دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٥٧٠٣
حافظ ، از القاب محدّثان و از الفاظ جرح و تعدیل در علم رجال. حفظ، ریشه واژه حافظ، به معناى نگهدارى و مراقبت و رعایت است و به عنوان متضادّ فراموشى نیز بهكار میرود. جمع این واژه حَفَظَه و حُفّاظ است (رجوع کنید به خلیلبن احمد؛ ابنمنظور؛ فیروزآبادى، ذیل «حفظ»). واژه حفظ و مشتقات آن ٤٤ بار در قرآن به كار رفته كه پانزده مورد آن صورتهاى گوناگون مفرد و جمع كلمه حافظ است و عمومآ به معناى نگهدارنده و مراقب (براى نمونه رجوع کنید به توبه: ١١٢؛ یوسف: ١٢، ٦٣ـ٦٤) و در مواردى، بهویژه در اشاره به ملائكه، به معناى ضبطكننده اعمال (براى نمونه رجوع کنید به انفطار: ١٠؛ طارق: ٤؛ براى موارد دیگر رجوع کنید به محمدفؤاد عبدالباقى، ذیل «حفظ») به كار رفته است.
در احادیث اهل سنّت و شیعه، كلمه حفظ و مشتقات آن به هر دو معناى لغوى به كار رفته است. در این احادیث با لفظ حفظ و واژههاى هممعناى آن، بر حفظ احادیث و رساندن آن به دیگران (براى نمونه رجوع کنید به رامهرمزى، ص ١٦٤ـ١٧١؛ حاكم نیشابورى، ج ١، ص ٨٧؛ مجلسى، ج ٢، ص ١٥٣ـ١٥٧) تأكید شده، تا جایى كه براى حفظ چهل حدیث، ثوابى در حد محشور شدن به عنوان فقیه و در زمره پیامبران، شفاعت و بهشت معین شده است (براى نمونه رجوع کنید به كلینى، ج ١، ص ٤٩؛ رامهرمزى، ص ١٧٣؛ ابنبابویه، ١٣٦٢ش، ج ٢، ص ٥٤١ـ٥٤٣؛ نیز رجوع کنید به چهل حدیث*) و اهلبیت علیهمالسلام منزلت شیعیان را با میزان آگاهى آنان از احادیث مرتبط دانستهاند (رجوع کنید به كلینى، ج ١، ص٥٠). در این احادیث بر دقت در چگونگى حفظ (رجوع کنید به همان، ج ١، ص ٦٢ـ٦٤)، همراهى آن با فهم و معرفت (رجوع کنید به ابنبابویه، ١٣٦١ش، ص ١ـ٢) و انتخاب احادیثى كه به خود یا دیگران نفع برساند، تأكید شده است (براى نمونه رجوع کنید به رامهرمزى، همانجا؛ ابن بابویه، ١٣٦٣ش الف، ج ٢، ص ٣٧؛ همو، ١٣٦٤ش، ص ١٣٤).
در جامعه عرب صدر اسلام، حفظ یكى از مهمترین شیوههاى آموزش و انتقال دانش بود (رجوع کنید به جوادعلى، ج ٩، ص ٢٦٨). پیامبر اكرم صلیاللّهعلیهوآلهوسلم هم از همین شیوه براى حفظ و انتقال وحى و قرآن، در كنار كتابت، بهره گرفت (رجوع کنید به رامیار، ص ٢٣٦ـ٢٧٥؛ نیز رجوع کنید به حفظ قرآن*). كتابت حدیث نیز از همان دوره، در كنار حفظ آن، رواج داشت (رجوع کنید به اعظمى، ج ١، ص ٩٢ـ١٤٢)، اما پس از پیامبر، در عصر خلفا، خاصه در دوره خلیفه دوم، كتابت حدیث در حاشیه قرار گرفت و حفظ به عنوان شیوه اصلى و حاكم بر آموزش حدیث رسمیت یافت (براى اطلاعات بیشتر رجوع کنید به همان، ج ١، ص ٧١ـ٨٣؛ نیز رجوع کنید به تدوین حدیث*) تا آنجا كه در برخى موارد با كتابت حدیث به شدت برخورد و براى نابودى مكتوبات اقدام میشد (رجوع کنید به خطیب بغدادى، ١٩٧٤، ص ٣٩ـ٤٠). عدهاى نیز از كتابت حدیث براى تثبیت محفوظات خود استفاده میكردند و پس از بهخاطر سپردن آن، مكتوبات را نابود میكردند (رجوع کنید به رامهرمزى، ص ٣٨٢ـ٣٨٣). با رواج یافتن و تثبیت شدن این سنّت، حتى پس از رواج كتابت از قرن دوم به بعد، همچنان بر حفظ تكیه شده و حفظ كردن اسانید، رجال و متون احادیث از ویژگیهاى محدّثان برجسته تلقى و ارقام بزرگى از محفوظات آنها گزارش شده است (براى نمونه رجوع کنید به خطیب بغدادى، ١٤١٢، ج ٢، ص ٢٥٣ـ٢٦٠؛ سیوطى، ج ١، ص٣٠ـ٣٢). اهتمام به حفظ، به شكلگیرى لقب حافظ در میان محدّثان انجامید كه معنا و محدوده آن بهروشنى تبیین نشده است.
به نظر میرسد به كارگیرى این لقب از قرن سوم به بعد بهتدریج گسترش یافته و پیش از آن چندان بهكار نمیرفته است؛ چنان كه در كتابهاى ششگانه حدیث اهل سنّت، اسامى راویان با لقب حافظ همراه نیست، و محدّثان بزرگى همچون طیالسى (متوفى ٢٠٤) در مسند، عبدالرزاق (متوفى ٢١١) در المصنَّف، ابنابیشیبه (متوفى ٢٣٥) در المصنَّف، ابنقتیبه (متوفى ٣٧٦) در تأویلُ مختلَفِ الحدیث، طبرانى (متوفى٣٦٠) در معجمهاى سهگانهاش آن را بهكار نبردهاند؛ اما دارقطنى (متوفى ٣٨٥) در سنن، برخى را به این لقب خوانده است، از جمله علیبن محمدبن عبید حافظ (متوفى٣٣٠؛ ج ١، جزء١، ص ١٦٢، جزء٢، ص ٦٦) و رجاءبن مرجى مروزى حافظ (متوفى ٢٤٧؛ ج ١، جزء١، ص ١٥٠). از آن پس، بهتدریج كاربرد این لقب گسترش یافت، به طورى كه حاكم نیشابورى (متوفى ٤٠٥) در مستدرك (ج ١، ص ١٣٣، ١٣٦، ١٣٨، ج ٤، ص ٣٣، ٤٥، ٤٩) و خطیب بغدادى (متوفى ٤٦٣) در كتابهایش (براى نمونه رجوع کنید به ١٤٠٦، ص ٥٣، ٦١؛ همو، ١٣٩٥، ص ٧٧، ٨١، ٩٦)، راویان بسیارى را با این لقب ذكر كردهاند. در كتابهاى رجالى و تاریخى نیز كه انتظار میرود از این لقب استفاده كرده باشند، كاربرد آن از قرن چهارم به بعد به تدریج رواج یافته است. ابنسعد (متوفى٢٣٠) در طبقات، خلیفةبن خیاط (متوفى٢٤٠) در طبقات، احمدبن حنبل (متوفى ٢٤١) در العلل و معرفة الرجال، بخارى (متوفى ٢٥٦) در تاریخ الكبیر و تاریخ الصغیر، عِجْلى (متوفى ٢٦١) در معرفة الثقات، و نَسائى (متوفى ٣٠٣) در الضعفا و المتروكین لقب حافظ را به كار نبردهاند، اما عقیلى (متوفى ٣٢٢) در كتابالضعفاء الكبیر، در ضمن اَسناد روایات، از آن استفاده كرده است، آن هم ظاهرآ فقط براى یك تن یعنى شعبةالحافظ (رجوع کنید به سفر٣، ص٤٠٨، سفر٤، ص ٦٢). ابنابیحاتِم رازى (متوفى ٣٢٧) در كتابالجرح و التعدیل (ج ٣، ص ٥٠٣، ج ٤، ص ١٠٩)، ابنعَدىّ (متوفى ٣٦٥) در الكامل فیضعفاء الرجال (ج ٢، ص ٣٤٧) و ابنحِبّان (متوفى ٣٥٤) در كتابالثقات (ج ٨، ص ١٨٩) و نیز در كتاب المجروحین من المحدثین و الضعفاء والمتروكین (ج ١، ص ٧٨)، این لقب را براى افراد اندكى بهكاربردهاند. برخلاف انتظار، ابنحبّان در مشاهیر علماء الامصار، راویان را به حافظ ملقب نكرده است.
كاربرد این لقب، در قرن پنجم چندان گسترش یافت كه برخى، همچون خطیب بغدادى (١٤٢٢، ج ١، ص ٤٥٦، ٤٦٠، ٤٦٧، ٤٦٩ـ٤٧٠، ٤٧٣) و ابنماكولا (ج ١، ص ٢٩٤، ٣٠٨، ٣٣٢، ٣٤٤)، بسیارى را حافظ خواندهاند. بهتدریج، با گسترش كاربرد این لقب، راویان و محدّثان متقدم كه در عصر خود به این لقب خوانده نشده بودند نیز نزد متأخران به آن ملقب شدند. مثلا سلیمانبن خلف باجى (متوفى ٤٧٤؛ ج ٢، ص ٩٢١)، عبدالرحمانبن مهدى (متوفى ١٩٥) را به حافظ ملقب ساخت (نیز رجوع کنید به ابناثیر، ج ٢، ص ٣١٣) و ذهبى (متوفى ٧٤٨) در تذكرةالحفاظ نام ١٧٦،١ تن را از هفت قرن پیش از خود، از دوره ابوبكر تا دوره مِزّى (متوفى ٦٥٤)، تحت این عنوان گرد آورده، در حالى كه ایشان، بهویژه در طبقه صحابه و تابعین، هیچگاه بدین لقب خوانده نشده بودند.
بهرغم پیدایش لقب حافظ در قرن سوم و گسترش كاربرد آن از قرن چهارم به بعد، محدوده این لقب به روشنى معلوم نشده است. در كتابهاى درایه، بخشى به القاب محدّثان اختصاص دارد، اما در این بخش تنها القاب خاصى كه برخى اشخاص بدان معروف بودهاند، ذكر شده است، نه القاب عامى مثل حافظ و محدّث (براى نمونه رجوع کنید به ابنصلاح، ص ٣٣٨ـ٣٤٤؛ سخاوى، ج ٤، ص ٢٢١ـ٢٢٧)؛ لذا، حاكم در معرفة علوم الحدیث، خطیب در الكفایة فى علم الروایة، ابنصلاح در مقدمه، سخاوى در فتحالمغیث، و ابنحجر در نخبةالفكر و شرح آن، نَوَوى در التقریب و التیسیر، به تعریف آن مبادرت نورزیدهاند، اگرچه برخى، مانند ابنحجر و خطیب، در كتابهایى دیگر بهطور ضمنى به آن اشاره كردهاند، حتى ذهبى در مقدمه تذكرةالحفاظ به تعریف حافظ نپرداخته و ابنابیحاتم رازى هم در مقدمه كتاب خود، درضمن بیان طبقات راویان (رجوع کنید به ج ١، ص ٦ـ١٠) و مراتب ایشان (ص١٠)، دارندگان این لقب را از دیگران ممتاز نساخته است. سیوطى از معدود درایهنگارانى است كه در مقدمه تدریب، به بیان این لقب در كنار القاب دیگر پرداخته و در تبیین آن كوشیده است. او تنها از سه لقب مُسنِد، محدّث* و حافظ یاد كرده و اقوال گوناگونى را در تعریف حافظ و جایگاهش و تفاوت آن با محدّث گزارش كرده است كه شاید بتوان آنها را به این ترتیب خلاصه كرد: اول، نظر متقدمان كه حافظ و محدّث را به یك معنا دانستهاند (رجوع کنید به ج١، ص٢٤)؛ دوم، سخن عبدالرحمانبن مهدى و دیگران كه طبق آن حفظ به معناى اتقان است (رجوع کنید به ج ١، ص ٢٩)؛ سوم، قول خود سیوطى (ج ١، ص ٢٦) مبنى بر اخص بودن حافظ از محدّث. چون سیوطى (ج ١، ص ٢٤ـ٣٢) در كنار گزارش این آرا به اثبات یا نقادى یا جمع بین آنها نپرداخته است، از مطالب او تصویر روشنى از حافظ بهدست نمیآید. كسانى هم كه پس از سیوطى آمدهاند، عمومآ همه یا بخشى از مطالب او را گزارش كرده و بعضآ نتیجهگیریهاى مختلفى از آن داشتهاند (براى نمونه رجوع کنید به مامقانى، ج ٣، ص ٥١ـ٥٤؛ قاسمى، ص ٧٩ـ٨٠؛ عتر، ص ٧٦ـ٧٧). آنچه را كه سیوطى به عنوان اقوال مختلف گزارش كرده، شاید كاربردهاى گوناگون واژه در طول تاریخ بوده است كه از كاربرد لغوى تا اصطلاحى و تبدیل شدن آن به لقب حكایت دارد. چون حفظ، به عنوان شیوهاى آموزشى، در فراگیرى حدیث مرسوم بوده و تحدیث و حفظ، قرنها قرین یكدیگر بودهاند، طبیعى است كه محدّث، از این نظر حافظ خوانده شود و مستند سیوطى نیز ظاهرآ همین است (رجوع کنید به سیوطى، ج ١، ص ٢٤). با این همه، نمونههاى روشنى براى اینگونه كاربرد، نه در كلام متقدمان و نه متأخران، یافت نشده است. سفیان ثورى (متوفى ١٦١) حُفّاظ را فقط چهار نفر دانسته است (رجوع کنید به ابنسعد، ج ٦، ص ٣٤٤). ابنحبّان و ابنابیحاتم، كه واژه حفاظ و همخانوادههاى آن را بسیار بهكار بردهاند، نیز ظاهرآ از آن معنایى خاص اراده كردهاند (رجوع کنید به ادامه مقاله). ذهبى كتاب تذكرةالحفاظ را دربردارنده اسامىِ حاملان علم نبوى دانسته (ج ١، ص ١) و از طبقه صحابه تنها ٢٣ نفر را نام برده است. سیوطى در تدریب، بخشى را به معرفت حفّاظ اختصاص داده و در آن به ذكر عالمترین افراد، با استناد به سخنان دیگران، پرداخته است (رجوع کنید به ج ٢، ص ٣٤٧ـ٣٥٦). در هر حال، به گفته خطیب بغدادى (١٤١٢، ج ٢، ص ٢٤٨)، لقب حافظ فقط بر اهل حدیث اطلاق میشود و در مورد قارى قرآن و فقیه و نحوى نمیتوان آن را به كار برد. كاربرد حفظ به معناى اتقان، همانگونه كه از انتساب آن به عالِم رجالى، عبدالرحمانبن مهدى لؤلؤى، بهدست میآید، در حوزه رجال معمول بوده و واژه حافظ یكى از الفاظ جرح و تعدیل بوده است. ابنابیحاتم رازى در مقدمه كتابالجرح و التعدیل* در بیان طبقات راویان، در توصیف ویژگیهاى ایشان، ثبت و حفظ و اتقان را همردیف بهكار برده (رجوع کنید به ج ١، ص ٦،١٠) و در معرفى پیشوایان حدیث و رجال، عنوان هر بخش را چنین قرار داده است: «بابُ ما ذُكِرَ مِن حفظِ فلانٍ و اِتقانه» (براى نمونه رجوع کنید به ج ١، ص ٦٢) و در كاربرد حافظ بهصورت تفصیلى، به استوارگویى و صحت و دقت در حفظ، و در توصیف یك فرد به حفظ، نه به كمیت و تعداد بلكه به دقت در حفظ توجه كرده است، چنان كه سفیان ثورى را احفظ از شعبه دانسته و در توضیح آن به قول خود شعبه استناد كرده است، مبنى بر اینكه هرگاه حدیث او با سفیان تفاوت داشته باشد، قول سفیان مقدّم است (همان، ج ١، ص ٦٣). همچنین ابن ابیحاتم تركیبات «لمیكن بالحافظ» (ج ١، ص ١٥٦، ج ٨، ص ٨) و «لیس بالحافظ» (ج ٥، ص ١٨٤) را به معناى غیرضابط و كثیرالخطاء به كار برده است. ابنحجر عسقلانى (١٤٠٣، ص ١٧٢) نیز در بیان الفاظ جرح و تعدیل، ثقه حافظ را هم ردیف عدل ضابط دانسته است كه میتواند به معناى متقن و ضابط یا اخص از محدّث باشد. در كلام ابنحبّان، در بسیارى موارد، حفظ و اتقان باهم بهكار رفته و شخص در شمار «الحفّاظ المتقِنین» محسوب شده است و چنانچه متقنین در این تركیب، وصف بیانى و نه احترازى تلقى گردد، بیشتر بر ضابط بودن دلالت دارد (رجوع کنید به ابنحبّان، ١٤١١، ص ٢٣٦، ٢٤٨، ٢٥٠، ٢٦١؛ همو، ١٣٩٣ـ ١٤٠٣، ج ٦، ص ٣١٩، ٣٢٧، ٣٤٠، ج ٧، ص ٢٢٩، ٣٧٣؛ نیز رجوع کنید به ابنابیحاتم، ج ١، ص ٢٣٣). در كنار این كاربردها، حفظ به معناى لغوىِ «از برداشتن» نیز به كار رفته است (رجوع کنید به خطیب بغدادى، ١٤٠٦، ص ٢٥٧، عنوان باب). بهرغم این كاربردهاى گوناگون براى واژه حافظ و مشتقات آن، حافظ به عنوان لقب، نه به معناى رجالى بلكه به معنایى اخص از محدّث به كار رفته و بحث مهم درباره آن، بیان وجه تمایز آن با محدّث است. این تمایز از نظر گستره دانش و مقدار حفظ، در خور بررسى است.
بنابر یك دیدگاه، آگاهى حافظ محدود است به طبقات شیوخ (رجوع کنید به مامقانى، ج ٣، ص ٥١). صبحى صالح (ص ٧٢) نیز این را ویژگى اصلى حافظ دانسته است، اما دیگران عمومآ در كنار علم به طبقات، آگاهى از وضع راویان و حفظ اسانید را نیز آوردهاند و برخى حفظ و شناخت متون را نیز به آن افزودهاند. مثلا ابنسمعانى، آگاهى از اسانید را بهطور كلى، لازمه اطلاق لقب حافظ تلقى كرده است (رجوع کنید به سیوطى، ج ١، ص ٢٤). ابنحجر عسقلانى (١٤١٧، ج ١، ص ٢٦٨) آگاهى از طبقات راویان، جرح و تعدیل ایشان و نیز از بر داشتن تعداد زیادى از متون احادیث را لازم دانسته است (نیز رجوع کنید به سیوطى، ج ١، ص ٢٧ـ ٢٩). خطیب بغدادى از این هم فراتر رفته و در كنار شناخت اسانید و رجال آن، آگاهى از ظرائف متون را هم در شمار ضروریات حافظ آورده است (١٤١٢، ج ٢، ص ٢٥٠ـ ٢٥١؛ نیز رجوع کنید به عتر، ص ٧٦) اما، برخلاف نظر ایشان، علم به متون براى فقیه لازم دانسته شده است (رجوع کنید به سیوطى، ج ١، ص ٢٤). باتوجه به دیدگاههاى مذكور، به نظر میرسد حداقل علم لازم براى صدقِ اطلاق لقب حافظ، حفظ اسانید و متون و آگاهى از رجال احادیث بوده، و علم به ظرائف و دقایق متون، موجب كمال حفظ و مراتب بالاتر حافظ است. همچنان كه ابنحبّان (١٣٩٣ـ١٤٠٣، ج ١، ص ٨) اهتمام حافظان به حفظ طرق و اسانید را لازم دانسته و درنتیجه احتجاج به حافظان غیرفقیه را جایز تلقى نكرده است.
مقدار محفوظات وجه دیگر براى ممتاز كردن حافظ است. برخى براى آن، مقدار تعیین نكرده و به این اكتفا كردهاند كه مقدار محفوظاتش باید بیش از ندانستههایش باشد (رجوع کنید به سیوطى، ج ١، ص ٢٨ـ٢٩). بعضى مقدار احادیثى را كه حافظ از بردارد، صد هزار و عدهاى حداقل آن را بیست هزار دانستهاند (رجوع کنید به همان، ج ١، ص٣٠ـ٣١؛ صالح، ص ٧٥ـ٧٦). معمولا در بیان میزان محفوظات، محفوظات چند صد هزارى كسانى چون ابنحنبل، مسلم، بخارى و ابوزرعه مثال زده شده است (رجوع کنید به سیوطى، ج ١، ص٣٠ـ٣٢). اگرچه این نمونههاــ درصورتى كه مبالغه نباشدــ از عرف معمول عالمان آن دوره در میزان حفظ حكایت میكند، اما چون این افراد ظاهرآ در عصر خود به حافظ مشهور نبوده و بعدآ بدان ملقب شدهاند، نمیتوان براى تعیین حد لازم براى اطلاق عنوان حافظ، به آنها استناد كرد. كسانى كه زودهنگام به این لقب خوانده شدهاند، بعضاً از میزان محفوظاتشان یادى نشده است. از جمله ایشاناند: رجاءبن مرجى مروزى حافظ (متوفى ٢٤٧؛ رجوع کنید به ابنابیحاتم، ج ٣، ص ٥٠٣) و محمدبن عبداللّهبن مبارك مخرمى حافظ بغدادى (متوفى ٢٥٤؛ ابنابیحاتم، ج ٧، ص ٣٠٥). درباره محفوظات حافظ ابنعقده (حدیثشناس زیدى) رقم سیصد هزار حدیث ذكر شده است (رجوع کنید به خطیب بغدادى، ١٤٢٢، ج ٦، ص ١٥١؛ ذهبى، ١٣٧٦ـ١٣٧٧، ج ٣، ص ٨٤٠). در شرححال ابوبكر باغندى حافظ (متوفى ٣١٢) نیز ذكر شده كه به سیصد هزار سؤال در خصوص احادیث نبوى پاسخ گفته است (رجوع کنید به ذهبى، ١٩٦٣ـ١٩٦٤، ج ٤، ص ٢٦ـ٢٧). محمدبن عمر جِعابى (ابنجعابى)، محدّث كثیرالحفظ امامى (متوفى ٣٥٥) بنابر یك روایت، دویست هزار حدیث و بنابر روایتى از خود او چهارصد هزار حدیث در حفظ داشته است (خطیب بغدادى، ١٤٢٢، ج ٤، ص ٤٤ـ٤٥). این موارد نشان میدهد كه ظاهرآ كثرت حفظ در اطلاق عنوان دخالت دارد، اما همانطور كه بسیارى از عالمان متقدم متذكر شدهاند، مقدار آن كاملا نسبى بوده است و به هر عصر و دورهاى بستگى دارد (رجوع کنید به سیوطى، ج ١، ص ٢٨ـ٢٩).
لقب حافظ در بین شیعیان براى حدیثشناسان كمتر بهكاررفته است. اما مؤلفان كتب درایه، از جمله حسینبن عبدالصمد حارثى در وصولالاخیار (ص ١٩٣)، میرداماد در الرواشح السماویة (ص ١٠٣، در بحث درایة الحدیث) و مامقانى (ج ٣، ص ٥٣) این واژه را در بخش الفاظ جرح و تعدیل آوردهاند. نجاشى در رجال خود از سه تن با این لقب یاد كرده است كه عبارتاند از: محمدبن عمر جعابى (ش١٠٥٥، با تعبیر «مِنْ حُفّاظ الحدیث»)، احمدبن محمدبن سعید، ابنعقده (ش ٢٣٣، ذیل ش ١١٧ با عنوان «احمدبن محمد الحافظى») و احمدبن حسینبن اسحاق معروف به شعبةالحافظ (ذیل ش ٩٣٦؛ ظاهرآ از محدّثان اهل سنّت رجوع کنید به شوشترى، ج ١، ص ٤٣٤ـ٤٣٥). شیخ طوسى نیز در رجال (ص ٤٤٥) از ابنجعابى و در الفهرست (ص ٣٤، ٧٣) از ابنعقده با این لقب یاد كرده و در كنار این دو، در الفهرست (ص ٤١٩) و رجال (ص ٤١٩) جعفربن علیبن سهل دقاق دورى (ظاهرآ از اهل سنّت رجوع کنید به شوشترى، ج ٢، ص ٦٤٣ـ٦٤٤) را هم حافظ خوانده است. محدّثان متقدم شیعه، از جمله برقى در محاسن، كلینى در كافى، ابنبابویه در كتاب من لایحضُرُه الفقیه، ابنقولویه در كامل الزیارات، و نعمانى در الغیبة، راویان را با این لقب نخواندهاند. ابنبابویه در عللالشرایع (ج ١، ص ٢٧، ٢٩) از ابوعلى حافظ محمدبن محمد سمرقندى و در عیون اخبارالرضا (ج ٢، ص ٦٨)، كتابالخصال (ج ١، ص ١٧٤، ٢٧١، ج ٢، ٤١٧، ٤٦٧، ٥٢١)، الامالى (ص ١٢١، ١٣٦، ١٥٦)، كمالالدین (ج ١، ص ٢٠٥، ٢٣٥)، معانیالأخبار (ص ٦٥ـ٦٦) بارها از جعابى، و به صورت پراكنده از افراد دیگر، با این لقب یاد كرده است. شیخطوسى در تهذیبالاحكام (ج ٤، ص ١٤٩، ج ٥، ص ٨)، غیر از ابنعقده، فقط احمدبن هوذه را با این لقب خوانده (رجوع کنید به ج ٩، ص ٢٤٨)، اما در الامالى براى افراد دیگرى نیز آن را بهكار برده است (رجوع کنید به ص ٣٠٦، ٣١٠، ٣٥١، ٤٧٣، ٦٢٠، ٧٠٤ـ٧٠٥). شیخمفید نیز در الارشاد، علاوه بر جعابى (ج ١، ص ٣٩)، از علیبن محمدبن عبیدالحافظ یاد كرده است (ج ١، ص ٤١). در منابع رجالى شیعه، درباره برخى از این اشخاص اطلاعى داده نشده است جز آنكه از مشایخ فلان فرد بوده است یا در ضمن راویان فلان كتاب قرار دارد، مانند غیاثبن محمد ورامینى (رجوع کنید به ابنبابویه، ١٣٦٣ش الف، ج ١، ص ٤٩) و ابوالفتح محمدبن احمد حافظ (طوسى، ١٤١٤، ص ٣٠٦). از برخى نیز در منابع رجالى شیعه و اهل سنّت ظاهرآ یادى نشده است، مانند ابوعلى حافظ محمدبن محمد سمرقندى. اما تعدادى از آنان در رجال شیعه و اهلسنّت آمدهاند، كه برخى از آنها از عالمان اهل سنّتاند، مانند علیبن محمدبن عبید حافظ (رجوع کنید به ذهبى، ١٣٧٦ـ ١٣٧٧، ج ٣، ص ٨٣٦) و ابوالفتح ابن ابیالفوارس حافظ (طوسى، ١٤١٤، همانجا؛
ذهبى، ١٣٧٦ـ١٣٧٧، ج٣، ص١٠٥٣). آنهایى هم كه شیعه بودهاند، مانند جعابى از امامیه و ابنعقده از زیدیه، با عالمان اهلسنّت در تعامل بودهاند (رجوع کنید به ذهبى، ١٣٧٦ـ١٣٧٧، ج ٣، ص ٨٣٩ـ:٨٤٢ ابنعقده، ج ٣، ص ٩٢٥ـ :٩٢٩ جعابى). در مورد برخى نیز، با توجه به منابعى كه به آنان پرداخته است، احتمال سنّى بودن آنان میرود. درنتیجه، به نظر میرسد بهكارگیرى این لقب براى راویان در منابع حدیثى شیعه، یا براى عالمان اهل سنّت است یا براى محدّثان شیعى كه در تعامل با اهل سنّت بودهاند و گویا كاربرد این لقب در مجامع شیعى چندان معمول نبوده است.
منابع :
(١) علاوه بر قرآن؛
(٢) ابن ابیحاتم، كتابالجرح و التعدیل، حیدرآباد، دكن ١٣٧١ـ١٣٧٣/ ١٩٥٢ـ١٩٥٣، چاپ افست بیروت (بیتا.)؛
(٣) ابناثیر، اسدالغابة فى معرفةالصحابة، تهران: انتشارات اسماعیلیان، (بیتا.)؛
(٤) ابنبابویه، الامالى، قم ١٤١٧؛
(٥) همو، ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، نجف ١٩٧٢، چاپ افست قم ١٣٦٤ش؛
(٦) همو، عللالشرایع، نجف ١٣٨٦/ ١٩٦٦، چاپ افست قم (بیتا.)؛
(٧) همو، عیون اخبارالرضا، چاپ مهدى لاجوردى، قم ١٣٦٣ش الف؛
(٨) همو، كتاب الخصال، چاپ علیاكبر غفارى، قم ١٣٦٢ش؛
(٩) همو، كمالالدین و تمام النعمة، چاپ علیاكبر غفارى، قم ١٣٦٣ش ب؛
(١٠) همو، معانیالأخبار، چاپ علیاكبر غفارى، قم ١٣٦١ش؛
(١١) ابنحِبّان، كتابالثقات، حیدرآباد، دكن ١٣٩٣ـ١٤٠٣/ ١٩٧٣ـ١٩٨٣، چاپ افست بیروت (بیتا.)؛
(١٢) همو، كتاب المجروحین من المحدثین و الضعفاء و المتروكین، چاپ محمود ابراهیم زاید، حلب ١٣٩٥ـ١٣٩٦/١٩٧٥ـ١٩٧٦؛
(١٣) همو، مشاهیر علماءالامصار و اعلام فقهاءالاقطار، چاپ مرزوق علیابراهیم، المنصوره، مصر ١٤١١/١٩٩١؛
(١٤) ابنحجر عسقلانى، نزهةالنظر فى توضیح نخبةالفكر، چاپ عبدالسلام مدنى، بنارس ١٤٠٣/١٩٨٣؛
(١٥) همو، النكت على كتاب ابنالصلاح، چاپ ربیعبن هادى عمیر، ریاض ١٤١٧؛
(١٦) ابنسعد (بیروت)؛
(١٧) ابنصلاح، علومالحدیث، چاپ نورالدین عتر، دمشق ١٤٠٤/١٩٨٤؛
(١٨) ابنعدى، الكامل فى ضعفاء الرجال، چاپ سهیل زكار، بیروت ١٤٠٩/١٩٨٨؛
(١٩) ابنماكولا، الاكمال فى رفع الارتیاب عن المؤتلف و المختلف من الأسماء و الكنى و الأنساب، چاپ عبدالرحمانبن یحیى معلمى یمانى، حیدرآباد، دكن ١٣٨١ـ١٤٠٦/١٩٦٢ـ١٩٨٦؛
(٢٠) ابنمنظور؛
(٢١) محمدمصطفى اعظمى، دراسات فیالحدیث النبوى و تاریخ تدوینه، ریاض ١٤٠١/١٩٨١؛
(٢٢) سلیمانبن خلف باجى، التعدیل و التجریح لمن خرج عنهالبخارى فى الجامع الصحیح، چاپ احمد بزار، (رباط) ١٤١١/١٩٩١؛
(٢٣) جوادعلى، المفصل فى تاریخ العرب قبلالاسلام، بغداد ١٤١٣/١٩٩٣؛
(٢٤) حسینبن عبدالصمد حارثى، وصول الاخیار الى اصول الاخبار، چاپ عبداللطیف كوهكمرى، قم ١٤٠١؛
(٢٥) محمدبن عبداللّه حاكم نیشابورى، المستدرك علیالصحیحین، وبذیله التلخیص للحافظ الذهبى، بیروت: دارالمعرفة، (بیتا.)؛
(٢٦) احمدبن على خطیب بغدادى، تاریخ مدینة السّلام، چاپ بشار عواد معروف، بیروت ١٤٢٢/٢٠٠١؛
(٢٧) همو، تقیید العلم، چاپ یوسف عش، (بیروت) ١٩٧٤؛
(٢٨) همو، الجامع لاخلاق الراوى و آداب السامع، چاپ محمد عجاج خطیب، بیروت ١٤١٢/ ١٩٩١؛
(٢٩) همو، الرّحلة فى طلبالحدیث، چاپ نورالدین عتر، بیروت ١٣٩٥/ ١٩٧٥؛
(٣٠) همو، الكفایة فى علمالروایة، چاپ احمد عمرهاشم، بیروت ١٤٠٦/١٩٨٦؛
(٣١) خلیلبن احمد، كتابالعین، چاپ مهدى مخزومى و ابراهیم سامرائى، قم ١٤٠٩؛
(٣٢) علیبن عمر دارقطنى، سننالدارقطنى، چاپ عبداللّه هاشم یمانى مدنى، مدینه ١٣٨٦/١٩٦٦؛
(٣٣) محمدبن احمد ذهبى، كتاب تذكرةالحفاظ، حیدرآباد، دكن ١٣٧٦ـ١٣٧٧/١٩٥٦ـ١٩٥٨، چاپ افست بیروت (بیتا.)؛
(٣٤) همو، میزان الاعتدال فى نقدالرجال، چاپ علیمحمد بجاوى، قاهره ١٩٦٣ـ١٩٦٤، چاپ افست بیروت (بیتا.)؛
(٣٥) حسنبن عبدالرحمان رامهرمزى، المحدث الفاصل بینالراوى و الواعى، چاپ محمد عجاج خطیب، بیروت ١٤٢٠/٢٠٠٠؛
(٣٦) محمود رامیار، تاریخ قرآن، تهران ١٣٦٢ش؛
(٣٧) محمدبن عبدالرحمان سخاوى، فتحالمغیث بشرح الفیة الحدیث للعراقى، چاپ على حسین على، قاهره ١٤١٥/١٩٩٥؛
(٣٨) عبدالرحمانبن ابیبكر سیوطى، تدریبالراوى فى شرح تقریبالنواوى، چاپ احمد عمرهاشم، بیروت ١٤٠٩/١٩٨٩؛
(٣٩) شوشترى؛
(٤٠) صبحى صالح، علومالحدیث، دمشق ١٣٧٩/ ١٩٥٩، چاپ افست قم ١٣٦٣ش؛
(٤١) محمدبن حسن طوسى، الامالى، قم ١٤١٤؛
(٤٢) همو، تهذیبالاحكام، چاپ حسن موسوى خرسان، بیروت ١٤٠١/١٩٨١؛
(٤٣) همو، رجالالطوسى، چاپ جواد قیومى اصفهانى، قم ١٤١٥؛
(٤٤) همو، الفهرست، چاپ جواد قیومى اصفهانى، قم ١٤١٧؛
(٤٥) نورالدین عتر، منهجالنقد فى علومالحدیث، بیروت ١٤١٢/ ١٩٩٢؛
(٤٦) محمدبن عمرو عقیلى، كتاب الضعفاءالكبیر، چاپ عبدالمعطى امین قلعجى، بیروت ١٤١٨/١٩٩٨؛
(٤٧) محمدبن یعقوب فیروزآبادى، القاموس المحیط، بیروت ١٤١٢/١٩٩١؛
(٤٨) محمد جمالالدین قاسمى، قواعد التحدیث من فنون مصطلح الحدیث، چاپ محمد بهجةبیطار، بیروت ١٤٢٢؛
(٤٩) كلینى؛
(٥٠) عبداللّه مامقانى، مقباسالهدایة فى علمالدرایة، چاپ محمدرضا مامقانى، قم ١٤١١ـ١٤١٣؛
(٥١) مجلسى؛
(٥٢) محمد فؤاد عبدالباقى، المعجمالمفهرس لألفاظ القرآنالكریم، قم ١٣٨٠ش؛
(٥٣) محمدبن محمدمفید، الارشاد فى معرفة حججاللّه علیالعباد، قم ١٤١٣؛
(٥٤) محمدباقربن محمد میرداماد، الرواشح السماویة، چاپ غلامحسین قیصریهها و نعمتاللّه جلیلى، قم ١٣٨٠ش؛
(٥٥) محمدبن على نجاشى، فهرست اسماء مصنّفیالشیعة المشتهر ب رجال النجاشى، چاپ موسى شبیرى زنجانى، قم ١٤٠٧.
/ شادى نفیسى /