دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٥٢٢٥
جوهر ، اصطلاحی در فلسفه و منطق. لفظ جوهر در متون فلسفه اسلامی در ترجمه واژه یونانی ousia (اوسیا) بهكار میرود. ousia از اسم فاعل مؤنث ousa (اوسا) از مصدر فعل einai (اینای) مشتق شده است. einai به معنای بودن، هستن، باشیدن، استن، برجابودن و وجود داشتن است. در ترجمههایعربی معادل to einai (تو اینای)، أنـّیـّت، هویه، و وجود و در فارسی هستی، هست و بودش به كار رفته است. بنابراین، ousa به معنای باشنده و به بیان برخی مترجمان، به معنای هستنده و بوَنده است و ousia ، كه حاصل مصدر یا اسم مصدر از آن ریشه است، به معنای باشندگی، باشش و بُوِش. واژه ousia در اصل، و در غیر اصطلاح فلسفی آن، به معنای دارایی، خواسته، مال، ملكیت شخصی و همچنین به معنای وضعیت و حالت آمده است.
مترجمان قدیم آثار ارسطو به عربی، غالباً جوهر را، كه معرّب گوهرِ فارسی است، معادل ousia میگذاشتند. گوهر از gohr پهلوی، به معنای سرشت و نهاد یا طبیعت، است. برخی مترجمان، ذات و طبیعت را نیز بهكار بردهاند (رجوع کنید به ارسطو، ١٣٦٦ ش، ص ١٤٦، ٢٥٨ و ص١٤٧ـ ١٤٨، پانویس؛ افنان، ص١٢ـ١٣، ٥٧،٣٠٧، ٣٢٥). بنابرگزارش پل كراوس (ص١١١ـ ١١٢) از فرلانی، پیش از استعمال لفظ جوهر در ترجمه ousia، در متون غیر فلسفی به زبان عربی، بهویژه در نصوص كلامی و عرفانی، لفظ «عین» به معنای جوهر و ذات، اما نه برطبق اصطلاح ارسطو، بهكار میرفته است. سپس از این طریق به متون فلسفی و ترجمهها یا شرحها و تلخیصهای اولیه آثار ارسطو، و به عنوان مرادفی برای ousia ، راه یافته است. مثلاً، ابنمقفع، كه از نخستین مترجمان بخشی از آثار منطقی ارسطو بهشمار میرود، لفظ عین را معادل ousia (اوسیا) بهكار برده است، اما چون لفظ عین در اصطلاح فلسفه ارسطو غریب و نامفهوم مینمود، بعدها كلمه جوهر جانشین آن شد (نیز رجوع کنید به خوارزمی، ص ١٦٧؛ افنان، ص ٥٩). كراوس (ص ١١٩)، بنابر سخن برخی از محققان در باره ترجمههای فارسی آثار افلاطون و ارسطو برای خسرو انوشیروان (هرچند كه این قول را متقن ندانسته) و نیز بنابر اینكه قبل از اسلام فلسفه به زبان فارسی در دانشگاه جندیشاپور و مدارس طب رایج بوده، این احتمال را مطرح كرده كه شاید معادلهایی برای برخی مصطلحات فلسفی، مانند گوهر (جوهر) برای ousia ، در این مدارس و مراكز علمی فارسیزبان وضع شده كه بعدها به متون عربی هم راه یافته است.
همچنین ousia را به معنای ماهیت، نهاد و ذات گرفتهاند. ارسطو to ti estin (چه چیزی) را مترادف جوهر بهكار برده است در پهلوی چیئی (cheih) به همین معناست و در عربی، مترجمان قدیم، ما الشیء یا ماهوالشیء را معادل آن بهكار بردهاند، اما در طی زمان،جوهر بیش از معادلهای دیگر رواج یافت (ارسطو، ١٣٦٦ ش، ص ١٤٧ـ ١٤٨، پانویس).
فارابی (١٩٧٠، ص ٩٧ـ١٠٠)، با توجه به معانی متعددِ لفظ جوهر در استفاده عرفی و عام آن، دلیل انتقال این لفظ به متون فلسفی به زبان عربی را بیان كرده است. بنابر قول وی، لفظ جوهر در عرف عام اولاً برای بعضی سنگها و اشیای معدنی وضع شده است، مثل یاقوت و زمرد و مانند اینها، كه بهحسب وضع و اعتبار عموم مردم به دلیل كمیاب بودن آنها، نه بهحسب طبع و رتبه وجودیشان، نفیس و ارزشمند محسوب میشوند و مردم برای به دست آوردن آنها باهم رقابت میكنند و قیمت گرانی بر آنها میگذارند. به همین دلیل در عرف عام، اشخاصِ با فضیلت و ارجمند را جوهری از جواهرات میخوانند. همچنین گاهی اسم جوهر به معنای آبا و اجداد و قبیله و قوم به كار رفته است، مانند اینكه بگوییم كه جوهر زید خیلی نیكوست، یعنی جنس او و پدر و مادر و اجداد او نیكوست و ایشان صاحب فضائلاند. گاهی مراد از جوهر، فطرت است، مثلاً وقتی كه میگویند فلانی جوهرش نیكوست، یعنی فطرت خوبی دارد. مراد مردم از فطرت، كه با جوهر از آن تعبیر میكنند، همان ماهیت انسان است كه به موجب آن انسان انسان بالفعل است؛ پس مراد از جوهر در اینجا، ماهیت انسان است و آن جوهرِ شخص و آبای اوست. بنابراین، معانیای را كه برای جوهر گفتهاند در دو دسته میتوان قرار داد: ١) سنگهای بسیار نفیس و قیمتی، ٢) ماهیت شیء و آنچه ماهیت و قوام شیء به آن است. وی در ادامه سخن، ضمن بررسی معانی جوهر در فلسفه (رجوع کنید به ادامه مقاله)، اظهار كرده كه چون وجود جوهر كاملتر و استوارتر است، پس در مقایسه با دیگر مقولات وجودش نفیستر است و در میان مقولات چیز دیگری نیست كه نسبتش به باقی مقولات مانند نسبت جوهر به آنها باشد. گویی اسم جوهر را از سنگی كه نفیسترین اموال نزد عموم است و شایستهتر است كه گرانقیمتترین باشد (مانند زمرد و یاقوت و...)، به این مقوله (جوهر) منتقل كردهاند (همان، ص ١٠١ـ١٠٢؛ برای اطلاع از معادلهای ousia در زبان لاتینی و انگلیسی و گوناگونی گزینههای مترجمان در این باره رجوع کنید به اوئنز، ص ١٣٧ـ١٥٤؛ ایلخانی، ص ١٦، ١٤٥ـ ١٥٢).
با توجه به آنچه ذكر شد، در انتخاب لفظ مناسب به زبانهای دیگر برای ترجمه اصطلاح ousia، خصوصاً ناظر بر وجهه نظر فلسفی ارسطو، همواره نوعی سرگردانی و اختلاف و اتفاقنظرهایی در میان آثار مترجمان، فیلسوفان بعدی و محققان متون فلسفی دیده میشود. این امر، بهویژه در فهم و ترجمه متون ارسطو، كه بیشترین تأثیر را در شكلگیری آموزه جوهر داشته، عمدتاً از نظریه خود ارسطو در باره جوهر و ویژگی زبانی او در متون فلسفیاش ناشی شده است (رجوع کنید به ادامه مقاله).
جوهر در فلسفه. پرسش و تحقیق در باره جوهر برای متفكران پیش از ارسطو، اما نه با صراحت و اهمیت ویژه آن در فلسفه وی، نیز مطرح بوده است. آنان در بیان نظریات بسیار متفاوت خود در باره طبیعت جهان، درواقع در صدد پاسخ به سؤال مشتركی بودهاند كه ارسطو از آن با نام مسئله جوهر یاد كرده است. اما توجه به جوهر، به نحو متعین و به عنوان موضوع فلسفه، با ارسطو آغاز میشود و هیچیك از متفكران، بهجز افلاطون، هرگز نه واژه ousia را بهكار بردهاند و نه اظهار كردهاند كه در جستجوی آناند (نوسبام ، ص ٤٦ـ٤٧). ousia در اصطلاح فلسفی، از زمان افلاطون به بعد، مرادف با طبیعت به معنای سرشت و نهاد و وجود ثابت و پایدار و تغییرناپذیر (صور مفارق یا مثل) و نیز ضد genesis (شدن، صیرورت، پیدایش و تكوین و زایش) بهكار رفته است (ارسطو، ١٣٦٦ ش، ص ١٤٧، پانویس؛ ایلخانی، ص ١٦).
جوهر در فلسفه ارسطو. بنابر آنچه ارسطو بارها و به تأكید در مابعدالطبیعه (١٩٩٣، ٩٩٦ ب١٠ـ١٥، ١٠٢٥ب١ـ٢٠، ١٠٢٦الف ١٩ـ٣٢، ١٠٢٨ب ٢ـ٧ و جاهای دیگر) گفته است، در باره جوهر «از دیر باز و اكنون و همیشه جستجو شده و خواهد شد.» پرسش در باره چیستی شیء [یعنی جوهر] و اینكه آیا هست، یعنی تحقیق در باره وجود شیء از آن جهت كه موجود است. ازاینرو، پرسش در باره جوهر یا جواهر، موضوع فلسفه اولی یا حكمت و مسئله اساسی و محوری آن است. بیش از همه و پیش از همه و فقط در این باب باید بررسی كرد كه موجود به این گونه (جوهر) چیست، زیرا جوهر مقدّم بر هر چیز دیگر است و چیزهای دیگر بدان وابستهاند و نام خود را از آن دارند. پس اگر مقدّم است، فیلسوف باید در باره علل و مبادی آن جستجو كند. باتوجه به ریشه واژه ousia در زبان یونانی، میتوان فهمید كه چرا به نظر ارسطو موجود (on) به معنای نخست و حقیقی آن بر جوهر (ousia) دلالت میكند و چرا او پرسش از «موجود چیست؟» را دقیقاً همان پرسش از «جوهر چیست؟» دانسته است.
ویژگیهای جوهر به معنای نخست و حقیقی، بنا بر آنچه ارسطو در مقولات (١٩٩٣، ٢ الف ١١ـ١٣،٢ الف ٣٧ـ٣ الف ١، ٧ـ ٨) گفته، دو چیز است:١) در موضوع نبودن (لافی موضوع)، ٢) محمول بر موضوعی نبودن (لایقال علی موضوع). فرد اسب یا فرد انسان (این اسب خاص یا این شخص انسان) نمونههایی هستند كه او برای جوهر به معنای نخست برشمرده است. این دو، با دو ویژگی كه او در مابعدالطبیعه (١٩٩٣، ١٠٢٩ الف ٢٩ـ٣٠) گفته است، یعنی ١) جدا و مستقل (قائم بهذات) بودن؛ ٢) این چیز بودن (یك فرد خاص و متعین)، بر یكدیگر منطبق است. چون در موضوعی نبودن چیزی، بهاین معناست كه وجود آن وابستگی و تعلق به چیزی نداشته باشد، كه به بیان دیگر، همان جدا و مستقل بودن است. همچنین محمول نبودن بر چیزی، باتوجه به مثالی كه برای آن ذكر شده، ملازم با این چیز خاص و متعین بودن است. بنابراین، مجموع این چهار ویژگی را به دو تا میتوان فروكاست. اگر چیزی این دو را با هم داشته باشد، جوهر است و هر چیزی كه هیچیك از این دو را نداشته باشد، یا فقط یكی از آن دو را داشته باشد، جوهر نیست، چنانكه اعراض بهخودی خود نه مستقلاند و نه این چیز هستند.
بنابر قول ارسطو، جوهر بیش از همه به چهار وجه بهكار رفته است: موضوع (hupokeimenon = زیرنهاد)، چیستی ( to ti en einai = ماهیت)، كلی، جنس (to genos) . با توجه به ملاكها و ویژگیهای یاد شده، چون كلی و جنس (كه آن هم كلی است) محمول بر چیزهای دیگر واقع میشوند و، بر فرد خاص و «این چیز» دلالت نمیكنند، پس جوهر به معنای حقیقی نیستند؛ ازاینرو، ارسطو آنها را جواهر ثانی نامیده است (١٩٩٣، مقولات، ٣ب ١٠-١٧، مابعدالطبیعه، ١٠٢٨ ب ٣٤ـ٣٥، ١٠٣٨ ب ١٦، ١٠٣٨ب ٣٤ـ١٠٣٩ الف ١؛ نیز رجوع کنید به جزئیوكلی*؛ جنسوفصل*).
همانطور كه ذكر شد، موضوع یكی از معانی و وجوه اصلی جوهر است كه هر دو ویژگیای را كه برای جوهر بیان شد، در آن میتوان یافت، چنانكه ارسطو (١٩٩٣، مابعدالطبیعه، ١٠٢٩ الف ٢) به آن تصریح كرده و گفته است جوهر در حقیقیترین معنی، موضوعِ (زیر نهاد) نخستین است. در اینجا باید بررسی كرد كه مراد از موضوع چیست، زیرا او دو تعبیر متفاوت برای موضوع به كار برده است: ١) زیر نهاد شیء كه از آن به محل نیز تعبیر میشود، ٢) آنچه اعراض با تعلق به آن تحقق مییابند. به مادّه، و بهصورت و به مركّب از آن دو، هر كدام بهمعنایی، موضوع نخستین گفتهمیشود. در میان این سه، صورت مقدّم بر دو تای دیگر است، زیرا صورت مقدّم بر مادّه و به تعبیر وی «موجودتر» (mallon on) از آن است؛ و به همین قیاس، بر مركّبِ از هر دو آنها هم دارد. از دو معنای اخیر، صورت و شیءِ مركّب از مادّه و صورت، به معنای دوم، موضوع نامیده میشوند، یعنی موضوع اعراض و انفعالات؛ و به معنای اول، مادّه آن چیزی است كه میتواند موضوع و محل قرار گیرد، چنانكه صورت، محمول (حالّ) بر مادّه نامتعین، و مادّه نامتعین موضوع (محل) آن است. علاوه بر این دو، یك تعبیر دیگر برای موضوع در نزد ارسطو میتوان یافت كه بر مادّه و صورت و شیءِ مركّب از هر دو، قابل اطلاق است، یعنی آن چیزی كه چیزهای دیگر برحسب آن محمول واقع میشوند، اما خود آن محمول چیز دیگر نمیشود (رجوع کنید به ارسطو، ١٩٩٣، مقولات ، ١ الف ٢٤ـ ٢٨، مابعدالطبیعه، ١٠٢٨ ب ٣٣ـ ١٠٢٩ الف ٦، ٢٤، ١٠٣٨ ب ٤ـ٦، ١٠٤٢ الف ٢٦ـ٣٠؛ نیز رجوع کنید به مادّه و صورت*).
به نظر ارسطو، مادّه به این دلیل جوهر است كه موضوع و زیرنهادی برای همه دگرگونیهای متقابل و مختلف است (١٩٩٣، مابعدالطبیعه، ١٠٤٢ الف ٣٢ـ١٠٤٢ ب ٤) ولی حقیقیترین معنای جوهر نیست، زیرا اگرچه مادّه نه در موضوعی است و نه محمول واقع میشود، اما چون «این چیز» (یعنی متعین) نمیتواند باشد، پس مادّه یك شیء، جوهر شیء به معنای حقیقی آن نیست (قس همان، مابعدالطبیعه، ١٠٣٤ الف ١ـ٧، كه اصل تفرد و «این چیز بودن» را مادّه دانسته است؛ عبارات ارسطو در این باره متفاوت است رجوع کنید به ایلخانی، ص ١٦٥ـ١٧١). ازاینرو، ارسطو (١٩٩٣، مابعدالطبیعه، ١٠٢٩ الف ٢٩) گفته است گمان میرود كه صورت و شیء مركّب از آن دو، بیشتر از مادّه، جوهر باشند. چیستی و ماهیت (to ti en einai) هم یكی دیگر از وجوهی است كه ارسطو آن را معنای جوهر دانسته است، اما چون ماهیت و چیستی فقط بر جوهر دلالت نمیكند، بلكه در باره سایر مقولات هم صادق است، ازاینرو گفته كه چیستی و ماهیت بهنحو اولی و مطلق از آنِ جوهر است، آنگاه برای چیزهای دیگر (رجوع کنید به همان، مابعدالطبیعه، ١٠٣٠ الف ١٩ـ ٢٤). به نظر وی، صورت همان چیستی شیء و جوهرِ نخستین آن است. همچنین او تعریف را تعبیر از ماهیت شیء و بنابراین، آن را جوهر شیء دانسته است. به عبارت دیگر، صورت از آن حیث كه قابل شناخت است ماهیت نامیده میشود. چون تعریف قولی است كه بر ماهیت دلالت میكند، یعنی آنچه بالذات به ماهیت شیء تعلق دارد و مقوّم آن است كه بالذات بر آن حمل میشود، پس صورت و ماهیت و تعریف یكی است (١٩٩٣، مابعدالطبیعه، ١٠١٧ ب ٢١، ١٠٢٩ ب ١٣ـ١٥، ١٠٣١ ب ٦، ١٩ـ ٢٠، ١٠٣٢ ب ١). از لوازم ناشی از این قول آن است كه صورت یا ماهیت شیء در همه افراد یك نوع یكسان است و براساس آن هر فرد تعریف و شناخته میشود، مانند صورت و ماهیت انسان در سقراط و كالیاس و غیر اینها كه در همه آنها یكی است و مختلف نیست. بنابراین، صورت كه اصل و اساس هویت جوهری و واقعیت شیء است، «این چیز»، یعنی خاص و جزئی نیست، بلكه كلی و محمول بر چیزهای دیگر است. پس اگر كلی، چنان كه گفته شد نمیتواند جوهر نخست و حقیقی باشد، چگونه صورت، با وصفی كه بیان شد، جوهر است یا اگر صورت جوهر اولی است، چگونه كلی و بر همه افراد یك نوع حمل میشود؟ (رجوع کنید به همان، مابعدالطبیعه، ١٠٣٣ ب ١٩ـ٢٠، ١٠٣٤ الف ٦). این مشكل، كه حاصل تعارض اندیشه ارسطو در باره جوهر (بهویژه صورت) است، او را با همان تنگنایی مواجه ساخت كه میاندیشید افلاطون گرفتار آن شده است و بر او خرده میگرفت (رجوع کنید به همان، مابعدالطبیعه، ١٠٣٩ الف ٢٤ـ١٠٤٠ ب ٤، ١٠٤٠ ب ٢٩ـ١٠٤١ الف ١؛ نیز رجوع کنید به ژیلسون، ص ٤٦ـ٥٠؛ بورل، ص ٦٣ـ٦٤). به نظر برخی از محققان، صور ارسطویی همان مُثُل افلاطونی است كه از آسمان به زمین آورده شده است (رجوع کنید به ژیلسون، ص ٤٧).
از دیگر ویژگیهایی كه ارسطو برای جوهر برشمرده این است كه خود آن ضد ندارد ولی چون موضوع است، پذیرای اضداد میتواند باشد. این ویژگی مختصِ جوهر نیست و كمیت هم ضد ندارد. همچنین جوهر، فی نفسه قابل زیادت و نقصان نیست، مثلاً این فرد انسان از خودش در زمان دیگر یا از افراد دیگر، انسانتر نیست. در عین حال، جواهر شخصی (افراد) در مقایسه با جواهر كلی (نوع و جنس) و نوع در مقایسه با جنس، بنابر تعبیر ارسطو، «جوهرتر» هستند، چنان كه افراد و اشخاص را جوهر به معنای نخست و حقیقی دانسته و كلیات آنها را جوهر ثانی (ثانوی) خوانده است (١٩٩٣، مقولات، ٢ الف ١١ـ٢ ب ٢٢، ٣ ب ٢٤ ـ ٤ ب ١٩).
ارسطو مصادیق جوهر را بر سه قسم دانسته است:١) جواهر محسوس كه جاودان و سرمدی هستند، مانند افلاك و ستارگان؛ ٢) جواهر محسوس تباهیپذیر، مانند گیاهان و جانوران. ٣) جوهر غیرمحسوس مفارقِ نامتحرك. او از طریق وجود جواهر محسوس متحرك بر ضرورت وجود یك جوهر مفارق، به عنوان محرك اول نامتحرك و علت نهایی تمامی اشیا، استدلال كرده است (١٩٩٣، مابعدالطبیعه، ١٠٦٩ الف ٣٠ـ١٠٦٩ ب ١، ١٠٧١ ب ٤ـ٢٢؛ نیز رجوع کنید به حركت *، ثابت و متغیر*). او همچنین بر مبنای قوه و فعل، جوهر نخست را موجوداتی دانسته است كه فقط بالفعلاند و هیچگونه جنبه بالقوه در آنها نیست (١٩٩٣، عبارت، ٢٣ الف ٢٠ـ٢٤).
فلوطین (ج ٢، ص ٧٩٥ـ٧٩٦)، ضمن بررسی و نقد نظریه مقولات ارسطویی و نظریه جوهر او، اظهار كرده كه برابر دانستن جوهر موجود در عالم محسوس با جوهر در عالم معقول بیمعنی است و بر فرض قبول یكی بودن طبقه جواهر، جوهر معقول، جوهر اصلی و اول است و سایر جواهر در درجه دوم و از حیث جوهر بودن در مرتبهای فروتر قرار دارند. اما چون وجود جوهرِ معقول مقدّم بر جواهرِ این جهانی است، پس در یك طبقه مشترك نمیتوانند قرار گیرند. بهعلاوه، در یك طبقه بودن آنها مستلزم آن است كه پیشتر از جوهر معقول و جوهر محسوس، جوهر سومی موجود باشد كه بر هر دو صدق كند. در این صورت، جوهر سوم نه جسمانی میتواند باشد نه غیر جسمانی. پس با احتساب جواهر معقول در طبقهای غیر از جواهر محسوس، مقولات بیش از ده طبقه باید باشند. فلوطین، همچنین، اطلاق این خاصه را بر جوهر، كه میتواند پذیرای اضداد شود، در همه موارد صادق ندانسته است (ج ٢، ص ٧٩٧). به نظر او، قائلان به نظریه مقولات، در تقسیمبندی موجودات، از اشیای معقول هیچ سخنی به میان نیاورده و آنها را از نظر دور داشتهاند (ج ٢، ص ٧٩٦). اما این نظر ــ باتوجه به اینكه ارسطو، در نهایت، موجوداتی را كه تماماً بالفعل هستند، جواهر اولی دانستهاست ــ درست و دقیق نیست. شاید قسمتهایی از كتاب مابعدالطبیعه و كتاب عبارت ارسطو، كه در آنها در باره جواهر مفارق سخن رفته، در دست افلوطین نبوده است.
جوهر در فلسفه اسلامی . ریشه و اساس نظریه بسیاری از فیلسوفان، بهویژه فلاسفه مسلمان، در باره جوهر در اصطلاح فلسفی آن، غالباً برگرفته از آموزههای ارسطو و تكمیل و توسعه آن است.
به نظر فارابی (١٩٧٠، ص١٠٠ـ١٠٣)، جوهر در فلسفه به سه معنی اطلاق میشود: ١) چیزی كه مشارٌالیه و لافی موضوع است. ٢) هر محمولی از قبیل نوع و جنس و فصل كه ماهیت و مقوّمات ذاتی این مشارٌالیه (جوهر به معنای اول) را تعریف میكند. ٣) هر چیزی كه ماهیت هر شیئی از انواع همه مقولات، خواه جوهر و خواه اعراض، را تعریف میكند. به عبارت دیگر، بر مقوّم ذات هر شیئی جوهر آن شیء گفته میشود كه با تركیب بعض آن با بعض دیگر، ذات شیء حاصل میشود. بنابراین، فارابی هم، به تبع ارسطو، ویژگی اصلی و حقیقی جوهر را در اصطلاح فلسفه دو چیز دانسته است: ١) استغنا و استقلال ذاتی و ماهوی نسبت به سایر مقولات از حیث تقوّم (لافی موضوع بودن) و احتیاج آنها به جوهر در قوام ذات و تحصلشان؛ ٢) خاص و جزئی بودن (لایقال علیموضوع).
به نظر فارابی (١٩٧٠، ص ١٠٢ـ١٠٣؛ همو، ١٣٧١ ش، ص ٢٨٧)، از میان سه معنایی كه برای جوهر ذكر كرده است،معنای سوم مطابق جوهر مضاف و مقید در اصطلاح عام است، مانند جوهرِ طلا، جوهرِ زید، جوهرِ لباس و مانند اینها، كه در فلسفه مورد بحث نیست. اما اطلاق اسم جوهر به معنای اولی و ثانوی آن به تشكیك است، چون جواهر اولی، یعنی اشخاص كه به معنای نخست و حقیقی جوهرند، در وجود خود محتاج به غیر نیستند ولی در معنای دوم، كه جواهر ثانی هستند، مانند اجناس و انواع، وجودشان محتاج به جواهر اولی است و بعد از آنها در نفس تحصل مییابند. پس اشخاص در جوهریت، اقدم بر كلیاتاند و اطلاق اسم جوهر بر كلیات اُولی است؛ اما از جهت دیگر، چون جواهر ثانی (كلیات جواهر) ثابت و باقی میمانند در حالیكه اشخاص آنها (جواهر اولی) از بین رفتهاند یا میروند، پس اسم جوهر برای كلیات سزاوارتر است.
به نظر ابنسینا، شناخت حقیقت جوهر از طریق تعریف به حد ممكن نیست، زیرا جوهر جنسالاجناس است، یعنی فوق آن جنسی نیست تا جوهر تحت آن واقع شود و با ضمیمه فصلی به آن، تعریفش حاصل گردد؛ ازاینرو، آن را از طریق رسم، یعنی بیان خاصه و آثار و اقسام آن، باید شناخت ( الشفاء، المنطق، ج ١، فن ١، ص ٦٣، فن ٢، ص ٥٥ـ٥٧).
بنا بر گفته ابنسینا ( الشفاء، المنطق، ج ١، فن ٢، ص ١٠٢) همه اقسام جواهر در این خاصه كه «موجودٌ لا فی موضوع» است باهم مشتركاند. باتوجه به این خاصه، جوهر در مقابل عرض قرار میگیرد كه «موجود فی موضوع» است. «در موضوع بودن» برای عرض و «در موضوع نبودن» برای جوهر، قیدی است كه به مقتضای وجود آنها در خارج، معتبر است، زیرا او باتوجه به اینكه هر موجود ممكنی مركّب از ماهیت و وجود است و وجود در ممكنات زائد و عارض بر ماهیت ممكنات و غیر آن است ( الشفاء، الالهیات، ج ١، ص ٤٧)، معتقد است احكامی كه بر موجودات ممكن جاری میشود برخی به لحاظ جنبه وجودی آنهاست و برخی با قطع نظر از وجودشان، صرفاً معطوف به جنبه ماهوی و ذات آنهاست، چنان كه وی در توضیح قیود مذكور در تعریف جوهر گفته است ( الشفاء، المنطق، ج ١، فن ٢، ص ٩٢ـ٩٣) مراد از «موجود» ــ كه در رسم جوهر (الجوهر هو الموجود لا فی موضوع) بیان میشود ــ موجود خارجی و عینی من حیث هو موجود نیست، زیرا اگر چنین باشد، جوهر بودن كلیات جواهر و حتی صور جواهر شخصی موجود در نفس محال خواهد بود. چون آنها در خارج موجود نیستند و در این حال فقط در نفساند و چون وجود آنها در نفس است، پس «موجود فی موضوع»اند و بدینترتیب، از دایره شمول تعریف جوهر خارج میشوند. پس مراد از «موجود لافی موضوع» در تعریف مذكور این است كه جوهر، معنی و ماهیتی است كه لافی موضوع بودن از لوازم وجود عینی و خارجی آن است. بنابراین، ماهیت جوهر معقول بماهو جوهر نیز این صفت را دارد، بدینمعنی كه شأن ماهیت جوهر معقول هم این است كه در خارجْ لا فی موضوع، موجود شود در حالی كه وجود آن در عقل بدینگونه نیست، چون در تعریف جوهر، «لا فی موضوع بودن در عقل» معتبر نیست. حد جوهر این است كه چه در عقل باشد چه نباشد، وجود آن در اعیان لا فی موضوع باشد. برای مثال، اگر از حقیقت انسان موجود در خارج (مثلاً در باره زید) سؤال شود: «ماهو؟»، در پاسخ میتوان گفت: «جوهری است قابل ابعاد سهگانه، حساس، متحرك بالاراده، ناطق»، كه بیان مجمل آن همان «حیوان ناطق» است. همچنین برای پرسش «ماهو» در باره مفهوم و صورت معقول انسان، كه در نفس ما مُرتَسم است، همان پاسخ صادق است. در اینجا ممكن است سؤال شود كه در این صورت چه فرقی است میان سفیدی و مفهوم انسان، مثلاً از این جهت كه سفیدی را كه فی موضوع است عرض میدانیم اما مفهوم انسان را با اینكه در ذهن و قائم به نفس یك فاعل شناسایی است و درنتیجه «فی موضوع» است، آن را عرض نمیدانیم و میگوییم جوهر است. در پاسخ باید گفت كه تفاوت در این است كه سفیدی در وجود بالفعل خارجیاش نیز همچنان «فی موضوع» است و حال آنكه ماهیت جوهر، مثلاً انسان، اگر در خارج بالفعل موجود شود، «لا فی موضوع» است. ابنسینا در توضیح این خاصه جوهر، به مغناطیس مثال زده و گفته خاصیت مغناطیس این است كه وقتی نزدیك آهنی قرار گیرد آن را جذب میكند، اما وقتی در كف دست انسان باشد آن را جذب نمیكند. با این حال، نمیتوان گفت ذات و حقیقت مغناطیس وقتی كه در دست است با زمانی كه نزدیك آهن است مختلف است، بلكه آن در هر دو حال یكسان است چون خاصیتش جذب آهن است؛ حتی وقتی هم كه در دست است همان شأن و خاصیت را دارد. حقیقت و ماهیت جوهر در عقل هم همینطور است و در این حال با اینكه فی موضوع است موجب بطلان این خاصهاش نمیشود كه در حالِ وجودِ خارجی لا فی موضوع باشد. به تعبیر ابنسینا، جواهر معقول، مانند مفهوم انسان، مفهوم اسب و مثل اینها، برگرفته از چیزی هستند كه در خارج لا فی موضوع هستند ولی در عقل لا فی موضوع نیستند، چون لا فی موضوع بودنِ بالفعل در خارج، مقوّم ماهیت و ذات هیچیك از اقسام جواهر نیست. بنابراین، این خاصه، بهتصریح ابنسینا، از لواحق وجودِ خارجی و عینی ماهیت جوهر است و خود وجود هم عارض و لاحق ماهیت جوهر میشود. به عبارت دیگر، در ماهیت جوهر بما هو جوهر، نه «لافی موضوع بودن» معتبر است نه «لا فی موضوع نبودن»، بلكه ذاتاً نسبت به هر دو لااقتضاست و سلب و ایجابِ لا فی موضوع بودن تابع نحوه وجود جوهر است ( الشفاء، الالهیات، ج ١، ص١٤٠ـ١٤٢، الشفاء، المنطق، ج ١، فن ٢، ص ٩٣). نكته دیگر در باره «لا فی موضوع بودنِ» جوهر، كه ابنسینا ( الشفاء، الالهیات، ج ١، ص ٥٨ـ ٥٩) به آن توجه داده، این است كه اگرچه برخی از اقسام جوهر حالّ در محل هستند اما در محل بودن آنها غیر از «در موضوع بودن» است و این امر سبب خروج آنها از دایره تعریف جوهر نمیشود. فرق موضوع و محل در این است كه موضوع مقوّم چیزی است كه در آن است، یعنی مقوّم وجودِ عرض است و خود موضوع (جوهر)، در قوامش مستغنی و مستقل از چیزی است كه بر آن عارض و وارد شده است، در حالی كه محل، متقوم به آن چیزی است كه در آن حالّ است. حالّ در محل در عین اینكه محل خود را بالفعل و متحصل میسازد، در قوام و تحقق خود بینیاز از آن محل است، وضع صورت نسبت به مادّه از این قرار است. پس مادّه موضوعِ صورت نیست، بلكه محلِ صورت است و مادّه به حلول صورت در آن، متقوم بالفعل میشود (نیز رجوع کنید به الشفاء، المنطق، ج ١، فن ٢، ص ٣١).
خاصه دیگر جوهر، بنابر قول ابنسینا (همان، ج ١، فن ٢، ص ١٠٣)، این است كه جوهر، مقصود به اشاره است. مراد از اشاره در اینجا، دلالت حسی یا عقلی به چیزی بعینه است به گونهای كه در این اشاره غیر آن چیز با آن شریك نیست، هرچند كه آن غیر، همنوعش باشد (نیز رجوع کنید به سطور پیشین، كه ارسطو تعبیر«این چیز بودن» را در بیان این خاصه بهكار برده است). این ویژگی مستلزم آن است كه جوهر یك امر خاص، شخصی و جزئی باشد. به همین دلیل،ابنسینا (همان، ج١، فن٢، ص١٠٣ـ١٠٥)، برخلاف رأی مشهور كه این خاصه را ویژگی عام همه جواهر دانستهاند، معتقد است این خاصه اگرچه در میان مقولات فقط در جوهر یافت میشود اما همه جواهر واجد آن نیستند، زیرا جواهر كلی به دلیل كلی بودن متعین نیستند و درنتیجه اشاره حسی یا عقلی «بعینه» به آنها ممكن نیست.
خاصه دیگر در همه جواهر این است كه ضد ندارند، چون جوهر در موضوع نیست و مراد از ضد در اینجا امری است كه با ضدش در موضوع مشترك است و دو ضد به تعاقب بر آن موضوع واحد و مشترك وارد میشوند و اجتماعشان در آن موضوع محال است. ابنسینا در اینجا یادآور میگردد كه اگر مراد از ضد، هرگونه مشارك در محل باشد و مراد از محل، شامل موضوع و مادّه هر دو باشد، در این صورت بعید نیست كه جواهر صوری دارای ضد باشند، زیرا هیچگاه دو صورت نوعی در یك محل نمیتوانند جمع شوند و فقط میتوانند یكی پس از دیگری بر مادّه (محل) وارد شوند، چنانكه صورت هوایی و صورت مائی میتوانند از پی یكدیگر بر مادّه واحد وارد شوند و اجتماعشان در آن محال است. درنتیجه این خاصه، خاصه دیگر این است كه جوهر، چه بر سبیل حركت چه بر سبیل تشكیك، شدت و ضعف نمیپذیرد. همچنین شدت و ضعف میان اشخاص و افراد یك نوع جوهر یا میان انواعِ هم عرضِ تحتِ یك جنس جوهری، با این فرض كه اجناسْ بالسویه بر آنها حمل میشوند، باطل است (همان، ج ١، فن ٢، ص ١٠٥ـ ١٠٨).
به نظر ابنسینا، اطلاق جوهر بر جواهر جزئی (شخصی) و بر جواهر كلی یكسان و متواطیء است. به عبارت دیگر، تفاوت میان این دو قسم، ذاتی و ماهوی نیست. تفاوت یا همسانی جواهر اولی و ثانی به اعتباراتی كه ابنسینا در باب ماهیات اشیا در نظر داشته است و درنتیجه به نظریه وی در باب تمایز وجود و ماهیت برمیگردد، زیرا ماهیت جواهر من حیث هی ماهیت، از جزئیت و كلیت و هر وصفی كه خارج از مقوّمات آن باشد ابا دارد. بنابراین، چون وجود، زائد و عارض بر ماهیت هر ممكنالوجودی است، پس جزئی یا كلی بودن جوهر، كه از لوازم و لواحق نحوه وجود است، به تبع وجود جوهر، زائد بر ذات آن است و هیچیك مقوم ماهیت جوهر نیست. بدینترتیب، اگر جواهر شخصی و جزئی را اول و جواهر كلی را ثانی خواندهاند، به دلیل تفاضل و تقدم حقیقت و ماهیت جوهر در آنها نسبت به جواهر كلی و بر سبیل تشكیك نیست، بلكه جواهر شخصی به دلیل تقدم در وجود و برخوردار بودن از كمالات بیشتر اُولی' هستند (همان، ج ١، فن ١، ص ١٥، فن ٢، ص ٩١ـ٩٦؛ برای اطلاع از وجوه دیگر اولویت جواهر شخصی بر جواهر كلی رجوع کنید به همان، فن ٢، ص ٩٦ـ٩٨).
ابنسینا (همان، ج ١، فن ٢، ص١٠٠) ذكر این نكته را ضروری دانسته است كه جهات مذكور در اولویت جواهر شخصی این توهم را برنمیتابد كه به موجب آن بگوییم جواهر عقلی و باری تعالی متأخر از اشخاص محسوس هستند، زیرا اولاً، باری تعالی تحت جنس جوهر نیست تا مشمول حكم مذكور شود. ثانیاً، اگرچه جنس و نوع جواهر عقلیاند اما هر امر عقلی، نوع و جنس نیست، بلكه در میان امور عقلی مفرداتی قائم بهذات هستند كه هیچگونه تعلق و وابستگی به موضوع ندارند تا مقول بر آن یا موجود در آن شوند. این مفردات عقلی در جوهر بودن حتی نسبت به جواهر شخصی جسمانی اُولی' هستند، زیرا جواهر شخصی عقلی اسباب وجود آنهایند. بر فرض اینكه جواهر شخصی عقلی هم مانند جواهر شخصی جسمانی كلیاتی داشته باشند، در جوهر بودن نسبت به آن كلیات هم اُولی' هستند، چون جواهر عقلی، مفرد و شخصیاند و دلیل اولویت امر شخصی و مفرد بر كلی قبلاً گفته شد. علاوه بر اینها، بحث اولویت و مقایسهای كه پیشتر صورت گرفت، میان امور شخصی و كلی بود نه میان امور محسوس و عقلی.
همانطور كه قبلاً اشاره شد، به نظر ابنسینا، جوهر جنسالاجناس است و اقسامی كه برای آن برشمردهاند انواع آن به حساب میآیند. انواع تحت جنس جوهر، جسم، مادّه، صورت، نفس و عقلاند كه اشخاص و افراد آنها در خارج موجود هستند ( الشفاء، الالهیات، ج ١، ص٦٠؛ نیز رجوع کنید به جسم*؛ مادّه و صورت*؛ نفس*؛ عقل*؛ در باره اقسام جواهر كلی رجوع کنید به جزئی و كلی*).
با توجه به آنچه گفته شد، اگرچه احوال و احكام ماهیات اشیا در حین تصورشان متفاوت است اما این تفاوت كامل و تام نیست بهطوری كه راه ارتباط و انطباق ذهن و خارج را مسدود سازد؛ ازاینرو، بنابر نظر ابنسینا، میتوان گفت كه متناظر با وجود اشخاص و افراد هریك از انواعِ جوهر در خارج، جواهری نیز میتواند در ذهن موجود باشد. به بیان دیگر، ملاحظه هر جوهر شخصی، صرفنظر از وجود آن در خارج، آن را در زمره جواهر ثانی، یعنی جواهر كلی، قرار میدهد و جوهر كلی مقول و محمول بر آن میشود. چنانچه جواهرِ شخصی مركّب باشند، در وجه ذهنی و كلیشان نیز مركّباند و اگر بسیط باشند در آن حالت نیز بسیط هستند، اما احوال و احكامی كه بر جواهر خارجی مترتب میشود با احوال و احكام آنها بهواسطه وجودی كه در ذهن دارند متفاوت است، ولی چون این تفاوتها از عوارض خاص وجودشان است در مطابقت ماهوی میان آنها خللی وارد نمیكند (برای اطلاع از نظر ابنسینا درباره رابطه و نسبت جواهر جزئی خارجی و جواهر كلی عقلی رجوع کنید به الشفاء، الالهیات، ج ١، ص ١٩٥ـ ٢٥٢، نیز رجوع کنید به جزئی و كلی*؛ جنس و فصل*؛ جسم؛ مادّه و صورت*؛ نوع*).
غزالی در باره جوهر، نظیر بسیاری از مباحث امور عامه فلسفه، نظری در مخالفت با سخن فیلسوفان، بهویژه ابنسینا، اظهار نكرده است(برای اطلاع از نظر وی درباره جوهر رجوع کنید به غزالی، ١٤١٠، ص ٣٠٤ـ٣٠٦؛ همو، ١٩٦١، ص١٤٠ـ١٤٣). فخررازی هم، بهرغم منازعات مشهورش با آرای فیلسوفان، بهویژه ابنسینا، در باره جوهر غالباً برطبق رأی وی سخن گفته است جز اینكه او در این مسئله كه آیا جوهر برای ماهیاتی كه تحت آن قرار میگیرند جنس است یا از لوازم غیرمقوّم و عارض بر آنها، برخلاف نظر ابنسینا، آن را از لوازم عارض بر ماهیات جوهری دانسته است (رجوع کنید به فخررازی، ج ١، ص ٢٤٣ـ٢٤٧؛ قس صدرالدین شیرازی، سفر ٢، ج ١، ص ٢٤٦ـ٢٤٨، ٢٥٣ـ٢٦٣، ج ٢، ص ٤، كه به بررسی و نقد قول و دلایل فخر رازی در این باره پرداخته است. نیز برای اطلاع از نظر فخر رازی در باره برخی دیگر از مباحث جوهر كه مطابق آرای ابنسینا و مشائیان است رجوع کنید به ج ١، ص٢٤٠ـ٢٤٣، ٢٤٧ـ٢٥١).
اما بیش از همه شیخ اشراق شهابالدین سهروردی، مانند مواضع بسیار دیگر، به مخالفت و ابطال آرای ابنسینا و مشائیان در باره جوهر پرداخته است. در مقابل وی، صدرالدین شیرازی، غالباً به رد اشكالات و انتقادهای سهروردی و تأیید نظر ابنسینا و همفكرانش پرداخته است؛ هرچند كه او نیز در بحث شدتپذیری جوهر برخلاف نظر ابنسینا اندیشیده و نظریه حركت جوهری را در این باره اظهار كرده است (رجوع کنید به سفر ٢، ج ١، ص ٢٧٣؛ نیز رجوع کنید به حركت جوهری*).
اگرچه در آثار سهروردی، در باره جوهر و احكام و اقسام آن، سخنانی مشاهده میشود كه با نظر مشائیان موافق است (برای نمونه رجوع کنید به سهروردی، ج ١، ص ٦، ج ٤، ص ٢١٢) اما موضع خاص و مشهور وی مخالف اندیشه آنهاست. او، به تبع حكمای پیش از ارسطو،جوهر را «موجود لا فی محل» تعریف كرده، در مقابل عرض كه موجود فی محل است. بنا بر این تعریف، سهروردی صورت را كه حالّ در محل (هیولا) است عرض دانسته و بر نفی جوهر بودن آن به بحث و منازعه با مشائیان پرداخته است (رجوع کنید به ج ١، ص ٢٨٣ـ٢٨٤؛ قس صدرالدین شیرازی، سفر ٢، ج ١، ص ٢٣١ـ٢٣٣). وی همچنین دلایل مشائیان را در باره جوهر بودن صورت ذهنی جوهر (مثلاً صورت ذهنی زید) و جوهر بودن كلیات جواهر (اجناس و انواع آنها) باطل دانسته و معتقد است كه صورت ذهنی جوهر، مثال جوهر خارجی است و شرط مثال بودن، مطابقت از همه جهات با شیء خارجی نیست. چون جوهر خارجی مستغنی از محل است در حالی كه صورت ذهنی و مثال جوهر در محل (ذهن) بوده و درنتیجه مستغنی از آن نیست. همین دلیل در باره نفی جوهر بودن كلیات جواهر (اجناس و انواع آنها) صادق است. بهنظر وی، تمثیل مغناطیس در این باب غلط است، زیرا شخص (فرد) مغناطیس، بالذات هیچ منعی برای خروج از دست و جذب آهن ندارد در حالی كه انتقال صورت ذهنی از محلش (ذهن) و حصول بالفعل آن در خارج محال است (سهروردی، ج ١، ص ١٣٢ـ١٣٣، ٢٢٤ـ٢٢٥، ٢٢٨ـ٢٣٠؛ قس صدرالدین شیرازی، سفر ٢، ج ١، ص ٢٤٣ـ٢٤٥، در باره جوهر بودن صور ذهنی جوهر نیز در باره جوهر بودن كلیات جواهر رجوع کنید به صدرالدین شیرازی، سفر ٢، ج ١، ص ٢٤٩ـ٢٥٣).
اشكال دیگر سهروردی بر مشائیان، در باره دلایل و ملاك اولویت جواهر شخصی و جزئی بر جواهر كلی (اجناس و انواع) است. وی در این باره گفته كه به نظر مشائیان جوهر جنس است و جنس به تشكیك بر آنچه تحت آن واقع میشود اطلاق نمیشود. پس جواهر شخصی در جوهریت اولویتی بر جواهر كلی ندارند، بلكه بنابر مبنای مشائی باید گفت كه ملاك اولویت بعض جواهر بر بعض دیگر وجود آنهاست نه جوهریت كه در همه یكسان است. در این صورت چگونه میتوان گفت كه جواهر شخصی به سبب وجود عینی اُولی' بر جواهر كلی است در حالی كه نوع و جنس كلی هستند و از جهت جنس بودن و نوع بودن وجود عینی ندارند تا اینكه از این حیث متفاوت باشند، مگر اینكه مراد از كلی، طبیعت صرف باشد، خواه در عین خواه در ذهن. در این صورت هم شخص اولویتی بر نوع ندارد، زیرا شخص افزون بر طبیعت نوعی، اعراض زائد بر ذاتش را دارد و جوهریت زید مثلاً بهاعتبار طبیعت انسانیت است نه به اعتبار سفیدی یا سیاهی و دیگر اعراضش، كه در جوهریت آن دخالتی ندارند. دلیل دیگر آنها برای اولویت این است كه كلی در قیاس با جزئی متصور است، اما جزئی بدون اضافه و نسبت با كلی تصور میشود. این دلیل باطل است، چون سخن در باره كلی و جزئی بودن نیست، زیرا اینها اعتباری هستند، بلكه بحث در باره طبایعی است كه متصف به جوهریت هستند و كلیت یا جزئیت بر آنها عارض میشود. طبیعتی كه معروض كلیت واقع میشود بدون جزئیت تصور میشود (سهروردی، ج ١، ص ١٣١ـ١٣٢، ٢٣٠ـ٢٣١؛ قس صدرالدین شیرازی، سفر ٢، ج ١، ص ٢٦٣ـ٢٧٠، در رد برخی دلایل اولویت جوهر شخصی و نیز رد اشكالات سهروردی در این باره).
سهروردی عرضیت و جوهریت را از اعتبارات عقلی و خارج از حقیقت اعراض و جواهر دانسته است. به نظر وی، دلیل مشائیان در باره اینكه عرضیت زائد و عارض بر اعراض است و جنس آنها بهشمار نمیرود، دلیلی بر نقض عقیده ایشان در باره ذاتی بودن جوهریتِ انواع جوهری و نفی جنس بودن آن است (ج ٢، ص ٦٧). صدرالدین شیرازی در رد این اشكال گفته است كه صحت دلیل مشائیان در باره ذاتی نبودن عرضیت برای اعراض به این دلیل نیست كه عرضیت اعتبار عقلی است، بلكه چون عرضیت عبارت است از وجود شیء در موضوع و، وجود مطلقاً از عوارض ماهیات است و در اینجا اضافه به یك موضوعی قید شده است، پس مفهوم عرض برای ماهیاتِ اعراض عرضی است. البته این زائد و عارض بودن به حسب تحلیل عقلی است. اگر معنای جوهر این بود كه موجود بالفعل لا فی موضوع باشد، در این صورت جوهریت برای ماهیت جوهر عرضی بود در حالی كه معنای آن چنین نیست. از سوی دیگر، شاید دلیل اینكه حكما همانگونه كه جوهر را معنی و تفسیر كردهاند عرض را تفسیر نكردهاند این باشد كه اختلاف در نحوه وجود موجب اختلاف در ماهیت است، چون اعراض در نحوه وجود ذاتی مختلفاند. مثلاً، كمیات، بهحسب اجناس و انواع مختلفشان، نحوه وجود خاصی دارند و كیفیات هم با انواع مختلفی كه دارند نحوه وجود خاصی برای خود دارند و همچنین است در سایر اعراض.پس،انحای مختلف وجود موجب اختلاف در ماهیت و در نتیجه موجب اختلاف در ذاتیات و مقوّمات ماهیت هریك از آنها میشود (قطبالدین شیرازی، ص ٢٠٢، تعلیقه صدرالدین شیرازی؛ نیز رجوع کنید به ابراهیمی دینانی، ص ١٩٢ـ١٩٧ در بررسی و نقد هر دو قول). استدلال علامه طباطبائی برای اثباتِ جنسْ بودن جوهر برای ماهیاتِ نوعی تحت آن، این است كه احتیاج ماهیات عرضی در وجود خارجیشان به موضوعی كه بینیاز از آنها باشد مستلزم آن است كه در خارج ماهیتی باشد كه ذاتاً موضوع آن اعراض و بینیاز از آنها باشد. چون اگر چنین موضوعی نباشد زنجیره این نیازمندی تا بینهایت ادامه مییابد و در این صورت هیچ ماهیتی تحقق نخواهد یافت (طباطبائی، ص ١١٦). وی همچنین انكار وجود جوهر را مستلزم اثباتجوهر و انكار عرض دانسته است،زیرا اگر جواهر كه موضوعِ اعراضاند موجود نباشند، در این صورت همه ممكنات موجود وجودشان لا فی موضوع است (رجوع کنید به همانجا).
منابع:
(١) غلامحسین ابراهیمی دینانی، شعاع اندیشه و شهود در فلسفه سهروردی، تهران ١٣٦٦ ش؛
(٢) ابنسینا، الشفاء، چاپ ابراهیم مدكور و دیگران، چاپ افست قم ١٤٠٤ـ١٤٠٦؛
(٣) ارسطو، متافیزیك ( مابعدالطبیعه )، ترجمه بر پایه متن یونانی از شرفالدین خراسانی، تهران ١٣٦٦ش؛
(٤) سهیل محسن افنان، واژهنامه فلسفی؛
(٥) تهران ١٤٠٤؛
(٦) محمد ایلخانی، تاریخ فلسفه در قرون وسطی و رنسانس، تهران ١٣٨٢ ش؛
(٧) محمدبن احمد خوارزمی، مفاتیح العلوم، چاپ ابراهیم ابیاری، بیروت ١٤٠٤/١٩٨٤؛
(٨) یحییبن حبش سهروردی، مجموعه مصنّفات شیخ اشراق، تهران ١٣٨٠ ش؛
(٩) محمدبن ابراهیم صدرالدین شیرازی، الحكمه المتعالیه فی الاسفار العقلیه الاربعه، بیروت ١٩٨١؛
(١٠) محمدحسین طباطبائی، نهایه الحكمه، چاپ عباس علی زارعی سبزواری، قم ١٤١٧؛
(١١) محمدبن محمد غزالی، معیار العلم فی المنطق، چاپ احمد شمسالدین، بیروت ١٤١٠/١٩٩٠؛
(١٢) همو، مقدمه تهافت الفلاسفه المسماه مقاصد الفلاسفه، چاپ سلیمان دنیا، قاهره ١٩٦١؛
(١٣) محمدبن محمد فارابی، رسالتان فلسفیتان، به ضمیمه كتاب التنبیه علی سبیل السعاده، چاپ جعفر آلیاسین، تهران ١٣٧١ ش؛
(١٤) همو، كتاب الحروف، چاپ محسن مهدی، بیروت ١٩٧٠؛
(١٥) محمدبن عمر فخر رازی، المباحث المشرقیه فی علم الالهیات و الطبیعیات، چاپ محمد معتصمباللّه بغدادی، بیروت ١٤١٠/١٩٩٠؛
(١٦) فلوطین، دوره آثار فلوطین، ترجمه محمدحسن لطفی، تهران ١٣٦٦ ش؛
(١٧) محمود بن مسعود قطبالدین شیرازی، شرح حكمه الاشراق، چاپ سنگی تهران ١٣١٥، چاپ افست قم [بیتا.]؛
(١٨) پل كراوس،«التراجم الارسططالیه المنسوبه الی ابنالمقفع»، در التراث الیونانی فی الحضاره الاسلامیه، الف بینها و ترجمها عبدالرحمان بدوی، قاهره: مكتبه النهضه المصریه، ١٩٤٦؛
(١٩) مارتا كریون نوسبام، ارسطو، ترجمه عزتاللّه فولادوند، تهران ١٣٨٠ ش؛
(٢٠) Aristoteles, The works of Aristotle ,vol.١, in Great books of the Western world , vol.٧, ed. Mortimer J. Adler, Chicago: Encyclopaedia Britannica, ١٩٩٣;
(٢١) David B. Burrell, "Aquinas and Islamic and Jewish thinkers", in The Cambridge companion to Aquinas , ed. Norman Kretzmann and Eleonore Stump, Cambridge: Cambridge University Press, ١٩٩٣;
(٢٢) Etienne Gilson, Being and some philosophers , Toronto ١٩٥٢;
(٢٣) Joseph Owens, The doctrine of being in the Aristotelian ، Metaphysics ', Toronto ١٩٧٨.
/ فاطمه فنا /