دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٣٣٤٢
تحکیم (١) ، واقعه ای در جنگ صِفّین . تحکیم در لغت به معنای داوری خواستن و حَکَم قرار دادن است و در اصطلاح تاریخی به ماجرایی اشاره دارد که در سال ٣٧ در جنگ صفّین روی داد و به پیدایی خوارج انجامید. در این جنگ پس از اینکه سپاه معاویه در آستانة شکست قرار گرفت ، به پیشنهاد عمروعاص ، سپاهیان معاویه قرآنها را بر نیزه کردند و از سپاه علی علیه السلام خواستند که از جنگ دست بکشند و حکمیت قرآن را بپذیرند (نصربن مزاحم ، ص ٤٧٨؛ دینوری ، ص ١٨٨). امام علی اعلام کرد که این درخواست ، فریبکارانه و به منظور فرار از شکست است و ازینرو فرمان به ادامة جنگ داد، ولی گروهی از سپاهیان ایشان خواستار پایان دادن به جنگ و قبول حکمیت قرآن شدند. در رأس این گروه اشعث بن قیس * بود که معاویه قبلاً با او مخفیانه مذاکره کرده بود (دینوری ، ص ١٩٠؛ یعقوبی ، ج ٢، ص ١٨٨ـ١٨٩؛ برای اقوال دیگر رجوع کنید به علی اشعری ، ص ١٢٨؛ بغدادی ، ص ٧٤ـ ٧٥). اشعث پیش از این ماجرا نیز سپاه علی علیه السلام را به رها کردن جنگ ترغیب می کرد (نصربن مزاحم ، ص ٤٨١). با اصرار اشعث و کسانی دیگر، از جمله مِسْعَربن فَدَکی و زیدبن حُصَیْن ، و تهدید حضرت علی به قتل یا تسلیم و تحویل او به معاویه ، جنگ متوقف شد (طبری ، ج ٥، ص ٤٩؛ مسعودی ، ج ٣، ص ١٤١؛ شهرستانی ، ج ١، ص ١١٤). امام در وضعی که دشمن پدید آورده بود پیشنهاد معاویه را برای متارکة جنگ و تعیین نماینده برای مذاکره پذیرفت و ماجرای تحکیم شکل گرفت .
معاویه ، عمروعاص را که به زیرکی معروف بود، به نمایندگی برگزید و علی علیه السلام مالک اشتر یا به قولی عبداللّه بن عباس (دینوری ، ص ١٩٢؛ ابن اعثم کوفی ، ج ١، ص ٤٢٧) و به قولی دیگر، ابوالاسود دُئَلی را انتخاب کرد (ابن عبدربه ، ج ٥، ص ٩٣)، اما با مخالفت همان کسانی که توقف جنگ را بر وی تحمیل کرده بودند، مواجه شد و این بار نیز نمایندگی ابوموسی اشعری به امام تحمیل شد. یکی از انگیزه های انتخاب ابوموسی تعصبات قومی و قبیله ای بود، زیرا بسیاری از آنان ، از جمله اشعث بن قیس ، همانند ابوموسی یمنی بودند ( رجوع کنید بهنصربن مزاحم ، ص ٥٠٠؛ مجلسی ، ج ٣٣، ص ٢٩٨). پس از انتخاب ابوموسی ، سند تحکیم نوشته شد و امام بر خلاف میل خود و برای حفظ مصالح امت اسلامی آن را امضا کرد (طوسی ، ج ٢، ص ٢٦٠). در این سند آمده است که علی و معاویه و سپاهیانشان ، حکمیت قرآن و سنّت پیامبر را پذیرفته اند و ابوموسی اشعری و عمروعاص ، باید بر این اساس تا ماه رمضان آینده ، حکم خود را ابلاغ کنند و هر حکمی که بدهند در امان خواهند بود. در پایان سند نام چندتن از اصحاب علی علیه السلام و معاویه به عنوان شاهد آمده است (نصربن مزاحم ، ص ٥٠٤ ـ ٥٠٨؛ نیز رجوع کنید بهدینوری ، ص ١٩٤ـ١٩٦؛ طبری ، ج ٥، ص ٥٣ ـ٥٤؛ ابن اعثم کوفی ، ج ١، ص ٤٣٣؛ ابن جوزی ، ج ٥، ص ١٢٢؛ ابن ابی الحدید، ج ٢، ص ٢٠٦). اشعث بن قیس سند تحکیم را برای مسلمانان خواند؛ گروهی ، از جمله عُروة بن اُدَیَّة ، با آن مخالفت کردند و شعار «لاحُکْمَ اِلاّ لِلّه » سر دادند و می گفتند که در دین خدا هیچکس نباید دیگری را حَکَم قرار دهد. این گروه به «مُحِکّ ِمة اولی » معروف اند (علی اشعری ؛ بغدادی ، همانجاها؛ شهرستانی ، ج ١، ص ١١٥). جمعی از کسانی که قبول حکمیت را به علی علیه السلام تحمیل کرده بودند نیز به این مخالفان پیوستند و قبول حکمیت را کفر و گناه کبیره خواندند و گفتند که ما از آن توبه کردیم و علی هم باید توبه کند. امام سخن این گروه را نپذیرفت و با آیات قرآنی با آنان محاجه کرد (نصربن مزاحم ، ص ٥١٣ ـ٥١٤؛ مبرد، ج ٢، ص ١٥٤ـ ١٥٥؛ طبری ، ج ٥، ص ٦٤ـ٦٦؛ مفید، ص ١٨٠؛ نیز رجوع کنید بهخوارج * ). به این ترتیب ، گروهی با اصرار زیاد علی علیه السلام را به قبول حکمیت واداشتند و در اندک زمانی نظرشان را تغییر دادند و قبول حکمیت را کفر دانستند. این دوگانگی در رفتار سبب شده است که برخی محققان میان گروهی که حکمیت را تحمیل کردند و گروهی که پذیرش آن را کفر دانستند، فرق بگذارند، از جمله برونوف گفته است که گروه اول از قاریان و گروه دوم از بَدَویان بوده اند (ولهاوزن ، ص ٣٢). این نظر بر واقعیات تاریخی منطبق نیست و مورخان تصریح کرده اند که همان کسانی که حکمیت را بر علی علیه السلام تحمیل کردند، بر وی اعتراض نمودند. همچنین گروهی گفته اند که مخالفت پس از اظهارنظر حکمین صورت گرفت . این نظر نیز درست نیست ، زیرا پس از متارکة جنگ ، امام علی سپاه خود را از صفّین به سوی کوفه حرکت داد و در این هنگام دوازده هزار تن از سپاهیان با اعتراض به قبول حکمیت ، از آن حضرت جدا شدند و با رهبری کسانی چون عبداللّه بن کَوّاء و شَبَث بن رِبْعی به محلی به نام حَروراء رفتند. در این هنگام هنوز دو حَکَم به مذاکره نپرداخته بودند. ظاهراً، این ماجرا نتیجة ترفند کسانی از قبیل اشعث بن قیس کِنْدی ، حُرْقوص بن زُهَیْر و شبث بن ربعی بوده است ( رجوع کنید بهیعقوبی ، ج ٢، ص ١٨٩ـ١٩٠؛ طبری ، ج ٥، ص ٧٢ـ٧٣، ٨٢؛ شهرستانی ، همانجا؛ ابن کثیر، ج ٧، ص ٢٨٩؛ سیوطی ، ص ١٧٤).
ابوموسی اشعری و عمروعاص در رمضان همان سال در دُومَة الجَنْدل توافق کردند که هر یک ، موکّل خود را از خلافت عزل کند و سپس انتخاب خلیفه را به شورای مسلمانان واگذارند (نصربن مزاحم ، ص ٥٤٤؛ ابن اثیر، ج ٣، ص ٣٣٢؛ ابن کثیر، ج ٧، ص ٢٨٢، ٢٨٤)، اما ابن اعثم کوفی (ج ١، ص ٤٤٠) گفته است که آن دو بر عزل علی و معاویه و انتخاب عبداللّه بن عمر به عنوان خلیفه توافق کردند. روز اعلام نتیجة حکمیت ، عمروعاص با این بهانه که سن ابوموسی بیشتر و مقام او والاتر است ، پیشنهاد کرد نخست رأی او را اعلام کند. ابوموسی طبق قرار، علی علیه السلام را از خلافت عزل کرد ولی عمروعاص که پس از او سخن گفت ، معاویه را بر مسند خلافت تثبیت نمود (نصربن مزاحم ، ص ٥٤٦؛ مسعودی ، ج ٣، ص ١٤٨). این رأی سبب رنجش طرفداران امام علی شد و میان آنان و عمروعاص سخنان تندی رد و بدل گردید.
شبهات خوارج در بارة تحکیم ، سبب بحثهای کلامی طولانی و پیدایی فرقه های مختلف شد. خوارج با استناد به بعضی آیات ــ از جمله «... اِنِ الحُکْمُ اِلاّ ' لِلّ'هِ یَقُصُّ الحَقَّ و هُوَ خَیْرُ الْف'اصِلینَ» (حکم جز از آن خدا نیست ، که حق را بیان می کند و او بهترین داوران است ؛ انعام : ٥٧)، «... وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما اَنْزَلَ اللّ'هُ فَاُول'ئِکَ هُمُ الکافِروُنَ» (و کسانی که به موجب آنچه خدا نازل کرده داوری نکرده اند، آنان خود کافران اند؛ مائده : ٤٤) و نیز آیات ٤٧ و ٤٨ سورة مائده و آیة ٦٧ سورة یوسف ــ می گفتند حاکم فقط خداست و نمی توان دیگران را حَکَم قرار داد، لذا تعیین اشخاصی برای حکمیت در واقعة صفّین کاری خلاف و گناه کبیره بوده است . از سوی دیگر، بیشتر آنان مرتکب گناه کبیره را کافر می دانستند و بر این پایه به کفر علی علیه السلام و معاویه حکم می کردند و جنگ با آنان را لازم می شمردند. ظاهراً مقصود آنان از این سخن که حُکم جز از آنِ خدا نیست ، منحصر به موضوع تحکیم نبوده بلکه انکار دولت و حکومت به طور عام بوده است . حضرت علی نیز ناظر به همین تلقی آنان ، جملة مشهور خود را گفت که آنان سخن حقی می گویند (اِنِ الحُکمُ اِلاّ لِلّه ) و از آن نتیجة باطل می گیرند (لا' اِمْرَةَ اِلاّ لِلّه )، چرا که انتظام امور مردم بدون امیر و فرمانروا، نیکوکار یا تبهکار، از هم می گسلد ( رجوع کنید به نهج البلاغة ، خطبة ٤٠). در هر صورت این اعتقاد خوارج دیری نپایید (طبری ، ج ٥، ص ٧٥؛ علی اشعری ، ص ٦٥) و آنان بزودی ضرورت امامت ، به معنای رهبری ، را دریافتند. در واقع واقعة تحکیم ، مبدأ تحول ، یا دست کم ، بروز اعتقاد خوارج نسبت به موضوع امامت شد؛ آنان بعد از واقعة تحکیم و خروج بر امام علی ، با حذف بُعد الاهی و شرعی امامت ، آن را تا حد مدیریت سیاسی و اجتماعی مردم کاهش دادند تا جایی که همة خوارج ، بجز نَجْدات که اصل ضرورت امامت و حتی رهبری را انکار می کردند، معتقد شدند که هر کسی که قائم به کتاب و سنّت و عالم به آن دو باشد، شایستة امامت است ، امامت با بیعت دو تن تحقق می یابد (نوبختی ، ص ١٠) و از سوی دیگر، خروج بر امام ستمکار واجب است (بغدادی ، ص ٥٠).
در واقعة صفّین ، همانطور که گفته شد، موضوع تحکیم بر امام علی تحمیل گردید. امام در آن زمان ، شرایط پذیرش تحکیم را به نفع اسلام و جامعة اسلامی نمی دانست ، اما به ضرورت آن را پذیرفت و در عین حال ، اساس تحکیم را قرآن و سنّت پیامبر قرار داد و بنا به سند تحکیم ، دو حَکَم با این شرط تعیین شدند که بر اساس قرآن و سنّتِ پیامبر داوری کنند ( رجوع کنید بهنهج البلاغة ، خطبة ١٢٥). در بیان علی علیه السلام پذیرش تحکیم اساساً کار نادرستی نیست و تا وقتی که داور برخلاف قرآن سلوک نکرده ، حکم او پذیرفتنی است . قرآن کریم در مواردی مسلمانان را به تعیین حکم توصیه کرده است ، از جمله برای حل اختلافات میان همسران که بیم طلاق برود ( رجوع کنید بهنساء: ٣٥) و تعیین نوع قربانی به عنوان کفارة صید در حال احرام ( رجوع کنید بهمائده : ٩٥). پیامبر نیز در غزوة بنی قریظه ، سعدبن معاذ را حَکَم کرد ( رجوع کنید بهابن عبدربه ، ج ٥، ص ٩٨؛ و نیز رجوع کنید بهبغدادی ، ص ٧٩ـ٨٠). امام علی علیه السلام در مناظره با ابن کوّاء و چند تن دیگر از خوارج ، به همین نکات توجه داد و آنان مجاب شدند و به آن حضرت پیوستند ( رجوع کنید به طبرسی ، ج ١، ص ١٨٨؛ ابن ابی الحدید، ج ٢، ص ٢٧٥).
به گفتة ابوالحسن علی اشعری (ص ٥٨) شیعیان در بارة واقعة تحکیم دو نظر داشتند؛ گروهی پذیرفتن تحکیم از سوی حضرت علی را تقیه دانستند و تقیه را در این موارد مجاز خواندند، چنانکه پیامبر نیز در اول اسلام چنین می کرد، گروهی دیگر تحکیم را اساساً عملی درست تلقی کردند، خواه تقیه بوده باشد خواه نباشد. در کتابهای ملل و نحل و کتب کلامی شیعه ، از کهنترین روزگاران ، نشانی از چنین تقسیمی نیست (برای نمونه رجوع کنید به سعد اشعری ، ص ١٢ـ١٣؛ نوبختی ، ص ١٦).
منابع :
(١) علاوه بر قرآن ؛
(٢) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغة ، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم ، قاهره ١٣٨٥ـ١٣٨٧/ ١٩٦٥ـ١٩٦٧، چاپ افست بیروت ( بی تا. ) ؛
(٣) ابن اثیر؛
(٤) ابن اعثم کوفی ، الفتوح ، چاپ سهیل زکار، بیروت ١٤١٢/ ١٩٩٢؛
(٥) ابن جوزی ، المنتظم فی تاریخ الملوک و الامم ، چاپ محمد عبدالقادر عطا و مصطفی عبدالقادر عطا، بیروت ١٤١٢/ ١٩٩٢؛
(٦) ابن عبدربه ، العقد الفرید ، ج ٥، چاپ عبدالمجید ترحینی ، بیروت ١٤٠٤/ ١٩٨٣؛
ابن کثیر، البدایة و النهایة ، بیروت
(٧) ١٤١١/ ١٩٩٠؛
(٨) سعدبن عبداللّه اشعری ، کتاب المقالات و الفرق ، چاپ محمدجواد مشکور، تهران ١٣٦١ ش ؛
(٩) علی بن اسماعیل اشعری ، کتاب مقالات الاسلامییّن و اختلاف المصلّین ، چاپ هلموت ریتر، ویسبادن ١٤٠٠/١٩٨٠؛
(١٠) عبدالقاهربن طاهر بغدادی ، الفرق بین الفرق ، چاپ محمد محیی الدین عبدالحمید، بیروت : دارالمعرفة ، ( بی تا. ) ؛
(١١) احمدبن داود دینوری ، الاخبار الطوال ، چاپ عبدالمنعم عامر، قاهره ١٩٦٠، چاپ افست قم ١٣٦٨ ش ؛
(١٢) عبدالرحمان بن ابی بکر سیوطی ، تاریخ الخلفاء ، چاپ محمد محیی الدین عبدالمجید، مصر ١٣٧٨/ ١٩٥٩؛
(١٣) محمدبن عبدالکریم شهرستانی ، الملل و النحل ، چاپ محمد سیدکیلانی ، بیروت ١٤٠٦/١٩٨٦؛
(١٤) احمدبن علی طبرسی ، الاحتجاج ، چاپ محمدباقر موسوی خرسان ، بیروت ١٤٠١/١٩٨١؛
(١٥) طبری ، تاریخ (بیروت )؛
(١٦) محمدبن حسن طوسی ، تلخیص الشافی ، چاپ حسین بحرالعلوم ، قم ١٣٩٤/١٩٧٤؛
(١٧) علی بن ابی طالب (ع )، امام اول ، نهج البلاغة ، چاپ صبحی صالح ، بیروت ?( ١٣٨٧ ) ، چاپ افست قم ( بی تا. ) ؛
(١٨) محمدبن یزید مبرد، الکامل فی اللغة والادب ، چاپ تغارید بیضون و نعیم زرزور، بیروت ١٤٠٩/ ١٩٨٩؛
(١٩) محمدباقربن محمدتقی مجلسی ، بحارالانوار ، ج ٣٣، چاپ محمدباقر محمودی ، تهران ١٣٦٨ ش ؛
(٢٠) مسعودی ، مروج (بیروت )؛
(٢١) محمدبن محمد مفید، الاختصاص ، چاپ علی اکبر غفاری ، قم : جامعة مدرسین حوزة علمیه قم ، ( بی تا. ) ؛
(٢٢) نصربن مزاحم ، وقعة صفّین ، چاپ عبدالسلام محمد هارون ، قاهره ١٣٨٢، چاپ افست قم ١٤٠٤؛
(٢٣) حسن بن موسی نوبختی ، فرق الشیعة ، چاپ محمدصادق آل بحرالعلوم ، نجف ١٣٥٥/ ١٩٣٦؛
(٢٤) یولیوس ولهاوزن ، احزاب المعارضة السّیاسیّة الدینیّة فی صدرالاسلام : الخوارج و الشیعة ، ترجمه عن الالمانیة عبدالرحمان بدوی ، کویت ١٩٧٦؛
(٢٥) یعقوبی ، تاریخ .
/ یعقوب جعفری /