دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٣٢٠٦
تَبّانیان (یا آل تَبّان ) ، دودمانی از دانشمندان سیاست پیشة حنفی مذهب خراسان در سده های چهارم و پنجم . ظاهراً علت انتساب این دودمان به تَبّان ، اشتغال یکی از نیاکان آنان به تَبّانی (کاه فروشی ) بوده است (سمعانی ، ج ١، ص ٤٤٥؛ ابن ابی الوفا، ج ٤، ص ٦١، ١٦٣).
نام و احوال چند تن از مشاهیر خاندان تبّانی در تاریخ بیهقی مسطور است . ابن ابی الوفا در الجواهر المضیّه از چند فقیه تبّانیِ حنفی مذهب نام برده که گرچه حوادث زندگی آنان دقیقاً با تبّانیان مذکور در تاریخ بیهقی مطابقت ندارد، یقیناً از همین خاندان بوده اند. از مشاهیر این خاندان اند:
١) ابوالعباس تبّانی . نخستین فرد از دودمان تبّانیان که از او اطلاعاتی در دست است . جدّ او در بغداد شاگردِ ابویوسف یعقوب انصاری (شاگرد معروف ابوحنیفه و قاضی القضاة هارون الرشید) بود. گفته شده که ابوالعباس نیز شاگرد ابوحنیفه و از یاران نزدیک او بوده است (بیهقی ، ص ٢٤٩) و تبّانیان از اینکه جدّشان شاگرد ابوحنیفه بوده ، به خود می بالیده اند (باسورث ، ج ١، ص ١٧٩). تبحر ابوالعباس در فقه حنفی بحدی بود که قاضی ابوالعلاء صاعد در مختصر صاعدی نام او را در کنار فقیهان مشهوری چون ابوحنیفه ، ابویوسف انصاری ، زُفَر و قاضی ابوالهیثم ذکر کرده است (بیهقی ، همانجا).
ابن ابی الوفا در الجواهرالمضیّه (ج ١، ص ٣٤٣، ج ٢، ص ٢٩، ١١٢، ٣١١) از فردی به نام ابوالعباس احمدبن هارون تبّانی نام برده و گفته است که ابوالعباس تبّانی از فقیهان نامور حنفی بود و در نیشابور از ابوالقاسم عبدالرحمان بن رَجابُزْدِ یَغَزِی و ابونصر احمدبن محمدبن نصر و چند تن دیگر، در عراق از عبداللّه بن احمدبن حنبل و در حجاز از علی بن عبدالعزیز بغوی سماع حدیث نمود. حاکم نیشابوری (ص ١٥٥)، مؤلف کتاب تاریخ نیشابور ، ابوالعباس را یکی از استادان خود معرفی کرده است . به گفتة سمعانی (ج ٣، ص ١٣) ابوالهیثم عتبة بن خیثمه نیز از شاگردان ابوالعباس بود.
به گفتة ابن ابی الوفا، ابوالعباس احمدبن هارون تبّانی در رجب ٣٤٩ درگذشت و فرزندش ، ابوصادق ، بر او نماز گزارد (ج ١، ص ٣٤٤). به نظر می رسد که ابوالعباس تبّانی به رغم تشابه فراوان با کسی که بیهقی شرح حال او را آورده و وی را از شاگردان ابویوسف معرفی کرده ، یکی نیست ، زیرا از نظر زمانی با هم تطبیق نمی کنند. ممکن است ابوالعباس تبّانی از اعقاب ابوالعباسِ یادشده در تاریخ بیهقی بوده باشد.
صریفینی از شخصی به نام سعیدبن احمدبن حاتم بن محمدبن احمدبن زیدبن مرندبن ساسان خزرجی انصاری مشهور به ابوالعباس تبّان نام برده و گفته که فردی به نام حسن بن ابی القاسم بن محمد الفقیه از وی حدیث روایت کرده است (ص ٣٦٩).
٢) ابو بِشْرتبّانی . او در عصر سامانیان می زیست . بیهقی او را از بزرگان و محتشمان عصر خود شمرده و در وصف او به همین بسنده کرده که ابوبشر «ساخت زر» داشته است (ص ٢٥٠). از احوال او بیش از این اطلاعی در دست نیست و در منابعِ دیگر نام او نیامده است .
٣) ابوصالح تبّانی . از فقیهان برجستة خاندان تبّانی بود (بیهقی ، ص ٢٤٩). وی در روزگار سامانیان در نیشابور می زیست . هنگامی که سلطان محمود غزنوی ، سپهسالارِ سامانیان و سیمجوریان را از این شهر راند، ابوصالح را همراه گروهی به غزنین فرستاد تا در آنجا بر حنفیان شهر ریاست و زعامت کند. ابوصالح در ٣٨٥ به غزنین رفت و در مدرسة محلة بستیان به تدریس پرداخت . در این مدرسه گروهی از برجستگان شهر چون قاضی القضاة ابوسلیمان داودبن یونس و برادرش قاضی زکی محمود نزد او به کسب دانش پرداختند (همان ، ص ٢٤٩ـ٢٥١، ٢٦٣). به گزارش بیهقی (ص ٢٥٠)، ابوصالح تبّانی در ٤٠٠ درگذشت و چون فرزندی نداشت ، سلطان محمود غزنوی وزیر خود، خواجه ابوالعباس اسفراینی ، را مأمور برگزاری مراسم سوکواری وی کرد. به نوشتة بیهقی (ص ٢٦٤) سلطان محمود غزنوی در ٤٠٢ به خواجه علی میکائیل دستور داد که به نیشابور برود و در آنجا بازماندگان تبّانیان را بجوید و کسانی را که بعد از ابوصالح در مذهب حنفی شهرت یافته بودند، به غزنین بفرستد.
٤) ابوطاهر عبداللّه بن احمد تبّانی . از قاضیان بزرگ عهد سلطان محمود و مسعود غزنوی بود (همان ، ص ٩٦، ٦٩٦). سالها قضای دو شهر طوس و نسا را برعهده داشت . در ٤١٤ که حسنک وزیر عازم حج بود، چون به خراسان رسید، گزارشی در باب ابوطاهر برای سلطان محمود فرستاد (همان ، ص ٢٦٥). پس از روی کار آمدن مسعود غزنوی و هنگامی که وی با لشکرش از ری به نیشابور عزیمت کرده بود، ابوطاهر همراه با قاضی ابوالحسن ، پسر قاضی امام ابوالعلاء صاعد، به استقبال سلطان شتافت و از مسعود خواست که او را قاضی القضاة ری کند، لیکن سلطان مسعود قضای این شهر را به قاضی ابوالحسن واگذار کرد و ابوطاهر را در منصب قضای شهرهای طوس و نسا تنفیذ کرد و نیشابور را بر آن افزود. ابوطاهر در نیشابور اقامت گزید و در دو شهر دیگر نایبانی گماشت (همان ، ص ٢٦٧؛
باسورث ، ج ١، ص ١٨٠).
از قاضی ابوطاهر بار دیگر در ضمن حوادث عصر مسعود غزنوی یاد شده و آن هنگامی است که مسعود وی را همراه خواجه ابوالقاسم حصیری نزد قدرخان به کاشغر فرستاد تا پیمان نامة صلحی به امضا رساند و در نامه ای به خان کاشغر مراتب فضل و کمال ابوطاهر را متذکر شد (بیهقی ، ص ٢٦٧ـ ٢٦٨، ٢٧٢ـ٢٧٣، ٦٩٣ـ٦٩٤). این سفر حدود چهار سال طول کشید و در بازگشت ، ابوطاهر در شهر پَروان در اواخر ٤٢٥ وفات یافت (همان ، ص ٥٤٧ ـ ٥٤٨، ٦٩٤).
٥) حسن تبّانی . در عصر محمود و مسعود غزنوی می زیست و به قول بیهقی ، هرچند از معتمدان پایین دست بود، پیری شایسته و کارآمد بود. به نوشتة بیهقی ، در ٤٣٢ که حسن تبّانی کهنسال بود، به او مأموریتی محول شد. در این سال کار سلجوقیان در خراسان بالا گرفت و مسعود به منظور مقابله با آنان فردی به نام شاه ملک را به حکومت خوارزم برگزید و حسن تبّانی را برای ابلاغ امر حکومت وی به خوارزم فرستاد، اما اهالی شهر نپذیرفتند و درنتیجه شاه ملک و حسن تبّانی با اهالی خوارزم جنگیدند و سرانجام شاه ملک فرمانروای شهر شد (ص ٩٤١ـ٩٤٤). از حوادث زندگی حسن تبّانی بیش از این اطلاعی در دست نیست . وفات او را پس از ٤٣٢ ذکر کرده اند.
٦) ابوصادق تبّانی . وی خواهرزادة ابوصالح تبّانی (باسورث ، ج ١، ص ١٧٩) و نوة ابوالعباس بود (بیهقی ، ص ٢٤٩). ابوصادق در نیشابور به کسب دانش پرداخت . در ٤٠٢ خواجه علی میکائیل از غزنین به نیشابور رفت و ابوصادق مورد توجه وی قرار گرفت . در ٤١٤ هنگامی که حسنک وزیر به حج می رفت ، به دستور سلطان محمود چون به نیشابور رسید، ابوصادق را نزد خود خواند و او را نواخت و وی را همراه خود به بلخ برد (همان ، ص ٢٦٤ـ ٢٦٥). ابوصادق در بلخ در مجلسی که قاضی بلخ و عالمان حنفی حضور داشتند، به مسائل فقهی چنان پاسخ داد که تعجب حاضران را برانگیخت و آنان خبر ورود وی را به سلطان محمود رساندند. محمود از ابوصادق خواست که همراه او به ماوراءالنهر و غزنین برود، اما حسنک ، ابوصادق را بر آن داشت که به نیشابور بازگردد و وعده داد که در نیشابور مدرسه ای برای تدریس وی بسازد (همان ، ص ٢٦٥ـ٢٦٦). بعد از بازگشت محمود از هند، ابوصادق نزد وی رفت (همان ، ص ٢٦٦ـ٢٦٧). محمود او را قاضی القضاة ختلان کرد و ابوصادق در ختلان در رباطی که مانک علی میمون ساخته بود، استقرار یافت (همان ، ص ١٥٤، ٢٦٦ـ٢٦٧).
با بالا گرفتن کار سلجوقیان ، در ٤٢٨ ابوصادق به دستور سلطان مسعود نزد بغراخان و ارسلان خان ، حکام ترکستان ، شتافت تا آنها را علیه سلجوقیان تحریک کند و قرار بود که بعد از بازگشت ، قاضی شهر نیشابور گردد. ابوصادق در هفتم ذیقعدة ٤٢٨ آهنگ ترکستان کرد. سفر او یک سال ونیم طول کشید و با توفیق همراه بود. او در این سفر با دانشمندان آن دیار به مباحثه و مناظره می پرداخت و دایم بر آنها برتری و تفوق می یافت . وی سرانجام عهدنامة همکاری را تنظیم کرد. در راه بازگشت ، والی جِرم (شهری در نواحی بدخشان ) او را دستگیر و اموالش را تصرف کرد، اما ابوصادق توانست فرار کند. وی در ٤٣٠ به غزنین وارد شد و سلطان از او دلجویی کرد و قرار شد که زیان مالی او را جبران کند (بیهقی ، ص ٦٩٦ـ٦٩٧).
ابوصادق دانشمندی پاکیزه خو بود و مریدان بسیاری داشت و گروهی همواره پاسخ سؤالات خود را از او طلب می کردند. به گفتة بیهقی ، گاه در یک روز بیش از صد پرسش را پاسخ می داد (ص ٢٤٩).
ابن ابی الوفا (ج ٣، ص ٥٠٤ ـ ٥٠٥) از یکی از فرزندان ابوالعباس به نام منصوربن احمدبن هارون مشهور به ابوصادق نیشابوری یاد کرده و گفته است که او در ٣٧٢ در ٦٥ سالگی درگذشت . او نیز از محدّثان و فقیهان حنفی بوده و به زهد شهرت داشته ، اما حدیثی از او روایت نشده است . این شخص ظاهراً با ابوصادق تبّانی که از نوادگان ابوالعباس بوده و بیهقی از او یاد کرده ، یکی نیست .
منابع :
(١) ابن ابی الوفا، الجواهر المضیّة فی طبقات الحنفیّة ، چاپ عبدالفتاح محمد حلو، ریاض ١٤١٣/ ١٩٩٣؛
(٢) کلیفورد ادموند باسورث ، تاریخ غزنویان ، ترجمة حسن انوشه ، تهران ١٣٥٦ـ١٣٦٤ش ؛
(٣) بیهقی ؛
(٤) محمدبن عبداللّه حاکم نیشابوری ، تاریخ نیشابور ، ترجمة محمدبن حسین خلیفة نیشابوری ، چاپ محمدرضا شفیعی کدکنی ، تهران ١٣٧٥ش ؛
(٥) سمعانی ؛
(٦) ابراهیم بن محمد صریفینی ، تاریخ نیسابور: المنتخب من السیاق ، چاپ محمدکاظم محمودی ، قم ١٣٦٢ش .
/ سیدعلی آل داود /