دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٤٩١١
جَنّابی ، ابوسعیدحسنبن بهرام، بنیانگذار دولت قَرمَطیان بحرین در سده سوم. او ایرانی و اهل جَنّابه (گناوه) فارس بود. روشن نیست كه او مدعی نسب سلطنتی ایرانی بوده است یا اینكه این ادعا را بعدها دیگران به وی نسبت دادهاند. دانستههای ما از آغاز زندگی او در خور شهرتش نیست. در باره تاریخ تولد و بخشی از زندگی او كه در گناوه گذشته، گزارشی در دست نیست. جُوبَری (ص ١٢) به آغاز فعالیت او در ٢٥٢ اشاره كرده، اما دخویه(ص ٣٦) این تاریخ را نادرست و سال مذكور را تاریخ تولد او پنداشته و این با گزارش مقریزی (١٣٨٧، ج ١، ص ١٦٥)، كه جنّابی را هنگام قتل در ٣٠١ یا ٣٠٢، شصتواند ساله دانسته، ناسازگار است. اگر گزارش مقریزی صحیح باشد، جنّابی احتمالاً بین سالهای ٢٣٠ تا ٢٤٠ متولد شده است. آرای نویسندگان در باره پیشینه او قبل از قیام بر ضد معتضد عباسی (حك : ٢٧٩ـ٢٨٩) گوناگون است؛ گویا زمانی آردفروش (رجوع کنید به حدودالعالم ، ص ١٣٢؛ اصطخری، ص ١٤٩؛ قس ثابتبن سنان، ص ١٩٢؛ قاضی عبدالجباربن احمد، ج ٢، ص ٣٧٨) و روزگاری پوستیندوز ( بحرالفوائد ، ص ٣٤٧؛ دواداری، ج ٦، ص ٥٥؛ مقریزی، ١٣٨٧، ج ١، ص ١٥٩) بوده است. ذهبی، به نقل از صولی، نوشته است كه جنّابی از راه وصله كردن كیسههای آرد روزگار میگذرانید (١٤٠٥ ب ، ج ١، ص ٤١١؛ قس ابنعماد، ج ٢، ص ١٩٢) و افزوده است كه شغل وی در بصره وزن كردن غلات بود (همانجا؛ نیزرجوع کنید به دیاربكری، ج ٢، ص ٣٤٤). این روایات ممكن است ناظر به زمان فرار جنّابی از گناوه و ورودش به بحرین باشد (دخویه، همانجا).
از جزئیات زندگی و دانشاندوزی جنّابی اطلاعی در دست نیست. محمدبن مالك حمادی (ص٢٠) او را فیلسوف خوانده و جوبری (همانجا) نیز وی را آشناترین مردم به كتاب نوامیس افلاطون دانسته است. برخی مؤلفان در باره جنّابی اوصافی آوردهاند كه در منابع دیگر به آنها اشاره نشده و ازاین رو صحت آنها محل تردید است. به گفته ابنخلّكان (ج ٢، ص ١٥٠)، ابوسعید جنّابی كوتاه قد، سیاه چرده و زشت چهره بود و ازاینرو به او قرمطی میگفتند. جوبری (همانجا) نیز اشاره كرده است كه سمت راست بدنش (قس دخویه، ص ٢٠٨) از كار افتاده بود و نمیتوانست راه برود یا بدون یاری دیگری سوار اسب شود. مسعودی (متوفی ٣٤٦)، تاریخنگارِ همروزگار جنّابی، به ورود وی به قَطیف اشاره كرده است (١٩٦٧، ص ٣٩٥). در ٢٨١ مردی به نام یحییبن مهدی، كه خود را داعی و فرستاده مهدی (محمدبن عبداللّهبن محمدبن حنفیه) میخواند، به قطیف آمد و علیبن مُعلّیبن حمدان، از موالی بنیزیاد، را با خود همداستان كرد. علیبن معلّی نیز نوشتهای از مهدی را كه نزد یحیی بود، برای شیعیان قطیف خواند و همه را به خروج بر انگیخت. آنگاه پیام را به اطراف بحرین رساند و جنّابی كه در آنجا اقامت داشت، به او پیوست. یحییبن مهدی پس از آن دوباره نامهای از مهدی نشان داد، حاكی از آن كه زكات و وجوه دیگر را به یحیی بدهند. در این میان ابراهیم صائغ، كه نخست از گروندگان به یحیی بود، نزد علیبن مِسْمار، امیربحرین، رفت و جنّابی و یحیی را به اباحیگری متهم كرد؛
یحیی مجازات شد، ولی ابوسعید به جنابه گریخت و از آنجا به كوفه رفت (ثابتبن سنان، همانجا؛
قاضی عبدالجباربن احمد، ج ٢، ص ٣٧٨ـ٣٨٠؛
ابناثیر، ج ٧، ص ٤٩٣ـ٤٩٥). به گفته نویری (ج ٢٥، ص ٢٣٣) و مقریزی (١٣٨٧، ج ١، ص ١٥٩ـ ١٦٠)، او در اطراف كوفه با دختری از بنیقَصّار (قس تامر، ص ٩٤) ازدواج كرد و به آنان پیوست. بنیقصّار از پایهگذاران قرمطیان در آن دیار بودند. برخی خویشاوندی جنّابی را با بنیقصّار، عامل گرایش وی به این فرقه دانستهاند. گروهی نیز تمایلات شخصی را عامل این ازدواج میدانند. بعضی دیگر بر آناند كه آرای وی بر گرفته از نظریات حمدان قرمط * است (مقریزی، ١٣٨٧، ج ١، ص ١٦٠).
گزارشهای موجود در باره جنّابی، از ٢٨١ تا ٢٨٦، اندك است (رجوع کنید به ابنفضلاللّه عمری، سفر ٢٦، ص ٨٠؛
نیز رجوع کنید به سالْتْ ، ص ٤٦ـ٤٧؛
سامی عیاش، ص ٧٥؛
لاذقانی، ص ٤١)، اما گزارش ابنحوقل در نیمه دوم قرن چهارم، در باره فعالیت وی حاوی نكات منحصر به فردی است. به نوشته او (ص ٢٩٥)، جنّابی به عبدان كاتب، شوهر خواهر حمدان قرمط، گروید و از سوی حمدان، در نواحی جنّابه، سینیز، تَوَّج، مَهروبان و گرمسیرات فارس به دعوت پرداخت و اموال بسیاری از مردم گرفت. دشمنانش گنجینههایی را كه از اموال مردم اندوخته بود، از او ستاندند ولی خود او جان به در برد و در نهان میزیست تا اینكه حمدان قرمط او را به همراه عبدان برای دعوت مردم قطیف به آنجا فرستاد (قس نویری؛
مقریزی، ١٣٨٧، همانجاها؛
دفتری، ص ٥٨). جنّابی در آنجا مدتی به فروش آرد پرداخت و نخستین كسانی كه به او پیوستند حسین، علی و حمدان، فرزندان سَنْبَر (بنوسَنْبَر)، بودند (نویری، همانجا). اعضای این خانواده ثقفی ــ كه از خانوادههای بانفوذ محلی بود نزدیكترین مشاوران و همكاران وی گردیدند و اخلاف آنان و اعقاب جنّابی، مشتركاً، دولت قرمطی را در بحرین اداره كردند ( د. ایرانیكا ، ذیل «ابوسعید جنّابی»).
پیش از این، فرستاده عبدان به بحرین ــ كه در منابع نام وی ابوزكریا طَمامی آمده است زمینه دعوت قرمطیان را در آنجا مهیا كرده بود (دوبلوا ، ص ١٤؛
هالم ، ص ٦٧؛
خلیفه، ص ٢٤٠). مادلونگنام او را ظمامی دانسته كه منسوب است به ظمام، شهری بازرگانی در لاعَه یمن (رجوع کنید به د. اسلام، چاپ دوم، ج ٤، ص ٦٦١؛
برای ضبطهای گوناگون نام ابو زكریا رجوع کنید به لوئیس، ص ٧٨). ظاهراً ابوزكریا و جنّابی مدتی طولانی با یكدیگر همكاری میكردند ولی سرانجام جنّابی، وجود ابوزكریا را برنتافت و او را به زندان افكند و او در آنجا درگذشت (رجوع کنید به قاضی عبدالجباربن احمد، ج ٢، ص ٣٧٩؛
نویری، همانجا). مرگ ابوزكریا، به گزارش ابنحوقل (همانجا)، باید در آغاز حكومت جنّابی رخ داده باشد. جنّابی از طرف حمدان قرمط و عبدان، برای تبلیغ تعالیمشان در بحرین، مأمور شد. این مطلب را ابنحوقلِ طرفدار فاطمیان (رجوع کنید به همانجا)، اَخومحَسِّنِ مخالف فاطمیان (رجوع کنید به مقریزی، ١٣٨٧، همانجا) و قاضی عبدالجبار معتزلی، متفقالقول گزارش دادهاند (رجوع کنید به مادلونگ، ص ٢٥). به این ترتیب، جنّابی در آغاز ٢٨٦ (قس ابنقاسم، قسم ١، ص ١٦٩: سال ٢٨٥) در بحرین با عنوان قرمطی ظهور كرد و عدهای از بدویان و قرمطیان به او پیوستند. وی در جمادیالا´خره همان سال، سپاه عظیمی گرد آورد و كارش در دعوت بالا گرفت (طبری، ج ١٠، ص ٧١؛
حافظ ابرو، ج ٣، ص ٧١٣) و به سركوب مخالفان پرداخت. او به روستاها یورش میبرد و ساكنان آنها را به قتل میرساند و اموالشان را غارت میكرد. عدهای از بیمجان تسلیم شدند و گروهی به دیگر شهرها گریختند و جنّابی بر همه آن نواحی، بهجز هَجَر، مسلط شد. وی مدتها با مردم هجر در جنگ بود، آنان را میكشت و چون كار به درازا كشید، یكی از یارانش را بر آنجا گماشت و خود به احساء رفت، ولی بر محاصره هجر نظارت میكرد و میكوشید سپاهیان بیشتری برای تصرف این منطقه گرد آورد. محاصره هجر بیش از بیست ماه طول كشید و جنّابی سرانجام با بستن آب به روی اهالی، شهر را تصرف كرد (رجوع کنید به قاضی عبدالجباربن احمد، ج ٢، ص ٣٨٠؛
نویری، ج ٢٥، ص ٢٣٥ـ ٢٣٨؛
هاینال ، ص ١٥) و یگانه فرمانروای بحرین شد. ظاهراً او، پس از این پیروزیها، عنوانی برتر از مقام داعی ساده در سلسله مراتب قرمطیان برخود نهاد، ولی معلوم نیست كه این عنوان چه بود؛
شاید خود را منصور بحرین نامیده باشد، چنانكه داعی یمن خود را منصور یمن مینامید (منصور از بزرگترین عناوین قرمطیان و مانند عنوان «مهدی» به شمار میرفت؛
دخویه، ص ٧٣).
تصرف هجر، قدرت جنّابی را تثبیت كرد و او را بر آن داشت تا عمان را نیز تصرف كند. وی ششصد سوار به آنجا فرستاد. جنگ سختی در گرفت چندانكه از طرفین جز عدهای مجروح كسی باقی نماند. بازمانده سپاه جنّابی نزد وی رفتند و پوزش خواستند، ولی وی عذرشان را نپذیرفت و همه آنان را كشت و از تصرف عمان صرفنظر نمود (نویری، ج ٢٥، ص ٢٣٨). پس از آن، وی قصد كرد كه به بصره حمله كند. احمدبن محمد واثقی، والی بصره، در ٢٨٦ به خلیفه، المعتضد باللّه، نامه نوشت و او را از حمله قرمطیان آگاه كرد. خلیفه نیز وی و محمدبن هشام را مأمور كرد كه برای استحكامات بصره چهارده هزار دینار هزینه كنند (طبری، همانجا؛
نویری، ج ٢٥، ص ٢٣٩). در ربیعالاول ٢٨٧، كه سپاه جنّابی به بصره نزدیك شده بود، واثقی نامه دیگری برای خلیفه نوشت و از او درخواست كمك كرد. خلیفه هشت كشتی، كه در كل سیصد تن در آنها بودند، برای حفظ بصره فرستاد (طبری، ج ١٠، ص ٧٥) و ماه بعد نیز عباسبن عَمرو غَنَوی را به حكومت یمامه و بحرین منصوب كرد و به او فرمان داد كه به نبرد با جنّابی و دیگر قرمطیان بپردازد (همانجا؛
مسعودی، ١٩٦٥ـ١٩٧٩، ج ٥، ص ١٦٦). جنّابی در نواحی هجر سپاهیان عباسبن عَمرو را شكست داد و اردوی او را غارت كرد (مسعودی ١٩٦٥ـ١٩٧٩؛
ابنخلّكان، همانجاها). روز بعد نیز فرمان داد تا تمام اسیران، بهجز عباسبن عَمرو، را بكشند و بسوزانند. این نبرد در آخر رجب (قس ثابتبن سنان، ص ١٩٤: در آخر شعبان) همان سال رخ داد و خبر آن در چهارم شعبان به بغداد رسید. اندك كسانی كه از این نبرد جان به در برده بودند، در صحرا ماندند و از بصره چهارصد شتر حامل پوشاك و آذوقه و آب برای آنان فرستاده شد، اما هنگامی كه به بصره میرفتند، بدویان قبیله بنیاسد به كاروان حمله بردند و همه را كشتند. این رویداد چنان بیمی در بصره پدید آورد كه بصریان آماده كوچ شدند، ولی احمدبن محمد واثقی آنان را از این كار باز داشت. عباسبن عمرو، سالم به بغداد رسید و این امر یكی از شگفتیهای روزگار شمرده شد (رجوع کنید به طبری، ج ١٠، ص ٧٨؛
ثابتبن سنان، ص ١٩٥). وی در ١١ رمضان به بغداد نزد معتضد عباسی رسید و گفت كه پس از شكست از جنّابی چند روزی نزد او بوده، آنگاه جنّابی او را آزاد ساخته و خواسته تا آنچه را دیده است به اطلاع خلیفه برساند (برای تفصیلرجوع کنید به طبری، ج ١٠، ص ٧٨ـ٧٩). جنّابی با شكست دادن عباسبن عمرو، به هدف خود رسیده بود. خلیفه هر چند بسیار خشمگین بود، از فرستادن سپاه برای درهم شكستن جنّابی خودداری كرد، زیرا نمیتوانست با استدلالهای جنّابی (رجوع کنید به دخویه، ص ٤٣ـ ٤٤) مقابله كند، بیآنكه موجب بیشتر بر انگیخته شدن او شود. با وجود این، طبری در رخدادهای ٢٩٠ آورده است كه در ماه شوال نامهای از ابنبانَوا، امیر بحرین، بدین مضمون به بغداد رسید كه ابوسعید به یكی از قلعههای قرمطیان دست یافته است و در ١٣ ذیقعده نامه دیگری از ابنبانوا رسید حاكی از آنكه وی در نبردی یكی از خویشاوندان جنّابی (حسنبن عنبر ؟) را، كه جانشین او و ساكن قطیف بود، شكست داده و كشته و سپس وارد شهر شده است (ج ١٠، ص ١٠٤). احتمالاً چندی بعد جنّابی هجر را، با منحرف كردن مسیر آب شهر، وادار به تسلیم نمود. بسیاری از اهالی اُوال (بحرین)، سیراف و نقاط دیگر فرار كردند، عدهای به دعوت گرویدند وعدهای نیز كشته شدند. شهر نیز غارت و قسمتی از آن ویران گردید. با این حال، هجر همچنان پایتخت بحرین باقیماند، هر چند كه جنّابی، همچون گذشته، در قصری كه در احساء ساخته بود، اقامت داشت ( د. ایرانیكا ، همانجا). در سالهای بعد، جنّابی برای تنبیه بنوضَبّه ــ كه با عباسبن عمرو غنوی همكاری كرده بودند غالباً به ناحیه بصره حمله میكرد (همانجا).
جنّابی، پس از سالها چیرگی بر بحرین، به دست یك یا دو غلام صقلبی (اسلاوی) به قتل رسید (رجوع کنید به طبری، ج ١٠، ص ١٤٨؛
ثابت بن سنان، ص ٢١١؛
مقریزی، ١٤١١، ج ٣، ص ٢٩٤؛
نویری، ج ٢٥، ص ٢٤٣). به گفته مسعودی (١٩٦٧، ص ٣٩١، ٣٩٤ـ ٣٩٥)، جنّابی در ذیقعده ٣٠٠، به همراه چند تن از یاران قطیفی خود (از جمله حمدانبن سنبر، علیبن سنبر، و بشر و ابوجعفر پسران نصیر)، در حمام به قتل رسید. قاضی عبدالجباربن احمد (ج ٢، ص ٣٨١) و جوبری (همانجا) نیز همین تاریخ را تأیید كردهاند، اما بیشتر منابع سال مرگ او را ٣٠١ ذكر نمودهاند (رجوع کنید به طبری؛
ثابتبن سنان، همانجاها؛
دواداری، ج ٦، ص ٦١؛
نویری، همانجا؛
ابنجوزی، ١٤١٢، ج ١٣، ص ١٤٢؛
ابنخلّكان، ج٢، ص ١٤٨، ج ٤، ص ٣٣٦؛
ذهبی، ١٤٠٥ الف ، ج ١، ص١٦٦؛
صفدی، ج ١١، ص ٤١٠؛
قس محمد عبدالفتاح علیان، ص ٨٠). اگر سالی را كه مسعودی ذكر كرده است بپذیریم، میتوان گفت كه مرگ جنّابی فاش نشد، زیرا این رویداد در پایان ٣٠١ در بغداد گزارش گردید. انگیزه به قتل رساندن جنّابی روشن نیست، اما احتمالاً وی به دستور عُمّالِ خلیفه كشته شده است. به نوشته مسعودی (١٩٦٧، ص ٣٩٥)، دوره فرمانروایی جنّابی، از آغاز دعوتش در قطیف، ٢٧ سال بوده است (برای روایتهای دیگر رجوع کنید به مقریزی، ١٣٨٧، ج ١، ص ١٦٥: ١٥ سال؛
همو، ١٤١١، ج ٣، ص ٢٩٤: ١٦ سال؛
قس نویری، ج ٢٥، ص ٢٤٤).
پس از كشته شدن جنّابی، در كنار گور او اسبی زین كرده با جامه و سلاح نگه میداشتند تا وقتی از گور بیرون میآید، بر آن سوار شود (ناصر خسرو، ص ١٥٠؛
ابنجوزی، ١٤٠٩، ص ١٥٠). جنّابی به فرزندان خود گفته بود: «چون من بیایم و شما مرا باز نشناسید، نشان آن باشد كه مرا با شمشیرِ من گردن بزنید، اگر من باشم، در حال زنده شوم و آن قاعده بدان سبب نهاده است تا كسی دعوی بوسعیدی نكند» (ناصر خسرو، همانجا). به گفته جوبری (همانجا) جنّابی مدعی نبوت بود. جوبری برای اثبات گفتار خود ابیاتی از قبطی/ قفطی شیبانی، شاعر دربارِ جنّابی، نقل كرده است (رجوع کنید به همانجا؛
قس دخویه، ص ٧٢، ٢٠٨). بهنوشته ابنرَزیق (ص ٢٨)، حسن چنان صفاتی را به خود نسبت میداد كه ضعیف عقلان وی را تا مرتبه خدایی بالا میبردند و میپنداشتند كه خدا بالاترین افتخار را به وی عطا كرده است.
جنّابی شش پسر (قس جوبری، همانجا: هفت پسر) داشت: ابوالقاسم سعید، ابوطاهر سلیمان، ابومنصور احمد، ابوالعباس ابراهیم (دواداری، ج ٦، ص ٦٢: ابواسحاق؛
مقریزی، ١٣٨٧، همانجا)، عباس محمد (رجوع کنید به همانجاها: ابوالعباس) و ابویعقوب یوسف (نویری، ج ٢٥، همانجا). جنّابی پیش از مرگ سرانِ دولت خود و بنیزرقان (دواداری، همانجا: زیرقان) را، كه یكی از آنان داماد وی بود، و نیز فرزندان سنبر را كه داییهای فرزندان او بودند، گرد آورد و به ایشان سفارش كرد كه پس از وی، ابوالقاسم سعید را به جای او بگمارند تا ابوطاهر سلیمان بزرگ شود و او را جانشین كنند، و چنین كردند (همانجا؛
برای روایتهای دیگر رجوع کنید به ثابتبن سنان، همانجا؛
ابناثیر، ج ٨ ، ص ٨٤).
جنّابی بنیانگذار بعضی از سنن و نهادهای اشتراكی قرمطیان در زمینههای مالكیت، تولید و توزیع بود كه ابنحوقل (همانجا) وضع كاملاً توسعه یافته آنها را وصف كرده است. او تمام پسرانِ بزرگتر از چهار سال را كه از قبایل عرب به اسارت گرفته بودند، در منازل مخصوص تحت مراقبت نگهبانان قرار میداد و به آنان اسب سواری و اصول عقاید مذهبی میآموخت؛
غلامان اسیر را برای انجام دادن كارهای گروهی نگاه میداشت؛
در تمام سرزمینهای فتح شده، همه دامها و غلات و محصولات را تصرف میكرد و نمایندگانی برای انباركردن و توزیع آنها و اشخاصی را برای مراقبت از شترها و گلههای گاو و گوسفند میگمارد؛
تولید سلاح، زره، لباس و كالاهای چرمی به طور گروهی سازمان یافته بود و نمایندگان وی بر آنها نظارت میكردند. او همچنین علاقه خاصی به بهبود و توسعه زمینهای كشاورزی و نخلستانها داشت (مقریزی، ١٣٨٧، ج ١، ص ١٦٤؛
د. ایرانیكا ، همانجا؛
بزّون، ص ٦٩ـ٧٠؛
الجامع فی اخبار القرامطة، ج ١، مقدمه زكار، ص ١٤٩). چگونگی نظام اجتماعی كه جنّابی در بحرین بهوجود آورد، در سفرنامه ناصرخسرو، تصویر شده است (رجوع کنید به ص ١٤٧ـ١٥٠). ناصرخسرو از مشاهدات خود نكاتی نقل كرده است كه با نظام اقطاعی آن دوره سازگار به نظر نمیرسد (رجوع کنید به بیلیایف ، ص ٦١). به نوشته ناصرخسرو، مردم لَحْسَا (احساء) مذهب خود را ابوسعیدی میخواندند، زیرا ابوسعید جنّابی آنان را از مسلمانی باز داشته و گفته بود كه باز خواهد گشت. با آنكه مردم به پیامبری حضرت محمد صلیاللّهعلیهوآلهوسلم معترف بودند، در آنجا مسجد جمعه نبود و كسی نماز و خطبه نمیخواند، اما اگر كسی قصد نماز داشت، مانع او نمیشدند و شراب هم هرگز نمینوشیدند. شهر بیش از بیست هزار سپاهی داشت و در آن، سی هزار برده زنگی و حبشی بود كه كشاورزی و باغبانی میكردند (همانجا).
چند گزارش مغرضانه در باره تعالیم خاص دینی جنّابی موجود است. واضح است كه جنّابی نخست الزاماً پیرو دعوت مدرّسان عراقی خود، عبدان كاتب و حمدان قرمط، بوده كه، طبق مهمترین نظریاتشان، در انتظار ظهور نزدیك محمدبن اسماعیل، به عنوان مهدی، بودند و اجداد خلفای فاطمی را رهبران موقت خود میشناختند. در حدود ٢٨٦ كه عبدان و حمدان با مهدی، خلیفه آتی فاطمی، قطع رابطه كردند، جنّابی از آنان پیروی كرد ( د. ایرانیكا ، همانجا). به روایت قاضی عبدالجباربن احمد (ج ٢، ص ٣٧٩)، او خود را نماینده مهدی، امام محمدبن عبداللّهبن محمدبن حنفیه، كه در كوهها پنهان است، میخواند و وعده میداد كه امام در سال ٣٠٠ ظهور خواهد كرد. درستی این گزارش معلوم نیست؛
اما، با توجه به قرائنی، میتوان گفت كه او دیگر امامت یا رهبری خلیفه فاطمی مهدی را به رسمیت نمیشناخته و همچنان ظهور مهدی را پیشبینی میكرده است. طبق انتظارات قرمطیان در مورد آمدن مهدی، وی نماز و روزه و شعائر و فرایض اسلامی را برای پیروانش منسوخ كرد (ذهبی، ١٤١٥، همانجا؛
د. ایرانیكا ، همانجا).
منابع:
(١) ابناثیر؛
(٢) ابنجوزی، تلبیس ابلیس، چاپ محمد صباح، بیروت ١٤٠٩/١٩٨٩؛
(٣) همو، المنتظم فی تاریخ الملوك و الامم، چاپ محمد عبدالقادر عطا و مصطفی عبدالقادر عطا، بیروت ١٤١٢/١٩٩٢؛
(٤) ابنحوقل؛
(٥) ابنخلّكان؛
(٦) ابنعماد؛
(٧) ابنفضلاللّه عمری، مسالك الابصار فی ممالك الامصار ، سفر ٢٦، چاپ عكسی از نسخه خطی كتابخانه سلیمانیه استانبول، ش ١٩١٧، چاپ فؤاد سزگین، فرانكفورت ١٤٠٩/١٩٨٩؛
(٨) ابنقاسم، غایه الامانی فی اخبار القطر الیمانی ، چاپ سعید عبدالفتاح عاشور، قاهره ١٣٨٨/١٩٦٨؛
(٩) اصطخری؛
(١٠) بحرالفوائد ، چاپ محمدتقی دانشپژوه، تهران: بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ١٣٤٥ ش؛
(١١) حسن بزّون، القرامطة بین الدّین و الثورة، بیروت ١٩٩٧؛
(١٢) عارف تامر، القرامطة بین الالتزام و الانكار ، دمشق ١٩٩٧؛
(١٣) ثابتبن سنان، تاریخ اخبار القرامطة، در الجامع فی اخبار القرامطة فیالاحساء، الشام، العراق، الیمن، چاپ سهیل زكار، ج ١، دمشق: دارحسّان، ١٤٠٧/١٩٨٧؛
(١٤) الجامع فی اخبار القرامطة فی الاحساء، الشام، العراق، الیمن ، چاپ سهیل زكار، دمشق: دارحسّان، ١٤٠٧/١٩٨٧؛
(١٥) عبدالرحیمبن عمر جوبری، المختار فی كشف الاسرار ، دمشق ١٣٠٢؛
(١٦) عبداللّهبن لطفاللّه حافظ ابرو، مجمع التواریخ السلطانیه، نسخه عكسی كتابخانه مركزی دانشگاه تهران، میكروفیلم ش ١٩٢١؛
(١٧) حدودالعالم ؛
(١٨) محمدبن مالك حمادی، كشف اسرار الباطنیة و أخبار القرامطة، چاپ عزّت عطّار، ( قاهره ) ١٣٥٧/١٩٣٩؛
(١٩) میمحمد خلیفه، من سواد الكوفه الی البحرین: القرامطة من فكرة الی دولة، بیروت ١٩٩٩؛
(٢٠) ابوبكربن عبداللّه دواداری، كنزالدّرر و جامع الغرر ، ج ٦، چاپ صلاحالدین منجد، قاهره١٣٨٠/١٩٦١؛
(٢١) حسینبن محمد دیاربكری، تاریخ الخمیس فی احوال انفس نفیس، [ قاهره ( ١٢٨٣/١٨٦٦، چاپ افست بیروت ) بیتا. (؛
(٢٢) محمدبن احمد ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام ، چاپ عمر عبدالسلام تدمری، حوادث و وفیات ٣٠١ـ٣١٠ ه ، بیروت ١٤١٥/١٩٩٤؛
(٢٣) همو، دول الاسلام ، بیروت ١٤٠٥ الف ؛
(٢٤) همو، العبر فیخبر من غبر، چاپ محمدسعیدبن بسیونی زغلول، بیروت ١٤٠٥ ب ؛
(٢٥) سامی عیاش، الاسماعیلیون فی المرحلة القرمطیة، بیروت: دارابن خلدون، )بیتا.(؛
(٢٦) صفدی؛
(٢٧) طبری، تاریخ (بیروت)؛
(٢٨) قاضی عبدالجباربن احمد، تثبیت دلائل النبوة، چاپ عبدالكریم عثمان، بیروت ١٩٦٠؛
(٢٩) محییالدین لاذقانی، ثلاثیة الحلم القرمطی: دراسة فی أدب القرامطة، لاذقیه ١٩٨٧؛
(٣٠) محمد عبدالفتاح علیان، قرامطة العراق فی القرنین الثالث و الرابع الهجریین، ) قاهره ( ١٩٧٠؛
(٣١) مسعودی، تنبیه ؛
(٣٢) همو، مروج (بیروت)؛
(٣٣) احمدبن علی مقریزی، اتعاظ الحنفا، ج ١، چاپ جمالالدین شیال، قاهره ١٣٨٧/١٩٦٧؛
(٣٤) همو، كتاب المقفّی الكبیر، چاپ محمد یعلاوی، بیروت ١٤١١/١٩٩١؛
(٣٥) ناصرخسرو، سفرنامه حكیم ناصرخسرو قبادیانی مروزی ، چاپ محمد دبیرسیاقی، تهران ١٣٥٦ ش؛
(٣٦) احمدبن عبدالوهاب نویری، نهایة الارب فی فنون الادب ، قاهره ) ١٩٢٣ ] ١٩٩٠؛
(٣٧) E. A. Belyaev , Musulmanskoe Sektantsvo , Moscow ١٩٥٧;
(٣٨) Farhad Daftary, Ismailis in medieval Muslim societies , London ٢٠٠٥;
(٣٩) Francois De Blois, "The Abu Sa ـ idis or so-called Qarmatians of Bahrayn", in Proceedings of the Nineteenth Seminar for Arabian Studies , London ١٩٨٦;
(٤٠) M. J. De Goeje, Memoires d'histoire et de geographie orientales , Leiden ١٨٨٦;
(٤١) EI ٢ , s.v. "Karmati" (by W. Madelung);
(٤٢) EIr. s.v. "Abu Said Jannabi" (by W. Madelung);
(٤٣) Istvan Hajnal, "The background of the Qarmati policy in Bahrayn", The Arabist Budapest studies in Arabic , vol. ٨ (١٩٩٤);
(٤٤) Heinz Halm, Das Reich des Mahdi: der Aufstieg der Fatimiden (٨٧٥-٩٧٣ ), Munchen ١٩٩١;
(٤٥) Ibn Ruzayq, History of the imams and seyyides of 'Oman , tr. and ed. George Percy Badger, London ١٩٨٦;
(٤٦) Bernard Lewis, The origins of Ismailism , Cambridge ١٩٤٠;
(٤٧) WilfredMadelung,"The Fatimidsand the Qarmatis of Bahrayn", in Mediaeval Isma ـ ili history and thought , ed. Farhad Daftary, Cambridge ١٩٩٦;
(٤٨) Jeremy Salt, "The military exploits of the Qarmatians (al-Qaramaitah), Abr-Nahrain , ١٧ (١٩٧٦-١٩٧٧).
/ رضا رضازادهلنگرودی /