دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٦٧٧٣
خالدبن عبداللّه قَسْرى ، خالدبن عبداللّه قَسْرى، امير مكه و عراق در عصر اموى. نام و نسب كامل وى خالدبن عبداللّهبن يزيدبن أسدبن كُرزبن عامربن عبداللّهبن عبدشمسبن غَمغَمةبن جرير يَشْكُرى بَجلى قسرى يمانى است (ابنسعد، ج ٧، ص ٤٢٨؛ بخارى، ج ٣، جزء٢، قسم ١، ص ١٥٨؛ ابنخلّكان، ج ٢، ص ٢٢٦). او به قبيله بَجيله* منسوب (ابنسعد، همانجا؛ ابنقتيبه، ١٩٦٠، ص ١٠٣) و كنيهاش ابوالهيثم (رجوع کنید به بخارى، همانجا)، ابوالقاسم (مِزّى، ج ٥، ص ٣٧٥) و ابويزيد (ابنخلّكان، همانجا) بود.
برخى خالد را قَسرى منسوب به قَسربن عَبقَر، يكى از طوايف بجيله (رجوع کنید به ابنماكولا، ج ٧، ص ١١٩)، و بعضى نيز وى را قَصرى منسوب به قصرِ ابنهُبَيْره يا قصر بِجيله (رجوع کنید به ابنعديم، ج ٧، ص ٣٠٦٨؛ ابنخلّكان، ج ٢، ص ٢٢٧) دانستهاند. جد اعلاى وى، كُرْزبن عامر، بردهاى فرارى از موالى عبدقَيْس از ناحيه هَجَر و به قولى يهودىتبار و از شهر تيماء* و جده وى زَرْنب زنى بدنام بود (ابوالفرج اصفهانى، ج ٢٢، ص١٠، ١٢ـ١٣).
درباره نياى خالد و پسر او، اسدبن كُرز و يزيدبن اسد، گزارشهاى مختلفى در دست است؛ گفتهاند وى در جاهليت شراب و ميگسارى را بر خود حرام كرد (همان، ج ٢٢، ص ٢) و با ظهور اسلام به همراه پسرش، يزيد، به نزد پيامبر رفت و هر دو اسلام آوردند (ابنقتيبه، ١٩٦٠، ص ٣٩٨؛ ابوالفرج اصفهانى، ج ٢٢، ص ٤). از سوى ديگر، برخى مورخان در نسب يزيدبن اسد و انتساب خالد به وى نيز شك كردهاند (رجوع کنید به زبيربن بكّار، ص ٢٩٤ـ٢٩٥؛ ابوالفرج اصفهانى، ج ٢٢، ص ١١؛ ابنماكولا، همانجا؛ ابنعديم، ج ٧، ص ٣٠٧٢). همچنين نوشتهاند يزيد جزو صحابه پيامبر اكرم بوده و از آن حضرت چند حديث روايت كرده است (رجوع کنید به بخارى، همانجا؛ نيز رجوع کنید به ابنقتيبه، ١٩٦٠، ص ٣٩٨ـ٣٩٩)، ضمن آنكه گفتهاند او دروغگوترين اشخاص بود (ابوالفرج اصفهانى، ج ٢٢، ص ١٢). او پس از اسلام آوردن در شام سكنا گزيد (ابنقتيبه، ١٩٦٠، ص ٣٩٨) و در سال ٣٥، هنگام محاصره خليفه عثمان در مدينه، به دستور معاويه در رأس سپاهى چهارهزار نفره راهى آنجا شد، اما چون مطّلع گرديد كه عثمان كشته شده است، به شام بازگشت (ابوالفرج اصفهانى، ج ٢٢، ص ٦؛ ابناثير، ج ٣، ص١٧٠). او همچنين در جنگ صفّين (سال ٣٧) شركت كرد و سپاهيان شام را بر ضد حضرت على تحريك نمود (رجوع کنید به مبرّد، ج ٤، ص ١٢٢؛ ابوالفرج اصفهانى، ج ٢٢، ص ٤، ٦؛ ابناثير، ج ٣، ص ٢٨٤).
عبداللّهبن يزيد، پدر خالد، كه برخى در نسب وى نيز ترديد كردهاند، رئيس شُرطه عمروبن سعيد أَشدق بود. عبداللّه بر ضد عبدالملكبن مروان در دمشق قيام كرد و پس از تسلط عبدالملك بر اوضاع، فرار كرد و بعدآ از وى امان گرفت (رجوع کنید به ابوالفرج اصفهانى، ج ٢٢، ص ٦؛ نيز رجوع کنید به ابناثير، ج ٤، ص ٣٣١).
مادر خالد كنيزى رومى و مسيحى بود (ابنحبيب، ص ٣٠٥؛ بلاذرى، ١٩٩٦ـ٢٠٠٠، ج ٧، ص ٣٩١، ٤١٠؛ ابناثير، ج ٥، ص ٢٧٩؛ نيز رجوع کنید به مبرّد، ج ٣، ص ٨٦ـ٨٧) و برخى از شعرا، بهويژه فرزدق (ج ١، ص ١٧٨) خالد و مادر وى را هجو كردهاند (رجوع کنید به مبرّد؛ ابناثير، همانجاها) و ديگران براى تحقير خالد وى را ابنالنصرانية مىناميدند (رجوع کنید به بلاذرى، ١٩٩٦ـ٢٠٠٠، ج ٧، ص ٤٥٧؛ يعقوبى، تاريخ، ج ٢، ص ٣٢٢ـ٣٢٣؛ طبرى، ج ٧، ص ١٤٩، ١٦٣).
با توجه به سن و تاريخ وفات خالد، مىتوان حدس زد كه تولد وى در حدود سالهاى ٦٥ و ٦٦ بوده است (رجوع کنید به ادامه مقاله) و در مدينه پرورش يافت (ابوالفرج اصفهانى، ج ٢٢، ص ٦). در ايام نوجوانى رفتارى ناپسند داشت و با عمربن ابىربيعه، شاعر مشهور به فسق و فجور، معاشرت مىكرد (رجوع کنید به همان، ج ٢٢، ص ٦ـ٩، ٢٦؛ قس صفدى، ج ١٣، ص ٢٥٩). ظاهراً مدتى بعد و در همان ايام جوانى، راهى شام شد و در دمشق اقامت كرد (رجوع کنید به ابنسعد، ج ٧، ص ٤٢٨؛ ابنعساكر، ج ١٦، ص ١٣٥).
خالد براى نخستين بار، در دوران خلافت وليدبن عبدالملك (رجوع کنید به ابنسعد، همانجا؛ مصعببن عبداللّه، ص ٢٥٣؛ قس ابنعبدربّه، ج ٥، ص ١٧٥)، در سال ٨٩ (خليفةبن خياط، قسم ١، ص٤٠٠، ٤١٥) و بنابه روايات ديگر، در سال ٩١، ٩٣، ٩٤ يا ٩٥ (بلاذرى، ١٩٩٦ـ٢٠٠٠، ج ٧، ص ٤٢١؛ طبرى، ج ٦، ص ٤٦٤، ٤٨٢؛ ابناثير، ج ٤، ص ٥٣٦) امير مكه شد.
او تا پايان خلافت وليد و هفت يا هشت ماه از آغاز خلافت سليمانبن عبدالملك (حك : ٩٦ـ٩٩) حاكم مكه بود. سپس براثر حادثهاى كه مورخان درباره آن اختلاف دارند (براى نمونه رجوع کنید به زبيربن بكّار، ص ٢٩٣؛ بلاذرى، ١٩٩٦ـ٢٠٠٠، ج ٧، ص ٤٢١ـ ٤٢٢؛ يعقوبى، تاريخ، ج ٢، ص ٢٩٤؛ ابنعبدربّه، ج ٥، ص ١٧٥ـ ١٧٦)، سليمانبن عبدالملك بر او خشم گرفت و در اواخر سال ٩٦، وى را از حكومت مكه عزل و زندانى كرد (يعقوبى، تاريخ، ج ٢، ص ٢٩٣ـ٢٩٤؛ ابنعبدربّه، ج ٥، ص ١٧٦) اما در اواخر سال ٩٧، به وساطت مُفَضَّلبن مُهَلَّب، او را بخشيد و خالد به شام بازگشت (بلاذرى، ١٩٩٦ـ٢٠٠٠، ج ٧، ص ٤٢٣؛ ابنعبدربّه، ج ٥، ص ١٧٦ـ١٧٧).
خالد در دوران امارتش بر مكه، براى نخستين بار ميان زنان و مردان در طواف كعبه جدايى انداخت (ازرقى، ج ٢، ص٢٠ـ٢١؛ مسعودى، ج ٤، ص ٦) و مردم را در صفوف نماز دايرهوار دور كعبه نشاند (ازرقى، ج ٢، ص ٦٥). او نخستين امير مكه بود كه به دستور وليد، ناودان و ستونهاى درونى كعبه را طلايى كرد (همان، ج ١، ص ٢١١ـ٢١٢؛ يعقوبى، تاريخ، ج ٢، ص ٢٨٤؛ ابنعديم، ج ٧، ص ٣٠٦٨). خالد همچنين به دستور وليد، چاه آبى در مكه حفر كرد و با آبراههاى آبش را به كعبه رساند كه به بركةالقَسرى معروف شد و مىگفت آب اين چاه شيرين است و آب چاه زمزم ــكه به تحقير آن را امّ الخَنافِس يا امّ الجَعار مىناميدــ شور است و چاه خليفه را برتر از زمزم مىدانست (ازرقى، ج ٢، ص ١٠٧، ٢٠٥؛ بلاذرى، ١٩٩٦ـ ٢٠٠٠، ج ٧، ص ٤٠٣ـ٤٠٤؛ مبرّد، ج ٤، ص ١٢٤؛ يعقوبى، تاريخ، ج ٢، ص ٢٩٣).
در سالهاى ٩٤ يا ٩٥، خالد به دستور وليد، سعيدبن جبير و ساير عراقيان فرارى از ظلم حجاجبن يوسف* را دستگير كرد و به نزد حجاج به عراق فرستاد (ابنسعد، ج ٦، ص ٢٦٤ـ٢٦٥؛ يعقوبى، تاريخ، ج ٢، ص٢٩٠؛ طبرى، ج ٦، ص ٤٩٠).
در دوران خلافت يزيدبن عبدالملك (حك : ١٠١ـ١٠٥)، خالد اماننامه خليفه را براى يزيدبن مهلّب* برد (طبرى، ج ٦، ص٥٨٠، ٥٨٤). به روايت يعقوبى (تاريخ، ج ٢، ص ٣١٣ـ٣١٤) يزيد، خالد را مأمور كرد به جزيره رود و هشامبن عبدالملك، برادر و وليعهد يزيد، را قانع كند از ولايتعهدى خود به سود پسر خليفه دست بردارد. البته او محرمانه به هشام اطمينان داد كه او مىتواند يزيد را قانع كند از اين انديشه بگذرد و چنين نيز كرد. هشام اين لطف خالد را فراموش نكرد و در آغاز خلافتش وى را امير عراق كرد.
در دوران امارت عمربن يزيدبن هُبَيْره فَزارى بر عراق (١٠٢ـ١٠٥)، خالد متصدى شرطه كوفه بود (ابنعساكر، ج ١٦، ص١٤٠؛ ابنعديم، ج ٧، ص ٣٠٧٤). در آغاز خلافت هشامبن عبدالملك، عمربن يزيد عزل گرديد و خالدبن عبداللّه قسرى كه بنابه يك روايت، برادر رضاعى هشام نيز بود (تاريخالخلفاء، ص ٤٠١)، به امارت عراق رسيد (بلاذرى، ١٩٩٦ـ٢٠٠٠، ج ٧، ص ٣٧٧؛ يعقوبى، البلدان، ص ٢٨٤، ٣٠١؛ ابناعثم كوفى، ج ٨، ص ٢٣٩) و با گروهى از سپاهيان شام كه در ميانشان افرادى از قبايل لخم و جذام بودند (رجوع کنید به مصعببن عبداللّه، ص ٩)، در شوال ١٠٥ و به قولى در اوايل ١٠٦ وارد عراق شد (طبرى، ج ٧، ص ٢٦، ٢٨؛ ابنعساكر، ج ١٦، ص ١٣٩). خالد به دستور هشام، ابنهُبيره را براى مطالبه اموالى كه از عراق گرفته بود، شكنجه و زندانى كرد (ابنسلام جمحى، سفر٢، ص ٣٤٤؛ ابناعثم كوفى، ج ٨، ص ٢٣٩ـ٢٤٠). همچنين در سال ١٠٦، به دستور هشام، برادر خود اسدبن عبداللّه قسرى* را امير خراسان كرد (خليفةبن خياط، قسم ٢، ص٤٩٠؛ طبرى، ج ٧، ص ٣٧؛ ابناعثم كوفى، ج ٨، ص ٢٣٩؛ گرديزى، ص ٢٥٥).
در دوران امارت خالد بر عراق، مُغيرةبن سعيد*، از نخستين غاليان، با عده اندكى بر ضد امويان قيام كرد كه به شكست انجاميد و خالد وى را به دار آويخت و يارانش را سوزاند (ابنحبيب، ص ٤٨٣؛ بلاذرى، ١٩٩٦ـ٢٠٠٠، ج ٧، ص٤٢٠ـ ٤٢١؛ ابنقتيبه، ١٩٦٠، ص ٦٢٣؛ مبرّد، ج ١، ص ٣١، ج ٤، ص ١٢٢). همچنين در اين دوره، در عراق چند قيام، از جمله قيام بهلولبن عمير شيبانى (رجوع کنید به يعقوبى، تاريخ، ج ٢، ص ٣٢٢) و وزيرِ سختيانى خارجى (ابناثير، ج ٥، ص ٢١٢) صورت گرفت و يك تن ادعاى نبوت نمود (بلاذرى، ١٩٩٦ـ ٢٠٠٠، ج ٧، ص ٤٣٤). خالد در عيد قربان شخصاً جَعدْبن دِرهَم* را به اتهام كفرگويى و زندقه سربريد و قربانى كرد (بخارى، ج٣، جزء٢، قسم ١، ص ١٥٨؛ ابناثير، ج ٥، ص٢٦٣).
خالد توجه خاصى به كشاورزى و خشكاندن باتلاقها و تبديل آنها به زمينهاى كشاورزى و حفر چاهها و قناتها و رودها داشت (رجوع کنید به ابنرسته، ص ٩٥ـ٩٦) و ازاينرو صاحب نهرها، باغها و زمينهاى وسيع كشاورزى شد؛ درآمد ساليانه او را به بالغ بر بيست ميليون درهم نوشتهاند (زبيربن بكّار، ص ٢٨٩؛ بلاذرى، ١٩٩٦ـ٢٠٠٠، ج ٧، ص٤٤٠، ٤٤٤؛ طبرى، ج ٧، ص ١٥٢). درآمد زمينهاى پسرش نيز به ده ميليون درهم مىرسيد (ابوالفرج اصفهانى، ج ٢٢، ص ٢٢ـ٢٣). خالد همچنين ميان بصره و واسط نهرى به نام مبارك (ياقوت حموى، ذيل «مبارك») حفر و دوازده ميليون درهم خرج آن كرد كه خليفه او را براى اين اسرافكارى توبيخ نمود (زبيربن بكّار، ص ٢٩٣ـ ٢٩٤؛ مبرّد، ج ٤، ص ١٢٤).
در دوران حكومت خالد، دعوت عباسيان در خراسان آغاز شد (رجوع کنید به يعقوبى، البلدان، ص ٣٠١؛ همو، تاريخ، ج ٢، ص ٣١٩؛ قس دينورى، ص ٣٣٦ـ٣٣٧) و خالد برخى از هواداران بنىعباس از مردم كوفه و خراسان را دستگير و زندانى كرد (اخبار الدولة العباسية، ص ٢٥٣).
برخى از اقدامات خالد در عراق عبارت بودند از: تحريم آواز (رجوع کنید به ابوالفرج اصفهانى، ج ٢، ص ٣٤٨ـ٣٤٩؛ ابنعساكر، ج ١٦، ص ١٤٣؛ ذهبى، ١٤٠١ـ١٤٠٩، ج ٥، ص ٤٢٧)؛ ضرب سكهاى با عيار زياد، معروف به خالديه (بلاذرى، ١٤١٣، ص ٤٦٩؛ ابناثير، ج ٤، ص ٤١٧؛ مَقريزى، ص ١٦)؛ دوبرابر كردن وزنه رسمى (مزّى، ج ٥، ص ٣٨٢؛ ابنحجر عسقلانى، ج ٢، ص ٥٢١)؛ ساخت بازارهاى مسقف و مجزا براى هر صنف (بلاذرى، ١٤١٣، ص ٢٨٦؛ يعقوبى، البلدان، ص ٣١١)؛ بناى مقصوره مسجد كوفه (بلاذرى، ١٤١٣، ص ٢٧٧)؛ تلاش نافرجام براى ساخت پل روى دجله (همان، ص ٢٩١؛ همو، ١٩٩٦ـ ٢٠٠٠، ج ٧، ص ٤٠٩)؛ حفر نهر الجامع و ساخت كاخى معروف به قصر خالد و نيز بازسازى پل ابنهبيره (همو، ١٤١٣، ص ٢٨٦ـ٢٨٧؛ همو، ١٩٩٦ـ٢٠٠٠، ج ٧، ص٤١٠).
خالد كه موفق نشده بود مادر مسيحى خود را مسلمان كند (بلاذرى، ١٩٩٦ـ٢٠٠٠، ج ٧، ص ٤٠٨)، برايش كليسايى در كنار دارالاماره ساخت و دستور داد مؤذنان اذان نگويند تا مسيحيان ناقوس خود را بنوازند و به اصرار مادرش به حاكم بصره دستور داد، براى مسيحيان آن شهر كليسايى بسازد (ابنسلام جمحى، سفر٢، ص ٣٤٦؛ بلاذرى، ١٩٩٦ـ ٢٠٠٠، ج ٧، ص ٤٠٥، ٤٠٨ـ٤١٠؛ ابنخلّكان، ج ٢، ص ٢٢٨). خالد همچنين به بهانه جلوگيرى از چشمچرانى مؤذنان، دستور داد منارههاى مساجد را ويران يا كوتاه كنند (ابنسلام جمحى، همانجا؛ مبرّد، ج ٣، ص ٨٧؛ ابناثير، ج ٥، ص ٢٧٩). اهل ذمه را متصدى امور و بر مسلمانان مسلط كرد و از آنان خواست مسلمانان را تحقير و به آنان توهين كنند و كنيزانى را كه مسلمان شده بودند بخرند و تصرف نمايند (زبيربن بكّار، ص ٢٩٢؛ بلاذرى، ١٩٩٦ـ٢٠٠٠، ج ٧، ص ٤٣٥؛ مبرّد، ج ٤، ص ١٢٣؛ ابوالفرج اصفهانى، ج ٢٢، ص ١٦).
مورخان خالد را سخنورى بليغ (براى نمونه رجوع کنید به بلاذرى، ١٩٩٦ـ٢٠٠٠، ج ٧، ص ٢٩٢؛ مبرّد، ج ١، ص ٣١؛ ابنعبدربّه، ج ٤، ص ٢٣٣؛ ابننباته، ص ٢٩٦ـ٢٩٧) و فردى بزرگمنش و بخشنده وصف كردهاند (براى نمونه رجوع کنید به ابوالفرج اصفهانى، ج ٢٢، ص ٢، ١٢؛ ابنعساكر، ج ١٦، ص ١٣٨)، تا جايى كه روزانه به ٠٠٠،٣٦ نفر از مردم باديه خرما و نان مىداد (بلاذرى، ١٩٩٦ـ٢٠٠٠، ج ٧، ص ٤٢٨؛ ابنعساكر، ج ١٦، ص ١٤٤) و اموال عظيمى بالغ بر ٣٦ ميليون درهم ميان مردم پخش كرد و باعث خشم هشام گرديد (يعقوبى، تاريخ، ج ٢، ص ٣٢٢). برخى نيز خالد را حاكمى ستمگر، ناخوشايند (رجوع کنید به ذهبى، ١٩٦٣ـ١٩٦٤، ج ١، ص ٦٣٣؛ ابنحجر عسقلانى، ج ٢، ص٥٢٠)، دروغگو (ابوالفرج اصفهانى، ج ٢٢، ص ١٢) و ترسو دانستهاند (رجوع کنید به جاحظ، ج ١، ص ١٢٢؛ مبرّد، ج ١، ص ٣١، ج ٤، ص ١٢٢).
از خالد نقل شده كه گفته است، اگر خليفه اجازه دهد كعبه را تا سنگ آخر ويران مىكند (رجوع کنید به بلاذرى، ١٩٩٦ـ٢٠٠٠، ج ٧، ص ٤٠٥؛ ابوالفرج اصفهانى، ج ٢٢، ص ١٧) و اينكه پيامبر صرفاً يك فرستاده است و خليفه هشام از او برتر است، برخى اين جمله را به فرد ديگرى نسبت دادهاند (رجوع کنید به بلاذرى، ١٩٩٦ـ ٢٠٠٠، همانجا؛ دينورى، ص ٣٤٦؛ طبرى، ج ٦، ص٤٤٠؛ ابوالفرج اصفهانى، ج ٢٢، ص ١٧ـ١٨). همچنين نقل شده است كه او حافظان قرآن را احمق خوانده بود (رجوع کنید به ابوالفرج اصفهانى، ج ٢٢، ص ٢٤). او در هر مناسبتى و روى منبرها حضرت على عليهالسلام را سبّ مىكرد (رجوع کنید به جاحظ، ج ٣، ص ٣٦٠؛ بلاذرى، ١٩٩٦ـ ٢٠٠٠، ج ٧، ص ٤٠٤، ٤٣٥؛ ابنقتيبه، ١٩٦٠، ص ٢٨٣ـ ٢٨٤؛ مبرّد، ج ٢، ص ٢٩٢؛ قس كبيسى، ص ١١٢ـ ١١٨ كه تلاش كرده است مطالب منسوب به خالد را تكذيب يا توجيه كند.
كارها و گفتارهاى خالد باعث شد شاعرانى همچون فرزدق (ج ١، ص ١٧٨، ج ٢، ص ١١١)، كُميت اسدى، زياد اعجم، اَعشى هَمْدان و ابننوفل او را نكوهش و هجو كنند (رجوع کنید به ابنسلام جمحى، سفر٢، ص ٣١٨ـ٣٢٠؛ بلاذرى، ١٩٩٦ـ ٢٠٠٠، ج ٧، ص ٣٤١ـ٣٤٢، ٤٠٦، ٤١٩، ٤٣٥؛ ابنقتيبه، ١٩٨٥، ج ١، جزء١، ص ١٥١؛ ابوالفرج اصفهانى، ج ١٧، ص ٣ـ٤، ٨ـ١٠، ج ٢٢، ص ١٣ـ١٧) و ابوالفرج اصفهانى (ج ٢٢، ص ١٥ـ١٦، ١٨) وى را زنديق بداند و لعن نمايد. به دستور خالد فرزدق به زندان افتاد (ابنسلام جمحى، سفر٢، ص ٣٤٧)، با اين حال فرزدق گاهى هم خالد و برادرش اسد را ستوده است (رجوع کنید به ج ١، ص ١٤٨ـ١٥٠، ١٦٧ـ١٦٩، و جاهاى ديگر). برخى شعرا چون طِرِّماح و حمّاد راويه نيز با دريافت صلههاى فراوان، خالد و نياكانش را ستودهاند (رجوع کنید به ابوالفرج اصفهانى، ج ١٢، ص٤٠، ٤٣، ج ١٤، ص ١٥١).
خالد پس از حدود پانزده سال فرمانروايى بر عراق، به چند دليل بركنار شد كه از آن جمله است اندوختن ثروتهاى عظيم و داشتن مستغلات فراوان؛ نپرداختن مالياتِ غلات ساليانهاش به دستگاه خلافت؛ تعصب شديد وى به افراد قبيله مُضَر؛ غرور و تكبر بيش از حد، به گونهاى كه پسر خود را از مَسْلَمة (پسر هشام) برتر مىدانست؛ كوچك شمردن حكومت عراق؛ نپذيرفتن نصايح دلسوزانه دوستانش در مسائل مختلف؛ تبرى جستن از مَسلمةبن هشام كه خالد وى را ابوشاكر خطاب مىكرد؛ ناميدن هشامبن عبدالملك به ابنالحَمْقاء (فرزند زن احمق)؛ توهين به برخى اميران اموى؛ بخشش بسيار به دوستان و خويشانش؛ سعايت درباريان و مخالفانش نزد خليفه؛ بازگذاشتن دست عاملان غيرمسلمانش در ظلم به مسلمانان (رجوع کنید به بلاذرى، ١٩٩٦ـ٢٠٠٠، ج ٧، ص ٣٤٢ـ٣٤٣، ٣٥٦، ٤١٤، ٤٤٠ـ ٤٤٥؛ جهشيارى، ص ٦٢؛ ابوالفرج اصفهانى، ج ٧، ص ٤، ج ١٦، ص ٢٧٩، ج ٢٢، ص ١٧، ٢٢ـ٢٥؛ ابناثير، ج ٥، ص ٢١٩ـ ٢٢١)؛ و مسائل ديگرى كه هشامبن عبدالملك آنها را در نامهاش به خالد در سال ١١٩ يادآورى كرد (رجوع کنید به زبيربن بكّار، ص٢٩٠ـ٢٩٥؛ مبرّد، ج ٤، ص١٢٠ـ١٢٥).
هشام در ١٢٠ خالد را از حكومت عراق عزل كرد (خليفةبن خياط، قسم ٢، ص ٥١٩، ٥٣٦؛ طبرى، ج ٧، ص ١٤٢، ١٥٤). يوسفبن عمر ثقفى*، جانشين خالد، در جمادىالآخره ١٢٠ وارد واسط و كوفه شد و خالد و ٣٥٠ نفر از كارگزارانش را به دستور خليفه دستگير و شكنجه كرد و يزيدبن خالد قسرى را سى تازيانه زد و نود ميليون درهم از آنان گرفت (بلاذرى، ١٩٩٦ـ ٢٠٠٠، ج ٧، ص ٤٤٢، ٤٤٦ـ٤٤٨، ٤٥٥؛ يعقوبى، تاريخ، ج ٢، ص ٣٢٣؛ طبرى، ج ٧، ص ١٤٧ـ١٥١، ٢٥٤؛ ابناعثم كوفى، ج ٨، ص ٢٨٣ـ٢٨٤). خالد، به همراه برادرش اسماعيل، پسرش يزيد و برادرزادهاش مُنذربن اسدبن عبداللّه، حدود هجده ماه در زندان حيره بهسر برد (بلاذرى، ١٩٩٦ـ ٢٠٠٠، ج ٧، ص ٤٤٣، ٤٤٨؛ طبرى، ج ٧، ص ١٥١، ٢٥٤). پس از آزادى از زندان، خالد در ١٢٢ وارد دمشق شد (بلاذرى، ١٩٩٦ـ٢٠٠٠، ج٧، ص٤٤٨ـ٤٤٩؛ طبرى،ج٧، ص٢٥٤ـ ٢٥٥). يوسفبن عمر ثقفى، خالد قسرى را متهم ساخت كه زيدبن على را به قيام بر ضد امويان برانگيخته است، اما هشام اين سعايت را نپذيرفت و بر اطاعت خالد از امويان تأكيد كرد (بلاذرى، ١٩٩٦ـ٢٠٠٠، ج ٧، ص ٤٤٩). پس از آن، خالد با كسب اجازه از هشام، همراه دو پسرش (يزيد و هشام) و نوهاش عبداللّهبن يزيد به لشكركشى تابستانى امويان (صائفه) به قلمروِ روميان رفت و مدتى در طرسوس اقامت كرد (همانجا؛ دينورى، ص ٣٤٤).
در اين زمان، حاكم دمشق (كلثومبن عياض) و حاكم عراق (يوسفبن عمر ثقفى) در مخالفت با خالد به دسيسهجويى نزد خليفه پرداختند و بارها موجب آزار و اذيت خالد و خاندان او شدند (رجوع کنید به بلاذرى، ١٩٩٦ـ٢٠٠٠، ج ٧، ص ٤٤٩ـ٤٥١؛ طبرى، ج ٧، ص ٢٥٥ـ٢٥٧).
در سال ١٢٥، وليدبن يزيدبن عبدالملك به خلافت رسيد. او در آغاز خلافتش از خالد خواست با دو پسر خردسالش، حكم و عثمان، بيعت كند، ولى خالد به دليل خردسالى آنان بيعت نكرد و خشم و كينه خليفه اموى را برانگيخت (طبرى، ج ٧، ص٢٠٠، ٢٠٩، ٢٣٢). فسق و فجور و كفر وليد كه قصد داشت در مراسم حج سال ١٢٥ روى پشتبام كعبه ميگسارى كند، باعث شد تا گروهى از جوانان يمنى قصد جانش را كنند و از خالد كه حاضر به همدستى با آنان نشده بود، خواستند رازشان را فاش نسازد. خالد در عين حالىكه توطئه جوانان يمنى يا نام آنان را ذكر نكرد، از خليفه خواست به دليل اينكه جانش در خطر است، از اين سفر چشمپوشى كند. خليفه از اينكه خالد حاضر نشد نام آن افراد را فاش كند، خشمگين شد و كينهاش را در دل گرفت (بلاذرى، ١٩٩٦ـ٢٠٠٠، ج ٧، ص ٥١٦؛ ابنعديم، ج ٧، ص ٣٠٨٦ـ٣٠٨٧؛ ابنكثير، ج ٩، ص ٢١).
سرانجام، وليد پس از چند ماه خوددارى از ديدن خالد، او را فراخواند و از وى اموال عراق را كه بالغ بر پنجاه ميليون درهم بود، مطالبه كرد و خواست كه او پسرش يزيد را تحويل دهد و چون خالد امتناع ورزيد، دستور داد او را شكنجه و زندانى كنند و سپس در مقابل پنجاه ميليون درهم، وى را به يوسفبن عمر ثقفى تحويل داد (بلاذرى، ١٩٩٦ـ ٢٠٠٠، ج ٧، ص ٤٥٢ـ٤٥٣؛ ابنقتيبه، ١٣٨٧، ج ٢، ص ١١١). يوسفبن عمر، خالد را از شام به عراق برد و در زندان حيره (يا واسط) زير شكنجه شديد قرار داد تا كشته شد (بلاذرى، ١٩٩٦ـ ٢٠٠٠، ج ٧، ص ٤٥٣؛ ابنقتيبه، ١٣٨٧، همانجا؛ دينورى، ص ٣٤٧ـ٣٤٨).
برخى از نويسندگان به اشتباه تاريخ عزل خالد از حكومت عراق (سال ١٢٠) را تاريخ وفات او دانستهاند (رجوع کنید به بخارى، ج ٣، جزء٢، قسم ١، ص ١٥٨؛ ابنحِبّان، ج ٦، ص ٢٥٦؛ ابنعساكر، ج ١٦، ص ١٣٧). بعضى نيز تاريخ كشتهشدن وى را ذيقعده ١٢٥ ذكر كردهاند (رجوع کنید به ابنخلّكان، ج ٢، ص ٢٢٩؛ صفدى، ج ١٣، ص ٢٥٨)، اما بنابر مشهورترين و معروفترين روايات، خالد در محرّم ١٢٦ كشته شد (رجوع کنید به خليفةبن خياط، قسم ٢، ص ٥٢١؛ بلاذرى، ١٩٩٦ـ٢٠٠٠، ج ٧، ص ٤٥٤؛ طبرى، ج ٧، ص٢٦٠؛ قس ابنقتيبه، ١٣٨٧، همانجا، كه اشتباهآ محرّم ١٢٧ ذكر كرده است). خالد هنگام مرگ حدوداً شصت ساله بود (خليفةبن خياط، همانجا؛ ذهبى، ١٤١١، حوادث و وفيات ١٢١ـ١٤٠ه .، ص ٨٥) و در حومه حيره مدفون گرديد (بلاذرى، ١٩٩٦ـ٢٠٠٠، ج ٧، ص ٤٥٣ـ٤٥٤). ابوشغب عَبْسى در رثاء خالد اشعارى سرود (رجوع کنید به جاحظ، ج ٣، ص ٢٣٥ـ٢٣٦؛ ابنخلّكان، ج ٢، ص ٢٣٠).
پس از قتل خالد، يزيدبن خالد، و به روايتى محمدبن خالد قسرى، خليفه وليدبن يزيد و يوسفبن عمر ثقفى را به انتقام خون پدرش كشت (ابنقتيبه، ١٩٦٠، ص ٣٩٨؛ همو، ١٣٨٧، ج ٢، ص ١١٢ـ١١٣؛ دينورى، ص ٣٤٩ـ٣٥٠).
خالد فرزندان و نسل زيادى در كوفه بهجا گذاشت (رجوع کنید به ابنسعد، ج ٧، ص ٤٢٨؛ ابنقتيبه، ١٩٦٠، همانجا)، از جمله اسماعيلبن خالد كه نزد ابوالعباس سفاح، نخستين خليفه عباسى، حضور مىيافت و بنىاميه را نكوهش مىكرد (ابوالفرج اصفهانى، ج ٢٢، ص ١٨ـ١٩). محمدبن خالد نيز در زمان منصور عباسى حاكم مدينه شد (ابنعساكر، ج ١٦، ص ١٤٩).
منابع:
(١) ابناثير؛
(٢) ابناعثم كوفى، كتاب الفتوح، چاپ على شيرى، بيروت ١٤١١/١٩٩١؛
(٣) ابنحِبّان، كتاب الثقات، حيدرآباد، دكن ١٣٩٣ـ١٤٠٣/ ١٩٧٣ـ١٩٨٣، چاپ افست بيروت (بىتا.)؛
(٤) ابنحبيب، كتاب المُحَبَّر، چاپ ايلزه ليشتن اشتتر، حيدرآباد، دكن ١٣٦١/١٩٤٢، چاپ افست بيروت (بىتا.)؛
(٥) ابنحجر عسقلانى، كتاب تهذيب التهذيب، چاپ صدقى جميل عطار، بيروت ١٤١٥/١٩٩٥؛
(٦) ابنخلّكان؛
(٧) ابنرسته؛
(٨) ابنسعد (بيروت)؛
(٩) ابنسلام جمحى، طبقات فحولالشعراء، چاپ محمود محمد شاكر، جده ?(١٤٠٠/ ١٩٨٠)؛
(١٠) ابنعبدربّه، العقدالفريد، بيروت ١٤٠٤/١٩٨٣؛
(١١) ابنعديم، بغيةالطلب فى تاريخ حلب، چاپ سهيل زكار، بيروت ?(١٤٠٨/ ١٩٨٨)؛
(١٢) ابنعساكر، تاريخ مدينة دمشق، چاپ على شيرى، بيروت ١٤١٥ـ١٤٢١/ ١٩٩٥ـ٢٠٠١؛
(١٣) ابنقتيبه، الامامة و السياسة، المعروف بتاريخ الخلفاء، چاپ طه محمد زينى، (قاهره ١٣٨٧/ ١٩٦٧)، چاپ افست بيروت (بىتا.)؛
(١٤) همو، عيونالاخبار، چاپ يوسفعلى طويل و مفيد محمد قميحه، بيروت ?( ١٩٨٥)؛
(١٥) همو، المعارف، چاپ ثروت عكاشه، قاهره ١٩٦٠؛
(١٦) ابنكثير، البداية و النهاية فى التاريخ، (قاهره )١٣٥١ـ١٣٥٨؛
(١٧) ابنماكولا، الاكمال فى رفع الارتياب عن المؤتلف و المختلف فى الاسماء و الكنى و الانساب، چاپ عبدالرحمانبن يحيى معلمى يمانى، بيروت (بىتا.)؛
(١٨) ابننباته، سرح العيون فى شرح رسالة ابنزيدون، چاپ محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره ١٣٨٣/١٩٦٤؛
(١٩) ابوالفرج اصفهانى؛
(٢٠) اخبار الدولة العباسية و فيه اخبار العباس و ولده، چاپ عبدالعزيز دورى و عبدالجبار مطلبى، بيروت: دارالطليعة للطباعة و النشر، ١٩٧١؛
(٢١) يزيدبن محمد ازدى، تاريخ الموصل، چاپ على حبيبه، قاهره ١٣٨٧/١٩٦٧؛
(٢٢) محمدبن عبداللّه ازرقى، اخبار مكة و ماجاء فيها من الآثار، چاپ رشدى صالح ملحس، بيروت ١٤٠٣/١٩٨٣، چاپ افست قم ١٣٦٩ش؛
(٢٣) محمدبن اسماعيل بخارى، كتاب التاريخ الكبير،( بيروت ?١٤٠٧/ ١٩٨٦)؛
(٢٤) عبداللّهبن عبدالعزيز بكرى، كتاب التنبيه على اوهام ابىعلى فى اماليه، در اسماعيلبن قاسمقالى، كتاب الأمالى، (چاپ محمدعبدالجواد اصمعى)، ج ٣، بيروت ?( ١٣٤٤/ ١٩٢٦)؛
(٢٥) احمدبن يحيى بلاذرى، انسابالاشراف، چاپ محمود فردوسعظم، دمشق ١٩٩٦ـ ٢٠٠٠؛
(٢٦) همو، كتاب فتوحالبلدان، چاپ دخويه، ليدن ١٨٦٦، چاپ افست فرانكفورت ١٤١٣/١٩٩٢؛
(٢٧) تاريخ الخلفاء، چاپ غريازينويچ، مسكو: دارالنشر العلم، ١٩٦٧؛
(٢٨) عمروبن بحر جاحظ، البيان و التبيين، چاپ عبدالسلام محمد هارون، بيروت ?( ١٣٦٧/ ١٩٤٨ )؛
(٢٩) محمدبن عبدوس جهشيارى، كتاب الوزراء و الكتّاب، چاپ مصطفى سقا، ابراهيم ابيارى، و عبدالحفيظ شلبى، قاهره ١٣٥٧/١٩٣٨؛
(٣٠) خليفةبن خياط، تاريخ خليفةبن خياط، رواية بقىبن مخلد، چاپ سهيل زكار، دمشق ١٩٦٧ـ١٩٦٨؛
(٣١) احمدبن داوود دينورى، الاخبار الطِّوال، چاپ عبدالمنعم عامر، قاهره ١٩٦٠، چاپ افست قم ١٣٦٨ش؛
(٣٢) محمدبن احمد ذهبى، تاريخالاسلام و وفيات المشاهير و الاعلام، چاپ عمر عبدالسلام تدمرى، حوادث و وفيات ١٢١ـ١٤٠ه .، بيروت ١٤١١/١٩٩١؛
(٣٣) همو، سير اعلامالنبلاء، چاپ شعيب أرنؤوط و ديگران، بيروت ١٤٠١ـ١٤٠٩/ ١٩٨١ـ١٩٨٨؛
(٣٤) همو، ميزان الاعتدال فى نقد الرجال، چاپ على محمد بجاوى، قاهره ١٩٦٣ـ١٩٦٤، چاپ افست بيروت (بىتا.)؛
(٣٥) زبيربن بكّار، الاخبار الموفقيّات، چاپ سامى مكى عانى، بغداد ١٩٧٢؛
(٣٦) صفدى؛
(٣٧) طبرى، تاريخ (بيروت)؛
(٣٨) همامبن غالب فرزدق، ديوان، قدم له و شرحه مجيد طراد، بيروت ١٤١٩/١٩٩٩؛
(٣٩) عبدالمجيد محمدصالح كبيسى، عصر هشامبن عبدالملك: ١٠٥ـ١٢٥ه ، بغداد ١٩٧٥؛
(٤٠) عبدالحىبن ضحاك گرديزى، تاريخ گرديزى، چاپ عبدالحى حبيبى، تهران ١٣٦٣ش؛
(٤١) محمدبن يزيد مبرّد، الكامل، چاپ محمدابوالفضل ابراهيم، قاهره ?(١٣٧٦/ ١٩٥٦)؛
(٤٢) يوسفبن عبدالرحمان مِزّى، تهذيب الكمال فى اسماء الرجال، چاپ احمدعلى عبيد و حسن احمدآغا، بيروت ١٤٢١/٢٠٠٠؛
(٤٣) مسعودى، مروج (بيروت)؛
(٤٤) مصعببن عبداللّه، كتاب نسب قريش، چاپ لوى پرووانسال، قاهره ١٩٥٣؛
(٤٥) احمدبن على مَقريزى، النّقود الاسلامية، المسمى بشذور العقود فى ذكر النقود، چاپ محمد بحرالعلوم، نجف ١٣٨٧/١٩٦٧؛
(٤٦) ياقوت حموى؛
(٤٧) يعقوبى، البلدان؛
(٤٨) همو، تاريخ.
/ ستار عودى /