دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٣٥٨٩
تصوف (بخش پنجم) ، ٩) تصوف در اندلس . مسلمانان در سال ٩٢، در زمان خلافت ولیدبن عبدالملک اموی ، اندلس را فتح کردند و تا ١٣٨ والیانی از طرف حکومت مرکزی آنجا را اداره می کردند. در این دوره هنوز فرهنگ و تمدن اسلامی در اندلس ، بخصوص در زمینه های فکری ، به مرحلة ظهور نرسیده بود ( رجوع کنید به عنان ، ج ١، ص ٣٥ـ٣٩). با تأسیس حکومت مستقل در اندلس در ١٣٩ بتدریج حوزه های علمی در این سرزمین پدید آمد ( رجوع کنید به همان ، ج ١، ص ٢٠٦، ٢١٠ـ٢١١، ٢٤٥ـ٢٤٦)، اما تا قرن سوم هنوز علوم عقلی و عرفانی به اندلس راه نیافته بود و بیشتر تلاشها متوجه علوم نقلی و ادبیات عرب بود. از اواخر قرن سوم افکار فلسفی و عرفانی ، به رغم سختگیریهای فرمانروایان و علمای دینی اندلس ، رشد کرد و تا سدة ششم یعنی دورة ابن عربی به اوج خود رسید ( رجوع کنید به جهانگیری ، ص ١٢٤، ١٢٦).
تاریخ تصوف و نیز فلسفه در اندلس با محمدبن عبداللّه جبلی مشهور به ابن مَسَرَّه * (متوفی ٣١٩) شروع می شود (کروز هرناندز ، ص ٧٧٧؛ آداس ، ص ٩١٣)، اما آسین پالاسیوس ( رجوع کنید به ص XII ، ٣٠) مدعی شده که در قرن چهارم در اسپانیا عقاید پریسیلین ، که نزدیک به عرفان است ، رایج بوده و برخی از این عقاید در عرفان ابن مسرّه وجود دارد؛ ازینرو، به نظر وی مکتب ابن مسرّه ادامه دهندة مکتب پریسیلین است (کوربن ، ص ٣٣٠).
ابن مسرّه در سفری به سرزمینهای شرقی اسلام (مصر و شام ، حجاز و ایران ) باطنیان آن ناحیه را ملاقات و با بعضی
مریدان سهل تستری گفتگو کرد و از تعالیم آنان آگاه شد. وی پس از بازگشت ، از مردم کناره گیری کرد و در عزلتگاه خود، در کنار کوهی در قرطبه ، به تربیت گروه کوچکی از مریدان پرداخت . با اینکه او در نشر افکار خود سخت محتاط بود، چندی بعد عقایدش از حلقة مریدانش فراتر رفت و متهم به کفر و الحاد شد (همان ، ص ٣٣٠ـ٣٣١؛ آداس ، ص ٩١٤ـ ٩١٥).
صرف نظر از گرایش اعتزالیِ ابن مسرّه ، بسیاری از مستشرقان او را پیرو فلسفة نوافلاطونی و انباذقلس / امپدوکلس می دانند (پالنثیا ، ص ٣٢٨ـ٣٢٩). البته در کتابهای مهم ابن مسرّه ، مانند رسالة خواص الحروف و حقائقها و اصولها و همچنین التبصرة یا الاعتبار ، تأثیرات فلسفة نوافلاطونی و امپدوکلسی چندان آشکار نیست ، اما تأثیر باطنیان و همچنین عقاید سهل تستری واضح است (آداس ، ص ٩١٣، ٩١٧ـ ٩١٨). برخی ابن مسرّه را اهل بدعت و تأویل قرآن کریم دانسته و گفته اند که سخنانی همچون سخنان ذوالنون مصری و ابویعقوب نَهرْجوری بر زبان رانده (ابن فرضی ، ج ٢، ص ٦٨٧ـ ٦٨٨) و برخی هم گفته اند که او اهل زهد و دقت در غوامض اشارات صوفیه بوده است (حمیدی ، ج ١، ص ١٠٩ـ١١٠).
در حدود ٣٧٠، قاضی قرطبه به تعقیب پیروان ابن مسرّه پرداخت و بسیاری از مَسَرّیه (پیروان ابن مسرّه ) توبه کردند و کتابهای آنان نیز سوزانده شد (عباس ، ص ٣٢ـ٣٣؛ جهانگیری ، ص ١٢٨).
مرکز عرفای سلسلة ابن مسرّه در بَجّانه * (پچینا )، مرکز قرطبه (کوردوبا)، بود. این مرکز اولین محلّ اجتماع صوفیانه در اندلس محسوب می شود. مهمترین مرید و پیرو ابن مسرّه در قرن پنجم ، از نسل دوم پیروان او، اسماعیل بن عبداللّه رُعَینی بود. او خود را «امام » می نامید و از پیروانش زکات می گرفت . گفته اند که رعینی همة آنچه را که در زمین است ، حرام می دانست ، جز آنچه قوت لایموت انسان باشد (وات ، ص ١٥٣؛ کوربن ، ص ٣٣٤؛ جهانگیری ، همانجا).
مکتب ابن مسرّه تا دو قرن پس از او همچنان تنها مکتب مسلط بر تفکر عارفان اندلسی بود (آداس ، ص ٩١٨). در فاصلة این دو قرن ، خلافت اموی در اندلس برافتاد و دولت مرابطون بر سراسر اندلس و مغرب تسلط یافت . در اوایل قرن ششم ، با ورود اندیشه های ابوحامد غزالی به اندلس ، در تصوف اندلسی تحولی پدید آمد و ابوالعباس بن العَریف الصَّنهاجی ، مشهور به ابن عریف * (متوفی ٥٣٦)، طریقت جدیدی بر مبنای طریقت ابن مسرّه به وجود آورد. شهر المِریه ، مرکزی برای این صوفیان شد. بدین ترتیب ، افکار ابن مسرّه و غزالی و مخصوصاً کتاب احیاءعلوم الدینِ وی محلّ اقبال و توجه محافل عرفانی آن شهر شد (آسین پالاسیوس ، ص ١٢١؛ کوربن ، ص ٣٣٥). اما در ٥٠٣، دومین امیر مرابطی به فتوای فقیه مالکی قرطبه ، احیاء العلومِ غزالی را از سراسر مغرب و اندلس جمع آوری کرد و سوزاند. علما و فقیهان المریه بشدت با این کار مخالفت کردند ( رجوع کنید به ابن ابّار، ١٤١٠، ص ٢٧٨؛ مراکشی ، ص ١٧٢ـ١٧٣؛ عنان ، ج ٣، ص ٣٢ـ ٣٥).
ابن عریف شاگردان بسیاری داشت ، از جمله ابوعبداللّه غزال که از مرشدان ابن عربی بود (جامی ، ص ٥٣١) و ابن بَرَّجان * (متوفی ٥٣٦) که در اشبیلیه (سویل ) مرید ابن عریف بود. ابن برّجان نیز شاگردان و مریدان بسیار داشت . برخی او را غزالی اندلس لقب داده اند (کوربن ، همانجا؛ آداس ، ص ٩٢١). حکمرانان مرابطی ظاهراً از عواقب سیاسی افکار ابن عریف و ابن برّجان بیمناک شدند و آن دو را به مراکش تبعید کردند (وات ، ص ١٥٣، ١٧٠؛ کوربن ، همانجا).
مکتب ابن عریف حاصل تعالیم و افکار ابن مسرّه و غزالی و تأملات شخصی خود اوست . تأثیر این افکار را می توان در طریقت شاذلیه دید (پالنثیا، ص ٣٦٩).
از نظر ابن عریف زهد و بی نیازی از ماسوی اللّه از منازل صوفیه و از عطایای الاهی است و در سیر تکاملی انسان نقشی اساسی دارد (همانجا). اثر دعوت ابن عریف در انقلاب مریدین ( رجوع کنید به ادامة مقاله ) علیه مرابطون به رهبری ابن قَسیّ نمایان شد (همان ، ص ٣٧١).
ابوالقاسم احمدبن حسین قسیّ، معروف به ابن قسیّ * (متوفی ٥٤٦)، از شاگردان ابن عریف بود. وی در روستای جلّه در غرب اندلس مستقر شد و در آنجا مریدان بسیار یافت (ابن ابّار، ١٩٦٣ـ١٩٦٤، ج ٢، ص ١٩٧؛ عنان ، ج ٣، ص ٣١٥). ابن قسیّ به مطالعة کتابهای غزالی پرداخت و یاران خود را به خواندن کتابهای او و باطنیه و اخوان الصفا سفارش می کرد (ابن ابّار؛ عنان ، همانجاها).
یاران ابن قسیّ، که روزبروز شمارشان در غرب اندلس فزونی می یافت ، به «مریدین » معروف شدند. دولت مرابطون نیز در برابر نهضت عبدالمرجوع کنید بهمن موحدی عقب نشینی می کرد. ابن قسیّ از فرصت استفاده کرد و در غرب اندلس با لقب «المهدی » مردم را به نهضت خود دعوت کرد (ابن ابّار، ١٩٦٣ـ١٩٦٤، ج ٢، ص ١٩٧ـ ١٩٨؛ عنان ، ج ٣، ص ٣١٧ـ٣١٩). نهضت وی ده سال طول کشید. ابن قسیّ هم زمان با برافتادن دولت مرابطون و شورشهای متعدد در اندلس ، به مراکش رفت و با عبدالمرجوع کنید بهمن موحدی دیدار کرد و او را به دخالت در اندلس فراخواند، اما پس از ورود قوای موحدون به اندلس ، از اطاعت آنان سر باز زد و با روی آوردن به پادشاه پرتغال ، خشم مردم را برانگیخت و بر اثر شورش مردم کشته شد (عنان ، ج ٣، ص ٣١٧ـ٣١٩، ٣٤٢ـ ٣٤٣). قیام مریدین به رهبری ابن قسیّ، بدان سبب که تنها نمونة پیوند تصوف و سیاست در اندلس است ، اهمیت دارد ( رجوع کنید به جهانگیری ، ص ١٤٨).
اندلس در قرن ششم ، بعد از ابن عریف و ابن برّجان و تصفیة شورش مریدین ، شاهد ظهور عارف بزرگی به نام ابومَدیَن شُعَیب بن حسین انصاری (متوفی ٥٩٤)، معروف به ابومدینِ تِلِمْسانی * یا مغربی ، بود. ابومدین در مکه از دست عبدالقادر گیلانی خرقه گرفته بود و در بازگشت به اندلس طریقت مَدیَنیه را تأسیس کرد (مقّری ، ج ٧، ص ١٣٦، ١٣٨، ١٤٢؛ علم الدین ، ص ٣٧٧).
شیوة ابومدین جمع میان طریقت و شریعت بود (ابن زَیّات ، ص ٣٢٤). وی استاد ابویعقوب یوسف بن یَخْلَف قمی بود (ابن عربی ، ١٩٧٧، ص ٦٩). ابن عربی (همان ، ص ٦٩ـ٧٠) در بارة او گفته که ابویعقوب متمایل به ملامتیه بوده است . از دیگر شاگردان ابومدین ، عبدالسلام بن مشیش (ابن مشیش * ) استاد ابوالحسن شاذِلی ، شیخ طریقة شاذلیه ، بود (علم الدین ، ص ٣٧٦). بدین ترتیب ، ابومدین به تأسیس سلسلة شاذلیه کمک کرد، شاید به همین سبب است که گاهی او را همراه با شاذلی ، مرجوع کنید بهسس سلسلة شاذلیه می دانند ( رجوع کنید به وات ، ص ١٥٣ـ١٥٤). ابومدین همچنین استاد ابن عربی بود و ابن عربی در تألیفات خود بسیاری از سخنان و معارف او را آورده است (جامی ، ص ٥٢٨).
ابن عربی * بزرگترین صوفی اندلسی است . در دورة او حکمت و فلسفه رواج داشت و متصوفان اندلس از ابن مسرّه تا ابومدین درصدد آمیختن تصوف و فلسفه بودند، اما هیچکدام به اندازة ابن عربی در این راه توفیق نیافتند (جهانگیری ، ص ١٣٦، ١٣٨، ١٤٨).
دوران ابن عربی نیز مصادف با ضعف روزافزون دولت مرابطون در اندلس بود ( رجوع کنید به عنان ، ج ٤، ص ٢٢٠ـ٢٧٠). این دولت را، که به سبب نفوذ فقیهان مالکی با تصوف میانه ای نداشت ، موحدون بر انداختند. دولت موحدون با تصوف مخالفت نداشت ، حتی گفته می شود که مهدی بن تومرت ، رهبر موحدون ، تحت تأثیر افکار غزالی بوده است (عنان ، ج ٣، ص ١٦٣؛ وات ، ص ١٤٥ـ١٤٦، ١٤٨). تصوف در این دوران دیگر معرفتی حاشیه ای یا مورد طعن نبود، بلکه رشته ای از معارف بود که بسیاری از اهل ذوق و حتی زنان به فراگیری آن اهتمام می ورزیدند. ابن عربی در اندلس به ملاقات سی تن از عارفان اندلسی ، از جمله دو زن عارف به نامهای ام الزهرا و فاطمه قرطبی ، رفت (جهانگیری ، ص ١٩ـ ٤٥). وی در اشبیلیه با ابویحیی صنهاجی ، صالح بربری و ابوعبداللّه شرفی ، سه تن از صوفیانِ ملامتیه ، ملاقات کرد و مشرب آنان را ستود (ابن عربی ، الفتوحات ، ج ١، ص ٢٠٦). وی شرح احوال آنان را در کتاب روح القدس آورده است . ابن عربی خود طریقتی بنیان ننهاد، اما مشرب عرفانی او تا به امروز یکی از تأثیرگذارترین مکاتب عرفانی بوده است . عقاید وی در اروپای قرون وسطا، بویژه در افکار متفکرانی همچون رامون لول (فیلسوف و مبلّغ مسیحی ) و دانته ، تأثیر گذاشته و گفته شده که دانته کمدی الهی را از روی وصف ابن عربی از معراج پیامبر اکرم نوشته است (پالنثیا، ص ٣٨٦؛ د. اسلام ، چاپ دوم ، ذیل «ابن عربی »).
پس از ابن عربی ، ابومحمد قطب الدین عبدالحق بن ابراهیم بن محمدبن سَبعین معروف به ابن سبعین * (متوفی ٦٦٩) بزرگترین عارف اندلسی قرن هفتم بود. او از افکار ابن دَهاق ، عارف و متکلم اندلسی (متوفی ٦١١)، تأثیر گرفته بود (پالنثیا، ص ٣٨٦ـ٣٨٧؛ مقّری ، ج ٢، ص ٢٠٢). عرفان ابن سبعین با فلسفه آمیخته است . اشتهار او به فلسفه سبب شد یکی از خلفای موحدی ، او را مأمور پاسخگویی به سرجوع کنید بهالات فردریک دوم ، امپراتور سیسیل ، کند (ابن خطیب ، ج ٤، ص ٣٤؛ وات ، ص ١٥٢).
پس از ابن سبعین شاگرد وی علی بن عبداللّه نمیری شُشتری (متوفی ٦٦٨)، صوفی و عالم و شاعر اندلسی ، تلاش کرد طریقت سبعینیه را در مصر رواج دهد، اما این طریقه نه در مصر نه در اندلس رواج چندانی نیافت (زین ، ص ٥٤٤). عقاید این سلسله ، به علت آمیختگی با فلسفه ، پیچیده بود. همچنین سبعینیه ، برخلاف دیگر طریقه ها که سلسلة خود را به رسول اکرم و سایر بزرگان دین می رسانند، کسانی چون هِرمِس ، سقراط ، ارسطو و اسکندر را در سلسلة نَسَب خود آورده بودند (ابن خطیب ، ج ٤، ص ٢١٠ـ٢١١).
در این دوران مسیحیان جنگ صلیبی با مسلمانان را اعلام کردند و با حملات پیاپی درصدد بیرون راندن آنان بودند. سرانجام ، دو شهر مرسیه و اشبیلیه ، که پایگاه فرهنگ و تمدن اسلامی بود، به دست مسیحیان افتاد ( رجوع کنید به عنان ، ج ٤، ص ٣٣٩ـ ٣٧٤) و با انقراض دولت موحدون در ٦٦٨ و بی ثباتی سیاسی در آن سرزمین ، بسیاری از اهل علم از اندلس به مغرب رفتند. اگرچه دولت بنونصر در غرناطه حدود دویست سال در برابر مسیحیان مقاومت کرد، اما بتدریج میراث علمی و فرهنگی اندلس به شمال افریقا منتقل شد ( رجوع کنید به عنان ، ج ٥، ص ٤٣٧ـ ٤٩٦). در این دوره ، که می توان آن را دورة انتقال نامید، دو شخصیت اندلسی در عرصة تصوف اندلس ظاهر شدند: ابوالعباس احمدبن عمر معروف به ابن عاشر (متوفی ٧٦٥؛
مقّری ، ج ٥، ص ٣٥٤؛ وات ، ص ١٥٧ـ١٥٩) و مرید وی ، محمدبن ابراهیم رُندی (متوفی ٧٩٢) معروف به ابن عَبَّاد رُندی . ابن عبّاد فقیه و خطیب و صوفی بود و به طریقة شاذلیه گرایش داشت (مقّری ، ج ٥، ص ٣٤١، ٣٤٦؛ پالنثیا، ص ٣٩٠). او به سبب شرحی که بر الحِکَم العطائیة ابن عطاءاللّه اسکندری نوشت و همچنین مکتوباتش ، شهرت دارد (حاجی خلیفه ، ج ٢، ستون ٦٧٥؛ پالنثیا، همانجا).
منابع :
(١) ابن ابّار، کتاب الحلة السیراء ، چاپ حسین مرجوع کنید بهنس ، قاهره ١٩٦٣ـ١٩٦٤؛
(٢) همو، المعجم فی اصحاب القاضی الصدفی ، چاپ ابراهیم ابیاری ، قاهره ١٤١٠/ ١٩٨٩؛
(٣) ابن خطیب ، الاحاطة فی اخبار غرناطة ، چاپ محمد عبداللّه عنان ، قاهره ١٣٩٣ـ١٣٩٧/ ١٩٧٣ـ١٩٧٧؛
(٤) ابن زیات ، التشوف الی رجال التصوف ، چاپ آدولف فور، رباط ١٩٥٨؛
(٥) ابن عربی ، الفتوحات المکیة ، بیروت : دارصادر، ( بی تا. ) ؛
(٦) ابن فرضی ، تاریخ العلماء الاندلس ، چاپ ابراهیم ابیاری ، قاهره ١٤١٠/ ١٩٨٩؛
(٧) آنخل گونثالث پالنثیا، تاریخ الفکر الاندلسی ، نقله عن الاسپانیة حسین مرجوع کنید بهنس ، قاهره ١٩٥٥؛
(٨) عبدالرحمان بن احمد جامی ، نفحات الانس ، چاپ محمود عابدی ، تهران ١٣٧٠ ش ؛
(٩) محسن جهانگیری ، محیی الدین بن عربی : چهرة برجستة عرفان اسلامی ، تهران ١٣٥٩ ش ؛
(١٠) حاجی خلیفه ؛
(١١) محمدبن فتوح حمیدی ، جذوة المقتبس فی تاریخ علماء الاندلس ، چاپ ابراهیم ابیاری ، قاهره ١٤١٠/ ١٩٨٩؛
(١٢) سمیح زین ، الصوفیة فی نظر الاسلام ، بیروت ١٤٠٥/ ١٩٨٥؛
(١٣) احسان عباس ، تاریخ الادب الاندلسی : عصر سیادة قرطبة ، عمان ١٩٩٧؛
(١٤) سلیمان سلیم علم الدین ، التصوف الاسلامی : تاریخ ، عقائد، طرق ، اعلام ، بیروت ١٩٩٩؛
(١٥) محمدعبداللّه عنان ، تاریخ دولت اسلامی در اندلس ، ترجمة عبدالمحمد آیتی ، تهران ١٣٦٦ـ١٣٧١ ش ؛
(١٦) هانری کوربن ، تاریخ الفلسفة الاسلامیة ، ترجمة نصیر مروة و حسن قبیسی ، بیروت ١٩٨٣؛
(١٧) عبدالواحدبن علی مراکشی ، المعجب فی تلخیص اخبار المغرب ، چاپ محمدسعید عریان ، قاهره ١٣٦٨/ ١٩٤٩؛
(١٨) احمدبن محمد مقّری ، نفح الطیب ، چاپ احسان عباس ، بیروت ١٣٨٨/ ١٩٦٨؛
(١٩) ویلیام مونتگمری وات ، فی تاریخ اسبانیا الاسلامیة ، ترجمة محمدرضا مصری ، بیروت ١٩٩٤؛
(٢٠) Claude Addas, "Andalus ¦ â mysticism and the rise of Ibn ـ Arab ¦ â ", tr. Christopher Tingtey, in The Legacy of Muslim Spain , ed. Salma Khadra Jayyusi, vol.٢, Leiden: Brill, ١٩٩٤;
(٢١) Miguel Asin Palacios, The mystical philosophy of Ibn Masarra and his followers , tr. Elmer H. Douglas and Howard W. Yoder, Leiden ١٩٧٨;
(٢٢) Miguel Cruz Hernرجوع کنید بهndez, "Islamic thought in the Iberian Peninsula", tr. Thomas F. Glick, in The Legacy of Muslim Spain, ibid ;
(٢٣) EI ٢ , "Ibn A l - ـ Arab ¦ â " (by A. Ate í );
(٢٤) Ibn ـ Arab ¦ â , Sufis of Andalusia , translated with introduction and notes by R. W. J. Austin, Los Angeles, Calif. ١٩٧٧.
/ علی اکبر رنجبر کرمانی /
١٠) تصوف در مصر. مسلمانان در سال ٢١، در زمان خلافت عمربن خطاب ، مصر را فتح کردند. سوابق دینی مصر، از جمله آمدن نام آن در قرآن ( رجوع کنید به یونس : ٨٧؛
یوسف : ٢١؛
زخرف : ٥١) و روایاتی مبنی بر اینکه مصر مَسکن یا مدفن بسیاری از انبیا، از جمله ادریس و ابراهیم و اسماعیل و یعقوب و یوسف علیهم السلام ، بوده است و همچنین سخنانی از پیامبر اکرم و صحابه ــ که در آنها مصر «فردوس الدنیا» و «ام البرکات » خوانده شده ــ سبب شد که برخی از فرزندان ائمه علیهم السلام و بسیاری از صحابه و تابعین به این سرزمین سفر کنند یا در آن مسکن گزینند (ابن جبیر، ص ١٩ـ٢٠؛
نیز رجوع کنید به سیوطی ، ج ١، ص ٢٠ـ٢٢، ٥٢، ١٠٦، ١٦٦ـ٢٥٤، ٢٩٤). مقبرة برخی از آنان در قبرستان دارالقُرافه وجود دارد (ابن جبیر، ص ٢٠) که خود یکی از عوامل توجه علما و زاهدان و بَکایین به این سرزمین بوده است (همانجا؛
زین ، ص ٥٤٣). در منابع ، بسیاری از مردان و زنان زاهد و عابد و حتی عقلای مجانین ، به مصر منسوب اند (برای دانستن نام آنها رجوع کنید به ابن جوزی ، ج ٤، ص ٣٠٩ـ٣٢٣؛
سیوطی ، ج ١، ص ٥١١ ـ ٥١٥). بدین ترتیب ، با ظهور زهد در مصر زمینة تصوف در آنجا از قرن دوم فراهم شد (سعاد ماهر محمد، ج ١، ص ٢٥؛
نیز رجوع کنید به شیبی ، ج ١، ص ٣٦٢ـ٣٦٣). البته زهد کوفه که در مصر مَثَل بود، تأثیر بسیاری در زهد مصر داشت . گفته اند وقتی که کلمة صوفی در کوفه به کار رفت ، هیچکس در هیچ سرزمینی ، جز مصر، آن را نمی شناخت (شیبی ، ج ١، ص ٣٦٣ـ ٣٦٤). در مصر لفظ صوفی مترادف با زاهد و آمر به معروف و ناهی ازمنکر بود، زیرا برخی علویان که زاهد و اهل امر به معروف و نهی ازمنکر بودند، صوف (جامة پشمین ) می پوشیدند ( رجوع کنید به همان ، ج ١، ص ٣٦٤، ٣٧٤).
از قرن سوم تا هفتم بتدریج برخی صوفیه به علت قداستی که برای این سرزمین قائل بودند یا برای ملاقات با صوفیان بزرگی چون ذوالنونِ مصری * ، شیبان راعی ، ابوبکر مصری ، ابوعلی کاتب ، روزبهان کبیر مصری و ابوالخیرِ اقطع * به مصر عزیمت کردند (ابن جبیر، ص ٢٣؛
جامی ، ص ٢٨ـ٣١، ٧٢، ٢١٤، ٤٢١، ٤٢٥؛
سیوطی ، ج ١، ص ٥١٢، ٥١٤).
اولین صوفیان ایرانی در زمان ذوالنون به مصر رفتند (رزق ، ج ١، ص ٦٠) و برخی نیز در آنجا ساکن شدند، از جمله ابوالعباس نسائی و بنان حمال * . بنان ، شیخ الاسلام مصر نیز شد (جامی ، ص ١٥١؛
سیوطی ، ج ١، ص ٥١٢ ـ٥١٣). سفر صوفیان به مصر تا قرن هفتم ادامه یافت و تصوف را در مصر تقویت کرد و صوفیان و عارفان مشهوری در آنجا پرورش یافتند، از جمله ابوعلی رودباری * (متوفی ٣٢٢)، ابن فارض * (متوفی ٦٣٢)، یحیی بن موسی قناوی (متوفی ٦٢٥)، ابوالقاسم اسکندری قَبّاری (متوفی ٦٦٢) و عفیف الدین تلمسانی * (متوفی ٦٩٠؛
جامی ، ص ٥٣٩، ٥٦٨؛
سیوطی ، ج ١، ص ٥١٣، ٥١٧، ٥٢٠).
از قرن دوم تا قرن هفتم صوفیان نزد امیران و مردم مصر محترم بودند. برخی از آنان امیران را امر به معروف و نهی از منکر می کردند، مانند ابوالحسن بُنان حمال (متوفی ٣١٢) که ابن طولون (مرجوع کنید بهسس خاندان طولونیان در مصر، حک : ٢٥٤ـ٢٧٠) را امر به معروف کرد، ابوالحسن علی بن محمد دینوری (متوفی ٣٣١) که از امیران سلسلة اِخشیدی انتقاد می کرد، و ابوبکر محمدبن احمدبن سهل رَملی نابلسی که به علت سخنانش علیه فاطمیان ، به دستور المعزّ در ٢٦٣ به قتل رسید (سیوطی ، ج ١، ص ٥١٢ ـ ٥١٥).
تقریباً تا پایان دورة فاطمیان مصر (٣٦٤ـ٥٦٧)، زاهدان و عارفان یا حلقه های کوچکی از مریدان داشتند و به تعلیم و ارشاد آنان می پرداختند، مانند عبدالرحیم قناوی (متوفی ٥٩٢؛
زین ، همانجا؛
فاروق احمد مصطفی ، ص ٧٥) یا به طور انفرادی در کوه و بیابان به عبادت و ریاضت مشغول بودند. کوههای «مُقَطَّم » و بیابان «مستضعفین » در مصر از این حیث شهرت داشتند (سعاد ماهر محمد، ج ١، ص ٥٠ ـ٥١).
از نیمة دوم قرن ششم در مصر خانقاه برپا شد و در آنجا، تصوف جمعی پدید آمد. صلاح الدین ایوبی در ٥٦٩ برای اقامت صوفیانی که از سرزمینهای دیگر به مصر می آمدند، خانه ای را خانقاه کرد و برای تأمین مخارج آن املاکی وقف نمود (مبارک ، ج ٢، ص ٢١٨؛
سعاد ماهر محمد، ج ١، ص ٢٥ـ٢٦). این خانه که در دورة فاطمیان متعلق به شخصی به نام سعیدالسعداء بود، به خانقاه سعیدالسعداء یا صلاحیه مشهور شد و این اولین بار بود که واژة خانقاه در مصر به کار رفت . بقایای این خانقاه در مصر وجود دارد (مبارک ، ج ١، ص ٢٢٥؛
رزق ، ج ١، ص ٢٤؛
نیز رجوع کنید به خانقاه * ). صلاح الدین ، صدرالدین محمدبن عمادالدین محمودبن حمویه جوینی (فقیه و مدرّس و صوفی ، متوفی ٦١٧) را شیخ الشیوخ این خانقاه کرد تا بر امور صوفیان نظارت کند و این اولین بار بود که چنین لقب و منصبی در مصر به وجود آمد. البته در دورة فاطمیان لقب «شیخ الصوفیه » وجود داشت ، مثلاً ابن ترجمان (متوفی ٤٤٨) دارای این لقب بود (عبدالرحمان ابوراس ، ص ٤٧، ٥٣؛
لاپیدوس ، ص ٣٥٨)، اما این لقب به معنای داشتن منصب و مسئولیت نبود.
حکومتهای بعدی نیز با انتصاب شیخ الشیوخ برای حمایت از صوفیان ، نظام نظارت دولتی بر امور صوفیان را پدید آوردند (لاپیدوس ، همانجا). دولتهای ایوبی (حک : اواخر قرن ششم ـ نیمة اول قرن هفتم ) برای صوفیه خانقاهها و زوایای متعددی ساختند و زمینهای بسیاری برای تأمین هزینة این مکانها وقف
کردند (سعاد ماهر محمد، ج ٢، ص ٣٠٢؛
برای زوایا رجوع کنید به عبدالرحمان ابوراس ، ص ٢٥). ساختن مسجد به نام مشایخ صوفیه نیز در دورة ایوبی رواج یافت ، از جملة آنها، مسجد عمربن فارِض (متوفی ٦٣٢) بود (سعاد ماهر محمد، ج ٢، ص ٢١٢). ساختن مقبره (ضریح ) برای صوفیه نیز در آن دوره گسترش یافت . برخی از این ضریحها بعدها مدرسه و خانقاه شد (همان ، ج ١، ص ٢٦ـ٢٧). چون ضریح یکی از راههای تشویق و ترویج عقاید دینی محسوب می شد، برای برخی از آنها، مانند ضریح ابوالحسن علی شاذلی * (متوفی ٦٥٦)، اموالی وقف می شد (همان ، ج ٢، ص ٩، ٢٦٧).
در دورة ایوبی ، صوفیان به تحصیل علوم دینی همت گماشتند و گاه خود این علوم را تدریس می کردند و حتی برخی مدارس ، مخصوص صوفیه بود (مبارک ، ج ١، ص ٢١٩ـ٢٢٠).
بدین ترتیب ، قرن هفتم دورة شکوفایی تصوف در مصر بود، زیرا علاوه بر حمایت ایوبیان و سپس ممالیک از تصوف ، دور بودن مصر از مواضع خطر، مانند حملة صلیبیها از غرب و حملة مغول از شرق ، موجب شد که بسیاری از صوفیه از غرب و شرق بخصوص سرزمین مغرب به مصر بروند. برخی از این صوفیان خود بنیانگذار طرق صوفیه یا مروّج آن بودند (عبدالرحمان ابوراس ، ص ١٨ـ٢١؛
نورتروپ ، ص ٢٦٦ـ٢٦٧)، از جمله ابوالفتح واسطی از عراق از مرجوع کنید بهسسان طریقة رفاعیه ، احمد بدوی * از مغرب مرجوع کنید بهسس طریقة احمدیه یا بَدَویه ، ابراهیم دَسوقی * از مغرب که طریقة بَرهانیه منسوب به اوست ، و ابوالحسن شاذلی از مغرب مرجوع کنید بهسس طریقت شاذلیه (فاروق احمد مصطفی ، ص ٧٥).
در دورة ممالیک (٦٤٨ـ٩٢٢) حمایت از صوفیه و ساختن خانقاه ادامه یافت ، زیرا ساختن خانقاه نشانة تدین فرمانروا و اعتقاد کامل او به اسلام بود (لاپیدوس ، همانجا) و ازینرو امرا در ساختن خانقاه با هم رقابت می کردند (عبدالرحمان ابوراس ، ص ٥٦ ـ٥٧؛
زین ، ص ٥٤٤). تأسیسات صوفیه در خانقاه بتدریج افزایش یافت ، چنانکه خانقاه دارای آشپزخانه ، حمام ، کتابخانه ، محل خلوت مشایخ ، تدریس و محل سکونت مدرّسان شد و در آنجا طبیب و چشم پزشک و قاری و مرجوع کنید بهذن ساکن شدند. حتی گفته اند در خانقاه ملزوماتی فراهم آمده بود که فقط در قصر امیران یافت می شد (فاروق احمد مصطفی ، ص ٧٨؛
رزق ، ج ١، ص ٣١، ٧٧ـ ٧٨).
در قرن هشتم ، تدریس علوم دینی نیز از وظایف خانقاه شد، مثلاً در خانقاه جاولیه فقه شافعی ، در خانقاه جمالیه فقه حنفی ، و در خانقاه شیخونیه فقه چهار مذهب ، همچنین تفسیر و قرائت قرآن (سعاد ماهر محمد، ج ٣، ص ١٢ـ١٣) و گاه علم لغت و نحو و تاریخ تدریس می شد (رزق ، ج ١، ص ٢٨) و خواندن احیاء علوم الدین ، رسالة قشیریه و عوارف المعارف و فتوحات مکیه نیز رایج بود (طویل ، ج ١، ص ١٥١ـ١٥٢). برخی عرفا،
از جمله اسماعیل بن ابراهیم مَنوفی (متوفی ٨٢٠)، در این خانقاهها به تألیف و تدریس می پرداختند (رزق ، ج ١، ص ١٥٠).
مقام شیخ الشیوخی تا زمان سلطان ملک ناصرمحمدبن قَلاوون (متوفی ٧٤١) فقط در خانقاه صلاحیه وجود داشت ، ولی وقتی ملک ناصر در ٧٢٧ خانقاه ناصریه را ساخت و مجدالدین موسی بن احمدبن محمود اَقصَرائی / آقسرایی (متوفی ٧٤٠) را شیخ الشیوخ آنجا کرد، مقام شیخ الشیوخی به خانقاه ناصریه منتقل شد (عبدالرحمان ابوراس ، ص ٦٣ـ٦٤). این مقام تا زمان ملک اشرف ناصرالدین فقط در خانقاه ناصریه وجود داشت ، اما ملک اشرف بعد از ساختن مدرسة اشرفیه در ٧٧٨، ضیاءالدین قزوینی را شیخ الشیوخ آنجا کرد، حال آنکه نظام الدین اصبهانی (متوفی ٧٨٣)، مفتی و مدرّس و صوفی بزرگ آن زمان ، هنوز شیخ الشیوخ ناصریه بود. ناصرالدین با این کار می خواست مدرسه را بر خانقاه ترجیح دهد (همان ، ص ٨١ ـ٨٣، ٨٦؛
نیز رجوع کنید به ابن تغری بردی ، ج ١١، ص ٢١٧). با اینحال ممالیک توجه بسیاری به عرفا داشتند. ابن بطوطه (ج ١، ص ٥٩ ـ٦٠) در سفرنامه اش از بخشش ملک ناصر به صوفیان یاد کرده است (نیز رجوع کنید به داج ، ص ٦٣). همچنین ملک مظفر بَیبَرسِ دوم * ، ابراهیم دسوقی را شیخ الاسلام کرد، با اینکه او به حکام ممالیک احترام نمی گذاشت و آنان را ملامت می کرد (سعاد ماهر محمد، ج ٢، ص ٣٠٧ـ ٣٠٨) و زُهوری احمدبن احمد عَجمی (متوفی ٨٠١) نزد ملک ظاهر سیف الدین بَرقوق * (حک : ٧٨٤ـ ٨٠١) محترم بود، با اینکه برقوق را سبّ می کرد (سیوطی ، ج ١، ص ٥٢٧).
در این دوره ، درگیری جدّی بین صوفیان و علمای دین وجود نداشت و ضدیت طرفداران ابن تیمیّه * با صوفیه چندان نبود، زیرا از عقاید پیروان ابن تیمیّه علیه صوفیه حمایت نمی شد. گفته اند که ابن عطاءاللّه اسکندرانی ، از مشایخ شاذلیه ، با عدة بسیاری از مردم عادی به قاهره رفت و آنان همراه با مشایخ سعیدالسعداء به بحثهای ابن تیمیّه اعتراض جمعی کردند ( رجوع کنید به نورتروپ ، ص ٢٦٧ـ ٢٦٨). بدین ترتیب ، هنوز میان علما و صوفیه شکافی وجود نداشت و متصوفه از نظر علمای دین محترم بودند. در دورة ممالیک ، صوفیه و علمای اهل سنّت مناسبات مسالمت آمیز داشتند و حتی گاهی علما به ریاست خانقاه گماشته می شدند و تعالیم صوفیه نیز تا پایان قرن هفتم ، در مدارس علوم دینی پذیرفته بود و برخی صوفیه ، مانند ابن عطاءاللّه اسکندرانی در مدرسة علوم دینی منصوریه تدریس می کردند (همان ، ص ٢٧٠ـ٢٧١). برخی هم در الازهر درس می خواندند و در همانجا به تدریس می پرداختند (داج ، ص ٨٦). عده ای از مشایخ الازهر خود جزو صوفیه بودند و فقها آنان را از اولیا و ارباب احوال می شمردند (طویل ، ج ١، ص ١٨٠ـ١٨١). در بارة استقبال مردم عادی و علما از صوفیه گفته اند که وقتی مصطفی بکری * و عبدالغنی نابلسی به قاهره رفتند، فقها و طلاب الازهر از آنان بگرمی استقبال کردند و از آنان خواستند که برایشان تدریس کنند (همان ، ج ١، ص ١٨٠ـ١٨٢).
در دورة ممالیک ، علما و صوفیه تأثیر سیاسی و اجتماعی مهمی داشتند؛
آنان واسطة مردم با امرای مملوک بودند. اما بتدریج تصوف درمصر رو به انحطاط نهاد و اشخاص نالایق شیخ الشیوخ شدند (لاپیدوس ، ص ٣٦٠؛
طویل ، ج ١، ص ٤٧؛
نیز رجوع کنید به عبدالرحمان ابوراس ، ص ٨٨ ـ٩٣). یکی از این شیوخ ، کریم الدین عبدالکریم آملی (متوفی ٧١٠) بود که متهم به فسق شد و با آنکه جرمش اثبات گردید، به علت حمایت اشراف ، در مقامش باقی ماند. از جمله مخالفان او، ابن تیمیّه بود (عبدالرحمان ابوراس ، ص ١٢٨ـ١٢٩). مشایخ خانقاه ناصریة سَریاقوس نیز منزلت علمی سابق خود را از دست دادند. در اواخر قرن نهم و اوایل قرن دهم ضعف و انحطاط تصوف به نهایت رسید. بعلاوه سیلی که در ٨٠٦ در مصر جاری شد، اوضاع اقتصادی را وخیم کرد و کمک به خانقاهها کم شد. بتدریج هر شیخی در هر خانقاهی خود را شیخ المشایخ نامید و این وضع تا ٩٢٢، یعنی قبل از آنکه عثمانی مصر را فتح کند (٩٢٣) ادامه یافت ( رجوع کنید به همان ، ص ٣٧ـ ٣٨، ١٠٥ـ ١٠٨).
در اواخر دورة ممالیک ، منتقدان صوفیه فقط طرفداران ابن تیمیّه و فقها نبودند، بلکه متصوفه خود نیز به اَعمالِ افراطیِ برخی از صوفیان اعتراض داشتند (طویل ، ج ١، ص ١٧٤ـ ١٧٥). برخی امرا نیز با برخی اعمال صوفیه مخالفت کردند. ملک ظاهر ابوسعید جَقْمَق (متوفی ٨٥٧) در اواخر ٨٥٢ گروهی را نزد صوفیه فرستاد و از آنان خواست تا آلات موسیقی در زاویه ها به کار نبرند و مریدان در مجالس سماع نرقصند ( رجوع کنید به سخاوی ، ج ٣، ص ٧١ـ٧٤؛
عبدالرحمان ابوراس ، ص ٢٧). از قرن پنجم رقص و غنا در مراسم «حضرة » (ذکر) بتدریج چنان رونق یافت که تصور می شد این امور از مقتضیات تصوف است (رزق ، ج ١، ص ٦٣؛
در بارة حضرة رجوع کنید به تریمینگام ، ص ٢٠٤).
در اواخر دورة ممالیک ، برخی اعمال غیراخلاقی و غیردینی هم صورت می گرفت ؛
مثلاً مشایخ ، مریدان خود را به قصد تأدیب فلک می کردند (داج ، همانجا). برخی بزرگان متصوفه نیز نماز نمی خواندند و مدعی بودند که در اوقات نماز با استفاده از کرامات ، خود را به مکانهای مقدس می رسانند و در آنجا نماز می خوانند (طویل ، ج ١، ص ٤٨؛
برای دلایل آنان رجوع کنید به شعرانی ، ج ١، ص ١٢٥).
با اینحال صوفیه هنوز قدرت داشتند. هنگامی که عثمانیها به مصر حمله کردند، امرای محلی ، طومان بای را برای حکومت برگزیدند، اما او امتناع کرد، زیرا به حمایت امرا اطمینان نداشت . امرا نزد ابوالسعود جارِحی ، یکی از مشایخ تصوف که شیخ الاسلام هم بود، رفتند و او امرا را به اطاعت از طومان بای قسم داد و طومان بای حکومت را پذیرفت (ابن ایاس ، ج ٥، ص ١٠٣ـ١٠٤؛
طویل ، ج ١، ص ٤٨).
پس از فتح مصر، بسیاری از خانقاهها و مدارس بتدریج به علت نداشتن امکانات مالی ویران یا تبدیل به تکیه شدند (مبارک ، ج ١، ص ٢٢٥؛
رزق ، ج ١، ص ١٠٣). البته با آمدن عثمانیها، تعداد طریقه ها رو به افزایش نهاد، اما ارزش معنوی آنها کاهش یافت . بسیاری از درویشان به مصر رفتند و بخصوص بر تعداد زوایا و تکایای بکتاشیه * افزوده شد ( رجوع کنید به طویل ، ج ١، ص ١٥٨، ١٦٣ـ١٦٤، ج ٢، ص ٨ ـ٩).
در دورة عثمانیها، شیوخ سجاده (مشایخ طریقه ها) معمولاً از کسانی انتخاب می شدند که نسبشان به خلیفة اول یا دوم یا امام علی علیه السلام می رسید. به کسی که نسلش به خلیفة اول می رسید، «شیخ بکری » می گفتند که صاحب مقام نقیب الاَشراف نیز بود و از وظایف او، بررسی صحت انتساب افراد به پیامبر و صحابه و همچنین نظارت بر امور آنان بود. به کسی که نسلش به خلیفة دوم می رسید، «شیخ عِنانیه » یا «اولاد عِنان » می گفتند و کسی را که نسلش به امام علی علیه السلام می رسید، «شیخ سادات » می نامیدند و مقام چنین شخصی با شیخ بکری همپایه بود (طویل ، ج ١، ص ١٠٢؛
لین ، ص ٢٤٠ـ٢٤١).
طریقه های مهم این دوره در مصر عبارت بودند از: رفاعیه ، قادریه ، احمدیه (با شاخه های بَیّومیه و شَعراویه و شَناویه )، و برهانیه (لین ، ص ٢٤١ـ٢٤٢).
سلاطین عثمانی به صوفیه احترام می گذاشتند؛
نزد آنان می رفتند و طلب دعا و شفاعت می کردند و دست آنان را می بوسیدند (طویل ، ج ١، ص ١٦٣). از جمله سلطان سلیم اول (حک : ٨٧٢ـ٩٢٦) برای برخی از صوفیه ــ که در فتح مصر از او حمایت کرده بودند ــ اموالی فرستاد و آنان را از مالیاتهای دولتی معاف کرد (همان ، ج ٢، ص ٩٠ـ٩١؛
نیز رجوع کنید به نابلسی ، ص ٢٦١).
صوفیه نزد مردم نیز بسیار محترم بودند و مردم فرمان آنان را فوق قانون و حتی شرع می دانستند. عقلای مجانین نیز، که معمولاًبرهنه ظاهر می شدند، به نظر مردم برترین صوفیه بودند (طویل ، ج ١، ص ١٠٨، ١١٣). صوفیه مصر را بین خود تقسیم کرده بودند؛
هر ولی (شیخ ) مناطقی را تحت نفوذ خود داشت و در بارة امور مردمِ آن منطقه تصمیم می گرفت . مریدان مناطقِ تحت نفوذ آن شیخ نیز دوست نداشتند که مریدِ شیخ دیگری در محدودة آنان باشد یا نام شیخ دیگری در آنجا برده شود (همان ، ج ١، ص ١٢٥ـ١٢٦).
یکی از موضوعاتی که صوفیه در مصرِ دورة عثمانی بر سر آن اختلاف نظر داشتند، اهمیت ذکر خداوند و تلاوت قرآن بود؛
مثلاً، برخی ذکر را برای مبتدیان ، و خواندن قرآن را برای کاملان مناسب می دانستند، ولی به طور کلی همه اتفاق نظر داشتند که ذکر و ریاضت نفس از اشتغال به علوم دینی بالاتر است (همان ، ج ١، ص ٦٢ـ٦٣). بدین ترتیب ، نسبت به علوم دینی بی توجهی وجود داشت و برخی عرفا با وجود توانایی تدریس این علوم ، از این کار سر باز می زدند، از جمله عبدالغنی نابلسی از تدریس حدیث در الازهر، به عذر آنکه چنین کاری صفای روح را از بین می برد، خودداری کرد (همان ، ج ١، ص ١٩٢ـ١٩٣).
از دیگر بحثهای این دوره بحث بر سر ذکر جلی و خفی بود و فتواهای بسیاری در تأیید یکی از این دو نوشته شد. حتی برخی عرفا در این باره به بعضی امرا متوسل شدند، مثلاً با توسل به امرا سعی شد تا علی بَیّومی * را از اقامة ذکر جلی در مسجد مشهد حسینی باز دارند. با اینحال ، مجالس ذکر جلی ادامه داشت و بتدریج اشعاری از ابن عربی * و عفیف الدین تلمسانی * هم در این مجالس خوانده شد (همان ، ج ١، ص ٦٤ـ٦٦).
در قرن دهم مخالفت با تصوف شدت یافت . علما بخصوص با «غش و صَعْق »، انداختن عمامه و کندن پیراهن در مجالس ذکر مخالفت می کردند. دنیاطلبی و کارهای خلاف شرع صوفیه نیز اعتراض علما را برمی انگیخت (داج ، ص ٨٥؛
طویل ، ج ١، ص ١٦٦ـ١٦٧، ١٩٠ـ١٩١).
عبدالوهاب شَعرانی * (متوفی ٩٧٣)، از صوفیان مشهور و محترم این دوره ، خود از جمله منتقدان صوفیه بود. او حتی عقاید طرفداران برخی طریقه ها، مانند احمدیه و اَدهَمیه و دسوقیه و رفاعیه ، را خارج از شریعت و افعال آنان را مخالف افعال شیوخ اولیه می دانست (تریمینگام ، ص ٢٢٢ـ٢٢٣؛
طویل ، ج ١، ص ١٨٩). شاگرد او، عبدالرئوف مُناوی * (متوفی ١٠٣١)، نیز با صوفیانی که ادعای اسقاط تکلیف داشتند، مخالفت می کرد (طویل ، ج ٢، ص ١٣٨).
در قرن سیزدهم که فرانسه ، عثمانیها را از مصر بیرون راند و مصر را اشغال کرد (١٢١٢ـ١٢١٦/ ١٧٩٧ـ١٨٠١)، ناپلئون وزارتخانه ای با حضور دَه تن از مشایخ و علما تشکیل داد. یکی از این اعضا، خلیل بکری ، نقیب الاشراف و شیخ سجادة بکریه ، بود. وظیفة این وزارتخانه حفظ امنیت عمومی ، تهیة خواربار و تأمین امکانات بهداشتی بود (اسکندری و سلیم حسن ، ص ٩٩ـ ١٠١؛
قس لویس عوض ، ج ١، ص ١٠٣، ١١٥ که به نُه عضو اشاره کرده است ).
بعد از آنکه عثمانیها به کمک انگلیسیها، فرانسویها را بیرون راندند، مدتی میان عثمانیها و ممالیک جنگ و گریز ادامه داشت تا آنکه محمدعلی پاشا با حمایت مردم و تشویق شیوخی چون عبداللّه شَرقاوی ، در ١٢٢٠/ ١٨٠٥ حکومت را پذیرفت ( رجوع کنید به لویس عوض ، ج ١، ص ١١٨ـ١٢١). او خلیل بکری را ــ که با فرانسه همکاری کرده بود ــ از مقامهایش برکنار و محمد ابوسعود بکری را شیخ سجادة بکریه و شیخ المشایخ کرد. او از ١٢١٦ تا ١٢٢٧/ ١٨٠١ـ١٨١٢ شیخ الشیوخ بود (یونگ ، ٢٠٠٠، ص ٨١ ـ٨٢).
بعد از ابوسعود، پسرش (محمد بکری ) شیخ سجاده شد و محمدعلی پاشا فرمانی مبنی بر نظارت محمد بکری بر طریقه های صوفیه در مصر و همچنین نظارت بر تکیه ها و زاویه ها و ضریحهای آنجا صادر کرد (همان ، ص ٨٣). از آن پس ، طریقه ها در مصر تحت نظارت سازمانی مرکزی عمل می کردند و همة طریقه هایی که منصب بکری را به رسمیت می شناختند و ادارة طریقه های صوفیه نیز آنها را به رسمیت می شناخت ، تحت حمایت حکومت قرار گرفتند ( > دایرة المعارف جهان اسلام آکسفورد < ، ج ٤، ص ١٢٤؛
یونگ ، ٢٠٠٠، ص ٩٢).
از زمان محمدعلی پاشا نظارت بر طریقه های صوفیه حول اصل «حقِ قِدَم » شکل گرفت ؛
به معنای حق تقدم حضور در اجتماع و تبلیغ برای طریقه هایی بود که زودتر از دیگر طریقه ها به ناحیه ای وارد شده بودند. چنین طریقه هایی از امکانات و منافع مادّی و آزادی بیشتر و طرفداران زیادتر برخوردار می شدند. این حق مدتها مانع ورود و تبلیغ طریقه های غیرمصری بود. حکومت ، حق قدم را به رسمیت می شناخت ( > دایرة المعارف جهان اسلام آکسفورد < ، همانجا؛
یونگ ، ٢٠٠٠، ص ٩٠، ١٤٨).
در دورة اسماعیل پاشا (١٢٨٠ـ١٢٩٦/ ١٨٦٣ـ١٨٧٩)، اختیارات شیخ المشایخ علی بکری (متوفی ١٢٩٧/١٨٨٠) افزایش یافت . فعالیت سیاسی او در حمایت از اسماعیل پاشا، در برابر مداخلات اروپاییان ، به او موقعیتی برجسته در میان ملی گرایان داد. وجهة علمی او نیز چندان بود که توفیق پاشا، جانشین اسماعیل پاشا، در برابر فشار اصلاح طلبان و مخالفان صوفیه برای تغییراتی در آیینهای صوفیه ، همواره می گفت که بدون همکاری و رضایت علی بکری هیچ اصلاحی نمی توان کرد (یونگ ، ٢٠٠٠، ص ٩٠ـ٩١، ١٤٩). پس از درگذشت علی بکری فشار اصلاح طلبان سبب شد که توفیق پاشا، عبدالباقی بکری (شیخ المشایخ طریقتهای صوفیه ) را مجبور کند از برخی اعمال صوفیه ، که اصلاح طلبان آنها را بدعت می دانستند، ممانعت کند. از جملة این اعمال ، دوشَه (گذشتن شیخ با مَرکب از روی بدن مریدان ) و حَضرَة بود (همان ، ص ٩١؛
در بارة دوشه رجوع کنید به لین ، ص ٤٥١ـ٤٥٣). بنابراین ، عبدالباقی در ١٢٩٨/ ١٨٨١ اعلامیه ای صادر کرد که بر اساس آن همة طریقه هایی که منصب بکری را به رسمیت می شناختند، ملزم بودند این آیینها را از مراسم خود حذف کنند. همین موضوع سبب شد که برخی طریقه ها ترجیح دهند استقلال خود را حفظ کنند و نخواهند که بکری طریقتشان را به رسمیت بشناسد (یونگ ، ٢٠٠٠، ص ١٥٢ـ١٥٣).
در این دوره ، طریقه هایی که زیرنظر شیخ المشایخ قرار داشتند، اغلب در امور سیاسی دخالت نمی کردند، اما طریقه های غیررسمی فعالیتهای سیاسی داشتند، مثلاً برخی مشایخ شاذلیه و خلوتیه در شورش احمد عرابی پاشا ــ که خواستار استقلال
سیاسی مصر در برابر مداخلات اروپاییان بود ــ از او جانبداری کردند و این شورشها سبب شد که برخی مشایخ شاذلی و خلوتی پس از اشغال مصر به وسیلة انگلیس ، دستگیر و تبعید شوند (همان ، ص ١٤٩ـ١٥١)، اما شورش خلوتیها ادامه داشت تا اینکه در١٣٠٧ـ ١٣٠٨/١٩٨٠، برخی اصلاحات اقتصادی انگلیسیها، اتحاد مخالفان را از بین برد و شورشها را متوقف کرد (همان ، ص ١٥١ـ١٥٢).
پس از فوت عبدالباقی (١٣٠٩/ ١٨٩٢)، برادرش محمد توفیق بکری * شیخ المشایخ و شیخ سجادة بکریه شد. در دورة وی ، مخالفت اصلاح طلبان با صوفیه افزایش یافت ( رجوع کنید به زین ، ص ٥٦١؛
یونگ ، ٢٠٠٠، ص ٩٢، ١٥٣). محمد عبده که از ١٣١٧/ ١٨٩٩ مفتی مصر شده بود، به برخی آداب صوفیه ، از جمله موالید (جشن زادروز پیامبر اکرم و مشایخ طریقتها)، اعتراض کرد. عبدالعزیز جاویش ، از دیگر اصلاح طلبان ، نیز در ١٣٠٩/ ١٨٩٢ در نامه ای سرگشاده ، به توفیق بکری بشدت انتقاد نمود (یونگ ، ٢٠٠٠، ص ١٥٥، ١٥٨؛
برای موالید رجوع کنید به لین ، ص ٢٣٩). رشیدرضا (شاگرد محمد عبده ) و طرفدارانش که خود را سَلَفیه می نامیدند، در مجلة المنار مقالاتی از رشیدرضا و کسانی که از صوفیه به سبب ادعای داشتن علم باطن و بزرگداشت قبور اولیا و به کار بردن آلات غنا و گفتن ذکر همراه با رقص انتقاد می کردند، منتشر می نمودند (هوفمان ، ص ٧؛
ابوحمدان ، ص ٤٠ـ٤١؛
برای نمونه رجوع کنید به المنار ، ج ٣، ش ٢١، جمادی الثانیه ١٣١٨، ص ٤٨١ـ٤٩٠، ج ١٧، ش ٤، ربیع الا´خر ١٣٣٢، ص ٢٧٣ـ٢٩٢). رشیدرضا، محمد توفیق را برای اصلاح کردن فرق صوفیه تحت فشار می گذاشت (یونگ ، ٢٠٠٠، ص ١٨٦). سرانجام در ١٣١٣/ ١٨٩٥، خدیو عباس دوم حلمی لایحه ای به نام «لایحة الطرق الصوفیة » صادر کرد و محمد توفیق بکری مسئول اجرای آن گردید. در این لایحه انتصاب شیوخ سجاده و زوایا به دیوان اوقاف سپرده شده بود. بند دیگری از این لایحه در بارة تشکیل «المجلس الصوفی » بود، که بنا بر آن می بایست شورایی از بیست تن از مشایخ برگزیدة طریقه ها تشکیل می شد و آنان از میان خود هشت تن را انتخاب می کردند. شیخ المشایخ از این هشت تن می بایست چهار تن را انتخاب کند تا عضو دائمی شورایی شوند که با شیخ المشایخ در سرپرستی امور طریقه ها همکاری می کرد. تصمیمات شورا در صورتی که به اتفاق آرا بود، اجرا می شد. مفاد این فرمان اختیارات بکری را محدود می کرد و قدرت بیشتری به دیوان اوقاف و شیوخ تکایا می داد (همان ، ص ٩٣ـ٩٤؛
نیز رجوع کنید به فاروق احمد مصطفی ، ص ٨٩ ـ٩٠، برای آگاهی از مفاد این لایحه رجوع کنید به فاروق احمد مصطفی ، ص ٣١٣ـ٣١٦).
محمد توفیق تلاش کرد که نظارت دیوان اوقاف بر تکایا و زوایا و ضرایح را از این لایحه حذف کند و سرانجام به رغم مخالفتهای نخست وزیر، دولت مصطفی فهمی در ١٣٢١/ ١٩٠٣ لایحه را اصلاح کرد (فاروق احمدمصطفی ، ص ٨٥ ـ٨٦؛
یونگ ، ٢٠٠٠، ص ٩٥). همچنین وی بر اثر فشار اصلاح طلبان ، در ١٣٢٣/ ١٩٠٥ لایحه ای داخلی برای طریقه های صوفیه صادر کرد که بر اساس آن برخی آداب صوفیه ــ که از نظر مخالفان بدعت به شمار می آمد ــ و همچنین حق قدم کنار گذاشته شد. این لایحه به تصویب مجلس صوفی رسید (زین ، همانجا؛
یونگ ، ٢٠٠٠، ص ٩٦، ١٠٨). این لایحه از طریقه های تحت نظارت شیخ المشایخ در برابر مخالفان صوفیه حمایت می کرد و آنها را نیز از همراهی با فعالیتهای ملی گرایانه و اصلاح طلبانة برخی اجتماعات سرّی بازمی داشت (یونگ ، ٢٠٠٠، ص ١٥٤، ١٥٩).
در این دوره ، بسیاری از طریقه ها مشروعیت شیخ المشایخ را پذیرفتند و بدینسان بر اعتبار و قدرت محمد توفیق بکری افزوده شد. همین موقعیت سبب شد که وی بتواند در برابر حضور انگلیسیها در مصر، موضع گیریهای ضد استعماری نشان دهد (همان ، ص ١٥٤ـ ١٥٥). او، به عنوان میانجی ، در فعالیتهای سیاسی خدیو شرکت می کرد و از خدیو در برابر انگلیسیها حمایت می نمود. بکری همچنین به خدیو کمک کرد تا محمد عبده را از مقامش ، مفتی مصر، عزل کند (همان ، ص ١٥٥). موقعیت سیاسی بکری سبب شد که در ١٣٢٤/ ١٩٠٦ به جرج ششم ، ولیعهد انگلیس ، نامه بنویسد و خواستار اصلاحات سیاسی شود. او در جنبش اتحاد اسلام نیز مرجوع کنید بهثر بود و ریاست همایش جهانی اسلام (المرجوع کنید بهتمرالاسلامی العالمی ) را برعهده داشت (همان ، ص ١٥٥ و پانویس ٦).
موضع گیریهای سیاسی بکری سبب شد که وی در ١٣٢٩/ ١٩١١ مجبور به کناره گیری شود (همان ، ص ١٥٥). جانشین وی ، عبدالحمید بکری ، نسبت به انگلیس هیچ موضع سیاسی ای اتخاذ نکرد (همان ، ص ١٥٨). در این دوره ، چند طریقه ، از جمله عظیمیه (از شاخه های شاذلیه ) و حبیبیه (از شاخه های رفاعیه )، با پشتیبانی احزاب سیاسی به رسمیت شناخته شدند (همان ، ص ١٦٣، ١٦٦). برخی طریقه ها، مانند دَمرداشیه و ادریسیه ، نیز با حمایت انگلیس به رسمیت شناخته شدند (همان ، ص ١٦٨،١٧٠؛
برای اطلاع بیشتر در بارة مشایخ تحت حمایت انگلیس رجوع کنید به همان ، ص ١٥٧).
در دوران عبدالحمید بکری ، دو گروه دیگر به مخالفان
صوفیه پیوستند: جنبش اخوان المسلمین که حسن البنّا ( رجوع کنید به البنّاء، حسن ) آن را در ١٣٠٧ ش / ١٩٢٨ تأسیس کرد، و جنبش وهابیه ( رجوع کنید به هوفمان ، ص ٦ـ ٨). جنبش وهابیه که تا ١٣٣١/ ١٩١٣ سازماندهی نداشت ، از ١٣٣٢/ ١٩١٤ مبارزه با تصوف را به شکل سازمان یافته ای با عنوان «جامعة الشریعة لتعاون العاملین بالکتاب والسُنّة المُحَمّدیة » آغاز کرد (یونگ ، ٢٠٠٠، ص ١٨٩ـ١٩٠). محمود خَطّاب سُبکی ، از مشایخ الازهر و مرجوع کنید بهسس جامعة الشریعة ، در نقد صوفیه از عقاید ابن تیمیّه و ابن قَیّم جوزیّه * استفاده می کرد (همان ، ص ١٩٠؛
نیز رجوع کنید به هوفمان ، ص ٧).
شورای صوفیه و طریقه های وابسته به آن در برابر این مخالفان عکس العملی نشان ندادند، اما مشایخ طریقه های غیررسمی ، کتابهایی در رد مخالفان نوشتند. آنان اصلاح طلبی را بدعت می دانستند و سیدجمال الدین اسدآبادی و محمد عبده را وهابی می نامیدند ( رجوع کنید به یونگ ، ٢٠٠٠، ص ١٨٩ـ١٩١).
محمد مصطفی مراغی ، رئیس دانشگاه الازهر از ١٣٠٧ تا ١٣٠٨ ش / ١٩٢٨ـ١٩٢٩، طرحی پیشنهاد کرد که بر اساس آن مشایخی که تحصیلات دانشگاهی نداشتند، می بایست از سرپرستی طریقه های صوفیه برکنار می شدند و به جای آنان علما و مشایخی می آمدند که در الازهر تحصیل کرده بودند (همان ، ص ١٩١). این پیشنهاد که منافع شیوخ طریقه ها را به خطر می انداخت ، با مخالفت مشایخ صوفیه و حتی عبدالحمید بکری ، شیخ المشایخ ، روبرو شد و بکری و دیگر مشایخ بیانیه ای علیه مراغی صادر کردند ( رجوع کنید به همان ، ص ١٩١ـ١٩٢). سرانجام ، مراغی نتوانست مقاصد خویش را محقق سازد، اما در ١٣٢٥ ش / ١٩٤٦ ملک فاروق ، احمدمراد بکری (آخرین شیخ المشایخ از خاندان بکری و فرزند عبدالحمید) را به علت فعالیتهایش در حمایت از جدایی طلبان سودانی ، از مقام شیخ المشایخی برکنار کرد و احمد ساوی ، از علمای الازهر و شاگرد محمد عبده ، را شیخ المشایخ نمود (همان ، ص ١٦٨، ١٩٢؛
طویل ،ج ١، ص ١٨٥).
احمد ساوی که از حمایت مفتی مصر و علمای الازهر برخوردار بود، از ابتدا با مشایخ طریقه ها مناسبات خوبی نداشت ( رجوع کنید به یونگ ، ٢٠٠٠، همانجاها). او بندهایی از لایحة ١٣٢٣/ ١٩٠٥ را که در بارة رهبری موروثی طریقه ها بود، اصلاح کرد و این اصلاح راه را برای انتخاب کسانی که در الازهر تحصیل کرده بودند، به مقام شیخی باز کرد. مشایخ با اقدامات ساوی مخالفت کردند، ازینرو وی با به رسمیت شناختن تعدادی از طریقه هایی که با او موافق بودند، سعی کرد حمایت اکثر طریقه های عضو شورای صوفیه را برای اصلاحات جلب کند (همان ، ص ١٩٢ـ١٩٣). ساوی برای اجرای طرحهای خود شورایی متشکل از مرجوع کنید بهسسات اسلامی ــ که اغلب آنها زیر نفوذ اخوان المسلمین بودند ــ به وجود آورد (همان ، ص ١٩٣ـ١٩٤).
این شورا اعلام کرد که می خواهد فعالیتهای طریقه های صوفیه را ممنوع کند و در این خصوص طرحی به وزارت کشور داده است (همان ، ص ١٩٤). اجرای این طرح با کودتای نظامیان در ١٣٣١ ش / ١٩٥٢، متوقف ماند (همان ، ص ١٩٣). کشمکش این شورا و صوفیه ادامه داشت تا اینکه با میانجیگری جمال عبدالناصر فرمان انحلال شورا صادر شد و شورای دیگری که آن هم زیر نفوذ اخوان المسلمین بود، برای حل اختلاف با صوفیه تشکیل گردید. درگیری این شورا با صوفیه تا ١٣٣٣ ش / ١٩٥٤ که فعالیت اخوان المسلمین ممنوع شد، ادامه یافت و در همان سال جمال عبدالناصر شورا را منحل کرد ( رجوع کنید به همان ، ص ١٩٣ـ ١٩٤).
در ١٣٣٤ ش / ١٩٥٥، حکومت که رابطة خود را با اخوان المسلمین قطع کرده بود، علاقه مند به استفاده از طریقه های صوفیه شد، زیرا رشد اسلام خواهی منجر به برخوردهای خشونت آمیز با دولت شده بود؛
بنابراین ، دولت می کوشید با حمایت از تصوف به عنوان یکی از مواریث ملی ، مانع گسترش «بنیادگرایی اسلامی » شود. به این منظور ابتدا می بایست حرکت اصلاحی ــ که تحت تأثیر اخوان المسلمین از ١٣٢٦ ش / ١٩٤٧ در بین طریقه های صوفیه شروع شده بود ــ خنثی می شد؛
ازینرو، احمد ساوی در ١٣٣٦ ش / ١٩٥٧ مجبور به استعفا گردید و به جای او محمدمحمود علوان (شیخ علوانیة خلوتیه ، متوفی ١٣٤٨ ش / ١٩٦٩)، شیخ المشایخ شد (همان ، ص ١٧٤، ١٩٤ـ ١٩٥؛
نیز رجوع کنید به هوفمان ، ص ٣٦٢).
در دورة محمد علوان ، مجله ای ادواری به نام الاسلام و التصوف زیرنظر شورای صوفیه منتشر شد، چند طریقه به رسمیت شناخته شد، هواداران طریقه ها افزایش یافتند و نقش متصوفه در اجرای مراسم و اعیاد مذهبی ، از جمله مراسم موالید، بیشتر شد (یونگ ، ٢٠٠٠، ص ١٧٤). شورای صوفیه به سرپرستی علوان ، به نفع اتحادیة سوسیالیستهای عرب تبلیغات سیاسی و عقیدتی می کرد (همان ، ص ١٧٥).
در این دوره نیز بحث میان مخالفان و موافقان تصوف ادامه داشت که عمدتاً در دو ماهنامه منعکس می شد: ١) ماهنامة المسلم ، ترجمان (ارگان ) سازمان عشیرة محمدیه وابسته به طریقة محمدیة شاذلیه . ٢) الاعتصام ، ماهنامة جامعة الشریعة (همان ، ص ١٩٥).
از مشایخ مشهور این دوره ، احمد ابوالوفا شَرقاوی (متوفی ١٣٤٠ ش / ١٩٦١) بود. پدر ابوالوفا، ابوالمعارف شَرقاوی (متوفی ١٣١٧/ ١٨٩٩)، نیز از مشایخ بنام و از مریدان ابوالبرکات احمد بن محمد دَردیر (شیخ اصلاح طلب طریقت خلوتیه ، متوفی ١٢٠٠/ ١٧٨٦) و دوست نزدیک محمد عبده بود (هوفمان ، ص ٢٧٦ـ ٢٧٨، ٢٨٣).
احمد رضوان (متوفی ١٣٤٦ ش / ١٩٦٧) نیز از مشایخ بسیار مشهور و محترم در مصر علیا بود و حکومت جمال عبدالناصر می کوشید که قدرت و نفوذ او را تقویت کند
( رجوع کنید به همان ، ص ٢٥٨، ٢٦٦ـ٢٦٧). گفته اند که جمال عبدالناصر برای آغاز جنگ شش روزه (١٣٤٦ ش / ١٩٦٧) با او مشورت کرد و رضوان او را از این کار منع نمود، اما پیش بینی کرد که جمال عبدالناصر وارد این جنگ خواهد شد (همان ، ص ٢٦٦ـ ٢٦٧).
در دوران جمال عبدالناصر برخی طریقه ها به دلایل سیاسی ضعیف شدند و برای لغو اجازة فعالیت آنها تلاشهایی صورت گرفت ، مثلاً طریقة بکتاشیه که در دوران احمد فرجوع کنید بهاد و ملک فاروق تحت حمایت دربار و خاندان سلطنتی بود، ضعیف شد، به طوری که به علت فقدان کمکهای مالی اوقاف ، اعضا و هواداران و روحانیان آن مجبور به ترک مصر شدند (یونگ ، ٢٠٠٠، ص ١٧١ـ١٧٣، ١٧٦). بیشتر درویشان دمرداشیه نیز به سبب لغو اجازة فعالیتشان مصر را ترک کردند (همان ، ص ١٧٦).
حصافیه نیز به علت آنکه حسن البنّا قبلاً عضو این طریقت بود، بشدت زیر نظر قرار داشت و مشکلاتی برای اعضای آن به وجود آمد، زیرا با آنکه عبدالوهاب هیساوی (متوفی ١٣٢٨ ش / ١٩٤٩)، مرجوع کنید بهسس طریقه ، حسن البنّا را از طریقه اخراج و ارتباط اعضا را با او و اخوان المسلمین ممنوع کرده بود، برخی اعضا ارتباطشان را با اخوان المسلمین حفظ کردند ( رجوع کنید به همان ، ص ١٧٧).
شاخه ای از نقشبندیه به رهبری نجم الدین کردی نیز متهم بود که با اعضای جمعیت اخوان المسلمین ارتباط دارد و نیز گفته شده بود که نجم الدین کردی با نهضت سوسیالیستهای کُرد عراق همکاری می کند، ازینرو جلسات و ملاقاتهای او به طور کلی ممنوع شد (همان ، ص ١٧٨).
با اینهمه ، برخی طریقه ها به علتهای سیاسی از حمایت دولت برخوردار شدند، مانند طریقة کتانیه شاذلیه که ابتدا محدود به مراکش بود، اما دولت برای آنکه از حمایت خانوادة قدرتمند حسن کتانی ، شیخ کتانیه ، برخوردار شود، شورای صوفیه را واداشت که این طریقه را به رسمیت بشناسد (همان ، ص ١٧٩). از بَرهانیه و دسوقیه نیز برای تحکیم روابط مصر با سودان حمایت می شد (همان ، ص ١٧٩ـ١٨٠). در این دوره ، برخی فرق در امور سیاسی فعالیت می کردند، مانند جنیدیه که شیخ آن عضو فعال اتحادیة سوسیالیستهای عرب بود (همان ، ص ١٨١). شاخة حسینیه از طریقة شاذلیه نیز قدرتش را مرهون ارتباطات سیاسی با احزاب بود (همان ، ص ١٨٣).
بعد از مرگ جمال عبدالناصر در ١٣٤٩ ش / ١٩٧٠، تصوف در برابر تمایلات ضدتصوف در مصر تقویت و تجهیز شد (همو، ١٩٩٩، ص ٣٢٢ـ٣٢٣). امروزه شورای عالی صوفیه ، مهمترین عامل در اجرای اهداف فرهنگی و سیاسی دولت است ( رجوع کنید به هوفمان ، ص ٣٦٢).
ادارة طریقه های صوفیه را سازمانی به نام «المشیخة العامة لطرق الصوفیة » برعهده دارد و رئیس جمهور از میان ده شیخ برگزیدة شورای صوفیه ، شیخ المشایخ را انتخاب می کند (همان ، ص ١٠؛
فاروق احمدمصطفی ، ص ٨٧). شیخ المشایخ نیز به کمک شورایی متشکل از چهار عضو که به مدت سه سال انتخاب می شوند، بر امور طریقه ها نظارت دارد (طویل ، ج ١، ص ٩١؛
فاروق احمد مصطفی ، ص ٣١٣ـ٣١٤). وظایف این شورا حل وفصل منازعات طریقه ها، اجرای مراسم و جشنهای صوفیه مانند موالید و حضرة ، و عزل و نصب مشایخ ضرایح و تکایا و سجاده هایی است که تحت نظارت این سازمان اند و شورای صوفیه آنها را به رسمیت شناخته است (طویل ، همانجا؛
فاروق احمد مصطفی ، ص ٨٩). تا ١٣٦٨ ش / ١٩٨٩، این شورا ٧٣ طریقه را به رسمیت شناخت (هوفمان ، ص ١٤). این طریقه ها موظف اند که طبق لوایح ١٣٢١ و ١٣٢٣/ ١٩٠٣ و ١٩٠٥ عمل کنند. بر اساس این لوایح ، همة اعمال خلاف شرع ، از جمله دوشه ، گفتن ذکر همراه با رقص ، استفاده از برخی آلات موسیقی ، مجروح کردن بدن با سیخ ، خوردن حشرات به عنوان کرامت و همچنین اعتقاد به سقوط تکلیف و حلول و اتحاد ممنوع است (طویل ، ج ١، ص ٨٦ ـ ٨٨؛
زین ، ص ٥٦١؛
فاروق احمد مصطفی ، ص ٣٢٣، نیز رجوع کنید به فاروق احمد مصطفی ، ص ٨٥ ـ٨٦).
از ١٣٦١ ش / ١٩٨٢، ابوالوفا غُنَیمی تفتازانی ، از شیوخ طریقة غُنیمیة خلوتیه و استاد فلسفة دانشگاه قاهره ، شیخ المشایخ مصر شد (هوفمان ، ص ١٠؛
زین ، ص ٥٦٠). به نظر او، خصایص تصوف مصر دوری از افراط و تفریط و غلوگویی و شطح است و عقاید کسانی که فلسفه را با تصوف آمیختند و به وحدت وجود و فنا معتقد شدند در مصر طرفداران جدّی ندارد (زین ، همانجا). بنابراین ، شورای صوفیه طرفدار تصوف عملی است و آثار ابن عربی را ممنوع کرده است (هوفمان ، ص ٨)، اما برخی شاخه های شاذلیه آشکارا از آرای ابن عربی طرفداری می کنند ( رجوع کنید به همان ، ص ٣٦٩، ٣٧٢).
امروزه تصوف با بنیادگرایی اسلامی اختلافهای بسیار دارد. بنیادگرایی نقش تصوف را منفی می داند و در مسائل سیاسی آن را عامل اقدامات انفعالی ، در مسائل شرعی آن را عامل اهمال ، در مقابل مسلکهای غربی آن را بی اعتنا، و نیز آن را عامل ترویج خرافات می داند، ازینرو بنیادگرایان و صوفیه در جذب افراد به سوی خود رقابت دارند (همان ، ص ٣٦٠ـ٣٦١). تحت تأثیر مخالفان ، طریقه هایی هماهنگ با آرای اصلاح طلبان به وجود آمد، از جمله طریقة دردیریة سباعیه از شاخه های خلوتیه منتسب به ابوالبرکات احمد دردیر، عظمیه ، سنوسیه ، محمدیة شاذلیه و رحمانیه . این طریقه ها به تصوف عملیِ موافق اسلام روی آورده اند و از بحثهای مربوط به عرفان نظری خودداری می کنند (همان ، ص ٣٥٧؛
نیز رجوع کنید به زین ، ص ٥٦٢، ٥٧٢ ـ٥٧٣).
صوفیه برای مبارزه با مخالفان و هماهنگ شدن با جهان جدید، در عین سیروسلوک عرفانی ، به تحصیلات دانشگاهی روی آوردند ( رجوع کنید به هوفمان ، ص ٣٦٤ـ ٣٦٥؛
زیدان ، ص ٢٠٣)؛
ازینرو طریقه های صوفیه در جذب جوانان تحصیل کرده بسیار موفق بودند (هوفمان ، ص ٣٥٨). بعلاوه ، برخی مشایخ به شاگردانشان روشهای بحث با طرفداران وهابیت را آموزش می دادند، از جمله عبدالحلیم محمود از طریقة شاذلیه و رئیس دانشگاه اسلامی الازهر در ١٣٤٩ ش / ١٩٧٠، شیخ محمد زکی ابراهیم مرجوع کنید بهسس سازمان عشیریة محمدیه (تاریخ تأسیس : ١٣٠٩ ش /١٩٣٠) وابسته به طریقة شاذلیة محمدیه ، و شیخ محمدعثمان عبده از طریقة برهانیه (هوفمان ، ص ٣٦١، ٣٦٨، ٤٢٩).
باوجود مخالفتهایی که با صوفیه شد، مصریها، علاوه بر مقابر منسوب به فرزندان پیامبر، به مقابر صوفیه بسیار احترام می گذارند و زیارت حرم مشایخ از سنن عادی زندگی مردم است ( رجوع کنید به همان ، ص ٧٦ـ٧٧؛
لاپیدوس ، ص ٤٧٥). تحصیل کردگان مصری حتی اگر به زیارت قبور صوفیه نروند و در مراسم موالید شرکت نکنند، به مشایخ علاقه و ارادت دارند و به قدرت و کرامت آنان معتقدند ( رجوع کنید به هوفمان ، ص ٣٧٣ـ٣٧٤؛
طویل ، ج ١، ص ٢٠٣). طبقات فقیر و متوسط ، به مراسم صوفیه ــ از جمله حضرة که در مزار عرفا برگزار می شود ــ علاقه نشان می دهند. شهر طَنْطا به علت وجود مقبرة احمد بدوی و شهر دسوق به علت وجود مقبرة ابراهیم دسوقی متبرک به شمار می آیند ( رجوع کنید به هوفمان ، ص ٩٥، ٣٧٣ـ٣٧٤، ٣٧٧). همچنین گفته اند که طریقه های صوفیه تقریباً در همه جای مصر پراکنده اند و در مصر دهکده ای وجود ندارد که طریقه های صوفیه در آن وابستگانی نداشته باشند (همان ، ص ١٤).
طریقه های صوفیه در مصر. تاریخ دقیق تأسیس طریقه ها در مصر یا ورودشان به آنجا دانسته نیست ، اما به طورکلی طریقه های صوفیه بعد از تأسیس خانقاه در مصر به ظهور رسیدند. تفاوت آنها با یکدیگر چندان اساسی نیست و بیشتر به تفاوت عَلَمها، اذکار روزانه (احزاب ) و رویکردشان به ذکر و اعتزال یا حضور در اجتماع بر می گردد؛
مثلاً، خلوتیه عموماً طرفدار ذکر و اعتزال ، و شاذلیه علاقه مند به حضور در اجتماع اند (طویل ، ج ١، ص ٧٤ـ ٧٥؛
برای اطلاع در بارة حزب رجوع کنید به تریمینگام ، ص ٢١٥ـ ٢١٦).
طریقه های مهم مصر عبارت اند از: رفاعیه ، احمدیه یا بدویه ، شاذلیه ، خلوتیه ، دسوقیه یا ابراهیمیه یا برهانیه ، بکتاشیه ، نقشبندیه ، قادریه ، و میرغانیه .
رفاعیه . تأسیس آن منسوب به احمد رفاعی است و از طریقه های دیگر زودتر وارد مصر شد. ورود این طریقه به دورة ایوبی برمی گردد. این طریقه را عمدتاً ترکها در مصر و سوریه گسترش دادند. اعمال این طریقه گاه شبیه سحر و جادو بود؛
مثلاً، پیروان یکی از شاخه های آن به نام سعدیه ، منسوب به سعدالدین جَباوی ، زغال گداخته و شیشه و مار می خوردند و آسیبی نمی دیدند یا سر و اعضای خود را قطع و بعد به هم وصل می کردند. مراسم دوشه را هم آنان در زادروز پیامبر برگزار می کردند (لین ، ص ٢٤١ـ٢٤٢؛
هیسکت ، ص ٥٩؛
فاروق احمدمصطفی ، ص ٨١)، اما شورای صوفیه برگزاری آن را ممنوع کرد (فاروق احمدمصطفی ، ص ٨٢، پانویس ؛
تریمینگام ، ص ٧٣، پانویس ٢، ص ٢٤٧). برخی از شاخه های رفاعیه عبارت اند از: عِلوانیه منسوب به محمدبن احمد عِلوان ، حنیفیه منسوب به شمس الدین حنفی ، و حبیبیه منسوب به محمد حبیب (لین ، ص ٢٤١؛
تریمینگام ، ص ٢٨٠). عَلَم و عمامه های شاخه های این طریقت سبز، سیاه و کبود است (لین ، همانجا؛
فاروق احمد مصطفی ، ص ٨١).
احمدیه یا بدویه . مرجوع کنید بهسس آن احمد بدوی است . عَلَم و دستار آنان سرخ است . شاخه های آن عبارت اند از: بیّومیه ، شَنّاویه منسوب به محمدبن عبداللّه شَنّاوی ، حلبیه منسوب به ابوالعباس احمد حلبی و سَطوحیه منسوب به جمال الدین عمر (مبارک ، ج ٣، ص ٤٣٦ـ٤٣٧؛
تریمینگام ، ص ٧٩ـ٨٠، ٢٧٤).
شاذلیه . منسوب به ابوالعباس شاذلی است . عَلَمهایی به رنگهای گوناگون دارند. شاخه های آن عبارت اند از: ادریسیه منسوب به احمدبن ادریس ، عروسیه منسوب به ابوالعباس احمد عروسی صوفی قرن نهم ، وَفائیه منسوب به محمدبن احمد وفا (متوفی ٧٦٠)، سَبْتیه منسوب به ابوالعباس احمدبن جعفر سَبتی (متوفی ٩٠١)، محمدیة شاذلیه ، و درقاویه * منسوب به احمد درقاوی (متوفی ١٣١٣ ش / ١٩٣٤؛
مبارک ، ج ٣، ص ٤٣٦؛
فاروق احمد مصطفی ، ص ١٢٠ـ١٢١؛
تریمینگام ، ص ٤٧ـ ٤٨، ١١١، ٢٧٨ـ٢٧٩؛
یونگ ، ٢٠٠٠، ص ٣٠).
خلوتیه . وقتی صفویه تبریز را گرفتند، این طریقه بتدریج
از آنجا به مصر رفت . اولین زاویة خلوتی را در مصر ابراهیم گلشنی (متوفی ٨٩٢)، مرید عمر روشنی ، برپا کرد. این
طریقه عَلَم ندارد و شاخه های آن عبارت اند از: منسوبان به محمدبن سالم حَفناوی / حِفْنی (متوفی ١١٨١)، بکریه ، بیرامیه * ، شرقاویه منسوب به عبداللّه شرقاوی ، تِجانیه * ، دَمرداشیه * منسوب به شمس الدین محمد دمرداشی (متوفی ٩٣٢)، و دردیریه * یا سباعیه منسوب به احمد دردیر (تریمینگام ، ص ٧٦ـ ٧٨؛
مبارک ، ج ٣، ص ٤٣٧؛
طویل ، ج ١، ص ٧٧).
دسوقیه یا ابراهیمیه یا برهانیه . عَلَم آنان سبز است (مبارک ، همانجا؛
تریمینگام ، ص ٤٥ـ٤٦). این طریقه در مصر چند شاخه دارد: بَرهامیه که مصری است و بَرهانیه که از سودان به مصر وارد شده است . برهانیه ، به علت موافقت عقاید محمد عثمان عبده (متوفی ١٣٦٢ ش / ١٩٨٣)، مرجوع کنید بهسس آن ، با عقاید ابن عربی و همچنین نداشتن شیخ مصری ، تحت فشار قرار گرفته است تا به شاخة مصری برهامیه بپیوندد (هوفمان ، ص ٣٠٠، ٣١١، ٣١٥ـ٣١٦). یکی دیگر از شاخه های دسوقیه ، شُرنوبیه منسوب به احمدعثمان شُرنوبی (متوفی ٩٩٤) است (مبارک ، ج ٣، ص ٤٣٦، تریمینگام ، ص ٢٧٥).
بکتاشیه . عبداللّه مَقاویری آن را در اواخر قرن چهاردهم به مصر برد. این طریقه همواره از حمایت عثمانیها و از حمایت دربار مصر برخوردار بود. بعد از سرنگونی فاروق (١٣٣١ ش / ١٩٥٢) این طریقه وضع سابق خود را از دست داد و از کمکهای اوقاف محروم شد. بالاخره با مرگ احمد سیری ، آخرین شیخ بکتاشیه در مصر، این طریقه به پایان راه خود رسید و اعضای تکیة احمد سیری به امریکا مهاجرت کردند (یونگ ، ٢٠٠٠، ص ٤٠، ٤٥؛
تریمینگام ، ص ٢٥٤، پانویس ١).
نقشبندیه . این طریقه تا قرن سیزدهم / نوزدهم در مصر وجود نداشت . از زمانی که حق قِدَم لغو شد، شاخه ای از نقشبندیه به نام خالدیه در مصر حضور یافت . محمدامین کردی ، عالم و صوفی قرن سیزدهم / نوزدهم ، آن را در مصر گسترش داد (یونگ ، ٢٠٠٠، ص ١٣١).
قادریه . محمدبن عبدالصمد در قرن هفتم آن را به مصر برد. قبل از او فرزندان عبدالقادر گیلانی ، مرجوع کنید بهسس طریقة قادریه ، به مصر رفته بودند، از جمله علاءالدین بغدادی . مزار فرزندان گیلانی در دارالقرافه است (زیدان ، ص ١٧٨، ١٨٥ـ١٨٧،١٩٠). عمامه و علمهای قادریه بیشتر سفید و سرخ است . قدیمترین شاخة قادریه در مصر، فارضیه است که شیخ محمد فارضی مرجوع کنید بهسس آن بود و دومین شاخة آن ، قاسمیه است که قاسم بن محمد کبیر آن را تأسیس کرد (همان ، ص ١٨٥، ١٩١، ١٩٧؛
فاروق احمد مصطفی ، ص ٨٢).
میرغانیه / میرغینیه . منسوب به محمدعثمان میرغنی است . این طریقه را ترکها گسترش دادند و مرکز اصلی آن در سودان است (مبارک ، ج ٣، ص ٤٣٧؛
کوک ، ص ٤٧٣ـ٤٧٤).
منابع :
(٢٥) علاوه بر قرآن ؛
(٢٦) ابن ایاس ، بدائع الزهو رفی وقائع الدهور ، چاپ محمد مصطفی ، قاهره ١٤٠٢ـ١٤٠٤/ ١٩٨٢ـ١٩٨٤؛
(٢٧) ابن بطوطه ، رحلة ابن بطوطة ، چاپ علی منتصر کتانی ، بیروت ١٣٩٥/١٩٧٥؛
(٢٨) ابن تغری بردی ، النجوم الزاهرة فی ملوک مصر والقاهرة ، قاهره ?( ١٣٨٣/ ١٩٦٣ ) ؛
(٢٩) ابن جبیر، رحلة ابن جبیر ، بیروت ١٤٠٤/١٩٨٤؛
(٣٠) ابن جوزی ، صفة الصفوة ، چاپ محمد فاخوری و محمد روّاس قلعه جی ، بیروت ١٣٩٩/ ١٩٧٩؛
(٣١) سمیرابوحمدان ، الشیخ رشید رضا و الخطاب الاسلامی المعتدل ، بیروت ١٩٩٢/ ١٤١٣؛
(٣٢) عمر اسکندری و سلیم حسن ، تاریخ مصر من الفتح العثمانی ( الی قبیل الوقت الحاضر )، قاهره ١٤١٠/ ١٩٩٠؛
(٣٣) عبدالرحمان بن احمد جامی ، نفحات الانس ، چاپ محمود عابدی ، تهران ١٣٧٠ ش ؛
(٣٤) بایارد داج ، دانشگاه الازهر: تاریخ هزارسالة تعلیمات عالی اسلامی ، ترجمة آذرمیدخت مشایخ فریدنی ، تهران ١٣٦٧ ش ؛
عاصم محمد رزق ، خانقاوات الصوفیة فی مصر فی العصرین الایوبی و المملوکی ( ٥٦٧ ـ٩٢٣ ه / ١١٧١ـ
(٣٥) ١٥١٧ م )، قاهره ١٤١٧/ ١٩٩٧؛
(٣٦) یوسف محمد طه زیدان ، الطریق الصوفی و فروع القادریة بمصر ، بیروت ١٤١١/١٩٩١؛
(٣٧) سمیح زین ، الصوفیة فی نظر الاسلام ، بیروت ١٤٠٥/ ١٩٨٥؛
(٣٨) محمدبن عبدالرحمان سخاوی ، الضوء اللامع لاهل القرن التاسع ، قاهره ( ١٣٥٤ـ ١٣٥٥ ) ؛
(٣٩) سعاد ماهر محمد، مساجد مصر و اولیارجوع کنید بهها الصالحون ، ( قاهره ) ، ج ١، ?( ١٣٩١/ ١٩٧١ ) ، ج ٢، ?( ١٣٩٣/١٩٧٣ ) ، ج ٣، ?( ١٣٩٩/ ١٩٧٩ ) ؛
(٤٠) عبدالرحمان بن ابی بکر سیوطی ، حسن المحاضرة فی تاریخ مصر و القاهرة ، چاپ محمدابوالفضل ابراهیم ، ج ١، ( قاهره ) ١٣٨٧/ ١٩٦٧؛
(٤١) عبدالوهاب بن محمد شعرانی ، الطبقات الکبری ، مصر ١٣٤٣/ ١٩٢٥؛
(٤٢) کامل مصطفی شیبی ، الصلة بین التصوف و التشیع ، بیروت ١٩٨٢؛
(٤٣) توفیق طویل ، التصوف فی مصر إبان العصر العثمانی ، مصر ١٩٨٨؛
(٤٤) عبدالرحمان ابوراس ، شیخ الشیوخ بالدیارالمصریة فی الدولتین الایوبیة و المملوکیة ، قاهره ١٤٠٧/١٩٨٧؛
(٤٥) فاروق احمد مصطفی ، البناء الاجتماعی للطریقة الشاذلیة فی مصر ، اسکندریه ١٩٨٠؛
(٤٦) ژوزف کوک ، مسلمانان افریقا ، ترجمة اسداللّه علوی ، مشهد ١٣٧٣ ش ؛
(٤٧) لویس عوض ، تاریخ الفکر المصری الحدیث ، ( قاهره ) ١٣٨٨ـ١٣٨٩؛
(٤٨) علی باشا مبارک ، الخطط التوفیقیة الجدیدة لمصر القاهرة ، قاهره ١٩٨٠ـ١٩٨٣؛
(٤٩) عبدالغنی بن اسماعیل نابلسی ، الحقیقة و المجاز فی الرحلة الی بلاد الشام و مصر و الحجاز ، چاپ احمد عبدالمجید هریدی ، مصر ١٩٨٦؛
(٥٠) Mervyn Hiskett, The course of Islam in Africa , Edinburgh ١٩٩٤;
(٥١) Valerie J. Hoffman, Sufism, mystics, and saints in modern Egypt , Columbia S. C. ١٩٩٥;
(٥٢) Frederick de Jong, "Opposition to sufism in twentieth - century Egypt (١٩٠٠-١٩٧٠)", in Islamic mysticism contested: thirteen centuries of controversies and polemics , ed. Frederick de Jong and Bernd Radtke, Leiden: Brill, ١٩٩٩;
(٥٣) idem, Sufi orders in Ottoman and post - Ottoman Egypt and the Middle East , Istanbul: The Isis Press, [٢٠٠٠ ?];
(٥٤) Edward William Lane, An account of the manners and customs of the modern Egyptians , ٥th ed. by Edward Stanley Poole, New York ١٩٧٣;
(٥٥) Ira M. Lapidus, A history of Islamic societies , Cambridge ١٩٩١;
(٥٦) Linda S. Northrup, "The Bah ¤ r ¦ â Mamlu ¦ k sultanate, ١٢٥٠-١٣٩٠", in The Cambridge history of Egypt , vol. ١ , ed. Carl. F. Petry, Cambridge ١٩٩٨;
(٥٧) The Oxford encyclopedia of the modern Islamic world , ed. John L. Esposito, New York ١٩٩٥, s.v. "Sufism and politics" (by J. E. A. Johansen);
(٥٨) J. Spencer Trimingham, The sufi orders in Islam , London ١٩٧٣.
/ پروانه عروج نیا /
١١) تصوف در افریقا. تصوف در قرن پنجم از طریق اندلس وارد مغرب (مراکش ) شد و از آنجا به دیگر سرزمینهای افریقایی راه یافت (بل ، ص ٣٧٧؛
غنیمی ، ج ٦، ص ٩٣). به رغم تحریم آثار متصوفه ، بخصوص آثار غزالی در شمال افریقا، تصوف در دورة مرابطون (٤٤٧ـ٥٤١/ ١٠٥٥ـ١١٤٦) در این سرزمین گسترش یافت و در دورة موحدون (٥١٥ ـ ٦٦٨/ ١١٢١ـ١٢٦٩) صوفیان بزرگی بخصوص در مغرب ظهور یافتند (بل ، همانجا؛
هیسکت ، ص ٤٠). برخی دلایل عمدة نفوذ و گسترش تصوف در افریقا عبارت اند از: بیزاری مردم از خشونت و فساد و اوضاع آشفتة اقتصادی در دورة مرابطون و موحدون ، اشتغال علما و فقها به امور دنیوی و اعمال و رفتار مقبول شیوخ صوفیه و نفوذ معنوی آنان ( رجوع کنید به بل ، ص ٣٧٨ـ٣٩١؛
ناصری طاهری ، ص ٣١٣ـ٣١٧، ٣٤٢).
توجه و اقبال به صوفیان چندان بود که مردم در هنگام وقوع بلایا و حوادث طبیعی ، برای شفای بیماریها و رفع گرفتاریها و نیز برای تظلم از حاکمان ، به صوفیان رو می آوردند؛
ازینرو، سالانه فتوح و هدایای بسیاری به آنان داده می شد و بدین ترتیب ، صوفیه گاه به مال بسیار دست می یافتند (بل ؛
غنیمی ، همانجاها؛
حسن علی حسن ، ص ٤٧٦ـ٤٧٧).
جایگاه خاص صوفیان نزد مردم ، موجب شد که حکام نیز در ایام صلح درصدد جلب حمایت و توجه مشایخ برآیند و به هنگام جنگ به آنان متوسل شوند (حسن علی حسن ، ص ٤٧٧ـ ٤٧٨). این محبوبیت و نقش سیاسی و اجتماعی صوفیان ، موجب ترس و نگرانی حکام و فقها می شد، زیرا برخی صوفیان از آن برای دعوت به خود و ادعای مهدویت استفاده می کردند (همان ، ص ٤٧٩؛
د. اسلام ، چاپ دوم ، ذیل «طریقت »).
اوج مخالفت با صوفیه در مغرب و اندلس ، آتش زدن آثار
آنان در مساجد بود ( رجوع کنید به حسن علی حسن ، ص ٤٥١ـ٤٥٢).
البته در سِجِلماسه و فاس ، علمایی مانند ابوالفضل یوسف بن محمدبن یوسف (متوفی ٥١٣) معروف به نحوی ، با این
عمل مخالفت کردند (همان ، ص ٤٥٣).
به رغم مخالفت برخی فقها با صوفیان ، از همان ابتدا
در افریقا بخصوص در مراکش ، متون صوفیانه در مدارس
و دیگر علوم دینی در زوایا (خانقاهها) تدریس می شد
( د. اسلام ، همانجا). به نوشتة ابن بطوطه (ج ٢، ص ٧٤٤)
در سدة هشتم ، در دربار پادشاه مراکش تفسیر و حدیث و
فقه مالکی و کتب صوفیه تدریس می شد. متصوفه خصوصاً
در اوایل رواج تصوف در افریقا، کاملاً به انجام دادن فرایض دینی ملتزم بودند (بل ، ص ٣٨٦) و مریدان و متعلمان در
محضرِ صوفیانی که جامع تصوف و فقاهت بودند، جمع می شدند. برخی از این صوفیان عبارت بودند از: احمدبن مخلوف شابی اهل تونس ، مرجوع کنید بهسس طریقة شابیه در قرن نهم ؛
احمدبن قاسم تادْلی (متوفی ١٠١٣) مرجوع کنید بهلف حدود هفتاد کتاب در تصوف و مناقب صالحان ؛
عبدالرحمان بن محمد فاسی (متوفی ١٠٣٦)، مرجوع کنید بهسس یکی از زوایای مهم فاس که مرکز تعلیم و تربیت علما و صوفیه بوده است ؛
محمدبن ابی بکر دَلاّ ئی (متوفی ١٠٤٦) پیرو طریقة شاذلیه که از محدّثان بود و علمای مراکش در محضر وی حاضر می شدند؛
محمدبن ناصر دَرعی (متوفی ١٠٨٥) که مریدان و متعلمان بسیاری از صحرا و سودان به زاویة او می رفتند (حجّی ، ج ٢، ص ٤٨٤ـ ٤٨٥؛
ولی ، ص ١٠٤؛
بل ، ص ٣٩٣).
صوفیان در تبلیغ اسلام در میان قبایل افریقایی بسیار مرجوع کنید بهثر بوده اند، به طوری که در برخی کشورهای افریقایی ، اسلام رنگی از تصوف دارد (کوک ، ص ٢٢٨). برخی از صوفیان برای مسلمان کردن قبایل حتی اقدامات نظامی کردند، از جمله عثمان دان فودیو * (متوفی ١٢٣٢/ ١٨١٧) با اعلام جهاد مقدّس علیه کفار، بر بخشهایی از نیجریه دست یافت و پس از او پسرش محمدبِلّو * (حک : ١٢٣٢ـ١٢٥٣/ ١٨١٧ـ١٨٣٧) حاکمِ همان مناطقی شد که پدرش گرفته بود و بتدریج قلمرو خود را گسترش داد (همان ، ص ٣١٠ـ٣٢٠).
زوایای صوفیه مراکز علوم دینی به شمار می آمدند و در آنها زبان عربی و فقه و کلام تدریس می شد (ملک شهمیرزادی ، ص ٧٩). صوفیه بخصوص در شمال افریقا، مبلّغ عقیدة مهدویت بودند. این عقیده که از طریق فاطمیان مصر به صوفیه رسیده بود، منجر به ظهور بسیاری از مدعیان مهدویت در سودان و سومالی و سنگال و نیجریه و کامرون شد (بل ، ص ٣٩١ـ٣٩٢؛
کوک ، ص ٣٨٢ـ٣٨٣). از جمله در حوادثی که به تأسیس دولت مهدی در سودان به رهبری محمداحمدبن عبداللّه (حک : ١٢٩٨ـ١٣٠٢/ ١٨٨١ـ ١٨٨٥)، یکی از مریدان طریقة
سَمّانیه ، انجامید، نقش مرجوع کنید بهثری داشتند (ابوسلیم ، ص ٥٥؛
د. اسلام ، همانجا).
طریقه ها و زوایای صوفیه در تحولات سیاسی افریقا نیز نقش تعیین کننده ای داشتند، از جمله زاویة «دَلاء» یا «تادْلا * » که حرکت مرابطون از آنجا آغاز شد. فرقة مُریدین نیز از اتباع طریقه های صوفیه در مغرب بودند (زبیب ، ج ٤، ص ٣٨٧؛
مونس ، ج ٢، جزء ٣، ص ٨٢).
صوفیان از مردم در برابر جور حکام و استعمارگران دفاع می کردند. سلطان تونس در ٧١٣ قیام یکی از مریدان شیخ عبدالرحمان تَسولی را سرکوب کرد، ولی دو قرن بعد شیخ طریقة شابیه در قیروان قیام کرد و حاکم آنجا شد. قیام صوفیان ریف در مراکش نیز سبب شد که ابویوسف یعقوب ، پادشاه مَرینیان در فاس (٦٥٦ـ ٦٨٥)، برای جلوگیری از قیام مردم برضد سلطنتش ، اقدام کند (بل ، ص ٣٩٠ـ٣٩١، ٣٩٤؛
نیز رجوع کنید به حسن علی حسن ، ص ٤٧٨ـ٤٧٩). طریقه هایی مانند قادریه و شاذلیه نیز سابقه ای طولانی در درگیری با استعمارگران داشتند. این دو طریقه در مراکش و الجزایر با فرانسه و در اتیوپی و سومالی با ایتالیا و انگلیس مبارزه کردند. امیرعبدالقادر (متوفی ١٣٠٠/ ١٨٨٣) که در الجزایر با فرانسه مبارزه کرد، یکی از مریدان طریقة قادریه بود ( > دایرة المعارف جهان اسلام آکسفورد < ، ج ٤، ص ١٢٩ـ١٣٠، ١٣٢). طریقه های دیگری چون جَزولیه و احمدیه و دَندراویه و دَرقاویه نیز در غرب و شاخ افریقا با ایتالیا و انگلیس مبارزه کردند (همان ، ج ٤، ص ١٣٠، ١٣٢؛
مونس ، ج ٢، جزء ٣، ص ٨٤). در مغرب تمام زوایای صوفیه مراکز دفاعی در برابر هجوم و اشغالگری اسپانیا و پرتغال بودند (زبیب ، ج ٤، ص ٣٥٦). برخی از مریدان احمدبن ادریس مرجوع کنید بهسس طریقة ادریسیه با استعمارگران شمال غرب و غرب افریقا، و احمدبن شریف سَنوسی (١٢٩٠ـ١٣٥١/ ١٨٧٣ـ١٩٣٣) از مشایخ طریقة سنوسیه ، از ١٣٢٠ تا ١٣٣٠/ ١٩٠٢ـ١٩١٢ در صحرا با فرانسه و در ١٣٢٩/ ١٩١١ در لیبی با ایتالیاییها مبارزه کردند. محمدبن عبداللّه حسن (متوفی ١٣٠١ ش / ١٩٢٢) از سومالی ، در برابر اشغالگران اتیوپیایی و ایتالیایی و انگلیسی ایستادگی کرد ( د. اسلام ، چاپ دوم ، ذیل «طریقت » و «السنوسی »). در عین حال ، برخی طریقه ها در سنگال و سودان و موریتانی هنگام درگیری میان استعمارگران و مردم ، بین آنها میانجیگری می کردند و حتی برخی مشایخ با استعمارگران همکاری می نمودند، مثلاً چند تن از مشایخ قادریه به گسترش نفوذ فرانسه در صحرا کمک کردند ( > دایرة المعارف جهان اسلام آکسفورد < ، ج ٤، ص ١٣٠).
اندیشة اتحاد اسلامی نیز از طریق برخی طریقه های اصلاح طلب ، مانند قادریه و شاذلیه ، در افریقا گسترش یافت و زوایای صوفیه با استفاده از تعالیم اسلامی برای متحدکردن قبایل افریقایی در برابر استعمارگران بسیار کوشیدند (مونس ، ج ٢، جزء ٣؛
> دایرة المعارف جهان اسلام آکسفورد < ، ج ٤، ص ١٣٠ـ١٣١).
طریقه های صوفیه در افریقا. این طریقه ها در افریقا ابتدا در خاندان وَزّانی (ساکن وَزّان در شمال مغرب )، شکل گرفتند. عبدالسلام بن مَشیش ، مرجوع کنید بهسس طریقة مَدْینیه و مرید ابومَدْین تلمسانی ، از مشاهیر این خاندان بود (مونس ، همانجا؛
زبیب ، ج ٤، ص ٣٥٥) و هر دو آنها از بزرگترین شیوخ صوفیه در مغرب بودند (همانجاها).
طریقة قادریه و شاذلیه زودتر و طریقه های دیگر مانند تجانیه و جزولیه و ختمیه و سنوسیه دیرتر از طریقه های دیگر در افریقا رواج یافتند. چهار طریقة اخیر اغلب تحت تأثیر قادریه و شاذلیه بودند (بل ، ص ٤٢١ـ٤٢٢؛
د. اسلام ، چاپ دوم ، ذیل «طریقت »؛
غنیمی ، ج ٦، ص ٩٥). پرطرفدارترین طریقه های صوفیه نیز قادریه و شاذلیه و تجانیه اند و بسیاری از طریقه ها از آنها منشعب شده اند (مونس ، همانجا).
قادریه . گفته می شود که این طریقه از یمن یا حَضْرَموت ابتدا به اتیوپی وارد شد. احتمالاً ابوبکرعبداللّه العَیْدَروس (متوفی ٩٠٩/ ١٥٠٣) اول بار آن را به اتیوپی برد (کوک ، ص ٤٧٢). این طریقه در انتشار اسلام در افریقا نقش مهمی داشته است . از برنامه های کنونی آن تعلیم قرآن به اطفال و فرستادن پیروان ، به سرمایة زوایا، برای تحصیل در مراکز علمی جهان اسلام و مراجعت به وطنشان برای تبلیغ دین اسلام در برابر تبلیغات مسیحیان است (عقبی ، ص ١٤٤ـ١٤٥). برخی شیوخ مهم قادری این اشخاص بودند: محمد بقّاعی که موجب رواج طریقة قادریه در غرب افریقا شد؛
مختار کُنْتی (متوفی ١٢٢٦/ ١٨١١) و شیخ عثمان دان فودیو هر دو از مبلّغان اندیشة اتحاد مسلمین و اصلاحات ؛
احمدبن محمدبن ابوبکر، مرید عثمان دان فودیو، که او را مجدِّد (احیاکننده ) می دانستند و در غرب افریقا نهضتهای جهادی را رهبری می کرد؛
عبدالرحمان بن عبداللّه شاشی ، سرایندة نعت مشهوری به نام شجرة الیقین ( > دایرة المعارف جهان اسلام آکسفورد < ، ج ٤، ص ١٣٠؛
علم الدین ، ص ٦٠٤ـ ٦٠٥؛
کوک ، ص ٥٠٢).
از قرن دوازدهم / هجدهم طریقة قادریه تحت الشعاع تجانیه قرار گرفت ، اما تأثیر معنوی این طریقه ، بخصوص مرجوع کنید بهسس آن عبدالقادر گیلانی * ، باقی مانده است . عبدالقادر هیچگاه به افریقا نرفت ، اما به عقیدة مسلمانان این سرزمین ، او تلاش بسیار کرد تا کفارِ منطقة شاخ افریقا را مسلمان کند. در داستانی گفته شده است که عبدالقادر گیلانی چهل جان داشته است و بدین ترتیب ، وجود قبرهای او را در برخی شهرهای افریقا توجیه می کنند ( د. اسلام ، همانجا؛
ملک شهمیرزادی ، ص ٧٥). برخی طریقه ها در افریقا، ادعا می کنند که با عبدالقادر گیلانی پیوند معنوی دارند ( د. اسلام ، همانجا).
بعضی از شاخه های منشعب از قادریه عبارت اند از: مُریدیه * ، که آن را احمدو بامبا (١٢٦٧ـ١٣٤٦/ ١٨٥١ـ١٩٢٧)، از مخالفان مشهور استعمار فرانسه ، در ١٣٠٤/ ١٨٨٧ در
سنگال بنیان نهاد (علم الدین ، ص ٦٠٧؛
کوک ، ص ١٧٠ـ١٧١؛
> دایرة المعارف جهان اسلام آکسفورد < ، ج ٤، ص ١٣١)؛
بهاریه ، از شاخه های قادریه در سودان و منسوب به تاج الدین بهاری ، این طریقه در ١١٥٥/ ١٧٤٢ متشتت شد و بسیاری از پیروان آن بتدریج به طریقة ختمیه پیوستند (علم الدین ، ص ٥٨٨)؛
فاضلیه ، شعبه ای از قادریه در موریتانی که مرجوع کنید بهسس آن محمد فاضل (١١٩٤ـ١٢٨٦/ ١٧٨٠ـ١٨٦٩) بود (کوک ، ص ١٤١ـ١٤٢).
شاذلیه . ابوالحسن شاذِلی (متوفی ٦٥٦/ ١٢٥٨)، مرید عبدالسلام مَشیش ، این طریقه را ــ که از جمله طریقه های اصلاح طلب است ــ در تونس بنیان نهاد (مونس ، همانجا). گفته اند که حَمْدا بُودونانه این طریقه را به سودان برد. از مبلّغان مشهور آن شیخ خُوجَلی بن عبدالرحمان بن ابراهیم (متوفی ١١٥٥/ ١٧٤٢) بود (کوک ، ص ٤٢٨). یکی از شعب مهم این طریقه در افریقا، درقاویه * است که ابتدا در تِلِمسان در قرن یازدهم / هفدهم ظهور کرد (عقبی ، ص ٢٣٠، ٢٣٢).
طَیبیه . یکی از شاخه های شاذلیه است و وزانیه و تهامیه نیز نامیده می شود (کوک ، ص ١٠٥). این طریقه منسوب به عبداللّه بن ابراهیم وزانی (متوفی ١٠٨٩) است و از مشایخ آن عبدالحی کتانی است . او از استادان مسجدجامع قَرَویین بود و به خروج از دین متهم شد. این طریقه از اوایل قرن دوازدهم / اواخر قرن هفدهم وارد امور سیاسی شد و تا قرن سیزدهم / نوزدهم پیروانی داشت (زبیب ، ج ٤، ص ٣٥٧؛
عقبی ، ص ٢٢٧).
زَروقیه . یکی دیگر از شاخه های شاذلیه است و منسوب است به احمد بُرنسی مشهور به زَرّوق (متوفی ٨٩٩/ ١٤٩٤)، عالِم مراکشی . شاخه هایی که نَسَب معنوی خود را به او می رسانند عبارت اند از: رُشدیه یا یوسفیه هر دو در مراکش در قرن دهم ؛
ناصریه در مراکش ، شیخیه در الجزایر و شابیه در تونس ، همه در قرن یازدهم ( د. اسلام ، همانجا) و دَرقاویه * منسوب به ابوحمید عرب دَرقاوی (متوفی ١٢٣٨/ ١٨٢٣) در قرن دوازدهم . از مشایخ معروف درقاویه ، احمد علوی (متوفی ١٣٠٣ ش / ١٩٢٤) بود که طریقة علویة منسوب به او در الجزایر رواج دارد. شهرت و نفوذ معنوی وی چنان است که حتی در میان پژوهشگران اروپاییِ علاقه مند به عرفان پیروانی دارد (مونس ؛
د. اسلام ، همانجاها؛
زبیب ، ج ٤، ص ٣٥٧؛
برای زندگی شیخ احمد علوی رجوع کنید به لینگز، ١٣٦٠ ش ).
ختمیه یا مَرغانیه . پس از وفات سیداحمدبن ادریس فاسی (متوفی ١٢٥٣/ ١٨٣٧)، میان مریدان او بر سر تعیین خلیفه اختلاف افتاد. سیدمحمد عثمان میرغَنی (١٢٠٨ـ ١٢٦٨/ ١٧٩٤ـ١٨٥٢)، که سیداحمد او را برای تبلیغ از مصر به سودان فرستاده بود، طریقة خود را جدا کرد. محمد عثمان ادعا داشت که تعالیم طریقه هایی مانند قادریه و نقشبندیه و شاذلیه را با هم جمع کرده و طریقة او خاتم طرق است . وی تلاش می کرد تا این طریقه ها را یکی کند، اما در نهایت این طریقه نیز طریقه ای در کنار آن طریقه ها شد (ولت ، ص ٧٧ـ ٧٨). محمد عثمان فرزند و جانشین خود، محمد سرّالختم (متوفی ١٢٨٠)، را مسئول طریقه در یمن کرد و دو فرزند دیگرش ، جعفر در حجاز و حسن در سودان ، مسئول تبلیغ طریقه شدند. بعد از مرگ محمد عثمان هر کدام از پسران او به استقلال ، در منطقة خود زعامت طریقه را بر عهده گرفتند (همان ، ص ١٣٤). بدین ترتیب ختمیه به شاخه های مختلفی تقسیم شد. مهمترین مرکز آن در سودان است و بیش از همة طریقه ها در آنجا پیروانی دارد، چنانکه برخی طرفداران شاذلیه در سودان به ختمیه پیوستند ( رجوع کنید به علم الدین ، ص ٥٤٠ ـ٥٤١؛
کوک ، ص ٤٧٣). علی مایه دورُگْبا این طریقه را در سومالی معرفی کرد. ختمیه در حوالی موگادیشو و منطقه ای در ناحیة اُوگادِن اتیوپی نیز پیروانی دارد (ملک شهمیرزادی ، ص ٧٦ـ٧٧).
طریقة ختمیه از مصر و عثمانی کمکهای مالی دریافت می کرد و در درگیریها از حمایت آنها برخوردار بود و برای گسترش خود از نفوذ آنها سود می جست . هنگام قیام مهدی سودانی در سودان ، ختمیه در زمرة مخالفان او بودند و حرکت وی را فتنه ای بر ضد اسلام می دانستند. گرچه قوای مهدی مقاومت نظامی ختمیه را در هم شکستند، پس از سرکوبی قیام مهدی و پس از آنکه سربازان مصری و انگلیسی در ١٣١٦/ ١٨٩٨ سودان را اشغال کردند، این طریقه دو باره قوّت گرفت ( > دایرة المعارف جهان اسلام آکسفورد < ، ج ٤، ص ١٣١؛
ولت ، ص ١٤٨، ٢٩٦).
جَزولیه . این طریقه را ابوعبداللّه محمد جَزولی * ، صوفی مراکشی ، در قرن نهم تأسیس کرد. زاویه های آن از تلمسان تا سوس الاقصی گسترده است و از طریقه های مهم شمال افریقا محسوب می شود. جزولیه ، در حوادث سیاسی تأثیر داشتند و با استعمار پرتغال و اسپانیا در شمال غربی افریقا مبارزه کردند (بل ، ص ٤٢١). عبداللّه بن مبارک ، مرید جزولی ، در مبارزه با پرتغالیها در برابر درخواست بزرگان سوس برای تصدی رهبری ، شریف سعدی (متوفی ٩٢٣) را معرفی کرد. سعدی با لقب القائم بامراللّه با مردم بیعت و دولت سعدیه را تأسیس کرد ( رجوع کنید به بل ، ص ٤٢١ـ٤٢٧؛
غنیمی ، ج ٦، ص ١١٣ـ ١١٥؛
حجی ، ج ٢، ص ٤٨٣ـ ٤٨٥).
عیساویه * یا عیسویه یکی از شاخه های جزولیه و منسوب به محمدبن عیسی فهدی (متوفی ٩٣١/ ١٥٢٥)، صوفی مراکشی ، است . عیساویه به زیارت قبور شیوخ و سماع اهمیت می دادند، ولی علمای دینی با آنان مخالف بودند و آنان را عامل انحطاط اسلام در شمال افریقا می دانستند ( د. اسلام ، همانجا). ملک محمد پنجم ، پادشاه مغرب ، مجالس سماع آنها را ممنوع کرد و این طریقه را باطل خواند (زبیب ، ج ٤، ص ٣٥٧ـ ٣٥٨؛
د. اسلام ، همانجا)، با اینحال عیساویه هنوز در الجزایر و تونس وجود دارند (کوک ، ص ٨٣، ١٠٥).
سَمّانیه . این طریقه یکی از شاخه های خلوتیه است . بنیانگذار آن محمدبن عبدالکریم سمّانی (١١٣٠ـ١١٨٩/ ١٧١٨ـ ١٧٧٥) است . این طریقه را احمدبن طبیب بن بَشیر (متوفی ١٢٣٩/ ١٨٢٤) در اتیوپی و سودان رواج داد. محمد احمد (مهدی ) از مریدان سمّانیه بود و شاخه ای از این طریقه در به قدرت رساندن او سهم مهمی داشت ( د. اسلام ، همانجا؛
ولت ، ص ١٥٣ـ١٥٤). امروزه سمّانیه از طریقه های دیگر پیروان کمتری دارد (علم الدین ، ص ٥٩٤).
رحمانیه . این طریقت یکی از شاخه های طریقة خلوتیه است . بنیانگذار آن محمدبن عبدالرحمان ادریسی (متوفی ١٢٠٨) است . این طریقه ، مبارزاتی بر ضد استعمار فرانسه ، بخصوص در الجزایر، داشت . بیشترین مریدان آن در الجزایر و تونس اند (عقبی ، ص ١٥٥، ١٥٧).
مجذوبیه . پیش از آنکه طریقة مجذوبیه به وجود آید، در مغرب به کسانی که به واسطة جذبة الاهی به مقام قرب می رسیدند و صاحب کرامات و باخبر از غیب می شدند، مجذوب می گفتند. از جملة مجذوبان ، علی بن احمد صنهاجی دوار (متوفی ٩٤٩/ ١٥٤٢) بود که در قصر بزرگان بنی وطاس (حک : ٨٣١ـ٩٥٧/ ١٤٢٨ـ١٥٥٠) از او استقبال می شد و او هرچه از آنان می گرفت به فقرا می داد. یکی دیگر از این مجذوبان در مغرب ، عبدالرحمان مجذوب (متوفی ٩٧٦/ ١٥٦٨) مرید صنهاجی بود، هرچند که حالت جذبة وی دائمی نبود. وی مریدان را از اقتدا کردن به افعال خود در هنگام جذب نهی می کرد. در بارة سیرت و مناقب او آثار بسیاری وجود دارد، دیوانهایی به او منسوب است و سخنانی شبیه به سخنان حلّاج و ابن عربی از او نقل کرده اند (حجی ، ج ٢، ص ٤٨٥ـ٤٨٦).
طریقة مجذوبیه را، که شاخه ای از شاذلیه محسوب می شود، حمدبن محمد مجذوب (متوفی ١١٩٠/ ١٧٧٦) بنیان نهاد. جانشین وی ، پسرش قمرالدین (متوفی ١١٥٥) معروف
به محمد صغیر، مدارس و مساجد بسیاری در سودان بنا کرد.
در هنگام انقلاب مهدی سودانی ، مجذوبان به او پیوستند
و در جنگ با ترکها با قوای مهدی همراه بودند، ولی بعد
از دوران مهدی این گروه به اجتماعات کوچک محدود شد (علم الدین ، ص ٥٩٩ ـ٦٠١؛
برای زندگی حمدبن مجذوب رجوع کنید به درنیقه ، ص ٩٧).
نیز رجوع کنید به تجانیه * ، سنوسیه * ، صالحیه *
منابع :
(٥٩) ابن بطوطه ، سفرنامة ابن بطوطه ، ترجمة محمدعلی موحد، تهران ١٣٦١ ش ؛
(٦٠) محمدابراهیم ابوسلیم ، الحرکة الفکریّة فی المهدیّة ، بیروت ١٩٨١؛
(٦١) آلفرد بل ، الفرق الاسلامیّة فی الشمال الافریقی من الفتح العربی حتی الیوم ، ترجمه عن الفرنسیة عبدالرحمان بدوی ، بیروت ١٩٨٧؛
(٦٢) محمد حجی ، جولات تاریخیّة ، بیروت ١٩٩٥؛
(٦٣) حسن علی حسن ، الحضارة الاسلامیة فی المغرب و الاندلس : عصر المرابطین و الموحدین ، قاهره ١٩٨٠؛
(٦٤) محمداحمد درنیقه ، الطریقة الشّاذلّیة و اعلامها ، بیروت ١٤١٠/ ١٩٩٠؛
(٦٥) نجیب زبیب ، الموسوعة العامة لتاریخ المغرب و الاندلس ، بیروت ١٤١٥/ ١٩٩٥؛
(٦٦) صلاح مرجوع کنید بهید عقبی ، الطرق الصوفیة و الزوایا بالجزائر: تاریخها و نشاطها ، بیروت ٢٠٠٢؛
(٦٧) سلیمان سلیم علم الدین ، التصوف الاسلامی : تاریخ ـ عقائد ـ طریق ـ اعلام ، بیروت ١٩٩٩؛
(٦٨) عبدالفتاح مقلد غنیمی ، موسوعة تاریخ المغرب العربی ، قاهره ١٤١٤/ ١٩٩٤؛
(٦٩) ژوزف کوک ، مسلمانان افریقا ، ترجمة اسداللّه علوی ، مشهد ١٣٧٣ ش ؛
(٧٠) مارتین لینگز، عارفی از الجزایر ، ترجمة نصراللّه پورجوادی ، تهران ١٣٦٠ ش ؛
(٧١) صادق ملک شهمیرزادی ، «صوفیان افریقا»، چشم انداز ، سال ١، ش ٩ (آذر ١٣٧٦)؛
(٧٢) حسین مونس ، تاریخ المغرب و حضارته ، بیروت ١٤١٢/ ١٩٩٢؛
(٧٣) عبداللّه ناصری طاهری ، مقدمه ای بر تاریخ سیاسی اجتماعی شمال افریقا: از آغاز تا ظهور عثمانیها : تهران ١٣٧٥ ش ؛
(٧٤) جان اوبرت ولت ، تاریخ الطریقة الختمیة فی السودان ، ترجمة محمدسعید قدال ، قاهره ٢٠٠٢؛
(٧٥) محمدطه ولی ، المساجد فی الاسلام ، بیروت ١٤٠٩/ ١٩٨٨؛
(٧٦) EI ٢ , svv. " A l-Sanu ¦ s ¦ â " (by A. H. D e Groot), "T ¤ ar ¦ â k ¤ a. ٢: In North Africa" (by P. Lory);
(٧٧) Mervyn Hiskett, The course of Islam in Africa , Edinburgh ١٩٩٤;
(٧٨) The Oxford encyclopedia of the modern Islamic World , ed. John L. Esposito, New York ١٩٩٥, s.v. "Sufism and politics" (by J. E. A. Johansen).
/ ملیحه معلم و پروانه عروج نیا /
١٢) تصوف اسلامی در غرب . تأثیر تصوف در غرب (ایالات متحده امریکا، کانادا، اروپای غربی و امریکای جنوبی )
بیشتر در حوزة مطالعات دانشگاهی ، فرهنگ عامه و آیینهای دینی آشکار است .
مطالعات دانشگاهی . ترجمة متون اصلی صوفیان با ترجمة اشعار فارسی ــ که بخش اعظم آنها آکنده از مفاهیم عرفانی است ــ شروع شد. در دهه های اولیة قرن یازدهم / هفدهم ، گلستان سعدی به آلمانی برگردانده شد و یک قرن بعد سر ویلیام جونز ، مستشرق و زبان شناس انگلیسی ، در دانشکدة فرت ویلیامِ کلکته مطالعه و ترجمة گستردة متون کهن فارسی را آغاز کرد. این ترجمه ها باعث شد که شاعران غربی ، همچون گوته و والت ویتمن ، درصدد جستجو و کشف مضامین عرفانی شرقی در آثار آنها برآیند. پس از اشغال استعماری جوامع مسلمان توسط فرانسه و انگلیس و دیگر قدرتهای اروپایی ، محققان اروپایی و کارگزاران مستعمرات به این جنبه از اسلام علاقه مند شدند. با گسترش صنعت چاپ در اروپا و بعد از آن در خاورمیانه در قرن سیزدهم / نوزدهم ، امکان انتشار و اشاعة متون صوفیه به زبانهای رایج در کشورهای اسلامی و ترجمه های اروپایی آن بیشتر شد. نخستین مطالعات اروپاییان در بارة تصوف ، در بر گیرندة تأملاتی راجع به ریشه های غیراسلامی آن ، از جمله ایران باستان و هند و مسیحیت و حتی تأثیرات بودایی ، بود. در آغاز قرن چهاردهم / بیستم ، مستشرقانی همچون آربری و رینولد نیکلسون در انگلستان ، متون قدیمیِ منثور و منظوم صوفیه را از فارسی و عربی به انگلیسی برگرداندند. در مطالعات اسلامی ایالات متحده امریکا، بررسی تصوف اهمیت ویژه ای داشته است و بسیاری از محققان امریکایی به این حوزه از اسلام توجه دارند. برای دین پژوهان و هنرمندان و عموم مردم غرب ، جنبة عرفانی تصوف جذابیت ویژه ای داشته است . در ایالات متحده ، بویژه از دهة ١٣٥٠ ش / ١٩٧٠، بسیاری از دانشجویان رشتة مطالعات اسلامی علایق فکری و شخصیشان را در این جنبه از اسلام یافتند. هنگامی که مرجوع کنید بهسسات دانشگاهی اروپایی عموماً شرایط مناسبی برای مطالعات دینی نداشتند، محققانی نظیر لویی ماسینیون (متوفی ١٣٤١ ش / ١٩٦٢)، فریتس مایر (متوفی ١٣٧٧ ش / ١٩٩٨)، و آنه ماری شیمل (متوفی ١٣٨١ ش / ٢٠٠٣) مقاله های درخور توجهی در زمینة تصوف نگاشتند.
جنبة عملی تصوف . در ایالات متحده ، تصوف به عنوان آیینی دینی و زنده از زمان تشکیل شورای جهانی مذاهب در ١٣١٠/ ١٨٩٣، رایج شد. متعاقب آن نخستین استاد بزرگ تصوف ( در ایالات متحده ) ، حضرت عنایت خان (متوفی ١٣٠٦ ش / ١٩٢٧)، در ١٣٢٨/١٩١٠ در سفری سیاحتی ، به عنوان موسیقیدان هندی ، به ایالات متحده رفت و پس از آن در امریکا و اروپا به اشاعة تعالیم طریقة هندی چشتیه * پرداخت .
تأثیر تصوف در ایالات متحده تا اواخر دهة ١٣٤٠ ش / ١٩٦٠ بسیار محدود بود. از طرفی ، تا بعد از تغییر قوانین مهاجرت در ١٣٤٢ ش / ١٩٦٣ ــ که منجر به آزادی مهاجرت شمار بیشتری از غیر اروپاییان به ایالات متحده شد ــ مسلمانان در ایالات متحده حضور چندانی نداشتند. وضع فرهنگی دهة ١٩٦٠/ ١٣٤٠ ش و مقارن آن علاقه به معنویت شرقی ، موجب تمایل به جنبش عنایت خان شد. پسر وی ، پیر ولایت خان ، در دهة مذکور این جنبش را با نام «طریقه تصوف در غرب » یا «رسالت در عصر ما» احیا کرد. اکنون نام آن طریقه تصوف جهانی است که نشان دهندة جریانهای فراملیتی امروزی است . در ١٣٧٩ ش / ٢٠٠٠، مقام جانشینی عنایت خان به نوة وی ، ضیاء عنایت خان ، تفویض شد که در حال حاضر در مقر خویش در لبنان جدید واقع در نیویورک رهبری طریقه و انتقال تعالیم را برعهده دارد.
امروزه در ایالات متحده به طور کلی سه نوع جنبش تصوف وجود دارد. یکی از این جنبشها بیشتر نگرش جهانی دارند. آنان به تصوف و جنبه های سنّت اسلامی استناد می کنند، اما از پیروان خود نمی خواهند که مذهب خود را تغییر دهند و مسلمان شوند. این دسته شامل طریقت تصوف جهانی ، انجمن تحقیقات تصوف (ادریس و عمرعلی شاه ) و جنبش سماع صلح جهانی است .
جنبشهای دیگر، با اینکه بیشتر عضوگیریشان از میان امریکاییان است ، ریشه در شریعت اسلامی دارند و مسلمان بودن را برای رشد معنوی در سنّت تصوف ضروری می دانند. بیشتر رهبران این جنبشها را مهاجران جوامع مسلمان تشکیل می دهند. نمونه های برجستة این جنبشها عبارت اند از: طریقة نقشبندی ـ حقّانی ، طریقة خلوتی جرّاحی ، پیروان گورو باوا محیی الدین ، و طریقة مولویه . دانشگاهیان مرتبط با جنبشهای تصوف امریکایی ، چون هیوستون اسمیت و سیدحسین نصر، مدافع پیروی از حقیقت جاودان یا حکمت خالده اند و
با نظری موافق ، تعالیم اسلامی را در پرتو دریافتهای باطنی و عرفانی عرضه و معرفی کرده اند. همچنین فریتیوف شوئون (شووان ) (متوفی ١٣٧٧ ش / ١٩٩٨)، سوئیسی ای که در بلومینگتونِ ایندیانا ساکن شد، در اشاعة تلقیِ سنّت گرا از
تصوف یا حکمت خالده مرجوع کنید بهثر بود. وی در همان زمان ریاست طریقه ای معروف به «میریامیه »، شاخه ای از طریقة شاذلیه ، را بر عهده داشت .
صوفیان امریکایی مشتمل اند بر گروههایی از مهاجران جوامع مسلمان ، بخصوص در مراکز شهرهای بزرگتر همچون نیویورک و شیکاگو و لوس آنجلس . آنان از تعالیم تصوف به شیوه هایی پیروی می کنند که بسیار شبیه به آیینهای مرسوم در جوامع خودشان است . در بریتانیای کبیر نقش صوفیان مهاجر، بخصوص آنهایی که از آسیای جنوبی به آنجا رفته اند، به سبب الگوی مهاجرتی مراکز صنعتی بزرگ در میدلندز انگلستان ، بسیار برجسته تر است . در آنجا تعداد زیادی از مهاجران هندی و پاکستانی ، پیرانی سنّتی اند که بسیاری از جنبه های عامیانه و محلی آیینهای فرهنگی اسلامی را ادامه می دهند.
در جوامع غربیِ اروپایی آیینهای دینی رایجی وجود دارد که با نفوذ مهاجران مسلمان مرتبط است ؛
آلمانیها با طریقتهایی مانند سلیمانیه روبرو هستند که از ترکیه به آنجا رفته اند، و هلندیها و فرانسویها با رگه ها و عناصری از تصوف شمال افریقا مواجه اند. سازگاری و انطباق مراسم و آیینهای صوفیانه با شرایط غربی ، متضمن نادیده انگاشتن برخی جنبه های عمومی و رایج اعمال و آیینهای اسلامی است ، مانند زیارت مزارهای اولیا و داشتن نگرش انعطاف پذیرتر نسبت به حضور و مشارکت زنان در امور اجتماعی . با اینحال ، در برخی موارد آیین صوفیانه و سنّتیِ زیارت مقابر و مزار صوفیان ، به زمینة امریکایی منتقل شده و به یاد اولین نسل رهبران طریقت ، در امریکا بقعه هایی بنا شده است ، از جمله بقعة مرشد ساموئل لوئیس در نیومکزیکو، گورو باوا در پنسیلوانیا، و شاه مقصود در کالیفرنیا.
حامیان و اعضای جنبشهای متنوع تصوف امریکایی مختلف اند، زیرا نمایندة جهت گیریهای دینی و اجتماعی متفاوت اند. طریقت تصوف در غرب و جنبش ادریس شاه ، به واسطة فعالیتهای انتشاراتی و یاری رساندن به جماعتهای دیگر از طریق روان شناسی فراشخصی و سلامت کل نگرانه و سماع ، تأثیر گسترده تری بر فرهنگ امریکایی داشته است . اعضا مجبور نیستند که شیوة زندگی کاملاً صوفیانه داشته باشند یا با اجتماع سازگار شوند. گرایش به این جنبشها احتمالاً در نیمة دوم دهة ١٣٥٠ ش /١٩٧٠ به اوج خود رسید. از وقتی که طریقت تصوفِ پیر ولایت خان ادعا کرد که ده هزار تن از طریقِ وی به طریقت مشرّف شده اند، تعداد بسیار زیادی از امریکاییان در اردوها و هم اندیشیهای تصوف شرکت می کنند و کتابهایشان را می خوانند.
تصوف سنّت گرا یا حکمت خالده در جهت آثار فریتیوف شووان و سیدحسین نصر و هیوستون اسمیت ــ از طریق رسانه هایی چون فیلمهای مستند، گفتگوهای تلویزیونی
و فعالیتهای انتشاراتیِ عالمانه و عامیانه ــ مخاطبان وسیعی
در فرهنگ امریکایی پیدا کرده است . نفوذ این جنبشها
در اصل به سبب عقاید آنهاست تا مشارکتشان در جنبشهای سازمان یافته .
جنبشهای تصوف دورگه یا امریکایی ـ اسلامی در روند کلی فرهنگ امریکایی تأثیر کمتری داشته اند، زیرا عقاید عرضه شده بیشتر اختصاص به علایق مسلمانان دارد. از آنجا که برخی تفسیرهای صوفیانه از اسلام ، مانند عقیده به رهبران فره مند و شفاعت اولیا، را همة مسلمانان نپذیرفته اند، نباید تصور کرد که چنین جنبشهایی را همة مسلمانان امریکا تأیید می کنند. در عین حال ، بسیاری از مسلمانان غیرصوفی موفقیتهای آنان را در جلب امریکاییان به اسلام ارج می نهند.
تصوف در هر دو شاخة شیعه و سنّی اسلام به وجود
آمده است و تعدادی از سلسله های شیعی ، از جمله سلسلة نعمت اللهی و اویسی ـ شاه مقصودی ، در بین مهاجران ایرانی و جماعت امریکایی پیروانی دارند. تصوف به همان نسبت در میان مسلمانان افریقایی مقیم امریکا تأثیر کمتری داشته
است ، اگرچه فعالیتهای سلسلة تجانیه * و طریقة نقشبندی ـ حقّانیِ شیخ ناظم ــ که احتمالاً در میان طریقه های موجود در ایالات متحده و اروپا متنوعترین پیروان را دارد ــ علایقی برانگیخته است . با اینهمه ، حتی قدیمترین جنبشهای اسلامیِ افریقایی ـ امریکایی ، همچون احمدیه و معبد علم موریش ، با جریانهای رمزی و عرفانی ، از جمله برخی تأثیرات تصوف ، موافق بوده اند.
فرهنگ عامه . رواج تصوف در غرب ، آشکارا از رهگذر علاقة بسیار به اشعار مولانا بوده است . شاعری امریکایی به نام کولمان بارکز آثار او را ترجمه کرد. افراد شناخته شده ای چون دیپک چوپرا و برخی خوانندگان نیز در یادآوری و مرور آثار مولانا سهیم بوده اند. علاقه به موسیقی جهان در جوامع غربی منجر به محبوبیت و شهرت آیینهای صوفیانه ای همچون قوالیهای هندی و دسته های ذکر و مناجات خوانی صوفیان ، مانند مراسم سماع مولویه ، شده است .
منابع :
(٧٩) Marcia K. Hermansen, "Hybrid identity formations in Muslim America: the case of American Sufi movements", The Muslim world , vol. ٩٠, no. ١ & ٢ (Spring ٢٠٠٠), ١٥٨-١٩٧;
(٨٠) idem, "In the garden of American Sufi movements: Hybrids and Perennials", in New trends and developments in the world of Islam , ed. Peter B. Clarke, London ١٩٩٧, ١٥٥-١٧٨;
(٨١) Zia Inayat Khan, A pearl in wine: essays on the life, music and sufism of Inayat Khan , New Lebanon, N.Y. ٢٠٠١;
(٨٢) James Jervis, "The Sufi order in the West and Pir Vilayat Inayat Khan", in New trends and developments in the world of Islam , ibid;
(٨٣) Andrew Rawlinson, The book of enlightened masters: Western teachers in Eastern traditions , Chicago ١٩٩٧;
(٨٤) Gisela Webb, "Sufism in America", in America's alternative religions , ed. Timothy Miller and Harold Coward, Albany, N. Y. ١٩٩٥;
(٨٥) idem, "Tradition and innovation in contemporary American Islamic spirituality: the Bawa Muhaiyaddeen Fellowship", in Muslim communities in North America , ed. Yvonne Y. Haddad and Jane I. Smith, Albany, N.Y. ١٩٩٤.
/ مارشا هرمانسن /
١٣) مستشرقان و تصوف . برخی مستشرقان بر اساس تمایلشان به قولِ به اخذ و اقتباس با نظر به بعضی از اجزا و عناصر تصوف ، کلیت آن را غیراسلامی و دخیل در عالم اسلام تلقی کرده اند، لیکن این مستشرقان در بارة اصل و منشأ آن اتفاق نظر ندارند و هر گروه از آنها آن را مأخوذ یا متأثر از سنّتی متفاوت دانسته اند:
الف ) مسیحیت . به نظر مرکس ، تصوف بر گرفته از رهبانیت شام است . گولدتسیهر قائل است که فقر و درویشیِ ظاهر شده در عالم اسلام از فروع مسیحیت است . نولدکه پشمینه پوشی و نیکلسون مصطلحات صوفیه را نصرانی و مسیحی دانسته اند. آسین پالاسیوس و ونسینک و تور آندره آ نیز تأثیر عقاید مسیحی را در تصوف اسلامی نشان داده اند. دلایل و مستندات این گروه اجمالاً همان است که ابن تیمیّه (متوفی ٧٢٨) مطرح کرده است . ابن تیمیّه ترجیح فقر بر غنا را آموزه ای مسیحی دانسته است ، همچنانکه توکل بر خدا در امر معاش و تن زدن از کار و ظهور شیخ در میان صوفیه و امتناع برخی از آنان از ازدواج و تأهل و تمایل ایشان به تجرد، به رغم نهی پیامبر اکرم از رهبانیت ، و استشهاد آنان به اقوال حضرت مسیح و اناجیل ، بر تأثیر عقاید مسیحی در تصوف و عرفان اسلامی دلالت می کند ( رجوع کنید به ابن تیمیّه ، ج ٧، جزء ١١، ص ١٤ـ ٣٠؛
نیکلسون ، مقدمة عفیفی ، ص ٢١ـ٢٢؛
کیلانی ، ص ٢١ـ٢٢؛
فاخوری و جر، ص ٢٩٧ـ٣٠٠؛
زرین کوب ، ص ١٢ـ ١٣، ٢٢ـ٢٧).
عقیدة برخی فرق صوفیه به حلول و اتحاد متناظر با اعتقاد مسیحی در باب الوهیت مسیح است . همچنین گفته شده که قول به اسقاط تکلیف برای واصلان ، شاید مأخوذ از نامة پولس رسول به غلاطیان (٥:١٨) باشد: «اما اگر روح خدا شما را هدایت کند، شما در قید شریعت نیستید». این دو عقیده اساس ردیه های بسیار علیه صوفیان بوده است ، چندانکه از همان ابتدا ابن حنبل آنان را به اباحه ، و خَشیش و ابوزُرعه (دو شاگرد وی ) متصوفه را به طایفه ای از زنادقه (روحانیه ) منتسب کرده اند ( رجوع کنید به ابونصر سرّاج ، ص ٤٣٣؛
فاخوری و جر، ص ٣٠٠؛
د. اسلام ، چاپ اول ، ذیل «تصوف »).
ب ) سنّت یونانی . وینفلد ، براون ، مرکس ، نیکلسون و ماسینیون بر تأثیر آرای گنوسی و فیثاغوری و نوافلاطونی بر تصوف تأکید کرده اند (براون ، ج ١، ص ٦١٣ـ٦١٥؛
زرین کوب ، ص ١٣؛
کیلانی ، ص ٢٢ـ٢٣). نیکلسون (ص ٦٠ـ٦١) به مقایسة آرای دیونوسیوس با ذوالنون مصری * (متوفی ٢٤٥) پرداخته است و می دانیم که آرای این متأله مسیحی تا چه مایه متأثر از برقلس * بوده است (بریه ، ص ٤٣ـ٤٦). در مورد ذوالنون نیز گفته اند که همچون جابربن حیّان از علوم اوایل اطلاع داشته است (ابن ندیم ، ص ٤٢٣؛
قفطی ، ص ١٨٥؛
زرین کوب ، ص ٥٩). مفاهیم و معانیی نظیر زندان بودن تن برای روح ، عدم امکان معرفت به حقیقت عالی از طریق فکرت عقلی و لزوم اشراق و جذبه ، معرفت نفس و عالم صغیر بودن انسان و قول به فیض
و سریان جملگی از حکمت و فلسفة یونان به تصوف و عرفان اسلامی سرایت کرده است (کیلانی ، ص ٢٢ـ٢٣؛
فاخوری وجر، ص ٣٠٠ـ٣٠٣؛
نیز رجوع کنید به غنی ، ج ٢، قسمت ١، ص ١١٠ـ ١١١؛
لاهیجی ، مقدمة سمیعی ، ص سی ونه ـ پنجاه وپنج ؛
زرین کوب ، ص ٢٠ـ٢٢). از حیث ریشه شناسی کلمات نیز ابوریحان بیرونی (ص ٢٤) اصل کلمة صوفی را مأخوذ از سوف یونانی به معنای حکمت و دانایی دانسته است .
ج ) سنّت هندی و بودایی . هورتن با نقل اقوال ابوریحان بیرونی و داراشکوه ، بر مشابهت اوپانیشادها و یوگا سوترا و
آرای متصوفة متقدم حکم کرده و تأثیر آرای هندوان و مذاهب برهمنان را مخصوصاً بر سخنان حلاج * و بعضی دیگر از متصوفه ، چون بایزیدِ بسطامی * و جنیدِ بغدادی * ، قوی یافته است . جونس نیز بر همین اعتقاد است . این مستشرقان به مسئلة ذکر در طریقتهای صوفیه ، عبادت و مجاهده و قول به تناسخ و اتحاد نفس با معقول خود و وصول به مقام فنا متناظر با اتحاد با نیروانا، به عنوان شواهد این رأی استناد می کنند. در مجموعة مشهور اوپانیشادها یا حکمت وِدانتا (مخزن عمدة یوگا)، برهما ، که مبدأ کل عالم است ، با آتما (اصل درونی آدمی )، در حقیقت یکی است و برای رهایی از جدایی ظاهری میان انسان و برهما راه چاره عبارت است از تصفیة وجود از آلایشهای جسمانی و عبور متوالی از تنگنای تناسخ ، که به آن سمساره گویند. شباهت این سخن و سوز و گداز جدایی از اصل در میان عرفا و قول برخی از آنان به تناسخ ، آشکار است . گولدتسیهر مشابهت سرگذشت بودا و ابراهیم ادهم را دلیل بر توارد افکار و تشابه حالات دانسته و اولیری گفته است که
نمی توانیم از اثر بودا، که از طریق بلاد فارس و ماوراءالنهر به جزیرة العرب رفته بود، غفلت ورزیم (فاخوری و جر، ص ٢٩٥ـ ٢٩٧؛
کیلانی ، ص ٢٣ـ٢٤؛
زرین کوب ، ص ١٢ـ١٣، ١٧ـ٢٠؛
د. اسلام ، همانجا).
د) سنّت ایرانی پیش از اسلام . نخستین کتابی که در اروپا در بارة تصوف منتشر شد، نوشتة ثولاک بود. وی ابتدا مدعی شد که منشأ عمدة تصوف ، آیین مجوس بوده است و حتی بعضی مشایخ صوفیه نیز مجوسی تبار بوده اند، اما بعدها در آرای خود تجدید نظر کرد. دوزی عقیدة نخستینِ ثولاک را تأیید نموده و بلوشه نیز به تأثیر عقاید و مبادی ایرانی اشاره کرده است . به اعتقاد براون ، شباهت زهد در عالم اسلام به زهد و عبادت مانویان و مزدکیان و اینکه حقیقت محمدیه شبیه هرمز در نظر زردشت است و نیز نفوذ ایرانیان در عهد عباسی ، تأثیر آنان را آشکار می سازد (براون ، ج ١، ص ٦١١ـ٦١٣؛
نیکلسون ، مقدمة عفیفی ، ص ١٢ ـ ١٣؛
کیلانی ، ص ٢٤ـ ٢٥؛
زرین کوب ، ص ١٢ـ ١٣).
در این میان ، برخی در بارة اصل و منشأ تصوف گفته اند که چند عنصر و عامل ، با هم و به صورت ترکیبی ، تأثیر داشته اند. هارتمان بیشتر به نفوذ هندوان ، به علاوة بعضی عوامل دیگر، توجه کرده است . فون کرمر از تأثیر عنصر هندی و بودایی ، که به عقیدة وی مظهرش جنید و بایزید است ، سخن گفته و عنصر دیگر را رهبانیت مسیحی معرفی کرده است . وی مخصوصاً حارثِ محاسبی * و ذوالنون مصری را از مظاهر آن دانسته است . کارادوو منشأ تصوف را در آیین مسیح ، در حکمت یونان ، در ادیان هند و ایران و حتی در آیین یهود می داند. در این خصوص ، توضیح داده اند که این عناصر بدان صورت در آن داخل نشده اند که تعیین و تحدید آنها آسان باشد و بتوان هر عنصری را به طور دقیق و صریح به اصل خود ارجاع داد. مثلاً حیات ناسکانه را هم در میان بوداییان می توان دید هم در میان مسیحیان . همچنین است فقر و توکل که میان آن دو مذهب مشترک است و موضوع محبت الاهی ، عاملی مشترک میان مسیحیت و نحلة نوافلاطونی است ؛
همچنانکه حجابهای گنوسی تا اندازه ای فلوطینی است . بعلاوه ، این مذاهب ، مستقل از یکدیگر و دور از هم به وجود نیامده اند، بلکه با یکدیگر در اسکندریه معارضه کرده و بر هم تأثیر داشته اند؛
همچنانکه بعدها این امر در دمشق و بصره و کوفه و بغداد پدید آمد (زرین کوب ، ص ١٣ ـ ١٤؛
فاخوری و جر، ص ٣٠٢). اما نیکلسون که ابتدا تصوف را از حیث نظری نتیجة امتزاج و اتحاد آرای نو افلاطونی و دین مسیحی و آیین گنوسی می دانست و از حیث عملی متأثر از طرز فکر هندوایرانی ، سرانجام اظهار کرد که حکم به اینکه تصوف امری دخیل در اسلام بوده مطلقاً پذیرفتنی نیست و در قرآن و حدیث ، معانی عمیق عرفانی وجود دارد (نیکلسون ، مقدمة عفیفی ، ص ٢٧ـ٢٩؛
د. اسلام ، همانجا). پل نویا (ص ٩ـ١٤) نیز در تکمیل مطالعات ماسینیون در کتاب > تحقیق در مبادی اصطلاحات عرفان اسلامی < ، با تحقیق در آثار کهن و با توجه به کتاب دریای جان هلموت ریتر ، بر آن است که نشان دهد چگونه زبان تأویلی عرفا و اصطلاحات صوفیه از قرآن نشئت یافته است . به بیان زرین کوب (ص ١٣)، شکی نیست که اندیشه های فلسفی و دینی گوناگون در جریان تصوف اسلامی وارد و حل شده است ، لیکن فرض آنکه تصوف به ناچار باید منشائی غیراسلامی داشته باشد، موجه و معقول نیست . همچنانکه فرضیه هایی از این قبیل که تصوف عکس العمل دماغ آریایی است در مقابل مذاهب و عقاید سامی ، نیز قابل دفاع نیست (نیز رجوع کنید به کیلانی ، ص ١٦ـ٢١؛
لاهیجی ، مقدمة سمیعی ، ص پنجاه وشش ؛
مطهری ، ج ١٤، ص ٥٥٥ ـ ٥٥٩).
منابع :
(٨٦) علاوه بر کتاب مقدس . عهد جدید؛
(٨٧) ابن تیمیّه ، مجموع الفتاوی ، چاپ مصطفی عبدالقادر عطا، ج ٧، جزء ١١: کتاب التصوف ، بیروت ١٤٢١/٢٠٠٠؛
(٨٨) ابن ندیم ؛
(٨٩) ابوریحان بیرونی ، کتاب البیرونی فی تحقیق ماللهند ، حیدرآباد دکن ١٣٧٧/١٩٥٧؛
ابونصر سرّاج ، کتاب اللّمع
(٩٠) فی التصوف ، چاپ رینولد الین نیکلسون ، لیدن ١٩١٤، چاپ افست تهران ( بی تا. ) ؛
(٩١) ادوارد گرانویل براون ، تاریخ ادبی ایران ، ج ١: از قدیمترین روزگاران تا زمان فردوسی ، ترجمه و تحشیه و تعلیق علی پاشا صالح ، تهران ١٣٥٦ ش ؛
(٩٢) امیل بریه ، تاریخ فلسفة قرون وسطی در دورة تجدد ، ترجمه و تلخیص یحیی مهدوی ، تهران ١٣٧٧ ش ؛
(٩٣) عبدالحسین زرین کوب ، ارزش میراث صوفیه ، تهران ١٣٦٩ ش ؛
(٩٤) قاسم غنی ، بحث در آثار و افکار و احوال حافظ ، ج ٢، قسمت ١، تهران ١٣٦٦ ش ؛
(٩٥) حنا فاخوری و خلیل جر، تاریخ الفلسفة العربیة ، بیروت ١٩٩٣؛
(٩٦) علی بن یوسف قفطی ، تاریخ الحکماء، و هو مختصر الزوزنی المسمی بالمنتخبات الملتقطات من کتاب اخبار العلماء باخبار الحکماء ، چاپ لیپرت ، لایپزیگ ١٩٠٣؛
(٩٧) قمر کیلانی ، فی التصوف الاسلامی : مفهومه و تطوره و اعلامه ، بیروت ١٩٦٢؛
(٩٨) محمدبن یحیی لاهیجی ، مفاتیح الاعجاز فی شرح گلشن راز ، ( تهران ١٣٣٧ ش ) ؛
(٩٩) مرتضی مطهری ، مجموعه آثار ، ج ١٤: خدمات متقابل اسلام و ایران ، تهران ١٣٧٥ ش ؛
(١٠٠) پل نویا، تفسیر قرآنی و زبان عرفانی ، ترجمة اسماعیل سعادت ، تهران ١٣٧٣ ش ؛
(١٠١) رینولد الین نیکلسون ، پیدایش و سیر تصوف ، ترجمة محمدباقر معین ، تهران ١٣٥٧ ش ؛
(١٠٢) EI ١ , s.v. "Tas ¤ awwuf " (by Louis Massignon).
/ رضا سلیمان حشمت /
١٤) نقد تصوف . با گسترش روزافزون تصوف از قرن سوم هجری و نقش صوفیان در تحول افکار و رفتار جامعة اسلامی ، علما و اهل شریعت و حتی خود صوفیان اندیشه های صوفیان و رفتار اجتماعی آنها را پیوسته ارزیابی و نقد کرده اند. نویسندگان و محققانی نیز از منظر اجتماعی و سیاسی و فرهنگی به نقد تصوف پرداخته اند (برای نمونه رجوع کنید به کسروی ، ص ٣٥ـ٤٣، ٥٨ ـ٦٠). این بخش مقاله به گزارش نقد علما و صوفیان از تصوف اختصاص دارد.
نقد اهل شریعت .
الف ) اهل سنّت . تقریباً تا اواخر قرن سوم و اوایل قرن چهارم صوفیان نیز مانند فقها و محدّثان از علمای دین محسوب می شدند و اغلب مشایخ بزرگ مانند سفیان ثوری (متوفی ١٦١)، حَمدون قَصّار (متوفی ٢٧١)، حسن بصری (متوفی ٢٧٩)، ابوحمزه بغدادی (متوفی ٢٨٩)، عمربن عثمان مکی (متوفی ٢٩٦)، جُنید بغدادی (متوفی ٢٩٧) و ابوالقاسم ابراهیم نصرآبادی (احتمالاً متوفی ٣٧٢) فقاهت و تصوف را باهم جمع کرده بودند (توفیق بن عامر، ص ٧، ٨، پانویس ٣، ص ٢٣؛
کامل ، ص ١٥٢). ابن ابی یَعْلی ' در طبقات الحنابلة (برای نمونه رجوع کنید به ج ٢، ص ٥٧، ٢٤٣، ٢٤٧، ٢٥٢) نام بسیاری از صوفیان را در شمار فقیهان حنبلی درج کرده است .
تا قرن چهارم صوفیان و فقیهان در مجالس یکدیگر حاضر می شدند و باهم به بحث و گفتگو در بارة مسائل فقهی می پرداختند و حتی صوفیان به علت وجاهت نزد عامه ، در مجالسشان از برخی فقیهان به علت اهتمام در امور دنیا انتقاد می کردند (توفیق بن عامر، ص ٨ و پانویس ٣؛
طَبَلاوی محمود سعد، ص ٣٧ـ٤٠؛
برای نمونه رجوع کنید به قشیری ، ج ٢، ص ٧٣٢ـ ٧٣٣). پیشوایان مذاهب فقهی نیز مانند امام شافعی (متوفی ٢٠٤) و احمدبن حنبل (متوفی ٢٤١) از برخی صوفیان به نیکی یاد کرده اند (توفیق بن عامر، ص ٨، پانویس ٣؛
ابن جوزی ؛
صفة الصفوة ، ج ٢، ص ٣٣٢). هرچند در برخی موارد، مطالبی از قول پیشوایان مذاهب فقهی ، علیه صوفیان نقل شده ، ولی در آنها ذکری از نسبت ارتداد و تکفیر صوفیان نیست ( رجوع کنید به ابن جوزی ، تلبیس ابلیس ، ص ٣٦٩، ٣٨٤، ٤١٩).
به هر حال به علت همین ارتباط نزدیک صوفیان و فقیهان و اینکه کلمة صوفی مرادف با زاهد و عابد بود و صوفیان از جملة اهل سنّت و جماعت شمرده می شدند، در کتابهای ملل و نحل ، حتی تا اوایل قرن پنجم از آنان به عنوان گروهی مستقل یاد نشده است (توفیق بن عامر، ص ١٠؛
نیز رجوع کنید به ابن حَزْم ، ج ٢، ص ١١٤؛
بغدادی ، ص ٣١٧).
بتدریج از قرن سوم ، با تشکیل حلقه های درس صوفیان بغداد و سخنان صوفیانی مانند سَری سَقَطی (متوفی ٢٥٣)، یحیی بن مُعاذ (متوفی ٢٨٥)، ابوحمزه بغدادی ، جنید، ابوالحسین نوری (متوفی ٢٨٦) و ابوسعید خَرّاز (متوفی ٢٨٦) در بارة توحید، عشق و سِرّ، بر سر این مسائل بحثهایی در گرفت . همچنین عقاید صوفیان در بارة عزوبت ، عزلت از خلق ، تفویض امر به خداوند و عدم کسب و ایجاد زاویه ها حساسیت برخی فقیهان را بر انگیخت . بخصوص موضوع ارتباط و نسبت خالق ومخلوق ، فقیهان رانسبت به صوفیان بدبین کرد و سخنان آنها را در این باره ، به تشبیه ، حلول واتحاد تعبیر می کردند. بدین ترتیب بتدریج صوفیانی مانند ابوسعید خرّاز، ذوالنّون مصری (متوفی ٢٤٥)، محمدبن عیسی (متوفی ٢٧٩)، سهل بن عبداللّه تستری (متوفی ٢٨٣) و احمدبن عطا (مقتول ٣٠٩) مورد آزار و تهمت قرار گرفتند ( رجوع کنید به توفیق بن عامر، ص ١٢ـ٢١؛
نیز رجوع کنید به ابن جوزی ، تلبیس ابلیس ، ص ٤٢٠).
شدیدترین برخورد با برخی صوفیان ، محاکمة حلاج در اوایل قرن چهارم بود (توفیق بن عامر، ص ٢٣). گفته شده که اولین انتقاد از صوفیان را احمدبن حنبل کرده و بیشترین حملات از جانب مذهب حنبلی نسبت به برخی صوفیان صورت گرفته است (همان ، ص ٣٧ـ ٣٨).
ظاهراً اولین کتابی که بر ضد صوفیه در قرن چهارم نوشته شده ، کتاب التنّبیهُ والرّدّ علی الاهواء و البِدَع اثر ابوالحسین ملطی * (متوفی ٣٧٧) است . وی در این کتاب نام صوفیان را نیاورده ولی از گروهی از اباحیان به نام روحانیه یاد کرده که می پندارند ارواحشان در ملکوت سیر می کند و بهشت را می بینند (ص ٩٢ـ٩٥؛
نیز رجوع کنید به بدوی ، ص ٩٣ـ٩٥). ویژگیهایی که وی برای این گروه یاد می کند تقریباً مشابه با کسانی است که صوفی معروف معاصر وی ، ابونصر سَرّاج (متوفی ٣٧٨)، آنها را در اللمع (ص ٤٠٩، ٤٢٨ـ٤٢٩) «مترسّمین به تصوف » (غافلان از حقیقت تصوف ) دانسته است (نیز رجوع کنید به بدوی ، ص ٩٤ـ ٩٥).
از منتقدان مهم اهل سنّت در قرن ششم ، ابوالفرج عبدالرحمان ابن جوزی (متوفی ٥٩٧) است . وی قسمت اعظم کتاب معروف خود تلبیس ابلیس * ( رجوع کنید به ص ١٨١ـ٤٢٧) را به نقد آرا و آداب سلوک و رفتار صوفیان اختصاص داده است . به نظر او از جمله خدعه های شیطان با صوفیان ترک کسب و کار و نکاح ، عزلت گزینی ، پوشیدن خرقه ــ که حکم لباس شهرت را دارد ــ رواج سماع ، غنا، رقص ، نظر بر اَحداث (بُرنایان )، اعتقاد به حلول و اتحاد و ادعای عشق الاهی است . وی در کتاب دیگری به نام صیدالخاطر (در جاهای گوناگون ، برای نمونه رجوع کنید به ص ٥٤ـ٦٠، ١٠٦، ١٠٨، ٢٠٢ـ٢٠٥، ٢٩٨، ٣٥٢) به نکوهش صوفیه پرداخته ، اما از کتاب تلبیس ابلیس او مخالفان صوفیه بیشتر استقبال کرده اند (ابن جوزی ، تلبیس ابلیس ، مقدمة خیرالدین علی ، ص ٣). با اینحال وی مشایخ اولیه صوفیه را «سلف صالح » می داند و از جملة بدعت گذاران محسوب نمی دارد ( رجوع کنید به طبلاوی محمودسعد، ص ٤١ـ٤٢). وی در صفة الصفوة نیز از بسیاری از صوفیان به نیکی یاد کرده است (برای نمونه رجوع کنید به ج ٢، ص ٣٣٤ به بعد).
از دیگر منتقدان بزرگ صوفیه در قرن ششم و هفتم ابن تَیْمیّه * (متوفی ٧٢٨)، از عالمان اهل سنّت ، است . وی صوفیان را به سه دسته تقسیم می کند: صوفیة الحقایق ، صوفیة الارزاق و صوفیة الرسم . به نظر او تنها گروه اول اهل زهد و عبادت و از صدیقین اند. او زهّاد بصره را از این جمله می داند. صوفیان ارزاق ساکنان خانقاه اند و صوفیان رسوم نیز به لباس و آداب ظاهری و انتساب به صوفیان اکتفا کرده اند (طبلاوی محمودسعد، ص ٤٩). بدین ترتیب ، ابن تیمیّه با همة صوفیه سر انکار و مخالفت ندارد. او حتی برخی اهل سکر ( رجوع کنید به سکر و صحو * ) مانند بایزید بسطامی * را چنانچه اعمالشان مخالف شرع نباشد، معذور می داند و آنها را از پیروان وحدت وجود، مانند ابن عربی و حلاج ، جدا می کند (ابن تیمیّه ، ج ١، ص ١٧٦ـ ١٧٨؛
طبلاوی محمودسعد، ص ٧٣). وی همچنین در آثارش از مشایخ اولیه تصوف دفاع کرده و حتی کتابی در مقامات و احوال صوفیه به نام التُحفة العراقیة فی الاعمال القلبیة نوشته است (ابن تیمیّه ، ج ١، ص ٨٤، ٩٤، ١٨٦؛
توفیق بن عامر، ص ٥١؛
طبلاوی محمودسعد، ص ٥ ـ٧).
شدیدترین حملات ابن تیمیّه بر صوفیان بخصوص بر ابن عربی در رساله ای است که به شیخ نصر مَنْبِجی نوشته و در آن از معتقدان به اتحاد و حلول و وحدت وجود انتقاد کرده و سخنان آنان را شبیه غالیان و نصارا دانسته است (ابن تیمیّه ، ج ١، ص ١٦٩، ١٧٥ـ١٧٩). با این حال ، او عقیدة ابن عربی را در بارة وحدت وجود به اسلام نزدیکتر می شمرد، اما پیروان و شارحان اندیشه های او را همچون صدرالدین قونیوی * و عفیف الدین تِلِمْسانی * به بدترین نوع کفر متهم می کند (همان ، ج ١، ص ١٨٣ـ١٨٦). به طور کلی ابن تیمیّه با صوفیانی که تصوف را به زعم او به فلسفه و افکار بیگانه با اسلام درآمیختند، مخالفت کرده است (طبلاوی محمودسعد، ص ٥ـ٦؛
نیز رجوع کنید به ابن تیمیّه ، ج ١، ص ١٧٩، ١٨٣ـ١٨٩).
ابن تیمیّه به مسائلی مانند تفضیل ولایت بر نبوت ، و معصومیت اولیا، که برخی عرفا بدان اعتقاد دارند، اعتراض می کند و این امر را محجوب داشتن پیامبر اکرم می داند. او اعتقاد به وحدت ادیان را نیز سبب الغای مفهوم دیانت و تعطیل رسالت می شمرد (توفیق بن عامر، ص ٤٣ـ٤٥؛
نیز رجوع کنید به ابن تیمیّه ، ج ١، ٥٤ ـ ٥٩، ٦٣ـ٦٤) و با این عقیده که کشف و الهام راهی برای اخذ احکام شرعی باشد، مخالفت می کند ( رجوع کنید به ابن تیمیّه ، ج ٢، ص ١٦٩ـ١٧٢).
ابن تیمیّه بر سر برخی از این موضوعات با طریقه هایی مانند شاذلیه و رفاعیه ، قلندریه و ملامتیه (ملامیه ) مخالفتهای شدیدی کرد. البته خشم و افکار بزرگان این طریقه ها را نیز بر انگیخت (توفیق بن عامر، ص ٤٨ـ٥٠؛
نیز رجوع کنید به ابن تیمیّه ، ج ١، ص ٦٤ـ ٦٥، ١٤٢ـ ١٤٤؛
بخش ١٠: تصوف در مصر).
شاگرد وی ، ابن قَیّمِ جوزیه * (متوفی ٧٥١)، فقیه حنبلی ، با برخی از نظریات ابن تیمیّه در بارة صوفیان موافق بود ولی خود او از طرفداران تصوف به شمار می رفت و سعی در نزدیک کردن عقاید صوفیه با دیدگاههای اهل سنّت داشت . وی در کتاب مدارج السالکین برخی انتقادات استادش را به خواجه عبداللّه انصاری رد کرده است (توفیق بن عامر، ص ٥١ـ٥٢).
بدین ترتیب ، تقریباً تا قرن هشتم علمای دین کم وبیش از میراث صوفیه بهره می بردند و از اقوال و احوال مشایخ صوفی در کتابهای خود ذکر می کردند. بعلاوه بزرگترین صوفیان تا قرن هفتم و هشتم از میان اهل سنّت برخاستند (کامل ، ص ٦٠ـ٦١) و بیشترین حملات نیز از سوی عالمان دینی به برخی از صوفیان یعنی حلاج ، ابن فارض ، ابن عربی ، ابن سَبْعین ، و غالباً به آرایی چون وحدت وجود و تأویل قرآن بوده است (بقاعی ، ص ٦٦، ٧٦، ١٥٠ به بعد، ٢١٣ـ٢١٧). از جمله این مخالفان زین الدین عمربن ابی الحرام کتانی (متوفی ٧٣٨)، ابوحیان محمدبن یوسف اندلسی (ابوحَیان غَرناطی )، شمس الدین محمدبن احمد ذهبی (متوفی ٧٤٨)، تقی الدین علی بن عبدالکافی سُبْکی (متوفی ٧٥٦)، ابن هشام (متوفی ٧٦١)، ابن خطیب (متوفی ٧٦٦)، ابن خلدون (متوفی ٨٠٨)، شمس الدین اسماعیل بن ابی بکر مقروی (متوفی ٨٧٥)، برهان الدین بقاعی (متوفی ٨٨٥) ابن حجر عَسقَلانی (متوفی ٨٥٢) هستند (همان ، ص ١٥٠ـ ١٧٨). البته برخی علمای اهل سنّت نیز مانند جلال الدین سیوطی (متوفی ٩١١) و احمدبن حَجَر هَیتَمی (متوفی ٩٧٣) به دفاع از این صوفیان برخاسته و در رد مخالفان کتابهایی تألیف کرده اند (حلمی ، ص ١٣٠ـ١٣١؛
توفیق بن عامر، ص ٥٤ ـ ٥٥).
به طور کلی در میان علمای اهل سنّت تا به امروز تقریباً دو جریان عمده در برابر تصوف وجود داشته است : گروهی که با جنبه هایی از تصوف موافق ولی با برخی آرا و آداب صوفیان مخالف بوده و تصوف سنّی (تصوف مشایخ اولیة تصوف ، تقریباً تا قرن چهارم ) را از تصوف باطنی (اهل غلو) یا تصوف فلسفی ــ که نمایندگانش حلاج ، ابن عربی و پیروانشان هستند ــ جدا می کنند. این گروه ، از نمایندگان چنین تصوفی شدیداً انتقاد می کنند و آن را متأثر از عرفان هند، مسیحیت و فلاسفة یونان می دانند (ابورَیّان ، ج ٢، ص ٦٥ـ٦٧،١٨٠؛
کامل ، ص ٣١، ١٧٨، ١٨٥ـ١٨٩).
گروه دیگر از مخالفان تصوف ، طرفداران جنبش وهابیت * (پیروان محمدبن عبدالوهاب ، متوفی ١٢٠٦) و سلفیه * (پیروان محمد عبده ، متوفی ١٣٢٣)اند که تصوف را انحراف از اسلام ، مخرب و تماماً بدعت می دانند. البته در میان سلفیه کسانی هم هستند که برخی از صوفیان سده های اولیه را از حکم تکفیر مستثنا می دانند (توفیق بن عامر، ص ٥٤ ـ ٥٥؛
کامل ، ص ٣١، ١٦١؛
سیریه ، ص ٢٢ـ٢٤، ٨٦، نیز رجوع کنید به ص ٩٢، ١٠٢).
از قرن دوازدهم به بعد، برخی تحولات اجتماعی از جمله فشار سلفیه و وهابیت سبب شده است تا مشایخ برخی طرق صوفیه ، مانند نقشبندیه و شاذلیه و قادریه ، بخصوص در افریقا و هند سعی کنند به تصوف اولیه نزدیک شوند، به همین دلیل برخی عقایدشان را تعدیل و بعضی اعمال را که حساسیت عالمان اهل سنّت را برمی انگیزد، ممنوع کرده اند ( رجوع کنید به توفیق بن عامر، ص ٣٠ـ٣٧؛
سیریه ، ص ١، ١١ـ١٣؛
نیز رجوع کنید به بخش ٥: تصوف در شبه قارة هند، بخش ١٠: تصوف در مصر).
منابع :
(١٠٣) ابن ابی یعلی ، طبقات الحنابلة ، ج ٢، بیروت : دارالمعرفة ، ( بی تا. ) ؛
(١٠٤) ابن تیمیـّـه ، مجموعة الرسائل و المسائل ، بیروت ١٤١٢/١٩٩٢؛
(١٠٥) ابن جوزی ، تلبیس ابلیس ، چاپ خیرالدین علی ، بیروت ( بی تا. ) ؛
(١٠٦) همو، صفة الصفوة ، چاپ محمد فاخوری و محمد روّاس قلعه جی ، بیروت ١٣٩٩/ ١٩٧٩؛
(١٠٧) همو، صیدالخاطر ، چاپ ناجی طنطاوی ، دمشق ١٣٩٩/ ١٩٧٩؛
(١٠٨) ابن حزم ، کتاب الفصل فی الملل و الاهواء و النحل ، مصر ١٣١٧ـ١٣٢٠، چاپ افست بیروت ( بی تا. ) ؛
محمدعلی ابورَیّان ، تاریخ
(١٠٩) الفکر الفلسفی فی الاسلام ، ج ٢: الحرکة الصوفیة فی الاسلام ، اسکندریه ١٩٩٤؛
(١١٠) ابونصر سراج ، کتاب اللُّمع فی التصوف ، چاپ رینولد آلن نیکلسون ، لیدن ١٩١٤، چاپ افست تهران ( بی تا. ) ؛
(١١١) عبدالرحمان بدوی ، تاریخ تصوف اسلامی : از آغاز تا پایان سده دوم هجری ، ترجمة محمودرضا افتخارزاده ، قم ١٣٧٥ ش ؛
(١١٢) عبدالقاهربن طاهر بغدادی ، الفرق بین الفرق ، چاپ محمد محیی الدین عبدالحمید، قاهره : مکتبة محمدعلی صبیح و اولاده ، ( بی تا. ) ؛
(١١٣) ابراهیم بن عمر بقاعی ، مصرع التصوف ، او، تنبیه الغبی الی تکفیر ابن عربی ، و تحذیر العباد من اهل العناد ، چاپ عبدالرحمان وکیل ، قاهره ١٣٧٢/١٩٥٣؛
(١١٤) توفیق بن عامر، «مواقف الفقهاء من الصوفیة فی الفکر الاسلامی »، حولیات الجامعة التونسیة ، ش ٣٩ (١٩٩٥)؛
(١١٥) محمد مصطفی حلمی ، ابن الفارض و الحب الالهی ، قاهره ١٩٧١؛
١١٦- طبلاوی محمود سعد، التصوف فی تراث ابن تیمیه ، مصر ١٩٨٤؛
(١١٧) عبدالکریم بن هوازن قشیری ، الرسالة القشیریة ، چاپ عبدالحلیم محمود و محمودبن شریف ، قاهره ١٩٧٢ـ١٩٧٤؛
(١١٨) عمر عبداللّه کامل ، التصوف بین الافراط و التفریط ، بیروت ١٤٢٢/ ٢٠٠١؛
(١١٩) احمد کسروی ، صوفیگری ، تهران ١٣٤٤ ش ؛
(١٢٠) محمدبن احمد ملطی ، التنبیه والرد علی اهل الاهواء و البدع ، چاپ محمد زاهد کوثری ، قاهره ١٤١٨/١٩٩٧؛
(١٢١) Elizabeth Sirriyeh, Sufis and anti-Sufis: the defence, rethinking and rejection of Sufism in the modern world , Richmond, Eng. ١٩٩٩.
/ محمدکاظم یوسف پور و پروانه عروج نیا /