دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٧١١٢
خطّابيّه ، خطّابيّه، فرقه اى از غاليان زمان امام صادق عليه السلام. مؤسس اين فرقه، ابوالخطّاب* محمدبن ابى زينب بود. او ابتدا از ياران و نزديكان امام صادق عليه السلام به شمار مىآمد تا جايى كه به نقل كلينى (ج ٥، ص١٥٠) رابط امام و يارانِ ديگر ايشان بود و امام، ياران خود را به دوستى با وى امر كرده بودند (همان، ج ١، ص ٤١٨؛ قاضى نعمان، ج ١، ص ٤٩؛ مجلسى، ج ٦٦، ص ٢١٩ـ٢٢٠).
ابوالخطّاب بعدها، به دليل عقايد غلوآميزش، احتمالا قبل از ١٣٠ (د. اسلام، چاپ دوم، ذيل مادّه) مورد لعن و تكفير شديد امام صادق قرار گرفت (مجلسى، همانجا؛ نيز رجوع کنید به ابوالخطّاب*). بنابه گزارش ملل و نحل نويسان، ادعاهاى وى در تغيير و تحول بود. او نخست ادعا كرد امام صادق وى را وصى خود كرده و اسم اعظم الهى را به او آموخته است (سعدبن عبداللّه اشعرى، ص ٥١). سپس از نبوت امامان سخن گفت (بغدادى، ص ٢٤٧) كه اين خطابه به تعبير امام جواد عليه السلام ناشى از خلط ميان محدَّث و نبى بوده است (كلينى، ج ١، ص٢٧٠؛ مجلسى، ج ٢٦، ص ٦٧). پس از آن، حضرت محمد صلى اللّه عليه وآله و سلم، على عليه السلام و ديگر امامان را خدا خواند و پس از آنكه امام صادق وى را طرد و لعن نمود، خود را خدا خواند (بغدادى، همانجا). وى الهيت را نورى در نبوت و نبوت را نورى در امامت مىدانست و معتقد بود زمين هرگز از اين انوار خالى نخواهد بود (شهرستانى، ج ١، ص٣٠٠). همچنين معتقد بود نور يا روح الهى در بدنهاى امامان به ارث مىرسد (د.اسلام، همانجا؛ براى آگاهى بيشتر رجوع کنید به ابوالخطّاب*). پيروان ابوالخطّاب، فرزندان و شيعيان امام حسين را فرزندان و دوستان خدا مىخواندند. آنان با تأويل آيه ٧٢ سوره ص عبادت و طاعت ائمه را واجب مىدانستند (رجوع کنید به علىبن اسماعيل اشعرى، ص١٠ـ١١؛ نشونبن سعيد حميرى، ص ١٦٦). به عقيده آنان امامان حجتهاى خدا بر خلق و داناى همه علوم اند (على بن اسماعيل اشعرى، ص١٠). پيروان ابوالخطّاب بهرغم آنكه قائل به الوهيت امام صادق بودند، ابوالخطّاب را برتر از ايشان و برتر از حضرت على مىدانستند (بغدادى، همانجا؛ تبصرةالعوام، ص١٧٠ـ١٧١). همچنين مدعى بودند امام صادق كتابى به نام جَفر مشتمل بر همه علوم به آنها دادهاست كه بهسبب آن به همه چيز علم دارند (مَقريزى، ج ٢، ص ٣٥٢). خطابيه، ابوبكر، عمر، عثمان و بيشتر صحابه را به دليل جلوگيرى از امامت على عليهالسلام كافر شمرده و تعدادى از آنان مانند معاويه و عمروعاص را مصداق برخى واژههاى قرآنى چون خَمْر، مَيْسِر، جِبْت و طاغوت معرفى مىكردند (رجوع کنید به مَلَطىشافعى، ص ١٥٤؛ بغدادى، ص٢٥٠؛ مقريزى، همانجا).
خطابيه براساس آيه ٤٤ سوره مؤمنون در هر زمان به وجود دو امام، يكى ناطق و ديگرى صامت معتقد بودند. به اين ترتيب كه در زمان حيات پيامبر، امام على را امام صامت و پيامبر را امام ناطق مىدانستند كه پس از رحلت پيامبر، حضرت على امام ناطق شد (رجوع کنید به سعدبن عبداللّه اشعرى، همانجا) و همينطور ديگر امامان تا زمان امام صادق كه وى را امام ناطق و ابوالخطّاب را امام صامت برمىشمردند و معتقد بودند پس از امام صادق، ابوالخطّاب امام ناطق است (بغدادى، ص ٢٤٨).
آراى اين فرقه درباره امامت، نبوت و الوهيت امامان و ابوالخطّاب، و نيز ادعاهاى ابوالخطاب مبنى بر ملك بودن و جعفرصادق بودن و اينكه به هر صورتى كه بخواهد درمىآيد، نشان از اعتقاد آنان به حلول دارد (رجوع کنید به سعدبن عبداللّه اشعرى، همانجا).
به نقل نوبختى (ص٧٠) بهرغم وعده ابوالخطّاب به پيروزى در جنگ با عيسىبن موسى (احتمالا در سال ١٣٨) پيروان ابوالخطّاب، بهجز يك تن، در اين جنگ كشته شدند و خود وى نيز دستگير شد. او اين شكست را به استناد وقوع بداء در علم الهى توجيه كرد. ابوالخطّاب سپس به دار آويخته شد. البته به عقيده برخى از پيروان ابوالخطّاب، وى و يارانش كشته يا مجروح نشدند بلكه از ديدهها پنهان شدند و پس از اين واقعه ابوالخطّاب جزو فرشتگان قرار گرفت (همان، ص٧٠ـ٧١).
خطابيه واجبات و محرّمات را، نه افعال معين، بلكه مراد از آن را انسانهايى مىدانستند كه دوستى با دسته اول و دشمنى با دسته دوم (محرّمات) است (رجوع کنید به سعدبن عبداللّه اشعرى، ص ٥١ـ٥٢). امام صادق عليهالسلام در نامهاى به ابوالخطّاب چنين سخنانى را باطل شمرد (رجوع کنید به كشى، ص ٢٩١). به عقيده آنها آنچه خداوند بهوسيله پيامبرش بر بندگان واجب كردهاست، ظاهر و باطنى دارد. عباداتى كه در كتاب و سنّت آمده ظاهر عبادت است و نجات و سعادت در گرو عمل به باطن آنهاست (نوبختى، ص ٧٥). گفته شدهاست ابوالخطّاب در فرائض دينى به پيروان خود تخفيف مىداد (رجوع کنید به سعدبن عبداللّه اشعرى، ص ٥٢؛ د. اسلام، همانجا) و شهادت دروغ را به نفع پيروان خود جايز مىشمرد (سعدبن عبداللّه اشعرى، ص ٥١؛ مقدسى، ج ٥، ص ١٣١؛ بغدادى، ص ٢٤٧). او و پيروانش روزه ماه شعبان را واجب دانسته و ترك آن را موجب وجوب كفاره مىدانستند (طوسى، ج ٢، ص ١٣٨).
بنابر برخى گزارشها خطابيه پس از كشته شدن ابوالخطّاب (رجوع کنید به نوبختى، ص ٧١؛ بغدادى، ص ٢٤٨) و بنابر برخى ديگر پس از طرد وى از سوى امام صادق عليهالسلام (براى نمونه رجوع کنید به د. اسلام، همانجا)، چند فرقه شدند. باتوجه به زمان به قتل رسيدن عُمَيربن بيان عجلى (مقتول بين ١٢٩ـ ١٣١؛ رجوع کنید به ادامه مقاله) مىتوان گفت كه دستكم پيش از به قتل رسيدن ابوالخطّاب، فرقه خطابيه چند فرقه منشعب داشته كه مقريزى (ص ٣٥٢) تعداد آنها را پنجاه فرقه گزارش كرده است.
بهگزارش نشوانبن سعيد حِمْيَرى (ص ١٦٨) جماعتى از خطابيه، به محمدبن اسماعيل گرويدند و به فرقه مباركيه، از فرق اسماعيليه، پيوستند (نيز رجوع کنید به د.اسلام، همانجا). عدهاى نيز بر اعتقادات سابق خود باقى ماندند و وجود جانشين براى ابوالخطّاب را انكار كردند و خطابيه مطلقه ناميده شدند (بغدادى، ص٢٥٠). علاوه بر اين دو گروه، هفت فرقه ديگر نيز از شاخههاى خطابيه ياد شدهاند :
١) بزيغيه. پيروان بزيغ (علىبن اسماعيل اشعرى، ص ١٢؛ مقدسى، همانجا) يا بزيع (سعدبن عبداللّه اشعرى، ص ٥٢) بنموسى. آنان امام صادق عليهالسلام را خدايى مىدانستند كه بزيع را مانند ابوالخطّاب به پيامبرى فرستاده است. بزيع در زمان حيات امام صادق كشته شد و امام با شنيدن اين خبر خدا را شكر نمود. همچنين امام در موقعيتهاى مختلف وى را لعن كرد (كشى، ص ٣٠٤ـ٣٠٥؛ براى آگاهى بيشتر رجوع کنید به بزيغيّة*).
٢) عميريه يا عجليه. پيروان عميربن بيان/ بنان عجلى (علىبن اسماعيل اشعرى، ص ١٢ـ١٣؛ شهرستانى، ج ١، ص ٣٠٢). بيشتر عقايد اين فرقه همانند بزيغيه بود. آنان مرگ خود را مىپذيرفتند، اما معتقد بودند جانشينانى در زمين وجود دارند كه مىمانند و آنان همان امامان و پيامبران هستند. امام صادق عليهالسلام را مىپرستيدند و او را پروردگار خود مىخواندند (بغدادى، ص ٢٤٩؛ نشوانبن سعيد حميرى، ص ١٦٧). عميريه در محله كُناسه كوفه خيمهاى برپا كرده و در آن جمع مىشدند و آداب پرستش را در حق امام صادق انجام مىدادند. اين خبر به يزيدبن هُبَيرة (حك : ١٢٩ـ١٣١) رسيد، به آنان حمله و عمير را دستگير كرد و همانجا به دار آويخت و تعدادى از ياران وى را نيز زندانى كرد (علىبن اسماعيل اشعرى، ص ١٣؛ شهرستانى، ج ١، ص ٣٠٢ـ٣٠٣).
٣) پيروان سِرى اقصَم كه مدعى بودند امام صادق عليهالسلام وى را به عنوان رسولى قوى و امين فرستاده است. به عقيده آنان روح حضرت موسى در پيشوايشان حلول كرده و عصا و برهان موسى نيز نزد اوست. آنان جعفر را اسلام و خود را فرزندان اسلام مىدانستند و سايرين را به نبوت و رسالت سرىاقصم دعوت مىكردند. اين گروه امام صادق و افرادى را كه باب آن حضرت مىدانستند، عبادت مىكردند. سرى به پيروان خود دستور داده بود كه از نوح، ابراهيم، موسى و عيسى برائت جويند (سعدبن عبداللّه اشعرى، ص ٥٢؛ نوبختى، ص ٤٣ـ ٤٤). امام صادق وى را همچون بزيع بارها لعن كرد (كشى، ص ٣٠٤ـ٣٠٥).
٤) معمّريه. پيروان معمّربن احمر (سعدبن عبداللّه اشعرى، ص ٥٣). علىبن اسماعيل اشعرى (ص ١١)، نام ديگر اين فرقه را يعموميه ذكر كرده است. آنان معمر را همچون ابوالخطّاب مىپرستيدند و قائل به تناسخ بودند. اين فرقه دنيا را ابدى مىدانستند و معتقد بودند بهشت همان خوبيها و نعمتهايى است كه انسان از آن بهرهمند مىشود و جهنم مصيبتهايى است كه به افراد مىرسد (همانجا؛ بغدادى، ص ٢٤٨؛ نشوانبن سعد حميرى، همانجا). بهگمان آنها نور و روحى الهى در بدن برگزيدگان و پيامبران حلول مىكند، ولى قالبهاى اين روح از بين نمىرود بلكه به صورت فرشته به آسمان صعود مىكند. آنان تصريح مىكردند كه روح الهى از عبدالمطلب به ابوطالب، محمد، على و امامان تا جعفر، ابوالخطّاب و نهايتآ به معمر منتقل شده است. با گذر نور از بدنهاى جعفر و ابوالخطّاب، آن دو فرشته شدند. معمر، خداى زمين است كه فرمانبردار خداى بزرگتر در آسمان است (د. اسلام، همانجا). در زمينه احكام نيز بسيارى از محرّمات را حلال مىشمردند (رجوع کنید به سعدبن عبداللّه اشعرى، همانجا؛ نوبختى، ص ٤٤).
٥) مفضّلية. مدعيان پيروى مفضّلبن عمر جُعفى. اين فرقه با ديگر فرقههاى خطابيه در اعتقاد به الوهيت جعفر و ادعاى نبوت خود همعقيده بودند، با اينحال رسالت امام جعفرصادق را انكار كرده و به پيروى از ايشان از ابوخطّاب برائت جستند (علىبن اسماعيل اشعرى، ص ١٣؛ بغدادى، ص ٢٤٩ـ٢٥٠؛ نيز رجوع کنید به د.اسلام، همانجا). كشى (ص ٣٢١ـ٣٢٩) رواياتى در تأييد مفضّل و رواياتى در تكفير وى نقل نموده و گاه رواياتِ تأييدى را به وضع مفضّل در حالت استقامت و پيش از آنكه به فرقه خطابيه درآيد، نسبت داده است (براى نمونه رجوع کنید به ص ٣٢١ـ٣٢٣؛ نيز رجوع کنید به مفضلبن عمر*).
٦) غرابيه. بنيانگذار اين فرقه مشخص نيست. آنان معتقد بودند بهسبب شباهت زياد حضرت على به پيامبر اكرم، جبرئيل به اشتباه رسالت الهى را به حضرت محمد ابلاغ كرد. ازاينرو جبرئيل را لعن مىكردند و على و فرزندانش را پيامبر مىدانستند (رجوع کنید به ابنحزم، ج ٤، ص ١٨٣؛ نشوانبن سعيد حميرى، ص ١٥٥؛ تبصرةالعوام، ص ١٧١).
٧) مخمّسه. سعدبن عبداللّه اشعرى (ص ٥٦ـ٥٩) از فرقهاى از ياران ابوالخطّاب به نام مخمّسه نام برده و اعتقادات آنان را به تفصيل بيان كرده است (نيز رجوع کنید به مخمّسه*).
منابع :
(١)ابنحزم، الفضل فى الملل و الاهواء و النحل، بيروت ١٤٠٣/١٩٨٣؛
(٢) سعدبن عبداللّه اشعرى، كتابالمقالات و الفرق، چاپ محمدجواد مشكور، تهران ١٣٦١ش؛
(٣) علىبن اسماعيل اشعرى، كتاب مقالات الاسلاميين و اختلاف المصلّين، چاپ هلموت ريتر، ويسبادن ١٤٠٠/١٩٨٠؛
(٤) عبدالقاهربن طاهر بغدادى، الفرق بين الفرق، چاپ محمد محيىالدين عبدالحميد، قاهره [.بىتا]؛
(٥) تبصرةالعوام فى معرفة مقالات الانام، منسوب به سيدمرتضىبن داعى حسنى رازى، چاپ عباس اقبال آشتيانى، تهران: اساطير، ١٣٦٤ش؛
(٦) محمدبن عبدالكريم شهرستانى، الملل و النحل، چاپ احمد فهمى محمد، قاهره ١٣٦٧ـ١٣٦٨/ ١٩٤٨ـ١٩٤٩، چاپ افست بيروت [.بىتا]؛
(٧) محمدبن حسن طوسى، الاستبصار، چاپ حسن موسوى خرسان، تهران ١٣٩٠؛
(٨) نعمانبن محمد قاضىنعمان، دعائمالاسلام و ذكر الحلال و الحرام و القضايا و الاحكام، چاپ آصفبن علىاصغر فيضى، قاهره ]١٩٦٣ـ ١٩٦٥[، چاپ افست [قم، بىتا]؛
(٩) محمدبن عمر كشى، اختيار معرفة الرجال، ]تلخيص[ محمدبن حسن طوسى، چاپ حسن مصطفوى، مشهد ١٣٤٨ش؛
(١٠) كلينى؛
(١١) مجلسى؛
(١٢) مطهربن طاهر مقدسى، كتاب البدء و التاريخ، چاپ كلمان هوار، پاريس ١٨٩٩ـ١٩١٩، چاپ افست تهران ١٩٦٢؛
(١٣) احمدبن على مَقريزى، كتاب المواعظ و الاعتبار بذكر الخطط و الآثار، المعروف بالخطط المقريزية، بولاق ١٢٧٠، چاپ افست بغداد ] ١٩٧٠[؛
(١٤) محمدبن احمد مَلَطى شافعى، التنبيه و الرد على اهل الاهواء و البدع، چاپ محمدزاهد كوثرى، ]قاهره[ ١٣٦٩؛
(١٥) نشوانبن سعيد حميرى، الحورالعين، چاپ كمال مصطفى، چاپ افست تهران ١٩٧٢؛
(١٦) حسنبن موسى نوبختى، فرقالشيعة، چاپ محمدصادق آل بحرالعلوم، نجف ١٣٥٥/١٩٦٣؛
(١٧) EI٢, s.v. "Khattabiyya" (by W. Madelung).
/ عبدالرحيم سليمانى بهبهانى /