دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٢١٥٥
بهاءالدین محمدولد ، عارف و واعظ قرن ششم و هفتم ، پدر مولانا جلال الدین محمد بلخی . وی مشهور به «بهاءِولد» و ملقب به «سلطان العلماء» است . گفته اند این لقب را پیامبر صلّی اللّه علیه وآله وسلّم در خوابی که عدة زیادی از علما و مفتیان بلخ همزمان در یک شب دیدند به وی عطا کرد (افلاکی ، ج ١، ص ١٠؛ سلطان ولد، ص ١٨٨). بهاءولد در معارف به بیانی دیگر این واقعه را نقل کرده است (ج ١، ص ١٨٩). ولادت او، بنابر اشارة وی در معارف (ج ١، ص ٣٥٤) به نزدیک شدن عمرش به ٥٥ سالگی در آغاز رمضان ٦٠٠، باید در حدود ٥٤٦ بوده باشد. زادگاه وی بلخ یا حوالی آن بوده است .
تذکره نویسان نسبش را به ابوبکر رسانده و لقب بکری به او داده اند. اما در معارف و نیز در آثار مولوی و سلطان ولد و همچنین در کتیبة مزار آنها اشاره ای بدین نسب نشده است (سپهسالار، ص ٩؛ جامی ، ص ٤٥٩؛ گولپینارلی ، ص ٧٩ـ٨١).
پدر بهاءولد، حسین بن احمد خطیبی ، از فضلای روزگار خود بود؛ چنانکه رضی الدین نیشابوری ، فقیه و عالم بزرگ قرن ششم ، مدتی از محضر او بهره برد (افلاکی ، ج ١، ص ٩). مادر بهاءولد را دختر علاءالدین محمدبن خوارزمشاه ، عموی جلال الدین محمد خوارزمشاه (افلاکی ، ج ١، ص ٧؛ جامی ، همانجا)، یا دختر علاءالدین محمد، عموی سلطان محمد خوارزمشاه (امین احمد رازی ، ج ٢، ص ٤٥)، دانسته اند که هر دو قول مورد تردید است (رجوع کنید به فروزانفر، ص ٧ـ ٨). یادداشتها و اقوال بهاءولد، حاکی از آشنایی او با معارف صوفیه است اما اینکه نسبت به مشایخ عصر ارادت داشته یا نه مشخص نیست . احتمالاً تصوف وی مبتنی بر مجاهدة شخصی بوده ، زیرا ذکری از مأخذ خرقه و تلقی ذکر از مشایخ در کلام او نیست و شاید ترجیح می داده است که به سبب اختلافات داخلی این سلسله ها، از انتساب به آنها برکنار بماند. با این حال ، تذکره نویسان غالباً سند خرقة وی را از طریق احمد خطیبی ، به شیخ احمد غزالی * رسانده اند (زرین کوب ، ١٣٥٧ ش ، ص ٢٧٧؛ همو، ١٣٦٤ ش ، ج ١، ص ٩٦؛ سپهسالار، همانجا). همچنین به نوشتة جامی (همانجا)، برخی او را از خلفای نجم الدین * کبری دانسته اند که صحت این انتساب مشکوک است (رجوع کنید به زرین کوب ، ١٣٥٧ ش ، ص ٢٧٧ـ ٢٧٨). بهاءولد خود را صوفی نمی دانست و با آنکه بعضی از اصول آنان را تصدیق می کرد، بر آن بود که نباید به صوفیه گرایید (مایر، ص ٧٦، ٧٩ـ٨٠، ٨٣). مایر (ص ٩٠) او را صرفاً عارف می نامد.
بهاءولد را در علم و فضل یگانة عصر خود دانسته اند (شبلی نعمانی ، ص ٣). از معارف او (ج ٢، ص ٣٠ـ٣٢، ١٤٥، ١٥٣) چنین برمی آید که با طب ، داروشناسی و نجوم آشنایی داشته است . در امور شرعی نیز مرجع خاص و عام بوده و از وی استفتاء می شده است . اما برخی برآن اند که در معارف ، چیزی که حاکی از تبحر فوق العادة وی در علوم ظاهر و عربی دانی او باشد وجود ندارد (سپهسالار، ص ١٠؛ زرین کوب ، ١٣٦٤ ش ، ج ١، ص ٧١).
بهاءولد، همچون پدر و اجدادش ، به وعظ و خطابه روی آورد و چنانکه از نسبت «خطیبی » در نام جدش برمی آید، ظاهراً در خاندان او اشتغال به وعظ و تذکیر سابقه ای دیرینه داشته است . وی به تدریس علوم رسمی و بیان مسائل عرفانی می پرداخت ؛ اما وعظ و تذکیر را گونه ای عبادت می دانست و اهمیت ویژه ای برای آن قائل بود تا حدی که گاه برای آن ، تدریس را نیز رها می کرد. همچنین به منظور وعظ و تذکیر مسافرتهای بسیاری به بلاد اطراف محل اقامتش می کرد (سپهسالار، همانجا؛ زرین کوب ، ١٣٦٤ ش ، ج ١، ص ٦٩ـ٧٢).
مواعظ او غالباً با معانی صوفیانه و اشاره به آیات قرآن و تلقین توبه همراه بوده و مریدان بسیاری داشته است . این مسئله گاه موجب ناخرسندی برخی فقها و علما و سوءظن حکام می گشت ، تا جایی که حتی «سلطان العلما»ییِ او را انکار و یا این عنوان را از معارف و استفتاهای او حذف می کردند (زرین کوب ، ١٣٦٤ش ، ج ١، ص ٧٢، ٧٨؛ افلاکی ، ج ١، ص ١١؛ بهاءِالدین محمدولد، ج ١، ص ١٨٨؛ زرین کوب ، ١٣٦٤ ش ، ج ١، ص ٧٣). از قراین موجود در معارف ، چنین برمی آید که بهاءولد تا ٦٠٧ در وخش اقامت داشته اما بر اثر گرفتگی خاطری که از موقعیت ضعیف خود در برابر بعضی عمّال حکومت وخش احساس می کرد به سمرقند سفر کرد (بهاءالدین محمدولد، ج ١، مقدمه فروزانفر، ص له ، لز، ج ٢، ص ١٨١ـ١٨٢). همچنین ، بنابر قرینة موجود در فیه مافیه (ص ١٧٣)، او همراه پسرش جلال الدین تا ٦٠٩، که خوارزمشاه سمرقند را تسخیر کرد، در آنجا بود (رجوع کنید به جوینی ، ج ٢، ص ١٢٥). ظاهراً در ٦٠٩، یا کمی پس از آن ، به بلخ رفت اما پیش از آنکه مغولها بلخ را در ٦١٧ تصرف کنند آنجا را برای همیشه ترک کرد (فروزانفر، ص ١٦؛ مایر، ص ٣٥). به گزارش افلاکی (ج ١، ص ١٤ـ ١٥) این هجرت همیشگی او پس از ایراد خطبه ای در حضور شاه و مردم در مسجد جامع صورت گرفت که طی آن هجوم مغولان ، ساقط شدن سلطنت ، تصرف کشور، ویران شدن بلخ و بیرون راندن شاه را پیشگویی کرد. اما سلطان ولد در شرح ماجرای مهاجرت بهاءولد، به این وعظ اشاره ای نکرده است (ص ١٩٠). در باب انگیزة هجرت بهاءولد و یارانش اقوال مختلفی هست . افلاکی (ج ١، ص ١١ـ١٢) و سپهسالار (ص ١٢ـ١٣) آن را در نتیجة حسادت و سعایت فخررازی دانسته اند که سلطان را نسبت به بهاءولد بدگمان کرد، زیرا بهاءولد تحت تأثیر ابوحامد محمد غزالی آشکارا بر فیلسوفان و اهل عقل می تاخت . بنابراین ، با فخررازی که از نظر او حامی فلسفة یونان بود و همچنین با خوارزمشاه ، مرید و شاگرد فخررازی ، مخالفت می کرد و در مجالس وعظ خود آن دو را اهل بدعت می خواند (بهاءالدین محمدولد، ج ١، ص ٨٢). اما به نظر برخی محققان ، قرینة تاریخی قابل اعتمادی دربارة دخالت فخررازی در مهاجرت بهاءالدین موجود نیست ، بویژه این که وفات فخررازی در ٦٠٦، چند سال پیش از مهاجرت بهاءالدین بوده است (فروزانفر، ص ١٤؛ اقبال ، ص ٥٢، ٥٤). هدایت (١٣٣٦ـ١٣٤٠ ش ، ج ١، بخش ٢، ص ٧٧١؛ همو، ١٣٤٤ ش ، ص ٧٩) مهاجرت او را به سبب ازدحام مریدان و هجوم معتقدان ، که موجبات بددلی شاه را فراهم آورد، دانسته است . برخی دیگر نیز علت هجرت را خوف و هراس او از خونریزی و بیرحمی لشکر مغول دانسته اند (فروزانفر، همانجا). سلطان ولد در ولدنامه (همانجا) هجرت جد خود را بر اثر رنجش او از اهل بلخ و خوارزمشاه مقارن حملة مغول ذکر کرده است .
به هر حال ، بهاءولد به همراه خانواده و یارانش از بلخ به بغداد رفت . گفته اند در راه سفر، با عطار در نیشابور ملاقات کرد و عطار او را از آیندة پسر کوچکش ، جلال الدین محمد، باخبر ساخت . وی در سفرهایش اصرار داشت که در مدارس اقامت کند نه در خانقاهها، بدین جهت در بغداد نیز به مدرسه ای
از مدارس دارالخلافه رفت (زرین کوب ، ١٣٦٤ ش ، ج ١، ص ٨٠ ـ ٨٣؛ قس افلاکی ، ج ١، ص ١٨). گفته اند که وی در این شهر شیخ شهاب الدین عمربن محمد سهروردی * را ملاقات کرد و از آنجا به سوی مکه رفت . به احتمالی ، بهاءولد پس از انجام فریضة حج به شام ، ملطیه ، ارزنجان ، آق شهر و لارنده سفر کرد و در آق شهر و لارنده مدرسه هایی برای اقامت او بنا کردند (افلاکی ، ج ١، ص ١٧، ٢٢، ٢٤ـ٢٦). گفته شده که در شام با محیی الدین ابن عربی * ملاقات کرده است . مدت این مسافرتها و اقامت او در شهرها دقیقاً مشخص نیست ، اما مسلم است که اقامت او در بعضی شهرها طولانی بوده است ؛ چنانکه ازدواج جلال الدین محمد در هجده سالگی با گوهر خاتون ، دختر خواجه لالای سمرقندی ، و وفات مادر جلال الدین ، مؤمنه خاتون ، در لارنده حاکی از اقامت نسبتاً طولانی او در این شهر است (فروزانفر، ص ٤٣، پانویس ٢؛ افلاکی ، ج ١، ص ٢٦؛ گولپینارلی ، ص ٩٠؛ زرین کوب ، ١٣٦٤ ش ، ج ١، ص ٩٠). وی در حدود ٦٢٦ یا ٦٢٧ به قونیه رفت (گولپینارلی ، ص ٨٩؛ اقبال ، ص ٥٩). به گفتة برخی ، او به دعوت پادشاه قونیه ، علاءالدین کیقباد سلجوقی که به گفتة نجم رازی (ص ٢٠) فردی مؤمن و عادل بود، به آنجا رفت . برخی احتمال داده اند که عزیمت او به قونیه به تشویق شهاب الدین سهروردی و از ابتدای سفر مقصد نهایی معلوم بوده است ، و این را نیز که در ولدنامه در ذکر این سفر اشاره ای به منازل بین راه مکه تا قونیه نشده دالِّ بر همین نکته می دانند. عده ای هم برآن اند که حرکت پرشتاب و دور و دراز بهاءولد و توقف چندین ساله اش در شهرهای مختلف ، عزیمت از پیش تعیین شده ای را به سمت قونیه توجیه نمی کند (زرین کوب ، ١٣٦٤ ش ، ج ١، ص ٨٦ـ٨٧؛ مایر، ص ٣٩ـ٤٠). به روایت افلاکی ، کیقباد مایل بود که بهاءولد را در طشتخانة خود مستقر کند اما او نپذیرفت و در مدرسة التونپا منزل گزید. پس از مدت کوتاهی ، عوام و خواص ، از جمله سلطان علاءالدین و لالای او امیر بدرالدین گوهرتاش ، مرید وی شدند و امیر بدرالدین به فرمان علاءالدین برای فرزندان او مدرسه ای ساخت که بعدها محل تدریس مولانا شد (افلاکی ، ج ١، ص ٢٨ـ٣٠، ٤٣ـ٤٤).
مایر (ص ٤١) این گفته را که کیقباد، بهاءولد را به قونیه کشاند و برای او اقامتگاهی باشکوه آماده کرد ساختگی می داند و به این سخن سلطان ولد (ص ١٩١ـ١٩٢) استناد می کند که بهاءالدین نخست در قونیه به وعظ و تدریس پرداخت و در این کار شهرت یافت ، آنگاه امیر با او ملاقات کرد و بهاءولد در او اثر گذاشت . به گزارش سلطان ولد (ص ١٩٢) بهاءالدین فقط دو سال در قونیه در قید حیات بود. افلاکی (ج ١، ص ٣٢) مرگ او را در ٦٢٨ و دولتشاه سمرقندی (ص ٢١٥) در ٦٣١ دانسته است ، ولی به نظر می رسد که روایت افلاکی صحیح باشد (رجوع کنید به فروزانفر، ص ٣١). به دستور کیقباد حرمی پیرامون قبر او بنا کردند (افلاکی ، ج ١، ص ٣٣).
بهاءولد شاگردان بسیاری تربیت کرد که معروفترین آنها سیدبرهان الدین محقق ترمذی * است . وی دختری به نام فاطمه خاتون و سه پسر به ترتیب به نامهای حسین ، علاءالدین محمد و جلال الدین محمد داشت . دو برادر کوچکتر در سفر به آسیای صغیر همراه خانواده بودند. بهاءولد در یادداشتهای خود هیچ جا از این دو به اسم ذکری نمی کند ولی در عوض از پسر بزرگتر خود حسین نام می برد (افلاکی ، ج ١، ص ٥٦، ج ٢، ص ٩٩٤؛ سپهسالار، ص ١١؛ بهاءالدین محمد ولد، ج ١، ص ١٥، ج ٢، ص ٤٥).
تنها اثری که از بهاءولد بر جای مانده کتاب معارف است . اولین بار، هلموت ریتر در اثر خود موسوم به > مولانا جلال الدین رومی و حلقه اش < معارف را چاپ کرد (مایر، ص ١). پانزده سال بعد، فروزانفر، بدون اطلاع از کار ریتر، این اثر را براساس سه نسخة استانبول و یک نسخه از تهران با عنوان معارف ، مجموعه مواعظ و سخنان سلطان العلماء بهاءالدین محمدبن حسین خطیبی بلخی مشهور به بهاءولد در ١٣٣٣ ش در تهران چاپ کرد و ادامة آن را در ١٣٣٨ ش بر مبنای نسخة قونیه ، که دارای اصلاحاتی احتمالاً به خط خود مصنف بود، تحت همان عنوان منتشر ساخت . پس از فوت او، کل اثر با پرداختی تازه در دو مجلد در ١٣٥٢ ش تجدید چاپ شد. جلد اول معارف شامل سه جزء است و فروزانفر محتوای جلد دوم را جزء چهارم نامیده و معتقد است که این جزء در حقیقت مهمترین بخش معارف و هستة اصلی سه جزء اول است و قسمتی از مطالب جزء چهارم در سایر اجزای کتاب گاه با تصرفی مختصر یا تغییراتی مفصلتر به چشم می خورد. فروزانفر در این باره که چه کسی کار تهذیب و تکمیل این مطالب را به آن صورت که در جلد اول آمده برعهده داشته و اینکه این کار را خود بهاءولد انجام داده یا مولوی یا یکی از پیروان او، نظر قطعی نمی دهد (بهاءالدین محمدولد، ج ٢، مقدمه ، ص ط ـ ی ).
عنوان معارف در هیچ جای متن دو جلد ذکر نشده و سپهسالار هم با آنکه دیباچة جلد اول یا به عبارتی متن تهذیب شده را نقل می کند (ص ٢٠) نامی بر آن نمی نهد.
معارف مجموعة تأملات بهاءولد دربارة امور و تجارب دینی و سایر موضوعات و خلاصه ای از مواعظ و نصایح و نیز یادداشتهایی از خاطرات اوست (مایر، ص ٣). هلموت ریتر این اثر را یادداشت برداری از مواعظ بهاءولد دانسته است (همانجا)، اما مطالبی از تأملات خصوصی و لحظه های خلوت بهاءولد در این کتاب وجود دارد که بعید به نظر می رسد موضوع وعظ قرار گرفته باشد. همچنین عباراتی به صیغة مخاطب در کتاب هست که احتمال یادداشت برداری معارف به وسیلة شاگردان بهاءولد را ضعیف می کند (زرین کوب ، ١٣٦٤ ش ، ج ١، ص ٧١؛ مایر، ص ٤؛ بهاءالدین محمدولد، ج ١، ص ٣٢٧، ٣٨١، مقدمة فروزانفر، ص د، ج ٢، مقدمة فروزانفر، ص ی ؛ فروزانفر، ص ٣٣).
محل و تاریخ جزئیات یادداشتهای معارف روشن نیست . اغلب آنها در موطن خود او در وخش ، نوشته شده است . فروزانفر احتمال می دهد که برخی از آنها نیز پس از مهاجرت به آسیای صغیر تنظیم شده باشد. یادداشتهایی که تاریخ نگارش آنها معلوم است و یا می توان تاریخ نگارش آنها را تعیین کرد، در بین سالهای ٥٩٧ـ٦٠٧ نوشته یا تنظیم شده است (بهاءالدین محمد ولد، ج ١، مقدمة فروزانفر، ص کط ـ لز، ج ٢، مقدمة فروزانفر، ص ی ـ یا). اما قطعه ای از کتاب معارف (ج ١، ص ٤٠) وجود دارد که احتمالاً بهاءولد آن را در حدود چهل سالگی نوشته است . فریتس مایر (ص ٦) این احتمال را که معارف در مدت اقامت بهاءولد در شرق به عنوان کتاب نزد عموم شناخته شده باشد، منتفی می داند. به نظر او، این ادعای افلاکی (ج ١، ص ٣٣) که قاضی وخش ، قصد داشته از دیباچة معارف و استفتاها لقب سلطان العلماییِ بهاءولد را محو کند، در واقع حاکی از اختلاف عقیدة واقعی میان بهاءولد و قاضی وخش بر سر این لقب است .
نثر معارف از نوع مرسل است و سجع و صنایع لفظی در آن بندرت به کار رفته و لغات و تعبیراتی نادر دارد. در نثر معارف می توان رد پای گویش مردم بلخ را تشخیص داد. در این اثر حقایق عرفان ، دین ، اصول عقاید، مسائل اخلاقی ، تفاسیر، تأویلاتی از آیات قرآن و احادیث نبوی با عباراتی شیوا، فصیح و روشن مورد بحث قرار گرفته است (ج ١، مقدمة فروزانفر، ص ه ، یب ـ یج ؛ صفا، ج ٢، ص ١٠٢٢) تا جایی که ذبیح الله صفا (همانجا) آن را در لطافت مانند شعر دانسته و فروزانفر آن را «از بهترین نثرهای شاعرانه » دانسته (همانجا) و از جهت بیان مطالب به اشعار بزرگانی چون عطار و سنایی و حافظ شبیه می داند (بهاءالدین محمد ولد، ج ١، مقدمة فروزانفر، ص ه ).
معارف بر مولوی تأثیر بسیار گذاشته و او با این کتاب مأنوس بوده است (افلاکی ، ج ٢، ص ٦٥٢). به گزارش سپهسالار (ص ١١٩) که البته اغراق آمیز است ، او معارف را زیرنظر برهان الدین محقق ترمذی حدود هزار بار دوره کرده بود، و به گفتة افلاکی (ج ١، ص ١٧٦، ٢١٦) در مجالس خویش نیز آن را برای اصحاب خود تقریر می کرد و گاه نیز آن را با شرح و تفسیر املا می نمود و اصحاب وی می نوشتند. به قولی ، همین نفوذ بهاءولد بر مولوی بود که سبب شد شمس تبریزی او را از خواندن معارف منع کند، و مولوی در طول حیات شمس تبریزی مطالعة آن را ترک کرد (همان ، ج ٢، ص ٦٥٢). از مقایسة مثنوی و معارف ، شباهتها و مشترکات زیادی میان اندیشه و کلام مولوی و بهاءولد می توان یافت و به عقیدة فروزانفر (بهاءالدین محمد ولد، ج ١، مقدمه ، ص ید ـ یه ) کمتر نکتة برجسته ای در معارف هست که مولانا آن را در مثنوی نیاورده باشد (برای اطلاع از اقتباسات مولوی از معارف رجوع کنید به ج ١، مقدمة فروزانفر، ص یه ـ کط ؛ زرین کوب ، ١٣٦٤ ش ، ج ١، ص ٤٨٩ـ ٤٩٠؛ اقبال ، ص ٦٥ـ٦٦). همچنین به نظر فروزانفر (همانجا) از مقایسة دقیق معارف و آثار مولانا روشن می شود که مولوی با پدر خود در اصول عمده و مبانی تصوف اشتراک داشته ، اما به عقیدة فریتس مایر (ص ٥)، این شباهتها آن قدر نیست که بتوان نظرگاههای آنها را کاملاً با یکدیگر انطباق داد و از حوزة فکری واحدی سخن به میان آورد.
آرا و عقاید . بهاءالدین ولد از ائمه و فقهای مشهور حنفیان بود. وی در معارف مطابق مذهب ابوحنیفه و پیروانش به استدلال پرداخته و به اشکالات پیروان مذهب شافعی پاسخ داده است (بهاءالدین محمد ولد، ج ٢، حواشی و تعلیقات فروزانفر، ص ٣٣١). وی در مسائلی از قبیل رؤیت خدا، کلام خدا و کسب به مذهب «سنت و جماعت » (مذهب اشاعره ) قائل است ، تا آنجا که مایر (ص ٢١) او را در کلام ماتُریدی می داند. با این حال ، بهاءولد در جایی از اثر خود در فایده مندی امر و نهی ، مذهب معتزله را پسندیده تر یافته و اظهار می کند که باید از هر مذهبی آنچه را حق است پذیرفت و به نحوی که مورد اتفاق همه است بیان کرد (ج ٢، ص ١٣٧ـ١٣٨). او در مسئلة قضا و قدر با قول به قَدَر (اراده و اختیار مطلق و قدرت مستقل برای انسان ) و جبر، هر دو، مخالف است . به اعتقاد او باید در کوشش در راه صواب قَدَری و در تسلیم به امر محتوم الهی جبری بود. وی تفویضی بودن یا جبری بودن را صفت مذموم اباحتیان می داند (همان ، ج ١، ص ٤٠٩، ج ٢، ص ٩٢، ٩٧).
بهاءولد اختلاف میان ادیان و مذاهب را سودمند و ترجیح یکی بر دیگری و تعصب بر آن را لازمة زندگی و ناشی از جوهر آدمیت می داند. با وجود این ، پراکندگی ادیان و مذاهب وی را به این نتیجه می رساند که تنها باید یک راه اختیار کرد و راهی بهتر از راه محمد صلّی اللّه علیه وآله وسلّم نیست (همان ، ج ١، ص ٣٢٠، ٣٤٩، ج ٢، ص ٩٢). بهاءولد خود را صاحب وحی ( به معنای عام ) و نبی بدون شریعت می دانست . او امیدوار بود که در نهایت «اللهی » شود و همة چیزها از إفنا و وجود و قبض و بسط و دیگر صفات کمال به فرمان او باشد (همان ، ج ١، ص ٢٧٥، ٣٢٥). به نظر فریتس مایر (ص ٩٤) دلیل اینکه بهاءولد در معارف اغلب از لفظ «الله » به جای خدا استفاده کرده این است که او اللهی شدن را بالاترین مرحله برای انسان می داند. بهاءولد در صحبت از فواید دعا در معارف (ج ١، ص ٢٣٣)، لفظ الله را از ریشة إله به معنای پناهگاه خلق دانسته است . به عقیدة وی ، همه و از جمله اهل نجوم و حکمت ، متفق اند که الله ورای هر موجود است . او الله را عدم و محو
و سادگی می داند که همه چیز از او موجود می شود و حاوی تمام محدثات و محیط بر آنهاست . «جای او کوی عدم است و در ظاهر و باطنِ تمام موجودات ». به نظر بهاءولد، کسی که طالب الله باشد، به عدم می رسد، فرو می ماند و خیره می شود و عدم چون خندقی در برابر اوست و مثل سطح نادیدنی آب یا هوا به چشم می آید. بهاءولد بر بی صورتی ، بی چونی و بی چگونگی خدا تکیه می کند و می گوید که همه صورتها ناظر الله است و آنچه منظور همة نظرهاست خود باید بی صورت باشد و صورت آفرین (همان ، ج ١، ص ٢٣، ١٦٩، ١٧٩، ٣٣٤، ٣٩٦).
به عقیدة بهاءولد، قرب به الله با الهیات نظری حاصل نمی شود (مایر، ص ٩١). او علم را بر دو نوع می داند: «علم رسمیِ میان راهی » چون علم نظر و تذکیر و وعظ که همه در میان راه منقطع می شود و علم حقیقت . به نظر او تنها راهی که به حقیقت و معرفت حق منتهی می شود راهی است که از طریق وحی تعلیم داده شده باشد؛ راه عقل و مذهب یونانیان بدعت است و بدعت هم به ضلالت می انجامد. پیروی از مذهب فلاسفة یونان و پشت کردن به تعالیم آسمانی ، رفتن از نور به ظلمت و تبعیت از خیالهای فاسد و اسارت در چنگال نفس امّاره و شیاطین درونی است (بهاءالدین محمد ولد، ج ١، ص ٨٢، ٣٨١؛ نیز رجوع کنید به پورجوادی ، ص ٣٣). بهاءولد به لذات و آلام به جدّ توجه کرده است . به اعتقاد وی ، حظّ بهشت به نفس تعلق دارد و وصال به حقیقت الله برای اهل روح و عقل ممکن است ، پس آدمی در هر مرتبه ای ، چه نفس چه عقل ، باید به الله نظر کند (بهاءالدین محمد ولد، ج ١، ص ٢٠٥).
منابع :
(١) احمدبن اخی ناطور افلاکی ، مناقب العارفین ، چاپ تحسین یازیجی ، تهران ١٣٦٢ ش ؛
(٢) افضل اقبال ، زندگی و آثار مولانا جلال الدین رومی ، ترجمة حسن افشار، تهران ١٣٧٥ ش ؛
(٣) امین احمد رازی ، هفت اقلیم ، چاپ جواد فاضل ، تهران ( بی تا. ) ؛
(٤) بهاءالدین محمد ولد، معارف ، چاپ بدیع الزمان فروزانفر، تهران ١٣٥٢ ش ؛
(٥) نصرالله پورجوادی ، «رابطة فخررازی با مشایخ صوفیّه »، معارف ، دورة سوم ، ش ١ (فروردین ـ تیر ١٣٦٥)؛
(٦) عبدالرحمان بن احمد جامی ، نفحات الانس ، چاپ محمود عابدی ، تهران ١٣٧٠ ش ؛
(٧) عطاملک بن محمد جوینی ، کتاب تاریخ جهانگشای ، چاپ محمدبن عبدالوهاب قزوینی ، لیدن ١٩١١ـ١٩٣٧، چاپ افست تهران ( بی تا. ) ؛
(٨) دولتشاه سمرقندی ، تذکرة الشعراء دولتشاه سمرقندی ، چاپ محمد عباسی ، تهران ( تاریخ مقدمه ١٣٣٧ ش ) ؛
(٩) عبدالحسین زرین کوب ، جستجو در تصوف ایران ، تهران ١٣٥٧ ش ؛
(١٠) همو، سرّنی : نقد و شرح تحلیلی و تطبیقی مثنوی ، تهران ١٣٦٤ ش ؛
(١١) فریدون بن احمد سپهسالار، زندگینامة مولانا جلال الدّین مولوی ، با مقدمة سعید نفیسی ، تهران ( تاریخ مقدمه ١٣٢٥ ش ) ؛
(١٢) محمدبن محمد سلطان ولد، ولدنامه ، چاپ جلال همایی ، تهران ( تاریخ مقدمه ١٣١٦ ش ) ؛
(١٣) محمد شبلی نعمانی ، سوانح مولوی رومی ، ترجمة محمدتقی فخر داعی گیلانی ، تهران ١٣٣٢ ش ؛
(١٤) ذبیح الله صفا، تاریخ ادبیات در ایران ، ج ٢، تهران ١٣٦٣ ش ؛
(١٥) محمدحسن فروزانفر، رساله در تحقیق احوال زندگانی مولانا جلال الدّین محمد مشهور بمولوی ، تهران ١٣٦٦ ش ؛
(١٦) عبدالباقی گولپینارلی ، مولانا جلال الدین : زندگانی ، فلسفه ، آثار و گزیده ای از آنها ، ترجمه و توضیحات توفیق سبحانی ، تهران ١٣٧٠ ش ؛
(١٧) جلال الدین محمدبن محمد مولوی ، فیه مافیه ، چاپ بدیع الزمان فروزانفر، تهران ١٣٦٢ ش ؛
(١٨) عبدالله بن محمد نجم رازی ، مرصادالعباد ، چاپ محمد امین ریاحی ، تهران ١٣٥٢ ش ؛
(١٩) رضاقلی بن محمد هادی هدایت ، تذکرة ریاض العارفین ، چاپ مهرعلی گرکانی ، تهران ( ١٣٤٤ ش ) ؛
(٢٠) همو، مجمع الفصحا ، چاپ مظاهر مصفا، تهران ١٣٣٦ـ١٣٤٠ ش ؛
(٢١) Fritz Meier, Baha ¦ Ý-I Walad: Grundzدge seines lebens und seiner mystik , in Acta Iranica , ٢٧, Leiden ١٩٨٩.
/ محمدنوید بازرگان و انسیه برخواه /