دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٤٧٦١
جلالالدین خوارزمشاه مِنْكُبِرْنی (منگبرتی) ، آخرین سلطان سلسله خوارزمشاهیان * و فرزند ارشد سلطان محمدخوارزمشاه * . نام وی منكبرنی و لقبش جلالالدین است. نامِ او در منابع به اشكالِ گوناگون، همچون منكبرنی، منكبرتی، منكوبری، منگبرتی و جز آن، نوشته شده و وجه تسمیه، نحوه تلفظ و معنای دقیق آن معلوم نیست (رجوع کنید به نسوی، تعلیقات مینوی، ص٢٩٣ـ٢٩٤؛
ذهبی، ١٤٠٦، ج٢٢، ص٣٢٦؛
نیزرجوع کنید به جوینی، ج٢، حواشی قزوینی، ص٢٨٤ـ٢٨٧؛
قس سبط ابنجوزی، ج٨، قسم٢، ص٦٦٨ و ابنتغری بردی، ج٦، ص٢٧٦، كه نام وی را تكش یا محمود نوشتهاند). برخی پژوهشگران، با استناد به نسخ خطی كهن، تلفظ مِنْكُبِرْنی یا مَنْكْبُرْنی را صحیح میدانند و گروهی دیگر، با استناد به دادههای سكهشناختی، مَنْگُبِرْتی (به معنای خداداد یا اللّهوردی) را شكل صحیح این نام میدانند (رجوع کنید به آلیاری، ص٤٣١ـ٤٣٤؛
د.اسلام، چاپ دوم؛
د.ا.د.ترك ، ذیل «جلالالدینخوارزمشاه»؛
نیز رجوع کنید به جوینی، همانجا). تاریخ تولد او روشن نیست. مادرش، آیچیچاك (آیجیجك)، كنیزكی هندی بود (نسوی، ص٥٩؛
د. ترك ، ذیل «جلالالدین خوارزمشاه») و به همین سبب مادربزرگش، تركان خاتون * ، با جلالالدین رابطه خوبی نداشت و بهرغم آنكه جلالالدین بزرگترین پسر خوارزمشاه بود، از ولایتعهدی او جلوگیری كرد (رجوع کنید به نسوی، ص٣٨).
از حوادث دوران كودكی و نوجوانی جلالالدین اطلاعی در دست نیست. در اوایل ٦١٢، كه سلطان محمد خوارزمشاه به دشت قبچاق رفت و با اردوی مغولان به سركردگی جوجیخان، فرزند چنگیزخان * ، مواجه شد، جلالالدین همراه پدرش بود و با رشادت، جانِ او را نجات داد (جوینی، ج١، ص٥١ـ٥٢، ج٢، ص١٠٢ـ١٠٤؛
رشیدالدین فضلاللّه، ج١، ص٣٤٥). در شعبان ٦١٢، محمد خوارزمشاه قلمرو غوریان، به جز هرات، را تصرف كرد و حكومتِ آن مناطق و سیستان را به جلالالدین سپرد و شهابالدین الپ هروی را وزیر و پیشكار او كرد (ابناثیر، ج١٢، ص٣١٠؛
نسوی، ص٣٨؛
منهاج سراج، ج١، ص٣٠٩، ٣١٥؛
شبانكارهای، ص١٣٨؛
نیزرجوع کنید به بارتولد، ١٣٥٢ش، ج٢، ص٧٣٥؛
قس د.ا.د.ترك ، همانجا، كه هرات را نیز جزو قلمرو او شمرده است). جلالالدین در واپسین سالهای حكومت پدرش، همراه او بود و در شورای نظامی كه در ٦١٦، برای اتخاذ شیوه دفاعی در برابر هجوم مغولان، تشكیل شد، حضور داشت و پیشنهاد كرد كه با مغولان در اطراف سیحون مقابله كنند، اما خوارزمشاه نپذیرفت. او چند بار كوشید كه پدرش را به رویارویی با مغولان وادار كند، اما موفق نشد. جلالالدین در تمام دوره عقبنشینی خوارزمشاه، او را همراهی كرد. خوارزمشاه اندكی قبل از مرگ خود در جزیره آبسكون، جلالالدین را به جانشینی خود برگزید و فرزندان دیگر خود را به اطاعت از وی خواند. جلالالدین، پس از مرگ پدر، از طریق مَنْقِشْلاغ به خوارزم رفت، اما بهسبب مخالفتِ سرانِ قبچاق ــكه به سلطنت اوزلاغشاه، برادر كوچكتر جلالالدین، تمایل داشتند، و همدستی آنان در توطئه قتل جلالالدینــ خوارزم را ترك كرد و به سوی خراسان رفت. سپاهیانِ مغول به تعقیب او پرداختند و در حدود نَسا با وی روبهرو شدند. جلالالدین مغولان را شكست داد و توانست به افسانه شكستناپذیری آنان پایان دهد. سپس، برای تجهیز سپاه، به نیشابور رفت، اما در مطیع و متحد ساختن سرداران و فرمانروایانِ خراسان، برای مبارزه با مغولان، ناكام ماند و ناچار در ١٥ ذیحجه ٦١٧ از آنجا به غزنی/ غزنین رفت (نسوی، ص٨٤ـ٨٧، ٩١ـ٩٢؛
جوینی، ج٢، ص١٣٠ـ١٣٤؛
نیز رجوع کنید به منهاج سراج، ج١، ص٣١٢، ٣١٥ـ ٣١٦؛
رشیدالدین فضلاللّه، ج١، ص٣٤٧ـ٣٤٨، ٣٦٩ـ ٣٧٠؛
شبانكارهای، ص١٤١ـ١٤٢). در غزنین امین ملك (حاكم هرات)، اعظمملك (حاكم بلخ) و برخی دیگر از حاكمان محلی، به وی پیوستند و جلالالدین، با حمایت آنان، توانست سپاهیانی از ایلات تركمن، قَنْقلی، خلج و غوری گرد آورد. او در ٦١٨ چندین بار گروههایی از مغولان را در اطراف هرات و بامیان مغلوب ساخت و در جنگ پَرْوان (نزدیك كابل امروزی) لشكر چهل هزار نفری مغول، به فرماندهی شیكی قوتوقو (قوتوقونویان)، را شكست داد (نسوی، ص٩٢ـ٩٣، ١٠٦ـ١٠٧، با این ملاحظه كه نام فرمانده مغول را تولی نوشته است؛
جوینی، ج٢، ص١٣٥ـ١٣٧؛
منهاج سراج، ج١، ص٣١٦، ج٢، ص١١٧ـ١١٩؛
ذهبی، ١٤١٨، حوادث و وفیات ٦١١ـ ٦٢٠ه، ص٥٣؛
نیز رجوع کنید به ابناثیر، ج١٢، ص٣٩٥ـ٣٩٦؛
رشیدالدین فضلاللّه، ج١، ص٤٣١؛
شبانكارهای، ص١٤٣؛
بویل، ص٣١٨). این پیروزیها، ایرانیان را به مقاومت در برابر مغولان و مبارزه با آنان دلگرم كرد، چنانكه در بیشتر شهرهای خراسان به قتلعام مغولان پرداختند.
چنگیزخان، با شنیدنِ اخبارِ فتوحات ایرانیان، با لشكری سترگ برای سركوبی جلالالدین به سوی غزنین حركت كرد. در این زمان، میان سران سپاه ناهمگون جلالالدین، بر سر تقسیم غنایم، اختلاف افتاد و آنان پراكنده شدند. جلالالدین، ناگزیر، به مرزهای هند عقب نشست و در كرانه رود سند مستقر گردید. با رسیدنِ سپاهِ مغول، جلالالدین با لشكرِ اندكش به مقاومت پرداخت و چون توانایی ادامه نبرد را نداشت، با اسب از رود سند گذشت و به هند رفت. اهل حرم او یا اسیر شدند یا به قتل رسیدند یا در آب غرق شدند (رجب و شوال ٦١٨؛
رجوع کنید به نسوی، ص١١٠ـ١١١؛
جوینی، ج١، ص١٠٣، ١٠٥ـ١٠٧، ج٢، ص١٣٩ـ ١٤٢؛
ابنعبری، ص٤١١ـ٤١٢؛
گروسه، ص٣٩٨ـ ٣٩٩). با عبور جلالالدین از سند، یكی از حاكمان محلی به نام زانه شتره، صاحب منطقه كوه جودی، كه از حمله مغولانی كه در تعقیب جلالالدین بودند، بیمناك بود، بر او تاخت. جلالالدین كه نخست قصد داشت به غزنین بگریزد، تصمیم به مقاومت گرفت و، بهرغم كمبود سپاهیان و تجهیزات، بر او پیروز شد. بقایای سپاه زانه شتره و دیگر غازیان به وی پیوستند و او لشكری چند هزار نفری آراست و به توسعه قدرت خود در هند امیدوار شد (نسوی، ص١١٤ـ١١٥؛
ذهبی، ١٤١٨، همانجا).
چنگیزخان، كه در این زمان در اطراف غزنین بود، سپاهی را به سركردگی توربای تَقْشی (دوربای نویان) به تعقیبِ جلالالدین فرستاد. جلالالدین به سوی دهلی عقب نشست و سپاهِ مغول، پس از قتل و غارت در مُلتان و لاهور و پیشاور، به خراسان بازگشت (جوینی، ج١، ص١١٢، ج٢، ص١٤٤؛
رشیدالدین فضلاللّه، ج١، ص٣٧٧، ٤٣١ـ٤٣٢). جلالالدین در ٦١٩ـ٦٢١، برای تحكیم قدرت خود در هند، از جمله در دهلی و سیوستان و اُچ، با حكمرانان آن نواحی، اعم از مسلمان و هندو، همچون ناصرالدین قُباچَه و شمسالدین اِلْتُتمش، جنگید؛
اما، بهرغمِ پیروزی در این نبردها، سلطهاش در آن مناطق پایدار نبود (نسوی، ص١١٦ـ١٢٠؛
نیز رجوع کنید به بویل، ص٣٢٢ـ٣٢٣؛
د.اسلام ، همانجا).
جلالالدین در ٦٢١، با آگاهی از بازگشت چنگیز به مغولستان و استیلای برادرش (غیاثالدین) و براق حاجب * بر ایران مركزی و غربی و كرمان، تصمیم به بازگشت گرفت. او نخست حسن قرتق، معروف به وفاملك، را به حكومت غزنین و اطراف آن گماشت، سپس از كویر مكران و بلوچستان گذشت و با تحمل سختی فراوان، به كرمان رسید و براقحاجب را مطیع خود ساخت و دختر وی را به همسری گرفت (نسوی، ص١٢١ـ ١٢٢، ١٢٦ـ١٢٧؛
ناصرالدین منشی كرمانی، ص٢٣ـ ٢٤؛
حمداللّه مستوفی، ص٤٩٨؛
قس شبانكارهای، ص١٤٤، كه نوشته است جلالالدین دختر خود را به براق داد). وی سپس روانه فارس شد. در میانه راه، حكمران یزد، محمود شاهبن سپهسالار (حك: ٦١٦ـ ٦٢٩)، و پس از ورود به فارس، اتابك سلغری فارس، سعدبن زنگی (حك: ٥٩٩ـ٦٢٣)، به اطاعت او درآمدند و او ملكخاتون، دختر سعدبن زنگی، را به ازدواج خود درآورد و سپس به مناطق مركزی ایران لشكر كشید و پس از غلبه بر برادرِ خود، غیاثالدین، قلمرو او را تصرف كرد و رهسپار غرب ایران شد و در شاپورخواست، اتابكان لر را به اطاعت خود درآورد و از آنجا به خوزستان رفت و با تصرف خوزستان و محاصره شوشتر در محرّم ٦٢٢، حكومت خوارزمشاهی را احیا كرد (رجوع کنید به ابناثیر، ج١٢، ص٤٢٥ـ٤٢٦؛
نسوی، ص ١٢٧ـ١٢٨، ١٣٨؛
جوینی، ج٢، ص١٥٠ـ١٥٤؛
رشیدالدین فضلاللّه، ج١، ص٣٩٢ـ٣٩٣، با این ملاحظه كه زمان واقعه را ٦٢٠ و تاریخ محاصره شوشتر را محرّم ٦٢١ نوشته است؛
حمداللّه مستوفی، ص٤٩٨). از این پس، جلالالدین مبارزه با مغولان را در مشرق قلمرو خود و تلاش برای اتحاد با همسایگان مسلمان غربی برای مبارزه با مغولان را دو ركن اساسی سیاست خود قرار داد؛
اما ناتوانی سیاسی وی در جلب مساعدت این همسایگان، مانع از توفیق وی گردید و حتی به غفلتِ او از مغولها انجامید (رجوع کنید به ادامه مقاله).
جلالالدین، برخلافِ اسلافِ خود، با ابراز اطاعت از خلیفه عباسی ناصرلدیناللّه (حك: ٥٧٥ـ٦٢٢) و ضرب سكه به نام وی، كوشید به اقتدار خود مشروعیت ببخشد و نیز از پشتیبانی خلیفه در برابر مغولها برخوردار شود؛
از اینرو، در محرّم ٦٢١ كه به خوزستان و اطراف بصره تاخت و عاملِ خلیفه را در شوشتر محاصره كرد، برخی از عمال خلیفه را كه در خوزستان دستگیر شده بودند، آزاد كرد و ضیاءالملك علاءالدینبن محمد نسوی را برای عذرخواهی به بغداد فرستاد؛
اما، خلیفه، كه اختلافاتِ گذشته خود را با خوارزمشاهیان فراموش نكرده بود، به او پاسخ مناسبی نداد و علاوه بر نگهداشتن ضیاءالملك، سپاهی را به سركردگی جمالالدین قَشْتَمور به جنگ جلالالدین فرستاد و به مظفرالدین گوكبوری (حك: ٥٨٦ـ٦٣٠)، والی اِربِل (اربیل، در شمال بینالنهرین)، دستور داد تا قشتمور را یاری كند و جلالالدین را شكست دهند. جلالالدین، با استفاده از ناهماهنگی میانِ این دو سردار، قشتمور را مغلوب كرد و به سوی بغداد پیش رفت. او، با اینكه هیچ مانعی وجود نداشت و ظاهراً فقط برای اثبات حسن نیتِ خود، از بعقوبه * جلوتر نرفت، اما چون با مقاومت اهالی شهرهای اطراف، به ویژه دَقوقاء، روبهرو شد به قتل و غارت آنان پرداخت. وی در ربیعالا´خر همان سال، سپاه مظفرالدین گوكبوری را شكست داد و مظفرالدین را اسیر كرد (ابناثیر، ج١٢، ص٤٢٦ـ٤٢٨؛
نسوی، ص١٣٨؛
جوینی، ج٢، ص١٥٤ـ ١٥٦؛
رشیدالدین فضلاللّه، ج١، ص٣٩٣ـ٣٩٤؛
قس سبط ابنجوزی، ج٨، قسم٢، ص٦٣٤ و ابنتغری بردی، ج٦، ص٢٦٠، كه از تلاش وی برای اتحاد با ملوك ایوبی به منظور حمله به بغداد و خلع خلیفه خبر دادهاند؛
نیز رجوع کنید به شبانكارهای، ص١٤٥، كه والی اربیل درست است و بویل، ص٣٢٤، كه علت حمله نكردن به بغداد را استحكامات بغداد دانسته است).
جلالالدین در آخر ربیعالآخر ٦٢٢ از دقوقاء عازم كردستان و آذربایجان شد. شهابالدین سلیمانشاه اِیوائی، حكمران كردستان، خواهر خویش را به ازدواجِ او درآورد. جلالالدین در مراغه مطّلع گردید كه ایغان طایسی، دامادِ (و به قول برخی مورخان، خالوی) غیاثالدین و از سرداران خوارزمشاهی، به تحریك خلیفه عباسی، در همدان عصیان كرده است، لذا با شتاب خود را از مراغه به همدان رساند و شورشِ وی را سركوب كرد (ابناثیر، ج١٢، ص٤٣٢؛
نسوی، همانجا؛
قس جوینی، ج٢، ص١٥٣، كه رسیدن سلیمانشاه را به خدمت او در لرستان دانسته است). جلالالدین در اواسط ٦٢٢، در پاسخ به استمداد اهالی آذربایجان برای مقابله با گرجیان، بار دیگر به مراغه و سپس به تبریز رفت. ازبكبن محمد (حك: ٦٠٧ـ٦٢٢)، اتابك آذربایجان، به گنجه گریخت و تبریز محاصره شد و، با تمایل همسر ازبك (دختر سلطان طغرل سوم سلجوقی) به جلالالدین، در ١٧ رجب ٦٢٢ شهر تسلیم گردید و آذربایجان نیز به تصرف جلالالدین درآمد. او برای تلطیف احساسات خلیفه در حق خود و جلب كمكِ وی بر ضد مغولان، دستور داد تا در همه متصرفاتِ تحتفرمان او، پس از چندین سال، دوباره به نام خلیفه ناصرلدیناللّه خطبه خوانده شود (ابناثیر، ج١٢، ص٤٣٣ـ٤٣٤؛
نسوی، ص١٤٠ـ١٤١؛
جوینی، ج٢، ص١٥٦ـ١٥٧).
تصرف آذربایجان، توجه جلالالدین را به گرجستان و قفقاز جلب كرد، به طوری كه از توجه به هجوم مغولان بازماند (رجوع کنید به ادامه مقاله). گرجیان در این هنگام، با استفاده از فرار اتابك ازبك، قصد حمله دیگری داشتند و از اینرو، جلالالدین در شعبان ٦٢٢ روانه گرجستان شد؛
ابتدا شهر دوین را گرفت و سپس گرجیان را در گَرْنی شكست داد و تا ابخاز پیش رفت، اما با رسیدن اخبارِ شورشِ هواداران اتابك ازبك، به تبریز بازگشت و عاملان شورش را سركوب كرد و آنگاه، طبق وعده پیشین، با همسر اتابك ازبك ازدواج نمود (رجوع کنید به ابناثیر، ج١٢، ص٤٣٥ـ٤٣٧؛
نسوی، ص١٤٢ـ١٤٩؛
جوینی، ج٢، ص١٥٨ـ١٦٠؛
یاقوت حموی، ج١، ص٧٨، با این ملاحظه كه زمان آن را ٦٢١ دانسته است). جلالالدین در ذیحجه ٦٢٢ بار دیگر به گرجستان رفت و با فاش شدنِ توطئه سرانِ گرجی، كه در خدمتش بودند، همه را به قتل رساند و به مناطق اطراف لوری تاخت و در غیاب روسودان، ملكه گرجستان (حك: ٦٢٠ـ٦٤٥)، توجه سردارانِ گرجی را به خود جلب كرد تا اورخان، حاكم گنجه، توانست در ربیعالاول ٦٢٣، به تفلیس بتازد و سپس از دو سو سپاهیان گرجی را در میان گرفتند و درهم كوبیدند. جلالالدین، پس از غلبه بر تفلیس و تصاحب خزاین و اموال سلطنتی و كلیساها، به قتل و غارت مسیحیانِ گرجی پرداخت و مسلمانانِ آن نواحی را از سلطه یكصد ساله آنان رهایی داد و بدینترتیب، نام خود را بلندآوازه ساخت (رجوع کنید به ابناثیر، ج١٢، ص٤٤٩ـ٤٥٠؛
یاقوت حموی، ج٤، ص٢٥١ـ٢٥٢؛
نسوی، ص١٤٨، ١٥٠ـ١٥١؛
جوینی، ج٢، ص١٦١ـ١٦٥).
از سوی دیگر، با مرگ خلیفه عباسی ناصرلدیناللّه در رمضان ٦٢٢ و ملایمت جانشینانِ وی با جلالالدین، مناسبات آنان بهبود یافت (رجوع کنید به ادامه مقاله). با اینكه جلالالدین، برای مبارزه با مغولان، خواهان اتحاد با ملوك ایوبی مصر و شام، خلیفه عباسی و سلجوقیان روم بود، معلوم نیست چرا پس از فتح تفلیس، در جمادیالآخره ٦٢٣ دستاندازی به متصرفات ملوك ایوبی در ارمنستان را آغاز كرد و نواحی اطراف اخلاط را غارت نمود. در همین هنگام خبر عصیان براق حاجب و پیوستنِ او به مغولان رسید و جلالالدین سپاه خود را، به سركردگی شرفالملكِ وزیر، در آنجا گذاشت و با تعدادی از سپاهیان، هفده روزه خود را به كرمان رساند و براق را مطیع خود ساخت (ابناثیر، ج١٢، ص٤٥٣ـ٤٥٤؛
نسوی، ص١٥٢ـ١٥٣؛
جوینی، ج٢، ص١٦٥). در غیابِ جلالالدین، سپاهیان او در قفقاز و ارمنستان به غارت پرداختند. حاجب حسامالدین علی موصلی، كه از طرف ملك اشرف ایوبی (حك: ٦٢٦ـ٦٣٤؛
حكمران ایوبی سوریه و آناطولی) حاكم اخلاط بود، به مقابله با آنان برخاست و مانع از غارت اخلاط شد. شرفالملك از جلالالدین یاری خواست و جلالالدین با شتاب از كرمان به آذربایجان بازگشت و در رمضان ٦٢٣ به شهرهای آنی و قارص حمله برد و چون با مقاومت اهالی مواجه شد، دستور قتل و غارت داد (رجوع کنید به ابناثیر، ج١٢، ص٤٥٩ـ٤٦٠). جلالالدین در ١٥ ذیقعده ٦٢٣ اخلاط را در محاصره گرفت، اما به علت شورش و راهزنیهای تركمنهای ایوائی (ایوهای) در كردستان و آذربایجان، اخلاط را رها كرد و به سركوبی آنان پرداخت (رجوع کنید به همان، ج١٢، ص٤٦٢). در غیابِ جلالالدین، گرجیان با مسلمانانی كه از سپاه خوارزم صدمه دیده و ناراضی بودند، متحد شدند و در ربیعالاول ٦٢٤ تفلیس را از خوارزمیان گرفتند. جلالالدین بلافاصله بدان سو حركت كرد و آنان كه قدرت مقاومت در خود نمیدیدند، شهر را آتش زدند و گریختند (همان، ج١٢، ص٤٦٩؛
نیز رجوع کنید به جوینی، ج٢، ص١٦٧).
در همین زمان (٦٢٤)، به سبب بیتدبیری درباریان جلالالدین، مناسبات وی با اسماعیلیانِ الموت ــكه میتوانستند متحدان خوبی برای وی بر ضد مغولان باشندــ تیره شد؛
اورخان، دایی جلالالدین و از سرداران او، كه حاكم بخشی از خراسان و قهستان بود، به قلمرو اسماعیلیان تعرض كرد و به سفیرِ الموت، كه اعتراض كرده بود، پاسخ تندی داد. در نتیجه، فداییان اسماعیلی او را در گنجه به قتل رساندند و جلالالدین نیز به خونخواهی، به قلمرو اسماعیلیان وارد شد و آنان را كشت و آنجا را غارت كرد. دربار الموت سفیرِ دیگری نزد جلالالدین فرستاد. شرفالملك وزیر، كه از فداییان اسماعیلی ترسیده بود، به مذاكره با سفیر پرداخت؛
اما، جلالالدین، شرفالملك را مجبور ساخت تا پنج تن از فداییانِ حاضر در اردو را زنده در آتش بسوزاند. جلالالدین سپس، در پاسخ به سومین سفیر الموت، ده هزار دینار از خراجِ دامغان را به عنوان خونبها به آنان بخشید (ابناثیر، ج١٢، ص٤٧٠؛
نسوی، ص١٦٣ـ١٦٤؛
نیز رجوع کنید به بارتولد، ١٣٧٦ش، ص١٨٤ـ١٨٥؛
استرویوا ، ص٨٦٩ـ٨٧١). در همین زمان (اواسط ٦٢٤)، جلالالدین خبرِ حمله مغولان به خراسان را شنید و با شتاب به مقابله با آنان شتافت و در اطراف دامغان آنان را شكست داد و برای جلوگیری از ادامه عملیات آنان، در ری ماند (ابناثیر، همانجا). در غیاب جلالالدین، اختلاف میان شرفالملك وزیر با همسر جلالالدین (كه دختر طغرل سلجوقی بود)، سبب شد كه ملكه از حاجب حسامالدین علی، حكمران اخلاط، كمك بخواهد و حاجبعلی نیز در شعبان ٦٢٤ به اطراف آذربایجان تاخت (رجوع کنید به همان، ج١٢، ص٤٧١؛
نسوی، ص١٧٨ـ١٨٤)؛
اما، جلالالدین در ری ماند و در اوایل ٦٢٥، كه مغولان بار دیگر به آن مناطق آمدند، با آنان مبارزه كرد.
درباره تعداد نبردهای جلالالدین با مغولان، مورخان اختلافنظر دارند. او در یكی از جنگها مغلوب شد و به اصفهان عقب نشست و با یاری اهالی اصفهان به مبارزه با مغولان پرداخت و در حالیكه بخشی از اردوی مغول را شكست داده بود، بخش دیگرِ سپاهِ وی با خیانتِ برادرش، غیاثالدین، مغلوب شد و سپاهیان خوارزم گریختند و جلالالدین با عده كمی از سپاهیان باقیمانده محاصره شد؛
با این همه، او مغولان را تارومار كرد و به كوههای لرستان و بختیاری گریخت. اهالی اصفهان با ناامیدی تا پایان رمضان ٦٢٥ در مقابل مغولان مقاومت كردند و در این زمان، جلالالدین بر مغولان تاخت و آنان را شكست داد و وارد شهر شد. او، پس از تنبیه خائنان، در تعقیب مغولان به ری رفت و جمعی از سپاهیان خود را به خراسان فرستاد و متصرفاتش را تقریباً تا جیحون رساند (ابناثیر، ج١٢، ص٤٧٦ـ٤٧٧؛
نسوی، ص١٦٧ـ١٧٢؛
جوینی، ج٢، ص١٦٨ـ١٧٠). غیاثالدین به شوشتر گریخت و پس از نومیدی از ارتباط با خلیفه، به قلعه الموت پناه برد. علاءالدین محمد، حكمران اسماعیلی الموت (حك: ٦١٨ـ٦٥٣)، ضمن پناه دادن به وی، نزد جلالالدین وساطت كرد و بهرغم راضی نبودن جلالالدین، غیاثالدین از الموت خارج شد و به كرمان رفت؛
اما، به دست براقحاجب به قتل رسید (ابناثیر، ج١٢، ص٤٧٥ـ٤٧٦؛
نسوی، ص١٧٥ـ١٧٦). در این هنگام جلالالدین از اصفهان به شرفالملك وزیر نامه نوشت و دستور داد تا كاروان بازرگانی اسماعیلیان را، كه یكی از جاسوسانِ مغولِ مأمور به جاسوسی در دربارهای شام و مصر را همراه داشت، تفتیش و جاسوس را اسیر كند. شرفالملك، ضمن تفتیش، بازرگانان را به قتل رساند و اموالشان را تصاحب كرد. حكمران الموت نزد جلالالدین سفیر فرستاد و به این اقدام اعتراض نمود. جلالالدین نیز اموال را پس داد و وزیر را واداشت كه به سفیر الموت غرامت بپردازد (استرویوا، ص٨٧٣).
جلالالدین پس از بازگشت به آذربایجان، در اواخر ٦٢٥ به تلافی تعرضات حاجب علی، حكمران اخلاط، به منطقه ارمنستان تاخت و نواحی موش، وان و اخلاط را غارت كرد؛
اما، با فرا رسیدن فصل سرما ناچار به تبریز بازگشت (رجوع کنید به ابناثیر، ج١٢، ص٤٨١). او در آغاز ٦٢٦ از اتحاد گرجیان با ملوك آناطولی و سوریه، كه از خوارزمشاه بیمناك بودند، آگاهی یافت. وی ظاهراً، برای جبرانِ تعداد اندك سپاهیان خود، تصمیم به اتحاد با قبایل قبچاق گرفت، اما خشونتِ سردارانِ وی با امیران و صاحبان قلعههای مرزی، مانع از اتحاد آنان گشت و با وجود تعداد اندك لشكریانش، به مقابله با قبچاقها شتافت. او قبچاقهای سپاه روسودان را از همراهی با وی بازداشت و سپس ناشناس در میدان جنگ تن به تن حاضر شد و با قتل برخی از سرداران گرجی، آنان را شكست داد و سپس سرزمینهای اطراف را غارت كرد و اهالی آنجا را به قتل رساند (جوینی، ج٢، ص١٧٠ـ١٧٤؛
رشیدالدین فضلاللّه، ج١، ص٤٦٣ـ٤٦٤). در شوال ٦٢٦ اخلاط را محاصره كرد. در همان اوان، سفیران ملوك آناطولی و سوریه و شمال بینالنهرین، برای ابراز دوستی و اتحاد، نزد وی آمدند؛
اما، او پاسخ مساعدی به هیچ كدام نداد. همچنین، سعدالدینبن حاجب از طرف خلیفه عباسی المستنصرباللّه (حك: ٦٢٣ـ٦٤٠) نزد وی آمد و از او خواست كه در قلمروش به نام خلیفه خطبه خوانده شود و همچنین از محاصره اخلاط دست بردارد و نیز ملوك بخشهای غربی ایران و شمال بینالنهرین (یعنی مظفرالدین گوكبوری، سلیمان شاه ایوائی، عمادالدین پهلوان فرزند اتابك هزاراسپ، و اتابك لرستان) را به اطاعت خلیفه وادارد. جلالالدین جز ترك محاصره اخلاط، بقیه خواستها را پذیرفت و سفیرانی به بغداد فرستاد و درخواست نمود تا خلیفه، سلطنت وی را به رسمیت بشناسد و برای وی خرقه فتوت نیز ارسال كند. دربار بغداد برای او خرقه فرستاد، اما از خطاب سلطانی سر باز زد و به خطاب شاهنشاهی برای وی اكتفا كرد. محاصره اخلاط بیش از هفت ماه طول كشید و سرانجام، در ٢٨ جمادیالاولی ٦٢٧ جلالالدین بر آن شهر مسلط شد و اهالی آنجا را كشت و غارت كرد (رجوع کنید به ابناثیر، ج١٢، ص٤٨٥ـ٤٨٨؛
نسوی، ص١٩٨ـ٢٠٦، ٢١١ـ٢١٩، ٢٨٢؛
جوینی، ص١٧٥ـ١٨٠؛
ابنخلّكان، ج٥، ص٨١، ٣٣٢؛
ابنعبری، ص٣٤٠؛
سبط ابنجوزی، ج٨، قسم٢، ص٦٥٩ـ ٦٦٠). بهنظر میرسد كه جلالالدین، بر اثر غرور ناشی از این پیروزیها، بیتدبیری كرد و با اسماعیلیان الموت در مشرق و ملوك شام و آناطولی در مغرب به جنگ پرداخت (رجوع کنید به ادامه مقاله).
تصرفِ اخلاط و شدت عمل جلالالدین در برخورد با اهالی، موجب نزدیكی علاءالدین كیقباد سلجوقی (حكمران سلجوقی روم، حك: ٦١٦ـ٦٣٤) و ملك اشرف ایوبی گردید. جلالالدین با وجود بیماری شدید، به مقابله با آنان روانه شد؛
اما، در جریان برخورد دو سپاه در یاسیچمن ارزنجان، شكست خورد و در ٢٨ رمضان ٦٢٧ عقبنشینی كرد (ابناثیر، ج١٢، ص٤٨٩ـ٤٩٠؛
جوینی، ج٢، ص١٨١ـ١٨٢؛
سبط ابنجوزی، ج٨، قسم٢، ص٦٦٠ـ٦٦١؛
آقسرایی، ص٣٣؛
نیز رجوع کنید به ذهبی، ١٤١٨، حوادث و وفیات ٦٢١ـ ٦٣٠ه، ص٣٦ـ٤١). در همین زمان، منشی خود، شهابالدین نسوی، را از اصفهان به دربار الموت روانه ساخت و از ایشان خواست تا خراج معوقه دامغان را بپردازند و مانند زمان پدرش، سلطان محمد خوارزمشاه، به نام وی خطبه بخوانند و سالانه یكصد هزار دینار بدو پرداخت كنند. اسماعیلیان، كه در ظاهر با او برخوردی مناسب كردند، از پذیرفتن خواستهای او خودداری و حتی، به تحریك مغولان، به قلمرو خوارزمشاه حمله نمودند (ابناثیر، ج١٢، ص٤٩٦؛
نسوی، ص٢٢٧ـ٢٣٣؛
نیز رجوع کنید به استرویوا، ص٨٧٤ـ ٨٧٧). جلالالدین همچنین با ندامت از واگذاری قلمرو اتابكان لر و سلیمان شاه ایوائی به خلیفه، پیمانشكنی نمود و آنها را بار دیگر زیرفرمان خود گرفت (بیانی، ج١، ص٢٩٧). با انتشار اخبار یورش مغولان به سركردگی چُرماغون در ٦٢٨، ملوك سوریه و آناطولی، كه خوارزمشاه را میان خود و مغولان حایل میدیدند، حاضر به صلح با جلالالدین شدند و جلالالدین نیز، برای مقابله با مغولان، از آنان یاری خواست؛
اما، فرا رسیدن ناگهانی مغولان به آذربایجان، مانع از یاریرسانی وی به آنان گردید. مغولان جلالالدین را شهر به شهر و با تعجیل تعقیب كردند و در اواسط ٦٢٨، در شیر كبود مغان، بر او شبیخون زدند و سپاهش را نابود كردند. او مدتی در ارّان و قفقاز متواری بود و سرانجام به دیاربكر گریخت (رجوع کنید به ابناثیر، ج١٢، ص٤٩٧ـ٤٩٨؛
نسوی، ص٢٣٩ـ٢٤٥؛
ابنعبری، ص٤٣١ـ٤٣٢). از آن پس اطلاع دقیقی درباره وی در دست نیست (رجوع کنید به ابناثیر، ج١٢، ص٥٠٤). به نوشته برخی مورخان، جلالالدین پس از فرار، به دست كردها به قتل رسید و برخی دیگر گفتهاند كه او در نهایت نومیدی به لباس صوفیان درآمد (رجوع کنید به نسوی، ص٢٧٩، ٢٨٢؛
جوینی، ج٢، ص١٩٠ـ١٩١؛
شبانكارهای، ص١٤٦). این عقیده، تا سی سال بعد آرامش را از مغولان گرفت، اما در مردمِ تحت سلطه مغولان، امید و انتظار به وجود آورد، چنانكه هر از گاهی فردی با نام جلالالدین قیام میكرد و با مغولان میجنگید (جوینی، همانجا؛
ابنعبری، ص٤٣٢).
منابع از وجود چند فرزند وی خبر دادهاند كه سرنوشت بعضی از آنها نامعلوم است. یك پسر هفت هشت ساله او، هنگام عبور از آب سند، در ٦١٨ بهدست چنگیزخان افتاد و به قتل رسید. او پسری به نام منگطوی شاه و پسر دیگری به نام قیمقار داشت. قیمقار در سه سالگی، در زمان حیات پدرش، از دنیا رفت. دختری نیز به نام تركان داشت كه در ٦٥٥ به عقد ملك صالح، حاكم موصل، درآمد. دختر دیگری هم داشت كه علاءالدین كیقباد از او خواستگاری نمود، اما سلطان موافقت نكرد (نسوی، ص١١١، ٢٣٥، ٢٥٥، مقدمه مینوی، صفد ـ فه؛
جوینی، ج٢، ص٢٠١).
نسوی (ص٢٨١) جلالالدین را گندمگون و كوتاهقد وصف كرده و او را به سبب شكیبایی، كمحرفی و دشنام ندادن ستوده است. ذهبی (١٤١٨، حوادث و وفیات ٦٢١ـ٦٣٠ه، ص٣٠٩)، به نقل از عبداللطیف بغدادی، او را گندمگون متمایل به زرد، لاغر و زشت وصف كرده است. به نوشته نسوی (همانجا)، او ترك زبانی بود كه گاهی به فارسی همسخن میگفت، اما خواندمیر (ص١٣٢) گفته است كه او حتی به فارسی شعر هم میسرود. جلالالدین بسیار خوشگذران و میگسار بود و حتی تا آخرین لحظاتِ حكومتِ خود این رفتار را رها نكرد. برخی آن را یكی از عوامل سقوط وی دانستهاند (رجوع کنید به نسوی، ص٢٧٤ـ ٢٧٥؛
ابنطقطقی، ص٥٥). براساس روایاتی از نسوی (ص١٩٠ـ ١٩١، ٢٨١)، او رعیتدوست و به اجرای عدالت علاقهمند بود و از منافع توده مردم در برابر زیادهخواهی سربازان و درباریانِ خشن خود حفاظت میكرد. همچنین به عمران و آبادانی علاقهمند بود (همان، ص١٦٠،١٩٠). او در پرورش ادیبان و علما میكوشید و بدین منظور مدرسهای در اصفهان بنا كرد (رجوع کنید به ابنفوطی، ج٤، ص٢٣٤، ٥٧٣، ج٥، ص٤٦٠). وی اگرچه فاقد شمّ سیاسی قوی بود و توانِ برآوردِ صحیح نیروهای خود و حریفان و استفاده از فرصتهای مناسب سیاسی را نداشت، اما بدون شك از مهارت و جسارت نظامی بسیاری برخوردار بود، چنانكه در بسیاری از نبردها با تهور خود مایه تقویت روحیه سپاه میشد و نتیجه جنگ را به نفع خود تغییر میداد. در ادبیات و تاریخ ایران، او را باصفاتی همچون دلاور، دلیر، شیرمیدان و جز آن ستودهاند (رجوع کنید به ناصرالدین منشی كرمانی، ص٥؛
خواندمیر، ص١٣١). او با مبارزه در برابر مغولان، در دل مردم مأیوس ایران، امید به وجود آورد؛
درنتیجه، در منابع او را به گونهای ستودهاند و وصف كردهاند كه با واقع تفاوت دارد و برخی محققان، به درستی، میان بُعد تاریخی و واقعی وجود جلالالدین با بُعدِ حماسی و آرمانی وی تفاوت قائل شدهاند (رجوع کنید به بیانی، ج١، ص١٢١).
منابع:
(١) محمودبن محمد آقسرایی، تاریخ سلاجقه، یا، مسامره الاخبار و مسایرة الاخیار، چاپ عثمان توران، آنكارا ١٩٤٤، چاپ افست تهران ١٣٦٢ش؛
(٢) حسین آلیاری، «تحقیقی درباره منكبرتی»، نشریه دانشكده ادبیات تبریز ، سال١٨، ش٤ (زمستان ١٣٤٥)؛
(٣) ابناثیر؛
(٤) ابنتغری بردی، النجوم الزاهرة فی ملوك مصر و القاهرة ، قاهره [? ١٣٨٣ ( ـ١٣٩٢/ ) ? ١٩٦٣] ـ ١٩٧٢؛
(٥) ابنخلّكان؛
(٦) ابنطقطقی، الفخری فی الآداب السلطانیة و الدول الاسلامیة ، چاپ و. آلوارت، گریفزولت ١٨٥٨؛
(٧) ابنعبری، تاریخ مختصرالدول ، چاپ انطون صالحانی یسوعی، لبنان ١٤٠٣/١٩٨٣؛
(٨) ابنفُوَطی، مجمع الآداب فی معجم الالقاب ، چاپ محمد الكاظم، تهران ١٤١٦؛
(٩) لیودمیلا ولادیمیروونا استرویوا، «بازپسین خوارزمشاه و اسماعیلیان الموت»، راهنمای كتاب ، سال٦، ش١٢ (اسفند ١٣٤٢)؛
(١٠) واسیلی ولادیمیروویچ بارتولد، تاریخ تركهای آسیای مركزی ، ترجمه غفار حسینی، تهران ١٣٧٦ش؛
(١١) همو، تركستاننامه: تركستان در عهد هجوم مغول ، ترجمه كریم كشاورز، تهران ١٣٥٢ش؛
(١٢) شیرین بیانی، دین و دولت در ایران عهد مغول ، تهران ١٣٦٧ـ ١٣٧٥ش؛
(١٣) جوینی؛
(١٤) حمداللّه مستوفی، تاریخ گزیده ؛
(١٥) غیاثالدینبن همامالدین خواندمیر، مآثرالملوك ، چاپ میرهاشم محدث، تهران ١٣٧٢ش؛
(١٦) محمدبن احمد ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام ، چاپ عمر عبدالسلام تدمری، بیروت، حوادث و وفیات ٦١١ـ٦٢٠ه، ٦٢١ـ٦٣٠ه، ١٤١٨؛
(١٧) همو، سیر اعلام النبلاء ، ج٢٢، چاپ بشار عوّاد معروف و محیی هلال سرحان، بیروت ١٤٠٦/١٩٨٦؛
(١٨) رشیدالدین فضلاللّه، جامع التواریخ، چاپ بهمن كریمی، تهران ١٣٣٨ش؛
(١٩) سبط ابنجوزی، مرآه الزمان فی تاریخ الاعیان، ج٨، قسم٢، حیدرآباد دكن ١٣٧١/١٩٥٢؛
(٢٠) محمدبن علی شبانكارهای، مجمع الانساب، چاپ میرهاشم محدث، تهران ١٣٦٣ش؛
(٢١) رنه گروسه، امپراطوری صحرانوردان ، ترجمه عبدالحسین میكده، تهران ١٣٦٥ش؛
(٢٢) عثمانبن محمد منهاج سراج، طبقات ناصری، یا، تاریخ ایران و اسلام ، چاپ عبدالحی حبیبی، تهران ١٣٦٣ش؛
(٢٣) ناصرالدین منشی كرمانی، سمط العلی' للحضرة العلیا، چاپ عباس اقبال، تهران ١٣٢٨ش؛
(٢٤) محمدبن احمد نسوی، سیرت جلالالدین مینكبرنی ، چاپ مجتبی مینوی، تهران ١٣٦٥ش؛
(٢٥) یاقوت حموی؛
(٢٦) J.A. Boyle, "Dynastic and political history of the Il-khans", in The Cambridge history of Iran , vol.٥, ed. J.A. Boyle, Cambridge ١٩٦٨;
(٢٧) EI ٢ , s.v. "Djalal A l-DjnKh w arazm -Shah" (by J. A. Boyle);
(٢٨) IA , s.v. "Celaleddin Harezmsah" (by Mukrimin Halil Yinanµ);
(٢٩) TDVIA , s.v. "Celaleddin Harizmsah" (by Aydin Taneri).
/ محبوبه شرفی /