دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٦٨٠١
خانات خيوه ، خانات خيوه، از خاننشينان ازبك در ماوراءالنهر و خوارزم از سده دهم تا چهاردهم.
پس از زوالِ قدرت تيموريان* در ماوراءالنهر، اين ناحيه به تصرف طوايف و دستجات مختلف ازبك درآمد، كه به خانات خيوه معروف گرديدند. در اين ميان، دستهاى از شيبانيان، به نام عربشاهيان يا يادگاريها، در ٩١٧ بر ناحيه خوارزم در مصبّ رود جيحون به درياى خوارزم (آرال) مسلط شدند و دولتى ايلياتى به مركزيت اورگنج (كه بعدها به خيوه منتقل شد) بنياد نهادند. پس از دو قرن، حكومت آنها در اوايل قرن دوازدهم به سستى گراييد و حدود يك سده، خانهاى قزاق بر آنجا حاكم شدند تا بالاخره در آغاز سده سيزدهم، تيره ديگرى از ازبكان به نام قَنْقُراتيان جانشين آنها گرديدند.
اگرچه اين خاننشين شامل خوارزم، اطراف درياچه خوارزم، منقشلاغ و اوسيتىاورت بود و آنان بر بخشى از ايلات تركمنِ ساكنِ كوهستان بلخان، حاشيه شمالغربى قراقوم و شرق درياى مازندران حكومت مىكردند، اما در زمان اوج قدرت بخشهايى از واحه آخال، دهستان و مرو را نيز به صورت مقطعى و موقت زير سلطه مىگرفتند (رجوع کنید به ادامه مقاله). به اين ترتيب، آنان از جنوب با ايران (سلسلههاى صفويان، افشاريان، زنديان و قاجاريان) و در مشرق و جنوبشرقى با شيبانيان* و بعدها جانيان* همسايه بودند و قلمرو آنان از مغرب تا درياى مازندران امتداد داشت و از شمال نيز با ايلات منغيت و قزاق ساكن در دشت قبچاق همسايه بود. خانات خيوه براى حفظ اين قلمرو همواره با اين همسايگان درگير بودند و در اين ميان گاهى مغلوب مىشدند و حتى براى مدتى استقلال خود را از دست مىدادند، اما بعد از مدتى دوباره قدرت مىگرفتند. به سبب فقدان منابع و مدارك و مستنداتِ كافى، تدوين تاريخ خانات خيوه دشوار است و تهيه گزارش منظم و مدون از تحولات سياسى، اجتماعى، اقتصادى و فرهنگى منطقه تحت حاكميت آنان غيرممكن است. در اين مقاله به شرح تاريخ سياسى خانات خيوه بسنده مىشود :
١) دوره عربشاهيان يا يادگاريها يا عشايرْشاهيان. سلسله عربشاهيان را ايلبارس اول در سده دهم بنيان نهاد. وى كه نسب خود را به شيبانخان (فرزند جوجى*) مىرساند، همراه برادرش بالبارس به سرزمين شيعىمسلك خوارزم تاخت و حكومت خود را بر آنجا مستقر كرد (رجوع کنید به ابوالغازى بهادرخان، ص ١٨٢ـ١٨٣، ١٩٤ـ١٩٩؛
مكگاهان، ص ٤١٥؛
د. ايرانيكا، ذيل "Arabsahi"). ايلبارس در ٩١٧، پس از سركوب مخالفان خود، اورگنج و خيوه را گرفت و حكومت آن مناطق را به عموزادگانش واگذار كرد (رجوع کنید به ابوالغازى بهادرخان، ص ١٩٧ـ ٢٠٢؛
مكگاهان، همانجا، با اين ملاحظه كه تاريخ را به خطا، سال ٩١١ دانستهاند).
عربشاهيان حكومت را چون ميراث خانوادگى تلقى مىكردند و هريك از اعضا و افراد آنان در شهرى يا ايالتى حكومت مىكردند و تنها يك عضو ارشدِ (معمولا از نظر سِنّى) خاندان به عنوان خان بزرگ انتخاب مىشد (رجوع کنید به نويدى، ص ١٦٢؛
مكگاهان، ص ٤١٦؛
د. ايرانيكا، همانجا). از جزئيات دوران حكومت ايلبارس و بالبارس، زمان و چگونگى مرگ آنها اطلاعى نيست. فقط مىدانيم كه ظاهراً اندكى بعد، عمر آن دو به پايان رسيد و سلطانحاجىخان (پسر بالبارس) و سلطانغازىخان (پسر ايلبارس) نيز بهترتيب، مدتى كوتاه به جاى پدران خود نشستند. مقر حكومت اين خانها شهر وزير بود (رجوع کنید به ابوالغازى بهادرخان، ص ٢٠٣). پس از آن، حسنقلى در ٩٢٣ به عنوان خان بزرگ انتخاب شد و مركزيت را به اورگنج منتقل ساخت (نويدى، ص ١٦١؛
ابوالغازى بهادرخان، ص ٢٠٣؛
مكگاهان، همانجا). بعد از مرگ حسنقلىخان در ٩٣٠، پسران آمِنَك (محمدامين)، برادر ديگر ايلبارس، به خانى رسيدند كه همين امر موجب اختلاف و جنگ داخلى ميان آنان و فرزندان و اعقاب ايلبارس و بالبارس شد (رجوع کنید به نويدى، ص ١٦١ـ١٦٢؛
ابوالغازى بهادرخان، ص ٢١١ـ٢١٢؛
مكگاهان، ص ٤١٦ـ٤١٩).
در جريان جنگ داخلى، اعقاب ايلبارس و بالبارس شكست خوردند و از خورازم گريختند يا نفى بلد شدند (مكگاهان، ص ٤١٧). خانزادگان تبعيدى با رفتن به دربار خانهاى شيبانى و وصلتهاى خانوادگى با آنها، سعى نمودند تا كمك آنها را براى غلبه بر پسرعموهاى خود جلب كنند. سرانجام در ٩٤٤ عبيداللّهخان شيبانى (رجوع کنید به شيبانيان*) خوارزم را تصرف كرد و فرزند خود عبدالعزيز را به حكومت آنجا گمارد. به اين ترتيب، استقلال خاندان عربشاهى از ميان رفت و خوارزم به قلمرو شيبانى ضميمه گرديد (رجوع کنید به نويدى، ص ١٦٢؛
اسكندرمنشى، ج ١، ص ١٠٦؛
ابوالغازى بهادرخان، ص ٢١٤ـ ٢٢٤؛
مكگاهان، ص ٤١٧). سال بعد، دينمحمدخان و علىسلطان، نوههاى آمنك، كه به دربار شاهطهماسب پناه برده بودند، عبيداللّهخان را در ٩٤٥ شكست دادند و عموى خود، قهالى، را به تخت خانى نشاندند (تتوى و همكاران، ص ٤٩٧؛
اسكندرمنشى، ج ١، ص ١٠٤ـ ١٠٥؛
مكگاهان، ص ٤١٨).
در دوره حكومت قهالىخان، آرامش و امنيت در خوارزم برقرار شد (رجوع کنید به ابوالغازى بهادرخان، ص ٢٢٩)، اما پس از درگذشت وى در ٩٦٥، خوارزم دوباره دستخوش كشمكشهاى داخلى شد. سرانجام حاجى محمدخان معروف به حاجم، نوه آمنك، حكومت خوارزم را به دست گرفت (نويدى، همانجا؛
ابوالغازى بهادرخان، ص ٢٩٩ـ٢٣٦؛
مكگاهان، ص ٤٢٠). حاجمخان نيز سعى كرد با برقرارى مناسبات دوستانه با دربار صفوى موقعيت خود را تقويت كند. ازاينرو، در ٩٧٩ دختر خود را به نامزدى سلطان حيدرميرزا*، پسر شاهطهماسب اول، درآورد و پسرش محمدقلىسلطان را به گروگان به دربار شاهطهماسب فرستاد، كه اين عملا به معناى تحتالحمايگى وى بود (رجوع کنید به تتوى و همكاران، ص ٧١١؛
اسكندرمنشى، ج ١، ص ١٠٥ـ١١٠؛
واله اصفهانى، ١٣٧٢ش، ص ٣٧٩؛
ابوالغازى بهادرخان، ص ٢٣٨ـ٢٤٧). حاجمخان نيز با اختلافات داخلى و خطر حمله عبداللّهخان شيبانى روبهرو بود. در ١٠٠١ عبداللّهخان به خوارزم و مرو حمله كرد و پس از قتلعام اعضاى خاندان عربشاهى، و كوچ اجبارى و تبعيد ايلات وفادار به حاجمخان، خوارزم را ضميمه قلمرو خود نمود و خبر فتح خود را به دربار عثمانى اعلام كرد (افوشتهيى، ص ٥٠٠ ـ ٥٠١؛
اسكندرمنشى، ج ١، ص ٤٥٢، ٤٦٤، ٤٦٨؛
ابوالغازى بهادرخان، ص ٢٦٤ـ٢٦٥). با حمله عبداللّهخان، نورمحمدخان و حاجمخان با فرزندانش به دربار شاهعباس پناه بردند و شاهعباس هر دو آنان را به گرمى پذيرفت (اسكندرمنشى، ج ١، ص ٤٦٤، ٤٦٨، ٤٧٣). هنگامى كه شاهعباس براى نبرد با شيبانيان به خراسان حمله كرد حاجمخان را يارى داد تا با راندن شيبانيان در ١٠٠٧ ملك موروث خود را بازپس گيرند. حاجمخان فرزند سوم خود، سيونجمحمد، را به رسم گروگان در دربار شاهعباس گذاشت و تا آخر عمر به وى وفادار بود (همان، ج ١، ص ٥٧٦ـ٥٧٧؛
ابوالغازى بهادرخان، ص ٢٧١ـ٢٧٣؛
حسينى استرآبادى، ص ١٦٦ـ١٦٧؛
مكگاهان، ص ٤٢٣). از اين پس، قريب يك قرن مناسبات دوستانه بين عربشاهيان و صفويان برقرار شد و دولت صفوى از طريق شاهزادگانى كه در ايران به رسم گروگان به سر مىبردند، نوعى سيادت بر خوارزم پيدا كرد (رجوع کنید به اسنادى از روابط ايران با مناطقى از آسياى مركزى، ص ٧٤ـ٧٥).
حاجمخان در ١٠١١ درگذشت و پسرش عربمحمدخان به جاى وى نشست. او پايتخت را از اورگنج به خيوه انتقال داد كه از آن پس تا سده چهاردهم پايتخت ماند (بارتولد، ١٣٥٨ش، ص ٢٨؛
باسورث، ص ٥٤٩). عربمحمدخان در آغاز سلطنت خود با حملات متعددى روبهرو شد. از يكسو، قزاقهاى روسى به خورازم تاختند و از سوى ديگر، با هجوم قلماقها و قزاقها روبهرو شد كه تا حدى توانست در مقابل آنها مقاومت كند (ابوالغازى بهادرخان، ص ٢٧٦؛
بارتولد، ١٩٥٦ـ١٩٥٨، ج ١، ص١٦٠). اندكى بعد، بخشى از سپاهيان عربمحمدخان، فرزندان او را برضد وى تحريك كردند و او به ناچار از شاهعباس يارى خواست (رجوع کنید به اسنادى از روابط ايران با مناطقى از آسياى مركزى، ص ٧٤ـ٧٥). عربمحمدخان موفق به مهار كردن اين جريان نشد و بخشى از سپاه، فرزند چهارده سالهاش ايلبارس را به خانى برداشتند و در حدود ١٠٣٠ عربمحمدخان را كشتند. ديگر فرزندان او پراكنده شدند. اسفنديار سلطان به اصفهان (دربار شاهعباس) گريخت و ابوالغازى بهادرخان و شريفمحمد به دربار امامقلىخان (رجوع کنید به جانيان*) در بخارا پناه بردند. سرانجام با حمايت جدّى شاهعباس، اسفنديارخان در ١٠٣٢ بر خوارزم غلبه كرد و بر مسند خانى نشست (اسكندرمنشى، ج ٢، ص ٩٧٧، ٩٨٨، ٩٩٤؛
ابوالغازى بهادرخان، ص ٢٧٧، ٢٩٦).
پس از مرگ اسفنديارخان، اگرچه دو پسر از وى به جاى مانده بود، نَدِرمحمدخان (رجوع کنید به جانيان*) خوارزم را ضبط كرد و نوه خود، قاسم سلطانبن خسرو سلطان، را به امارت آنجا گماشت (ابوالغازى بهادرخان، ص ٣١٦ـ٣١٧؛
واله اصفهانى، ١٣٨٠ش، ص ٣٩٧، ٤٢٤ـ٤٢٧). شاهعباس دوم پس از تحكيم سلطنت خود، ابوالغازىخان را يارى داد. او در ١٠٥٤ به حكومت نشست و ظاهراً تا پايان عمر مناسبات دوستانهاش را با دربار ايران حفظ نمود (رجوع کنید به واله اصفهانى، ١٣٨٠ش، ص ٤٥٢، ٥١١، ٥٧٢ـ٥٧٤، ٥٩٥ـ٥٩٦؛
قزوينى، ص ٦٥، ٦٧ـ ٦٨، ٧٠؛
اسنادى از روابط ايران با مناطقى از آسياى مركزى، ص ٨٢ـ٨٣). ابوالغازىخان قدرت خانات خيوه را به اوج رساند و علاوه بر چند بار مصاف موفقيتآميز با قلماقها و قزاقها در مرز شمالى قلمرو خود، با استفاده از رقابت و اختلاف بين خانهاى ماوراءالنهر (رجوع کنید به جانيان*) بارها به ماوراءالنهر، بهويژه نواحى اطراف بخارا و سمرقند تاخت (رجوع کنید به ابوالغازى بهادرخان، ص٣٢٣ـ٣٣٢؛
والهاصفهانى، ١٣٨٠ش، ص ٥٧٢ـ٥٧٤؛
منشى، ص ١٧٢ـ١٧٣). ابوالغازىخان در ١٠٧٤ يا ١٠٧٥ درگذشت. پس از وى پسرش انوشهخان نيز چندين بار به بخارا و نواحى پيرامون حمله كرد. حتى در سال ١٠٩٦ بر سمرقند مسلط شد و خطبه به نام او خواندند و سكه زدند، اما با حمله سبحانقلىخان (رجوع کنید به جانيان*)، شكست خورد و به خيوه بازگشت (رجوع کنید به منشى، ص ١٧٣ـ١٧٤، ٢٠٥ـ٢٠٨، ٢٣٥ـ٢٣٧؛
مكگاهان، ص ٤٢٦). انوشهخان وقتى در ماوراءالنهر كارى از پيش نبرد، به جنگ با ايران پرداخت. او در آخرين سالهاى سده يازدهم به مشهد تاخت و پس از مراجعت، خود را شاه ناميد كه گوياى استحاله عربشاهيان در سنّت سياسى و مدنى ايرانى رايج در خوارزم است (رجوع کنید به مروى، ج ٢، ص ٨٢٥، ج ٣، ص ٩٧٥؛
بارتولد، ١٣٧٦ش، ص ٢٦٩). انوشهخان همچنين در سالهاى نخستينِ قرن دوازدهم به استرآباد حمله كرد و بهرغم ادعاى ابوطالب موسوى فندرسكى (ص ٣١٦ـ٣١٨)، مبنى بر شكست انوشهخان از مرزداران دولتى و قتل و غارت نكردنش، عده زيادى از اهالى آن سامان را به اسارت گرفت و غارت كرد (رجوع کنید به نصيرى، ص ٨٩).
انوشهخان در اوايل ١٠٩٨ تصميم گرفت به بخارا حمله كند ولى جمعى از سپاهيان ازبك بر وى قيام كردند و او را نابينا ساختند و فرزندش، خدادادخان، را بهجاى وى به خانى برداشتند. برادر كوچكتر خداداد، اورنك (اوزبك)، خدادادخان را به قتل رساند و خود به خانى نشست (موسوى فندرسكى، همانجا؛
منشى، ص ٢٣٨). اورنك در غياب سبحانقلىخان در ١٠٩٨ به بخارا تاخت ولى با بازگشت بخشى از سپاه ماوراءالنهر، شكست خورد و عقبنشينى كرد. او كه اين شكست را به سرداران خود نسبت مىداد، بر آنان خشم گرفت. آنان نيز اورنك را با زهر به قتل رساندند (منشى، ص ٢٤٠ـ ٢٤٥). از فحواى كلام منشى (ص ٢٤٥) برمىآيد كه اين واقعه در ١٠٩٩ رخ داده است. پس از اورنك، فرزند خردسال خدادادخان را به خانى رساندند و شخصى را به آتاليقى (اتابكى) وى تعيين كردند اما با بروز بيمارى آبله او نيز درگذشت (موسوى فندرسكى، ص ٣١٨).
آشفتگى در قلمرو خانات خيوه سبب شد تا بزرگان آن از سبحانقلىخان و شاهسلطان حسين صفوى* درخواست حكمران نمايند. سبحانقلىخان، فردى به نام كل (گل؟) محمد را براى حكومت بر آنان فرستاد و دربار ايران نيز باباسلطان، پسر حمزهسلطان (از اعقاب خاندان عربشاهى كه در ايران بود)، را به ولىمحمدخان ملقب نمود و در ذيحجه ١١٠٦ با لقب ابوالغازىخان دوم براى حكومت خيوه فرستاد. اگرچه او موفق شد كل (گل؟) محمدخان را كنار بزند و در ذيحجه ١١٠٧ تخت خانى را تصاحب كند، اما در برابر ايلات ازبك و تركمن منطقه توفيقى نيافت و بالاخره با بىتوجهى دربار شاهسلطانحسين و مداخلات و توطئههاى جدّى سبحانقلىخان، مقدمات شكست وى فراهم شد. سبحانقلىخان، شاهنياز (از خانهاى قزاق) را به حكومت خوارزم تعيين و به مبارزه با ابوالغازىخان مأمور كرد. او نيز ابوالغازىخان را در اواخر ١١٠٨ به قتل رساند (نصيرى، ص ٩٠ـ ٩١، ١٣٥ـ١٤٠، ١٨٦ـ١٩٠). مرگ او افزون بر انقراض سلسله عربشاهى، نفوذ و استيلاى يكصد ساله ايران بر خوارزم را نيز پايان داد.
٢) دوره قزاقها. از اين پس دوره استيلاى خانهاى قزاق بر خاننشين خيوه، به مدت يك قرن، آغاز مىگردد. در اين دوره، اهالى خيوه از يكى از خانهاى قزاق دعوت مىكردند و او را به خانى مىرساندند، اما قدرت اصلى در دست آتاليق (اتابك)ها و متنفذان ازبك دربار بود كه عبدالكريم بخارى (ص ٧٩) اين را رسم خانبازى خوانده است. شاهنيازخان قزاق در ١١١٠ به قلمرو ايران حمله كرد ولى از عهده سپاه صفوى برنيامد و چون قلماقها به تحريك دربار صفوى به خيوه حمله كردند، به ناچار عقبنشينى كرد (نصيرى، ص ٢٨١ـ٢٨٣). شاهنيازخان ظاهراً با اطلاع از اقتدار روسيه و به منظور مقابله با تجاوزات قلماقها، در ١١١٢ سفيرى به دربار پتركبير، تزار روس، فرستاد و آمادگى خود را براى اطاعت از روسيه اعلام كرد. از سرنوشت شاهنيازخان از اين پس اطلاعى در دست نيست. فقط مىدانيم وقتى كه سفيران پتر با پيغام خرسندى از اطاعت خيوه از روسيه در ١١١٤/ ١٧٠٣ وارد خيوه شدند، فردى به نام اران (عرب ؟) محمدخان بر مسند خانى خيوه قرار گرفته بود (رجوع کنید به كستنكو، ص ١٢١؛
هاييت، ص ٢٨؛
لين ـ پول و همكاران، ج ٢، ص ٤٨٤). پس از اران محمدخان نيز دو خان ديگر، حاجىمحمدخان و يادگارخان، به حكومت رسيدند، اما هيچ اطلاعى درباره آنها نيست (رجوع کنید به لين ـ پول و همكاران، همانجا).
در ١١٢٦، پتركبير سفيرانى را براى تبريك جلوس شيرغازىخان به خيوه فرستاد (كستنكو، ص ١٢٢). در دوره وى، خانات خيوه دوباره قدرتمند شد و رقابت با همسايگان را از سر گرفت. او با استفاده از نابسامانيهاى موجود در ايران و رو به انحطاط رفتن دولت صفوى، در ذيحجه ١١٢٨ به خراسان تاخت و پس از قتل و غارت، بسيارى از اهالى آنجا را به اسارت گرفت كه به عنوان برده فروخته شدند (وارد، ص١٠٠ـ١٠٣؛
مروى، ج ٢، ص ٦٢٧). شيرغازىخان بلافاصله با روسيه درگير شد و در ١١٣٠ لشكر روسى كه به سركردگى چركاسكى عازم خيوه بودند را درهمشكست (كستنكو، ص ١٢٤ـ١٢٦). پس از آن نيز با استفاده از شورش افغانها بر دولت صفوى، حملات منظم ساليانهاى به خراسان ترتيب داد. اگرچه او با حضور نادرقلىخان (بعدآ نادرشاه) در خراسان، نتوانست بر آنجا مسلط شود، اما هرچند يك بار، در منطقه تاخت و تاز مىكرد. او تا ١١٣٧ حكومت داشت ولى مدتى بعد، در حدود ١١٤٠، در حالى كه قصد حمله ديگرى به خراسان داشت، بهدست غلامان خودش كشته شد (مروى، ج ١، ص ٢٣، ٥٣ـ٥٥، ج ٢، ص ٦٢٧، ج ٣، ص ٩٧٥؛
استرآبادى، ص ٥١ـ٥٢).
پس از شيرغازى خان، ايلبارسخان ملقب به نورعلى، از اعقاب تولى (فرزند چنگيزخان*) به خانى رسيد (مروى، ج ٢، ص ٦٢٦). در اين زمان، خانهاى حاكم خيوه با اقتدار نسبى خود، درصدد اعمال قدرت در دشتهاى شمالىِ مجاور خود بودند. از آنجا كه روسيه قصد اعمال نفوذ در خيوه را داشت، به فرمان ايلبارسخان، هرجا كه روسها را مىيافتند، آنها را اسير مىكردند و در بازارهاى بردهفروشى مىفروختند. در ١١٤٨، سفير روسيه را به خيوه راه ندادند و وسايل او را نيز غارت كردند (كستنكو، ص١٤٠ـ١٤٢). ايلبارسخان در ١١٤٧ تركمنهاى يِموت* را به غارت سرزمينهاى مرزى ايران واداشت. او در ١١٥٠ به قصد حمله به خراسان، تا تجن پيش رفت و نادرشاه افشار* پسر خود، رضاقلىميرزا، را به مقابله با او فرستاد، اما با خبر حمله توقتمش*خان ازبك به خيوه، ايلبارسخان ناچار به عقبنشينى شد (مروى، ج ٢، ص ٦٢٨ـ٦٣٣؛
استرآبادى، ص ٥١٣ـ٥١٦). نادرشاه در هنگام مراجعت از هند، در ١١٥٣ به خوارزم لشكر كشيد. ايلبارسخان حاضر به اطاعت از نادرشاه نشد و حتى سفيران نادر را به قتل رساند. در جنگى كه بين نادرشاه و ايلبارسخان روى داد، ايلبارس كشته شد و نادرشاه فردى به نام طاهرخان را به خانى خيوه منصوب كرد (رجوع کنید به مروى، ج ٢، ص ٨٠٢ـ٨١٤، ٨١٧، ٨١٩؛
استرآبادى، ص ٣٥٣ـ٣٥٧).
دولت روسيه ابوالخيرخان قزاق را براى حكومت آنجا به نادرشاه پيشنهاد كرد و نادرشاه خواست تا ابوالخيرخان به ملاقات وى رود ولى او جرأت نكرد و با عمال روس گريختند. سپس نادرشاه روسهايى را كه در خيوه اسير بودند آزاد كرد (كستنكو، ص ١٤٣). با مراجعت نادرشاه، ايلات قزاق مستقر در آرال، به سركردگى نورعلىخان (پسر ابوالخيرخان) بر طاهرخان شوريدند و وى را در ١١٥٥ به قتل رساندند و نورعلى را به خانى برگزيدند. نادرشاه با شنيدن اين خبر در ١١٥٦ ابوالمحمد پسر ايلبارس را، كه چهارده سال بيش نداشت، با لقب ابوالغازىخان به خانى و ارتق نامى را به اُيْناقى يا آتاليقى وى تعيين و سپاهى را مأمور كرد تا ضمن سركوبى شورشيان، ابوالغازى را بر تخت موروث بنشانند (مروى، ج ٢، ص ٨٦٢ـ٨٦٦؛
استرآبادى، ص ٣٧٧ـ٣٧٨، ٤٠٠)، اما ابوالغازى در ١١٥٨ ارتقخان را به قتل رساند. ايلات تركمن يموت نيز سر به شورش برداشتند و خوارزم را غارت كردند. نادرشاه برادرزاده خود، علىقلىخان، را مأمور سركوبى مخالفان و تحكيم قدرت ابوالغازىخان كرد. علىقلىخان پس از سركوبى يموتها، خوارزم را به ابوالغازى واگذاشت و حراضبيك، برادر ارتق، به ايناقى وى تعيين گشت (مروى، ج ٣، ص ٩٣٣ـ٩٣٦، ٩٧٥ـ٩٧٦). از ادامه جريانات حكومت ابوالغازى اطلاعى در دست نيست ولى ظاهرآ تا سال ١١٧٨ حكومت كرده است. پس از وى، بزرگان خاننشين كايِبخان قزاق را به خانى رساندند (رجوع کنید به كستنكو، ص ١٤٤). از مدت حكومت وى اطلاعى در دست نيست، اما از آنجا كه لين پول (ج ٢، ص ٤٨٤) خانخيوه را در ١١٨٤ ابوالغازى سوم دانسته است، به نظر مىرسد كايبخان تا پيش از اين تاريخ خان بوده است. از سرنوشت ابوالغازىخان و جانشينان وى نيز اطلاعى در دست نيست. فقط احمد زكى وليدىطوغان (ص ١٦٩، پانويس) فهرستى از نام دوازده تن از اين خانها را با ذكر سالهاى حكومتشان بهدست داده است. به گفته بخارى (ص ٧٩) اين خانها را هر چند سال تعويض مىكردند و آنان در طول دوره خانى خود هيچ اختيارى نداشتند. ازاينرو، تعيين زمان حكومت و توالى آنها ميسر نيست. اين زمينه و نيز رقابت ايلات و طوايف ازبك، به ايل قنقرات فرصت داد تا از ١١٦٩ به بعد، با تصاحب منصب ايناقى خانها، موقعيت خود را در برابر رقيبان تحكيم نمايند و بهتدريج مقدمات كنار گذاشتن خانها را فراهم كنند.
٣) قنقراتها، بنىاُيْناق. اولين فرد اين خاندان محمدامين بيگ ايناق بود كه از ١١٦٩ به مدت هجده سال حكومت كرد و پس از وى پسرش، عوضبيگ، ايناق شد كه ظاهراً تا ١٢١٩ در اين منصب باقى بود (رجوع کنید به همان، ص ٧٨ـ٨٠؛
هاييت، ص ٢٩). اين سلسله به بنىايناق نيز شهرت دارند. پس از عوضبيگ، ايلتوزر به ايناقى تعيين شد. او بهرغم مخالفت رقيبان، تصميم گرفت خانِ قزاق را به دشت قبچاق بفرستد و خود را خان بنامد. ازاينرو او مؤسس واقعى اين سلسله است. ايلتوزر نخست به تأديب ايلات سركش يموت پرداخت و ضمن سركوبى، عده زيادى از آنها را به كوچ به سوى ايران (استرآباد) واداشت. سپس به سوى ايلات ازبك ساكن در جزيره آرال رفت كه در سركوبى آنان توفيق چندانى نيافت. او براى استقلال قلمرو خود سكه ضرب كرد، اما در ١٢٢١ در جنگ با اميرحيدر، امير منغيتى بخارا، كشته شد و مسكوكات خود را نديد (بخارى، ص٨٠ـ ٨٦؛
سامى، ص ٢١ـ٢٢).
پس از ايلتوزر، برادرش محمدرحيمخان به حكومت رسيد. او نخست به سركوب يموتها و ازبكان آرال پرداخت و سپس به بخارا تاخت و ضمن غارت شهر، غنايم و اسيران فراوانى تصاحب نمود. تلاش او براى اعمال سلطه بر تركمنها، او را به نبرد با دولت قاجار در ١٢٣١ كشاند ولى شكست خورد و به خيوه عقب نشست (بخارى، ص ٨٦ـ٩١؛
خاورى شيرازى، ج ١، ص ٤١٩ـ٤٢١).
پس از مرگ محمدرحيمخان در ١٢٤٠، پسرش رحمانقلى توره به تخت نشست. او در ادامه سياستهاى پدرش، در همان سال به خراسان حمله كرد (رجوع کنید به خاورى شيرازى، ج ١، ص ٦٠٧؛
هدايت، ١٣٧٣ش، ص ٣٩٦؛
رياضى، ص ٢ـ٣) ولى برادر بزرگش، اللّهقلىخان، گويا با توسل به سنّت ارشديت، در ١٢٤٢ وى را كنار زد و خود به حكومت نشست (رجوع کنید به محمدحكيمخان، ج ٢، ص ٢٨٨؛
رياضى، ص ٢٥). اللّهقلى نيز توسعه قلمرو از طريق اعمال سلطه و حاكميت بر ايلات تركمن و ازبك و قزاق را سرلوحه كار خود قرار داد. از يك سو، او براى استيلا بر دشت قبچاق دست به كار شد، از سوى ديگر، روسيه تزارى براى گسترش قلمرو خود در جهت شرق، به اعمال حاكميت بر قزاقها پرداخت. ازدياد فشار روسها، قزاقها را به عصيان عليه آنان و همراهى با خان خيوه واداشت (كستنكو، ص ١٣٨). بدينترتيب، اگرچه اللّهقلى در نيل به هدف تا حدودى موفق بود و خاننشين را به منتهاى وسعت خود در عصر قنقراتها رساند (بارتولد، ١٣٥٨ش، ص ٢٩ـ٣٠)، همين امر او را به مبارزه با سه همسايه قدرتمند خود يعنى ايران، بخارا و روسيه كشاند. او بارها به ميان تركمنهاى خراسان و استرآباد لشكركشى نمود و ضمن طلب ماليات از آنها، برخى از آنان را به عنوان رعيت و تبعه خود به آخال و اتك كوچاند. همچنين به تاخت و تاز در شهرهاى خراسان و چپاول اهالى آن مناطق و زوار امام رضا عليهالسلام پرداخت (هدايت، ١٣٣٩ش، ج ٩، ص ٧٣١ـ٧٣٢؛
اعتضادالسلطنه، ص ١٥٥،٤٥٠، ٥٢٤). روسيه نيز پس از تصرف قفقاز، در ١٢٥٥ سپاهى را مأمور تصرف خيوه كرد، اما آنان با شدت سرما و مشكلات بيابان مغلوب شدند و اللّهقلىخان با اغتنام فرصت بر آنها تاخت و عده زيادى را اسير كرد (وامبرى، ص٣٢٠ـ٣٢١؛
ديدرل، ص ١٧). سپس در ١٢٥٧ از گرفتارى اميرنصراللّه، امير منغيتى بخارا، در جنگ با خانات خوقند* استفاده نمود و تركمنهاى مجاور جيحون را كه رعيت و تابع بخارا بودند، به بهانه آنكه رعاياى وىاند، به خيوه كوچاند. درنتيجه، امير نصراللّه بعد از اتمام جنگ با خوقند، در ١٢٥٩ به اللّهقلىخان حمله كرد و دو بار پياپى او را مغلوب نمود، ولى با حمله خانخوقند، بدون نتيجه مطلوب با اللّهقلىخان صلح كرد و بازگشت (ظفرنامه خسروى، ص ١٨٩، ٢٠١ـ٢٠٩، ٢١٣؛
سفرنامه بخارا، ص ٧٢).
پس از مرگ اللّهقلىخان در ١٢٦٠، پسرش رحيمقلىخان به حكومت رسيد كه اطلاع زيادى درباره وى در دست نيست. اگر بتوان به روايت وامبرى (ص ٣٢١) درخصوص اينكه رحيم قلىخان ايلات جمشيدى ساكن در اطراف رود مرغاب را به اجبار به خيوه كوچاند، اعتماد كرد بايد گفت كه سياست كلى رحيم قلىخان نيز در تداوم راه اسلاف خود، يعنى اعمال حاكميت بر ايلات تركمن بوده است، كه البته با حمله امير بخارا ناكام ماند. پس از درگذشت رحيمقلىخان، برادر كوچكش، محمدامينخان، در ١٢٦١ به جاى او نشست (رياضى، همانجا). شورش محمدحسنخان سالار* در خراسان، به محمدامينخان فرصت داد تا هدف مطيع نمودن تركمنها را با جديت بيشترى تعقيب نمايد. او ضمن برقرارى مناسبات با حسنخان سالار، به تاخت و تاز در شهرهاى شمالى خراسان و طلب ماليات، به عنوان زكات، از تركمنهاى آن مناطق پرداخت (شمس بخارائى، ص ١٢٩ـ١٣٠؛
خورموجى، ص ١٤٢).
محمدامين خان براى بهبود مناسبات خود با دولت قاجار، آتانياز محرّم را با هدايايى به دربار قاجار فرستاد و درخواست صلح و تعيين مرزهاى هر دو دولت را نمود. شاه قاجار نيز به شرط آزادى كليه اسيران ايرانى و دست برداشتن محمدامينخان از مداخله در امور تركمنها، حاضر شد صلح كند. همزمان با اظهار دوستى محمدامينخان به ايران، سپاه وى در خراسان مشغول تاخت وتاز بود و هيچيك از اسيران ايرانى نيز آزاد نشدند (رجوع کنید به هدايت، ١٣٨٥ش، ص ٤ـ٥؛
د. ايرانيكا، ذيل "Central Asia.VIII"). محمدامين خان در ١٢٧١ به بهانه اخذ زكات به تركمنهاى سرخس حمله كرد، اما مقاومت آنان و حمله سپاه فريدونميرزا، حكمران خراسان، موجب شكست و كشته شدن وى شد (شمس بخارائى، ص ١٢٩؛
هدايت، ١٣٨٥ش، ص ٦٦، ١٦٥ـ١٦٩؛
خورموجى، ص ٩١ـ٩٣، ١٤٢ـ١٤٥؛
براى اطلاع بيشتر رجوع کنید به خانخيوه*).
سپاه متوارى خيوه در حين مراجعت، عبداللّهخان، يكى از عموزادگان محمدامينخان، را به جاى او برگزيدند، اما با ورود به خيوه مدعيانى براى حكومت پيدا شدند. عبداللّهخان پس از سركوبى مدعيان، در ١٢٧٢ براى تأديب ايل يموت كه راه خودسرى پيش گرفته بودند، به سراغ آنان رفت ولى شكست خورد و به قتل رسيد. سپس، برادرش قتلغخان به جاى وى نشست. او نيز سه ماه حكومت كرد و سرانجام با توطئه يموتها و يكى از مدعيان حكومت كشته شد. اين امر به مبارزه خونين ازبكان و يموتها انجاميد كه تا مدتى خيوه را بدون سرپرست گذاشت (رجوع کنید به وامبرى، ص ٣٢٤ـ٣٢٥).
سرانجام در ١٢٧٢، سيدمحمدخان، فرزند محمدرحيمخان، به حكومت رسيد. وامبرى (ص ٣٢٥ـ٣٢٦) از ناتوانى اين خان در اداره امور و لگام گسيختگى ايلات و طوايف خاننشين خبر داده است. پس از درگذشت وى در ١٢٨٢، پسرش سيدمحمد رحيمخان (مشهور به محمدرحيم بهادر دوم) به حكومت رسيد. در آن هنگام روسيه به غلبه بر ماوراءالنهر و دشت قبچاق اصرار داشت و انگلستان نيز براى محافظت از منافع خود در هند به خانات منطقه چشم دوخته بود، به اين سبب، اين خاننشين به عرصه سياست بينالمللى وارد شد (رجوع کنید به كاظمزاده، ص ١ـ٢). سيدمحمدرحيمخان از ١٢٨٤ به بعد، در جايگاه رهبرى مبارزه با پيشروى روس در ماوراءالنهر قرار گرفت گرفت و قبايل قزاق را به شورش عليه روسيه واداشت (رجوع کنید به اسكرين و راس، ص ٢٥٦ـ٢٥٧؛
كارردانكاس، ص ١٤٣). او حتى سعى كرد با اعمال سلطه بر طوايف دشت قبچاق و اوستىاورت نيز موجوديت خود را در برابر روسيه حفظ و تقويت كند (اسكرين و راس، ص ٢٥٨). اين اقدامات بالاخره روسيه را بر آن داشت تا بهرغم مخالفت شديد انگلستان، در ١٢٩٠/١٨٧٣ از سه جبهه مختلف به صورت همزمان به خيوه حمله و پس از شكست مدافعان و قتلعام عده زيادى از آنها، آن خاننشين را تصرف كند. سيدمحمدرحيمخان ناچار به عقد معاهدهاى با روسيه تن داد كه براساس آن مىبايست اراضى مشرق رود آموى از خيوه منتزع و ضميمه قلمرو روسيه گردد و خود خان نيز تابع روسها باشد (رجوع کنید به كاظمزاده، ص ١٧، ٢٢ـ٢٣؛
هاييت، ص ١٠١ـ١٠٥). سيدمحمدرحيمخان تا ١٣٢٨/١٩١٠ به صورت دستنشانده روسها حكومت كرد. پس از وى، پسرش اسفنديارخان به حكومت رسيد. در ١٣٣٦/١٩١٨، جنيدخان تركمن او را به قتل رساند و سيدعبداللّه را به عنوان آخرين خانِ رسمى خيوه به تخت نشاند كه تا ١٣٣٨ حكومت كرد. با خلع وى، جمهورى خلق خيوه ايجاد گرديد و بساط خانات خيوه برچيده شد (باسورث، ص ٥٥٥ـ٥٥٦؛
>شهرهاى تاريخى جهان اسلام<؛
د.اسلام، چاپ دوم، ذيل «خيوه»).
منابع:
(١) ابوالغازى بهادرخان، شجره ترك، چاپ پيترد مزون، سنپطرزبورگ ١٢٨٧/١٨٧١، چاپ افست آمستردام ١٩٧٠؛
(٢) محمدمهدىبن محمدنصير استرآبادى، جهانگشاى نادرى، چاپ عبداللّه انوار، تهران ١٣٤١ش؛
(٣) اسكندرمنشى؛
(٤) اسنادى از روابط ايران با مناطقى از آسياى مركزى، تهران: وزارت امورخارجه، دفتر مطالعات سياسى و بينالمللى، ١٣٧٢ش؛
(٥) عليقلىبن فتحعلى اعتضادالسلطنه، اكسير التواريخ: تاريخ قاجاريه از آغاز تا سال ١٢٥٩ق، چاپ جمشيد كيانفر، تهران ١٣٧٠ش؛
(٦) محمودبن هدايتاللّه افوشتهيى، نقاوة الآثار فى ذكر الاخيار : در تاريخ صفويه، چاپ احسان اشراقى، تهران ١٣٧٣ش؛
(٧) واسيلى ولاديميروويچ بارتولد، تاريخ تركهاى آسياى مركزى، ترجمه غفار حسينى، تهران ١٣٧٦ش؛
(٨) همو، گزيده مقالات تحقيقى، ترجمه كريم كشاورز، تهران ١٣٥٨ش؛
(٩) عبدالكريم بخارى، تاريخ آسياى مركزى، افغانستان، بخارا، خيوه، خوقند، چاپ شارل شفر، آمستردام ١٩٧٠؛
(١٠) احمدبن نصراللّه تتوى و همكاران، تاريخ الفى: تاريخ ايران و كشورهاى همسايه در سالهاى ٨٥٠ـ٩٨٤ه ، چاپ على آلداود، تهران ١٣٧٨ش؛
(١١) حسنبن مرتضى حسينى استرآبادى، تاريخ سلطانى: از شيخصفى تا شاهصفى، چاپ احسان اشراقى، تهران ١٣٦٦ش؛
(١٢) فضلاللّهبن عبدالنبى خاورى شيرازى، تاريخ ذوالقرنين، چاپ ناصر افشارفر، تهران ١٣٨٠ش؛
(١٣) محمدجعفربن محمدعلى خورموجى، حقايق الاخبار ناصرى، چاپ حسين خديوجم، تهران ١٣٦٣ش؛
(١٤) سلطان ديدرل، روسها و انگليسها در آسياى مركزى، ترجمه عباس اقبال آشتيانى، تهران ١٣٠٨ش؛
(١٥) محمديوسف رياضى، عينالوقايع: (وقايع ايران، ١٢٣١ـ١٣٢٤ق)، چاپ محمدآصف فكرت، تهران ١٣٧٢ش؛
(١٦) عبدالعظيم سامى، تاريخ سلاطين منغيتيه، چاپ و ترجمه ل.م. يپيفانوا، مسكو ١٩٦٢؛
(١٧) سفرنامه بخارا: عصر محمدشاه قاجار، چاپ حسين زمانى، تهران : پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى، ١٣٧٣ش؛
(١٨) شمس بخارائى، تاريخ بخارا، خوقند و كاشغر، چاپ محمداكبر عشيق، تهران ١٣٧٧ش؛
(١٩) احمدزكى وليدى طوغان، بوكونكى توركستان و ياقين ماضيسى، (استانبول? ١٩٤٠)؛
(٢٠) ظفرنامه خسروى: شرح حكمروايى سيداميرنصراللّه بهادر سلطانبن حيدر (١٢٧٧ـ١٢٤٢ه .ق) در بخارا و سمرقند، از مؤلفى ناشناخته، چاپ منوچهر ستوده، تهران: دفتر نشر ميراث مكتوب، ١٣٧٧ش؛
(٢١) ابوالحسنبن ابراهيم قزوينى، فوايدالصفويه: تاريخ سلاطين و امراى صفوى پس از سقوط دولت صفويه، چاپ مريم ميراحمدى، تهران ١٣٦٧ش؛
(٢٢) فيروز كاظمزاده، روس و انگليس در ايران ١٨٦٤ـ:١٩١٤ پژوهشى درباره امپرياليسم، ترجمه منوچهر اميرى، تهران ١٣٥٤ش؛
(٢٣) كاپيتان كستنكو، شرح آسياى مركزى و انتشار سيويليزاسيون روسى در آن با نقشه ممالك آسياى مركزى، ترجمه ماردروس داودخانف، بهاهتمام مؤتمنالسلطان صنيعالدوله، چاپ غلامحسين زرگرىنژاد، تهران ١٣٨٣ش؛
(٢٤) استنلى لين ـ پول و همكاران، تاريخ دولتهاى اسلامى و خاندانهاى حكومتگر، ترجمه صادق سجادى، تهران ١٣٦٣ـ١٣٧٠ش؛
(٢٥) محمد حكيمخان، منتخبالتواريخ، ج ٢، چاپ يايوئى كاواهارا ـ كوئيچى هانهدا، توكيو ٢٠٠٦؛
(٢٦) محمدكاظم مروى، عالمآراى نادرى، چاپ محمدامين رياحى، تهران ١٣٦٤ش؛
(٢٧) آ.ى. مكگاهان، خيوه سياحتنامهسى و تاريخى، (ترجمه از زبان انگليسى به تركى از رفعتلو احمدافندى)، (استانبول) ١٢٩٣؛
(٢٨) محمديوسفبن خواجه بقا منشى، تذكره مقيمخانى: سير تاريخى، فرهنگى و اجتماعى ماوراءالنهر در عهد شيبانيان و اشترفانيان، چاپ فرشته صرافان، تهران ١٣٨٠ش؛
(٢٩) ابوطالببن ميرزابيك موسوى فندرسكى، «بيان چگونگى تسخير كل ولايت اورگنج يعنى خوارزم، به رزم»: (برگرفته از كتاب تحفةالعالم)، در محمدابراهيمبن زينالعابدين نصيرى، دستور شهرياران: سالهاى ١١٠٥ تا ١١١٠ ه .ق پادشاهى شاهسلطان حسين صفوى، چاپ محمدنادر نصيرىمقدّم، تهران ١٣٧٣ش؛
(٣٠) محمدابراهيمبن زينالعابدين نصيرى، دستور شهرياران: سالهاى ١١٠٥ تا ١١١٠ ه .ق پادشاهى شاهسلطان حسين صفوى، چاپ محمدنادر نصيرىمقدّم، تهران ١٣٧٣ش؛
(٣١) زينالعابدين علىبن عبدالمؤمن نويدى، تكملة الاخبار: تاريخ صفويه از آغاز تا ٩٧٨ هجرى قمرى، چاپ عبدالحسين نوائى، تهران ١٣٦٩ش؛
(٣٢) محمد شفيع وارد، مرآت واردات: تاريخ سقوط صفويان، پيامدهاى آن و فرمانروايى ملك محمود سيستانى، چاپ منصور صفتگل، تهران ١٣٨٣ش؛
(٣٣) محمديوسف واله اصفهانى، خلدبرين: ايران در روزگار صفويان، چاپ ميرهاشم محدث، تهران ١٣٧٢ش؛
(٣٤) همان: حديقه ششم و هفتم از روضه هشتم (ايران در زمان شاهصفى و شاهعباس دوم)، چاپ محمدرضا نصيرى، تهران ١٣٨٠ش؛
(٣٥) رضاقلىبن محمدهادى هدايت، سفارتنامه خوارزم، چاپ جمشيد كيانفر، تهران ١٣٨٥ش؛
(٣٦) همو، فهرسالتواريخ، چاپ عبدالحسين نوائى و ميرهاشم محدث، تهران ١٣٧٣ش؛
(٣٧) همو، ملحقات تاريخ روضةالصفاى ناصرى، در ميرخواند، ج ٨ـ١٠، ١٣٣٩ش؛
(٣٨) Vasily Vladimirovich Barthold, Four studies on the history of Central Asia, translated from the Russian [by( V. and T. Minorsky, Leiden ١٩٥٦-١٩٥٨;
(٣٩) Clifford Edmund Bosworth, The new Islamic dynasties: a chronological and genealogical manual, Edinburgh ٢٠٠٤;
(٤٠) Helene Carrere d'Encausse, "Systematic conquest, ١٨٦٥ to ١٨٨٤", in Central Asia: ١٢٠ years of Russian rule, ed. Edward Allworth, Durham: Duke University Press, ١٩٨٩;
(٤١) EIr., s.vv. "Arabsahi" (by Y. Bregel), "Cental Asia. VIII: relations with Persia in the ١٣th/ ١٩th century" (by Abbas Amanat);
(٤٢) EI٢, s.v. "Khiwa" (by W. Barthold - )M.L. Brill]);
(٤٣) Baymirza Hayit, Turkistan devletlerinin milli mucadeleleri tarihi, Ankara ١٩٩٥;
(٤٤) Historic cities of the Islamic world, ed. C.Edmund Bosworth, Leiden: Brill, ٢٠٠٧, s.v. "Khiva" (by W. Barthold and M.L.Brill);
(٤٥) Francis Henry Skrine and Edward Denison Ross, The heart of Asia: a history of Russian Turkestan and the Central Asian khanates from the earliest times, London ١٨٩٩;
(٤٦) Armin Vambery, Voyages d'un faux derviche dans l'Asie centrale, traduit de l'anglais par E.D. Forgues, Paris ١٨٦٥.
/ محسن رحمتى /