دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٣٧٣٧
تقابل ، اصطلاحی در منطق و فلسفه . ارسطو و فلاسفه و منطقدانان مسلمان ، به پیروی از او، تقابل را هم در مفاهیم و مفردات و هم در قضایا و مرکّبات جاری دانسته اند ( رجوع کنیدبه ادامة مقاله ).
تقابل در مفاهیم . تقابل از زمرة مسائل فلسفی است
که به نحو اصل موضوع به منطق راه پیدا می کند و طرح
آن در منطق ، استطرادی است (شهابی ، ص ١٩٥؛ جوادی آملی ، ج ٢، بخش ٢، ص ٢٨٨ـ٢٨٩). تقابل در مفاهیم از مباحث وحدت و کثرت در فلسفه است . موجود چون به واحد و کثیر تقسیم شود، هریک از این دو قسم دارای احکام و اقسامی خواهد بود؛ چنانکه از جمله احکام کثرت ، غیریت و مغایرت دو امرِ متصور است . دو شی ء مغایر اگر با یکدیگر قابل اجتماع باشند، غیریت آنها غیرذاتی ، و اگر غیرقابل اجتماع باشند، غیریت آنها ذاتی است و غیریت ذاتی تقابل نامیده می شود (ارسطو، ١٣٦٦ ش ، کتاب پنجم ، ص ١٥٠؛ ابن سینا، ١٣٧٦ ش ، ص ٣١٢؛ صدرالدین شیرازی ، ١٣٣٧ ش ، سفر اول ، ج ٢، ص ١٠٠ـ١٠١).
حکما تقابل را به امتناع اجتماع دو شی ء متخالف در موضوع واحد، یا محل واحد، از جهت واحد و در زمان واحد تعریف کرده اند (ابن سینا، ١٣٧٦ ش ، همانجا؛ فخررازی ، ج ١، ص ١٨٩؛ نصیرالدین طوسی ، ص ٥٣؛ طباطبائی ، ١٣٦٢ ش ، ص ١٤٥).
قید «امتناع اجتماع » برای خروج تغایر غیرذاتی از تعریف است ، زیرا اشیایی که تغایرشان ذاتی نباشد، قابل اجتماع اند، مانند سیاهی و حرارت . «تخالف » قید دوم است که با آن
تماثل و وحدتهای غیرحقیقی دیگری که به تماثل باز می گردند از تعریف خارج می شوند، زیرا دو شی ء متماثل نیز با یکدیگر جمع نمی شوند، و دلیل عدم اجتماع آنها شدت غیریت نیست ، بلکه شدتِ وحدت است . منظور از محل واحد، موضوع
است به طور مطلق ، هرچند صرفاً فرض عقلی باشد، تا تقابلِ سلب و ایجاب را نیز شامل گردد. چون در تقابل سلب و
ایجاب ، متن قضیه خود در حکم موضوع است . قید وحدت جهت ، برای آن است که مواردی نظیر ابوّت و بنوّت که
در صورت اختلاف جهت ، قابل اجتماع در فرد واحد هستند،
نیز داخل در تعریف شوند و قید وحدت زمان برای آن است
که تقابلهای زمانی داخل در تعریف شده و عروض دو
ضد بر موضوع واحد از جهت واحد در دو زمان مختلف
آن را نقض نکند (صدرالدین شیرازی ، ١٣٣٧ ش ، سفر
اول ، ج ٢، ص ١٠٢ـ١٠٣؛ طباطبائی ، ١٣٦٢ش ، همانجا).
شارح مواقف (جرجانی ، ج ٤، ص ٨٢) قید وحدت زمان
و علامه طباطبائی تمام قیود مذکور در تعریف را، بجز قید اجتماع ، استطرادی دانسته اند (جوادی آملی ، ج ٢، بخش ٢، ص ١٧٢ـ١٧٣).
صدرالدین شیرازی (١٣٣٧ ش ، سفر اول ، ج ٢، ص ١٠٣) از تعریف رایج تقابل عدول کرده است ، چون به نظر او (همانجا) تعبیر «دو شی ء» در این تعریف ، اشعار به دو امر دارد که دارای ذات هستند و حال آنکه برخی از اقسام تقابل مشتمل بر سلب یا معانی عدمی اند و اینگونه معانی ، دارای ذات نیستند. البته به گفتة سهروردی در المشارع و المطارحات (١٣٨٠ ش ، ج ١، ص ٢٠٣)، عدم و امور عدمی به حسب تصور در ذهن موجودند و اطلاق شی ء بر آنها به این لحاظ جایز است . اما صدرالدین شیرازی برای گریز از این اشکال ، در تعریف دو امر متقابل می گوید (همانجا): آنها دو امر متصور هستند که بر شی ء
واحد در حالت و جهت واحد صدق نمی کنند. به گفتة صدرالدین شیرازی (١٣١٣، ص ٢٢٦) اجتماع دو امر متقابل هم به
لحاظ واقع هم به لحاظ حمل و صدق ممتنع است . البته
این دو امتناع در عرض هم نیستند، بلکه امتناع اجتماع
آنها به حسب واقع ، اصل است و امتناع اجتماع آنها به حسب حمل و صدق ، فرع است ، زیرا قضیه همواره حاکی از واقع است ، اگر اجتماع آنها در واقع محال باشد اجتماع دو حاکی در حکایت صادقانه غیر ممکن خواهد بود (جوادی آملی ، ج ٢، بخش ٢، ص ١٨٤).
ارسطو (١٩٨٠، ج ١، ص ٦٣) تقابل در مفاهیم را به چهار قسم تقسیم می کند: تضایف ، تضاد، عدم و ملکه ، تناقض (تقابل سلب و ایجاب ).
در بارة منحصر بودن اقسام تقابل به چهار قسم مذکور وجوه و دلایل مختلفی ذکر شده است ، از جمله اینکه : دو شی ء
متقابل یا هر دو وجودی اند یا نه . اگر هر دو وجودی باشند،
یا تعقل یکی متوقف بر تعقل دیگری است (که در این حال
هر دو متضایف اند) یا متوقف بر تعقل دیگری نیست (که
در این صورت هر دو متضادند). اگر هر دو وجودی نباشند،
به دلیل آنکه هر دو نمی توانند عدمی باشند، یکی عدمی
و دیگری وجودی است ، و در این حال یا هر دو را نسبت
به محل قابل می سنجند یا نه . اگر با محلِ قابل سنجیده
شوند، از قسم عدم و ملکه اند وگرنه تقابل سلب و ایجاب اند (فخررازی ، ج ١، ص ١٩٣؛ صدرالدین شیرازی ، ١٣٣٧ ش ،
سفر اول ، ج ٢، ص ١٠٣). استدلالی که برای لزوم وجودی
بودن یکی از دو متقابل ذکر شده این است که بین عدم مطلق
و عدم مضاف (مثلاً عدم سیاهی ) تقابلی نیست ، زیرا مطلق شامل مقید است .
میان دو عدمِ مضاف نیز تقابلی نیست ، به دو دلیل : الف ) این دو در غیرمضافٌالیه جمع می شوند، یا به نحو صدق (مثل اینکه عدمِ سیاهی و عدمِ سفیدی بر قرمزی صادق اند) یا به طریق وجود (مثل اینکه در محلی قرمزی ، که نه سیاه است نه سفید، یافت شود). ب ) موضوع دو عدم مضاف ، متعدد است ، زیرا اگر دو عدم به شی ء واحد اضافه شوند دو عدم نخواهند بود، در حالی که از شروط تقابل آن است که دو امر متقابل بر موضوع واحد وارد شوند (تفتازانی ، ١٣٧٠ـ١٣٧١ ش ، ج ٢، ص ٥٦ ـ٥٧).
از نظر فخررازی (همانجا) حصر مذکور، کامل نیست ،
زیرا در تعریف تضاد، نهایت اختلاف میان دو طرف تضاد را شرط کرده اند، درحالی که این حصر موجب و مشتمل بر این شرط نیست .
به نظر صدرالدین شیرازی (١٣٣٧ش ، سفر اول ، ج ٢، ص ١٠٣ـ١٠٤) نیز این تقسیم جامع و مانع نیست ، زیرا: الف ) ممکن است ، دو امر غیروجودی ، بر خلاف آنچه در
تقریر استدلال گذشت ، هر دو عدمی باشند، مثل کوری و
نفی کوری . البته «نه کوری » و بینایی اگرچه به لحاظ مصداق ، واحد و یگانه اند، به لحاظ مفهوم یکی نیستند و غیرهم اند؛
زیرا بینایی معنایی ثبوتی است و تعقل آن نیازمند به تعقل
نفی بینایی نیست ، اما «نه کوری » که سلب کوری است ، بدون کوری تعقل نمی شود. بنابراین ، تقابل کوری و نه کوری به
تقابل سلب و ایجاب یا عدم و ملکه بازگشت نمی کند و تقابل «نه کوری » و «کوری » را با تقابل «بینایی » و «کوری » یکی دانستن ، از باب خلط مفهوم و مصداق و اخذ مابالعرض به جای مابالذاتست .
ب ) هرگاه دو شی ء لازم و ملزوم یکدیگر باشند، عدمِ لازم مقابل وجود ملزوم است ، مانند حرکت و حرارت که ملازم یکدیگرند؛ هر جا حرکت باشد، حرارت هست ، و در نتیجه ، وجود حرکت و عدم حرارت مقابل اند و هرگز با یکدیگر جمع نمی شوند. این قسم از تقابل جزو هیچیک از اقسام چهارگانه نیست ، چون یکی از دو طرف تقابل ، وجود لازم و طرف دیگر عدم ملزوم است که امر عدمی است ، تقابل آنها تضایف یا تضاد نیست . تقابل لازم و عدم ملزوم ، تقابل سلب و ایجاب یا عدم و ملکه نیز نمی تواند باشد، زیرا در این دو نوع ، طرف عدمی ، عدم و سلب طرف وجود است ، حال آنکه در تقابل مفروض (تقابل لازم و عدم ملزوم )، طرف وجودی لازم ، و طرف عدمیْ عدمِ لازم نیست بلکه عدمِ ملزوم است .
صدرالدین شیرازی (١٣٣٧ ش ، سفر اول ، ج ٢، ص ١٠٣) در بارة وجه تقسیم تقابل به چهار قسم می گوید: یکی از دو متقابل یا عدم و سلب دیگری است یا نیست . اگر یکی رفع دیگری باشد یا هر دو، نسبت به محلی که قابل آن دو باشد، سنجیده می شوند یا نمی شوند. اگر نسبت به محل واحد سنجیده شوند، تقابل آنها عدم و ملکه است ؛ و اگر نسبت به یک محل سنجیده نشوند تقابل آن دو سلب و ایجاب است . چنانچه یکی از دو متقابل ، عدم و سلب دیگری نباشد، هر دو امر وجودی خواهند بود و در این صورت یا تعقل یکی از آن دو متوقف بر دیگری است یا نه . اگر تعقل دو امر وجودی متوقف بر یکدیگر باشد، آن دو را متضایف و تقابل آنها را تقابل تضایف گویند، و اگر نباشد، آن دو امر، متضاد هستند (اشکالات دیگری نیز بر حصر تقابل در چهار قسم و به برخی اقسام آن وارد و به آن اشکالات پاسخهایی داده شده است . برای اطلاع بیشتر رجوع کنیدبه همان ، سفر اول ، ج ٢، ص ١١٨ـ١٢١).
از اقسام تقابل ، تناقض است . تناقض در مفاهیم و مفردات به لحاظ یک مفهوم و رفع آن حاصل می شود ( رجوع کنیدبه تناقض * ).
عدم و ملکه (= قُنْیِه ) تقابل یک امر وجودی (= ملکه ) با عدمِ همان امر است ؛ و آن عدم ، عدم مطلق نیست ، بلکه عدمِ ملکه در نسبت با موضوعی است که شأنیت آن را داشته باشد. شأنیت موضوعی که عدم به آن منتسب است دارای مراتبی است ؛ گاه شأن به حسب شخص است و شأنیت شخص نیز یا به لحاظ وقت اتصاف به عدم در نظر گرفته می شود یا اعم از آن است . گاه شأن به حسب نوع یا جنس است و جنس یا قریب است یا بعید. اگر شأنیت و قابلیت موضوع در عدمِ ملکه نسبت به شخص در وقت خاص باشد، شامل نوع یا شخص در غیر آن وقت نمی شود، اما عدم ملکه اگر نسبت به جنس باشد، شامل انواع و اشخاص هم می شود (ارسطو، ١٩٨٠، ج ١، ص ٦٤ـ٦٧؛ ابن سینا، ١٤٠٥، ج ١، فن ٢، ص ٢٤٦ـ٢٤٧؛ نصیرالدین طوسی ، ص ٥٣ ـ ؛ صدرالدین شیرازی ، ١٣٣٧ ش ، سفر اول ، ج ٢، ص ١١٦ـ١١٧).
تقابل عدم و ملکه نیز همانند تضاد، علاوه بر اصطلاح حقیقی ، اصطلاح مشهوری نیز دارد. این قسم از تقابل در اصطلاح مشهور عبارت است از وجود چیزی در یک «موضوع » در همان زمانی که آن موضوع مستعد و قابل آن چیز است ، مانند قدرت بر دیدن و وجود دندان و موی سر در وقت خویش . عدم ملکه نیز به حسب مشهور عبارت است از عدم امر وجودی (ملکه ) در همان هنگام که قابلیت موضوع موجود است مشروط به اینکه تحول و انتقال از ملکه به عدم جایز باشد نه بالعکس ، مانند کور در زمانی که شأنیت داشتن چشم برای او هست ؛ به همین دلیل بر نوزاد حیواناتی که مدتی شأنیت بینایی ندارند در طی همان زمان ، کور، بنا بر اصطلاح مشهور، صدق نمی کند (نصیرالدین طوسی ، ص ٥٦ ـ٥٧؛ طباطبائی ، ١٣٦٢ش ، ص ١٤٩؛ شهابی ، ص ١٩٩ـ٢٠٠؛ قس صدرالدین شیرازی ، ١٣٣٧ ش ، سفر اول ، ج ٢، ص ١١٧ـ ١١٨).
تضاد یکی دیگر از اقسام تقابل است که عبارت است از تقابل دو امر وجودی غیر متضایف که به دنبال هم (متعاقباً) بر موضوع واحدی وارد شوند و آن دو امر تحت یک جنس قریب از مقولات عرضی باشند و بین آن دو نهایت اختلاف و بُعد باشد ( رجوع کنیدبه تضاد * ).
یکی دیگر از اقسام تقابل ، تضایف است . تضایف ، تقابل دو امر وجودی است که تعقل هریک متوقف بر تعقل دیگری است ( رجوع کنیدبه اضافه * ). گرچه تضایف ، قسیم تضاد و قسم تقابل است ، ولی مفهوم آن جامع تضاد و تقابل است ؛ یعنی ، عنوان تضاد و عنوان تقابل از مصادیق عنوان تضایف اند و در اینجا محذور اتحاد مقسم و قسم و نیز محذور اتحاد قسیم و قسم لازم نمی آید، زیرا مفهوم تضایف شامل مفهوم تقابل و مفهوم تضاد است ، ولی معروض تقابل اعم از تضایف بوده و معروض تضاد، مباین با تضایف است (صدرالدین شیرازی ، ١٣٣٧ ش ، سفر اول ، ج ٢، ص ١١٠ـ١١١؛ همو، ١٣١٣، ص ٢٢٧).
از میان اقسام تقابل ، غیریت سلب و ایجاب ، غیریت ذاتی اولی است و دیگر اقسامِ غیریت و تقابل به آن بر می گردد؛ یعنی ، در مقام اثبات و ثبوت ، تقابل تضاد و تضایف و عدم و ملکه ، به تقابل سلب و ایجاب مستندند. اجتماع دو ضد به این دلیل محال است که هریک از دو ضد، دیگری را نفی می کند و اگر دو طرف تضاد با یکدیگر جمع شوند، باید در حالی که هریک از آنها نافی دیگری است نافی آن نباشد، و جمع نافی بودن و نافی نبودن ، جمع نقیضین است ؛ بنابراین ، بازگشت تضاد به تناقض است . در تضایف هم هریک از دو متضایف ، نسبتِ به غیر خود را طلب می کند، و اگر دو طرف تضایف در موضوع واحد اجتماع داشته باشند، لازم می آید که شی ء واحد هم عین خود باشد که هست و هم عین خود نباشد، بلکه غیرخود باشد، زیرا تضایف ، نسبت شی ء با غیرخود است ، و این همان محذور تناقض است . در تقابلِ عدم و ملکه نیز اجتماع عدم و ملکه مستلزم اجتماع ملکه با نقیض آن است ؛ و چون جمع نقیضین محال است ، اجتماع عدم و ملکه نیز غیرممکن است . بازگشت اقسام تقابل به تقابل سلب و ایجاب نشان دهندة این است که دیگر اقسام تقابل یا تغایر ذاتی ندارند و تغایر ذاتی منحصر به سلب و ایجاب است یا اگر تغایر آنها ذاتی است ، ذاتی اولی نیست (جوادی آملی ، ج ٢، بخش ٢، ص ٢٨١ـ٢٨٢).
از احکام تقابل سلب و ایجاب این است که این قسم ، تقابل حقیقی خارجی نیست ، بلکه نوعی اعتبار عقلی است ، زیرا تقابل ، نسبت بین دو شی ءِ متقابل است و تحققِ نسبت ، فرع تحقق دو طرف نسبت است ، اما یکی از دو طرف نسبت در تناقض ، سلب است که در خارج محقق نیست ، و ذهن در تحلیل عقلی ، سلب را طرفِ ایجاب اعتبار می کند و آنگاه نسبت میان این دو را در نظر گرفته و تقابل آنها و عدم جواز اجتماع آنها را می یابد. در تقابل تضاد و تضایف چون دو طرف نسبت از حقایق خارجی اند، نسبت و تقابل هم به همان لحاظ به خارج استناد پیدا می کند و در تقابل ملکه و عدم نیز، عدم ملکه حظی از تحقق و بهره ای ضعیف از هستی دارد، زیرا عدم ملکه ، نبودِ صفتی است که موضوع ، قابلیت آن را داشته و بالقوه آن را داراست و به این اعتبار که بالفعل نیست ، نبودِ آن انتزاع می شود، و همین مقدار از وجود انتزاعی در تحقق نسبت کافی است (صدرالدین شیرازی ، ١٣٣٧ ش ، سفر اول ، ج ٢، ص ١٠٨؛ طباطبائی ، ١٤٠٤، ص ١٠٩ـ١١٠؛ نیز رجوع کنیدبه جوادی آملی ، ج ٢، بخش ٢، ص ٢٠٣ـ٢٠٤، ٢٨٤ـ٢٨٦).
مفهوم تقابل به نحو تشکیکی بر اقسام خود حمل می شود، و شدیدترین مراتب تشکیکی آن ، تقابل تناقض است ، زیرا منافی شی ء یا رفع همان شی ء است یا آنچه مستلزم رفع آن شی ء است ، چون در غیر این دو، اجتماع با آن شی ء ممکن است ، و تنافی در صورت اول ، ذاتی است و ازینرو عقل بی درنگ و به مجرد ملاحظة آن دو، حکم به منافات بین آن دو می کند. اما تنافی در صورت دوم ، تبعی و به واسطة اشتمالش بر رفع است و نه به واسطة ذات . بنابراین تنافی ذاتی فقط بین سلب و ایجاب است (صدرالدین شیرازی ، ١٣٣٧ ش ، سفر اول ، ج ٢، ص ١٠٤ـ ١٠٥؛ لاهیجی ، ج ١، ص ١٩٨؛ جوادی آملی ، ج ٢، بخش ٢، ص ١٨٢ـ ١٨٣). پس از تقابل سلب و ایجاب ، تقابل عدم و ملکه از سایر اقسام شدیدتر است ، و تقابل تضاد و تضایف به ترتیب ، پس از آن قرار دارند (لاهیجی ، همانجا). اما به نظر خواجه نصیرالدین طوسی ( رجوع کنیدبه علامه حلّی ، ص ١٠٩) تقابل تضاد از سایر اقسام تقابل شدیدتر است .
اقسام چهارگانة تقابل از نظر سعه و ضیق یکسان نیستند. تقابل سلب و ایجاب و تقابل تضایف نسبت به تمام هستی فراگیرند، هر موجودی چه واجب چه ممکن ، به اوصافی
نظیر علیت یا معلولیت و خالقیت یا مخلوقیت متصف
است . گرچه بسیاری از اقسام خاص تضایف مانند پدری و پسری بر بسیاری از موجودات صادق نیست . در واقع ، جنس تضایف بر هر موجودی صادق است ، هر چند برخی افراد آن بر بعضی موجودات صادق نیست . همچنین همة موجودات مصداقِ تقابل سلب و ایجاب اند، و در تقابل سلب و ایجاب علاوه بر آنکه جنس آن بر هر موجودی صادق است هریک از آحاد آن نیز بر همة موجودات صدق می کند. تقابل عدم و ملکه
و تقابل تضاد، هم به لحاظ آحاد هم به لحاظ جنس فاقد
شمول همگانی اند (صدرالدین شیرازی ، ١٣٣٧ ش ، سفر اول ، ج ٢، ص ١٢١).
تقابل در قضایا. دو قضیه که نسبت به هم سنجیده می شوند یا با هم سازگارند به این معنا و که مُفاد هر دو یکی است ، یا ناسازگارند که متقابل نیز خوانده می شوند. دو قضیة متقابل در سلب و ایجاب مختلف و در موضوع و محمول ولواحق آنها (از اضافه و قوه و فعل و جزء و کل و مکان و زمان ) متحدند.
تقابل در قضایا بر چهار قسم است : ١) تناقض . هرگاه دو قضیه با اتفاق در موضوع و محمول و لواحق این دو، در کمّ و کیف و جهت ، اختلاف داشته باشند، نسبت بین آنها را تناقض خوانند. اجتماع دو قضیة متناقض در صدق یا کذب محال است .
٢) تضاد. هرگاه دو قضیه در موضوع و محمول و کمّ متحد باشند و هر دو قضیه کلی باشند ولی در کیف اختلاف داشته باشند، نسبت میان آنها تضاد است . اجتماع دو قضیة متضاد در صدق محال است اما ممکن است هر دو کاذب باشند.
٣) داخل در تحت تضاد. هرگاه دو قضیه در موضوع و محمول و کمّ متحد باشند و هر دو قضیه جزئی باشند اما در کیف اختلاف داشته باشند، آن دو را دو قضیه داخل تحت تضاد نامند؛ مانند «بعضی از حیوانها انسان هستند و بعضی از حیوانها انسان نیستند». هر دو قضیه ممکن است صادق باشند ولی کاذب بودن هر دو امکان ندارد.
٤) تداخل . هرگاه دو قضیه در موضوع و محمول و لواحق آن دو و در کیف متفق ولی در کمّ مختلف باشند، نسبت بین آن دو را تداخل نامند؛ مانند «همة انسانها حیوان هستند، بعضی از انسانها حیوان هستند». از آنجا که جزئی داخل در کلی است ، اگر قضیة کلی صادق باشد، قضیة جزئی هم صادق خواهد بود نه بالعکس ؛ یعنی ، صدقِ قضیة جزئی مستلزم صدق آن به نحو کلی نخواهد بود. همچنین اگر قضیه ای به نحو کلی کاذب باشد، لازم نیست که به نحو جزئی هم کاذب باشد (ابن سینا، ١٤٠٥، ج ١، فن ٣، ص ٤٥ـ٥٣؛ نصیرالدین طوسی ، ص ٩٧ـ١٠٠؛ قطب الدین شیرازی ، بخش ١، ص ٤٠٥ـ٤٠٩؛ شهابی ، ص ٢٠٣ـ٢٠٤).
ابن سینا در منطق اشارات (ج ١، ص ١٨٢) اقسام مذکور را در یک نمودار به ترتیبی که می آید، ارائه کرده است :
ارسطو ( رجوع کنیدبه ١٩٨٠، ج ١، ص ١٠٥ـ ١٠٨) از اقسام تقابل فقط به ذکر تناقض و تضاد پرداخته است . به گفته ابراهیم مدکور (ابن سینا، ١٤٠٥، ج ١، فن ٣، مقدمه ، ص م ) ارسطو تقابل داخل تحت تضاد را نوعی تقابل لفظی دانسته ، نه منطقی و به تقابل تداخل هم هیچ اشاره ای نکرده است .
همچنین به گفتة علی سامی نشار (ص ٢٤٩) اسکندر افرودیسی تقابل تداخل را وضع کرد. ازینرو، برخی از منطقیان برآن اند که در تداخل هیچ نوع تقابلی به معنای واقع کلمه وجود ندارد، زیرا مفهوم آن گنجانده شدن قضیه ای در قضیة دیگر است (همانجا).
فارابی (ج ١، ص ١٢٠) قضایای شخصیه ، متضاد، داخل تحت تضاد، متناقض و مهمله را از اصناف قضایای متقابل دانسته است . به گفتة او (ج ١، ص ١٢٠ـ١٢٢) دو قضیة متقابل شخصیه ، دو قضیه ای هستند که موضوع آنها شخصی از اشخاص است و اجتماع این دو قضیه همچون قضایای متناقض در صدق یا کذب محال است . همچنین دو قضیة متقابل مهمله ، دو قضیه ای هستند که موضوع آنها مقترن با هیچ سوری نباشد، مثل «انسان حیوان است ، انسان حیوان نیست ». اجتماع این قضایا در صدق یا کذب همچون دو قضیة متقابل داخل تحت تضاد در موادِ ضروری و ممتنع ، محال است و در مواد ممکن ، اجتماع آنها در کذب محال است . قضایای متضاد نیز در مواد ضروری و ممتنع ، در صدق یا کذب جمع نمی شوند و در مواد ممکن ، اجتماع آنها در صدق محال است .
منطقیان اسلامی ، اغلب به تقسیمات چهارگانة تقابل معتقد بودند اما به جهت اهمیت مبحث تناقض ، یا فقط به این مبحث پرداخته و به اقسام دیگرِ تقابل اشاره ای نکرده اند یا مبحث تناقض را با تفصیل بیشتری مورد بحث و بررسی قرار داده اند. ابن سینا در کتاب منطق المشرقیین (ص ٧٦) و منطق شفا (ج ١، فن ٣، ص ٤٥ـ٥٣) به ذکر هر چهار قسم تقابل پرداخته و در اشارات (ج ١، ص ١٧٧ـ ١٩٥) فقط مبحث تناقض را بررسی کرده است . خواجه نصیرالدین طوسی (ص ٩٧ـ١٠٠؛ نیز رجوع کنیدبه علامه حلّی ، ص ٧٤) در بارة هر چهار قسم تقابل ، البته با تفصیل بیشتر در مبحث تناقض ، سخن رانده است . ابوالبرکات بغدادی نیز در المعتبر (ج ١، ص ٨٩) مطالبی مشابه عبارات خواجه طوسی بیان کرده است . سهروردی در کتاب تلویحات (ص ٣٥ـ٤٠) هر چهار قسم تقابل را با مثال و استدلالاتی شبیه دیگران بیان می کند ولی در حکمة الاشراق (١٣٨٠ ش ، ج ٢، ص ٣٠ـ٣١) فقط تناقض را مورد بحث قرار می دهد. سبزواری در منظومة خود (ج ١، ص ٢٦٥ـ٢٦٩) فقط به سه قسم از اقسام تقابل اشاره می کند و از تقابل تداخل نامی نمی برد. ابن سَهلان ساوی در تبصره (ص ٤٤ـ٥١)، غزالی در مقاصدالفلاسفه (ص ٦٢ـ٦٤) و معیارالعلم (ص ٩٥ـ١٠١)، سراج الدین اُرمَوی در المطالع (ص ١٦٦ـ١٧٤)، قطب الدین رازی در شرح المطالع (ص ١٦٦ـ١٧٤)، تفتازانی در تهذیب المنطق (ص ٧٠ـ٧٣) و صدرالدین شیرازی در اللمعات المشرقیة (ص ١٩ـ٢٠) فقط از تناقض یاد کرده و به اقسام دیگرِ تقابل اشاره ای نکرده اند.
منابع :
(١) ابن سهلان ساوی ، تبصره و دو رسالة دیگر در منطق ، چاپ محمدتقی دانش پژوه ، تهران ١٣٣٧ ش ؛
(٢) ابن سینا، الاشارات و التنبیهات ، مع الشرح لنصیرالدین طوسی و شرح الشرح لقطب الدین رازی ، تهران ١٤٠٣؛
(٣) همو، الالهیّات من کتاب الشّفاء ، چاپ حسن حسن زاده آملی ، قم ١٣٧٦ ش ؛
(٤) همو، الشفاء، المنطق ، ج ١، الفن الثانی : المقولات ، چاپ ابراهیم مدکور و دیگران ، قاهره ١٣٧٨/ ١٩٥٩، الفن الثالث : العبارة ، چاپ ابراهیم مدکور و محمود خضیری ، قاهره ( بی تا. ) ، چاپ افست قم ١٤٠٥؛
(٥) همو، منطق المشرقیین ، قاهره ( ١٣٢٨/١٩١٠ ) ، چاپ افست تهران ( بی تا. ) ؛
(٦) ابوالبرکات بغدادی ، الکتاب المعتبر فی الحکمة ، حیدرآباد دکن ١٣٥٧ـ ١٣٥٨، چاپ افست اصفهان ١٣٧٣ ش ؛
(٧) ارسطو، متافیزیک ( مابعدالطبیعه )، ترجمه بر پایة متن یونانی از شرف الدین خراسانی ، تهران ١٣٦٦ ش ؛
(٨) همو، منطق ارسطو ، چاپ عبدالرحمان بدوی ، بیروت ١٩٨٠؛
(٩) مسعودبن عمر تفتازانی ، تهذیب المنطق ، ضمن الحاشیة علی تهذیب المنطق للتفتازانی ، از ملاعبداللّه بن حسین یزدی ، قم : مؤسسة النشر الاسلامی ، ( بی تا. ) ؛
(١٠) همو، شرح المقاصد ، چاپ عبدالرحمان عمیره ، قاهره ١٤٠٩/١٩٨٩، چاپ افست قم ١٣٧٠ـ١٣٧١ ش ؛
(١١) علی بن محمد جرجانی ، شرح المواقف ، چاپ محمد بدرالدین نعسانی حلبی ، مصر ١٣٢٥/ ١٩٠٧، چاپ افست قم ١٣٧٠ ش ؛
(١٢) عبداللّه جوادی آملی ، رحیق مختوم : شرح حکمت متعالیه ، ج ٢، بخش ٢، قم ١٣٧٦ش ؛
(١٣) هادی بن مهدی سبزواری ، شرح المنظومة ، چاپ حسن حسن زاده آملی ، تهران ١٤١٦ـ١٤٢٢؛
(١٤) محمودبن ابی بکر سراج الدین ارموی ، المطالع فی المنطق ، در محمدبن محمد قطب الدین رازی ، شرح المطالع فی المنطق ، چاپ سنگی ( تبریز ) ١٢٩٤، چاپ افست قم ( بی تا. ) ؛
(١٥) یحیی بن حبش سهروردی ، مجموعه مصنّفات شیخ اشراق ، ج ١و٢، چاپ هانری کوربن ، تهران ١٣٨٠ ش ؛
(١٦) همو، منطق التلویحات ، چاپ علی اکبر فیاض ، تهران ١٣٣٤ ش ؛
(١٧) محمود شهابی ، رهبر خرد، قسمت منطقیات ، تهران ١٣٤٠ ش ؛
(١٨) محمدبن ابراهیم صدرالدین شیرازی ، الحکمة المتعالیة فی الاسفار العقلیة الاربعة ، تهران ١٣٣٧ ش ، چاپ افست قم ( بی تا. ) ؛
همو، شرح الهدایة الاثیریة ، ( چاپ سنگی تهران ١٣١٣ ) ، چاپ افست ] بی جا،
(١٩) بی تا. [ ؛
(٢٠) همو، منطق نوین : مشتمل بر اللمعات المشرقیّة فی الفنون المنطقیّة ، با ترجمه و شرح عبدالمحسن مشکوة الدینی ، تهران ( بی تا. ) ؛
(٢١) محمدحسین طباطبائی ، بدایة الحکمة ، قم ١٤٠٤؛
(٢٢) همو، نهایة الحکمة ، قم ١٣٦٢ ش ؛
(٢٣) حسن بن یوسف علامه حلّی ، الجوهر النضید فی شرح منطق التجرید ، قم ١٣٦٣ ش ؛
(٢٤) محمدبن محمد غزالی ، معیار العلم فی المنطق ، چاپ احمد شمس الدین ، بیروت ١٤١٠/ ١٩٩٠؛
(٢٥) همو، مقدمة تهافت الفلاسفة المسماة مقاصد الفلاسفة ، چاپ سلیمان دنیا، قاهره ١٩٦١؛
(٢٦) محمدبن محمد فارابی ، المنطقیّات للفارابی ، چاپ محمدتقی دانش پژوه ، قم ١٤٠٨ـ١٤١٠؛
(٢٧) محمدبن عمر فخررازی ، المباحث المشرقیة فی علم الالهیات و الطبیعیات ، چاپ محمد معتصم باللّه بغدادی ، بیروت ١٤١٠/ ١٩٩٠؛
(٢٨) محمدبن محمد قطب الدین رازی ، شرح المطالع فی المنطق ، چاپ سنگی ( تبریز ) ١٢٩٤، چاپ افست قم ( بی تا. ) ؛
(٢٩) محمودبن مسعود قطب الدین شیرازی ، درة التاج ، بخش ١، چاپ محمد مشکوة ، تهران ١٣٦٥ ش ؛
(٣٠) عبدالرزاق بن علی لاهیجی ، شوارق الالهام فی شرح تجریدالکلام ، چاپ سنگی تهران ١٣٠٦؛
(٣١) علی سامی نشار، المنطق الصوری منذ ارسطو و تطوره المعاصر ، ( اسکندریه ) ١٣٧٥/ ١٩٥٥؛
(٣٢) محمدبن محمد نصیرالدین طوسی ، کتاب اساس الاقتباس ، چاپ مدرس رضوی ، تهران ١٣٦١ ش .
/ انسیه برخواه و عسکری سلیمانی امیری /