دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٢١٩٠
بَهارلو ، ایلی ترک ، متفرّق در آذربایجان ، خراسان ، کرمان و فارس . به گفتة سرجان ملکم ، این ایل در اصل شاخه ای از طایفة شاملو * بود «که تیمور آنان را از بلاد شام به ایران آورد» (ج ١، ص ٢٣٧). هوتم ـ شیندلر نیز بر همین عقیده بود و می گفت که «بهارلوها در فارس به طورکلی به ایل «عرب » معروف اند؛ شاید به علت اینکه از سوریه ( = شام ) آمده اند» (ص ٤٨). اما هیچیک از این دو محقق ، اسنادی برای تأیید ادعای خود به دست نداده اند. شاید بتوان چنین استدلال کرد که ایل بهارلوی فارس را غالباً، به سبب پیوستگی آنان با ایل عرب در اتحادیة ایلات خمسه ، عرب می خوانند. از سوی دیگر، میان ایل بهارلو و ایل قراگُزلو * ، که شاخه ای از ایل شاملو شناخته می شود، پیوند نزدیکی وجود داشته است ( د. اسلام ، چاپ دوم ، ذیل «قراگزلو»). در ٢٥ کیلومتری شمال غرب میاندوآب ، روستایی به نام قراگزلو وجود دارد (رزم آرا، ج ٤، ص ٣٦٥)، که به محل سکونت بهارلوها واقع در شمال غرب مراغه بسیار نزدیک است . در غرب همدان نیز روستاهایی به نام بهارلو و قراگزلو یافت می شود (همان ، ج ٥، ص ٦٠، ٣٢١). تیره ای از بهارلوهای فارس هم به قراگزلو مشهورند (مصاحبه های شخصی نویسنده با ابراهیم خان بهارلو و امیرآقاخان بهارلو، شیراز، ١٣٣٦ ش ).
مینورسکی ، بهارلو را نام دیگری برای ایل بارانی (یا بارانْلو) یعنی ایل سلسلة حکام قراقوینلو می داند که شاخه ای از ایلِ ایوا (یا یوا؛ کاشغری ، ج ٣، ص ٢٣)، یکی از شعبه های اساسی اُغُز (اُغوز/ غُز * )، بوده است (مینورسکی ، ١٩٥٥، ص ٣٩١؛ د.اسلام ، چاپ دوم ، ذیل مادّه ). بااینهمه ، سومر نشان داده است که برای اثبات دلالت نامهای بهارلو و بارانی بر یک ایل ، گواهی وجود ندارد (ص ٢٣ـ٢٤). در زمان حکومت سلسلة قراقوینلو، ایل بهارلو در مجاورت همدان می زیست ، و این امر باعث شد که مینورسکی این نام را برگرفته از نام دِژ بهار، در چهارده کیلومتری شمال غربی آن شهر، بداند (١٩٥٥، ص ٣٩٢؛ د.اسلام ، چاپ دوم ، ذیل مادّه ). اما این واقعیت ، که در سدة دوازدهم قبیله ای به نام بهارلو در آناطولی مرکزی (نیبور، ج ٢، ص ٤١٥) وجود داشته ، حاکی از آن است که چون نیاکان بهارلوهای ایران به نواحی همدان کوچیدند، بخشی از این قبیله در آناطولی باقی ماندند و همچنین نام بهارلو پیش از این کوچ رایج بوده است . بنابر اطلاعات موجود، ظاهراً ایل بهارلو هنگامی به اتحادیة عشایر قراقوینلو پیوسته که این اتحادیه ، به احتمال زیاد در پی تسخیر همدان به دست قرایوسف در ٨١١، تشکیل یافته بود. به هر حال رهبران ایل بهارلو در عهد سلطنت جهانشاه (٨٤١ ـ٨٧٢) به مقامی رسیدند. در آن دوره ، علی شکَربیگ از عشیره بَلال یا بولالّو ، ایل بیگیِ (رئیس ایل ) بهارلو بود. به قول عبدالباقی نهاوندی ، شکربیگ یکی از تواناترین سرداران قراقوینلو بود و بیشتر نواحی غربی و جنوب غربی ایران در ٨٦١ به دست او فتح شد (ج ١، ص ٤٦ـ ٤٩). علی شکربیگ با خاندان قراقوینلو که حکومت را در دست داشتند، پیوندهای زناشویی برقرار کرد، اما چگونگی این پیوندها هنوز روشن نیست . به گفتة بابر * ، جهانشاه ، پاشابیگم دختر علی شکربیگ را به همسری برگزید (ص ٤٩)، اما به قول فضل الله روزبهان ، پسر جهانشاه ، محمدمیرزا، بود که با آن زن ازدواج کرد (مینورسکی ، ١٩٥٧، ص ٤٢).
پسر علی شکربیگ ، پیرعلی بیگ (که گاه شیرعلی بیگ نیز خوانده شده است )، پس از پدر ایل بیگی بهارلو شد. وی یکی از صاحب منصبان جهانشاه بود و هنگامی که جهانشاه در ٨٧٢ از اوزون حسن آق قوینلو شکست خورد، به اتفاق ابراهیم بیگ ، نوة جهانشاه ، و چهار یا پنجهزار خانوار بهارلو به تیموریان خراسان پناه برد. در آنجا رهبران تبعیدی وارد خدمت ابوسعید * گورکان (متوفی ٨٧٣) شدند. ابوسعید بازپسین فرمانروای تیموری بود که کوشید تا دوباره حکومت تیموری را، از کاشغر گرفته تا ماوراء قفقاز، به چنگ آورد (بابر، همانجا). پس از اینکه ابوسعید نیز از اوزون حسن در ٨٧٣ شکست خورد، پیرعلی بیگ و ابراهیم بیگ به سلطان حسین بایقرا (حک : ٨٧٥ـ٩١٢) که فرمانروای تیموری خراسان بود، پیوستند. اوزون حسن بارها به حسین بایقرا نامه نوشت و بازگرداندن رهبران تبعیدی را خواستار شد (یکی از این پیامها در استانبول محفوظ است ؛ کتابخانة نورعثمانیه ٤٠٣١، ش ٥١، مجموعة منشآت ، گ ٣ پ ـ ٧ پ )، اما چون پاسخی به اوزون حسن نرسید، او سه سپاه به خراسان گسیل کرد (میرخواند، ج ٧، ص ١٦ـ١٧؛ وودز ، ص ١٢٥). بعدها پیرعلی بیگ از حسین بایقرا بُرید و به خدمت سلطان محمود، سومین پسر ابوسعید، درآمد که خود را در حصار شادمان (در تاجیکستان کنونی ) بر اریکة قدرت استوار کرده بود. در آنجا پاشابیگم ـ که بیوه شده و به دنبال برادرش پیرعلی بیگ به تبعید رفته بود ـ با سلطان محمود ازدواج کرد ( بابر ، همانجا؛ مینورسکی ، ١٩٥٧، ص ٤٢).
پس از مرگ اوزون حسن در ٨٨٢، پیرعلی بیگ کوشید تا دوباره قدرت پیشین خود را در ایران به چنگ آورد؛ پس به اتفاق برادرش بَیرام بیگ و یکی از برادران سلطان محمود به نام ابوبکر، در رأس نیرویی مرکب از سپاهیان بهارلو و چَغَتای از راه سیستان و بم به ایالت کرمان حمله کرد. این سپاهِ عشایری ، کرمان و سیرجان را که چندان دفاعی از آنها نشد تصرف کرد و سپس به سوی فارس رفت . اما نیروی اعزامی پادشاه جدید آق قوینلو، سلطان یعقوب * (حک : ٨٨٣ ـ ٨٩٦)، آن سپاه را شکست داد. پیرعلی بیگ و بیرام بیگ و ابوبکر، خانواده های خود را در سیرجان رها کردند و به گرگان گریختند. در آنجا نیرویی که حسین بایقرا فرستاده بود به آنان تاخت ؛ ابوبکر کشته شد و سران بهارلو گرفتار آمدند. آنها پیرعلی بیگ را کور کردند و بیرام بیگ را کشتند (مینورسکی ، ١٩٥٧، ص ٤٢ـ٤٣).
پس از پیرعلی بیگ ، پسرش جان علی بیگ ، ایل بیگی بهارلو شد (بابر به اشتباه او را یارعلی خوانده است ). وی در بَدَخشان مستقر شد و در اواخر دهة ٩٠٠ به خدمت بابر درآمد ( بابر ، ص ٩١). جان علی بیگ هنگامی که در ٩٠٥ به نمایندگی از طرف بابر در ناحیة اَندیجان می جنگید سنگی چنان محکم به سرش خورد که ( برای معالجه ) ناگزیر از شکافتن کاسة سر شدند (همان ، ص ١٠٩). با وجود این صدمه ها همچنان در خدمت بابر بود و به دنبال او تا کابل و سپس به هندوستان رفت (همان ، ص ٥٤٦).
پسر جان علی بیگ ، سیف علی بیگ ، نیز در دربار بابر خدمت کرد؛ پس از مرگ بابر، به خدمت همایون (حک : ٩٣٧ـ ٩٦٣) درآمد و خود به هنگام مرگ ، حاکم غزنی بود. پسر
سیف علی بیگ ، بیرام خان (متوفی ٩٦٨)، یکی از دولتمردان مشهور هندوستان در عهد مغول شد. وی خانبابای (محافظ و نگهبانِ) اکبر و نخستین خانِ خانان (وزیر اعظم ) او بود. بیرام همچنین دانشمند و شاعری برجسته و از حامیان هنر بود (رجوع کنید به بیرام خان * ).
سلطانقلی قطب الملک ـ ماجراجوی ترک که در ٩٠١ سلسلة قطب شاهی را در گُلْکُنده در دکن بنیاد نهاد ـ نیز بهارلو بود (فرشته ، ص ١٦٧). این سلسله در طی تقریباً دو قرن فرمانروایی خود (٩٠١ـ ١٠٩٨)، فرهنگ هندی ـ اسلامی بارزی پدید آورد (رجوع کنید به قطب شاهیه * ).
در خلال دورة پس از سقوط قراقوینلوها، بهارلوهایی که در غرب ایران مانده بودند، بتدریج با چندین طایفة دیگر قراقوینلو در آذربایجان ساکن شدند. ظاهراً آنها با آق قوینلوها همکاری می کرده اند، زیرا در ٩٠٧ که شاه اسماعیل اول صفوی (حک : ٩٠٥ـ٩٣٠) در نخجوان به الوند بن یوسف ، از حکام آق قوینلو، حمله کرد کسی به نام حسن بیگ شکر اوغلو از هم پیمانان الوندبن یوسف بوده است (روملو،ج ١٢، ص ٨٠ـ٨١؛ خواندمیر، ج ٤، ص ٤٦٣).
در دورة صفوی ، بهارلوها نقش عمده ای بر عهده نداشتند. به عقیدة ملکم ، ایل بهارلو یکی از هفت ایلی بوده است که تکیه گاه اصلی نخستین شاهان صفوی را تشکیل می دادند (ج ١، ص ٣٢٦)، اما هیچ منبع موثقی این ادعا را تأیید نمی کند. حسن روملو (ج ١٢، ص ٢١١، ٦٠٢) تنها به دو تن بهارلوی سرشناس در آن دوره اشاره می کند، یکی محمد بهارلو که در ٩٢٢ فرمانده دژ بلخ بوده و دیگری ولی بیگ بهارلو که پس از مرگ شاه طهماسب در ٩٨٤، به اتفاق بسیاری دیگر از سران قزلباش ، از اسماعیل میرزا برای رسیدن به تاج و تخت حمایت کرده است . از این گذشته در فهرست منجّم باشی ـ که شامل نامهای هشت ایل عمدة قزلباش است ـ اسم بهارلوها نیامده است ( تذکرة الملوک ، ص ١٩٤).
امروزه بازماندگانی از ایل بهارلو در ترکیه و روسیه و ایران پراکنده اند. روستایی به نام بهارلو در شهرستان دیار بکر واقع در شرق آناطولی وجود دارد ( > فرهنگ جغرافیایی < ، ش ٤٦، ص ٦٩). در جمهوری آذربایجان افرادی از ایل بهارلو در ناحیة شُوشا و زنگه زور یافت می شوند (ولیلی بهارلو، ص ٦١). سه روستا نیز به نام بهارلو در جمهوری آذربایجان وجود دارد ( > فرهنگ جغرافیایی < ، ش ٤٢، ج ١، ص ٢٣٨). گروه دیگری از بهارلوها را می توان در آذربایجان ایران سراغ کرد. دانشمند فرانسوی ، اوژن اوبن ، که در ١٣٢٤/ ١٩٠٦ در آذربایجان سفر می کرد، با بهارلوهایی برخورد کرد که در دشت دیزَج رود واقع در شمال شرقی مراغه سکونت داشتند (ص ١٠١). اینان می بایست همان گروهی باشند که شیل پیشتر عدة آنها را به دو هزار خانوار تخمین زده بود (ص ٣٩٦). امروز این بهارلوها هویّت ایلی خود را از دست داده اند و نامشان در هیچیک از فهرستهای ایلات آذربایجان نیامده است . اما منطقه ای که در آن به سر می برند شامل روستاهایی است که نامهایشان بسیار پرمعنی است ، مانند بولالّو نام طایفة اصلی بهارلو در سده های نهم و دهم ، و آغاچ اَری نام طایفة دیگری از قراقوینلوها. در آن حوالی روستاهایی هست به نامهای آلپاوُت و بارانلو که نام دو طایفة دیگر از قراقوینلوهاست (رزم آرا، ج ٤، ص ٣٧، ٤١، ٧٢، ٩٩). در نقطه ای جنوبی تر (در ناحیة سنندج ) نیز روستایی به نام بهارلو وجود دارد (همان ، ج ٥، ص ٦٠).
در مشرق ایران برخی از بهارلوها در روستای بهارمَرز، دوازده کیلومتری جنوب دَرمیان ، نزدیک مرز افغانستان ، در جنوب خراسان زندگی می کنند. روستایی به نام بلال نیز در سه کیلومتری شمال غربی همان استان وجود دارد (همان ، ج ٩، ص ٦٠، ٦٥). به گفتة حسن فَسایی (١٣١٢ـ١٣١٣، ج ٢، ص ٣١٠) در خوارزم (خیوه ) نیز ایلی به نام بهارلو وجود دارد.
در استان کرمان ، عشیرة کوچکی به نام بَربِهارلو وجود دارد که محل سکونت آنها بین رابُر و بِزِنجان است و در اواخر دورة قاجاریه متشکل از تقریباً چهل خانوار بوده است (فیلد ، ص ٢٣٥).
سرانجام ، باید از ایل بهارلو در فارس یاد کرد. بنابر روایات ایلی ، این بهارلوها از شمال غرب ایران به این خطّه آمده اند (مصاحبه های شخصی نویسنده با ابراهیم خان بهارلو و امیر آقاخان بهارلو، شیراز ١٣٣٦ ش )، اما این واقعیت که یکی از تیره های آنان مَشهَدلو خوانده می شود دال بر آن است که آنان از جملة بهارلوهایی هستند که پس از برافتادن حکومت قراقوینلو به خراسان گریختند. به عقیدة فیلد، آنان در سده های دوازدهم و سیزدهم در فارس مستقر شده اند (ص ٢١٦)؛ اما اگر آنها از خراسان آمده باشند، این نظر نمی تواند درست باشد. شاید بتوان بَربِهارلوهای کرمان و بهارلوهای فارس را اخلاف بهارلوهایی به شمار آورد که پس از شکست علی بیگ و برادرش بیرام بیگ از قوای سلطان یعقوب آق قوینلو (در ٨٨٣)، در سیرجان رها شدند، زیرا بَرِبهارلوهای سیرجان و بهارلوهای فارس در ناحیه ای درست در جنوب غربی آن منطقه ، ساکن شده اند.
بهارلوهای فارس تا دهة ١٢٨٠ کاملاً چادرنشین بودند. ییلاق آنان نواحی رامْجِرد و مرودشت و کَمین در شمال شیراز، و قشلاق آنها در حوالی داراب و دشت ایزدخواست لارستان ( که بخش حاجی آباد در آن واقع است ) ، در جنوب شرقی استان فارس بود (فسایی ، همانجا). شیل شمار آنان را در ١٢٦٦/ ١٨٤٩، ٢٣٠ ، ١ خانوار (ص ٣٩٩)، و ابت در ١٢٦٧/ ١٨٥٠ دو هزار خانوار تخمین زده است (ص ١٥٣). آخرین رهبر مهم آنان ، ملااحمدخان بزرگی ، از تیرة احمدلو بود که از ١٢٦٨ تا ١٢٧٥ منصب ایل بیگی داشت (فسایی ، ١٣١٢ـ١٣١٣، ج ٢، ص ٣١٠ـ ٣١١). پس از مرگ او، کشمکشی خونین برای دستیابی به قدرت رخ داد؛ قتل عامهای مکرری صورت گرفت و تلفات انسانی به حدی زیاد بود که ایل دیگر نتوانست قدرت سابق را بازیابد و افراد ایل چنین تشخیص دادند که دیگر شمارشان چندان نیست که بتوانند در کوچهای طولانی فصلی ـ که بدان خو گرفته بودند ـ شرکت جویند. بهارلوهای بازمانده در قشلاقهای خود سکونت کردند و با تحصیل درآمدی از کشاورزی و شبانی و نیز راهزنی امرار معاش می کردند. پلی که آنان را در فاصلة سالهای ١٢٧٦ـ١٢٨٦/ دهة ١٨٦٠ دیده است ، می نویسد که ایشان «بسیار شریر و مشتی راهزن اند که با کشتن یکدیگر خود و کدخداهایشان را نابود کرده اند، و آنچه از آنان باقی مانده ، معدودی سوار است که از اینجا به آنجا می روند و در راه خود به هرکس برخورند او را غارت می کنند» (ص ١٨٣). در نوشته های وان (ص ٩٧)، ویلسون (ص ٤٧)، دمورنیی (ص ١٠٣)، سایکس (ج ٢، ص ٤٧٩) و دیگران ، ملاحظاتی مشابه مطالب مذکور می توان یافت . وصف راهزنیهای آنها در وقایع اتفاقیّه نیز آمده است .
در ١٢٧٨، ایل بهارلو جذب ایلات خمسه شد. این اتحادیه را والی فارس ، سلطان مُراد میرزا، برای مهار کردن نفوذ روزافزون اتحادیة ایلات قشقایی تشکیل داده بود (اوبرلینگ ، ص ٦٥). ایل بهارلوی فارس در ١٣١١ ش بالغ بر هشتهزار خانوار و متشکل از بیست تیره بود: ابراهیم خانی ، احمدلو، اسماعیل خانی ، بوربور، بَکْلَه ، جام بزرگی ، جرگه ، جوقَه ، حاجی تَرلو، حاجی عّطارلو، حیدرلو، رسول خانی ، سَقّز، صفی خانی ، عیسی بیگلو، کریملو، کلاه پوستی ، مشهدلو، ناصر بیگلو، وَرَثه (کیهان ، ج ٢، ص ٨٦).
از جنگ جهانی دوم (١٩٣٩ـ ١٩٤٥) به این سو، بهارلوها کاملاً یکجانشین شده اند و در تمام سال در دهستانهای فَسارود و خُسویه و قریة الخَیر در بخش داراب به سر می برند (رزم آرا، ج ٧، ص ٨٨، ١٦٥، ١٧١). به گفتة گرود ، پزشک انگلیسی که در اواخر جنگ به فارس سفر کرده ، بهارلوها «سازمان و خصایص ایلی را بسرعت از دست می دهند» (ص ٤٤)؛ «آنان که روزگاری بهترین سوارکاران و هول انگیزترین جنگجویان و راهزنان شرق فارس بودند، متأسفانه در نتیجة ابتلا به مالاریا و بیماریهای ناشی از کثافات فزایندة مساکن خود، رو به نیستی و انحطاط نهاده اند» (همانجا).
جمعیت ایل در ١٣٣٦ ش ، به چهار هزار تن کاهش یافته بود (مصاحبة شخصی با امیر آقاخان بهارلو).
منابع :
(١) ابوبکر تهرانی ، کتاب دیار بکریّه ، چاپ لوگال و سومر، تهران ١٣٥٦ ش ؛
(٢) غیاث الدین بن همام الدین خواندمیر، تاریخ حبیب السیر ، چاپ محمد دبیرسیاقی ، تهران ١٣٦٢ ش ؛
(٣) حسینعلی رزم آرا، فرهنگ جغرافیائی ایران ( آبادیها )، تهران ١٣٢٨ـ١٣٣٢ ش ؛
(٤) حسن روملو، احسن التواریخ ، چاپ عبدالحسین نوائی ، ج ١٢، تهران ١٣٥٧ ش ؛
(٥) محمد قاسم بن غلامعلی فرشته ، تاریخ فرشته ، کانپور ١٨٨٤؛
(٦) حسن بن حسن فسایی ، تاریخ فارسنامة ناصری ، چاپ سنگی تهران ١٣١٢ـ١٣١٣/ ١٩٨٩ـ١٨٩٦؛
(٧) مسعود کیهان ، جغرافیای مفصّل ایران ، تهران ١٣١٠ـ ١٣١١ ش ؛
(٨) محمدبن خاوندشاه میرخواند، روضة الصّفا ، لکهنو ١٨٧٤؛
(٩) عبدالباقی نهاوندی ، مآثر رحیمی ، کلکته ١٩٢٤؛
وقایع اتّفاقیّة : مجموعه گزارشهای خفیه نویسان انگلیس در ولایات جنوبی ایران از سال ١٢٩١ تا ١٣٢٢ قمری ، چاپ سعیدی سیرجانی ، تهران
(١٠) ١٣٦٢، فهرست ، ذیل مادّه ؛
(١١) K. E. Abbott, "Notes taken on a journey eastwards from Shira ¨z ... in ١٨٥٠", Journal of the Royal Geographical Society , ٢٧, ١٨٥٧;
(١٢) Eugةne Aubin, La Perse d'aujourd'hui , Paris ١٩٠٨;
(١٣) Ba ¦bur, Emperor of India, The Ba ¦bur-na ¦ma , English trans. by Annette Susannah Beveridge, London ١٩٦٩;
(١٤) G. Demorgny "Les rإformes administrative en Perse", pt. ١, Revue du monde musulman , ١٢ (March ١٩١٣);
(١٥) EI ٢ , s.vv. "Baha ¦rlu ¦", (by V. Minorsky), "Bayra ¦m Khan", (by A. S. Bazmee Ansari), "K ¤ara ¦Gخzlد", (by F. Sدmer), "K ¤ut ¤b Sha ¦h ¦â" (by R. M. Eaton);
(١٦) Hasan Ibn H ¤asan Fasa ف ¦â, History of Persia under Qa ¦ja ¦r rule , tr. H. Busse, New York ١٩٧٢, ٢٠٨ff., ٢١٩, ٢٢١, ٣٠٧, ٣٣٦, ٣٤٠ff., ٣٦٠ff., ٣٦٣ff., ٣٨٧, ٣٨٨n., ٣٩٠, ٣٩١ n., ٤١٨;
(١٧) H. Field, Contributions to the anthropology of Iran , Chicago ١٩٣٩;
(١٨) O. Garrod, "The nomadic tribes of Persia to-day", Journal of the Central Asian Society , ٣٣, ١٩٤٦;
(١٩) Gazetteer no. ٤٢: U.S.S.R., ٢nd ed., Washington D. C. ١٩٧٠;
(٢٠) Gazetteer no. ٤٦: Turkey , Washington D. C. ١٩٦٠;
(٢١) A. Houtum- Schindler, Eastern Persian Irak , London ١٨٩٦;
(٢٢) M. S. Ivanov, Plemena Farsa , Moscow ١٩٦١, ٥٠-٥٢;
(٢٣) Mah ¤mu ¦d b. Hدseyin Ka ¦ىg ¦ar ¦â, Div a ¦nد Lأgat-it-Tدrk Tercemesi , tr. Besim Atalay, Ankara ١٩٨٥-١٩٨٦;
(٢٤) J. Malcolm, The history of Persia , London ١٨٢٩;
(٢٥) V. Minorsky, "The clan of the Qara-Qoyunlu rulers", in Mإlanges Fuad Kخprدlد , Istanbul ١٩٥٥;
(٢٦) idem, Persia in A. D. ١٤٧٨-١٤٩٠ , London ١٩٥٧;
(٢٧) C. Niebuhr, Reisenbeschreibung nach Arabien und andern umliegenden Lجndern , Copenhagen ١٧٧٤;
(٢٨) P. Oberling, The Qashqa ¦ Ýi nomads of Fa ¦rs , The Hague, ١٩٧٤;
(٢٩) L. Pelly, "Brief account of the province of Fa ¦rs," Transactions of the Bombay Geographical Society , ١٧, ١٩٦٣;
M. L. Sheil, Glimpses of life and manners in Persia ,
(٣٠) London ١٨٥٦;
(٣١) F. Sدmer, Kara Koyunlular I , Ankara ١٩٦٧;
(٣٢) P. M. Sykes, A history of Persia , ٣rd ed., London ١٩٥١;
(٣٣) Tda ¢kerat al-molu ¦k: a manual of S ¤afavid administration (ca. ١١٣٧/ ١٧٢٥), ed. & tr. by V. Minorsky, London ١٩٤٣;
(٣٤) M. H. Valili Baharlu, Azerbaycan, cog §rafi, tabii, etnograf i ve iktisadi mدlہhazہt , Baku ١٩٢١;
(٣٥) H. B. Vaughan, "A journey through Persia, ١٨٨٧-١٨٨٨", Royal Geographical Society, supplementary papers , III/٢, ١٨٩٢;
(٣٦) A. T. Wilson, South west Persia ... ١٩٠٧-١٩١٤ , London ١٩٤١;
(٣٧) John E. Woods, The Aqqoyunlu: clan, confederation, empire , Minneapolis ١٩٧٦.
/ اوبرلینگ ( ایرانیکا ) /