دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٤٣٢٥
جارودبن مُعَلّی ' ، بِشربن عَمروبن حَنَش بن مُعَلّی ' عَبدی ، صحابی پیامبر و بزرگ قبیلة عبدالقیس * ، که در سال نهم یا دهم در مدینه به حضور پیامبر اکرم رسید و اسلام آورد. جارود را لقب وی دانسته ( رجوع کنید به ابن حِبّان ، ١٤٠٨، ص ٧٠؛ سمعانی ، ج ٤، ص ١٣٥) و در بارة سبب این لقب گذاری گفته اند که در سرزمینی که قبیلة عبدالقیس در آن زندگی می کردند، نوعی بیماری پدید آمد که شترها را از بین می برد. جارود با چند شتری که برایش باقی مانده بود، نزد داییهای خود ــ که از قبیلة بنی هند، شاخه ای از قبیلة بنی شیبان ( بنی شیبان شاخه ای از قبیلة بکربن وائل ) بودند ــ رفت . بیماری به شترهای آنان نیز سرایت کرد و شترها از میان رفتند، از این رو وی را جارود (محروم کننده ) لقب دادند ( رجوع کنید به ابن سعد، ج ٥، ص ٤٠٧ـ ٤٠٨؛ ابن قتیبه ، ص ٣٣٨؛ ابن عساکر، ج ٦٠، ص ٢٨٤). برخی منابع متأخرتر، سبب این لقب گذاری را آن دانسته اند که جارود در روزگار جاهلیت به قبیلة بکربن وائل * حمله کرد و بر آنان پیروز شد و خلع سلاحشان کرد ( رجوع کنید به ابن اثیر، ١٤١٧، ج ١، ص ٣٨٣؛
ذهبی ، حوادث و وفیات ١١ـ٤٠ ه ، ص ٢٣٩). نیای بزرگ جارود را علاء ( رجوع کنید به بخاری ، ج ٢، جزء ١، قسم ٢، ص ٢٣٦؛
ابن ماکولا، ج ٦، ص ١٣٤) و نُعمان ( رجوع کنید بهخلیفة بن خیاط ، ١٩٦٧، ص ٦١، ١٨٥) خوانده اند، اما ابن حِبّان (١٣٩٣ـ١٤٠٣، ج ٣، ص ٥٩) معلّی ' را درست دانسته است . در پاره ای روایات ( رجوع کنید به ابن عساکر، ج ٦٠، ص ٢٨١) نام جارود را مُطرّف نوشته اند. انتساب جارود به نیای بزرگ وی معلّی ' ( رجوع کنید بهابن حِبّان ، ١٤٠٨، همانجا)، یا حذف بِشر از نام وی (مثلاً جارودبن عمروبن ... رجوع کنید به ابن هشام ، ج ٤، ص ٢٢١) و هم ضبط نام نیای اعلای وی به صورت علاء یا یعلی در بعضی نُسخ (مثلاً طوسی ، ص ٣٤)، برخی مؤلفان را به این اشتباه انداخته است که جارودبن عمروبن حَنَش بن یَعلی ' عبدی و جارودبن مُعلّی ' دو شخص بوده اند ( رجوع کنید به همانجا؛
قس تُستری ، ج ٢، ص ٥٥٢ ـ٥٥٤).
کُنیة جارودبن معلّی ' را، به اختلاف ، ابومُنذِر ( رجوع کنید به ابن سعد، ج ٧، قسم ١، ص ٦١)، ابوعَتّاب (خلیفة بن خیاط ، ١٩٦٧، همانجاها)، ابوغیاث (بخاری ، همانجا) و ابوالحَکَم (ابن عساکر، همانجا) ذکر کرده اند. نسبت وی به عبدی نیز به سبب انتساب او به نیای اعلایش عبدالقیس ، از سران قبایل عدنانی ، است (سمعانی ، همانجا). مادر جارود بن معلّی '، دَرْمَکه / دریمکه دختر رُوَیم بن یزید، از بنی شیبان بود (ابن سعد؛
خلیفة بن خیاط ، ١٩٦٧، همانجاها؛
ابن ابی الحدید، ج ١٨، ص ٥٦؛
قس ابن عساکر، ج ٦٠، ص ٢٨٤؛
رمله دختر رویم ).
جارودبن معلّی ' در روزگار جاهلیت از اَشراف و بر دین مسیحیت بود (ابن سعد، ج ٥، ص ٤٠٨؛
ابن عساکر، ج ٦٠، ص ٢٨٣ـ ٢٨٥). برخی روایات تعریض آمیز، جارود را کافری (عِلج ) ایرانی دانسته اند که از جزیرة ابن کاوان به ساحل دریا آمد و خود را به عبدالقیس منتسب ساخت و چندی بعد خواهرش به ازدواج یکی از بزرگان فارس ، مُکَعْبِر، در آمد ( رجوع کنید به طبری ، ج ٦، ص ١٥٤). به روایت محمدبن اسحاق ، جارودبن معلّی ' به تفسیر و تأویل کتب ، معرفت داشت و به سیرت و سخنان ایرانیان آگاه بود. وی فلسفه و طب می دانست و زیرک ، ادیب ، خوش سیما و توانگر بود ( رجوع کنید به ابن کثیر، ج ١، ص ١٤٤). بر اساس پاره ای روایات ( رجوع کنید به شمس شامی ، ج ٦، ص ٣٠٣ـ٣٠٤)، جارودبن معلّی ' با افرادی همچون سَلَمة بن عیاض اسدی ، که در جاهلیت بر کیش حنیفیت بود، ارتباط داشت و به اتفاق وی نزد پیامبر اکرم رسید و پیامبر آنان را از سؤالاتی که در ذهن داشتند، خبر داد و آنان ایمان آوردند.
نخستین دیدار جارودبن معلّی ' را با پیامبر اسلام ، برخی منابع در سال نهم یا سَنَة الوُفود ( رجوع کنید به ابن هشام ، ج ٤، ص ٢٢١؛
خلیفة بن خیاط ، ١٩٦٧ـ ١٩٦٨، قسم ١، ص ٦٥) و برخی دیگر در سال دهم پس از هجرت ( رجوع کنید به طبری ، ج ٣، ص ١٣٦؛
ذهبی ، حوادث و وفیات ١١ـ٤٠ ه ، ص ٢٣٩) نوشته اند. جارودبن معلّی ' با هیئتی از قبیلة عبدالقیس از بحرین به مدینه رفت و به حضور پیامبر اکرم رسید. پیامبر وی را به اسلام دعوت کرد و در پاسخ جارود که از پیامبر خواست در مقابل وانهادن مسیحیت و گرویدن به اسلام ، ضامن دین او گردد، فرمود من ضمانت می کنم که خداوند تو را به بهتر از آن راهنمایی کرده است . پیامبر همچنین به وی توصیه کرد برای رفتن به سرزمین خویش ، شترهای سرگردان و بی صاحب بین راه را سوار نشود. جارود و هیئت همراه وی مسلمان شدند. پیامبر وی را گرامی داشت و او را سرور قومش کرد. جارود، پس از آشنایی با تعالیم اسلامی ، نزد قوم خود بازگشت و آنان را به اسلام دعوت کرد، که همگی پذیرفتند (ابن هشام ، همانجا؛
ابن سعد؛
طبری ، همانجاها؛
یعقوبی ، ج ٢، ص ٧٩؛
ابن حبّان ، ١٤٠٨، همانجا؛
ابن عساکر، ج ٣، ص ٤٢٩ـ٤٣١).
در منابع از جارودبن معلّی ' در شمار صحابه یاد شده است و گفته اند که وی تا بازپسین دم حیات اعتقادی نیکو و استوار به اسلام داشت ( رجوع کنید به طبری ، همانجا؛
ابن ابی حاتم ، ج ٢، ص ٥٢٥). پاره ای اشعار باقی مانده از وی ، مؤید این مطلب است ( رجوع کنید بهصفدی ، ج ١١، ص ٣٥ـ٣٦؛
ابن کثیر، همانجا).
جارود دورة جنگهای رِدَّه را درک کرد. پس از وفات پیامبر اکرم ــ که بسیاری از قبایل ، از اسلام رو گرداندند و به کیش اول خویش بازگشتند ــ گروهی از مردم بحرین ، از جمله قبیلة ربیعه ، نیز در سال یازدهم به رهبری غَرور (مَعرور) مُنذِربن نُعمان بن منذر از اسلام برگشتند اما جارود با جدّیت مسلمان ماند و عبدالقیس را از ارتداد نگاه داشت (واقدی ، ص ٢٢٤، ٢٣٠؛
ابن سعد، ج ٥، ص ٤٠٨؛
طبری ، ج ٣، ص ٣٠١ـ٣٠٣). در جنگهایی که میان قبیلة عبدالقیس از یک سو و قبیلة بکربن وائل به سالاری حُطَم بن ضُبَیْعه (بزرگ تیرة بنی قَیس بن ثَعْلَبه ) در گرفت ، عبدالقیس شکست خوردند و به دژ جُواثا (در سرزمین هَجَر) رفتند. بکربن وائل ــ که اکثر نیروهایشان ایرانی و شماری از آنان عرب بودند ــ این دژ را سخت محاصره کردند. عبدالقیس از خلیفه یاری خواستند و او علاءبن عبداللّه حَضرَمی را به عنوان والی به بحرین فرستاد، جارود به دستور علاء، همراه عبدالقیس نزدیک اردوگاه حطم پیاده شد. علاء نیز با لشکر خویش مجاور هجر مستقر گردید. پس از یک ماه جنگ ، لشکر علاء پیروز شد، مرتدان شکست خوردند و حطم (سالار مشرکان ) کشته و منذربن نعمان اسیر شد (خلیفة بن خیاط ، ١٩٦٧ـ ١٩٦٨، قسم ١، ص ٩٧ـ ٩٨؛
طبری ، ج ٣، ص ٣٠٤ـ٣١٠، هر دو ضمن حوادث سال ١١؛
قس ذهبی ، حوادث و وفیات ١١ـ٤٠ ه ، ص ٧٣ـ٧٤، ضمن حوادث سال ١٢ ؛
نیز رجوع کنید به واقدی ، ص ٢٣١ـ٢٥١؛
بلاذری ، ص ٨٣ ـ٨٤).
آنچه مسلّم است این است که جارودبن معلّی ' در زمان خلافت عمر (١٣ـ٢٣)، هنگام فتح فارس ، در این سرزمین به شهادت رسیده است ( رجوع کنید به بخاری ، ج ٢، جزء ١، قسم ٢، ص ٢٣٦)، اما روایات در بارة تاریخ این رویداد متفاوت است . بر اساس روایت سیف بن عمر، در سال ١٧ مسلمانان از بحرین به فارس حمله کردند. علاءبن حضرمی لشکر مسلمانان را بدون اذن عمر، از دریا گذراند. آنان تا اصطخر پیش رفتند. مردم فارس به سرکردگی هیربد راه را بر آنان بستند و میان مسلمانان و کشتیهایشان حایل شدند. در جایی به نام طاووس جنگی سخت در گرفت و جارودبن معلّی '، که فرماندهی بخشی از لشکر مسلمانان را به عهده داشت ، رجزهایی خواند و جنگید تا کشته شد (طبری ، ج ٤، ص ٧٩ـ٨٠؛
ابن اثیر، ١٣٨٥ـ١٣٨٦، ج ٢، ص ٥٣٨ ـ٥٣٩).
بنا بر پاره ای روایات ، جارودبن معلّی ' چندی پس از جنگهای ردّه و تأسیس شهر بصره در سال ١٧، در آن شهر سکنا گزید ( رجوع کنید بهابن سعد، ج ٧، قسم ١، ص ٦١؛
خلیفة بن خیاط ، ١٩٦٧، ص ١٧٤، ١٨٥). روایتی دیگر نیز نشان می دهد که جارود چند سال پس از آن در قید حیات بوده است . گفته می شود در سال ٢٠ جارود بن معلّی ' از بحرین به مدینه آمد و نزد عمر برضد قُدامة بن مَظعون ، والی بحرین ، شهادت به شرب خمر داد. از این رو، عمر قدامه را از ولایت عزل کرد و او را حد زد ( رجوع کنید بهابن سعد، ج ٥، ص ٤٠٨ـ٤٠٩؛
نیز رجوع کنید به ابن اثیر، ١٣٨٥ـ١٣٨٦، ج ٢، ص ٥٦٩). افزون بر این ، به گزارش ابن سعد (ج ٥، ص ٤٠٩)، حَکم بن ابی العاص ، که گویا زیردست برادرش عثمان بن ابی العاص بوده است ( رجوع کنید به خلیفة بن خیاط ، ١٩٦٧ـ ١٩٦٨، قسم ١، ص ١٢٣، ١٣٤)، جارود را به جنگ شهریگ (سهرک )، از شاهزادگان ساسانی ، فرستاد. جارود در سال ٢٠ در نبرد عَقَبة الطّین (جایی در فارس ) به شهادت رسید و از آن پس آنجا را عقبة الجارود نامیدند. گزارش ابن سعد را با اندکی تفاوت ، منابع متأخرتر تکرار کرده اند، با این ملاحظه که تاریخ رویداد را سال ٢١ دانسته اند ( رجوع کنید به خلیفة بن خیاط ، ١٩٦٧ـ ١٩٦٨، قسم ١، ص ١٤٥؛
همو، ١٩٦٧، ص ٦١، ١٨٥؛
ابن عساکر، ج ٥٦، ص ٥٠٠؛
ابن اثیر، ١٣٨٥ـ١٣٨٦، ج ٣، ص ٢١؛
ذهبی ، حوادث و وفیات ١١ـ٤٠ ه ، ص ٢٣٩ـ٢٤٠: در سال ٢١ در روز فتح نهاوند به فرماندهی سردار عرب ، نعمان بن مُقَرِّن ).
با این حال ، بر پایة دسته ای دیگر از روایات ، که نخستین فتح شهر اصطخر را در سال ٢٣ نوشته اند، در این سال شهریگ شورش کرد و لشکری از فارسیان گرد آورد. لشکریان مسلمان به فرماندهی عثمان بن ابی العاص (یا برادرش حَکَم ) با لشکر فارس روبرو شدند. در هنگامة نبرد، لشکر جارودبن معلّی ' که فرماندهی میمنة سپاه اسلامی را برعهده داشت ، از هم گسیخت اما به زودی سپاه اسلام پیروز گشت و شهریگ و پسرش در جنگی سخت کشته شدند ( رجوع کنید به طبری ، ج ٤، ص ١٧٦ـ١٧٧؛
ابن اثیر، ١٣٨٥ـ١٣٨٦، ج ٣، ص ٤٠ـ ٤١).
بزرگان و علمای رجال ، شخصیت جارودبن معلّی ' را ستوده اند. امام علی علیه السلام ، ضمن نامه ای به پسر وی مُنذِر، جارود را فردی صالح خوانده ( رجوع کنید به نهج البلاغة ، نامة ٧١) و ابن حِبّان (١٣٩٣ـ١٤٠٣، ج ٣، ص ٥٩) از وی در شمار ثقات صحابه یاد کرده است . جارود احادیثی از پیامبر اکرم روایت کرده است ( رجوع کنید به ذهبی ، حوادث و وفیات ١١ـ٤٠ ه ، ص ٢٣٩). ابومسلم جذمی از راویان اوست ( رجوع کنید به ابونعیم ، ج ٣، ص ٨٦ ـ ٨٧؛
ابن اثیر، ١٤١٧، ج ١، ص ٣٨٣). ترمذی ، دارمی و احمدبن حنبل روایاتی را از جارودبن معلّی ' در ابواب فقهی نقل کرده اند ( رجوع کنید به ونسینک ، ج ٨، فهارس ، ص ٤٤) اما روایت راویانی
همچون ابن سیرین (متوفی ١١٠) را از جارود باید مُرسَل یا از کسی غیرجارودبن معلّی ' عبدی دانست ( رجوع کنید به بخاری ، همانجا؛
ابن حجرعسقلانی ، ج ٢، ص ٥٤؛
قس ابن اثیر، ١٤١٧، ج ١، ص ٣٨٣ـ ٣٨٤). شایستگی جارودبن معلّی ' نزد عمر چنان بود که وی گفت اگر از رسول خدا نشنیده بودم که خلافت جز در قریش نخواهد بود، خلافت را پس از خود به جارودبن بشربن معلّی ' وا می نهادم (ابن ابی الحدید، ج ١٨، ص ٥٦، به نقل از مَعمَربن مثنّی ابوعبیده ، کتاب التاج ).
خاندان جارود از اشراف و بزرگان بصره به شمار می رفتند ( رجوع کنید به ابن سعد، ج ٧، قسم ١، ص ٦١؛
ابن حزم ، ص ٢٩٦). از آن جمله ، منذربن جارود عبدی ، از اصحاب علی علیه السلام و در جنگ جمل از امرای لشکر امام بود و ریاست عبدالقیس را برعهده داشت (مفید، ص ٣٢١؛
ابن عساکر، ج ٦٠، ص ٢٨٣). امام علی ، منذر را به مأموریتی نزد معاویه فرستاد و چندی نیز او را به فرمانداری اصطخر منصوب کرد (ابن سعد، ج ٥، ص ٤٠٩؛
ابن عساکر، ج ٦٠، ص ٢٨١، ٢٨٤) اما بعداً که او را نا اهل یافت ، ضمن نامه ای وی را نکوهید و به مدینه فرا خواند و او را عزل و حبس و برایش غرامت مقرر کرد ( رجوع کنید بهنهج البلاغة ، همانجا؛
یعقوبی ، ج ٢، ص ٢٠٣ـ٢٠٤؛
ابن ابی الحدید، ج ١٨، ص ٥٤). منذربن جارود را بعدها عبیداللّه بن زیاد به حکومت ثَغر (نواحی مرزی ) هند فرستاد و منذر در سال ٦١ یا ٦٢ در همانجا درگذشت (ابن سعد، همانجا؛
قس بخاری ، همانجا؛
ابن عساکر، ج ٦٠، ص ٢٨٥). عبداللّه بن جارود عبدی نیز از سوی سلیمان بن عبدالملک اموی (حک : ٩٦ـ٩٩) مدتی حاکم بصره شد (ابن عساکر، ج ٢٧، ص ٢٣٧ـ ٢٣٨). عبداللّه بن جارود سپس بر ضد حَجاج بن یوسف ثقفی (والی عراق ) شورید و در جنگ رُستَقُباد مغلوب او گردید و به دار آویخته شد (ابن قتیبه ، ص ٣٣٨ـ٣٣٩؛
برای دیگر اعقاب جارود رجوع کنید به ابن سعد، ج ٥، ص ٤٠٩، ج ٧، قسم ١، ص ٦١؛
ابن حزم ، همانجا).
منابع :
(١) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغة ، چاپ محمدابوالفضل ابراهیم ، قاهره ١٣٨٥ـ١٣٨٧/ ١٩٦٥ـ١٩٦٧، چاپ افست بیروت ( بی تا. ) ؛
(٢) ابن ابی حاتم ، کتاب الجرح و التعدیل ، حیدرآباد دکن ١٣٧١ـ١٣٧٣/ ١٩٥٢ـ١٩٥٣، چاپ افست بیروت ( بی تا. ) ؛
(٣) ابن اثیر، اسدالغابة فی معرفة الصحابة ، چاپ عادل احمد رفاعی ، بیروت ١٤١٧/١٩٩٦؛
(٤) همو، الکامل فی التاریخ ، بیروت ١٣٨٥ـ١٣٨٦/ ١٩٦٥ـ١٩٦٦؛
(٥) ابن حبّان ، کتاب الثقات ، حیدرآباد دکن ١٣٩٣ـ١٤٠٣/ ١٩٧٣ـ١٩٨٣، چاپ افست بیروت ( بی تا. ) ؛
(٦) همو، مشاهیر علماء الامصار و اعلام فقهاء الاقطار ، چاپ مرزوق علی ابراهیم ، بیروت ١٤٠٨/ ١٩٨٧؛
(٧) ابن حجر عسقلانی ، تهذیب التهذیب ، بیروت ١٤٠٤/ ١٩٨٤؛
ابن حزم ، جمهرة انساب العرب ،
(٨) چاپ عبدالسلام محمدهارون ، قاهره ( ١٩٨٢ ) ؛
(٩) ابن سعد (لیدن )؛
(١٠) ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق ، چاپ علی شیری ، بیروت ١٤١٥ـ١٤٢١/ ١٩٩٥ـ ٢٠٠٠؛
(١١) ابن قتیبه ، کتاب المعارف ، چاپ ثروت عکاشه ، قاهره ١٩٦٩؛
(١٢) ابن کثیر، السیرة النبویة ، چاپ مصطفی عبدالواحد، قاهره ١٣٨٣ـ١٣٨٦/ ١٩٦٤ـ ١٩٦٦، چاپ افست بیروت ( بی تا. ) ؛
(١٣) ابن ماکولا، الاکمال فی رفع الارتیاب عن المؤتلف و المختلف من الاسماء و الکنی و الانساب ، چاپ عبدالرحمان بن یحیی معلمی یمانی ، حیدرآباد دکن ١٣٨١ـ١٤٠٦/ ١٩٦٢ـ١٩٨٦؛
(١٤) ابن هشام ، السیرة النبویة ، چاپ مصطفی سقا، ابراهیم ابیاری ، و عبدالحفیظ شلبی ، قاهره ١٣٥٥/١٩٦٣؛
(١٥) احمدبن عبداللّه ابونعیم ، معرفة الصحابة ، چاپ محمد راضی بن حاج عثمان ، ریاض ١٤٠٨/١٩٨٨؛
(١٦) محمدبن اسماعیل بخاری ، کتاب التاریخ الکبیر ، ( بیروت ? ١٤٠٧/ ١٩٨٦ ) ؛
(١٧) بلاذری (لیدن )؛
(١٨) تستری ؛
(١٩) خلیفة بن خیاط ، تاریخ خلیفة بن خیاط ، روایة بقی بن مخلد، چاپ سهیل زکار، دمشق ١٩٦٧ـ ١٩٦٨؛
(٢٠) همو، کتاب الطبقات ، روایة موسی بن زکریا تستری ، چاپ اکرم ضیاء عمری ، بغداد ( ١٩٦٧ ) ؛
(٢١) محمدبن احمد ذهبی ، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام ، چاپ عمر عبدالسلام تدمری ، حوادث و وفیات ١١ـ٤٠ ه ، بیروت ١٤١٧/ ١٩٩٧؛
(٢٢) سمعانی ؛
(٢٣) محمدبن یوسف شمس شامی ، سبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیرالعباد ، چاپ عادل احمد عبدالموجود و علی محمد معوض ، بیروت ١٤١٤/١٩٩٣؛
(٢٤) صفدی ؛
(٢٥) طبری ، تاریخ (بیروت )؛
(٢٦) محمدبن حسن طوسی ، رجال الطوسی ، چاپ جواد قیومی اصفهانی ، قم ١٤١٥؛
(٢٧) علی بن ابی طالب (ع )، امام اول ، نهج البلاغة ، چاپ صبحی صالح ، قاهره ١٤١١/ ١٩٩١؛
(٢٨) محمدبن محمد مفید، الجمل و النصرة لسید العترة فی حرب البصرة ، چاپ علی میرشریفی ، قم ١٣٧٤ ش ؛
(٢٩) محمدبن عمر واقدی ، کتاب الرّدة ، چاپ محمود عبداللّه ابوالخیر، عمان ?( ١٤١١/ ١٩٩١ ) ؛
(٣٠) آرنت یان ونسینک ، المعجم المفهرس لالفاظ الحدیث النبوی ، استانبول ١٩٨٨؛
(٣١) یعقوبی ، تاریخ .
/ محمدرضا ناجی /