دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٧١٩٣
خِلعت ، خِلعت (در تداول فارسىزبانان: خَلعت)، جامههاى فاخر و گاه ساير اشياى گرانبها كه خلفا و پادشاهان به رسم تكريم و قدردانى عمومآ به صاحبمنصبان مىبخشيدند؛ نيز از جمله لوازم و شعائر رسمى خلافت و سلطنت در دوره اسلامى.
خلعت به سبب انتساب آن به خليفه يا سلطان، همواره مايه افتخار گيرنده آن بوده و در واقع خليفه يا سلطان با خلعت بخشيدن به كارگزاران بر آنان منّت مىنهاد و آنان نيز اين منّت را با افتخار مىپذيرفتند. جعل واژه تشريف ــكه ظاهرآ جديدتر از اصطلاح خلعت است ــ براى معناى خلعت، گوياى همين جنبه افتخارآميز بودنِ خلعت است؛ چه، گيرنده خلعت با دريافت آن شرف و فضيلت مىيافته است، در واقع، هر كدام از اين دو واژه با نظر بر محدوده معنايىِ معيّنى از رسم خلعتبخشى وضع شدهاند؛ خلعت ناظر به نوع آن ــكه معمولا جامه است ــ و تشريف ناظر بر جنبه شرافت بخشى و افتخارآميز آن است. اما چون اقلام خلعت منحصر به جامه نيست و اشياى متنوع ديگرى را نيز در برمىگيرد، به نظر مىرسد واژه تشريف ــكه، برخلاف واژه خلعت، به جنبه مشترك همه خلعتها (افتخارآميز بودن) اشاره مىكند و گاه نيز در منابع به تنهايى و به جاى خلعت به كار رفته است ــ رساتر و گوياتر باشد. همين تعدد و تنوع احكام خلعت باعث شده است كه نويسندگان، همه آنها را يا تحت عنوان «الخِلَع و التشاريف» (خلعتها و تشريفها) گردآورند يا به گونهاى به كاربرند كه ترديدى در ترادف آنها نماند (رجوع کنید به عتبى، ص ١٨٢؛ ابوالفداء، ج ٤، ص ١١٥؛ ابنخلدون، ج :١ مقدمه، ص ٣٢٩؛ قلقشندى، ج ٤، ص ٥٢، ج ٢، ص ١٦٦ـ ١٦٧، ١٧٤؛ صاعدى شيرازى، ص ١٤٥، ١٤٩، ١٧٠؛ ماير، ص ١٠٣ـ ١٠٤؛ د.ا.د.ترك، ذيل "Hilat. Osmanlllarda hilat"؛ پاكالين، ذيل "Hil'at").
صرفنظر از بحثهاى لغوى، شناخت موضوع خلعت و تحليل جنبههاى آن دشواريهاى بسيارى دارد؛ از جمله، گزارشهاى راجع به اعطاى خلعت، در موارد بسيارى با بخششهايى چون انعام و هديه و جايزه و صله و پيشكش، درآميخته است و براى مثال هداياى پادشاهان به سفيران خارجى يا جامههاى اعطايى پادشاهان به همتايان خود و يا جامههايى كه به عنوان مستمرى غيرنقدى به كاركنان ديوانها مىدادند، نيز گاه خلعت به شمار آمدهاند (رجوع کنید به طبرى، ج ٨، ص ٤٣٧، ج ٩، ص ٦١٥؛ عتبى، همانجا؛ بيهقى، ص ٦٤٨؛ ابنفضلاللّه عمرى، ص ٢٥٨؛ قلقشندى، ج ٤، ص ٤٦٣؛ عالم آراى شاه طهماسب، ص ١٢٨).
سابقه اعطاى خلعت به صورت نظاممند در تشكيلات حكومتى دوره اسلامى، به اوايل دوره عباسى مىرسد (رجوع کنید بهطبرى، ج ٨، ص ٥٧٨؛ د. اسلام، چاپ دوم، ذيل "Khila"). البته در صدراسلام، كعببن زُهَير (متوفى ٢٦) ــكه به سبب هجو كردن پيامبر صلىاللّهعليهوآلهوسلم در مكه، محكوم به مرگ شده بودــ با سرودن قصيده معروف بانَتْ سعاد*، جان خود را خريد و پيامبر اكرم بُرده خود را به او پوشاند (ابناثير، ج ٢، ص ٢٧٤ـ٢٧٦)؛ اما، در اين جريان به واژه خلعت يا تشريف اشارهاى نشده است.
سيطره نظام ديوان سالارى ساسانى بر تشكيلات ادارى دوره عباسى از يك سو، و رواج گسترده خلعتبخشى از همان اوايل دوره عباسيان از سوى ديگر، گرتهبردارى اين سنّت را از تشكيلات ادارى عصر ساسانى كاملا محتمل مىسازد. اين احتمال را گزارشهاى متعدد فردوسى ــبا فرض قبول اصالت تاريخى آنهاــ از سنّت خلعتبخشى در ضمن نقل حوادث مربوط به حكومتهاى شاهان ايران باستان و هخامنشى و اشكانى و ساسانى تقويت مىكند (رجوع کنید به ج ١، ص ٢١٤، ج ٢، ص ٣٦٦، ٣٧٥، ج ٧، ص ١٩٨١، ٢١٢٠ـ ٢١٢١؛ نيز رجوع کنید بهولف، ذيل واژه). اين رسم، كه در سرزمينهاى شرقى اسلامى بسيار معمول بوده، در مغرب اسلامى نيز رواج تام يافت و فاطميان در مصر بدان اقبال بسيار كردند و مماليك مصر، كه ميراثبرِ سنّتهاى فاطمى بودند، آن را گسترش دادند. به همين سبب و نيز به سبب تأليف آثار متعدد در عصر مملوكى و محفوظ ماندن بسيارى از آنها و رويكرد ويژه نويسندگان اين عصر، اطلاع درباره ماهيت خلعت در دوره مملوكى از هر دوره ديگرى بيشتر است. رواج رسم خلعتبخشى در همه سلسلههاى اسلامى حكومتگر، كثرت و تنوع خلعتها، نفاست و ضرورت خوشدوختى جامههاى خلعتى، و بالاخره لزوم دلالت و احتواى آنها بر شعائر و نشانههاى ويژه هر خلافت (رجوع کنید بهقلقشندى، ج ٣، ص ٢٧٠، ٢٧٢، ٢٧٧)، اقتضا مىكرد كه تهيه اين جامههاى فاخر به ادارات ويژهاى چون دارالطِراز، خزانةالكسوات، خزانه و جامهخانه سپرده شود (رجوع کنید به ابنطُوَير، ص ١٢٤ـ ١٢٥؛ ابنخلدون، همانجا؛ قلقشندى، ج ٤، ص ١٨٣، ١٨٦، ١٩١؛ د. ا. د. ترك، همانجا؛ نيز رجوع کنید به جامهدار*). اين وظيفه در دستگاه صفويان برعهده قيجاجىخانه و در دوره قاجار، برعهده صندوقخانه بوده است (ميرزاسميعا، ص ٦٥ـ٦٦؛ مستوفى، ج ١، ص ٤٠٨).
چنانكه از مصدر خلعت پوشيدن و از فعل «اَخْلَعَ عَليه» (بر او جامه پوشانيد) و نيز از دلالتهاى منابع تاريخى برمىآيد، هسته اصلى خلعت، تنپوش بوده و ضمايم بعدى آن، از قبيل دستار و كمربند و كفش، نيز به گونهاى جزو پوشاك بوده است. با اين همه عناصر بسيار ديگرى (از پول و گوهرهاى قيمتى و عَلَم و طبل تا اسب و فيل و غلام و كنيز) بدان اضافه شده است. اقلام افزوده بر هسته اصلى خلعت، معمولا از لوازم منصبِ گيرنده خلعت بوده و به كار وى مىآمده است. سلطان مسعود وقتى سُباشى را حاجب بزرگ (حاجبالحُجّاب) كرد، «خلعتى تمام از عَلم و منجوق و طبل و دهل كاسه و تختهاى جامه و خريطه(=كيسه)هاى سيم و ديگر چيزها كه اين شغل را دهند»، به او بخشيد (بيهقى، همانجا). در ميان خلعتهاى خواجه ميكائيل، سالار حج، نيز لوازمى چون تخت روان، ساز و برگزين و زينپوش بود كه به كار سفر مىآمد (همان، ص ٤٥٥ـ٤٥٦).
بيش و كم خلعتهاى اعطايى به عوامل گوناگون بستگى داشتهاست، از جمله مناسبات سلطان يا خليفه با گيرندگان خلعت، رتبه و جايگاه و مناصب آنان، ملاحظات ويژه خلعتدهنده و بنيه مالى خزانه دولت (رجوع کنید به مُسَبِّحى، ص ٦٣؛ بيهقى، ص ٤٧١ـ٤٧٤؛ ابنطوير، ص ١٢١ـ١٢٢؛ صاعدى شيرازى، ص ١٤٢؛ تاورنيه، ج ٢، ص ٢٦٣). با اين همه، در منابع از خلعتهاى ويژه هر دسته از صاحبمنصبان سخن رفته است مثلا، به نوشته صابى (ص ٩٣)، به فرماندهان نظامى علاوه بر عمامه سياهِ يكرنگ و دو جامه سياه (يكى با گريبان و ديگرى بىگريبان) و خز شوشترى و جامه ابريشمين زربفت و قباى دبيقى، شمشيرى سرخ با بندى سيمين و ستورى با زينعربى مىدادند (درباره خلعتهايى كه در اين دوره به وزيران داده مىشد رجوع کنید به همان، ص ٩٦؛ ابنعمرانى، ص ٢١٢). در مصر دوره فاطمى، خلعت اميران عالىرتبه (امراءالمقدم) معمولا اينها بود: روپوشى از اطلس سرخ رنگ و طراز زركش، قباى اطلس زردرنگ و كمربندى زرين كه كيفيت آن بسته به مراتب فرماندهى مرصّع يا نامرصّع بود، و چنانچه اميرى به حكومت ولايتى بزرگ گسيل مىشد، شمشيرى زرنشان و اسبى با زين و لگام و كفلپوش نيز بر خلعت افزوده مىشد (قلقشندى، ج ٤، ص ٥٢؛ نيز رجوع کنید به مسبّحى، ص ٥٤؛ ابنطوير، همانجا). به گفته ابنطوير (ص ١١٣) در اين دوره طبل و بوق و عَلَم نيز جزو خلعتهاى اميران بود و همين خلعتها به نقيبالاشراف هم داده مىشد.
خلعت، اصالتآ و عمومآ، همزمان با انتصاب اشخاص به منصبى و به نشان رسميت و اعتبار بيشتر بخشيدن به اين انتصاب داده مىشده و هرگاه قدرت مركزى، به رغبت يا اكراه، تسلط اميرى را بر ناحيهاى مىپذيرفته، با فرستادن خلعت و لوا، او را به رسميت مىشناخته است (رجوع کنید به طبرى، ج ١١، ص ٢٦٩ـ ٢٩٢؛ نرشخى، ص ١٠٨؛ عتبى، همانجا؛ بيهقى، ص ٤٧١؛ نيز رجوع کنید به جلوس*).
ملازمه انتصاب و خلعت دادن چندان بود كه در موارد بسيارى در منابع، افعال و جملاتى چون «لَبِسَالخلعة» و «خَلَعَ على...» و «اَخْلَعَ على...» به معناى منصوب شدن يا منصوب كردن تلقى شده است (رجوع کنید به ابنتغرى بردى، ١٤١٠، ج ١، ص ٢٥٠، ٢٥٧، ج ٢، ص ٣٣٤؛ سخاوى، ج ٢، ص ١٤؛ ابناياس، ج ٢، ص ١٩٩ـ٢٠٠، ٢٠٣ـ٢٠٥). به سببِ همين ملازمه معنايى بود كه اگر استثنائآ كسى بدون دريافت خلعت، متصدى منصبى مىشد، مورخْ خود را ملزم مىديد حتمآ اين پيشامد استثنايى را گزارش كند (رجوع کنید به ابنتغرى بردى، ١٤١٠، ج ١، ص ٢١٩؛ سخاوى، ج ٢، ص ١٦٩). در مصر دوره مماليك به خلعتى كه هنگام نصب شخص به منصبى به او داده مىشد، خلعت استقرار مىگفتند (رجوع کنید به مَقريزى، ج ٧، ص ٢٣٣ـ٢٣٧، ٢٤٧ـ٢٤٨، ٢٦٢ـ٢٦٣، و جاهاى ديگر؛ ابنتغرى بردى، ١٣٨٣ـ١٣٩٢، ج ١٤، ص ١٧٢؛ ابناياس، ج ٢، ص ١٩٦) و چنانچه پس از اتمام مأموريت كسى، تصميم بر تمديد آن گرفته مىشد، به او خلعت استمرار مىدادند (رجوع کنید به ابنتغرى بردى، ١٤١٠، ج ٢، ص ٣٣٠ـ٣٣١، ٣٤٣، ٣٦٣، ٣٦٦؛ سخاوى، ج ٣، ص ١٠١) و چون اميرى از محل خدمت خود به پايتخت مىآمد و به خدمت سلطان مىشتافت و به او خلعت استمرار داده نمىشد، درمىيافت كه عزل شده است (رجوع کنید به مقريزى، ج ٧، ص ٢٣٣).
گاه حتى هنگام عزلِ صاحب منصب نيز به او خلعت مىدادند كه در منابع از آن با عنوان خلعت عزل ياد شده است (براى نمونه رجوع کنید به نويرى، ج ٣٢، ص ١٥٧).
در كنار خلعت بخشى با دلالت نصب و تمديد و عزل، دادن خلعت با معناىِ صرف تشويق و تقدير نيز بسيار معمول بوده، از آن جمله است: ١) خلعت قدوم، كه به يُمن بازگشت اميرى از محل مأموريت (رجوع کنید به ابنتغرىبردى، ١٤١٠، ج ٢، ص ٣٣٤) اهدا مىشد، ٢) خلعت سفر، كه در هنگام عزيمت صاحب منصب به محل مأموريت به او داده مىشد (مقريزى، ج ٧، ص ٢٣٢، ٢٣٤، ٢٦٦ـ٢٦٧؛ ابنتغرى بردى، ١٤١٠، همانجا)، ٣) خلعت رضا، كه در مصر مملوكى به امير معزولِ مقصر يا اميرِ سركش به نشان بخشايش و گذشت مىدادند (ماير، ص ١١٠). در هند نيز گاه به امير عاصى كه متنبّه و تسليم شده بود خلعت مىدادند (علّامى، ج ١، ص ١٥٠). همچنين گاه پس از مجازات و حبس افراد، با دادن خلعت از آنان دلجويى مىكردند و رضايت آنان تحصيل مىشد (رجوع کنید بهابنخلدون، ج ٣، ص ٣٩١، ٤٦٣، ٥٨٢). خلعت رضا در دورههاى قديمتر مفهوم ديگرى داشت. به نوشته بيهقى (ص ٥١٨ـ٥١٩) سلطانمسعود به خواجه احمد عبدالصمدِ وزير ــكه عازم سركوب شورش در نواحى ختلان، از ولايت بدخشان، بودــ خلعت رضا داد، ٤) خلعت عافيت، كه پس از بهبود بيمار به او داده مىشد (ماير، ص ١٠٩ـ١١٠) و ٥)خلعت ماتمى، كه معمولا براى دلدارى صاحب عزا و واداشتن او به كندن لباس عزا مىدادند (رجوع کنید بهخافىخان نظامالملكى، ج ٢، ص ٢٠٩، ٦٠٠؛ براى انواع خلعتهاى مرسوم در ايران از دوره صفوى به بعد رجوع کنید به نوزاد، ص ٤١ـ٤٥).
نظر به جنبه اعتبارآور و افتخارانگير خلعت، دريافت و پوشيدن خلعت (بهويژه خلعتهاى صاحب منصبان بزرگ در هنگام انتصاب يا ابقاى آنان)، معمولا با مراسم شكوهمندى همراه مىشده است. اين مراسم، هم به نشان سپاس از سلطان يا خليفه بوده و هم جنبه مباهات و فخرفروشى بر ديگران داشته است. مثلا در دوره عباسى و فاطمى، وزير پس از پوشيدن خلعت، با شكوه تمام به همراه بزرگان از كاخ خلافت بيرون مىآمد و مردم او را تا خانهاش همراهى مىكردند (رجوع کنید به ابنعمرانى، ص ١٥٦، ٢١٢؛ ابنطوير، ص ١٨٥؛ قلقشندى، ج ٣، ص ٥١١). در دوره مماليك، خلفاى عباسى مصر، پس از برگزارى مراسم بيعت بزرگان با سلطان، خود بر تن وى تشريف خليفتى مىپوشاندند (رجوع کنید به ابنتغرى بردى، ١٤١٠، ج ٢، ص ٣١٨ـ٣١٩).
مراسم خلعتپوشى در دوره صفوى با تشريفات بسيار همراه شد. در اين دوره، بيرون از شهر مكانى به نام خلعتپوشان مىساختند و چاپار خان يا حاكم، به محض آگاهى از ارسال خلعت، تا يكى دو فرسخ آنسوتر از خلعتپوشان (محل پوشيدن خلعت) مىرفتند و وضع و محل حاملان خلعت را لحظه به لحظه گزارش مىكردند تا حاكم و همراهان در لحظه ورود حاملان خلعت، در محل حاضر باشند. همراهان حاكم با ساز و نقاره از حاملان خلعت شاه استقبال مىكردند و حاكم به محض ديدن خلعت از اسب پايين مىآمد و كرنش مىكرد و پس از دعا براى سلامت شاه، خلعت مىپوشيد. آنگاه در ميان استقبال جماعت وارد شهر مىشد، به عمارت سلطنتى مىرفت و در آستان درِ عمارت نيز شاه را دعا مىكرد. سپس به خانهاش بازمىگشت و مردم دسته دسته به او تبريك مىگفتند (تاورنيه، ج ٢، ص ٢٦٣). همين آداب و تشريفات، با شاخ و برگ بيشتر، در دوره قاجار هم تداوم يافت. به گفته كارلا سرنا (ص ٣٣٠)، در نزديكى بيشتر شهرها و مراكز ايالات در ايران، ساختمانهايى براى اجراى مراسم «خلعتپوشان» به همين نام وجود داشته است.
خلعت كه در آغاز يكى از جنبههاى اصلىاش بخشش و اعطا بوده، گاه در برخى از دورهها و سرزمينها، به ويژه در ادوار متأخرتر، بيشتر جنبه مادى گرفته و حتى به معامله گذاشته مىشده است. اقبال اميران سودجو به خريد خلعت از يك سو ناشى از ارزش و اعتبار معنوى خلعت و تصميم آنان بر سوءاستفاده از اين اعتبار معنوى براى افزودن قدرت و ثروت خويش و از ديگر سو برخاسته از ضعف مالى حكومتها و درآمدزا بودن فروش خلعت بوده است. به همين سبب، براى مثال در دوره مماليك، پارهاى از اميرانِ اقطاعدار در ازاى دادن محصولات زمينهاى اقطاعى يا حتى با پرداخت مبلغى پول، از سلطان خلعت كاملى مىستاندند (قلقشندى، ج ٤، ص ٦٣؛ نيز رجوع کنید به ابنتغرىبردى، ١٤١٠، ج ٢، ص ٣٤٣). در دوره صفوى، گاه اگر قدرى از موعد رسيدن خلعت سلطانى مىگذشت، اميران و حكام ولايات واسطهها مىانگيختند و براى مقربان دربار و محارم شاه هديه مىفرستادند تا آنان اسباب فرستادن خلعت را فراهم سازند (تاورنيه، ج ٢، ص ٢٦٢ـ٢٦٣).
در دوره قاجار، بهويژه در عهد ناصرى، پرداخت خلعتبها به صندوقدار ــكه متصدى تهيه نشان و خلعت بودــ كاملا مرسوم شد (رجوع کنید به مستوفى، ج ١، ص ٤٠٨). گيرنده خلعت همچنين موظف بود به حامل خلعت نيز انعام درخورتوجهى بپردازد، كه بسيار بيشتر از خرج سفرش بود. از همينرو، حمل خلعتِ حكام بزرگ، امتيازى بود كه پيشخدمتهاى شخص شاه از آن برخوردار مىشدند، اما خلعت حاكمان كوچكتر را فرّاشخلوتان حمل مىكردند (سرنا، ص ٣٣٠ـ٣٣١؛ مستوفى، ج ١، ص ٤٠٨ـ٤٠٩؛ براى آداب خلعتپوشى در عثمانى رجوع کنید به د.ا.د.ترك، همانجا).
منابع :
(١)ابناثير؛
(٢) ابناياس، بدائعالزهور فى وقائع الدهور، چاپ محمدمصطفى، قاهره ١٤٠٢ـ١٤٠٤/١٩٨٢ـ١٩٨٤؛
(٣) ابنتغرىبردى، حوادثالدهور فى مدى الايام و الشهور، چاپ محمد كمالالدين عزالدين، ]بيروت[ ١٤١٠/١٩٩٠؛
(٤) همو، النجوم الزاهرة فى ملوك مصروالقاهرة، قاهره ?] ١٣٨٣[ـ١٣٩٢/ ?] ١٩٦٣[ـ١٩٧٢؛
(٥) ابنخلدون؛
(٦) ابنطُوَير، نزهة المُقْلَتين فى اخبارالدولتين، چاپ ايمن فؤاد سيد، بيروت ١٤١٢/١٩٩٢؛
(٧) ابنعمرانى، الإنباء فى تاريخ الخلفاء، چاپ قاسم سامرائى، ليدن ١٩٧٣؛
(٨) ابنفضلاللّه عمرى، التعريف بالمصطلحالشريف، چاپ محمدحسين شمسالدين، بيروت ١٤٠٨/١٩٨٨؛
(٩) اسماعيلبن على ابوالفداء، المختصر فى أخبارالبشر، ج ٤، چاپ محمد زينهم محمد عزب و يحيى سيدحسين، قاهره ] ١٩٩٩[؛
(١٠) بيهقى؛
(١١) محمدهاشم خافىخان نظامالملكى، منتخباللباب، ج ٢، چاپ كبيرالدين احمد، كلكته ١٨٧٤؛
(١٢) محمدبن عبدالرحمان سخاوى، كتابالتبر المسبوك فى ذيلالسلوك، چاپ نجوى مصطفى كامل و لبيبه ابراهيم مصطفى، قاهره ١٤٢٣/٢٠٠٢ ـ؛
(١٣) كارلا سرنا، مردم و ديدنيهاى ايران: سفرنامه كارلا سرنا، ترجمه غلامرضا سميعى، تهران ١٣٦٣ش؛
(١٤) هلالبن مُحَسِّن صابى، رسوم دارالخلافة، چاپ ميخائيل عوّاد، بغداد ١٣٨٣/١٩٦٤؛
(١٥) احمدبن عبداللّه صاعدى شيرازى، حديقةالسلاطين قطبشاهى، چاپ علىاصغر بلگرامى، حيدرآباد، دكن ١٩٦١؛
(١٦) طبرى، تاريخ (بيروت)؛
(١٧) عالم آراى شاه طهماسب، چاپ ايرجافشار، تهران: دنياى كتاب، ١٣٧٠ش؛
(١٨) محمدبن عبدالجبار عتبى، ترجمه تاريخ يمينى، از ناصحبن ظفرجرفادقانى، چاپ جعفر شعار، تهران ١٣٥٧ش؛
(١٩) ابوالفضلبن مبارك علّامى، اكبرنامه، چاپ آغا احمد على، كلكته ١٨٧٧ـ١٨٨٦؛
(٢٠) ابوالقاسم فردوسى، شاهنامه فردوسى، از روى چاپ وولرس، تهران ١٣١٤ش؛
(٢١) قلقشندى؛
(٢٢) ليوآرى ماير، الملابس المملوكية، ترجمة صالح شيتى، ]قاهره ١٩٧٢[؛
(٢٣) محمدبن عبيداللّه مُسَبِّحى، الجزءالاربعون من اخبار مصر، چاپ ايمن فؤاد سيد و تيارى بيانكى، قاهره ١٩٧٨؛
(٢٤) عبداللّه مستوفى، شرح زندگانى من، يا، تاريخ اجتماعى و ادارى دوره قاجاريه، تهران ١٣٧٧ش؛
(٢٥) احمدبن على مَقريزى، السلوك لمعرفة دول الملوك، چاپ محمد عبدالقادر عطا، بيروت ١٤١٨/١٩٩٧؛
(٢٦) ميرزا سميعا، تذكرةالملوك، چاپ محمد دبيرسياقى، تهران ١٣٦٨ش؛
(٢٧) محمدبن جعفر نرشخى، تاريخ بخارا، ترجمه ابونصر احمدبن محمدبن نصر قباوى، تلخيص محمدبن زفربن عمر، چاپ مدرس رضوى، تهران ١٣٥١ش؛
(٢٨) فريدون نوزاد، «خلعت و خلعت پوشان»، فرهنگ گيلان، سال ١، ش ١ (زمستان ١٣٧٧)؛
(٢٩) احمدبن عبدالوهاب نويرى، نهايةالارب فى فنون الادب، ج ٣٢، چاپ فهيم محمد علوى شلتوت، قاهره ١٤٢٣/٢٠٠٢؛
(٣٠) EI٢, s.v. "Khil'a", (by N. A. Stillman).
(٣١) Mehmet Zeki Pakalin, Osmanli tarih deyimleri ve terimleri sozlugu, Istanbul ١٩٧١-١٩٧٢.
(٣٢) Jean Baptiste Tavernier, Les sixvoyagesde Turquie et de Perse, introduction et notes deStephane Yerasimos, Paris ١٩٨١.
(٣٣) TDVIA, s.v. "Hilat. Osmanlilar'da hilat" (by Filiz Karaca).
(٣٤) Fritz Wolff, Glossar zu Firdosis Schahname, Hildesheim, ١٩٦٥, repr. Tehran ١٣٧٧sh.
/ قنبرعلى رودگر /