«جُستاری دربارة سلسلة حشّاشین » < ، 1818میلادی ، بود). پیروان حسن صبّاح ، پس از تسخیر دژهای مستحکم کوهستانی بسیار در ایران (بویژه قلعة اَلَموت * ) دژهای مشابهی را در شام و برخی دیگر از بلاد اسلامی فروگرفتند. از این پایگاهها بود که به «تِرور کردنِ» خطرناکترین مخالفان خود دست می زدند. گفته شده است آن اعضایی را که رهبران معنویشان برای این مأموریتهای خطرناک برمی گزیدند (معروف به «فدائیان »)، به استعمال حشیش وامی داشتند تا آنان را همچون آلات فعل بی اراده ای برای اجرای هر فعل شنیعی درآورند. حسنِ صبّاح در طی اقامت خود در مصر (1078ـ1080 میلادی ) دعاوی نِزار بن المستنصر، خلیفة فاطمی ، را پذیرفت و سر به فرمان او گذاشت (نام فرقة اسماعیلی «نِزاری » مأخوذ از نام همین خلیفة فاطمی است ). آنچه «حشّاشون » را از دیگر «مَلاحِدَه » (= اسماعیلیه ) مشخّص می کرد، نه اختلاف در اصول عقاید مذهبی ، بلکه سازمان سیاسی سرّی آنان بود که اطاعت کورکورانه از رهبر خود را می طلبیدند. جانشینان حسن صباح سرانجام به دست مغولان برافتادند و فعالیتهای تبلیغاتی و تروریستی نزاریان نیز بدین ترتیب خاتمه یافت (نیز رجوع کنید به د. اسلام ، چاپ اول ، ذیل "Assassins" ؛ و حشیشیه * ). نویسندگان غربی دربارة ارتباط حشیش با «مَلاحده » (بویژه پس از کشف مذکور سیلوستر دو ساسی ) بسی بحث کرده اند. در تکوّن افسانة این ارتباط ، مسلّماً داستانی مؤثر بوده است که مارکو پولو، سیّاح ونیزی ( ? 1254ـ ? 1324میلادی ) از قول برخی از اهالی ناحیة الموت دربارة باغ بهشت آسایی نقل کرده است ( سفرنامه ، ص 51ـ54؛ ترجمة فرانسوی ، ص 97ـ100؛ نیز رجوع کنید به لوئیس ، ص 43) که «شیخ الجِبال » یعنی علاءالدین محمد (618ـ653/1220ـ1255)، چهارمین رئیس یا زعیم اسماعیلیة الموت ، در آنجا پدید آورده بود و جوانانی را تحت تأثیر «نوشابه ای که آنان را به خواب می بُرد» (= شرابِ حاوی حشیش ؟ در ترجمة فارسی ، «تریاک » به جای نوشابة خواب آور !) و با وعدة وصول به بهشت موعود می فریفت و بدینسان آنها را برای اجرای مأموریتهای آدمکشی آماده می کرد. این افسانه مستندِ تاریخی ندارد؛ به گفتة هاجسن ( د. اسلام ، چاپ دوم ، ذیل «الموت »)، «هیچ چیز ثابت نمی کند که داروی مخدّر بنگ ارتباطی با قتلهایی ( که «فدائیان » مرتکب می شدند ) داشته بوده باشد»؛ دیگر این که (به قول همو، 1955، ص 134) ثابت شده است که حشیش دارای آن اثرِ روان ـ تَنی ای نیست که کسی را به اجرای مأموریت خطرناکِ ترور تحریک و تشجیع کند (نیز رجوع کنید به رزنتال ، ص 43). نامها و القاب حشیش . پیش از رواج عنوان عامیانة «حشیشة » یا «حشیش » که معلوم نیست نخست کی و کجا برای این گیاه به کار رفته است ، نامهای «رسمی » آن در منابع دورة اسلامی عبارت بود از (در فارسی ) ( برگِ ) شاهدانه / شَهدانه ، کنب (رجوع کنید به کمپفر ، 1712میلادی ، ص 645ـ647: « ( در ایران ) دانه ها ( ی آن ) را شادُنِه ، گَردة ( گرد آورده شده از گلها و برگهای آن ) را چَرْس ، و برگها ( ی آن ) را بَنگ می گویند»)؛ (در عربی ) ( وَرَق ) الشَهْدانَج (یا شکلهای دیگری از واژة معرّب اخیر: شاهدانج / شاهدانَق ، شادانَق ، شَرانَق ( در مصر،به گفتة انطاکی ، ص 310 ) )، قنّب (با تلفظهای متفاوت )، قُنبُس ، و غیره (به گفتة انطاکی ، همانجا، در مصر قُنبس به دانه های آن ، و حشیشة به برگهای آن گفته می شد). واژة حشیشة / حشیش (جمع آن ، حَشائش ) آشکارا در عربی نامی عامّ است (از ریشة حَشَّ ، «خشک شدن » و غیره )، اصلاً به معانیِ «علف خشک »، «علف هرز»، «گیاه علفی » (به طورکلّی )، «گیاه طبّی »، و غیره (قس دو واژة انگلیسی عامیانة grass «علف » و weed «علف هرز» که مجازاً به معنای مریوانا = حشیش به کار می رود). پس از رواج استعمال حشیش در کشورهای اسلامی ، بتدریج نامها یا لقبهای گوناگون بسیار متعددی به آن داده شده است . تقی الدین ابوبکر بن عبداللّه بَدْری (847ـ894) در راحَة الارواح فی الحشیش والرّاح ، که جامعترین تألیف بازمانده از قدیم دربارة بنگ و باده است که تاکنون شناخته شده ، هفتاد نام یا لقبی را که ملتها، اصناف گوناگون پیشه وران و گروههای اجتماعی در روزگار وی برای حشیش به کار می بردند، ذکر کرده است (نسخة خطی کتابخانة ملی فرانسه ، ش 3544 ar. ، از آغاز نسخه تا برگ 57ب ؛ منقول در رزنتال ، ص 35ـ 38؛ قرائت یا تلفظ و معانی لفظی بسیاری از این لقبهای مهجور، نامشخص و مشکوک است ؛ رجوع کنید به توضیحات و تعلیقات رزنتال ، ص 23ـ 38)، مثلاً : الخضراء (اهل یَمَن )، بِنْت الجِراب (اهل بغداد؛ لفظاً، «دختر کیسه »)، اَسْرار (تُرکان ؛ لفظاً، «رازها»)، کَفّ و جَمال الزَّین (اهل عراق )، الغُبَیراء (اهل دیار بکر؛ لفظاً، «خاکی رنگ کوچک »)، خوینه (؟، کُردها)، مُحَمَّصَة (اهل حَماة ؛ لفظاً، «بو داده ، برشته »)، صَحیح (اهل سوریه )، إبنة القُنْبُس (اهل مغرب ؛ لفظاً، «دختر قنّب »)، مُبَهِّجَة (اهل حُمص ؛ لفظاً، «بهجت انگیز»)، مَعْدِن الزُّمّرد (اهل «سَواحل »)، مَعْلوم (اصطلاحِ «مُتَجَرِّدة » = ناسِکانِ عُزلت گزین )، مَعلوم الفُقراء (اصطلاحِ «جُعَیدیّة » = اوباش )، شجرة الفَهم (اصطلاحِ «مُطَیْلَسَة » = طیلسان پوشان )، وُصول و راحَة البال (اصطلاح بازرگانان )، زیارة الخِضرِ الاخْضر (اصطلاح مشایخ ؛ لفظاً، «دیدار خِضرِ سبز»)، مُوصِلَة القَلب (اصطلاح صوفیان )، زُوّادَة (اصطلاح مسافران ؛ لفظاً، «توشة راه »)، أغْصان السّعادة (اصطلاح زنان آوازه خوان ؛ لفظاً، «شاخه های نیکبختی »)، لُقَیمة الفِکر (اصطلاح فیلسوف نماها؛ لفظاً، «لُقمة کوچک ( برای ) تفکّر»)، مُخَفِّفَة (اصطلاح باربران ؛ لفظاً، «چیزی که ( بار را ) سبُک می کند)؛ دَواء (اصطلاح بنّاها)؛ بُنْدُقَة (اصطلاح گدایان ، لفظاً، «حَبِّ گِرد»)؛ مَلیحة (دلاّ لها)؛ قُرّة العَین (اصطلاح قَرامِطه )؛ کُحْل (اصطلاح حشیش فروشان )؛ شُمَیْعَة (اصطلاح مخنّثان ؛ لفظاً، «شَمْعَک »). دو نام یا لقبِ رایج دیگر را خودِ زرکشی ذکر کرده است : حیدریّة (منسوب به شیخ حیدر سابق الذکر؛ ص 176) و قلندریّة (منسوب به احمد ساوجیِ سابق الذکر؛ همان ، ص 177). لقبهای عربی و فارسی دیگری هم در بعض مآخذ فارسی می یابیم ، مثلاً : وَرَق الخَیال ، جزوِ اعظم ، حشیشة الفقراء ، نشاط افزا ، فلک تاز ، عرش نما ، حَبّة المَساکین ، مونس الهُموم ، چترِ اخضر ، زمرّدْ رنگ ، برکلکِ ( ؟ ) شیرازی ( مخزن الادویة عقیلی علوی شیرازی ، تألیف در ح 1185؛ ص 711)؛ شرفک ( ؟ ) ، حاجی فخر ( اختیاراتِ بدیعیِ انصاری شیرازی ، قرن هشتم ؛ ص 359). خواصّ طبّی و مضار حشیش . از حکمای قدیم ، گذشته از دیوسکوریدس که نوشته اش دربارة مصارف قنّب بستانی مذکور شد، جالینوس به دنبال وی می افزاید (ترجمة قدیم عربی در ابن بیطار، همانجا) که «شاهدانه بادها را می راند، نفخ را تحلیل می کند، و چندان مُجفِّف (خشکاننده ) است که اگر آدمی در خوردن آن افراط کند، منی را می خشکاند». حکمای دورة اسلامی خواص دیگری برای قنب یافته و ذکر کرده اند (رجوع کنید به ابن بیطار، همانجا)، مثلاً: «گرم در درجة دوم و خشک در درجة اول است ؛ رطوبت معده را می خشکاند، کرمهای روده را می کُشد و اگر آن را در بینی بریزند، دماغ را تنقیه می کند» (عیسی بن الحَکَم دمشقی ، متوفی 210)؛ «سخت گوار و برای معده بد است ، سردرد می آورد، خونِ حاصل از آن به صفراء بَدَل می شود؛ از آن بخاری حاصل می شود که ( به دماغ صعود کرده ) باعث سردرد می گردد؛ شکم را قبض می کند و مدرّ بول است » (اسحاق بن عمران ، متوفی در حدود 292)؛ شستنِ سر با آب برگهای کوبیدة قنب ، «شورة » سر را از میان می بَرد (اسحاق بن سلیمان ، متوفی در حدود 320)؛ «طبع شاهدانه گرم و خشک در درجة سوم و خِلط ناشی از آن اندک و بد است » (ابن سینا، 370ـ 428؛ ج 1، کتاب دوم ، ص 423 ( ذیل قنب ) و 434 ( ذیل شهدانج ) )؛ «شاهدانه سردرد می آورد و چشم را تاریک می کند» (رازی ، متوفی در حدود 320، منافع الاغذیة ، ص 50؛ نیز رجوع کنید به مضار عدیده ای که زرکشی برای حشیش ، بی ذکر مأخذ، به رازی نسبت داده است ، منقول در رزنتال ، ص 74)؛ «برگ شاهدانه (که در فارسی جواسفرم ( کذا؛ ظاهراً، جوان اسفرم ) نام دارد) مزاجش گرم و خشک است ؛ مُنقّی ، مُلطّف ، مُحلّلِ فضول بلغمی در معده ، سودمند برای رفع بادهای زهدان و روده و معده ، و (سَعوط با آب آن ) سودمند برای درمان صرع است » (مجوسی ، ج 2، ص 116؛ نیز رجوع کنید به همو، ج 2، ص 107، در ذیل شهدانج )؛ «شاهْدانج ... گرم و خشک است اندر درجة دوم ...؛ درد گوش بنشاند که از سُدَد خاسته بُوَد» (موفق بن علی هروی ، سدة چهارم ، ص 200؛ خواص دیگری که ذکر کرده تکرار مطالب پیشینیان اوست ). چنانکه دیده می شود، حکمای چهار یا پنج قرن نخستین دورة اسلامی ذکری از خاصیّت «سُکرآوری » یا «نشاط انگیزی » یا استعمال تخدیری قنب نکرده اند (یا به سبب این که چنین خاصیتی هنوز «کشف » نشده بود، یا بویژه ، بدین علت که آنان با گونة بسی گیراترِ «قنب هندی » که نخست ابن بیطار آن را وصف کرده است ، آشنا نبودند)، بجز جابربن حَیّان (قرن دوم ) که شاید قدیمترین دانشمند دورة اسلامی باشد که «بَنج » را (به معنای اصلی آن : کنب ) برای تخدیر در پزشکی به کار برده است (در کتاب السموم ، گ 47پ ، 131 پ ، به نقل لیوی در د. اسلام ، چاپ دوم ، ذیل «حشیش »). به هر تقدیر، پس از «کشف » و رواج حشیش ، اشاراتی ادبی یا مدایحی دربارة اثرات اِسکاری یا تخدیری حشیش به عربی در دست است (رجوع کنید به رزنتال ، ص 26ـ 30، 63، 68ـ71، که عمدتاً به بَدْری سابق الذکر استناد کرده است ؛ نیز رجوع کنید به مقریزی ، ج 3، جزء3، ص 205ـ209؛ بستانی ، همانجا، به نقل از مقریزی ). در قدیم ، مضار اعتیاد به حشیش را برخی از داروپزشکان (نخستینِ آنان ، ابن بیطار)، فُقها و ادبا ذکر کرده اند. ابن بیطار، در اشاره به این اعتیاد در مصر، می گوید (همانجا) : «زیاده روی در استعمال حشیش ، آدمی را به آخرین حدِّ رُعونت می کَشانَد. کسانی بودند که براثر استعمال آن ، عقلشان مختل شد و حال جنون به آنها دست داد و گاهی نیز مُردند» (سپس انحاء گوناگون تهیه و استعمال آن را در نزد «فقرا» =( درویشان ) مصر ذکر می کند). مشروحترین وصف اثرات بد اعتیاد به حشیش در تن و عقل و «دین » ( = اخلاق ، رویّة شخص در قبال فرایض دینی اسلامی ) از آنِ زرکشی (به نقل از چند مأخذ مذکور یا نامذکور) است (ص 177ـ185). وی «صد و بیست مضرت دینی و دنیوی » که مؤلف نامذکوری به حشیش نسبت داده ذکر کرده است ؛ سپس از قول مرجع نامذکور دیگری («بَعض الائمّة ») می گوید (همان ، ص 178) : «همة مذموماتِ خَمر، و بلکه بیشتر از آنها، در حشیش هست ... بعض ضررهای مشترک میان خمر و حشیش در «دین »، اینهاست : فساد فکر و عقل ، فراموش کردن ذِکر خدا، افشا رازها، شَرّانگیزی ، بیحیایی ، پرخاشگری و ستیزه جویی ، نامردی ، بیغیرتی ، کشف عورت ، ولخرجی ، تَرک نماز، ارتکاب محرّمات » و اما مضار جسمانی حشیش که اختصاص به آن دارند، برخی از آنها، به روایت زرکشی ، چنین است : خشک شدن منی و قطع نسل ؛ بروز جذام ، برص ، رعشه ، بیماریهای خَفی ، تنگی نَفَس ، غَشاوه در چشم و کاهش بینایی ، بدبویی دهان ، ریزش موی ابرو، خون سوزی ، کرم خوردگی و سیاهی دندانها، زردی چهره ، تنبلی ، ولنگاری («فَشَل »)، پُرخوری (بویژه ، حلویات ). قَلْقَشَندی در تألیف مشهور خود برای کارمندان «دیوان انشاء» ( صُبح الاعشی فی صناعة الانشا ، 821/1418؛ ج 2، ص 153ـ154) دربارة مضرات حشیش می گوید : «یکی از مُسکرات ، حشیشه است که سِفْلِگان و اراذل می خورند... حشیش شرعاً مذموم و طبعاً مُضر است ، زیرا سبب بروزِ خُشکی («جَفاف ») و غلبة سوداء در مزاج آدمی شده مزاج و ذهن را فاسد می کند. از جملة خواصّ مذموم عدید آن این که مورثِ سوء اخلاق می شود و قدر و منزلتِ حشیشی را در نظر مردم پایین می آورد.» پزشکِ سپسین دیگری ، داود انطاکی (متوفی 1008) در تذکرة خود (همانجا، در ذمّ آن می گوید که «شهدانج سرد و خشک در درجة سوم است ... خوردن حشیش نخست باعث تفریح می شود ولی سپس مورث تخدیر، تنبلی ، بَلادت ، ضعف حواسّ، بدبویی دهان ، ضعف کبد و معده ، استسقاء، و فساد رنگ رخسار می گردد». مصارف دارویی حشیش در روزگار ما. حشیش گیاهی است «دو پایه » (گلهای نر و مادة آن بر روی دو پایة مختلف واقع است ؛ هیچیک از حکمای قدیم متوجه این اختلاف نشده است ). بخشهای مورد استفادة آن در پزشکی و غیره ، برگها، سَرشاخه های گُلدار گیاه ماده ، صمغی که از اینها می تراود (در هند به این صمغ گَنْجَه یا چَرَس می گویند) و دانه های آن («شاهدانه ») است . مادّة شیمیایی اساسی صمغ مذکور کانّابینُل و کانّابین است که امروزه تانّاتِ (= نمک آسید تانیک ) آن در پزشکی به عنوانِ منوّم ، مخدّر و مُسکّن در هیستری ، جنون حادّ، بیخوابی عصبی ، اختلالات عصبی دورة یائسگی و جز اینها به کار می رود ( د.اسلام ، چاپ دوم ، همانجا؛ برای شرح موادّ مؤثر، خواص داروشناختی ، اثرات فیزیولوژیکی و مصارف درمانی حشیش رجوع کنید به دایماک و همکاران ، ج 3، ص 325ـ 329؛ زرگری ، ج 4، ص 433ـ437). مسئلة پایدار کشت حشیش و اعتیاد به آن . درگذشته ، به عللی چند، استعمال اسکاری یا تخدیری حشیش بویژه در برخی از قشرهای جوامع جهان اسلام چندان رایج و راسخ شده بود که تحریم فقها و تعزیر حُکّام و اقداماتِ دیگر برای مبارزه با کِشت و تجارت حشیش و اعتیاد به آن ، تأثیر بازدارندة مطلوب را نداشته است . مثلاً، در مصر، دست کم از روزگار ابن بیطار (نیمة اول سدة هفتم /سیزدهم ) تا دورة استیلای ناپلئون بُناپارت بر مصر (1798ـ1801میلادی )، این اعتیاد چندان شایع شده بود که فرمانهای بناپارت برای منع کشت و استعمال آن مآلاً هیچ سودی نبخشید ( د. اسلام ، چاپ دوم ، همانجا)؛ یا مثلاً در هند در سدة سیزدهم / نوزدهم که استعمال حشیش به صورت بَهنْگ (= آمیزه ای از گَرد برگهای خشکانیدة کنب هندی و آرد و ادویه )، یا گَنْجَه / چَرَس (= صمغ به دست آمده از سرشاخه های گُلدار بارور شدة گیاهان ماده )، یا « مَعجون » (= آمیزه ای از گرد برگهای کنب ، شیر، روغن حیوانی ، دانة کوکنار، گُل تاتوره ، گَردِ جوز لقی ء ، و قند) (یول و برنِل ، ص 539)، به سبب رواج استعمال سنتی آن در برخی از مراسم و اعیاد مذهبی هندوان ، بلیّه ای اجتماعی گشته بود و دولتها هم از بازرگانی داخلی و خارجی فراورده های کنب سود می بردند (رجوع کنید به دایماک و همکاران ، ج 3، ص 337). دربارة استعمال حشیش در ایران پس از اسلام ، پیش از دورة صفویه (907ـ1148) بجز چند مطلب تاریخی نیمه افسانه ای که ذکر کردیم و بعض شواهد شعری (رجوع کنید به دهخدا، ذیل بنگ )، اطلاع دقیقی ظاهراً در دست نیست . قدیمترین این شعرها بیتهایی از فرّخی سیستانی (متوفی 429) است دالّ بر این که خوردن بنگ آدمی را منگ و بلید می کند، و بیتی از سوزنی سمرقندی (سدة ششم ) حاکی از این که استعمالِ «بنگ و کوکنار به دیوانگی کَشَد». اما در عهد صفوی که اَسنادی معتبر از آن بازمانده است ، و، بویژه ، از زمان شاه عباس اول به بعد که پای مبلّغان مسیحی و بازرگانان و سیاسیان غربی به ایران باز شد، در تألیف برخی از غربیان ، اطلاعات دقیقتری دربارة شیوع حشیش یافت می شود. قدیمترین سند مرتبط با این موضوع و این دوره شاید فرمانِ مورّخ 941 شاه طهماسب (حک : 930ـ984)، دومین پادشاه نیرومند صفوی باشد، که سخت پایبند به اجرای اصل دینیِ «امر به معروف و نهی از منکر» بود. در این فرمان ، حکم اکید به تعطیل «بنگ خانه »ها و «معجون خانه »ها (در عدادِ «شرابخانه ...، و بوزه خانه و قوّال خانه و بیت اللطف و قمارخانه و کبوتربازی ») در همة «ممالک محروسة » ایران ، «خصوصاً دار الایمانِ کاشان » رفته است (برای متن کامل این فرمان که به صورت سنگنوشته در کاشان موجود است رجوع کنید به نوائی ، ص 513ـ514). سند ایرانی دیگری ، مورخ 1106، فرمان شاه سلطان حسین (حک : 1105ـ1135) است که در آن به حاکم لاهیجان و «کُلِّ مَحالِّ ضبطی » او دستور تعطیلِ «بیت اللطف و قمارخانه و چرس فروشی و بوزه فروشی »، منعِ «اهالی و اوباش ...، از کبوترپرانی و گُرگ دَوانی و نگاهداشتنِ گاو و قوچ و سایر حیوانات جهت جنگ و پرخاش » و «تنبیه و تأدیب »، و در صورت تکرارِ «محرّمات مزبوره » و «اَعمال شنیعه »، اجرای حدّ شرعی در مورد مرتکبان ، داده شده است (برای متن کامل این فرمان که سنگنوشتة آن در مسجد جامع لاهیجان موجود است رجوع کنید به ستوده ، ج 2، ص 115ـ117). در میان منابع خارجی ، گزارش سرّی کشیش و مبلّغ فرانسوی ، رافائلِ مانسی (1613ـ1696 میلادی )، دربارة > وضع ایران در سالِ 1660 < برای سیاستمدار فرانسوی کُلبر ، مبسوط تر و معتبرتر است (زیرا وی چهل سال در ایران زیست و دورة حکومت چند سلطان صفوی ـ از شاه عباس دوم تا سلطان حسین ـ را درک کرد). رافائل ، در ضمن گزارش شیوع قلیان کَشی در اصفهان ، از جمله می نویسد (ص 138) که « ( قلیان کشی ) شخص را مست نمی کند، اما از چندی پیش ، اُزبکها، که قومی از تاتارستانِ صغیرند، به ( تنباکوکشها ) آموخته اند که به جای توتون ، برگهای گیاه شاهدانه در ( سَرْقلیان ) بگذارند ( زیرا این تدخین ) بیهوشی و توهّماتی عجیب و صد بار بدتر از ( اثراتِ ) شراب به آنها می دهد». دیگر این که ، در ضمن گزارش رواج بنگ و وصفِ بنگیها که «رنگ رخسارشان مانندِ آنِ یک مُرده از گور برآورده است »، می گوید: که «این مشروب ( حاوی بنگ ) چندان شدیدالاثر است که شریعتِ ایشان آن را ممنوع کرده است اما همین منع آن را ( برای شاربان ) باز هم مطلوبتر می سازد». در روزگار ما، به گزارش لیوی ( د.اسلام ، چاپ دوم ، همانجا)، «استعمال حشیش ... در هند، آسیای صغیر، مصر و دیگر کشورهای افریقا بسیار رایج است ... و افراد طبقات فقیرتر عموماً حشیش می کشند. این موضوع به طورکلّی در مورد منطقة واقع میان طرابلس غرب و مراکش ، بویژه الجزایر، هم صادق است ... در شهرِ ریف ، اعضای فرقة سَنوسیّه * آن را در مراسم مذهبی خود مصرف می کنند... در ترکیه ، یکی از ترکیبات کنب که اَسْرار نام دارد، با توتون کشیده می شود؛ گاهی هم حشیش را می جوند. در سوریه قنب فراوان کاشته می شود... حشیشِ قاچاق از سوریه و لبنان وارد مصر می شود. اعتیاد به حشیش در میان تاتارها و ازبکها هم وجود دارد... بنابر گزارش کمیسیون سازمان ملل متحد برای مواد مخدر، در سال 1950 در حدود شصت میلیون مترمربع زمین در سراسر جهان زیر کشت حشیش بود و محصول سالانة آن فقط در سوریه و لبنان به سیصد تُن می رسید.» منابع : (1) ابن بیطار، الجامع لِمفردات الادویة والاغذیة ، بولاق 1291؛ (2) ابن تیمیّه ، مجموعة فتاوی ، بیروت ( بی تا. ) ؛ (3) ابن خطیب ، نفاضة الجراب فی عُلالة الاغتراب ، چاپ احمد مختار عبّادی ، بغداد ( بی تا. ) ؛ (4) ابن سینا، کتاب القانون فی الطب ، بولاق 1294؛ (5) ابن میمون ، شرح أسماءالعقّار ، چاپ ماکس مایرهوف ، قاهره 1940؛ (6) علی بن حسین انصاری شیرازی ، اختیارات بدیعی : قسمت مفردات ، چاپ محمدتقی میر، تهران 1371ش ؛ (7) داوودبن عمر انطاکی ، تذکرة اولی الالباب والجامع للعجب العجاب ،چاپ علی شیری ، بیروت 1411/1991؛ (8) بطرس بستانی ، کتاب دائرة المعارف ، بیروت ( بی تا. ) ؛ (9) بندهش ، ( گردآوری ) فرنبغ دادگی ، ترجمة مهرداد بهار، تهران 1369ش ؛ (10) مارکو پولو، سفرنامه ، ترجمة ح . صحیحی ، تهران 1350ش ؛ (11) علی اکبر دهخدا، لغت نامه ، زیرنظر محمد معین ، تهران 1325ـ1359ش ؛ (12) محمدبن زکریا رازی ، منافع الاغذیة و دفع مضارها ، قاهره 1305؛ (13) محمدبن بهادر زرکشی ، زهر العریش فی أحکام الحشیش ، در ف .رزنتال (رجوع کنید به منابع بخش لاتینی )، ص 176ـ197؛ (14) علی زرگری ، گیاهان داروئی ، ج 4، تهران 1369ش ؛ (15) منوچهر ستوده ، از آستارا تا استارباد ، تهران 1349ـ1366 ش ؛ (16) ادّی شیر، الالفاظ الفارسیة المعرّبة ، بیروت 1908 م ؛ (17) محمدحسین بن محمدهادی عقیلی علوی شیرازی ، مخزن الادویة ، کلکته 1844، چاپ افست تهران 1371ش ؛ (18) احمد بن علی قلقشندی ، صبح الاعشی ، قاهره ( تاریخ مقدمه 1383/1963 ) ؛ (19) احمد قهرمان ، فلور ایران ، تهران ، ج 10، 1367ش ؛ (20) علی بن عباس مجوسی ، کامل الصناعة الطبیّة ، بولاق 1294؛ (21) احمدبن علی مقریزی ، کتاب الخطط المقریزیّة ، ج 3، جزء3، مصر1325؛ (22) عبدالحسین نوائی ، شاه طهماسب صفوی ، مجموعة اسناد و مکاتبات تاریخی همراه با یادداشتهای تفصیلی ، تهران 1368 ش ؛ (23) موفق بن علی هروی ، الابنیة عن حقایق الادویة ، به تصحیح احمد بهمنیار، چاپ حسین محبوبی اردکانی ، تهران 1346ش ؛ (24) Christian Bartholomae, Altiraniches Wخrterbuch , Strasburg 1904; (25) Bundahis § n , ed. & tr. B. T. Anklesaria, Zand-A ¦ ka ¦ s i ¦ h: Iranian or Greater Bundahis § n , Bombay 1956; Pierre Chantraine, Dictionnaire إtymologique de la (26) langue grecque , Paris 1983; (27) Pedanius Dioscorides, The Greek herbal of Dioscorides , tr. John Goodyer, 1655, ed. R. T. Gunther, Oxford 1934; (28) Reinhart Dozy, Supplإment anx dictionnaires arabes , Leiden 1881; (29) William Dymock, C. J. H. Warden, and David Hooper, Pharmacographia Indica , London 1890-1893; (30) EI 1 , s.v. "Assassins"; (31) EI 2 , s.vv. "Alamu ¦ t. é : the dynasty" (by M. G. S. Hodgson), "H ¤ ash ¦ â sh" (by Martin Levey); (32) Encyclopaedia Iranica , s.v. "Bang. I: in ancient Iran" (by Gherardo Gnoli), s.v. "Bang. é : in modern Iran" (by ـ A.-A. Sa ـ ¦ â d ¦ â S ¦ â rja ¦ n ¦ â ); (33) A. Ernout and A. Meillet, Dictionnaire إtymologique de la langue latine , Paris 1985; (34) Herodotus, The Histories , tr. Aubrey de Sإlincourt, ed. A. R. Burn, Harmondsworth, England 1980; (35) M. G. S. Hodgson, The order of Assassins , The Hague 1955; (36) Engelbert Kaempfer, Amoenitatum exoticarum politico-physico-medicarum..., Lemgo 1712; (37) Jean-Baptiste Lamarck, Dictionnaire encyclopإdique de botanique , vol. 1, Paris 1789; (38) Bernard Lewis, Les Assassins... , tr. A. Pإlissier, Brussels 1984; (39) Monier Monier-Williams, A Sanskrit-English dictionary , Oxford [1979]; (40) The New Encyclopaedia Britannica , Chicago 1985, Micropaedia , s.v. "hemp"; (41) Anna de Pasquale, "Notices historiques sur le chanvre indien", in The history of medicinal and aromatic plants , Karachi 1982, 110-143 Marco Polo, Le livre de Marco Polo , tr. A. T'Serstevens, Paris 1955; (42) Raphaحl du Mans, Estat de la Perse en 1660 , ed. ch. Schefter, Paris 1890; (43) Franz Rosenthal, The herb: hashish versus medieval Muslim society , Leiden 1971; (44) Sylvestre de Sacy, "Mإmoire sur la dynastie des Assassins...", in Mإmoires d'histoire et de littإrature orientales , Paris 1818, 322-403; (45) H. Yule & A. C. Burnell, Hobson-Jobson: a glossary of colloquial Anglo-Indian words and phrases... , ed. W. Crooke, London 1903. / هوشنگ اعلم / سبزک و بیهوشدارو. یکی دیگر از نامهای بنگ یا حشیش سَبْزَک است ( آنندراج ، ذیل «سبزک ») که در بعضِ متنهای کهن فارسی به کار رفته است (مثلاً رجوع کنید به بهاءالدین ولد، ج 1، ص 270؛ شمس تبریزی ، ج 1، ص 74؛ مولوی ، ج 7، 1345ش ، ص 119). از این گفتة شمس تبریزی (متوفی پس از 645؛ همانجا)، «یاران ما به سبزک گرم شوند، آن خیال دیوست ، خیال فریشته اینجا خود چیزی نیست ، خاصّه خیال دیو»، این نکته را می توان دریافت که بعضِ یاران او خیالات خود را در حالِ مستی و مدهوشیِ ناشی از خوردن سبزک ، صورتهای فرشتگان می پنداشتند و شمس بر آنان خرده گرفته است که آنچه در اثر خیال انگیزیِ بنگ می بینند، صورت شیطان است . چنین گمانی را در ارداویراف نامه ، از داستانهای کهن و مذهبی زرتشتیان ، هم می توان یافت : ویراف (یا ویراز)، قهرمان این داستان ، با خوردن می و مَنْگ (= بنگ ) به عالم مینوی عروج کرد (بهار، ص 301ـ 302). جلال الدین مولوی (متوفی 672؛ 1345 ش ، همانجا) نیز به توهّم زایی و خیال انگیزی سَبْزک اشاره کرده است . در یکی از داستانهای الف لیلةٍ و لیلة هم (ج 1، ص 367ـ 368؛ ترجمة فارسی آن ، هزار و یک شب ، ج 2، ص 93ـ94) قوّة خیال انگیزی حشیش به طنز توصیف شده است . همچنین گفتة شمس تبریزی (ج 1، ص 334) که «...این سبزک را عَجَم در قلندریان افگندند» حاکی از این است که از میان فرقه های گوناگون اهل طریق ، قلندریه * سبزک مصرف می کرده اند؛ داستانی نیز در تاریخ فرشته (ج 2، ص 722)، که در آن سبزک را به «گیاه سبز» تعبیر کرده اند، انتساب آن به قلندران را تأیید می کند. در داستانهای بلندِ عامیانة فارسی که قهرمانان بسیاری از آنها عیّاران اند (رجوع کنید به عیار * / عیاران )، مانند سمک عیّار ، داراب نامه ، رموزحمزه و حسین کرد شبستری ، «داروی بیهوشی » یا «بیهوشْدارو» یکی از لوازم قهرمانان ، خاصّه عیّاران ، است که آن را پنهانی و با ترفند و فریب به خوردِ دشمنان خود می دهند و آنان را بیهوش می کنند. «داروی بیهوشی » در واقع همان بنگ یا مخدّری مرکّب از چند مادّه ، از جمله بنگ ، است (محجوب ، ص 1059ـ1073؛ نیز رجوع کنید به جلال الدین مولوی ، که در مثنوی ، دفتر سوم ، بیت 1465، «بی هُشی » را در مورد ؛ بنگ به کار برده است ). در قصة فیروزشاه ، که با عنوان داراب نامه انتشار یافته است ، «افیون مصری و خربنگ و تَفْت یزدی و بیخ کَبَرِ مصری » را اجزای مرکّب «داروی بیهوشی » ذکر کرده اند (بیغمی ، ج 1، ص 27). نامهای دیگری که برای داروی بیهوشی در داستانهای عامیانة فارسی به کار رفته ، چنین است : «بیهوشْدارو» (مثلاً، همان ، ج 2، ص 306)؛ «داروی بیهوشانه » (همان ، ج 1، ص 27، 239)؛ «بیهوشانه / بیهُشانه » (ارجانی ، ج 1، ص 196، ج 2، ص 171، ج 4، ص 23، 357، 377، 407، 418، ج 5، ص 355، 382؛ بیغمی ، ج 1، ص 786، 887، 896 ـ898، 900ـ901، ج 2، ص 216، 295)؛ «مدهوشانه » (بیغمی ، ج 1، ص 784، 887)؛ «داروی هوشْبَر» (همان ، ج 1، ص 886، 900)؛ «داروی هوشْبَری » (همان ، ج 1، ص 896)؛ و «مایة جوانمردی » ( خاورنامه ، ص 49، 55). قهرمانان این داستانها داروی بیهوشی را زیرکانه در جام بادة دشمنان می ریزند (ارجانی ، ج 1، ص 33، 52، ج 2، ص 171، ج 4، ص 418، ج 5، ص 382؛ بیغمی ، ج 2، ص 216؛ قصّة حمزه ، ج 1، ص 146؛ خاورنامه ، ص 55؛ حسین کرد ، ص 188)؛ گاه نیز آن را در دیگ طعام یا در خوراک می ریزند و هر کس که از آن بخورد، بیهوش می گردد (ارجانی ، ج 4، ص 377؛ بیغمی ، ج 1، ص 27، 886 ـ 888؛ قصّة حمزه ، ج 1، ص 115؛ رموز حمزه ، ج 2، جزو7، ص 291؛ خاورنامه ، ص 49). در قصّة حمزه (ج 1، ص 41، 145) عَمرواُمیّه ، قهرمان داستان ، کیسه ای از مویز دارد که هر دانة آن به داروی بیهوشی آلوده است و هر کس که از آن مویزها بخورد، بیهوش می شود. خود عَمرواُمیّة در رموز حمزه (ج 3، جزو2، ص 363) باخوردنِ اناری آلوده به داروی بیهوشی ، بیهوش می شود. گاه نیز داروی بیهوشی را در حلوا (= شیرینی ) پنهان می کنند تا دشمنان از آن بخورند و بیهوش شوند (ارجانی ، ج 5، ص 355؛ هزارویک شب ، ج 5، ص 89). در رستم التّواریخ نیز (ص 154ـ155) چنین آمده است : پس از آنکه اشرف افغان (حک : 1137ـ1142) اصفهان را محاصره کرد، یکی از پهلوانان شرور به نام محمدسعید کارخانه آقاسی در هیئت درویشان از شهر بیرون رفت ، باکشکولِ حاوی حلوایی که در آن داروی بیهوشی ریخته بود؛ به چند تن از افغانان به نیرنگ از آن حلوا خورانید، آنان را بیهوش کرد و گریخت . در الف لیلة ولیلة به جای داروی بیهوشی واژة «بَنْج » (معرّبِ بنگ ) و فعل «بَنَّجَ» به معنای «بنگ به کسی خوراندن و بیهوش کردن »، به کار رفته است (ج 2، ص 1078، 1080، 1092؛ همچنین احمد رضا، ذیل «بَنَّجَه »). در ترجمة فارسی این کتاب ، در بعضِ موارد، به جای واژة «بنج »، صورت فارسی آن ، یعنی «بنگ »، ( هزار و یک شب ، ج 5، ص 66، 76) و در مواردی دیگر (همان ، ج 5، ص 89)، به جای آن ، «داروی بیخودی » به کار رفته است . ابن منظور در لسان العرب (ذیلِ «بَنْج ») از قول مردی ایرانی ذکر کرده که بنگ را در نبیذ (شراب ) می ریزند تا مستی بیشتر آورد (قس سعدی ، ص 124: «جرعه ای خوردیم و کار از دست رفت / تا چه بیهوشانه در می کرده اند). شاید «افیون »ی که به گفتة بعض شاعران در باده می ریختند (مثلاً، عطّار نیشابوری ، ص 248؛ حافظ ، غزل 240) در واقع همان داروی بیهوشی یا بنگ بوده و نه تریاک (رجوع کنید به محجوب ، ص 1062ـ1063؛ نیز رجوع کنید به تعبیر «افیون در شراب کردن » مجازاً به معنای «بیهوش گردانیدن »، دهخدا، ذیل همان اصطلاح ). در حسین کرد شبستری (مثلاً، ص 77ـ 78، 121، 153) عیّاران و قهرمانان داروی بیهوشی را در «نیچة عیّاری » (در متن چاپی اشتباهاً: «پنجة عیّاری ») می نهند و آن نیچه را بر بینی یا لب دیگران می گذارند و در آن می دمند؛ داروی بیهوشی بر مغز آنان اثر می کند و بیهوش می گردند. در سمک عیار (ج 4، ص 412) و داراب نامه (ج 1، ص 239، 784) هم آمده است که اگر «بیهوشانه » را در پیشِ بینی کسی ببرند، او بیهوش می شود. در داستان اسکندرنامة کبیر (مثلاً، ج 1، ص 18، 30) از ابزاری به نام «حُقّة عیّاری » سخن می رود که هرگاه درِ آن را بگشایند، گَرد یا بویِ داروی بیهوشی از آن در هوا پراکنده می شود و چون به مشام کسی رسد، او را بیهوش می کند. در آن داستان (ج 1، ص 31) و نیز در رموز حمزه (مثلاً، ج 4، جزو11، ص 692) ذکرِ ابزار دیگری به نام «شب پَرَکِ عیّاری » رفته است که عیّاران در فضای اتاق رها می کنند. «شب پرک » در هوا می چرخد تا به شعلة چراغ یا شمعدان می رسد و می ترکد و گرد یا بویِ داروی بیهوشی از آن در فضا می پراکند که به مشام هر کس برسد، او را بیهوش می گرداند. چنین ابزاری ظاهراً واقعیت نداشته ، بلکه برساختة تخیّل داستان پردازان و نقّالان بوده است (محجوب ، ص 1068ـ1069). مؤلّف الف لیلة و لیلة (ج 2، ص 1068، 1080) دارویی به نام «ضدِّ بنگ » ذکر کرده است که قهرمانان ، آن را در بینی کسانی که با بنگ مدهوش شده اند، می ریزند و آنان به هوش می آیند. این داروی ضدِّ بیهوشی در داستانهای عامیانة فارسی هم آمده است ، که قهرمانان آن را در بینیِ کسانی که با داروی بیهوشی بیهوش شده اند، می ریزند؛ بیهوشان عطسه می کنند و به هوش بازمی آیند (رجوع کنید به بیغمی ، ج 1، ص 241ـ242، ج 2، ص 306؛ قصّة حمزه ، ج 1، ص 147). «داروی بیهوشی » یا «بیهوشدارو» در پزشکی هم مصرف داشته است . بهاءالدوله * رازی ، یکی از نوادگان سید محمد نوربخش (متوفی 869) و یکی از پزشکان نامی دوران سلطان حسین بایقرا (878 ـ912)، در خلاصة التّجارب می گوید : استاد علاء الدین هندیِ جرّاح ، ساکنِ هرات ، بیماری را که سَعْفه در پسِ سَرَش پدید آمده بود، «بیهوشدارو» داد و همة پوست سرِ او را برداشت و پوست تازة سگ به جای آن گذاشت و دوخت و ضمادهای رویاننده بر آن بست تا آن پوست پیوند یافت (ایران . مجلس شورای اسلامی . کتابخانه ، موزه و مرکز اسناد، ج 23، ص 127). منابع : (46) ابن منظور، لسان العرب ، قم 1363ش ؛ (47) فرامرز بن خداداد ارجانی ، سمک عیّار ، چاپ پرویز ناتل خانلری ، تهران 1347ـ1353ش ؛ (48) اسکندرنامة کبیر ، تهران 1317ش ؛ (49) الف لیلة و لیلة ، چاپ رشدی صالح ، قاهره 1969؛ (50) همان ، ترجمة فارسی : هزار و یک شب ، ترجمة عبداللّطیف طسوجی ، تهران 1357ش ؛ (51) ایران . مجلس شورای اسلامی . کتابخانه ، موزه و مرکز اسناد، فهرست کتابخانة مجلس شورای اسلامی ، ج 23، تألیف عبدالحسین حائری ، تهران 1376ش ؛ (52) محمد بن حسین بهاءالدین ولد، معارف ، چاپ بدیع الزّمان فروزانفر، ج 1، تهران 1352ش ؛ (53) مهرداد بهار، پژوهشی در اساطیر ایران ، تهران 1375ش ؛ (54) محمدبن احمد بیغمی ، داراب نامه ، چاپ ذبیح الله صفا، تهران 1339ـ 1341ش ؛ (55) شمس الدین محمد حافظ ، دیوان ، چاپ پرویز ناتل خانلری ، تهران 1362ش ؛ (56) حسین کرد شبستری ، چاپ علی حصوری ، تهران 1344 ش ؛ (57) خاورنامه ، چاپ سنگی تهران 1354؛ (58) علی اکبر دهخدا، لغت نامه ، زیرنظر محمد معین ، تهران 1325ـ1359ش ؛ (59) محمدهاشم رستم الحکماء، رستم التّواریخ ، چاپ محمد مشیری ، تهران 1348ش ؛ (60) احمدرضا، معجم متن اللّغة ، بیروت 1377ـ1380/1958ـ1960؛ (61) رموز حمزه ، تهران 1274؛ (62) مصلح بن عبداللله سعدی ، غزلیات سعدی ، چاپ حبیب یغمایی ، تهران 1361 ش ؛ (63) محمدپادشاه بن غلام محیی الدین شاد، آنندراج : فرهنگ جامع فارسی ، چاپ محمد دبیرسیاقی ، تهران 1363ش ؛ (64) محمد بن علی شمس تبریزی ، مقالات شمس تبریزی ، چاپ محمدعلی موحد، تهران 1369ش ؛ (65) محمدبن ابراهیم عطار، دیوان ، چاپ تقی تفضّلی ، تهران 1366ش ؛ (66) محمد قاسم بن غلامعلی فرشته ، تاریخ فرشته ( گلشن ابراهیمی )، هند 1247؛ (67) قصّة حمزه ( حمزه نامه )، چاپ جعفر شعار، تهران 1347ش ؛ (68) محمدجعفر محجوب ، «آیین عیاری »، سخن ، دورة نوزدهم ، ش 10 (اسفند 1348)؛ (69) جلال الدین محمدبن محمد مولوی ، کلیات شمس ، یا ، دیوان کبیر ، چاپ بدیع الزمان فروزانفر، ج 7، تهران 1345ش ؛ (70) همو، مثنوی ، چاپ محمد استعلامی ، تهران 1369ـ1374ش . / مهران افشاری / احکام فقهی . در قرآن کریم و منابع اصلی حدیث شیعه و اهل سنت ، ذکری از حرمت و دیگر احکام حشیش یا بنگ مخدّر نرفته است (رجوع کنید به ونسینک ، ذیل «حشیش »؛ برازش ، 1373 ش ؛ همو، 1374 ش ، ذیل «ب .ن .ج » و «ح .ش .ش ») زیرا این گیاه مخدّر و نامهای مختلف آن در عهد پیامبر و ائمة اطهار علیهم السلام و در حوزة جغرافیای جهان اسلام متداول و بالطبع مورد پرسش نبوده است (ابن تیمیّه ظهور آن را در ممالک اسلامی همزمان با حملة مغول می داند، ج 4، ص 263؛ رجوع کنید به خطیب شربینی ، ج 4، ص 187). به همین دلیل ، برخی دلیل قائلان به حلّیت حشیش را دایر بر این که این مادّه در زمان پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم وجود نداشته و روایتی در این خصوص نرسیده است ، مجوّز حلّیت ندانسته و به ادلّة تحریم مسکرات تمسک کرده اند (جزیری ، ج 5، ص 35ـ36؛ شمس تبریزی ، ج 1، ص 74). ازینرو به احتمال زیاد روایات مرسلة حسین بن محمدتقی نوری (ج 17، ص 85ـ86، برگرفته از رساله ای از غیاث الدین منصور دشتکی رجوع کنید به خوانساری ، ج 7، ص 184ـ192) و منقولات روزنتال (ص 46ـ47)، مجعول و برساختة دوره های متأخر اسلامی است ؛ بویژه آنکه در پاره ای از زمانها و ممالک اسلامی ، شیوع بنگ چندان مشکل آفرین بوده است که برخی فقیهان آن را پلیدتر از شراب ، و حلال شمارندگان آن را کافر و مرتد شمرده و حتی پس از قتل ، دفن او را در گورستان مسلمانان جایز ندانسته اند (ابن تیمیّه ، ج 4، ص 262، 264؛ نیز رجوع کنید به فتوای نجم الدین زاهدی در ابن عابدین ، ج 5، ص 295؛ برای انتقاد از رأی ابن تیمیّه رجوع کنید به زرکشی ، ص 186ـ 187). به علاوه ، در آثار فقهای متقدّم به این روایات استناد نشده و حتی از آن خبر نداده اند؛ تنها برخی معاصران (حسینی شیرازی ، ج 76، ص 235) برای تأیید حکم فقهی خود از آنها بهره برده اند. فقیهان غالباً به دلیلِ تخدیر و اسکار بنگ یا به دلیلِ مضرّات آن برای انسان ، خوردن آن را حرام دانسته اند. مستندِ اولی ، مشمولِ روایاتی چون «م'ا کان ع'اقِبَتُهُ ع'اقِبَةَ الْخَمْرِ فَهُوَ خَمْرٌ» یا «کُلُّ مُسْکِرٍ خَمْرٌ وَ کُلُّ مُسْکِرٍ حَرامٌ» (کلینی ، ج 6، ص 408، 412؛ مسلم بن حجاج ، ج 2، ص 1587ـ 1588)، و مستند دومی روایاتی است که ضرر رسانیدن به خود را حرام می دانند. برخی نیز چون ابن قیّم جوزیه (ج 5، ص 747ـ749)، که از بنگ با نام «لقمة ملعونه » و «لقمة فسق » یاد می کند، برای اثبات تحریم آن به دلیل قیاس و تشبیهِ بنگ به شراب تمسّک کرده اند (زرکشی ، ص 185ـ187؛ امیر، ج 4، ص 69؛ ابن تیمیّه ، ج 4، ص 262ـ263). با این حال ، تفاوتهای بنگ با شراب ، از جمله جامد بودن ، مصرف دارویی داشتن و نجس نبودن بنگ سبب فتوای برخی به جواز مصرفِ اندک آن برای درمان یا در حال عادی شده است (زرکشی ، ص 192، 194؛ ابن عابدین ، ج 5، ص 293). فقیهان متقدّم امامیه نیز در بحث حرمت شرب مسکرات و شمارش انواع مسکرات ، به بنگ یا حشیش اشاره ای نکرده اند؛ تنها گاه در بحث از حرمتِ خوردن سموم کُشنده ، خوردنِ مقدار زیاد شوکران و پاره ای سموم دیگر را حرام دانسته اند (محقق حلّی ، ج 3، ص 224؛ علامه حلی ، ج 2، ص 157ـ 158). این رأی در برخی کتب فقهی متأخر نیز آمده است (نجفی ، ج 36، ص 370؛ فاضل هندی ، ج 2، ص 268) که در آنها گاه شوکران را با عنوان شیکران یاد کرده اند که تصحیفی است از سَیکران (رجوع کنید به سطور پیشین ). این خلط میان حشیش یا بنگ مخدّر و بنج یا سَیکران پیشتر در آثار فقیهانِ دیگر مذاهب نیز سابقه داشته است (برای نمونه رجوع کنید به ابن عابدین ، ج 5، ص 294) و همین نکته شاید منشأ اختلافِ ابوالعباس قرافی با دیگر فقیهان اهل سنت باشد که وی بنج را نه مسکر، بلکه مُفْسِدِ عقل می دانست (زرکشی ، ص 181ـ182). با اینهمه ، فقهای معاصر شیعه و اهل سنت عموماً مصرفِ بنگ یا حشیش و دیگر مواد مخدّر را به دلیل اِسکار یا اضرار به بدن حرام می دانند (حسینی شیرازی ، همانجا؛ زحیلی ، ج 7، ص 5505؛ جزیری ، ج 5، ص 35ـ 38 که چکیدة فتوای مفتی مصر را دربارة بنگ و دیگر مواد مخدّر به نقل از مجلة الازهر ، شعبان 1360، می آورد). اما در این میان ، محمّدباقر صدر (ج 3، ص 367ـ 368) هوشمندانه میان تخدیر و اسکار تفاوت نهاده ، بنج را به دلیل ضررهایش بر بدن ، و حشیش را به دلیل اسکار حرام می داند. از آنجا که بنگ اصالتاً جامد است ، با وجود تخدیر یا اسکارِ آن نجس نیست ، زیرا تنها مسکراتی که اصالتاً مایع اند در شمار نجاساتند (حسینی عاملی ، ج 1، ص 139ـ140؛ نجفی ، ج 6، ص 10؛ خطیب شربینی ، ج 1، ص 77؛ طباطبایی یزدی ، ج 1، ص 69). از میان پیشینیان تنها ابن تیمیّه (ج 4، ص 263) آنرا، چه در حالت جامد و چه مذاب ، نجس می شمارد. زرکشی (ص 187ـ189) که قول به نجاست را از فقیهی به نام طوسی نقل می کند، در نقد آن به تفصیل سخن می گوید. منابع : (71) ابن تیمیّه ، مجموعة فتاوی ابن تیمیّه ، بیروت 1400/1980؛ (72) ابن عابدین ، ردّالمحتار علی الدّر المختار ، بیروت 1407/1987؛ (73) ابن قیّم جوزیه ، زادالمعاد فی هدی خیرالعباد ، چاپ شعیب أرنؤوط و عبدالقادر أرنؤوط ، بیروت 1412/1992؛ (74) محمدبن اسماعیل امیر، سبل السّلام ، شرح بلوغ المرام من جمع ادلّة الاحکام ، چاپ فوّاز احمد زمرلی و ابراهیم محمد جمل ، بیروت 1414/1994؛ (75) علیرضا برازش ، المعجم المفهرس لالفاظ احادیث بحارالانوار ، تهران 1373 ش ؛ (76) همو، المعجم المفهرس لالفاظ احادیث وسائل الشّیعة ، تهران 1374 ش ؛ (77) عبدالرحمان جزیری ، کتاب الفقه علی المذاهب الاربعة ، استانبول 1404/1984؛ (78) محمد حسینی شیرازی ، الفقه : موسوعة استدلالیة فی الفقه الاسلامی ، بیروت 1409/1988؛ (79) محمد جوادبن محمد حسینی عاملی ، مفتاح الکرامة فی شرح قواعد العلاّ مة ، ج 1، قاهره 1324، چاپ افست قم ( بی تا. ) ؛ (80) محمدبن احمد خطیب شربینی ، مغنی المحتاج الی معرفة معانی ألفاظ المنهاج ، ( بیروت ، بی تا. ) ؛ (81) محمدباقربن زین العابدین خوانساری ، روضات الجنّات فی احوال العلماء و السّادات ، چاپ اسدالله اسماعیلیان ، قم 1390ـ1392؛ (82) وهبه مصطفی زحیلی ، الفقه الاسلامی و أدلّته ، دمشق 1418/1997؛ (83) محمدبن بهادر زرکشی ، زهر العریش فی أحکام الحشیش ، در ف . رزنتال (رجوع کنید به منابع بخش لاتین )، ص 176ـ197؛ (84) محمدبن علی شمس تبریزی ، مقالات شمس تبریزی ، چاپ محمدعلی موحّد، تهران 1369 ش ؛ (85) محمدباقر صدر، بحوث فی شرح العروة الوثقی ، نجف ( بی تا. ) ؛ (86) محمد کاظم بن عبدالعظیم طباطبائی یزدی ، العروة الوثقی ، بیروت 1404/1984؛ (87) حسن بن یوسف علامه حلّی ، کتاب قواعدالاحکام ، چاپ سنگی تهران 1315، چاپ افست قم ( بی تا. ) ؛ (88) محمدبن حسن فاضل هندی ، کشف اللّثام ، چاپ سنگی تهران 1271ـ1274، چاپ افست قم 1405؛ (89) محمدبن یعقوب کلینی ، الکافی ، چاپ علی اکبر غفاری ، بیروت 1401؛ (90) جعفربن حسن محقق حلّی ، شرائع الاسلام فی مسائل الحلال والحرام ، چاپ عبدالحسین محمدعلی ، نجف 1389/1969؛ (91) مسلم بن حجاج ، صحیح مسلم ، استانبول 1401/1981؛ (92) محمدحسن بن باقر نجفی ، جواهر الکلام فی شرح شرائع الاسلام ، ج 6، چاپ عباس قوچانی ، ج 36، چاپ محمود قوچانی ، بیروت 1981؛ (93) حسین بن محمدتقی نوری ، مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل ، قم 1407ـ1408؛ (94) آرنت یان ونسینک ، المعجم المفهرس لاِ لفاظ الحدیث النّبوی ، لیدن 1936ـ 1969؛ (95) Franz Rosenthal, The Herb: hashish versus medieval Muslim society , Leiden 1971. / مرتضی کریمی نیا / "> «جُستاری دربارة سلسلة حشّاشین » < ، 1818میلادی ، بود). پیروان حسن صبّاح ، پس از تسخیر دژهای مستحکم کوهستانی بسیار در ایران (بویژه قلعة اَلَموت * ) دژهای مشابهی را در شام و برخی دیگر از بلاد اسلامی فروگرفتند. از این پایگاهها بود که به «تِرور کردنِ» خطرناکترین مخالفان خود دست می زدند. گفته شده است آن اعضایی را که رهبران معنویشان برای این مأموریتهای خطرناک برمی گزیدند (معروف به «فدائیان »)، به استعمال حشیش وامی داشتند تا آنان را همچون آلات فعل بی اراده ای برای اجرای هر فعل شنیعی درآورند. حسنِ صبّاح در طی اقامت خود در مصر (1078ـ1080 میلادی ) دعاوی نِزار بن المستنصر، خلیفة فاطمی ، را پذیرفت و سر به فرمان او گذاشت (نام فرقة اسماعیلی «نِزاری » مأخوذ از نام همین خلیفة فاطمی است ). آنچه «حشّاشون » را از دیگر «مَلاحِدَه » (= اسماعیلیه ) مشخّص می کرد، نه اختلاف در اصول عقاید مذهبی ، بلکه سازمان سیاسی سرّی آنان بود که اطاعت کورکورانه از رهبر خود را می طلبیدند. جانشینان حسن صباح سرانجام به دست مغولان برافتادند و فعالیتهای تبلیغاتی و تروریستی نزاریان نیز بدین ترتیب خاتمه یافت (نیز رجوع کنید به د. اسلام ، چاپ اول ، ذیل "Assassins" ؛ و حشیشیه * ). نویسندگان غربی دربارة ارتباط حشیش با «مَلاحده » (بویژه پس از کشف مذکور سیلوستر دو ساسی ) بسی بحث کرده اند. در تکوّن افسانة این ارتباط ، مسلّماً داستانی مؤثر بوده است که مارکو پولو، سیّاح ونیزی ( ? 1254ـ ? 1324میلادی ) از قول برخی از اهالی ناحیة الموت دربارة باغ بهشت آسایی نقل کرده است ( سفرنامه ، ص 51ـ54؛ ترجمة فرانسوی ، ص 97ـ100؛ نیز رجوع کنید به لوئیس ، ص 43) که «شیخ الجِبال » یعنی علاءالدین محمد (618ـ653/1220ـ1255)، چهارمین رئیس یا زعیم اسماعیلیة الموت ، در آنجا پدید آورده بود و جوانانی را تحت تأثیر «نوشابه ای که آنان را به خواب می بُرد» (= شرابِ حاوی حشیش ؟ در ترجمة فارسی ، «تریاک » به جای نوشابة خواب آور !) و با وعدة وصول به بهشت موعود می فریفت و بدینسان آنها را برای اجرای مأموریتهای آدمکشی آماده می کرد. این افسانه مستندِ تاریخی ندارد؛ به گفتة هاجسن ( د. اسلام ، چاپ دوم ، ذیل «الموت »)، «هیچ چیز ثابت نمی کند که داروی مخدّر بنگ ارتباطی با قتلهایی ( که «فدائیان » مرتکب می شدند ) داشته بوده باشد»؛ دیگر این که (به قول همو، 1955، ص 134) ثابت شده است که حشیش دارای آن اثرِ روان ـ تَنی ای نیست که کسی را به اجرای مأموریت خطرناکِ ترور تحریک و تشجیع کند (نیز رجوع کنید به رزنتال ، ص 43). نامها و القاب حشیش . پیش از رواج عنوان عامیانة «حشیشة » یا «حشیش » که معلوم نیست نخست کی و کجا برای این گیاه به کار رفته است ، نامهای «رسمی » آن در منابع دورة اسلامی عبارت بود از (در فارسی ) ( برگِ ) شاهدانه / شَهدانه ، کنب (رجوع کنید به کمپفر ، 1712میلادی ، ص 645ـ647: « ( در ایران ) دانه ها ( ی آن ) را شادُنِه ، گَردة ( گرد آورده شده از گلها و برگهای آن ) را چَرْس ، و برگها ( ی آن ) را بَنگ می گویند»)؛ (در عربی ) ( وَرَق ) الشَهْدانَج (یا شکلهای دیگری از واژة معرّب اخیر: شاهدانج / شاهدانَق ، شادانَق ، شَرانَق ( در مصر،به گفتة انطاکی ، ص 310 ) )، قنّب (با تلفظهای متفاوت )، قُنبُس ، و غیره (به گفتة انطاکی ، همانجا، در مصر قُنبس به دانه های آن ، و حشیشة به برگهای آن گفته می شد). واژة حشیشة / حشیش (جمع آن ، حَشائش ) آشکارا در عربی نامی عامّ است (از ریشة حَشَّ ، «خشک شدن » و غیره )، اصلاً به معانیِ «علف خشک »، «علف هرز»، «گیاه علفی » (به طورکلّی )، «گیاه طبّی »، و غیره (قس دو واژة انگلیسی عامیانة grass «علف » و weed «علف هرز» که مجازاً به معنای مریوانا = حشیش به کار می رود). پس از رواج استعمال حشیش در کشورهای اسلامی ، بتدریج نامها یا لقبهای گوناگون بسیار متعددی به آن داده شده است . تقی الدین ابوبکر بن عبداللّه بَدْری (847ـ894) در راحَة الارواح فی الحشیش والرّاح ، که جامعترین تألیف بازمانده از قدیم دربارة بنگ و باده است که تاکنون شناخته شده ، هفتاد نام یا لقبی را که ملتها، اصناف گوناگون پیشه وران و گروههای اجتماعی در روزگار وی برای حشیش به کار می بردند، ذکر کرده است (نسخة خطی کتابخانة ملی فرانسه ، ش 3544 ar. ، از آغاز نسخه تا برگ 57ب ؛ منقول در رزنتال ، ص 35ـ 38؛ قرائت یا تلفظ و معانی لفظی بسیاری از این لقبهای مهجور، نامشخص و مشکوک است ؛ رجوع کنید به توضیحات و تعلیقات رزنتال ، ص 23ـ 38)، مثلاً : الخضراء (اهل یَمَن )، بِنْت الجِراب (اهل بغداد؛ لفظاً، «دختر کیسه »)، اَسْرار (تُرکان ؛ لفظاً، «رازها»)، کَفّ و جَمال الزَّین (اهل عراق )، الغُبَیراء (اهل دیار بکر؛ لفظاً، «خاکی رنگ کوچک »)، خوینه (؟، کُردها)، مُحَمَّصَة (اهل حَماة ؛ لفظاً، «بو داده ، برشته »)، صَحیح (اهل سوریه )، إبنة القُنْبُس (اهل مغرب ؛ لفظاً، «دختر قنّب »)، مُبَهِّجَة (اهل حُمص ؛ لفظاً، «بهجت انگیز»)، مَعْدِن الزُّمّرد (اهل «سَواحل »)، مَعْلوم (اصطلاحِ «مُتَجَرِّدة » = ناسِکانِ عُزلت گزین )، مَعلوم الفُقراء (اصطلاحِ «جُعَیدیّة » = اوباش )، شجرة الفَهم (اصطلاحِ «مُطَیْلَسَة » = طیلسان پوشان )، وُصول و راحَة البال (اصطلاح بازرگانان )، زیارة الخِضرِ الاخْضر (اصطلاح مشایخ ؛ لفظاً، «دیدار خِضرِ سبز»)، مُوصِلَة القَلب (اصطلاح صوفیان )، زُوّادَة (اصطلاح مسافران ؛ لفظاً، «توشة راه »)، أغْصان السّعادة (اصطلاح زنان آوازه خوان ؛ لفظاً، «شاخه های نیکبختی »)، لُقَیمة الفِکر (اصطلاح فیلسوف نماها؛ لفظاً، «لُقمة کوچک ( برای ) تفکّر»)، مُخَفِّفَة (اصطلاح باربران ؛ لفظاً، «چیزی که ( بار را ) سبُک می کند)؛ دَواء (اصطلاح بنّاها)؛ بُنْدُقَة (اصطلاح گدایان ، لفظاً، «حَبِّ گِرد»)؛ مَلیحة (دلاّ لها)؛ قُرّة العَین (اصطلاح قَرامِطه )؛ کُحْل (اصطلاح حشیش فروشان )؛ شُمَیْعَة (اصطلاح مخنّثان ؛ لفظاً، «شَمْعَک »). دو نام یا لقبِ رایج دیگر را خودِ زرکشی ذکر کرده است : حیدریّة (منسوب به شیخ حیدر سابق الذکر؛ ص 176) و قلندریّة (منسوب به احمد ساوجیِ سابق الذکر؛ همان ، ص 177). لقبهای عربی و فارسی دیگری هم در بعض مآخذ فارسی می یابیم ، مثلاً : وَرَق الخَیال ، جزوِ اعظم ، حشیشة الفقراء ، نشاط افزا ، فلک تاز ، عرش نما ، حَبّة المَساکین ، مونس الهُموم ، چترِ اخضر ، زمرّدْ رنگ ، برکلکِ ( ؟ ) شیرازی ( مخزن الادویة عقیلی علوی شیرازی ، تألیف در ح 1185؛ ص 711)؛ شرفک ( ؟ ) ، حاجی فخر ( اختیاراتِ بدیعیِ انصاری شیرازی ، قرن هشتم ؛ ص 359). خواصّ طبّی و مضار حشیش . از حکمای قدیم ، گذشته از دیوسکوریدس که نوشته اش دربارة مصارف قنّب بستانی مذکور شد، جالینوس به دنبال وی می افزاید (ترجمة قدیم عربی در ابن بیطار، همانجا) که «شاهدانه بادها را می راند، نفخ را تحلیل می کند، و چندان مُجفِّف (خشکاننده ) است که اگر آدمی در خوردن آن افراط کند، منی را می خشکاند». حکمای دورة اسلامی خواص دیگری برای قنب یافته و ذکر کرده اند (رجوع کنید به ابن بیطار، همانجا)، مثلاً: «گرم در درجة دوم و خشک در درجة اول است ؛ رطوبت معده را می خشکاند، کرمهای روده را می کُشد و اگر آن را در بینی بریزند، دماغ را تنقیه می کند» (عیسی بن الحَکَم دمشقی ، متوفی 210)؛ «سخت گوار و برای معده بد است ، سردرد می آورد، خونِ حاصل از آن به صفراء بَدَل می شود؛ از آن بخاری حاصل می شود که ( به دماغ صعود کرده ) باعث سردرد می گردد؛ شکم را قبض می کند و مدرّ بول است » (اسحاق بن عمران ، متوفی در حدود 292)؛ شستنِ سر با آب برگهای کوبیدة قنب ، «شورة » سر را از میان می بَرد (اسحاق بن سلیمان ، متوفی در حدود 320)؛ «طبع شاهدانه گرم و خشک در درجة سوم و خِلط ناشی از آن اندک و بد است » (ابن سینا، 370ـ 428؛ ج 1، کتاب دوم ، ص 423 ( ذیل قنب ) و 434 ( ذیل شهدانج ) )؛ «شاهدانه سردرد می آورد و چشم را تاریک می کند» (رازی ، متوفی در حدود 320، منافع الاغذیة ، ص 50؛ نیز رجوع کنید به مضار عدیده ای که زرکشی برای حشیش ، بی ذکر مأخذ، به رازی نسبت داده است ، منقول در رزنتال ، ص 74)؛ «برگ شاهدانه (که در فارسی جواسفرم ( کذا؛ ظاهراً، جوان اسفرم ) نام دارد) مزاجش گرم و خشک است ؛ مُنقّی ، مُلطّف ، مُحلّلِ فضول بلغمی در معده ، سودمند برای رفع بادهای زهدان و روده و معده ، و (سَعوط با آب آن ) سودمند برای درمان صرع است » (مجوسی ، ج 2، ص 116؛ نیز رجوع کنید به همو، ج 2، ص 107، در ذیل شهدانج )؛ «شاهْدانج ... گرم و خشک است اندر درجة دوم ...؛ درد گوش بنشاند که از سُدَد خاسته بُوَد» (موفق بن علی هروی ، سدة چهارم ، ص 200؛ خواص دیگری که ذکر کرده تکرار مطالب پیشینیان اوست ). چنانکه دیده می شود، حکمای چهار یا پنج قرن نخستین دورة اسلامی ذکری از خاصیّت «سُکرآوری » یا «نشاط انگیزی » یا استعمال تخدیری قنب نکرده اند (یا به سبب این که چنین خاصیتی هنوز «کشف » نشده بود، یا بویژه ، بدین علت که آنان با گونة بسی گیراترِ «قنب هندی » که نخست ابن بیطار آن را وصف کرده است ، آشنا نبودند)، بجز جابربن حَیّان (قرن دوم ) که شاید قدیمترین دانشمند دورة اسلامی باشد که «بَنج » را (به معنای اصلی آن : کنب ) برای تخدیر در پزشکی به کار برده است (در کتاب السموم ، گ 47پ ، 131 پ ، به نقل لیوی در د. اسلام ، چاپ دوم ، ذیل «حشیش »). به هر تقدیر، پس از «کشف » و رواج حشیش ، اشاراتی ادبی یا مدایحی دربارة اثرات اِسکاری یا تخدیری حشیش به عربی در دست است (رجوع کنید به رزنتال ، ص 26ـ 30، 63، 68ـ71، که عمدتاً به بَدْری سابق الذکر استناد کرده است ؛ نیز رجوع کنید به مقریزی ، ج 3، جزء3، ص 205ـ209؛ بستانی ، همانجا، به نقل از مقریزی ). در قدیم ، مضار اعتیاد به حشیش را برخی از داروپزشکان (نخستینِ آنان ، ابن بیطار)، فُقها و ادبا ذکر کرده اند. ابن بیطار، در اشاره به این اعتیاد در مصر، می گوید (همانجا) : «زیاده روی در استعمال حشیش ، آدمی را به آخرین حدِّ رُعونت می کَشانَد. کسانی بودند که براثر استعمال آن ، عقلشان مختل شد و حال جنون به آنها دست داد و گاهی نیز مُردند» (سپس انحاء گوناگون تهیه و استعمال آن را در نزد «فقرا» =( درویشان ) مصر ذکر می کند). مشروحترین وصف اثرات بد اعتیاد به حشیش در تن و عقل و «دین » ( = اخلاق ، رویّة شخص در قبال فرایض دینی اسلامی ) از آنِ زرکشی (به نقل از چند مأخذ مذکور یا نامذکور) است (ص 177ـ185). وی «صد و بیست مضرت دینی و دنیوی » که مؤلف نامذکوری به حشیش نسبت داده ذکر کرده است ؛ سپس از قول مرجع نامذکور دیگری («بَعض الائمّة ») می گوید (همان ، ص 178) : «همة مذموماتِ خَمر، و بلکه بیشتر از آنها، در حشیش هست ... بعض ضررهای مشترک میان خمر و حشیش در «دین »، اینهاست : فساد فکر و عقل ، فراموش کردن ذِکر خدا، افشا رازها، شَرّانگیزی ، بیحیایی ، پرخاشگری و ستیزه جویی ، نامردی ، بیغیرتی ، کشف عورت ، ولخرجی ، تَرک نماز، ارتکاب محرّمات » و اما مضار جسمانی حشیش که اختصاص به آن دارند، برخی از آنها، به روایت زرکشی ، چنین است : خشک شدن منی و قطع نسل ؛ بروز جذام ، برص ، رعشه ، بیماریهای خَفی ، تنگی نَفَس ، غَشاوه در چشم و کاهش بینایی ، بدبویی دهان ، ریزش موی ابرو، خون سوزی ، کرم خوردگی و سیاهی دندانها، زردی چهره ، تنبلی ، ولنگاری («فَشَل »)، پُرخوری (بویژه ، حلویات ). قَلْقَشَندی در تألیف مشهور خود برای کارمندان «دیوان انشاء» ( صُبح الاعشی فی صناعة الانشا ، 821/1418؛ ج 2، ص 153ـ154) دربارة مضرات حشیش می گوید : «یکی از مُسکرات ، حشیشه است که سِفْلِگان و اراذل می خورند... حشیش شرعاً مذموم و طبعاً مُضر است ، زیرا سبب بروزِ خُشکی («جَفاف ») و غلبة سوداء در مزاج آدمی شده مزاج و ذهن را فاسد می کند. از جملة خواصّ مذموم عدید آن این که مورثِ سوء اخلاق می شود و قدر و منزلتِ حشیشی را در نظر مردم پایین می آورد.» پزشکِ سپسین دیگری ، داود انطاکی (متوفی 1008) در تذکرة خود (همانجا، در ذمّ آن می گوید که «شهدانج سرد و خشک در درجة سوم است ... خوردن حشیش نخست باعث تفریح می شود ولی سپس مورث تخدیر، تنبلی ، بَلادت ، ضعف حواسّ، بدبویی دهان ، ضعف کبد و معده ، استسقاء، و فساد رنگ رخسار می گردد». مصارف دارویی حشیش در روزگار ما. حشیش گیاهی است «دو پایه » (گلهای نر و مادة آن بر روی دو پایة مختلف واقع است ؛ هیچیک از حکمای قدیم متوجه این اختلاف نشده است ). بخشهای مورد استفادة آن در پزشکی و غیره ، برگها، سَرشاخه های گُلدار گیاه ماده ، صمغی که از اینها می تراود (در هند به این صمغ گَنْجَه یا چَرَس می گویند) و دانه های آن («شاهدانه ») است . مادّة شیمیایی اساسی صمغ مذکور کانّابینُل و کانّابین است که امروزه تانّاتِ (= نمک آسید تانیک ) آن در پزشکی به عنوانِ منوّم ، مخدّر و مُسکّن در هیستری ، جنون حادّ، بیخوابی عصبی ، اختلالات عصبی دورة یائسگی و جز اینها به کار می رود ( د.اسلام ، چاپ دوم ، همانجا؛ برای شرح موادّ مؤثر، خواص داروشناختی ، اثرات فیزیولوژیکی و مصارف درمانی حشیش رجوع کنید به دایماک و همکاران ، ج 3، ص 325ـ 329؛ زرگری ، ج 4، ص 433ـ437). مسئلة پایدار کشت حشیش و اعتیاد به آن . درگذشته ، به عللی چند، استعمال اسکاری یا تخدیری حشیش بویژه در برخی از قشرهای جوامع جهان اسلام چندان رایج و راسخ شده بود که تحریم فقها و تعزیر حُکّام و اقداماتِ دیگر برای مبارزه با کِشت و تجارت حشیش و اعتیاد به آن ، تأثیر بازدارندة مطلوب را نداشته است . مثلاً، در مصر، دست کم از روزگار ابن بیطار (نیمة اول سدة هفتم /سیزدهم ) تا دورة استیلای ناپلئون بُناپارت بر مصر (1798ـ1801میلادی )، این اعتیاد چندان شایع شده بود که فرمانهای بناپارت برای منع کشت و استعمال آن مآلاً هیچ سودی نبخشید ( د. اسلام ، چاپ دوم ، همانجا)؛ یا مثلاً در هند در سدة سیزدهم / نوزدهم که استعمال حشیش به صورت بَهنْگ (= آمیزه ای از گَرد برگهای خشکانیدة کنب هندی و آرد و ادویه )، یا گَنْجَه / چَرَس (= صمغ به دست آمده از سرشاخه های گُلدار بارور شدة گیاهان ماده )، یا « مَعجون » (= آمیزه ای از گرد برگهای کنب ، شیر، روغن حیوانی ، دانة کوکنار، گُل تاتوره ، گَردِ جوز لقی ء ، و قند) (یول و برنِل ، ص 539)، به سبب رواج استعمال سنتی آن در برخی از مراسم و اعیاد مذهبی هندوان ، بلیّه ای اجتماعی گشته بود و دولتها هم از بازرگانی داخلی و خارجی فراورده های کنب سود می بردند (رجوع کنید به دایماک و همکاران ، ج 3، ص 337). دربارة استعمال حشیش در ایران پس از اسلام ، پیش از دورة صفویه (907ـ1148) بجز چند مطلب تاریخی نیمه افسانه ای که ذکر کردیم و بعض شواهد شعری (رجوع کنید به دهخدا، ذیل بنگ )، اطلاع دقیقی ظاهراً در دست نیست . قدیمترین این شعرها بیتهایی از فرّخی سیستانی (متوفی 429) است دالّ بر این که خوردن بنگ آدمی را منگ و بلید می کند، و بیتی از سوزنی سمرقندی (سدة ششم ) حاکی از این که استعمالِ «بنگ و کوکنار به دیوانگی کَشَد». اما در عهد صفوی که اَسنادی معتبر از آن بازمانده است ، و، بویژه ، از زمان شاه عباس اول به بعد که پای مبلّغان مسیحی و بازرگانان و سیاسیان غربی به ایران باز شد، در تألیف برخی از غربیان ، اطلاعات دقیقتری دربارة شیوع حشیش یافت می شود. قدیمترین سند مرتبط با این موضوع و این دوره شاید فرمانِ مورّخ 941 شاه طهماسب (حک : 930ـ984)، دومین پادشاه نیرومند صفوی باشد، که سخت پایبند به اجرای اصل دینیِ «امر به معروف و نهی از منکر» بود. در این فرمان ، حکم اکید به تعطیل «بنگ خانه »ها و «معجون خانه »ها (در عدادِ «شرابخانه ...، و بوزه خانه و قوّال خانه و بیت اللطف و قمارخانه و کبوتربازی ») در همة «ممالک محروسة » ایران ، «خصوصاً دار الایمانِ کاشان » رفته است (برای متن کامل این فرمان که به صورت سنگنوشته در کاشان موجود است رجوع کنید به نوائی ، ص 513ـ514). سند ایرانی دیگری ، مورخ 1106، فرمان شاه سلطان حسین (حک : 1105ـ1135) است که در آن به حاکم لاهیجان و «کُلِّ مَحالِّ ضبطی » او دستور تعطیلِ «بیت اللطف و قمارخانه و چرس فروشی و بوزه فروشی »، منعِ «اهالی و اوباش ...، از کبوترپرانی و گُرگ دَوانی و نگاهداشتنِ گاو و قوچ و سایر حیوانات جهت جنگ و پرخاش » و «تنبیه و تأدیب »، و در صورت تکرارِ «محرّمات مزبوره » و «اَعمال شنیعه »، اجرای حدّ شرعی در مورد مرتکبان ، داده شده است (برای متن کامل این فرمان که سنگنوشتة آن در مسجد جامع لاهیجان موجود است رجوع کنید به ستوده ، ج 2، ص 115ـ117). در میان منابع خارجی ، گزارش سرّی کشیش و مبلّغ فرانسوی ، رافائلِ مانسی (1613ـ1696 میلادی )، دربارة > وضع ایران در سالِ 1660 < برای سیاستمدار فرانسوی کُلبر ، مبسوط تر و معتبرتر است (زیرا وی چهل سال در ایران زیست و دورة حکومت چند سلطان صفوی ـ از شاه عباس دوم تا سلطان حسین ـ را درک کرد). رافائل ، در ضمن گزارش شیوع قلیان کَشی در اصفهان ، از جمله می نویسد (ص 138) که « ( قلیان کشی ) شخص را مست نمی کند، اما از چندی پیش ، اُزبکها، که قومی از تاتارستانِ صغیرند، به ( تنباکوکشها ) آموخته اند که به جای توتون ، برگهای گیاه شاهدانه در ( سَرْقلیان ) بگذارند ( زیرا این تدخین ) بیهوشی و توهّماتی عجیب و صد بار بدتر از ( اثراتِ ) شراب به آنها می دهد». دیگر این که ، در ضمن گزارش رواج بنگ و وصفِ بنگیها که «رنگ رخسارشان مانندِ آنِ یک مُرده از گور برآورده است »، می گوید: که «این مشروب ( حاوی بنگ ) چندان شدیدالاثر است که شریعتِ ایشان آن را ممنوع کرده است اما همین منع آن را ( برای شاربان ) باز هم مطلوبتر می سازد». در روزگار ما، به گزارش لیوی ( د.اسلام ، چاپ دوم ، همانجا)، «استعمال حشیش ... در هند، آسیای صغیر، مصر و دیگر کشورهای افریقا بسیار رایج است ... و افراد طبقات فقیرتر عموماً حشیش می کشند. این موضوع به طورکلّی در مورد منطقة واقع میان طرابلس غرب و مراکش ، بویژه الجزایر، هم صادق است ... در شهرِ ریف ، اعضای فرقة سَنوسیّه * آن را در مراسم مذهبی خود مصرف می کنند... در ترکیه ، یکی از ترکیبات کنب که اَسْرار نام دارد، با توتون کشیده می شود؛ گاهی هم حشیش را می جوند. در سوریه قنب فراوان کاشته می شود... حشیشِ قاچاق از سوریه و لبنان وارد مصر می شود. اعتیاد به حشیش در میان تاتارها و ازبکها هم وجود دارد... بنابر گزارش کمیسیون سازمان ملل متحد برای مواد مخدر، در سال 1950 در حدود شصت میلیون مترمربع زمین در سراسر جهان زیر کشت حشیش بود و محصول سالانة آن فقط در سوریه و لبنان به سیصد تُن می رسید.» منابع : (1) ابن بیطار، الجامع لِمفردات الادویة والاغذیة ، بولاق 1291؛ (2) ابن تیمیّه ، مجموعة فتاوی ، بیروت ( بی تا. ) ؛ (3) ابن خطیب ، نفاضة الجراب فی عُلالة الاغتراب ، چاپ احمد مختار عبّادی ، بغداد ( بی تا. ) ؛ (4) ابن سینا، کتاب القانون فی الطب ، بولاق 1294؛ (5) ابن میمون ، شرح أسماءالعقّار ، چاپ ماکس مایرهوف ، قاهره 1940؛ (6) علی بن حسین انصاری شیرازی ، اختیارات بدیعی : قسمت مفردات ، چاپ محمدتقی میر، تهران 1371ش ؛ (7) داوودبن عمر انطاکی ، تذکرة اولی الالباب والجامع للعجب العجاب ،چاپ علی شیری ، بیروت 1411/1991؛ (8) بطرس بستانی ، کتاب دائرة المعارف ، بیروت ( بی تا. ) ؛ (9) بندهش ، ( گردآوری ) فرنبغ دادگی ، ترجمة مهرداد بهار، تهران 1369ش ؛ (10) مارکو پولو، سفرنامه ، ترجمة ح . صحیحی ، تهران 1350ش ؛ (11) علی اکبر دهخدا، لغت نامه ، زیرنظر محمد معین ، تهران 1325ـ1359ش ؛ (12) محمدبن زکریا رازی ، منافع الاغذیة و دفع مضارها ، قاهره 1305؛ (13) محمدبن بهادر زرکشی ، زهر العریش فی أحکام الحشیش ، در ف .رزنتال (رجوع کنید به منابع بخش لاتینی )، ص 176ـ197؛ (14) علی زرگری ، گیاهان داروئی ، ج 4، تهران 1369ش ؛ (15) منوچهر ستوده ، از آستارا تا استارباد ، تهران 1349ـ1366 ش ؛ (16) ادّی شیر، الالفاظ الفارسیة المعرّبة ، بیروت 1908 م ؛ (17) محمدحسین بن محمدهادی عقیلی علوی شیرازی ، مخزن الادویة ، کلکته 1844، چاپ افست تهران 1371ش ؛ (18) احمد بن علی قلقشندی ، صبح الاعشی ، قاهره ( تاریخ مقدمه 1383/1963 ) ؛ (19) احمد قهرمان ، فلور ایران ، تهران ، ج 10، 1367ش ؛ (20) علی بن عباس مجوسی ، کامل الصناعة الطبیّة ، بولاق 1294؛ (21) احمدبن علی مقریزی ، کتاب الخطط المقریزیّة ، ج 3، جزء3، مصر1325؛ (22) عبدالحسین نوائی ، شاه طهماسب صفوی ، مجموعة اسناد و مکاتبات تاریخی همراه با یادداشتهای تفصیلی ، تهران 1368 ش ؛ (23) موفق بن علی هروی ، الابنیة عن حقایق الادویة ، به تصحیح احمد بهمنیار، چاپ حسین محبوبی اردکانی ، تهران 1346ش ؛ (24) Christian Bartholomae, Altiraniches Wخrterbuch , Strasburg 1904; (25) Bundahis § n , ed. & tr. B. T. Anklesaria, Zand-A ¦ ka ¦ s i ¦ h: Iranian or Greater Bundahis § n , Bombay 1956; Pierre Chantraine, Dictionnaire إtymologique de la (26) langue grecque , Paris 1983; (27) Pedanius Dioscorides, The Greek herbal of Dioscorides , tr. John Goodyer, 1655, ed. R. T. Gunther, Oxford 1934; (28) Reinhart Dozy, Supplإment anx dictionnaires arabes , Leiden 1881; (29) William Dymock, C. J. H. Warden, and David Hooper, Pharmacographia Indica , London 1890-1893; (30) EI 1 , s.v. "Assassins"; (31) EI 2 , s.vv. "Alamu ¦ t. é : the dynasty" (by M. G. S. Hodgson), "H ¤ ash ¦ â sh" (by Martin Levey); (32) Encyclopaedia Iranica , s.v. "Bang. I: in ancient Iran" (by Gherardo Gnoli), s.v. "Bang. é : in modern Iran" (by ـ A.-A. Sa ـ ¦ â d ¦ â S ¦ â rja ¦ n ¦ â ); (33) A. Ernout and A. Meillet, Dictionnaire إtymologique de la langue latine , Paris 1985; (34) Herodotus, The Histories , tr. Aubrey de Sإlincourt, ed. A. R. Burn, Harmondsworth, England 1980; (35) M. G. S. Hodgson, The order of Assassins , The Hague 1955; (36) Engelbert Kaempfer, Amoenitatum exoticarum politico-physico-medicarum..., Lemgo 1712; (37) Jean-Baptiste Lamarck, Dictionnaire encyclopإdique de botanique , vol. 1, Paris 1789; (38) Bernard Lewis, Les Assassins... , tr. A. Pإlissier, Brussels 1984; (39) Monier Monier-Williams, A Sanskrit-English dictionary , Oxford [1979]; (40) The New Encyclopaedia Britannica , Chicago 1985, Micropaedia , s.v. "hemp"; (41) Anna de Pasquale, "Notices historiques sur le chanvre indien", in The history of medicinal and aromatic plants , Karachi 1982, 110-143 Marco Polo, Le livre de Marco Polo , tr. A. T'Serstevens, Paris 1955; (42) Raphaحl du Mans, Estat de la Perse en 1660 , ed. ch. Schefter, Paris 1890; (43) Franz Rosenthal, The herb: hashish versus medieval Muslim society , Leiden 1971; (44) Sylvestre de Sacy, "Mإmoire sur la dynastie des Assassins...", in Mإmoires d'histoire et de littإrature orientales , Paris 1818, 322-403; (45) H. Yule & A. C. Burnell, Hobson-Jobson: a glossary of colloquial Anglo-Indian words and phrases... , ed. W. Crooke, London 1903. / هوشنگ اعلم / سبزک و بیهوشدارو. یکی دیگر از نامهای بنگ یا حشیش سَبْزَک است ( آنندراج ، ذیل «سبزک ») که در بعضِ متنهای کهن فارسی به کار رفته است (مثلاً رجوع کنید به بهاءالدین ولد، ج 1، ص 270؛ شمس تبریزی ، ج 1، ص 74؛ مولوی ، ج 7، 1345ش ، ص 119). از این گفتة شمس تبریزی (متوفی پس از 645؛ همانجا)، «یاران ما به سبزک گرم شوند، آن خیال دیوست ، خیال فریشته اینجا خود چیزی نیست ، خاصّه خیال دیو»، این نکته را می توان دریافت که بعضِ یاران او خیالات خود را در حالِ مستی و مدهوشیِ ناشی از خوردن سبزک ، صورتهای فرشتگان می پنداشتند و شمس بر آنان خرده گرفته است که آنچه در اثر خیال انگیزیِ بنگ می بینند، صورت شیطان است . چنین گمانی را در ارداویراف نامه ، از داستانهای کهن و مذهبی زرتشتیان ، هم می توان یافت : ویراف (یا ویراز)، قهرمان این داستان ، با خوردن می و مَنْگ (= بنگ ) به عالم مینوی عروج کرد (بهار، ص 301ـ 302). جلال الدین مولوی (متوفی 672؛ 1345 ش ، همانجا) نیز به توهّم زایی و خیال انگیزی سَبْزک اشاره کرده است . در یکی از داستانهای الف لیلةٍ و لیلة هم (ج 1، ص 367ـ 368؛ ترجمة فارسی آن ، هزار و یک شب ، ج 2، ص 93ـ94) قوّة خیال انگیزی حشیش به طنز توصیف شده است . همچنین گفتة شمس تبریزی (ج 1، ص 334) که «...این سبزک را عَجَم در قلندریان افگندند» حاکی از این است که از میان فرقه های گوناگون اهل طریق ، قلندریه * سبزک مصرف می کرده اند؛ داستانی نیز در تاریخ فرشته (ج 2، ص 722)، که در آن سبزک را به «گیاه سبز» تعبیر کرده اند، انتساب آن به قلندران را تأیید می کند. در داستانهای بلندِ عامیانة فارسی که قهرمانان بسیاری از آنها عیّاران اند (رجوع کنید به عیار * / عیاران )، مانند سمک عیّار ، داراب نامه ، رموزحمزه و حسین کرد شبستری ، «داروی بیهوشی » یا «بیهوشْدارو» یکی از لوازم قهرمانان ، خاصّه عیّاران ، است که آن را پنهانی و با ترفند و فریب به خوردِ دشمنان خود می دهند و آنان را بیهوش می کنند. «داروی بیهوشی » در واقع همان بنگ یا مخدّری مرکّب از چند مادّه ، از جمله بنگ ، است (محجوب ، ص 1059ـ1073؛ نیز رجوع کنید به جلال الدین مولوی ، که در مثنوی ، دفتر سوم ، بیت 1465، «بی هُشی » را در مورد ؛ بنگ به کار برده است ). در قصة فیروزشاه ، که با عنوان داراب نامه انتشار یافته است ، «افیون مصری و خربنگ و تَفْت یزدی و بیخ کَبَرِ مصری » را اجزای مرکّب «داروی بیهوشی » ذکر کرده اند (بیغمی ، ج 1، ص 27). نامهای دیگری که برای داروی بیهوشی در داستانهای عامیانة فارسی به کار رفته ، چنین است : «بیهوشْدارو» (مثلاً، همان ، ج 2، ص 306)؛ «داروی بیهوشانه » (همان ، ج 1، ص 27، 239)؛ «بیهوشانه / بیهُشانه » (ارجانی ، ج 1، ص 196، ج 2، ص 171، ج 4، ص 23، 357، 377، 407، 418، ج 5، ص 355، 382؛ بیغمی ، ج 1، ص 786، 887، 896 ـ898، 900ـ901، ج 2، ص 216، 295)؛ «مدهوشانه » (بیغمی ، ج 1، ص 784، 887)؛ «داروی هوشْبَر» (همان ، ج 1، ص 886، 900)؛ «داروی هوشْبَری » (همان ، ج 1، ص 896)؛ و «مایة جوانمردی » ( خاورنامه ، ص 49، 55). قهرمانان این داستانها داروی بیهوشی را زیرکانه در جام بادة دشمنان می ریزند (ارجانی ، ج 1، ص 33، 52، ج 2، ص 171، ج 4، ص 418، ج 5، ص 382؛ بیغمی ، ج 2، ص 216؛ قصّة حمزه ، ج 1، ص 146؛ خاورنامه ، ص 55؛ حسین کرد ، ص 188)؛ گاه نیز آن را در دیگ طعام یا در خوراک می ریزند و هر کس که از آن بخورد، بیهوش می گردد (ارجانی ، ج 4، ص 377؛ بیغمی ، ج 1، ص 27، 886 ـ 888؛ قصّة حمزه ، ج 1، ص 115؛ رموز حمزه ، ج 2، جزو7، ص 291؛ خاورنامه ، ص 49). در قصّة حمزه (ج 1، ص 41، 145) عَمرواُمیّه ، قهرمان داستان ، کیسه ای از مویز دارد که هر دانة آن به داروی بیهوشی آلوده است و هر کس که از آن مویزها بخورد، بیهوش می شود. خود عَمرواُمیّة در رموز حمزه (ج 3، جزو2، ص 363) باخوردنِ اناری آلوده به داروی بیهوشی ، بیهوش می شود. گاه نیز داروی بیهوشی را در حلوا (= شیرینی ) پنهان می کنند تا دشمنان از آن بخورند و بیهوش شوند (ارجانی ، ج 5، ص 355؛ هزارویک شب ، ج 5، ص 89). در رستم التّواریخ نیز (ص 154ـ155) چنین آمده است : پس از آنکه اشرف افغان (حک : 1137ـ1142) اصفهان را محاصره کرد، یکی از پهلوانان شرور به نام محمدسعید کارخانه آقاسی در هیئت درویشان از شهر بیرون رفت ، باکشکولِ حاوی حلوایی که در آن داروی بیهوشی ریخته بود؛ به چند تن از افغانان به نیرنگ از آن حلوا خورانید، آنان را بیهوش کرد و گریخت . در الف لیلة ولیلة به جای داروی بیهوشی واژة «بَنْج » (معرّبِ بنگ ) و فعل «بَنَّجَ» به معنای «بنگ به کسی خوراندن و بیهوش کردن »، به کار رفته است (ج 2، ص 1078، 1080، 1092؛ همچنین احمد رضا، ذیل «بَنَّجَه »). در ترجمة فارسی این کتاب ، در بعضِ موارد، به جای واژة «بنج »، صورت فارسی آن ، یعنی «بنگ »، ( هزار و یک شب ، ج 5، ص 66، 76) و در مواردی دیگر (همان ، ج 5، ص 89)، به جای آن ، «داروی بیخودی » به کار رفته است . ابن منظور در لسان العرب (ذیلِ «بَنْج ») از قول مردی ایرانی ذکر کرده که بنگ را در نبیذ (شراب ) می ریزند تا مستی بیشتر آورد (قس سعدی ، ص 124: «جرعه ای خوردیم و کار از دست رفت / تا چه بیهوشانه در می کرده اند). شاید «افیون »ی که به گفتة بعض شاعران در باده می ریختند (مثلاً، عطّار نیشابوری ، ص 248؛ حافظ ، غزل 240) در واقع همان داروی بیهوشی یا بنگ بوده و نه تریاک (رجوع کنید به محجوب ، ص 1062ـ1063؛ نیز رجوع کنید به تعبیر «افیون در شراب کردن » مجازاً به معنای «بیهوش گردانیدن »، دهخدا، ذیل همان اصطلاح ). در حسین کرد شبستری (مثلاً، ص 77ـ 78، 121، 153) عیّاران و قهرمانان داروی بیهوشی را در «نیچة عیّاری » (در متن چاپی اشتباهاً: «پنجة عیّاری ») می نهند و آن نیچه را بر بینی یا لب دیگران می گذارند و در آن می دمند؛ داروی بیهوشی بر مغز آنان اثر می کند و بیهوش می گردند. در سمک عیار (ج 4، ص 412) و داراب نامه (ج 1، ص 239، 784) هم آمده است که اگر «بیهوشانه » را در پیشِ بینی کسی ببرند، او بیهوش می شود. در داستان اسکندرنامة کبیر (مثلاً، ج 1، ص 18، 30) از ابزاری به نام «حُقّة عیّاری » سخن می رود که هرگاه درِ آن را بگشایند، گَرد یا بویِ داروی بیهوشی از آن در هوا پراکنده می شود و چون به مشام کسی رسد، او را بیهوش می کند. در آن داستان (ج 1، ص 31) و نیز در رموز حمزه (مثلاً، ج 4، جزو11، ص 692) ذکرِ ابزار دیگری به نام «شب پَرَکِ عیّاری » رفته است که عیّاران در فضای اتاق رها می کنند. «شب پرک » در هوا می چرخد تا به شعلة چراغ یا شمعدان می رسد و می ترکد و گرد یا بویِ داروی بیهوشی از آن در فضا می پراکند که به مشام هر کس برسد، او را بیهوش می گرداند. چنین ابزاری ظاهراً واقعیت نداشته ، بلکه برساختة تخیّل داستان پردازان و نقّالان بوده است (محجوب ، ص 1068ـ1069). مؤلّف الف لیلة و لیلة (ج 2، ص 1068، 1080) دارویی به نام «ضدِّ بنگ » ذکر کرده است که قهرمانان ، آن را در بینی کسانی که با بنگ مدهوش شده اند، می ریزند و آنان به هوش می آیند. این داروی ضدِّ بیهوشی در داستانهای عامیانة فارسی هم آمده است ، که قهرمانان آن را در بینیِ کسانی که با داروی بیهوشی بیهوش شده اند، می ریزند؛ بیهوشان عطسه می کنند و به هوش بازمی آیند (رجوع کنید به بیغمی ، ج 1، ص 241ـ242، ج 2، ص 306؛ قصّة حمزه ، ج 1، ص 147). «داروی بیهوشی » یا «بیهوشدارو» در پزشکی هم مصرف داشته است . بهاءالدوله * رازی ، یکی از نوادگان سید محمد نوربخش (متوفی 869) و یکی از پزشکان نامی دوران سلطان حسین بایقرا (878 ـ912)، در خلاصة التّجارب می گوید : استاد علاء الدین هندیِ جرّاح ، ساکنِ هرات ، بیماری را که سَعْفه در پسِ سَرَش پدید آمده بود، «بیهوشدارو» داد و همة پوست سرِ او را برداشت و پوست تازة سگ به جای آن گذاشت و دوخت و ضمادهای رویاننده بر آن بست تا آن پوست پیوند یافت (ایران . مجلس شورای اسلامی . کتابخانه ، موزه و مرکز اسناد، ج 23، ص 127). منابع : (46) ابن منظور، لسان العرب ، قم 1363ش ؛ (47) فرامرز بن خداداد ارجانی ، سمک عیّار ، چاپ پرویز ناتل خانلری ، تهران 1347ـ1353ش ؛ (48) اسکندرنامة کبیر ، تهران 1317ش ؛ (49) الف لیلة و لیلة ، چاپ رشدی صالح ، قاهره 1969؛ (50) همان ، ترجمة فارسی : هزار و یک شب ، ترجمة عبداللّطیف طسوجی ، تهران 1357ش ؛ (51) ایران . مجلس شورای اسلامی . کتابخانه ، موزه و مرکز اسناد، فهرست کتابخانة مجلس شورای اسلامی ، ج 23، تألیف عبدالحسین حائری ، تهران 1376ش ؛ (52) محمد بن حسین بهاءالدین ولد، معارف ، چاپ بدیع الزّمان فروزانفر، ج 1، تهران 1352ش ؛ (53) مهرداد بهار، پژوهشی در اساطیر ایران ، تهران 1375ش ؛ (54) محمدبن احمد بیغمی ، داراب نامه ، چاپ ذبیح الله صفا، تهران 1339ـ 1341ش ؛ (55) شمس الدین محمد حافظ ، دیوان ، چاپ پرویز ناتل خانلری ، تهران 1362ش ؛ (56) حسین کرد شبستری ، چاپ علی حصوری ، تهران 1344 ش ؛ (57) خاورنامه ، چاپ سنگی تهران 1354؛ (58) علی اکبر دهخدا، لغت نامه ، زیرنظر محمد معین ، تهران 1325ـ1359ش ؛ (59) محمدهاشم رستم الحکماء، رستم التّواریخ ، چاپ محمد مشیری ، تهران 1348ش ؛ (60) احمدرضا، معجم متن اللّغة ، بیروت 1377ـ1380/1958ـ1960؛ (61) رموز حمزه ، تهران 1274؛ (62) مصلح بن عبداللله سعدی ، غزلیات سعدی ، چاپ حبیب یغمایی ، تهران 1361 ش ؛ (63) محمدپادشاه بن غلام محیی الدین شاد، آنندراج : فرهنگ جامع فارسی ، چاپ محمد دبیرسیاقی ، تهران 1363ش ؛ (64) محمد بن علی شمس تبریزی ، مقالات شمس تبریزی ، چاپ محمدعلی موحد، تهران 1369ش ؛ (65) محمدبن ابراهیم عطار، دیوان ، چاپ تقی تفضّلی ، تهران 1366ش ؛ (66) محمد قاسم بن غلامعلی فرشته ، تاریخ فرشته ( گلشن ابراهیمی )، هند 1247؛ (67) قصّة حمزه ( حمزه نامه )، چاپ جعفر شعار، تهران 1347ش ؛ (68) محمدجعفر محجوب ، «آیین عیاری »، سخن ، دورة نوزدهم ، ش 10 (اسفند 1348)؛ (69) جلال الدین محمدبن محمد مولوی ، کلیات شمس ، یا ، دیوان کبیر ، چاپ بدیع الزمان فروزانفر، ج 7، تهران 1345ش ؛ (70) همو، مثنوی ، چاپ محمد استعلامی ، تهران 1369ـ1374ش . / مهران افشاری / احکام فقهی . در قرآن کریم و منابع اصلی حدیث شیعه و اهل سنت ، ذکری از حرمت و دیگر احکام حشیش یا بنگ مخدّر نرفته است (رجوع کنید به ونسینک ، ذیل «حشیش »؛ برازش ، 1373 ش ؛ همو، 1374 ش ، ذیل «ب .ن .ج » و «ح .ش .ش ») زیرا این گیاه مخدّر و نامهای مختلف آن در عهد پیامبر و ائمة اطهار علیهم السلام و در حوزة جغرافیای جهان اسلام متداول و بالطبع مورد پرسش نبوده است (ابن تیمیّه ظهور آن را در ممالک اسلامی همزمان با حملة مغول می داند، ج 4، ص 263؛ رجوع کنید به خطیب شربینی ، ج 4، ص 187). به همین دلیل ، برخی دلیل قائلان به حلّیت حشیش را دایر بر این که این مادّه در زمان پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم وجود نداشته و روایتی در این خصوص نرسیده است ، مجوّز حلّیت ندانسته و به ادلّة تحریم مسکرات تمسک کرده اند (جزیری ، ج 5، ص 35ـ36؛ شمس تبریزی ، ج 1، ص 74). ازینرو به احتمال زیاد روایات مرسلة حسین بن محمدتقی نوری (ج 17، ص 85ـ86، برگرفته از رساله ای از غیاث الدین منصور دشتکی رجوع کنید به خوانساری ، ج 7، ص 184ـ192) و منقولات روزنتال (ص 46ـ47)، مجعول و برساختة دوره های متأخر اسلامی است ؛ بویژه آنکه در پاره ای از زمانها و ممالک اسلامی ، شیوع بنگ چندان مشکل آفرین بوده است که برخی فقیهان آن را پلیدتر از شراب ، و حلال شمارندگان آن را کافر و مرتد شمرده و حتی پس از قتل ، دفن او را در گورستان مسلمانان جایز ندانسته اند (ابن تیمیّه ، ج 4، ص 262، 264؛ نیز رجوع کنید به فتوای نجم الدین زاهدی در ابن عابدین ، ج 5، ص 295؛ برای انتقاد از رأی ابن تیمیّه رجوع کنید به زرکشی ، ص 186ـ 187). به علاوه ، در آثار فقهای متقدّم به این روایات استناد نشده و حتی از آن خبر نداده اند؛ تنها برخی معاصران (حسینی شیرازی ، ج 76، ص 235) برای تأیید حکم فقهی خود از آنها بهره برده اند. فقیهان غالباً به دلیلِ تخدیر و اسکار بنگ یا به دلیلِ مضرّات آن برای انسان ، خوردن آن را حرام دانسته اند. مستندِ اولی ، مشمولِ روایاتی چون «م'ا کان ع'اقِبَتُهُ ع'اقِبَةَ الْخَمْرِ فَهُوَ خَمْرٌ» یا «کُلُّ مُسْکِرٍ خَمْرٌ وَ کُلُّ مُسْکِرٍ حَرامٌ» (کلینی ، ج 6، ص 408، 412؛ مسلم بن حجاج ، ج 2، ص 1587ـ 1588)، و مستند دومی روایاتی است که ضرر رسانیدن به خود را حرام می دانند. برخی نیز چون ابن قیّم جوزیه (ج 5، ص 747ـ749)، که از بنگ با نام «لقمة ملعونه » و «لقمة فسق » یاد می کند، برای اثبات تحریم آن به دلیل قیاس و تشبیهِ بنگ به شراب تمسّک کرده اند (زرکشی ، ص 185ـ187؛ امیر، ج 4، ص 69؛ ابن تیمیّه ، ج 4، ص 262ـ263). با این حال ، تفاوتهای بنگ با شراب ، از جمله جامد بودن ، مصرف دارویی داشتن و نجس نبودن بنگ سبب فتوای برخی به جواز مصرفِ اندک آن برای درمان یا در حال عادی شده است (زرکشی ، ص 192، 194؛ ابن عابدین ، ج 5، ص 293). فقیهان متقدّم امامیه نیز در بحث حرمت شرب مسکرات و شمارش انواع مسکرات ، به بنگ یا حشیش اشاره ای نکرده اند؛ تنها گاه در بحث از حرمتِ خوردن سموم کُشنده ، خوردنِ مقدار زیاد شوکران و پاره ای سموم دیگر را حرام دانسته اند (محقق حلّی ، ج 3، ص 224؛ علامه حلی ، ج 2، ص 157ـ 158). این رأی در برخی کتب فقهی متأخر نیز آمده است (نجفی ، ج 36، ص 370؛ فاضل هندی ، ج 2، ص 268) که در آنها گاه شوکران را با عنوان شیکران یاد کرده اند که تصحیفی است از سَیکران (رجوع کنید به سطور پیشین ). این خلط میان حشیش یا بنگ مخدّر و بنج یا سَیکران پیشتر در آثار فقیهانِ دیگر مذاهب نیز سابقه داشته است (برای نمونه رجوع کنید به ابن عابدین ، ج 5، ص 294) و همین نکته شاید منشأ اختلافِ ابوالعباس قرافی با دیگر فقیهان اهل سنت باشد که وی بنج را نه مسکر، بلکه مُفْسِدِ عقل می دانست (زرکشی ، ص 181ـ182). با اینهمه ، فقهای معاصر شیعه و اهل سنت عموماً مصرفِ بنگ یا حشیش و دیگر مواد مخدّر را به دلیل اِسکار یا اضرار به بدن حرام می دانند (حسینی شیرازی ، همانجا؛ زحیلی ، ج 7، ص 5505؛ جزیری ، ج 5، ص 35ـ 38 که چکیدة فتوای مفتی مصر را دربارة بنگ و دیگر مواد مخدّر به نقل از مجلة الازهر ، شعبان 1360، می آورد). اما در این میان ، محمّدباقر صدر (ج 3، ص 367ـ 368) هوشمندانه میان تخدیر و اسکار تفاوت نهاده ، بنج را به دلیل ضررهایش بر بدن ، و حشیش را به دلیل اسکار حرام می داند. از آنجا که بنگ اصالتاً جامد است ، با وجود تخدیر یا اسکارِ آن نجس نیست ، زیرا تنها مسکراتی که اصالتاً مایع اند در شمار نجاساتند (حسینی عاملی ، ج 1، ص 139ـ140؛ نجفی ، ج 6، ص 10؛ خطیب شربینی ، ج 1، ص 77؛ طباطبایی یزدی ، ج 1، ص 69). از میان پیشینیان تنها ابن تیمیّه (ج 4، ص 263) آنرا، چه در حالت جامد و چه مذاب ، نجس می شمارد. زرکشی (ص 187ـ189) که قول به نجاست را از فقیهی به نام طوسی نقل می کند، در نقد آن به تفصیل سخن می گوید. منابع : (71) ابن تیمیّه ، مجموعة فتاوی ابن تیمیّه ، بیروت 1400/1980؛ (72) ابن عابدین ، ردّالمحتار علی الدّر المختار ، بیروت 1407/1987؛ (73) ابن قیّم جوزیه ، زادالمعاد فی هدی خیرالعباد ، چاپ شعیب أرنؤوط و عبدالقادر أرنؤوط ، بیروت 1412/1992؛ (74) محمدبن اسماعیل امیر، سبل السّلام ، شرح بلوغ المرام من جمع ادلّة الاحکام ، چاپ فوّاز احمد زمرلی و ابراهیم محمد جمل ، بیروت 1414/1994؛ (75) علیرضا برازش ، المعجم المفهرس لالفاظ احادیث بحارالانوار ، تهران 1373 ش ؛ (76) همو، المعجم المفهرس لالفاظ احادیث وسائل الشّیعة ، تهران 1374 ش ؛ (77) عبدالرحمان جزیری ، کتاب الفقه علی المذاهب الاربعة ، استانبول 1404/1984؛ (78) محمد حسینی شیرازی ، الفقه : موسوعة استدلالیة فی الفقه الاسلامی ، بیروت 1409/1988؛ (79) محمد جوادبن محمد حسینی عاملی ، مفتاح الکرامة فی شرح قواعد العلاّ مة ، ج 1، قاهره 1324، چاپ افست قم ( بی تا. ) ؛ (80) محمدبن احمد خطیب شربینی ، مغنی المحتاج الی معرفة معانی ألفاظ المنهاج ، ( بیروت ، بی تا. ) ؛ (81) محمدباقربن زین العابدین خوانساری ، روضات الجنّات فی احوال العلماء و السّادات ، چاپ اسدالله اسماعیلیان ، قم 1390ـ1392؛ (82) وهبه مصطفی زحیلی ، الفقه الاسلامی و أدلّته ، دمشق 1418/1997؛ (83) محمدبن بهادر زرکشی ، زهر العریش فی أحکام الحشیش ، در ف . رزنتال (رجوع کنید به منابع بخش لاتین )، ص 176ـ197؛ (84) محمدبن علی شمس تبریزی ، مقالات شمس تبریزی ، چاپ محمدعلی موحّد، تهران 1369 ش ؛ (85) محمدباقر صدر، بحوث فی شرح العروة الوثقی ، نجف ( بی تا. ) ؛ (86) محمد کاظم بن عبدالعظیم طباطبائی یزدی ، العروة الوثقی ، بیروت 1404/1984؛ (87) حسن بن یوسف علامه حلّی ، کتاب قواعدالاحکام ، چاپ سنگی تهران 1315، چاپ افست قم ( بی تا. ) ؛ (88) محمدبن حسن فاضل هندی ، کشف اللّثام ، چاپ سنگی تهران 1271ـ1274، چاپ افست قم 1405؛ (89) محمدبن یعقوب کلینی ، الکافی ، چاپ علی اکبر غفاری ، بیروت 1401؛ (90) جعفربن حسن محقق حلّی ، شرائع الاسلام فی مسائل الحلال والحرام ، چاپ عبدالحسین محمدعلی ، نجف 1389/1969؛ (91) مسلم بن حجاج ، صحیح مسلم ، استانبول 1401/1981؛ (92) محمدحسن بن باقر نجفی ، جواهر الکلام فی شرح شرائع الاسلام ، ج 6، چاپ عباس قوچانی ، ج 36، چاپ محمود قوچانی ، بیروت 1981؛ (93) حسین بن محمدتقی نوری ، مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل ، قم 1407ـ1408؛ (94) آرنت یان ونسینک ، المعجم المفهرس لاِ لفاظ الحدیث النّبوی ، لیدن 1936ـ 1969؛ (95) Franz Rosenthal, The Herb: hashish versus medieval Muslim society , Leiden 1971. / مرتضی کریمی نیا / "> «جُستاری دربارة سلسلة حشّاشین » < ، 1818میلادی ، بود). پیروان حسن صبّاح ، پس از تسخیر دژهای مستحکم کوهستانی بسیار در ایران (بویژه قلعة اَلَموت * ) دژهای مشابهی را در شام و برخی دیگر از بلاد اسلامی فروگرفتند. از این پایگاهها بود که به «تِرور کردنِ» خطرناکترین مخالفان خود دست می زدند. گفته شده است آن اعضایی را که رهبران معنویشان برای این مأموریتهای خطرناک برمی گزیدند (معروف به «فدائیان »)، به استعمال حشیش وامی داشتند تا آنان را همچون آلات فعل بی اراده ای برای اجرای هر فعل شنیعی درآورند. حسنِ صبّاح در طی اقامت خود در مصر (1078ـ1080 میلادی ) دعاوی نِزار بن المستنصر، خلیفة فاطمی ، را پذیرفت و سر به فرمان او گذاشت (نام فرقة اسماعیلی «نِزاری » مأخوذ از نام همین خلیفة فاطمی است ). آنچه «حشّاشون » را از دیگر «مَلاحِدَه » (= اسماعیلیه ) مشخّص می کرد، نه اختلاف در اصول عقاید مذهبی ، بلکه سازمان سیاسی سرّی آنان بود که اطاعت کورکورانه از رهبر خود را می طلبیدند. جانشینان حسن صباح سرانجام به دست مغولان برافتادند و فعالیتهای تبلیغاتی و تروریستی نزاریان نیز بدین ترتیب خاتمه یافت (نیز رجوع کنید به د. اسلام ، چاپ اول ، ذیل "Assassins" ؛ و حشیشیه * ). نویسندگان غربی دربارة ارتباط حشیش با «مَلاحده » (بویژه پس از کشف مذکور سیلوستر دو ساسی ) بسی بحث کرده اند. در تکوّن افسانة این ارتباط ، مسلّماً داستانی مؤثر بوده است که مارکو پولو، سیّاح ونیزی ( ? 1254ـ ? 1324میلادی ) از قول برخی از اهالی ناحیة الموت دربارة باغ بهشت آسایی نقل کرده است ( سفرنامه ، ص 51ـ54؛ ترجمة فرانسوی ، ص 97ـ100؛ نیز رجوع کنید به لوئیس ، ص 43) که «شیخ الجِبال » یعنی علاءالدین محمد (618ـ653/1220ـ1255)، چهارمین رئیس یا زعیم اسماعیلیة الموت ، در آنجا پدید آورده بود و جوانانی را تحت تأثیر «نوشابه ای که آنان را به خواب می بُرد» (= شرابِ حاوی حشیش ؟ در ترجمة فارسی ، «تریاک » به جای نوشابة خواب آور !) و با وعدة وصول به بهشت موعود می فریفت و بدینسان آنها را برای اجرای مأموریتهای آدمکشی آماده می کرد. این افسانه مستندِ تاریخی ندارد؛ به گفتة هاجسن ( د. اسلام ، چاپ دوم ، ذیل «الموت »)، «هیچ چیز ثابت نمی کند که داروی مخدّر بنگ ارتباطی با قتلهایی ( که «فدائیان » مرتکب می شدند ) داشته بوده باشد»؛ دیگر این که (به قول همو، 1955، ص 134) ثابت شده است که حشیش دارای آن اثرِ روان ـ تَنی ای نیست که کسی را به اجرای مأموریت خطرناکِ ترور تحریک و تشجیع کند (نیز رجوع کنید به رزنتال ، ص 43). نامها و القاب حشیش . پیش از رواج عنوان عامیانة «حشیشة » یا «حشیش » که معلوم نیست نخست کی و کجا برای این گیاه به کار رفته است ، نامهای «رسمی » آن در منابع دورة اسلامی عبارت بود از (در فارسی ) ( برگِ ) شاهدانه / شَهدانه ، کنب (رجوع کنید به کمپفر ، 1712میلادی ، ص 645ـ647: « ( در ایران ) دانه ها ( ی آن ) را شادُنِه ، گَردة ( گرد آورده شده از گلها و برگهای آن ) را چَرْس ، و برگها ( ی آن ) را بَنگ می گویند»)؛ (در عربی ) ( وَرَق ) الشَهْدانَج (یا شکلهای دیگری از واژة معرّب اخیر: شاهدانج / شاهدانَق ، شادانَق ، شَرانَق ( در مصر،به گفتة انطاکی ، ص 310 ) )، قنّب (با تلفظهای متفاوت )، قُنبُس ، و غیره (به گفتة انطاکی ، همانجا، در مصر قُنبس به دانه های آن ، و حشیشة به برگهای آن گفته می شد). واژة حشیشة / حشیش (جمع آن ، حَشائش ) آشکارا در عربی نامی عامّ است (از ریشة حَشَّ ، «خشک شدن » و غیره )، اصلاً به معانیِ «علف خشک »، «علف هرز»، «گیاه علفی » (به طورکلّی )، «گیاه طبّی »، و غیره (قس دو واژة انگلیسی عامیانة grass «علف » و weed «علف هرز» که مجازاً به معنای مریوانا = حشیش به کار می رود). پس از رواج استعمال حشیش در کشورهای اسلامی ، بتدریج نامها یا لقبهای گوناگون بسیار متعددی به آن داده شده است . تقی الدین ابوبکر بن عبداللّه بَدْری (847ـ894) در راحَة الارواح فی الحشیش والرّاح ، که جامعترین تألیف بازمانده از قدیم دربارة بنگ و باده است که تاکنون شناخته شده ، هفتاد نام یا لقبی را که ملتها، اصناف گوناگون پیشه وران و گروههای اجتماعی در روزگار وی برای حشیش به کار می بردند، ذکر کرده است (نسخة خطی کتابخانة ملی فرانسه ، ش 3544 ar. ، از آغاز نسخه تا برگ 57ب ؛ منقول در رزنتال ، ص 35ـ 38؛ قرائت یا تلفظ و معانی لفظی بسیاری از این لقبهای مهجور، نامشخص و مشکوک است ؛ رجوع کنید به توضیحات و تعلیقات رزنتال ، ص 23ـ 38)، مثلاً : الخضراء (اهل یَمَن )، بِنْت الجِراب (اهل بغداد؛ لفظاً، «دختر کیسه »)، اَسْرار (تُرکان ؛ لفظاً، «رازها»)، کَفّ و جَمال الزَّین (اهل عراق )، الغُبَیراء (اهل دیار بکر؛ لفظاً، «خاکی رنگ کوچک »)، خوینه (؟، کُردها)، مُحَمَّصَة (اهل حَماة ؛ لفظاً، «بو داده ، برشته »)، صَحیح (اهل سوریه )، إبنة القُنْبُس (اهل مغرب ؛ لفظاً، «دختر قنّب »)، مُبَهِّجَة (اهل حُمص ؛ لفظاً، «بهجت انگیز»)، مَعْدِن الزُّمّرد (اهل «سَواحل »)، مَعْلوم (اصطلاحِ «مُتَجَرِّدة » = ناسِکانِ عُزلت گزین )، مَعلوم الفُقراء (اصطلاحِ «جُعَیدیّة » = اوباش )، شجرة الفَهم (اصطلاحِ «مُطَیْلَسَة » = طیلسان پوشان )، وُصول و راحَة البال (اصطلاح بازرگانان )، زیارة الخِضرِ الاخْضر (اصطلاح مشایخ ؛ لفظاً، «دیدار خِضرِ سبز»)، مُوصِلَة القَلب (اصطلاح صوفیان )، زُوّادَة (اصطلاح مسافران ؛ لفظاً، «توشة راه »)، أغْصان السّعادة (اصطلاح زنان آوازه خوان ؛ لفظاً، «شاخه های نیکبختی »)، لُقَیمة الفِکر (اصطلاح فیلسوف نماها؛ لفظاً، «لُقمة کوچک ( برای ) تفکّر»)، مُخَفِّفَة (اصطلاح باربران ؛ لفظاً، «چیزی که ( بار را ) سبُک می کند)؛ دَواء (اصطلاح بنّاها)؛ بُنْدُقَة (اصطلاح گدایان ، لفظاً، «حَبِّ گِرد»)؛ مَلیحة (دلاّ لها)؛ قُرّة العَین (اصطلاح قَرامِطه )؛ کُحْل (اصطلاح حشیش فروشان )؛ شُمَیْعَة (اصطلاح مخنّثان ؛ لفظاً، «شَمْعَک »). دو نام یا لقبِ رایج دیگر را خودِ زرکشی ذکر کرده است : حیدریّة (منسوب به شیخ حیدر سابق الذکر؛ ص 176) و قلندریّة (منسوب به احمد ساوجیِ سابق الذکر؛ همان ، ص 177). لقبهای عربی و فارسی دیگری هم در بعض مآخذ فارسی می یابیم ، مثلاً : وَرَق الخَیال ، جزوِ اعظم ، حشیشة الفقراء ، نشاط افزا ، فلک تاز ، عرش نما ، حَبّة المَساکین ، مونس الهُموم ، چترِ اخضر ، زمرّدْ رنگ ، برکلکِ ( ؟ ) شیرازی ( مخزن الادویة عقیلی علوی شیرازی ، تألیف در ح 1185؛ ص 711)؛ شرفک ( ؟ ) ، حاجی فخر ( اختیاراتِ بدیعیِ انصاری شیرازی ، قرن هشتم ؛ ص 359). خواصّ طبّی و مضار حشیش . از حکمای قدیم ، گذشته از دیوسکوریدس که نوشته اش دربارة مصارف قنّب بستانی مذکور شد، جالینوس به دنبال وی می افزاید (ترجمة قدیم عربی در ابن بیطار، همانجا) که «شاهدانه بادها را می راند، نفخ را تحلیل می کند، و چندان مُجفِّف (خشکاننده ) است که اگر آدمی در خوردن آن افراط کند، منی را می خشکاند». حکمای دورة اسلامی خواص دیگری برای قنب یافته و ذکر کرده اند (رجوع کنید به ابن بیطار، همانجا)، مثلاً: «گرم در درجة دوم و خشک در درجة اول است ؛ رطوبت معده را می خشکاند، کرمهای روده را می کُشد و اگر آن را در بینی بریزند، دماغ را تنقیه می کند» (عیسی بن الحَکَم دمشقی ، متوفی 210)؛ «سخت گوار و برای معده بد است ، سردرد می آورد، خونِ حاصل از آن به صفراء بَدَل می شود؛ از آن بخاری حاصل می شود که ( به دماغ صعود کرده ) باعث سردرد می گردد؛ شکم را قبض می کند و مدرّ بول است » (اسحاق بن عمران ، متوفی در حدود 292)؛ شستنِ سر با آب برگهای کوبیدة قنب ، «شورة » سر را از میان می بَرد (اسحاق بن سلیمان ، متوفی در حدود 320)؛ «طبع شاهدانه گرم و خشک در درجة سوم و خِلط ناشی از آن اندک و بد است » (ابن سینا، 370ـ 428؛ ج 1، کتاب دوم ، ص 423 ( ذیل قنب ) و 434 ( ذیل شهدانج ) )؛ «شاهدانه سردرد می آورد و چشم را تاریک می کند» (رازی ، متوفی در حدود 320، منافع الاغذیة ، ص 50؛ نیز رجوع کنید به مضار عدیده ای که زرکشی برای حشیش ، بی ذکر مأخذ، به رازی نسبت داده است ، منقول در رزنتال ، ص 74)؛ «برگ شاهدانه (که در فارسی جواسفرم ( کذا؛ ظاهراً، جوان اسفرم ) نام دارد) مزاجش گرم و خشک است ؛ مُنقّی ، مُلطّف ، مُحلّلِ فضول بلغمی در معده ، سودمند برای رفع بادهای زهدان و روده و معده ، و (سَعوط با آب آن ) سودمند برای درمان صرع است » (مجوسی ، ج 2، ص 116؛ نیز رجوع کنید به همو، ج 2، ص 107، در ذیل شهدانج )؛ «شاهْدانج ... گرم و خشک است اندر درجة دوم ...؛ درد گوش بنشاند که از سُدَد خاسته بُوَد» (موفق بن علی هروی ، سدة چهارم ، ص 200؛ خواص دیگری که ذکر کرده تکرار مطالب پیشینیان اوست ). چنانکه دیده می شود، حکمای چهار یا پنج قرن نخستین دورة اسلامی ذکری از خاصیّت «سُکرآوری » یا «نشاط انگیزی » یا استعمال تخدیری قنب نکرده اند (یا به سبب این که چنین خاصیتی هنوز «کشف » نشده بود، یا بویژه ، بدین علت که آنان با گونة بسی گیراترِ «قنب هندی » که نخست ابن بیطار آن را وصف کرده است ، آشنا نبودند)، بجز جابربن حَیّان (قرن دوم ) که شاید قدیمترین دانشمند دورة اسلامی باشد که «بَنج » را (به معنای اصلی آن : کنب ) برای تخدیر در پزشکی به کار برده است (در کتاب السموم ، گ 47پ ، 131 پ ، به نقل لیوی در د. اسلام ، چاپ دوم ، ذیل «حشیش »). به هر تقدیر، پس از «کشف » و رواج حشیش ، اشاراتی ادبی یا مدایحی دربارة اثرات اِسکاری یا تخدیری حشیش به عربی در دست است (رجوع کنید به رزنتال ، ص 26ـ 30، 63، 68ـ71، که عمدتاً به بَدْری سابق الذکر استناد کرده است ؛ نیز رجوع کنید به مقریزی ، ج 3، جزء3، ص 205ـ209؛ بستانی ، همانجا، به نقل از مقریزی ). در قدیم ، مضار اعتیاد به حشیش را برخی از داروپزشکان (نخستینِ آنان ، ابن بیطار)، فُقها و ادبا ذکر کرده اند. ابن بیطار، در اشاره به این اعتیاد در مصر، می گوید (همانجا) : «زیاده روی در استعمال حشیش ، آدمی را به آخرین حدِّ رُعونت می کَشانَد. کسانی بودند که براثر استعمال آن ، عقلشان مختل شد و حال جنون به آنها دست داد و گاهی نیز مُردند» (سپس انحاء گوناگون تهیه و استعمال آن را در نزد «فقرا» =( درویشان ) مصر ذکر می کند). مشروحترین وصف اثرات بد اعتیاد به حشیش در تن و عقل و «دین » ( = اخلاق ، رویّة شخص در قبال فرایض دینی اسلامی ) از آنِ زرکشی (به نقل از چند مأخذ مذکور یا نامذکور) است (ص 177ـ185). وی «صد و بیست مضرت دینی و دنیوی » که مؤلف نامذکوری به حشیش نسبت داده ذکر کرده است ؛ سپس از قول مرجع نامذکور دیگری («بَعض الائمّة ») می گوید (همان ، ص 178) : «همة مذموماتِ خَمر، و بلکه بیشتر از آنها، در حشیش هست ... بعض ضررهای مشترک میان خمر و حشیش در «دین »، اینهاست : فساد فکر و عقل ، فراموش کردن ذِکر خدا، افشا رازها، شَرّانگیزی ، بیحیایی ، پرخاشگری و ستیزه جویی ، نامردی ، بیغیرتی ، کشف عورت ، ولخرجی ، تَرک نماز، ارتکاب محرّمات » و اما مضار جسمانی حشیش که اختصاص به آن دارند، برخی از آنها، به روایت زرکشی ، چنین است : خشک شدن منی و قطع نسل ؛ بروز جذام ، برص ، رعشه ، بیماریهای خَفی ، تنگی نَفَس ، غَشاوه در چشم و کاهش بینایی ، بدبویی دهان ، ریزش موی ابرو، خون سوزی ، کرم خوردگی و سیاهی دندانها، زردی چهره ، تنبلی ، ولنگاری («فَشَل »)، پُرخوری (بویژه ، حلویات ). قَلْقَشَندی در تألیف مشهور خود برای کارمندان «دیوان انشاء» ( صُبح الاعشی فی صناعة الانشا ، 821/1418؛ ج 2، ص 153ـ154) دربارة مضرات حشیش می گوید : «یکی از مُسکرات ، حشیشه است که سِفْلِگان و اراذل می خورند... حشیش شرعاً مذموم و طبعاً مُضر است ، زیرا سبب بروزِ خُشکی («جَفاف ») و غلبة سوداء در مزاج آدمی شده مزاج و ذهن را فاسد می کند. از جملة خواصّ مذموم عدید آن این که مورثِ سوء اخلاق می شود و قدر و منزلتِ حشیشی را در نظر مردم پایین می آورد.» پزشکِ سپسین دیگری ، داود انطاکی (متوفی 1008) در تذکرة خود (همانجا، در ذمّ آن می گوید که «شهدانج سرد و خشک در درجة سوم است ... خوردن حشیش نخست باعث تفریح می شود ولی سپس مورث تخدیر، تنبلی ، بَلادت ، ضعف حواسّ، بدبویی دهان ، ضعف کبد و معده ، استسقاء، و فساد رنگ رخسار می گردد». مصارف دارویی حشیش در روزگار ما. حشیش گیاهی است «دو پایه » (گلهای نر و مادة آن بر روی دو پایة مختلف واقع است ؛ هیچیک از حکمای قدیم متوجه این اختلاف نشده است ). بخشهای مورد استفادة آن در پزشکی و غیره ، برگها، سَرشاخه های گُلدار گیاه ماده ، صمغی که از اینها می تراود (در هند به این صمغ گَنْجَه یا چَرَس می گویند) و دانه های آن («شاهدانه ») است . مادّة شیمیایی اساسی صمغ مذکور کانّابینُل و کانّابین است که امروزه تانّاتِ (= نمک آسید تانیک ) آن در پزشکی به عنوانِ منوّم ، مخدّر و مُسکّن در هیستری ، جنون حادّ، بیخوابی عصبی ، اختلالات عصبی دورة یائسگی و جز اینها به کار می رود ( د.اسلام ، چاپ دوم ، همانجا؛ برای شرح موادّ مؤثر، خواص داروشناختی ، اثرات فیزیولوژیکی و مصارف درمانی حشیش رجوع کنید به دایماک و همکاران ، ج 3، ص 325ـ 329؛ زرگری ، ج 4، ص 433ـ437). مسئلة پایدار کشت حشیش و اعتیاد به آن . درگذشته ، به عللی چند، استعمال اسکاری یا تخدیری حشیش بویژه در برخی از قشرهای جوامع جهان اسلام چندان رایج و راسخ شده بود که تحریم فقها و تعزیر حُکّام و اقداماتِ دیگر برای مبارزه با کِشت و تجارت حشیش و اعتیاد به آن ، تأثیر بازدارندة مطلوب را نداشته است . مثلاً، در مصر، دست کم از روزگار ابن بیطار (نیمة اول سدة هفتم /سیزدهم ) تا دورة استیلای ناپلئون بُناپارت بر مصر (1798ـ1801میلادی )، این اعتیاد چندان شایع شده بود که فرمانهای بناپارت برای منع کشت و استعمال آن مآلاً هیچ سودی نبخشید ( د. اسلام ، چاپ دوم ، همانجا)؛ یا مثلاً در هند در سدة سیزدهم / نوزدهم که استعمال حشیش به صورت بَهنْگ (= آمیزه ای از گَرد برگهای خشکانیدة کنب هندی و آرد و ادویه )، یا گَنْجَه / چَرَس (= صمغ به دست آمده از سرشاخه های گُلدار بارور شدة گیاهان ماده )، یا « مَعجون » (= آمیزه ای از گرد برگهای کنب ، شیر، روغن حیوانی ، دانة کوکنار، گُل تاتوره ، گَردِ جوز لقی ء ، و قند) (یول و برنِل ، ص 539)، به سبب رواج استعمال سنتی آن در برخی از مراسم و اعیاد مذهبی هندوان ، بلیّه ای اجتماعی گشته بود و دولتها هم از بازرگانی داخلی و خارجی فراورده های کنب سود می بردند (رجوع کنید به دایماک و همکاران ، ج 3، ص 337). دربارة استعمال حشیش در ایران پس از اسلام ، پیش از دورة صفویه (907ـ1148) بجز چند مطلب تاریخی نیمه افسانه ای که ذکر کردیم و بعض شواهد شعری (رجوع کنید به دهخدا، ذیل بنگ )، اطلاع دقیقی ظاهراً در دست نیست . قدیمترین این شعرها بیتهایی از فرّخی سیستانی (متوفی 429) است دالّ بر این که خوردن بنگ آدمی را منگ و بلید می کند، و بیتی از سوزنی سمرقندی (سدة ششم ) حاکی از این که استعمالِ «بنگ و کوکنار به دیوانگی کَشَد». اما در عهد صفوی که اَسنادی معتبر از آن بازمانده است ، و، بویژه ، از زمان شاه عباس اول به بعد که پای مبلّغان مسیحی و بازرگانان و سیاسیان غربی به ایران باز شد، در تألیف برخی از غربیان ، اطلاعات دقیقتری دربارة شیوع حشیش یافت می شود. قدیمترین سند مرتبط با این موضوع و این دوره شاید فرمانِ مورّخ 941 شاه طهماسب (حک : 930ـ984)، دومین پادشاه نیرومند صفوی باشد، که سخت پایبند به اجرای اصل دینیِ «امر به معروف و نهی از منکر» بود. در این فرمان ، حکم اکید به تعطیل «بنگ خانه »ها و «معجون خانه »ها (در عدادِ «شرابخانه ...، و بوزه خانه و قوّال خانه و بیت اللطف و قمارخانه و کبوتربازی ») در همة «ممالک محروسة » ایران ، «خصوصاً دار الایمانِ کاشان » رفته است (برای متن کامل این فرمان که به صورت سنگنوشته در کاشان موجود است رجوع کنید به نوائی ، ص 513ـ514). سند ایرانی دیگری ، مورخ 1106، فرمان شاه سلطان حسین (حک : 1105ـ1135) است که در آن به حاکم لاهیجان و «کُلِّ مَحالِّ ضبطی » او دستور تعطیلِ «بیت اللطف و قمارخانه و چرس فروشی و بوزه فروشی »، منعِ «اهالی و اوباش ...، از کبوترپرانی و گُرگ دَوانی و نگاهداشتنِ گاو و قوچ و سایر حیوانات جهت جنگ و پرخاش » و «تنبیه و تأدیب »، و در صورت تکرارِ «محرّمات مزبوره » و «اَعمال شنیعه »، اجرای حدّ شرعی در مورد مرتکبان ، داده شده است (برای متن کامل این فرمان که سنگنوشتة آن در مسجد جامع لاهیجان موجود است رجوع کنید به ستوده ، ج 2، ص 115ـ117). در میان منابع خارجی ، گزارش سرّی کشیش و مبلّغ فرانسوی ، رافائلِ مانسی (1613ـ1696 میلادی )، دربارة > وضع ایران در سالِ 1660 < برای سیاستمدار فرانسوی کُلبر ، مبسوط تر و معتبرتر است (زیرا وی چهل سال در ایران زیست و دورة حکومت چند سلطان صفوی ـ از شاه عباس دوم تا سلطان حسین ـ را درک کرد). رافائل ، در ضمن گزارش شیوع قلیان کَشی در اصفهان ، از جمله می نویسد (ص 138) که « ( قلیان کشی ) شخص را مست نمی کند، اما از چندی پیش ، اُزبکها، که قومی از تاتارستانِ صغیرند، به ( تنباکوکشها ) آموخته اند که به جای توتون ، برگهای گیاه شاهدانه در ( سَرْقلیان ) بگذارند ( زیرا این تدخین ) بیهوشی و توهّماتی عجیب و صد بار بدتر از ( اثراتِ ) شراب به آنها می دهد». دیگر این که ، در ضمن گزارش رواج بنگ و وصفِ بنگیها که «رنگ رخسارشان مانندِ آنِ یک مُرده از گور برآورده است »، می گوید: که «این مشروب ( حاوی بنگ ) چندان شدیدالاثر است که شریعتِ ایشان آن را ممنوع کرده است اما همین منع آن را ( برای شاربان ) باز هم مطلوبتر می سازد». در روزگار ما، به گزارش لیوی ( د.اسلام ، چاپ دوم ، همانجا)، «استعمال حشیش ... در هند، آسیای صغیر، مصر و دیگر کشورهای افریقا بسیار رایج است ... و افراد طبقات فقیرتر عموماً حشیش می کشند. این موضوع به طورکلّی در مورد منطقة واقع میان طرابلس غرب و مراکش ، بویژه الجزایر، هم صادق است ... در شهرِ ریف ، اعضای فرقة سَنوسیّه * آن را در مراسم مذهبی خود مصرف می کنند... در ترکیه ، یکی از ترکیبات کنب که اَسْرار نام دارد، با توتون کشیده می شود؛ گاهی هم حشیش را می جوند. در سوریه قنب فراوان کاشته می شود... حشیشِ قاچاق از سوریه و لبنان وارد مصر می شود. اعتیاد به حشیش در میان تاتارها و ازبکها هم وجود دارد... بنابر گزارش کمیسیون سازمان ملل متحد برای مواد مخدر، در سال 1950 در حدود شصت میلیون مترمربع زمین در سراسر جهان زیر کشت حشیش بود و محصول سالانة آن فقط در سوریه و لبنان به سیصد تُن می رسید.» منابع : (1) ابن بیطار، الجامع لِمفردات الادویة والاغذیة ، بولاق 1291؛ (2) ابن تیمیّه ، مجموعة فتاوی ، بیروت ( بی تا. ) ؛ (3) ابن خطیب ، نفاضة الجراب فی عُلالة الاغتراب ، چاپ احمد مختار عبّادی ، بغداد ( بی تا. ) ؛ (4) ابن سینا، کتاب القانون فی الطب ، بولاق 1294؛ (5) ابن میمون ، شرح أسماءالعقّار ، چاپ ماکس مایرهوف ، قاهره 1940؛ (6) علی بن حسین انصاری شیرازی ، اختیارات بدیعی : قسمت مفردات ، چاپ محمدتقی میر، تهران 1371ش ؛ (7) داوودبن عمر انطاکی ، تذکرة اولی الالباب والجامع للعجب العجاب ،چاپ علی شیری ، بیروت 1411/1991؛ (8) بطرس بستانی ، کتاب دائرة المعارف ، بیروت ( بی تا. ) ؛ (9) بندهش ، ( گردآوری ) فرنبغ دادگی ، ترجمة مهرداد بهار، تهران 1369ش ؛ (10) مارکو پولو، سفرنامه ، ترجمة ح . صحیحی ، تهران 1350ش ؛ (11) علی اکبر دهخدا، لغت نامه ، زیرنظر محمد معین ، تهران 1325ـ1359ش ؛ (12) محمدبن زکریا رازی ، منافع الاغذیة و دفع مضارها ، قاهره 1305؛ (13) محمدبن بهادر زرکشی ، زهر العریش فی أحکام الحشیش ، در ف .رزنتال (رجوع کنید به منابع بخش لاتینی )، ص 176ـ197؛ (14) علی زرگری ، گیاهان داروئی ، ج 4، تهران 1369ش ؛ (15) منوچهر ستوده ، از آستارا تا استارباد ، تهران 1349ـ1366 ش ؛ (16) ادّی شیر، الالفاظ الفارسیة المعرّبة ، بیروت 1908 م ؛ (17) محمدحسین بن محمدهادی عقیلی علوی شیرازی ، مخزن الادویة ، کلکته 1844، چاپ افست تهران 1371ش ؛ (18) احمد بن علی قلقشندی ، صبح الاعشی ، قاهره ( تاریخ مقدمه 1383/1963 ) ؛ (19) احمد قهرمان ، فلور ایران ، تهران ، ج 10، 1367ش ؛ (20) علی بن عباس مجوسی ، کامل الصناعة الطبیّة ، بولاق 1294؛ (21) احمدبن علی مقریزی ، کتاب الخطط المقریزیّة ، ج 3، جزء3، مصر1325؛ (22) عبدالحسین نوائی ، شاه طهماسب صفوی ، مجموعة اسناد و مکاتبات تاریخی همراه با یادداشتهای تفصیلی ، تهران 1368 ش ؛ (23) موفق بن علی هروی ، الابنیة عن حقایق الادویة ، به تصحیح احمد بهمنیار، چاپ حسین محبوبی اردکانی ، تهران 1346ش ؛ (24) Christian Bartholomae, Altiraniches Wخrterbuch , Strasburg 1904; (25) Bundahis § n , ed. & tr. B. T. Anklesaria, Zand-A ¦ ka ¦ s i ¦ h: Iranian or Greater Bundahis § n , Bombay 1956; Pierre Chantraine, Dictionnaire إtymologique de la (26) langue grecque , Paris 1983; (27) Pedanius Dioscorides, The Greek herbal of Dioscorides , tr. John Goodyer, 1655, ed. R. T. Gunther, Oxford 1934; (28) Reinhart Dozy, Supplإment anx dictionnaires arabes , Leiden 1881; (29) William Dymock, C. J. H. Warden, and David Hooper, Pharmacographia Indica , London 1890-1893; (30) EI 1 , s.v. "Assassins"; (31) EI 2 , s.vv. "Alamu ¦ t. é : the dynasty" (by M. G. S. Hodgson), "H ¤ ash ¦ â sh" (by Martin Levey); (32) Encyclopaedia Iranica , s.v. "Bang. I: in ancient Iran" (by Gherardo Gnoli), s.v. "Bang. é : in modern Iran" (by ـ A.-A. Sa ـ ¦ â d ¦ â S ¦ â rja ¦ n ¦ â ); (33) A. Ernout and A. Meillet, Dictionnaire إtymologique de la langue latine , Paris 1985; (34) Herodotus, The Histories , tr. Aubrey de Sإlincourt, ed. A. R. Burn, Harmondsworth, England 1980; (35) M. G. S. Hodgson, The order of Assassins , The Hague 1955; (36) Engelbert Kaempfer, Amoenitatum exoticarum politico-physico-medicarum..., Lemgo 1712; (37) Jean-Baptiste Lamarck, Dictionnaire encyclopإdique de botanique , vol. 1, Paris 1789; (38) Bernard Lewis, Les Assassins... , tr. A. Pإlissier, Brussels 1984; (39) Monier Monier-Williams, A Sanskrit-English dictionary , Oxford [1979]; (40) The New Encyclopaedia Britannica , Chicago 1985, Micropaedia , s.v. "hemp"; (41) Anna de Pasquale, "Notices historiques sur le chanvre indien", in The history of medicinal and aromatic plants , Karachi 1982, 110-143 Marco Polo, Le livre de Marco Polo , tr. A. T'Serstevens, Paris 1955; (42) Raphaحl du Mans, Estat de la Perse en 1660 , ed. ch. Schefter, Paris 1890; (43) Franz Rosenthal, The herb: hashish versus medieval Muslim society , Leiden 1971; (44) Sylvestre de Sacy, "Mإmoire sur la dynastie des Assassins...", in Mإmoires d'histoire et de littإrature orientales , Paris 1818, 322-403; (45) H. Yule & A. C. Burnell, Hobson-Jobson: a glossary of colloquial Anglo-Indian words and phrases... , ed. W. Crooke, London 1903. / هوشنگ اعلم / سبزک و بیهوشدارو. یکی دیگر از نامهای بنگ یا حشیش سَبْزَک است ( آنندراج ، ذیل «سبزک ») که در بعضِ متنهای کهن فارسی به کار رفته است (مثلاً رجوع کنید به بهاءالدین ولد، ج 1، ص 270؛ شمس تبریزی ، ج 1، ص 74؛ مولوی ، ج 7، 1345ش ، ص 119). از این گفتة شمس تبریزی (متوفی پس از 645؛ همانجا)، «یاران ما به سبزک گرم شوند، آن خیال دیوست ، خیال فریشته اینجا خود چیزی نیست ، خاصّه خیال دیو»، این نکته را می توان دریافت که بعضِ یاران او خیالات خود را در حالِ مستی و مدهوشیِ ناشی از خوردن سبزک ، صورتهای فرشتگان می پنداشتند و شمس بر آنان خرده گرفته است که آنچه در اثر خیال انگیزیِ بنگ می بینند، صورت شیطان است . چنین گمانی را در ارداویراف نامه ، از داستانهای کهن و مذهبی زرتشتیان ، هم می توان یافت : ویراف (یا ویراز)، قهرمان این داستان ، با خوردن می و مَنْگ (= بنگ ) به عالم مینوی عروج کرد (بهار، ص 301ـ 302). جلال الدین مولوی (متوفی 672؛ 1345 ش ، همانجا) نیز به توهّم زایی و خیال انگیزی سَبْزک اشاره کرده است . در یکی از داستانهای الف لیلةٍ و لیلة هم (ج 1، ص 367ـ 368؛ ترجمة فارسی آن ، هزار و یک شب ، ج 2، ص 93ـ94) قوّة خیال انگیزی حشیش به طنز توصیف شده است . همچنین گفتة شمس تبریزی (ج 1، ص 334) که «...این سبزک را عَجَم در قلندریان افگندند» حاکی از این است که از میان فرقه های گوناگون اهل طریق ، قلندریه * سبزک مصرف می کرده اند؛ داستانی نیز در تاریخ فرشته (ج 2، ص 722)، که در آن سبزک را به «گیاه سبز» تعبیر کرده اند، انتساب آن به قلندران را تأیید می کند. در داستانهای بلندِ عامیانة فارسی که قهرمانان بسیاری از آنها عیّاران اند (رجوع کنید به عیار * / عیاران )، مانند سمک عیّار ، داراب نامه ، رموزحمزه و حسین کرد شبستری ، «داروی بیهوشی » یا «بیهوشْدارو» یکی از لوازم قهرمانان ، خاصّه عیّاران ، است که آن را پنهانی و با ترفند و فریب به خوردِ دشمنان خود می دهند و آنان را بیهوش می کنند. «داروی بیهوشی » در واقع همان بنگ یا مخدّری مرکّب از چند مادّه ، از جمله بنگ ، است (محجوب ، ص 1059ـ1073؛ نیز رجوع کنید به جلال الدین مولوی ، که در مثنوی ، دفتر سوم ، بیت 1465، «بی هُشی » را در مورد ؛ بنگ به کار برده است ). در قصة فیروزشاه ، که با عنوان داراب نامه انتشار یافته است ، «افیون مصری و خربنگ و تَفْت یزدی و بیخ کَبَرِ مصری » را اجزای مرکّب «داروی بیهوشی » ذکر کرده اند (بیغمی ، ج 1، ص 27). نامهای دیگری که برای داروی بیهوشی در داستانهای عامیانة فارسی به کار رفته ، چنین است : «بیهوشْدارو» (مثلاً، همان ، ج 2، ص 306)؛ «داروی بیهوشانه » (همان ، ج 1، ص 27، 239)؛ «بیهوشانه / بیهُشانه » (ارجانی ، ج 1، ص 196، ج 2، ص 171، ج 4، ص 23، 357، 377، 407، 418، ج 5، ص 355، 382؛ بیغمی ، ج 1، ص 786، 887، 896 ـ898، 900ـ901، ج 2، ص 216، 295)؛ «مدهوشانه » (بیغمی ، ج 1، ص 784، 887)؛ «داروی هوشْبَر» (همان ، ج 1، ص 886، 900)؛ «داروی هوشْبَری » (همان ، ج 1، ص 896)؛ و «مایة جوانمردی » ( خاورنامه ، ص 49، 55). قهرمانان این داستانها داروی بیهوشی را زیرکانه در جام بادة دشمنان می ریزند (ارجانی ، ج 1، ص 33، 52، ج 2، ص 171، ج 4، ص 418، ج 5، ص 382؛ بیغمی ، ج 2، ص 216؛ قصّة حمزه ، ج 1، ص 146؛ خاورنامه ، ص 55؛ حسین کرد ، ص 188)؛ گاه نیز آن را در دیگ طعام یا در خوراک می ریزند و هر کس که از آن بخورد، بیهوش می گردد (ارجانی ، ج 4، ص 377؛ بیغمی ، ج 1، ص 27، 886 ـ 888؛ قصّة حمزه ، ج 1، ص 115؛ رموز حمزه ، ج 2، جزو7، ص 291؛ خاورنامه ، ص 49). در قصّة حمزه (ج 1، ص 41، 145) عَمرواُمیّه ، قهرمان داستان ، کیسه ای از مویز دارد که هر دانة آن به داروی بیهوشی آلوده است و هر کس که از آن مویزها بخورد، بیهوش می شود. خود عَمرواُمیّة در رموز حمزه (ج 3، جزو2، ص 363) باخوردنِ اناری آلوده به داروی بیهوشی ، بیهوش می شود. گاه نیز داروی بیهوشی را در حلوا (= شیرینی ) پنهان می کنند تا دشمنان از آن بخورند و بیهوش شوند (ارجانی ، ج 5، ص 355؛ هزارویک شب ، ج 5، ص 89). در رستم التّواریخ نیز (ص 154ـ155) چنین آمده است : پس از آنکه اشرف افغان (حک : 1137ـ1142) اصفهان را محاصره کرد، یکی از پهلوانان شرور به نام محمدسعید کارخانه آقاسی در هیئت درویشان از شهر بیرون رفت ، باکشکولِ حاوی حلوایی که در آن داروی بیهوشی ریخته بود؛ به چند تن از افغانان به نیرنگ از آن حلوا خورانید، آنان را بیهوش کرد و گریخت . در الف لیلة ولیلة به جای داروی بیهوشی واژة «بَنْج » (معرّبِ بنگ ) و فعل «بَنَّجَ» به معنای «بنگ به کسی خوراندن و بیهوش کردن »، به کار رفته است (ج 2، ص 1078، 1080، 1092؛ همچنین احمد رضا، ذیل «بَنَّجَه »). در ترجمة فارسی این کتاب ، در بعضِ موارد، به جای واژة «بنج »، صورت فارسی آن ، یعنی «بنگ »، ( هزار و یک شب ، ج 5، ص 66، 76) و در مواردی دیگر (همان ، ج 5، ص 89)، به جای آن ، «داروی بیخودی » به کار رفته است . ابن منظور در لسان العرب (ذیلِ «بَنْج ») از قول مردی ایرانی ذکر کرده که بنگ را در نبیذ (شراب ) می ریزند تا مستی بیشتر آورد (قس سعدی ، ص 124: «جرعه ای خوردیم و کار از دست رفت / تا چه بیهوشانه در می کرده اند). شاید «افیون »ی که به گفتة بعض شاعران در باده می ریختند (مثلاً، عطّار نیشابوری ، ص 248؛ حافظ ، غزل 240) در واقع همان داروی بیهوشی یا بنگ بوده و نه تریاک (رجوع کنید به محجوب ، ص 1062ـ1063؛ نیز رجوع کنید به تعبیر «افیون در شراب کردن » مجازاً به معنای «بیهوش گردانیدن »، دهخدا، ذیل همان اصطلاح ). در حسین کرد شبستری (مثلاً، ص 77ـ 78، 121، 153) عیّاران و قهرمانان داروی بیهوشی را در «نیچة عیّاری » (در متن چاپی اشتباهاً: «پنجة عیّاری ») می نهند و آن نیچه را بر بینی یا لب دیگران می گذارند و در آن می دمند؛ داروی بیهوشی بر مغز آنان اثر می کند و بیهوش می گردند. در سمک عیار (ج 4، ص 412) و داراب نامه (ج 1، ص 239، 784) هم آمده است که اگر «بیهوشانه » را در پیشِ بینی کسی ببرند، او بیهوش می شود. در داستان اسکندرنامة کبیر (مثلاً، ج 1، ص 18، 30) از ابزاری به نام «حُقّة عیّاری » سخن می رود که هرگاه درِ آن را بگشایند، گَرد یا بویِ داروی بیهوشی از آن در هوا پراکنده می شود و چون به مشام کسی رسد، او را بیهوش می کند. در آن داستان (ج 1، ص 31) و نیز در رموز حمزه (مثلاً، ج 4، جزو11، ص 692) ذکرِ ابزار دیگری به نام «شب پَرَکِ عیّاری » رفته است که عیّاران در فضای اتاق رها می کنند. «شب پرک » در هوا می چرخد تا به شعلة چراغ یا شمعدان می رسد و می ترکد و گرد یا بویِ داروی بیهوشی از آن در فضا می پراکند که به مشام هر کس برسد، او را بیهوش می گرداند. چنین ابزاری ظاهراً واقعیت نداشته ، بلکه برساختة تخیّل داستان پردازان و نقّالان بوده است (محجوب ، ص 1068ـ1069). مؤلّف الف لیلة و لیلة (ج 2، ص 1068، 1080) دارویی به نام «ضدِّ بنگ » ذکر کرده است که قهرمانان ، آن را در بینی کسانی که با بنگ مدهوش شده اند، می ریزند و آنان به هوش می آیند. این داروی ضدِّ بیهوشی در داستانهای عامیانة فارسی هم آمده است ، که قهرمانان آن را در بینیِ کسانی که با داروی بیهوشی بیهوش شده اند، می ریزند؛ بیهوشان عطسه می کنند و به هوش بازمی آیند (رجوع کنید به بیغمی ، ج 1، ص 241ـ242، ج 2، ص 306؛ قصّة حمزه ، ج 1، ص 147). «داروی بیهوشی » یا «بیهوشدارو» در پزشکی هم مصرف داشته است . بهاءالدوله * رازی ، یکی از نوادگان سید محمد نوربخش (متوفی 869) و یکی از پزشکان نامی دوران سلطان حسین بایقرا (878 ـ912)، در خلاصة التّجارب می گوید : استاد علاء الدین هندیِ جرّاح ، ساکنِ هرات ، بیماری را که سَعْفه در پسِ سَرَش پدید آمده بود، «بیهوشدارو» داد و همة پوست سرِ او را برداشت و پوست تازة سگ به جای آن گذاشت و دوخت و ضمادهای رویاننده بر آن بست تا آن پوست پیوند یافت (ایران . مجلس شورای اسلامی . کتابخانه ، موزه و مرکز اسناد، ج 23، ص 127). منابع : (46) ابن منظور، لسان العرب ، قم 1363ش ؛ (47) فرامرز بن خداداد ارجانی ، سمک عیّار ، چاپ پرویز ناتل خانلری ، تهران 1347ـ1353ش ؛ (48) اسکندرنامة کبیر ، تهران 1317ش ؛ (49) الف لیلة و لیلة ، چاپ رشدی صالح ، قاهره 1969؛ (50) همان ، ترجمة فارسی : هزار و یک شب ، ترجمة عبداللّطیف طسوجی ، تهران 1357ش ؛ (51) ایران . مجلس شورای اسلامی . کتابخانه ، موزه و مرکز اسناد، فهرست کتابخانة مجلس شورای اسلامی ، ج 23، تألیف عبدالحسین حائری ، تهران 1376ش ؛ (52) محمد بن حسین بهاءالدین ولد، معارف ، چاپ بدیع الزّمان فروزانفر، ج 1، تهران 1352ش ؛ (53) مهرداد بهار، پژوهشی در اساطیر ایران ، تهران 1375ش ؛ (54) محمدبن احمد بیغمی ، داراب نامه ، چاپ ذبیح الله صفا، تهران 1339ـ 1341ش ؛ (55) شمس الدین محمد حافظ ، دیوان ، چاپ پرویز ناتل خانلری ، تهران 1362ش ؛ (56) حسین کرد شبستری ، چاپ علی حصوری ، تهران 1344 ش ؛ (57) خاورنامه ، چاپ سنگی تهران 1354؛ (58) علی اکبر دهخدا، لغت نامه ، زیرنظر محمد معین ، تهران 1325ـ1359ش ؛ (59) محمدهاشم رستم الحکماء، رستم التّواریخ ، چاپ محمد مشیری ، تهران 1348ش ؛ (60) احمدرضا، معجم متن اللّغة ، بیروت 1377ـ1380/1958ـ1960؛ (61) رموز حمزه ، تهران 1274؛ (62) مصلح بن عبداللله سعدی ، غزلیات سعدی ، چاپ حبیب یغمایی ، تهران 1361 ش ؛ (63) محمدپادشاه بن غلام محیی الدین شاد، آنندراج : فرهنگ جامع فارسی ، چاپ محمد دبیرسیاقی ، تهران 1363ش ؛ (64) محمد بن علی شمس تبریزی ، مقالات شمس تبریزی ، چاپ محمدعلی موحد، تهران 1369ش ؛ (65) محمدبن ابراهیم عطار، دیوان ، چاپ تقی تفضّلی ، تهران 1366ش ؛ (66) محمد قاسم بن غلامعلی فرشته ، تاریخ فرشته ( گلشن ابراهیمی )، هند 1247؛ (67) قصّة حمزه ( حمزه نامه )، چاپ جعفر شعار، تهران 1347ش ؛ (68) محمدجعفر محجوب ، «آیین عیاری »، سخن ، دورة نوزدهم ، ش 10 (اسفند 1348)؛ (69) جلال الدین محمدبن محمد مولوی ، کلیات شمس ، یا ، دیوان کبیر ، چاپ بدیع الزمان فروزانفر، ج 7، تهران 1345ش ؛ (70) همو، مثنوی ، چاپ محمد استعلامی ، تهران 1369ـ1374ش . / مهران افشاری / احکام فقهی . در قرآن کریم و منابع اصلی حدیث شیعه و اهل سنت ، ذکری از حرمت و دیگر احکام حشیش یا بنگ مخدّر نرفته است (رجوع کنید به ونسینک ، ذیل «حشیش »؛ برازش ، 1373 ش ؛ همو، 1374 ش ، ذیل «ب .ن .ج » و «ح .ش .ش ») زیرا این گیاه مخدّر و نامهای مختلف آن در عهد پیامبر و ائمة اطهار علیهم السلام و در حوزة جغرافیای جهان اسلام متداول و بالطبع مورد پرسش نبوده است (ابن تیمیّه ظهور آن را در ممالک اسلامی همزمان با حملة مغول می داند، ج 4، ص 263؛ رجوع کنید به خطیب شربینی ، ج 4، ص 187). به همین دلیل ، برخی دلیل قائلان به حلّیت حشیش را دایر بر این که این مادّه در زمان پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم وجود نداشته و روایتی در این خصوص نرسیده است ، مجوّز حلّیت ندانسته و به ادلّة تحریم مسکرات تمسک کرده اند (جزیری ، ج 5، ص 35ـ36؛ شمس تبریزی ، ج 1، ص 74). ازینرو به احتمال زیاد روایات مرسلة حسین بن محمدتقی نوری (ج 17، ص 85ـ86، برگرفته از رساله ای از غیاث الدین منصور دشتکی رجوع کنید به خوانساری ، ج 7، ص 184ـ192) و منقولات روزنتال (ص 46ـ47)، مجعول و برساختة دوره های متأخر اسلامی است ؛ بویژه آنکه در پاره ای از زمانها و ممالک اسلامی ، شیوع بنگ چندان مشکل آفرین بوده است که برخی فقیهان آن را پلیدتر از شراب ، و حلال شمارندگان آن را کافر و مرتد شمرده و حتی پس از قتل ، دفن او را در گورستان مسلمانان جایز ندانسته اند (ابن تیمیّه ، ج 4، ص 262، 264؛ نیز رجوع کنید به فتوای نجم الدین زاهدی در ابن عابدین ، ج 5، ص 295؛ برای انتقاد از رأی ابن تیمیّه رجوع کنید به زرکشی ، ص 186ـ 187). به علاوه ، در آثار فقهای متقدّم به این روایات استناد نشده و حتی از آن خبر نداده اند؛ تنها برخی معاصران (حسینی شیرازی ، ج 76، ص 235) برای تأیید حکم فقهی خود از آنها بهره برده اند. فقیهان غالباً به دلیلِ تخدیر و اسکار بنگ یا به دلیلِ مضرّات آن برای انسان ، خوردن آن را حرام دانسته اند. مستندِ اولی ، مشمولِ روایاتی چون «م'ا کان ع'اقِبَتُهُ ع'اقِبَةَ الْخَمْرِ فَهُوَ خَمْرٌ» یا «کُلُّ مُسْکِرٍ خَمْرٌ وَ کُلُّ مُسْکِرٍ حَرامٌ» (کلینی ، ج 6، ص 408، 412؛ مسلم بن حجاج ، ج 2، ص 1587ـ 1588)، و مستند دومی روایاتی است که ضرر رسانیدن به خود را حرام می دانند. برخی نیز چون ابن قیّم جوزیه (ج 5، ص 747ـ749)، که از بنگ با نام «لقمة ملعونه » و «لقمة فسق » یاد می کند، برای اثبات تحریم آن به دلیل قیاس و تشبیهِ بنگ به شراب تمسّک کرده اند (زرکشی ، ص 185ـ187؛ امیر، ج 4، ص 69؛ ابن تیمیّه ، ج 4، ص 262ـ263). با این حال ، تفاوتهای بنگ با شراب ، از جمله جامد بودن ، مصرف دارویی داشتن و نجس نبودن بنگ سبب فتوای برخی به جواز مصرفِ اندک آن برای درمان یا در حال عادی شده است (زرکشی ، ص 192، 194؛ ابن عابدین ، ج 5، ص 293). فقیهان متقدّم امامیه نیز در بحث حرمت شرب مسکرات و شمارش انواع مسکرات ، به بنگ یا حشیش اشاره ای نکرده اند؛ تنها گاه در بحث از حرمتِ خوردن سموم کُشنده ، خوردنِ مقدار زیاد شوکران و پاره ای سموم دیگر را حرام دانسته اند (محقق حلّی ، ج 3، ص 224؛ علامه حلی ، ج 2، ص 157ـ 158). این رأی در برخی کتب فقهی متأخر نیز آمده است (نجفی ، ج 36، ص 370؛ فاضل هندی ، ج 2، ص 268) که در آنها گاه شوکران را با عنوان شیکران یاد کرده اند که تصحیفی است از سَیکران (رجوع کنید به سطور پیشین ). این خلط میان حشیش یا بنگ مخدّر و بنج یا سَیکران پیشتر در آثار فقیهانِ دیگر مذاهب نیز سابقه داشته است (برای نمونه رجوع کنید به ابن عابدین ، ج 5، ص 294) و همین نکته شاید منشأ اختلافِ ابوالعباس قرافی با دیگر فقیهان اهل سنت باشد که وی بنج را نه مسکر، بلکه مُفْسِدِ عقل می دانست (زرکشی ، ص 181ـ182). با اینهمه ، فقهای معاصر شیعه و اهل سنت عموماً مصرفِ بنگ یا حشیش و دیگر مواد مخدّر را به دلیل اِسکار یا اضرار به بدن حرام می دانند (حسینی شیرازی ، همانجا؛ زحیلی ، ج 7، ص 5505؛ جزیری ، ج 5، ص 35ـ 38 که چکیدة فتوای مفتی مصر را دربارة بنگ و دیگر مواد مخدّر به نقل از مجلة الازهر ، شعبان 1360، می آورد). اما در این میان ، محمّدباقر صدر (ج 3، ص 367ـ 368) هوشمندانه میان تخدیر و اسکار تفاوت نهاده ، بنج را به دلیل ضررهایش بر بدن ، و حشیش را به دلیل اسکار حرام می داند. از آنجا که بنگ اصالتاً جامد است ، با وجود تخدیر یا اسکارِ آن نجس نیست ، زیرا تنها مسکراتی که اصالتاً مایع اند در شمار نجاساتند (حسینی عاملی ، ج 1، ص 139ـ140؛ نجفی ، ج 6، ص 10؛ خطیب شربینی ، ج 1، ص 77؛ طباطبایی یزدی ، ج 1، ص 69). از میان پیشینیان تنها ابن تیمیّه (ج 4، ص 263) آنرا، چه در حالت جامد و چه مذاب ، نجس می شمارد. زرکشی (ص 187ـ189) که قول به نجاست را از فقیهی به نام طوسی نقل می کند، در نقد آن به تفصیل سخن می گوید. منابع : (71) ابن تیمیّه ، مجموعة فتاوی ابن تیمیّه ، بیروت 1400/1980؛ (72) ابن عابدین ، ردّالمحتار علی الدّر المختار ، بیروت 1407/1987؛ (73) ابن قیّم جوزیه ، زادالمعاد فی هدی خیرالعباد ، چاپ شعیب أرنؤوط و عبدالقادر أرنؤوط ، بیروت 1412/1992؛ (74) محمدبن اسماعیل امیر، سبل السّلام ، شرح بلوغ المرام من جمع ادلّة الاحکام ، چاپ فوّاز احمد زمرلی و ابراهیم محمد جمل ، بیروت 1414/1994؛ (75) علیرضا برازش ، المعجم المفهرس لالفاظ احادیث بحارالانوار ، تهران 1373 ش ؛ (76) همو، المعجم المفهرس لالفاظ احادیث وسائل الشّیعة ، تهران 1374 ش ؛ (77) عبدالرحمان جزیری ، کتاب الفقه علی المذاهب الاربعة ، استانبول 1404/1984؛ (78) محمد حسینی شیرازی ، الفقه : موسوعة استدلالیة فی الفقه الاسلامی ، بیروت 1409/1988؛ (79) محمد جوادبن محمد حسینی عاملی ، مفتاح الکرامة فی شرح قواعد العلاّ مة ، ج 1، قاهره 1324، چاپ افست قم ( بی تا. ) ؛ (80) محمدبن احمد خطیب شربینی ، مغنی المحتاج الی معرفة معانی ألفاظ المنهاج ، ( بیروت ، بی تا. ) ؛ (81) محمدباقربن زین العابدین خوانساری ، روضات الجنّات فی احوال العلماء و السّادات ، چاپ اسدالله اسماعیلیان ، قم 1390ـ1392؛ (82) وهبه مصطفی زحیلی ، الفقه الاسلامی و أدلّته ، دمشق 1418/1997؛ (83) محمدبن بهادر زرکشی ، زهر العریش فی أحکام الحشیش ، در ف . رزنتال (رجوع کنید به منابع بخش لاتین )، ص 176ـ197؛ (84) محمدبن علی شمس تبریزی ، مقالات شمس تبریزی ، چاپ محمدعلی موحّد، تهران 1369 ش ؛ (85) محمدباقر صدر، بحوث فی شرح العروة الوثقی ، نجف ( بی تا. ) ؛ (86) محمد کاظم بن عبدالعظیم طباطبائی یزدی ، العروة الوثقی ، بیروت 1404/1984؛ (87) حسن بن یوسف علامه حلّی ، کتاب قواعدالاحکام ، چاپ سنگی تهران 1315، چاپ افست قم ( بی تا. ) ؛ (88) محمدبن حسن فاضل هندی ، کشف اللّثام ، چاپ سنگی تهران 1271ـ1274، چاپ افست قم 1405؛ (89) محمدبن یعقوب کلینی ، الکافی ، چاپ علی اکبر غفاری ، بیروت 1401؛ (90) جعفربن حسن محقق حلّی ، شرائع الاسلام فی مسائل الحلال والحرام ، چاپ عبدالحسین محمدعلی ، نجف 1389/1969؛ (91) مسلم بن حجاج ، صحیح مسلم ، استانبول 1401/1981؛ (92) محمدحسن بن باقر نجفی ، جواهر الکلام فی شرح شرائع الاسلام ، ج 6، چاپ عباس قوچانی ، ج 36، چاپ محمود قوچانی ، بیروت 1981؛ (93) حسین بن محمدتقی نوری ، مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل ، قم 1407ـ1408؛ (94) آرنت یان ونسینک ، المعجم المفهرس لاِ لفاظ الحدیث النّبوی ، لیدن 1936ـ 1969؛ (95) Franz Rosenthal, The Herb: hashish versus medieval Muslim society , Leiden 1971. / مرتضی کریمی نیا / ">
دانشنامه جهان اسلام
 
٠ ص
١ ص
٢ ص
٣ ص
٤ ص
٥ ص
٦ ص
٧ ص
٨ ص
٩ ص
١٠ ص
١١ ص
١٢ ص
١٣ ص
١٤ ص
١٥ ص
١٦ ص
١٧ ص
١٨ ص
١٩ ص
٢٠ ص
٢١ ص
٢٢ ص
٢٣ ص
٢٤ ص
٢٥ ص
٢٦ ص
٢٧ ص
٢٨ ص
٢٩ ص
٣٠ ص
٣١ ص
٣٢ ص
٣٣ ص
٣٤ ص
٣٥ ص
٣٦ ص
٣٧ ص
٣٨ ص
٣٩ ص
٤٠ ص
٤١ ص
٤٢ ص
٤٣ ص
٤٤ ص
٤٥ ص
٤٦ ص
٤٧ ص
٤٨ ص
٤٩ ص
٥٠ ص
٥١ ص
٥٢ ص
٥٣ ص
٥٤ ص
٥٥ ص
٥٦ ص
٥٧ ص
٥٨ ص
٥٩ ص
٦٠ ص
٦١ ص
٦٢ ص
٦٣ ص
٦٤ ص
٦٥ ص
٦٦ ص
٦٧ ص
٦٨ ص
٦٩ ص
٧٠ ص
٧١ ص
٧٢ ص
٧٣ ص
٧٤ ص
٧٥ ص
٧٦ ص
٧٧ ص
٧٨ ص
٧٩ ص
٨٠ ص
٨١ ص
٨٢ ص
٨٣ ص
٨٤ ص
٨٥ ص
٨٦ ص
٨٧ ص
٨٨ ص
٨٩ ص
٩٠ ص
٩١ ص
٩٢ ص
٩٣ ص
٩٤ ص
٩٥ ص
٩٦ ص
٩٧ ص
٩٨ ص
٩٩ ص
١٠٠ ص
١٠١ ص
١٠٢ ص
١٠٣ ص
١٠٤ ص
١٠٥ ص
١٠٦ ص
١٠٧ ص
١٠٨ ص
١٠٩ ص
١١٠ ص
١١١ ص
١١٢ ص
١١٣ ص
١١٤ ص
١١٥ ص
١١٦ ص
١١٧ ص
١١٨ ص
١١٩ ص
١٢٠ ص
١٢١ ص
١٢٢ ص
١٢٣ ص
١٢٤ ص
١٢٥ ص
١٢٦ ص
١٢٧ ص
١٢٨ ص
١٢٩ ص
١٣٠ ص
١٣١ ص
١٣٢ ص
١٣٣ ص
١٣٤ ص
١٣٥ ص
١٣٦ ص
١٣٧ ص
١٣٨ ص
١٣٩ ص
١٤٠ ص
١٤١ ص
١٤٢ ص
١٤٣ ص
١٤٤ ص
١٤٥ ص
١٤٦ ص
١٤٧ ص
١٤٨ ص
١٤٩ ص
١٥٠ ص
١٥١ ص
١٥٢ ص
١٥٣ ص
١٥٤ ص
١٥٥ ص
١٥٦ ص
١٥٧ ص
١٥٨ ص
١٥٩ ص
١٦٠ ص
١٦١ ص
١٦٢ ص
١٦٣ ص
١٦٤ ص
١٦٥ ص
١٦٦ ص
١٦٧ ص
١٦٨ ص
١٦٩ ص
١٧٠ ص
١٧١ ص
١٧٢ ص
١٧٣ ص
١٧٤ ص
١٧٥ ص
١٧٦ ص
١٧٧ ص
١٧٨ ص
١٧٩ ص
١٨٠ ص
١٨١ ص
١٨٢ ص
١٨٣ ص
١٨٤ ص
١٨٥ ص
١٨٦ ص
١٨٧ ص
١٨٨ ص
١٨٩ ص
١٩٠ ص
١٩١ ص
١٩٢ ص
١٩٣ ص
١٩٤ ص
١٩٥ ص
١٩٦ ص
١٩٧ ص
١٩٨ ص
١٩٩ ص
٢٠٠ ص
٢٠١ ص
٢٠٢ ص
٢٠٣ ص
٢٠٤ ص
٢٠٥ ص
٢٠٦ ص
٢٠٧ ص
٢٠٨ ص
٢٠٩ ص
٢١٠ ص
٢١١ ص
٢١٢ ص
٢١٣ ص
٢١٤ ص
٢١٥ ص
٢١٦ ص
٢١٧ ص
٢١٨ ص
٢١٩ ص
٢٢٠ ص
٢٢١ ص
٢٢٢ ص
٢٢٣ ص
٢٢٤ ص
٢٢٥ ص
٢٢٦ ص
٢٢٧ ص
٢٢٨ ص
٢٢٩ ص
٢٣٠ ص
٢٣١ ص
٢٣٢ ص
٢٣٣ ص
٢٣٤ ص
٢٣٥ ص
٢٣٦ ص
٢٣٧ ص
٢٣٨ ص
٢٣٩ ص
٢٤٠ ص
٢٤١ ص
٢٤٢ ص
٢٤٣ ص
٢٤٤ ص
٢٤٥ ص
٢٤٦ ص
٢٤٧ ص
٢٤٨ ص
٢٤٩ ص
٢٥٠ ص
٢٥١ ص
٢٥٢ ص
٢٥٣ ص
٢٥٤ ص
٢٥٥ ص
٢٥٦ ص
٢٥٧ ص
٢٥٨ ص
٢٥٩ ص
٢٦٠ ص
٢٦١ ص
٢٦٢ ص
٢٦٣ ص
٢٦٤ ص
٢٦٥ ص
٢٦٦ ص
٢٦٧ ص
٢٦٨ ص
٢٦٩ ص
٢٧٠ ص
٢٧١ ص
٢٧٢ ص
٢٧٣ ص
٢٧٤ ص
٢٧٥ ص
٢٧٦ ص
٢٧٧ ص
٢٧٨ ص
٢٧٩ ص
٢٨٠ ص
٢٨١ ص
٢٨٢ ص
٢٨٣ ص
٢٨٤ ص
٢٨٥ ص
٢٨٦ ص
٢٨٧ ص
٢٨٨ ص
٢٨٩ ص
٢٩٠ ص
٢٩١ ص
٢٩٢ ص
٢٩٣ ص
٢٩٤ ص
٢٩٥ ص
٢٩٦ ص
٢٩٧ ص
٢٩٨ ص
٢٩٩ ص
٣٠٠ ص
٣٠١ ص
٣٠٢ ص
٣٠٣ ص
٣٠٤ ص
٣٠٥ ص
٣٠٦ ص
٣٠٧ ص
٣٠٨ ص
٣٠٩ ص
٣١٠ ص
٣١١ ص
٣١٢ ص
٣١٣ ص
٣١٤ ص
٣١٥ ص
٣١٦ ص
٣١٧ ص
٣١٨ ص
٣١٩ ص
٣٢٠ ص
٣٢١ ص
٣٢٢ ص
٣٢٣ ص
٣٢٤ ص
٣٢٥ ص
٣٢٦ ص
٣٢٧ ص
٣٢٨ ص
٣٢٩ ص
٣٣٠ ص
٣٣١ ص
٣٣٢ ص
٣٣٣ ص
٣٣٤ ص
٣٣٥ ص
٣٣٦ ص
٣٣٧ ص
٣٣٨ ص
٣٣٩ ص
٣٤٠ ص
٣٤١ ص
٣٤٢ ص
٣٤٣ ص
٣٤٤ ص
٣٤٥ ص
٣٤٦ ص
٣٤٧ ص
٣٤٨ ص
٣٤٩ ص
٣٥٠ ص
٣٥١ ص
٣٥٢ ص
٣٥٣ ص
٣٥٤ ص
٣٥٥ ص
٣٥٦ ص
٣٥٧ ص
٣٥٨ ص
٣٥٩ ص
٣٦٠ ص
٣٦١ ص
٣٦٢ ص
٣٦٣ ص
٣٦٤ ص
٣٦٥ ص
٣٦٦ ص
٣٦٧ ص
٣٦٨ ص
٣٦٩ ص
٣٧٠ ص
٣٧١ ص
٣٧٢ ص
٣٧٣ ص
٣٧٤ ص
٣٧٥ ص
٣٧٦ ص
٣٧٧ ص
٣٧٨ ص
٣٧٩ ص
٣٨٠ ص
٣٨١ ص
٣٨٢ ص
٣٨٣ ص
٣٨٤ ص
٣٨٥ ص
٣٨٦ ص
٣٨٧ ص
٣٨٨ ص
٣٨٩ ص
٣٩٠ ص
٣٩١ ص
٣٩٢ ص
٣٩٣ ص
٣٩٤ ص
٣٩٥ ص
٣٩٦ ص
٣٩٧ ص
٣٩٨ ص
٣٩٩ ص
٤٠٠ ص
٤٠١ ص
٤٠٢ ص
٤٠٣ ص
٤٠٤ ص
٤٠٥ ص
٤٠٦ ص
٤٠٧ ص
٤٠٨ ص
٤٠٩ ص
٤١٠ ص
٤١١ ص
٤١٢ ص
٤١٣ ص
٤١٤ ص
٤١٥ ص
٤١٦ ص
٤١٧ ص
٤١٨ ص
٤١٩ ص
٤٢٠ ص
٤٢١ ص
٤٢٢ ص
٤٢٣ ص
٤٢٤ ص
٤٢٥ ص
٤٢٦ ص
٤٢٧ ص
٤٢٨ ص
٤٢٩ ص
٤٣٠ ص
٤٣١ ص
٤٣٢ ص
٤٣٣ ص
٤٣٤ ص
٤٣٥ ص
٤٣٦ ص
٤٣٧ ص
٤٣٨ ص
٤٣٩ ص
٤٤٠ ص
٤٤١ ص
٤٤٢ ص
٤٤٣ ص
٤٤٤ ص
٤٤٥ ص
٤٤٦ ص
٤٤٧ ص
٤٤٨ ص
٤٤٩ ص
٤٥٠ ص
٤٥١ ص
٤٥٢ ص
٤٥٣ ص
٤٥٤ ص
٤٥٥ ص
٤٥٦ ص
٤٥٧ ص
٤٥٨ ص
٤٥٩ ص
٤٦٠ ص
٤٦١ ص
٤٦٢ ص
٤٦٣ ص
٤٦٤ ص
٤٦٥ ص
٤٦٦ ص
٤٦٧ ص
٤٦٨ ص
٤٦٩ ص
٤٧٠ ص
٤٧١ ص
٤٧٢ ص
٤٧٣ ص
٤٧٤ ص
٤٧٥ ص
٤٧٦ ص
٤٧٧ ص
٤٧٨ ص
٤٧٩ ص
٤٨٠ ص
٤٨١ ص
٤٨٢ ص
٤٨٣ ص
٤٨٤ ص
٤٨٥ ص
٤٨٦ ص
٤٨٧ ص
٤٨٨ ص
٤٨٩ ص
٤٩٠ ص
٤٩١ ص
٤٩٢ ص
٤٩٣ ص
٤٩٤ ص
٤٩٥ ص
٤٩٦ ص
٤٩٧ ص
٤٩٨ ص
٤٩٩ ص
٥٠٠ ص
٥٠١ ص
٥٠٢ ص
٥٠٣ ص
٥٠٤ ص
٥٠٥ ص
٥٠٦ ص
٥٠٧ ص
٥٠٨ ص
٥٠٩ ص
٥١٠ ص
٥١١ ص
٥١٢ ص
٥١٣ ص
٥١٤ ص
٥١٥ ص
٥١٦ ص
٥١٧ ص
٥١٨ ص
٥١٩ ص
٥٢٠ ص
٥٢١ ص
٥٢٢ ص
٥٢٣ ص
٥٢٤ ص
٥٢٥ ص
٥٢٦ ص
٥٢٧ ص
٥٢٨ ص
٥٢٩ ص
٥٣٠ ص
٥٣١ ص
٥٣٢ ص
٥٣٣ ص
٥٣٤ ص
٥٣٥ ص
٥٣٦ ص
٥٣٧ ص
٥٣٨ ص
٥٣٩ ص
٥٤٠ ص
٥٤١ ص
٥٤٢ ص
٥٤٣ ص
٥٤٤ ص
٥٤٥ ص
٥٤٦ ص
٥٤٧ ص
٥٤٨ ص
٥٤٩ ص
٥٥٠ ص
٥٥١ ص
٥٥٢ ص
٥٥٣ ص
٥٥٤ ص
٥٥٥ ص
٥٥٦ ص
٥٥٧ ص
٥٥٨ ص
٥٥٩ ص
٥٦٠ ص
٥٦١ ص
٥٦٢ ص
٥٦٣ ص
٥٦٤ ص
٥٦٥ ص
٥٦٦ ص
٥٦٧ ص
٥٦٨ ص
٥٦٩ ص
٥٧٠ ص
٥٧١ ص
٥٧٢ ص
٥٧٣ ص
٥٧٤ ص
٥٧٥ ص
٥٧٦ ص
٥٧٧ ص
٥٧٨ ص
٥٧٩ ص
٥٨٠ ص
٥٨١ ص
٥٨٢ ص
٥٨٣ ص
٥٨٤ ص
٥٨٥ ص
٥٨٦ ص
٥٨٧ ص
٥٨٨ ص
٥٨٩ ص
٥٩٠ ص
٥٩١ ص
٥٩٢ ص
٥٩٣ ص
٥٩٤ ص
٥٩٥ ص
٥٩٦ ص
٥٩٧ ص
٥٩٨ ص
٥٩٩ ص
٦٠٠ ص
٦٠١ ص
٦٠٢ ص
٦٠٣ ص
٦٠٤ ص
٦٠٥ ص
٦٠٦ ص
٦٠٧ ص
٦٠٨ ص
٦٠٩ ص
٦١٠ ص
٦١١ ص
٦١٢ ص
٦١٣ ص
٦١٤ ص
٦١٥ ص
٦١٦ ص
٦١٧ ص
٦١٨ ص
٦١٩ ص
٦٢٠ ص
٦٢١ ص
٦٢٢ ص
٦٢٣ ص
٦٢٤ ص
٦٢٥ ص
٦٢٦ ص
٦٢٧ ص
٦٢٨ ص
٦٢٩ ص
٦٣٠ ص
٦٣١ ص
٦٣٢ ص
٦٣٣ ص
٦٣٤ ص
٦٣٥ ص
٦٣٦ ص
٦٣٧ ص
٦٣٨ ص
٦٣٩ ص
٦٤٠ ص
٦٤١ ص
٦٤٢ ص
٦٤٣ ص
٦٤٤ ص
٦٤٥ ص
٦٤٦ ص
٦٤٧ ص
٦٤٨ ص
٦٤٩ ص
٦٥٠ ص
٦٥١ ص
٦٥٢ ص
٦٥٣ ص
٦٥٤ ص
٦٥٥ ص
٦٥٦ ص
٦٥٧ ص
٦٥٨ ص
٦٥٩ ص
٦٦٠ ص
٦٦١ ص
٦٦٢ ص
٦٦٣ ص
٦٦٤ ص
٦٦٥ ص
٦٦٦ ص
٦٦٧ ص
٦٦٨ ص
٦٦٩ ص
٦٧٠ ص
٦٧١ ص
٦٧٢ ص
٦٧٣ ص
٦٧٤ ص
٦٧٥ ص
٦٧٦ ص
٦٧٧ ص
٦٧٨ ص
٦٧٩ ص
٦٨٠ ص
٦٨١ ص
٦٨٢ ص
٦٨٣ ص
٦٨٤ ص
٦٨٥ ص
٦٨٦ ص
٦٨٧ ص
٦٨٨ ص
٦٨٩ ص
٦٩٠ ص
٦٩١ ص
٦٩٢ ص
٦٩٣ ص
٦٩٤ ص
٦٩٥ ص
٦٩٦ ص
٦٩٧ ص
٦٩٨ ص
٦٩٩ ص
٧٠٠ ص
٧٠١ ص
٧٠٢ ص
٧٠٣ ص
٧٠٤ ص
٧٠٥ ص
٧٠٦ ص
٧٠٧ ص
٧٠٨ ص
٧٠٩ ص
٧١٠ ص
٧١١ ص
٧١٢ ص
٧١٣ ص
٧١٤ ص
٧١٥ ص
٧١٦ ص
٧١٧ ص
٧١٨ ص
٧١٩ ص
٧٢٠ ص
٧٢١ ص
٧٢٢ ص
٧٢٣ ص
٧٢٤ ص
٧٢٥ ص
٧٢٦ ص
٧٢٧ ص
٧٢٨ ص
٧٢٩ ص
٧٣٠ ص
٧٣١ ص
٧٣٢ ص
٧٣٣ ص
٧٣٤ ص
٧٣٥ ص
٧٣٦ ص
٧٣٧ ص
٧٣٨ ص
٧٣٩ ص
٧٤٠ ص
٧٤١ ص
٧٤٢ ص
٧٤٣ ص
٧٤٤ ص
٧٤٥ ص
٧٤٦ ص
٧٤٧ ص
٧٤٨ ص
٧٤٩ ص
٧٥٠ ص
٧٥١ ص
٧٥٢ ص
٧٥٣ ص
٧٥٤ ص
٧٥٥ ص
٧٥٦ ص
٧٥٧ ص
٧٥٨ ص
٧٥٩ ص
٧٦٠ ص
٧٦١ ص
٧٦٢ ص
٧٦٣ ص
٧٦٤ ص
٧٦٥ ص
٧٦٦ ص
٧٦٧ ص
٧٦٨ ص
٧٦٩ ص
٧٧٠ ص
٧٧١ ص
٧٧٢ ص
٧٧٣ ص
٧٧٤ ص
٧٧٥ ص
٧٧٦ ص
٧٧٧ ص
٧٧٨ ص
٧٧٩ ص
٧٨٠ ص
٧٨١ ص
٧٨٢ ص
٧٨٣ ص
٧٨٤ ص
٧٨٥ ص
٧٨٦ ص
٧٨٧ ص
٧٨٨ ص
٧٨٩ ص
٧٩٠ ص
٧٩١ ص
٧٩٢ ص
٧٩٣ ص
٧٩٤ ص
٧٩٥ ص
٧٩٦ ص
٧٩٧ ص
٧٩٨ ص
٧٩٩ ص
٨٠٠ ص
٨٠١ ص
٨٠٢ ص
٨٠٣ ص
٨٠٤ ص
٨٠٥ ص
٨٠٦ ص
٨٠٧ ص
٨٠٨ ص
٨٠٩ ص
٨١٠ ص
٨١١ ص
٨١٢ ص
٨١٣ ص
٨١٤ ص
٨١٥ ص
٨١٦ ص
٨١٧ ص
٨١٨ ص
٨١٩ ص
٨٢٠ ص
٨٢١ ص
٨٢٢ ص
٨٢٣ ص
٨٢٤ ص
٨٢٥ ص
٨٢٦ ص
٨٢٧ ص
٨٢٨ ص
٨٢٩ ص
٨٣٠ ص
٨٣١ ص
٨٣٢ ص
٨٣٣ ص
٨٣٤ ص
٨٣٥ ص
٨٣٦ ص
٨٣٧ ص
٨٣٨ ص
٨٣٩ ص
٨٤٠ ص
٨٤١ ص
٨٤٢ ص
٨٤٣ ص
٨٤٤ ص
٨٤٥ ص
٨٤٦ ص
٨٤٧ ص
٨٤٨ ص
٨٤٩ ص
٨٥٠ ص
٨٥١ ص
٨٥٢ ص
٨٥٣ ص
٨٥٤ ص
٨٥٥ ص
٨٥٦ ص
٨٥٧ ص
٨٥٨ ص
٨٥٩ ص
٨٦٠ ص
٨٦١ ص
٨٦٢ ص
٨٦٣ ص
٨٦٤ ص
٨٦٥ ص
٨٦٦ ص
٨٦٧ ص
٨٦٨ ص
٨٦٩ ص
٨٧٠ ص
٨٧١ ص
٨٧٢ ص
٨٧٣ ص
٨٧٤ ص
٨٧٥ ص
٨٧٦ ص
٨٧٧ ص
٨٧٨ ص
٨٧٩ ص
٨٨٠ ص
٨٨١ ص
٨٨٢ ص
٨٨٣ ص
٨٨٤ ص
٨٨٥ ص
٨٨٦ ص
٨٨٧ ص
٨٨٨ ص
٨٨٩ ص
٨٩٠ ص
٨٩١ ص
٨٩٢ ص
٨٩٣ ص
٨٩٤ ص
٨٩٥ ص
٨٩٦ ص
٨٩٧ ص
٨٩٨ ص
٨٩٩ ص
٩٠٠ ص
٩٠١ ص
٩٠٢ ص
٩٠٣ ص
٩٠٤ ص
٩٠٥ ص
٩٠٦ ص
٩٠٧ ص
٩٠٨ ص
٩٠٩ ص
٩١٠ ص
٩١١ ص
٩١٢ ص
٩١٣ ص
٩١٤ ص
٩١٥ ص
٩١٦ ص
٩١٧ ص
٩١٨ ص
٩١٩ ص
٩٢٠ ص
٩٢١ ص
٩٢٢ ص
٩٢٣ ص
٩٢٤ ص
٩٢٥ ص
٩٢٦ ص
٩٢٧ ص
٩٢٨ ص
٩٢٩ ص
٩٣٠ ص
٩٣١ ص
٩٣٢ ص
٩٣٣ ص
٩٣٤ ص
٩٣٥ ص
٩٣٦ ص
٩٣٧ ص
٩٣٨ ص
٩٣٩ ص
٩٤٠ ص
٩٤١ ص
٩٤٢ ص
٩٤٣ ص
٩٤٤ ص
٩٤٥ ص
٩٤٦ ص
٩٤٧ ص
٩٤٨ ص
٩٤٩ ص
٩٥٠ ص
٩٥١ ص
٩٥٢ ص
٩٥٣ ص
٩٥٤ ص
٩٥٥ ص
٩٥٦ ص
٩٥٧ ص
٩٥٨ ص
٩٥٩ ص
٩٦٠ ص
٩٦١ ص
٩٦٢ ص
٩٦٣ ص
٩٦٤ ص
٩٦٥ ص
٩٦٦ ص
٩٦٧ ص
٩٦٨ ص
٩٦٩ ص
٩٧٠ ص
٩٧١ ص
٩٧٢ ص
٩٧٣ ص
٩٧٤ ص
٩٧٥ ص
٩٧٦ ص
٩٧٧ ص
٩٧٨ ص
٩٧٩ ص
٩٨٠ ص
٩٨١ ص
٩٨٢ ص
٩٨٣ ص
٩٨٤ ص
٩٨٥ ص
٩٨٦ ص
٩٨٧ ص
٩٨٨ ص
٩٨٩ ص
٩٩٠ ص
٩٩١ ص
٩٩٢ ص
٩٩٣ ص
٩٩٤ ص
٩٩٥ ص
٩٩٦ ص
٩٩٧ ص
٩٩٨ ص
٩٩٩ ص
١٠٠٠ ص
١٠٠١ ص
١٠٠٢ ص
١٠٠٣ ص
١٠٠٤ ص
١٠٠٥ ص
١٠٠٦ ص
١٠٠٧ ص
١٠٠٨ ص
١٠٠٩ ص
١٠١٠ ص
١٠١١ ص
١٠١٢ ص
١٠١٣ ص
١٠١٤ ص
١٠١٥ ص
١٠١٦ ص
١٠١٧ ص
١٠١٨ ص
١٠١٩ ص
١٠٢٠ ص
١٠٢١ ص
١٠٢٢ ص
١٠٢٣ ص
١٠٢٤ ص
١٠٢٥ ص
١٠٢٦ ص
١٠٢٧ ص
١٠٢٨ ص
١٠٢٩ ص
١٠٣٠ ص
١٠٣١ ص
١٠٣٢ ص
١٠٣٣ ص
١٠٣٤ ص
١٠٣٥ ص
١٠٣٦ ص
١٠٣٧ ص
١٠٣٨ ص
١٠٣٩ ص
١٠٤٠ ص
١٠٤١ ص
١٠٤٢ ص
١٠٤٣ ص
١٠٤٤ ص
١٠٤٥ ص
١٠٤٦ ص
١٠٤٧ ص
١٠٤٨ ص
١٠٤٩ ص
١٠٥٠ ص
١٠٥١ ص
١٠٥٢ ص
١٠٥٣ ص
١٠٥٤ ص
١٠٥٥ ص
١٠٥٦ ص
١٠٥٧ ص
١٠٥٨ ص
١٠٥٩ ص
١٠٦٠ ص
١٠٦١ ص
١٠٦٢ ص
١٠٦٣ ص
١٠٦٤ ص
١٠٦٥ ص
١٠٦٦ ص
١٠٦٧ ص
١٠٦٨ ص
١٠٦٩ ص
١٠٧٠ ص
١٠٧١ ص
١٠٧٢ ص
١٠٧٣ ص
١٠٧٤ ص
١٠٧٥ ص
١٠٧٦ ص
١٠٧٧ ص
١٠٧٨ ص
١٠٧٩ ص
١٠٨٠ ص
١٠٨١ ص
١٠٨٢ ص
١٠٨٣ ص
١٠٨٤ ص
١٠٨٥ ص
١٠٨٦ ص
١٠٨٧ ص
١٠٨٨ ص
١٠٨٩ ص
١٠٩٠ ص
١٠٩١ ص
١٠٩٢ ص
١٠٩٣ ص
١٠٩٤ ص
١٠٩٥ ص
١٠٩٦ ص
١٠٩٧ ص
١٠٩٨ ص
١٠٩٩ ص
١١٠٠ ص
١١٠١ ص
١١٠٢ ص
١١٠٣ ص
١١٠٤ ص
١١٠٥ ص
١١٠٦ ص
١١٠٧ ص
١١٠٨ ص
١١٠٩ ص
١١١٠ ص
١١١١ ص
١١١٢ ص
١١١٣ ص
١١١٤ ص
١١١٥ ص
١١١٦ ص
١١١٧ ص
١١١٨ ص
١١١٩ ص
١١٢٠ ص
١١٢١ ص
١١٢٢ ص
١١٢٣ ص
١١٢٤ ص
١١٢٥ ص
١١٢٦ ص
١١٢٧ ص
١١٢٨ ص
١١٢٩ ص
١١٣٠ ص
١١٣١ ص
١١٣٢ ص
١١٣٣ ص
١١٣٤ ص
١١٣٥ ص
١١٣٦ ص
١١٣٧ ص
١١٣٨ ص
١١٣٩ ص
١١٤٠ ص
١١٤١ ص
١١٤٢ ص
١١٤٣ ص
١١٤٤ ص
١١٤٥ ص
١١٤٦ ص
١١٤٧ ص
١١٤٨ ص
١١٤٩ ص
١١٥٠ ص
١١٥١ ص
١١٥٢ ص
١١٥٣ ص
١١٥٤ ص
١١٥٥ ص
١١٥٦ ص
١١٥٧ ص
١١٥٨ ص
١١٥٩ ص
١١٦٠ ص
١١٦١ ص
١١٦٢ ص
١١٦٣ ص
١١٦٤ ص
١١٦٥ ص
١١٦٦ ص
١١٦٧ ص
١١٦٨ ص
١١٦٩ ص
١١٧٠ ص
١١٧١ ص
١١٧٢ ص
١١٧٣ ص
١١٧٤ ص
١١٧٥ ص
١١٧٦ ص
١١٧٧ ص
١١٧٨ ص
١١٧٩ ص
١١٨٠ ص
١١٨١ ص
١١٨٢ ص
١١٨٣ ص
١١٨٤ ص
١١٨٥ ص
١١٨٦ ص
١١٨٧ ص
١١٨٨ ص
١١٨٩ ص
١١٩٠ ص
١١٩١ ص
١١٩٢ ص
١١٩٣ ص
١١٩٤ ص
١١٩٥ ص
١١٩٦ ص
١١٩٧ ص
١١٩٨ ص
١١٩٩ ص
١٢٠٠ ص
١٢٠١ ص
١٢٠٢ ص
١٢٠٣ ص
١٢٠٤ ص
١٢٠٥ ص
١٢٠٦ ص
١٢٠٧ ص
١٢٠٨ ص
١٢٠٩ ص
١٢١٠ ص
١٢١١ ص
١٢١٢ ص
١٢١٣ ص
١٢١٤ ص
١٢١٥ ص
١٢١٦ ص
١٢١٧ ص
١٢١٨ ص
١٢١٩ ص
١٢٢٠ ص
١٢٢١ ص
١٢٢٢ ص
١٢٢٣ ص
١٢٢٤ ص
١٢٢٥ ص
١٢٢٦ ص
١٢٢٧ ص
١٢٢٨ ص
١٢٢٩ ص
١٢٣٠ ص
١٢٣١ ص
١٢٣٢ ص
١٢٣٣ ص
١٢٣٤ ص
١٢٣٥ ص
١٢٣٦ ص
١٢٣٧ ص
١٢٣٨ ص
١٢٣٩ ص
١٢٤٠ ص
١٢٤١ ص
١٢٤٢ ص
١٢٤٣ ص
١٢٤٤ ص
١٢٤٥ ص
١٢٤٦ ص
١٢٤٧ ص
١٢٤٨ ص
١٢٤٩ ص
١٢٥٠ ص
١٢٥١ ص
١٢٥٢ ص
١٢٥٣ ص
١٢٥٤ ص
١٢٥٥ ص
١٢٥٦ ص
١٢٥٧ ص
١٢٥٨ ص
١٢٥٩ ص
١٢٦٠ ص
١٢٦١ ص
١٢٦٢ ص
١٢٦٣ ص
١٢٦٤ ص
١٢٦٥ ص
١٢٦٦ ص
١٢٦٧ ص
١٢٦٨ ص
١٢٦٩ ص
١٢٧٠ ص
١٢٧١ ص
١٢٧٢ ص
١٢٧٣ ص
١٢٧٤ ص
١٢٧٥ ص
١٢٧٦ ص
١٢٧٧ ص
١٢٧٨ ص
١٢٧٩ ص
١٢٨٠ ص
١٢٨١ ص
١٢٨٢ ص
١٢٨٣ ص
١٢٨٤ ص
١٢٨٥ ص
١٢٨٦ ص
١٢٨٧ ص
١٢٨٨ ص
١٢٨٩ ص
١٢٩٠ ص
١٢٩١ ص
١٢٩٢ ص
١٢٩٣ ص
١٢٩٤ ص
١٢٩٥ ص
١٢٩٦ ص
١٢٩٧ ص
١٢٩٨ ص
١٢٩٩ ص
١٣٠٠ ص
١٣٠١ ص
١٣٠٢ ص
١٣٠٣ ص
١٣٠٤ ص
١٣٠٥ ص
١٣٠٦ ص
١٣٠٧ ص
١٣٠٨ ص
١٣٠٩ ص
١٣١٠ ص
١٣١١ ص
١٣١٢ ص
١٣١٣ ص
١٣١٤ ص
١٣١٥ ص
١٣١٦ ص
١٣١٧ ص
١٣١٨ ص
١٣١٩ ص
١٣٢٠ ص
١٣٢١ ص
١٣٢٢ ص
١٣٢٣ ص
١٣٢٤ ص
١٣٢٥ ص
١٣٢٦ ص
١٣٢٧ ص
١٣٢٨ ص
١٣٢٩ ص
١٣٣٠ ص
١٣٣١ ص
١٣٣٢ ص
١٣٣٣ ص
١٣٣٤ ص
١٣٣٥ ص
١٣٣٦ ص
١٣٣٧ ص
١٣٣٨ ص
١٣٣٩ ص
١٣٤٠ ص
١٣٤١ ص
١٣٤٢ ص
١٣٤٣ ص
١٣٤٤ ص
١٣٤٥ ص
١٣٤٦ ص
١٣٤٧ ص
١٣٤٨ ص
١٣٤٩ ص
١٣٥٠ ص
١٣٥١ ص
١٣٥٢ ص
١٣٥٣ ص
١٣٥٤ ص
١٣٥٥ ص
١٣٥٦ ص
١٣٥٧ ص
١٣٥٨ ص
١٣٥٩ ص
١٣٦٠ ص
١٣٦١ ص
١٣٦٢ ص
١٣٦٣ ص
١٣٦٤ ص
١٣٦٥ ص
١٣٦٦ ص
١٣٦٧ ص
١٣٦٨ ص
١٣٦٩ ص
١٣٧٠ ص
١٣٧١ ص
١٣٧٢ ص
١٣٧٣ ص
١٣٧٤ ص
١٣٧٥ ص
١٣٧٦ ص
١٣٧٧ ص
١٣٧٨ ص
١٣٧٩ ص
١٣٨٠ ص
١٣٨١ ص
١٣٨٢ ص
١٣٨٣ ص
١٣٨٤ ص
١٣٨٥ ص
١٣٨٦ ص
١٣٨٧ ص
١٣٨٨ ص
١٣٨٩ ص
١٣٩٠ ص
١٣٩١ ص
١٣٩٢ ص
١٣٩٣ ص
١٣٩٤ ص
١٣٩٥ ص
١٣٩٦ ص
١٣٩٧ ص
١٣٩٨ ص
١٣٩٩ ص
١٤٠٠ ص
١٤٠١ ص
١٤٠٢ ص
١٤٠٣ ص
١٤٠٤ ص
١٤٠٥ ص
١٤٠٦ ص
١٤٠٧ ص
١٤٠٨ ص
١٤٠٩ ص
١٤١٠ ص
١٤١١ ص
١٤١٢ ص
١٤١٣ ص
١٤١٤ ص
١٤١٥ ص
١٤١٦ ص
١٤١٧ ص
١٤١٨ ص
١٤١٩ ص
١٤٢٠ ص
١٤٢١ ص
١٤٢٢ ص
١٤٢٣ ص
١٤٢٤ ص
١٤٢٥ ص
١٤٢٦ ص
١٤٢٧ ص
١٤٢٨ ص
١٤٢٩ ص
١٤٣٠ ص
١٤٣١ ص
١٤٣٢ ص
١٤٣٣ ص
١٤٣٤ ص
١٤٣٥ ص
١٤٣٦ ص
١٤٣٧ ص
١٤٣٨ ص
١٤٣٩ ص
١٤٤٠ ص
١٤٤١ ص
١٤٤٢ ص
١٤٤٣ ص
١٤٤٤ ص
١٤٤٥ ص
١٤٤٦ ص
١٤٤٧ ص
١٤٤٨ ص
١٤٤٩ ص
١٤٥٠ ص
١٤٥١ ص
١٤٥٢ ص
١٤٥٣ ص
١٤٥٤ ص
١٤٥٥ ص
١٤٥٦ ص
١٤٥٧ ص
١٤٥٨ ص
١٤٥٩ ص
١٤٦٠ ص
١٤٦١ ص
١٤٦٢ ص
١٤٦٣ ص
١٤٦٤ ص
١٤٦٥ ص
١٤٦٦ ص
١٤٦٧ ص
١٤٦٨ ص
١٤٦٩ ص
١٤٧٠ ص
١٤٧١ ص
١٤٧٢ ص
١٤٧٣ ص
١٤٧٤ ص
١٤٧٥ ص
١٤٧٦ ص
١٤٧٧ ص
١٤٧٨ ص
١٤٧٩ ص
١٤٨٠ ص
١٤٨١ ص
١٤٨٢ ص
١٤٨٣ ص
١٤٨٤ ص
١٤٨٥ ص
١٤٨٦ ص
١٤٨٧ ص
١٤٨٨ ص
١٤٨٩ ص
١٤٩٠ ص
١٤٩١ ص
١٤٩٢ ص
١٤٩٣ ص
١٤٩٤ ص
١٤٩٥ ص
١٤٩٦ ص
١٤٩٧ ص
١٤٩٨ ص
١٤٩٩ ص
١٥٠٠ ص
١٥٠١ ص
١٥٠٢ ص
١٥٠٣ ص
١٥٠٤ ص
١٥٠٥ ص
١٥٠٦ ص
١٥٠٧ ص
١٥٠٨ ص
١٥٠٩ ص
١٥١٠ ص
١٥١١ ص
١٥١٢ ص
١٥١٣ ص
١٥١٤ ص
١٥١٥ ص
١٥١٦ ص
١٥١٧ ص
١٥١٨ ص
١٥١٩ ص
١٥٢٠ ص
١٥٢١ ص
١٥٢٢ ص
١٥٢٣ ص
١٥٢٤ ص
١٥٢٥ ص
١٥٢٦ ص
١٥٢٧ ص
١٥٢٨ ص
١٥٢٩ ص
١٥٣٠ ص
١٥٣١ ص
١٥٣٢ ص
١٥٣٣ ص
١٥٣٤ ص
١٥٣٥ ص
١٥٣٦ ص
١٥٣٧ ص
١٥٣٨ ص
١٥٣٩ ص
١٥٤٠ ص
١٥٤١ ص
١٥٤٢ ص
١٥٤٣ ص
١٥٤٤ ص
١٥٤٥ ص
١٥٤٦ ص
١٥٤٧ ص
١٥٤٨ ص
١٥٤٩ ص
١٥٥٠ ص
١٥٥١ ص
١٥٥٢ ص
١٥٥٣ ص
١٥٥٤ ص
١٥٥٥ ص
١٥٥٦ ص
١٥٥٧ ص
١٥٥٨ ص
١٥٥٩ ص
١٥٦٠ ص
١٥٦١ ص
١٥٦٢ ص
١٥٦٣ ص
١٥٦٤ ص
١٥٦٥ ص
١٥٦٦ ص
١٥٦٧ ص
١٥٦٨ ص
١٥٦٩ ص
١٥٧٠ ص
١٥٧١ ص
١٥٧٢ ص
١٥٧٣ ص
١٥٧٤ ص
١٥٧٥ ص
١٥٧٦ ص
١٥٧٧ ص
١٥٧٨ ص
١٥٧٩ ص
١٥٨٠ ص
١٥٨١ ص
١٥٨٢ ص
١٥٨٣ ص
١٥٨٤ ص
١٥٨٥ ص
١٥٨٦ ص
١٥٨٧ ص
١٥٨٨ ص
١٥٨٩ ص
١٥٩٠ ص
١٥٩١ ص
١٥٩٢ ص
١٥٩٣ ص
١٥٩٤ ص
١٥٩٥ ص
١٥٩٦ ص
١٥٩٧ ص
١٥٩٨ ص
١٥٩٩ ص
١٦٠٠ ص
١٦٠١ ص
١٦٠٢ ص
١٦٠٣ ص
١٦٠٤ ص
١٦٠٥ ص
١٦٠٦ ص
١٦٠٧ ص
١٦٠٨ ص
١٦٠٩ ص
١٦١٠ ص
١٦١١ ص
١٦١٢ ص
١٦١٣ ص
١٦١٤ ص
١٦١٥ ص
١٦١٦ ص
١٦١٧ ص
١٦١٨ ص
١٦١٩ ص
١٦٢٠ ص
١٦٢١ ص
١٦٢٢ ص
١٦٢٣ ص
١٦٢٤ ص
١٦٢٥ ص
١٦٢٦ ص
١٦٢٧ ص
١٦٢٨ ص
١٦٢٩ ص
١٦٣٠ ص
١٦٣١ ص
١٦٣٢ ص
١٦٣٣ ص
١٦٣٤ ص
١٦٣٥ ص
١٦٣٦ ص
١٦٣٧ ص
١٦٣٨ ص
١٦٣٩ ص
١٦٤٠ ص
١٦٤١ ص
١٦٤٢ ص
١٦٤٣ ص
١٦٤٤ ص
١٦٤٥ ص
١٦٤٦ ص
١٦٤٧ ص
١٦٤٨ ص
١٦٤٩ ص
١٦٥٠ ص
١٦٥١ ص
١٦٥٢ ص
١٦٥٣ ص
١٦٥٤ ص
١٦٥٥ ص
١٦٥٦ ص
١٦٥٧ ص
١٦٥٨ ص
١٦٥٩ ص
١٦٦٠ ص
١٦٦١ ص
١٦٦٢ ص
١٦٦٣ ص
١٦٦٤ ص
١٦٦٥ ص
١٦٦٦ ص
١٦٦٧ ص
١٦٦٨ ص
١٦٦٩ ص
١٦٧٠ ص
١٦٧١ ص
١٦٧٢ ص
١٦٧٣ ص
١٦٧٤ ص
١٦٧٥ ص
١٦٧٦ ص
١٦٧٧ ص
١٦٧٨ ص
١٦٧٩ ص
١٦٨٠ ص
١٦٨١ ص
١٦٨٢ ص
١٦٨٣ ص
١٦٨٤ ص
١٦٨٥ ص
١٦٨٦ ص
١٦٨٧ ص
١٦٨٨ ص
١٦٨٩ ص
١٦٩٠ ص
١٦٩١ ص
١٦٩٢ ص
١٦٩٣ ص
١٦٩٤ ص
١٦٩٥ ص
١٦٩٦ ص
١٦٩٧ ص
١٦٩٨ ص
١٦٩٩ ص
١٧٠٠ ص
١٧٠١ ص
١٧٠٢ ص
١٧٠٣ ص
١٧٠٤ ص
١٧٠٥ ص
١٧٠٦ ص
١٧٠٧ ص
١٧٠٨ ص
١٧٠٩ ص
١٧١٠ ص
١٧١١ ص
١٧١٢ ص
١٧١٣ ص
١٧١٤ ص
١٧١٥ ص
١٧١٦ ص
١٧١٧ ص
١٧١٨ ص
١٧١٩ ص
١٧٢٠ ص
١٧٢١ ص
١٧٢٢ ص
١٧٢٣ ص
١٧٢٤ ص
١٧٢٥ ص
١٧٢٦ ص
١٧٢٧ ص
١٧٢٨ ص
١٧٢٩ ص
١٧٣٠ ص
١٧٣١ ص
١٧٣٢ ص
١٧٣٣ ص
١٧٣٤ ص
١٧٣٥ ص
١٧٣٦ ص
١٧٣٧ ص
١٧٣٨ ص
١٧٣٩ ص
١٧٤٠ ص
١٧٤١ ص
١٧٤٢ ص
١٧٤٣ ص
١٧٤٤ ص
١٧٤٥ ص
١٧٤٦ ص
١٧٤٧ ص
١٧٤٨ ص
١٧٤٩ ص
١٧٥٠ ص
١٧٥١ ص
١٧٥٢ ص
١٧٥٣ ص
١٧٥٤ ص
١٧٥٥ ص
١٧٥٦ ص
١٧٥٧ ص
١٧٥٨ ص
١٧٥٩ ص
١٧٦٠ ص
١٧٦١ ص
١٧٦٢ ص
١٧٦٣ ص
١٧٦٤ ص
١٧٦٥ ص
١٧٦٦ ص
١٧٦٧ ص
١٧٦٨ ص
١٧٦٩ ص
١٧٧٠ ص
١٧٧١ ص
١٧٧٢ ص
١٧٧٣ ص
١٧٧٤ ص
١٧٧٥ ص
١٧٧٦ ص
١٧٧٧ ص
١٧٧٨ ص
١٧٧٩ ص
١٧٨٠ ص
١٧٨١ ص
١٧٨٢ ص
١٧٨٣ ص
١٧٨٤ ص
١٧٨٥ ص
١٧٨٦ ص
١٧٨٧ ص
١٧٨٨ ص
١٧٨٩ ص
١٧٩٠ ص
١٧٩١ ص
١٧٩٢ ص
١٧٩٣ ص
١٧٩٤ ص
١٧٩٥ ص
١٧٩٦ ص
١٧٩٧ ص
١٧٩٨ ص
١٧٩٩ ص
١٨٠٠ ص
١٨٠١ ص
١٨٠٢ ص
١٨٠٣ ص
١٨٠٤ ص
١٨٠٥ ص
١٨٠٦ ص
١٨٠٧ ص
١٨٠٨ ص
١٨٠٩ ص
١٨١٠ ص
١٨١١ ص
١٨١٢ ص
١٨١٣ ص
١٨١٤ ص
١٨١٥ ص
١٨١٦ ص
١٨١٧ ص
١٨١٨ ص
١٨١٩ ص
١٨٢٠ ص
١٨٢١ ص
١٨٢٢ ص
١٨٢٣ ص
١٨٢٤ ص
١٨٢٥ ص
١٨٢٦ ص
١٨٢٧ ص
١٨٢٨ ص
١٨٢٩ ص
١٨٣٠ ص
١٨٣١ ص
١٨٣٢ ص
١٨٣٣ ص
١٨٣٤ ص
١٨٣٥ ص
١٨٣٦ ص
١٨٣٧ ص
١٨٣٨ ص
١٨٣٩ ص
١٨٤٠ ص
١٨٤١ ص
١٨٤٢ ص
١٨٤٣ ص
١٨٤٤ ص
١٨٤٥ ص
١٨٤٦ ص
١٨٤٧ ص
١٨٤٨ ص
١٨٤٩ ص
١٨٥٠ ص
١٨٥١ ص
١٨٥٢ ص
١٨٥٣ ص
١٨٥٤ ص
١٨٥٥ ص
١٨٥٦ ص
١٨٥٧ ص
١٨٥٨ ص
١٨٥٩ ص
١٨٦٠ ص
١٨٦١ ص
١٨٦٢ ص
١٨٦٣ ص
١٨٦٤ ص
١٨٦٥ ص
١٨٦٦ ص
١٨٦٧ ص
١٨٦٨ ص
١٨٦٩ ص
١٨٧٠ ص
١٨٧١ ص
١٨٧٢ ص
١٨٧٣ ص
١٨٧٤ ص
١٨٧٥ ص
١٨٧٦ ص
١٨٧٧ ص
١٨٧٨ ص
١٨٧٩ ص
١٨٨٠ ص
١٨٨١ ص
١٨٨٢ ص
١٨٨٣ ص
١٨٨٤ ص
١٨٨٥ ص
١٨٨٦ ص
١٨٨٧ ص
١٨٨٨ ص
١٨٨٩ ص
١٨٩٠ ص
١٨٩١ ص
١٨٩٢ ص
١٨٩٣ ص
١٨٩٤ ص
١٨٩٥ ص
١٨٩٦ ص
١٨٩٧ ص
١٨٩٨ ص
١٨٩٩ ص
١٩٠٠ ص
١٩٠١ ص
١٩٠٢ ص
١٩٠٣ ص
١٩٠٤ ص
١٩٠٥ ص
١٩٠٦ ص
١٩٠٧ ص
١٩٠٨ ص
١٩٠٩ ص
١٩١٠ ص
١٩١١ ص
١٩١٢ ص
١٩١٣ ص
١٩١٤ ص
١٩١٥ ص
١٩١٦ ص
١٩١٧ ص
١٩١٨ ص
١٩١٩ ص
١٩٢٠ ص
١٩٢١ ص
١٩٢٢ ص
١٩٢٣ ص
١٩٢٤ ص
١٩٢٥ ص
١٩٢٦ ص
١٩٢٧ ص
١٩٢٨ ص
١٩٢٩ ص
١٩٣٠ ص
١٩٣١ ص
١٩٣٢ ص
١٩٣٣ ص
١٩٣٤ ص
١٩٣٥ ص
١٩٣٦ ص
١٩٣٧ ص
١٩٣٨ ص
١٩٣٩ ص
١٩٤٠ ص
١٩٤١ ص
١٩٤٢ ص
١٩٤٣ ص
١٩٤٤ ص
١٩٤٥ ص
١٩٤٦ ص
١٩٤٧ ص
١٩٤٨ ص
١٩٤٩ ص
١٩٥٠ ص
١٩٥١ ص
١٩٥٢ ص
١٩٥٣ ص
١٩٥٤ ص
١٩٥٥ ص
١٩٥٦ ص
١٩٥٧ ص
١٩٥٨ ص
١٩٥٩ ص
١٩٦٠ ص
١٩٦١ ص
١٩٦٢ ص
١٩٦٣ ص
١٩٦٤ ص
١٩٦٥ ص
١٩٦٦ ص
١٩٦٧ ص
١٩٦٨ ص
١٩٦٩ ص
١٩٧٠ ص
١٩٧١ ص
١٩٧٢ ص
١٩٧٣ ص
١٩٧٤ ص
١٩٧٥ ص
١٩٧٦ ص
١٩٧٧ ص
١٩٧٨ ص
١٩٧٩ ص
١٩٨٠ ص
١٩٨١ ص
١٩٨٢ ص
١٩٨٣ ص
١٩٨٤ ص
١٩٨٥ ص
١٩٨٦ ص
١٩٨٧ ص
١٩٨٨ ص
١٩٨٩ ص
١٩٩٠ ص
١٩٩١ ص
١٩٩٢ ص
١٩٩٣ ص
١٩٩٤ ص
١٩٩٥ ص
١٩٩٦ ص
١٩٩٧ ص
١٩٩٨ ص
١٩٩٩ ص
٢٠٠٠ ص
٢٠٠١ ص
٢٠٠٢ ص
٢٠٠٣ ص
٢٠٠٤ ص
٢٠٠٥ ص
٢٠٠٦ ص
٢٠٠٧ ص
٢٠٠٨ ص
٢٠٠٩ ص
٢٠١٠ ص
٢٠١١ ص
٢٠١٢ ص
٢٠١٣ ص
٢٠١٤ ص
٢٠١٥ ص
٢٠١٦ ص
٢٠١٧ ص
٢٠١٨ ص
٢٠١٩ ص
٢٠٢٠ ص
٢٠٢١ ص
٢٠٢٢ ص
٢٠٢٣ ص
٢٠٢٤ ص
٢٠٢٥ ص
٢٠٢٦ ص
٢٠٢٧ ص
٢٠٢٨ ص
٢٠٢٩ ص
٢٠٣٠ ص
٢٠٣١ ص
٢٠٣٢ ص
٢٠٣٣ ص
٢٠٣٤ ص
٢٠٣٥ ص
٢٠٣٦ ص
٢٠٣٧ ص
٢٠٣٨ ص
٢٠٣٩ ص
٢٠٤٠ ص
٢٠٤١ ص
٢٠٤٢ ص
٢٠٤٣ ص
٢٠٤٤ ص
٢٠٤٥ ص
٢٠٤٦ ص
٢٠٤٧ ص
٢٠٤٨ ص
٢٠٤٩ ص
٢٠٥٠ ص
٢٠٥١ ص
٢٠٥٢ ص
٢٠٥٣ ص
٢٠٥٤ ص
٢٠٥٥ ص
٢٠٥٦ ص
٢٠٥٧ ص
٢٠٥٨ ص
٢٠٥٩ ص
٢٠٦٠ ص
٢٠٦١ ص
٢٠٦٢ ص
٢٠٦٣ ص
٢٠٦٤ ص
٢٠٦٥ ص
٢٠٦٦ ص
٢٠٦٧ ص
٢٠٦٨ ص
٢٠٦٩ ص
٢٠٧٠ ص
٢٠٧١ ص
٢٠٧٢ ص
٢٠٧٣ ص
٢٠٧٤ ص
٢٠٧٥ ص
٢٠٧٦ ص
٢٠٧٧ ص
٢٠٧٨ ص
٢٠٧٩ ص
٢٠٨٠ ص
٢٠٨١ ص
٢٠٨٢ ص
٢٠٨٣ ص
٢٠٨٤ ص
٢٠٨٥ ص
٢٠٨٦ ص
٢٠٨٧ ص
٢٠٨٨ ص
٢٠٨٩ ص
٢٠٩٠ ص
٢٠٩١ ص
٢٠٩٢ ص
٢٠٩٣ ص
٢٠٩٤ ص
٢٠٩٥ ص
٢٠٩٦ ص
٢٠٩٧ ص
٢٠٩٨ ص
٢٠٩٩ ص
٢١٠٠ ص
٢١٠١ ص
٢١٠٢ ص
٢١٠٣ ص
٢١٠٤ ص
٢١٠٥ ص
٢١٠٦ ص
٢١٠٧ ص
٢١٠٨ ص
٢١٠٩ ص
٢١١٠ ص
٢١١١ ص
٢١١٢ ص
٢١١٣ ص
٢١١٤ ص
٢١١٥ ص
٢١١٦ ص
٢١١٧ ص
٢١١٨ ص
٢١١٩ ص
٢١٢٠ ص
٢١٢١ ص
٢١٢٢ ص
٢١٢٣ ص
٢١٢٤ ص
٢١٢٥ ص
٢١٢٦ ص
٢١٢٧ ص
٢١٢٨ ص
٢١٢٩ ص
٢١٣٠ ص
٢١٣١ ص
٢١٣٢ ص
٢١٣٣ ص
٢١٣٤ ص
٢١٣٥ ص
٢١٣٦ ص
٢١٣٧ ص
٢١٣٨ ص
٢١٣٩ ص
٢١٤٠ ص
٢١٤١ ص
٢١٤٢ ص
٢١٤٣ ص
٢١٤٤ ص
٢١٤٥ ص
٢١٤٦ ص
٢١٤٧ ص
٢١٤٨ ص
٢١٤٩ ص
٢١٥٠ ص
٢١٥١ ص
٢١٥٢ ص
٢١٥٣ ص
٢١٥٤ ص
٢١٥٥ ص
٢١٥٦ ص
٢١٥٧ ص
٢١٥٨ ص
٢١٥٩ ص
٢١٦٠ ص
٢١٦١ ص
٢١٦٢ ص
٢١٦٣ ص
٢١٦٤ ص
٢١٦٥ ص
٢١٦٦ ص
٢١٦٧ ص
٢١٦٨ ص
٢١٦٩ ص
٢١٧٠ ص
٢١٧١ ص
٢١٧٢ ص
٢١٧٣ ص
٢١٧٤ ص
٢١٧٥ ص
٢١٧٦ ص
٢١٧٧ ص
٢١٧٨ ص
٢١٧٩ ص
٢١٨٠ ص
٢١٨١ ص
٢١٨٢ ص
٢١٨٣ ص
٢١٨٤ ص
٢١٨٥ ص
٢١٨٦ ص
٢١٨٧ ص
٢١٨٨ ص
٢١٨٩ ص
٢١٩٠ ص
٢١٩١ ص
٢١٩٢ ص
٢١٩٣ ص
٢١٩٤ ص
٢١٩٥ ص
٢١٩٦ ص
٢١٩٧ ص
٢١٩٨ ص
٢١٩٩ ص
٢٢٠٠ ص
٢٢٠١ ص
٢٢٠٢ ص
٢٢٠٣ ص
٢٢٠٤ ص
٢٢٠٥ ص
٢٢٠٦ ص
٢٢٠٧ ص
٢٢٠٨ ص
٢٢٠٩ ص
٢٢١٠ ص
٢٢١١ ص
٢٢١٢ ص
٢٢١٣ ص
٢٢١٤ ص
٢٢١٥ ص
٢٢١٦ ص
٢٢١٧ ص
٢٢١٨ ص
٢٢١٩ ص
٢٢٢٠ ص
٢٢٢١ ص
٢٢٢٢ ص
٢٢٢٣ ص
٢٢٢٤ ص
٢٢٢٥ ص
٢٢٢٦ ص
٢٢٢٧ ص
٢٢٢٨ ص
٢٢٢٩ ص
٢٢٣٠ ص
٢٢٣١ ص
٢٢٣٢ ص
٢٢٣٣ ص
٢٢٣٤ ص
٢٢٣٥ ص
٢٢٣٦ ص
٢٢٣٧ ص
٢٢٣٨ ص
٢٢٣٩ ص
٢٢٤٠ ص
٢٢٤١ ص
٢٢٤٢ ص
٢٢٤٣ ص
٢٢٤٤ ص
٢٢٤٥ ص
٢٢٤٦ ص
٢٢٤٧ ص
٢٢٤٨ ص
٢٢٤٩ ص
٢٢٥٠ ص
٢٢٥١ ص
٢٢٥٢ ص
٢٢٥٣ ص
٢٢٥٤ ص
٢٢٥٥ ص
٢٢٥٦ ص
٢٢٥٧ ص
٢٢٥٨ ص
٢٢٥٩ ص
٢٢٦٠ ص
٢٢٦١ ص
٢٢٦٢ ص
٢٢٦٣ ص
٢٢٦٤ ص
٢٢٦٥ ص
٢٢٦٦ ص
٢٢٦٧ ص
٢٢٦٨ ص
٢٢٦٩ ص
٢٢٧٠ ص
٢٢٧١ ص
٢٢٧٢ ص
٢٢٧٣ ص
٢٢٧٤ ص
٢٢٧٥ ص
٢٢٧٦ ص
٢٢٧٧ ص
٢٢٧٨ ص
٢٢٧٩ ص
٢٢٨٠ ص
٢٢٨١ ص
٢٢٨٢ ص
٢٢٨٣ ص
٢٢٨٤ ص
٢٢٨٥ ص
٢٢٨٦ ص
٢٢٨٧ ص
٢٢٨٨ ص
٢٢٨٩ ص
٢٢٩٠ ص
٢٢٩١ ص
٢٢٩٢ ص
٢٢٩٣ ص
٢٢٩٤ ص
٢٢٩٥ ص
٢٢٩٦ ص
٢٢٩٧ ص
٢٢٩٨ ص
٢٢٩٩ ص
٢٣٠٠ ص
٢٣٠١ ص
٢٣٠٢ ص
٢٣٠٣ ص
٢٣٠٤ ص
٢٣٠٥ ص
٢٣٠٦ ص
٢٣٠٧ ص
٢٣٠٨ ص
٢٣٠٩ ص
٢٣١٠ ص
٢٣١١ ص
٢٣١٢ ص
٢٣١٣ ص
٢٣١٤ ص
٢٣١٥ ص
٢٣١٦ ص
٢٣١٧ ص
٢٣١٨ ص
٢٣١٩ ص
٢٣٢٠ ص
٢٣٢١ ص
٢٣٢٢ ص
٢٣٢٣ ص
٢٣٢٤ ص
٢٣٢٥ ص
٢٣٢٦ ص
٢٣٢٧ ص
٢٣٢٨ ص
٢٣٢٩ ص
٢٣٣٠ ص
٢٣٣١ ص
٢٣٣٢ ص
٢٣٣٣ ص
٢٣٣٤ ص
٢٣٣٥ ص
٢٣٣٦ ص
٢٣٣٧ ص
٢٣٣٨ ص
٢٣٣٩ ص
٢٣٤٠ ص
٢٣٤١ ص
٢٣٤٢ ص
٢٣٤٣ ص
٢٣٤٤ ص
٢٣٤٥ ص
٢٣٤٦ ص
٢٣٤٧ ص
٢٣٤٨ ص
٢٣٤٩ ص
٢٣٥٠ ص
٢٣٥١ ص
٢٣٥٢ ص
٢٣٥٣ ص
٢٣٥٤ ص
٢٣٥٥ ص
٢٣٥٦ ص
٢٣٥٧ ص
٢٣٥٨ ص
٢٣٥٩ ص
٢٣٦٠ ص
٢٣٦١ ص
٢٣٦٢ ص
٢٣٦٣ ص
٢٣٦٤ ص
٢٣٦٥ ص
٢٣٦٦ ص
٢٣٦٧ ص
٢٣٦٨ ص
٢٣٦٩ ص
٢٣٧٠ ص
٢٣٧١ ص
٢٣٧٢ ص
٢٣٧٣ ص
٢٣٧٤ ص
٢٣٧٥ ص
٢٣٧٦ ص
٢٣٧٧ ص
٢٣٧٨ ص
٢٣٧٩ ص
٢٣٨٠ ص
٢٣٨١ ص
٢٣٨٢ ص
٢٣٨٣ ص
٢٣٨٤ ص
٢٣٨٥ ص
٢٣٨٦ ص
٢٣٨٧ ص
٢٣٨٨ ص
٢٣٨٩ ص
٢٣٩٠ ص
٢٣٩١ ص
٢٣٩٢ ص
٢٣٩٣ ص
٢٣٩٤ ص
٢٣٩٥ ص
٢٣٩٦ ص
٢٣٩٧ ص
٢٣٩٨ ص
٢٣٩٩ ص
٢٤٠٠ ص
٢٤٠١ ص
٢٤٠٢ ص
٢٤٠٣ ص
٢٤٠٤ ص
٢٤٠٥ ص
٢٤٠٦ ص
٢٤٠٧ ص
٢٤٠٨ ص
٢٤٠٩ ص
٢٤١٠ ص
٢٤١١ ص
٢٤١٢ ص
٢٤١٣ ص
٢٤١٤ ص
٢٤١٥ ص
٢٤١٦ ص
٢٤١٧ ص
٢٤١٨ ص
٢٤١٩ ص
٢٤٢٠ ص
٢٤٢١ ص
٢٤٢٢ ص
٢٤٢٣ ص
٢٤٢٤ ص
٢٤٢٥ ص
٢٤٢٦ ص
٢٤٢٧ ص
٢٤٢٨ ص
٢٤٢٩ ص
٢٤٣٠ ص
٢٤٣١ ص
٢٤٣٢ ص
٢٤٣٣ ص
٢٤٣٤ ص
٢٤٣٥ ص
٢٤٣٦ ص
٢٤٣٧ ص
٢٤٣٨ ص
٢٤٣٩ ص
٢٤٤٠ ص
٢٤٤١ ص
٢٤٤٢ ص
٢٤٤٣ ص
٢٤٤٤ ص
٢٤٤٥ ص
٢٤٤٦ ص
٢٤٤٧ ص
٢٤٤٨ ص
٢٤٤٩ ص
٢٤٥٠ ص
٢٤٥١ ص
٢٤٥٢ ص
٢٤٥٣ ص
٢٤٥٤ ص
٢٤٥٥ ص
٢٤٥٦ ص
٢٤٥٧ ص
٢٤٥٨ ص
٢٤٥٩ ص
٢٤٦٠ ص
٢٤٦١ ص
٢٤٦٢ ص
٢٤٦٣ ص
٢٤٦٤ ص
٢٤٦٥ ص
٢٤٦٦ ص
٢٤٦٧ ص
٢٤٦٨ ص
٢٤٦٩ ص
٢٤٧٠ ص
٢٤٧١ ص
٢٤٧٢ ص
٢٤٧٣ ص
٢٤٧٤ ص
٢٤٧٥ ص
٢٤٧٦ ص
٢٤٧٧ ص
٢٤٧٨ ص
٢٤٧٩ ص
٢٤٨٠ ص
٢٤٨١ ص
٢٤٨٢ ص
٢٤٨٣ ص
٢٤٨٤ ص
٢٤٨٥ ص
٢٤٨٦ ص
٢٤٨٧ ص
٢٤٨٨ ص
٢٤٨٩ ص
٢٤٩٠ ص
٢٤٩١ ص
٢٤٩٢ ص
٢٤٩٣ ص
٢٤٩٤ ص
٢٤٩٥ ص
٢٤٩٦ ص
٢٤٩٧ ص
٢٤٩٨ ص
٢٤٩٩ ص
٢٥٠٠ ص
٢٥٠١ ص
٢٥٠٢ ص
٢٥٠٣ ص
٢٥٠٤ ص
٢٥٠٥ ص
٢٥٠٦ ص
٢٥٠٧ ص
٢٥٠٨ ص
٢٥٠٩ ص
٢٥١٠ ص
٢٥١١ ص
٢٥١٢ ص
٢٥١٣ ص
٢٥١٤ ص
٢٥١٥ ص
٢٥١٦ ص
٢٥١٧ ص
٢٥١٨ ص
٢٥١٩ ص
٢٥٢٠ ص
٢٥٢١ ص
٢٥٢٢ ص
٢٥٢٣ ص
٢٥٢٤ ص
٢٥٢٥ ص
٢٥٢٦ ص
٢٥٢٧ ص
٢٥٢٨ ص
٢٥٢٩ ص
٢٥٣٠ ص
٢٥٣١ ص
٢٥٣٢ ص
٢٥٣٣ ص
٢٥٣٤ ص
٢٥٣٥ ص
٢٥٣٦ ص
٢٥٣٧ ص
٢٥٣٨ ص
٢٥٣٩ ص
٢٥٤٠ ص
٢٥٤١ ص
٢٥٤٢ ص
٢٥٤٣ ص
٢٥٤٤ ص
٢٥٤٥ ص
٢٥٤٦ ص
٢٥٤٧ ص
٢٥٤٨ ص
٢٥٤٩ ص
٢٥٥٠ ص
٢٥٥١ ص
٢٥٥٢ ص
٢٥٥٣ ص
٢٥٥٤ ص
٢٥٥٥ ص
٢٥٥٦ ص
٢٥٥٧ ص
٢٥٥٨ ص
٢٥٥٩ ص
٢٥٦٠ ص
٢٥٦١ ص
٢٥٦٢ ص
٢٥٦٣ ص
٢٥٦٤ ص
٢٥٦٥ ص
٢٥٦٦ ص
٢٥٦٧ ص
٢٥٦٨ ص
٢٥٦٩ ص
٢٥٧٠ ص
٢٥٧١ ص
٢٥٧٢ ص
٢٥٧٣ ص
٢٥٧٤ ص
٢٥٧٥ ص
٢٥٧٦ ص
٢٥٧٧ ص
٢٥٧٨ ص
٢٥٧٩ ص
٢٥٨٠ ص
٢٥٨١ ص
٢٥٨٢ ص
٢٥٨٣ ص
٢٥٨٤ ص
٢٥٨٥ ص
٢٥٨٦ ص
٢٥٨٧ ص
٢٥٨٨ ص
٢٥٨٩ ص
٢٥٩٠ ص
٢٥٩١ ص
٢٥٩٢ ص
٢٥٩٣ ص
٢٥٩٤ ص
٢٥٩٥ ص
٢٥٩٦ ص
٢٥٩٧ ص
٢٥٩٨ ص
٢٥٩٩ ص
٢٦٠٠ ص
٢٦٠١ ص
٢٦٠٢ ص
٢٦٠٣ ص
٢٦٠٤ ص
٢٦٠٥ ص
٢٦٠٦ ص
٢٦٠٧ ص
٢٦٠٨ ص
٢٦٠٩ ص
٢٦١٠ ص
٢٦١١ ص
٢٦١٢ ص
٢٦١٣ ص
٢٦١٤ ص
٢٦١٥ ص
٢٦١٦ ص
٢٦١٧ ص
٢٦١٨ ص
٢٦١٩ ص
٢٦٢٠ ص
٢٦٢١ ص
٢٦٢٢ ص
٢٦٢٣ ص
٢٦٢٤ ص
٢٦٢٥ ص
٢٦٢٦ ص
٢٦٢٧ ص
٢٦٢٨ ص
٢٦٢٩ ص
٢٦٣٠ ص
٢٦٣١ ص
٢٦٣٢ ص
٢٦٣٣ ص
٢٦٣٤ ص
٢٦٣٥ ص
٢٦٣٦ ص
٢٦٣٧ ص
٢٦٣٨ ص
٢٦٣٩ ص
٢٦٤٠ ص
٢٦٤١ ص
٢٦٤٢ ص
٢٦٤٣ ص
٢٦٤٤ ص
٢٦٤٥ ص
٢٦٤٦ ص
٢٦٤٧ ص
٢٦٤٨ ص
٢٦٤٩ ص
٢٦٥٠ ص
٢٦٥١ ص
٢٦٥٢ ص
٢٦٥٣ ص
٢٦٥٤ ص
٢٦٥٥ ص
٢٦٥٦ ص
٢٦٥٧ ص
٢٦٥٨ ص
٢٦٥٩ ص
٢٦٦٠ ص
٢٦٦١ ص
٢٦٦٢ ص
٢٦٦٣ ص
٢٦٦٤ ص
٢٦٦٥ ص
٢٦٦٦ ص
٢٦٦٧ ص
٢٦٦٨ ص
٢٦٦٩ ص
٢٦٧٠ ص
٢٦٧١ ص
٢٦٧٢ ص
٢٦٧٣ ص
٢٦٧٤ ص
٢٦٧٥ ص
٢٦٧٦ ص
٢٦٧٧ ص
٢٦٧٨ ص
٢٦٧٩ ص
٢٦٨٠ ص
٢٦٨١ ص
٢٦٨٢ ص
٢٦٨٣ ص
٢٦٨٤ ص
٢٦٨٥ ص
٢٦٨٦ ص
٢٦٨٧ ص
٢٦٨٨ ص
٢٦٨٩ ص
٢٦٩٠ ص
٢٦٩١ ص
٢٦٩٢ ص
٢٦٩٣ ص
٢٦٩٤ ص
٢٦٩٥ ص
٢٦٩٦ ص
٢٦٩٧ ص
٢٦٩٨ ص
٢٦٩٩ ص
٢٧٠٠ ص
٢٧٠١ ص
٢٧٠٢ ص
٢٧٠٣ ص
٢٧٠٤ ص
٢٧٠٥ ص
٢٧٠٦ ص
٢٧٠٧ ص
٢٧٠٨ ص
٢٧٠٩ ص
٢٧١٠ ص
٢٧١١ ص
٢٧١٢ ص
٢٧١٣ ص
٢٧١٤ ص
٢٧١٥ ص
٢٧١٦ ص
٢٧١٧ ص
٢٧١٨ ص
٢٧١٩ ص
٢٧٢٠ ص
٢٧٢١ ص
٢٧٢٢ ص
٢٧٢٣ ص
٢٧٢٤ ص
٢٧٢٥ ص
٢٧٢٦ ص
٢٧٢٧ ص
٢٧٢٨ ص
٢٧٢٩ ص
٢٧٣٠ ص
٢٧٣١ ص
٢٧٣٢ ص
٢٧٣٣ ص
٢٧٣٤ ص
٢٧٣٥ ص
٢٧٣٦ ص
٢٧٣٧ ص
٢٧٣٨ ص
٢٧٣٩ ص
٢٧٤٠ ص
٢٧٤١ ص
٢٧٤٢ ص
٢٧٤٣ ص
٢٧٤٤ ص
٢٧٤٥ ص
٢٧٤٦ ص
٢٧٤٧ ص
٢٧٤٨ ص
٢٧٤٩ ص
٢٧٥٠ ص
٢٧٥١ ص
٢٧٥٢ ص
٢٧٥٣ ص
٢٧٥٤ ص
٢٧٥٥ ص
٢٧٥٦ ص
٢٧٥٧ ص
٢٧٥٨ ص
٢٧٥٩ ص
٢٧٦٠ ص
٢٧٦١ ص
٢٧٦٢ ص
٢٧٦٣ ص
٢٧٦٤ ص
٢٧٦٥ ص
٢٧٦٦ ص
٢٧٦٧ ص
٢٧٦٨ ص
٢٧٦٩ ص
٢٧٧٠ ص
٢٧٧١ ص
٢٧٧٢ ص
٢٧٧٣ ص
٢٧٧٤ ص
٢٧٧٥ ص
٢٧٧٦ ص
٢٧٧٧ ص
٢٧٧٨ ص
٢٧٧٩ ص
٢٧٨٠ ص
٢٧٨١ ص
٢٧٨٢ ص
٢٧٨٣ ص
٢٧٨٤ ص
٢٧٨٥ ص
٢٧٨٦ ص
٢٧٨٧ ص
٢٧٨٨ ص
٢٧٨٩ ص
٢٧٩٠ ص
٢٧٩١ ص
٢٧٩٢ ص
٢٧٩٣ ص
٢٧٩٤ ص
٢٧٩٥ ص
٢٧٩٦ ص
٢٧٩٧ ص
٢٧٩٨ ص
٢٧٩٩ ص
٢٨٠٠ ص
٢٨٠١ ص
٢٨٠٢ ص
٢٨٠٣ ص
٢٨٠٤ ص
٢٨٠٥ ص
٢٨٠٦ ص
٢٨٠٧ ص
٢٨٠٨ ص
٢٨٠٩ ص
٢٨١٠ ص
٢٨١١ ص
٢٨١٢ ص
٢٨١٣ ص
٢٨١٤ ص
٢٨١٥ ص
٢٨١٦ ص
٢٨١٧ ص
٢٨١٨ ص
٢٨١٩ ص
٢٨٢٠ ص
٢٨٢١ ص
٢٨٢٢ ص
٢٨٢٣ ص
٢٨٢٤ ص
٢٨٢٥ ص
٢٨٢٦ ص
٢٨٢٧ ص
٢٨٢٨ ص
٢٨٢٩ ص
٢٨٣٠ ص
٢٨٣١ ص
٢٨٣٢ ص
٢٨٣٣ ص
٢٨٣٤ ص
٢٨٣٥ ص
٢٨٣٦ ص
٢٨٣٧ ص
٢٨٣٨ ص
٢٨٣٩ ص
٢٨٤٠ ص
٢٨٤١ ص
٢٨٤٢ ص
٢٨٤٣ ص
٢٨٤٤ ص
٢٨٤٥ ص
٢٨٤٦ ص
٢٨٤٧ ص
٢٨٤٨ ص
٢٨٤٩ ص
٢٨٥٠ ص
٢٨٥١ ص
٢٨٥٢ ص
٢٨٥٣ ص
٢٨٥٤ ص
٢٨٥٥ ص
٢٨٥٦ ص
٢٨٥٧ ص
٢٨٥٨ ص
٢٨٥٩ ص
٢٨٦٠ ص
٢٨٦١ ص
٢٨٦٢ ص
٢٨٦٣ ص
٢٨٦٤ ص
٢٨٦٥ ص
٢٨٦٦ ص
٢٨٦٧ ص
٢٨٦٨ ص
٢٨٦٩ ص
٢٨٧٠ ص
٢٨٧١ ص
٢٨٧٢ ص
٢٨٧٣ ص
٢٨٧٤ ص
٢٨٧٥ ص
٢٨٧٦ ص
٢٨٧٧ ص
٢٨٧٨ ص
٢٨٧٩ ص
٢٨٨٠ ص
٢٨٨١ ص
٢٨٨٢ ص
٢٨٨٣ ص
٢٨٨٤ ص
٢٨٨٥ ص
٢٨٨٦ ص
٢٨٨٧ ص
٢٨٨٨ ص
٢٨٨٩ ص
٢٨٩٠ ص
٢٨٩١ ص
٢٨٩٢ ص
٢٨٩٣ ص
٢٨٩٤ ص
٢٨٩٥ ص
٢٨٩٦ ص
٢٨٩٧ ص
٢٨٩٨ ص
٢٨٩٩ ص
٢٩٠٠ ص
٢٩٠١ ص
٢٩٠٢ ص
٢٩٠٣ ص
٢٩٠٤ ص
٢٩٠٥ ص
٢٩٠٦ ص
٢٩٠٧ ص
٢٩٠٨ ص
٢٩٠٩ ص
٢٩١٠ ص
٢٩١١ ص
٢٩١٢ ص
٢٩١٣ ص
٢٩١٤ ص
٢٩١٥ ص
٢٩١٦ ص
٢٩١٧ ص
٢٩١٨ ص
٢٩١٩ ص
٢٩٢٠ ص
٢٩٢١ ص
٢٩٢٢ ص
٢٩٢٣ ص
٢٩٢٤ ص
٢٩٢٥ ص
٢٩٢٦ ص
٢٩٢٧ ص
٢٩٢٨ ص
٢٩٢٩ ص
٢٩٣٠ ص
٢٩٣١ ص
٢٩٣٢ ص
٢٩٣٣ ص
٢٩٣٤ ص
٢٩٣٥ ص
٢٩٣٦ ص
٢٩٣٧ ص
٢٩٣٨ ص
٢٩٣٩ ص
٢٩٤٠ ص
٢٩٤١ ص
٢٩٤٢ ص
٢٩٤٣ ص
٢٩٤٤ ص
٢٩٤٥ ص
٢٩٤٦ ص
٢٩٤٧ ص
٢٩٤٨ ص
٢٩٤٩ ص
٢٩٥٠ ص
٢٩٥١ ص
٢٩٥٢ ص
٢٩٥٣ ص
٢٩٥٤ ص
٢٩٥٥ ص
٢٩٥٦ ص
٢٩٥٧ ص
٢٩٥٨ ص
٢٩٥٩ ص
٢٩٦٠ ص
٢٩٦١ ص
٢٩٦٢ ص
٢٩٦٣ ص
٢٩٦٤ ص
٢٩٦٥ ص
٢٩٦٦ ص
٢٩٦٧ ص
٢٩٦٨ ص
٢٩٦٩ ص
٢٩٧٠ ص
٢٩٧١ ص
٢٩٧٢ ص
٢٩٧٣ ص
٢٩٧٤ ص
٢٩٧٥ ص
٢٩٧٦ ص
٢٩٧٧ ص
٢٩٧٨ ص
٢٩٧٩ ص
٢٩٨٠ ص
٢٩٨١ ص
٢٩٨٢ ص
٢٩٨٣ ص
٢٩٨٤ ص
٢٩٨٥ ص
٢٩٨٦ ص
٢٩٨٧ ص
٢٩٨٨ ص
٢٩٨٩ ص
٢٩٩٠ ص
٢٩٩١ ص
٢٩٩٢ ص
٢٩٩٣ ص
٢٩٩٤ ص
٢٩٩٥ ص
٢٩٩٦ ص
٢٩٩٧ ص
٢٩٩٨ ص
٢٩٩٩ ص
٣٠٠٠ ص
٣٠٠١ ص
٣٠٠٢ ص
٣٠٠٣ ص
٣٠٠٤ ص
٣٠٠٥ ص
٣٠٠٦ ص
٣٠٠٧ ص
٣٠٠٨ ص
٣٠٠٩ ص
٣٠١٠ ص
٣٠١١ ص
٣٠١٢ ص
٣٠١٣ ص
٣٠١٤ ص
٣٠١٥ ص
٣٠١٦ ص
٣٠١٧ ص
٣٠١٨ ص
٣٠١٩ ص
٣٠٢٠ ص
٣٠٢١ ص
٣٠٢٢ ص
٣٠٢٣ ص
٣٠٢٤ ص
٣٠٢٥ ص
٣٠٢٦ ص
٣٠٢٧ ص
٣٠٢٨ ص
٣٠٢٩ ص
٣٠٣٠ ص
٣٠٣١ ص
٣٠٣٢ ص
٣٠٣٣ ص
٣٠٣٤ ص
٣٠٣٥ ص
٣٠٣٦ ص
٣٠٣٧ ص
٣٠٣٨ ص
٣٠٣٩ ص
٣٠٤٠ ص
٣٠٤١ ص
٣٠٤٢ ص
٣٠٤٣ ص
٣٠٤٤ ص
٣٠٤٥ ص
٣٠٤٦ ص
٣٠٤٧ ص
٣٠٤٨ ص
٣٠٤٩ ص
٣٠٥٠ ص
٣٠٥١ ص
٣٠٥٢ ص
٣٠٥٣ ص
٣٠٥٤ ص
٣٠٥٥ ص
٣٠٥٦ ص
٣٠٥٧ ص
٣٠٥٨ ص
٣٠٥٩ ص
٣٠٦٠ ص
٣٠٦١ ص
٣٠٦٢ ص
٣٠٦٣ ص
٣٠٦٤ ص
٣٠٦٥ ص
٣٠٦٦ ص
٣٠٦٧ ص
٣٠٦٨ ص
٣٠٦٩ ص
٣٠٧٠ ص
٣٠٧١ ص
٣٠٧٢ ص
٣٠٧٣ ص
٣٠٧٤ ص
٣٠٧٥ ص
٣٠٧٦ ص
٣٠٧٧ ص
٣٠٧٨ ص
٣٠٧٩ ص
٣٠٨٠ ص
٣٠٨١ ص
٣٠٨٢ ص
٣٠٨٣ ص
٣٠٨٤ ص
٣٠٨٥ ص
٣٠٨٦ ص
٣٠٨٧ ص
٣٠٨٨ ص
٣٠٨٩ ص
٣٠٩٠ ص
٣٠٩١ ص
٣٠٩٢ ص
٣٠٩٣ ص
٣٠٩٤ ص
٣٠٩٥ ص
٣٠٩٦ ص
٣٠٩٧ ص
٣٠٩٨ ص
٣٠٩٩ ص
٣١٠٠ ص
٣١٠١ ص
٣١٠٢ ص
٣١٠٣ ص
٣١٠٤ ص
٣١٠٥ ص
٣١٠٦ ص
٣١٠٧ ص
٣١٠٨ ص
٣١٠٩ ص
٣١١٠ ص
٣١١١ ص
٣١١٢ ص
٣١١٣ ص
٣١١٤ ص
٣١١٥ ص
٣١١٦ ص
٣١١٧ ص
٣١١٨ ص
٣١١٩ ص
٣١٢٠ ص
٣١٢١ ص
٣١٢٢ ص
٣١٢٣ ص
٣١٢٤ ص
٣١٢٥ ص
٣١٢٦ ص
٣١٢٧ ص
٣١٢٨ ص
٣١٢٩ ص
٣١٣٠ ص
٣١٣١ ص
٣١٣٢ ص
٣١٣٣ ص
٣١٣٤ ص
٣١٣٥ ص
٣١٣٦ ص
٣١٣٧ ص
٣١٣٨ ص
٣١٣٩ ص
٣١٤٠ ص
٣١٤١ ص
٣١٤٢ ص
٣١٤٣ ص
٣١٤٤ ص
٣١٤٥ ص
٣١٤٦ ص
٣١٤٧ ص
٣١٤٨ ص
٣١٤٩ ص
٣١٥٠ ص
٣١٥١ ص
٣١٥٢ ص
٣١٥٣ ص
٣١٥٤ ص
٣١٥٥ ص
٣١٥٦ ص
٣١٥٧ ص
٣١٥٨ ص
٣١٥٩ ص
٣١٦٠ ص
٣١٦١ ص
٣١٦٢ ص
٣١٦٣ ص
٣١٦٤ ص
٣١٦٥ ص
٣١٦٦ ص
٣١٦٧ ص
٣١٦٨ ص
٣١٦٩ ص
٣١٧٠ ص
٣١٧١ ص
٣١٧٢ ص
٣١٧٣ ص
٣١٧٤ ص
٣١٧٥ ص
٣١٧٦ ص
٣١٧٧ ص
٣١٧٨ ص
٣١٧٩ ص
٣١٨٠ ص
٣١٨١ ص
٣١٨٢ ص
٣١٨٣ ص
٣١٨٤ ص
٣١٨٥ ص
٣١٨٦ ص
٣١٨٧ ص
٣١٨٨ ص
٣١٨٩ ص
٣١٩٠ ص
٣١٩١ ص
٣١٩٢ ص
٣١٩٣ ص
٣١٩٤ ص
٣١٩٥ ص
٣١٩٦ ص
٣١٩٧ ص
٣١٩٨ ص
٣١٩٩ ص
٣٢٠٠ ص
٣٢٠١ ص
٣٢٠٢ ص
٣٢٠٣ ص
٣٢٠٤ ص
٣٢٠٥ ص
٣٢٠٦ ص
٣٢٠٧ ص
٣٢٠٨ ص
٣٢٠٩ ص
٣٢١٠ ص
٣٢١١ ص
٣٢١٢ ص
٣٢١٣ ص
٣٢١٤ ص
٣٢١٥ ص
٣٢١٦ ص
٣٢١٧ ص
٣٢١٨ ص
٣٢١٩ ص
٣٢٢٠ ص
٣٢٢١ ص
٣٢٢٢ ص
٣٢٢٣ ص
٣٢٢٤ ص
٣٢٢٥ ص
٣٢٢٦ ص
٣٢٢٧ ص
٣٢٢٨ ص
٣٢٢٩ ص
٣٢٣٠ ص
٣٢٣١ ص
٣٢٣٢ ص
٣٢٣٣ ص
٣٢٣٤ ص
٣٢٣٥ ص
٣٢٣٦ ص
٣٢٣٧ ص
٣٢٣٨ ص
٣٢٣٩ ص
٣٢٤٠ ص
٣٢٤١ ص
٣٢٤٢ ص
٣٢٤٣ ص
٣٢٤٤ ص
٣٢٤٥ ص
٣٢٤٦ ص
٣٢٤٧ ص
٣٢٤٨ ص
٣٢٤٩ ص
٣٢٥٠ ص
٣٢٥١ ص
٣٢٥٢ ص
٣٢٥٣ ص
٣٢٥٤ ص
٣٢٥٥ ص
٣٢٥٦ ص
٣٢٥٧ ص
٣٢٥٨ ص
٣٢٥٩ ص
٣٢٦٠ ص
٣٢٦١ ص
٣٢٦٢ ص
٣٢٦٣ ص
٣٢٦٤ ص
٣٢٦٥ ص
٣٢٦٦ ص
٣٢٦٧ ص
٣٢٦٨ ص
٣٢٦٩ ص
٣٢٧٠ ص
٣٢٧١ ص
٣٢٧٢ ص
٣٢٧٣ ص
٣٢٧٤ ص
٣٢٧٥ ص
٣٢٧٦ ص
٣٢٧٧ ص
٣٢٧٨ ص
٣٢٧٩ ص
٣٢٨٠ ص
٣٢٨١ ص
٣٢٨٢ ص
٣٢٨٣ ص
٣٢٨٤ ص
٣٢٨٥ ص
٣٢٨٦ ص
٣٢٨٧ ص
٣٢٨٨ ص
٣٢٨٩ ص
٣٢٩٠ ص
٣٢٩١ ص
٣٢٩٢ ص
٣٢٩٣ ص
٣٢٩٤ ص
٣٢٩٥ ص
٣٢٩٦ ص
٣٢٩٧ ص
٣٢٩٨ ص
٣٢٩٩ ص
٣٣٠٠ ص
٣٣٠١ ص
٣٣٠٢ ص
٣٣٠٣ ص
٣٣٠٤ ص
٣٣٠٥ ص
٣٣٠٦ ص
٣٣٠٧ ص
٣٣٠٨ ص
٣٣٠٩ ص
٣٣١٠ ص
٣٣١١ ص
٣٣١٢ ص
٣٣١٣ ص
٣٣١٤ ص
٣٣١٥ ص
٣٣١٦ ص
٣٣١٧ ص
٣٣١٨ ص
٣٣١٩ ص
٣٣٢٠ ص
٣٣٢١ ص
٣٣٢٢ ص
٣٣٢٣ ص
٣٣٢٤ ص
٣٣٢٥ ص
٣٣٢٦ ص
٣٣٢٧ ص
٣٣٢٨ ص
٣٣٢٩ ص
٣٣٣٠ ص
٣٣٣١ ص
٣٣٣٢ ص
٣٣٣٣ ص
٣٣٣٤ ص
٣٣٣٥ ص
٣٣٣٦ ص
٣٣٣٧ ص
٣٣٣٨ ص
٣٣٣٩ ص
٣٣٤٠ ص
٣٣٤١ ص
٣٣٤٢ ص
٣٣٤٣ ص
٣٣٤٤ ص
٣٣٤٥ ص
٣٣٤٦ ص
٣٣٤٧ ص
٣٣٤٨ ص
٣٣٤٩ ص
٣٣٥٠ ص
٣٣٥١ ص
٣٣٥٢ ص
٣٣٥٣ ص
٣٣٥٤ ص
٣٣٥٥ ص
٣٣٥٦ ص
٣٣٥٧ ص
٣٣٥٨ ص
٣٣٥٩ ص
٣٣٦٠ ص
٣٣٦١ ص
٣٣٦٢ ص
٣٣٦٣ ص
٣٣٦٤ ص
٣٣٦٥ ص
٣٣٦٦ ص
٣٣٦٧ ص
٣٣٦٨ ص
٣٣٦٩ ص
٣٣٧٠ ص
٣٣٧١ ص
٣٣٧٢ ص
٣٣٧٣ ص
٣٣٧٤ ص
٣٣٧٥ ص
٣٣٧٦ ص
٣٣٧٧ ص
٣٣٧٨ ص
٣٣٧٩ ص
٣٣٨٠ ص
٣٣٨١ ص
٣٣٨٢ ص
٣٣٨٣ ص
٣٣٨٤ ص
٣٣٨٥ ص
٣٣٨٦ ص
٣٣٨٧ ص
٣٣٨٨ ص
٣٣٨٩ ص
٣٣٩٠ ص
٣٣٩١ ص
٣٣٩٢ ص
٣٣٩٣ ص
٣٣٩٤ ص
٣٣٩٥ ص
٣٣٩٦ ص
٣٣٩٧ ص
٣٣٩٨ ص
٣٣٩٩ ص
٣٤٠٠ ص
٣٤٠١ ص
٣٤٠٢ ص
٣٤٠٣ ص
٣٤٠٤ ص
٣٤٠٥ ص
٣٤٠٦ ص
٣٤٠٧ ص
٣٤٠٨ ص
٣٤٠٩ ص
٣٤١٠ ص
٣٤١١ ص
٣٤١٢ ص
٣٤١٣ ص
٣٤١٤ ص
٣٤١٥ ص
٣٤١٦ ص
٣٤١٧ ص
٣٤١٨ ص
٣٤١٩ ص
٣٤٢٠ ص
٣٤٢١ ص
٣٤٢٢ ص
٣٤٢٣ ص
٣٤٢٤ ص
٣٤٢٥ ص
٣٤٢٦ ص
٣٤٢٧ ص
٣٤٢٨ ص
٣٤٢٩ ص
٣٤٣٠ ص
٣٤٣١ ص
٣٤٣٢ ص
٣٤٣٣ ص
٣٤٣٤ ص
٣٤٣٥ ص
٣٤٣٦ ص
٣٤٣٧ ص
٣٤٣٨ ص
٣٤٣٩ ص
٣٤٤٠ ص
٣٤٤١ ص
٣٤٤٢ ص
٣٤٤٣ ص
٣٤٤٤ ص
٣٤٤٥ ص
٣٤٤٦ ص
٣٤٤٧ ص
٣٤٤٨ ص
٣٤٤٩ ص
٣٤٥٠ ص
٣٤٥١ ص
٣٤٥٢ ص
٣٤٥٣ ص
٣٤٥٤ ص
٣٤٥٥ ص
٣٤٥٦ ص
٣٤٥٧ ص
٣٤٥٨ ص
٣٤٥٩ ص
٣٤٦٠ ص
٣٤٦١ ص
٣٤٦٢ ص
٣٤٦٣ ص
٣٤٦٤ ص
٣٤٦٥ ص
٣٤٦٦ ص
٣٤٦٧ ص
٣٤٦٨ ص
٣٤٦٩ ص
٣٤٧٠ ص
٣٤٧١ ص
٣٤٧٢ ص
٣٤٧٣ ص
٣٤٧٤ ص
٣٤٧٥ ص
٣٤٧٦ ص
٣٤٧٧ ص
٣٤٧٨ ص
٣٤٧٩ ص
٣٤٨٠ ص
٣٤٨١ ص
٣٤٨٢ ص
٣٤٨٣ ص
٣٤٨٤ ص
٣٤٨٥ ص
٣٤٨٦ ص
٣٤٨٧ ص
٣٤٨٨ ص
٣٤٨٩ ص
٣٤٩٠ ص
٣٤٩١ ص
٣٤٩٢ ص
٣٤٩٣ ص
٣٤٩٤ ص
٣٤٩٥ ص
٣٤٩٦ ص
٣٤٩٧ ص
٣٤٩٨ ص
٣٤٩٩ ص
٣٥٠٠ ص
٣٥٠١ ص
٣٥٠٢ ص
٣٥٠٣ ص
٣٥٠٤ ص
٣٥٠٥ ص
٣٥٠٦ ص
٣٥٠٧ ص
٣٥٠٨ ص
٣٥٠٩ ص
٣٥١٠ ص
٣٥١١ ص
٣٥١٢ ص
٣٥١٣ ص
٣٥١٤ ص
٣٥١٥ ص
٣٥١٦ ص
٣٥١٧ ص
٣٥١٨ ص
٣٥١٩ ص
٣٥٢٠ ص
٣٥٢١ ص
٣٥٢٢ ص
٣٥٢٣ ص
٣٥٢٤ ص
٣٥٢٥ ص
٣٥٢٦ ص
٣٥٢٧ ص
٣٥٢٨ ص
٣٥٢٩ ص
٣٥٣٠ ص
٣٥٣١ ص
٣٥٣٢ ص
٣٥٣٣ ص
٣٥٣٤ ص
٣٥٣٥ ص
٣٥٣٦ ص
٣٥٣٧ ص
٣٥٣٨ ص
٣٥٣٩ ص
٣٥٤٠ ص
٣٥٤١ ص
٣٥٤٢ ص
٣٥٤٣ ص
٣٥٤٤ ص
٣٥٤٥ ص
٣٥٤٦ ص
٣٥٤٧ ص
٣٥٤٨ ص
٣٥٤٩ ص
٣٥٥٠ ص
٣٥٥١ ص
٣٥٥٢ ص
٣٥٥٣ ص
٣٥٥٤ ص
٣٥٥٥ ص
٣٥٥٦ ص
٣٥٥٧ ص
٣٥٥٨ ص
٣٥٥٩ ص
٣٥٦٠ ص
٣٥٦١ ص
٣٥٦٢ ص
٣٥٦٣ ص
٣٥٦٤ ص
٣٥٦٥ ص
٣٥٦٦ ص
٣٥٦٧ ص
٣٥٦٨ ص
٣٥٦٩ ص
٣٥٧٠ ص
٣٥٧١ ص
٣٥٧٢ ص
٣٥٧٣ ص
٣٥٧٤ ص
٣٥٧٥ ص
٣٥٧٦ ص
٣٥٧٧ ص
٣٥٧٨ ص
٣٥٧٩ ص
٣٥٨٠ ص
٣٥٨١ ص
٣٥٨٢ ص
٣٥٨٣ ص
٣٥٨٤ ص
٣٥٨٥ ص
٣٥٨٦ ص
٣٥٨٧ ص
٣٥٨٨ ص
٣٥٨٩ ص
٣٥٩٠ ص
٣٥٩١ ص
٣٥٩٢ ص
٣٥٩٣ ص
٣٥٩٤ ص
٣٥٩٥ ص
٣٥٩٦ ص
٣٥٩٧ ص
٣٥٩٨ ص
٣٥٩٩ ص
٣٦٠٠ ص
٣٦٠١ ص
٣٦٠٢ ص
٣٦٠٣ ص
٣٦٠٤ ص
٣٦٠٥ ص
٣٦٠٦ ص
٣٦٠٧ ص
٣٦٠٨ ص
٣٦٠٩ ص
٣٦١٠ ص
٣٦١١ ص
٣٦١٢ ص
٣٦١٣ ص
٣٦١٤ ص
٣٦١٥ ص
٣٦١٦ ص
٣٦١٧ ص
٣٦١٨ ص
٣٦١٩ ص
٣٦٢٠ ص
٣٦٢١ ص
٣٦٢٢ ص
٣٦٢٣ ص
٣٦٢٤ ص
٣٦٢٥ ص
٣٦٢٦ ص
٣٦٢٧ ص
٣٦٢٨ ص
٣٦٢٩ ص
٣٦٣٠ ص
٣٦٣١ ص
٣٦٣٢ ص
٣٦٣٣ ص
٣٦٣٤ ص
٣٦٣٥ ص
٣٦٣٦ ص
٣٦٣٧ ص
٣٦٣٨ ص
٣٦٣٩ ص
٣٦٤٠ ص
٣٦٤١ ص
٣٦٤٢ ص
٣٦٤٣ ص
٣٦٤٤ ص
٣٦٤٥ ص
٣٦٤٦ ص
٣٦٤٧ ص
٣٦٤٨ ص
٣٦٤٩ ص
٣٦٥٠ ص
٣٦٥١ ص
٣٦٥٢ ص
٣٦٥٣ ص
٣٦٥٤ ص
٣٦٥٥ ص
٣٦٥٦ ص
٣٦٥٧ ص
٣٦٥٨ ص
٣٦٥٩ ص
٣٦٦٠ ص
٣٦٦١ ص
٣٦٦٢ ص
٣٦٦٣ ص
٣٦٦٤ ص
٣٦٦٥ ص
٣٦٦٦ ص
٣٦٦٧ ص
٣٦٦٨ ص
٣٦٦٩ ص
٣٦٧٠ ص
٣٦٧١ ص
٣٦٧٢ ص
٣٦٧٣ ص
٣٦٧٤ ص
٣٦٧٥ ص
٣٦٧٦ ص
٣٦٧٧ ص
٣٦٧٨ ص
٣٦٧٩ ص
٣٦٨٠ ص
٣٦٨١ ص
٣٦٨٢ ص
٣٦٨٣ ص
٣٦٨٤ ص
٣٦٨٥ ص
٣٦٨٦ ص
٣٦٨٧ ص
٣٦٨٨ ص
٣٦٨٩ ص
٣٦٩٠ ص
٣٦٩١ ص
٣٦٩٢ ص
٣٦٩٣ ص
٣٦٩٤ ص
٣٦٩٥ ص
٣٦٩٦ ص
٣٦٩٧ ص
٣٦٩٨ ص
٣٦٩٩ ص
٣٧٠٠ ص
٣٧٠١ ص
٣٧٠٢ ص
٣٧٠٣ ص
٣٧٠٤ ص
٣٧٠٥ ص
٣٧٠٦ ص
٣٧٠٧ ص
٣٧٠٨ ص
٣٧٠٩ ص
٣٧١٠ ص
٣٧١١ ص
٣٧١٢ ص
٣٧١٣ ص
٣٧١٤ ص
٣٧١٥ ص
٣٧١٦ ص
٣٧١٧ ص
٣٧١٨ ص
٣٧١٩ ص
٣٧٢٠ ص
٣٧٢١ ص
٣٧٢٢ ص
٣٧٢٣ ص
٣٧٢٤ ص
٣٧٢٥ ص
٣٧٢٦ ص
٣٧٢٧ ص
٣٧٢٨ ص
٣٧٢٩ ص
٣٧٣٠ ص
٣٧٣١ ص
٣٧٣٢ ص
٣٧٣٣ ص
٣٧٣٤ ص
٣٧٣٥ ص
٣٧٣٦ ص
٣٧٣٧ ص
٣٧٣٨ ص
٣٧٣٩ ص
٣٧٤٠ ص
٣٧٤١ ص
٣٧٤٢ ص
٣٧٤٣ ص
٣٧٤٤ ص
٣٧٤٥ ص
٣٧٤٦ ص
٣٧٤٧ ص
٣٧٤٨ ص
٣٧٤٩ ص
٣٧٥٠ ص
٣٧٥١ ص
٣٧٥٢ ص
٣٧٥٣ ص
٣٧٥٤ ص
٣٧٥٥ ص
٣٧٥٦ ص
٣٧٥٧ ص
٣٧٥٨ ص
٣٧٥٩ ص
٣٧٦٠ ص
٣٧٦١ ص
٣٧٦٢ ص
٣٧٦٣ ص
٣٧٦٤ ص
٣٧٦٥ ص
٣٧٦٦ ص
٣٧٦٧ ص
٣٧٦٨ ص
٣٧٦٩ ص
٣٧٧٠ ص
٣٧٧١ ص
٣٧٧٢ ص
٣٧٧٣ ص
٣٧٧٤ ص
٣٧٧٥ ص
٣٧٧٦ ص
٣٧٧٧ ص
٣٧٧٨ ص
٣٧٧٩ ص
٣٧٨٠ ص
٣٧٨١ ص
٣٧٨٢ ص
٣٧٨٣ ص
٣٧٨٤ ص
٣٧٨٥ ص
٣٧٨٦ ص
٣٧٨٧ ص
٣٧٨٨ ص
٣٧٨٩ ص
٣٧٩٠ ص
٣٧٩١ ص
٣٧٩٢ ص
٣٧٩٣ ص
٣٧٩٤ ص
٣٧٩٥ ص
٣٧٩٦ ص
٣٧٩٧ ص
٣٧٩٨ ص
٣٧٩٩ ص
٣٨٠٠ ص
٣٨٠١ ص
٣٨٠٢ ص
٣٨٠٣ ص
٣٨٠٤ ص
٣٨٠٥ ص
٣٨٠٦ ص
٣٨٠٧ ص
٣٨٠٨ ص
٣٨٠٩ ص
٣٨١٠ ص
٣٨١١ ص
٣٨١٢ ص
٣٨١٣ ص
٣٨١٤ ص
٣٨١٥ ص
٣٨١٦ ص
٣٨١٧ ص
٣٨١٨ ص
٣٨١٩ ص
٣٨٢٠ ص
٣٨٢١ ص
٣٨٢٢ ص
٣٨٢٣ ص
٣٨٢٤ ص
٣٨٢٥ ص
٣٨٢٦ ص
٣٨٢٧ ص
٣٨٢٨ ص
٣٨٢٩ ص
٣٨٣٠ ص
٣٨٣١ ص
٣٨٣٢ ص
٣٨٣٣ ص
٣٨٣٤ ص
٣٨٣٥ ص
٣٨٣٦ ص
٣٨٣٧ ص
٣٨٣٨ ص
٣٨٣٩ ص
٣٨٤٠ ص
٣٨٤١ ص
٣٨٤٢ ص
٣٨٤٣ ص
٣٨٤٤ ص
٣٨٤٥ ص
٣٨٤٦ ص
٣٨٤٧ ص
٣٨٤٨ ص
٣٨٤٩ ص
٣٨٥٠ ص
٣٨٥١ ص
٣٨٥٢ ص
٣٨٥٣ ص
٣٨٥٤ ص
٣٨٥٥ ص
٣٨٥٦ ص
٣٨٥٧ ص
٣٨٥٨ ص
٣٨٥٩ ص
٣٨٦٠ ص
٣٨٦١ ص
٣٨٦٢ ص
٣٨٦٣ ص
٣٨٦٤ ص
٣٨٦٥ ص
٣٨٦٦ ص
٣٨٦٧ ص
٣٨٦٨ ص
٣٨٦٩ ص
٣٨٧٠ ص
٣٨٧١ ص
٣٨٧٢ ص
٣٨٧٣ ص
٣٨٧٤ ص
٣٨٧٥ ص
٣٨٧٦ ص
٣٨٧٧ ص
٣٨٧٨ ص
٣٨٧٩ ص
٣٨٨٠ ص
٣٨٨١ ص
٣٨٨٢ ص
٣٨٨٣ ص
٣٨٨٤ ص
٣٨٨٥ ص
٣٨٨٦ ص
٣٨٨٧ ص
٣٨٨٨ ص
٣٨٨٩ ص
٣٨٩٠ ص
٣٨٩١ ص
٣٨٩٢ ص
٣٨٩٣ ص
٣٨٩٤ ص
٣٨٩٥ ص
٣٨٩٦ ص
٣٨٩٧ ص
٣٨٩٨ ص
٣٨٩٩ ص
٣٩٠٠ ص
٣٩٠١ ص
٣٩٠٢ ص
٣٩٠٣ ص
٣٩٠٤ ص
٣٩٠٥ ص
٣٩٠٦ ص
٣٩٠٧ ص
٣٩٠٨ ص
٣٩٠٩ ص
٣٩١٠ ص
٣٩١١ ص
٣٩١٢ ص
٣٩١٣ ص
٣٩١٤ ص
٣٩١٥ ص
٣٩١٦ ص
٣٩١٧ ص
٣٩١٨ ص
٣٩١٩ ص
٣٩٢٠ ص
٣٩٢١ ص
٣٩٢٢ ص
٣٩٢٣ ص
٣٩٢٤ ص
٣٩٢٥ ص
٣٩٢٦ ص
٣٩٢٧ ص
٣٩٢٨ ص
٣٩٢٩ ص
٣٩٣٠ ص
٣٩٣١ ص
٣٩٣٢ ص
٣٩٣٣ ص
٣٩٣٤ ص
٣٩٣٥ ص
٣٩٣٦ ص
٣٩٣٧ ص
٣٩٣٨ ص
٣٩٣٩ ص
٣٩٤٠ ص
٣٩٤١ ص
٣٩٤٢ ص
٣٩٤٣ ص
٣٩٤٤ ص
٣٩٤٥ ص
٣٩٤٦ ص
٣٩٤٧ ص
٣٩٤٨ ص
٣٩٤٩ ص
٣٩٥٠ ص
٣٩٥١ ص
٣٩٥٢ ص
٣٩٥٣ ص
٣٩٥٤ ص
٣٩٥٥ ص
٣٩٥٦ ص
٣٩٥٧ ص
٣٩٥٨ ص
٣٩٥٩ ص
٣٩٦٠ ص
٣٩٦١ ص
٣٩٦٢ ص
٣٩٦٣ ص
٣٩٦٤ ص
٣٩٦٥ ص
٣٩٦٦ ص
٣٩٦٧ ص
٣٩٦٨ ص
٣٩٦٩ ص
٣٩٧٠ ص
٣٩٧١ ص
٣٩٧٢ ص
٣٩٧٣ ص
٣٩٧٤ ص
٣٩٧٥ ص
٣٩٧٦ ص
٣٩٧٧ ص
٣٩٧٨ ص
٣٩٧٩ ص
٣٩٨٠ ص
٣٩٨١ ص
٣٩٨٢ ص
٣٩٨٣ ص
٣٩٨٤ ص
٣٩٨٥ ص
٣٩٨٦ ص
٣٩٨٧ ص
٣٩٨٨ ص
٣٩٨٩ ص
٣٩٩٠ ص
٣٩٩١ ص
٣٩٩٢ ص
٣٩٩٣ ص
٣٩٩٤ ص
٣٩٩٥ ص
٣٩٩٦ ص
٣٩٩٧ ص
٣٩٩٨ ص
٣٩٩٩ ص
٤٠٠٠ ص
٤٠٠١ ص
٤٠٠٢ ص
٤٠٠٣ ص
٤٠٠٤ ص
٤٠٠٥ ص
٤٠٠٦ ص
٤٠٠٧ ص
٤٠٠٨ ص
٤٠٠٩ ص
٤٠١٠ ص
٤٠١١ ص
٤٠١٢ ص
٤٠١٣ ص
٤٠١٤ ص
٤٠١٥ ص
٤٠١٦ ص
٤٠١٧ ص
٤٠١٨ ص
٤٠١٩ ص
٤٠٢٠ ص
٤٠٢١ ص
٤٠٢٢ ص
٤٠٢٣ ص
٤٠٢٤ ص
٤٠٢٥ ص
٤٠٢٦ ص
٤٠٢٧ ص
٤٠٢٨ ص
٤٠٢٩ ص
٤٠٣٠ ص
٤٠٣١ ص
٤٠٣٢ ص
٤٠٣٣ ص
٤٠٣٤ ص
٤٠٣٥ ص
٤٠٣٦ ص
٤٠٣٧ ص
٤٠٣٨ ص
٤٠٣٩ ص
٤٠٤٠ ص
٤٠٤١ ص
٤٠٤٢ ص
٤٠٤٣ ص
٤٠٤٤ ص
٤٠٤٥ ص
٤٠٤٦ ص
٤٠٤٧ ص
٤٠٤٨ ص
٤٠٤٩ ص
٤٠٥٠ ص
٤٠٥١ ص
٤٠٥٢ ص
٤٠٥٣ ص
٤٠٥٤ ص
٤٠٥٥ ص
٤٠٥٦ ص
٤٠٥٧ ص
٤٠٥٨ ص
٤٠٥٩ ص
٤٠٦٠ ص
٤٠٦١ ص
٤٠٦٢ ص
٤٠٦٣ ص
٤٠٦٤ ص
٤٠٦٥ ص
٤٠٦٦ ص
٤٠٦٧ ص
٤٠٦٨ ص
٤٠٦٩ ص
٤٠٧٠ ص
٤٠٧١ ص
٤٠٧٢ ص
٤٠٧٣ ص
٤٠٧٤ ص
٤٠٧٥ ص
٤٠٧٦ ص
٤٠٧٧ ص
٤٠٧٨ ص
٤٠٧٩ ص
٤٠٨٠ ص
٤٠٨١ ص
٤٠٨٢ ص
٤٠٨٣ ص
٤٠٨٤ ص
٤٠٨٥ ص
٤٠٨٦ ص
٤٠٨٧ ص
٤٠٨٨ ص
٤٠٨٩ ص
٤٠٩٠ ص
٤٠٩١ ص
٤٠٩٢ ص
٤٠٩٣ ص
٤٠٩٤ ص
٤٠٩٥ ص
٤٠٩٦ ص
٤٠٩٧ ص
٤٠٩٨ ص
٤٠٩٩ ص
٤١٠٠ ص
٤١٠١ ص
٤١٠٢ ص
٤١٠٣ ص
٤١٠٤ ص
٤١٠٥ ص
٤١٠٦ ص
٤١٠٧ ص
٤١٠٨ ص
٤١٠٩ ص
٤١١٠ ص
٤١١١ ص
٤١١٢ ص
٤١١٣ ص
٤١١٤ ص
٤١١٥ ص
٤١١٦ ص
٤١١٧ ص
٤١١٨ ص
٤١١٩ ص
٤١٢٠ ص
٤١٢١ ص
٤١٢٢ ص
٤١٢٣ ص
٤١٢٤ ص
٤١٢٥ ص
٤١٢٦ ص
٤١٢٧ ص
٤١٢٨ ص
٤١٢٩ ص
٤١٣٠ ص
٤١٣١ ص
٤١٣٢ ص
٤١٣٣ ص
٤١٣٤ ص
٤١٣٥ ص
٤١٣٦ ص
٤١٣٧ ص
٤١٣٨ ص
٤١٣٩ ص
٤١٤٠ ص
٤١٤١ ص
٤١٤٢ ص
٤١٤٣ ص
٤١٤٤ ص
٤١٤٥ ص
٤١٤٦ ص
٤١٤٧ ص
٤١٤٨ ص
٤١٤٩ ص
٤١٥٠ ص
٤١٥١ ص
٤١٥٢ ص
٤١٥٣ ص
٤١٥٤ ص
٤١٥٥ ص
٤١٥٦ ص
٤١٥٧ ص
٤١٥٨ ص
٤١٥٩ ص
٤١٦٠ ص
٤١٦١ ص
٤١٦٢ ص
٤١٦٣ ص
٤١٦٤ ص
٤١٦٥ ص
٤١٦٦ ص
٤١٦٧ ص
٤١٦٨ ص
٤١٦٩ ص
٤١٧٠ ص
٤١٧١ ص
٤١٧٢ ص
٤١٧٣ ص
٤١٧٤ ص
٤١٧٥ ص
٤١٧٦ ص
٤١٧٧ ص
٤١٧٨ ص
٤١٧٩ ص
٤١٨٠ ص
٤١٨١ ص
٤١٨٢ ص
٤١٨٣ ص
٤١٨٤ ص
٤١٨٥ ص
٤١٨٦ ص
٤١٨٧ ص
٤١٨٨ ص
٤١٨٩ ص
٤١٩٠ ص
٤١٩١ ص
٤١٩٢ ص
٤١٩٣ ص
٤١٩٤ ص
٤١٩٥ ص
٤١٩٦ ص
٤١٩٧ ص
٤١٩٨ ص
٤١٩٩ ص
٤٢٠٠ ص
٤٢٠١ ص
٤٢٠٢ ص
٤٢٠٣ ص
٤٢٠٤ ص
٤٢٠٥ ص
٤٢٠٦ ص
٤٢٠٧ ص
٤٢٠٨ ص
٤٢٠٩ ص
٤٢١٠ ص
٤٢١١ ص
٤٢١٢ ص
٤٢١٣ ص
٤٢١٤ ص
٤٢١٥ ص
٤٢١٦ ص
٤٢١٧ ص
٤٢١٨ ص
٤٢١٩ ص
٤٢٢٠ ص
٤٢٢١ ص
٤٢٢٢ ص
٤٢٢٣ ص
٤٢٢٤ ص
٤٢٢٥ ص
٤٢٢٦ ص
٤٢٢٧ ص
٤٢٢٨ ص
٤٢٢٩ ص
٤٢٣٠ ص
٤٢٣١ ص
٤٢٣٢ ص
٤٢٣٣ ص
٤٢٣٤ ص
٤٢٣٥ ص
٤٢٣٦ ص
٤٢٣٧ ص
٤٢٣٨ ص
٤٢٣٩ ص
٤٢٤٠ ص
٤٢٤١ ص
٤٢٤٢ ص
٤٢٤٣ ص
٤٢٤٤ ص
٤٢٤٥ ص
٤٢٤٦ ص
٤٢٤٧ ص
٤٢٤٨ ص
٤٢٤٩ ص
٤٢٥٠ ص
٤٢٥١ ص
٤٢٥٢ ص
٤٢٥٣ ص
٤٢٥٤ ص
٤٢٥٥ ص
٤٢٥٦ ص
٤٢٥٧ ص
٤٢٥٨ ص
٤٢٥٩ ص
٤٢٦٠ ص
٤٢٦١ ص
٤٢٦٢ ص
٤٢٦٣ ص
٤٢٦٤ ص
٤٢٦٥ ص
٤٢٦٦ ص
٤٢٦٧ ص
٤٢٦٨ ص
٤٢٦٩ ص
٤٢٧٠ ص
٤٢٧١ ص
٤٢٧٢ ص
٤٢٧٣ ص
٤٢٧٤ ص
٤٢٧٥ ص
٤٢٧٦ ص
٤٢٧٧ ص
٤٢٧٨ ص
٤٢٧٩ ص
٤٢٨٠ ص
٤٢٨١ ص
٤٢٨٢ ص
٤٢٨٣ ص
٤٢٨٤ ص
٤٢٨٥ ص
٤٢٨٦ ص
٤٢٨٧ ص
٤٢٨٨ ص
٤٢٨٩ ص
٤٢٩٠ ص
٤٢٩١ ص
٤٢٩٢ ص
٤٢٩٣ ص
٤٢٩٤ ص
٤٢٩٥ ص
٤٢٩٦ ص
٤٢٩٧ ص
٤٢٩٨ ص
٤٢٩٩ ص
٤٣٠٠ ص
٤٣٠١ ص
٤٣٠٢ ص
٤٣٠٣ ص
٤٣٠٤ ص
٤٣٠٥ ص
٤٣٠٦ ص
٤٣٠٧ ص
٤٣٠٨ ص
٤٣٠٩ ص
٤٣١٠ ص
٤٣١١ ص
٤٣١٢ ص
٤٣١٣ ص
٤٣١٤ ص
٤٣١٥ ص
٤٣١٦ ص
٤٣١٧ ص
٤٣١٨ ص
٤٣١٩ ص
٤٣٢٠ ص
٤٣٢١ ص
٤٣٢٢ ص
٤٣٢٣ ص
٤٣٢٤ ص
٤٣٢٥ ص
٤٣٢٦ ص
٤٣٢٧ ص
٤٣٢٨ ص
٤٣٢٩ ص
٤٣٣٠ ص
٤٣٣١ ص
٤٣٣٢ ص
٤٣٣٣ ص
٤٣٣٤ ص
٤٣٣٥ ص
٤٣٣٦ ص
٤٣٣٧ ص
٤٣٣٨ ص
٤٣٣٩ ص
٤٣٤٠ ص
٤٣٤١ ص
٤٣٤٢ ص
٤٣٤٣ ص
٤٣٤٤ ص
٤٣٤٥ ص
٤٣٤٦ ص
٤٣٤٧ ص
٤٣٤٨ ص
٤٣٤٩ ص
٤٣٥٠ ص
٤٣٥١ ص
٤٣٥٢ ص
٤٣٥٣ ص
٤٣٥٤ ص
٤٣٥٥ ص
٤٣٥٦ ص
٤٣٥٧ ص
٤٣٥٨ ص
٤٣٥٩ ص
٤٣٦٠ ص
٤٣٦١ ص
٤٣٦٢ ص
٤٣٦٣ ص
٤٣٦٤ ص
٤٣٦٥ ص
٤٣٦٦ ص
٤٣٦٧ ص
٤٣٦٨ ص
٤٣٦٩ ص
٤٣٧٠ ص
٤٣٧١ ص
٤٣٧٢ ص
٤٣٧٣ ص
٤٣٧٤ ص
٤٣٧٥ ص
٤٣٧٦ ص
٤٣٧٧ ص
٤٣٧٨ ص
٤٣٧٩ ص
٤٣٨٠ ص
٤٣٨١ ص
٤٣٨٢ ص
٤٣٨٣ ص
٤٣٨٤ ص
٤٣٨٥ ص
٤٣٨٦ ص
٤٣٨٧ ص
٤٣٨٨ ص
٤٣٨٩ ص
٤٣٩٠ ص
٤٣٩١ ص
٤٣٩٢ ص
٤٣٩٣ ص
٤٣٩٤ ص
٤٣٩٥ ص
٤٣٩٦ ص
٤٣٩٧ ص
٤٣٩٨ ص
٤٣٩٩ ص
٤٤٠٠ ص
٤٤٠١ ص
٤٤٠٢ ص
٤٤٠٣ ص
٤٤٠٤ ص
٤٤٠٥ ص
٤٤٠٦ ص
٤٤٠٧ ص
٤٤٠٨ ص
٤٤٠٩ ص
٤٤١٠ ص
٤٤١١ ص
٤٤١٢ ص
٤٤١٣ ص
٤٤١٤ ص
٤٤١٥ ص
٤٤١٦ ص
٤٤١٧ ص
٤٤١٨ ص
٤٤١٩ ص
٤٤٢٠ ص
٤٤٢١ ص
٤٤٢٢ ص
٤٤٢٣ ص
٤٤٢٤ ص
٤٤٢٥ ص
٤٤٢٦ ص
٤٤٢٧ ص
٤٤٢٨ ص
٤٤٢٩ ص
٤٤٣٠ ص
٤٤٣١ ص
٤٤٣٢ ص
٤٤٣٣ ص
٤٤٣٤ ص
٤٤٣٥ ص
٤٤٣٦ ص
٤٤٣٧ ص
٤٤٣٨ ص
٤٤٣٩ ص
٤٤٤٠ ص
٤٤٤١ ص
٤٤٤٢ ص
٤٤٤٣ ص
٤٤٤٤ ص
٤٤٤٥ ص
٤٤٤٦ ص
٤٤٤٧ ص
٤٤٤٨ ص
٤٤٤٩ ص
٤٤٥٠ ص
٤٤٥١ ص
٤٤٥٢ ص
٤٤٥٣ ص
٤٤٥٤ ص
٤٤٥٥ ص
٤٤٥٦ ص
٤٤٥٧ ص
٤٤٥٨ ص
٤٤٥٩ ص
٤٤٦٠ ص
٤٤٦١ ص
٤٤٦٢ ص
٤٤٦٣ ص
٤٤٦٤ ص
٤٤٦٥ ص
٤٤٦٦ ص
٤٤٦٧ ص
٤٤٦٨ ص
٤٤٦٩ ص
٤٤٧٠ ص
٤٤٧١ ص
٤٤٧٢ ص
٤٤٧٣ ص
٤٤٧٤ ص
٤٤٧٥ ص
٤٤٧٦ ص
٤٤٧٧ ص
٤٤٧٨ ص
٤٤٧٩ ص
٤٤٨٠ ص
٤٤٨١ ص
٤٤٨٢ ص
٤٤٨٣ ص
٤٤٨٤ ص
٤٤٨٥ ص
٤٤٨٦ ص
٤٤٨٧ ص
٤٤٨٨ ص
٤٤٨٩ ص
٤٤٩٠ ص
٤٤٩١ ص
٤٤٩٢ ص
٤٤٩٣ ص
٤٤٩٤ ص
٤٤٩٥ ص
٤٤٩٦ ص
٤٤٩٧ ص
٤٤٩٨ ص
٤٤٩٩ ص
٤٥٠٠ ص
٤٥٠١ ص
٤٥٠٢ ص
٤٥٠٣ ص
٤٥٠٤ ص
٤٥٠٥ ص
٤٥٠٦ ص
٤٥٠٧ ص
٤٥٠٨ ص
٤٥٠٩ ص
٤٥١٠ ص
٤٥١١ ص
٤٥١٢ ص
٤٥١٣ ص
٤٥١٤ ص
٤٥١٥ ص
٤٥١٦ ص
٤٥١٧ ص
٤٥١٨ ص
٤٥١٩ ص
٤٥٢٠ ص
٤٥٢١ ص
٤٥٢٢ ص
٤٥٢٣ ص
٤٥٢٤ ص
٤٥٢٥ ص
٤٥٢٦ ص
٤٥٢٧ ص
٤٥٢٨ ص
٤٥٢٩ ص
٤٥٣٠ ص
٤٥٣١ ص
٤٥٣٢ ص
٤٥٣٣ ص
٤٥٣٤ ص
٤٥٣٥ ص
٤٥٣٦ ص
٤٥٣٧ ص
٤٥٣٨ ص
٤٥٣٩ ص
٤٥٤٠ ص
٤٥٤١ ص
٤٥٤٢ ص
٤٥٤٣ ص
٤٥٤٤ ص
٤٥٤٥ ص
٤٥٤٦ ص
٤٥٤٧ ص
٤٥٤٨ ص
٤٥٤٩ ص
٤٥٥٠ ص
٤٥٥١ ص
٤٥٥٢ ص
٤٥٥٣ ص
٤٥٥٤ ص
٤٥٥٥ ص
٤٥٥٦ ص
٤٥٥٧ ص
٤٥٥٨ ص
٤٥٥٩ ص
٤٥٦٠ ص
٤٥٦١ ص
٤٥٦٢ ص
٤٥٦٣ ص
٤٥٦٤ ص
٤٥٦٥ ص
٤٥٦٦ ص
٤٥٦٧ ص
٤٥٦٨ ص
٤٥٦٩ ص
٤٥٧٠ ص
٤٥٧١ ص
٤٥٧٢ ص
٤٥٧٣ ص
٤٥٧٤ ص
٤٥٧٥ ص
٤٥٧٦ ص
٤٥٧٧ ص
٤٥٧٨ ص
٤٥٧٩ ص
٤٥٨٠ ص
٤٥٨١ ص
٤٥٨٢ ص
٤٥٨٣ ص
٤٥٨٤ ص
٤٥٨٥ ص
٤٥٨٦ ص
٤٥٨٧ ص
٤٥٨٨ ص
٤٥٨٩ ص
٤٥٩٠ ص
٤٥٩١ ص
٤٥٩٢ ص
٤٥٩٣ ص
٤٥٩٤ ص
٤٥٩٥ ص
٤٥٩٦ ص
٤٥٩٧ ص
٤٥٩٨ ص
٤٥٩٩ ص
٤٦٠٠ ص
٤٦٠١ ص
٤٦٠٢ ص
٤٦٠٣ ص
٤٦٠٤ ص
٤٦٠٥ ص
٤٦٠٦ ص
٤٦٠٧ ص
٤٦٠٨ ص
٤٦٠٩ ص
٤٦١٠ ص
٤٦١١ ص
٤٦١٢ ص
٤٦١٣ ص
٤٦١٤ ص
٤٦١٥ ص
٤٦١٦ ص
٤٦١٧ ص
٤٦١٨ ص
٤٦١٩ ص
٤٦٢٠ ص
٤٦٢١ ص
٤٦٢٢ ص
٤٦٢٣ ص
٤٦٢٤ ص
٤٦٢٥ ص
٤٦٢٦ ص
٤٦٢٧ ص
٤٦٢٨ ص
٤٦٢٩ ص
٤٦٣٠ ص
٤٦٣١ ص
٤٦٣٢ ص
٤٦٣٣ ص
٤٦٣٤ ص
٤٦٣٥ ص
٤٦٣٦ ص
٤٦٣٧ ص
٤٦٣٨ ص
٤٦٣٩ ص
٤٦٤٠ ص
٤٦٤١ ص
٤٦٤٢ ص
٤٦٤٣ ص
٤٦٤٤ ص
٤٦٤٥ ص
٤٦٤٦ ص
٤٦٤٧ ص
٤٦٤٨ ص
٤٦٤٩ ص
٤٦٥٠ ص
٤٦٥١ ص
٤٦٥٢ ص
٤٦٥٣ ص
٤٦٥٤ ص
٤٦٥٥ ص
٤٦٥٦ ص
٤٦٥٧ ص
٤٦٥٨ ص
٤٦٥٩ ص
٤٦٦٠ ص
٤٦٦١ ص
٤٦٦٢ ص
٤٦٦٣ ص
٤٦٦٤ ص
٤٦٦٥ ص
٤٦٦٦ ص
٤٦٦٧ ص
٤٦٦٨ ص
٤٦٦٩ ص
٤٦٧٠ ص
٤٦٧١ ص
٤٦٧٢ ص
٤٦٧٣ ص
٤٦٧٤ ص
٤٦٧٥ ص
٤٦٧٦ ص
٤٦٧٧ ص
٤٦٧٨ ص
٤٦٧٩ ص
٤٦٨٠ ص
٤٦٨١ ص
٤٦٨٢ ص
٤٦٨٣ ص
٤٦٨٤ ص
٤٦٨٥ ص
٤٦٨٦ ص
٤٦٨٧ ص
٤٦٨٨ ص
٤٦٨٩ ص
٤٦٩٠ ص
٤٦٩١ ص
٤٦٩٢ ص
٤٦٩٣ ص
٤٦٩٤ ص
٤٦٩٥ ص
٤٦٩٦ ص
٤٦٩٧ ص
٤٦٩٨ ص
٤٦٩٩ ص
٤٧٠٠ ص
٤٧٠١ ص
٤٧٠٢ ص
٤٧٠٣ ص
٤٧٠٤ ص
٤٧٠٥ ص
٤٧٠٦ ص
٤٧٠٧ ص
٤٧٠٨ ص
٤٧٠٩ ص
٤٧١٠ ص
٤٧١١ ص
٤٧١٢ ص
٤٧١٣ ص
٤٧١٤ ص
٤٧١٥ ص
٤٧١٦ ص
٤٧١٧ ص
٤٧١٨ ص
٤٧١٩ ص
٤٧٢٠ ص
٤٧٢١ ص
٤٧٢٢ ص
٤٧٢٣ ص
٤٧٢٤ ص
٤٧٢٥ ص
٤٧٢٦ ص
٤٧٢٧ ص
٤٧٢٨ ص
٤٧٢٩ ص
٤٧٣٠ ص
٤٧٣١ ص
٤٧٣٢ ص
٤٧٣٣ ص
٤٧٣٤ ص
٤٧٣٥ ص
٤٧٣٦ ص
٤٧٣٧ ص
٤٧٣٨ ص
٤٧٣٩ ص
٤٧٤٠ ص
٤٧٤١ ص
٤٧٤٢ ص
٤٧٤٣ ص
٤٧٤٤ ص
٤٧٤٥ ص
٤٧٤٦ ص
٤٧٤٧ ص
٤٧٤٨ ص
٤٧٤٩ ص
٤٧٥٠ ص
٤٧٥١ ص
٤٧٥٢ ص
٤٧٥٣ ص
٤٧٥٤ ص
٤٧٥٥ ص
٤٧٥٦ ص
٤٧٥٧ ص
٤٧٥٨ ص
٤٧٥٩ ص
٤٧٦٠ ص
٤٧٦١ ص
٤٧٦٢ ص
٤٧٦٣ ص
٤٧٦٤ ص
٤٧٦٥ ص
٤٧٦٦ ص
٤٧٦٧ ص
٤٧٦٨ ص
٤٧٦٩ ص
٤٧٧٠ ص
٤٧٧١ ص
٤٧٧٢ ص
٤٧٧٣ ص
٤٧٧٤ ص
٤٧٧٥ ص
٤٧٧٦ ص
٤٧٧٧ ص
٤٧٧٨ ص
٤٧٧٩ ص
٤٧٨٠ ص
٤٧٨١ ص
٤٧٨٢ ص
٤٧٨٣ ص
٤٧٨٤ ص
٤٧٨٥ ص
٤٧٨٦ ص
٤٧٨٧ ص
٤٧٨٨ ص
٤٧٨٩ ص
٤٧٩٠ ص
٤٧٩١ ص
٤٧٩٢ ص
٤٧٩٣ ص
٤٧٩٤ ص
٤٧٩٥ ص
٤٧٩٦ ص
٤٧٩٧ ص
٤٧٩٨ ص
٤٧٩٩ ص
٤٨٠٠ ص
٤٨٠١ ص
٤٨٠٢ ص
٤٨٠٣ ص
٤٨٠٤ ص
٤٨٠٥ ص
٤٨٠٦ ص
٤٨٠٧ ص
٤٨٠٨ ص
٤٨٠٩ ص
٤٨١٠ ص
٤٨١١ ص
٤٨١٢ ص
٤٨١٣ ص
٤٨١٤ ص
٤٨١٥ ص
٤٨١٦ ص
٤٨١٧ ص
٤٨١٨ ص
٤٨١٩ ص
٤٨٢٠ ص
٤٨٢١ ص
٤٨٢٢ ص
٤٨٢٣ ص
٤٨٢٤ ص
٤٨٢٥ ص
٤٨٢٦ ص
٤٨٢٧ ص
٤٨٢٨ ص
٤٨٢٩ ص
٤٨٣٠ ص
٤٨٣١ ص
٤٨٣٢ ص
٤٨٣٣ ص
٤٨٣٤ ص
٤٨٣٥ ص
٤٨٣٦ ص
٤٨٣٧ ص
٤٨٣٨ ص
٤٨٣٩ ص
٤٨٤٠ ص
٤٨٤١ ص
٤٨٤٢ ص
٤٨٤٣ ص
٤٨٤٤ ص
٤٨٤٥ ص
٤٨٤٦ ص
٤٨٤٧ ص
٤٨٤٨ ص
٤٨٤٩ ص
٤٨٥٠ ص
٤٨٥١ ص
٤٨٥٢ ص
٤٨٥٣ ص
٤٨٥٤ ص
٤٨٥٥ ص
٤٨٥٦ ص
٤٨٥٧ ص
٤٨٥٨ ص
٤٨٥٩ ص
٤٨٦٠ ص
٤٨٦١ ص
٤٨٦٢ ص
٤٨٦٣ ص
٤٨٦٤ ص
٤٨٦٥ ص
٤٨٦٦ ص
٤٨٦٧ ص
٤٨٦٨ ص
٤٨٦٩ ص
٤٨٧٠ ص
٤٨٧١ ص
٤٨٧٢ ص
٤٨٧٣ ص
٤٨٧٤ ص
٤٨٧٥ ص
٤٨٧٦ ص
٤٨٧٧ ص
٤٨٧٨ ص
٤٨٧٩ ص
٤٨٨٠ ص
٤٨٨١ ص
٤٨٨٢ ص
٤٨٨٣ ص
٤٨٨٤ ص
٤٨٨٥ ص
٤٨٨٦ ص
٤٨٨٧ ص
٤٨٨٨ ص
٤٨٨٩ ص
٤٨٩٠ ص
٤٨٩١ ص
٤٨٩٢ ص
٤٨٩٣ ص
٤٨٩٤ ص
٤٨٩٥ ص
٤٨٩٦ ص
٤٨٩٧ ص
٤٨٩٨ ص
٤٨٩٩ ص
٤٩٠٠ ص
٤٩٠١ ص
٤٩٠٢ ص
٤٩٠٣ ص
٤٩٠٤ ص
٤٩٠٥ ص
٤٩٠٦ ص
٤٩٠٧ ص
٤٩٠٨ ص
٤٩٠٩ ص
٤٩١٠ ص
٤٩١١ ص
٤٩١٢ ص
٤٩١٣ ص
٤٩١٤ ص
٤٩١٥ ص
٤٩١٦ ص
٤٩١٧ ص
٤٩١٨ ص
٤٩١٩ ص
٤٩٢٠ ص
٤٩٢١ ص
٤٩٢٢ ص
٤٩٢٣ ص
٤٩٢٤ ص
٤٩٢٥ ص
٤٩٢٦ ص
٤٩٢٧ ص
٤٩٢٨ ص
٤٩٢٩ ص
٤٩٣٠ ص
٤٩٣١ ص
٤٩٣٢ ص
٤٩٣٣ ص
٤٩٣٤ ص
٤٩٣٥ ص
٤٩٣٦ ص
٤٩٣٧ ص
٤٩٣٨ ص
٤٩٣٩ ص
٤٩٤٠ ص
٤٩٤١ ص
٤٩٤٢ ص
٤٩٤٣ ص
٤٩٤٤ ص
٤٩٤٥ ص
٤٩٤٦ ص
٤٩٤٧ ص
٤٩٤٨ ص
٤٩٤٩ ص
٤٩٥٠ ص
٤٩٥١ ص
٤٩٥٢ ص
٤٩٥٣ ص
٤٩٥٤ ص
٤٩٥٥ ص
٤٩٥٦ ص
٤٩٥٧ ص
٤٩٥٨ ص
٤٩٥٩ ص
٤٩٦٠ ص
٤٩٦١ ص
٤٩٦٢ ص
٤٩٦٣ ص
٤٩٦٤ ص
٤٩٦٥ ص
٤٩٦٦ ص
٤٩٦٧ ص
٤٩٦٨ ص
٤٩٦٩ ص
٤٩٧٠ ص
٤٩٧١ ص
٤٩٧٢ ص
٤٩٧٣ ص
٤٩٧٤ ص
٤٩٧٥ ص
٤٩٧٦ ص
٤٩٧٧ ص
٤٩٧٨ ص
٤٩٧٩ ص
٤٩٨٠ ص
٤٩٨١ ص
٤٩٨٢ ص
٤٩٨٣ ص
٤٩٨٤ ص
٤٩٨٥ ص
٤٩٨٦ ص
٤٩٨٧ ص
٤٩٨٨ ص
٤٩٨٩ ص
٤٩٩٠ ص
٤٩٩١ ص
٤٩٩٢ ص
٤٩٩٣ ص
٤٩٩٤ ص
٤٩٩٥ ص
٤٩٩٦ ص
٤٩٩٧ ص
٤٩٩٨ ص
٤٩٩٩ ص
٥٠٠٠ ص
٥٠٠١ ص
٥٠٠٢ ص
٥٠٠٣ ص
٥٠٠٤ ص
٥٠٠٥ ص
٥٠٠٦ ص
٥٠٠٧ ص
٥٠٠٨ ص
٥٠٠٩ ص
٥٠١٠ ص
٥٠١١ ص
٥٠١٢ ص
٥٠١٣ ص
٥٠١٤ ص
٥٠١٥ ص
٥٠١٦ ص
٥٠١٧ ص
٥٠١٨ ص
٥٠١٩ ص
٥٠٢٠ ص
٥٠٢١ ص
٥٠٢٢ ص
٥٠٢٣ ص
٥٠٢٤ ص
٥٠٢٥ ص
٥٠٢٦ ص
٥٠٢٧ ص
٥٠٢٨ ص
٥٠٢٩ ص
٥٠٣٠ ص
٥٠٣١ ص
٥٠٣٢ ص
٥٠٣٣ ص
٥٠٣٤ ص
٥٠٣٥ ص
٥٠٣٦ ص
٥٠٣٧ ص
٥٠٣٨ ص
٥٠٣٩ ص
٥٠٤٠ ص
٥٠٤١ ص
٥٠٤٢ ص
٥٠٤٣ ص
٥٠٤٤ ص
٥٠٤٥ ص
٥٠٤٦ ص
٥٠٤٧ ص
٥٠٤٨ ص
٥٠٤٩ ص
٥٠٥٠ ص
٥٠٥١ ص
٥٠٥٢ ص
٥٠٥٣ ص
٥٠٥٤ ص
٥٠٥٥ ص
٥٠٥٦ ص
٥٠٥٧ ص
٥٠٥٨ ص
٥٠٥٩ ص
٥٠٦٠ ص
٥٠٦١ ص
٥٠٦٢ ص
٥٠٦٣ ص
٥٠٦٤ ص
٥٠٦٥ ص
٥٠٦٦ ص
٥٠٦٧ ص
٥٠٦٨ ص
٥٠٦٩ ص
٥٠٧٠ ص
٥٠٧١ ص
٥٠٧٢ ص
٥٠٧٣ ص
٥٠٧٤ ص
٥٠٧٥ ص
٥٠٧٦ ص
٥٠٧٧ ص
٥٠٧٨ ص
٥٠٧٩ ص
٥٠٨٠ ص
٥٠٨١ ص
٥٠٨٢ ص
٥٠٨٣ ص
٥٠٨٤ ص
٥٠٨٥ ص
٥٠٨٦ ص
٥٠٨٧ ص
٥٠٨٨ ص
٥٠٨٩ ص
٥٠٩٠ ص
٥٠٩١ ص
٥٠٩٢ ص
٥٠٩٣ ص
٥٠٩٤ ص
٥٠٩٥ ص
٥٠٩٦ ص
٥٠٩٧ ص
٥٠٩٨ ص
٥٠٩٩ ص
٥١٠٠ ص
٥١٠١ ص
٥١٠٢ ص
٥١٠٣ ص
٥١٠٤ ص
٥١٠٥ ص
٥١٠٦ ص
٥١٠٧ ص
٥١٠٨ ص
٥١٠٩ ص
٥١١٠ ص
٥١١١ ص
٥١١٢ ص
٥١١٣ ص
٥١١٤ ص
٥١١٥ ص
٥١١٦ ص
٥١١٧ ص
٥١١٨ ص
٥١١٩ ص
٥١٢٠ ص
٥١٢١ ص
٥١٢٢ ص
٥١٢٣ ص
٥١٢٤ ص
٥١٢٥ ص
٥١٢٦ ص
٥١٢٧ ص
٥١٢٨ ص
٥١٢٩ ص
٥١٣٠ ص
٥١٣١ ص
٥١٣٢ ص
٥١٣٣ ص
٥١٣٤ ص
٥١٣٥ ص
٥١٣٦ ص
٥١٣٧ ص
٥١٣٨ ص
٥١٣٩ ص
٥١٤٠ ص
٥١٤١ ص
٥١٤٢ ص
٥١٤٣ ص
٥١٤٤ ص
٥١٤٥ ص
٥١٤٦ ص
٥١٤٧ ص
٥١٤٨ ص
٥١٤٩ ص
٥١٥٠ ص
٥١٥١ ص
٥١٥٢ ص
٥١٥٣ ص
٥١٥٤ ص
٥١٥٥ ص
٥١٥٦ ص
٥١٥٧ ص
٥١٥٨ ص
٥١٥٩ ص
٥١٦٠ ص
٥١٦١ ص
٥١٦٢ ص
٥١٦٣ ص
٥١٦٤ ص
٥١٦٥ ص
٥١٦٦ ص
٥١٦٧ ص
٥١٦٨ ص
٥١٦٩ ص
٥١٧٠ ص
٥١٧١ ص
٥١٧٢ ص
٥١٧٣ ص
٥١٧٤ ص
٥١٧٥ ص
٥١٧٦ ص
٥١٧٧ ص
٥١٧٨ ص
٥١٧٩ ص
٥١٨٠ ص
٥١٨١ ص
٥١٨٢ ص
٥١٨٣ ص
٥١٨٤ ص
٥١٨٥ ص
٥١٨٦ ص
٥١٨٧ ص
٥١٨٨ ص
٥١٨٩ ص
٥١٩٠ ص
٥١٩١ ص
٥١٩٢ ص
٥١٩٣ ص
٥١٩٤ ص
٥١٩٥ ص
٥١٩٦ ص
٥١٩٧ ص
٥١٩٨ ص
٥١٩٩ ص
٥٢٠٠ ص
٥٢٠١ ص
٥٢٠٢ ص
٥٢٠٣ ص
٥٢٠٤ ص
٥٢٠٥ ص
٥٢٠٦ ص
٥٢٠٧ ص
٥٢٠٨ ص
٥٢٠٩ ص
٥٢١٠ ص
٥٢١١ ص
٥٢١٢ ص
٥٢١٣ ص
٥٢١٤ ص
٥٢١٥ ص
٥٢١٦ ص
٥٢١٧ ص
٥٢١٨ ص
٥٢١٩ ص
٥٢٢٠ ص
٥٢٢١ ص
٥٢٢٢ ص
٥٢٢٣ ص
٥٢٢٤ ص
٥٢٢٥ ص
٥٢٢٦ ص
٥٢٢٧ ص
٥٢٢٨ ص
٥٢٢٩ ص
٥٢٣٠ ص
٥٢٣١ ص
٥٢٣٢ ص
٥٢٣٣ ص
٥٢٣٤ ص
٥٢٣٥ ص
٥٢٣٦ ص
٥٢٣٧ ص
٥٢٣٨ ص
٥٢٣٩ ص
٥٢٤٠ ص
٥٢٤١ ص
٥٢٤٢ ص
٥٢٤٣ ص
٥٢٤٤ ص
٥٢٤٥ ص
٥٢٤٦ ص
٥٢٤٧ ص
٥٢٤٨ ص
٥٢٤٩ ص
٥٢٥٠ ص
٥٢٥١ ص
٥٢٥٢ ص
٥٢٥٣ ص
٥٢٥٤ ص
٥٢٥٥ ص
٥٢٥٦ ص
٥٢٥٧ ص
٥٢٥٨ ص
٥٢٥٩ ص
٥٢٦٠ ص
٥٢٦١ ص
٥٢٦٢ ص
٥٢٦٣ ص
٥٢٦٤ ص
٥٢٦٥ ص
٥٢٦٦ ص
٥٢٦٧ ص
٥٢٦٨ ص
٥٢٦٩ ص
٥٢٧٠ ص
٥٢٧١ ص
٥٢٧٢ ص
٥٢٧٣ ص
٥٢٧٤ ص
٥٢٧٥ ص
٥٢٧٦ ص
٥٢٧٧ ص
٥٢٧٨ ص
٥٢٧٩ ص
٥٢٨٠ ص
٥٢٨١ ص
٥٢٨٢ ص
٥٢٨٣ ص
٥٢٨٤ ص
٥٢٨٥ ص
٥٢٨٦ ص
٥٢٨٧ ص
٥٢٨٨ ص
٥٢٨٩ ص
٥٢٩٠ ص
٥٢٩١ ص
٥٢٩٢ ص
٥٢٩٣ ص
٥٢٩٤ ص
٥٢٩٥ ص
٥٢٩٦ ص
٥٢٩٧ ص
٥٢٩٨ ص
٥٢٩٩ ص
٥٣٠٠ ص
٥٣٠١ ص
٥٣٠٢ ص
٥٣٠٣ ص
٥٣٠٤ ص
٥٣٠٥ ص
٥٣٠٦ ص
٥٣٠٧ ص
٥٣٠٨ ص
٥٣٠٩ ص
٥٣١٠ ص
٥٣١١ ص
٥٣١٢ ص
٥٣١٣ ص
٥٣١٤ ص
٥٣١٥ ص
٥٣١٦ ص
٥٣١٧ ص
٥٣١٨ ص
٥٣١٩ ص
٥٣٢٠ ص
٥٣٢١ ص
٥٣٢٢ ص
٥٣٢٣ ص
٥٣٢٤ ص
٥٣٢٥ ص
٥٣٢٦ ص
٥٣٢٧ ص
٥٣٢٨ ص
٥٣٢٩ ص
٥٣٣٠ ص
٥٣٣١ ص
٥٣٣٢ ص
٥٣٣٣ ص
٥٣٣٤ ص
٥٣٣٥ ص
٥٣٣٦ ص
٥٣٣٧ ص
٥٣٣٨ ص
٥٣٣٩ ص
٥٣٤٠ ص
٥٣٤١ ص
٥٣٤٢ ص
٥٣٤٣ ص
٥٣٤٤ ص
٥٣٤٥ ص
٥٣٤٦ ص
٥٣٤٧ ص
٥٣٤٨ ص
٥٣٤٩ ص
٥٣٥٠ ص
٥٣٥١ ص
٥٣٥٢ ص
٥٣٥٣ ص
٥٣٥٤ ص
٥٣٥٥ ص
٥٣٥٦ ص
٥٣٥٧ ص
٥٣٥٨ ص
٥٣٥٩ ص
٥٣٦٠ ص
٥٣٦١ ص
٥٣٦٢ ص
٥٣٦٣ ص
٥٣٦٤ ص
٥٣٦٥ ص
٥٣٦٦ ص
٥٣٦٧ ص
٥٣٦٨ ص
٥٣٦٩ ص
٥٣٧٠ ص
٥٣٧١ ص
٥٣٧٢ ص
٥٣٧٣ ص
٥٣٧٤ ص
٥٣٧٥ ص
٥٣٧٦ ص
٥٣٧٧ ص
٥٣٧٨ ص
٥٣٧٩ ص
٥٣٨٠ ص
٥٣٨١ ص
٥٣٨٢ ص
٥٣٨٣ ص
٥٣٨٤ ص
٥٣٨٥ ص
٥٣٨٦ ص
٥٣٨٧ ص
٥٣٨٨ ص
٥٣٨٩ ص
٥٣٩٠ ص
٥٣٩١ ص
٥٣٩٢ ص
٥٣٩٣ ص
٥٣٩٤ ص
٥٣٩٥ ص
٥٣٩٦ ص
٥٣٩٧ ص
٥٣٩٨ ص
٥٣٩٩ ص
٥٤٠٠ ص
٥٤٠١ ص
٥٤٠٢ ص
٥٤٠٣ ص
٥٤٠٤ ص
٥٤٠٥ ص
٥٤٠٦ ص
٥٤٠٧ ص
٥٤٠٨ ص
٥٤٠٩ ص
٥٤١٠ ص
٥٤١١ ص
٥٤١٢ ص
٥٤١٣ ص
٥٤١٤ ص
٥٤١٥ ص
٥٤١٦ ص
٥٤١٧ ص
٥٤١٨ ص
٥٤١٩ ص
٥٤٢٠ ص
٥٤٢١ ص
٥٤٢٢ ص
٥٤٢٣ ص
٥٤٢٤ ص
٥٤٢٥ ص
٥٤٢٦ ص
٥٤٢٧ ص
٥٤٢٨ ص
٥٤٢٩ ص
٥٤٣٠ ص
٥٤٣١ ص
٥٤٣٢ ص
٥٤٣٣ ص
٥٤٣٤ ص
٥٤٣٥ ص
٥٤٣٦ ص
٥٤٣٧ ص
٥٤٣٨ ص
٥٤٣٩ ص
٥٤٤٠ ص
٥٤٤١ ص
٥٤٤٢ ص
٥٤٤٣ ص
٥٤٤٤ ص
٥٤٤٥ ص
٥٤٤٦ ص
٥٤٤٧ ص
٥٤٤٨ ص
٥٤٤٩ ص
٥٤٥٠ ص
٥٤٥١ ص
٥٤٥٢ ص
٥٤٥٣ ص
٥٤٥٤ ص
٥٤٥٥ ص
٥٤٥٦ ص
٥٤٥٧ ص
٥٤٥٨ ص
٥٤٥٩ ص
٥٤٦٠ ص
٥٤٦١ ص
٥٤٦٢ ص
٥٤٦٣ ص
٥٤٦٤ ص
٥٤٦٥ ص
٥٤٦٦ ص
٥٤٦٧ ص
٥٤٦٨ ص
٥٤٦٩ ص
٥٤٧٠ ص
٥٤٧١ ص
٥٤٧٢ ص
٥٤٧٣ ص
٥٤٧٤ ص
٥٤٧٥ ص
٥٤٧٦ ص
٥٤٧٧ ص
٥٤٧٨ ص
٥٤٧٩ ص
٥٤٨٠ ص
٥٤٨١ ص
٥٤٨٢ ص
٥٤٨٣ ص
٥٤٨٤ ص
٥٤٨٥ ص
٥٤٨٦ ص
٥٤٨٧ ص
٥٤٨٨ ص
٥٤٨٩ ص
٥٤٩٠ ص
٥٤٩١ ص
٥٤٩٢ ص
٥٤٩٣ ص
٥٤٩٤ ص
٥٤٩٥ ص
٥٤٩٦ ص
٥٤٩٧ ص
٥٤٩٨ ص
٥٤٩٩ ص
٥٥٠٠ ص
٥٥٠١ ص
٥٥٠٢ ص
٥٥٠٣ ص
٥٥٠٤ ص
٥٥٠٥ ص
٥٥٠٦ ص
٥٥٠٧ ص
٥٥٠٨ ص
٥٥٠٩ ص
٥٥١٠ ص
٥٥١١ ص
٥٥١٢ ص
٥٥١٣ ص
٥٥١٤ ص
٥٥١٥ ص
٥٥١٦ ص
٥٥١٧ ص
٥٥١٨ ص
٥٥١٩ ص
٥٥٢٠ ص
٥٥٢١ ص
٥٥٢٢ ص
٥٥٢٣ ص
٥٥٢٤ ص
٥٥٢٥ ص
٥٥٢٦ ص
٥٥٢٧ ص
٥٥٢٨ ص
٥٥٢٩ ص
٥٥٣٠ ص
٥٥٣١ ص
٥٥٣٢ ص
٥٥٣٣ ص
٥٥٣٤ ص
٥٥٣٥ ص
٥٥٣٦ ص
٥٥٣٧ ص
٥٥٣٨ ص
٥٥٣٩ ص
٥٥٤٠ ص
٥٥٤١ ص
٥٥٤٢ ص
٥٥٤٣ ص
٥٥٤٤ ص
٥٥٤٥ ص
٥٥٤٦ ص
٥٥٤٧ ص
٥٥٤٨ ص
٥٥٤٩ ص
٥٥٥٠ ص
٥٥٥١ ص
٥٥٥٢ ص
٥٥٥٣ ص
٥٥٥٤ ص
٥٥٥٥ ص
٥٥٥٦ ص
٥٥٥٧ ص
٥٥٥٨ ص
٥٥٥٩ ص
٥٥٦٠ ص
٥٥٦١ ص
٥٥٦٢ ص
٥٥٦٣ ص
٥٥٦٤ ص
٥٥٦٥ ص
٥٥٦٦ ص
٥٥٦٧ ص
٥٥٦٨ ص
٥٥٦٩ ص
٥٥٧٠ ص
٥٥٧١ ص
٥٥٧٢ ص
٥٥٧٣ ص
٥٥٧٤ ص
٥٥٧٥ ص
٥٥٧٦ ص
٥٥٧٧ ص
٥٥٧٨ ص
٥٥٧٩ ص
٥٥٨٠ ص
٥٥٨١ ص
٥٥٨٢ ص
٥٥٨٣ ص
٥٥٨٤ ص
٥٥٨٥ ص
٥٥٨٦ ص
٥٥٨٧ ص
٥٥٨٨ ص
٥٥٨٩ ص
٥٥٩٠ ص
٥٥٩١ ص
٥٥٩٢ ص
٥٥٩٣ ص
٥٥٩٤ ص
٥٥٩٥ ص
٥٥٩٦ ص
٥٥٩٧ ص
٥٥٩٨ ص
٥٥٩٩ ص
٥٦٠٠ ص
٥٦٠١ ص
٥٦٠٢ ص
٥٦٠٣ ص
٥٦٠٤ ص
٥٦٠٥ ص
٥٦٠٦ ص
٥٦٠٧ ص
٥٦٠٨ ص
٥٦٠٩ ص
٥٦١٠ ص
٥٦١١ ص
٥٦١٢ ص
٥٦١٣ ص
٥٦١٤ ص
٥٦١٥ ص
٥٦١٦ ص
٥٦١٧ ص
٥٦١٨ ص
٥٦١٩ ص
٥٦٢٠ ص
٥٦٢١ ص
٥٦٢٢ ص
٥٦٢٣ ص
٥٦٢٤ ص
٥٦٢٥ ص
٥٦٢٦ ص
٥٦٢٧ ص
٥٦٢٨ ص
٥٦٢٩ ص
٥٦٣٠ ص
٥٦٣١ ص
٥٦٣٢ ص
٥٦٣٣ ص
٥٦٣٤ ص
٥٦٣٥ ص
٥٦٣٦ ص
٥٦٣٧ ص
٥٦٣٨ ص
٥٦٣٩ ص
٥٦٤٠ ص
٥٦٤١ ص
٥٦٤٢ ص
٥٦٤٣ ص
٥٦٤٤ ص
٥٦٤٥ ص
٥٦٤٦ ص
٥٦٤٧ ص
٥٦٤٨ ص
٥٦٤٩ ص
٥٦٥٠ ص
٥٦٥١ ص
٥٦٥٢ ص
٥٦٥٣ ص
٥٦٥٤ ص
٥٦٥٥ ص
٥٦٥٦ ص
٥٦٥٧ ص
٥٦٥٨ ص
٥٦٥٩ ص
٥٦٦٠ ص
٥٦٦١ ص
٥٦٦٢ ص
٥٦٦٣ ص
٥٦٦٤ ص
٥٦٦٥ ص
٥٦٦٦ ص
٥٦٦٧ ص
٥٦٦٨ ص
٥٦٦٩ ص
٥٦٧٠ ص
٥٦٧١ ص
٥٦٧٢ ص
٥٦٧٣ ص
٥٦٧٤ ص
٥٦٧٥ ص
٥٦٧٦ ص
٥٦٧٧ ص
٥٦٧٨ ص
٥٦٧٩ ص
٥٦٨٠ ص
٥٦٨١ ص
٥٦٨٢ ص
٥٦٨٣ ص
٥٦٨٤ ص
٥٦٨٥ ص
٥٦٨٦ ص
٥٦٨٧ ص
٥٦٨٨ ص
٥٦٨٩ ص
٥٦٩٠ ص
٥٦٩١ ص
٥٦٩٢ ص
٥٦٩٣ ص
٥٦٩٤ ص
٥٦٩٥ ص
٥٦٩٦ ص
٥٦٩٧ ص
٥٦٩٨ ص
٥٦٩٩ ص
٥٧٠٠ ص
٥٧٠١ ص
٥٧٠٢ ص
٥٧٠٣ ص
٥٧٠٤ ص
٥٧٠٥ ص
٥٧٠٦ ص
٥٧٠٧ ص
٥٧٠٨ ص
٥٧٠٩ ص
٥٧١٠ ص
٥٧١١ ص
٥٧١٢ ص
٥٧١٣ ص
٥٧١٤ ص
٥٧١٥ ص
٥٧١٦ ص
٥٧١٧ ص
٥٧١٨ ص
٥٧١٩ ص
٥٧٢٠ ص
٥٧٢١ ص
٥٧٢٢ ص
٥٧٢٣ ص
٥٧٢٤ ص
٥٧٢٥ ص
٥٧٢٦ ص
٥٧٢٧ ص
٥٧٢٨ ص
٥٧٢٩ ص
٥٧٣٠ ص
٥٧٣١ ص
٥٧٣٢ ص
٥٧٣٣ ص
٥٧٣٤ ص
٥٧٣٥ ص
٥٧٣٦ ص
٥٧٣٧ ص
٥٧٣٨ ص
٥٧٣٩ ص
٥٧٤٠ ص
٥٧٤١ ص
٥٧٤٢ ص
٥٧٤٣ ص
٥٧٤٤ ص
٥٧٤٥ ص
٥٧٤٦ ص
٥٧٤٧ ص
٥٧٤٨ ص
٥٧٤٩ ص
٥٧٥٠ ص
٥٧٥١ ص
٥٧٥٢ ص
٥٧٥٣ ص
٥٧٥٤ ص
٥٧٥٥ ص
٥٧٥٦ ص
٥٧٥٧ ص
٥٧٥٨ ص
٥٧٥٩ ص
٥٧٦٠ ص
٥٧٦١ ص
٥٧٦٢ ص
٥٧٦٣ ص
٥٧٦٤ ص
٥٧٦٥ ص
٥٧٦٦ ص
٥٧٦٧ ص
٥٧٦٨ ص
٥٧٦٩ ص
٥٧٧٠ ص
٥٧٧١ ص
٥٧٧٢ ص
٥٧٧٣ ص
٥٧٧٤ ص
٥٧٧٥ ص
٥٧٧٦ ص
٥٧٧٧ ص
٥٧٧٨ ص
٥٧٧٩ ص
٥٧٨٠ ص
٥٧٨١ ص
٥٧٨٢ ص
٥٧٨٣ ص
٥٧٨٤ ص
٥٧٨٥ ص
٥٧٨٦ ص
٥٧٨٧ ص
٥٧٨٨ ص
٥٧٨٩ ص
٥٧٩٠ ص
٥٧٩١ ص
٥٧٩٢ ص
٥٧٩٣ ص
٥٧٩٤ ص
٥٧٩٥ ص
٥٧٩٦ ص
٥٧٩٧ ص
٥٧٩٨ ص
٥٧٩٩ ص
٥٨٠٠ ص
٥٨٠١ ص
٥٨٠٢ ص
٥٨٠٣ ص
٥٨٠٤ ص
٥٨٠٥ ص
٥٨٠٦ ص
٥٨٠٧ ص
٥٨٠٨ ص
٥٨٠٩ ص
٥٨١٠ ص
٥٨١١ ص
٥٨١٢ ص
٥٨١٣ ص
٥٨١٤ ص
٥٨١٥ ص
٥٨١٦ ص
٥٨١٧ ص
٥٨١٨ ص
٥٨١٩ ص
٥٨٢٠ ص
٥٨٢١ ص
٥٨٢٢ ص
٥٨٢٣ ص
٥٨٢٤ ص
٥٨٢٥ ص
٥٨٢٦ ص
٥٨٢٧ ص
٥٨٢٨ ص
٥٨٢٩ ص
٥٨٣٠ ص
٥٨٣١ ص
٥٨٣٢ ص
٥٨٣٣ ص
٥٨٣٤ ص
٥٨٣٥ ص
٥٨٣٦ ص
٥٨٣٧ ص
٥٨٣٨ ص
٥٨٣٩ ص
٥٨٤٠ ص
٥٨٤١ ص
٥٨٤٢ ص
٥٨٤٣ ص
٥٨٤٤ ص
٥٨٤٥ ص
٥٨٤٦ ص
٥٨٤٧ ص
٥٨٤٨ ص
٥٨٤٩ ص
٥٨٥٠ ص
٥٨٥١ ص
٥٨٥٢ ص
٥٨٥٣ ص
٥٨٥٤ ص
٥٨٥٥ ص
٥٨٥٦ ص
٥٨٥٧ ص
٥٨٥٨ ص
٥٨٥٩ ص
٥٨٦٠ ص
٥٨٦١ ص
٥٨٦٢ ص
٥٨٦٣ ص
٥٨٦٤ ص
٥٨٦٥ ص
٥٨٦٦ ص
٥٨٦٧ ص
٥٨٦٨ ص
٥٨٦٩ ص
٥٨٧٠ ص
٥٨٧١ ص
٥٨٧٢ ص
٥٨٧٣ ص
٥٨٧٤ ص
٥٨٧٥ ص
٥٨٧٦ ص
٥٨٧٧ ص
٥٨٧٨ ص
٥٨٧٩ ص
٥٨٨٠ ص
٥٨٨١ ص
٥٨٨٢ ص
٥٨٨٣ ص
٥٨٨٤ ص
٥٨٨٥ ص
٥٨٨٦ ص
٥٨٨٧ ص
٥٨٨٨ ص
٥٨٨٩ ص
٥٨٩٠ ص
٥٨٩١ ص
٥٨٩٢ ص
٥٨٩٣ ص
٥٨٩٤ ص
٥٨٩٥ ص
٥٨٩٦ ص
٥٨٩٧ ص
٥٨٩٨ ص
٥٨٩٩ ص
٥٩٠٠ ص
٥٩٠١ ص
٥٩٠٢ ص
٥٩٠٣ ص
٥٩٠٤ ص
٥٩٠٥ ص
٥٩٠٦ ص
٥٩٠٧ ص
٥٩٠٨ ص
٥٩٠٩ ص
٥٩١٠ ص
٥٩١١ ص
٥٩١٢ ص
٥٩١٣ ص
٥٩١٤ ص
٥٩١٥ ص
٥٩١٦ ص
٥٩١٧ ص
٥٩١٨ ص
٥٩١٩ ص
٥٩٢٠ ص
٥٩٢١ ص
٥٩٢٢ ص
٥٩٢٣ ص
٥٩٢٤ ص
٥٩٢٥ ص
٥٩٢٦ ص
٥٩٢٧ ص
٥٩٢٨ ص
٥٩٢٩ ص
٥٩٣٠ ص
٥٩٣١ ص
٥٩٣٢ ص
٥٩٣٣ ص
٥٩٣٤ ص
٥٩٣٥ ص
٥٩٣٦ ص
٥٩٣٧ ص
٥٩٣٨ ص
٥٩٣٩ ص
٥٩٤٠ ص
٥٩٤١ ص
٥٩٤٢ ص
٥٩٤٣ ص
٥٩٤٤ ص
٥٩٤٥ ص
٥٩٤٦ ص
٥٩٤٧ ص
٥٩٤٨ ص
٥٩٤٩ ص
٥٩٥٠ ص
٥٩٥١ ص
٥٩٥٢ ص
٥٩٥٣ ص
٥٩٥٤ ص
٥٩٥٥ ص
٥٩٥٦ ص
٥٩٥٧ ص
٥٩٥٨ ص
٥٩٥٩ ص
٥٩٦٠ ص
٥٩٦١ ص
٥٩٦٢ ص
٥٩٦٣ ص
٥٩٦٤ ص
٥٩٦٥ ص
٥٩٦٦ ص
٥٩٦٧ ص
٥٩٦٨ ص
٥٩٦٩ ص
٥٩٧٠ ص
٥٩٧١ ص
٥٩٧٢ ص
٥٩٧٣ ص
٥٩٧٤ ص
٥٩٧٥ ص
٥٩٧٦ ص
٥٩٧٧ ص
٥٩٧٨ ص
٥٩٧٩ ص
٥٩٨٠ ص
٥٩٨١ ص
٥٩٨٢ ص
٥٩٨٣ ص
٥٩٨٤ ص
٥٩٨٥ ص
٥٩٨٦ ص
٥٩٨٧ ص
٥٩٨٨ ص
٥٩٨٩ ص
٥٩٩٠ ص
٥٩٩١ ص
٥٩٩٢ ص
٥٩٩٣ ص
٥٩٩٤ ص
٥٩٩٥ ص
٥٩٩٦ ص
٥٩٩٧ ص
٥٩٩٨ ص
٥٩٩٩ ص
٦٠٠٠ ص
٦٠٠١ ص
٦٠٠٢ ص
٦٠٠٣ ص
٦٠٠٤ ص
٦٠٠٥ ص
٦٠٠٦ ص
٦٠٠٧ ص
٦٠٠٨ ص
٦٠٠٩ ص
٦٠١٠ ص
٦٠١١ ص
٦٠١٢ ص
٦٠١٣ ص
٦٠١٤ ص
٦٠١٥ ص
٦٠١٦ ص
٦٠١٧ ص
٦٠١٨ ص
٦٠١٩ ص
٦٠٢٠ ص
٦٠٢١ ص
٦٠٢٢ ص
٦٠٢٣ ص
٦٠٢٤ ص
٦٠٢٥ ص
٦٠٢٦ ص
٦٠٢٧ ص
٦٠٢٨ ص
٦٠٢٩ ص
٦٠٣٠ ص
٦٠٣١ ص
٦٠٣٢ ص
٦٠٣٣ ص
٦٠٣٤ ص
٦٠٣٥ ص
٦٠٣٦ ص
٦٠٣٧ ص
٦٠٣٨ ص
٦٠٣٩ ص
٦٠٤٠ ص
٦٠٤١ ص
٦٠٤٢ ص
٦٠٤٣ ص
٦٠٤٤ ص
٦٠٤٥ ص
٦٠٤٦ ص
٦٠٤٧ ص
٦٠٤٨ ص
٦٠٤٩ ص
٦٠٥٠ ص
٦٠٥١ ص
٦٠٥٢ ص
٦٠٥٣ ص
٦٠٥٤ ص
٦٠٥٥ ص
٦٠٥٦ ص
٦٠٥٧ ص
٦٠٥٨ ص
٦٠٥٩ ص
٦٠٦٠ ص
٦٠٦١ ص
٦٠٦٢ ص
٦٠٦٣ ص
٦٠٦٤ ص
٦٠٦٥ ص
٦٠٦٦ ص
٦٠٦٧ ص
٦٠٦٨ ص
٦٠٦٩ ص
٦٠٧٠ ص
٦٠٧١ ص
٦٠٧٢ ص
٦٠٧٣ ص
٦٠٧٤ ص
٦٠٧٥ ص
٦٠٧٦ ص
٦٠٧٧ ص
٦٠٧٨ ص
٦٠٧٩ ص
٦٠٨٠ ص
٦٠٨١ ص
٦٠٨٢ ص
٦٠٨٣ ص
٦٠٨٤ ص
٦٠٨٥ ص
٦٠٨٦ ص
٦٠٨٧ ص
٦٠٨٨ ص
٦٠٨٩ ص
٦٠٩٠ ص
٦٠٩١ ص
٦٠٩٢ ص
٦٠٩٣ ص
٦٠٩٤ ص
٦٠٩٥ ص
٦٠٩٦ ص
٦٠٩٧ ص
٦٠٩٨ ص
٦٠٩٩ ص
٦١٠٠ ص
٦١٠١ ص
٦١٠٢ ص
٦١٠٣ ص
٦١٠٤ ص
٦١٠٥ ص
٦١٠٦ ص
٦١٠٧ ص
٦١٠٨ ص
٦١٠٩ ص
٦١١٠ ص
٦١١١ ص
٦١١٢ ص
٦١١٣ ص
٦١١٤ ص
٦١١٥ ص
٦١١٦ ص
٦١١٧ ص
٦١١٨ ص
٦١١٩ ص
٦١٢٠ ص
٦١٢١ ص
٦١٢٢ ص
٦١٢٣ ص
٦١٢٤ ص
٦١٢٥ ص
٦١٢٦ ص
٦١٢٧ ص
٦١٢٨ ص
٦١٢٩ ص
٦١٣٠ ص
٦١٣١ ص
٦١٣٢ ص
٦١٣٣ ص
٦١٣٤ ص
٦١٣٥ ص
٦١٣٦ ص
٦١٣٧ ص
٦١٣٨ ص
٦١٣٩ ص
٦١٤٠ ص
٦١٤١ ص
٦١٤٢ ص
٦١٤٣ ص
٦١٤٤ ص
٦١٤٥ ص
٦١٤٦ ص
٦١٤٧ ص
٦١٤٨ ص
٦١٤٩ ص
٦١٥٠ ص
٦١٥١ ص
٦١٥٢ ص
٦١٥٣ ص
٦١٥٤ ص
٦١٥٥ ص
٦١٥٦ ص
٦١٥٧ ص
٦١٥٨ ص
٦١٥٩ ص
٦١٦٠ ص
٦١٦١ ص
٦١٦٢ ص
٦١٦٣ ص
٦١٦٤ ص
٦١٦٥ ص
٦١٦٦ ص
٦١٦٧ ص
٦١٦٨ ص
٦١٦٩ ص
٦١٧٠ ص
٦١٧١ ص
٦١٧٢ ص
٦١٧٣ ص
٦١٧٤ ص
٦١٧٥ ص
٦١٧٦ ص
٦١٧٧ ص
٦١٧٨ ص
٦١٧٩ ص
٦١٨٠ ص
٦١٨١ ص
٦١٨٢ ص
٦١٨٣ ص
٦١٨٤ ص
٦١٨٥ ص
٦١٨٦ ص
٦١٨٧ ص
٦١٨٨ ص
٦١٨٩ ص
٦١٩٠ ص
٦١٩١ ص
٦١٩٢ ص
٦١٩٣ ص
٦١٩٤ ص
٦١٩٥ ص
٦١٩٦ ص
٦١٩٧ ص
٦١٩٨ ص
٦١٩٩ ص
٦٢٠٠ ص
٦٢٠١ ص
٦٢٠٢ ص
٦٢٠٣ ص
٦٢٠٤ ص
٦٢٠٥ ص
٦٢٠٦ ص
٦٢٠٧ ص
٦٢٠٨ ص
٦٢٠٩ ص
٦٢١٠ ص
٦٢١١ ص
٦٢١٢ ص
٦٢١٣ ص
٦٢١٤ ص
٦٢١٥ ص
٦٢١٦ ص
٦٢١٧ ص
٦٢١٨ ص
٦٢١٩ ص
٦٢٢٠ ص
٦٢٢١ ص
٦٢٢٢ ص
٦٢٢٣ ص
٦٢٢٤ ص
٦٢٢٥ ص
٦٢٢٦ ص
٦٢٢٧ ص
٦٢٢٨ ص
٦٢٢٩ ص
٦٢٣٠ ص
٦٢٣١ ص
٦٢٣٢ ص
٦٢٣٣ ص
٦٢٣٤ ص
٦٢٣٥ ص
٦٢٣٦ ص
٦٢٣٧ ص
٦٢٣٨ ص
٦٢٣٩ ص
٦٢٤٠ ص
٦٢٤١ ص
٦٢٤٢ ص
٦٢٤٣ ص
٦٢٤٤ ص
٦٢٤٥ ص
٦٢٤٦ ص
٦٢٤٧ ص
٦٢٤٨ ص
٦٢٤٩ ص
٦٢٥٠ ص
٦٢٥١ ص
٦٢٥٢ ص
٦٢٥٣ ص
٦٢٥٤ ص
٦٢٥٥ ص
٦٢٥٦ ص
٦٢٥٧ ص
٦٢٥٨ ص
٦٢٥٩ ص
٦٢٦٠ ص
٦٢٦١ ص
٦٢٦٢ ص
٦٢٦٣ ص
٦٢٦٤ ص
٦٢٦٥ ص
٦٢٦٦ ص
٦٢٦٧ ص
٦٢٦٨ ص
٦٢٦٩ ص
٦٢٧٠ ص
٦٢٧١ ص
٦٢٧٢ ص
٦٢٧٣ ص
٦٢٧٤ ص
٦٢٧٥ ص
٦٢٧٦ ص
٦٢٧٧ ص
٦٢٧٨ ص
٦٢٧٩ ص
٦٢٨٠ ص
٦٢٨١ ص
٦٢٨٢ ص
٦٢٨٣ ص
٦٢٨٤ ص
٦٢٨٥ ص
٦٢٨٦ ص
٦٢٨٧ ص
٦٢٨٨ ص
٦٢٨٩ ص
٦٢٩٠ ص
٦٢٩١ ص
٦٢٩٢ ص
٦٢٩٣ ص
٦٢٩٤ ص
٦٢٩٥ ص
٦٢٩٦ ص
٦٢٩٧ ص
٦٢٩٨ ص
٦٢٩٩ ص
٦٣٠٠ ص
٦٣٠١ ص
٦٣٠٢ ص
٦٣٠٣ ص
٦٣٠٤ ص
٦٣٠٥ ص
٦٣٠٦ ص
٦٣٠٧ ص
٦٣٠٨ ص
٦٣٠٩ ص
٦٣١٠ ص
٦٣١١ ص
٦٣١٢ ص
٦٣١٣ ص
٦٣١٤ ص
٦٣١٥ ص
٦٣١٦ ص
٦٣١٧ ص
٦٣١٨ ص
٦٣١٩ ص
٦٣٢٠ ص
٦٣٢١ ص
٦٣٢٢ ص
٦٣٢٣ ص
٦٣٢٤ ص
٦٣٢٥ ص
٦٣٢٦ ص
٦٣٢٧ ص
٦٣٢٨ ص
٦٣٢٩ ص
٦٣٣٠ ص
٦٣٣١ ص
٦٣٣٢ ص
٦٣٣٣ ص
٦٣٣٤ ص
٦٣٣٥ ص
٦٣٣٦ ص
٦٣٣٧ ص
٦٣٣٨ ص
٦٣٣٩ ص
٦٣٤٠ ص
٦٣٤١ ص
٦٣٤٢ ص
٦٣٤٣ ص
٦٣٤٤ ص
٦٣٤٥ ص
٦٣٤٦ ص
٦٣٤٧ ص
٦٣٤٨ ص
٦٣٤٩ ص
٦٣٥٠ ص
٦٣٥١ ص
٦٣٥٢ ص
٦٣٥٣ ص
٦٣٥٤ ص
٦٣٥٥ ص
٦٣٥٦ ص
٦٣٥٧ ص
٦٣٥٨ ص
٦٣٥٩ ص
٦٣٦٠ ص
٦٣٦١ ص
٦٣٦٢ ص
٦٣٦٣ ص
٦٣٦٤ ص
٦٣٦٥ ص
٦٣٦٦ ص
٦٣٦٧ ص
٦٣٦٨ ص
٦٣٦٩ ص
٦٣٧٠ ص
٦٣٧١ ص
٦٣٧٢ ص
٦٣٧٣ ص
٦٣٧٤ ص
٦٣٧٥ ص
٦٣٧٦ ص
٦٣٧٧ ص
٦٣٧٨ ص
٦٣٧٩ ص
٦٣٨٠ ص
٦٣٨١ ص
٦٣٨٢ ص
٦٣٨٣ ص
٦٣٨٤ ص
٦٣٨٥ ص
٦٣٨٦ ص
٦٣٨٧ ص
٦٣٨٨ ص
٦٣٨٩ ص
٦٣٩٠ ص
٦٣٩١ ص
٦٣٩٢ ص
٦٣٩٣ ص
٦٣٩٤ ص
٦٣٩٥ ص
٦٣٩٦ ص
٦٣٩٧ ص
٦٣٩٨ ص
٦٣٩٩ ص
٦٤٠٠ ص
٦٤٠١ ص
٦٤٠٢ ص
٦٤٠٣ ص
٦٤٠٤ ص
٦٤٠٥ ص
٦٤٠٦ ص
٦٤٠٧ ص
٦٤٠٨ ص
٦٤٠٩ ص
٦٤١٠ ص
٦٤١١ ص
٦٤١٢ ص
٦٤١٣ ص
٦٤١٤ ص
٦٤١٥ ص
٦٤١٦ ص
٦٤١٧ ص
٦٤١٨ ص
٦٤١٩ ص
٦٤٢٠ ص
٦٤٢١ ص
٦٤٢٢ ص
٦٤٢٣ ص
٦٤٢٤ ص
٦٤٢٥ ص
٦٤٢٦ ص
٦٤٢٧ ص
٦٤٢٨ ص
٦٤٢٩ ص
٦٤٣٠ ص
٦٤٣١ ص
٦٤٣٢ ص
٦٤٣٣ ص
٦٤٣٤ ص
٦٤٣٥ ص
٦٤٣٦ ص
٦٤٣٧ ص
٦٤٣٨ ص
٦٤٣٩ ص
٦٤٤٠ ص
٦٤٤١ ص
٦٤٤٢ ص
٦٤٤٣ ص
٦٤٤٤ ص
٦٤٤٥ ص
٦٤٤٦ ص
٦٤٤٧ ص
٦٤٤٨ ص
٦٤٤٩ ص
٦٤٥٠ ص
٦٤٥١ ص
٦٤٥٢ ص
٦٤٥٣ ص
٦٤٥٤ ص
٦٤٥٥ ص
٦٤٥٦ ص
٦٤٥٧ ص
٦٤٥٨ ص
٦٤٥٩ ص
٦٤٦٠ ص
٦٤٦١ ص
٦٤٦٢ ص
٦٤٦٣ ص
٦٤٦٤ ص
٦٤٦٥ ص
٦٤٦٦ ص
٦٤٦٧ ص
٦٤٦٨ ص
٦٤٦٩ ص
٦٤٧٠ ص
٦٤٧١ ص
٦٤٧٢ ص
٦٤٧٣ ص
٦٤٧٤ ص
٦٤٧٥ ص
٦٤٧٦ ص
٦٤٧٧ ص
٦٤٧٨ ص
٦٤٧٩ ص
٦٤٨٠ ص
٦٤٨١ ص
٦٤٨٢ ص
٦٤٨٣ ص
٦٤٨٤ ص
٦٤٨٥ ص
٦٤٨٦ ص
٦٤٨٧ ص
٦٤٨٨ ص
٦٤٨٩ ص
٦٤٩٠ ص
٦٤٩١ ص
٦٤٩٢ ص
٦٤٩٣ ص
٦٤٩٤ ص
٦٤٩٥ ص
٦٤٩٦ ص
٦٤٩٧ ص
٦٤٩٨ ص
٦٤٩٩ ص
٦٥٠٠ ص
٦٥٠١ ص
٦٥٠٢ ص
٦٥٠٣ ص
٦٥٠٤ ص
٦٥٠٥ ص
٦٥٠٦ ص
٦٥٠٧ ص
٦٥٠٨ ص
٦٥٠٩ ص
٦٥١٠ ص
٦٥١١ ص
٦٥١٢ ص
٦٥١٣ ص
٦٥١٤ ص
٦٥١٥ ص
٦٥١٦ ص
٦٥١٧ ص
٦٥١٨ ص
٦٥١٩ ص
٦٥٢٠ ص
٦٥٢١ ص
٦٥٢٢ ص
٦٥٢٣ ص
٦٥٢٤ ص
٦٥٢٥ ص
٦٥٢٦ ص
٦٥٢٧ ص
٦٥٢٨ ص
٦٥٢٩ ص
٦٥٣٠ ص
٦٥٣١ ص
٦٥٣٢ ص
٦٥٣٣ ص
٦٥٣٤ ص
٦٥٣٥ ص
٦٥٣٦ ص
٦٥٣٧ ص
٦٥٣٨ ص
٦٥٣٩ ص
٦٥٤٠ ص
٦٥٤١ ص
٦٥٤٢ ص
٦٥٤٣ ص
٦٥٤٤ ص
٦٥٤٥ ص
٦٥٤٦ ص
٦٥٤٧ ص
٦٥٤٨ ص
٦٥٤٩ ص
٦٥٥٠ ص
٦٥٥١ ص
٦٥٥٢ ص
٦٥٥٣ ص
٦٥٥٤ ص
٦٥٥٥ ص
٦٥٥٦ ص
٦٥٥٧ ص
٦٥٥٨ ص
٦٥٥٩ ص
٦٥٦٠ ص
٦٥٦١ ص
٦٥٦٢ ص
٦٥٦٣ ص
٦٥٦٤ ص
٦٥٦٥ ص
٦٥٦٦ ص
٦٥٦٧ ص
٦٥٦٨ ص
٦٥٦٩ ص
٦٥٧٠ ص
٦٥٧١ ص
٦٥٧٢ ص
٦٥٧٣ ص
٦٥٧٤ ص
٦٥٧٥ ص
٦٥٧٦ ص
٦٥٧٧ ص
٦٥٧٨ ص
٦٥٧٩ ص
٦٥٨٠ ص
٦٥٨١ ص
٦٥٨٢ ص
٦٥٨٣ ص
٦٥٨٤ ص
٦٥٨٥ ص
٦٥٨٦ ص
٦٥٨٧ ص
٦٥٨٨ ص
٦٥٨٩ ص
٦٥٩٠ ص
٦٥٩١ ص
٦٥٩٢ ص
٦٥٩٣ ص
٦٥٩٤ ص
٦٥٩٥ ص
٦٥٩٦ ص
٦٥٩٧ ص
٦٥٩٨ ص
٦٥٩٩ ص
٦٦٠٠ ص
٦٦٠١ ص
٦٦٠٢ ص
٦٦٠٣ ص
٦٦٠٤ ص
٦٦٠٥ ص
٦٦٠٦ ص
٦٦٠٧ ص
٦٦٠٨ ص
٦٦٠٩ ص
٦٦١٠ ص
٦٦١١ ص
٦٦١٢ ص
٦٦١٣ ص
٦٦١٤ ص
٦٦١٥ ص
٦٦١٦ ص
٦٦١٧ ص
٦٦١٨ ص
٦٦١٩ ص
٦٦٢٠ ص
٦٦٢١ ص
٦٦٢٢ ص
٦٦٢٣ ص
٦٦٢٤ ص
٦٦٢٥ ص
٦٦٢٦ ص
٦٦٢٧ ص
٦٦٢٨ ص
٦٦٢٩ ص
٦٦٣٠ ص
٦٦٣١ ص
٦٦٣٢ ص
٦٦٣٣ ص
٦٦٣٤ ص
٦٦٣٥ ص
٦٦٣٦ ص
٦٦٣٧ ص
٦٦٣٨ ص
٦٦٣٩ ص
٦٦٤٠ ص
٦٦٤١ ص
٦٦٤٢ ص
٦٦٤٣ ص
٦٦٤٤ ص
٦٦٤٥ ص
٦٦٤٦ ص
٦٦٤٧ ص
٦٦٤٨ ص
٦٦٤٩ ص
٦٦٥٠ ص
٦٦٥١ ص
٦٦٥٢ ص
٦٦٥٣ ص
٦٦٥٤ ص
٦٦٥٥ ص
٦٦٥٦ ص
٦٦٥٧ ص
٦٦٥٨ ص
٦٦٥٩ ص
٦٦٦٠ ص
٦٦٦١ ص
٦٦٦٢ ص
٦٦٦٣ ص
٦٦٦٤ ص
٦٦٦٥ ص
٦٦٦٦ ص
٦٦٦٧ ص
٦٦٦٨ ص
٦٦٦٩ ص
٦٦٧٠ ص
٦٦٧١ ص
٦٦٧٢ ص
٦٦٧٣ ص
٦٦٧٤ ص
٦٦٧٥ ص
٦٦٧٦ ص
٦٦٧٧ ص
٦٦٧٨ ص
٦٦٧٩ ص
٦٦٨٠ ص
٦٦٨١ ص
٦٦٨٢ ص
٦٦٨٣ ص
٦٦٨٤ ص
٦٦٨٥ ص
٦٦٨٦ ص
٦٦٨٧ ص
٦٦٨٨ ص
٦٦٨٩ ص
٦٦٩٠ ص
٦٦٩١ ص
٦٦٩٢ ص
٦٦٩٣ ص
٦٦٩٤ ص
٦٦٩٥ ص
٦٦٩٦ ص
٦٦٩٧ ص
٦٦٩٨ ص
٦٦٩٩ ص
٦٧٠٠ ص
٦٧٠١ ص
٦٧٠٢ ص
٦٧٠٣ ص
٦٧٠٤ ص
٦٧٠٥ ص
٦٧٠٦ ص
٦٧٠٧ ص
٦٧٠٨ ص
٦٧٠٩ ص
٦٧١٠ ص
٦٧١١ ص
٦٧١٢ ص
٦٧١٣ ص
٦٧١٤ ص
٦٧١٥ ص
٦٧١٦ ص
٦٧١٧ ص
٦٧١٨ ص
٦٧١٩ ص
٦٧٢٠ ص
٦٧٢١ ص
٦٧٢٢ ص
٦٧٢٣ ص
٦٧٢٤ ص
٦٧٢٥ ص
٦٧٢٦ ص
٦٧٢٧ ص
٦٧٢٨ ص
٦٧٢٩ ص
٦٧٣٠ ص
٦٧٣١ ص
٦٧٣٢ ص
٦٧٣٣ ص
٦٧٣٤ ص
٦٧٣٥ ص
٦٧٣٦ ص
٦٧٣٧ ص
٦٧٣٨ ص
٦٧٣٩ ص
٦٧٤٠ ص
٦٧٤١ ص
٦٧٤٢ ص
٦٧٤٣ ص
٦٧٤٤ ص
٦٧٤٥ ص
٦٧٤٦ ص
٦٧٤٧ ص
٦٧٤٨ ص
٦٧٤٩ ص
٦٧٥٠ ص
٦٧٥١ ص
٦٧٥٢ ص
٦٧٥٣ ص
٦٧٥٤ ص
٦٧٥٥ ص
٦٧٥٦ ص
٦٧٥٧ ص
٦٧٥٨ ص
٦٧٥٩ ص
٦٧٦٠ ص
٦٧٦١ ص
٦٧٦٢ ص
٦٧٦٣ ص
٦٧٦٤ ص
٦٧٦٥ ص
٦٧٦٦ ص
٦٧٦٧ ص
٦٧٦٨ ص
٦٧٦٩ ص
٦٧٧٠ ص
٦٧٧١ ص
٦٧٧٢ ص
٦٧٧٣ ص
٦٧٧٤ ص
٦٧٧٥ ص
٦٧٧٦ ص
٦٧٧٧ ص
٦٧٧٨ ص
٦٧٧٩ ص
٦٧٨٠ ص
٦٧٨١ ص
٦٧٨٢ ص
٦٧٨٣ ص
٦٧٨٤ ص
٦٧٨٥ ص
٦٧٨٦ ص
٦٧٨٧ ص
٦٧٨٨ ص
٦٧٨٩ ص
٦٧٩٠ ص
٦٧٩١ ص
٦٧٩٢ ص
٦٧٩٣ ص
٦٧٩٤ ص
٦٧٩٥ ص
٦٧٩٦ ص
٦٧٩٧ ص
٦٧٩٨ ص
٦٧٩٩ ص
٦٨٠٠ ص
٦٨٠١ ص
٦٨٠٢ ص
٦٨٠٣ ص
٦٨٠٤ ص
٦٨٠٥ ص
٦٨٠٦ ص
٦٨٠٧ ص
٦٨٠٨ ص
٦٨٠٩ ص
٦٨١٠ ص
٦٨١١ ص
٦٨١٢ ص
٦٨١٣ ص
٦٨١٤ ص
٦٨١٥ ص
٦٨١٦ ص
٦٨١٧ ص
٦٨١٨ ص
٦٨١٩ ص
٦٨٢٠ ص
٦٨٢١ ص
٦٨٢٢ ص
٦٨٢٣ ص
٦٨٢٤ ص
٦٨٢٥ ص
٦٨٢٦ ص
٦٨٢٧ ص
٦٨٢٨ ص
٦٨٢٩ ص
٦٨٣٠ ص
٦٨٣١ ص
٦٨٣٢ ص
٦٨٣٣ ص
٦٨٣٤ ص
٦٨٣٥ ص
٦٨٣٦ ص
٦٨٣٧ ص
٦٨٣٨ ص
٦٨٣٩ ص
٦٨٤٠ ص
٦٨٤١ ص
٦٨٤٢ ص
٦٨٤٣ ص
٦٨٤٤ ص
٦٨٤٥ ص
٦٨٤٦ ص
٦٨٤٧ ص
٦٨٤٨ ص
٦٨٤٩ ص
٦٨٥٠ ص
٦٨٥١ ص
٦٨٥٢ ص
٦٨٥٣ ص
٦٨٥٤ ص
٦٨٥٥ ص
٦٨٥٦ ص
٦٨٥٧ ص
٦٨٥٨ ص
٦٨٥٩ ص
٦٨٦٠ ص
٦٨٦١ ص
٦٨٦٢ ص
٦٨٦٣ ص
٦٨٦٤ ص
٦٨٦٥ ص
٦٨٦٦ ص
٦٨٦٧ ص
٦٨٦٨ ص
٦٨٦٩ ص
٦٨٧٠ ص
٦٨٧١ ص
٦٨٧٢ ص
٦٨٧٣ ص
٦٨٧٤ ص
٦٨٧٥ ص
٦٨٧٦ ص
٦٨٧٧ ص
٦٨٧٨ ص
٦٨٧٩ ص
٦٨٨٠ ص
٦٨٨١ ص
٦٨٨٢ ص
٦٨٨٣ ص
٦٨٨٤ ص
٦٨٨٥ ص
٦٨٨٦ ص
٦٨٨٧ ص
٦٨٨٨ ص
٦٨٨٩ ص
٦٨٩٠ ص
٦٨٩١ ص
٦٨٩٢ ص
٦٨٩٣ ص
٦٨٩٤ ص
٦٨٩٥ ص
٦٨٩٦ ص
٦٨٩٧ ص
٦٨٩٨ ص
٦٨٩٩ ص
٦٩٠٠ ص
٦٩٠١ ص
٦٩٠٢ ص
٦٩٠٣ ص
٦٩٠٤ ص
٦٩٠٥ ص
٦٩٠٦ ص
٦٩٠٧ ص
٦٩٠٨ ص
٦٩٠٩ ص
٦٩١٠ ص
٦٩١١ ص
٦٩١٢ ص
٦٩١٣ ص
٦٩١٤ ص
٦٩١٥ ص
٦٩١٦ ص
٦٩١٧ ص
٦٩١٨ ص
٦٩١٩ ص
٦٩٢٠ ص
٦٩٢١ ص
٦٩٢٢ ص
٦٩٢٣ ص
٦٩٢٤ ص
٦٩٢٥ ص
٦٩٢٦ ص
٦٩٢٧ ص
٦٩٢٨ ص
٦٩٢٩ ص
٦٩٣٠ ص
٦٩٣١ ص
٦٩٣٢ ص
٦٩٣٣ ص
٦٩٣٤ ص
٦٩٣٥ ص
٦٩٣٦ ص
٦٩٣٧ ص
٦٩٣٨ ص
٦٩٣٩ ص
٦٩٤٠ ص
٦٩٤١ ص
٦٩٤٢ ص
٦٩٤٣ ص
٦٩٤٤ ص
٦٩٤٥ ص
٦٩٤٦ ص
٦٩٤٧ ص
٦٩٤٨ ص
٦٩٤٩ ص
٦٩٥٠ ص
٦٩٥١ ص
٦٩٥٢ ص
٦٩٥٣ ص
٦٩٥٤ ص
٦٩٥٥ ص
٦٩٥٦ ص
٦٩٥٧ ص
٦٩٥٨ ص
٦٩٥٩ ص
٦٩٦٠ ص
٦٩٦١ ص
٦٩٦٢ ص
٦٩٦٣ ص
٦٩٦٤ ص
٦٩٦٥ ص
٦٩٦٦ ص
٦٩٦٧ ص
٦٩٦٨ ص
٦٩٦٩ ص
٦٩٧٠ ص
٦٩٧١ ص
٦٩٧٢ ص
٦٩٧٣ ص
٦٩٧٤ ص
٦٩٧٥ ص
٦٩٧٦ ص
٦٩٧٧ ص
٦٩٧٨ ص
٦٩٧٩ ص
٦٩٨٠ ص
٦٩٨١ ص
٦٩٨٢ ص
٦٩٨٣ ص
٦٩٨٤ ص
٦٩٨٥ ص
٦٩٨٦ ص
٦٩٨٧ ص
٦٩٨٨ ص
٦٩٨٩ ص
٦٩٩٠ ص
٦٩٩١ ص
٦٩٩٢ ص
٦٩٩٣ ص
٦٩٩٤ ص
٦٩٩٥ ص
٦٩٩٦ ص
٦٩٩٧ ص
٦٩٩٨ ص
٦٩٩٩ ص
٧٠٠٠ ص
٧٠٠١ ص
٧٠٠٢ ص
٧٠٠٣ ص
٧٠٠٤ ص
٧٠٠٥ ص
٧٠٠٦ ص
٧٠٠٧ ص
٧٠٠٨ ص
٧٠٠٩ ص
٧٠١٠ ص
٧٠١١ ص
٧٠١٢ ص
٧٠١٣ ص
٧٠١٤ ص
٧٠١٥ ص
٧٠١٦ ص
٧٠١٧ ص
٧٠١٨ ص
٧٠١٩ ص
٧٠٢٠ ص
٧٠٢١ ص
٧٠٢٢ ص
٧٠٢٣ ص
٧٠٢٤ ص
٧٠٢٥ ص
٧٠٢٦ ص
٧٠٢٧ ص
٧٠٢٨ ص
٧٠٢٩ ص
٧٠٣٠ ص
٧٠٣١ ص
٧٠٣٢ ص
٧٠٣٣ ص
٧٠٣٤ ص
٧٠٣٥ ص
٧٠٣٦ ص
٧٠٣٧ ص
٧٠٣٨ ص
٧٠٣٩ ص
٧٠٤٠ ص
٧٠٤١ ص
٧٠٤٢ ص
٧٠٤٣ ص
٧٠٤٤ ص
٧٠٤٥ ص
٧٠٤٦ ص
٧٠٤٧ ص
٧٠٤٨ ص
٧٠٤٩ ص
٧٠٥٠ ص
٧٠٥١ ص
٧٠٥٢ ص
٧٠٥٣ ص
٧٠٥٤ ص
٧٠٥٥ ص
٧٠٥٦ ص
٧٠٥٧ ص
٧٠٥٨ ص
٧٠٥٩ ص
٧٠٦٠ ص
٧٠٦١ ص
٧٠٦٢ ص
٧٠٦٣ ص
٧٠٦٤ ص
٧٠٦٥ ص
٧٠٦٦ ص
٧٠٦٧ ص
٧٠٦٨ ص
٧٠٦٩ ص
٧٠٧٠ ص
٧٠٧١ ص
٧٠٧٢ ص
٧٠٧٣ ص
٧٠٧٤ ص
٧٠٧٥ ص
٧٠٧٦ ص
٧٠٧٧ ص
٧٠٧٨ ص
٧٠٧٩ ص
٧٠٨٠ ص
٧٠٨١ ص
٧٠٨٢ ص
٧٠٨٣ ص
٧٠٨٤ ص
٧٠٨٥ ص
٧٠٨٦ ص
٧٠٨٧ ص
٧٠٨٨ ص
٧٠٨٩ ص
٧٠٩٠ ص
٧٠٩١ ص
٧٠٩٢ ص
٧٠٩٣ ص
٧٠٩٤ ص
٧٠٩٥ ص
٧٠٩٦ ص
٧٠٩٧ ص
٧٠٩٨ ص
٧٠٩٩ ص
٧١٠٠ ص
٧١٠١ ص
٧١٠٢ ص
٧١٠٣ ص
٧١٠٤ ص
٧١٠٥ ص
٧١٠٦ ص
٧١٠٧ ص
٧١٠٨ ص
٧١٠٩ ص
٧١١٠ ص
٧١١١ ص
٧١١٢ ص
٧١١٣ ص
٧١١٤ ص
٧١١٥ ص
٧١١٦ ص
٧١١٧ ص
٧١١٨ ص
٧١١٩ ص
٧١٢٠ ص
٧١٢١ ص
٧١٢٢ ص
٧١٢٣ ص
٧١٢٤ ص
٧١٢٥ ص
٧١٢٦ ص
٧١٢٧ ص
٧١٢٨ ص
٧١٢٩ ص
٧١٣٠ ص
٧١٣١ ص
٧١٣٢ ص
٧١٣٣ ص
٧١٣٤ ص
٧١٣٥ ص
٧١٣٦ ص
٧١٣٧ ص
٧١٣٨ ص
٧١٣٩ ص
٧١٤٠ ص
٧١٤١ ص
٧١٤٢ ص
٧١٤٣ ص
٧١٤٤ ص
٧١٤٥ ص
٧١٤٦ ص
٧١٤٧ ص
٧١٤٨ ص
٧١٤٩ ص
٧١٥٠ ص
٧١٥١ ص
٧١٥٢ ص
٧١٥٣ ص
٧١٥٤ ص
٧١٥٥ ص
٧١٥٦ ص
٧١٥٧ ص
٧١٥٨ ص
٧١٥٩ ص
٧١٦٠ ص
٧١٦١ ص
٧١٦٢ ص
٧١٦٣ ص
٧١٦٤ ص
٧١٦٥ ص
٧١٦٦ ص
٧١٦٧ ص
٧١٦٨ ص
٧١٦٩ ص
٧١٧٠ ص
٧١٧١ ص
٧١٧٢ ص
٧١٧٣ ص
٧١٧٤ ص
٧١٧٥ ص
٧١٧٦ ص
٧١٧٧ ص
٧١٧٨ ص
٧١٧٩ ص
٧١٨٠ ص
٧١٨١ ص
٧١٨٢ ص
٧١٨٣ ص
٧١٨٤ ص
٧١٨٥ ص
٧١٨٦ ص
٧١٨٧ ص
٧١٨٨ ص
٧١٨٩ ص
٧١٩٠ ص
٧١٩١ ص
٧١٩٢ ص
٧١٩٣ ص
٧١٩٤ ص
٧١٩٥ ص
٧١٩٦ ص
٧١٩٧ ص
٧١٩٨ ص
٧١٩٩ ص
٧٢٠٠ ص
٧٢٠١ ص
٧٢٠٢ ص
٧٢٠٣ ص
٧٢٠٤ ص
٧٢٠٥ ص
٧٢٠٦ ص
٧٢٠٧ ص
٧٢٠٨ ص
٧٢٠٩ ص
٧٢١٠ ص
٧٢١١ ص
٧٢١٢ ص
٧٢١٣ ص
٧٢١٤ ص
٧٢١٥ ص
٧٢١٦ ص
٧٢١٧ ص
٧٢١٨ ص
٧٢١٩ ص
٧٢٢٠ ص
٧٢٢١ ص
٧٢٢٢ ص
٧٢٢٣ ص
٧٢٢٤ ص
٧٢٢٥ ص
٧٢٢٦ ص
٧٢٢٧ ص
٧٢٢٨ ص
٧٢٢٩ ص
٧٢٣٠ ص
٧٢٣١ ص
٧٢٣٢ ص
٧٢٣٣ ص
٧٢٣٤ ص
٧٢٣٥ ص
٧٢٣٦ ص
٧٢٣٧ ص
٧٢٣٨ ص
٧٢٣٩ ص
٧٢٤٠ ص
٧٢٤١ ص
٧٢٤٢ ص
٧٢٤٣ ص
٧٢٤٤ ص
٧٢٤٥ ص
٧٢٤٦ ص
٧٢٤٧ ص
٧٢٤٨ ص
٧٢٤٩ ص
٧٢٥٠ ص
٧٢٥١ ص
٧٢٥٢ ص
٧٢٥٣ ص
٧٢٥٤ ص
٧٢٥٥ ص
٧٢٥٦ ص
٧٢٥٧ ص
٧٢٥٨ ص
٧٢٥٩ ص
٧٢٦٠ ص
٧٢٦١ ص
٧٢٦٢ ص
٧٢٦٣ ص
٧٢٦٤ ص
٧٢٦٥ ص
٧٢٦٦ ص
٧٢٦٧ ص
٧٢٦٨ ص
٧٢٦٩ ص
٧٢٧٠ ص
٧٢٧١ ص
٧٢٧٢ ص
٧٢٧٣ ص
٧٢٧٤ ص
٧٢٧٥ ص
٧٢٧٦ ص
٧٢٧٧ ص
٧٢٧٨ ص
٧٢٧٩ ص
٧٢٨٠ ص
٧٢٨١ ص
٧٢٨٢ ص
٧٢٨٣ ص
٧٢٨٤ ص
٧٢٨٥ ص
٧٢٨٦ ص
٧٢٨٧ ص
٧٢٨٨ ص
٧٢٨٩ ص
٧٢٩٠ ص
٧٢٩١ ص
٧٢٩٢ ص
٧٢٩٣ ص
٧٢٩٤ ص
٧٢٩٥ ص
٧٢٩٦ ص
٧٢٩٧ ص
٧٢٩٨ ص
٧٢٩٩ ص
٧٣٠٠ ص
٧٣٠١ ص
٧٣٠٢ ص
٧٣٠٣ ص
٧٣٠٤ ص
٧٣٠٥ ص
٧٣٠٦ ص
٧٣٠٧ ص
٧٣٠٨ ص
٧٣٠٩ ص
٧٣١٠ ص
٧٣١١ ص
٧٣١٢ ص
٧٣١٣ ص
٧٣١٤ ص
٧٣١٥ ص
٧٣١٦ ص

دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ١٨٨٩

 

بَنْگ ، نام چند گیاه مختلف و، بویژه ، نامِ موادّمخدّر حاصل از آنها، که به علت همانندیِ برخی خواص و کاربردهای تخدیریشان ، با یکدیگر خَلط و مُشتبَه شده اند، خصوصاً : ١) «حَشیش » یا گیاهِ شاهدانه ، یا، در اصطلاحِ گیاهداروشناسان قدیم دورة اسلامی ، کَنَّب / کَنَب / قِنَّب / قُنَّب ، با نام علمیِ کانّابیس ساتیوا (لفظاً به معنای «کنَّبِ کاشته شده »)؛ ٢) «بَنْج » یا سَیْکَران ، با نام علمی هیوسْکواموس . این خلط ظاهراً در گذشته ای بسیار دور روی داده است (رجوع کنید به دنبالة مقاله ). مقالة حاضر، به «بنگ » به معنای رایج آن در فارسی معاصر (= حشیش ) اختصاص دارد.

واژه شناسی . واژة بنگ از فارسی میانه بَنْگ (در پهلَویِ کتابی ، بَنْگ و مَنْگ ؛ معرّب آن ، بَنْج ) و آن از اوستایی bangha / ha ¤ ban می آید، که نهایتاً به واژة سانسکریتِ /a ¦ ga bhan (دراین زبان ، فقط به معنای کنب و مادّة مخدّر یا مُسکِرِ حاصل از آن ) بازمی گردد (رجوع کنید به مونیر ـ ویلیمز ، ص ٧٤٤، ستون ٣؛ بارتولومه ، ستون ٩٢٥). دربارة اصل واژه های همریشة کنب (فارسی ؟)، قنب (عربی ) و کانّابیس یونانی (که کانّابیس لاتینیِ مذکور اقتباس از آن است ) دانشمندان اختلاف نموده اند؛ برخی واژة یونانی را مأخوذ از یک زبان اروپای شرقیِ باستان (سَکایی یا تراکیایی ) یا حتی از سومری unibu k / qun(n)ubu / qunnabu «گیاه شاهدانه » یا همریشه با آن دانسته اند (رجوع کنید به ارنو و میّه ، ص ١٩٣؛ شانترن ، ج ١، ص ٤٩٣؛ شیر، ص ١٢٨؛ د. اسلام ، چاپ دوم ، ذیل «حشیش »). دربارة اصطلاح «حشیش » رجوع کنید به دنبالة مقاله .

گیاهشناسی تاریخی و تاریخچة مصارف گوناگون گیاه شاهدانه (هندی ). دو حکیم یونانی ، دیوسکوریدس (سَدة نخست میلادی ) و جالینوس (سدة دوم ) که آثارشان منبع اصلی اطلاعات پزشکان و داروشناسان دورة اسلامی بوده است ، دو نوع از این گیاه را می شناخته و وصف کرده اند : ١) کانابیس اِمِرُس (لفظاً «کنب کاشته شده / بُستانی »)، که همان کانابیس ساتیوا ی مذکور است ؛ دیوسکوریدس در وصف آن می گوید (ترجمة عربی قدیم ، به نقلِ ابن بیطار، ج ٢، ص ٣٩، در ذیل قنب ؛ ترجمة انگلیسی قدیم ، ش ١٦٥، ص ٣٩٠) : « ( الیافِ ) قنب برای ساختن طنابهای مُحکم بسیار نیک است ... گیاهی است بدبو، دارای ساقه های دراز و کاواک ، و دانه های گِردی که خورده می شود. افراط در خوردن این دانه ها قوّة تناسل را از میان می بَرد. چکانیدن عصارة شاهدانه های سبز (تازه ) در گوش ، گوشْدرد را درمان می کند»؛ ٢) کانابیس آگریا (لفظاً «کنبِ بَرّی / وحشی »؛ در ابن بیطار، همانجا، ذیل «قنب برّی »)، که گیاهشناسان جدید آن را از جنس ِ آلتایا (= خَطمی ) می دانند و به نامِ آلتایاکانّابینا (لفظاً «خطمیِ کنبی / کنبْ مانند») می شناسند. دیوسکوریدس در وصف آن می گوید (ترجمة انگلیسی قدیم ، ش ١٦٦، ص ٣٩١؛ ترجمة عربی ، به نقل ابن بیطار، همانجا) : شاخه ها و دانه ها و ریشه هایش مانند خطمی است اما برگهایش مانند برگهای کنب بستانی است ؛ پوست ساقه های آن طناب بافی را شاید، و ضماد جوشاندة ریشه هایش برای تحلیل آماسهای «گرم » و رفع مادّه ای که در مَفصلها متحجّر شده باشد سودمند است (برای دیگر خواص دارویی کنب رجوع کنید به دنبالة مقاله ). نوع سومی از کنب را قرنها پس از دیوسکوریدس دانشمند گیاهداروشناسِ اندلسی ، ابن بیطار (متوفی ٦٤٦/١٢٤٨) وصف کرده است (همانجا) : «نوع سومی از قنب هست که به آن قنب هندی می گویند و جز در مصر من آن را در جایی ندیده ام . در باغها کاشته می شود و ( مصریان ) آن را حشیشه می گویند.» سپس «سُکرآوری » این نوع ، رواج استعمال آن در میانِ «فقرا» (= درویشان ) مصر و مضارّ آن را ذکر می کند (رجوع کنید به دنبالة مقاله ). حشیشی که در احوال مساعد آب و هوا و خاک ، بویژه در هند و مصر و برخی نواحی اطراف آنها، کاشته می شود از حیث اثر فیزیولوژیکی قویتر و مؤثرتر است (مثلاً از شاهدانه ای که در کشورهای شمالی تر اروپا بروید؛ رجوع کنید به بستانی ، ذیل «حشیشه »؛ د.اسلام ، چاپ دوم ، همانجا). ظاهراً به سبب همین اثر قوی تر شاهدانة هندی الاصل (؟)، طبیعیدان نامی فرانسوی لامارک (در ١٧٨٩ میلادی ) آن را از نوعِ sativa جدا دانسته کانّابیس ایندیکا (لفظاً «کنب هندی ») نام نهاد (ج ١، ص ٦٩٥)؛ اما تفاوتهای ریختشناختی (مُرفولوژیک ) این دو، چندان نیست که بتوان حشیش هندی را «نوع » دیگری دانست . لذا، در جمع میان این دو نامگذاری ، نام علمی indica var. Cannabis sativa شاید اصلح باشد (رجوع کنید به ابن میمون ، ش ٥٨، تعلیقات مایرهوف ، ص ٣٣-٣٢ ؛ برای توصیف گیاهشناختی C. sativa ، انتشار آن در ایران ، و تصویر رنگی بخشهای گوناگون آن رجوع کنید به قهرمان ، ج ١٠، لوحه ١١٥٩).

منشأ کنب را عموماً آسیای مرکزی باستان دانسته اند (مثلاً رجوع کنید به بریتانیکا ، ماکروپیدیا ، ذیل "hemp" ؛ پاسکواله ، ص ١١٢). اگر چنین باشد، کِشت شاهدانه باید در روزگاران بسیار کهن از آنجا از سویی به چین و هند و، از سوی دیگر، به ایران ، بین النهرین ، حوزة دریای مدیترانه و مصر گسترش یافته باشد. مدارکی به قدمت حدود ٢٧٠٠ـ٢٨٠٠ سال پیش از میلاد حاکی از کشت کنب برای استفاده از الیاف و احتمالاً مصارف درمانی یا تخدیری آن در چین باستان موجود است (برای شرح این مدارک رجوع کنید به پاسکواله ، ص ١١٤ـ ١١٥). کنب هندی ، به استناد نوشته های کهن سانسکریت (در وِدا ها، متعلق به حدود ٢٠٠٠سال پیش از میلاد)، با نامهای بَهنْگَ (مذکور در بالا) و ایندراسَنَ (لفظاً «کنبِ ایندرا»، ال'هِ جوّ و آسمان و باران و باد و طوفان در دین هندوان )، در پزشکی سنّتی هندی و در آیینها و اعیاد مذهبی هندوان و برهماییان اهمیت خاصی داشته است .

استعمال حشیش به عنوانِ مُسکر با ترکیبها و نامهای گوناگون در افرادِ همة طبقات اجتماعی موروثی هند (کاسْت )، از اَعالی و اَدانی ، سخت رایج بوده و هنوز هم رواج دارد (رجوع کنید به پاسکواله ، ص ١١٦ـ١١٩؛ دایماک و همکاران ، ج ٣، ص ٣١٨ـ ٣٢١). در الواح آسوری ، به قدمت حدود ٢٠٠٠سال پیش از میلاد، از جمله در یکی از کهنترین نوشته های علمی موجود یعنی واژه نامه های بین النهرین باستان ، شواهدی هست که کنب هم در پارچه بافی و هم به عنوان دارو در آنجا به کار می رفته است ، و در پزشکی بابلی ، استعمال خارجی کنبِ آمیخته به مواد دیگر برای معده ، آماسها، لمسی اسافل اعضای بدن و استعمال داخلی آن برای زدودن غم و افسردگی و برای دفع سنگِ کلیه معمول بوده است ( د. اسلام ، چاپ دوم ، همانجا؛ پاسکواله ، ص ١١٢ـ١١٣). در مصر باستان ، شاهدی حاکی از استعمال کنب برای الیاف بافتنی آن یافت نشده است ولی شواهدی در پاپیروسهایی به قدمت ٣٣٠٠ـ٢٦٠٠سال پیش از میلاد دالّ بر استعمال داخلی (به صورت خوراکی یا تدخین ) و خارجی (به صورت مرهم و غیره ) آن (با نامِ شمشمت ) مثلاً برای تحریک انقباضهای زهدان ، به عنوان مُسکّن و پلشت بر ، در برخی بیماریهای چشم و جز اینها وجود دارد ( د.اسلام ، چاپ دوم ، همانجا؛ پاسکواله ، ص ١١٥ـ١١٦).

در مورد ایران (به معنای گستردة باستانی آن )، کهنترین سند تاریخی دربارة کنب روایت هرودوت (سدة پنجم پیش از میلاد) و در ارتباط با قوم جنگجوی ایرانی سَکاها است که آن را در سرزمین خود، سکوتیا ، در آسیای مرکزی می کاشتند. هرودوت (ترجمة انگلیسی ، کتاب چهارم ، ص ٢٩٤ـ٢٩٥) می گوید : «گیاهی است مانند کتان ولی بسیار بزرگتر و خشن تر، که هم خودروست و هم کاشته می شود. تراکیاییها ( بومیانِ تراکیا ، کشوری باستانی در جنوب شرقی اروپا در شبه جزیرة بالکان کنونی ، که در حدود ٥١٢ـ٤٧٩ پیش از میلاد تابع حکومت ایران بود ) پارچه هایی مانند پارچة کتانی با آن می بافند.» سپس «حمّام بُخار» سکاها را (به جای استحمام با آب ، که نزد آنان معمول نبود) شرح داده است : «خیمة سه گوش کوچکی با پارچة پشمی بر سه تیرک ( به شکل چاتمه ) برپا می کنند و درزهای آن را خوب می پوشانند. در این خیمه سینی ای پُر از سنگریزه های برافروخته می گذارند، سپس قدری شاهدانه برداشته تک تک به درون خیمه می خَزَند و شاهدانه ها را بر سنگهای داغ می ریزند. دانه ها فوراً می سوزد و بُخار (دود) می کند... سکاها از استنشاق این بخار چندان سرخوش و کیفور می شوند که از ( فرط ) لذت فریاد می کشند.» برخلاف گمان هرودوت ، ظاهراً سکاها این «حمام بخار» را نه برای تطهیر بلکه برای استلذاذ و سرخوشی به کار می بردند. احتمالاً همین سکاها در حدود ١٥٠٠ پیش از میلاد کشت این گیاه را به نواحی شمال دریای خزر و از آنجا به روسیه و اروپای مرکزی و شمالی گسترش دادند (پاسکواله ، ص ١١٤).

بنابر روایتی ، زایری هندو، بیرارسلان ( ؟ ) نام ، در زمان سلطنت انوشیروان (٥٣١ ـ٥٧٩میلادی ) استعمال کنب به عنوان ماده ای مخدّر و مُسکر را در ایران شناسانید (پاسکواله ، ص ١١٩). منشأ این افسانه ظاهراً روایت مَقْریزی (٧٦٦ـ٨٤٥؛ ج ٣، جزء٣، ص ٢٠٧) از قول شیخ محمد شیرازیِ قلندری است : شیخی هندی به نام بیررطن ( کذا ) نخستین کسی بود که خوردنِ حشیش را به اهل هند، که پیشتر از خاصیت سکرآوری آن ناآگاه بودند، شناسانید. بیررطن در زمان «أکاسِرة » می زیست ، دورة اسلام را درک کرد، و مسلمان شد. استعمال حشیش در هند شیوع یافت و خبر آن به مردم یَمَن ، ایران ، عراق ، روم ، شام و مصر رسید (نیز رجوع کنید به بُستانی ، همانجا). نادرستی این روایات آشکار است (نیز رجوع کنید به داستان شیخ حیدر در دنبالة مقاله ). در مورد ایران قدیم ، وجود اشارات متعدد به (گیاهِ) شاهدانه در برخی نسکهای اوستا و دیگر نوشته های مزدیسنی (به زبان فارسی میانه ) حکایت از قدمت شناخت این گیاه و آگاهی از خواصّ تخدیری یا سُکرآوری آن دارد. مثلاً، بنا بر روایتی زردشتی ، وقتی که اهریمن به آفریدگانِ اهورا مزدا حمله کرد، پیش از این که

«گاوِ یکتا آفریده » را از پای درآوَرَد، اهورا مزدا به آن گاو «مَنگِ بیشاز ( = درمانبخش ) » خورانید تا از درد گزند اهریمن بکاهد؛ گاو فوراً نزار و بیمار شد و درگذشت ( بُنْدَهِش ، فصل ٤، بند٢٠، ص ٥٠ـ٥١؛ ترجمة بهار، ص ٥٢). این «منگِ» مخدر و کُشنده ، به گمان برخی ، شاید عصارة نوعی سَیکران = بَنج بوده است (نیز رجوع کنید به ایرانیکا ، ج ٣، ص ٦٨٩ـ٦٩٠). دیگر این که ، مثلاً، بنگ یکی از اجزای «خورشِ روشنگر » بود که ویشتاسب به وسیلة آن توانست «فَرَّه بزرگ » و «سِرّ اکبر» را ببیند. این «مَنگِ ویشتاسْپان »، نوشابة نشئه آوری که به منظور گشودنِ «چشمِ جان » می خوردند، به هوم * ( دینکرد ٧:٤/٨٥) یا به مِیْ ( روایات پهلوی ٤٧:٢٧) آمیخته می شد. مثلاً، اَردا وِراز راردا ویراف ، پیش از سفر (خیالی ) به «آن جهان » از آن منگ آشامید ( وندیداد پهلوی ١٥:١٤؛ اَردا ویراز نامگ ١:٢٠، ٢:٩، ٢:١٥، ١٦). این «خورشِ روشنگرِ» توهّم زا/ وَهم انگیز احتمالاً حاوی قدری بنگ /حشیش بوده است (نقل به اختصار از ایرانیکا ، همانجا).

در روایتهای دیگری ، «کشف » خواص حشیش و اشاعة آن به دو صوفی ایرانی ، شیخ حیدرِ زاوَجی (منسوب به زاوَه در شهرستان نیشابور) و احمد ساوَجی قلندری ، نسبت داده شده است . مقریزی (ج ٣، جزء٣، ص ٢٠٥ـ٢٠٦) این داستان را دربارة شیخ حیدر از السَوانح الادبیة فی المدائح القِنّبیة عمادالدین ابوالفضل حسن بن محمد عُکْبَری (قرن هفتم ) آورده است (نقل به اختصار): «از شیخ جعفربن محمد شیرازیِ حیدری ( = پیرو مکتب شیخ حیدر مزبور ) در ٦٥٨، در شوشتر، سبب وقوف بر این گیاه و چگونگی رسیدن آن را به فقراء ( = صوفیان ، درویشان ) و سپس به عوام ( = تودة مردم ) پرسیدم . پاسخ داد که شیخِ او، شیخ الشیوخْ حیدرا ( کذا ) یِ نیشابوری ، در زاویه ( = خانقاه کوچک ) ای بر کوهی میان نیشابور و زاوه می زیست . گرچه گروهی از فقراء در ملازمت او بودند، وی بیش از ده سال در آنجا کُنج عزلت گرفت و کسی را بجز من ( = شیخ جعفر ) که خادم خاصّش بودم ، به آن کُنج راه نمی داد. ریاضتِ بسیار می کشید و اندک غذایی می خورد. اما روزی ناگهان زاویه را ترک کرد و تنها به صحرا رفت . چون بازگشت ، نشاط و سرور بیسابقه ای در چهرة او دیدیم . سبب پرسیدیم . گفت : در خلوت که بودم به خاطرم گذشت که تنها به سیرِ صحرا بروم . کمترین نسیمی نمی وزید. در آن گرمای شدید، همه گیاهان بیحرکت و ساکن بودند، ولی متوجه گیاهی شدم که مانند مستان به آرامی تِلوتِلو می خورد. چند برگ آن را چیدم و خوردم ، و این چند برگ آرامش و ارتیاح و نشاطی در من ایجاد کرد. آنگاه وی ما را با خود به صحرا بُرد تا آن گیاه را به ما نشان دهد. گفتیم که این گیاه معروف به قنّب است ( که با الیاف آن پارچه و ریسمان می بافند ) . به امر او، همه برگی از آن خوردیم . چون به خانقاه بازگشتیم ، سرور و فرح زایدالوصفی احساس کردیم . آنگاه شیخْ ما را سوگند داد که راز آن گیاه را از همه (بجز درویشان ) پنهان داریم . در زمان حیات شیخ حیدر، من قنب را در خانقاه کاشتم . به ما وصیت کرد که پس از مرگش آن را در اطراف ضریح او بکاریم . در طی ده سالی که شیخ پس از آن «کشف » بزیست هر روز از این گیاه می خورد و به ما نیز توصیه کرد که کمتر غذا بخوریم و، در عوض ، این حشیشه را بخوریم . پس از وفات او (در ٦١٨)، قُبّه ای بزرگ بر گور او در کوه ساخته شد. خراسانیها نذورِ بسیار به آن مزار تقدیم و آن را زیارت می کردند و اصحاب او را محترم می داشتند. شیخ به هنگام وفات ، به اصحاب خود سفارش کرد که این عُقّار و راز آن را به «ظرفاء» و بزرگان خراسان هم بشناسانند. چنین بود که استعمال حشیش در خراسان و سپس فارس شایع شد. ولی اهل عراق آن را هنوز نمی شناختند، تا این که حاکم جزیرة هُرمز و محمد بن محمد، حاکم بحرین ، در زمان خلافت المستنصر باللّه ، در ٦٢٨ که به عراق آمدند، با این گیاه آشنا شده خوردن آن را به اهل عراق شناساندند. پس از اشتهار آن در عراق ، خبر آن به مردم شام و روم ( آسیای صغیر ) رسید.» سپس مقریزی (ج ٣، جزء٣، ص ٢٠٦ـ٢٠٧) دو شعر را که شهرت انتساب «کشف » و اظهار خواص حشیش به شیخ حیدر در آنها منعکس است ، ذکر می کند : یکی از ادیبْ محمد بن علی أعمی ' دمشقی (متوفی ٦٩٢/١٢٩٢)، با مَطلعِ «دَعِ الخَمرَ وَ اشرِبْ مِن مُدامَةِ حَیْدرٍ / مُعَنَبَرةٍ خَضراء مِثْلَ الزَبَرجَدِ»، و دیگری از ادیب احمد بن محمد بن رسّام حَلَبی (خلاصة بسیار کوتاهی از روایت عُکبَری را فقیه شافعی بدرالدین زَرْکَشی ( ٧٤٥ـ٧٩٤ ) آورده است ، در رزنتال ، ص ١٧٦ـ١٧٧).

داستان شیخ حیدر در قضیة «کشف » حشیش ، گرچه نمی توان بکلّی آن را مجعول و مردود دانست ، لااقل حکایت از شیوع استعمال بنگ در میان صوفیان و درویشان آن روزگار و نقش عمدة ایشان در گسترش آن می کند (رزنتال ، ص ٥٣ ـ٥٤). بجز متصوّفه ، گروه دیگری که متهم به اشاعة استعمال حشیش شده اند «دولتِ تَتَر» (= مغول ) بود. فقیه حَنبلی ، ابن تَیمیّه (٦٦١ـ ٧٢٨) صریحاً اشاره به شیوع استعمال حشیش بر اثر حملة مغول بر بلاد اسلام کرده تلویحاً می خواهد بگوید که دشمنان اسلام ، علاوه بر شمشیر، حشیش را برای به زانو درآوردن مسلمانان به کار گرفتند (ابن تیمیّه ، ج ٤، ص ٢٦٢ـ٢٦٤، مسئله های ٤٩٢ و ٤٩٣؛ نیز رجوع کنید به رزنتال ، ص ٥٤). زرکشی (ص ١٧٧)، با قبول نظر ابن تیمیّه ، از منبع نامذکوری نقل می کند که حشیش «شرّی بود محدود به بلاد عجم (= ایران ) تا این که تَتَرها بر عَجَم مستولی شدند، و سپس ( استعمال بنگ از آنجا ) به بغداد گسترش یافت ». این اتّهام را نمی توان کاملاً وارد دانست ولی می توان قضیه را چنین تعبیر کرد که یورش و پیشروی مغولان سبب فرار بسیاری از مردم به سوی مغرب (عراق و دورتر) شد و فراریانِ معتاد این اعتیاد را با خود بردند و آن را به سوی غرب گسترانیدند، و یا این که در پی رویدادهای نکبت بار آن روزگار، جوّ ترس و بیقراری و ناایمنی سبب افزایش و رواج استعمال مواد مخدّر گردید. قلّت اطلاعات تاریخی ما داوری دربارة علّت یا علّتهای دقیق گسترش و شیوع بنگ از مشرق به مغرب را دشوار می سازد (رزنتال ، ص ٥٤ـ٥٥). به هرحال ، دو مأخذ موثق تاریخی دربارة تاریخ تقریبی رواج حشیش در مصر و، سپس بسی دورتر، در اندلس در دست است . یکی ابن بیطار، مذکور در بالا، که شهادت او نشان می دهد در زمان وی (یعنی در نیمة اول قرن هفتم ) استعمال «حشیشه » هنوز در میهن او (اندلس ) رایج نشده بود. دیگری ، در مورد اندلس ؛ ظاهراً قدیمترین سند ورود بنگ به اندلس اشعاری است که احمد مختار عَبّادی ذکر کرده و استنادی که به گفتة لسان الدین ابن خطیب غَرناطی (٧١٣ـ٧٧٦) نموده است (از رحلة ابن خطیب در مغرب ، منقول در کتاب نُفاضَة الجِراب فی عُلالة الاءغتراب ابن خطیب ، مقدمه ، ص ٢٠ و بعد، متن ، ص ١٨٣) حاکی از این که استعمال پنهانی حشیش در همة قشرهای اجتماعی غَرناطه در زمان ابوسعید بِرمِجو/ برمِخو ( ؟ ) ( یِ ) غاصب شیوع داشت (نیز رجوع کنید به رزنتال ، ص ٥٥، زیرنویس ٣).

گروه دیگری که معروف یا متهم به استعمال و ترویج حشیش شده اند نِزاریه * (یعنی اسماعیلیان شام ) بودند که نخستین تسمیة آنان به «حشیشیّه » از حدود ٥١٧/١١٢٣ در دست است . اسماعیلیان شام را «حَشّاشون » (دزی ، ج ١، ص ٢٨٩) و «حَشیشیّون » نیز خوانده اند، که گویا استعمال حشیش را (از ایران ) به آن نواحی برده بودند. این نامها را در روزگار جنگهای صلیبی مسیحیان به اعضای فرقة سرّی اسماعیلیه پیرو حسنِ صَبّاح * (٤٨٣ـ ٥١٨/ ١٠٩٠ـ١١٢٤) دادند، که مفروضاً تحت تأثیر بنگ ، مسیحیان و دشمنان دیگر را پنهانی تِرور می کردند (رجوع کنید به واژة فرانسوی /انگلیسیِ assassin ، اکنون به معنای «جانی ای که در ازای پول یا به مقاصد سیاسی ، شخص نامبرداری را بکُشد»، که در اصل مأخوذ از واژة حشّاشین / حشیشیّین عربی است ؛ کاشفِ اشتقاق واژة فرانسوی مذکور، و واژه های مشابه آن در برخی دیگر از زبانهای اروپایی ، از حشیشییّنِ عربی ، سیلوستر دو ساسی ، در > «جُستاری دربارة سلسلة حشّاشین » < ، ١٨١٨میلادی ، بود). پیروان حسن صبّاح ، پس از تسخیر دژهای مستحکم کوهستانی بسیار در ایران (بویژه قلعة اَلَموت * ) دژهای مشابهی را در شام و برخی دیگر از بلاد اسلامی فروگرفتند. از این پایگاهها بود که به «تِرور کردنِ» خطرناکترین مخالفان خود دست می زدند. گفته شده است آن اعضایی را که رهبران معنویشان برای این مأموریتهای خطرناک برمی گزیدند (معروف به «فدائیان »)، به استعمال حشیش وامی داشتند تا آنان را همچون آلات فعل بی اراده ای برای اجرای هر فعل شنیعی درآورند. حسنِ صبّاح در طی اقامت خود در مصر (١٠٧٨ـ١٠٨٠ میلادی ) دعاوی نِزار بن المستنصر، خلیفة فاطمی ، را پذیرفت و سر به فرمان او گذاشت (نام فرقة اسماعیلی «نِزاری » مأخوذ از نام همین خلیفة فاطمی است ). آنچه «حشّاشون » را از دیگر «مَلاحِدَه » (= اسماعیلیه ) مشخّص می کرد، نه اختلاف در اصول عقاید مذهبی ، بلکه سازمان سیاسی سرّی آنان بود که اطاعت کورکورانه از رهبر خود را می طلبیدند. جانشینان حسن صباح سرانجام به دست مغولان برافتادند و فعالیتهای تبلیغاتی و تروریستی نزاریان نیز بدین ترتیب خاتمه یافت (نیز رجوع کنید به د. اسلام ، چاپ اول ، ذیل "Assassins" ؛ و حشیشیه * ).

نویسندگان غربی دربارة ارتباط حشیش با «مَلاحده » (بویژه پس از کشف مذکور سیلوستر دو ساسی ) بسی بحث کرده اند. در تکوّن افسانة این ارتباط ، مسلّماً داستانی مؤثر بوده است که مارکو پولو، سیّاح ونیزی ( ? ١٢٥٤ـ ? ١٣٢٤میلادی ) از قول برخی از اهالی ناحیة الموت دربارة باغ بهشت آسایی نقل کرده است ( سفرنامه ، ص ٥١ـ٥٤؛ ترجمة فرانسوی ، ص ٩٧ـ١٠٠؛ نیز رجوع کنید به لوئیس ، ص ٤٣) که «شیخ الجِبال » یعنی علاءالدین محمد (٦١٨ـ٦٥٣/١٢٢٠ـ١٢٥٥)، چهارمین رئیس یا زعیم اسماعیلیة الموت ، در آنجا پدید آورده بود و جوانانی را تحت تأثیر «نوشابه ای که آنان را به خواب می بُرد» (= شرابِ حاوی حشیش ؟ در ترجمة فارسی ، «تریاک » به جای نوشابة خواب آور !) و با وعدة وصول به بهشت موعود می فریفت و بدینسان آنها را برای اجرای مأموریتهای آدمکشی آماده می کرد. این افسانه مستندِ تاریخی ندارد؛ به گفتة هاجسن ( د. اسلام ، چاپ دوم ، ذیل «الموت »)، «هیچ چیز ثابت نمی کند که داروی مخدّر بنگ ارتباطی با قتلهایی ( که «فدائیان » مرتکب می شدند ) داشته بوده باشد»؛ دیگر این که (به قول همو، ١٩٥٥، ص ١٣٤) ثابت شده است که حشیش دارای آن اثرِ روان ـ تَنی ای نیست که کسی را به اجرای مأموریت خطرناکِ ترور تحریک و تشجیع کند (نیز رجوع کنید به رزنتال ، ص ٤٣).

نامها و القاب حشیش . پیش از رواج عنوان عامیانة «حشیشة » یا «حشیش » که معلوم نیست نخست کی و کجا برای این گیاه به کار رفته است ، نامهای «رسمی » آن در منابع دورة اسلامی عبارت بود از (در فارسی ) ( برگِ ) شاهدانه / شَهدانه ، کنب (رجوع کنید به کمپفر ، ١٧١٢میلادی ، ص ٦٤٥ـ٦٤٧: « ( در ایران ) دانه ها ( ی آن ) را شادُنِه ، گَردة ( گرد آورده شده از گلها و برگهای آن ) را چَرْس ، و برگها ( ی آن ) را بَنگ می گویند»)؛
(در عربی ) ( وَرَق ) الشَهْدانَج (یا شکلهای دیگری از واژة معرّب اخیر: شاهدانج / شاهدانَق ، شادانَق ، شَرانَق ( در مصر،به گفتة انطاکی ، ص ٣١٠ ) )، قنّب (با تلفظهای متفاوت )، قُنبُس ، و غیره (به گفتة انطاکی ، همانجا، در مصر قُنبس به دانه های آن ، و حشیشة به برگهای آن گفته می شد).

واژة حشیشة / حشیش (جمع آن ، حَشائش ) آشکارا در عربی نامی عامّ است (از ریشة حَشَّ ، «خشک شدن » و غیره )، اصلاً به معانیِ «علف خشک »، «علف هرز»، «گیاه علفی » (به طورکلّی )، «گیاه طبّی »، و غیره (قس دو واژة انگلیسی عامیانة grass «علف » و weed «علف هرز» که مجازاً به معنای مریوانا = حشیش به کار می رود).

پس از رواج استعمال حشیش در کشورهای اسلامی ، بتدریج نامها یا لقبهای گوناگون بسیار متعددی به آن داده شده است . تقی الدین ابوبکر بن عبداللّه بَدْری (٨٤٧ـ٨٩٤) در راحَة الارواح فی الحشیش والرّاح ، که جامعترین تألیف بازمانده از قدیم دربارة بنگ و باده است که تاکنون شناخته شده ، هفتاد نام یا لقبی را که ملتها، اصناف گوناگون پیشه وران و گروههای اجتماعی در روزگار وی برای حشیش به کار می بردند، ذکر کرده است (نسخة خطی کتابخانة ملی فرانسه ، ش ٣٥٤٤ ar. ، از آغاز نسخه تا برگ ٥٧ب ؛
منقول در رزنتال ، ص ٣٥ـ ٣٨؛
قرائت یا تلفظ و معانی لفظی بسیاری از این لقبهای مهجور، نامشخص و مشکوک است ؛
رجوع کنید به توضیحات و تعلیقات رزنتال ، ص ٢٣ـ ٣٨)، مثلاً : الخضراء (اهل یَمَن )، بِنْت الجِراب (اهل بغداد؛
لفظاً، «دختر کیسه »)، اَسْرار (تُرکان ؛
لفظاً، «رازها»)، کَفّ و جَمال الزَّین (اهل عراق )، الغُبَیراء (اهل دیار بکر؛
لفظاً، «خاکی رنگ کوچک »)، خوینه (؟، کُردها)، مُحَمَّصَة (اهل حَماة ؛
لفظاً، «بو داده ، برشته »)، صَحیح (اهل سوریه )، إبنة القُنْبُس (اهل مغرب ؛
لفظاً، «دختر قنّب »)، مُبَهِّجَة (اهل حُمص ؛
لفظاً، «بهجت انگیز»)، مَعْدِن الزُّمّرد (اهل «سَواحل »)، مَعْلوم (اصطلاحِ «مُتَجَرِّدة » = ناسِکانِ عُزلت گزین )، مَعلوم الفُقراء (اصطلاحِ «جُعَیدیّة » = اوباش )، شجرة الفَهم (اصطلاحِ «مُطَیْلَسَة » = طیلسان پوشان )، وُصول و راحَة البال (اصطلاح بازرگانان )، زیارة الخِضرِ الاخْضر (اصطلاح مشایخ ؛
لفظاً، «دیدار خِضرِ سبز»)، مُوصِلَة القَلب (اصطلاح صوفیان )، زُوّادَة (اصطلاح مسافران ؛
لفظاً، «توشة راه »)، أغْصان السّعادة (اصطلاح زنان آوازه خوان ؛
لفظاً، «شاخه های نیکبختی »)، لُقَیمة الفِکر (اصطلاح فیلسوف نماها؛
لفظاً، «لُقمة کوچک ( برای ) تفکّر»)، مُخَفِّفَة (اصطلاح باربران ؛
لفظاً، «چیزی که ( بار را ) سبُک می کند)؛
دَواء (اصطلاح بنّاها)؛
بُنْدُقَة (اصطلاح گدایان ، لفظاً، «حَبِّ گِرد»)؛
مَلیحة (دلاّ لها)؛
قُرّة العَین (اصطلاح قَرامِطه )؛
کُحْل (اصطلاح حشیش فروشان )؛
شُمَیْعَة (اصطلاح مخنّثان ؛
لفظاً، «شَمْعَک »). دو نام یا لقبِ رایج دیگر را خودِ زرکشی ذکر کرده است : حیدریّة (منسوب به شیخ حیدر سابق الذکر؛
ص ١٧٦) و قلندریّة (منسوب به احمد ساوجیِ سابق الذکر؛
همان ، ص ١٧٧). لقبهای عربی و فارسی دیگری هم در بعض مآخذ فارسی می یابیم ، مثلاً : وَرَق الخَیال ، جزوِ اعظم ، حشیشة الفقراء ، نشاط افزا ، فلک تاز ، عرش نما ، حَبّة المَساکین ، مونس الهُموم ، چترِ اخضر ، زمرّدْ رنگ ، برکلکِ ( ؟ ) شیرازی ( مخزن الادویة عقیلی علوی شیرازی ، تألیف در ح ١١٨٥؛
ص ٧١١)؛
شرفک ( ؟ ) ، حاجی فخر ( اختیاراتِ بدیعیِ انصاری شیرازی ، قرن هشتم ؛
ص ٣٥٩).

خواصّ طبّی و مضار حشیش . از حکمای قدیم ، گذشته از دیوسکوریدس که نوشته اش دربارة مصارف قنّب بستانی مذکور شد، جالینوس به دنبال وی می افزاید (ترجمة قدیم عربی در ابن بیطار، همانجا) که «شاهدانه بادها را می راند، نفخ را تحلیل می کند، و چندان مُجفِّف (خشکاننده ) است که اگر آدمی در خوردن آن افراط کند، منی را می خشکاند». حکمای دورة اسلامی خواص دیگری برای قنب یافته و ذکر کرده اند (رجوع کنید به ابن بیطار، همانجا)، مثلاً: «گرم در درجة دوم و خشک در درجة اول است ؛
رطوبت معده را می خشکاند، کرمهای روده را می کُشد و اگر آن را در بینی بریزند، دماغ را تنقیه می کند» (عیسی بن الحَکَم دمشقی ، متوفی ٢١٠)؛
«سخت گوار و برای معده بد است ، سردرد می آورد، خونِ حاصل از آن به صفراء بَدَل می شود؛
از آن بخاری حاصل می شود که ( به دماغ صعود کرده ) باعث سردرد می گردد؛
شکم را قبض می کند و مدرّ بول است » (اسحاق بن عمران ، متوفی در حدود ٢٩٢)؛
شستنِ سر با آب برگهای کوبیدة قنب ، «شورة » سر را از میان می بَرد (اسحاق بن سلیمان ، متوفی در حدود ٣٢٠)؛
«طبع شاهدانه گرم و خشک در درجة سوم و خِلط ناشی از آن اندک و بد است » (ابن سینا، ٣٧٠ـ ٤٢٨؛
ج ١، کتاب دوم ، ص ٤٢٣ ( ذیل قنب ) و ٤٣٤ ( ذیل شهدانج ) )؛
«شاهدانه سردرد می آورد و چشم را تاریک می کند» (رازی ، متوفی در حدود ٣٢٠، منافع الاغذیة ، ص ٥٠؛
نیز رجوع کنید به مضار عدیده ای که زرکشی برای حشیش ، بی ذکر مأخذ، به رازی نسبت داده است ، منقول در رزنتال ، ص ٧٤)؛
«برگ شاهدانه (که در فارسی جواسفرم ( کذا؛
ظاهراً، جوان اسفرم ) نام دارد) مزاجش گرم و خشک است ؛
مُنقّی ، مُلطّف ، مُحلّلِ فضول بلغمی در معده ، سودمند برای رفع بادهای زهدان و روده و معده ، و (سَعوط با آب آن ) سودمند برای درمان صرع است » (مجوسی ، ج ٢، ص ١١٦؛
نیز رجوع کنید به همو، ج ٢، ص ١٠٧، در ذیل شهدانج )؛
«شاهْدانج ... گرم و خشک است اندر درجة دوم ...؛
درد گوش بنشاند که از سُدَد خاسته بُوَد» (موفق بن علی هروی ، سدة چهارم ، ص ٢٠٠؛
خواص دیگری که ذکر کرده تکرار مطالب پیشینیان اوست ).

چنانکه دیده می شود، حکمای چهار یا پنج قرن نخستین دورة اسلامی ذکری از خاصیّت «سُکرآوری » یا «نشاط انگیزی » یا استعمال تخدیری قنب نکرده اند (یا به سبب این که چنین خاصیتی هنوز «کشف » نشده بود، یا بویژه ، بدین علت که آنان با گونة بسی گیراترِ «قنب هندی » که نخست ابن بیطار آن را وصف کرده است ، آشنا نبودند)، بجز جابربن حَیّان (قرن دوم ) که شاید قدیمترین دانشمند دورة اسلامی باشد که «بَنج » را (به معنای اصلی آن : کنب ) برای تخدیر در پزشکی به کار برده است (در کتاب السموم ، گ ٤٧پ ، ١٣١ پ ، به نقل لیوی در د. اسلام ، چاپ دوم ، ذیل «حشیش »). به هر تقدیر، پس از «کشف » و رواج حشیش ، اشاراتی ادبی یا مدایحی دربارة اثرات اِسکاری یا تخدیری حشیش به عربی در دست است (رجوع کنید به رزنتال ، ص ٢٦ـ ٣٠، ٦٣، ٦٨ـ٧١، که عمدتاً به بَدْری سابق الذکر استناد کرده است ؛
نیز رجوع کنید به مقریزی ، ج ٣، جزء٣، ص ٢٠٥ـ٢٠٩؛
بستانی ، همانجا، به نقل از مقریزی ).

در قدیم ، مضار اعتیاد به حشیش را برخی از داروپزشکان (نخستینِ آنان ، ابن بیطار)، فُقها و ادبا ذکر کرده اند. ابن بیطار، در اشاره به این اعتیاد در مصر، می گوید (همانجا) : «زیاده روی در استعمال حشیش ، آدمی را به آخرین حدِّ رُعونت می کَشانَد. کسانی بودند که براثر استعمال آن ، عقلشان مختل شد و حال جنون به آنها دست داد و گاهی نیز مُردند» (سپس انحاء گوناگون تهیه و استعمال آن را در نزد «فقرا» =( درویشان ) مصر ذکر می کند). مشروحترین وصف اثرات بد اعتیاد به حشیش در تن و عقل و «دین » ( = اخلاق ، رویّة شخص در قبال فرایض دینی اسلامی ) از آنِ زرکشی (به نقل از چند مأخذ مذکور یا نامذکور) است (ص ١٧٧ـ١٨٥). وی «صد و بیست مضرت دینی و دنیوی » که مؤلف نامذکوری به حشیش نسبت داده ذکر کرده است ؛
سپس از قول مرجع نامذکور دیگری («بَعض الائمّة ») می گوید (همان ، ص ١٧٨) : «همة مذموماتِ خَمر، و بلکه بیشتر از آنها، در حشیش هست ... بعض ضررهای مشترک میان خمر و حشیش در «دین »، اینهاست : فساد فکر و عقل ، فراموش کردن ذِکر خدا، افشا رازها، شَرّانگیزی ، بیحیایی ، پرخاشگری و ستیزه جویی ، نامردی ، بیغیرتی ، کشف عورت ، ولخرجی ، تَرک نماز، ارتکاب محرّمات » و اما مضار جسمانی حشیش که اختصاص به آن دارند، برخی از آنها، به روایت زرکشی ، چنین است : خشک شدن منی و قطع نسل ؛
بروز جذام ، برص ، رعشه ، بیماریهای خَفی ، تنگی نَفَس ، غَشاوه در چشم و کاهش بینایی ، بدبویی دهان ، ریزش موی ابرو، خون سوزی ، کرم خوردگی و سیاهی دندانها، زردی چهره ، تنبلی ، ولنگاری («فَشَل »)، پُرخوری (بویژه ، حلویات ). قَلْقَشَندی در تألیف مشهور خود برای کارمندان «دیوان انشاء» ( صُبح الاعشی فی صناعة الانشا ، ٨٢١/١٤١٨؛
ج ٢، ص ١٥٣ـ١٥٤) دربارة مضرات حشیش می گوید : «یکی از مُسکرات ، حشیشه است که سِفْلِگان و اراذل می خورند... حشیش شرعاً مذموم و طبعاً مُضر است ، زیرا سبب بروزِ خُشکی («جَفاف ») و غلبة سوداء در مزاج آدمی شده مزاج و ذهن را فاسد می کند. از جملة خواصّ مذموم عدید آن این که مورثِ سوء اخلاق می شود و قدر و منزلتِ حشیشی را در نظر مردم پایین می آورد.» پزشکِ سپسین دیگری ، داود انطاکی (متوفی ١٠٠٨) در تذکرة خود (همانجا، در ذمّ آن می گوید که «شهدانج سرد و خشک در درجة سوم است ... خوردن حشیش نخست باعث تفریح می شود ولی سپس مورث تخدیر، تنبلی ، بَلادت ، ضعف حواسّ، بدبویی دهان ، ضعف کبد و معده ، استسقاء، و فساد رنگ رخسار می گردد».

مصارف دارویی حشیش در روزگار ما. حشیش گیاهی است «دو پایه » (گلهای نر و مادة آن بر روی دو پایة مختلف واقع است ؛
هیچیک از حکمای قدیم متوجه این اختلاف نشده است ). بخشهای مورد استفادة آن در پزشکی و غیره ، برگها، سَرشاخه های گُلدار گیاه ماده ، صمغی که از اینها می تراود (در هند به این صمغ گَنْجَه یا چَرَس می گویند) و دانه های آن («شاهدانه ») است . مادّة شیمیایی اساسی صمغ مذکور کانّابینُل و کانّابین است که امروزه تانّاتِ (= نمک آسید تانیک ) آن در پزشکی به عنوانِ منوّم ، مخدّر و مُسکّن در هیستری ، جنون حادّ، بیخوابی عصبی ، اختلالات عصبی دورة یائسگی و جز اینها به کار می رود ( د.اسلام ، چاپ دوم ، همانجا؛
برای شرح موادّ مؤثر، خواص داروشناختی ، اثرات فیزیولوژیکی و مصارف درمانی حشیش رجوع کنید به دایماک و همکاران ، ج ٣، ص ٣٢٥ـ ٣٢٩؛
زرگری ، ج ٤، ص ٤٣٣ـ٤٣٧).

مسئلة پایدار کشت حشیش و اعتیاد به آن . درگذشته ، به عللی چند، استعمال اسکاری یا تخدیری حشیش بویژه در برخی از قشرهای جوامع جهان اسلام چندان رایج و راسخ شده بود که تحریم فقها و تعزیر حُکّام و اقداماتِ دیگر برای مبارزه با کِشت و تجارت حشیش و اعتیاد به آن ، تأثیر بازدارندة مطلوب را نداشته است . مثلاً، در مصر، دست کم از روزگار ابن بیطار (نیمة اول سدة هفتم /سیزدهم ) تا دورة استیلای ناپلئون بُناپارت بر مصر (١٧٩٨ـ١٨٠١میلادی )، این اعتیاد چندان شایع شده بود که فرمانهای بناپارت برای منع کشت و استعمال آن مآلاً هیچ سودی نبخشید ( د. اسلام ، چاپ دوم ، همانجا)؛
یا مثلاً در هند در سدة سیزدهم / نوزدهم که استعمال حشیش به صورت بَهنْگ (= آمیزه ای از گَرد برگهای خشکانیدة کنب هندی و آرد و ادویه )، یا گَنْجَه / چَرَس (= صمغ به دست آمده از سرشاخه های گُلدار بارور شدة گیاهان ماده )، یا « مَعجون » (= آمیزه ای از گرد برگهای کنب ، شیر، روغن حیوانی ، دانة کوکنار، گُل تاتوره ، گَردِ جوز لقی ء ، و قند) (یول و برنِل ، ص ٥٣٩)، به سبب رواج استعمال سنتی آن در برخی از مراسم و اعیاد مذهبی هندوان ، بلیّه ای اجتماعی گشته بود و دولتها هم از بازرگانی داخلی و خارجی فراورده های کنب سود می بردند (رجوع کنید به دایماک و همکاران ، ج ٣، ص ٣٣٧).

دربارة استعمال حشیش در ایران پس از اسلام ، پیش از دورة صفویه (٩٠٧ـ١١٤٨) بجز چند مطلب تاریخی نیمه افسانه ای که ذکر کردیم و بعض شواهد شعری (رجوع کنید به دهخدا، ذیل بنگ )، اطلاع دقیقی ظاهراً در دست نیست . قدیمترین این شعرها بیتهایی از فرّخی سیستانی (متوفی ٤٢٩) است دالّ بر این که خوردن بنگ آدمی را منگ و بلید می کند، و بیتی از سوزنی سمرقندی (سدة ششم ) حاکی از این که استعمالِ «بنگ و کوکنار به دیوانگی کَشَد». اما در عهد صفوی که اَسنادی معتبر از آن بازمانده است ، و، بویژه ، از زمان شاه عباس اول به بعد که پای مبلّغان مسیحی و بازرگانان و سیاسیان غربی به ایران باز شد، در تألیف برخی از غربیان ، اطلاعات دقیقتری دربارة شیوع حشیش یافت می شود. قدیمترین سند مرتبط با این موضوع و این دوره شاید فرمانِ مورّخ ٩٤١ شاه طهماسب (حک : ٩٣٠ـ٩٨٤)، دومین پادشاه نیرومند صفوی باشد، که سخت پایبند به اجرای اصل دینیِ «امر به معروف و نهی از منکر» بود. در این فرمان ، حکم اکید به تعطیل «بنگ خانه »ها و «معجون خانه »ها (در عدادِ «شرابخانه ...، و بوزه خانه و قوّال خانه و بیت اللطف و قمارخانه و کبوتربازی ») در همة «ممالک محروسة » ایران ، «خصوصاً دار الایمانِ کاشان » رفته است (برای متن کامل این فرمان که به صورت سنگنوشته در کاشان موجود است رجوع کنید به نوائی ، ص ٥١٣ـ٥١٤). سند ایرانی دیگری ، مورخ ١١٠٦، فرمان شاه سلطان حسین (حک : ١١٠٥ـ١١٣٥) است که در آن به حاکم لاهیجان و «کُلِّ مَحالِّ ضبطی » او دستور تعطیلِ «بیت اللطف و قمارخانه و چرس فروشی و بوزه فروشی »، منعِ «اهالی و اوباش ...، از کبوترپرانی و گُرگ دَوانی و نگاهداشتنِ گاو و قوچ و سایر حیوانات جهت جنگ و پرخاش » و «تنبیه و تأدیب »، و در صورت تکرارِ «محرّمات مزبوره » و «اَعمال شنیعه »، اجرای حدّ شرعی در مورد مرتکبان ، داده شده است (برای متن کامل این فرمان که سنگنوشتة آن در مسجد جامع لاهیجان موجود است رجوع کنید به ستوده ، ج ٢، ص ١١٥ـ١١٧). در میان منابع خارجی ، گزارش سرّی کشیش و مبلّغ فرانسوی ، رافائلِ مانسی (١٦١٣ـ١٦٩٦ میلادی )، دربارة > وضع ایران در سالِ ١٦٦٠ < برای سیاستمدار فرانسوی کُلبر ، مبسوط تر و معتبرتر است (زیرا وی چهل سال در ایران زیست و دورة حکومت چند سلطان صفوی ـ از شاه عباس دوم تا سلطان حسین ـ را درک کرد). رافائل ، در ضمن گزارش شیوع قلیان کَشی در اصفهان ، از جمله می نویسد (ص ١٣٨) که « ( قلیان کشی ) شخص را مست نمی کند، اما از چندی پیش ، اُزبکها، که قومی از تاتارستانِ صغیرند، به ( تنباکوکشها ) آموخته اند که به جای توتون ، برگهای گیاه شاهدانه در ( سَرْقلیان ) بگذارند ( زیرا این تدخین ) بیهوشی و توهّماتی عجیب و صد بار بدتر از ( اثراتِ ) شراب به آنها می دهد». دیگر این که ، در ضمن گزارش رواج بنگ و وصفِ بنگیها که «رنگ رخسارشان مانندِ آنِ یک مُرده از گور برآورده است »، می گوید: که «این مشروب ( حاوی بنگ ) چندان شدیدالاثر است که شریعتِ ایشان آن را ممنوع کرده است اما همین منع آن را ( برای شاربان ) باز هم مطلوبتر می سازد».

در روزگار ما، به گزارش لیوی ( د.اسلام ، چاپ دوم ، همانجا)، «استعمال حشیش ... در هند، آسیای صغیر، مصر و دیگر کشورهای افریقا بسیار رایج است ... و افراد طبقات فقیرتر عموماً حشیش می کشند. این موضوع به طورکلّی در مورد منطقة واقع میان طرابلس غرب و مراکش ، بویژه الجزایر، هم صادق است ... در شهرِ ریف ، اعضای فرقة سَنوسیّه * آن را در مراسم مذهبی خود مصرف می کنند... در ترکیه ، یکی از ترکیبات کنب که اَسْرار نام دارد، با توتون کشیده می شود؛
گاهی هم حشیش را می جوند. در سوریه قنب فراوان کاشته می شود... حشیشِ قاچاق از سوریه و لبنان وارد مصر می شود. اعتیاد به حشیش در میان تاتارها و ازبکها هم وجود دارد... بنابر گزارش کمیسیون سازمان ملل متحد برای مواد مخدر، در سال ١٩٥٠ در حدود شصت میلیون مترمربع زمین در سراسر جهان زیر کشت حشیش بود و محصول سالانة آن فقط در سوریه و لبنان به سیصد تُن می رسید.»


منابع :
(١) ابن بیطار، الجامع لِمفردات الادویة والاغذیة ، بولاق ١٢٩١؛
(٢) ابن تیمیّه ، مجموعة فتاوی ، بیروت ( بی تا. ) ؛
(٣) ابن خطیب ، نفاضة الجراب فی عُلالة الاغتراب ، چاپ احمد مختار عبّادی ، بغداد ( بی تا. ) ؛
(٤) ابن سینا، کتاب القانون فی الطب ، بولاق ١٢٩٤؛
(٥) ابن میمون ، شرح أسماءالعقّار ، چاپ ماکس مایرهوف ، قاهره ١٩٤٠؛
(٦) علی بن حسین انصاری شیرازی ، اختیارات بدیعی : قسمت مفردات ، چاپ محمدتقی میر، تهران ١٣٧١ش ؛
(٧) داوودبن عمر انطاکی ، تذکرة اولی الالباب والجامع للعجب العجاب ،چاپ علی شیری ، بیروت ١٤١١/١٩٩١؛
(٨) بطرس بستانی ، کتاب دائرة المعارف ، بیروت ( بی تا. ) ؛
(٩) بندهش ، ( گردآوری ) فرنبغ دادگی ، ترجمة مهرداد بهار، تهران ١٣٦٩ش ؛
(١٠) مارکو پولو، سفرنامه ، ترجمة ح . صحیحی ، تهران ١٣٥٠ش ؛
(١١) علی اکبر دهخدا، لغت نامه ، زیرنظر محمد معین ، تهران ١٣٢٥ـ١٣٥٩ش ؛
(١٢) محمدبن زکریا رازی ، منافع الاغذیة و دفع مضارها ، قاهره ١٣٠٥؛
(١٣) محمدبن بهادر زرکشی ، زهر العریش فی أحکام الحشیش ، در ف .رزنتال (رجوع کنید به منابع بخش لاتینی )، ص ١٧٦ـ١٩٧؛
(١٤) علی زرگری ، گیاهان داروئی ، ج ٤، تهران ١٣٦٩ش ؛
(١٥) منوچهر ستوده ، از آستارا تا استارباد ، تهران ١٣٤٩ـ١٣٦٦ ش ؛
(١٦) ادّی شیر، الالفاظ الفارسیة المعرّبة ، بیروت ١٩٠٨ م ؛
(١٧) محمدحسین بن محمدهادی عقیلی علوی شیرازی ، مخزن الادویة ، کلکته ١٨٤٤، چاپ افست تهران ١٣٧١ش ؛
(١٨) احمد بن علی قلقشندی ، صبح الاعشی ، قاهره ( تاریخ مقدمه ١٣٨٣/١٩٦٣ ) ؛
(١٩) احمد قهرمان ، فلور ایران ، تهران ، ج ١٠، ١٣٦٧ش ؛
(٢٠) علی بن عباس مجوسی ، کامل الصناعة الطبیّة ، بولاق ١٢٩٤؛
(٢١) احمدبن علی مقریزی ، کتاب الخطط المقریزیّة ، ج ٣، جزء٣، مصر١٣٢٥؛
(٢٢) عبدالحسین نوائی ، شاه طهماسب صفوی ، مجموعة اسناد و مکاتبات تاریخی همراه با یادداشتهای تفصیلی ، تهران ١٣٦٨ ش ؛
(٢٣) موفق بن علی هروی ، الابنیة عن حقایق الادویة ، به تصحیح احمد بهمنیار، چاپ حسین محبوبی اردکانی ، تهران ١٣٤٦ش ؛


(٢٤) Christian Bartholomae, Altiraniches Wخrterbuch , Strasburg ١٩٠٤;
(٢٥) Bundahis § n , ed. & tr. B. T. Anklesaria, Zand-A ¦ ka ¦ s i ¦ h: Iranian or Greater Bundahis § n , Bombay ١٩٥٦;
Pierre Chantraine, Dictionnaire إtymologique de la



(٢٦) langue grecque , Paris ١٩٨٣;
(٢٧) Pedanius Dioscorides, The Greek herbal of Dioscorides , tr. John Goodyer, ١٦٥٥, ed. R. T. Gunther, Oxford ١٩٣٤;
(٢٨) Reinhart Dozy, Supplإment anx dictionnaires arabes , Leiden ١٨٨١;
(٢٩) William Dymock, C. J. H. Warden, and David Hooper, Pharmacographia Indica , London ١٨٩٠-١٨٩٣;
(٣٠) EI ١ , s.v. "Assassins";
(٣١) EI ٢ , s.vv. "Alamu ¦ t. é : the dynasty" (by M. G. S. Hodgson), "H ¤ ash ¦ â sh" (by Martin Levey);
(٣٢) Encyclopaedia Iranica , s.v. "Bang. I: in ancient Iran" (by Gherardo Gnoli), s.v. "Bang. é : in modern Iran" (by ـ A.-A. Sa ـ ¦ â d ¦ â S ¦ â rja ¦ n ¦ â );
(٣٣) A. Ernout and A. Meillet, Dictionnaire إtymologique de la langue latine , Paris ١٩٨٥;
(٣٤) Herodotus, The Histories , tr. Aubrey de Sإlincourt, ed. A. R. Burn, Harmondsworth, England ١٩٨٠;
(٣٥) M. G. S. Hodgson, The order of Assassins , The Hague ١٩٥٥;
(٣٦) Engelbert Kaempfer, Amoenitatum exoticarum politico-physico-medicarum..., Lemgo ١٧١٢;
(٣٧) Jean-Baptiste Lamarck, Dictionnaire encyclopإdique de botanique , vol. ١, Paris ١٧٨٩;
(٣٨) Bernard Lewis, Les Assassins... , tr. A. Pإlissier, Brussels ١٩٨٤;
(٣٩) Monier Monier-Williams, A Sanskrit-English dictionary , Oxford [١٩٧٩];
(٤٠) The New Encyclopaedia Britannica , Chicago ١٩٨٥, Micropaedia , s.v. "hemp";
(٤١) Anna de Pasquale, "Notices historiques sur le chanvre indien", in The history of medicinal and aromatic plants , Karachi ١٩٨٢, ١١٠-١٤٣ Marco Polo, Le livre de Marco Polo , tr. A. T'Serstevens, Paris ١٩٥٥;
(٤٢) Raphaحl du Mans, Estat de la Perse en ١٦٦٠ , ed. ch. Schefter, Paris ١٨٩٠;
(٤٣) Franz Rosenthal, The herb: hashish versus medieval Muslim society , Leiden ١٩٧١;
(٤٤) Sylvestre de Sacy, "Mإmoire sur la dynastie des Assassins...", in Mإmoires d'histoire et de littإrature orientales , Paris ١٨١٨, ٣٢٢-٤٠٣;
(٤٥) H. Yule & A. C. Burnell, Hobson-Jobson: a glossary of colloquial Anglo-Indian words and phrases... , ed. W. Crooke, London ١٩٠٣.

/ هوشنگ اعلم /

سبزک و بیهوشدارو. یکی دیگر از نامهای بنگ یا حشیش سَبْزَک است ( آنندراج ، ذیل «سبزک ») که در بعضِ متنهای کهن فارسی به کار رفته است (مثلاً رجوع کنید به بهاءالدین ولد، ج ١، ص ٢٧٠؛
شمس تبریزی ، ج ١، ص ٧٤؛
مولوی ، ج ٧، ١٣٤٥ش ، ص ١١٩). از این گفتة شمس تبریزی (متوفی پس از ٦٤٥؛
همانجا)، «یاران ما به سبزک گرم شوند، آن خیال دیوست ، خیال فریشته اینجا خود چیزی نیست ، خاصّه خیال دیو»، این نکته را می توان دریافت که بعضِ یاران او خیالات خود را در حالِ مستی و مدهوشیِ ناشی از خوردن سبزک ، صورتهای فرشتگان می پنداشتند و شمس بر آنان خرده گرفته است که آنچه در اثر خیال انگیزیِ بنگ می بینند، صورت شیطان است . چنین گمانی را در ارداویراف نامه ، از داستانهای کهن و مذهبی زرتشتیان ، هم می توان یافت : ویراف (یا ویراز)، قهرمان این داستان ، با خوردن می و مَنْگ (= بنگ ) به عالم مینوی عروج کرد (بهار، ص ٣٠١ـ ٣٠٢). جلال الدین مولوی (متوفی ٦٧٢؛
١٣٤٥ ش ، همانجا) نیز به توهّم زایی و خیال انگیزی سَبْزک اشاره کرده است . در یکی از داستانهای الف لیلةٍ و لیلة هم (ج ١، ص ٣٦٧ـ ٣٦٨؛
ترجمة فارسی آن ، هزار و یک شب ، ج ٢، ص ٩٣ـ٩٤) قوّة خیال انگیزی حشیش به طنز توصیف شده است . همچنین گفتة شمس تبریزی (ج ١، ص ٣٣٤) که «...این سبزک را عَجَم در قلندریان افگندند» حاکی از این است که از میان فرقه های گوناگون اهل طریق ، قلندریه * سبزک مصرف می کرده اند؛
داستانی نیز در تاریخ فرشته (ج ٢، ص ٧٢٢)، که در آن سبزک را به «گیاه سبز» تعبیر کرده اند، انتساب آن به قلندران را تأیید می کند.

در داستانهای بلندِ عامیانة فارسی که قهرمانان بسیاری از آنها عیّاران اند (رجوع کنید به عیار * / عیاران )، مانند سمک عیّار ، داراب نامه ، رموزحمزه و حسین کرد شبستری ، «داروی بیهوشی » یا «بیهوشْدارو» یکی از لوازم قهرمانان ، خاصّه عیّاران ، است که آن را پنهانی و با ترفند و فریب به خوردِ دشمنان خود می دهند و آنان را بیهوش می کنند. «داروی بیهوشی » در واقع همان بنگ یا مخدّری مرکّب از چند مادّه ، از جمله بنگ ، است (محجوب ، ص ١٠٥٩ـ١٠٧٣؛
نیز رجوع کنید به جلال الدین مولوی ، که در مثنوی ، دفتر سوم ، بیت ١٤٦٥، «بی هُشی » را در مورد ؛
بنگ به کار برده است ). در قصة فیروزشاه ، که با عنوان داراب نامه انتشار یافته است ، «افیون مصری و خربنگ و تَفْت یزدی و بیخ کَبَرِ مصری » را اجزای مرکّب «داروی بیهوشی » ذکر کرده اند (بیغمی ، ج ١، ص ٢٧). نامهای دیگری که برای داروی بیهوشی در داستانهای عامیانة فارسی به کار رفته ، چنین است : «بیهوشْدارو» (مثلاً، همان ، ج ٢، ص ٣٠٦)؛
«داروی بیهوشانه » (همان ، ج ١، ص ٢٧، ٢٣٩)؛
«بیهوشانه / بیهُشانه » (ارجانی ، ج ١، ص ١٩٦، ج ٢، ص ١٧١، ج ٤، ص ٢٣، ٣٥٧، ٣٧٧، ٤٠٧، ٤١٨، ج ٥، ص ٣٥٥، ٣٨٢؛
بیغمی ، ج ١، ص ٧٨٦، ٨٨٧، ٨٩٦ ـ٨٩٨، ٩٠٠ـ٩٠١، ج ٢، ص ٢١٦، ٢٩٥)؛
«مدهوشانه » (بیغمی ، ج ١، ص ٧٨٤، ٨٨٧)؛
«داروی هوشْبَر» (همان ، ج ١، ص ٨٨٦، ٩٠٠)؛
«داروی هوشْبَری » (همان ، ج ١، ص ٨٩٦)؛
و «مایة جوانمردی » ( خاورنامه ، ص ٤٩، ٥٥). قهرمانان این داستانها داروی بیهوشی را زیرکانه در جام بادة دشمنان می ریزند (ارجانی ، ج ١، ص ٣٣، ٥٢، ج ٢، ص ١٧١، ج ٤، ص ٤١٨، ج ٥، ص ٣٨٢؛
بیغمی ، ج ٢، ص ٢١٦؛
قصّة حمزه ، ج ١، ص ١٤٦؛
خاورنامه ، ص ٥٥؛
حسین کرد ، ص ١٨٨)؛
گاه نیز آن را در دیگ طعام یا در خوراک می ریزند و هر کس که از آن بخورد، بیهوش می گردد (ارجانی ، ج ٤، ص ٣٧٧؛
بیغمی ، ج ١، ص ٢٧، ٨٨٦ ـ ٨٨٨؛
قصّة حمزه ، ج ١، ص ١١٥؛
رموز حمزه ، ج ٢، جزو٧، ص ٢٩١؛
خاورنامه ، ص ٤٩). در قصّة حمزه (ج ١، ص ٤١، ١٤٥) عَمرواُمیّه ، قهرمان داستان ، کیسه ای از مویز دارد که هر دانة آن به داروی بیهوشی آلوده است و هر کس که از آن مویزها بخورد، بیهوش می شود. خود عَمرواُمیّة در رموز حمزه (ج ٣، جزو٢، ص ٣٦٣) باخوردنِ اناری آلوده به داروی بیهوشی ، بیهوش می شود. گاه نیز داروی بیهوشی را در حلوا (= شیرینی ) پنهان می کنند تا دشمنان از آن بخورند و بیهوش شوند (ارجانی ، ج ٥، ص ٣٥٥؛
هزارویک شب ، ج ٥، ص ٨٩). در رستم التّواریخ نیز (ص ١٥٤ـ١٥٥) چنین آمده است : پس از آنکه اشرف افغان (حک : ١١٣٧ـ١١٤٢) اصفهان را محاصره کرد، یکی از پهلوانان شرور به نام محمدسعید کارخانه آقاسی در هیئت درویشان از شهر بیرون رفت ، باکشکولِ حاوی حلوایی که در آن داروی بیهوشی ریخته بود؛
به چند تن از افغانان به نیرنگ از آن حلوا خورانید، آنان را بیهوش کرد و گریخت . در الف لیلة ولیلة به جای داروی بیهوشی واژة «بَنْج » (معرّبِ بنگ ) و فعل «بَنَّجَ» به معنای «بنگ به کسی خوراندن و بیهوش کردن »، به کار رفته است (ج ٢، ص ١٠٧٨، ١٠٨٠، ١٠٩٢؛
همچنین احمد رضا، ذیل «بَنَّجَه »). در ترجمة فارسی این کتاب ، در بعضِ موارد، به جای واژة «بنج »، صورت فارسی آن ، یعنی «بنگ »، ( هزار و یک شب ، ج ٥، ص ٦٦، ٧٦) و در مواردی دیگر (همان ، ج ٥، ص ٨٩)، به جای آن ، «داروی بیخودی » به کار رفته است . ابن منظور در لسان العرب (ذیلِ «بَنْج ») از قول مردی ایرانی ذکر کرده که بنگ را در نبیذ (شراب ) می ریزند تا مستی بیشتر آورد (قس سعدی ، ص ١٢٤: «جرعه ای خوردیم و کار از دست رفت / تا چه بیهوشانه در می کرده اند). شاید «افیون »ی که به گفتة بعض شاعران در باده می ریختند (مثلاً، عطّار نیشابوری ، ص ٢٤٨؛
حافظ ، غزل ٢٤٠) در واقع همان داروی بیهوشی یا بنگ بوده و نه تریاک (رجوع کنید به محجوب ، ص ١٠٦٢ـ١٠٦٣؛
نیز رجوع کنید به تعبیر «افیون در شراب کردن » مجازاً به معنای «بیهوش گردانیدن »، دهخدا، ذیل همان اصطلاح ). در حسین کرد شبستری (مثلاً، ص ٧٧ـ ٧٨، ١٢١، ١٥٣) عیّاران و قهرمانان داروی بیهوشی را در «نیچة عیّاری » (در متن چاپی اشتباهاً: «پنجة عیّاری ») می نهند و آن نیچه را بر بینی یا لب دیگران می گذارند و در آن می دمند؛
داروی بیهوشی بر مغز آنان اثر می کند و بیهوش می گردند. در سمک عیار (ج ٤، ص ٤١٢) و داراب نامه (ج ١، ص ٢٣٩، ٧٨٤) هم آمده است که اگر «بیهوشانه » را در پیشِ بینی کسی ببرند، او بیهوش می شود. در داستان اسکندرنامة کبیر (مثلاً، ج ١، ص ١٨، ٣٠) از ابزاری به نام «حُقّة عیّاری » سخن می رود که هرگاه درِ آن را بگشایند، گَرد یا بویِ داروی بیهوشی از آن در هوا پراکنده می شود و چون به مشام کسی رسد، او را بیهوش می کند. در آن داستان (ج ١، ص ٣١) و نیز در رموز حمزه (مثلاً، ج ٤، جزو١١، ص ٦٩٢) ذکرِ ابزار دیگری به نام «شب پَرَکِ عیّاری » رفته است که عیّاران در فضای اتاق رها می کنند. «شب پرک » در هوا می چرخد تا به شعلة چراغ یا شمعدان می رسد و می ترکد و گرد یا بویِ داروی بیهوشی از آن در فضا می پراکند که به مشام هر کس برسد، او را بیهوش می گرداند. چنین ابزاری ظاهراً واقعیت نداشته ، بلکه برساختة تخیّل داستان پردازان و نقّالان بوده است (محجوب ، ص ١٠٦٨ـ١٠٦٩). مؤلّف الف لیلة و لیلة (ج ٢، ص ١٠٦٨، ١٠٨٠) دارویی به نام «ضدِّ بنگ » ذکر کرده است که قهرمانان ، آن را در بینی کسانی که با بنگ مدهوش شده اند، می ریزند و آنان به هوش می آیند. این داروی ضدِّ بیهوشی در داستانهای عامیانة فارسی هم آمده است ، که قهرمانان آن را در بینیِ کسانی که با داروی بیهوشی بیهوش شده اند، می ریزند؛
بیهوشان عطسه می کنند و به هوش بازمی آیند (رجوع کنید به بیغمی ، ج ١، ص ٢٤١ـ٢٤٢، ج ٢، ص ٣٠٦؛
قصّة حمزه ، ج ١، ص ١٤٧).

«داروی بیهوشی » یا «بیهوشدارو» در پزشکی هم مصرف داشته است . بهاءالدوله * رازی ، یکی از نوادگان سید محمد نوربخش (متوفی ٨٦٩) و یکی از پزشکان نامی دوران سلطان حسین بایقرا (٨٧٨ ـ٩١٢)، در خلاصة التّجارب می گوید : استاد علاء الدین هندیِ جرّاح ، ساکنِ هرات ، بیماری را که سَعْفه در پسِ سَرَش پدید آمده بود، «بیهوشدارو» داد و همة پوست سرِ او را برداشت و پوست تازة سگ به جای آن گذاشت و دوخت و ضمادهای رویاننده بر آن بست تا آن پوست پیوند یافت (ایران . مجلس شورای اسلامی . کتابخانه ، موزه و مرکز اسناد، ج ٢٣، ص ١٢٧).


منابع :
(٤٦) ابن منظور، لسان العرب ، قم ١٣٦٣ش ؛
(٤٧) فرامرز بن خداداد ارجانی ، سمک عیّار ، چاپ پرویز ناتل خانلری ، تهران ١٣٤٧ـ١٣٥٣ش ؛
(٤٨) اسکندرنامة کبیر ، تهران ١٣١٧ش ؛
(٤٩) الف لیلة و لیلة ، چاپ رشدی صالح ، قاهره ١٩٦٩؛
(٥٠) همان ، ترجمة فارسی : هزار و یک شب ، ترجمة عبداللّطیف طسوجی ، تهران ١٣٥٧ش ؛
(٥١) ایران . مجلس شورای اسلامی . کتابخانه ، موزه و مرکز اسناد، فهرست کتابخانة مجلس شورای اسلامی ، ج ٢٣، تألیف عبدالحسین حائری ، تهران ١٣٧٦ش ؛
(٥٢) محمد بن حسین بهاءالدین ولد، معارف ، چاپ بدیع الزّمان فروزانفر، ج ١، تهران ١٣٥٢ش ؛
(٥٣) مهرداد بهار، پژوهشی در اساطیر ایران ، تهران ١٣٧٥ش ؛
(٥٤) محمدبن احمد بیغمی ، داراب نامه ، چاپ ذبیح الله صفا، تهران ١٣٣٩ـ ١٣٤١ش ؛
(٥٥) شمس الدین محمد حافظ ، دیوان ، چاپ پرویز ناتل خانلری ، تهران ١٣٦٢ش ؛
(٥٦) حسین کرد شبستری ، چاپ علی حصوری ، تهران ١٣٤٤ ش ؛
(٥٧) خاورنامه ، چاپ سنگی تهران ١٣٥٤؛
(٥٨) علی اکبر دهخدا، لغت نامه ، زیرنظر محمد معین ، تهران ١٣٢٥ـ١٣٥٩ش ؛
(٥٩) محمدهاشم رستم الحکماء، رستم التّواریخ ، چاپ محمد مشیری ، تهران ١٣٤٨ش ؛
(٦٠) احمدرضا، معجم متن اللّغة ، بیروت ١٣٧٧ـ١٣٨٠/١٩٥٨ـ١٩٦٠؛
(٦١) رموز حمزه ، تهران ١٢٧٤؛
(٦٢) مصلح بن عبداللله سعدی ، غزلیات سعدی ، چاپ حبیب یغمایی ، تهران ١٣٦١ ش ؛
(٦٣) محمدپادشاه بن غلام محیی الدین شاد، آنندراج : فرهنگ جامع فارسی ، چاپ محمد دبیرسیاقی ، تهران ١٣٦٣ش ؛
(٦٤) محمد بن علی شمس تبریزی ، مقالات شمس تبریزی ، چاپ محمدعلی موحد، تهران ١٣٦٩ش ؛
(٦٥) محمدبن ابراهیم عطار، دیوان ، چاپ تقی تفضّلی ، تهران ١٣٦٦ش ؛
(٦٦) محمد قاسم بن غلامعلی فرشته ، تاریخ فرشته ( گلشن ابراهیمی )، هند ١٢٤٧؛
(٦٧) قصّة حمزه ( حمزه نامه )، چاپ جعفر شعار، تهران ١٣٤٧ش ؛
(٦٨) محمدجعفر محجوب ، «آیین عیاری »، سخن ، دورة نوزدهم ، ش ١٠ (اسفند ١٣٤٨)؛
(٦٩) جلال الدین محمدبن محمد مولوی ، کلیات شمس ، یا ، دیوان کبیر ، چاپ بدیع الزمان فروزانفر، ج ٧، تهران ١٣٤٥ش ؛
(٧٠) همو، مثنوی ، چاپ محمد استعلامی ، تهران ١٣٦٩ـ١٣٧٤ش .

/ مهران افشاری /

احکام فقهی . در قرآن کریم و منابع اصلی حدیث شیعه و اهل سنت ، ذکری از حرمت و دیگر احکام حشیش یا بنگ مخدّر نرفته است (رجوع کنید به ونسینک ، ذیل «حشیش »؛
برازش ، ١٣٧٣ ش ؛
همو، ١٣٧٤ ش ، ذیل «ب .ن .ج » و «ح .ش .ش ») زیرا این گیاه مخدّر و نامهای مختلف آن در عهد پیامبر و ائمة اطهار علیهم السلام و در حوزة جغرافیای جهان اسلام متداول و بالطبع مورد پرسش نبوده است (ابن تیمیّه ظهور آن را در ممالک اسلامی همزمان با حملة مغول می داند، ج ٤، ص ٢٦٣؛
رجوع کنید به خطیب شربینی ، ج ٤، ص ١٨٧). به همین دلیل ، برخی دلیل قائلان به حلّیت حشیش را دایر بر این که این مادّه در زمان پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم وجود نداشته و روایتی در این خصوص نرسیده است ، مجوّز حلّیت ندانسته و به ادلّة تحریم مسکرات تمسک کرده اند (جزیری ، ج ٥، ص ٣٥ـ٣٦؛
شمس تبریزی ، ج ١، ص ٧٤). ازینرو به احتمال زیاد روایات مرسلة حسین بن محمدتقی نوری (ج ١٧، ص ٨٥ـ٨٦، برگرفته از رساله ای از غیاث الدین منصور دشتکی رجوع کنید به خوانساری ، ج ٧، ص ١٨٤ـ١٩٢) و منقولات روزنتال (ص ٤٦ـ٤٧)، مجعول و برساختة دوره های متأخر اسلامی است ؛
بویژه آنکه در پاره ای از زمانها و ممالک اسلامی ، شیوع بنگ چندان مشکل آفرین بوده است که برخی فقیهان آن را پلیدتر از شراب ، و حلال شمارندگان آن را کافر و مرتد شمرده و حتی پس از قتل ، دفن او را در گورستان مسلمانان جایز ندانسته اند (ابن تیمیّه ، ج ٤، ص ٢٦٢، ٢٦٤؛
نیز رجوع کنید به فتوای نجم الدین زاهدی در ابن عابدین ، ج ٥، ص ٢٩٥؛
برای انتقاد از رأی ابن تیمیّه رجوع کنید به زرکشی ، ص ١٨٦ـ ١٨٧). به علاوه ، در آثار فقهای متقدّم به این روایات استناد نشده و حتی از آن خبر نداده اند؛
تنها برخی معاصران (حسینی شیرازی ، ج ٧٦، ص ٢٣٥) برای تأیید حکم فقهی خود از آنها بهره برده اند.

فقیهان غالباً به دلیلِ تخدیر و اسکار بنگ یا به دلیلِ مضرّات آن برای انسان ، خوردن آن را حرام دانسته اند. مستندِ اولی ، مشمولِ روایاتی چون «م'ا کان ع'اقِبَتُهُ ع'اقِبَةَ الْخَمْرِ فَهُوَ خَمْرٌ» یا «کُلُّ مُسْکِرٍ خَمْرٌ وَ کُلُّ مُسْکِرٍ حَرامٌ» (کلینی ، ج ٦، ص ٤٠٨، ٤١٢؛
مسلم بن حجاج ، ج ٢، ص ١٥٨٧ـ ١٥٨٨)، و مستند دومی روایاتی است که ضرر رسانیدن به خود را حرام می دانند. برخی نیز چون ابن قیّم جوزیه (ج ٥، ص ٧٤٧ـ٧٤٩)، که از بنگ با نام «لقمة ملعونه » و «لقمة فسق » یاد می کند، برای اثبات تحریم آن به دلیل قیاس و تشبیهِ بنگ به شراب تمسّک کرده اند (زرکشی ، ص ١٨٥ـ١٨٧؛
امیر، ج ٤، ص ٦٩؛
ابن تیمیّه ، ج ٤، ص ٢٦٢ـ٢٦٣). با این حال ، تفاوتهای بنگ با شراب ، از جمله جامد بودن ، مصرف دارویی داشتن و نجس نبودن بنگ سبب فتوای برخی به جواز مصرفِ اندک آن برای درمان یا در حال عادی شده است (زرکشی ، ص ١٩٢، ١٩٤؛
ابن عابدین ، ج ٥، ص ٢٩٣).

فقیهان متقدّم امامیه نیز در بحث حرمت شرب مسکرات و شمارش انواع مسکرات ، به بنگ یا حشیش اشاره ای نکرده اند؛
تنها گاه در بحث از حرمتِ خوردن سموم کُشنده ، خوردنِ مقدار زیاد شوکران و پاره ای سموم دیگر را حرام دانسته اند (محقق حلّی ، ج ٣، ص ٢٢٤؛
علامه حلی ، ج ٢، ص ١٥٧ـ ١٥٨). این رأی در برخی کتب فقهی متأخر نیز آمده است (نجفی ، ج ٣٦، ص ٣٧٠؛
فاضل هندی ، ج ٢، ص ٢٦٨) که در آنها گاه شوکران را با عنوان شیکران یاد کرده اند که تصحیفی است از سَیکران (رجوع کنید به سطور پیشین ). این خلط میان حشیش یا بنگ مخدّر و بنج یا سَیکران پیشتر در آثار فقیهانِ دیگر مذاهب نیز سابقه داشته است (برای نمونه رجوع کنید به ابن عابدین ، ج ٥، ص ٢٩٤) و همین نکته شاید منشأ اختلافِ ابوالعباس قرافی با دیگر فقیهان اهل سنت باشد که وی بنج را نه مسکر، بلکه مُفْسِدِ عقل می دانست (زرکشی ، ص ١٨١ـ١٨٢). با اینهمه ، فقهای معاصر شیعه و اهل سنت عموماً مصرفِ بنگ یا حشیش و دیگر مواد مخدّر را به دلیل اِسکار یا اضرار به بدن حرام می دانند (حسینی شیرازی ، همانجا؛
زحیلی ، ج ٧، ص ٥٥٠٥؛
جزیری ، ج ٥، ص ٣٥ـ ٣٨ که چکیدة فتوای مفتی مصر را دربارة بنگ و دیگر مواد مخدّر به نقل از مجلة الازهر ، شعبان ١٣٦٠، می آورد). اما در این میان ، محمّدباقر صدر (ج ٣، ص ٣٦٧ـ ٣٦٨) هوشمندانه میان تخدیر و اسکار تفاوت نهاده ، بنج را به دلیل ضررهایش بر بدن ، و حشیش را به دلیل اسکار حرام می داند.

از آنجا که بنگ اصالتاً جامد است ، با وجود تخدیر یا اسکارِ آن نجس نیست ، زیرا تنها مسکراتی که اصالتاً مایع اند در شمار نجاساتند (حسینی عاملی ، ج ١، ص ١٣٩ـ١٤٠؛
نجفی ، ج ٦، ص ١٠؛
خطیب شربینی ، ج ١، ص ٧٧؛
طباطبایی یزدی ، ج ١، ص ٦٩). از میان پیشینیان تنها ابن تیمیّه (ج ٤، ص ٢٦٣) آنرا، چه در حالت جامد و چه مذاب ، نجس می شمارد. زرکشی (ص ١٨٧ـ١٨٩) که قول به نجاست را از فقیهی به نام طوسی نقل می کند، در نقد آن به تفصیل سخن می گوید.


منابع :
(٧١) ابن تیمیّه ، مجموعة فتاوی ابن تیمیّه ، بیروت ١٤٠٠/١٩٨٠؛
(٧٢) ابن عابدین ، ردّالمحتار علی الدّر المختار ، بیروت ١٤٠٧/١٩٨٧؛
(٧٣) ابن قیّم جوزیه ، زادالمعاد فی هدی خیرالعباد ، چاپ شعیب أرنؤوط و عبدالقادر أرنؤوط ، بیروت ١٤١٢/١٩٩٢؛
(٧٤) محمدبن اسماعیل امیر، سبل السّلام ، شرح بلوغ المرام من جمع ادلّة الاحکام ، چاپ فوّاز احمد زمرلی و ابراهیم محمد جمل ، بیروت ١٤١٤/١٩٩٤؛
(٧٥) علیرضا برازش ، المعجم المفهرس لالفاظ احادیث بحارالانوار ، تهران ١٣٧٣ ش ؛
(٧٦) همو، المعجم المفهرس لالفاظ احادیث وسائل الشّیعة ، تهران ١٣٧٤ ش ؛
(٧٧) عبدالرحمان جزیری ، کتاب الفقه علی المذاهب الاربعة ، استانبول ١٤٠٤/١٩٨٤؛
(٧٨) محمد حسینی شیرازی ، الفقه : موسوعة استدلالیة فی الفقه الاسلامی ، بیروت ١٤٠٩/١٩٨٨؛
(٧٩) محمد جوادبن محمد حسینی عاملی ، مفتاح الکرامة فی شرح قواعد العلاّ مة ، ج ١، قاهره ١٣٢٤، چاپ افست قم ( بی تا. ) ؛
(٨٠) محمدبن احمد خطیب شربینی ، مغنی المحتاج الی معرفة معانی ألفاظ المنهاج ، ( بیروت ، بی تا. ) ؛
(٨١) محمدباقربن زین العابدین خوانساری ، روضات الجنّات فی احوال العلماء و السّادات ، چاپ اسدالله اسماعیلیان ، قم ١٣٩٠ـ١٣٩٢؛
(٨٢) وهبه مصطفی زحیلی ، الفقه الاسلامی و أدلّته ، دمشق ١٤١٨/١٩٩٧؛
(٨٣) محمدبن بهادر زرکشی ، زهر العریش فی أحکام الحشیش ، در ف . رزنتال (رجوع کنید به منابع بخش لاتین )، ص ١٧٦ـ١٩٧؛
(٨٤) محمدبن علی شمس تبریزی ، مقالات شمس تبریزی ، چاپ محمدعلی موحّد، تهران ١٣٦٩ ش ؛
(٨٥) محمدباقر صدر، بحوث فی شرح العروة الوثقی ، نجف ( بی تا. ) ؛
(٨٦) محمد کاظم بن عبدالعظیم طباطبائی یزدی ، العروة الوثقی ، بیروت ١٤٠٤/١٩٨٤؛
(٨٧) حسن بن یوسف علامه حلّی ، کتاب قواعدالاحکام ، چاپ سنگی تهران ١٣١٥، چاپ افست قم ( بی تا. ) ؛
(٨٨) محمدبن حسن فاضل هندی ، کشف اللّثام ، چاپ سنگی تهران ١٢٧١ـ١٢٧٤، چاپ افست قم ١٤٠٥؛
(٨٩) محمدبن یعقوب کلینی ، الکافی ، چاپ علی اکبر غفاری ، بیروت ١٤٠١؛
(٩٠) جعفربن حسن محقق حلّی ، شرائع الاسلام فی مسائل الحلال والحرام ، چاپ عبدالحسین محمدعلی ، نجف ١٣٨٩/١٩٦٩؛
(٩١) مسلم بن حجاج ، صحیح مسلم ، استانبول ١٤٠١/١٩٨١؛
(٩٢) محمدحسن بن باقر نجفی ، جواهر الکلام فی شرح شرائع الاسلام ، ج ٦، چاپ عباس قوچانی ، ج ٣٦، چاپ محمود قوچانی ، بیروت ١٩٨١؛
(٩٣) حسین بن محمدتقی نوری ، مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل ، قم ١٤٠٧ـ١٤٠٨؛
(٩٤) آرنت یان ونسینک ، المعجم المفهرس لاِ لفاظ الحدیث النّبوی ، لیدن ١٩٣٦ـ ١٩٦٩؛


(٩٥) Franz Rosenthal, The Herb: hashish versus medieval Muslim society , Leiden ١٩٧١.

/ مرتضی کریمی نیا /