دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٦٥٥٣
حِمص، جنگ ، حِمص، جنگ، نبردى ميان مماليك مصر و لشكريان مغول در سال ٦٨٠، نزديك حمص*.
در ٦٧٩، در زمان حكومت سلطان مملوكى سيفالدين قَلاوون اَلفى بر مصر و شام، سُنْقُر اَشقَر به قصد مخالفت با وى، به اتفاق عيسىبن مُهَنّا*، امير عرب، اَباقاخان (ايلخان مغول) را براى تصرف مصر و شام دعوت كرد. اباقاخان نيز برادر كوچكتر خود، مَنگوتيموربن هولاكو، را با پنجاه هزار سپاهى مغول به سوى شام فرستاد (ابنعبرى، ١٩٥٨، ص ٢٨٨؛ كتاب الحوادث، ص ٤٤٩ـ٤٥٢). سنقر از ترس با منگوتيمور ديدار نكرد و از كار خود پشيمان شد و به قلعه صَهيون رفت و در آنجا پناه گرفت (ابنعبرى؛ كتابالحوادث، همانجاها). اباقاخان نيز از فرات گذشت و با سه هزار سوار در رَحْبه اردو زد (ابوالفداء، ج ٢، جزء٤، ص ١٤؛ ذهبى، حوادث و وفيات ٦٧١ـ٦٨٠ه .، ص ٥٧). شاه ارمنستان (رجوع کنید به ابنعبرى، همانجا) و شاه كيليكيه (همو، ١٩٨٦، ص ٣٤١)، با سپاهيان خود به يارى منگوتيمور رفتند. لشكريان گرجى و رومى و فرنگ و از دين برگشتگان نيز به وى پيوستند و شمار لشكريان او به هشتاد هزار تن رسيد (بيبرس منصورى، ص ١٩٥ـ١٩٦؛ ذهبى، همانجا؛ قس دوادارى، ج ٨، ص :٢٤٢ صد هزار؛ عسقلانى، ص ٦٩: ١٢٠ هزار). مغولان تا آن روز با چنين لشكر عظيمى در شام پيشروى نكرده بودند (بيبرس منصورى، ص ٢٠٠ـ٢٠١).
سلطان قلاوون نخست خواست در دشت نزديك دمشق با دشمن رويارو شود، اما پس از مشورت با امرا تصميم گرفت در دشت حمص با آنان نبرد كند. در جمادىالآخره ٦٨٠، لشكريان قلاوون براى جنگ با مغولان از دمشق بيرون رفتند. سلطان قلاوون نيز در ٢٦ جمادىالآخره، با جمعى از امراى بزرگ و لشكريان مصر و شام حركت كرد تا به حمص رسيد (عسقلانى، ص٦٧ـ ٦٨؛ عباسى صفدى، ص ١٦٠؛ دوادارى، ج ٨، ص٢٤١ـ ٢٤٢). سنقر اشقر نيز با قلاوون صلح كرد و براى مقابله با مغولان به او پيوست (ابنعبرى، ١٩٥٨، همانجا؛ دوادارى، ج ٨، ص ٢٤٢). شمار سپاهيان قلاوون را پنجاههزار و به روايتى نصف لشكريان دشمن يا كمتر از آن نوشتهاند (رجوع کنید به ذهبى، همانجا؛ ابنحبيب، ج ١، ص ٦٢). در آغاز جنگ، يكى از مماليك به اردوگاه مغولان گريخت و اطلاعاتى درباره اين سپاه در اختيار آنان قرار داد و يكى از مغولان نيز نايب حَماه را از وضع اردوگاه مغولان با خبر كرد (بيبرس منصورى، ص ١٩٦). در ١٤ (و به روايتى ١٥) رجب ٦٨٠ در دشتى در شمال حمص، دو لشكر مقابل يكديگر قرار گرفتند (رجوع کنید به عباسىصفدى، ص ١٦١؛ بيبرس منصورى، ص ١٩٦ـ١٩٧).
لشكريان مغول در شرف پيروزى بودند كه گروهى از سپاه مماليك ــكه از افراد قبيله بنى تَغْلب بودندــ به همراه عيسىبن مهنّا به آنان حمله كردند و منگوتيمور با مغولان همراه خود گريخت و مسلمانان به تعقيب و كشتار آنان پرداختند (ابنعبرى، ١٩٥٨، همانجا؛ بيبرس منصورى، ص ١٩٨؛ ابوالفداء، ج ٢، جزء٤، ص ١٥؛ دوادارى، ج ٨، ص ٢٤٣ـ٢٤٤). در اين ميان، پهلوى راست لشكر مغول، بدون اطلاع از وضع جنگ در جانب ديگر ميدان، پهلوى چپ سپاه مسلمانان را شكست دادند و در پى آنان تا درياچه حمص و دروازه شهر حمص پيش رفتند و شمارى بسيار از آنان را كشتند (ابنعبرى، ١٩٥٨، ص ٢٨٩؛ بيبرس منصورى، همانجا؛ ابنتغرى بردى، ج ٧، ص ٣٠٣). گروهى از فراريان سپاه اسلامى به دمشق و غزه گريختند. پهلوى راست لشكر مغول پس از اينكه از فرار ياران خود در جانب ديگر ميدان جنگ خبر يافتند، با اموال غارتى به آنان پيوستند (ابنعبرى، ١٩٥٨، همانجا؛ بيبرس منصورى، ص ١٩٨ـ٢٠٠). گروهى از آنان به سوى سَلَميه و بَرّيه و گروهى به سوى حلب و فرات گريختند (ابنتغرى بردى، ج ٧، ص ٣٠٤). مسلمانان تا پايان آن روز پيروز شدند (ذهبى، حوادث و وفيات ٦٧١ـ ٦٨٠ه .، ص ٥٩). خبر پيروزى بزرگ سپاه اسلام به دمشق و همه شهرهاى مصر و شام رسيد. مسلمانان در شهرها و دژهايى كه در مسير فرار مغولان بود، كمين كردند و راههاى عبور از فرات را تحت مراقبت درآوردند. گروهى از سپاه اسلام به تعقيب دشمن پرداختند و شمارى از مغولان را كشتند. عدهاى نيز در رودخانه غرق شدند. به طورى كه مغولان هنگام فرار بيش از ميدان جنگ كشته دادند، اما گروهى از آنان به يارى عربهاى خَفاجه* جان سالم به در بردند. سلطان قلاوون با اسيران مغول و غنايم جنگى در ٢٢ رجب ٦٨٠ به دمشق وارد شد. بدينگونه، مغولان كه همواره با لشكرى اندك، ترس و هراس بر دلها مىافكندند، باوجود سپاهبسيار خود در اين جنگ، شكستى سخت را متحمل شدند (بيبرس منصورى، ص٢٠٠ـ٢٠١؛ دوادارى، ج ٨، ص ٢٤٤ـ٢٤٧). شاعران اين پيروزى بزرگ را به سلطان قلاوون تهنيت گفتند (رجوع کنید به بيبرس منصورى، ص ٢٠١ـ ٢٠٨). در اين جنگ نزديك دويست تن از مسلمانان به شهادت رسيدند (مَقريزى، ج ٢، ص ١٤٨؛ ابنتغرى بردى، ج ٧، ص ٣٠٥).
سلطان قلاوون سپس به همراه اسيران و سرِ كشتگان مغول در ٢٢ (يا ٢٦) شعبان ٦٨٠ فاتحانه به قاهره بازگشت (بيبرس منصورى، ص ٢٠٧؛ عسقلانى، ص ٧٨ـ٧٩؛ دوادارى، ج ٨، ص ٢٤٨).
شهر حمص در دو نوبت ديگر صحنه جنگ سپاهيان اسلامى با لشكريان مغول بود :
١) جنگ ٦٥٩ (جنگ قيقان). در اول محرّم ٦٥٩، مغولانى كه در حَرّان و ديگر شهرهاى جزيره به سر مىبردند، به سبب گرانى در حرّان و كمبود مواد غذايى در ديگر شهرها، به همراه شكستخوردگان نبرد عَين جالوت* (٦٥٨)، به قصد حمله به حلب حركت كردند و در مسير خود با شش هزار سوار به حمص رسيدند. در اين هنگام ملكالاشرف مرسى، حاكم حمص، به همراه ملكالمنصور محمد، حاكم حَماه، و اميرحسامالدين جوكَنْدار عزيزى، با ١٤٠٠ سوار آماده نبرد شدند (ابوشامه، ج ٥، ص ٣٢٣؛ يونينى، ج ٢، ص ٨٩؛ دوادارى، ج ٨، ص ٦٨؛ ذهبى، حوادث و وفيات ٦٥١ـ٦٦٠ه .، ص ٧٠ـ٧١). در جنگى كه در ٥ محرّم ٦٥٩ در كنار قبر منسوب به خالدبن وليد در شمال حمص به وقوع پيوست، مغولان شكست سختى خوردند (ابوشامه، همانجا؛ يونينى، ج ٢، ص ٨٨؛ ابنكثير، ج ٧، جزء١٣، ص ٢٤٣). بقاياى سپاه دشمن به سوى حلب رفتند (يونينى، ج ٢، ص ٩٠). گفته شده در اين جنگ، پرندگان (قيقان، جمع قاق) با بالهاى خود به صورت مغولان مىزدند (دوادارى، همانجا). از اينرو، اين نبرد قيقان ناميده شده است (ذهبى، حوادث و وفيات ٦٥١ـ٦٦٠ه .، ص ٧١).
٢) جنگ ٦٩٩ (جنگ خَزَنْدار). در اين سال، غازانخان (ايلخان مغول) چون از خبر قتل حاكم و نايب دستنشانده مماليك مصر در شام، و آشفتگى اوضاع آن ولايت خبر يافت (همو، ١٤٠٥، ص ٣٩٤)، با شصتهزار سپاهى مغول (شمار سپاهيان مغول تا صدهزار نيز گفته شده است كه درست نيست) از فرات گذشت و به وادى خَزَنْدار/ خازندار، در دو ـ سه فرسخى شمالشرقى حمص، رسيد. در اين هنگام ملكالناصر، سلطان مملوكى مصر و شام كه در دمشق به سر مىبرد، با لشكر خود كه شمار آن را بيش از بيستهزار نفر نوشتهاند، شتابان از دمشق روانه حمص شد و از آنجا به وادى خزندار رفت (رجوع کنید به بيبرس منصورى، ص ٣٣١؛ ذهبى، حوادث و وفيات ٦٩١ـ ٧٠٠ه .، ص ٧٠؛ ابندقماق، ج ١، ص ١٢٩ـ ١٣٠). در چهارشنبه ٢٧ ربيعالاول ٦٩٩، جنگى سخت روى داد. در آغاز، نبرد به سود مسلمانان بود، اما بعدآ سلطان مملوكى و سپاهيان او كه توان پايدارى در برابر كثرت سپاه دشمن نداشتند، شكست خوردند و به سوى بعلبك و از آنجا به مصر بازگشتند (عباسىصفدى، ص ١٨٠؛ بيبرس منصورى، همانجا؛ وصّافالحضره، ص ٣٧٥).
بهنوشته ذهبى (حوادث و وفيات ٦٩١ـ٧٠٠ه .، ص ٧١) در اين جنگ كمتر از دويست تن ازمسلمانان، و پنجهزار (و به قولى دههزار) تن از سپاه مغول كشته شدند. لشكريان مغول غنايمى به دست آوردند و شمارى از افراد لشكر مسلمانان را اسير كردند. پس از آن، غازان خان به حمص رفت و آنجا را بى هيچ مقاومتى گشود، به مردم شهر امان داد و روانه دمشق شد (بيبرس منصورى، ص ٣٣٢؛ كتابالحوادث، ص ٥٤٣).
منابع:
(١) ابنتغرى بردى، النجوم الزاهرة فى ملوك مصر و القاهرة، قاهره ?( ١٣٨٣)ـ١٣٩٢/ ?( ١٩٦٣)ـ١٩٧٢؛
(٢) ابنحبيب، تذكرةالنبيه فى ايام المنصور و بنيه، چاپ محمد محمدامين، قاهره ١٩٧٦ـ١٩٨٦؛
(٣) ابندقماق، الجوهر الثمين فى سيرالملوك و السلاطين، چاپ محمدكمالالدين عزالدين على، بيروت ١٤٠٥/١٩٨٥؛
(٤) ابنعبرى، تاريخ الزمان، نقله الى العربية اسحاق أرمله، بيروت ١٩٨٦؛
(٥) همو، تاريخ مختصرالدول، چاپ انطون صالحانى، بيروت ١٩٥٨؛
(٦) ابنكثير، البداية و النهاية، ج ٧، چاپ احمد ابوملحم و ديگران، بيروت ١٤٠٧/١٩٨٧؛
اسماعيلبن على ابوالفداء، المختصر فى اخبارالبشر: تاريخ ابىالفداء،
(٧) بيروت: دارالمعرفة للطباعة و النشر، (بىتا.)؛
(٨) عبدالرحمانبن اسماعيل ابوشامه، كتاب الروضتين فى اخبار الدولتين النورية و الصلاحية، ج :٥ تراجم رجال القرنين السادس و السابع، المعروف بالذيل على الروضتين، چاپ ابراهيم شمسالدين، بيروت ١٤٢٢/٢٠٠٢؛
(٩) بيبرس منصورى، زبدةالفكرة فى تاريخ الهجرة، چاپ دونالد س. ريچاردز، بيروت ١٤١٩/١٩٩٨؛
(١٠) ابوبكربن عبداللّه دوادارى، كنزالدرر و جامعالغرر، ج ٨، چاپ اولريش هارمان، قاهره ١٣٩١/١٩٧١؛
(١١) محمدبن احمد ذهبى، تاريخالاسلام و وفيات المشاهير و الاعلام، چاپ عمر عبدالسلام تدمرى، بيروت، حوادث و وفيات ٦٥١ـ٦٦٠ه .، ١٤١٩/١٩٩٩، حوادث و وفيات ٦٧١ـ٦٨٠ه .، ١٤٢٠/١٩٩٩، حوادث و وفيات ٦٩١ـ٧٠٠ه .، ١٤٢١/٢٠٠٠؛
(١٢) همو، دولالاسلام، بيروت ١٤٠٥/١٩٨٥؛
(١٣) حسنبن عبداللّه عباسىصفدى، نزهةالمالك و المملوك فى مختصر سيرة من ولى مصر من الملوك: يؤرّخ من عصرالفراعنة و الانبياء حتّى سنة ٧١٧ه .، چاپ عمر عبدالسلام تدمرى، صيدا ١٤٢٤/٢٠٠٣؛
(١٤) شافعبن على عسقلانى، كتاب الفضل المأثور منسيرةالسلطان الملك المنصور، چاپ عمر عبدالسلام تدمرى، صيدا ١٤١٨/١٩٩٨؛
(١٥) كتاب الحوادث، و هو الكتاب المسمّى وهماً بالحوادث الجامعة و التجارب النافعة، منسوب به ابنفُوَطى، چاپ بشار عواد معروف و عماد عبدالسلام رؤوف، بيروت: دارالغرب الاسلامى، ١٩٩٧؛
(١٦) احمدبن على مَقريزى، السلوك لمعرفة دول الملوك، چاپ محمد عبدالقادر عطا، بيروت ١٤١٨/١٩٩٧؛
(١٧) عبداللّهبن فضلاللّه وصّافالحضره، تاريخ وصّاف، چاپ سنگى بمبئى ١٢٦٩؛
(١٨) موسىبن محمد يونينى، ذيل مرآةالزمان، حيدرآباد، دكن ١٣٧٤ـ١٣٨٠/ ١٩٥٤ـ١٩٦١.
/ محمدرضا ناجى/