دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٣٣٨٩
تَذَرْو (فارسی ) یا قَرْقاوُل (ترکی ( آذری ؟ ) ) ، نامی عام برای چند گونه و/ یا زیرْگونه از جنس فازیانوس از زیرْ تیرة تَذَرْویان (ردة خروسدیسان )، بومی بعض نواحی بَرّ قدیم ، که نَرِ آن پَروبالی نگارین و رنگارنگ و (همچون مادة آن ) دُمی دراز دارد ( رجوع کنید به نگاره ).
واژگان . واژة مهجور (اکنون «ادبیِ») تَذَرْو صورتی از تَدَرْ ( و )/ تَذَرْ ( و ) پهلَوی است ( رجوع کنید به مکنزی ، همین واژه و معنای انگلیسی آن ، pheasant )، که گوشت مدلول آن در داستان پهلَوی > خُسروِ کَواتان و ریتک < (بند ٢٥، ص ٦٨ ، ولی با قرائتِ نادرستِ titar ) از «خوشترین و لذیذترین » گوشتهای پرندگان دانسته شده است ــ از شمار پرندگانی چون طاووس ( فرَشَ مُرْو )، درّاج ( پور )، کبک ( کبْک / کَوْک ) و تیهو ( تیهوگ ؛ برای این واژه های پهلوی و قرائت و معنای درست آنها رجوع کنید به مکنزی ).
در بارة واژة پهلوی تَذَر ( و ) و مدلول آن توضیحی در اینجا بایسته است . اونوالا ، در چاپ و ترجمة همان داستان (همان بند، ص ١٨ـ١٩)، واژة r ¦ po (= درّاج ) را چور ( r ¦ o § c ) خوانده و «قرقاول » دانسته ، ) w ) ar d ta را تِتَر/ تیتَر ( titar ) خوانده و «کبک » ترجمه کرده است . در بارة اصل یا اشتقاق تَدَرو/ تَذَرو ، دانشمندان نظر قاطعی اظهار نکرده اند. واژة دخیل تَذْرُج / تَدْرُج در عربی (معرّب تَدَرو/ تَذَرو فارسی ( میانه ) ، به اعتقاد فرهنگ نویسان ، مثلاً، ابومنصور جَوالیقی ( ٤٦٥ـ٥٤٠ )، ص ١٣٥، و اَدّی شیر، ص ٣٤)، نظر به قواعد تعریب واژه های فارسی (میانه )، بر وجود دیگرْگونه ای از این واژه ، یعنی arg d tad/ * ، در فارسی میانه دلالت می کند؛ اگر این گمان نویسندة حاضر درست باشد، این فرآیند واژگانی را می توان چنین دانست : پهلوی arw d ta ، که می توان آن را در خط پهلوی arg d ta نیز خواند < arj d ta * (با تعریب رایج g به j ) < raj d ta * (با قلبِ a و r ) < roj d ta . به هر تقدیر، هوبشمان ، ایرانی شناس نامدار آلمانی ، دو گمان را در بارة وابستگی واژگانی تذرو ذکر کرده است (ص ٤٧) : یکی آنِ دانشمند آلمانی ، هِن ، که اصل واژه های / نامهای مرتبط با تذرو فارسی را «مادی » (؟!) پنداشته ( tetaros یا taturos ( کذا، اما به حروف یونانی ) ) ؛دیگری گمانِ فیک ، هندو اروپایی شناس نامدار آلمانی ، که (ظاهراً) با عنایت به واژة tittiri- سنسکریت (به معنای «کبک »)، ریشه یا اصلِ هندواروپایی tetero- * یا tetervo- * («نام پرنده ای ») برای آن فرض کرده است (در > واژه نامة تطبیقی زبانهای هندواروپایی < ) .
خَلطِ تذرو با دُرّاج ، که آن هم از تیرة تذرویان اما از زیر تیرة دیگری است و نَرِ آن شباهتی اندک به قرقاول نر دارد ( رجوع کنید به هو و اچکوپار ، ص ٢٢٠ـ٢٢٢، «درّاج سیاه » و، به انگلیسی ، «کبک سیاه » ، و، بویژه ، لوحة رنگینِ ٦) و، بالتَّبَع ، اختلاط و التباس نامهای آنها در بعض واژه نامه های دورة اسلامی نیز دیده می شود. مثلاً، زَمَخشری (٤٦٧ـ ٥٣٨)، مؤلف قدیمترین لغتنامة عربی ـ فارسی ، در بارة این دو چنین نوشته (ج ١، ص ٤٧٤): « دُرّاج : تذرو ، تذروچک ( کذا ) ؛ پرنده ای کوچکتر از طاووس و دارای آوایی ملیح » ( در بارة این آوای «ملیح » رجوع کنید به ادامة مقاله ) ؛ « تَذْرُج : تذرو ». جَوالیقی نیز تذرج را به معنای «درّاج » و «فارسیِ معرَّب » دانسته است (ص ١٣٩). شگفت این که جمال الدین اِنْجو در فرهنگ جهانگیری (تألیف در ١٠١٧ در هند) واژة مختلف القرائة پهلوی r ¦ o § r/c ¦ po را به صورت r ¦ o § c و صورتِ مرکّب نمای چورْپور را به معنای «تذرو» ذکر کرده و این بیت سوزنی سمرقندی را شاهد آورده است (ج ٢، ص ١٩٦٥ـ ): «پَری دیدارْ حوری ، نارونْ قَد/ دری رفتارْ چوری یاسمن خَد» ( منظور از «دَری » ظاهراً کبکِ «دری » است که شاعران قدیم به «خوشرفتاریِ» آن تمثیل می کردند ) .صاحب برهان قاطع (تألیف در ١٠٦٢) پور ( r ¦ po ) را به معنای «درّاج » و، به تَبَعِ جمال الدین انجو، چور و چورْپور را به معنای «تذرو، که او را خروس صحرائی گویند» آورده است . این واژه در کُردی معاصر، به گونة r ¦ o § c (به نقل شاپکا ( همین واژه ) از > فرهنگ کُردی ـ انگلیسی < وَهْبی و ادموندز ) و چوریور ( r ¦ r-yo ¦ o § c ؛ کذا) به معنای «قرقاول » (شَرَفْکَندی ، همین واژه ) باز مانده است .
نام ایرانی دیگری برای قرقاول ، تورنگ ( rang ¦ to )، که جمال الدین انجو (ج ٢، ص ١٩٥١، و به معنای «خروس صحرایی ») ضبط کرده ، دیگر در فارسی به کار نمی رود ولی در گیلکی (به صورت rang ¦ tu ) و در مازندرانی (به صورت tireng ، با تبدّل رایج ¦ u به i ) باز مانده است . واژة ترکی قَرقاوُل / قِرقاوُل ظاهراً در دورة قاجار که شاهانِ آن مغول نژاد بودند، به جای تذرو رایج شده (قس مثلاً، دُرنا ( ترکی ) به جای کُلَنگ ، قوش ( ترکی ) به جای باز * و بلدرچین * ( ترکی ) به جای کَرَک / بَدبَده / وُشم ). برای بحث در بارة منشأ و دیگر صورتهای قرقاول در زبانهای ترکی و مغولی رجوع کنید به دورفر ، ج ٣، ص ٤٥٠ـ٤٥١).
زیرْگونه های تذرو. از زیرْگونه ها (یا نژادها)ی عدید جنس فازیانوس ، که تفاوتشان عمدتاً از حیث ظواهر آنهاست ، چهار گونه و زیرگونه ، زیستگاههای طبیعی و بعض ویژگیهای رفتاری آنها را در خطّة جغرافیایی منظور ما (قفقاز، ایران کنونی ، افغانستان ) به اختصار ذکر می کنیم (برای تفصیلات رجوع کنید به ویر ، ص ١١٢ـ١١٦؛ هو واچکوپار، ص ٢٢٩ـ٢٣٠، و تصاویر مربوط ). این داده های علمی ما را برای ارزیابی اشارات بعضاً نادرست و تخیلی شاعران فارسی و بعض نویسندگان ( رجوع کنید به بخش سپسین ) یاری خواهد کرد.
١) فازیانوس کُلخیکوس کُلخیکوس (لفظاً، «تذرو کُلخیسی » ( منسوب به کُلخیس ، در قدیم ناحیه ای از کرانه های دریای سیاه در جنوب کوهستان قفقاز ) ). این همان است که اسکات و دیگران فقط با ذکر نام جنس و گونه و با معادل فرانسویِ faisan commun («قرقاول معمولی ») در ارتباط با ایران به اختصار وصف کرده اند (ص ١١٦ و لوحة ١١٠). زیستگاه آن شامل ماوراء قفقاز از اَبْخاز تا گرجستان ، جنوب ارمنستان ، شمال شرقی جمهوری آذربایجان و، محتملاً، تا شمال غربی ایران است . برای زندگی علفزارهای باز با بیشه های کوچک یا درختان پراکنده ، بوته زارها یا نیزارها را ترجیح می دهد، اما در جُست وجوی خوراک در کشتزارهای نزدیک ، از سکونتگاه عادی خود بیرون می رود. از بیشة انبوه و کوهستان می پرهیزد. قرقاول نر و ماده لانة خود را معمولاً در یک کُپّه علف یا در زیر بوته ای می سازند. قرقاول ماده بستر تخمگذاری را با پَرهای نرمِ بَرکَنده از تنِ خود می پوشاند. قرقاولهای بالغ از بهار تا اواخر خزان همیشه بر زمین می خوابند. این نکات محتملاً در مورد همة تذروهای «حقیقی » مذکور در زیر نیز صادق است ، ولی تفاوتهایی ناشی از اختلاف در اوضاع و احوال محلی (مثلاً، عادت نشستن و آرمیدن بر زمین یا در درختان ) نیز می توان یافت . به هنگام احساس خطر، تذرو نمی پَرَد(مگراضطراراً) بلکه دَوان دوان به مأمنی می گریزد. دور پرواز و بلندْ پرواز نیست . لذا، هدف «خوب »ی برای شکارگرانی است که نخست با سگهای شکاری خود، آنها را می پرانند و سپس آنها را با تیر می زنند یا، در قدیم ، انواعی از باز را برای گرفتن آنها می پرانیدند.
٢) ف . ک . تالِشِنْسیس (لفظاً، «تذرو طالِشی »). تفاوت اندکی با زیرگونة پیشین دارد. زیستگاه : جنوب شرقی ماوراء قفقاز، منطقة ساحلی جنوبی دریای خزر تا ناحیة بابُلسر و ساری در مازندران ( رجوع کنید به هو و اچکوپار، ص ٢٣٠).
٣) ف . ک . پرسیکوس (لفظاً، «تذرو ایرانی »). از دو زیرگونة پیشین کم رنگتر است . زیستگاه : شمال و شمال غربی خراسان از بُجنورد تا نواحی گُرگانرود و بندر ترکمن ( رجوع کنید به همان ، ص ٢٣١).
٤) ف . ک . پرینکیپالیس (لفظاً، «تذرو اصلی »). تمایز این زیرگونه (و نژاد دیگری که مجال ذکرش در اینجا نیست ) در این است که جزو گروه موسوم به «تذروان سفیدْبال »اند، زیرا سفیدیهایی بر پوشش برونی بالها (و، در بعض افراد، بر پَس گردن ) آنها دیده می شود. زیستگاه : شمال شرقی خراسان ؛ در افغانستان ، از شمال غربی تا درة هریرود و مُرغاب در جنوب (همانجا).
تذرو در ادبیات . بعض شاعران و نویسندگان فارسی و گاه غیرفارسی اشاره هایی به بعض ویژگیهای (واقعی یا خیالی ) تذرو کرده یا مطالبی در بارة آن نوشته اند، که با توجه به داده های علمی مذکور در بالا، می توان درستی یا نادرستی آنها را کمابیش بازشناخت .
شاید قدیمترین و زیباترین وصف تذرو در ادب فارسی آنِ محمد بن محمود طوسی (سدة ششم ) است ، که ، برخلاف بیشترِ دیگر نویسندگان ، ظاهراً شخصاً آن را مشاهده کرده بوده است (ص ٥٢٦ ـ٥٢٧): «مرغی است لطیف ، آراسته ، لونهای غریب دارد ( که ) به قصّه ( = توصیف ) راست نیاید مگر به دیدن . و چشمی دارد بغایت نیکو، و از طاووس آراسته تر بسیار، ولیکن نازک ( اندام ) و لطیف بوَد... به آراستگی وی کَس مرغْ نبیند...» و در حدود ٧٥٠ سال بعد، مسعود میرزا ظلّ السلطان ، که شکارگری حرفه ای نیز بود، در «نَخجیرنامة » خود، آن را چنین ستوده است (ص ٣٥٠ ): «قرقاول ، که منظور خروس جنگلی است و او را به فُرس قدیم ترنگ می گویند... این بزرگواردر ( میانِ ) پرنده ها از همه قشنگتر... و حقیقت ( اینکه ) از طاووس خیلی بهتر و قشنگتر است ... و برعکس ( پای زشت طاووس ) قرقاول پاهایش هم مانند همة اعضایش خیلی خوب است ... دست قدرت و نقّاش طبیعت به قسمی این مرغ ... را با نقش و نگار... زینت داده که بیننده ماتِ جمال بیمثال او می شود...».
اینک اشارات شاعران قدیم فارسی (و بعض نویسندگان ) به ترتیب زیر.
١) رنگ و نقش و نگار: «مرغی سخت رنگین است » (اسدی طوسی ، ١٣١٩ ش ، ص ٤٢٠)؛ «رنگینْ تذرو» (همو، ١٣٥٤ ش ، ص ٣٢٣)؛ «نگارینْ تذرو» (منوچهری ، ص ١٧٩، بیت ٢٢٦٧)؛ «بیاراست لشکر چو پَرِّ تذرو» (فردوسی ، ج ٨، ص ٢٠، بیت ٢٢٨)؛ «تذروانِ زرّین » (همان ، ج ٧، ص ٣٣٦، بیت ٥٤٧). شگفتا که در جای دیگری (ج ١، ص ٤٧، بیت ١٣٩)، تذرو «زرّینِ» فردوسی «سفید» می شود! : «خورشها ز کبک و تذروِ سپید/ بسازید...»؛ «به آراستگی وی کَس مرغ نبیند» (طوسی ، ص ٥٢٧).
٢) «رفتار» (= شیوة راه رفتن ): بعض شاعران «رفتار» تذرو را، همچون «رفتار» کبک ، به «خُرامیدن » و «چَمیدن » تعبیر کرده اند. اگر این دو فعل مترادف را به معنای «راه رفتن به ناز و تکلّف و زیبائی » (برهان ، همین واژه ها؛ نیز رجوع کنید به دهخدا) بگیریم ، این معنی در مورد قرقاول که ساقها و پایهای ستبر نیرومندی شایستة مرغان دونده دارد، شاید ناموجه باشد. مثالهایی در بارة خُرامش تذرو: «تذروانِ خُرامنده و کبکان دَری » (فرّخی سیستانی ، ص ٤٠٠، بیت ٨١٣٧)؛ «... ناروَن قَد/ دری رفتارْ چوری ....» (در بیتی از سوزنی سمرقندی در وصف محبوب ، به نقل مؤلف فرهنگ جهانگیری ، ج ٢، ص ١٩٦٦)؛ «.../ چَمان بر چمنها کُلَنگ ( = دُرنا ) و تذرو» (اسدی طوسی ، ١٣٥٤ ش ، ص ٣٣٧ )؛ «.../ به رُخ چون بهار و به رفتن ، تذرو» (فردوسی ، ج ١، ص ١٥٥، بیت ٢٩)؛ «.../ خرامان شده سَرو همچون تذرو» (همان ، ج ٧، ص ٣٥٣، بیت ٨٣٩؛ برای مثالهای دیگر از فردوسی رجوع کنید به متینی ، ص ٤٨١)؛ «نازانْ تذرو» (فخر الدین اسعد گرگانی ، ص ٣١٩)؛ «تذرو خوش خُرام » (حافظ ، ج ١، غزل ٣٤٤، بیت ٢)؛ «رفتن زیبای تذرو اندر باغ » (سعدی ، غزل ١١٩، بیت ٦) و «به گاه جلوه گری چون تذرو رفتاری » (همان ، غزل ٣١٥، بیت ٤).
٣) بانگ یا آوا: به گزارش هو و اچکوپار (ص ٢٢٩)، آوای قرقاولِ نر بانگ دو هجایی خشنی است شبیه به «کُرکُک / korkok » . لذا، این تعبیر منوچهری (ص ١٢٧،بیت ١٦٨١) که «بَرسَرِ سَرو زَنَد پردة عُشّاق ( از نواهای قدیم موسیقی ایرانی ) ، تذرو» یا این نوشتة زکریا قزوینی (ص ٢٧١ـ٢٧٢ که «التدرج ... یَغْرَدُ فی البساتین بِأَلحانٍ طیبة » («تذرو... در بوستانها به نواهای خوش می خواند») نادرست و تخیلی است .
٤) زیستگاه طبیعی : «تذروان و طاووس ( ! ) و کبک دری / بیابی چو بر کوهها بگذری » (فردوسی ، ج ٣، ص ١٠٦، بیت ١٦٣٨؛ از شواهدِ بسیار فراوانِ غفلت شاعران فارسی از واقعیات به خاطر وزن و قافیة شعر)؛ «تذرو... در ولایت مازندران باشد و در بُقعه های گرمسیر» (طوسی ، ص ٥٢٧ ؛ نکته نسبتاً درست )؛ «.../ نه بانگ تذرو آید اکنون ز خوید id( ¢ k ؛ = «کشتزار (جَو)» ) » (قطران تبریزی ، ص ٤٦٦ ؛ درست )؛ «... دشت چون پرِّ تذرو/ باغ پُر بانگ تذرو و سَرو پُر لحنِ حَمام » (همان ، ص ٢٢٩؛ نادرست )؛ «مرغی است خوش رفتار که در مازندران و استراباد ( = ولایت گرگان ) باشد» (سُروری ، ج ١، ص ٣٢٥ ؛ از لحاظ زیستگاه ، نکتة نسبتاً درست )؛ «گشت نگارین تذرو پنهان در کشتزار/ مرغزار» (منوچهری ، ص ١٧٩،بیت ٢٢٦٧؛ اشارة درست )؛ «به دشت خرّمی ، نازانْ تذرو است » (فخرالدین اسعدگرگانی ، همانجا؛ درست )؛ «بگشتم چو اندر گلستان ، تذرو» (فردوسی ، ج ٨، ص ١١٣، بیت ١٠١٩؛ نادرست . نیز رجوع کنید به «یَغْرَدُ فی البساتین » نادرستِ زکریا قزوینی ، مذکور در بالا).
٥) چونیِ پرواز: چنانکه اشاره ای به پرواز تذرو رفت ، چون قرقاولها بالهایی مدور و کوتاه (به نسبت تنشان ) دارند، از پرواز طولانیِ بسیار تند عاجزند. لذا، این اشارات فردوسی به دراز و تیز پروازی تذرو، موهوم است : «بدین سان بیامد به نزدیکِ مَرو/ نپرّد بدان گونه پرّان تذرو» (ج ٧، ص ٣٩١، بیت ١٥١٦)؛ «سپاه از بُخارا چو پَرّان تذرو/ بیامد بیک هفته تا شهر مرو» (ج ٩، ص ٣٥٠، بیت ٤٦٢). اینکه فرّخی در خطاب به ممدوح خود می گوید «... زیباتر از نگاری / چابکتر از تذروی ...» (ص ٣٦١، بیت ٧٢٨٧) اشاره به چابکی تذرو در دوندگی و فرار است ، نه در پرواز.
٦) جای تخمگذاری : در این باره ، یک اشارة درست داریم ، از ابوشکور بلخی ، شاعر سدة چهارم (به نقل اسدی طوسی ، ١٣٣٦ ش ، ص ٣٨) : «تذرو... اندر خَرَند خایه نهد» ( به لغت ولایتِ بَلخ ، خرند گیاهی است مانند بوتة اُشنان ، که رنگرزان در خراسان قَلیا از آن می گیرند؛ نقل به مضمون از همو، همانجا ) ؛ و یک مطلب شاید نادرست از قزوینی (همانجا) : «تدرج ... در دایره ای ( کذا ) از خاک نرم تخم می گذارد تا آفاتی به آن نرسد.»
٧) شکار تذرو: اشاراتی به شکار آن با باز و شاید با دامگستری در شعر فارسی وجود دارد، مثلاً : «داده ام بازِ نظر را به تذروی پرواز» (حافظ ، ج ١، غزل ١٨٤، بیت ٥ )؛ «تذروطُرفه من گیرم که چالاک است شاهینم » (همان ، ج ١، غزل ٣٤٨، بیت ٧)؛ «تا کی اندر دام وصل آرم تذروی خوشْ خرام / در کمینم وَ انتظارِ وقتِ فرصت می کنم » (همان ، ج ١، غزل ٣٤٤، بیت ٢).
٨) «طَوق »، «تاج » و منقار سرخ تذرو: خاقانی شروانی (متوفی ? ٥٩٥) که در جایی ( دیوان ، ص ٤٨٣) «تذروِ زرّین پر» را ذکر کرده (در تشبیه آتش )، در جای دیگری (ص ١٦١) اشاراتی بی سابقه به «طَوقِ گردن » و «تاج » لَعلگون «تذروان » دارد : «ای تذروانِ من ، آن طوق ز غبغب ببرید/ تاج لعل از سَر و پیرایه زِ تن بگشایید»، و در بیت دیگری (ص ٦٢٨) زیبارویانی را به «تذروانِ کبکْ لب » (یعنی دارای لبانی به سرخی نُکِ کبک ) تشبیه کرده است . اجتماع این چند ویژگی ــ پر و بال «زرّین »، طوقی در پیش گردن ، تاجی و منقاری سرخ ــ در گونه یا زیرگونه ای از تذروان ، اگر محصول تخیل خاقانی نباشد، ناشی از اختلاط بعض ویژگیهای چند پرندة مختلف از تیرة تذرویان است ، بدین توضیح : الف ) از میان زیرگونه های فازیانوس کُلخیکوس ، تعبیر پروبال «زرّین » خاقانی همچون دیگر شاعران مذکور در بالا شامل فقط بعض زیرگونه های این جنس و گونه می شود.
ب ) «طوق غبغب » را، اگر به معنای طوقه ای از پرهای سفید بر گردن تذرو بگیریم ، فقط در چند زیرْگونة جنس فازیانوس کلخیکوس گزارش کرده اند، که در منطقة منظور ما (شامل ناحیة شِروان در قفقاز) یافت نمی شوند ــ مثلاً، «تذرو طوقدار چینی » ، «تذرو طوقدارِ تایوانی » و «تذرو طوقدار کُره ای » (در بارة این قرقاولهای طوقدار رجوع کنید به ویر، ص ١١٥،١٦١ـ ١٦٣)؛ البته ، مثلاً، «تذرو طوقدار چینی »، ف . ک . تُرکواتوس (لفظاً، «تذرو مُطَوَّق ») را در ١٨٨١ میلادی به ایالت اُرگان (در امریکای شمالی ) برده با موفقیت تکثیرو، به عنوان «پرندة نخجیری » بسیار مطلوب در طبیعت رها کرده اند (ویر، ص ١٦٣؛ بریتانیکا ، مقالة "pheasant" ). لذا،این ستایش اداره چی گیلانی (ص ٨٣) از «ترنگِ نر» که «طوق سیمینی ... زیب گردنش کرده است »، عجیب و نامُستند می نماید. ج ) «تاج لعل » : اگر منظور «تاج »ی مانندِ تاجِ خروس (زایده گوشتی سرخ زینتی ) بوده باشد، چنین تاجی فقط در چند خویشاوندِ دور تذرو، یعنی «خروسهای جنگلی » (از جنسِ گالوس )، یافت می شود که مفروضاً نیاکان خروسهای اهلی کنونی بوده اند؛ اما زیستگاه طبیعی آنها هم بیرون ازمنطقة منظور ما (مثلاً، در هند، سیلان و جاوه ) است ( رجوع کنید به ویر، ص ٦٠ـ٦٢ ، ٧١). اگر «تاج » را به معنای کاکُل بعض پرندگان بگیریم ، کاکلِ «لعل » (= سرخ ) فقط در گونه ای از زیرْتیرة دیگری ، یعنی لیروروس ملوکوسیویچی (در انگلیسی ، موسوم به «سیاهْ خروسِ قفقازی » ) دیده می شود، که نه پروبالی «زریّن » دارد (روی هم رفته سیاهرنگ است ) نه طوقی بر گردن ، و زیستگاه طبیعی آن معمولاً در ارتفاعات ٥٠٠ ، ١ـ٠٠٠ ، ٣ متری کوهستان قفقاز است (و بعید می نماید که خاقانی و امثالِ او آن را دیده باشند؛ هو و اچکوپار، ص ٢١٠ـ٢١١ و لوحة ٥). د) «تذروانِ کبکْ لَب » : این هم ظاهراً اشتباه پرنده شناختی شاعرانة دیگری است ، زیرا نه فقط هیچیک از تذروان «حقیقی » بلکه هیچیک از جنسها و گونه های زیرْتیرة «تذروآسایان » (شامل انواع کبک ، درّاج ، تیهو و بلدرچین ) منقار («لَب ») سرخ ندارند، بجز نوعی کبک (کبک مشهور در شعر فارسی ) ، که نُک و ساقهای سُرخ تُند دارد ( رجوع کنید به هو و اچکوپار، بویژه ص ٢١٥ـ ٢١٨ و لوحة ٦ ؛ اسکات و دیگران ، ص ١٠٧ـ١٠٩، ١١٣ـ١١٦).
٩) تذرو و سرو. بعض شاعران و فرهنگ نویسان فارسی استنباطی نادرست در بارة دلبستگی خاص تذرو به درخت سرو (چیزی مانند گرایش عاشقانة موهوم پروانه به شمع ) محتملاً از این بیت فردوسی ( شاهنامه ، ج ٢، ص ٢١٩، بیت ٦٣٥) کرده اند: «که چون بَرکَشد از چمنْ بیخ ، سرو/ سزد گر گیا را نبویَد تذرو». معنای این بیت ، که شاعر بی شک به ضرورت وزن و قافیه ، «سرو» و «تذرو» را با هم در آن آورده ( رجوع کنید به متینی ، ص ٤٧٨ـ ٤٧٩)، این است : وقتی که سرو در مرغزار بروید و ببالد، این نونهال چندان خوشبوست که نشاید تذرو گیاهان خوشبوی دیگر را ببوید! بیت مذکور و اشارات بعض شاعران دیگر، مثلاً مصراع مذکور منوچهری («بَر سَرِ سرو زند پردة عشاق ، تذرو»)، آن استنباط بی پایه را در خیال بعض ادیبانِ سپسین ( رجوع کنید به متینی ، ص ٤٧٩ـ٤٨١) تقویت کرده است ، چندان که بعض فرهنگ نویسان ارتباط موهوم تذرو و سرو را در «تعریف » واژة تذرو گنجانده اند، مثلاً : «مرغ معروف ... که اکثر در پای سرو گردد؛ از این جهت ( او را ) عاشقِ سرو گویند» (رشیدی ، ج ١، ص ٤١٥). این اندیشة باطل حتی شاعری در سدة دهم ، نثاری تونی ، را بر آن داشته که دو قهرمان مثنوی خود، سرو و تذرو (تألیف در ٩٦٤)، را یکی «تذرو» (قهرمان عاشق ) و دیگری (معشوقه ؛ دختر شاه یمن !) را «سرو» نام بگذارد. در توجیه این دو نامگذاری ، نثاری دلایل موهومی نیز ذکر کرده است ، مثلاً : در ستایش آفریدگار، و در خطاب به وی ، از جمله ، می گوید (ص ٢٠، بیت ٢٥): «کرده صُنعَت نگار پنجة سرو ( ! ) / تا به دستان ربوده دل ز تذرو» (منظور از «سرو» در اینجا همان «سرو سهی » یا «سرو آزاد» است که شاعران قدیم ، قد و قامت یار را غالباً به آن تشبیه کرده اند؛ قیاس کنید با این بیت نظامی گنجوی در ستایش قامت موزون و چهرة گلگون یاری ، که نثاری تونی در ستایش «سرو» ( = دخت شاه یمن ) عیناً نقل کرده است : «خرمنِ گل ، ولی به قامتِ سرو/ رویِ شسته ولی به خونِ تذرو» ( ص ٣٦، بیت ٤٧١ ) ). نثاری در توجیه تسمیة جوان عاشق در مثنوی خود به «تذرو» چنین استدلال کرده است (ص ٣٧، بیت ٥٠٨): «بس که پرواز داشت بر سَرِ سرو/ شد عَلَم نام نامیش به تذرو.» در رد این سخنان شاعرانة باطل نثاری و شاعران سابق الذکر، از جمله ، می توان گفت : الف ) سرو، در مقایسه با گُل سوری ، یاسمن ، بنفشه و دیگر گیاهان / گلهای خوشبوی مذکور در شعر کلاسیک فارسی ، بویی ندارد. ب ) تذرو جز در شب و آن هم برای آرمیدن (یا در روز، اضطراراً) بر درخت نمی نشیند، تا چه رسد به سرو سهی که به سبب درازی دُم نسبتاً بسیار دراز تذرو (گاهی به درازای بیش از پنجاه سانتیمتر در پرندة نَرِ مفروضاً عاشق ) و به سبب ساختار شاخ و برگ سرو، نشستنگاه مناسبی برای تذرو نیست که ، به گفتة منوچهری (مذکور در بالا)، بَر سر آن نِشَسته «پردة عشاق » بخواند (قس با این وصف دقیق نیما یوشیج ( ١٢٧٤ـ ١٣٣٨ش ؛ ص ٧٧ ) : «ماه می تابد/ بر سر شاخة اوجا، تیرِنگْ/ دُم بیاویخته ، در خواب فرو رفته ...»). لذا، این بیت دیگر فردوسی (ج ٣، ص ١٦٩، بیت ٢٥٧٩) متناقضاً حاکی از این است که تذرو مجذوب گیاهان خوشبو نمی شود و فقط خواهان «گُل نارْوَن و شاخ سرو» است ! : «نگردد همی گِرد نسرین ، تذرو/ گُل ناروَن خواهد و شاخ سرو» («نارون » در اینجا ظاهراً به معنای درختچة اَنار، آراسته به گلهای سرخ بی بو اما زیباست ، و نه نارون به معنای رایج اوجا ، که «گُل » ی ندارد). همچنین ، این نکتة دیگر نثاری تونی ، «... تازه سروی نیست / که هوادار او تذروی نیست » (ص ٣١، بیت ٣٣٠) کاملاً باطل است .
١٠) بعض «عجایب » و خواص منسوب به تذرو. «عجیبه »ای را چند مؤلف به تذرو نسبت داده اند، یعنی «پیش بینی » وقوع زمین لرزه ! قدیمترین ذکر این «عجیبه » در منابع ما آنِ شهمردان بن أبی الخیر در سدة چهارم است (ص ١٥٩) : «تذرو و درّاج ... خاصیتی طُرفه دارند... که چون زمین لرزه خواهد بودن ، پیش از آن ، تذروان بانگ کنند....» همین خاصیت را زکریا قزوینیِ عجایب نگار (ح ـ٦٨٢) چنین نقل کرده که ساعتی پیش از وقت زلزله ، «تداریج » ( جمعِ تدرج ) گِرد می آیند و فریاد می کنند (ص ٢٧١ـ٢٧٢). جمالی یزدی در فرّخ نامه (تألیف در ٥٨٠) پیش بینی بارش تگرگ را هم به پیش بینی وقوع زلزله ، افزوده است (ص ٩٤)!
جمالی یزدی (همانجا) چند خاصیت درمانی / دارویی نیز برای اجزایی از تذرو ذکر کرده است . برای وصف
مشروحتر این خواص رجوع کنید به تحفة حکیم مؤمن (تألیف در١٠٨٠؛
ص ٢٠٨ـ ٢٠٩) و عقیلی علوی شیرازی (ص ٢٦٧)،که ، از جمله ، می گوید: «گوشتِ آن بغایت لطیف و سریع الهضم و مولّد خونِ صالح ، مقوّی دماغ و فهم ، رافع نسیان و وسواس ( است ) خصوصاً که تا سه روز متوالی کباب آن را تناول نمایند»! (نیز رجوع کنید به علتهای انقراض تدریجی نسل قرقاول در زیر).
١١) تذرو، پرنده ای در معرض انقراض . چند عامل سبب کاهش شدید شمار انواع تذرو در منطقة منظور ما، بویژه در ایران ، شده است . این عوامل را ظلّ السلطان در ١٣٢٣/ ١٩٠٥ چنین ذکر کرده است (ص ٣٥٠): ( ١ ) «قرقاول که منظور خروس جنگلی است ... گوشتش بسیار بسیار خوب ( است ) .» ( ٢ ) «شکارش آسان ... است .» ( ٣ ) «دشمن بزرگ این پرنده ... شغال و روباه و گُراز است ... ( که ) میل غریبی به تخم این حیوان دارند... جوجه هایش را هم روباه و شغال به اعلی درجه گرفته می خورند.» ( ٤ ) «صدماتی ... از مرغهای شکاری ( انواع باز ) می بینند.» ( ٥ ) « ( رواج ) اختراعات بنی نوع بشر ( اشاره به رواج تفنگهای شکاری ) .» سپس نتیجه می گیرد که به علل مزبور « ( قرقاول ) در ایران خیلی کم است و کم کم هم دارند کم ( تر ) می شوند... گمان من این است که عنقریب در ایران تمام بشود، ولی در فرنگستان شنیده ام ( قرقاول را ) به اعلی درجه حفظ می کنند و مواظبت دارند». به دلایل ظلّ السلطان باید اینها را نیز افزود:
الف ) در ایران ، شکار بی حد و غالباً غیرقانونی تذرو. در ١٣٥٤ش سازمان حفاظت محیط زیست ، قرقاول را جزو جانوران «حمایت شده » اعلام کرده (ص ٦ ) و برای هر قرقاول ٥٠٠ ، ٢ ریال جریمه برای «کسانی که برخلاف قانون و مقررّات مبادرت به شکار ( آن ) نمایند» معیّن کرده بود (ص ٤٥ ، ٤٧). این جریمه در ١٣٦٦ش به ٠٠٠ ، ٤٠ ریال افزایش یافت (مصوبة شمارة ١١٤ شورای عالی حفاظت محیط زیست ، مورخ ١٠/٦/١٣٦٦، مندرج در شمارة ١٢٣٩٢ روزنامة رسمی ). مع ذلک ، ظاهراً این مصوبه ، مصوبه های سپسین و جریمه های فزاینده اثر محسوسی در جلوگیری از شکار قاچاقی قرقاول (و دیگر پرندگان خوراکی «حمایت شده ») نداشته است ، زیرا حتی در محدوده هایی که سازمان مزبور به عنوان «مناطق چهارگانة حفاظت شدة حیات وحش » اعلام کرده ، به سبب «وضع آسیب پذیر اکثر ( این مناطق ) و تحت فشار و تخریب رو به تزاید و غیرقابل کنترل » و نیز به سبب «موانع و مشکلات موجود در ارتباط با حفاظت این مناطق »، ضمانتی برای پیشگیری از انقراض نسل انواع تذرو در ایران وجود ندارد (بهروزی راد، ص ( ١ ) ).
ب ) انهدام تدریجی زیستگاههای طبیعی قرقاول (کشتزارها،دشتهاوجنگلها)در اثر پیشرفت «تمدن »(شهرنشینی )، یعنی برای احداث شهرها، شهرکها و تأسیسات صنعتی . گرچه «گُمان » و پیش بینی ظلّ السلطان به طور کلی در مورد روزگار ما درست است ، اما ملگونوف ، دانشمند وسیاح روس ، در بررسیهای خود در بارة کرانه های جنوبی دریای خزر (در ١٨٥٨ و ١٨٦٠ میلادی )، گزارش کرده (ص ٢٠٧) که «در طالش دولاب ( در گیلان ) ... در کوهها ببر( ! ) ... آهو ( ! ) ... قرقاول و کبک بسیار است ». همچنین رابینو ، نایب قنسول انگلستان در رشت در ١٩٠٦ـ١٩١٢ میلادی ، نوشته (ص ٤١) که «در بیشه ها ( ی گیلان ) ... قرقاول و ابیا فراوان است ».
روایت ظلّ السلطان در بارة حفاظتِ قرقاولها «به اعلی درجه » در فرنگستان درست است : از سدة هجدهم به این سو، انواع تذروها (چه زینتی چه نخجیری ) را از دورترین زیستگاههای آنها در خاور دور و از نواحی دیگر به بعض کشورهای اروپا (بویژه انگلستان ) و سپس به ایالات متحده بُرده ، پرورده و تکثیر کرده اند. در سدة بیستم میلادی سازمانهایی به پرورش آنها، بررسی بیماریها و بهترین روشهای علمی برای تکثیر آنها پرداخته اند، که مهمترین آنها، به نام Pheasant Trust («شرکت تذرو») در ١٩٥٨ میلادی در انگلستان تأسیس یافته است ( رجوع کنید به ویر ، بانی این سازمان ، جاهای متعدد). پدر ظلّالسلطان ، ناصرالدین شاه قاجار، که شکار از فعالیتهای عمدة او بود، شاید به تقلید از انگلیسیها، خواست به تکثیر قرقاولهای نخجیری در جنگل جاجرود بپردازد اما ظاهراً مانند هر اقدام بی برنامه و ناکارشناسانة دیگر، نتیجة مطلوب را نگرفت ( رجوع کنید به ناصرالدین قاجار، ص ٣٨).
منابع :
(١) احمد اداره چی گیلانی ، «ترنگ و ادب فارسی »، گیلان ما ، سال ١، ش ١ (زمستان ١٣٧٩)؛
(٢) علی بن احمد اسدی طوسی ، گرشاسب نامه ، چاپ حبیب یغمائی ، تهران ١٣٥٤ ش ؛
(٣) همو، لغت فرس ، چاپ عباس اقبال ، تهران ١٣١٩ ش ؛
(٤) همان ، چاپ محمد دبیرسیاقی ، تهران ١٣٣٦ ش ؛
(٥) درک ا. اسکات ، حسین مروج همدانی ، و علی ادهمی میرحسینی ، پرندگان ایران ، تهران ١٣٥٤ ش ؛
(٦) محمدحسین بن خلف برهان ، برهان قاطع ، چاپ محمد معین ، تهران ١٣٦١ ش ؛
(٧) بهروز بهروزی راد، فهرست پرندگان مناطق تحت مدیریت سازمان حفاظت محیط زیست ، ( تهران ) : سازمان حفاظت محیط زیست ، ( بی تا. ) ؛
(٨) حسین بن حسن جمال الدین انجو، فرهنگ جهانگیری ، چاپ رحیم عفیفی ، مشهد ١٣٥١ـ١٣٥٤ ش ؛
(٩) مطهر بن محمد جمالی یزدی ، فرّخ نامه : دائرة المعارف علوم و فنون و عقائد ، چاپ ایرج افشار، تهران ١٣٤٦ ش ؛
(١٠) موهوب بن احمد جوالیقی ، المعرّب من الکلام الاعجمیّ علی حروف المعجم ، چاپ احمد محمد شاکر، ( قاهره ) ١٣٨٩/ ١٩٦٩؛
(١١) شمس الدین محمد حافظ ، دیوان ، چاپ پرویز ناتل خانلری ، تهران ١٣٦٢ ش ؛
(١٢) حکیم مؤمن ؛
(١٣) بدیل بن علی خاقانی ، دیوان ، چاپ ضیاء الدین سجادی ، تهران ١٣٦٨ ش ؛
(١٤) دهخدا؛
(١٥) عبدالرشیدبن عبد الغفور رشیدی ، فرهنگ رشیدی ، به ضمیمة معرّبات رشیدی ، چاپ محمد عباسی ، تهران ?( ١٣٣٧ ش ) ؛
(١٦) محمود بن عمر زمخشری ، پیشرو ادب ، یا، مقدمة الادب ، چاپ محمدکاظم امام ، تهران ١٣٤٢ ش ؛
(١٧) مصلح بن عبد اللّه سعدی ، غزلیات سعدی ، چاپ حبیب یغمائی ، تهران ١٣٦١ ش ؛
(١٨) سازمان اسناد ملی ایران ، گنجینة اسناد ، تهران ، ش ٣١ـ٣٢، ١٣٧٧ش ؛
(١٩) سازمان حفاظت محیط زیست ، خلاصه ای از مقرّرات شکار و صید در سال ١٣٥٤ ، تهران ١٣٥٤ ش ؛
(٢٠) محمد قاسم بن حاجی محمد سروری ، مجمع الفرس ، چاپ محمد دبیرسیاقی ، تهران ١٣٣٨ـ١٣٤١ ش ؛
(٢١) عبد الرحمان شرفکندی ، فرهنگ کردی ـ فارسی = هه نبانه بورینه ، تهران ١٣٦٩ ش ؛
(٢٢) شهمردان بن ابی الخیر، نزهت نامة علائی ، چاپ فرهنگ جهانپور، تهران ١٣٦٢ ش ؛
(٢٣) ادّی شیر، کتاب الالفاظ الفارسیة المعرّبة ، بیروت ١٩٠٨؛
(٢٤) محمد بن محمود طوسی ، عجایب المخلوقات ، چاپ منوچهر ستوده ، تهران ١٣٤٥ ش ؛
(٢٥) مسعود میرزا بن ناصر ظلّالسلطان ، تاریخ سرگذشت مسعودی ، چاپ سنگی تهران ١٣٢٥، چاپ افست تهران ١٣٦٢ ش ؛
(٢٦) عقیلی علوی شیرازی ؛
(٢٧) فخر الدین اسعد گرگانی ، ویس و رامین ، چاپ ماگالی تودوا و الکساندر گواخاریا، تهران ١٣٤٩ ش ؛
(٢٨) علی بن جولوغ فرخی سیستانی ، دیوان ، چاپ محمد دبیرسیاقی ، تهران ١٣٧١ ش ؛
(٢٩) ابوالقاسم فردوسی ، شاهنامة فردوسی ، چاپ برتلس و دیگران ، مسکو ١٩٦٣ـ١٩٧١؛
(٣٠) زکریابن محمد قزوینی ، عجائب المخلوقات و غرائب الموجودات ، قاهره ١٣٩٠/ ١٩٧٠، چاپ افست قم ١٣٦٤ ش ؛
(٣١) ابومنصور قطران تبریزی ، دیوان ، چاپ محمد نخجوانی ، تبریز ١٣٣٣ ش ؛
(٣٢) جلال متینی ، «سرو و تذرو»، ایران نامه ، سال ٣، ش ٣ (بهار ١٣٦٤)؛
(٣٣) گریگوری والریانوویچ ملگونوف ، سفرنامة ملگونف به سواحل جنوبی دریای خزر ( ١٨٥٨ و ١٨٦٠ م )، تصحیح ، تکمیل و ترجمة مسعود گلزاری ، تهران ١٣٦٤ ش ؛
(٣٤) احمد بن قوص منوچهری ، دیوان ، چاپ محمد دبیرسیاقی ، تهران ١٣٦٣ ش ؛
(٣٥) ناصرالدین قاجار، شاه ایران ، «یادداشت های منتشرنشده روزانه ناصرالدین شاه »، چاپ پرویز بدیعی ، گنجینة اسناد: فصلنامة تحقیقات تاریخی ، سال ٨ ، دفتر ٣ و ٤، ش ٣١ و ٣٢ (پاییز و زمستان ١٣٧٧)؛
(٣٦) نثاری تونی ، سرو و تَذَرو ، چاپ محمدجعفر یاحقی ، تهران ١٣٦٨ ش ؛
(٣٧) نیما یوشیج ، برگزیدة اشعار ، تهران ١٣٤٢ ش ؛
(٣٨) r, Tدrkische und mongolische Elemente im Neupersischen , Wiesbaden ١٩٦٣-١٩٧٥;
(٣٩) Encyclopaedia Britannica , Chicago ١٩٧١;
(٤٠) Gerhard Doerfe H. Hدbschmann, Persische Studien , Strassburg ١٨٩٥;
F. Hدe and R. D. ـtchإcopar, Les oiseaux du Proche et du Moyen Orient... , Paris
(٤١) ١٩٧٠;
(٤٢) David N. MacKenzie, A concise Pahlavi dictionary , London ١٩٧١;
(٤٣) The Pahlavi text "King Husrav and his boy" , ed. & tr. Jamshedii M. Unvala, Paris [n.d.];
(٤٤) H. L. Rabino, Les provinces caspiennes de la Perse: le Gu i ª la ª n , Paris ١٩١٧;
(٤٥) Ulrich Schapka, "Die Persischen Vogelnamen", doctoral thesis, Julius-Maximilians- Universitجt, Wدrzburg ١٩٧٢;
(٤٦) Philip Wayre, A guide to the pheasants of the world , London ١٩٦٩;
(٤٧) Xusrov ¦ i Kava ¦ ta ¦ n ut re ¦ tak , ed. & tr. Davoud Monchi-Zadeh, in Monumentum Georg Morgen, vol.٢ (= Acta Iranica, ٢٢), Leiden ١٩٨٢.
/ هوشنگ اعلم /