دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٢٦٦٦
پَتِشخوارگر (در پهلوی ساسانی ، r-gar ¦ a w x § is d Pat/ ، لفظاً، «گَرِ ( کوهِ/ کوهستانِ ) پَتشخوار»)، در جغرافیای تاریخی ایران ، جاینامی با مرزهای نامشخّص و متغیّر، در وسیعترین گسترة تاریخی آن محتملاً کمابیش منطبق با ناحیة کوهستانی ولایات شمالی ایران کنونی ــ از آذربایجان تا گرگان و شمال خراسان .
پیشینه . مدارکی در بارة قدمت این جاینام به زبانهای فارسی باستان (دورة هخامنشی )، اَکّدی و یونانی وجود دارد، این چنین :
١) در فارسی باستان . واژة پاتِشهُوَرِش § uvaris h § tis ¦ pa (به معنای پاتشهُوَرَای ( = از اهلِ پاتشهُوَرَ ) ) که یک بار در بازمانده های فارسی باستان به کار رفته است (کنت ، ص ١٠٩، ١٩٥): در سنگنوشتة سه زبانة داریوش اول ، شاه هخامنشی (ح : ٥٥٠ـ٤٨٦ ق م )، در نقش رستم (فارس )، به عنوان صفتی نِسْبی / قومی برای نام نیزه بُردار داریوش ، گَئوبَرُوَ (که مورخان یونانی او را به صورت گُبریاس ذکر کرده اند؛ رجوع کنید به گاوْباره * ).
٢) در زبان اکّدی . برابر اکّدی این واژه در کتیبة مذکور § -hu-va-ris § pa-id-di-is است . صورت دیگری از این جاینام در زبانهای سامی باستانی ، واژة آشوریِ -ar-ra § pa-tu-us است که اَسَرحَدون ، پادشاه آشور (٦٨١ـ ٦٦٨ یا ٦٧٥ ق م )، آن را در اشاره به ناحیه ای (در ایران کنونی ) به کار برده و هرتسفلد آن را قدیمترین وصف ناحیة مورد بحث دانسته است (ص ٢٣٣). وصف مزبور این است : « -ar-ra § pa-tu-us ناحیه ای ( است ) در حوالی کویر نمک در اقصای سرزمین ماد...، در پای بیکینی ، ( یعنی ) کوهِ ( متشکل از ) سنگهای آبی رنگ ، که هیچیک از شاهْپدرانِ من به خاکِ آن گام ننهاده بود». شاه آشور در توضیح بیکینی می گوید: «کوهستانِ ukunu است ( یعنی ) آنجا که سنگ لاجوردْگون حاصل می شود» (به نقل و ترجمة هرتسفلد، همانجا). خود هرتسفلد گمان کرده که بیکینی « ( کوه ) دماوند در ra ¦ hva § Patis است ، که فیروزکوه در جَنبِ آن واقع است » (همانجا؛ نیز رجوع کنید به ادامة مقاله ).
٣) در منابع یونانی . برابر یونانی پاتِشهُوَرش در کتیبة مذکور، pateisxoreis است ، که با نامهایی که جغرافیانگار یونانی ، استرابون (ح ٦٣ ق م ـ ٢٤ م ) در > جغرافیا < ی خود برای ناحیة مزبور ذکر کرده ( رجوع کنید به ج ٥، کتاب ١١، بخش ٨، بند ١، ص ٢٥٦ـ٢٥٩)، یعنی ras Paraxoa (یا Pateisxoreis )، انطباق دارد. ظاهراً نخستین کسی که ارتباط واژگانی این دو جاینام فارسی باستان و یونانی را دریافت راولینسن ، کاشف کلید قرائت خطهای سنگنوشته های بیستون ، بود ( رجوع کنید به ویندیشمان ، ص ٨).
٤) در نوشته های فارسی میانة ساسانی . چند صورتِ اندکی دیگرگون از جاینام r ¦ a w x § Patis در بعض آثار پهلوی ساسانی که در دورة اسلامی نوشته شده و ادامه گر سنّت ها و معتقدات دورة پیش از اسلام است ، یافت می شود، مثلاً r ¦ a w x § as d Pa در بُندَهِش (آوانگاری و ترجمة انکلساریا ، با عنوان زَنْد آکاسیه ؛
فصل ٩، بند ٣، ص ٩٢ـ٩٣). مطابقت این صورتهای فارسی میانه با § uaris h § tis ¦ Pa کتیبة نقش رستم چندان آشکار است که حتی در ١٨٦٣ اشپیگل این واقعیت را ذکر کرده ( رجوع کنید به ویندیشمان ، همانجا) و نولدکه در ١٨٧٩ مطابقت هر دو را با Patisxoreis استرابون پذیرفته بود ( کارنامة اردشیر بابکان ، ترجمة آلمانی ، ص ٤٧، پانویس ٢؛
نیز رجوع کنید به ایراد نادرست دارمستتر به این نظرِ نولدکه ، ج ٢، ص ٨٥).
) -gar ) r ¦ a w x § r/ Patis ¦ a w x § Paris فارسی میانه در فارسی نو و نیز به صورتهای معرّب بازمانده است ، که اثر تعریب بیجا و تحریف در آنها دیده می شود، مثلاً: فدشوارگَر و فرشواذجَر/ گر ( در تاریخ ابن اسفندیار، و جز آن )، بدشوارجر/گر، پرشوار (در نامة تنسر )، برشوار ، و فرجوارجر (در کارنامة اردشیر بابکان ، چاپ مشکور، ص ٢٣٢).
مدلول جغرافیایی و اشتقاق جاینام پتشخوار . متخصصان زبانهای ایرانی قدیم نظرهای گوناگونی دربارة اشتقاق جاینام پتشخوار فارسی میانه یا، در واقع ، پاتِشْهُوَرِشِ فارسی باستان اظهار کرده اند، که مهمترین آنها را ذکر می کنیم . به عقیدة مِیّه ، این واژة فارسی باستان «یک نام خانوادگی است ... مشتق از ( جاینام مفروضِ ) (x)uvara- § patis *» (ص ٤٠، ١٧١)، و به نظر کِنْت ، این صفتی است راجع به «جاینامی ناشناخته » (ص ٥٧)، شاید لفظاً به معنایِ «از ( اَهلِ ) دشتِ ( واقع در ) جلو کوههای Hvara » (ص ١٩٥). ابن اسفندیار، دو ریشه شناسی عامیانه برای پتشخوار(گر) نقل یا جعل کرده است (ج ١، ص ٥٦): «معنی فرشواز ( کذا ) آن است که ' باش خوار ، اَیْ ' عِشْ سالماً صالحاً ، » (دیگری چندان سخیف است که خود ابن اسفندیار آن را مردود دانسته است ). اما توضیح او در بارة واژة گَر (معرَّب آن ، جَر ) درست است : «به حُکم آن که جَر به لغتِ قدیم ، کوهستان باشد که بر او کِشت توان کرد...، سوخرائیان را در قدیم ، لقب جَرشاه بود، یعنی مَلِک الجِبال » (همانجا).
مفهوم و محتوای جغرافیایی (x)uvara- § Patis */ پَتشخوار تحوّل شگفت انگیز و رازآمیزی در گذر زمانیِ بس دراز داشته ، که ، بنا بر مدارک بازمانده ، چنین بوده است :
١) قدیمترین وصف مذکور این ناحیه در منشور اسرحدون ، که گنگ و مبهم است .
٢) در منابع دینی ـ اساطیری ایران پیش از اسلام . در بُندَهِش / بُندَهِشْن ، کتابی به زبان پهلوی که حاوی اساطیری نیز دربارة کرة زمین است و تحریر موجود آن را موبدی به نام «فَرّبَی ، معروف به جادَگیه ، پسر اَشْوَهِشت » پس از غلبة عرب بر ایرانشهر بر اساس مضامین پراکنده در اوستا و سنّتهای شفاهی ایران پیش از اسلام انجام داده است (در بارة چندی و چونی این مآخذ رجوع کنید به کریستن سن ، ص ٤٧؛
ایرانیکا ، مقالة «بندهش »)، در فصل ٩ (دربارة کوهها؛
چاپ مذکور انکلساریا، همانجا؛
ترجمة بهار، ص ٧١ـ٧٣) ذکرِ«پَذَشْخوار» همچون یکی از ٢٢٤٤ کوهی که «از البرز فَراز رُسْتَند»(!) رفته و لقبی برای آن آورده شده است ، " f ¦ "mahist-andar-xwarrah ko (به شیوة آوانگاری مک کنزی در > فرهنگ مختصر پهلوی < )، لفظاً به معنای «بزرگترین کوه دَر ( = از حیثِ ) فَرَّه » ( رجوع کنید به ترجمة نادرست و نامفهوم بهار، ص ٧١)، که دلالت بر تقدّس این کوه یا ناحیه نزد ایرانیان باستان دارد. به سبب ابهام این سخن ، ظاهراً خودِ جادَگیه سپس (فصل ٩، بند٢٠، ص ٩٦ـ٩٧؛
ترجمة بهار، ص ٧٢) چنین افزوده است : «کوه پذشخوارگر... در تبرستان و گیلان و آن کُسْت ( = ناحیه ) است ». در بندهش شواهد دیگری هم حاکی از مقام ویژة پتشخوارگر در افسانه های دینی ـ ملّی باستانی ایران یافت می شود: در فصل ٣٣ (در بارة «گَزَند»هایی که در هر هزاره به ایرانشهر رسیده و خواهد رسید)، گفته شده که ، در هزارة سوم ، «افراسیاب ( تورانی ) آمد و منوچهر ( شاه ) و ایرانیان را در پذشخوار سُپوخت ( = مغلوب کرد ) و آنها را با بیماری و نیاز و بَسْمَرگی ( شاید = بیماری همه گیر، اِپیدمی ) از میان بُرد و پسران منوچهر را کُشت » (بند ٥، ص ٢٧٢ـ٢٧٣؛
ترجمة بهار، ص ١٣٩؛
نیز
رجوع کنید به تکرار این موضوع در فصل ٣٥، بند ٢٣، ص ٢٩٦ـ٢٩٧؛
ترجمة بهار، ص ١٥٠)؛
در پیش بینی بَلایای هزارة چهارم ، اشارة گنگ و نامفهومی هست به «مردِ بدی ( که ) از کُسْتِ خراسان خواهد آمد و پذشخواریان را خواهدسپوخت و چند سالی دُش پادشاهی ( پادشاهی بد یا ستمکارانه ) خواهد کرد» (فصل ٣٣، بند٢٥، ص ٢٧٨ـ٢٧٩؛
ترجمة بهار، ص ١٤١)؛
در فصل ٣٥ (در بارة سلسلة انساب کیانیان ) گفته شده (بند ٥٠، ص ٣٠٠ـ٣٠١؛
ترجمة نامفهوم بهار، ص ١٥١) که سام ، در وقت تقسیم کشور و مناصب و مسئولیتها میان سه پسر خود، «شاهیِ پذشخوارگر» و سرپرستی بعض امور را به «ماریندَ» محوّل کرد.
٣) وصف این ناحیه در جغرافیای استرابون ، که همروزگار با فرمانروایی اشکانیان در ایران بوده ، بسیار دقیقتر از وصف اسرحدون است (همانجا): «از ( کرانة ) دریای هیرکانی ( = دریای خزر ) که به سوی شرق بروند، در طرف راست ، کوههایی است که یونانیها تاورُس می نامند ( کذا؛
منظور استرابون در اینجا سلسلة کوههای البرز و هندوکش کنونی است ) و تا هند امتداد دارد... در بخشهای شمالی این کوهستان ، نخست گِلا ها ( رجوع کنید به گیلان * ) ، کادوسی ها، و آمَرد/ آمارد ها ( رجوع کنید به آمُل * ) ... و بعضِ هیرکانیاییها ( = گرگانیها؛
رجوع کنید به گرگان * ) سکونت دارند، و پس از آنان ، طایفه های پارتیان ( = اشکانیان ) و مَرگیانائیان ( مَرگیانا یا مَرغیانا= ایالت مَرو باستان ) و آری ها ( = بومیان ایالت هَرات * باستان ) . سپس ( باز هم ) که به سوی شرق و رود اُخُس ( = شاید رود اَترِک ؟ ) پیش بروند، به بیابانی می رسند که رودِ سارنیوس آن را از هیرکانیا جدا می کند. کوهستانی که از ارمنستان تا این نقطه ، یا به فاصلة کمی از آن ، امتداد دارد ras Paraxoؤ ( پَرَخوآثْرَس ) نام دارد». بطلمیوس * ، اخترشناس و جغرافیادان نامدار یونانی (رونقش از حدود ١٢٧ تا ١٤١ یا ١٥١ میلادی در اسکندریه )، نیز «کوههای ras Paraxoa » را ذکر کرده و آنها را در غرب ناحیة ری قرار داده است (ص ١٣٤ و «نقشة
پنجم آسیا»؛
نیز رجوع کنید به توضیح مارکوارت در بارة اشتباههای بطلمیوس در ارتباط با موقعیت این کوهستان ، مقدمه ، ص ١٨ـ ١٩). مقایسة وصف ابن اسفندیار از وسعت «فرشواذگر» (به نقل از مأخذی نامذکور)، که تحدید حدود آن را به منوچهر اساطیری نسبت داده ، درخور ملاحظه است : «حدّ فرشواذگر آذربایجان و سر ( ؟ ) و طبرستان و گیل و دیلم و ری و قومِش و دامغان و گرگان باشد، و اوّل کسی که این حدّ پدید کرد منوچهر شاه بود» (همانجا؛
دربارة منوچهر و پتشخوارگر و بازپس گیری آن از افراسیاب رجوع کنید به > مینوی خرد < ، فصل ٢٧، بند ٤٤؛
چاپ و ترجمة وِسْت ، ص ١٥٨).
در بارة دورة اشکانی و ساسانی ، یک سند واژگانی تاریخی در دست است : در کتیبة شاپور اول ساسانی (٢٤١ـ٢٧٢ میلادی ) در «کَعْبة زردشت » (در فارس )، که در حدود ٢٦٣ میلادی نگاشته شده است ، این جاینام به صورت فارسی میانة اشکانی / پارتی WR' ¤ wr T ¤ h § prys («کوهِ پَرِشْخوار») و یونانی محرّف pressour oros آمده است (به نقل هنینگ ، ص ٤٠، و نیبرگ ، بخش ٢، ص ١٥٧، واژة rgar ¦ a u x § Patis ). هنینگ استدلال کرده است (تعلیقات بر ترجمة انگلیسی نامة تنسر ، ص ٣٠) که ، از لحاظ تطابقهای آوایی میان زبانهای هند و اروپایی ، «این دو شکلِ واژه ( یعنی ، جاینام پارتی مذکور و ras Paraxoa استرابون ) تفاوت بزرگی ندارند».
٤) مؤلف ناشناختة > شهرستانهای ایرانشهر < (تألیف آن در حدود ٧٥٤ـ ٧٥٥ میلادی ) «بیست شهر ( را ) که در پتشخوارگر ساخته شده ( بودند ) » ذکر کرده بوده است (بند ٢٨، ص ١٥)، که ، افسوس ، به سبب افتادگی در متن ، نام این شهرها که می توانست ما را در تحدید گسترة جغرافیایی این منطقه یاری کُند، از میان رفته است .
٥) قدیمترین نشان مستند تنزّل گسترة پتشخوارگر شاید در نامة رسمی تَنْسَر، موبدِ موبدان روزگار اردشیر بابکان (٢٤١ـ٢٢٦ ق م ) به گُشْنَسْپ (معرّب آن ، جُسْنَسْف )، یکی از ملوک الطوایف آن روزگار، باشد، که حدود فرمانروایی گشنسب در آن چنین آمده است (به نقل ابن اسفندیار، ج ١، ص ١٥): «شاه و شاهزادة طبرستان و فدشخوارگر و جیلان و دیلمان و رویان و دُنباوَند ( = دماوند ) ». بدینسان ، اگر برگردان فارسی ابن اسفندیار از ترجمة عربی ابن مُقَفَّع (متوفی ١٤٢) از نامة تنسر (به زبان پهلوی ) درست و درخور اعتماد باشد، می توان استنباط کرد که در آن زمان ، این جاینام به ناحیة بسیار محدودی ، در عداد طبرستان و دیلمان و دماوند، اطلاق می شده است . مؤید این گمان ، نوشتة پیشین ابن اسفندیار (ج ١، ص ١٤) است که «اَجداد او ( = گشنسپ ) از نایبان اسکندر ( = سلوکیها ) به قهر و غلبه ، زمین فدشوارگر بازسِتَده بودند»، یعنی در دوره ای که این منطقه وسعتِ استرابونی خود (شامل همة نواحی مذکور در عنوان گشنسپ ) را می داشت .
٦) در سنگنوشتة مذکورِ شاپور اول نیز عبارت «و همة پتشخوارگر، ماد، گرگان ، مَرو و هرات » (به نقل از تعلیقات هنینگ بر ترجمة انگلیسی نامة تنسر ، همانجا) نشان می دهد که ناحیة وسیع هیرکانیای باستان ، و نواحی مَرو (مَرغیانا) و هرات (آریا) از شمول جغرافیایی استرابونی خارج شده بوده است .
٧) نگارندة رُمان نیمه تاریخی کارنامة اردشیر بابکان ، که محتملاً در اواخر دورة ساسانی نوشته شده است ، پدشخوارگر (در ترجمة باقری ، ص ٣٨، پدشخوارگر به ناروا به «طبرستان » برگردانده شده ) را در عدادِ «ری و دماوند و دیلمان » ذکر کرده است ، که اَردَوان چهارم ، واپسین شاه اشکانی ، از آنها سپاهی و آذوقه برای رویارویی جنگی با اردشیر خواسته بود. اگر این گزارش افسانه نباشد، می نمایاند که در زمان نگارش این «کارنامه »، لا اقل نواحی دیلمان و دماوند مشمول گسترة جغرافیایی «کلاسیک » پتشخوارگر نبوده است .
٨) ابن خُرداذبه ، جغرافیدان (متوفی ٣٠٠)، ایرانی نژاد و یکی از قدیمترین جغرافیدانان عربی نویس (سدة سوم )، که پدرش در زمان خلافت مأمونِ عباسی چندی حاکم طبرستان و مقام رسمی خودش در دورة خلیفه المتعمد «صاحب البَرید و الخَبَر» (= رئیس ( سازمان ) پُست و خبررسانی ) بوده و، بالتَّبَع ، از جغرافیای سیاسی جهان شناخته شدة آن روزگار، بویژه قلمرو خلافت ، اطلاعاتِ مفروضاً درست و دقیقی داشت ، در وصف «رُبع شمالی » ایران در کتاب المسالک و الممالک (ص ١١٨ـ ١١٩) چنین نوشته است : «...این حَیّز ( = منطقه ، گُستره ) شامل ارمنستان ، آذربایجان ، ری ، دُماوند ( = دماوند ) ... طبرستان ، رویان ، آمل ، ساریه ، شالوس ، لارِز، شِرِّز، طَمیس ، دَهستان ، کَلار، جیلان و بَدشوارجر است ، و شاه طبرستان و جیلان و بدشوارجر ( در قدیم ) عنوان ' جیلِ جیلانِ خراسان ، ( داشت ) .» بدینسان ، به تفصیل ابن خرداذبه ، گسترة جغرافیایی پتشخوارگر باز هم محدودتر شده و به مرتبة بخش نسبتاً کوچکی چون آمل و دماوند و چالوس تنزّل کرده بود.
٩) در آثار جغرافیانگارانِ پس از ابن خرداذبه (از جمله ، بلاذُری ، ابن فقیه ، ابن رُستَه ، یعقوبی ، ابو زید بلخی ، اصطخری ، و مؤلف حدود العالم )، دیگر اسمی از پتشخوارگر بُرده نشده است ؛
به بیان دیگر، این جاینام و مدلول جغرافیایی آن محتملاً در حدود اواخر سدة سوم یا اوایل سدة چهارم ، فراموش شد.
ریشه شناسی پتشخوار . این جاینامِ پهلَوی آشکارا مرکّب از دو جزءِ پَتِش ـ و خوار/ r ¦ xwa است . پَتِش ـ (و دیگر صورتهای محرّفِ مذکورِ آن )، به معنایِ «در جلویِ/ پیشِ ـ » (نیبرگ ، ج ٢، ص ١٥٦ـ١٥٧)، از § patis فارسی باستان (خویشاوند با § paitis اوستایی ) به معنای «در جهتِ/ به سویِ ـ » (بارتولومه ، ستون ٨٣٥) می آید. لذا، این جاینام لفظاً به معنای « ( واقع ) در جلوِ/ به سویِ خوار» است .
در بارة خوار (یا، در واقع ، (h)uara */ hvara */ huvara * > ra ¦ sua *) به عنوان یک جاینام و مطابقت آن با جایی یا ناحیه ای واقعی در قدیم یا در روزگار ما، بعض دانشمندان نظرهای مختلفی اظهار کرده اند، که مهمترین آنها را به اختصار در اینجا ذکر می کنیم (برای تفصیل و نقد همة نظرهای گوناگون رجوع کنید به اعلم ، ص ٢٠٦ـ٢١٤؛
ریشه شناسیهای عامیانة ابن اسفندیار و گردآورندة بندهش ، مذکور در بالا، را تکرار و آنِ برزگر ( ج ١، ص ١٢٨ ) را ذکر نخواهیم کرد).
١) دُشخوارگر ، شکل کوته شدة نادرستی از پَدِشخوارگر ، که در بعض متنها (مثلاً، متنی از بندهش که یوستی چاپ و ترجمه کرده ، و در دَبستان المذاهب ( ج ١، ص ٢٧٠ ) ، که یوستی به آن ارجاع کرده ) و دُشوارگر که در بعض فرهنگها وارد شده (مثلاً، در برهان قاطع ، زیر همین واژه ) منشأ ریشه شناسی نادرستی شده اند: به تعبیر یوستی در ترجمة آلمانی بندهش (ص ١٤٨)، دشخوارگر یعنی «گَرِ ( = کوهِ ) صعب العبور/ صعب الوصول » (قس واژة r ¦ (x)wa § dus پهلوی < دشوار ِ فارسی نو).
٢) مارکوارت (مقدمه ، ص ١٧ و بعد) مطابقت واژگانی uvara h § patis *ی فارسی باستان و -ar-ra § Pa-tu-us ی اَکّدی را نپذیرفته و، در توضیحاتی آشفته و نامربوط ، می گوید که ایرانیان دامپرورِ ( مهاجر از آسیای میانه ؟ ) ، چون به این کوهستان یعنی کوههای واقع در ناحیة شرقی مجاور دربندِ/ دروازة خزر ، و چراگاههای پُرخِصْب و نعمت آن رسیدند....، آن را ra q ¦ xva ، به معنای «جای خِصْب و آسایش ، بهشت »، و حتی ra- q ¦ parahxva * یعنی «فراتر از خصب و نعمت معمولی » نامیدند ( ! ) . از سوی دیگر، مارکوارت " -xuvar- § Patis * " فارسی باستان را به معنای « ( واقع ) به سویِ/ رو به خور ( خور = خورشید ) )» دانسته است ( ! ) .
٣) هرتسفلد (ص ١٨٣، پانویس ١)، پس از ردّ نظر مارکوارت ، خود اشتباه دیگری کرده -huvara */ ara w -x * ی مزبور را برابر با ra- ¦ hva * ( > ایرانی باستان ra- ¦ sva *) از «ریشة hvar- به معنای ' خوردن ، که ( مثلاً ) در § razmis ¦ hva ( = صورت قدیم جاینام خوارزم ) وجود دارد» دانسته است (دوشن ـ گیّومن ( ص ٣٧ـ٣٩ ) ، در ردّ این نظر هرتسفلد، می گوید که هیچ رابطه ای میان ra- ¦ hva *ی مزبور، به معنای «خوراک ، خوردن »، و جزء r/uvar ¦ hva در نام فارسی باستان خوارزم ، یعنی razmi ¦ Hva / Uvarazmiy وجود ندارد). اما، از سوی دیگر، هرتسفلد (ص ١٨٣) Xoؤra (صورت یونانی شدة جاینامی ایرانی ) را از منظومة > وصف زمین مسکونِ < دیونوسیوس پِری اِگِتس ، شاعر جغرافیادان یونانی (رونقش در ٣٠٠ ق م ؟؛
رجوع کنید به پاولی ، ج ٢، ستونهای ٧٣ـ٧٤) نقل کرده و آن را منطبق با r ¦ a w x فارسی میانه ( > ra- ¦ hva ی ایرانی باستان مفروض ) دانسته است ، و چنین استدلال کرده (همانجا): «ناحیة ( واقع ) بلافاصله در مشرق در بندِ خزر معروف ( بود ) و دیونوسیوس ( در منظومة مذکور ) آن را به درستی ' کلیدهای سرزمین آسیا ، وصف کرده است ، ( یعنی ) محلی که گُزیری از عبور از آن برای سفر از شمال شرقی ایران (خراسان ) به شمال غربی ایران (سرزمین ماد) ( نبود ) ... این جاینام ، ایرانی است ... و دلالت بر ناحیة ویژه ای دارد: ra' ¦ Hva ، و ' سلسلة کوه جلویِ ra' ¦ Hva ، ، ( یعنی ) دشت حاصلخیزِ ( گسترده ) در حاشیة ( شمالی ) کویر نمک و در پای کوه شامخ دماوند، ( یعنی همان ) پَدِشخوارگر یا بیکینی ». نگارندة این مقاله نظر اخیر هرتسفلد را درست تر و خِرَدپذیرتر از همة گمانها و نظریه های مذکور در بارة مفهوم و محل پَتِش ـ خوار ـ گر می داند. توضیح این که Xoؤra ی مذکور را بعضی به احتمال نزدیک به یقین منطبق با ناحیة خوار ( رجوع کنید به «بُلوک خوار»، «سَردرّة خوار»، «جلگة خوار» به گزارش اعتماد السلطنه ، ج ٣، ص ٣٤٦ـ٣٦٠) و «دروازة خزر» را واقع در حوالی ایوان کی * کنونی دانسته اند، که هر دو، از حیث موقعیت و وضع ، با نوشتة جغرافیانگاران یونانی قدیم مطابقت دارد.
منابع :
(١) ابن اسفندیار، تاریخ طبرستان ، چاپ عباس اقبال ، تهران ?( ١٣٢٠ ش ) ؛
(٢) ابن خرداذبه ، کتاب المسالک و الممالک ، چاپ دخویه ، لیدن ١٩٦٧؛
(٣) محمدحسن بن علی اعتمادالسلطنه ، مطلع الشمس ، چاپ سنگی تهران ١٣٠١ـ١٣٠٣؛
(٤) اردشیر برزگر، تاریخ تبرستان پیش از اسلام ، ج ١، تهران ١٣٢٩ش ؛
(٥) محمدحسین بن خلف برهان ، برهان قاطع ، چاپ محمد معین ، تهران ١٣٦١ش ؛
(٦) بندهش ، ( گردآوری ) فرنبغ دادگی ، ترجمة مهرداد بهار، تهران ١٣٦٩ش ؛
(٧) کارنامة اردشیر بابکان = کارنامک ی ارتخشیری پاپکان ، چاپ و ترجمة محمدجواد مشکور، تهران ١٣٦٩ش ؛
(٨) همان ، ترجمة مهری باقری ، تهران ١٣٧٨ ش ؛
(٩) Hu ¦ s § ang A ـ lam, "The old-Persian word Pa ¦ tis h uvaris § and its later development", Tah ¤ q i ¦ qa ¦ t-i Isla ¦ m i ¦ , vol. ٧, no. ١ (١٩٩٢), pp. ١٩٥-٢٢٤;
(١٠) Christian Bartholomae, Altiranisches Wخrterbuch , Strasbourg ١٩٠٤, repr. Berlin ١٩٦١;
(١١) Bundahis § n , ed. & tr. Ferdinand Justi, Der Bundehesh , Leipzig ١٨٦٨;
(١٢) ibid, ed. & English trans. by B. T. Anklesaria, Zand- a ¦ ka ¦ s i ¦ h: Iranian or greater Bundahis § n , Bombay ١٩٥٦;
(١٣) A Catalogue of the provincial capitals of E ¦ ra ¦ nshahr , Pahlavi text, version and commentary by J. Marquart, ed. G. Messina, Rome ١٩٣١;
(١٤) Arthur Christensen, L'empire desSassanides: le peuple, l'إtat, la cour , Copenhagen ١٩٠٧;
(١٥) James Darmesteter, ـtudes iraniennes , Paris ١٨٨٣;
(١٦) Jacques Duchesne-Guillemin, "Le nom de la Chorasmie", in Prof. Jackson memorial volume , Bombay ١٩٥٤;
(١٧) Encyclopaedia Iranica , s.v. "Bundahis § n" (by D. N. MacKenzie);
(١٨) Geschichte des Artachs § i ¦ r i Pہpakہn , tr. Theodor Nخldeke, in Beitrجge zur Kunde der indogermanischen Sprachen , vol. IV (١٨٧٩), ٢٢-٦٩;
(١٩) Walter B. Henning, "Notes on the great inscription of S § a ¦ pu ¦ r I", in Prof. Jackson memorial volume , Bombay ١٩٥٤, ٤٠-٥٤;
(٢٠) Ernst Herzfeld, Altpersische Inschriften , Berlin ١٩٣٨;
(٢١) Roland G. Kent, Old Persian: grammar, texts, lexicon , ٢nd ed., New Haven ١٩٥٣;
(٢٢) David N. MacKenzie, A concise Pahlavi dictionary , London ١٩٧١;
(٢٣) Mainyo-i-khard , ed. & tr. E. W. West, Stuttgart ١٨٧١;
(٢٤) Joseph Marquart, Sدdarmenien und die Tigrisquellen nach griechischen und arabischen Geographen , Wien ١٩٣٠;
(٢٥) Antoine Meillet, Grammaire du vieux-perse , ٢nd ed. by ـmile Benveniste, Paris ١٩٣١;
(٢٦) Henrik Samuel Nyberg, A manual of Pahlavi , pt. ٢, Wiesbaden ١٩٧٤;
(٢٧) August Friedrich von Pauly, Der kleine Pauly: Lexicon der Antike , vol. ٢ , Stuttgart ١٩٦٧;
(٢٨) Claudius Ptolemy, Geography , ed. & tr. Edward L. Stevensen, New York ١٩٣٢;
(٢٩) Strabo, Geography , ed & tr. Horace L. Jones, Cambridge, Mass. & London, ٢nd ed., repr. ١٩٤٩;
(٣٠) Tansar, The letter of Tansar , tr. Mary Boyce, Rome ١٩٦٨;
(٣١) Friedrich Windischmann, Zoroastrische Studien , in Abhandlungen zur Mythologie und Sagengeschichte des alten Iran , ed. Friedrich Spiegel, Berlin ١٨٦٣.
/ هوشنگ اعلم /