دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٦٦١٤
حُنَين، غزوه ، حُنَين، غزوه، از جنگهاى پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله وسلم در سال هشتم هجرى. آن را يَوم حنين (رجوع کنید به توبه: ٢٥؛ ابنحزم، ص ٢٤١)، وقعة حنين (يعقوبى، ج ٢، ص ٦٢)، غزاة حنين (بلاذرى، ج ١، ص ٤٣٨)، غزوة هوازِن (ابنسعد، ج ٢، ص ١٤٩؛ مسعودى، تنبيه، ص ٢٦٩) و وقعة هوازن (ابنحزم، همانجا) نيز ناميدهاند. درباره تاريخ اين غزوه گفتهاند وقتى رسول خدا در روز جمعه، ده روز مانده از رمضان سال هشتم مكه را فتح كرد، پانزده شب در مكه ماند و سپس شنبه ششم شوال روانه حنين شد (رجوع کنید به واقدى، ج ٣، ص ٨٨٩؛ ابنسعد، ج ٢، ص ١٣٧، ١٥٠؛ قس ابنسعد، ج ٢، ص ١٣٩، ١٤٣؛ بلاذرى، همانجا).
حنين درهاى است در شمالشرقى مكه، ميان وادىالشرايع و وادى يدعان (جدعان امروزى؛ فؤاد حمزه، ص ٢٧٦). حنين كه در منطقه طائف* است، با مكه ده ميل و اندى (بكرى، ج ٢، ص ٤٧١) يا سه شب راه (ابنسعد، ج ٢، ص ١٤٩) فاصله داشت. حنين داراى آبى بود، كه به دستور زُبَيْده همسر هارونالرشيد و مادر امين از آنجا جويهايى تا مكه كشيده شد. در اين ناحيه عثمان باغهايى داشت (مسعودى، مروج، ج ٣، ص ٧٦؛ بكرى، ج ١، ص ٢١٢؛ ازرقى، ج ٢، ص ٢٣١، ملحقات رشدى صالح ملحس، ص ٣٢٧).
سبب اين غزوه آن بود كه اشراف قبيله هوازن* و قبيله ثقيف* از بيم آنكه پيامبر پس از فتح مكه به جنگ با آنان اقدام كند تصميم گرفتند پيش از پيامبر به جنگ اقدام كنند (واقدى، ج ٣، ص ٨٨٥؛ بلاذرى، همانجا). به روايتى نيز چون رسول خدا براى فتح مكه، از مدينه حركت كرد، هوازن و ثقيف به خيال اينكه پيامبر قصد آنان را دارد، تجمع كردند و پس از فتح مكه در حنين فرود آمدند و تصميم به جنگ با پيامبر گرفتند (طبرى، ج ٣، ص٧٠).
بيشتر تيرههاى هوازن، از جمله نصر، جُشَم، سعدبن بَكر و گروهى از بنىهلال به سركردگى مالكبن عَوف* نَصرى گرد آمدند، اما برخى از تيرههاى صاحب نام هوازن، مانند كَعب و كِلاب و بنىنُمَير حضور نيافتند. تمام قبايل هم پيمان ثقيف نيز به رهبرى قارببن اَسوَد و ذوالخِمار سُبَيعبن حارث و برادرش احمربن حارث (از بنىمالك) به آنان پيوستند (واقدى، ج ٣، ص ٨٨٥؛ ابنهشام، ج ٤، ص٨٠؛ مسعودى، تنبيه، ص٢٧٠). چون مالكبن عوف تصميم گرفت براى جنگ با پيامبر حركت كند، اموال و زنان و كودكان را نيز با خود همراه كرد تا مردان را در دفاع از آنها دلير كند. وقتى به اَوطاس ــكه زمينى سخت و هموار و ميدانى مناسب براى جولان اسبها بودــ رسيد، دُرَيدبن صِمَّه*، پيرمرد نابيناى جُشَمى كه صاحبرأى و جنگ آزموده بود، گفت اگر اين جنگ مايه سربلندى بود، مردان شجاع كعب و كلاب در آن شركت مىكردند. ازاينرو به مالكبن عوف توصيه كرد فقط با مردان به جنگ رود كه اگر پيروز شود، ديگران نيز به وى بپيوندند و اگر شكست بخورد، زنان و كودكان آسيب نبينند؛ اما مالكبن عوف از سر تكبر به سخن وى توجه نكرد و او را تحقير نمود (ابنهشام، ج ٤، ص٨٠ـ٨٢). در اوطاس كمكهايى از هر ناحيه به آنان مىرسيد (واقدى، ج ٣، ص ٨٨٦ـ٨٨٧). پيامبر چون اين خبر را شنيد، عبداللّهبن ابىحَدْرَد اَسْلَمى را فرستاد تا به صورت ناشناس به ميان آنان برود و كسب اطلاع كند. وى نيز خبر آورد كه مشركان براى جنگ با مسلمانان همدست شدهاند (ابنهشام، ج ٤، ص ٨٢ـ٨٣).
به روايت ابناسحاق از امام باقر عليهالسلام، چون رسول خدا تصميم گرفت به جنگ هوازن برود، كسى نزد صَفوانبن اُمَيّه (از سران قريش كه هنوز مشرك بود) فرستاد و از وى خواست زرهها و سلاحهايى كه دارد به پيامبر و مسلمانان، عاريه مضمونه (تضمينِ بازگرداندن عين امانت) دهد. صفوان قبول كرد و يكصد زره داد (طبرى، ج ٣، ص ٧٣؛ قس شمسشامى، ج ٥، ص ٣١٢). پيامبر همراه ده هزار تن از يارانش كه در فتح مكه با وى بودند و دو هزار نفر از تازه مسلمانان مكه، براى جنگ با هوازن از مكه بيرون رفت (ابنسعد، ج ٢، ص١٥٠؛ يعقوبى، ج ٢، ص ٦٢). برخى از اين مكيان فقط مىخواستند ببينند پيروزى از آنِ كه خواهد بود تا غنيمتى برگيرند و حتى بدشان نمىآمد كه پيامبر و مسلمانان در اين جنگ شكست بخورند (واقدى، ج ٣، ص ٨٩٤ـ٨٩٥). مسلمانان دويست اسب همراه داشتند (مسعودى، تنبيه، ص ٢٦٩). رسول خدا عَتّاببن اَسيدبن ابىالعيص را به عنوان امير مكه تعيين كرد و مُعاذبن جبل را نيز در آنجا گمارد تا به مردم احكام اسلامى را بياموزد (ابنسعد، ج ٢، ص ١٣٧؛ بلاذرى، ج ١، ص ٤٣٨). به روايت واقدى (ج ٣، ص ٨٩٠)، هنگام حركت، ابوبكر كه عده بسيار مسلمانان را ديد، گفت امروز از كمىِ عدّه مغلوب نمىشويم. واقدى در جاى ديگر، اين سخن را به يكى از اصحاب و در روايتى ديگر به پيامبر اكرم نسبت داده است (رجوع کنید به ج ٣، ص ٨٨٩ـ٨٩٠؛ قس شمسشامى، ج ٥، ص ٣١٧، كه روايت اخير را نادرست دانسته است).
پيامبر مردان قبيله بنىسُلَيم را به فرماندهى خالدبن وليد*، به منزله پيشاهنگ فرستاد (واقدى، ج ٣، ص ٨٩٦ـ٨٩٧؛ ابنسعد، ج ٢، ص١٥٠). رسول خدا و مسلمانان و مردان قريش، كه هنوز شمارى از آنان مشرك بودند، غروب شب سهشنبه دهم شوال سال هشتم به حنين رسيدند (واقدى، ج ٣، ص ٨٩٢؛ ابنسعد، همانجا؛ قس ابنحزم، ص :٢٤١ اول شوال).
مالكبن عوف سه نفر فرستاد تا از مسلمانان خبرى آورند. آنان در حالى كه از مشاهده سپاه مسلمانان سخت مرعوب شده بودند، بازگشتند. با وجود اين، مالكبن عوف شبانه يارانش را در وادى حنين مستقر كرد تا يكباره بر مسلمانان هجوم برند. رسول خدا نيز سحرگاه صفوف ياران خود را آراست و پرچمها را به پرچمداران سپرد؛ لواى مهاجران به دست على عليهالسلام، لواى خزرج به دست حُباببن مُنذر (و به قولى به دست سعدبن عُباده) و لواى اَوس به دست اُسَيْدبن حُضَير بود. تيرههاى قبايل اوس و خزرج و قبايل عرب نيز هريك پرچمى داشتند. رسول خدا در حالى كه لباس رزم پوشيده بود، از صفوف لشكريان بازديد كرد و آنان را به جنگ و شكيبايى برانگيخت و مژده پيروزى داد. آنگاه در تاريكى صبح همراه مسلمانان از دره حنين به زير آمد (واقدى، ج ٣، ص ٨٩٥ـ٨٩٧؛ ابنسعد، ج ٢، ص١٥٠ـ١٥١). مشركان هوازن و ثقيف كه در شكافهاى دره و اطراف آن كمين كرده بودند، يكباره به مسلمانان حمله كردند. نخست سواران بنىسُلَيم و سپس مكيان و ساير مردم پراكنده و منهزم شدند. به گونهاى كه هيچ كسى پشت سر خود را نگاه نمىكرد (واقدى، ج ٣، ص ٨٩٧؛ ابنهشام، ج ٤، ص ٨٣؛ نيز رجوع کنید به توبه: ٢٥).
پيامبر به لشكريانش مىگفت به سوى من آييد، من رسول خدا، محمد پسر عبداللّه هستم، اما مردم پراكنده شدند و فقط عدهاى اندك با پيامبر ماندند (ابنهشام، ج ٤، ص ٨٥). منابع درباره شمار كسانى كه در كنار پيامبر ثابتقدم ماندند، اختلاف دارند. پارهاى روايات از چهار نفر ياد كردهاند: على عليهالسلام، عباسبن عبدالمطلب و ابوسفيانبن حارثبن عبدالمطلب كه از بنىهاشم بودند، و ابنمسعود (ابنابىشيبه، ج ٨، ص ٥٥٢ـ ٥٥٣؛
شمسشامى، ج ٥، ص ٣٢٩). به روايت ديگر فقط ده يا نه نفر از بنىهاشم، از جمله سه تن ياد شده و يك نفر از غير بنىهاشم يعنى اَيْمَنبن امّ ايمن ــكه بعداً به شهادت رسيدــ با پيامبر ماندند (يعقوبى، ج ٢، ص ٦٢؛
طبرسى، ج ١، ص ٣٨٦). در پارهاى روايات، نام عدهاى ديگر از جمله برخى مهاجران و انصار را افزودهاند (رجوع کنید به ابنهشام، ج ٤، ص ٨٥ـ٨٦؛
ابنسعد، ج ٢، ص ١٥١؛
بلاذرى، ج ١، ص ٤٣٨ـ٤٣٩؛
طبرى، ج ٣، ص ٧٤) و گاه عده آنان را يكصد تا سيصد تن نوشتهاند (رجوع کنید به واقدى، ج ٣، ص٩٠٠ـ٩٠١؛
بلاذرى، ج ١، ص ٤٣٨؛
نويرى، ج ١٧، ص ٣٢٨). برخى از مردم مكه (طُلَقاء*) كه گريخته بودند، همچون ابوسفيانبن حرب و كَلَدَةبن حَنْبَل كينه خود را از اسلام و مسلمانان آشكار ساختند و حتى شَيبةبن عثمانبن ابىطلحه كه پدرش در جنگ احد كشته شده بود، قصد جان پيامبر را كرد كه ناموفق ماند (واقدى، ج ٣، ص ٩٠٩ـ٩١٠؛
ابنهشام، ج ٤، ص ٨٦ـ٨٧؛
يعقوبى، همانجا).
رسول خدا كه چنان ديد، به عباسبن عبدالمطلب كه عنان استر پيامبر را گرفته بود و صدايى بلند و رسا داشت فرمود تا ندا كند: اى انصار، اى اصحاب سَمُرَه، اى اصحاب سورةالبقره. پس از آن، فراريان لبيكگويان و شتابان از هر سوى نزد رسول خدا بازگشتند (واقدى، ج ٣، ص ٨٩٨ـ٨٩٩؛
ابنهشام، ج ٤، ص ٨٧؛
ابنسعد، همانجا؛
يعقوبى، ج ٢، ص ٦٢ـ٦٣)، به گونهاى كه يكصد تن نزد پيامبر گرد آمدند، كه پيامبر دليرانه به يارى آنان با مشركان جنگيد (واقدى، ج ٣، ص٩٠٠ـ٩٠١؛
طبرى، ج ٣، ص ٧٥ـ٧٦). پس از آن حضرت، على عليهالسلام در پيكار از همه قوىتر و دليرتر بود (شمسشامى، ج ٥، ص ٣٢٤). به تعبير قرآن، خداى متعال آرامش خود را بر پيامبر و بر مؤمنان فرود آورد (رجوع کنید به توبه: ٢٦).
شعار انصار، نخست «يالَلْأَنصار» بود و سپس «يا لَلْخَزْرَج» مىگفتند. چون پيامبر به معركه نبرد و پايدارى و شكيبايى مسلمانان نگريست، فرمود اكنون تنور جنگ گرم شد (واقدى، ج ٣، ص ٨٩٩؛
ابنهشام، همانجا). على عليهالسلام به پرچمدار دشمن حمله كرد و او را كشت و پس از آن مشركان هزيمت يافتند (يعقوبى، ج ٢، ص ٦٣؛
ابناثير، ج ٢، ص ٢٦٣؛
قس ابنهشام، ج ٤، ص ٨٨). به روايتى، على عليهالسلام چهل تن از دشمنان را به هلاكت رساند (كلينى، ج ٨، ص ٣٧٦؛
طبرسى، ج ١، ص ٣٨٧).
در غزوه حنين برخى از زنان انصار همچون امّ سُلَيم كه باردار بود، امّ عُماره، امّ سَليط و امّ حارث، مردانه جهاد كردند (واقدى، ج ٣، ص ٩٠٢ـ٩٠٤؛
طبرى، ج ٣، ص ٧٧ـ٧٨؛
شمسشامى، ج ٥، ص٣٣٠ـ٣٣١).
رسول خدا مشتى خاك برداشت و به سوى دشمن افكند و فرمود «نصرت نيابند» و آن موجب هزيمتشان شد (طبرى، ج ٣، ص ٧٨؛
قس واقدى، ج ٣، ص ٨٩٩). به تصريح قرآن مجيد (رجوع کنید به توبه: ٢٦) و روايات اسلامى (رجوع کنید به واقدى، ج ٣، ص ٩٠٥ـ٩٠٦؛
طبرى، ج ٣، ص ٧٧؛
نويرى، ج ١٧، ص ٣٣٤)، در روز حنين فرشتگان خدا براى يارى مسلمانان فرود آمدند و همراه آنان به جنگ پرداختند. چون پيامبر شنيد كه برخى مسلمانان به قتل كودكان دست زده و زنى از مشركان را كشتهاند، ناراحت شد و مؤكداً آنان را از كشتن زن و كودك و اجير نهى فرمود (واقدى، ج ٣، ص ٩٠٥، ٩١٢؛
ابنهشام، ج ٤، ص١٠٠).
چون هوازن هزيمت يافت، هفتاد تن از بنىمالك از تيرههاى ثقيف كشته شدند (رجوع کنید به ابنهشام، ج ٤، ص ٩٢؛
قس واقدى، ج ٣، ص ٩٠٧: نزديك صد نفر). در پارهاى روايات، شمار كشتگان هوازن به عدد كشتگان قريش در بدر، يعنى هفتاد تن نوشته شده (رجوع کنید به ابنسعد، ج ٢، ص ١٥٥؛
ذهبى، ص ٥٨٢) ولى مسعودى (تنبيه، ص٢٧٠) آن را حدود ١٥٠ تن نوشته است. دريدبن صمّه نيز در بين كشتهشدگان بود (يعقوبى، همانجا). در اين غزوه، مسلمانان شش هزار زن و كودك از مشركان را اسير و ٠٠٠ ،٢٤ شتر، بيش از چهل هزار گوسفند و چهار هزار اوقْيه نقره غنيمت گرفتند (ابنسعد، ج ٢، ص ١٥٢، ١٥٥؛
قس يعقوبى، همانجا). مشركان همراه مالكبن عوف به طائف رفتند. بعضى از آنها نيز در اوطاس اردو زدند و پارهاى ديگر، يعنى بنوغِيَره از ثقيف به نخله رفتند. پيامبر گروهى را به تعقيب مشركانى كه به نخله رفتند (واقدى، ج ٣، ص ٩١٤؛
ابنهشام، ج ٤، ص ٩٥؛
ابنسعد، ج ٢، ص ١٥١) و ابوعامر اشعرى را نيز به دنبال مشركانى كه به اوطاس رفتند، روانه كرد. ابوعامر در جنگ با آنان كشته شد و پسرعموى وى، ابوموسى اشعرى، با مشركان جنگيد و آنان را شكست داد (واقدى، ج ٣، ص ٩١٥ـ ٩١٦؛
بلاذرى، ج ١، ص ٤٣٩ـ٤٤٠).
در غزوه حنين چهار تن از مسلمانان به شهادت رسيدند (واقدى، ج ٣، ص ٩٢٢؛
يعقوبى، همانجا؛
طبرى، ج ٣، ص ٨١؛
براى روايات ديگر رجوع کنید به آيتى، ص٥٥٣: نُه نفر). در اين نبرد، شَيما دختر حارثبن عبدالعُزّى، خواهر رضاعى پيامبر، به دست مسلمانان افتاد. چون او را نزد پيامبر بردند، وى را احترام كرد و به درخواست خود وى، او را نزد قومش بازگرداند (واقدى، ج ٣، ص ٩١٣ـ٩١٤؛
ابنهشام، ج ٤، ص ١٠١). گفته شده كه گفتگوى شيما با پيامبر و وساطت وى درباره اسيران هوازن، يكى از دلايل آزادى اسرا بوده است (رجوع کنید به يعقوبى، همانجا؛
مسعودى، تنبيه، ص ٢٢٩).
پس از پايان جنگ، پيامبر اجازه داد هر كه كسى از دشمن را كشته است، لباس رزم و جنگافزار (سَلَب) وى را براى خود بردارد (واقدى، ج ٣، ص ٩٠٨؛
ابنهشام، ج ٤، ص ٩١). آنگاه اسيران و غنايم را نزد رسول خدا گردآوردند. مسئول غنايم مسعودبن عمرو غِفارى بود (ابنهشام، ج ٤، ص ١٠١). در روايات ديگر، از بُدَيلبن وَرقاء خُزاعى به عنوان مسئول اسرا ياد شدهاست (رجوع کنید به بلاذرى، ج ١، ص ٤٣٩؛
ابناثير، ج ٢، ص ٢٦٦). پيامبر فرمود تا اسيران و اموال را به جِعْرانه (جِعِرّانه) در شمالغربى دره حنين ببرند و در آنجا نگهدارند (ابنهشام، همانجا؛
براى ضبط كلمه جعرانه رجوع کنید به حربى، ص ٣٤٦، پانويس ٣). پس از غزوه طائف، رسول خدا شب پنجشنبه، ٥ ذيقعده سال هشتم، به جعرانه رفت (ابنهشام، ج ٤، ص١٣٠؛
ابنسعد، ج ٢، ص ١٥٤). در آنجا هيئت هوازن نزد پيامبر رفت و با توسل به خويشاوندى رضاعى پيامبر با اسيران، خواهان آزادى آنان شد. چون رسول خدا سهم اسيران خود و بنىعبدالمطلب را به آنان بخشيد، مهاجران و انصار نيز از سهم خود گذشتند و آن را به پيامبر واگذاردند. چند تن كه نپذيرفته بودند، بعدآ اسيران خود را آزاد كردند (ابنهشام، ج ٤، ص١٣٠ـ١٣٣؛
ابنسعد، ج ٢، ص ١٥٣ـ ١٥٤). پيامبر هنگام تقسيم غنايم، نخست به اشراف قريش و قبايل عرب سهم داد تا دلهاى آنان و قومشان را به اسلام متمايل سازد. سپس به برخى همچون ابوسفيانبن حرب، يكصد شتر و به ديگران پنجاه يا چهل شتر داد. آنگاه فرمود تا مردم و غنايم را شمارش كردند و به هريك سهمى داد. چون پيامبر به اشراف قريش و عرب سهمهاى كلان داد، گروهى از انصار زبان به طعن و اعتراض گشودند. پيامبر در جمع انصار سخنانى ايراد كرد و ايشان را شرمنده و خشنود ساخت و در حق آنان دعا فرمود (ابنهشام، ج ٤، ص ١٣٤ـ١٤٣؛
ابنسعد، ج ٢، ص ١٥٢ـ١٥٦). رسول خدا سرانجام پس از سيزده شب اقامت در جعرانه، شب چهارشنبه دوازده شب مانده از ذيقعده، عمره به جاى آورد و پنجشنبه روانه مدينه شد (ابنسعد، ج ٢، ص ١٥٤).
منابع:
(١) علاوه بر قرآن؛
(٢) محمدابراهيم آيتى، تاريخ پيامبر اسلام، چاپ ابوالقاسم گرجى، تهران ١٣٥٩ش؛
(٣) ابنابىشيبه، المصنَّف فى الاحاديث و الآثار، چاپ سعيد محمد لحّام، بيروت ١٤٠٩/١٩٨٩؛
(٤) ابناثير؛
(٥) ابنحزم، جوامعالسيرة، و خمس رسائل اخرى، چاپ احسان عباس و ناصرالدين اسد، (قاهره ? ١٩٥٠)؛
(٦) ابنسعد (بيروت)؛
(٧) ابنهشام، السيرة النبوية، چاپ مصطفى سقا، ابراهيم ابيارى، و عبدالحفيظ شلبى، بيروت: داراحياء التراث العربى، (بىتا.)؛
(٨) محمدبن عبداللّه ازرقى، اخبار مكة و ماجاء فيها من الآثار، چاپ رشدى صالح ملحس، بيروت ١٤٠٣/ ١٩٨٣، چاپ افست قم ١٣٦٩ش؛
(٩) عبداللّهبن عبدالعزيز بكرى، معجم مااستعجم من اسماء البلاد و المواضع، چاپ مصطفى سقّا، بيروت ١٤٠٣/١٩٨٣؛
(١٠) احمدبن يحيى بلاذرى، انسابالاشراف، چاپ محمود فردوسعظم، دمشق ١٩٩٦ـ٢٠٠٠؛
(١١) ابراهيمبن اسحاق حربى، كتاب المناسك و اماكن طرق الحج و معالم الجزيرة، چاپ حمد جاسر، رياض ١٤٠١/١٩٨١؛
(١٢) محمدبن احمد ذهبى، تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير و الاعلام، المغازى، چاپ عمر عبدالسلام تدمرى، بيروت ١٤٠٧/١٩٨٧؛
(١٣) محمدبن يوسف شمسشامى، سبل الهدى و الرشاد فى سيرة خيرالعباد، چاپ عادل احمد عبدالموجود و على محمد معوض، بيروت ١٤١٤/١٩٩٣؛
(١٤) فضلبن حسن طبرسى، اعلام الورى باعلام الهدى، قم ١٤١٧؛
(١٥) طبرى، تاريخ (بيروت)؛
(١٦) فؤاد حمزه، قلب جزيرةالعرب، رياض ?( ١٣٥٢/ ١٩٣٣)؛
(١٧) كلينى؛
(١٨) مسعودى، تنبيه؛
(١٩) همو، مروج (بيروت)؛
(٢٠) احمدبن عبدالوهاب نويرى، نهايةالارب فى فنون الادب، قاهره ( ١٩٢٣)ـ١٩٩٠؛
(٢١) محمدبن عمر واقدى، كتاب المغازى، چاپ مارسدن جونز، لندن ١٩٦٦، چاپ افست قاهره (بىتا.)؛
(٢٢) يعقوبى، تاريخ.
/ محمدرضا ناجى /