیالكبیر، چاپ محمد یعلاوى، بیروت ١٤١١/١٩٩١؛
(٥٣) یاقوت حموى؛
(٥٤) یعقوبى، تاریخ؛
Guy Le Strange, The lands of the Eastern Caliphate, London ١٩٦٦.
/ ستار عودى /