دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٤٦٨٣
جسم ، از اقسام موجود بماهو موجود و از آن جهت كه دستخوش تغییر میشود، موضوع علم طبیعی. جسم نزد حكما لفظ مشتركی است به دو معنای جسم طبیعی و جسم تعلیمی. در باره تعریف جسم طبیعی میان اندیشمندان اختلاف نظر وجود دارد؛ بعضی آن را «امر طویل عریض عمیق» تعریف كردهاند ( رجوع کنید به ابنسینا، الشفاء، الالهیات ، ج ١، ص ٦١؛ فخررازی، ١٤٠٧، ج ٦، ص ٩؛ صدرالدین شیرازی، ١٣٣٧ ش، سفر ٢، ج ٢، ص ٨) و عدهای در تعریف آن گفتهاند كه جسم طبیعی، جوهری * است كه فرض ابعاد سه گانه، یعنی طول و عرض و عمق، در آن ممكن باشد، به طوری كه این سه، یكدیگر را قطع كنند و از تقاطع آنها، سه زاویه قائمه به وجود آید. قید «فرض» در تعریف جسم، به این سبب است كه گاه این سه بعد در برخی اجسام مثل كره یا استوانه یا مخروط، بالفعل موجود نیستند و مراد از فرض، تجویز عقلی است. قید «امكان» نیز از آن روست كه بالفعل بودن فرض، ضروری نیست و امكانِ فرض كفایت میكند، زیرا با عدمامكان فرض ابعاد، جسم از جسم طبیعی بودن خارج میشود؛ بنابراین، ملاك جسم بودن، صرف امكانِ فرض مذكور است. همچنین دلیل اینكه حكما به قید امكان اكتفا نكرده و قید فرض را نیز اضافه كردهاند، این است كه این تعریف شامل اجسام فلكی هم بشود، زیرا غرض از امكان در اینجا، امكان وقوعی است، به این معنا كه از وقوع آن محالی لازم نمیآید و چون افلاك كرویاند، وقوع ابعاد مذكور در آنها مستلزم خرق و التیام آنهاست و خرق و التیام برای افلاك باطل و محال است؛ اما، فرض این ابعاد در افلاك امكان وقوعی دارد و از این فرض، محالی لازم نمیآید. با مقید شدن جوهر به امكانِ فرض ابعاد سهگانه در آن، جواهر مجرد از تعریف خارج میشوند و قید تقاطع ابعاد بر سه زاویه قائمه نیز یا به این دلیل است كه در جسم قبول ابعاد بر این وجه معتبر است یا برای احتراز از سطح جوهری است كه قابل دو بعد است ( رجوع کنید به ارسطو ، در باره آسمان، كتاب ١، ٢٦٨ الف، س ٥ ١٠؛ ابنسینا، الشفاء، الطبیعیات ، ج ١، فن ١، ص ١٣؛ همو، الاشارات ، ج ٢، ص ٥ ٦، شرح نصیرالدین طوسی؛ صدرالدین شیرازی، ١٤٢٢، ص ١٦؛ سبزواری، ج ٤، ص ١١١ـ ١١٥).
در حد یا رسم بودن تعریف مذكور از نظر ابنسینا تردید وجود دارد ( رجوع کنید به صدرالدین شیرازی، ١٣٣٧ ش، سفر ٢، ج ٢، ص ٣). به نظر فخررازی، در این تعریف نه جوهر میتواند جنس باشد و نه قابلیت ابعاد میتواند فصل باشد (١٤٠٧، ج ٦، ص ١٥ـ ١٨). ملاصدرا (صدرالدین شیرازی) در شرح الهدایة الاثیریة (ص ١٦) قید دیگری به تعریف افزوده است مبنی بر اینكه ابعاد مذكور باید در ثَخَنِ (باطن و عمق) جسم فرض شود كه این عمق بین سطوح و نهایات است و حواس ما آنها را درك نمیكند، بلكه اوصاف و احوال آنها را درك میكند و مراد از ابعاد، ابعاد خطی اطرافی نیست كه در مكعب و امثال آن هست ( رجوع کنید به سبزواری، ج ٤، ص ١١٢ـ١١٤).
همچنین به عقیده ملاصدرا (١٣٣٧ ش، سفر ٢، ج ٢، ص ٥)، قیود مزبور در تعریف جسم، فصول حقیقی آن نیست، بلكه لوازم و نشانههای فصل حقیقی است و این عناوین قائم مقام فصولاند و در واقع، مراد، ملزوماتی هستند كه تعبیر از آنها، تنها با ذكر این لوازم ممكن است، مثل ناطق در تعریف انسان كه در واقع، قوه نطق ــ كه منشأ ادراك كلیات است مراد است، نه خودِ ادراك كلیات.
جسم تعلیمی ــ كه از آن در علوم تعلیمی (ریاضیات و هندسه) بحث میشود عبارت است از كمّ متصلی كه قابل ابعاد ثلاثه است و بر جسم طبیعی عارض میشود. جسم تعلیمی جدا از جسم طبیعی نیست و این دو در واقع متحد و موجود به یك وجودند و در تحلیل عقلی میان آنها تفاوت گذاشته میشود. مثلاً، موم ممكن است به اشكال مختلفی تغییر شكل دهد، بنابراین جسم تعلیمی در آن متعدد است، اما جسم طبیعی در تمام اشكال، امر واحدی خواهد بود. تفاوت بین جسم تعلیمی و جسم طبیعی از حیث ابهام و تعین است. امتداد جسمی اگر به طور مطلق و مبهم لحاظ شود، بدون تعین به متناهی یا نامتناهی بودن و بدون رعایت مساحت داشتن یا نداشتن آن، جسمِ طبیعی خواهد بود و اگر با قید تناهی و داشتن مساحتی معین لحاظ شود، جسم تعلیمی است (ابنسینا، الاشارات ، ج ٢، ص ٦، ٣٦ـ٣٩، شرح نصیرالدین طوسی؛ جرجانی، ص ٩٠؛ صدرالدین شیرازی، ١٣٣٧ ش، سفر ٢، ج ١، ص ١٠ـ١٢، ج ٢، ص ٨٦ ٨٩؛ تهانوی، ج ١، ص ٥٦٢).
به عبارت دیگر، جسم، ذاتاً و به حسب طبیعتش، عین امتداد در ابعاد و جهات است، بدون اینكه متعین به تعینی خاص باشد و كمیت و مقدار و تعین اتصال، بعد از خودِ اتصال، بر آن عارض میشود. اتصال به این معنا فصل مقسِّم جوهر جسمانی است. اتصال به این وجه (مبهم و غیر متعین) غیر از اتصال و امتداد متعین و محسوس و غیر از جسمیت تعلیمی است كه قسمی از انواع كمّ بوده و جسم به سبب عروضِ آن، انقسام را میپذیرد. پس، نباید این امتداد كمّی عرضی را جزء مقوم ماهیت جوهر دانست. بنابراین، جسم تعلیمی عارض بر جسم طبیعی است و این دو در وهم از یكدیگر جدا میشوند. در عین حال، باید توجه داشت كه جسم طبیعی با تعین مقداری و عددی در خارج موجود است و این از لوازم وجودی جسم است. همچنین عروض مقادیر تعلیمی (جسم تعلیمی) و وجود ابعاد متعین، متوقف بر جسم طبیعی است، چنان كه وجود اعراض، متوقف بر موضوعشان است (ابنسینا، الشفاء، الالهیات ، ج ١، ص ٦٤ـ ٦٥؛ صدرالدین شیرازی، ١٣٣٧ ش، سفر ٢، ج ٢، ص ١٩ـ ٢٥).
وجود جسم (و به عبارتی هَلِ بسیطه جسم)، به عنوان جوهری كه در آن سه خط متقاطع عمود بر هم قابل فرض باشد، بنا بر مشاهده حسی بین است و احتیاجی به اثبات و استدلال ندارد. حواس ظاهری انسان، اگرچه از درك حقیقت جوهر جسمانی ناتوان است، احوال و اوصاف عرضی اجسام را درك میكند و هنگامی كه درك این عوارض به عقل عرضه میگردد، عقل در حكم به وجود جسم، كوچكترین تردیدی به خود راه نمیدهد، زیرا آنچه عارض جسم به شمار میآید، بدون وجود جسم صورت تحقق نمیپذیرد.
آنچه حس انسان از یك جوهر جسمانی دریافت میكند جز امر متصل چیز دیگری نیست، و حقیقت و ماهیت جسم همواره مورد بحث و گفتگوی حكما بوده است. بحث از حقیقت جسم و شناخت جسم نیز از مسائل الاهیات بالمعنیالاعم یا فلسفه اولی' است، زیرا بیان موضوعات علوم از حیث وجود (هل بسیطه) و ماهیتِ (مای حقیقیه) آنها برعهده فلسفه اولی' است. در عین حال، جسم از حیث تغییر و تجددی كه میپذیرد و معروض حركت واقع میشود، موضوع علم طبیعی است و بحث از ماهیت و حقیقت موضوع (= جسم) و وجود آن، در فلسفه اولی' مطرح میشود، زیرا موضوع فلسفه اولی' یا علمالاهی موجود بما هُوَ موجود است و در آن از عوارض ذاتی آن بحث میشود، جسم بودن هم از عوارض ذاتی موجود بما هو موجود است (صدرالدین شیرازی، ١٣٣٧ ش، سفر ٢، ج ٢، ص ١٦؛ سبزواری، ج ٤، ص ١٠٦ـ١١١؛ طباطبائی، ص ٩٤؛ ابراهیمی دینانی، ١٣٦٦ ش، ص ٢٠٦).
در باره حقیقت جسم كه ذاتاً متصل است یا نه و بسیط است یا مركّب از دو جوهر، یا مركّب از جوهر و عرض است یا نه میان حكما اختلاف هست. به طور كلی، ضابطه اقوال در باره جسم بدین صورت است كه جسم قابل تقسیم به اجزایی است. این اجزا یا همه بالفعلاند یا همه بالقوه، یا بعضی از اجزا بالقوه و بعضی بالفعلاند. اقوال معروف در باب حقیقت جسم به این شرح است:
١) جسم عبارت است از یك جوهر بسیط و متصل كه اتصال و امتداد جوهری آن، همانگونه كه در وهم و عقل قابل تقسیم است، در خارج نیز تقسیمپذیر است. حكمای اسلامی (برای نمونه رجوع کنید به صدرالدین شیرازی، ١٣٣٧ ش، سفر ٢، ج ٢، ص ١٧؛ طباطبائی، ص ٩٥) این قول را به افلاطون (٣٤٧ـ ٤٢٧ ق م) نسبت دادهاند.
افلاطون در رساله تیمائوس ، عناصر اربعه (خاك، هوا، آتش و آب) را اجسام بسیط اولیهای برشمرده كه تمامی اجسام دیگر از اینها ساخته شدهاند و آنها را زیباترین اجسام نامیده است. او در شرح تركیب عناصر چهارگانه، از مفاهیم ریاضی و هندسی مانند مثلث و مربع و مكعب، بهره گرفته و این اجسام را متشكل از مثلثهای بنیادینی دانسته است كه هر یك از این عناصر از گرد آمدن آنها شكل گرفتهاند. این مثلثها، كه دو بعدی و در نتیجه نامحسوساند، با زوایای معینی كنار هم قرار میگیرند و با پیدایش بعد سوم به حس در میآیند، هر چند خُردی بیش از حدشان موجب میشود كه نتوانیم آنها را مشاهده كنیم (افلاطون، تیمائوس ، ص ٥٣ ٥٨؛ حسینی بهشتی، ص ١٣٣ـ١٤٣).
همچنین بنا به گفته وی در رساله تیمائوس (ص ٤٨ـ٥٢)، نمیتوان مادر و پرورنده اجسام محسوس را آتش یا آب یا چیزی كه از آب و آتش به وجود میآید یا چیزی كه آب و آتش از آن به وجود میآیند دانست، بلكه باید آن را نوعی دانست كه دیدنی و دارای شكل و صورتی نیست، بلكه پذیرا و قابلِ همه چیز است. این عنصر جسمانی را، كه بی شكل و پذیرای همه شكلهاست، مادّه افلاطونی نامیدهاند ( دائرة المعارف بزرگ اسلامی ، ج ٩، ص ٥٧٧).
٢) قول مشهور حكمای مشاء این است كه جسم، مركّب از دو جوهر مادّه و صورت است. مادّه یا هیولا یكی از انواع جوهر و از اجزای مقوم هر جسم به شمار میرود. حقیقت و ماهیت آن، جوهر بسیطی است كه قوه محض و پذیرش صرف است و پیوسته با صورت جسمیه متحد است، زیرا تحقق بالفعل هیولا به سبب صورت است. مادّه بدون صورت را جز در موطن ذهن، كه حاصل عمل ذهنی است، نمیتوان یافت و ثبوت مستقل چنین مادّهای در نشئه وجود عینی غیر ممكن است. صورت جسمیه نیز جوهری بالفعل است كه موجب فعلیت و قوام مادّه و جسم میشود و آن اتصال و امتدادی است كه بالقوه به اجزا و قسمتهای نامتناهی تقسیمپذیر است. به این معنی كه این تقسیم پایانی ندارد، زیرا بر فرض اینكه جسم در خُردی و سختی به حدی برسد كه در خارج قابل تقسیم نباشد، بالقوه تقسیمپذیر است و تقسیم پذیری آن در وهم پایان نمیپذیرد و اگر وهم نیز به سبب خردی اجزا، دیگر قادر به تقسیم نباشد، عقل در صدور حكم كلی به جواز تقسیم اجزا متوقف نخواهد ماند، زیرا بنا بر حكم عقل، هر جسمی دارای حجم و در نتیجه قابل تقسیم تا بینهایت است؛ از اینرو، هر جزءِ جوهری جسم هر اندازه كه خرد و كوچك باشد، باز تقسیمپذیر خواهد بود، زیرا حجم دارد و از تعدد جانب و جهت برخوردار است (ابنسینا، الشفاء، الالهیات، ج ١، ص ٦٦ـ٧٩؛ نیز رجوع کنید به فخررازی، ١٤١٠، ج ٢، ص ١٧ـ ١٩؛ صدرالدین شیرازی، ١٣٣٧ ش، سفر ٢، ج ٢، ص١٦ـ ١٧؛ سبزواری، ج ٤، ص ١٤٥ـ١٥٩؛ طباطبائی، ص٩٥، ٩٨؛ ابراهیمی دینانی، ١٣٦٦ ش، ص ٢٠٣ـ٢٠٤).
گفتنی است كه در آثار ارسطو، سخن صریحی در باره صورت جسمیه دیده نمیشود، به ویژه آنكه مثالهایی كه او غالباً برای صورت ارائه كرده، مانند تندیس و تخت، نمونههایی از صُوَر نوعی است.
به گفته ارسطو، یكی از اجناس موجودات، جوهر است. از میان جوهرها یكی مادّه است و دیگری صورت و سوم جسم كه تركیبی از آندو است. مادّه به خودی خود یك چیز خاص و معین نیست، بلكه قوه و امكانِ بودن و نبودن است و زیرْنهاده هر تك چیزی است كه آن چیز از آن مادّه پدید میآید ــ و در آن نه به نحو عرضی موجود است و اگر آن مادّه از میان برود، آن چیز سرانجام همراه آن از میان خواهد رفت، زیرا در هر چیزی كه دگرگون میشود، همیشه باید زیرْ نهاده و موضوعی وجود داشته باشد، یعنی چیزی كه در شدن است و هر چند عدداً یكی است، به لحاظ صورت یكی نیست. همچنین مادّه به خودی خود شناختنی نیست. برخی از مواد محسوساند و برخی معقول. مادّه محسوس مانند مفرغ و چوب، و مادّه معقول در محسوسات موجود است، اما نه چونان محسوسات، مانند موضوعات ریاضی. صورت هم، شكل یا چهرهای است كه مادّه در جریان دگرگونی به خود میگیرد و به آن «این چیز» گفته میشود ( طبیعیات ، كتاب ١، فصل ٧، ١٩٠ الف، فصل ٩، ١٩٢ الف، مابعدالطبیعه ، كتاب ٧، فصل ١٠، ١٠٣٦ الف، س ١ـ١٠، كتابالنفس ، كتاب ٢، فصل ١، ٤١٢ الف، س ٦ـ١٠).
در باره صورت جسمیه، ابنسینا در آثار خود به تصریح و تفصیل سخن گفته است. بنا بر گزارش ژیلسون در > تاریخ فلسفه مسیحی در قرون وسطا < (ص ١٩٣)، در الاهیات مَدْرِسی قرن هفتم/ سیزدهم، در باره وجود صورت جسمیه به عنوان جزء مقوم اجسام، تحت تأثیر آموزه ابنسینا بحث شده است. مشائیان برای اثبات وجود هیولا و صورت جسمیه، كه جسم مركّب از آندوست، استدلالهایی كردهاند (برای نمونه رجوع کنید به ابنسینا، الشفاء، الالهیات ، ج ١، ص ٦٦ـ٧٩؛ همو، الاشارات ، ج ٢، ص ٣٦ـ٤٤، ٥٩؛ نیز رجوع کنید به مادّه و صورت * ).
٣) سهروردی (ج ٢، ص ١٠٧ـ١١٠، ١١٧) از جسم به برزخ نیز تعبیر كرده و جسم را مجردِ مقدار دانسته و مقدار را جوهر بسیط به شمار آورده است (ج ٢، ص ٧٤ـ٧٧، ٧٩). او با عقیده حكمای مشاء مخالفت كرده و براهین آنان را در باره ماهیت جسم ناقص دانسته است. به عقیده او، آنچه در جسم موجود است، چیزی جز امتداد طول و عرض و عمق نیست و این امتداد به هیچوجه در مقابل انفصال قرار نمیگیرد. وی، با تفاوت قائل شدن میان اتصال و امتداد، فقط اتصال میان دو جسم را مقابل و متضاد با انفصال دانسته است. بنابراین، به عقیده او، امتداد را، به معنای دیگر، میتوان قابل انفصال دانست. او همچنین با مشائیان، كه مقادیر و اَشكال را از اعراض جسم به شمار آوردهاند، مخالفت كرده و استدلال آنان را در این باب فاسد خوانده است. به گفته او، همانگونه كه جسم مطلق با مقدار مطلق معادل و برابر است، جسم خاص نیز با مقدار خاص معادل و برابر است و همانگونه كه همه اجسام در اصل جسمیت با یكدیگر مشتركاند، در اصل مقدار نیز با یكدیگر مشترك خواهند بود. در واقع، او مابهالاشتراك میان اجسام را غیر مابهالاختلاف آنها ندانسته و بدینترتیب اصل تشكیك را در اجسام نیز جاری دانسته است (نیز رجوع کنید به شهرزوری، ص ٢٠٣ـ ٢١١، ٢١٦ـ٢١٧؛ قطبالدین شیرازی، ١٣١٥، ص ٢٠٦ـ٢١١؛ ابراهیمی دینانی، ١٣٦٦ ش، ص ٢٠٩ـ٢١٣). سهروردی صورت جوهری جسم را انكار كرده و كوشش مشائیان را برای اثبات صورت جوهری جسم، بیهوده خوانده است. وی بر این عقیده است كه آنچه در محل واقع میشود، جز عرض چیز دیگری نیست. صورت جسمیه نیز عرض است و امتناع خلوّ مادّه از صورت جسمیه، دلیل جوهر بودن صورت جسمیه به شمار نمیآید، زیرا جسم هرگز از نوعی مقدار و شكل خالی نیست، ولی نمیتوان مقدار و شكل را از اقسام جوهر دانست (ج ١، ص ٢٨٤ـ ٢٨٥، ج ٣، ص ٦، برای براهین دیگر رجوع کنید به ج ١، ص ٢٨٥ـ ٢٩٢).
سهروردی وجود هیولا را نیز انكار كرده است. به عقیده او (ج ٢، ص٨٠)، یك موجود مبهم و بیتعین، كه چیزی جز قوه محض و استعداد صرف نیست، هرگز نمیتواند در جهان خارج تحقق داشته باشد و آنچه پیروان حكمت مشاء در باره وجود هیولا ابراز داشتهاند، امری ذهنی و اعتباری است. به رأی او (همانجا)، هیولای عالمِ عنصری و جهانِ جسمانی، جز جسم بسیط چیز دیگری نیست و جسم بسیط نیز جز مقدار ثابتی كه قائم به خود باشد، چیز دیگری به شمار نمیآید و این مقدار را از آنرو كه پذیرای عوارض مختلف است، میتوان هیولا نامید. به این ترتیب، جسم و هیولا در نظر سهروردی یك چیزند و تنها در عالم اعتبار با یكدیگر اختلاف دارند (نیز رجوع کنید به ابراهیمی دینانی، ١٣٦٦ ش، ص٢٣٠ـ٢٣٢).
سهروردی در التلویحات ( مجموعه مصنّفات ، ج ١، ص ١٤) حقیقت جسم را مركّب از دو عنصر جوهر و عرض و به تعبیر دیگر، مادّه و جسم تعلیمی دانسته كه خود نوعی امتداد و اتصال كمّی است. ظاهراً این سخن با عقیده او كه پیشترذكر شد ناسازگار است. قطبالدین شیرازی (١٣١٥، ص ٢٢٠)، در شرح خود بر حكمة الاشراق ، در مقام دفع این ناسازگاری بر آمده، اما صدرالمتألهین در تعلیقاتش بر حكمة الاشراق (همانجا) توجیه و راهحل او را نپذیرفته است. ملاصدرا همچنین از گفته سهروردی در باب حقیقت جسم، مبنی بر اینكه جسم چیزی جز مقدار نیست، به شدت انتقاد كرده است. به گفته او، لازمه قول سهروردی این است كه بین جسم طبیعی و جسم تعلیمی هیچ تفاوتی نباشد و در نتیجه، بحث از احوال جسم نباید در زمره مسائل طبیعی قرار گیرد و مسائل طبیعیات باید اعراض ذاتی مقادیر تعلیمی باشند (صدرالدین شیرازی، ١٣٣٧ ش، سفر ٢، ج ٢، ص ٩٨ـ١٠٠).
٤) جسمْ مركّب از اجزای بالفعل و متناهی است. این اجزا منفصل از یكدیگر و دارای وضع (قابل اشاره حسی) هستند و به هیچوجه تجزیه و تقسیم نمیشوند. به عبارت دیگر، این اجزا همانگونه كه در واقع تقسیم نمیشوند، در عقل و حتی در وهم نیز تقسیمپذیر نیستند. رأی جمهور متكلمان بر این قول است. به نظر آنها هیچگونه اتصالی میان اجزای جسم نیست، اگرچه در حس و ظاهر متصل به نظر میآیند.
٥) جسمْ مركّب از اجزای بالفعل و نامتناهی است و به هیچوجه تقسیمپذیر نیست. این قول منسوب به نَظّام (متوفی ح ٢٢١ تا ٢٣١)، متكلم معروف معتزلی، است.
٦) جسمْ مركّب از اجزای بالقوه و متناهی و دارای وحدت اتصالی و حقیقی است. این قول منسوب به محمد شهرستانی (متوفی ٥٤٨) است.
٧) جسمْ مركّب از اجزای بسیار خُرد و سخت، بالفعل و متناهی است. طبق این نظر، كه منسوب به ذیمقراطیس * (قرن پنجم پیش از میلاد) است، اجزای تشكیلدهنده جسم، اگرچه به علت سختی و خرد بودن، در خارج تقسیمپذیر نیستند، در وهم و عقل قابل تقسیماند. این اجسامِ خرد و تقسیمناپذیر، به واسطه شكل، اندازه و همچنین ترتیب قرار گرفتن متفاوتشان در كنار یكدیگر، اجسام محسوس را پدید میآورند؛ اما، ذیمقراطیس به تبیین شكل این اتمها و چگونگی پدیدآمدن اجسام از این ذرات خرد نپرداخته است (ابنسینا، الاشارات ، ج ٢، ص ٧ـ ٣٥، شرح نصیرالدین طوسی؛ فخررازی، ١٤١٠، ج ٢، ص ١٣ـ١٩؛ همو، ١٤٠٤، ص ١٦٤ـ١٦٨؛ صدرالدین شیرازی، ١٣٣٧ ش، سفر ٢، ج ٢، ص ١٦ـ١٧؛ سبزواری، ج ٤، ص ١١٨ـ١٤٢؛ طباطبائی، ص ٩٤ـ ٩٥؛ حسینی بهشتی، ص ١٣٥؛ برای آگاهی از نظر دیگر متكلمان رجوع کنید به اشعری، ج ٢، ص ٤ـ٧؛ نیز رجوع کنید به جزء لایتجزّا * ). بر هریك از نظریات در باره ماهیت جسم، اشكالات و ایراداتی وارد شده و براهینی در ابطال آنها آورده شده است ( رجوع کنید به ابنسینا، الاشارات ، ج ٢،ص ٩ـ ٣٥، ٥٣ ٥٨، شرح نصیرالدین طوسی؛ همو، دانشنامه علائی ، ص ٧٦ـ٨٢؛ فخررازی، ١٤١٠، ج ٢، ص ١٩ـ ٣١؛ شهرزوری، ص ٢٠٣ـ٢١٧؛ قطبالدین شیرازی، ١٣٦٩ ش، بخش ١، ص ٦٢١ـ٦٢٤؛ طباطبائی، ص ٩٦ـ٩٩).
حكما جسم را به بسیط و مركّب تقسیم كردهاند ( رجوع کنید به بسیط و مركب * ).
ابنسینا در النجاة (ص ١٩٨؛ نیز رجوع کنید به همو، الاشارات ، ج ٢، ص ٧، شرح نصیرالدین طوسی)، جسم مفرد را مقابل جسم مركّب و مؤلَّف قرار داده و جسم مفرد را عبارت از جسمی دانسته است كه از اجسام دارای طبیعتهای مختلف یا غیرمختلف تركیب نشده باشد.
احكام و قواعد جسم
١) در اجسام، از حیث صدق مفاهیم بر آنها، تنوع و اختلاف وجود دارد. مفاهیمی هست كه ثبوت آنها برای اجسامْ بین و انفكاك آنها از اجسام ممتنع است؛ از اینرو، نمیتوان جسم را بدون تصور درخت بودن یا حیوان بودن و مانند اینها تصور كرد. این تنوع و اختلاف در اجسام، به سبب قبول صوَری است كه جدایی آنها از جسم (یا مادّه ثانویه) جایز است. در عین حال، مادّه هیچگاه خالی از صورتی مثل آنكه جانشین صورت قبلی میشود نیست؛ یعنی، همواره در پی مفارقت یك صورت، صورتی دیگر در مادّه حلول میكند و سبب فعلیتی در آن میشود. خالی نبودن مادّه از چنین صوری نیز به این دلیل است كه تقوم مادّه در فعلیتهای مختلفی (كمالات ثانوی) كه حاصل میكند، به سبب حلول این صور است. این صور را، كه مقوم جوهر جسم است، صور نوعیه میگویند. اگرچه ممكن است جسم مطلق، زمانی خالی از صورت خاصی از این قسم صور گردد، ولی چون به تعاقب، صورت دیگری را میپذیرد، هیچگاه به طور مطلق از چنین صوری خالی نیست و همیشه در كسوت صورت نوعیهای متقوم است (ابنسینا، الشفاء، الالهیات ، ج ١، ص ٨٧ ٨٨؛ همو، الاشارات ، ج ٢، ص ١٠١ـ١٠٣؛ سبزواری، ج ٤، ص ٢٢٩ـ ٢٣٥؛ طباطبائی، ص ١٠٦ـ ١٠٨؛ نیز رجوع کنید به مادّه و صورت * ).
٢) تخلخل (انبساط) و تكاثف (انقباض)، یكی دیگر از احكام و احوال جسم است. تخلخل و تكاثف گاهی به معنای حقیقی و گاهی به معنای مشهور عرفی به كار میرود. در اینجا منظور تخلخل و تكاثف حقیقی است، به معنای ازدیاد حجم جسم بیآنكه جسم دیگری به آن ضمیمه شود (تخلخل) و نقصان در حجم جسم بیآنكه چیزی از اجزای آن كاسته شود (تكاثف)، مانند آب كه در حال سرد شدن (قبل از انجماد)، حجمش كم میشود و هنگامی كه گرم میشود، حجم آن زیاد میگردد. تخلخل، به معنای مشهور و متعارف، بدینمعنی است كه اجزای جسم از یكدیگر فاصله بگیرند و این فاصله و پراكندگی بهواسطه هوا یا جسم دیگری باشد كه به آن ضمیمه میشود، مانند پنبه زده شده. تكاثفِ مشهوری نیز بدین معنی است كه اجزای جسم به یكدیگر نزدیك شوند، بهنحوی كه اجزای غریب (غیرذاتی و غیرمقوم) از تركیب جسم خارج شوند، مانند پنبه پیچیده و كلاف شده. تخلخل و تكاثف مشهوری همچنین بر رقت و غلظت قوام هم اطلاق میشود كه از مصادیق حركت در كیف است (ابنسینا، الاشارات ، ج ٢، ص ٥٩، شرح نصیرالدین طوسی؛ تهانوی، ج ١، ص ٣٩٧ـ ٣٩٨، ٥٠٢؛ سبزواری، ج ٤، ص ٢٨٦ـ٢٨٧). سهروردی در حكمة الاشراق ( مجموعه مصنّفات ، ج ٢، ص ٧٧ـ٧٩) تخلخل و تكاثف حقیقی را نمیپذیرد.
٣) هر جسمی قابل اوصاف و عوارضی چون مقدار، وضع (= نسبت اجزای شیء با یكدیگر و نسبت اجزا با شیء خارج)، مكان و زمان است. این احوال از ضروریات وجود جسم و لوازم هویت آناند و نزد جمهور حكما از مشخّصات وجود جسم و به اعتقاد ملاصدرا علامات تشخص آن هستند ( رجوع کنید به صدرالدین شیرازی، ١٣٣٧ش، سفر ١، ج٣، ص٤٣ـ٤٤، ١٠٣ـ١٠٤، سفر٣، ج ٢، ص ٢٩٠).
٤) به نظر قدما و بنا بر طبیعیات قدیم، هر جسمی برحسب طبیعت اصلی خود دارای مكانی طبیعی است و وجود جسم بدون مكان محال است و این مكان، مكان طبیعی جسم خواهد بود كه در صورت خروج از آن، دوباره به آن باز میگردد. به عقیده آنان، آتش به غایت گرم است و مكان بالا را میجوید و مكان طبیعی و اصلی آن زیر فلك ماه است. هوا نیز گرم است اما نه بهاندازه آتش و مكان آن زیرآتش و فوق سایر عناصر است، سپس آب قرار دارد كه سرد است و بعد خاك كه سردترین عناصر است و مركز را میطلبد. مكان طبیعی سایر اشیا نیز مكان طبیعی عنصر غالب در آنها خواهد بود (ارسطو، در باره آسمان ، كتاب ١، ٢٦٩ الف، س ٢٥ـ٢٦٩ ب، س ١٧، كتاب ٤، فصل ٤، فصل ٥، ٣١١ الف، س ١٧ـ٣١٢ الف، س ٢٠؛ ابنسینا، الشفاء، الطبیعیات ، فن ١، ص ٣٠٨ـ٣١٣؛ همو، النجاة ، ص٢٦٨ـ٢٧٣؛ فخررازی، ١٤١٠، ج٢، ص٦٦ـ٧٣؛ علامه حلّی، ص١٥٠ـ١٥١، ١٥٨ـ١٥٩؛ قس افلاطون، رساله تیمائوس ( ص ٥٨ ) ، كه برای عناصر مكان خاص و در خور قائل شده، ولی مانند دیگران جهت خاصی ( بالا و پایین و... ) را مشخص نكرده است).
٥) بنا بر طبیعیات قدیم، اجسام بسیط یا عناصر اربعه دارای قوا و خواص مختلفاند، مانند گرمی و سردی و خشكی و تری و سبكی و سنگینی، و این خواص بعضی مربوط به مادّه آنهاست، بعضی مربوط به صورت آنها و بعضی به سبب عرضی است كه بر ذات جسم عارض میشود. همچنین اجسام بسیط، اعم از عنصری و فلكی، دارای مبدأ حركت طبیعی هستند. عناصر اربعه مبدأ حركت مستقیم به سوی پایین یا به سوی بالا دارند. جسمی كه حركتش از بالا رو به مركز است، سنگین و جسمی كه از مركز به بالا میرود، سبك است و سبك و سنگین دو قسم است: سبكِ مطلق آتش است كه اگر مانعی نداشته باشد تا مجاورت فلك ماه میرود؛ سبكِ نسبی هواست كه منتهای بالا رفتنش تا مجاورت حیز آتش است؛ سنگینِ مطلق خاك است كه اگر مانع نداشته باشد تا خود مركز میرود؛ سنگینِ نسبی آب است كه زیر رفتنش محدود به حیز خاك است و بالای خاك قرار میگیرد. افلاك مبدأ حركت وضعی مستدیر دارند (ارسطو، در باره آسمان ، كتاب ١، فصل ٢، كتاب ٣، فصل ٢، كتاب ٤، فصل ٣؛ ابنسینا، الشفاء، الطبیعیات ، ج ١، فن ١، ص ٣١٣ـ٣١٩؛ نیز رجوع کنید به عناصر اربعه * ، فلك * ).
٦) هر جسمی كه بسیط باشد، شكل طبیعی آن كروی خواهد بود (ارسطو، در باره آسمان ، كتاب ٢، فصل ٤).
ارسطو (همانجا)، و به پیروی از او فارابی (ص ٧)، بنا بر این قاعده برای هركدام از عناصر چهارگانه، شكل كروی قائل شده و عالم را نیز كه از بسایط اولیه تشكیل شده به شكل كره تصویر كردهاند. ابنسینا در آثارش از این قاعده به تفصیل بحث كرده و برای اثبات آن بدین ترتیب برهان اقامه كرده كه طبیعت كه بسیط و واحد است، جز یك فعل ندارد و فعل واحد كه از طبیعت واحد است در مادّه واحد متشابه خواهد بود و هنگامی كه فعل واحد در مادّه واحد متشابه و به طور متساوی انجام گیرد، شكل آن كروی خواهد بود، در نتیجه شكل جسم همیشه كروی است (ابنسینا، النجاة، ص٢٧١ـ٢٧٢؛ نیز رجوع کنید به همو، الشفاء،الطبیعیات ، ج ١، فن ١، ص ٣٠٨ـ٣١٣). فخررازی (١٤١٠، ج ٢، ص ٧٤ـ ٧٧) و ملاهادی سبزواری (ج ٤، ص ٣٤٨ـ٣٥٠) نیز در باره این قاعده بحث كردهاند ( رجوع کنید به ابراهیمی دینانی، ١٣٨٠ ش، ج ١، ص ١٦٦ـ١٧٠).
٧) هیچ جسمی علت فاعلی جسم دیگر نیست، زیرا جسم جوهری است مركّب از هیولا و صورت. فاعل بودن یك جسم نسبت به جسم دیگر یا از جهت هیولای آن است یا از جهت صورت آن؛ اما، جسم از حیث هیولا و جنبه فقدان یا بالقوه بودن خود، علت پیدایش جسم دیگر نمیگردد، زیرا حیثیت هیولایی در جسم، امری عدمی است و امر عدمی فاقد اثر فاعلی است. اما اگر جسم از حیث صورت و جنبه وجدان یا فعلیت خود، علت پیدایش جسم دیگر شود، در این صورت این مشكل مطرح خواهد شد كه صورت فعلیه در اجسام هرگز بدون وساطت هیولای آنها اثری وجودی نخواهد داشت و به این ترتیب لازم میآید كه هیولا علت قریب پیدایش جسم دیگر باشد، در حالی كه هیولا در حد ذات خود چیزی جز حیثیت قبول و پذیرش محض نیست و نمیتواند علت فاعلی باشد (ابراهیمی دینانی، ١٣٨٠ ش، ج ٢، ص ٦٠٧ـ٦١٩).
٨ ) علل جسمانی در زمان و عدد و شدتِ تأثیر متناهیاند، زیرا انواع جسمانی در جواهر و اعراض خود متحركاند و به علت ثبوت این حركت، هریك از طبایع و قوای جسمانی به قوایی منحل میشود و هر قوه محفوف به دو عدم سابق و لاحق بوده و از حیث ذات و اثر محدود است.
همچنین برای تأثیر علل جسمانی باید میان آن علل و معلولهایشان آنها وضع و محاذات خاصی برقرار شود. مثلاً آتش تنها در صورت وضع و محاذات خاص با ظرف آب، در آب تأثیر میكند، زیرا علل جسمانی در وجود خود به مادّه احتیاج دارند؛ بنابراین، در ایجاد، كه فرع وجود است، نیز محتاج مادّه خواهند بود و احتیاج به مادّه در ایجاد این است كه به سبب مادّه وضع خاصی با معلول، برای آن علل حاصل شود، در نتیجه دوری و نزدیكی و وضع خاص در كیفیت تأثیر علل جسمانی مؤثرند (ابنسینا، الشفاء، الطبیعیات، ج ١، فن ١، ص ٢٢٣ـ٢٣٢؛ سبزواری، ج ٢، ص ٤٤٣ـ٤٤٤؛ طباطبائی، ص ١٩٤).
٩) وجود جسم غیرمتناهی محال است. رأی مشهور و اجماع حكما بر این است كه ابعاد جسم، متناهی و محدود است و برای اثباتِ تناهی ابعاد، براهینی اقامه كردهاند ( رجوع کنید به ارسطو، در باره آسمان ، كتاب ١، فصل ٥، ٦، ٧؛ تناهی ابعاد * ).
منابع:
(١) غلامحسین ابراهیمی دینانی، شعاع اندیشه و شهود در فلسفه سهروردی ، تهران ١٣٦٦ ش؛
(٢) همو، قواعد كلی فلسفی در فلسفه اسلامی ، تهران ١٣٨٠ ش؛
(٣) ابنسینا، الاشارات و التنبیهات، معالشرح لنصیرالدین طوسی و شرحالشرح لقطبالدین رازی، تهران ١٤٠٣؛
(٤) همو، دانشنامه علائی ، چاپ احمد خراسانی، تهران ١٣٦٠ ش؛
(٥) همو، الشفاء ، چاپ ابراهیم مدكور و دیگران، چاپ افست قم ١٤٠٤ـ١٤٠٦؛
(٦) همو، النجاة منالغرق فی بحرالضلالات ، چاپ محمدتقی دانشپژوه، تهران ١٣٦٤ ش؛
(٧) علیبن اسماعیل اشعری، مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلّین ، چاپ محمد محییالدین عبدالحمید، قاهره ١٣٦٩ـ١٣٧٣/ ١٩٥٠ـ١٩٥٤؛
(٨) محمداعلیبن علی تهانوی، موسوعة كشّاف اصطلاحات الفنون و العلوم ، چاپ رفیق العجم و علی دحروج، بیروت ١٩٩٦؛
(٩) علیبن محمد جرجانی، التعریفات ، قاهره ١٤١١/١٩٩١؛
(١٠) محمدرضا حسینی بهشتی، «زیباترین مثلثها در تیمایوس افلاطون: كوششی نافرجام برای یك تبیین ریاضی كامیاب از طبیعت»، فلسفه، دوره جدید، ش ٤ و ٥ (بهار و تابستان ١٣٨١)؛
(١١) دائرة المعارف بزرگ اسلامی ، زیر نظر كاظم موسوی بجنوردی، تهران ١٣٦٧ ش ـ ، ذیل «افلاطون» (از شرفالدین خراسانی)؛
(١٢) هادیبن مهدی سبزواری، شرحالمنظومه ، چاپ حسن حسنزاده آملی، تهران ١٤١٦ـ١٤٢٢؛
(١٣) یحییبن حبش سهروردی، مجموعه مصنّفات شیخاشراق ، تهران ١٣٨٠ ش؛
(١٤) محمدبن محمود شهرزوری، شرح حكمة الاشراق، چاپ حسین ضیائی تربتی، تهران ١٣٧٢ ش؛
(١٥) محمدبن ابراهیم صدرالدین شیرازی، الحكمة المتعالیه فی الاسفار العقلیة الاربعة، تهران ١٣٣٧ ش، چاپ افست قم [ بیتا. ]؛
(١٦) همو، شرحالهدایة الاثیریة، چاپ محمد مصطفی فواد دكار، بیروت ١٤٢٢/٢٠٠١؛
(١٧) محمدحسین طباطبائی، نهایة الحكمه ، قم ١٣٦٢ ش؛
(١٨) حسنبن یوسف علامه حلّی، كشفالمراد فی شرح تجریدالاعتقاد، چاپ حسن حسنزاده آملی، قم ١٤٠٧؛
(١٩) محمدبن محمد فارابی، رسائل الفارابی ، رساله ٦ : الدعاوی القلبیة، حیدرآباد دكن ١٣٤٥/١٩٢٦؛
(٢٠) محمدبن عمر فخررازی، المباحث المشرقیة فی علمالالهیات و الطبیعیات، چاپ محمد معتصم باللّه بغدادی، بیروت ١٤١٠/١٩٩٠؛
(٢١) همو، مُحَصَّل افكار المتقدمین و المتأخرین منالعلماء و الحكماء و المتكلمین ، چاپ طه عبدالرؤوف سعد، بیروت ١٤٠٤/١٩٨٤؛
(٢٢) همو، المطالب العالیة من العلمالالهی ، چاپ احمد حجازی سقا، بیروت ١٤٠٧/١٩٨٧؛
(٢٣) محمودبن مسعود قطبالدین شیرازی، درة التاج ، بخش ١، چاپ محمد مشكوة، تهران ١٣٦٩ ش؛
(٢٤) همو، شرح حكمة الاشراق ، چاپ سنگی تهران ١٣١٥؛
(٢٥) Aristoteles, The works of Aristotle , vol.١, in Great books of the Western world , vol.٧, ed. Mortimer. J. Adler, Chicago: Encyclopaedia Britannica, ١٩٩٣;
(٢٦) Etienne Gilson, History of Christian philosophy in the Middle Ages , London ١٩٨٠;
(٢٧) Plato, The dialogues of Plato , tr. Benjamin Jowett, in Great books of the Western world , vol. ٦, ed. Mortimer J. Adler, Chicago: Encyclopaedia Britannica, ١٩٩٦.
/ انسیه برخواه /