واژه نامة بزرگ دانشنامه ای لاروس < ؛ بریتانیکا ؛ آمریکانا ). 1) درازای تن . طبق بررسیهای موثّق ، درازای تمساحها از نُک پوزه تا نُکِ دُم فراتر از 23 فوت (تقریباً 8ر7 متر) نمی رود. بیشتر نمونه های بررسی شده به درازای 2 تا 4 متر و نمونه های 7ـ 8 متری استثنایی اند. 2) دَهَن . آروارة زیرین دهانِ بسیار فراخِ تمساح به استخوان یکپارچة گردن و تنه چسبیده است . لذا این جانور نمی تواند سَر خود را به اطراف بگرداند و، بر خلاف جانوران درنده و جوندة دیگر، آروارة زبَرینش می جُنبد. هریک از نهنگیان کمتر از 22 دندان در هر آرواره دارد. این دندانهای بالا و پایین ، وقتی که جانور دهان خود را می بندد، در حفره هایی در آروارة دیگر و جُفت و جور ، می شوند، مگر دو دندان چهارمِ درازترِ دو طرف آروارة زیرین که کاملاً در بیرون دهان می مانند و کاملاً مرئی اند (این ویژگی اخیر تمساح را از دیگر نهنگسانان متمایز می سازد). دندانهای سیخْمانند و تیز تمساح به کار جویدن طعمه نمی خورد؛ تمساح با آنها فقط طعمه می گیرد و می دَرَد تا سپس نجویده ببلعد. 3) معده ، گوارش و دفع . تمساح طعمه های نسبتاً کوچک را با همین دندانها خُرد می کند و سپس دُرسته می بلعد، ولی طعمه های بزرگتر را، پس از کشاندن و خفه کردن آنها در آب ، در گودالی در زیر آب در کرانه رود یا مرداب می گذارد بمانند تا نرم و لِه شوند. سپس طعمة پوسیده را می دَرَد و تکه های آن را می بلعد. تمساح این تکه های بزرگ و سخت را با فشار عضلات بسیار نیرومند شکم و معدة خود و به وسیلة قُلوه سنگهای کوچکی که از کرانه یا کف رودخانه برگرفته ، بلعیده و برای این منظور در معدة خود نگه داشته ، می شکند و می ساید (همچون عمل سنگهای آسیا). چون روده و مخرج تمساح از دفع فضولات بزرگ و خشن گوارشی (مانند استخوانها و پوستِ کُلُفت طعمه ها) بر نمی آید، جانور این فضولات را از راه دهانِ خود استفراغ می کند. بجز طعمه های خاکزی زنده ، تمساح ماهی و حتی مُردار بازمانده در کرانه را می خورد. 4) بیرونِ تن . بجز پوست زیر شکم تمساح که نسبتاً نرم و نازک است ، بقیة تنش از زرهی متشکل از فَلسها (پولکها)ی شاخی ضخیم چهارگوش برجسته ، پوشیده است ، که تیر (پیکان )، و نیزه و شمشیر بر آن کارگر نمی شود. بدینسان تمساح در برابر جانوران دیگر در محیط زیست خود آسیب ناپذیر است و مقهور و طعمة هیچ جانوری نمی شود (مگر آدمیان که برای دفع شر آن یا به خاطر پوستش اکنون تفنگ به کار می برند و در قدیم ترفندهایی می زدند؛ رجوع کنید به گزارش هرودوت و پلینیوس در ادامة مقاله ). 5) دُم . دراز (تقریباً به قدر نیمِ درازی سراسر تن ) و بسیار نیرومند است ، و همچون سلاحی دفاعی یا هجومی ـ شکاری و هم برای شنا کردنِ این جانور به کار می رود. در مورد طعمه های بزرگ (مثلاً، آدمی ، آهو، شتر و گاو) که برای آب برداشتن یا خوردن به لبة آب بیایند، تمساحِ شناورِ منتظرِ طعمه ، که در حالت شناوری فقط دو سوراخ بینی (واقع در نک پوزة درازش ) و چشمهایش (واقع بر بلندی جمجمه اش ) از آب بیرون است ، بسیار آهسته و محتاطانه به طعمه نزدیک شده با یکی دو ضربه شدید ناگهانی دُم خود به طعمه او را غافلگیر و مدهوش می کند و سپس او را فوراً با دهان و به زور چهار دست و پای کوتاه ولی بسیار نیرومندش ، به درون آب می کشد و خفه می کند. در مورد طعمه های نسبتاً کوچک ، تمساح با یکی دو حرکت تند ناگهانی دُم به آنها می پَرَد و آنها را به دندان می گیرد. 6) تولیدمثل . نهنگسانان ماده همه تخمگذارند. نهنگ نر و ماده برای جفتگیری ناچار به شنهای نرم یا گِل و لای کرانه می روند. برای تخمگذاری ، ماده به سائق غریزة خود، در جایی بالاتر از بالاترین سطح احتمالی رودخانه یا برکه ، گودالی به ژرفای تقریباً نیم متر می کَند و در حدود سی تخم ، به بزرگی تخم مرغابی یا غاز در ته آن چاله می گذارد و آنها را با شن و یا خَس و خاشاک می پوشاند؛ به قولی آنها را به حال خود رها می کند و، به قولی دیگر، دورادور آنها را می پاید. پس از حدود پنجاه روز تخمها می شکنند. نوزادان به درازی حدود 25 سانتیمتر، با بانگِ خود مادر را از خروج خود از تخم می آگاهانند و به یاری او از چاله بیرون می آیند و به راهنمایی مادر یا از روی غریزه راهیِ آب می شوند. بسیاری از تخمها و نوزادان طعمة پرندگان شکارگر، جانوران گوشتخوار (بویژه گونه ای راسو، «نِمْسِ مصری » ) و سوسماران بزرگ (بویژه ، وَرَل ؛ در فارسی ، بُزمَجّه ، که گونه ای از آن در کرانه های شنی نیل فراوان است ) می گردند. 7) همزیستی با «پرندة نهنگ ». چون نهنگ نمی تواند تکه های خُرد گوشت و پوست و استخوان طعمه را که به دندانهای تیز او فرو می رود یا در میان دندانها می چسبد و به تدریج می گَندَد و، به اصطلاح ، و کِرم می گذارد ، و نهنگ را رنج می دهد، بزداید، دهان خود را در آفتاب و بیشتر در خشکی فراخ می گشاید تا شاید گوشتها و کرمها در اثر گرمای شدید آفتاب بخشکند و بریزند. پرندگان کوچکِ نُکْتیزی ، به نام علمیِ پلوویانوس آیگیپتیوس ، به عربی طَیر التمساح ، به نامهای محلی مصریِ تُورِم و قَطْقاط ( مصری ) (گودمَن و دیگران ، ص 238؛ برای نامهای دیگر محلی رجوع کنید به ادامة مقاله ) و در انگلیسی مسمّی به crocodile bird (لفظاً، «پرندة نهنگ »)، که در گذشته در کرانه ها و آبْخَستهای درة نیل می زیستند، بر اطراف آرواره های تمساح می پَرَند و می نشینند و به چابکی آن کِرمها و خُرده گوشتها را بر می چینند و می خورند. در نتیجة این همزیستی ، به قول محمد بن محمود طوسی (ص 607ـ 608 ؛ رجوع کنید به ادامة مقاله )، «آن مرغ سیر می شود و نهنگ برمی آساید». این پرنده خدمت دیگری هم به نهنگ می کند: اگر در حین استراحت و خواب آلودگی و دهان گشادگی نهنگ در آفتاب ، دشمنی (مثلاً، شکارگری ) دارد نزدیک می شود، این پرنده با بانگهایی به و وَلی نعمتِ ، خود هشدار می دهد و نهنگ فوراً به مأمن آبی خود می گریزد. 8) گسترش . مدتهاست که تمساح در مسیر نیل در مصر دیگر یافت نمی شود ( د. جودائیکا ، مقالة "crocodile" )، اما در اثر مهاجرت کمابیش به آبهای حدود جزیرة ماداگاسکارو جزایر کومور و سیشلز راه یافته است . یگانه نهنگِ دیگر از جنس کرکدیلوسِ موجود در قارة افریقا تمساح مُردابزی ، با نام علمیِ ک . کاتافراکتوس ، بومیِ افریقای مرکزی است . پیشینة شناخت و وصف . قدیمترین وصف مستقل تمساح نیل ، مبتنی بر مشاهدات عینی در محل ، را در > تواریخِ < هرودوت (سدة پنجم ق م ؛ ص 156ـ157) می یابیم ، که در جوانی به مصر و افریقا هم سفر کرده بود. نوشتة او، علاوه بر اشتمال بر بسیاری از مطالب علمی جدید در بارة تمساح نیل ، حاوی اطلاعات ریخت شناسی و زیست شناسی صحیح دیگری و، بویژه ، مطالبی در بارة تقدس این جانور در مصر باستان و در بارة شیوة شکار آن است (توضیحات ما در درون کروشه ( ... ) خواهد آمد). بعض مطالب بی سابقة او چنین است : نهنگِ نیل در ماههای زمستان چیزی نمی خورد ( زیرا طاقتِ سرما ندارد و ترجیح می دهد در حفره ای در زیر آب در کرانة رودخانه خزیده خود را از سرما محفوظ بدارد ) . تفاوت ابعاد نوزاد نهنگ و جانور بالغ در هیچ جانور دیگری دیده نمی شود. یگانه جانوری ( یعنی ، چهارپایی ، سوسماری ) است که زبان ندارد ( قس ناتوانی او از و خلال کردن ، ) . چشمهایش در زیر آب ( خوب ) نمی بیند، اما در بیرون آب ، تیزبین است . چون وقت بسیاری در آب ( و گِل و لای ) می گذراند، زالوهای بسیار به درون دهان او می چسبند و پرنده ای که یگانه ( جانوری ) است که با نهنگ اُلفت دارد، به درون دهانِ گشادة او می جهد و زالوها را می بلعد ( کذا؛ ظاهراً منظور کرمهای مذکوردر پیش است ، و الاّ نمی توان پذیرفت که پرندة کوچکی بتواند حتی یک زالو را ببلعد! ) . چون نهنگ از این خدمت آن پرنده لذت می بَرَد، هرگز به او آسیب نمی رساند. بعض مصریان ، بویژه اهالی ثِبِس / طیبَه / طیوه / ثیبَه و دریاچة میریس ، نهنگ را جانوری مقدس می دانند و به او ادای احترام می کنند. در این نواحی ، نهنگ خاصی را رام می کنند، حلقه های شیشه ای یا زرین در گوشهای او ( ! ) و النگوهایی بر دو پای پیشین او می بندند، خوراک مخصوص و هدایای دیگری به او می دهند. نهنگها در زمان زندگی ، مُعزَّزند و پس از مرگشان ، پرستندگانشان آنها را ( مانند فرعونها ) تحنیط و مومیایی می کنند و در گورستانهای مقدّسی به خاک می سپرند. ( « صدها کالبد مُحنَّط / مومیایی شده تمساح در مصر در گورستانی مخصوص آنها یافت شده است . چون مصریان باستان تمساح را مقدس و محفوظ و مصون می داشتند، این جانور در آبهای آن کشور به فراوانی تولیدمثل می کرد»؛ د. جودائیکا ، همانجا. ) اما در حوالی الفانتین ، مردم نهنگها را هیچ مقدس نمی دانند، بلکه ( گوشت ) آنها را می خورند. اینان چند شیوه برای شکار نهنگ دارند، که جالبترینِ آنها چنین است : ( نهنگ گیران ) قلابِ ( بزرگ متصل به طناب درازی ) را در یک شقّه گوشت خوک تعبیه کرده این طعمه را در نهر شناور می سازند. هم زمان ، ( برای جلب و تطمیع نهنگ ) خوک زنده ای را در کنار نهر می زنند. نهنگ که جیغ و فغان خوک را شنید، به سوی او می شتابد، به طعمه برمی خورد، آن را قورت می دهد. ] قلاب تیز به گلو یا معدة نهنگ گیر می کند. [ آنگاه شکارگران ( با طناب ) نهنگ را از آب به خشکی می کشانند و نخستین کاری که می کنند این است که گِل به چشمهای او می پاشند ] تا اطراف و کسی را نبیند [ زیرا بدون این احتیاط کاری ، نهنگ گزندِ بسیار ( به شکارگران ) خواهد رساند. سپس کشتن نهنگ نسبتاً به آسانی انجام می گیرد». دانشمند رومی ، پلینیوس اکبر (23ـ79) در > تاریخ طبیعیِ < خود، که مجموعه ای از واقعیات ، افسانه ها و خرافات است ، به نقل از هرودوت ، کتاب الحَیَوان ارسطو و مؤلفان یا راویان دیگری ، اطلاعاتی در بارة تمساح نیل گرد آورده ( رجوع کنید به ترجمة فرانسوی ، ج 1، کتاب هشتم ، ص 333؛ ترجمة انگلیسی ، ج 3، کتاب هشتم ، بخشهای 37ـ 38، ص 64ـ69) که بعض آنها را که تازگی دارد در اینجا به اختصار ذکر می کنیم : درازایش معمولاً بیش از 18 اَرَش ( تقریباً 9 متر ) است . نهنگ ماده تخمهایی به درشتی تخم غاز، به سائق نوعی «عِرافَت » (پیشگویی یا پیش بینیِ وحیْمانند)، همیشه در جایی فراتر از بالاترین حدّی که طغیان آب نیل در آن سال به آن خواهد رسید، می گذارد و ( مانند مرغ کُرچ ) بر آنها و می خوابد ، ( نادرست ) . بعضی می گویند که نهنگ عُمری دراز دارد و تا زنده است بزرگتر و بزرگتر می شود ( نامعقول و نادرست ) . از دشمنان نهنگ یکی نَمس ( راسوی مذکور ) است که وقتی نهنگ با شکمی سیر و با دهانی کاملاً گشوده در آفتاب و چُرت می زند ، و از و تخلیل ، (خلال کردن ) پرندة مزبور لذت می بَرَد، نمسِ کمین کرده و منتظرِ فرصت ناگهان همچون تیری به درون حلق او می جهد و گلو یا شکمش را می جَوَد. دشمن دیگر نهنگ ، دُلفین ( پستاندار آبزی معروف ) است . نهنگ ورود و و تجاوز ، دلفینها برای گرفتن و خوردن ماهی به دلتای نیل ، که آن را مِلکِ طِلق خود می داند، برنمی تابد و دلفینها را می راند. دلفین که از مواجهه و مبارزه با نهنگ ناتوان است ، حیله ای به کار می برد: به زیر شکم رفته با «باله »/ «خار»ی که بر پشت دارد ( نادرست ) پوست ( نسبتاً نرم و نازک ) نهنگ را می دَرَد ( و بدینسان او را هلاک می کند ) . ] تکْبالة پشتی دلفین چنان نیرومند و تیز نیست که شکم نهنگ را بدَرَد؛ شاید منظور، پوزة دراز و منقارْمانندِ نیرومند دلفین معمولی ( دِلفینوس دِلفیس ) است ، دارای 160ـ200 دندان تیز، که جانور برای شکار ماهیها و سخت پوستان ــ یعنی خوراک معمولی خود ــ به کار می برد و محتملاً می تواند پوست شکم نهنگ را با آن سوراخ یا پاره کند؛ (برای وصف و تصویر این گونة دلفین رجوع کنید به اعتماد، ج 2، ص 286ـ289؛ نیز رجوع کنید به بریتانیکا ، مقالة "dolphin" ). پلینیوس (همانجا) شیوة دیگر شکار و کشتن نهنگ را وصف کرده است : در آبخَستِ تنتیرا در نیل ( اکنون ، دِنْدِرَة ) قبیله ای از آدمیان کوتوله ساکنند که «حضور ذهن » ( زرنگی ؛ فطانت ) شگفتی لا اقل در جنگ با نهنگها دارند: جرأت کرده به آب می زنند، سوار دوش نهنگها می شوند و چون نهنگ برای گزیدن آنها سر خود را بالا کرده دهان می گشاید، کوتوله ها چماقی را در بُن آرواره های نهنگ می گذارند و با دست دو سر چماق را محکم می گیرند. با چنین لگامی نهنگ را به خشکی سوق می دهند. در کرانه ، با جاروجنجالِ خود نهنگ را ترسانده وا می دارند که جسد/ اجساد کسی / کسانی را که تازه بلعیده است و بالابیاورد ، (استفراغ کند) تا مرده / مردگان را در گور بگذارند. ( سپس نهنگ را می کُشند. ) لذا تنتیرا یگانه آبخستی است که نهنگها از ترس به آن نزدیک نمی شوند. در تألیفات دورة اسلامی . اکنون می توان به بررسی و ارزیابی نوشته های مؤلفان دورة اسلامی در بارة تمساح پرداخت . نخستین و نامدارترین آنها تألیف مشروحِ گرانقدر اما بسیار مشوّش و ناسامانمند جاحظ بَصْری (ح 160ـ255)، کتاب الحَیَوان ، است که مأخذ عمدة اطلاعات جانورشناختی نویسندگان سپسین بوده است ( رجوع کنید به ادامة مقاله ). معتبرترین مستند جاحظ در این تألیف ، ترجمة نوشته های جانورشناختیِ «صاحب المنطق » (به قول او؛ یعنی ارسطو) است ( رجوع کنید به ارسطو، 1971، مقدمة بروخمان و دروسارت لولُفس ، ص 9؛ برای ملاحظة کثرتِ منقولات جاحظ از ارسطو، مثلاً رجوع کنید به ج 4، ص 227ـ 228)؛ اما بیشترِ مطالب او از راویانی است ناشناخته یا نامذکور (مثلاً، «الاعرابی »، «أصحابنا») که ظاهراً هیچیک مشاهدات عینی نداشته اند و، لذا، روایاتشان در خور اعتماد نیست . به هر حال ، چیزهای تازه یا تفسیرهای راویان او را به اختصار در اینجا ذکر می کنیم : پیروزی و «دلیری و بیباکی عقاب در هوا، نهنگ در آب ، شیر در بیشه است »، یعنی نهنگ «در خشکی بسیار ذلیل است » (ج 2، ص 160). «نهنگ و شیر هیچ گوشتی را بیش از گوشت سگ دوست ندارند» (از قول یک اَعرابی ، همانجا). «به گمان بعضی ، اندرون شکم نهنگ به شکل کیسه است ( یعنی ) دهانه دارد اما مخرجش بسته است . لذا، چون دُبُر ندارد، فضولات گوارش («نَجْو، رَجیع ») خود را از دهن دفع می کند» (خود جاحظ هم این گمان را نادرست و بی پایه دانسته است ؛ ج 3، ص 155، 157). نهنگ نر و ماده در خشکی «سِفاد» می کنند. پس از تخمگذاری ، ماده برای «حَضْنِ» تخمها ( و خوابیدن ، بر تخمها مانند پرندگان ) به خشکی می رود (به نقل از یک راوی ؛ ج 7، ص 140ـ141؛ نکته اخیر نادرست است ). از قول «دوستان » خود در بارة اسب آبی («فَرَس / خیل النهر»، «الفَرَس المائی ») روایت می کند (ج 7، ص 129ـ130) که در نیل اسبهایی هستند که در آب بر نهنگها چیره می شوند، آنها را می کُشند و می خورند ( نیز رجوع کنید به طوسی در ادامة مقاله ؛ روایتِ کاملاً مجعول ؛ البته اسب آبی در نیل و کرانه های آن فراوان است اما این جانور گوشتخوار نیست و زورش هم به تمساح نمی رسد ) . در بارة استفادة نهنگ از دُم خود برای گرفتن و به درونِ آب کشیدن جانوران بزرگ ، روایت جاحظ نادرست است : «... جانورِ ( واقع بر کنارة آب ) را دُمْپیچ کرده به درون آب می کَشاند» (ج 2، ص 160)؛ «نهنگ در آب سُلطة بزرگی ندارد مگر بر جانوری که با دم خود از شَریعة (آبشخور یا حوالی آن ) ( گرفته به درون آب ) حمل کند» (ج 7، ص 250). در بارة پرندة مذکور (به نقل از ارسطو؛ ج 4، ص 228) چنین می افزاید (ج 6، ص 344) که می گویند پرنده ای است «ملیح » و «اَرقَط » (خال خال ، دارای پر و بال خالدار). ظاهراً قدیمترین وصف نهنگ به فارسی در منابع ما از آنِ شهمردان بن أبی الخیر در نزهت نامة علائی است (تألیف آن محتملاً در ح 490ـ495). گرچه بعض مطالب جاحظ در بارة تمساح (مثلاً معدة به شکل انبان و بی مخرج ) در این تألیف دیده می شود، اما آشکارا مأخذ عمدة اوصاف او کتاب (یا کتابهای ) مهم دیگری بوده است . به هر تقدیر، بسیاری از اطلاعات نویسندگان سپسین را در بارة نهنگ (مثلاً رجوع کنید به طوسی و قزوینی در ادامة مقاله ) در نزهت نامه (ص 165ـ 168) می یابیم . اینک خلاصه ای از نکات بی سابقه و یا تفسیرهای جدید او در بارة نهنگ ، که البته همة آنها درست و خردپذیر نیست : «پای بسیار دارد و ( لذا ) نیک رَوَد و سبُک دَوَد» ( کاملاً نادرست ؛ ظاهراً بعض اوصاف نهنگ را با اوصاف جانور(ان ) دیگری خلط کرده است ) . «دهانی فراخ ... و زبانی دراز و قوی دارد» ( در بارة این مطلب کاملاً نادرست در بارة زبان نهنگ رجوع کنید به ادامة مقاله ) . «جُز در رود نیل و دریای هند ( ظاهراً اشتباه با رودهای هند ) نباشد» ( این نخستین اشاره در منابع ما به وجود تمساح در جایی جز رود نیل است ) . «مانند مرغابی خایه نَهَد» ( یعنی تخمهای او به بزرگی تخم مرغابی است ) و گویند از خایة او بوی مُشک آید لکن زُهومَتی ( = بوی نامطبوع گوشتِ چرب ) دارد» ( ! ) . «مانند موش بچه زاید ( یعنی نوزاد تازه از تخم در آمدة او به اندازة موش است ) ؛ آنگاه بزرگ شوند و به درازا دَه اَرَش گردند و چندان که سالش بیشتر ( شود ) در درازی همی فزاید» ( نکتة اخیر نادرست است ) . «اگر او را از آب نیل به آبی دیگر بَرَند... بمیرد» ( متناقض با نکتة بالا که نهنگ در «دریای هند» هم می زید ) . در بارة سفاد نهنگ اغراقی بی سابقه کرده است . در بارة پرندة مزبور و خدمتش به نهنگ : «مُرغکان خُردِ لطیف با نقطه های بسیار ( رجوع کنید به پروبال مفروضاً خالدار این پرنده در بالا ) بیایند و دندانهای او ( را از آنچه در بُن آنها می ماند ) پاک کنند. نهنگ چون دانست که چیزی نمانْد، دهان بر هم نهد و آن مرغکان را بخورَد. ( لذا مَردم ) «چون مکافات نیکی بدی یابند، مَثَل زنند ( که ) و مکافات التمساح ، ( در نسخة دیگر: و کفاک مکافاةَ التمساح ، »؛ شکل درست ترِ مَثَل در دَمیری ، ج 1، ص 232: کافَأَهُ مُکافَأةَ التمساح »، یعنی «پاداش نیکی او را همچون نهنگ پاداش داد» ) . در بارة نحوة گرفتن طعمه : «چون بر کنارِ آب کسی ( یا جانور بزرگی ) ... بیند، ( او را ) به دنبال بزند و در میان آب آرَد، بر عکس ماهی کوسه ». «سگ آبی ] ظاهراً «سگ آبی »/ «کلَب الماء» به معنای معروف کنونی نیست ، که خوراکش پوست بعض درختان است و خودش ابداً در گرمسیر یافت نمی شود؛ محتملاً آن را با راسوی مذکور خلط کرده اند [ و سوسمار ( ! ) دشمن اویند» و آنگاه که «نهنگ دهان باز کرده دارد، سگ آبی خویشتن به گِل بگرداند ] یعنی برای گول زدن نهنگ خود را به گِل می آلاید تا شناخته نشود [ و در شکمش شود و او را بکُشد؛ ( لذا ) هر که پیه سوسمار یا سگ آبی بر خویشتن بمالد از ( گزند ) نهنگ ایمن باشد». (برای «خواص » نهنگ به روایت شهمردان رجوع کنید به ادامة مقاله ). قدیمترین و عجایب نگار ، فارسی نویسِ کم شناخته شده ، محمد بن محمود طوسی (سدة ششم ؛ ص 607ـ 608) و پس از او، و عجایب نگار ، عربی نویس معروف ، زکریای قزوینی (ح 600ـ682؛ ص 98ـ99) این مطالب و یا تفسیرهای و جدید ، ی را در بارة نهنگ ذکر کرده اند: درازای سر او به درازی ( بقیّة ) تن اوست (طوسی ؛ قزوینی : سرَش دو اَرَش و غایت درازایِ ( سراسر تنش ) هشت ارش است ( هر دو نادرست ) . به نوشتة طوسی ، روی هم شصت دندان دارد اما به روایت قزوینی ، شصت دندان تیز در بالا و چهل دندان تیز در پایین دارد و میان هر دو دندان مزبور، دندان کوچک چهارگوشی هست که ، وقتی دهان بسته می شود، این دندانها کاملاً بر هم منطبق ( و چِفْت ، ) می گردند. نوزادِ تازه از تخم در آمدة او «مانند موش ( به قدر موش ) بوَد و آنگه بزرگ می شود تا یازده ارش ... و به مرور ایام بزرگتر می شود» ( رجوع کنید به نکتة مربوطة پلینیوس و شهمردان ) . بر خلاف تکذیب جاحظ ، هر دو نوشته اند که نهنگ «هر چه بخورد قی می کند زیرا مسدود الدّبُر است » (طوسی ) و «زِبْل ( سرگین ) از دهانش بر می آید زیرا منفذ ( = مخرج ) ندارد» (قزوینی ). در بارة پرندة مزبور، وقتی که «نهنگ احساس کرد که آن پرنده خللهای دندانهای او پاک کرده است ، دهنش را می بندد تا آن پرنده را بخورد اما خدا بر سر آن پرنده استخوانی تیزتر از سوزن آفریده که پرنده با آن به کام دهن نهنگ می زند، نهنگ دهن می گشاید و آن پرنده می گریزد» ( خیالپردازی قزوینی ؛ مخالف با روایت شهمردان و مَثَل عربی مذکور ) . در بارة ساختار استخوانی نهنگ : «سرش تا دنبال یک استخوان است ( یعنی مانند کَشَف ، لاکی یکپارچه دارد؛ البته نادرست ) وَگَر بر قفا افتد... بَر نتواند گردیدن » (طوسی )؛ «پشت او مُهره ندارد بلکه یک قطعة واحد است ؛ ( لذا ) نمی تواند بخَمَد و بر خود بپیچد» (قزوینی )؛ لذا برای سفاد و در خشکی ، ماده به زور و کمک نر بر پشت می افتد و سپس بدانسان به وضع عادی بر می گردد (طوسی ). ماده شصت تخم می گذارد به بزرگیِ تخم مرغابی ، و تخم او «بوی مُشک ( می ) دهد» (طوسی ؛ نیز در قزوینی ؛ هر دو مأخوذ از شهمردان یا مأخذ او). در بارة استفادة نهنگ از دُمِ خود برای گرفتن طعمه : «صید را به دنبال گیرد. دنبال گِرد شیر در آورد و پشتش بشکند» (طوسی ؛ تعبیر نادرست ). از دیگر دشمنان نهنگ : قزوینی ، بجز راسو (ص 252ـ253؛ «اِبن عِرْس »)، دشمن یا هِماورد دیگری هم برای نهنگ ذکر کرده است ، یعنی «جاموس » (گاومیش ؛ ص 248)، که «با بزرگی تن خود» تمساح را می کُشد و، لذا، «گاومیشهایی را در اطراف نیل رها می کنند که آزادانه بگردند و بچرند». در بارة زبان نهنگ ، قزوینی هم می گوید که «زبانش دراز است ». این درست مخالف وصف و توجیه ارسطو (384ـ 322 ق م ؛ 1978، ص 218) است : «زبان در جانورانی که تخم می گذارند، بجز تمساح ، یافت می شود؛ ( بعضی ) گمان می کنند که تمساح زبان ندارد و فقط مکان زبان ( = کف آروارة پایین ؟ ) را دارد» ( ترجمة عربی ابن بطریق در اینجا و بسیاری از مواضع دیگر واضح نیست ) . در جای دیگر (همان ، ص 114ـ115) متناقضاً می گوید عدم حرکت آروارة پایین نهنگ با کوتاهی و کوچکی زبان او موافق است ... ( در جانوران ) زبان چسبیده به این آرواره است و چون نهنگ آروارة زبرین خود را حرکت می دهد، زبان او به ناحیة زبرین نمی رسد/ نمی چسبد. ارسطو توجیه دیگری هم دارد: گرچه نهنگ در خشکی هم می زید، «اما معاش و تدبیر زندگی او مانند ماهیان است ( که زبان ندارند ) ؛ لذا زبان تمساح و غیرمُفصّل ، است ». ظاهراً در اشاره به این استدلال ارسطوست که پلینیوس (همانجا) چنین تعبیر کرده که نهنگ «یگانه جانور ( چهارپایِ ) زمینی است که کاربرد زبان ندارد» ( در ترجمة انگلیسی : «... که زبان ندارد»؛ در متن اصلی لاتینی : )"... linguas usu caret" . در بارة چگونگی غلبة موهوم اسب آبی بر نهنگ (مذکور در بالا)، طوسی چنین توضیح می دهد: «نهنگ را بر ( دشمن خود ) اسپِ آبی قدرت نیست . هیبت وی ( = اسب آبی ؛ شاید یعنی ظاهر بزرگ و منظرمهیب اسب آبی ) بر او ( = نهنگ ) کار کند ( در خشکی ) تا ( نهنگ ) سست شود». قزوینی دیگری ، حمد اللّه مستوفی ، نیز در بخش جانوران نُزهة القلوب (تألیف در 740؛ ص 74ـ75، «تمساح ») چند نکته یا تفسیر جدید هم در بارة تمساح روایت کرده است : «نهنگ را ترکان اوت ( t ¦ o ) و مغولان پیلْقَسون ( n ¦ lqasu ¦  p ) خوانند ( ؟ ) ؛... پیوسته کِرم در دهانش افتاده بُود... و مرغانی که .... عَصافیر التمساح ( لفظاً، «گنجشکهای نهنگ » ) خوانند کِرم از دهانش بیرون بَرند؛... در رود نیل بسیار بوَد اما در شهر ( = کشور ) مصر و حوالیش تا یک فرسنگ به افسون ، ایذاء آن را بسته اند و او را قدرت ایذاء در آن قدر زمین نیست » ( شاید اشارة دورادور نادرستی به تقدس مذکور تمساح در مصر باستان ) ؛... بر آدمی و بعض حَیَوان پیروز شود، الا جاموس ( که ) آن را به زخم سُرو ( شاخ ) بکُشد؛... در تاریخ مغرب ( ؟ ) آمده که او را دُبُر نیست ...» ( ظاهراً این تاریخ مغرب منشأ فرضیة باطلِ فقدان «دبر» در نهنگ بوده است ) . زکریای قزوینی (ص 98) هم به وجود تمساح در ناحیه ای بجز نیل اشاره کرده است : «فقط در نیل و رود سِنْد ( در هند ) یافت می شود.» در ارتباط با وجود تمساح در هند، منبع فارسی سپسین ما جامع الاشیاء تألیف «باقر حسین معروف به نور محمد خراسانی » در روزگارِ حکومت «محمدعلی خان (بهادر) عظیمْجاه » (1820ـ1825)، والیِ کَرناتک ( ek ¤ t ¦ a ¤ Karn ؛ نام قدیم منطقه ای در جنوب هند) است ، که ، افزون بر تکرار بعض مطالب مذکورِ پیشینیان ، اطلاعاتی در بارة تمساحهای هند می دهد (ص 295ـ296): «به فارسی نهنگ و به هندی مَگَر ( magar ) و مگر مجه ( h § c § magar-mac ) ، درانهارِ کِبار و خَنادق پُرآب و غدیرها و در مُلک کرناتک جابجا موجود، و در گَنگا ( رود گَنگ ) و غیره ... ( هم ) بِهَم می رسد. طولش تا ده ذراع و ( بیشتر ) و عرض آن تا دو ذراع و ( بیشتر ) دیده شده است ... در خشکی با دست و پا به مردم و حیوانات دیگر سنگ می اندازد» ( کاری که ، به سبب ساختمان و شکل چهار دست و پای نسبتاً کوتاه و کوچک تمساح ، ابداً از او بر نمی آید ) . مسئلة تمساح و سْقَنْقور و وَرَل . سقنقور (یا اِسْقَنْقور ؛ مُعرَّبِ skingkos یونانی ) نامی عام برای بیش از 600 نوع سوسمار از تیرة سقنقوریان (از ردة خزندگان ) که در مناطقِ (نیمه ) استوایی و بیشتر در نواحی نیمه بایر و شِنی می زیند، بویژه (در ارتباط با مقالة حاضر) انواع نسبتاً کوچکی (به درازی تقریباً هفت سانتیمتر) از جنس سکینکوس که در افریقا، آسیا و مناطق دیگری یافت می شوند. این سقنقورها خاکزی یا شنزارزی اند (گرچه بعض گونه ها که در امتداد آبراهه ها می زیند اَحیاناً وارد آب هم می شوند). منظور از «سقنقور» به معنای اخص که بعض مؤلفان قدیم غربی (مثلاً پلینیوس و دیوسکوریدس ( سدة اول ) ) و بسیاری از مؤلفان دورة اسلامی کمابیش وصف و خواصی طبی (بویژه به عنوان مبهّی قوی ) برای آن ذکر کرده اند، گونة س . اُفیکینالیس است که در ریگزارهای کرانة نیل فراوان است . بی گمان به سبب تشابهی کمابیش میان تمساح و سقنقور و اشتراک زیستگاه زمینی و جایگاه تخمگذاری آنها، بعض مؤلفان دورة اسلامی چنین پنداشته اند که سقنقور بچة تمساح است . در مآخذ ما قدیمترین ذکر این «پدر ـ فرزندیِ» موهوم «تمساح ـ سقنقور» در الصّیدنة ابوریحان بیرونی (362ـ440) از قول «ابونصر خطیبی ( ؟ ) و مُخبران دیگر» است (ص 49)، که «تمساح در نیل و بر شطهای نیل ( ! ) تخم می گذارد و با سینه بر تخمها می خوابد ( مانند پرندگان بر تخمهای خود ) ، و آنچه از نوزادان بر اثر او ( به شط ) می رود تمساح و آنچه در خشکی می ماند، اسقنقور ( می شود ) » (نیز رجوع کنید به صورت نادرست تر این پندار در ترجمه و تحریر فارسی الصیدنة ( نیمة اول سدة هشتم ) ، ج 1، ص 58 ـ59 : «تمساح حیوانی است که آنچه بر خشکی قرار کند عرب او را وَرَل و چون در آب بوَد و بزرگ شود او را تمساح گویند، و در کتب لغت آمده که ورل حیوانی است که چون سوسمار و دُم او از دُم سوسمار درازتر باشد.»). ابوریحان بیرونی در جای دیگری (ص 152) از قول «ابن زکریّا» ( کذا؛ ظاهراً کسی غیر از محمد بن زکریای رازی است ) می نویسد که «تمساح ...، در مصر ملقب به و ابوقشرة ، ، همان وَرَل ( سابق الذکر ) است جز این که در آب بسیار بزرگ شده به درازی شصت اَرَش می رسد» ( روایتی سخیف است ) . از لحاظ تاریخی ، اشارة سپسین در مآخذ ما به این رابطه از آن شهمردان (سدة پنجم ؛ ص 183ـ184) است : «سقنقور... از اصل نهنگ ... و مانند نهنگ است ؛ و گویند چون ( نهنگ ) از خایه برآید، هرچه روی به آب نهد نهنگ شود و هر چه سوی ریگ رَوَد سقنقور است .» حتی بعضی سقنقور را، نه گونه ای سوسمار، بلکه «ماهی »ای ریگزی دانسته اند (از اینجاست نام مهجور «ریگْماهی » برای سقنقور)؛ مثلاً، طوسی (ص 607) می نویسد: «سقنقور ماهی ای است مانند نهنگ . ( چون ) از خایه برآید، ( اگر ) به آب رود نهنگ شود وَگَر در ریگ شود سقنقور گردد.» (جاحظ و زکریای قزوینی این افسانه را نیاورده اند). این افسانه را در بعض تألیفات و غیرعلمی ، سپسین هم می یابیم ؛ از جمله ، و عجایب نگار ، دیگری ، شمس الدین محمد دمشقی (متوفی 727)، که ، به روایت از دیگری ، با تکرار افسانة مزبور، ضمناً نوشته است که «در قسمت عُلیای نیل سقنقور نیز هست ، جانوری خاکی ـ آبی ( یعنی دوزیستی ) که و وَرَل البحر ، نامیده می شود و از نسل تمساح است » (اما می افزاید که «دیگری گفته که سقنقور و وَحْدَهُ ، ( به ذات خود، به تنهایی ، به خودی خود ) جانوری ( دیگرگونه ) است » (ص 122؛ ترجمة فارسی ، ص 145). مهرن ، مترجم نُخبة الدَّهرِ دمشقی به فرانسوی ، در بارة «سقنقور» مذکور در این کتاب چنین توضیح داده است (ص 110، پانویس ): «جانور مذکور در اینجا واقعاً نه سقنقور معمولی طبیعیدانان بلکه وَرَل ( varan ؛ بزمجة سابق الذکر) است ، که به دو شکل کاملاً متمایز یافت می شود: یکی ( به نام علمی ) مونیتور تِرّستریس ( لفظاً، «ورل / بزمجّة زمینی / خاکزی » ) ، دیگری م . نیلوتیکوس ( لفظاً، «وَرَلِ نیل / نیلی » ) . این دومی شباهت بسیار به تمساح دارد؛ لذا تازیان این دو خزنده را غالباً با هم خَلط و اشتباه کرده اند.» شگفتا که این افسانه به بعض تألیفات مفروضاً و علمیِ ، دورة اسلامی هم راه یافته است ؛ مثلاً (علاوه بر الصیدنة بیرونی ) حتی به القانون ابن سینا (370ـ 428؛ ج 1، کتاب دوم ، ص 647): «ماهیت سقنقور: وَرَل نیلی است که در مصر صید می کنند. گمان می کنند که از نتاج تمساح در خشکی است .» به نوشتة انصاری شیرازی (729ـ806؛ ص 225ـ226)، «سقنقور ورل ماهی است و سقنقس نیز گویند و از نسل تمساح است ... ( از بچه های تمساح ) هرچه در آب افتد نهنگ و آنچه در ریگ می مانَد سقنقور بود. وی هم در آب و هم در خشکی تواند زیست ». انطاکی (متوفی 1008)، که در مصر می زیسته ، گرچه می نویسد که «سقنقور جانور مستقلی است » (ص 275) ولی به اشتباه چنین می افزاید: «گفته می شود سقنقور تخم تمساح است که فاسد شود. مانند انواع ماهی ، به درازی دو ارش بزرگ می شود اما شبیه ورل است . آنچه اکنون درمصر ( به نام سقنقور ) وجود دارد، غالبش ورل است . بهترین آن ، سقنقور هندی است ( ! ) و آنچه از دریای قُلزُم ( دریای سرخ ) و فَیّوم ( شهری در مصر ) و نواحی مصر گرفته می شود، خوب نیست .» در جای دیگری (ص 140ـ141)، متناقضاً نوشته : «جانوری است در اصل ، آبی اما در خشکی زندگی می کند... و گفته می شود... که در خشکی تخم می گذارد، و سقنقور از او به وجود می آید و تمساحهای کوچک به ورل معروفند» (نیز رجوع کنید به حکیم مؤمن ؛ عقیلی علوی شیرازی ، مقاله های «تمساح » و «سقنقور»). از میان مؤلفان دورة اسلامی ، فقط نور محمد خراسانی در کتاب جامع الاشیاء (ص 295ـ296) در بارة ارتباط سقنقور و ورلْماهی با تمساح جدّاً تشکیک کرده : «راقم این سطور در صدقِ حقیقت ( کذا ) ( ارتباط ) سقنقور و ورل ماهی ( با تمساح ) تردّد عظیم دارد.» تمساح در ایران . زیرگونه ای از «نهنگ تالابی » سابق الذکر در حوضة آبریز رودخانة موسمی باهوکَلات * (شامل ریزآبه های اصلی آن ، رود سَرباز و کاجو)، با نام محلیِ (بلوچی ) گَنْدو ، یافت می شود، که گسترش آن از آسام (ولایتی در شمال شرقی هند) به سوی غرب ، شبه قارة هند و پاکستان ، سری لانکا (سیلان )، و غربیترین زیستگاه آن در جهان دهستان باهوکلات (بویژه ، مسیر رود سرباز) در منتهی الیه جنوب شرقی ایران است ( ایرانیکا ، مقالة "crccodile" ). محتملاً این جانور از حدود 110 سال پیش از بلوچستان هند به بلوچستان ایران راه یافته است ( رجوع کنید به فیروز، ص 35). به سبب اوضاع و احوال زیستْبومی بسیار سخت در ناحیة منظور و عواملی دیگر، «نهنگ تالابی » ایران نسبتاً نادر و حتی محتملاً در معرض انقراض است . پیشتر گفته شد که تمساح جانوری عمدتاً آبزی است ، و لذا بسختی در رودهای فصلی و سیلابی مذکور زندگی می کند. این سیلابها که پس از بارش پراکندة باران از اوایل پاییز تا اوایل بهار جاری می شود و نهایتاً به خلیج گَواتِر می ریزد، برکه ها یا تالابهایی در امتداد خود باقی می گذارد، که زیستگاه تمساحها در دورة طولانی خشکی رودخانه هاست . با شروع شدت گرما، آب این برکه ها هم بتدریج کم عمقتر می شود. لذا، در این دوره تمساح نقبهایی در کرانة رودخانه یا این برکه ها می زند و در انتظار موسم آیندة بارش ، بی خوراک در آن نقبها می ماند. این جانور بیشتر در شب به صید می پردازد. خوراکش ماهیهای موجود در برکه ها، وزغها، پرندگان آبچر و دیگر جانورانی است که برای آب خوردن به کنار رود یا برکه می آیند، و به احتمالِ اندرسون ( ایرانیکا ، مقالة "crocodile" ) شاید تمساحهای کوچک است . به گزارش همو، گویا به آدمیان حمله نمی کند، حتی به کودکان و بزرگترانی که در برکه ها تَنشویی می کنند. تمساح ماده در شب برای تخمگذاری چاله ای به گودیِ تقریباً نیم متر در کرانة شِنی رودخانه می کَنَد، بیست تخم یا بیشتر در آن می گذارد و سپس روی آنها را با شن می پوشاند. پس از تخمگذاری ، ماده بیشتر وقت خود را برای حفاظت تخمها در اطراف آن گودال می گذراند. پس از حدود پنجاه روز، بچه ها، به درازی 25 سانتیمتر، از تخمها بیرون می آیند و ماده برای کاستن از سنگینی شنهای گودال و بیرون آوردن نوزادان ، به کمک آنها می رود. نوزادان محتملاً در 6ـ10 سالگی بالغ شده به حداکثر رشد خود، تقریباً سه متر درازا، می رسند، اما نمونه های سه متری ندرتاً دیده شده اند (ریاضی ، ص 82ـ85، با چند تصویر). در حالی که تمساحهایی از این (زیرْ)گونه را به درازی چهار متر از هند گزارش کرده اند، نمونه هایی که زیست شناسان در ایران دیده اند معمولاً درازتر از دو متر نبوده اند ( ایرانیکا ، همانجا). سبب قلّت این جانور در ناحیة باهوکلات ، جز کم آبی محیط ، گاهی خشکسالی و نابسندگی خوراک ، چند چیز است : یکی اینکه پرندگان شکارگر و جانوران گوشتخوارِ دیگر تخمها یا نوزادان تمساح را می ربایند، و دیگری ، دستبرد شکارگران (غیربومی ؟) به تمساحهای بالغ برای پوست آنها. برای پیشگیری از کاهشِ بیشتر و محتملاً خطر انقراض این تمساح و بعض جانوران بومی دیگر، در 1350 ش / 1971 «سازمان حفاظت محیط زیستِ» ایران ناحیة باهوکلات را «منطقة حفاظت شده » و «نهنگ تالابی » ایرانی را «گونة حفاظت شده » اِعلام کرد، که ظاهراً سبب افزایش شمار تمساحها شد (فیروز؛ ایرانیکا ، همانجاها)؛ اما، از سویی ، اجرای طرحهای راه سازی و سدسازی و پیایندهای آنها (مثلاً، گسترش کشاورزی ) موجب دگرگونی بیشتر در زیستگاه طبیعی این جانور گشته یا می گردد،و، از سوی دیگر، کنترل فعالیت غیرقانونی شکارگران مزبور در آن ناحیه بسیار «دشوار یا ناممکن » است ( ایرانیکا ، همانجا). عاملی که به بقا و افزایش این تمساح کمک می کند گویا این اعتقاد بومیان است که اگر «در محلی تمساحی را بکُشند، دیگر در آنجا باران نمی بارد و رودخانه ها و برکه ها خشک خواهد شد» (ریاضی ، ص 39). برای بررسیهای خارجیان در بارة «نهنگ تالابی » ایران تا 1979 رجوع کنید به ایرانیکا ، منابع همان مقاله . خواص پزشکی و غیرپزشکی نهنگ . در دورة اسلامی ، خواصی درمانی و نیز غیرپزشکی (خُرافی ) به اجزای مختلف تمساح نسبت داده اند، که ظاهراً منشأ آنها عمدتاً کتاب الخواصِّ مشهور ابوالعلاء بن عبدالملک بن زُهْر (متوفی در قُرطُبه در 525) و بعضاً شاید کتاب الادویة المفردة ابوعبد اللّه محمد معروف به شریف اِدریسی (493ـ560) است ، که ابن بیطار از آن بسیار نقل کرده است . اینک عمدة این «خواص » را به تفکیک پزشکی (الف ) و خُرافی (ب ) و دگرگونیهای تفسیری جزئی نویسندگان سپسین ذکر می کنیم ــ برحسب اجزای مربوطة جانور: ابن زُهر (به نقل ابن بیطار، ج 1، ص 141، مقالة «تمساح »). ــ (الف ) 1. پیه / چربی : ضماد آن بر جای گزش تمساح در حال (فوراً) زخم را التیام می کند؛ طِلای آن بر (تنِ ؟) مبتلایان به «حُمّی الرِّبع » تَبشان را بند می آورد؛ 2. اکتحال با مَراره / زَهْره و زبْل / سرگین ، «بیاض (فی ) العَین » (لکه سفید بر قَرنیة چشم ) (جدید و قدیم ) را زایل می کند؛ 3. جگر: تدخین جگر (خشکانده ) بر شخص دیوانه ، او را آرام می کند. (ب )1. اگر فتیله ای در مخلوط پیه تمساح و شمع بگذارند و بیفروزند و آن را در نهری یا نیزاری بنهند، تا وقتی که فتیله روشن باشد و بسوزد، وزغها در آنجا خاموش (بی صدا) می مانند؛ 2. اگر تکه ای از پوست تمساح را در پیرامون «قَریه »ای بگردانند و سپس آن را بر «دهلیز»ی ( در آن قریه ) بیاویزند، دیگر «بَرَد» (تگرگ ) در آن قریه نخواهد بارید؛ 3. مالیدن پیه آن بر پیشانی یک قوچ جنگی سبب می شود که قوچهای «نَطّاح » (شاخْزنِ) دیگر از او بترسند و بگریزند؛ 4. چشم : اگر دو چشم او را وقتی که زنده است بکَنَند و بر کسی که «جُذام » ( به ترجمة لوکلر ، = داء الفیل ) دارد بیاویزند، پیشرفت این بیماری باز می ایستد؛ با بستنِ چشم راست او بر چشم راست دردمند کسی (یا چشم چپش بر چشم چپ بیمار)، چشمْ دردش درمان می یابد. شریف ادریسی (به نقل همو، همانجا). ـ (الف ) 1. پیه : مالیدن پیه آب کردة آن با «روغن گُل » (دُهن الوَرد) برای درد قلب و گُرده ها سودمند است ، و ( ضمناً ) باه را نیز می افزاید؛ چکاندن پیه گداخته در گوشی دردمند، درد را آرام و ادامة قُطور، کَری را نیز درمان می کند؛ 2. خون : مالیدن مخلوط آن با هلیله و آمله بر «وَضَح » (= بَهَقِ سفید؛ رجوع کنید به بَرَص * )، رنگ آن را دگرگون ، و بر پیشانی و شقیقه ها «وَجَع الشقیقة » (= میگرن ) را درمان می کند؛ 3. گوشت (در بارة حِلّ یا حُرمت آن رجوع کنید به ادامة مقاله ): خوردن آن به صورت «اِسفیدْ باج » (معرّب اِسپیدبا ؛ نوعی شوربا در قدیم برای بیماران ) مَردمانِ بسیار لاغرشده را فربه می کند. شهمردان أبی الخیر (ص 167) همان مطالب ابن زهر را تکرار کرده ، با چند تفاوت کوچک . مثلاً؛ در مورد سودمندی تدخین پیه تمساح برای «حمّی الربع »، فقط «تب » به طور کلی ؛ به جای «دهلیزِ» قریه برای آویختن تکه پوست به منظور پیشگیری از بارش «تگرگ »، «جایگاهی ( که در آن «دیه » بلندتر باشد»، و در ازای «بَرَد»، «ژاله » (نیز به معنای «تگرگ ») دارد؛ و با افروختن فتیلة مزبور، «جُغدان ] و نه وزغها ) بانگ نتوانند کردن ». طوسی (تألیفش در نیمة دوم سدة ششم ؛ ص 608) از خواص تمساح فقط به ذکر یکی (و آن هم خرافی ) بسنده کرده است : «چون دندان وی از سامان چپ ( = سمت چپ آرواره ) بر کسی بندند که تب دارد، حالی ( = در حال ، فوراً ) ( تب ) بَروَد.» زکریای قزوینی (ص 99) نیز مطالب ابن زهر را تکرار کرده اما در مورد تدهین جگر، به جای «مجنون / دیوانه »، «مَصروع » آورده و به جای مالیدن پیه بر پیشانی قوچ جنگی ، بستن تکه ای از پوست تمساح را بر آن پیشانی ذکر کرده است . مطلب طوسی را در بارة بستن دندان تمساح از آروارة چپ برای درمان «تب »، چنین توضیح کرده : «نخستین دندان از فکّ چپ » ( و آن هم ) برای درمان «قُشَعْریَره » (تب و لرز). انصاری شیرازی (ص 84) و عقیلی علوی شیرازی (ص 274ـ 275) منقولات ابن بیطار از ابن زُهر و شریفِ ادریسی را، بی تفکیک این دو، تکرار کرده اند. عقیلی فقط چنین اَفزوده که «طبیعت ( گوشت ) آن در دوّم گرم و در سوّم خشک ... ( و لذا ) محرّک باه » است . حِلّ یا حُرمت گوشت تمساح . محمد بن موسی دَمیری (742ـ 808)، که خود فقیه و محدّث نیز بوده ، در حیاة الحَیَوان (ج 1، ص 231ـ233)، علاوه بر تکرار بیشتر مطالب پزشکی و خرافی پیشینیان (بویژه زکریای قزوینی )، مسئلة حلّ یا حرمت خوردن گوشت تمساح را نیز به میان آورده است : به روایت او گروهی از «اصحاب » معتقدند که هر جانور گوشتخواری که طعمة خود را با دندانهای تیزش بدرّد و ببلعد، گوشتش حرام است . در برابر، بعضی استدلال می کنند: چرا «قِرْش » (ماهی کوسه ) که مشمول این تعریف می شود، حلال است ؟ بعضی می گویند میان جانور گوشتخوار دریایی و خاکی / زمینی (مثلاً سگ ) تفاوت است . ظاهراً خود دمیری معتقد به تحریم گوشت تمساح است اما با بیان «واللّهُ أعلمُ» مبحث را ختم می کند. نهنگ در ادب فارسی . اشارات عدیدی به تمساح ، تقریباً همیشه با لفظ «نهنگ »، به عنوان جانوری (و کنایتاً یا تشبیهاً، قهرمانی ، هماوردی یا دشمنی ) بسیار نیرومند، دلیر، سهمگین ، جنگجو، غدّار، بی رحم ) یافت می شود (برای مثالهای منظوم رجوع کنید به دهخدا؛ عبداللهی ، مقالة «نهنگ »). مع ذلک ، از بعض اشارات و تعبیرات چنین برمی آید که قلیلی نهنگ (= تمساح ) را با پستاندار دریاییِ ماهی مانندِ عظیم الجثة وال خَلط کرده اند، مثلاً : «مستغرق نعیم وی ( = ممدوح شاعر ) اند اهل هوش و هَنگ / از غم نجات یافته چون یونس از نهنگ » (سوزنی سمرقندی ، سدة ششم ؛ به نقل دهخدا؛ اشاره به داستان یونُسِ * پیغمبر که به پاداَفراهِ قصورش در رسالت ، خداوند او را چند روز در کام یا شکم یک «ماهیِ» وال محبوس کرد)؛ «از شَغَبِ هر پلنگ ، شیر قضا ( = بُرج اَسَد/ شیر ) بَست دَم / وَز فَزَع هر نهنگ ، حوتِ فَلَک ( = بُرج یا صورت فلکی حوت / ماهی ) ریخت ناب » (خاقانی ( سدة ششم ) ، ص 44)؛ «غوّاص گَر اندیشه کُنَد کام نهنگ / هرگز نکُند دُرّ گرانمایه به چنگ » (سعدی ( سدة هفتم ) ، ص 125). نیز رجوع کنید به «نهنگ فلک ، کنایه از بُرج حوت » ( برهان قاطع ، و جز آن ). اصطلاح «اَشکِ تمساح » در فارسی جدید، به معنای اندوه کاذب یا اشک دروغین برای فریبکاری یا تظاهر به اندوهگینی ، ترجمة لفظیِ اصطلاحی اروپایی است ، که منشأ آن یک افسانة سده های میانة غربی است . تمساح پس از بلعیدن یک آدمی ، اشکِ (پشیمانی و استرحام ؟) می ریزد، یا برای جلب و بلعیدن آدمیان بانگی ناله مانند برمی آورد. منشأ این خرافه را وارینگ (ص 109) به معتقدات «هِندی شمردگان » (= سرخپوستان ) قارة امریکا نسبت داده است . منابع : (1) ابن بیطار؛ (2) ابن سینا، القانون فی الطب ، چاپ ادوارقش ، بیروت 1408/1987؛ (3) ابوریحان بیرونی ، کتاب الصیدنة فی الطب ، چاپ عباس زریاب ، تهران 1370 ش ؛ (4) همان ، ترجمة فارسی نیمة اول قرن هشتم هجری از ابوبکر بن علی بن عثمان کاسانی ، چاپ منوچهر ستوده و ایرج افشار، تهران 1358 ش ؛ (5) ارسطو، اجزاءالحیوان ، ترجمة ( من الیونانیة الی العربیة ) یوحنا بن بطریق ، چاپ عبدالرحمان بدوی ، کویت 1978؛ (6) همو، فی کون الحیوان : المقالات 15ـ19 من کتاب الحیوان ، ترجمة من الیونانیة الی العربیة یوحنا بن بطریق ، چاپ یان بروخمان و یوان دروسارت لولُفس ، لیدن 1971؛ (7) اسماعیل اعتماد، پستانداران ایران ، تهران 1357ـ1364 ش ؛ (8) علی بن حسین انصاری شیرازی ، اختیارات بدیعی (قسمت مفردات )، چاپ محمدتقی میر، تهران 1371 ش ؛ (9) انطاکی ؛ (10) محمدحسین بن خلف برهان ، برهان قاطع ، چاپ محمد معین ، تهران 1361 ش ؛ (11) عمرو بن بحر جاحظ ، کتاب الحیوان ، چاپ عبد السلام محمد هارون ، مصر ?( 1385ـ1389/ 1965ـ1969 ) ، چاپ افست بیروت 1388/1969؛12- حکیم مؤمن ؛ (13) بدیل بن علی خاقانی ، دیوان ، چاپ ضیاءالدین سجادی ، تهران 1368 ش ؛ (14) محمدبن ابی طالب دمشقی ، کتاب نخبة الدهر فی عجائب البر و البحر ، بیروت 1408/1988؛ (15) همان ، ترجمة حمید طبیبیان ، تهران 1357 ش ؛ (16) محمدبن موسی دمیری ، حیاة الحیوان الکبری ، قاهره 1390/1970، چاپ افست قم 1364 ش ؛ (17) دهخدا؛ (18) برهان ریاضی ، حوزة آبریز رودخانة باهوکلات : منطقه ای با ویژگیهای منحصر بفرد ، تهران 1365 ش ؛ (19) مصلح بن عبد اللّه سعدی ، گلستان سعدی ، چاپ غلامحسین یوسفی ، تهران 1368 ش ؛ (20) شهمردان بن ابی الخیر، نزهت نامة علائی ، چاپ فرهنگ جهانپور،تهران 1362ش ؛ (21) محمدبن محمود طوسی ، عجایب المخلوقات ، چاپ منوچهر ستوده ، تهران 1345 ش ؛ (22) منیژه عبداللهی ، فرهنگ نامة جانوران در ادب پارسی ، بر پایة واژه شناسی ، اساطیر، باورها، زیبایی شناسی و... ، تهران 1381 ش ؛ (23) عقیلی علوی شیرازی ؛ (24) زکریا بن محمد قزوینی ، عجائب المخلوقات و غرائب الموجودات ، قاهره 1390/1970، چاپ افست قم 1364 ش ؛ (25) نورمحمد خراسانی ، جامع الاشیاء ، چاپ عبد القدیر احمد، مدرس 1950؛ (26) فیلیپ وارینگ ، فرهنگ خرافات ، ترجمه و گردآوری احمد حجاران ، تهران 1371 ش ؛ (27) Edward Balfour, The cyclopaedia of India and of eastern and southern Asia , 3rd ed., London 1885, repr. Graz 1967-1968; (28) Moh ¤ ammad b. Ab ¦ â T ¤ a ¦ lib Demes § qi, Manuel de la cosmographie du Moyen A ª ge , Fr. tr. by A. H. Mehren, Copenhagen 1874. repr. Amsterdam 1964; (29) Encyclopaedia Britannica , Chicago 1971; (30) Encyclopaedia Iranica , s.v. "crocodile" (by S.C. Anderson); (31) Encyclopaedia Judaica , Jerusalem 1978-1982, s.v. "crocodile" (by Jehuda Feliks); (32) EI 1 , s.v. "timsa ¦ h ¤ " (by Jan Ruska); (33) EI 2 , s.v. "timsa ¦ h ¤ " (by Fran µ ois Virإ); (34) The Encyclopedia Americana , New York 1962; (35) Eskandar Firouz, Environment Iran , Tehran 1974; (36) Steven M. Goodman et al ., The birds of Egypt , Oxford 1989; (37) Grand dictionnaire encyclopإdique Larousse , Paris 1982-1985; (38) H ¤ amd-Alla ¦ h Mostowfi, The zoological section of the Nuzhatu-l-qulu ¦ b , ed. & tr. J. Stephenson, London 1928; (39) Herodotus, The histories , tr. Aubrey de Sإlincourt, ed. A. R. Burn, Harmondsworth, Engl. 1980; (40) Ibn Bayt ¤ a ¦ r, Traitإ des simples , tr. Lucien Leclerc, Paris 1877-1883; Pliny [the Elder], Histoire naturelle de Pline , avec la traduction (41) en Fr. tr. by Fran µ ais, ـ. Littrإ, Paris 1848-1850; (42) ibid: id., Natural history , with an English translation, vol. 3, ed. & tr. H. Rackham, Cambridge, Mass. 1967. / هوشنگ اعلم / "> واژه نامة بزرگ دانشنامه ای لاروس < ؛ بریتانیکا ؛ آمریکانا ). 1) درازای تن . طبق بررسیهای موثّق ، درازای تمساحها از نُک پوزه تا نُکِ دُم فراتر از 23 فوت (تقریباً 8ر7 متر) نمی رود. بیشتر نمونه های بررسی شده به درازای 2 تا 4 متر و نمونه های 7ـ 8 متری استثنایی اند. 2) دَهَن . آروارة زیرین دهانِ بسیار فراخِ تمساح به استخوان یکپارچة گردن و تنه چسبیده است . لذا این جانور نمی تواند سَر خود را به اطراف بگرداند و، بر خلاف جانوران درنده و جوندة دیگر، آروارة زبَرینش می جُنبد. هریک از نهنگیان کمتر از 22 دندان در هر آرواره دارد. این دندانهای بالا و پایین ، وقتی که جانور دهان خود را می بندد، در حفره هایی در آروارة دیگر و جُفت و جور ، می شوند، مگر دو دندان چهارمِ درازترِ دو طرف آروارة زیرین که کاملاً در بیرون دهان می مانند و کاملاً مرئی اند (این ویژگی اخیر تمساح را از دیگر نهنگسانان متمایز می سازد). دندانهای سیخْمانند و تیز تمساح به کار جویدن طعمه نمی خورد؛ تمساح با آنها فقط طعمه می گیرد و می دَرَد تا سپس نجویده ببلعد. 3) معده ، گوارش و دفع . تمساح طعمه های نسبتاً کوچک را با همین دندانها خُرد می کند و سپس دُرسته می بلعد، ولی طعمه های بزرگتر را، پس از کشاندن و خفه کردن آنها در آب ، در گودالی در زیر آب در کرانه رود یا مرداب می گذارد بمانند تا نرم و لِه شوند. سپس طعمة پوسیده را می دَرَد و تکه های آن را می بلعد. تمساح این تکه های بزرگ و سخت را با فشار عضلات بسیار نیرومند شکم و معدة خود و به وسیلة قُلوه سنگهای کوچکی که از کرانه یا کف رودخانه برگرفته ، بلعیده و برای این منظور در معدة خود نگه داشته ، می شکند و می ساید (همچون عمل سنگهای آسیا). چون روده و مخرج تمساح از دفع فضولات بزرگ و خشن گوارشی (مانند استخوانها و پوستِ کُلُفت طعمه ها) بر نمی آید، جانور این فضولات را از راه دهانِ خود استفراغ می کند. بجز طعمه های خاکزی زنده ، تمساح ماهی و حتی مُردار بازمانده در کرانه را می خورد. 4) بیرونِ تن . بجز پوست زیر شکم تمساح که نسبتاً نرم و نازک است ، بقیة تنش از زرهی متشکل از فَلسها (پولکها)ی شاخی ضخیم چهارگوش برجسته ، پوشیده است ، که تیر (پیکان )، و نیزه و شمشیر بر آن کارگر نمی شود. بدینسان تمساح در برابر جانوران دیگر در محیط زیست خود آسیب ناپذیر است و مقهور و طعمة هیچ جانوری نمی شود (مگر آدمیان که برای دفع شر آن یا به خاطر پوستش اکنون تفنگ به کار می برند و در قدیم ترفندهایی می زدند؛ رجوع کنید به گزارش هرودوت و پلینیوس در ادامة مقاله ). 5) دُم . دراز (تقریباً به قدر نیمِ درازی سراسر تن ) و بسیار نیرومند است ، و همچون سلاحی دفاعی یا هجومی ـ شکاری و هم برای شنا کردنِ این جانور به کار می رود. در مورد طعمه های بزرگ (مثلاً، آدمی ، آهو، شتر و گاو) که برای آب برداشتن یا خوردن به لبة آب بیایند، تمساحِ شناورِ منتظرِ طعمه ، که در حالت شناوری فقط دو سوراخ بینی (واقع در نک پوزة درازش ) و چشمهایش (واقع بر بلندی جمجمه اش ) از آب بیرون است ، بسیار آهسته و محتاطانه به طعمه نزدیک شده با یکی دو ضربه شدید ناگهانی دُم خود به طعمه او را غافلگیر و مدهوش می کند و سپس او را فوراً با دهان و به زور چهار دست و پای کوتاه ولی بسیار نیرومندش ، به درون آب می کشد و خفه می کند. در مورد طعمه های نسبتاً کوچک ، تمساح با یکی دو حرکت تند ناگهانی دُم به آنها می پَرَد و آنها را به دندان می گیرد. 6) تولیدمثل . نهنگسانان ماده همه تخمگذارند. نهنگ نر و ماده برای جفتگیری ناچار به شنهای نرم یا گِل و لای کرانه می روند. برای تخمگذاری ، ماده به سائق غریزة خود، در جایی بالاتر از بالاترین سطح احتمالی رودخانه یا برکه ، گودالی به ژرفای تقریباً نیم متر می کَند و در حدود سی تخم ، به بزرگی تخم مرغابی یا غاز در ته آن چاله می گذارد و آنها را با شن و یا خَس و خاشاک می پوشاند؛ به قولی آنها را به حال خود رها می کند و، به قولی دیگر، دورادور آنها را می پاید. پس از حدود پنجاه روز تخمها می شکنند. نوزادان به درازی حدود 25 سانتیمتر، با بانگِ خود مادر را از خروج خود از تخم می آگاهانند و به یاری او از چاله بیرون می آیند و به راهنمایی مادر یا از روی غریزه راهیِ آب می شوند. بسیاری از تخمها و نوزادان طعمة پرندگان شکارگر، جانوران گوشتخوار (بویژه گونه ای راسو، «نِمْسِ مصری » ) و سوسماران بزرگ (بویژه ، وَرَل ؛ در فارسی ، بُزمَجّه ، که گونه ای از آن در کرانه های شنی نیل فراوان است ) می گردند. 7) همزیستی با «پرندة نهنگ ». چون نهنگ نمی تواند تکه های خُرد گوشت و پوست و استخوان طعمه را که به دندانهای تیز او فرو می رود یا در میان دندانها می چسبد و به تدریج می گَندَد و، به اصطلاح ، و کِرم می گذارد ، و نهنگ را رنج می دهد، بزداید، دهان خود را در آفتاب و بیشتر در خشکی فراخ می گشاید تا شاید گوشتها و کرمها در اثر گرمای شدید آفتاب بخشکند و بریزند. پرندگان کوچکِ نُکْتیزی ، به نام علمیِ پلوویانوس آیگیپتیوس ، به عربی طَیر التمساح ، به نامهای محلی مصریِ تُورِم و قَطْقاط ( مصری ) (گودمَن و دیگران ، ص 238؛ برای نامهای دیگر محلی رجوع کنید به ادامة مقاله ) و در انگلیسی مسمّی به crocodile bird (لفظاً، «پرندة نهنگ »)، که در گذشته در کرانه ها و آبْخَستهای درة نیل می زیستند، بر اطراف آرواره های تمساح می پَرَند و می نشینند و به چابکی آن کِرمها و خُرده گوشتها را بر می چینند و می خورند. در نتیجة این همزیستی ، به قول محمد بن محمود طوسی (ص 607ـ 608 ؛ رجوع کنید به ادامة مقاله )، «آن مرغ سیر می شود و نهنگ برمی آساید». این پرنده خدمت دیگری هم به نهنگ می کند: اگر در حین استراحت و خواب آلودگی و دهان گشادگی نهنگ در آفتاب ، دشمنی (مثلاً، شکارگری ) دارد نزدیک می شود، این پرنده با بانگهایی به و وَلی نعمتِ ، خود هشدار می دهد و نهنگ فوراً به مأمن آبی خود می گریزد. 8) گسترش . مدتهاست که تمساح در مسیر نیل در مصر دیگر یافت نمی شود ( د. جودائیکا ، مقالة "crocodile" )، اما در اثر مهاجرت کمابیش به آبهای حدود جزیرة ماداگاسکارو جزایر کومور و سیشلز راه یافته است . یگانه نهنگِ دیگر از جنس کرکدیلوسِ موجود در قارة افریقا تمساح مُردابزی ، با نام علمیِ ک . کاتافراکتوس ، بومیِ افریقای مرکزی است . پیشینة شناخت و وصف . قدیمترین وصف مستقل تمساح نیل ، مبتنی بر مشاهدات عینی در محل ، را در > تواریخِ < هرودوت (سدة پنجم ق م ؛ ص 156ـ157) می یابیم ، که در جوانی به مصر و افریقا هم سفر کرده بود. نوشتة او، علاوه بر اشتمال بر بسیاری از مطالب علمی جدید در بارة تمساح نیل ، حاوی اطلاعات ریخت شناسی و زیست شناسی صحیح دیگری و، بویژه ، مطالبی در بارة تقدس این جانور در مصر باستان و در بارة شیوة شکار آن است (توضیحات ما در درون کروشه ( ... ) خواهد آمد). بعض مطالب بی سابقة او چنین است : نهنگِ نیل در ماههای زمستان چیزی نمی خورد ( زیرا طاقتِ سرما ندارد و ترجیح می دهد در حفره ای در زیر آب در کرانة رودخانه خزیده خود را از سرما محفوظ بدارد ) . تفاوت ابعاد نوزاد نهنگ و جانور بالغ در هیچ جانور دیگری دیده نمی شود. یگانه جانوری ( یعنی ، چهارپایی ، سوسماری ) است که زبان ندارد ( قس ناتوانی او از و خلال کردن ، ) . چشمهایش در زیر آب ( خوب ) نمی بیند، اما در بیرون آب ، تیزبین است . چون وقت بسیاری در آب ( و گِل و لای ) می گذراند، زالوهای بسیار به درون دهان او می چسبند و پرنده ای که یگانه ( جانوری ) است که با نهنگ اُلفت دارد، به درون دهانِ گشادة او می جهد و زالوها را می بلعد ( کذا؛ ظاهراً منظور کرمهای مذکوردر پیش است ، و الاّ نمی توان پذیرفت که پرندة کوچکی بتواند حتی یک زالو را ببلعد! ) . چون نهنگ از این خدمت آن پرنده لذت می بَرَد، هرگز به او آسیب نمی رساند. بعض مصریان ، بویژه اهالی ثِبِس / طیبَه / طیوه / ثیبَه و دریاچة میریس ، نهنگ را جانوری مقدس می دانند و به او ادای احترام می کنند. در این نواحی ، نهنگ خاصی را رام می کنند، حلقه های شیشه ای یا زرین در گوشهای او ( ! ) و النگوهایی بر دو پای پیشین او می بندند، خوراک مخصوص و هدایای دیگری به او می دهند. نهنگها در زمان زندگی ، مُعزَّزند و پس از مرگشان ، پرستندگانشان آنها را ( مانند فرعونها ) تحنیط و مومیایی می کنند و در گورستانهای مقدّسی به خاک می سپرند. ( « صدها کالبد مُحنَّط / مومیایی شده تمساح در مصر در گورستانی مخصوص آنها یافت شده است . چون مصریان باستان تمساح را مقدس و محفوظ و مصون می داشتند، این جانور در آبهای آن کشور به فراوانی تولیدمثل می کرد»؛ د. جودائیکا ، همانجا. ) اما در حوالی الفانتین ، مردم نهنگها را هیچ مقدس نمی دانند، بلکه ( گوشت ) آنها را می خورند. اینان چند شیوه برای شکار نهنگ دارند، که جالبترینِ آنها چنین است : ( نهنگ گیران ) قلابِ ( بزرگ متصل به طناب درازی ) را در یک شقّه گوشت خوک تعبیه کرده این طعمه را در نهر شناور می سازند. هم زمان ، ( برای جلب و تطمیع نهنگ ) خوک زنده ای را در کنار نهر می زنند. نهنگ که جیغ و فغان خوک را شنید، به سوی او می شتابد، به طعمه برمی خورد، آن را قورت می دهد. ] قلاب تیز به گلو یا معدة نهنگ گیر می کند. [ آنگاه شکارگران ( با طناب ) نهنگ را از آب به خشکی می کشانند و نخستین کاری که می کنند این است که گِل به چشمهای او می پاشند ] تا اطراف و کسی را نبیند [ زیرا بدون این احتیاط کاری ، نهنگ گزندِ بسیار ( به شکارگران ) خواهد رساند. سپس کشتن نهنگ نسبتاً به آسانی انجام می گیرد». دانشمند رومی ، پلینیوس اکبر (23ـ79) در > تاریخ طبیعیِ < خود، که مجموعه ای از واقعیات ، افسانه ها و خرافات است ، به نقل از هرودوت ، کتاب الحَیَوان ارسطو و مؤلفان یا راویان دیگری ، اطلاعاتی در بارة تمساح نیل گرد آورده ( رجوع کنید به ترجمة فرانسوی ، ج 1، کتاب هشتم ، ص 333؛ ترجمة انگلیسی ، ج 3، کتاب هشتم ، بخشهای 37ـ 38، ص 64ـ69) که بعض آنها را که تازگی دارد در اینجا به اختصار ذکر می کنیم : درازایش معمولاً بیش از 18 اَرَش ( تقریباً 9 متر ) است . نهنگ ماده تخمهایی به درشتی تخم غاز، به سائق نوعی «عِرافَت » (پیشگویی یا پیش بینیِ وحیْمانند)، همیشه در جایی فراتر از بالاترین حدّی که طغیان آب نیل در آن سال به آن خواهد رسید، می گذارد و ( مانند مرغ کُرچ ) بر آنها و می خوابد ، ( نادرست ) . بعضی می گویند که نهنگ عُمری دراز دارد و تا زنده است بزرگتر و بزرگتر می شود ( نامعقول و نادرست ) . از دشمنان نهنگ یکی نَمس ( راسوی مذکور ) است که وقتی نهنگ با شکمی سیر و با دهانی کاملاً گشوده در آفتاب و چُرت می زند ، و از و تخلیل ، (خلال کردن ) پرندة مزبور لذت می بَرَد، نمسِ کمین کرده و منتظرِ فرصت ناگهان همچون تیری به درون حلق او می جهد و گلو یا شکمش را می جَوَد. دشمن دیگر نهنگ ، دُلفین ( پستاندار آبزی معروف ) است . نهنگ ورود و و تجاوز ، دلفینها برای گرفتن و خوردن ماهی به دلتای نیل ، که آن را مِلکِ طِلق خود می داند، برنمی تابد و دلفینها را می راند. دلفین که از مواجهه و مبارزه با نهنگ ناتوان است ، حیله ای به کار می برد: به زیر شکم رفته با «باله »/ «خار»ی که بر پشت دارد ( نادرست ) پوست ( نسبتاً نرم و نازک ) نهنگ را می دَرَد ( و بدینسان او را هلاک می کند ) . ] تکْبالة پشتی دلفین چنان نیرومند و تیز نیست که شکم نهنگ را بدَرَد؛ شاید منظور، پوزة دراز و منقارْمانندِ نیرومند دلفین معمولی ( دِلفینوس دِلفیس ) است ، دارای 160ـ200 دندان تیز، که جانور برای شکار ماهیها و سخت پوستان ــ یعنی خوراک معمولی خود ــ به کار می برد و محتملاً می تواند پوست شکم نهنگ را با آن سوراخ یا پاره کند؛ (برای وصف و تصویر این گونة دلفین رجوع کنید به اعتماد، ج 2، ص 286ـ289؛ نیز رجوع کنید به بریتانیکا ، مقالة "dolphin" ). پلینیوس (همانجا) شیوة دیگر شکار و کشتن نهنگ را وصف کرده است : در آبخَستِ تنتیرا در نیل ( اکنون ، دِنْدِرَة ) قبیله ای از آدمیان کوتوله ساکنند که «حضور ذهن » ( زرنگی ؛ فطانت ) شگفتی لا اقل در جنگ با نهنگها دارند: جرأت کرده به آب می زنند، سوار دوش نهنگها می شوند و چون نهنگ برای گزیدن آنها سر خود را بالا کرده دهان می گشاید، کوتوله ها چماقی را در بُن آرواره های نهنگ می گذارند و با دست دو سر چماق را محکم می گیرند. با چنین لگامی نهنگ را به خشکی سوق می دهند. در کرانه ، با جاروجنجالِ خود نهنگ را ترسانده وا می دارند که جسد/ اجساد کسی / کسانی را که تازه بلعیده است و بالابیاورد ، (استفراغ کند) تا مرده / مردگان را در گور بگذارند. ( سپس نهنگ را می کُشند. ) لذا تنتیرا یگانه آبخستی است که نهنگها از ترس به آن نزدیک نمی شوند. در تألیفات دورة اسلامی . اکنون می توان به بررسی و ارزیابی نوشته های مؤلفان دورة اسلامی در بارة تمساح پرداخت . نخستین و نامدارترین آنها تألیف مشروحِ گرانقدر اما بسیار مشوّش و ناسامانمند جاحظ بَصْری (ح 160ـ255)، کتاب الحَیَوان ، است که مأخذ عمدة اطلاعات جانورشناختی نویسندگان سپسین بوده است ( رجوع کنید به ادامة مقاله ). معتبرترین مستند جاحظ در این تألیف ، ترجمة نوشته های جانورشناختیِ «صاحب المنطق » (به قول او؛ یعنی ارسطو) است ( رجوع کنید به ارسطو، 1971، مقدمة بروخمان و دروسارت لولُفس ، ص 9؛ برای ملاحظة کثرتِ منقولات جاحظ از ارسطو، مثلاً رجوع کنید به ج 4، ص 227ـ 228)؛ اما بیشترِ مطالب او از راویانی است ناشناخته یا نامذکور (مثلاً، «الاعرابی »، «أصحابنا») که ظاهراً هیچیک مشاهدات عینی نداشته اند و، لذا، روایاتشان در خور اعتماد نیست . به هر حال ، چیزهای تازه یا تفسیرهای راویان او را به اختصار در اینجا ذکر می کنیم : پیروزی و «دلیری و بیباکی عقاب در هوا، نهنگ در آب ، شیر در بیشه است »، یعنی نهنگ «در خشکی بسیار ذلیل است » (ج 2، ص 160). «نهنگ و شیر هیچ گوشتی را بیش از گوشت سگ دوست ندارند» (از قول یک اَعرابی ، همانجا). «به گمان بعضی ، اندرون شکم نهنگ به شکل کیسه است ( یعنی ) دهانه دارد اما مخرجش بسته است . لذا، چون دُبُر ندارد، فضولات گوارش («نَجْو، رَجیع ») خود را از دهن دفع می کند» (خود جاحظ هم این گمان را نادرست و بی پایه دانسته است ؛ ج 3، ص 155، 157). نهنگ نر و ماده در خشکی «سِفاد» می کنند. پس از تخمگذاری ، ماده برای «حَضْنِ» تخمها ( و خوابیدن ، بر تخمها مانند پرندگان ) به خشکی می رود (به نقل از یک راوی ؛ ج 7، ص 140ـ141؛ نکته اخیر نادرست است ). از قول «دوستان » خود در بارة اسب آبی («فَرَس / خیل النهر»، «الفَرَس المائی ») روایت می کند (ج 7، ص 129ـ130) که در نیل اسبهایی هستند که در آب بر نهنگها چیره می شوند، آنها را می کُشند و می خورند ( نیز رجوع کنید به طوسی در ادامة مقاله ؛ روایتِ کاملاً مجعول ؛ البته اسب آبی در نیل و کرانه های آن فراوان است اما این جانور گوشتخوار نیست و زورش هم به تمساح نمی رسد ) . در بارة استفادة نهنگ از دُم خود برای گرفتن و به درونِ آب کشیدن جانوران بزرگ ، روایت جاحظ نادرست است : «... جانورِ ( واقع بر کنارة آب ) را دُمْپیچ کرده به درون آب می کَشاند» (ج 2، ص 160)؛ «نهنگ در آب سُلطة بزرگی ندارد مگر بر جانوری که با دم خود از شَریعة (آبشخور یا حوالی آن ) ( گرفته به درون آب ) حمل کند» (ج 7، ص 250). در بارة پرندة مذکور (به نقل از ارسطو؛ ج 4، ص 228) چنین می افزاید (ج 6، ص 344) که می گویند پرنده ای است «ملیح » و «اَرقَط » (خال خال ، دارای پر و بال خالدار). ظاهراً قدیمترین وصف نهنگ به فارسی در منابع ما از آنِ شهمردان بن أبی الخیر در نزهت نامة علائی است (تألیف آن محتملاً در ح 490ـ495). گرچه بعض مطالب جاحظ در بارة تمساح (مثلاً معدة به شکل انبان و بی مخرج ) در این تألیف دیده می شود، اما آشکارا مأخذ عمدة اوصاف او کتاب (یا کتابهای ) مهم دیگری بوده است . به هر تقدیر، بسیاری از اطلاعات نویسندگان سپسین را در بارة نهنگ (مثلاً رجوع کنید به طوسی و قزوینی در ادامة مقاله ) در نزهت نامه (ص 165ـ 168) می یابیم . اینک خلاصه ای از نکات بی سابقه و یا تفسیرهای جدید او در بارة نهنگ ، که البته همة آنها درست و خردپذیر نیست : «پای بسیار دارد و ( لذا ) نیک رَوَد و سبُک دَوَد» ( کاملاً نادرست ؛ ظاهراً بعض اوصاف نهنگ را با اوصاف جانور(ان ) دیگری خلط کرده است ) . «دهانی فراخ ... و زبانی دراز و قوی دارد» ( در بارة این مطلب کاملاً نادرست در بارة زبان نهنگ رجوع کنید به ادامة مقاله ) . «جُز در رود نیل و دریای هند ( ظاهراً اشتباه با رودهای هند ) نباشد» ( این نخستین اشاره در منابع ما به وجود تمساح در جایی جز رود نیل است ) . «مانند مرغابی خایه نَهَد» ( یعنی تخمهای او به بزرگی تخم مرغابی است ) و گویند از خایة او بوی مُشک آید لکن زُهومَتی ( = بوی نامطبوع گوشتِ چرب ) دارد» ( ! ) . «مانند موش بچه زاید ( یعنی نوزاد تازه از تخم در آمدة او به اندازة موش است ) ؛ آنگاه بزرگ شوند و به درازا دَه اَرَش گردند و چندان که سالش بیشتر ( شود ) در درازی همی فزاید» ( نکتة اخیر نادرست است ) . «اگر او را از آب نیل به آبی دیگر بَرَند... بمیرد» ( متناقض با نکتة بالا که نهنگ در «دریای هند» هم می زید ) . در بارة سفاد نهنگ اغراقی بی سابقه کرده است . در بارة پرندة مزبور و خدمتش به نهنگ : «مُرغکان خُردِ لطیف با نقطه های بسیار ( رجوع کنید به پروبال مفروضاً خالدار این پرنده در بالا ) بیایند و دندانهای او ( را از آنچه در بُن آنها می ماند ) پاک کنند. نهنگ چون دانست که چیزی نمانْد، دهان بر هم نهد و آن مرغکان را بخورَد. ( لذا مَردم ) «چون مکافات نیکی بدی یابند، مَثَل زنند ( که ) و مکافات التمساح ، ( در نسخة دیگر: و کفاک مکافاةَ التمساح ، »؛ شکل درست ترِ مَثَل در دَمیری ، ج 1، ص 232: کافَأَهُ مُکافَأةَ التمساح »، یعنی «پاداش نیکی او را همچون نهنگ پاداش داد» ) . در بارة نحوة گرفتن طعمه : «چون بر کنارِ آب کسی ( یا جانور بزرگی ) ... بیند، ( او را ) به دنبال بزند و در میان آب آرَد، بر عکس ماهی کوسه ». «سگ آبی ] ظاهراً «سگ آبی »/ «کلَب الماء» به معنای معروف کنونی نیست ، که خوراکش پوست بعض درختان است و خودش ابداً در گرمسیر یافت نمی شود؛ محتملاً آن را با راسوی مذکور خلط کرده اند [ و سوسمار ( ! ) دشمن اویند» و آنگاه که «نهنگ دهان باز کرده دارد، سگ آبی خویشتن به گِل بگرداند ] یعنی برای گول زدن نهنگ خود را به گِل می آلاید تا شناخته نشود [ و در شکمش شود و او را بکُشد؛ ( لذا ) هر که پیه سوسمار یا سگ آبی بر خویشتن بمالد از ( گزند ) نهنگ ایمن باشد». (برای «خواص » نهنگ به روایت شهمردان رجوع کنید به ادامة مقاله ). قدیمترین و عجایب نگار ، فارسی نویسِ کم شناخته شده ، محمد بن محمود طوسی (سدة ششم ؛ ص 607ـ 608) و پس از او، و عجایب نگار ، عربی نویس معروف ، زکریای قزوینی (ح 600ـ682؛ ص 98ـ99) این مطالب و یا تفسیرهای و جدید ، ی را در بارة نهنگ ذکر کرده اند: درازای سر او به درازی ( بقیّة ) تن اوست (طوسی ؛ قزوینی : سرَش دو اَرَش و غایت درازایِ ( سراسر تنش ) هشت ارش است ( هر دو نادرست ) . به نوشتة طوسی ، روی هم شصت دندان دارد اما به روایت قزوینی ، شصت دندان تیز در بالا و چهل دندان تیز در پایین دارد و میان هر دو دندان مزبور، دندان کوچک چهارگوشی هست که ، وقتی دهان بسته می شود، این دندانها کاملاً بر هم منطبق ( و چِفْت ، ) می گردند. نوزادِ تازه از تخم در آمدة او «مانند موش ( به قدر موش ) بوَد و آنگه بزرگ می شود تا یازده ارش ... و به مرور ایام بزرگتر می شود» ( رجوع کنید به نکتة مربوطة پلینیوس و شهمردان ) . بر خلاف تکذیب جاحظ ، هر دو نوشته اند که نهنگ «هر چه بخورد قی می کند زیرا مسدود الدّبُر است » (طوسی ) و «زِبْل ( سرگین ) از دهانش بر می آید زیرا منفذ ( = مخرج ) ندارد» (قزوینی ). در بارة پرندة مزبور، وقتی که «نهنگ احساس کرد که آن پرنده خللهای دندانهای او پاک کرده است ، دهنش را می بندد تا آن پرنده را بخورد اما خدا بر سر آن پرنده استخوانی تیزتر از سوزن آفریده که پرنده با آن به کام دهن نهنگ می زند، نهنگ دهن می گشاید و آن پرنده می گریزد» ( خیالپردازی قزوینی ؛ مخالف با روایت شهمردان و مَثَل عربی مذکور ) . در بارة ساختار استخوانی نهنگ : «سرش تا دنبال یک استخوان است ( یعنی مانند کَشَف ، لاکی یکپارچه دارد؛ البته نادرست ) وَگَر بر قفا افتد... بَر نتواند گردیدن » (طوسی )؛ «پشت او مُهره ندارد بلکه یک قطعة واحد است ؛ ( لذا ) نمی تواند بخَمَد و بر خود بپیچد» (قزوینی )؛ لذا برای سفاد و در خشکی ، ماده به زور و کمک نر بر پشت می افتد و سپس بدانسان به وضع عادی بر می گردد (طوسی ). ماده شصت تخم می گذارد به بزرگیِ تخم مرغابی ، و تخم او «بوی مُشک ( می ) دهد» (طوسی ؛ نیز در قزوینی ؛ هر دو مأخوذ از شهمردان یا مأخذ او). در بارة استفادة نهنگ از دُمِ خود برای گرفتن طعمه : «صید را به دنبال گیرد. دنبال گِرد شیر در آورد و پشتش بشکند» (طوسی ؛ تعبیر نادرست ). از دیگر دشمنان نهنگ : قزوینی ، بجز راسو (ص 252ـ253؛ «اِبن عِرْس »)، دشمن یا هِماورد دیگری هم برای نهنگ ذکر کرده است ، یعنی «جاموس » (گاومیش ؛ ص 248)، که «با بزرگی تن خود» تمساح را می کُشد و، لذا، «گاومیشهایی را در اطراف نیل رها می کنند که آزادانه بگردند و بچرند». در بارة زبان نهنگ ، قزوینی هم می گوید که «زبانش دراز است ». این درست مخالف وصف و توجیه ارسطو (384ـ 322 ق م ؛ 1978، ص 218) است : «زبان در جانورانی که تخم می گذارند، بجز تمساح ، یافت می شود؛ ( بعضی ) گمان می کنند که تمساح زبان ندارد و فقط مکان زبان ( = کف آروارة پایین ؟ ) را دارد» ( ترجمة عربی ابن بطریق در اینجا و بسیاری از مواضع دیگر واضح نیست ) . در جای دیگر (همان ، ص 114ـ115) متناقضاً می گوید عدم حرکت آروارة پایین نهنگ با کوتاهی و کوچکی زبان او موافق است ... ( در جانوران ) زبان چسبیده به این آرواره است و چون نهنگ آروارة زبرین خود را حرکت می دهد، زبان او به ناحیة زبرین نمی رسد/ نمی چسبد. ارسطو توجیه دیگری هم دارد: گرچه نهنگ در خشکی هم می زید، «اما معاش و تدبیر زندگی او مانند ماهیان است ( که زبان ندارند ) ؛ لذا زبان تمساح و غیرمُفصّل ، است ». ظاهراً در اشاره به این استدلال ارسطوست که پلینیوس (همانجا) چنین تعبیر کرده که نهنگ «یگانه جانور ( چهارپایِ ) زمینی است که کاربرد زبان ندارد» ( در ترجمة انگلیسی : «... که زبان ندارد»؛ در متن اصلی لاتینی : )"... linguas usu caret" . در بارة چگونگی غلبة موهوم اسب آبی بر نهنگ (مذکور در بالا)، طوسی چنین توضیح می دهد: «نهنگ را بر ( دشمن خود ) اسپِ آبی قدرت نیست . هیبت وی ( = اسب آبی ؛ شاید یعنی ظاهر بزرگ و منظرمهیب اسب آبی ) بر او ( = نهنگ ) کار کند ( در خشکی ) تا ( نهنگ ) سست شود». قزوینی دیگری ، حمد اللّه مستوفی ، نیز در بخش جانوران نُزهة القلوب (تألیف در 740؛ ص 74ـ75، «تمساح ») چند نکته یا تفسیر جدید هم در بارة تمساح روایت کرده است : «نهنگ را ترکان اوت ( t ¦ o ) و مغولان پیلْقَسون ( n ¦ lqasu ¦  p ) خوانند ( ؟ ) ؛... پیوسته کِرم در دهانش افتاده بُود... و مرغانی که .... عَصافیر التمساح ( لفظاً، «گنجشکهای نهنگ » ) خوانند کِرم از دهانش بیرون بَرند؛... در رود نیل بسیار بوَد اما در شهر ( = کشور ) مصر و حوالیش تا یک فرسنگ به افسون ، ایذاء آن را بسته اند و او را قدرت ایذاء در آن قدر زمین نیست » ( شاید اشارة دورادور نادرستی به تقدس مذکور تمساح در مصر باستان ) ؛... بر آدمی و بعض حَیَوان پیروز شود، الا جاموس ( که ) آن را به زخم سُرو ( شاخ ) بکُشد؛... در تاریخ مغرب ( ؟ ) آمده که او را دُبُر نیست ...» ( ظاهراً این تاریخ مغرب منشأ فرضیة باطلِ فقدان «دبر» در نهنگ بوده است ) . زکریای قزوینی (ص 98) هم به وجود تمساح در ناحیه ای بجز نیل اشاره کرده است : «فقط در نیل و رود سِنْد ( در هند ) یافت می شود.» در ارتباط با وجود تمساح در هند، منبع فارسی سپسین ما جامع الاشیاء تألیف «باقر حسین معروف به نور محمد خراسانی » در روزگارِ حکومت «محمدعلی خان (بهادر) عظیمْجاه » (1820ـ1825)، والیِ کَرناتک ( ek ¤ t ¦ a ¤ Karn ؛ نام قدیم منطقه ای در جنوب هند) است ، که ، افزون بر تکرار بعض مطالب مذکورِ پیشینیان ، اطلاعاتی در بارة تمساحهای هند می دهد (ص 295ـ296): «به فارسی نهنگ و به هندی مَگَر ( magar ) و مگر مجه ( h § c § magar-mac ) ، درانهارِ کِبار و خَنادق پُرآب و غدیرها و در مُلک کرناتک جابجا موجود، و در گَنگا ( رود گَنگ ) و غیره ... ( هم ) بِهَم می رسد. طولش تا ده ذراع و ( بیشتر ) و عرض آن تا دو ذراع و ( بیشتر ) دیده شده است ... در خشکی با دست و پا به مردم و حیوانات دیگر سنگ می اندازد» ( کاری که ، به سبب ساختمان و شکل چهار دست و پای نسبتاً کوتاه و کوچک تمساح ، ابداً از او بر نمی آید ) . مسئلة تمساح و سْقَنْقور و وَرَل . سقنقور (یا اِسْقَنْقور ؛ مُعرَّبِ skingkos یونانی ) نامی عام برای بیش از 600 نوع سوسمار از تیرة سقنقوریان (از ردة خزندگان ) که در مناطقِ (نیمه ) استوایی و بیشتر در نواحی نیمه بایر و شِنی می زیند، بویژه (در ارتباط با مقالة حاضر) انواع نسبتاً کوچکی (به درازی تقریباً هفت سانتیمتر) از جنس سکینکوس که در افریقا، آسیا و مناطق دیگری یافت می شوند. این سقنقورها خاکزی یا شنزارزی اند (گرچه بعض گونه ها که در امتداد آبراهه ها می زیند اَحیاناً وارد آب هم می شوند). منظور از «سقنقور» به معنای اخص که بعض مؤلفان قدیم غربی (مثلاً پلینیوس و دیوسکوریدس ( سدة اول ) ) و بسیاری از مؤلفان دورة اسلامی کمابیش وصف و خواصی طبی (بویژه به عنوان مبهّی قوی ) برای آن ذکر کرده اند، گونة س . اُفیکینالیس است که در ریگزارهای کرانة نیل فراوان است . بی گمان به سبب تشابهی کمابیش میان تمساح و سقنقور و اشتراک زیستگاه زمینی و جایگاه تخمگذاری آنها، بعض مؤلفان دورة اسلامی چنین پنداشته اند که سقنقور بچة تمساح است . در مآخذ ما قدیمترین ذکر این «پدر ـ فرزندیِ» موهوم «تمساح ـ سقنقور» در الصّیدنة ابوریحان بیرونی (362ـ440) از قول «ابونصر خطیبی ( ؟ ) و مُخبران دیگر» است (ص 49)، که «تمساح در نیل و بر شطهای نیل ( ! ) تخم می گذارد و با سینه بر تخمها می خوابد ( مانند پرندگان بر تخمهای خود ) ، و آنچه از نوزادان بر اثر او ( به شط ) می رود تمساح و آنچه در خشکی می ماند، اسقنقور ( می شود ) » (نیز رجوع کنید به صورت نادرست تر این پندار در ترجمه و تحریر فارسی الصیدنة ( نیمة اول سدة هشتم ) ، ج 1، ص 58 ـ59 : «تمساح حیوانی است که آنچه بر خشکی قرار کند عرب او را وَرَل و چون در آب بوَد و بزرگ شود او را تمساح گویند، و در کتب لغت آمده که ورل حیوانی است که چون سوسمار و دُم او از دُم سوسمار درازتر باشد.»). ابوریحان بیرونی در جای دیگری (ص 152) از قول «ابن زکریّا» ( کذا؛ ظاهراً کسی غیر از محمد بن زکریای رازی است ) می نویسد که «تمساح ...، در مصر ملقب به و ابوقشرة ، ، همان وَرَل ( سابق الذکر ) است جز این که در آب بسیار بزرگ شده به درازی شصت اَرَش می رسد» ( روایتی سخیف است ) . از لحاظ تاریخی ، اشارة سپسین در مآخذ ما به این رابطه از آن شهمردان (سدة پنجم ؛ ص 183ـ184) است : «سقنقور... از اصل نهنگ ... و مانند نهنگ است ؛ و گویند چون ( نهنگ ) از خایه برآید، هرچه روی به آب نهد نهنگ شود و هر چه سوی ریگ رَوَد سقنقور است .» حتی بعضی سقنقور را، نه گونه ای سوسمار، بلکه «ماهی »ای ریگزی دانسته اند (از اینجاست نام مهجور «ریگْماهی » برای سقنقور)؛ مثلاً، طوسی (ص 607) می نویسد: «سقنقور ماهی ای است مانند نهنگ . ( چون ) از خایه برآید، ( اگر ) به آب رود نهنگ شود وَگَر در ریگ شود سقنقور گردد.» (جاحظ و زکریای قزوینی این افسانه را نیاورده اند). این افسانه را در بعض تألیفات و غیرعلمی ، سپسین هم می یابیم ؛ از جمله ، و عجایب نگار ، دیگری ، شمس الدین محمد دمشقی (متوفی 727)، که ، به روایت از دیگری ، با تکرار افسانة مزبور، ضمناً نوشته است که «در قسمت عُلیای نیل سقنقور نیز هست ، جانوری خاکی ـ آبی ( یعنی دوزیستی ) که و وَرَل البحر ، نامیده می شود و از نسل تمساح است » (اما می افزاید که «دیگری گفته که سقنقور و وَحْدَهُ ، ( به ذات خود، به تنهایی ، به خودی خود ) جانوری ( دیگرگونه ) است » (ص 122؛ ترجمة فارسی ، ص 145). مهرن ، مترجم نُخبة الدَّهرِ دمشقی به فرانسوی ، در بارة «سقنقور» مذکور در این کتاب چنین توضیح داده است (ص 110، پانویس ): «جانور مذکور در اینجا واقعاً نه سقنقور معمولی طبیعیدانان بلکه وَرَل ( varan ؛ بزمجة سابق الذکر) است ، که به دو شکل کاملاً متمایز یافت می شود: یکی ( به نام علمی ) مونیتور تِرّستریس ( لفظاً، «ورل / بزمجّة زمینی / خاکزی » ) ، دیگری م . نیلوتیکوس ( لفظاً، «وَرَلِ نیل / نیلی » ) . این دومی شباهت بسیار به تمساح دارد؛ لذا تازیان این دو خزنده را غالباً با هم خَلط و اشتباه کرده اند.» شگفتا که این افسانه به بعض تألیفات مفروضاً و علمیِ ، دورة اسلامی هم راه یافته است ؛ مثلاً (علاوه بر الصیدنة بیرونی ) حتی به القانون ابن سینا (370ـ 428؛ ج 1، کتاب دوم ، ص 647): «ماهیت سقنقور: وَرَل نیلی است که در مصر صید می کنند. گمان می کنند که از نتاج تمساح در خشکی است .» به نوشتة انصاری شیرازی (729ـ806؛ ص 225ـ226)، «سقنقور ورل ماهی است و سقنقس نیز گویند و از نسل تمساح است ... ( از بچه های تمساح ) هرچه در آب افتد نهنگ و آنچه در ریگ می مانَد سقنقور بود. وی هم در آب و هم در خشکی تواند زیست ». انطاکی (متوفی 1008)، که در مصر می زیسته ، گرچه می نویسد که «سقنقور جانور مستقلی است » (ص 275) ولی به اشتباه چنین می افزاید: «گفته می شود سقنقور تخم تمساح است که فاسد شود. مانند انواع ماهی ، به درازی دو ارش بزرگ می شود اما شبیه ورل است . آنچه اکنون درمصر ( به نام سقنقور ) وجود دارد، غالبش ورل است . بهترین آن ، سقنقور هندی است ( ! ) و آنچه از دریای قُلزُم ( دریای سرخ ) و فَیّوم ( شهری در مصر ) و نواحی مصر گرفته می شود، خوب نیست .» در جای دیگری (ص 140ـ141)، متناقضاً نوشته : «جانوری است در اصل ، آبی اما در خشکی زندگی می کند... و گفته می شود... که در خشکی تخم می گذارد، و سقنقور از او به وجود می آید و تمساحهای کوچک به ورل معروفند» (نیز رجوع کنید به حکیم مؤمن ؛ عقیلی علوی شیرازی ، مقاله های «تمساح » و «سقنقور»). از میان مؤلفان دورة اسلامی ، فقط نور محمد خراسانی در کتاب جامع الاشیاء (ص 295ـ296) در بارة ارتباط سقنقور و ورلْماهی با تمساح جدّاً تشکیک کرده : «راقم این سطور در صدقِ حقیقت ( کذا ) ( ارتباط ) سقنقور و ورل ماهی ( با تمساح ) تردّد عظیم دارد.» تمساح در ایران . زیرگونه ای از «نهنگ تالابی » سابق الذکر در حوضة آبریز رودخانة موسمی باهوکَلات * (شامل ریزآبه های اصلی آن ، رود سَرباز و کاجو)، با نام محلیِ (بلوچی ) گَنْدو ، یافت می شود، که گسترش آن از آسام (ولایتی در شمال شرقی هند) به سوی غرب ، شبه قارة هند و پاکستان ، سری لانکا (سیلان )، و غربیترین زیستگاه آن در جهان دهستان باهوکلات (بویژه ، مسیر رود سرباز) در منتهی الیه جنوب شرقی ایران است ( ایرانیکا ، مقالة "crccodile" ). محتملاً این جانور از حدود 110 سال پیش از بلوچستان هند به بلوچستان ایران راه یافته است ( رجوع کنید به فیروز، ص 35). به سبب اوضاع و احوال زیستْبومی بسیار سخت در ناحیة منظور و عواملی دیگر، «نهنگ تالابی » ایران نسبتاً نادر و حتی محتملاً در معرض انقراض است . پیشتر گفته شد که تمساح جانوری عمدتاً آبزی است ، و لذا بسختی در رودهای فصلی و سیلابی مذکور زندگی می کند. این سیلابها که پس از بارش پراکندة باران از اوایل پاییز تا اوایل بهار جاری می شود و نهایتاً به خلیج گَواتِر می ریزد، برکه ها یا تالابهایی در امتداد خود باقی می گذارد، که زیستگاه تمساحها در دورة طولانی خشکی رودخانه هاست . با شروع شدت گرما، آب این برکه ها هم بتدریج کم عمقتر می شود. لذا، در این دوره تمساح نقبهایی در کرانة رودخانه یا این برکه ها می زند و در انتظار موسم آیندة بارش ، بی خوراک در آن نقبها می ماند. این جانور بیشتر در شب به صید می پردازد. خوراکش ماهیهای موجود در برکه ها، وزغها، پرندگان آبچر و دیگر جانورانی است که برای آب خوردن به کنار رود یا برکه می آیند، و به احتمالِ اندرسون ( ایرانیکا ، مقالة "crocodile" ) شاید تمساحهای کوچک است . به گزارش همو، گویا به آدمیان حمله نمی کند، حتی به کودکان و بزرگترانی که در برکه ها تَنشویی می کنند. تمساح ماده در شب برای تخمگذاری چاله ای به گودیِ تقریباً نیم متر در کرانة شِنی رودخانه می کَنَد، بیست تخم یا بیشتر در آن می گذارد و سپس روی آنها را با شن می پوشاند. پس از تخمگذاری ، ماده بیشتر وقت خود را برای حفاظت تخمها در اطراف آن گودال می گذراند. پس از حدود پنجاه روز، بچه ها، به درازی 25 سانتیمتر، از تخمها بیرون می آیند و ماده برای کاستن از سنگینی شنهای گودال و بیرون آوردن نوزادان ، به کمک آنها می رود. نوزادان محتملاً در 6ـ10 سالگی بالغ شده به حداکثر رشد خود، تقریباً سه متر درازا، می رسند، اما نمونه های سه متری ندرتاً دیده شده اند (ریاضی ، ص 82ـ85، با چند تصویر). در حالی که تمساحهایی از این (زیرْ)گونه را به درازی چهار متر از هند گزارش کرده اند، نمونه هایی که زیست شناسان در ایران دیده اند معمولاً درازتر از دو متر نبوده اند ( ایرانیکا ، همانجا). سبب قلّت این جانور در ناحیة باهوکلات ، جز کم آبی محیط ، گاهی خشکسالی و نابسندگی خوراک ، چند چیز است : یکی اینکه پرندگان شکارگر و جانوران گوشتخوارِ دیگر تخمها یا نوزادان تمساح را می ربایند، و دیگری ، دستبرد شکارگران (غیربومی ؟) به تمساحهای بالغ برای پوست آنها. برای پیشگیری از کاهشِ بیشتر و محتملاً خطر انقراض این تمساح و بعض جانوران بومی دیگر، در 1350 ش / 1971 «سازمان حفاظت محیط زیستِ» ایران ناحیة باهوکلات را «منطقة حفاظت شده » و «نهنگ تالابی » ایرانی را «گونة حفاظت شده » اِعلام کرد، که ظاهراً سبب افزایش شمار تمساحها شد (فیروز؛ ایرانیکا ، همانجاها)؛ اما، از سویی ، اجرای طرحهای راه سازی و سدسازی و پیایندهای آنها (مثلاً، گسترش کشاورزی ) موجب دگرگونی بیشتر در زیستگاه طبیعی این جانور گشته یا می گردد،و، از سوی دیگر، کنترل فعالیت غیرقانونی شکارگران مزبور در آن ناحیه بسیار «دشوار یا ناممکن » است ( ایرانیکا ، همانجا). عاملی که به بقا و افزایش این تمساح کمک می کند گویا این اعتقاد بومیان است که اگر «در محلی تمساحی را بکُشند، دیگر در آنجا باران نمی بارد و رودخانه ها و برکه ها خشک خواهد شد» (ریاضی ، ص 39). برای بررسیهای خارجیان در بارة «نهنگ تالابی » ایران تا 1979 رجوع کنید به ایرانیکا ، منابع همان مقاله . خواص پزشکی و غیرپزشکی نهنگ . در دورة اسلامی ، خواصی درمانی و نیز غیرپزشکی (خُرافی ) به اجزای مختلف تمساح نسبت داده اند، که ظاهراً منشأ آنها عمدتاً کتاب الخواصِّ مشهور ابوالعلاء بن عبدالملک بن زُهْر (متوفی در قُرطُبه در 525) و بعضاً شاید کتاب الادویة المفردة ابوعبد اللّه محمد معروف به شریف اِدریسی (493ـ560) است ، که ابن بیطار از آن بسیار نقل کرده است . اینک عمدة این «خواص » را به تفکیک پزشکی (الف ) و خُرافی (ب ) و دگرگونیهای تفسیری جزئی نویسندگان سپسین ذکر می کنیم ــ برحسب اجزای مربوطة جانور: ابن زُهر (به نقل ابن بیطار، ج 1، ص 141، مقالة «تمساح »). ــ (الف ) 1. پیه / چربی : ضماد آن بر جای گزش تمساح در حال (فوراً) زخم را التیام می کند؛ طِلای آن بر (تنِ ؟) مبتلایان به «حُمّی الرِّبع » تَبشان را بند می آورد؛ 2. اکتحال با مَراره / زَهْره و زبْل / سرگین ، «بیاض (فی ) العَین » (لکه سفید بر قَرنیة چشم ) (جدید و قدیم ) را زایل می کند؛ 3. جگر: تدخین جگر (خشکانده ) بر شخص دیوانه ، او را آرام می کند. (ب )1. اگر فتیله ای در مخلوط پیه تمساح و شمع بگذارند و بیفروزند و آن را در نهری یا نیزاری بنهند، تا وقتی که فتیله روشن باشد و بسوزد، وزغها در آنجا خاموش (بی صدا) می مانند؛ 2. اگر تکه ای از پوست تمساح را در پیرامون «قَریه »ای بگردانند و سپس آن را بر «دهلیز»ی ( در آن قریه ) بیاویزند، دیگر «بَرَد» (تگرگ ) در آن قریه نخواهد بارید؛ 3. مالیدن پیه آن بر پیشانی یک قوچ جنگی سبب می شود که قوچهای «نَطّاح » (شاخْزنِ) دیگر از او بترسند و بگریزند؛ 4. چشم : اگر دو چشم او را وقتی که زنده است بکَنَند و بر کسی که «جُذام » ( به ترجمة لوکلر ، = داء الفیل ) دارد بیاویزند، پیشرفت این بیماری باز می ایستد؛ با بستنِ چشم راست او بر چشم راست دردمند کسی (یا چشم چپش بر چشم چپ بیمار)، چشمْ دردش درمان می یابد. شریف ادریسی (به نقل همو، همانجا). ـ (الف ) 1. پیه : مالیدن پیه آب کردة آن با «روغن گُل » (دُهن الوَرد) برای درد قلب و گُرده ها سودمند است ، و ( ضمناً ) باه را نیز می افزاید؛ چکاندن پیه گداخته در گوشی دردمند، درد را آرام و ادامة قُطور، کَری را نیز درمان می کند؛ 2. خون : مالیدن مخلوط آن با هلیله و آمله بر «وَضَح » (= بَهَقِ سفید؛ رجوع کنید به بَرَص * )، رنگ آن را دگرگون ، و بر پیشانی و شقیقه ها «وَجَع الشقیقة » (= میگرن ) را درمان می کند؛ 3. گوشت (در بارة حِلّ یا حُرمت آن رجوع کنید به ادامة مقاله ): خوردن آن به صورت «اِسفیدْ باج » (معرّب اِسپیدبا ؛ نوعی شوربا در قدیم برای بیماران ) مَردمانِ بسیار لاغرشده را فربه می کند. شهمردان أبی الخیر (ص 167) همان مطالب ابن زهر را تکرار کرده ، با چند تفاوت کوچک . مثلاً؛ در مورد سودمندی تدخین پیه تمساح برای «حمّی الربع »، فقط «تب » به طور کلی ؛ به جای «دهلیزِ» قریه برای آویختن تکه پوست به منظور پیشگیری از بارش «تگرگ »، «جایگاهی ( که در آن «دیه » بلندتر باشد»، و در ازای «بَرَد»، «ژاله » (نیز به معنای «تگرگ ») دارد؛ و با افروختن فتیلة مزبور، «جُغدان ] و نه وزغها ) بانگ نتوانند کردن ». طوسی (تألیفش در نیمة دوم سدة ششم ؛ ص 608) از خواص تمساح فقط به ذکر یکی (و آن هم خرافی ) بسنده کرده است : «چون دندان وی از سامان چپ ( = سمت چپ آرواره ) بر کسی بندند که تب دارد، حالی ( = در حال ، فوراً ) ( تب ) بَروَد.» زکریای قزوینی (ص 99) نیز مطالب ابن زهر را تکرار کرده اما در مورد تدهین جگر، به جای «مجنون / دیوانه »، «مَصروع » آورده و به جای مالیدن پیه بر پیشانی قوچ جنگی ، بستن تکه ای از پوست تمساح را بر آن پیشانی ذکر کرده است . مطلب طوسی را در بارة بستن دندان تمساح از آروارة چپ برای درمان «تب »، چنین توضیح کرده : «نخستین دندان از فکّ چپ » ( و آن هم ) برای درمان «قُشَعْریَره » (تب و لرز). انصاری شیرازی (ص 84) و عقیلی علوی شیرازی (ص 274ـ 275) منقولات ابن بیطار از ابن زُهر و شریفِ ادریسی را، بی تفکیک این دو، تکرار کرده اند. عقیلی فقط چنین اَفزوده که «طبیعت ( گوشت ) آن در دوّم گرم و در سوّم خشک ... ( و لذا ) محرّک باه » است . حِلّ یا حُرمت گوشت تمساح . محمد بن موسی دَمیری (742ـ 808)، که خود فقیه و محدّث نیز بوده ، در حیاة الحَیَوان (ج 1، ص 231ـ233)، علاوه بر تکرار بیشتر مطالب پزشکی و خرافی پیشینیان (بویژه زکریای قزوینی )، مسئلة حلّ یا حرمت خوردن گوشت تمساح را نیز به میان آورده است : به روایت او گروهی از «اصحاب » معتقدند که هر جانور گوشتخواری که طعمة خود را با دندانهای تیزش بدرّد و ببلعد، گوشتش حرام است . در برابر، بعضی استدلال می کنند: چرا «قِرْش » (ماهی کوسه ) که مشمول این تعریف می شود، حلال است ؟ بعضی می گویند میان جانور گوشتخوار دریایی و خاکی / زمینی (مثلاً سگ ) تفاوت است . ظاهراً خود دمیری معتقد به تحریم گوشت تمساح است اما با بیان «واللّهُ أعلمُ» مبحث را ختم می کند. نهنگ در ادب فارسی . اشارات عدیدی به تمساح ، تقریباً همیشه با لفظ «نهنگ »، به عنوان جانوری (و کنایتاً یا تشبیهاً، قهرمانی ، هماوردی یا دشمنی ) بسیار نیرومند، دلیر، سهمگین ، جنگجو، غدّار، بی رحم ) یافت می شود (برای مثالهای منظوم رجوع کنید به دهخدا؛ عبداللهی ، مقالة «نهنگ »). مع ذلک ، از بعض اشارات و تعبیرات چنین برمی آید که قلیلی نهنگ (= تمساح ) را با پستاندار دریاییِ ماهی مانندِ عظیم الجثة وال خَلط کرده اند، مثلاً : «مستغرق نعیم وی ( = ممدوح شاعر ) اند اهل هوش و هَنگ / از غم نجات یافته چون یونس از نهنگ » (سوزنی سمرقندی ، سدة ششم ؛ به نقل دهخدا؛ اشاره به داستان یونُسِ * پیغمبر که به پاداَفراهِ قصورش در رسالت ، خداوند او را چند روز در کام یا شکم یک «ماهیِ» وال محبوس کرد)؛ «از شَغَبِ هر پلنگ ، شیر قضا ( = بُرج اَسَد/ شیر ) بَست دَم / وَز فَزَع هر نهنگ ، حوتِ فَلَک ( = بُرج یا صورت فلکی حوت / ماهی ) ریخت ناب » (خاقانی ( سدة ششم ) ، ص 44)؛ «غوّاص گَر اندیشه کُنَد کام نهنگ / هرگز نکُند دُرّ گرانمایه به چنگ » (سعدی ( سدة هفتم ) ، ص 125). نیز رجوع کنید به «نهنگ فلک ، کنایه از بُرج حوت » ( برهان قاطع ، و جز آن ). اصطلاح «اَشکِ تمساح » در فارسی جدید، به معنای اندوه کاذب یا اشک دروغین برای فریبکاری یا تظاهر به اندوهگینی ، ترجمة لفظیِ اصطلاحی اروپایی است ، که منشأ آن یک افسانة سده های میانة غربی است . تمساح پس از بلعیدن یک آدمی ، اشکِ (پشیمانی و استرحام ؟) می ریزد، یا برای جلب و بلعیدن آدمیان بانگی ناله مانند برمی آورد. منشأ این خرافه را وارینگ (ص 109) به معتقدات «هِندی شمردگان » (= سرخپوستان ) قارة امریکا نسبت داده است . منابع : (1) ابن بیطار؛ (2) ابن سینا، القانون فی الطب ، چاپ ادوارقش ، بیروت 1408/1987؛ (3) ابوریحان بیرونی ، کتاب الصیدنة فی الطب ، چاپ عباس زریاب ، تهران 1370 ش ؛ (4) همان ، ترجمة فارسی نیمة اول قرن هشتم هجری از ابوبکر بن علی بن عثمان کاسانی ، چاپ منوچهر ستوده و ایرج افشار، تهران 1358 ش ؛ (5) ارسطو، اجزاءالحیوان ، ترجمة ( من الیونانیة الی العربیة ) یوحنا بن بطریق ، چاپ عبدالرحمان بدوی ، کویت 1978؛ (6) همو، فی کون الحیوان : المقالات 15ـ19 من کتاب الحیوان ، ترجمة من الیونانیة الی العربیة یوحنا بن بطریق ، چاپ یان بروخمان و یوان دروسارت لولُفس ، لیدن 1971؛ (7) اسماعیل اعتماد، پستانداران ایران ، تهران 1357ـ1364 ش ؛ (8) علی بن حسین انصاری شیرازی ، اختیارات بدیعی (قسمت مفردات )، چاپ محمدتقی میر، تهران 1371 ش ؛ (9) انطاکی ؛ (10) محمدحسین بن خلف برهان ، برهان قاطع ، چاپ محمد معین ، تهران 1361 ش ؛ (11) عمرو بن بحر جاحظ ، کتاب الحیوان ، چاپ عبد السلام محمد هارون ، مصر ?( 1385ـ1389/ 1965ـ1969 ) ، چاپ افست بیروت 1388/1969؛12- حکیم مؤمن ؛ (13) بدیل بن علی خاقانی ، دیوان ، چاپ ضیاءالدین سجادی ، تهران 1368 ش ؛ (14) محمدبن ابی طالب دمشقی ، کتاب نخبة الدهر فی عجائب البر و البحر ، بیروت 1408/1988؛ (15) همان ، ترجمة حمید طبیبیان ، تهران 1357 ش ؛ (16) محمدبن موسی دمیری ، حیاة الحیوان الکبری ، قاهره 1390/1970، چاپ افست قم 1364 ش ؛ (17) دهخدا؛ (18) برهان ریاضی ، حوزة آبریز رودخانة باهوکلات : منطقه ای با ویژگیهای منحصر بفرد ، تهران 1365 ش ؛ (19) مصلح بن عبد اللّه سعدی ، گلستان سعدی ، چاپ غلامحسین یوسفی ، تهران 1368 ش ؛ (20) شهمردان بن ابی الخیر، نزهت نامة علائی ، چاپ فرهنگ جهانپور،تهران 1362ش ؛ (21) محمدبن محمود طوسی ، عجایب المخلوقات ، چاپ منوچهر ستوده ، تهران 1345 ش ؛ (22) منیژه عبداللهی ، فرهنگ نامة جانوران در ادب پارسی ، بر پایة واژه شناسی ، اساطیر، باورها، زیبایی شناسی و... ، تهران 1381 ش ؛ (23) عقیلی علوی شیرازی ؛ (24) زکریا بن محمد قزوینی ، عجائب المخلوقات و غرائب الموجودات ، قاهره 1390/1970، چاپ افست قم 1364 ش ؛ (25) نورمحمد خراسانی ، جامع الاشیاء ، چاپ عبد القدیر احمد، مدرس 1950؛ (26) فیلیپ وارینگ ، فرهنگ خرافات ، ترجمه و گردآوری احمد حجاران ، تهران 1371 ش ؛ (27) Edward Balfour, The cyclopaedia of India and of eastern and southern Asia , 3rd ed., London 1885, repr. Graz 1967-1968; (28) Moh ¤ ammad b. Ab ¦ â T ¤ a ¦ lib Demes § qi, Manuel de la cosmographie du Moyen A ª ge , Fr. tr. by A. H. Mehren, Copenhagen 1874. repr. Amsterdam 1964; (29) Encyclopaedia Britannica , Chicago 1971; (30) Encyclopaedia Iranica , s.v. "crocodile" (by S.C. Anderson); (31) Encyclopaedia Judaica , Jerusalem 1978-1982, s.v. "crocodile" (by Jehuda Feliks); (32) EI 1 , s.v. "timsa ¦ h ¤ " (by Jan Ruska); (33) EI 2 , s.v. "timsa ¦ h ¤ " (by Fran µ ois Virإ); (34) The Encyclopedia Americana , New York 1962; (35) Eskandar Firouz, Environment Iran , Tehran 1974; (36) Steven M. Goodman et al ., The birds of Egypt , Oxford 1989; (37) Grand dictionnaire encyclopإdique Larousse , Paris 1982-1985; (38) H ¤ amd-Alla ¦ h Mostowfi, The zoological section of the Nuzhatu-l-qulu ¦ b , ed. & tr. J. Stephenson, London 1928; (39) Herodotus, The histories , tr. Aubrey de Sإlincourt, ed. A. R. Burn, Harmondsworth, Engl. 1980; (40) Ibn Bayt ¤ a ¦ r, Traitإ des simples , tr. Lucien Leclerc, Paris 1877-1883; Pliny [the Elder], Histoire naturelle de Pline , avec la traduction (41) en Fr. tr. by Fran µ ais, ـ. Littrإ, Paris 1848-1850; (42) ibid: id., Natural history , with an English translation, vol. 3, ed. & tr. H. Rackham, Cambridge, Mass. 1967. / هوشنگ اعلم / "> واژه نامة بزرگ دانشنامه ای لاروس < ؛ بریتانیکا ؛ آمریکانا ). 1) درازای تن . طبق بررسیهای موثّق ، درازای تمساحها از نُک پوزه تا نُکِ دُم فراتر از 23 فوت (تقریباً 8ر7 متر) نمی رود. بیشتر نمونه های بررسی شده به درازای 2 تا 4 متر و نمونه های 7ـ 8 متری استثنایی اند. 2) دَهَن . آروارة زیرین دهانِ بسیار فراخِ تمساح به استخوان یکپارچة گردن و تنه چسبیده است . لذا این جانور نمی تواند سَر خود را به اطراف بگرداند و، بر خلاف جانوران درنده و جوندة دیگر، آروارة زبَرینش می جُنبد. هریک از نهنگیان کمتر از 22 دندان در هر آرواره دارد. این دندانهای بالا و پایین ، وقتی که جانور دهان خود را می بندد، در حفره هایی در آروارة دیگر و جُفت و جور ، می شوند، مگر دو دندان چهارمِ درازترِ دو طرف آروارة زیرین که کاملاً در بیرون دهان می مانند و کاملاً مرئی اند (این ویژگی اخیر تمساح را از دیگر نهنگسانان متمایز می سازد). دندانهای سیخْمانند و تیز تمساح به کار جویدن طعمه نمی خورد؛ تمساح با آنها فقط طعمه می گیرد و می دَرَد تا سپس نجویده ببلعد. 3) معده ، گوارش و دفع . تمساح طعمه های نسبتاً کوچک را با همین دندانها خُرد می کند و سپس دُرسته می بلعد، ولی طعمه های بزرگتر را، پس از کشاندن و خفه کردن آنها در آب ، در گودالی در زیر آب در کرانه رود یا مرداب می گذارد بمانند تا نرم و لِه شوند. سپس طعمة پوسیده را می دَرَد و تکه های آن را می بلعد. تمساح این تکه های بزرگ و سخت را با فشار عضلات بسیار نیرومند شکم و معدة خود و به وسیلة قُلوه سنگهای کوچکی که از کرانه یا کف رودخانه برگرفته ، بلعیده و برای این منظور در معدة خود نگه داشته ، می شکند و می ساید (همچون عمل سنگهای آسیا). چون روده و مخرج تمساح از دفع فضولات بزرگ و خشن گوارشی (مانند استخوانها و پوستِ کُلُفت طعمه ها) بر نمی آید، جانور این فضولات را از راه دهانِ خود استفراغ می کند. بجز طعمه های خاکزی زنده ، تمساح ماهی و حتی مُردار بازمانده در کرانه را می خورد. 4) بیرونِ تن . بجز پوست زیر شکم تمساح که نسبتاً نرم و نازک است ، بقیة تنش از زرهی متشکل از فَلسها (پولکها)ی شاخی ضخیم چهارگوش برجسته ، پوشیده است ، که تیر (پیکان )، و نیزه و شمشیر بر آن کارگر نمی شود. بدینسان تمساح در برابر جانوران دیگر در محیط زیست خود آسیب ناپذیر است و مقهور و طعمة هیچ جانوری نمی شود (مگر آدمیان که برای دفع شر آن یا به خاطر پوستش اکنون تفنگ به کار می برند و در قدیم ترفندهایی می زدند؛ رجوع کنید به گزارش هرودوت و پلینیوس در ادامة مقاله ). 5) دُم . دراز (تقریباً به قدر نیمِ درازی سراسر تن ) و بسیار نیرومند است ، و همچون سلاحی دفاعی یا هجومی ـ شکاری و هم برای شنا کردنِ این جانور به کار می رود. در مورد طعمه های بزرگ (مثلاً، آدمی ، آهو، شتر و گاو) که برای آب برداشتن یا خوردن به لبة آب بیایند، تمساحِ شناورِ منتظرِ طعمه ، که در حالت شناوری فقط دو سوراخ بینی (واقع در نک پوزة درازش ) و چشمهایش (واقع بر بلندی جمجمه اش ) از آب بیرون است ، بسیار آهسته و محتاطانه به طعمه نزدیک شده با یکی دو ضربه شدید ناگهانی دُم خود به طعمه او را غافلگیر و مدهوش می کند و سپس او را فوراً با دهان و به زور چهار دست و پای کوتاه ولی بسیار نیرومندش ، به درون آب می کشد و خفه می کند. در مورد طعمه های نسبتاً کوچک ، تمساح با یکی دو حرکت تند ناگهانی دُم به آنها می پَرَد و آنها را به دندان می گیرد. 6) تولیدمثل . نهنگسانان ماده همه تخمگذارند. نهنگ نر و ماده برای جفتگیری ناچار به شنهای نرم یا گِل و لای کرانه می روند. برای تخمگذاری ، ماده به سائق غریزة خود، در جایی بالاتر از بالاترین سطح احتمالی رودخانه یا برکه ، گودالی به ژرفای تقریباً نیم متر می کَند و در حدود سی تخم ، به بزرگی تخم مرغابی یا غاز در ته آن چاله می گذارد و آنها را با شن و یا خَس و خاشاک می پوشاند؛ به قولی آنها را به حال خود رها می کند و، به قولی دیگر، دورادور آنها را می پاید. پس از حدود پنجاه روز تخمها می شکنند. نوزادان به درازی حدود 25 سانتیمتر، با بانگِ خود مادر را از خروج خود از تخم می آگاهانند و به یاری او از چاله بیرون می آیند و به راهنمایی مادر یا از روی غریزه راهیِ آب می شوند. بسیاری از تخمها و نوزادان طعمة پرندگان شکارگر، جانوران گوشتخوار (بویژه گونه ای راسو، «نِمْسِ مصری » ) و سوسماران بزرگ (بویژه ، وَرَل ؛ در فارسی ، بُزمَجّه ، که گونه ای از آن در کرانه های شنی نیل فراوان است ) می گردند. 7) همزیستی با «پرندة نهنگ ». چون نهنگ نمی تواند تکه های خُرد گوشت و پوست و استخوان طعمه را که به دندانهای تیز او فرو می رود یا در میان دندانها می چسبد و به تدریج می گَندَد و، به اصطلاح ، و کِرم می گذارد ، و نهنگ را رنج می دهد، بزداید، دهان خود را در آفتاب و بیشتر در خشکی فراخ می گشاید تا شاید گوشتها و کرمها در اثر گرمای شدید آفتاب بخشکند و بریزند. پرندگان کوچکِ نُکْتیزی ، به نام علمیِ پلوویانوس آیگیپتیوس ، به عربی طَیر التمساح ، به نامهای محلی مصریِ تُورِم و قَطْقاط ( مصری ) (گودمَن و دیگران ، ص 238؛ برای نامهای دیگر محلی رجوع کنید به ادامة مقاله ) و در انگلیسی مسمّی به crocodile bird (لفظاً، «پرندة نهنگ »)، که در گذشته در کرانه ها و آبْخَستهای درة نیل می زیستند، بر اطراف آرواره های تمساح می پَرَند و می نشینند و به چابکی آن کِرمها و خُرده گوشتها را بر می چینند و می خورند. در نتیجة این همزیستی ، به قول محمد بن محمود طوسی (ص 607ـ 608 ؛ رجوع کنید به ادامة مقاله )، «آن مرغ سیر می شود و نهنگ برمی آساید». این پرنده خدمت دیگری هم به نهنگ می کند: اگر در حین استراحت و خواب آلودگی و دهان گشادگی نهنگ در آفتاب ، دشمنی (مثلاً، شکارگری ) دارد نزدیک می شود، این پرنده با بانگهایی به و وَلی نعمتِ ، خود هشدار می دهد و نهنگ فوراً به مأمن آبی خود می گریزد. 8) گسترش . مدتهاست که تمساح در مسیر نیل در مصر دیگر یافت نمی شود ( د. جودائیکا ، مقالة "crocodile" )، اما در اثر مهاجرت کمابیش به آبهای حدود جزیرة ماداگاسکارو جزایر کومور و سیشلز راه یافته است . یگانه نهنگِ دیگر از جنس کرکدیلوسِ موجود در قارة افریقا تمساح مُردابزی ، با نام علمیِ ک . کاتافراکتوس ، بومیِ افریقای مرکزی است . پیشینة شناخت و وصف . قدیمترین وصف مستقل تمساح نیل ، مبتنی بر مشاهدات عینی در محل ، را در > تواریخِ < هرودوت (سدة پنجم ق م ؛ ص 156ـ157) می یابیم ، که در جوانی به مصر و افریقا هم سفر کرده بود. نوشتة او، علاوه بر اشتمال بر بسیاری از مطالب علمی جدید در بارة تمساح نیل ، حاوی اطلاعات ریخت شناسی و زیست شناسی صحیح دیگری و، بویژه ، مطالبی در بارة تقدس این جانور در مصر باستان و در بارة شیوة شکار آن است (توضیحات ما در درون کروشه ( ... ) خواهد آمد). بعض مطالب بی سابقة او چنین است : نهنگِ نیل در ماههای زمستان چیزی نمی خورد ( زیرا طاقتِ سرما ندارد و ترجیح می دهد در حفره ای در زیر آب در کرانة رودخانه خزیده خود را از سرما محفوظ بدارد ) . تفاوت ابعاد نوزاد نهنگ و جانور بالغ در هیچ جانور دیگری دیده نمی شود. یگانه جانوری ( یعنی ، چهارپایی ، سوسماری ) است که زبان ندارد ( قس ناتوانی او از و خلال کردن ، ) . چشمهایش در زیر آب ( خوب ) نمی بیند، اما در بیرون آب ، تیزبین است . چون وقت بسیاری در آب ( و گِل و لای ) می گذراند، زالوهای بسیار به درون دهان او می چسبند و پرنده ای که یگانه ( جانوری ) است که با نهنگ اُلفت دارد، به درون دهانِ گشادة او می جهد و زالوها را می بلعد ( کذا؛ ظاهراً منظور کرمهای مذکوردر پیش است ، و الاّ نمی توان پذیرفت که پرندة کوچکی بتواند حتی یک زالو را ببلعد! ) . چون نهنگ از این خدمت آن پرنده لذت می بَرَد، هرگز به او آسیب نمی رساند. بعض مصریان ، بویژه اهالی ثِبِس / طیبَه / طیوه / ثیبَه و دریاچة میریس ، نهنگ را جانوری مقدس می دانند و به او ادای احترام می کنند. در این نواحی ، نهنگ خاصی را رام می کنند، حلقه های شیشه ای یا زرین در گوشهای او ( ! ) و النگوهایی بر دو پای پیشین او می بندند، خوراک مخصوص و هدایای دیگری به او می دهند. نهنگها در زمان زندگی ، مُعزَّزند و پس از مرگشان ، پرستندگانشان آنها را ( مانند فرعونها ) تحنیط و مومیایی می کنند و در گورستانهای مقدّسی به خاک می سپرند. ( « صدها کالبد مُحنَّط / مومیایی شده تمساح در مصر در گورستانی مخصوص آنها یافت شده است . چون مصریان باستان تمساح را مقدس و محفوظ و مصون می داشتند، این جانور در آبهای آن کشور به فراوانی تولیدمثل می کرد»؛ د. جودائیکا ، همانجا. ) اما در حوالی الفانتین ، مردم نهنگها را هیچ مقدس نمی دانند، بلکه ( گوشت ) آنها را می خورند. اینان چند شیوه برای شکار نهنگ دارند، که جالبترینِ آنها چنین است : ( نهنگ گیران ) قلابِ ( بزرگ متصل به طناب درازی ) را در یک شقّه گوشت خوک تعبیه کرده این طعمه را در نهر شناور می سازند. هم زمان ، ( برای جلب و تطمیع نهنگ ) خوک زنده ای را در کنار نهر می زنند. نهنگ که جیغ و فغان خوک را شنید، به سوی او می شتابد، به طعمه برمی خورد، آن را قورت می دهد. ] قلاب تیز به گلو یا معدة نهنگ گیر می کند. [ آنگاه شکارگران ( با طناب ) نهنگ را از آب به خشکی می کشانند و نخستین کاری که می کنند این است که گِل به چشمهای او می پاشند ] تا اطراف و کسی را نبیند [ زیرا بدون این احتیاط کاری ، نهنگ گزندِ بسیار ( به شکارگران ) خواهد رساند. سپس کشتن نهنگ نسبتاً به آسانی انجام می گیرد». دانشمند رومی ، پلینیوس اکبر (23ـ79) در > تاریخ طبیعیِ < خود، که مجموعه ای از واقعیات ، افسانه ها و خرافات است ، به نقل از هرودوت ، کتاب الحَیَوان ارسطو و مؤلفان یا راویان دیگری ، اطلاعاتی در بارة تمساح نیل گرد آورده ( رجوع کنید به ترجمة فرانسوی ، ج 1، کتاب هشتم ، ص 333؛ ترجمة انگلیسی ، ج 3، کتاب هشتم ، بخشهای 37ـ 38، ص 64ـ69) که بعض آنها را که تازگی دارد در اینجا به اختصار ذکر می کنیم : درازایش معمولاً بیش از 18 اَرَش ( تقریباً 9 متر ) است . نهنگ ماده تخمهایی به درشتی تخم غاز، به سائق نوعی «عِرافَت » (پیشگویی یا پیش بینیِ وحیْمانند)، همیشه در جایی فراتر از بالاترین حدّی که طغیان آب نیل در آن سال به آن خواهد رسید، می گذارد و ( مانند مرغ کُرچ ) بر آنها و می خوابد ، ( نادرست ) . بعضی می گویند که نهنگ عُمری دراز دارد و تا زنده است بزرگتر و بزرگتر می شود ( نامعقول و نادرست ) . از دشمنان نهنگ یکی نَمس ( راسوی مذکور ) است که وقتی نهنگ با شکمی سیر و با دهانی کاملاً گشوده در آفتاب و چُرت می زند ، و از و تخلیل ، (خلال کردن ) پرندة مزبور لذت می بَرَد، نمسِ کمین کرده و منتظرِ فرصت ناگهان همچون تیری به درون حلق او می جهد و گلو یا شکمش را می جَوَد. دشمن دیگر نهنگ ، دُلفین ( پستاندار آبزی معروف ) است . نهنگ ورود و و تجاوز ، دلفینها برای گرفتن و خوردن ماهی به دلتای نیل ، که آن را مِلکِ طِلق خود می داند، برنمی تابد و دلفینها را می راند. دلفین که از مواجهه و مبارزه با نهنگ ناتوان است ، حیله ای به کار می برد: به زیر شکم رفته با «باله »/ «خار»ی که بر پشت دارد ( نادرست ) پوست ( نسبتاً نرم و نازک ) نهنگ را می دَرَد ( و بدینسان او را هلاک می کند ) . ] تکْبالة پشتی دلفین چنان نیرومند و تیز نیست که شکم نهنگ را بدَرَد؛ شاید منظور، پوزة دراز و منقارْمانندِ نیرومند دلفین معمولی ( دِلفینوس دِلفیس ) است ، دارای 160ـ200 دندان تیز، که جانور برای شکار ماهیها و سخت پوستان ــ یعنی خوراک معمولی خود ــ به کار می برد و محتملاً می تواند پوست شکم نهنگ را با آن سوراخ یا پاره کند؛ (برای وصف و تصویر این گونة دلفین رجوع کنید به اعتماد، ج 2، ص 286ـ289؛ نیز رجوع کنید به بریتانیکا ، مقالة "dolphin" ). پلینیوس (همانجا) شیوة دیگر شکار و کشتن نهنگ را وصف کرده است : در آبخَستِ تنتیرا در نیل ( اکنون ، دِنْدِرَة ) قبیله ای از آدمیان کوتوله ساکنند که «حضور ذهن » ( زرنگی ؛ فطانت ) شگفتی لا اقل در جنگ با نهنگها دارند: جرأت کرده به آب می زنند، سوار دوش نهنگها می شوند و چون نهنگ برای گزیدن آنها سر خود را بالا کرده دهان می گشاید، کوتوله ها چماقی را در بُن آرواره های نهنگ می گذارند و با دست دو سر چماق را محکم می گیرند. با چنین لگامی نهنگ را به خشکی سوق می دهند. در کرانه ، با جاروجنجالِ خود نهنگ را ترسانده وا می دارند که جسد/ اجساد کسی / کسانی را که تازه بلعیده است و بالابیاورد ، (استفراغ کند) تا مرده / مردگان را در گور بگذارند. ( سپس نهنگ را می کُشند. ) لذا تنتیرا یگانه آبخستی است که نهنگها از ترس به آن نزدیک نمی شوند. در تألیفات دورة اسلامی . اکنون می توان به بررسی و ارزیابی نوشته های مؤلفان دورة اسلامی در بارة تمساح پرداخت . نخستین و نامدارترین آنها تألیف مشروحِ گرانقدر اما بسیار مشوّش و ناسامانمند جاحظ بَصْری (ح 160ـ255)، کتاب الحَیَوان ، است که مأخذ عمدة اطلاعات جانورشناختی نویسندگان سپسین بوده است ( رجوع کنید به ادامة مقاله ). معتبرترین مستند جاحظ در این تألیف ، ترجمة نوشته های جانورشناختیِ «صاحب المنطق » (به قول او؛ یعنی ارسطو) است ( رجوع کنید به ارسطو، 1971، مقدمة بروخمان و دروسارت لولُفس ، ص 9؛ برای ملاحظة کثرتِ منقولات جاحظ از ارسطو، مثلاً رجوع کنید به ج 4، ص 227ـ 228)؛ اما بیشترِ مطالب او از راویانی است ناشناخته یا نامذکور (مثلاً، «الاعرابی »، «أصحابنا») که ظاهراً هیچیک مشاهدات عینی نداشته اند و، لذا، روایاتشان در خور اعتماد نیست . به هر حال ، چیزهای تازه یا تفسیرهای راویان او را به اختصار در اینجا ذکر می کنیم : پیروزی و «دلیری و بیباکی عقاب در هوا، نهنگ در آب ، شیر در بیشه است »، یعنی نهنگ «در خشکی بسیار ذلیل است » (ج 2، ص 160). «نهنگ و شیر هیچ گوشتی را بیش از گوشت سگ دوست ندارند» (از قول یک اَعرابی ، همانجا). «به گمان بعضی ، اندرون شکم نهنگ به شکل کیسه است ( یعنی ) دهانه دارد اما مخرجش بسته است . لذا، چون دُبُر ندارد، فضولات گوارش («نَجْو، رَجیع ») خود را از دهن دفع می کند» (خود جاحظ هم این گمان را نادرست و بی پایه دانسته است ؛ ج 3، ص 155، 157). نهنگ نر و ماده در خشکی «سِفاد» می کنند. پس از تخمگذاری ، ماده برای «حَضْنِ» تخمها ( و خوابیدن ، بر تخمها مانند پرندگان ) به خشکی می رود (به نقل از یک راوی ؛ ج 7، ص 140ـ141؛ نکته اخیر نادرست است ). از قول «دوستان » خود در بارة اسب آبی («فَرَس / خیل النهر»، «الفَرَس المائی ») روایت می کند (ج 7، ص 129ـ130) که در نیل اسبهایی هستند که در آب بر نهنگها چیره می شوند، آنها را می کُشند و می خورند ( نیز رجوع کنید به طوسی در ادامة مقاله ؛ روایتِ کاملاً مجعول ؛ البته اسب آبی در نیل و کرانه های آن فراوان است اما این جانور گوشتخوار نیست و زورش هم به تمساح نمی رسد ) . در بارة استفادة نهنگ از دُم خود برای گرفتن و به درونِ آب کشیدن جانوران بزرگ ، روایت جاحظ نادرست است : «... جانورِ ( واقع بر کنارة آب ) را دُمْپیچ کرده به درون آب می کَشاند» (ج 2، ص 160)؛ «نهنگ در آب سُلطة بزرگی ندارد مگر بر جانوری که با دم خود از شَریعة (آبشخور یا حوالی آن ) ( گرفته به درون آب ) حمل کند» (ج 7، ص 250). در بارة پرندة مذکور (به نقل از ارسطو؛ ج 4، ص 228) چنین می افزاید (ج 6، ص 344) که می گویند پرنده ای است «ملیح » و «اَرقَط » (خال خال ، دارای پر و بال خالدار). ظاهراً قدیمترین وصف نهنگ به فارسی در منابع ما از آنِ شهمردان بن أبی الخیر در نزهت نامة علائی است (تألیف آن محتملاً در ح 490ـ495). گرچه بعض مطالب جاحظ در بارة تمساح (مثلاً معدة به شکل انبان و بی مخرج ) در این تألیف دیده می شود، اما آشکارا مأخذ عمدة اوصاف او کتاب (یا کتابهای ) مهم دیگری بوده است . به هر تقدیر، بسیاری از اطلاعات نویسندگان سپسین را در بارة نهنگ (مثلاً رجوع کنید به طوسی و قزوینی در ادامة مقاله ) در نزهت نامه (ص 165ـ 168) می یابیم . اینک خلاصه ای از نکات بی سابقه و یا تفسیرهای جدید او در بارة نهنگ ، که البته همة آنها درست و خردپذیر نیست : «پای بسیار دارد و ( لذا ) نیک رَوَد و سبُک دَوَد» ( کاملاً نادرست ؛ ظاهراً بعض اوصاف نهنگ را با اوصاف جانور(ان ) دیگری خلط کرده است ) . «دهانی فراخ ... و زبانی دراز و قوی دارد» ( در بارة این مطلب کاملاً نادرست در بارة زبان نهنگ رجوع کنید به ادامة مقاله ) . «جُز در رود نیل و دریای هند ( ظاهراً اشتباه با رودهای هند ) نباشد» ( این نخستین اشاره در منابع ما به وجود تمساح در جایی جز رود نیل است ) . «مانند مرغابی خایه نَهَد» ( یعنی تخمهای او به بزرگی تخم مرغابی است ) و گویند از خایة او بوی مُشک آید لکن زُهومَتی ( = بوی نامطبوع گوشتِ چرب ) دارد» ( ! ) . «مانند موش بچه زاید ( یعنی نوزاد تازه از تخم در آمدة او به اندازة موش است ) ؛ آنگاه بزرگ شوند و به درازا دَه اَرَش گردند و چندان که سالش بیشتر ( شود ) در درازی همی فزاید» ( نکتة اخیر نادرست است ) . «اگر او را از آب نیل به آبی دیگر بَرَند... بمیرد» ( متناقض با نکتة بالا که نهنگ در «دریای هند» هم می زید ) . در بارة سفاد نهنگ اغراقی بی سابقه کرده است . در بارة پرندة مزبور و خدمتش به نهنگ : «مُرغکان خُردِ لطیف با نقطه های بسیار ( رجوع کنید به پروبال مفروضاً خالدار این پرنده در بالا ) بیایند و دندانهای او ( را از آنچه در بُن آنها می ماند ) پاک کنند. نهنگ چون دانست که چیزی نمانْد، دهان بر هم نهد و آن مرغکان را بخورَد. ( لذا مَردم ) «چون مکافات نیکی بدی یابند، مَثَل زنند ( که ) و مکافات التمساح ، ( در نسخة دیگر: و کفاک مکافاةَ التمساح ، »؛ شکل درست ترِ مَثَل در دَمیری ، ج 1، ص 232: کافَأَهُ مُکافَأةَ التمساح »، یعنی «پاداش نیکی او را همچون نهنگ پاداش داد» ) . در بارة نحوة گرفتن طعمه : «چون بر کنارِ آب کسی ( یا جانور بزرگی ) ... بیند، ( او را ) به دنبال بزند و در میان آب آرَد، بر عکس ماهی کوسه ». «سگ آبی ] ظاهراً «سگ آبی »/ «کلَب الماء» به معنای معروف کنونی نیست ، که خوراکش پوست بعض درختان است و خودش ابداً در گرمسیر یافت نمی شود؛ محتملاً آن را با راسوی مذکور خلط کرده اند [ و سوسمار ( ! ) دشمن اویند» و آنگاه که «نهنگ دهان باز کرده دارد، سگ آبی خویشتن به گِل بگرداند ] یعنی برای گول زدن نهنگ خود را به گِل می آلاید تا شناخته نشود [ و در شکمش شود و او را بکُشد؛ ( لذا ) هر که پیه سوسمار یا سگ آبی بر خویشتن بمالد از ( گزند ) نهنگ ایمن باشد». (برای «خواص » نهنگ به روایت شهمردان رجوع کنید به ادامة مقاله ). قدیمترین و عجایب نگار ، فارسی نویسِ کم شناخته شده ، محمد بن محمود طوسی (سدة ششم ؛ ص 607ـ 608) و پس از او، و عجایب نگار ، عربی نویس معروف ، زکریای قزوینی (ح 600ـ682؛ ص 98ـ99) این مطالب و یا تفسیرهای و جدید ، ی را در بارة نهنگ ذکر کرده اند: درازای سر او به درازی ( بقیّة ) تن اوست (طوسی ؛ قزوینی : سرَش دو اَرَش و غایت درازایِ ( سراسر تنش ) هشت ارش است ( هر دو نادرست ) . به نوشتة طوسی ، روی هم شصت دندان دارد اما به روایت قزوینی ، شصت دندان تیز در بالا و چهل دندان تیز در پایین دارد و میان هر دو دندان مزبور، دندان کوچک چهارگوشی هست که ، وقتی دهان بسته می شود، این دندانها کاملاً بر هم منطبق ( و چِفْت ، ) می گردند. نوزادِ تازه از تخم در آمدة او «مانند موش ( به قدر موش ) بوَد و آنگه بزرگ می شود تا یازده ارش ... و به مرور ایام بزرگتر می شود» ( رجوع کنید به نکتة مربوطة پلینیوس و شهمردان ) . بر خلاف تکذیب جاحظ ، هر دو نوشته اند که نهنگ «هر چه بخورد قی می کند زیرا مسدود الدّبُر است » (طوسی ) و «زِبْل ( سرگین ) از دهانش بر می آید زیرا منفذ ( = مخرج ) ندارد» (قزوینی ). در بارة پرندة مزبور، وقتی که «نهنگ احساس کرد که آن پرنده خللهای دندانهای او پاک کرده است ، دهنش را می بندد تا آن پرنده را بخورد اما خدا بر سر آن پرنده استخوانی تیزتر از سوزن آفریده که پرنده با آن به کام دهن نهنگ می زند، نهنگ دهن می گشاید و آن پرنده می گریزد» ( خیالپردازی قزوینی ؛ مخالف با روایت شهمردان و مَثَل عربی مذکور ) . در بارة ساختار استخوانی نهنگ : «سرش تا دنبال یک استخوان است ( یعنی مانند کَشَف ، لاکی یکپارچه دارد؛ البته نادرست ) وَگَر بر قفا افتد... بَر نتواند گردیدن » (طوسی )؛ «پشت او مُهره ندارد بلکه یک قطعة واحد است ؛ ( لذا ) نمی تواند بخَمَد و بر خود بپیچد» (قزوینی )؛ لذا برای سفاد و در خشکی ، ماده به زور و کمک نر بر پشت می افتد و سپس بدانسان به وضع عادی بر می گردد (طوسی ). ماده شصت تخم می گذارد به بزرگیِ تخم مرغابی ، و تخم او «بوی مُشک ( می ) دهد» (طوسی ؛ نیز در قزوینی ؛ هر دو مأخوذ از شهمردان یا مأخذ او). در بارة استفادة نهنگ از دُمِ خود برای گرفتن طعمه : «صید را به دنبال گیرد. دنبال گِرد شیر در آورد و پشتش بشکند» (طوسی ؛ تعبیر نادرست ). از دیگر دشمنان نهنگ : قزوینی ، بجز راسو (ص 252ـ253؛ «اِبن عِرْس »)، دشمن یا هِماورد دیگری هم برای نهنگ ذکر کرده است ، یعنی «جاموس » (گاومیش ؛ ص 248)، که «با بزرگی تن خود» تمساح را می کُشد و، لذا، «گاومیشهایی را در اطراف نیل رها می کنند که آزادانه بگردند و بچرند». در بارة زبان نهنگ ، قزوینی هم می گوید که «زبانش دراز است ». این درست مخالف وصف و توجیه ارسطو (384ـ 322 ق م ؛ 1978، ص 218) است : «زبان در جانورانی که تخم می گذارند، بجز تمساح ، یافت می شود؛ ( بعضی ) گمان می کنند که تمساح زبان ندارد و فقط مکان زبان ( = کف آروارة پایین ؟ ) را دارد» ( ترجمة عربی ابن بطریق در اینجا و بسیاری از مواضع دیگر واضح نیست ) . در جای دیگر (همان ، ص 114ـ115) متناقضاً می گوید عدم حرکت آروارة پایین نهنگ با کوتاهی و کوچکی زبان او موافق است ... ( در جانوران ) زبان چسبیده به این آرواره است و چون نهنگ آروارة زبرین خود را حرکت می دهد، زبان او به ناحیة زبرین نمی رسد/ نمی چسبد. ارسطو توجیه دیگری هم دارد: گرچه نهنگ در خشکی هم می زید، «اما معاش و تدبیر زندگی او مانند ماهیان است ( که زبان ندارند ) ؛ لذا زبان تمساح و غیرمُفصّل ، است ». ظاهراً در اشاره به این استدلال ارسطوست که پلینیوس (همانجا) چنین تعبیر کرده که نهنگ «یگانه جانور ( چهارپایِ ) زمینی است که کاربرد زبان ندارد» ( در ترجمة انگلیسی : «... که زبان ندارد»؛ در متن اصلی لاتینی : )"... linguas usu caret" . در بارة چگونگی غلبة موهوم اسب آبی بر نهنگ (مذکور در بالا)، طوسی چنین توضیح می دهد: «نهنگ را بر ( دشمن خود ) اسپِ آبی قدرت نیست . هیبت وی ( = اسب آبی ؛ شاید یعنی ظاهر بزرگ و منظرمهیب اسب آبی ) بر او ( = نهنگ ) کار کند ( در خشکی ) تا ( نهنگ ) سست شود». قزوینی دیگری ، حمد اللّه مستوفی ، نیز در بخش جانوران نُزهة القلوب (تألیف در 740؛ ص 74ـ75، «تمساح ») چند نکته یا تفسیر جدید هم در بارة تمساح روایت کرده است : «نهنگ را ترکان اوت ( t ¦ o ) و مغولان پیلْقَسون ( n ¦ lqasu ¦  p ) خوانند ( ؟ ) ؛... پیوسته کِرم در دهانش افتاده بُود... و مرغانی که .... عَصافیر التمساح ( لفظاً، «گنجشکهای نهنگ » ) خوانند کِرم از دهانش بیرون بَرند؛... در رود نیل بسیار بوَد اما در شهر ( = کشور ) مصر و حوالیش تا یک فرسنگ به افسون ، ایذاء آن را بسته اند و او را قدرت ایذاء در آن قدر زمین نیست » ( شاید اشارة دورادور نادرستی به تقدس مذکور تمساح در مصر باستان ) ؛... بر آدمی و بعض حَیَوان پیروز شود، الا جاموس ( که ) آن را به زخم سُرو ( شاخ ) بکُشد؛... در تاریخ مغرب ( ؟ ) آمده که او را دُبُر نیست ...» ( ظاهراً این تاریخ مغرب منشأ فرضیة باطلِ فقدان «دبر» در نهنگ بوده است ) . زکریای قزوینی (ص 98) هم به وجود تمساح در ناحیه ای بجز نیل اشاره کرده است : «فقط در نیل و رود سِنْد ( در هند ) یافت می شود.» در ارتباط با وجود تمساح در هند، منبع فارسی سپسین ما جامع الاشیاء تألیف «باقر حسین معروف به نور محمد خراسانی » در روزگارِ حکومت «محمدعلی خان (بهادر) عظیمْجاه » (1820ـ1825)، والیِ کَرناتک ( ek ¤ t ¦ a ¤ Karn ؛ نام قدیم منطقه ای در جنوب هند) است ، که ، افزون بر تکرار بعض مطالب مذکورِ پیشینیان ، اطلاعاتی در بارة تمساحهای هند می دهد (ص 295ـ296): «به فارسی نهنگ و به هندی مَگَر ( magar ) و مگر مجه ( h § c § magar-mac ) ، درانهارِ کِبار و خَنادق پُرآب و غدیرها و در مُلک کرناتک جابجا موجود، و در گَنگا ( رود گَنگ ) و غیره ... ( هم ) بِهَم می رسد. طولش تا ده ذراع و ( بیشتر ) و عرض آن تا دو ذراع و ( بیشتر ) دیده شده است ... در خشکی با دست و پا به مردم و حیوانات دیگر سنگ می اندازد» ( کاری که ، به سبب ساختمان و شکل چهار دست و پای نسبتاً کوتاه و کوچک تمساح ، ابداً از او بر نمی آید ) . مسئلة تمساح و سْقَنْقور و وَرَل . سقنقور (یا اِسْقَنْقور ؛ مُعرَّبِ skingkos یونانی ) نامی عام برای بیش از 600 نوع سوسمار از تیرة سقنقوریان (از ردة خزندگان ) که در مناطقِ (نیمه ) استوایی و بیشتر در نواحی نیمه بایر و شِنی می زیند، بویژه (در ارتباط با مقالة حاضر) انواع نسبتاً کوچکی (به درازی تقریباً هفت سانتیمتر) از جنس سکینکوس که در افریقا، آسیا و مناطق دیگری یافت می شوند. این سقنقورها خاکزی یا شنزارزی اند (گرچه بعض گونه ها که در امتداد آبراهه ها می زیند اَحیاناً وارد آب هم می شوند). منظور از «سقنقور» به معنای اخص که بعض مؤلفان قدیم غربی (مثلاً پلینیوس و دیوسکوریدس ( سدة اول ) ) و بسیاری از مؤلفان دورة اسلامی کمابیش وصف و خواصی طبی (بویژه به عنوان مبهّی قوی ) برای آن ذکر کرده اند، گونة س . اُفیکینالیس است که در ریگزارهای کرانة نیل فراوان است . بی گمان به سبب تشابهی کمابیش میان تمساح و سقنقور و اشتراک زیستگاه زمینی و جایگاه تخمگذاری آنها، بعض مؤلفان دورة اسلامی چنین پنداشته اند که سقنقور بچة تمساح است . در مآخذ ما قدیمترین ذکر این «پدر ـ فرزندیِ» موهوم «تمساح ـ سقنقور» در الصّیدنة ابوریحان بیرونی (362ـ440) از قول «ابونصر خطیبی ( ؟ ) و مُخبران دیگر» است (ص 49)، که «تمساح در نیل و بر شطهای نیل ( ! ) تخم می گذارد و با سینه بر تخمها می خوابد ( مانند پرندگان بر تخمهای خود ) ، و آنچه از نوزادان بر اثر او ( به شط ) می رود تمساح و آنچه در خشکی می ماند، اسقنقور ( می شود ) » (نیز رجوع کنید به صورت نادرست تر این پندار در ترجمه و تحریر فارسی الصیدنة ( نیمة اول سدة هشتم ) ، ج 1، ص 58 ـ59 : «تمساح حیوانی است که آنچه بر خشکی قرار کند عرب او را وَرَل و چون در آب بوَد و بزرگ شود او را تمساح گویند، و در کتب لغت آمده که ورل حیوانی است که چون سوسمار و دُم او از دُم سوسمار درازتر باشد.»). ابوریحان بیرونی در جای دیگری (ص 152) از قول «ابن زکریّا» ( کذا؛ ظاهراً کسی غیر از محمد بن زکریای رازی است ) می نویسد که «تمساح ...، در مصر ملقب به و ابوقشرة ، ، همان وَرَل ( سابق الذکر ) است جز این که در آب بسیار بزرگ شده به درازی شصت اَرَش می رسد» ( روایتی سخیف است ) . از لحاظ تاریخی ، اشارة سپسین در مآخذ ما به این رابطه از آن شهمردان (سدة پنجم ؛ ص 183ـ184) است : «سقنقور... از اصل نهنگ ... و مانند نهنگ است ؛ و گویند چون ( نهنگ ) از خایه برآید، هرچه روی به آب نهد نهنگ شود و هر چه سوی ریگ رَوَد سقنقور است .» حتی بعضی سقنقور را، نه گونه ای سوسمار، بلکه «ماهی »ای ریگزی دانسته اند (از اینجاست نام مهجور «ریگْماهی » برای سقنقور)؛ مثلاً، طوسی (ص 607) می نویسد: «سقنقور ماهی ای است مانند نهنگ . ( چون ) از خایه برآید، ( اگر ) به آب رود نهنگ شود وَگَر در ریگ شود سقنقور گردد.» (جاحظ و زکریای قزوینی این افسانه را نیاورده اند). این افسانه را در بعض تألیفات و غیرعلمی ، سپسین هم می یابیم ؛ از جمله ، و عجایب نگار ، دیگری ، شمس الدین محمد دمشقی (متوفی 727)، که ، به روایت از دیگری ، با تکرار افسانة مزبور، ضمناً نوشته است که «در قسمت عُلیای نیل سقنقور نیز هست ، جانوری خاکی ـ آبی ( یعنی دوزیستی ) که و وَرَل البحر ، نامیده می شود و از نسل تمساح است » (اما می افزاید که «دیگری گفته که سقنقور و وَحْدَهُ ، ( به ذات خود، به تنهایی ، به خودی خود ) جانوری ( دیگرگونه ) است » (ص 122؛ ترجمة فارسی ، ص 145). مهرن ، مترجم نُخبة الدَّهرِ دمشقی به فرانسوی ، در بارة «سقنقور» مذکور در این کتاب چنین توضیح داده است (ص 110، پانویس ): «جانور مذکور در اینجا واقعاً نه سقنقور معمولی طبیعیدانان بلکه وَرَل ( varan ؛ بزمجة سابق الذکر) است ، که به دو شکل کاملاً متمایز یافت می شود: یکی ( به نام علمی ) مونیتور تِرّستریس ( لفظاً، «ورل / بزمجّة زمینی / خاکزی » ) ، دیگری م . نیلوتیکوس ( لفظاً، «وَرَلِ نیل / نیلی » ) . این دومی شباهت بسیار به تمساح دارد؛ لذا تازیان این دو خزنده را غالباً با هم خَلط و اشتباه کرده اند.» شگفتا که این افسانه به بعض تألیفات مفروضاً و علمیِ ، دورة اسلامی هم راه یافته است ؛ مثلاً (علاوه بر الصیدنة بیرونی ) حتی به القانون ابن سینا (370ـ 428؛ ج 1، کتاب دوم ، ص 647): «ماهیت سقنقور: وَرَل نیلی است که در مصر صید می کنند. گمان می کنند که از نتاج تمساح در خشکی است .» به نوشتة انصاری شیرازی (729ـ806؛ ص 225ـ226)، «سقنقور ورل ماهی است و سقنقس نیز گویند و از نسل تمساح است ... ( از بچه های تمساح ) هرچه در آب افتد نهنگ و آنچه در ریگ می مانَد سقنقور بود. وی هم در آب و هم در خشکی تواند زیست ». انطاکی (متوفی 1008)، که در مصر می زیسته ، گرچه می نویسد که «سقنقور جانور مستقلی است » (ص 275) ولی به اشتباه چنین می افزاید: «گفته می شود سقنقور تخم تمساح است که فاسد شود. مانند انواع ماهی ، به درازی دو ارش بزرگ می شود اما شبیه ورل است . آنچه اکنون درمصر ( به نام سقنقور ) وجود دارد، غالبش ورل است . بهترین آن ، سقنقور هندی است ( ! ) و آنچه از دریای قُلزُم ( دریای سرخ ) و فَیّوم ( شهری در مصر ) و نواحی مصر گرفته می شود، خوب نیست .» در جای دیگری (ص 140ـ141)، متناقضاً نوشته : «جانوری است در اصل ، آبی اما در خشکی زندگی می کند... و گفته می شود... که در خشکی تخم می گذارد، و سقنقور از او به وجود می آید و تمساحهای کوچک به ورل معروفند» (نیز رجوع کنید به حکیم مؤمن ؛ عقیلی علوی شیرازی ، مقاله های «تمساح » و «سقنقور»). از میان مؤلفان دورة اسلامی ، فقط نور محمد خراسانی در کتاب جامع الاشیاء (ص 295ـ296) در بارة ارتباط سقنقور و ورلْماهی با تمساح جدّاً تشکیک کرده : «راقم این سطور در صدقِ حقیقت ( کذا ) ( ارتباط ) سقنقور و ورل ماهی ( با تمساح ) تردّد عظیم دارد.» تمساح در ایران . زیرگونه ای از «نهنگ تالابی » سابق الذکر در حوضة آبریز رودخانة موسمی باهوکَلات * (شامل ریزآبه های اصلی آن ، رود سَرباز و کاجو)، با نام محلیِ (بلوچی ) گَنْدو ، یافت می شود، که گسترش آن از آسام (ولایتی در شمال شرقی هند) به سوی غرب ، شبه قارة هند و پاکستان ، سری لانکا (سیلان )، و غربیترین زیستگاه آن در جهان دهستان باهوکلات (بویژه ، مسیر رود سرباز) در منتهی الیه جنوب شرقی ایران است ( ایرانیکا ، مقالة "crccodile" ). محتملاً این جانور از حدود 110 سال پیش از بلوچستان هند به بلوچستان ایران راه یافته است ( رجوع کنید به فیروز، ص 35). به سبب اوضاع و احوال زیستْبومی بسیار سخت در ناحیة منظور و عواملی دیگر، «نهنگ تالابی » ایران نسبتاً نادر و حتی محتملاً در معرض انقراض است . پیشتر گفته شد که تمساح جانوری عمدتاً آبزی است ، و لذا بسختی در رودهای فصلی و سیلابی مذکور زندگی می کند. این سیلابها که پس از بارش پراکندة باران از اوایل پاییز تا اوایل بهار جاری می شود و نهایتاً به خلیج گَواتِر می ریزد، برکه ها یا تالابهایی در امتداد خود باقی می گذارد، که زیستگاه تمساحها در دورة طولانی خشکی رودخانه هاست . با شروع شدت گرما، آب این برکه ها هم بتدریج کم عمقتر می شود. لذا، در این دوره تمساح نقبهایی در کرانة رودخانه یا این برکه ها می زند و در انتظار موسم آیندة بارش ، بی خوراک در آن نقبها می ماند. این جانور بیشتر در شب به صید می پردازد. خوراکش ماهیهای موجود در برکه ها، وزغها، پرندگان آبچر و دیگر جانورانی است که برای آب خوردن به کنار رود یا برکه می آیند، و به احتمالِ اندرسون ( ایرانیکا ، مقالة "crocodile" ) شاید تمساحهای کوچک است . به گزارش همو، گویا به آدمیان حمله نمی کند، حتی به کودکان و بزرگترانی که در برکه ها تَنشویی می کنند. تمساح ماده در شب برای تخمگذاری چاله ای به گودیِ تقریباً نیم متر در کرانة شِنی رودخانه می کَنَد، بیست تخم یا بیشتر در آن می گذارد و سپس روی آنها را با شن می پوشاند. پس از تخمگذاری ، ماده بیشتر وقت خود را برای حفاظت تخمها در اطراف آن گودال می گذراند. پس از حدود پنجاه روز، بچه ها، به درازی 25 سانتیمتر، از تخمها بیرون می آیند و ماده برای کاستن از سنگینی شنهای گودال و بیرون آوردن نوزادان ، به کمک آنها می رود. نوزادان محتملاً در 6ـ10 سالگی بالغ شده به حداکثر رشد خود، تقریباً سه متر درازا، می رسند، اما نمونه های سه متری ندرتاً دیده شده اند (ریاضی ، ص 82ـ85، با چند تصویر). در حالی که تمساحهایی از این (زیرْ)گونه را به درازی چهار متر از هند گزارش کرده اند، نمونه هایی که زیست شناسان در ایران دیده اند معمولاً درازتر از دو متر نبوده اند ( ایرانیکا ، همانجا). سبب قلّت این جانور در ناحیة باهوکلات ، جز کم آبی محیط ، گاهی خشکسالی و نابسندگی خوراک ، چند چیز است : یکی اینکه پرندگان شکارگر و جانوران گوشتخوارِ دیگر تخمها یا نوزادان تمساح را می ربایند، و دیگری ، دستبرد شکارگران (غیربومی ؟) به تمساحهای بالغ برای پوست آنها. برای پیشگیری از کاهشِ بیشتر و محتملاً خطر انقراض این تمساح و بعض جانوران بومی دیگر، در 1350 ش / 1971 «سازمان حفاظت محیط زیستِ» ایران ناحیة باهوکلات را «منطقة حفاظت شده » و «نهنگ تالابی » ایرانی را «گونة حفاظت شده » اِعلام کرد، که ظاهراً سبب افزایش شمار تمساحها شد (فیروز؛ ایرانیکا ، همانجاها)؛ اما، از سویی ، اجرای طرحهای راه سازی و سدسازی و پیایندهای آنها (مثلاً، گسترش کشاورزی ) موجب دگرگونی بیشتر در زیستگاه طبیعی این جانور گشته یا می گردد،و، از سوی دیگر، کنترل فعالیت غیرقانونی شکارگران مزبور در آن ناحیه بسیار «دشوار یا ناممکن » است ( ایرانیکا ، همانجا). عاملی که به بقا و افزایش این تمساح کمک می کند گویا این اعتقاد بومیان است که اگر «در محلی تمساحی را بکُشند، دیگر در آنجا باران نمی بارد و رودخانه ها و برکه ها خشک خواهد شد» (ریاضی ، ص 39). برای بررسیهای خارجیان در بارة «نهنگ تالابی » ایران تا 1979 رجوع کنید به ایرانیکا ، منابع همان مقاله . خواص پزشکی و غیرپزشکی نهنگ . در دورة اسلامی ، خواصی درمانی و نیز غیرپزشکی (خُرافی ) به اجزای مختلف تمساح نسبت داده اند، که ظاهراً منشأ آنها عمدتاً کتاب الخواصِّ مشهور ابوالعلاء بن عبدالملک بن زُهْر (متوفی در قُرطُبه در 525) و بعضاً شاید کتاب الادویة المفردة ابوعبد اللّه محمد معروف به شریف اِدریسی (493ـ560) است ، که ابن بیطار از آن بسیار نقل کرده است . اینک عمدة این «خواص » را به تفکیک پزشکی (الف ) و خُرافی (ب ) و دگرگونیهای تفسیری جزئی نویسندگان سپسین ذکر می کنیم ــ برحسب اجزای مربوطة جانور: ابن زُهر (به نقل ابن بیطار، ج 1، ص 141، مقالة «تمساح »). ــ (الف ) 1. پیه / چربی : ضماد آن بر جای گزش تمساح در حال (فوراً) زخم را التیام می کند؛ طِلای آن بر (تنِ ؟) مبتلایان به «حُمّی الرِّبع » تَبشان را بند می آورد؛ 2. اکتحال با مَراره / زَهْره و زبْل / سرگین ، «بیاض (فی ) العَین » (لکه سفید بر قَرنیة چشم ) (جدید و قدیم ) را زایل می کند؛ 3. جگر: تدخین جگر (خشکانده ) بر شخص دیوانه ، او را آرام می کند. (ب )1. اگر فتیله ای در مخلوط پیه تمساح و شمع بگذارند و بیفروزند و آن را در نهری یا نیزاری بنهند، تا وقتی که فتیله روشن باشد و بسوزد، وزغها در آنجا خاموش (بی صدا) می مانند؛ 2. اگر تکه ای از پوست تمساح را در پیرامون «قَریه »ای بگردانند و سپس آن را بر «دهلیز»ی ( در آن قریه ) بیاویزند، دیگر «بَرَد» (تگرگ ) در آن قریه نخواهد بارید؛ 3. مالیدن پیه آن بر پیشانی یک قوچ جنگی سبب می شود که قوچهای «نَطّاح » (شاخْزنِ) دیگر از او بترسند و بگریزند؛ 4. چشم : اگر دو چشم او را وقتی که زنده است بکَنَند و بر کسی که «جُذام » ( به ترجمة لوکلر ، = داء الفیل ) دارد بیاویزند، پیشرفت این بیماری باز می ایستد؛ با بستنِ چشم راست او بر چشم راست دردمند کسی (یا چشم چپش بر چشم چپ بیمار)، چشمْ دردش درمان می یابد. شریف ادریسی (به نقل همو، همانجا). ـ (الف ) 1. پیه : مالیدن پیه آب کردة آن با «روغن گُل » (دُهن الوَرد) برای درد قلب و گُرده ها سودمند است ، و ( ضمناً ) باه را نیز می افزاید؛ چکاندن پیه گداخته در گوشی دردمند، درد را آرام و ادامة قُطور، کَری را نیز درمان می کند؛ 2. خون : مالیدن مخلوط آن با هلیله و آمله بر «وَضَح » (= بَهَقِ سفید؛ رجوع کنید به بَرَص * )، رنگ آن را دگرگون ، و بر پیشانی و شقیقه ها «وَجَع الشقیقة » (= میگرن ) را درمان می کند؛ 3. گوشت (در بارة حِلّ یا حُرمت آن رجوع کنید به ادامة مقاله ): خوردن آن به صورت «اِسفیدْ باج » (معرّب اِسپیدبا ؛ نوعی شوربا در قدیم برای بیماران ) مَردمانِ بسیار لاغرشده را فربه می کند. شهمردان أبی الخیر (ص 167) همان مطالب ابن زهر را تکرار کرده ، با چند تفاوت کوچک . مثلاً؛ در مورد سودمندی تدخین پیه تمساح برای «حمّی الربع »، فقط «تب » به طور کلی ؛ به جای «دهلیزِ» قریه برای آویختن تکه پوست به منظور پیشگیری از بارش «تگرگ »، «جایگاهی ( که در آن «دیه » بلندتر باشد»، و در ازای «بَرَد»، «ژاله » (نیز به معنای «تگرگ ») دارد؛ و با افروختن فتیلة مزبور، «جُغدان ] و نه وزغها ) بانگ نتوانند کردن ». طوسی (تألیفش در نیمة دوم سدة ششم ؛ ص 608) از خواص تمساح فقط به ذکر یکی (و آن هم خرافی ) بسنده کرده است : «چون دندان وی از سامان چپ ( = سمت چپ آرواره ) بر کسی بندند که تب دارد، حالی ( = در حال ، فوراً ) ( تب ) بَروَد.» زکریای قزوینی (ص 99) نیز مطالب ابن زهر را تکرار کرده اما در مورد تدهین جگر، به جای «مجنون / دیوانه »، «مَصروع » آورده و به جای مالیدن پیه بر پیشانی قوچ جنگی ، بستن تکه ای از پوست تمساح را بر آن پیشانی ذکر کرده است . مطلب طوسی را در بارة بستن دندان تمساح از آروارة چپ برای درمان «تب »، چنین توضیح کرده : «نخستین دندان از فکّ چپ » ( و آن هم ) برای درمان «قُشَعْریَره » (تب و لرز). انصاری شیرازی (ص 84) و عقیلی علوی شیرازی (ص 274ـ 275) منقولات ابن بیطار از ابن زُهر و شریفِ ادریسی را، بی تفکیک این دو، تکرار کرده اند. عقیلی فقط چنین اَفزوده که «طبیعت ( گوشت ) آن در دوّم گرم و در سوّم خشک ... ( و لذا ) محرّک باه » است . حِلّ یا حُرمت گوشت تمساح . محمد بن موسی دَمیری (742ـ 808)، که خود فقیه و محدّث نیز بوده ، در حیاة الحَیَوان (ج 1، ص 231ـ233)، علاوه بر تکرار بیشتر مطالب پزشکی و خرافی پیشینیان (بویژه زکریای قزوینی )، مسئلة حلّ یا حرمت خوردن گوشت تمساح را نیز به میان آورده است : به روایت او گروهی از «اصحاب » معتقدند که هر جانور گوشتخواری که طعمة خود را با دندانهای تیزش بدرّد و ببلعد، گوشتش حرام است . در برابر، بعضی استدلال می کنند: چرا «قِرْش » (ماهی کوسه ) که مشمول این تعریف می شود، حلال است ؟ بعضی می گویند میان جانور گوشتخوار دریایی و خاکی / زمینی (مثلاً سگ ) تفاوت است . ظاهراً خود دمیری معتقد به تحریم گوشت تمساح است اما با بیان «واللّهُ أعلمُ» مبحث را ختم می کند. نهنگ در ادب فارسی . اشارات عدیدی به تمساح ، تقریباً همیشه با لفظ «نهنگ »، به عنوان جانوری (و کنایتاً یا تشبیهاً، قهرمانی ، هماوردی یا دشمنی ) بسیار نیرومند، دلیر، سهمگین ، جنگجو، غدّار، بی رحم ) یافت می شود (برای مثالهای منظوم رجوع کنید به دهخدا؛ عبداللهی ، مقالة «نهنگ »). مع ذلک ، از بعض اشارات و تعبیرات چنین برمی آید که قلیلی نهنگ (= تمساح ) را با پستاندار دریاییِ ماهی مانندِ عظیم الجثة وال خَلط کرده اند، مثلاً : «مستغرق نعیم وی ( = ممدوح شاعر ) اند اهل هوش و هَنگ / از غم نجات یافته چون یونس از نهنگ » (سوزنی سمرقندی ، سدة ششم ؛ به نقل دهخدا؛ اشاره به داستان یونُسِ * پیغمبر که به پاداَفراهِ قصورش در رسالت ، خداوند او را چند روز در کام یا شکم یک «ماهیِ» وال محبوس کرد)؛ «از شَغَبِ هر پلنگ ، شیر قضا ( = بُرج اَسَد/ شیر ) بَست دَم / وَز فَزَع هر نهنگ ، حوتِ فَلَک ( = بُرج یا صورت فلکی حوت / ماهی ) ریخت ناب » (خاقانی ( سدة ششم ) ، ص 44)؛ «غوّاص گَر اندیشه کُنَد کام نهنگ / هرگز نکُند دُرّ گرانمایه به چنگ » (سعدی ( سدة هفتم ) ، ص 125). نیز رجوع کنید به «نهنگ فلک ، کنایه از بُرج حوت » ( برهان قاطع ، و جز آن ). اصطلاح «اَشکِ تمساح » در فارسی جدید، به معنای اندوه کاذب یا اشک دروغین برای فریبکاری یا تظاهر به اندوهگینی ، ترجمة لفظیِ اصطلاحی اروپایی است ، که منشأ آن یک افسانة سده های میانة غربی است . تمساح پس از بلعیدن یک آدمی ، اشکِ (پشیمانی و استرحام ؟) می ریزد، یا برای جلب و بلعیدن آدمیان بانگی ناله مانند برمی آورد. منشأ این خرافه را وارینگ (ص 109) به معتقدات «هِندی شمردگان » (= سرخپوستان ) قارة امریکا نسبت داده است . منابع : (1) ابن بیطار؛ (2) ابن سینا، القانون فی الطب ، چاپ ادوارقش ، بیروت 1408/1987؛ (3) ابوریحان بیرونی ، کتاب الصیدنة فی الطب ، چاپ عباس زریاب ، تهران 1370 ش ؛ (4) همان ، ترجمة فارسی نیمة اول قرن هشتم هجری از ابوبکر بن علی بن عثمان کاسانی ، چاپ منوچهر ستوده و ایرج افشار، تهران 1358 ش ؛ (5) ارسطو، اجزاءالحیوان ، ترجمة ( من الیونانیة الی العربیة ) یوحنا بن بطریق ، چاپ عبدالرحمان بدوی ، کویت 1978؛ (6) همو، فی کون الحیوان : المقالات 15ـ19 من کتاب الحیوان ، ترجمة من الیونانیة الی العربیة یوحنا بن بطریق ، چاپ یان بروخمان و یوان دروسارت لولُفس ، لیدن 1971؛ (7) اسماعیل اعتماد، پستانداران ایران ، تهران 1357ـ1364 ش ؛ (8) علی بن حسین انصاری شیرازی ، اختیارات بدیعی (قسمت مفردات )، چاپ محمدتقی میر، تهران 1371 ش ؛ (9) انطاکی ؛ (10) محمدحسین بن خلف برهان ، برهان قاطع ، چاپ محمد معین ، تهران 1361 ش ؛ (11) عمرو بن بحر جاحظ ، کتاب الحیوان ، چاپ عبد السلام محمد هارون ، مصر ?( 1385ـ1389/ 1965ـ1969 ) ، چاپ افست بیروت 1388/1969؛12- حکیم مؤمن ؛ (13) بدیل بن علی خاقانی ، دیوان ، چاپ ضیاءالدین سجادی ، تهران 1368 ش ؛ (14) محمدبن ابی طالب دمشقی ، کتاب نخبة الدهر فی عجائب البر و البحر ، بیروت 1408/1988؛ (15) همان ، ترجمة حمید طبیبیان ، تهران 1357 ش ؛ (16) محمدبن موسی دمیری ، حیاة الحیوان الکبری ، قاهره 1390/1970، چاپ افست قم 1364 ش ؛ (17) دهخدا؛ (18) برهان ریاضی ، حوزة آبریز رودخانة باهوکلات : منطقه ای با ویژگیهای منحصر بفرد ، تهران 1365 ش ؛ (19) مصلح بن عبد اللّه سعدی ، گلستان سعدی ، چاپ غلامحسین یوسفی ، تهران 1368 ش ؛ (20) شهمردان بن ابی الخیر، نزهت نامة علائی ، چاپ فرهنگ جهانپور،تهران 1362ش ؛ (21) محمدبن محمود طوسی ، عجایب المخلوقات ، چاپ منوچهر ستوده ، تهران 1345 ش ؛ (22) منیژه عبداللهی ، فرهنگ نامة جانوران در ادب پارسی ، بر پایة واژه شناسی ، اساطیر، باورها، زیبایی شناسی و... ، تهران 1381 ش ؛ (23) عقیلی علوی شیرازی ؛ (24) زکریا بن محمد قزوینی ، عجائب المخلوقات و غرائب الموجودات ، قاهره 1390/1970، چاپ افست قم 1364 ش ؛ (25) نورمحمد خراسانی ، جامع الاشیاء ، چاپ عبد القدیر احمد، مدرس 1950؛ (26) فیلیپ وارینگ ، فرهنگ خرافات ، ترجمه و گردآوری احمد حجاران ، تهران 1371 ش ؛ (27) Edward Balfour, The cyclopaedia of India and of eastern and southern Asia , 3rd ed., London 1885, repr. Graz 1967-1968; (28) Moh ¤ ammad b. Ab ¦ â T ¤ a ¦ lib Demes § qi, Manuel de la cosmographie du Moyen A ª ge , Fr. tr. by A. H. Mehren, Copenhagen 1874. repr. Amsterdam 1964; (29) Encyclopaedia Britannica , Chicago 1971; (30) Encyclopaedia Iranica , s.v. "crocodile" (by S.C. Anderson); (31) Encyclopaedia Judaica , Jerusalem 1978-1982, s.v. "crocodile" (by Jehuda Feliks); (32) EI 1 , s.v. "timsa ¦ h ¤ " (by Jan Ruska); (33) EI 2 , s.v. "timsa ¦ h ¤ " (by Fran µ ois Virإ); (34) The Encyclopedia Americana , New York 1962; (35) Eskandar Firouz, Environment Iran , Tehran 1974; (36) Steven M. Goodman et al ., The birds of Egypt , Oxford 1989; (37) Grand dictionnaire encyclopإdique Larousse , Paris 1982-1985; (38) H ¤ amd-Alla ¦ h Mostowfi, The zoological section of the Nuzhatu-l-qulu ¦ b , ed. & tr. J. Stephenson, London 1928; (39) Herodotus, The histories , tr. Aubrey de Sإlincourt, ed. A. R. Burn, Harmondsworth, Engl. 1980; (40) Ibn Bayt ¤ a ¦ r, Traitإ des simples , tr. Lucien Leclerc, Paris 1877-1883; Pliny [the Elder], Histoire naturelle de Pline , avec la traduction (41) en Fr. tr. by Fran µ ais, ـ. Littrإ, Paris 1848-1850; (42) ibid: id., Natural history , with an English translation, vol. 3, ed. & tr. H. Rackham, Cambridge, Mass. 1967. / هوشنگ اعلم / ">
دانشنامه جهان اسلام
 
٠ ص
١ ص
٢ ص
٣ ص
٤ ص
٥ ص
٦ ص
٧ ص
٨ ص
٩ ص
١٠ ص
١١ ص
١٢ ص
١٣ ص
١٤ ص
١٥ ص
١٦ ص
١٧ ص
١٨ ص
١٩ ص
٢٠ ص
٢١ ص
٢٢ ص
٢٣ ص
٢٤ ص
٢٥ ص
٢٦ ص
٢٧ ص
٢٨ ص
٢٩ ص
٣٠ ص
٣١ ص
٣٢ ص
٣٣ ص
٣٤ ص
٣٥ ص
٣٦ ص
٣٧ ص
٣٨ ص
٣٩ ص
٤٠ ص
٤١ ص
٤٢ ص
٤٣ ص
٤٤ ص
٤٥ ص
٤٦ ص
٤٧ ص
٤٨ ص
٤٩ ص
٥٠ ص
٥١ ص
٥٢ ص
٥٣ ص
٥٤ ص
٥٥ ص
٥٦ ص
٥٧ ص
٥٨ ص
٥٩ ص
٦٠ ص
٦١ ص
٦٢ ص
٦٣ ص
٦٤ ص
٦٥ ص
٦٦ ص
٦٧ ص
٦٨ ص
٦٩ ص
٧٠ ص
٧١ ص
٧٢ ص
٧٣ ص
٧٤ ص
٧٥ ص
٧٦ ص
٧٧ ص
٧٨ ص
٧٩ ص
٨٠ ص
٨١ ص
٨٢ ص
٨٣ ص
٨٤ ص
٨٥ ص
٨٦ ص
٨٧ ص
٨٨ ص
٨٩ ص
٩٠ ص
٩١ ص
٩٢ ص
٩٣ ص
٩٤ ص
٩٥ ص
٩٦ ص
٩٧ ص
٩٨ ص
٩٩ ص
١٠٠ ص
١٠١ ص
١٠٢ ص
١٠٣ ص
١٠٤ ص
١٠٥ ص
١٠٦ ص
١٠٧ ص
١٠٨ ص
١٠٩ ص
١١٠ ص
١١١ ص
١١٢ ص
١١٣ ص
١١٤ ص
١١٥ ص
١١٦ ص
١١٧ ص
١١٨ ص
١١٩ ص
١٢٠ ص
١٢١ ص
١٢٢ ص
١٢٣ ص
١٢٤ ص
١٢٥ ص
١٢٦ ص
١٢٧ ص
١٢٨ ص
١٢٩ ص
١٣٠ ص
١٣١ ص
١٣٢ ص
١٣٣ ص
١٣٤ ص
١٣٥ ص
١٣٦ ص
١٣٧ ص
١٣٨ ص
١٣٩ ص
١٤٠ ص
١٤١ ص
١٤٢ ص
١٤٣ ص
١٤٤ ص
١٤٥ ص
١٤٦ ص
١٤٧ ص
١٤٨ ص
١٤٩ ص
١٥٠ ص
١٥١ ص
١٥٢ ص
١٥٣ ص
١٥٤ ص
١٥٥ ص
١٥٦ ص
١٥٧ ص
١٥٨ ص
١٥٩ ص
١٦٠ ص
١٦١ ص
١٦٢ ص
١٦٣ ص
١٦٤ ص
١٦٥ ص
١٦٦ ص
١٦٧ ص
١٦٨ ص
١٦٩ ص
١٧٠ ص
١٧١ ص
١٧٢ ص
١٧٣ ص
١٧٤ ص
١٧٥ ص
١٧٦ ص
١٧٧ ص
١٧٨ ص
١٧٩ ص
١٨٠ ص
١٨١ ص
١٨٢ ص
١٨٣ ص
١٨٤ ص
١٨٥ ص
١٨٦ ص
١٨٧ ص
١٨٨ ص
١٨٩ ص
١٩٠ ص
١٩١ ص
١٩٢ ص
١٩٣ ص
١٩٤ ص
١٩٥ ص
١٩٦ ص
١٩٧ ص
١٩٨ ص
١٩٩ ص
٢٠٠ ص
٢٠١ ص
٢٠٢ ص
٢٠٣ ص
٢٠٤ ص
٢٠٥ ص
٢٠٦ ص
٢٠٧ ص
٢٠٨ ص
٢٠٩ ص
٢١٠ ص
٢١١ ص
٢١٢ ص
٢١٣ ص
٢١٤ ص
٢١٥ ص
٢١٦ ص
٢١٧ ص
٢١٨ ص
٢١٩ ص
٢٢٠ ص
٢٢١ ص
٢٢٢ ص
٢٢٣ ص
٢٢٤ ص
٢٢٥ ص
٢٢٦ ص
٢٢٧ ص
٢٢٨ ص
٢٢٩ ص
٢٣٠ ص
٢٣١ ص
٢٣٢ ص
٢٣٣ ص
٢٣٤ ص
٢٣٥ ص
٢٣٦ ص
٢٣٧ ص
٢٣٨ ص
٢٣٩ ص
٢٤٠ ص
٢٤١ ص
٢٤٢ ص
٢٤٣ ص
٢٤٤ ص
٢٤٥ ص
٢٤٦ ص
٢٤٧ ص
٢٤٨ ص
٢٤٩ ص
٢٥٠ ص
٢٥١ ص
٢٥٢ ص
٢٥٣ ص
٢٥٤ ص
٢٥٥ ص
٢٥٦ ص
٢٥٧ ص
٢٥٨ ص
٢٥٩ ص
٢٦٠ ص
٢٦١ ص
٢٦٢ ص
٢٦٣ ص
٢٦٤ ص
٢٦٥ ص
٢٦٦ ص
٢٦٧ ص
٢٦٨ ص
٢٦٩ ص
٢٧٠ ص
٢٧١ ص
٢٧٢ ص
٢٧٣ ص
٢٧٤ ص
٢٧٥ ص
٢٧٦ ص
٢٧٧ ص
٢٧٨ ص
٢٧٩ ص
٢٨٠ ص
٢٨١ ص
٢٨٢ ص
٢٨٣ ص
٢٨٤ ص
٢٨٥ ص
٢٨٦ ص
٢٨٧ ص
٢٨٨ ص
٢٨٩ ص
٢٩٠ ص
٢٩١ ص
٢٩٢ ص
٢٩٣ ص
٢٩٤ ص
٢٩٥ ص
٢٩٦ ص
٢٩٧ ص
٢٩٨ ص
٢٩٩ ص
٣٠٠ ص
٣٠١ ص
٣٠٢ ص
٣٠٣ ص
٣٠٤ ص
٣٠٥ ص
٣٠٦ ص
٣٠٧ ص
٣٠٨ ص
٣٠٩ ص
٣١٠ ص
٣١١ ص
٣١٢ ص
٣١٣ ص
٣١٤ ص
٣١٥ ص
٣١٦ ص
٣١٧ ص
٣١٨ ص
٣١٩ ص
٣٢٠ ص
٣٢١ ص
٣٢٢ ص
٣٢٣ ص
٣٢٤ ص
٣٢٥ ص
٣٢٦ ص
٣٢٧ ص
٣٢٨ ص
٣٢٩ ص
٣٣٠ ص
٣٣١ ص
٣٣٢ ص
٣٣٣ ص
٣٣٤ ص
٣٣٥ ص
٣٣٦ ص
٣٣٧ ص
٣٣٨ ص
٣٣٩ ص
٣٤٠ ص
٣٤١ ص
٣٤٢ ص
٣٤٣ ص
٣٤٤ ص
٣٤٥ ص
٣٤٦ ص
٣٤٧ ص
٣٤٨ ص
٣٤٩ ص
٣٥٠ ص
٣٥١ ص
٣٥٢ ص
٣٥٣ ص
٣٥٤ ص
٣٥٥ ص
٣٥٦ ص
٣٥٧ ص
٣٥٨ ص
٣٥٩ ص
٣٦٠ ص
٣٦١ ص
٣٦٢ ص
٣٦٣ ص
٣٦٤ ص
٣٦٥ ص
٣٦٦ ص
٣٦٧ ص
٣٦٨ ص
٣٦٩ ص
٣٧٠ ص
٣٧١ ص
٣٧٢ ص
٣٧٣ ص
٣٧٤ ص
٣٧٥ ص
٣٧٦ ص
٣٧٧ ص
٣٧٨ ص
٣٧٩ ص
٣٨٠ ص
٣٨١ ص
٣٨٢ ص
٣٨٣ ص
٣٨٤ ص
٣٨٥ ص
٣٨٦ ص
٣٨٧ ص
٣٨٨ ص
٣٨٩ ص
٣٩٠ ص
٣٩١ ص
٣٩٢ ص
٣٩٣ ص
٣٩٤ ص
٣٩٥ ص
٣٩٦ ص
٣٩٧ ص
٣٩٨ ص
٣٩٩ ص
٤٠٠ ص
٤٠١ ص
٤٠٢ ص
٤٠٣ ص
٤٠٤ ص
٤٠٥ ص
٤٠٦ ص
٤٠٧ ص
٤٠٨ ص
٤٠٩ ص
٤١٠ ص
٤١١ ص
٤١٢ ص
٤١٣ ص
٤١٤ ص
٤١٥ ص
٤١٦ ص
٤١٧ ص
٤١٨ ص
٤١٩ ص
٤٢٠ ص
٤٢١ ص
٤٢٢ ص
٤٢٣ ص
٤٢٤ ص
٤٢٥ ص
٤٢٦ ص
٤٢٧ ص
٤٢٨ ص
٤٢٩ ص
٤٣٠ ص
٤٣١ ص
٤٣٢ ص
٤٣٣ ص
٤٣٤ ص
٤٣٥ ص
٤٣٦ ص
٤٣٧ ص
٤٣٨ ص
٤٣٩ ص
٤٤٠ ص
٤٤١ ص
٤٤٢ ص
٤٤٣ ص
٤٤٤ ص
٤٤٥ ص
٤٤٦ ص
٤٤٧ ص
٤٤٨ ص
٤٤٩ ص
٤٥٠ ص
٤٥١ ص
٤٥٢ ص
٤٥٣ ص
٤٥٤ ص
٤٥٥ ص
٤٥٦ ص
٤٥٧ ص
٤٥٨ ص
٤٥٩ ص
٤٦٠ ص
٤٦١ ص
٤٦٢ ص
٤٦٣ ص
٤٦٤ ص
٤٦٥ ص
٤٦٦ ص
٤٦٧ ص
٤٦٨ ص
٤٦٩ ص
٤٧٠ ص
٤٧١ ص
٤٧٢ ص
٤٧٣ ص
٤٧٤ ص
٤٧٥ ص
٤٧٦ ص
٤٧٧ ص
٤٧٨ ص
٤٧٩ ص
٤٨٠ ص
٤٨١ ص
٤٨٢ ص
٤٨٣ ص
٤٨٤ ص
٤٨٥ ص
٤٨٦ ص
٤٨٧ ص
٤٨٨ ص
٤٨٩ ص
٤٩٠ ص
٤٩١ ص
٤٩٢ ص
٤٩٣ ص
٤٩٤ ص
٤٩٥ ص
٤٩٦ ص
٤٩٧ ص
٤٩٨ ص
٤٩٩ ص
٥٠٠ ص
٥٠١ ص
٥٠٢ ص
٥٠٣ ص
٥٠٤ ص
٥٠٥ ص
٥٠٦ ص
٥٠٧ ص
٥٠٨ ص
٥٠٩ ص
٥١٠ ص
٥١١ ص
٥١٢ ص
٥١٣ ص
٥١٤ ص
٥١٥ ص
٥١٦ ص
٥١٧ ص
٥١٨ ص
٥١٩ ص
٥٢٠ ص
٥٢١ ص
٥٢٢ ص
٥٢٣ ص
٥٢٤ ص
٥٢٥ ص
٥٢٦ ص
٥٢٧ ص
٥٢٨ ص
٥٢٩ ص
٥٣٠ ص
٥٣١ ص
٥٣٢ ص
٥٣٣ ص
٥٣٤ ص
٥٣٥ ص
٥٣٦ ص
٥٣٧ ص
٥٣٨ ص
٥٣٩ ص
٥٤٠ ص
٥٤١ ص
٥٤٢ ص
٥٤٣ ص
٥٤٤ ص
٥٤٥ ص
٥٤٦ ص
٥٤٧ ص
٥٤٨ ص
٥٤٩ ص
٥٥٠ ص
٥٥١ ص
٥٥٢ ص
٥٥٣ ص
٥٥٤ ص
٥٥٥ ص
٥٥٦ ص
٥٥٧ ص
٥٥٨ ص
٥٥٩ ص
٥٦٠ ص
٥٦١ ص
٥٦٢ ص
٥٦٣ ص
٥٦٤ ص
٥٦٥ ص
٥٦٦ ص
٥٦٧ ص
٥٦٨ ص
٥٦٩ ص
٥٧٠ ص
٥٧١ ص
٥٧٢ ص
٥٧٣ ص
٥٧٤ ص
٥٧٥ ص
٥٧٦ ص
٥٧٧ ص
٥٧٨ ص
٥٧٩ ص
٥٨٠ ص
٥٨١ ص
٥٨٢ ص
٥٨٣ ص
٥٨٤ ص
٥٨٥ ص
٥٨٦ ص
٥٨٧ ص
٥٨٨ ص
٥٨٩ ص
٥٩٠ ص
٥٩١ ص
٥٩٢ ص
٥٩٣ ص
٥٩٤ ص
٥٩٥ ص
٥٩٦ ص
٥٩٧ ص
٥٩٨ ص
٥٩٩ ص
٦٠٠ ص
٦٠١ ص
٦٠٢ ص
٦٠٣ ص
٦٠٤ ص
٦٠٥ ص
٦٠٦ ص
٦٠٧ ص
٦٠٨ ص
٦٠٩ ص
٦١٠ ص
٦١١ ص
٦١٢ ص
٦١٣ ص
٦١٤ ص
٦١٥ ص
٦١٦ ص
٦١٧ ص
٦١٨ ص
٦١٩ ص
٦٢٠ ص
٦٢١ ص
٦٢٢ ص
٦٢٣ ص
٦٢٤ ص
٦٢٥ ص
٦٢٦ ص
٦٢٧ ص
٦٢٨ ص
٦٢٩ ص
٦٣٠ ص
٦٣١ ص
٦٣٢ ص
٦٣٣ ص
٦٣٤ ص
٦٣٥ ص
٦٣٦ ص
٦٣٧ ص
٦٣٨ ص
٦٣٩ ص
٦٤٠ ص
٦٤١ ص
٦٤٢ ص
٦٤٣ ص
٦٤٤ ص
٦٤٥ ص
٦٤٦ ص
٦٤٧ ص
٦٤٨ ص
٦٤٩ ص
٦٥٠ ص
٦٥١ ص
٦٥٢ ص
٦٥٣ ص
٦٥٤ ص
٦٥٥ ص
٦٥٦ ص
٦٥٧ ص
٦٥٨ ص
٦٥٩ ص
٦٦٠ ص
٦٦١ ص
٦٦٢ ص
٦٦٣ ص
٦٦٤ ص
٦٦٥ ص
٦٦٦ ص
٦٦٧ ص
٦٦٨ ص
٦٦٩ ص
٦٧٠ ص
٦٧١ ص
٦٧٢ ص
٦٧٣ ص
٦٧٤ ص
٦٧٥ ص
٦٧٦ ص
٦٧٧ ص
٦٧٨ ص
٦٧٩ ص
٦٨٠ ص
٦٨١ ص
٦٨٢ ص
٦٨٣ ص
٦٨٤ ص
٦٨٥ ص
٦٨٦ ص
٦٨٧ ص
٦٨٨ ص
٦٨٩ ص
٦٩٠ ص
٦٩١ ص
٦٩٢ ص
٦٩٣ ص
٦٩٤ ص
٦٩٥ ص
٦٩٦ ص
٦٩٧ ص
٦٩٨ ص
٦٩٩ ص
٧٠٠ ص
٧٠١ ص
٧٠٢ ص
٧٠٣ ص
٧٠٤ ص
٧٠٥ ص
٧٠٦ ص
٧٠٧ ص
٧٠٨ ص
٧٠٩ ص
٧١٠ ص
٧١١ ص
٧١٢ ص
٧١٣ ص
٧١٤ ص
٧١٥ ص
٧١٦ ص
٧١٧ ص
٧١٨ ص
٧١٩ ص
٧٢٠ ص
٧٢١ ص
٧٢٢ ص
٧٢٣ ص
٧٢٤ ص
٧٢٥ ص
٧٢٦ ص
٧٢٧ ص
٧٢٨ ص
٧٢٩ ص
٧٣٠ ص
٧٣١ ص
٧٣٢ ص
٧٣٣ ص
٧٣٤ ص
٧٣٥ ص
٧٣٦ ص
٧٣٧ ص
٧٣٨ ص
٧٣٩ ص
٧٤٠ ص
٧٤١ ص
٧٤٢ ص
٧٤٣ ص
٧٤٤ ص
٧٤٥ ص
٧٤٦ ص
٧٤٧ ص
٧٤٨ ص
٧٤٩ ص
٧٥٠ ص
٧٥١ ص
٧٥٢ ص
٧٥٣ ص
٧٥٤ ص
٧٥٥ ص
٧٥٦ ص
٧٥٧ ص
٧٥٨ ص
٧٥٩ ص
٧٦٠ ص
٧٦١ ص
٧٦٢ ص
٧٦٣ ص
٧٦٤ ص
٧٦٥ ص
٧٦٦ ص
٧٦٧ ص
٧٦٨ ص
٧٦٩ ص
٧٧٠ ص
٧٧١ ص
٧٧٢ ص
٧٧٣ ص
٧٧٤ ص
٧٧٥ ص
٧٧٦ ص
٧٧٧ ص
٧٧٨ ص
٧٧٩ ص
٧٨٠ ص
٧٨١ ص
٧٨٢ ص
٧٨٣ ص
٧٨٤ ص
٧٨٥ ص
٧٨٦ ص
٧٨٧ ص
٧٨٨ ص
٧٨٩ ص
٧٩٠ ص
٧٩١ ص
٧٩٢ ص
٧٩٣ ص
٧٩٤ ص
٧٩٥ ص
٧٩٦ ص
٧٩٧ ص
٧٩٨ ص
٧٩٩ ص
٨٠٠ ص
٨٠١ ص
٨٠٢ ص
٨٠٣ ص
٨٠٤ ص
٨٠٥ ص
٨٠٦ ص
٨٠٧ ص
٨٠٨ ص
٨٠٩ ص
٨١٠ ص
٨١١ ص
٨١٢ ص
٨١٣ ص
٨١٤ ص
٨١٥ ص
٨١٦ ص
٨١٧ ص
٨١٨ ص
٨١٩ ص
٨٢٠ ص
٨٢١ ص
٨٢٢ ص
٨٢٣ ص
٨٢٤ ص
٨٢٥ ص
٨٢٦ ص
٨٢٧ ص
٨٢٨ ص
٨٢٩ ص
٨٣٠ ص
٨٣١ ص
٨٣٢ ص
٨٣٣ ص
٨٣٤ ص
٨٣٥ ص
٨٣٦ ص
٨٣٧ ص
٨٣٨ ص
٨٣٩ ص
٨٤٠ ص
٨٤١ ص
٨٤٢ ص
٨٤٣ ص
٨٤٤ ص
٨٤٥ ص
٨٤٦ ص
٨٤٧ ص
٨٤٨ ص
٨٤٩ ص
٨٥٠ ص
٨٥١ ص
٨٥٢ ص
٨٥٣ ص
٨٥٤ ص
٨٥٥ ص
٨٥٦ ص
٨٥٧ ص
٨٥٨ ص
٨٥٩ ص
٨٦٠ ص
٨٦١ ص
٨٦٢ ص
٨٦٣ ص
٨٦٤ ص
٨٦٥ ص
٨٦٦ ص
٨٦٧ ص
٨٦٨ ص
٨٦٩ ص
٨٧٠ ص
٨٧١ ص
٨٧٢ ص
٨٧٣ ص
٨٧٤ ص
٨٧٥ ص
٨٧٦ ص
٨٧٧ ص
٨٧٨ ص
٨٧٩ ص
٨٨٠ ص
٨٨١ ص
٨٨٢ ص
٨٨٣ ص
٨٨٤ ص
٨٨٥ ص
٨٨٦ ص
٨٨٧ ص
٨٨٨ ص
٨٨٩ ص
٨٩٠ ص
٨٩١ ص
٨٩٢ ص
٨٩٣ ص
٨٩٤ ص
٨٩٥ ص
٨٩٦ ص
٨٩٧ ص
٨٩٨ ص
٨٩٩ ص
٩٠٠ ص
٩٠١ ص
٩٠٢ ص
٩٠٣ ص
٩٠٤ ص
٩٠٥ ص
٩٠٦ ص
٩٠٧ ص
٩٠٨ ص
٩٠٩ ص
٩١٠ ص
٩١١ ص
٩١٢ ص
٩١٣ ص
٩١٤ ص
٩١٥ ص
٩١٦ ص
٩١٧ ص
٩١٨ ص
٩١٩ ص
٩٢٠ ص
٩٢١ ص
٩٢٢ ص
٩٢٣ ص
٩٢٤ ص
٩٢٥ ص
٩٢٦ ص
٩٢٧ ص
٩٢٨ ص
٩٢٩ ص
٩٣٠ ص
٩٣١ ص
٩٣٢ ص
٩٣٣ ص
٩٣٤ ص
٩٣٥ ص
٩٣٦ ص
٩٣٧ ص
٩٣٨ ص
٩٣٩ ص
٩٤٠ ص
٩٤١ ص
٩٤٢ ص
٩٤٣ ص
٩٤٤ ص
٩٤٥ ص
٩٤٦ ص
٩٤٧ ص
٩٤٨ ص
٩٤٩ ص
٩٥٠ ص
٩٥١ ص
٩٥٢ ص
٩٥٣ ص
٩٥٤ ص
٩٥٥ ص
٩٥٦ ص
٩٥٧ ص
٩٥٨ ص
٩٥٩ ص
٩٦٠ ص
٩٦١ ص
٩٦٢ ص
٩٦٣ ص
٩٦٤ ص
٩٦٥ ص
٩٦٦ ص
٩٦٧ ص
٩٦٨ ص
٩٦٩ ص
٩٧٠ ص
٩٧١ ص
٩٧٢ ص
٩٧٣ ص
٩٧٤ ص
٩٧٥ ص
٩٧٦ ص
٩٧٧ ص
٩٧٨ ص
٩٧٩ ص
٩٨٠ ص
٩٨١ ص
٩٨٢ ص
٩٨٣ ص
٩٨٤ ص
٩٨٥ ص
٩٨٦ ص
٩٨٧ ص
٩٨٨ ص
٩٨٩ ص
٩٩٠ ص
٩٩١ ص
٩٩٢ ص
٩٩٣ ص
٩٩٤ ص
٩٩٥ ص
٩٩٦ ص
٩٩٧ ص
٩٩٨ ص
٩٩٩ ص
١٠٠٠ ص
١٠٠١ ص
١٠٠٢ ص
١٠٠٣ ص
١٠٠٤ ص
١٠٠٥ ص
١٠٠٦ ص
١٠٠٧ ص
١٠٠٨ ص
١٠٠٩ ص
١٠١٠ ص
١٠١١ ص
١٠١٢ ص
١٠١٣ ص
١٠١٤ ص
١٠١٥ ص
١٠١٦ ص
١٠١٧ ص
١٠١٨ ص
١٠١٩ ص
١٠٢٠ ص
١٠٢١ ص
١٠٢٢ ص
١٠٢٣ ص
١٠٢٤ ص
١٠٢٥ ص
١٠٢٦ ص
١٠٢٧ ص
١٠٢٨ ص
١٠٢٩ ص
١٠٣٠ ص
١٠٣١ ص
١٠٣٢ ص
١٠٣٣ ص
١٠٣٤ ص
١٠٣٥ ص
١٠٣٦ ص
١٠٣٧ ص
١٠٣٨ ص
١٠٣٩ ص
١٠٤٠ ص
١٠٤١ ص
١٠٤٢ ص
١٠٤٣ ص
١٠٤٤ ص
١٠٤٥ ص
١٠٤٦ ص
١٠٤٧ ص
١٠٤٨ ص
١٠٤٩ ص
١٠٥٠ ص
١٠٥١ ص
١٠٥٢ ص
١٠٥٣ ص
١٠٥٤ ص
١٠٥٥ ص
١٠٥٦ ص
١٠٥٧ ص
١٠٥٨ ص
١٠٥٩ ص
١٠٦٠ ص
١٠٦١ ص
١٠٦٢ ص
١٠٦٣ ص
١٠٦٤ ص
١٠٦٥ ص
١٠٦٦ ص
١٠٦٧ ص
١٠٦٨ ص
١٠٦٩ ص
١٠٧٠ ص
١٠٧١ ص
١٠٧٢ ص
١٠٧٣ ص
١٠٧٤ ص
١٠٧٥ ص
١٠٧٦ ص
١٠٧٧ ص
١٠٧٨ ص
١٠٧٩ ص
١٠٨٠ ص
١٠٨١ ص
١٠٨٢ ص
١٠٨٣ ص
١٠٨٤ ص
١٠٨٥ ص
١٠٨٦ ص
١٠٨٧ ص
١٠٨٨ ص
١٠٨٩ ص
١٠٩٠ ص
١٠٩١ ص
١٠٩٢ ص
١٠٩٣ ص
١٠٩٤ ص
١٠٩٥ ص
١٠٩٦ ص
١٠٩٧ ص
١٠٩٨ ص
١٠٩٩ ص
١١٠٠ ص
١١٠١ ص
١١٠٢ ص
١١٠٣ ص
١١٠٤ ص
١١٠٥ ص
١١٠٦ ص
١١٠٧ ص
١١٠٨ ص
١١٠٩ ص
١١١٠ ص
١١١١ ص
١١١٢ ص
١١١٣ ص
١١١٤ ص
١١١٥ ص
١١١٦ ص
١١١٧ ص
١١١٨ ص
١١١٩ ص
١١٢٠ ص
١١٢١ ص
١١٢٢ ص
١١٢٣ ص
١١٢٤ ص
١١٢٥ ص
١١٢٦ ص
١١٢٧ ص
١١٢٨ ص
١١٢٩ ص
١١٣٠ ص
١١٣١ ص
١١٣٢ ص
١١٣٣ ص
١١٣٤ ص
١١٣٥ ص
١١٣٦ ص
١١٣٧ ص
١١٣٨ ص
١١٣٩ ص
١١٤٠ ص
١١٤١ ص
١١٤٢ ص
١١٤٣ ص
١١٤٤ ص
١١٤٥ ص
١١٤٦ ص
١١٤٧ ص
١١٤٨ ص
١١٤٩ ص
١١٥٠ ص
١١٥١ ص
١١٥٢ ص
١١٥٣ ص
١١٥٤ ص
١١٥٥ ص
١١٥٦ ص
١١٥٧ ص
١١٥٨ ص
١١٥٩ ص
١١٦٠ ص
١١٦١ ص
١١٦٢ ص
١١٦٣ ص
١١٦٤ ص
١١٦٥ ص
١١٦٦ ص
١١٦٧ ص
١١٦٨ ص
١١٦٩ ص
١١٧٠ ص
١١٧١ ص
١١٧٢ ص
١١٧٣ ص
١١٧٤ ص
١١٧٥ ص
١١٧٦ ص
١١٧٧ ص
١١٧٨ ص
١١٧٩ ص
١١٨٠ ص
١١٨١ ص
١١٨٢ ص
١١٨٣ ص
١١٨٤ ص
١١٨٥ ص
١١٨٦ ص
١١٨٧ ص
١١٨٨ ص
١١٨٩ ص
١١٩٠ ص
١١٩١ ص
١١٩٢ ص
١١٩٣ ص
١١٩٤ ص
١١٩٥ ص
١١٩٦ ص
١١٩٧ ص
١١٩٨ ص
١١٩٩ ص
١٢٠٠ ص
١٢٠١ ص
١٢٠٢ ص
١٢٠٣ ص
١٢٠٤ ص
١٢٠٥ ص
١٢٠٦ ص
١٢٠٧ ص
١٢٠٨ ص
١٢٠٩ ص
١٢١٠ ص
١٢١١ ص
١٢١٢ ص
١٢١٣ ص
١٢١٤ ص
١٢١٥ ص
١٢١٦ ص
١٢١٧ ص
١٢١٨ ص
١٢١٩ ص
١٢٢٠ ص
١٢٢١ ص
١٢٢٢ ص
١٢٢٣ ص
١٢٢٤ ص
١٢٢٥ ص
١٢٢٦ ص
١٢٢٧ ص
١٢٢٨ ص
١٢٢٩ ص
١٢٣٠ ص
١٢٣١ ص
١٢٣٢ ص
١٢٣٣ ص
١٢٣٤ ص
١٢٣٥ ص
١٢٣٦ ص
١٢٣٧ ص
١٢٣٨ ص
١٢٣٩ ص
١٢٤٠ ص
١٢٤١ ص
١٢٤٢ ص
١٢٤٣ ص
١٢٤٤ ص
١٢٤٥ ص
١٢٤٦ ص
١٢٤٧ ص
١٢٤٨ ص
١٢٤٩ ص
١٢٥٠ ص
١٢٥١ ص
١٢٥٢ ص
١٢٥٣ ص
١٢٥٤ ص
١٢٥٥ ص
١٢٥٦ ص
١٢٥٧ ص
١٢٥٨ ص
١٢٥٩ ص
١٢٦٠ ص
١٢٦١ ص
١٢٦٢ ص
١٢٦٣ ص
١٢٦٤ ص
١٢٦٥ ص
١٢٦٦ ص
١٢٦٧ ص
١٢٦٨ ص
١٢٦٩ ص
١٢٧٠ ص
١٢٧١ ص
١٢٧٢ ص
١٢٧٣ ص
١٢٧٤ ص
١٢٧٥ ص
١٢٧٦ ص
١٢٧٧ ص
١٢٧٨ ص
١٢٧٩ ص
١٢٨٠ ص
١٢٨١ ص
١٢٨٢ ص
١٢٨٣ ص
١٢٨٤ ص
١٢٨٥ ص
١٢٨٦ ص
١٢٨٧ ص
١٢٨٨ ص
١٢٨٩ ص
١٢٩٠ ص
١٢٩١ ص
١٢٩٢ ص
١٢٩٣ ص
١٢٩٤ ص
١٢٩٥ ص
١٢٩٦ ص
١٢٩٧ ص
١٢٩٨ ص
١٢٩٩ ص
١٣٠٠ ص
١٣٠١ ص
١٣٠٢ ص
١٣٠٣ ص
١٣٠٤ ص
١٣٠٥ ص
١٣٠٦ ص
١٣٠٧ ص
١٣٠٨ ص
١٣٠٩ ص
١٣١٠ ص
١٣١١ ص
١٣١٢ ص
١٣١٣ ص
١٣١٤ ص
١٣١٥ ص
١٣١٦ ص
١٣١٧ ص
١٣١٨ ص
١٣١٩ ص
١٣٢٠ ص
١٣٢١ ص
١٣٢٢ ص
١٣٢٣ ص
١٣٢٤ ص
١٣٢٥ ص
١٣٢٦ ص
١٣٢٧ ص
١٣٢٨ ص
١٣٢٩ ص
١٣٣٠ ص
١٣٣١ ص
١٣٣٢ ص
١٣٣٣ ص
١٣٣٤ ص
١٣٣٥ ص
١٣٣٦ ص
١٣٣٧ ص
١٣٣٨ ص
١٣٣٩ ص
١٣٤٠ ص
١٣٤١ ص
١٣٤٢ ص
١٣٤٣ ص
١٣٤٤ ص
١٣٤٥ ص
١٣٤٦ ص
١٣٤٧ ص
١٣٤٨ ص
١٣٤٩ ص
١٣٥٠ ص
١٣٥١ ص
١٣٥٢ ص
١٣٥٣ ص
١٣٥٤ ص
١٣٥٥ ص
١٣٥٦ ص
١٣٥٧ ص
١٣٥٨ ص
١٣٥٩ ص
١٣٦٠ ص
١٣٦١ ص
١٣٦٢ ص
١٣٦٣ ص
١٣٦٤ ص
١٣٦٥ ص
١٣٦٦ ص
١٣٦٧ ص
١٣٦٨ ص
١٣٦٩ ص
١٣٧٠ ص
١٣٧١ ص
١٣٧٢ ص
١٣٧٣ ص
١٣٧٤ ص
١٣٧٥ ص
١٣٧٦ ص
١٣٧٧ ص
١٣٧٨ ص
١٣٧٩ ص
١٣٨٠ ص
١٣٨١ ص
١٣٨٢ ص
١٣٨٣ ص
١٣٨٤ ص
١٣٨٥ ص
١٣٨٦ ص
١٣٨٧ ص
١٣٨٨ ص
١٣٨٩ ص
١٣٩٠ ص
١٣٩١ ص
١٣٩٢ ص
١٣٩٣ ص
١٣٩٤ ص
١٣٩٥ ص
١٣٩٦ ص
١٣٩٧ ص
١٣٩٨ ص
١٣٩٩ ص
١٤٠٠ ص
١٤٠١ ص
١٤٠٢ ص
١٤٠٣ ص
١٤٠٤ ص
١٤٠٥ ص
١٤٠٦ ص
١٤٠٧ ص
١٤٠٨ ص
١٤٠٩ ص
١٤١٠ ص
١٤١١ ص
١٤١٢ ص
١٤١٣ ص
١٤١٤ ص
١٤١٥ ص
١٤١٦ ص
١٤١٧ ص
١٤١٨ ص
١٤١٩ ص
١٤٢٠ ص
١٤٢١ ص
١٤٢٢ ص
١٤٢٣ ص
١٤٢٤ ص
١٤٢٥ ص
١٤٢٦ ص
١٤٢٧ ص
١٤٢٨ ص
١٤٢٩ ص
١٤٣٠ ص
١٤٣١ ص
١٤٣٢ ص
١٤٣٣ ص
١٤٣٤ ص
١٤٣٥ ص
١٤٣٦ ص
١٤٣٧ ص
١٤٣٨ ص
١٤٣٩ ص
١٤٤٠ ص
١٤٤١ ص
١٤٤٢ ص
١٤٤٣ ص
١٤٤٤ ص
١٤٤٥ ص
١٤٤٦ ص
١٤٤٧ ص
١٤٤٨ ص
١٤٤٩ ص
١٤٥٠ ص
١٤٥١ ص
١٤٥٢ ص
١٤٥٣ ص
١٤٥٤ ص
١٤٥٥ ص
١٤٥٦ ص
١٤٥٧ ص
١٤٥٨ ص
١٤٥٩ ص
١٤٦٠ ص
١٤٦١ ص
١٤٦٢ ص
١٤٦٣ ص
١٤٦٤ ص
١٤٦٥ ص
١٤٦٦ ص
١٤٦٧ ص
١٤٦٨ ص
١٤٦٩ ص
١٤٧٠ ص
١٤٧١ ص
١٤٧٢ ص
١٤٧٣ ص
١٤٧٤ ص
١٤٧٥ ص
١٤٧٦ ص
١٤٧٧ ص
١٤٧٨ ص
١٤٧٩ ص
١٤٨٠ ص
١٤٨١ ص
١٤٨٢ ص
١٤٨٣ ص
١٤٨٤ ص
١٤٨٥ ص
١٤٨٦ ص
١٤٨٧ ص
١٤٨٨ ص
١٤٨٩ ص
١٤٩٠ ص
١٤٩١ ص
١٤٩٢ ص
١٤٩٣ ص
١٤٩٤ ص
١٤٩٥ ص
١٤٩٦ ص
١٤٩٧ ص
١٤٩٨ ص
١٤٩٩ ص
١٥٠٠ ص
١٥٠١ ص
١٥٠٢ ص
١٥٠٣ ص
١٥٠٤ ص
١٥٠٥ ص
١٥٠٦ ص
١٥٠٧ ص
١٥٠٨ ص
١٥٠٩ ص
١٥١٠ ص
١٥١١ ص
١٥١٢ ص
١٥١٣ ص
١٥١٤ ص
١٥١٥ ص
١٥١٦ ص
١٥١٧ ص
١٥١٨ ص
١٥١٩ ص
١٥٢٠ ص
١٥٢١ ص
١٥٢٢ ص
١٥٢٣ ص
١٥٢٤ ص
١٥٢٥ ص
١٥٢٦ ص
١٥٢٧ ص
١٥٢٨ ص
١٥٢٩ ص
١٥٣٠ ص
١٥٣١ ص
١٥٣٢ ص
١٥٣٣ ص
١٥٣٤ ص
١٥٣٥ ص
١٥٣٦ ص
١٥٣٧ ص
١٥٣٨ ص
١٥٣٩ ص
١٥٤٠ ص
١٥٤١ ص
١٥٤٢ ص
١٥٤٣ ص
١٥٤٤ ص
١٥٤٥ ص
١٥٤٦ ص
١٥٤٧ ص
١٥٤٨ ص
١٥٤٩ ص
١٥٥٠ ص
١٥٥١ ص
١٥٥٢ ص
١٥٥٣ ص
١٥٥٤ ص
١٥٥٥ ص
١٥٥٦ ص
١٥٥٧ ص
١٥٥٨ ص
١٥٥٩ ص
١٥٦٠ ص
١٥٦١ ص
١٥٦٢ ص
١٥٦٣ ص
١٥٦٤ ص
١٥٦٥ ص
١٥٦٦ ص
١٥٦٧ ص
١٥٦٨ ص
١٥٦٩ ص
١٥٧٠ ص
١٥٧١ ص
١٥٧٢ ص
١٥٧٣ ص
١٥٧٤ ص
١٥٧٥ ص
١٥٧٦ ص
١٥٧٧ ص
١٥٧٨ ص
١٥٧٩ ص
١٥٨٠ ص
١٥٨١ ص
١٥٨٢ ص
١٥٨٣ ص
١٥٨٤ ص
١٥٨٥ ص
١٥٨٦ ص
١٥٨٧ ص
١٥٨٨ ص
١٥٨٩ ص
١٥٩٠ ص
١٥٩١ ص
١٥٩٢ ص
١٥٩٣ ص
١٥٩٤ ص
١٥٩٥ ص
١٥٩٦ ص
١٥٩٧ ص
١٥٩٨ ص
١٥٩٩ ص
١٦٠٠ ص
١٦٠١ ص
١٦٠٢ ص
١٦٠٣ ص
١٦٠٤ ص
١٦٠٥ ص
١٦٠٦ ص
١٦٠٧ ص
١٦٠٨ ص
١٦٠٩ ص
١٦١٠ ص
١٦١١ ص
١٦١٢ ص
١٦١٣ ص
١٦١٤ ص
١٦١٥ ص
١٦١٦ ص
١٦١٧ ص
١٦١٨ ص
١٦١٩ ص
١٦٢٠ ص
١٦٢١ ص
١٦٢٢ ص
١٦٢٣ ص
١٦٢٤ ص
١٦٢٥ ص
١٦٢٦ ص
١٦٢٧ ص
١٦٢٨ ص
١٦٢٩ ص
١٦٣٠ ص
١٦٣١ ص
١٦٣٢ ص
١٦٣٣ ص
١٦٣٤ ص
١٦٣٥ ص
١٦٣٦ ص
١٦٣٧ ص
١٦٣٨ ص
١٦٣٩ ص
١٦٤٠ ص
١٦٤١ ص
١٦٤٢ ص
١٦٤٣ ص
١٦٤٤ ص
١٦٤٥ ص
١٦٤٦ ص
١٦٤٧ ص
١٦٤٨ ص
١٦٤٩ ص
١٦٥٠ ص
١٦٥١ ص
١٦٥٢ ص
١٦٥٣ ص
١٦٥٤ ص
١٦٥٥ ص
١٦٥٦ ص
١٦٥٧ ص
١٦٥٨ ص
١٦٥٩ ص
١٦٦٠ ص
١٦٦١ ص
١٦٦٢ ص
١٦٦٣ ص
١٦٦٤ ص
١٦٦٥ ص
١٦٦٦ ص
١٦٦٧ ص
١٦٦٨ ص
١٦٦٩ ص
١٦٧٠ ص
١٦٧١ ص
١٦٧٢ ص
١٦٧٣ ص
١٦٧٤ ص
١٦٧٥ ص
١٦٧٦ ص
١٦٧٧ ص
١٦٧٨ ص
١٦٧٩ ص
١٦٨٠ ص
١٦٨١ ص
١٦٨٢ ص
١٦٨٣ ص
١٦٨٤ ص
١٦٨٥ ص
١٦٨٦ ص
١٦٨٧ ص
١٦٨٨ ص
١٦٨٩ ص
١٦٩٠ ص
١٦٩١ ص
١٦٩٢ ص
١٦٩٣ ص
١٦٩٤ ص
١٦٩٥ ص
١٦٩٦ ص
١٦٩٧ ص
١٦٩٨ ص
١٦٩٩ ص
١٧٠٠ ص
١٧٠١ ص
١٧٠٢ ص
١٧٠٣ ص
١٧٠٤ ص
١٧٠٥ ص
١٧٠٦ ص
١٧٠٧ ص
١٧٠٨ ص
١٧٠٩ ص
١٧١٠ ص
١٧١١ ص
١٧١٢ ص
١٧١٣ ص
١٧١٤ ص
١٧١٥ ص
١٧١٦ ص
١٧١٧ ص
١٧١٨ ص
١٧١٩ ص
١٧٢٠ ص
١٧٢١ ص
١٧٢٢ ص
١٧٢٣ ص
١٧٢٤ ص
١٧٢٥ ص
١٧٢٦ ص
١٧٢٧ ص
١٧٢٨ ص
١٧٢٩ ص
١٧٣٠ ص
١٧٣١ ص
١٧٣٢ ص
١٧٣٣ ص
١٧٣٤ ص
١٧٣٥ ص
١٧٣٦ ص
١٧٣٧ ص
١٧٣٨ ص
١٧٣٩ ص
١٧٤٠ ص
١٧٤١ ص
١٧٤٢ ص
١٧٤٣ ص
١٧٤٤ ص
١٧٤٥ ص
١٧٤٦ ص
١٧٤٧ ص
١٧٤٨ ص
١٧٤٩ ص
١٧٥٠ ص
١٧٥١ ص
١٧٥٢ ص
١٧٥٣ ص
١٧٥٤ ص
١٧٥٥ ص
١٧٥٦ ص
١٧٥٧ ص
١٧٥٨ ص
١٧٥٩ ص
١٧٦٠ ص
١٧٦١ ص
١٧٦٢ ص
١٧٦٣ ص
١٧٦٤ ص
١٧٦٥ ص
١٧٦٦ ص
١٧٦٧ ص
١٧٦٨ ص
١٧٦٩ ص
١٧٧٠ ص
١٧٧١ ص
١٧٧٢ ص
١٧٧٣ ص
١٧٧٤ ص
١٧٧٥ ص
١٧٧٦ ص
١٧٧٧ ص
١٧٧٨ ص
١٧٧٩ ص
١٧٨٠ ص
١٧٨١ ص
١٧٨٢ ص
١٧٨٣ ص
١٧٨٤ ص
١٧٨٥ ص
١٧٨٦ ص
١٧٨٧ ص
١٧٨٨ ص
١٧٨٩ ص
١٧٩٠ ص
١٧٩١ ص
١٧٩٢ ص
١٧٩٣ ص
١٧٩٤ ص
١٧٩٥ ص
١٧٩٦ ص
١٧٩٧ ص
١٧٩٨ ص
١٧٩٩ ص
١٨٠٠ ص
١٨٠١ ص
١٨٠٢ ص
١٨٠٣ ص
١٨٠٤ ص
١٨٠٥ ص
١٨٠٦ ص
١٨٠٧ ص
١٨٠٨ ص
١٨٠٩ ص
١٨١٠ ص
١٨١١ ص
١٨١٢ ص
١٨١٣ ص
١٨١٤ ص
١٨١٥ ص
١٨١٦ ص
١٨١٧ ص
١٨١٨ ص
١٨١٩ ص
١٨٢٠ ص
١٨٢١ ص
١٨٢٢ ص
١٨٢٣ ص
١٨٢٤ ص
١٨٢٥ ص
١٨٢٦ ص
١٨٢٧ ص
١٨٢٨ ص
١٨٢٩ ص
١٨٣٠ ص
١٨٣١ ص
١٨٣٢ ص
١٨٣٣ ص
١٨٣٤ ص
١٨٣٥ ص
١٨٣٦ ص
١٨٣٧ ص
١٨٣٨ ص
١٨٣٩ ص
١٨٤٠ ص
١٨٤١ ص
١٨٤٢ ص
١٨٤٣ ص
١٨٤٤ ص
١٨٤٥ ص
١٨٤٦ ص
١٨٤٧ ص
١٨٤٨ ص
١٨٤٩ ص
١٨٥٠ ص
١٨٥١ ص
١٨٥٢ ص
١٨٥٣ ص
١٨٥٤ ص
١٨٥٥ ص
١٨٥٦ ص
١٨٥٧ ص
١٨٥٨ ص
١٨٥٩ ص
١٨٦٠ ص
١٨٦١ ص
١٨٦٢ ص
١٨٦٣ ص
١٨٦٤ ص
١٨٦٥ ص
١٨٦٦ ص
١٨٦٧ ص
١٨٦٨ ص
١٨٦٩ ص
١٨٧٠ ص
١٨٧١ ص
١٨٧٢ ص
١٨٧٣ ص
١٨٧٤ ص
١٨٧٥ ص
١٨٧٦ ص
١٨٧٧ ص
١٨٧٨ ص
١٨٧٩ ص
١٨٨٠ ص
١٨٨١ ص
١٨٨٢ ص
١٨٨٣ ص
١٨٨٤ ص
١٨٨٥ ص
١٨٨٦ ص
١٨٨٧ ص
١٨٨٨ ص
١٨٨٩ ص
١٨٩٠ ص
١٨٩١ ص
١٨٩٢ ص
١٨٩٣ ص
١٨٩٤ ص
١٨٩٥ ص
١٨٩٦ ص
١٨٩٧ ص
١٨٩٨ ص
١٨٩٩ ص
١٩٠٠ ص
١٩٠١ ص
١٩٠٢ ص
١٩٠٣ ص
١٩٠٤ ص
١٩٠٥ ص
١٩٠٦ ص
١٩٠٧ ص
١٩٠٨ ص
١٩٠٩ ص
١٩١٠ ص
١٩١١ ص
١٩١٢ ص
١٩١٣ ص
١٩١٤ ص
١٩١٥ ص
١٩١٦ ص
١٩١٧ ص
١٩١٨ ص
١٩١٩ ص
١٩٢٠ ص
١٩٢١ ص
١٩٢٢ ص
١٩٢٣ ص
١٩٢٤ ص
١٩٢٥ ص
١٩٢٦ ص
١٩٢٧ ص
١٩٢٨ ص
١٩٢٩ ص
١٩٣٠ ص
١٩٣١ ص
١٩٣٢ ص
١٩٣٣ ص
١٩٣٤ ص
١٩٣٥ ص
١٩٣٦ ص
١٩٣٧ ص
١٩٣٨ ص
١٩٣٩ ص
١٩٤٠ ص
١٩٤١ ص
١٩٤٢ ص
١٩٤٣ ص
١٩٤٤ ص
١٩٤٥ ص
١٩٤٦ ص
١٩٤٧ ص
١٩٤٨ ص
١٩٤٩ ص
١٩٥٠ ص
١٩٥١ ص
١٩٥٢ ص
١٩٥٣ ص
١٩٥٤ ص
١٩٥٥ ص
١٩٥٦ ص
١٩٥٧ ص
١٩٥٨ ص
١٩٥٩ ص
١٩٦٠ ص
١٩٦١ ص
١٩٦٢ ص
١٩٦٣ ص
١٩٦٤ ص
١٩٦٥ ص
١٩٦٦ ص
١٩٦٧ ص
١٩٦٨ ص
١٩٦٩ ص
١٩٧٠ ص
١٩٧١ ص
١٩٧٢ ص
١٩٧٣ ص
١٩٧٤ ص
١٩٧٥ ص
١٩٧٦ ص
١٩٧٧ ص
١٩٧٨ ص
١٩٧٩ ص
١٩٨٠ ص
١٩٨١ ص
١٩٨٢ ص
١٩٨٣ ص
١٩٨٤ ص
١٩٨٥ ص
١٩٨٦ ص
١٩٨٧ ص
١٩٨٨ ص
١٩٨٩ ص
١٩٩٠ ص
١٩٩١ ص
١٩٩٢ ص
١٩٩٣ ص
١٩٩٤ ص
١٩٩٥ ص
١٩٩٦ ص
١٩٩٧ ص
١٩٩٨ ص
١٩٩٩ ص
٢٠٠٠ ص
٢٠٠١ ص
٢٠٠٢ ص
٢٠٠٣ ص
٢٠٠٤ ص
٢٠٠٥ ص
٢٠٠٦ ص
٢٠٠٧ ص
٢٠٠٨ ص
٢٠٠٩ ص
٢٠١٠ ص
٢٠١١ ص
٢٠١٢ ص
٢٠١٣ ص
٢٠١٤ ص
٢٠١٥ ص
٢٠١٦ ص
٢٠١٧ ص
٢٠١٨ ص
٢٠١٩ ص
٢٠٢٠ ص
٢٠٢١ ص
٢٠٢٢ ص
٢٠٢٣ ص
٢٠٢٤ ص
٢٠٢٥ ص
٢٠٢٦ ص
٢٠٢٧ ص
٢٠٢٨ ص
٢٠٢٩ ص
٢٠٣٠ ص
٢٠٣١ ص
٢٠٣٢ ص
٢٠٣٣ ص
٢٠٣٤ ص
٢٠٣٥ ص
٢٠٣٦ ص
٢٠٣٧ ص
٢٠٣٨ ص
٢٠٣٩ ص
٢٠٤٠ ص
٢٠٤١ ص
٢٠٤٢ ص
٢٠٤٣ ص
٢٠٤٤ ص
٢٠٤٥ ص
٢٠٤٦ ص
٢٠٤٧ ص
٢٠٤٨ ص
٢٠٤٩ ص
٢٠٥٠ ص
٢٠٥١ ص
٢٠٥٢ ص
٢٠٥٣ ص
٢٠٥٤ ص
٢٠٥٥ ص
٢٠٥٦ ص
٢٠٥٧ ص
٢٠٥٨ ص
٢٠٥٩ ص
٢٠٦٠ ص
٢٠٦١ ص
٢٠٦٢ ص
٢٠٦٣ ص
٢٠٦٤ ص
٢٠٦٥ ص
٢٠٦٦ ص
٢٠٦٧ ص
٢٠٦٨ ص
٢٠٦٩ ص
٢٠٧٠ ص
٢٠٧١ ص
٢٠٧٢ ص
٢٠٧٣ ص
٢٠٧٤ ص
٢٠٧٥ ص
٢٠٧٦ ص
٢٠٧٧ ص
٢٠٧٨ ص
٢٠٧٩ ص
٢٠٨٠ ص
٢٠٨١ ص
٢٠٨٢ ص
٢٠٨٣ ص
٢٠٨٤ ص
٢٠٨٥ ص
٢٠٨٦ ص
٢٠٨٧ ص
٢٠٨٨ ص
٢٠٨٩ ص
٢٠٩٠ ص
٢٠٩١ ص
٢٠٩٢ ص
٢٠٩٣ ص
٢٠٩٤ ص
٢٠٩٥ ص
٢٠٩٦ ص
٢٠٩٧ ص
٢٠٩٨ ص
٢٠٩٩ ص
٢١٠٠ ص
٢١٠١ ص
٢١٠٢ ص
٢١٠٣ ص
٢١٠٤ ص
٢١٠٥ ص
٢١٠٦ ص
٢١٠٧ ص
٢١٠٨ ص
٢١٠٩ ص
٢١١٠ ص
٢١١١ ص
٢١١٢ ص
٢١١٣ ص
٢١١٤ ص
٢١١٥ ص
٢١١٦ ص
٢١١٧ ص
٢١١٨ ص
٢١١٩ ص
٢١٢٠ ص
٢١٢١ ص
٢١٢٢ ص
٢١٢٣ ص
٢١٢٤ ص
٢١٢٥ ص
٢١٢٦ ص
٢١٢٧ ص
٢١٢٨ ص
٢١٢٩ ص
٢١٣٠ ص
٢١٣١ ص
٢١٣٢ ص
٢١٣٣ ص
٢١٣٤ ص
٢١٣٥ ص
٢١٣٦ ص
٢١٣٧ ص
٢١٣٨ ص
٢١٣٩ ص
٢١٤٠ ص
٢١٤١ ص
٢١٤٢ ص
٢١٤٣ ص
٢١٤٤ ص
٢١٤٥ ص
٢١٤٦ ص
٢١٤٧ ص
٢١٤٨ ص
٢١٤٩ ص
٢١٥٠ ص
٢١٥١ ص
٢١٥٢ ص
٢١٥٣ ص
٢١٥٤ ص
٢١٥٥ ص
٢١٥٦ ص
٢١٥٧ ص
٢١٥٨ ص
٢١٥٩ ص
٢١٦٠ ص
٢١٦١ ص
٢١٦٢ ص
٢١٦٣ ص
٢١٦٤ ص
٢١٦٥ ص
٢١٦٦ ص
٢١٦٧ ص
٢١٦٨ ص
٢١٦٩ ص
٢١٧٠ ص
٢١٧١ ص
٢١٧٢ ص
٢١٧٣ ص
٢١٧٤ ص
٢١٧٥ ص
٢١٧٦ ص
٢١٧٧ ص
٢١٧٨ ص
٢١٧٩ ص
٢١٨٠ ص
٢١٨١ ص
٢١٨٢ ص
٢١٨٣ ص
٢١٨٤ ص
٢١٨٥ ص
٢١٨٦ ص
٢١٨٧ ص
٢١٨٨ ص
٢١٨٩ ص
٢١٩٠ ص
٢١٩١ ص
٢١٩٢ ص
٢١٩٣ ص
٢١٩٤ ص
٢١٩٥ ص
٢١٩٦ ص
٢١٩٧ ص
٢١٩٨ ص
٢١٩٩ ص
٢٢٠٠ ص
٢٢٠١ ص
٢٢٠٢ ص
٢٢٠٣ ص
٢٢٠٤ ص
٢٢٠٥ ص
٢٢٠٦ ص
٢٢٠٧ ص
٢٢٠٨ ص
٢٢٠٩ ص
٢٢١٠ ص
٢٢١١ ص
٢٢١٢ ص
٢٢١٣ ص
٢٢١٤ ص
٢٢١٥ ص
٢٢١٦ ص
٢٢١٧ ص
٢٢١٨ ص
٢٢١٩ ص
٢٢٢٠ ص
٢٢٢١ ص
٢٢٢٢ ص
٢٢٢٣ ص
٢٢٢٤ ص
٢٢٢٥ ص
٢٢٢٦ ص
٢٢٢٧ ص
٢٢٢٨ ص
٢٢٢٩ ص
٢٢٣٠ ص
٢٢٣١ ص
٢٢٣٢ ص
٢٢٣٣ ص
٢٢٣٤ ص
٢٢٣٥ ص
٢٢٣٦ ص
٢٢٣٧ ص
٢٢٣٨ ص
٢٢٣٩ ص
٢٢٤٠ ص
٢٢٤١ ص
٢٢٤٢ ص
٢٢٤٣ ص
٢٢٤٤ ص
٢٢٤٥ ص
٢٢٤٦ ص
٢٢٤٧ ص
٢٢٤٨ ص
٢٢٤٩ ص
٢٢٥٠ ص
٢٢٥١ ص
٢٢٥٢ ص
٢٢٥٣ ص
٢٢٥٤ ص
٢٢٥٥ ص
٢٢٥٦ ص
٢٢٥٧ ص
٢٢٥٨ ص
٢٢٥٩ ص
٢٢٦٠ ص
٢٢٦١ ص
٢٢٦٢ ص
٢٢٦٣ ص
٢٢٦٤ ص
٢٢٦٥ ص
٢٢٦٦ ص
٢٢٦٧ ص
٢٢٦٨ ص
٢٢٦٩ ص
٢٢٧٠ ص
٢٢٧١ ص
٢٢٧٢ ص
٢٢٧٣ ص
٢٢٧٤ ص
٢٢٧٥ ص
٢٢٧٦ ص
٢٢٧٧ ص
٢٢٧٨ ص
٢٢٧٩ ص
٢٢٨٠ ص
٢٢٨١ ص
٢٢٨٢ ص
٢٢٨٣ ص
٢٢٨٤ ص
٢٢٨٥ ص
٢٢٨٦ ص
٢٢٨٧ ص
٢٢٨٨ ص
٢٢٨٩ ص
٢٢٩٠ ص
٢٢٩١ ص
٢٢٩٢ ص
٢٢٩٣ ص
٢٢٩٤ ص
٢٢٩٥ ص
٢٢٩٦ ص
٢٢٩٧ ص
٢٢٩٨ ص
٢٢٩٩ ص
٢٣٠٠ ص
٢٣٠١ ص
٢٣٠٢ ص
٢٣٠٣ ص
٢٣٠٤ ص
٢٣٠٥ ص
٢٣٠٦ ص
٢٣٠٧ ص
٢٣٠٨ ص
٢٣٠٩ ص
٢٣١٠ ص
٢٣١١ ص
٢٣١٢ ص
٢٣١٣ ص
٢٣١٤ ص
٢٣١٥ ص
٢٣١٦ ص
٢٣١٧ ص
٢٣١٨ ص
٢٣١٩ ص
٢٣٢٠ ص
٢٣٢١ ص
٢٣٢٢ ص
٢٣٢٣ ص
٢٣٢٤ ص
٢٣٢٥ ص
٢٣٢٦ ص
٢٣٢٧ ص
٢٣٢٨ ص
٢٣٢٩ ص
٢٣٣٠ ص
٢٣٣١ ص
٢٣٣٢ ص
٢٣٣٣ ص
٢٣٣٤ ص
٢٣٣٥ ص
٢٣٣٦ ص
٢٣٣٧ ص
٢٣٣٨ ص
٢٣٣٩ ص
٢٣٤٠ ص
٢٣٤١ ص
٢٣٤٢ ص
٢٣٤٣ ص
٢٣٤٤ ص
٢٣٤٥ ص
٢٣٤٦ ص
٢٣٤٧ ص
٢٣٤٨ ص
٢٣٤٩ ص
٢٣٥٠ ص
٢٣٥١ ص
٢٣٥٢ ص
٢٣٥٣ ص
٢٣٥٤ ص
٢٣٥٥ ص
٢٣٥٦ ص
٢٣٥٧ ص
٢٣٥٨ ص
٢٣٥٩ ص
٢٣٦٠ ص
٢٣٦١ ص
٢٣٦٢ ص
٢٣٦٣ ص
٢٣٦٤ ص
٢٣٦٥ ص
٢٣٦٦ ص
٢٣٦٧ ص
٢٣٦٨ ص
٢٣٦٩ ص
٢٣٧٠ ص
٢٣٧١ ص
٢٣٧٢ ص
٢٣٧٣ ص
٢٣٧٤ ص
٢٣٧٥ ص
٢٣٧٦ ص
٢٣٧٧ ص
٢٣٧٨ ص
٢٣٧٩ ص
٢٣٨٠ ص
٢٣٨١ ص
٢٣٨٢ ص
٢٣٨٣ ص
٢٣٨٤ ص
٢٣٨٥ ص
٢٣٨٦ ص
٢٣٨٧ ص
٢٣٨٨ ص
٢٣٨٩ ص
٢٣٩٠ ص
٢٣٩١ ص
٢٣٩٢ ص
٢٣٩٣ ص
٢٣٩٤ ص
٢٣٩٥ ص
٢٣٩٦ ص
٢٣٩٧ ص
٢٣٩٨ ص
٢٣٩٩ ص
٢٤٠٠ ص
٢٤٠١ ص
٢٤٠٢ ص
٢٤٠٣ ص
٢٤٠٤ ص
٢٤٠٥ ص
٢٤٠٦ ص
٢٤٠٧ ص
٢٤٠٨ ص
٢٤٠٩ ص
٢٤١٠ ص
٢٤١١ ص
٢٤١٢ ص
٢٤١٣ ص
٢٤١٤ ص
٢٤١٥ ص
٢٤١٦ ص
٢٤١٧ ص
٢٤١٨ ص
٢٤١٩ ص
٢٤٢٠ ص
٢٤٢١ ص
٢٤٢٢ ص
٢٤٢٣ ص
٢٤٢٤ ص
٢٤٢٥ ص
٢٤٢٦ ص
٢٤٢٧ ص
٢٤٢٨ ص
٢٤٢٩ ص
٢٤٣٠ ص
٢٤٣١ ص
٢٤٣٢ ص
٢٤٣٣ ص
٢٤٣٤ ص
٢٤٣٥ ص
٢٤٣٦ ص
٢٤٣٧ ص
٢٤٣٨ ص
٢٤٣٩ ص
٢٤٤٠ ص
٢٤٤١ ص
٢٤٤٢ ص
٢٤٤٣ ص
٢٤٤٤ ص
٢٤٤٥ ص
٢٤٤٦ ص
٢٤٤٧ ص
٢٤٤٨ ص
٢٤٤٩ ص
٢٤٥٠ ص
٢٤٥١ ص
٢٤٥٢ ص
٢٤٥٣ ص
٢٤٥٤ ص
٢٤٥٥ ص
٢٤٥٦ ص
٢٤٥٧ ص
٢٤٥٨ ص
٢٤٥٩ ص
٢٤٦٠ ص
٢٤٦١ ص
٢٤٦٢ ص
٢٤٦٣ ص
٢٤٦٤ ص
٢٤٦٥ ص
٢٤٦٦ ص
٢٤٦٧ ص
٢٤٦٨ ص
٢٤٦٩ ص
٢٤٧٠ ص
٢٤٧١ ص
٢٤٧٢ ص
٢٤٧٣ ص
٢٤٧٤ ص
٢٤٧٥ ص
٢٤٧٦ ص
٢٤٧٧ ص
٢٤٧٨ ص
٢٤٧٩ ص
٢٤٨٠ ص
٢٤٨١ ص
٢٤٨٢ ص
٢٤٨٣ ص
٢٤٨٤ ص
٢٤٨٥ ص
٢٤٨٦ ص
٢٤٨٧ ص
٢٤٨٨ ص
٢٤٨٩ ص
٢٤٩٠ ص
٢٤٩١ ص
٢٤٩٢ ص
٢٤٩٣ ص
٢٤٩٤ ص
٢٤٩٥ ص
٢٤٩٦ ص
٢٤٩٧ ص
٢٤٩٨ ص
٢٤٩٩ ص
٢٥٠٠ ص
٢٥٠١ ص
٢٥٠٢ ص
٢٥٠٣ ص
٢٥٠٤ ص
٢٥٠٥ ص
٢٥٠٦ ص
٢٥٠٧ ص
٢٥٠٨ ص
٢٥٠٩ ص
٢٥١٠ ص
٢٥١١ ص
٢٥١٢ ص
٢٥١٣ ص
٢٥١٤ ص
٢٥١٥ ص
٢٥١٦ ص
٢٥١٧ ص
٢٥١٨ ص
٢٥١٩ ص
٢٥٢٠ ص
٢٥٢١ ص
٢٥٢٢ ص
٢٥٢٣ ص
٢٥٢٤ ص
٢٥٢٥ ص
٢٥٢٦ ص
٢٥٢٧ ص
٢٥٢٨ ص
٢٥٢٩ ص
٢٥٣٠ ص
٢٥٣١ ص
٢٥٣٢ ص
٢٥٣٣ ص
٢٥٣٤ ص
٢٥٣٥ ص
٢٥٣٦ ص
٢٥٣٧ ص
٢٥٣٨ ص
٢٥٣٩ ص
٢٥٤٠ ص
٢٥٤١ ص
٢٥٤٢ ص
٢٥٤٣ ص
٢٥٤٤ ص
٢٥٤٥ ص
٢٥٤٦ ص
٢٥٤٧ ص
٢٥٤٨ ص
٢٥٤٩ ص
٢٥٥٠ ص
٢٥٥١ ص
٢٥٥٢ ص
٢٥٥٣ ص
٢٥٥٤ ص
٢٥٥٥ ص
٢٥٥٦ ص
٢٥٥٧ ص
٢٥٥٨ ص
٢٥٥٩ ص
٢٥٦٠ ص
٢٥٦١ ص
٢٥٦٢ ص
٢٥٦٣ ص
٢٥٦٤ ص
٢٥٦٥ ص
٢٥٦٦ ص
٢٥٦٧ ص
٢٥٦٨ ص
٢٥٦٩ ص
٢٥٧٠ ص
٢٥٧١ ص
٢٥٧٢ ص
٢٥٧٣ ص
٢٥٧٤ ص
٢٥٧٥ ص
٢٥٧٦ ص
٢٥٧٧ ص
٢٥٧٨ ص
٢٥٧٩ ص
٢٥٨٠ ص
٢٥٨١ ص
٢٥٨٢ ص
٢٥٨٣ ص
٢٥٨٤ ص
٢٥٨٥ ص
٢٥٨٦ ص
٢٥٨٧ ص
٢٥٨٨ ص
٢٥٨٩ ص
٢٥٩٠ ص
٢٥٩١ ص
٢٥٩٢ ص
٢٥٩٣ ص
٢٥٩٤ ص
٢٥٩٥ ص
٢٥٩٦ ص
٢٥٩٧ ص
٢٥٩٨ ص
٢٥٩٩ ص
٢٦٠٠ ص
٢٦٠١ ص
٢٦٠٢ ص
٢٦٠٣ ص
٢٦٠٤ ص
٢٦٠٥ ص
٢٦٠٦ ص
٢٦٠٧ ص
٢٦٠٨ ص
٢٦٠٩ ص
٢٦١٠ ص
٢٦١١ ص
٢٦١٢ ص
٢٦١٣ ص
٢٦١٤ ص
٢٦١٥ ص
٢٦١٦ ص
٢٦١٧ ص
٢٦١٨ ص
٢٦١٩ ص
٢٦٢٠ ص
٢٦٢١ ص
٢٦٢٢ ص
٢٦٢٣ ص
٢٦٢٤ ص
٢٦٢٥ ص
٢٦٢٦ ص
٢٦٢٧ ص
٢٦٢٨ ص
٢٦٢٩ ص
٢٦٣٠ ص
٢٦٣١ ص
٢٦٣٢ ص
٢٦٣٣ ص
٢٦٣٤ ص
٢٦٣٥ ص
٢٦٣٦ ص
٢٦٣٧ ص
٢٦٣٨ ص
٢٦٣٩ ص
٢٦٤٠ ص
٢٦٤١ ص
٢٦٤٢ ص
٢٦٤٣ ص
٢٦٤٤ ص
٢٦٤٥ ص
٢٦٤٦ ص
٢٦٤٧ ص
٢٦٤٨ ص
٢٦٤٩ ص
٢٦٥٠ ص
٢٦٥١ ص
٢٦٥٢ ص
٢٦٥٣ ص
٢٦٥٤ ص
٢٦٥٥ ص
٢٦٥٦ ص
٢٦٥٧ ص
٢٦٥٨ ص
٢٦٥٩ ص
٢٦٦٠ ص
٢٦٦١ ص
٢٦٦٢ ص
٢٦٦٣ ص
٢٦٦٤ ص
٢٦٦٥ ص
٢٦٦٦ ص
٢٦٦٧ ص
٢٦٦٨ ص
٢٦٦٩ ص
٢٦٧٠ ص
٢٦٧١ ص
٢٦٧٢ ص
٢٦٧٣ ص
٢٦٧٤ ص
٢٦٧٥ ص
٢٦٧٦ ص
٢٦٧٧ ص
٢٦٧٨ ص
٢٦٧٩ ص
٢٦٨٠ ص
٢٦٨١ ص
٢٦٨٢ ص
٢٦٨٣ ص
٢٦٨٤ ص
٢٦٨٥ ص
٢٦٨٦ ص
٢٦٨٧ ص
٢٦٨٨ ص
٢٦٨٩ ص
٢٦٩٠ ص
٢٦٩١ ص
٢٦٩٢ ص
٢٦٩٣ ص
٢٦٩٤ ص
٢٦٩٥ ص
٢٦٩٦ ص
٢٦٩٧ ص
٢٦٩٨ ص
٢٦٩٩ ص
٢٧٠٠ ص
٢٧٠١ ص
٢٧٠٢ ص
٢٧٠٣ ص
٢٧٠٤ ص
٢٧٠٥ ص
٢٧٠٦ ص
٢٧٠٧ ص
٢٧٠٨ ص
٢٧٠٩ ص
٢٧١٠ ص
٢٧١١ ص
٢٧١٢ ص
٢٧١٣ ص
٢٧١٤ ص
٢٧١٥ ص
٢٧١٦ ص
٢٧١٧ ص
٢٧١٨ ص
٢٧١٩ ص
٢٧٢٠ ص
٢٧٢١ ص
٢٧٢٢ ص
٢٧٢٣ ص
٢٧٢٤ ص
٢٧٢٥ ص
٢٧٢٦ ص
٢٧٢٧ ص
٢٧٢٨ ص
٢٧٢٩ ص
٢٧٣٠ ص
٢٧٣١ ص
٢٧٣٢ ص
٢٧٣٣ ص
٢٧٣٤ ص
٢٧٣٥ ص
٢٧٣٦ ص
٢٧٣٧ ص
٢٧٣٨ ص
٢٧٣٩ ص
٢٧٤٠ ص
٢٧٤١ ص
٢٧٤٢ ص
٢٧٤٣ ص
٢٧٤٤ ص
٢٧٤٥ ص
٢٧٤٦ ص
٢٧٤٧ ص
٢٧٤٨ ص
٢٧٤٩ ص
٢٧٥٠ ص
٢٧٥١ ص
٢٧٥٢ ص
٢٧٥٣ ص
٢٧٥٤ ص
٢٧٥٥ ص
٢٧٥٦ ص
٢٧٥٧ ص
٢٧٥٨ ص
٢٧٥٩ ص
٢٧٦٠ ص
٢٧٦١ ص
٢٧٦٢ ص
٢٧٦٣ ص
٢٧٦٤ ص
٢٧٦٥ ص
٢٧٦٦ ص
٢٧٦٧ ص
٢٧٦٨ ص
٢٧٦٩ ص
٢٧٧٠ ص
٢٧٧١ ص
٢٧٧٢ ص
٢٧٧٣ ص
٢٧٧٤ ص
٢٧٧٥ ص
٢٧٧٦ ص
٢٧٧٧ ص
٢٧٧٨ ص
٢٧٧٩ ص
٢٧٨٠ ص
٢٧٨١ ص
٢٧٨٢ ص
٢٧٨٣ ص
٢٧٨٤ ص
٢٧٨٥ ص
٢٧٨٦ ص
٢٧٨٧ ص
٢٧٨٨ ص
٢٧٨٩ ص
٢٧٩٠ ص
٢٧٩١ ص
٢٧٩٢ ص
٢٧٩٣ ص
٢٧٩٤ ص
٢٧٩٥ ص
٢٧٩٦ ص
٢٧٩٧ ص
٢٧٩٨ ص
٢٧٩٩ ص
٢٨٠٠ ص
٢٨٠١ ص
٢٨٠٢ ص
٢٨٠٣ ص
٢٨٠٤ ص
٢٨٠٥ ص
٢٨٠٦ ص
٢٨٠٧ ص
٢٨٠٨ ص
٢٨٠٩ ص
٢٨١٠ ص
٢٨١١ ص
٢٨١٢ ص
٢٨١٣ ص
٢٨١٤ ص
٢٨١٥ ص
٢٨١٦ ص
٢٨١٧ ص
٢٨١٨ ص
٢٨١٩ ص
٢٨٢٠ ص
٢٨٢١ ص
٢٨٢٢ ص
٢٨٢٣ ص
٢٨٢٤ ص
٢٨٢٥ ص
٢٨٢٦ ص
٢٨٢٧ ص
٢٨٢٨ ص
٢٨٢٩ ص
٢٨٣٠ ص
٢٨٣١ ص
٢٨٣٢ ص
٢٨٣٣ ص
٢٨٣٤ ص
٢٨٣٥ ص
٢٨٣٦ ص
٢٨٣٧ ص
٢٨٣٨ ص
٢٨٣٩ ص
٢٨٤٠ ص
٢٨٤١ ص
٢٨٤٢ ص
٢٨٤٣ ص
٢٨٤٤ ص
٢٨٤٥ ص
٢٨٤٦ ص
٢٨٤٧ ص
٢٨٤٨ ص
٢٨٤٩ ص
٢٨٥٠ ص
٢٨٥١ ص
٢٨٥٢ ص
٢٨٥٣ ص
٢٨٥٤ ص
٢٨٥٥ ص
٢٨٥٦ ص
٢٨٥٧ ص
٢٨٥٨ ص
٢٨٥٩ ص
٢٨٦٠ ص
٢٨٦١ ص
٢٨٦٢ ص
٢٨٦٣ ص
٢٨٦٤ ص
٢٨٦٥ ص
٢٨٦٦ ص
٢٨٦٧ ص
٢٨٦٨ ص
٢٨٦٩ ص
٢٨٧٠ ص
٢٨٧١ ص
٢٨٧٢ ص
٢٨٧٣ ص
٢٨٧٤ ص
٢٨٧٥ ص
٢٨٧٦ ص
٢٨٧٧ ص
٢٨٧٨ ص
٢٨٧٩ ص
٢٨٨٠ ص
٢٨٨١ ص
٢٨٨٢ ص
٢٨٨٣ ص
٢٨٨٤ ص
٢٨٨٥ ص
٢٨٨٦ ص
٢٨٨٧ ص
٢٨٨٨ ص
٢٨٨٩ ص
٢٨٩٠ ص
٢٨٩١ ص
٢٨٩٢ ص
٢٨٩٣ ص
٢٨٩٤ ص
٢٨٩٥ ص
٢٨٩٦ ص
٢٨٩٧ ص
٢٨٩٨ ص
٢٨٩٩ ص
٢٩٠٠ ص
٢٩٠١ ص
٢٩٠٢ ص
٢٩٠٣ ص
٢٩٠٤ ص
٢٩٠٥ ص
٢٩٠٦ ص
٢٩٠٧ ص
٢٩٠٨ ص
٢٩٠٩ ص
٢٩١٠ ص
٢٩١١ ص
٢٩١٢ ص
٢٩١٣ ص
٢٩١٤ ص
٢٩١٥ ص
٢٩١٦ ص
٢٩١٧ ص
٢٩١٨ ص
٢٩١٩ ص
٢٩٢٠ ص
٢٩٢١ ص
٢٩٢٢ ص
٢٩٢٣ ص
٢٩٢٤ ص
٢٩٢٥ ص
٢٩٢٦ ص
٢٩٢٧ ص
٢٩٢٨ ص
٢٩٢٩ ص
٢٩٣٠ ص
٢٩٣١ ص
٢٩٣٢ ص
٢٩٣٣ ص
٢٩٣٤ ص
٢٩٣٥ ص
٢٩٣٦ ص
٢٩٣٧ ص
٢٩٣٨ ص
٢٩٣٩ ص
٢٩٤٠ ص
٢٩٤١ ص
٢٩٤٢ ص
٢٩٤٣ ص
٢٩٤٤ ص
٢٩٤٥ ص
٢٩٤٦ ص
٢٩٤٧ ص
٢٩٤٨ ص
٢٩٤٩ ص
٢٩٥٠ ص
٢٩٥١ ص
٢٩٥٢ ص
٢٩٥٣ ص
٢٩٥٤ ص
٢٩٥٥ ص
٢٩٥٦ ص
٢٩٥٧ ص
٢٩٥٨ ص
٢٩٥٩ ص
٢٩٦٠ ص
٢٩٦١ ص
٢٩٦٢ ص
٢٩٦٣ ص
٢٩٦٤ ص
٢٩٦٥ ص
٢٩٦٦ ص
٢٩٦٧ ص
٢٩٦٨ ص
٢٩٦٩ ص
٢٩٧٠ ص
٢٩٧١ ص
٢٩٧٢ ص
٢٩٧٣ ص
٢٩٧٤ ص
٢٩٧٥ ص
٢٩٧٦ ص
٢٩٧٧ ص
٢٩٧٨ ص
٢٩٧٩ ص
٢٩٨٠ ص
٢٩٨١ ص
٢٩٨٢ ص
٢٩٨٣ ص
٢٩٨٤ ص
٢٩٨٥ ص
٢٩٨٦ ص
٢٩٨٧ ص
٢٩٨٨ ص
٢٩٨٩ ص
٢٩٩٠ ص
٢٩٩١ ص
٢٩٩٢ ص
٢٩٩٣ ص
٢٩٩٤ ص
٢٩٩٥ ص
٢٩٩٦ ص
٢٩٩٧ ص
٢٩٩٨ ص
٢٩٩٩ ص
٣٠٠٠ ص
٣٠٠١ ص
٣٠٠٢ ص
٣٠٠٣ ص
٣٠٠٤ ص
٣٠٠٥ ص
٣٠٠٦ ص
٣٠٠٧ ص
٣٠٠٨ ص
٣٠٠٩ ص
٣٠١٠ ص
٣٠١١ ص
٣٠١٢ ص
٣٠١٣ ص
٣٠١٤ ص
٣٠١٥ ص
٣٠١٦ ص
٣٠١٧ ص
٣٠١٨ ص
٣٠١٩ ص
٣٠٢٠ ص
٣٠٢١ ص
٣٠٢٢ ص
٣٠٢٣ ص
٣٠٢٤ ص
٣٠٢٥ ص
٣٠٢٦ ص
٣٠٢٧ ص
٣٠٢٨ ص
٣٠٢٩ ص
٣٠٣٠ ص
٣٠٣١ ص
٣٠٣٢ ص
٣٠٣٣ ص
٣٠٣٤ ص
٣٠٣٥ ص
٣٠٣٦ ص
٣٠٣٧ ص
٣٠٣٨ ص
٣٠٣٩ ص
٣٠٤٠ ص
٣٠٤١ ص
٣٠٤٢ ص
٣٠٤٣ ص
٣٠٤٤ ص
٣٠٤٥ ص
٣٠٤٦ ص
٣٠٤٧ ص
٣٠٤٨ ص
٣٠٤٩ ص
٣٠٥٠ ص
٣٠٥١ ص
٣٠٥٢ ص
٣٠٥٣ ص
٣٠٥٤ ص
٣٠٥٥ ص
٣٠٥٦ ص
٣٠٥٧ ص
٣٠٥٨ ص
٣٠٥٩ ص
٣٠٦٠ ص
٣٠٦١ ص
٣٠٦٢ ص
٣٠٦٣ ص
٣٠٦٤ ص
٣٠٦٥ ص
٣٠٦٦ ص
٣٠٦٧ ص
٣٠٦٨ ص
٣٠٦٩ ص
٣٠٧٠ ص
٣٠٧١ ص
٣٠٧٢ ص
٣٠٧٣ ص
٣٠٧٤ ص
٣٠٧٥ ص
٣٠٧٦ ص
٣٠٧٧ ص
٣٠٧٨ ص
٣٠٧٩ ص
٣٠٨٠ ص
٣٠٨١ ص
٣٠٨٢ ص
٣٠٨٣ ص
٣٠٨٤ ص
٣٠٨٥ ص
٣٠٨٦ ص
٣٠٨٧ ص
٣٠٨٨ ص
٣٠٨٩ ص
٣٠٩٠ ص
٣٠٩١ ص
٣٠٩٢ ص
٣٠٩٣ ص
٣٠٩٤ ص
٣٠٩٥ ص
٣٠٩٦ ص
٣٠٩٧ ص
٣٠٩٨ ص
٣٠٩٩ ص
٣١٠٠ ص
٣١٠١ ص
٣١٠٢ ص
٣١٠٣ ص
٣١٠٤ ص
٣١٠٥ ص
٣١٠٦ ص
٣١٠٧ ص
٣١٠٨ ص
٣١٠٩ ص
٣١١٠ ص
٣١١١ ص
٣١١٢ ص
٣١١٣ ص
٣١١٤ ص
٣١١٥ ص
٣١١٦ ص
٣١١٧ ص
٣١١٨ ص
٣١١٩ ص
٣١٢٠ ص
٣١٢١ ص
٣١٢٢ ص
٣١٢٣ ص
٣١٢٤ ص
٣١٢٥ ص
٣١٢٦ ص
٣١٢٧ ص
٣١٢٨ ص
٣١٢٩ ص
٣١٣٠ ص
٣١٣١ ص
٣١٣٢ ص
٣١٣٣ ص
٣١٣٤ ص
٣١٣٥ ص
٣١٣٦ ص
٣١٣٧ ص
٣١٣٨ ص
٣١٣٩ ص
٣١٤٠ ص
٣١٤١ ص
٣١٤٢ ص
٣١٤٣ ص
٣١٤٤ ص
٣١٤٥ ص
٣١٤٦ ص
٣١٤٧ ص
٣١٤٨ ص
٣١٤٩ ص
٣١٥٠ ص
٣١٥١ ص
٣١٥٢ ص
٣١٥٣ ص
٣١٥٤ ص
٣١٥٥ ص
٣١٥٦ ص
٣١٥٧ ص
٣١٥٨ ص
٣١٥٩ ص
٣١٦٠ ص
٣١٦١ ص
٣١٦٢ ص
٣١٦٣ ص
٣١٦٤ ص
٣١٦٥ ص
٣١٦٦ ص
٣١٦٧ ص
٣١٦٨ ص
٣١٦٩ ص
٣١٧٠ ص
٣١٧١ ص
٣١٧٢ ص
٣١٧٣ ص
٣١٧٤ ص
٣١٧٥ ص
٣١٧٦ ص
٣١٧٧ ص
٣١٧٨ ص
٣١٧٩ ص
٣١٨٠ ص
٣١٨١ ص
٣١٨٢ ص
٣١٨٣ ص
٣١٨٤ ص
٣١٨٥ ص
٣١٨٦ ص
٣١٨٧ ص
٣١٨٨ ص
٣١٨٩ ص
٣١٩٠ ص
٣١٩١ ص
٣١٩٢ ص
٣١٩٣ ص
٣١٩٤ ص
٣١٩٥ ص
٣١٩٦ ص
٣١٩٧ ص
٣١٩٨ ص
٣١٩٩ ص
٣٢٠٠ ص
٣٢٠١ ص
٣٢٠٢ ص
٣٢٠٣ ص
٣٢٠٤ ص
٣٢٠٥ ص
٣٢٠٦ ص
٣٢٠٧ ص
٣٢٠٨ ص
٣٢٠٩ ص
٣٢١٠ ص
٣٢١١ ص
٣٢١٢ ص
٣٢١٣ ص
٣٢١٤ ص
٣٢١٥ ص
٣٢١٦ ص
٣٢١٧ ص
٣٢١٨ ص
٣٢١٩ ص
٣٢٢٠ ص
٣٢٢١ ص
٣٢٢٢ ص
٣٢٢٣ ص
٣٢٢٤ ص
٣٢٢٥ ص
٣٢٢٦ ص
٣٢٢٧ ص
٣٢٢٨ ص
٣٢٢٩ ص
٣٢٣٠ ص
٣٢٣١ ص
٣٢٣٢ ص
٣٢٣٣ ص
٣٢٣٤ ص
٣٢٣٥ ص
٣٢٣٦ ص
٣٢٣٧ ص
٣٢٣٨ ص
٣٢٣٩ ص
٣٢٤٠ ص
٣٢٤١ ص
٣٢٤٢ ص
٣٢٤٣ ص
٣٢٤٤ ص
٣٢٤٥ ص
٣٢٤٦ ص
٣٢٤٧ ص
٣٢٤٨ ص
٣٢٤٩ ص
٣٢٥٠ ص
٣٢٥١ ص
٣٢٥٢ ص
٣٢٥٣ ص
٣٢٥٤ ص
٣٢٥٥ ص
٣٢٥٦ ص
٣٢٥٧ ص
٣٢٥٨ ص
٣٢٥٩ ص
٣٢٦٠ ص
٣٢٦١ ص
٣٢٦٢ ص
٣٢٦٣ ص
٣٢٦٤ ص
٣٢٦٥ ص
٣٢٦٦ ص
٣٢٦٧ ص
٣٢٦٨ ص
٣٢٦٩ ص
٣٢٧٠ ص
٣٢٧١ ص
٣٢٧٢ ص
٣٢٧٣ ص
٣٢٧٤ ص
٣٢٧٥ ص
٣٢٧٦ ص
٣٢٧٧ ص
٣٢٧٨ ص
٣٢٧٩ ص
٣٢٨٠ ص
٣٢٨١ ص
٣٢٨٢ ص
٣٢٨٣ ص
٣٢٨٤ ص
٣٢٨٥ ص
٣٢٨٦ ص
٣٢٨٧ ص
٣٢٨٨ ص
٣٢٨٩ ص
٣٢٩٠ ص
٣٢٩١ ص
٣٢٩٢ ص
٣٢٩٣ ص
٣٢٩٤ ص
٣٢٩٥ ص
٣٢٩٦ ص
٣٢٩٧ ص
٣٢٩٨ ص
٣٢٩٩ ص
٣٣٠٠ ص
٣٣٠١ ص
٣٣٠٢ ص
٣٣٠٣ ص
٣٣٠٤ ص
٣٣٠٥ ص
٣٣٠٦ ص
٣٣٠٧ ص
٣٣٠٨ ص
٣٣٠٩ ص
٣٣١٠ ص
٣٣١١ ص
٣٣١٢ ص
٣٣١٣ ص
٣٣١٤ ص
٣٣١٥ ص
٣٣١٦ ص
٣٣١٧ ص
٣٣١٨ ص
٣٣١٩ ص
٣٣٢٠ ص
٣٣٢١ ص
٣٣٢٢ ص
٣٣٢٣ ص
٣٣٢٤ ص
٣٣٢٥ ص
٣٣٢٦ ص
٣٣٢٧ ص
٣٣٢٨ ص
٣٣٢٩ ص
٣٣٣٠ ص
٣٣٣١ ص
٣٣٣٢ ص
٣٣٣٣ ص
٣٣٣٤ ص
٣٣٣٥ ص
٣٣٣٦ ص
٣٣٣٧ ص
٣٣٣٨ ص
٣٣٣٩ ص
٣٣٤٠ ص
٣٣٤١ ص
٣٣٤٢ ص
٣٣٤٣ ص
٣٣٤٤ ص
٣٣٤٥ ص
٣٣٤٦ ص
٣٣٤٧ ص
٣٣٤٨ ص
٣٣٤٩ ص
٣٣٥٠ ص
٣٣٥١ ص
٣٣٥٢ ص
٣٣٥٣ ص
٣٣٥٤ ص
٣٣٥٥ ص
٣٣٥٦ ص
٣٣٥٧ ص
٣٣٥٨ ص
٣٣٥٩ ص
٣٣٦٠ ص
٣٣٦١ ص
٣٣٦٢ ص
٣٣٦٣ ص
٣٣٦٤ ص
٣٣٦٥ ص
٣٣٦٦ ص
٣٣٦٧ ص
٣٣٦٨ ص
٣٣٦٩ ص
٣٣٧٠ ص
٣٣٧١ ص
٣٣٧٢ ص
٣٣٧٣ ص
٣٣٧٤ ص
٣٣٧٥ ص
٣٣٧٦ ص
٣٣٧٧ ص
٣٣٧٨ ص
٣٣٧٩ ص
٣٣٨٠ ص
٣٣٨١ ص
٣٣٨٢ ص
٣٣٨٣ ص
٣٣٨٤ ص
٣٣٨٥ ص
٣٣٨٦ ص
٣٣٨٧ ص
٣٣٨٨ ص
٣٣٨٩ ص
٣٣٩٠ ص
٣٣٩١ ص
٣٣٩٢ ص
٣٣٩٣ ص
٣٣٩٤ ص
٣٣٩٥ ص
٣٣٩٦ ص
٣٣٩٧ ص
٣٣٩٨ ص
٣٣٩٩ ص
٣٤٠٠ ص
٣٤٠١ ص
٣٤٠٢ ص
٣٤٠٣ ص
٣٤٠٤ ص
٣٤٠٥ ص
٣٤٠٦ ص
٣٤٠٧ ص
٣٤٠٨ ص
٣٤٠٩ ص
٣٤١٠ ص
٣٤١١ ص
٣٤١٢ ص
٣٤١٣ ص
٣٤١٤ ص
٣٤١٥ ص
٣٤١٦ ص
٣٤١٧ ص
٣٤١٨ ص
٣٤١٩ ص
٣٤٢٠ ص
٣٤٢١ ص
٣٤٢٢ ص
٣٤٢٣ ص
٣٤٢٤ ص
٣٤٢٥ ص
٣٤٢٦ ص
٣٤٢٧ ص
٣٤٢٨ ص
٣٤٢٩ ص
٣٤٣٠ ص
٣٤٣١ ص
٣٤٣٢ ص
٣٤٣٣ ص
٣٤٣٤ ص
٣٤٣٥ ص
٣٤٣٦ ص
٣٤٣٧ ص
٣٤٣٨ ص
٣٤٣٩ ص
٣٤٤٠ ص
٣٤٤١ ص
٣٤٤٢ ص
٣٤٤٣ ص
٣٤٤٤ ص
٣٤٤٥ ص
٣٤٤٦ ص
٣٤٤٧ ص
٣٤٤٨ ص
٣٤٤٩ ص
٣٤٥٠ ص
٣٤٥١ ص
٣٤٥٢ ص
٣٤٥٣ ص
٣٤٥٤ ص
٣٤٥٥ ص
٣٤٥٦ ص
٣٤٥٧ ص
٣٤٥٨ ص
٣٤٥٩ ص
٣٤٦٠ ص
٣٤٦١ ص
٣٤٦٢ ص
٣٤٦٣ ص
٣٤٦٤ ص
٣٤٦٥ ص
٣٤٦٦ ص
٣٤٦٧ ص
٣٤٦٨ ص
٣٤٦٩ ص
٣٤٧٠ ص
٣٤٧١ ص
٣٤٧٢ ص
٣٤٧٣ ص
٣٤٧٤ ص
٣٤٧٥ ص
٣٤٧٦ ص
٣٤٧٧ ص
٣٤٧٨ ص
٣٤٧٩ ص
٣٤٨٠ ص
٣٤٨١ ص
٣٤٨٢ ص
٣٤٨٣ ص
٣٤٨٤ ص
٣٤٨٥ ص
٣٤٨٦ ص
٣٤٨٧ ص
٣٤٨٨ ص
٣٤٨٩ ص
٣٤٩٠ ص
٣٤٩١ ص
٣٤٩٢ ص
٣٤٩٣ ص
٣٤٩٤ ص
٣٤٩٥ ص
٣٤٩٦ ص
٣٤٩٧ ص
٣٤٩٨ ص
٣٤٩٩ ص
٣٥٠٠ ص
٣٥٠١ ص
٣٥٠٢ ص
٣٥٠٣ ص
٣٥٠٤ ص
٣٥٠٥ ص
٣٥٠٦ ص
٣٥٠٧ ص
٣٥٠٨ ص
٣٥٠٩ ص
٣٥١٠ ص
٣٥١١ ص
٣٥١٢ ص
٣٥١٣ ص
٣٥١٤ ص
٣٥١٥ ص
٣٥١٦ ص
٣٥١٧ ص
٣٥١٨ ص
٣٥١٩ ص
٣٥٢٠ ص
٣٥٢١ ص
٣٥٢٢ ص
٣٥٢٣ ص
٣٥٢٤ ص
٣٥٢٥ ص
٣٥٢٦ ص
٣٥٢٧ ص
٣٥٢٨ ص
٣٥٢٩ ص
٣٥٣٠ ص
٣٥٣١ ص
٣٥٣٢ ص
٣٥٣٣ ص
٣٥٣٤ ص
٣٥٣٥ ص
٣٥٣٦ ص
٣٥٣٧ ص
٣٥٣٨ ص
٣٥٣٩ ص
٣٥٤٠ ص
٣٥٤١ ص
٣٥٤٢ ص
٣٥٤٣ ص
٣٥٤٤ ص
٣٥٤٥ ص
٣٥٤٦ ص
٣٥٤٧ ص
٣٥٤٨ ص
٣٥٤٩ ص
٣٥٥٠ ص
٣٥٥١ ص
٣٥٥٢ ص
٣٥٥٣ ص
٣٥٥٤ ص
٣٥٥٥ ص
٣٥٥٦ ص
٣٥٥٧ ص
٣٥٥٨ ص
٣٥٥٩ ص
٣٥٦٠ ص
٣٥٦١ ص
٣٥٦٢ ص
٣٥٦٣ ص
٣٥٦٤ ص
٣٥٦٥ ص
٣٥٦٦ ص
٣٥٦٧ ص
٣٥٦٨ ص
٣٥٦٩ ص
٣٥٧٠ ص
٣٥٧١ ص
٣٥٧٢ ص
٣٥٧٣ ص
٣٥٧٤ ص
٣٥٧٥ ص
٣٥٧٦ ص
٣٥٧٧ ص
٣٥٧٨ ص
٣٥٧٩ ص
٣٥٨٠ ص
٣٥٨١ ص
٣٥٨٢ ص
٣٥٨٣ ص
٣٥٨٤ ص
٣٥٨٥ ص
٣٥٨٦ ص
٣٥٨٧ ص
٣٥٨٨ ص
٣٥٨٩ ص
٣٥٩٠ ص
٣٥٩١ ص
٣٥٩٢ ص
٣٥٩٣ ص
٣٥٩٤ ص
٣٥٩٥ ص
٣٥٩٦ ص
٣٥٩٧ ص
٣٥٩٨ ص
٣٥٩٩ ص
٣٦٠٠ ص
٣٦٠١ ص
٣٦٠٢ ص
٣٦٠٣ ص
٣٦٠٤ ص
٣٦٠٥ ص
٣٦٠٦ ص
٣٦٠٧ ص
٣٦٠٨ ص
٣٦٠٩ ص
٣٦١٠ ص
٣٦١١ ص
٣٦١٢ ص
٣٦١٣ ص
٣٦١٤ ص
٣٦١٥ ص
٣٦١٦ ص
٣٦١٧ ص
٣٦١٨ ص
٣٦١٩ ص
٣٦٢٠ ص
٣٦٢١ ص
٣٦٢٢ ص
٣٦٢٣ ص
٣٦٢٤ ص
٣٦٢٥ ص
٣٦٢٦ ص
٣٦٢٧ ص
٣٦٢٨ ص
٣٦٢٩ ص
٣٦٣٠ ص
٣٦٣١ ص
٣٦٣٢ ص
٣٦٣٣ ص
٣٦٣٤ ص
٣٦٣٥ ص
٣٦٣٦ ص
٣٦٣٧ ص
٣٦٣٨ ص
٣٦٣٩ ص
٣٦٤٠ ص
٣٦٤١ ص
٣٦٤٢ ص
٣٦٤٣ ص
٣٦٤٤ ص
٣٦٤٥ ص
٣٦٤٦ ص
٣٦٤٧ ص
٣٦٤٨ ص
٣٦٤٩ ص
٣٦٥٠ ص
٣٦٥١ ص
٣٦٥٢ ص
٣٦٥٣ ص
٣٦٥٤ ص
٣٦٥٥ ص
٣٦٥٦ ص
٣٦٥٧ ص
٣٦٥٨ ص
٣٦٥٩ ص
٣٦٦٠ ص
٣٦٦١ ص
٣٦٦٢ ص
٣٦٦٣ ص
٣٦٦٤ ص
٣٦٦٥ ص
٣٦٦٦ ص
٣٦٦٧ ص
٣٦٦٨ ص
٣٦٦٩ ص
٣٦٧٠ ص
٣٦٧١ ص
٣٦٧٢ ص
٣٦٧٣ ص
٣٦٧٤ ص
٣٦٧٥ ص
٣٦٧٦ ص
٣٦٧٧ ص
٣٦٧٨ ص
٣٦٧٩ ص
٣٦٨٠ ص
٣٦٨١ ص
٣٦٨٢ ص
٣٦٨٣ ص
٣٦٨٤ ص
٣٦٨٥ ص
٣٦٨٦ ص
٣٦٨٧ ص
٣٦٨٨ ص
٣٦٨٩ ص
٣٦٩٠ ص
٣٦٩١ ص
٣٦٩٢ ص
٣٦٩٣ ص
٣٦٩٤ ص
٣٦٩٥ ص
٣٦٩٦ ص
٣٦٩٧ ص
٣٦٩٨ ص
٣٦٩٩ ص
٣٧٠٠ ص
٣٧٠١ ص
٣٧٠٢ ص
٣٧٠٣ ص
٣٧٠٤ ص
٣٧٠٥ ص
٣٧٠٦ ص
٣٧٠٧ ص
٣٧٠٨ ص
٣٧٠٩ ص
٣٧١٠ ص
٣٧١١ ص
٣٧١٢ ص
٣٧١٣ ص
٣٧١٤ ص
٣٧١٥ ص
٣٧١٦ ص
٣٧١٧ ص
٣٧١٨ ص
٣٧١٩ ص
٣٧٢٠ ص
٣٧٢١ ص
٣٧٢٢ ص
٣٧٢٣ ص
٣٧٢٤ ص
٣٧٢٥ ص
٣٧٢٦ ص
٣٧٢٧ ص
٣٧٢٨ ص
٣٧٢٩ ص
٣٧٣٠ ص
٣٧٣١ ص
٣٧٣٢ ص
٣٧٣٣ ص
٣٧٣٤ ص
٣٧٣٥ ص
٣٧٣٦ ص
٣٧٣٧ ص
٣٧٣٨ ص
٣٧٣٩ ص
٣٧٤٠ ص
٣٧٤١ ص
٣٧٤٢ ص
٣٧٤٣ ص
٣٧٤٤ ص
٣٧٤٥ ص
٣٧٤٦ ص
٣٧٤٧ ص
٣٧٤٨ ص
٣٧٤٩ ص
٣٧٥٠ ص
٣٧٥١ ص
٣٧٥٢ ص
٣٧٥٣ ص
٣٧٥٤ ص
٣٧٥٥ ص
٣٧٥٦ ص
٣٧٥٧ ص
٣٧٥٨ ص
٣٧٥٩ ص
٣٧٦٠ ص
٣٧٦١ ص
٣٧٦٢ ص
٣٧٦٣ ص
٣٧٦٤ ص
٣٧٦٥ ص
٣٧٦٦ ص
٣٧٦٧ ص
٣٧٦٨ ص
٣٧٦٩ ص
٣٧٧٠ ص
٣٧٧١ ص
٣٧٧٢ ص
٣٧٧٣ ص
٣٧٧٤ ص
٣٧٧٥ ص
٣٧٧٦ ص
٣٧٧٧ ص
٣٧٧٨ ص
٣٧٧٩ ص
٣٧٨٠ ص
٣٧٨١ ص
٣٧٨٢ ص
٣٧٨٣ ص
٣٧٨٤ ص
٣٧٨٥ ص
٣٧٨٦ ص
٣٧٨٧ ص
٣٧٨٨ ص
٣٧٨٩ ص
٣٧٩٠ ص
٣٧٩١ ص
٣٧٩٢ ص
٣٧٩٣ ص
٣٧٩٤ ص
٣٧٩٥ ص
٣٧٩٦ ص
٣٧٩٧ ص
٣٧٩٨ ص
٣٧٩٩ ص
٣٨٠٠ ص
٣٨٠١ ص
٣٨٠٢ ص
٣٨٠٣ ص
٣٨٠٤ ص
٣٨٠٥ ص
٣٨٠٦ ص
٣٨٠٧ ص
٣٨٠٨ ص
٣٨٠٩ ص
٣٨١٠ ص
٣٨١١ ص
٣٨١٢ ص
٣٨١٣ ص
٣٨١٤ ص
٣٨١٥ ص
٣٨١٦ ص
٣٨١٧ ص
٣٨١٨ ص
٣٨١٩ ص
٣٨٢٠ ص
٣٨٢١ ص
٣٨٢٢ ص
٣٨٢٣ ص
٣٨٢٤ ص
٣٨٢٥ ص
٣٨٢٦ ص
٣٨٢٧ ص
٣٨٢٨ ص
٣٨٢٩ ص
٣٨٣٠ ص
٣٨٣١ ص
٣٨٣٢ ص
٣٨٣٣ ص
٣٨٣٤ ص
٣٨٣٥ ص
٣٨٣٦ ص
٣٨٣٧ ص
٣٨٣٨ ص
٣٨٣٩ ص
٣٨٤٠ ص
٣٨٤١ ص
٣٨٤٢ ص
٣٨٤٣ ص
٣٨٤٤ ص
٣٨٤٥ ص
٣٨٤٦ ص
٣٨٤٧ ص
٣٨٤٨ ص
٣٨٤٩ ص
٣٨٥٠ ص
٣٨٥١ ص
٣٨٥٢ ص
٣٨٥٣ ص
٣٨٥٤ ص
٣٨٥٥ ص
٣٨٥٦ ص
٣٨٥٧ ص
٣٨٥٨ ص
٣٨٥٩ ص
٣٨٦٠ ص
٣٨٦١ ص
٣٨٦٢ ص
٣٨٦٣ ص
٣٨٦٤ ص
٣٨٦٥ ص
٣٨٦٦ ص
٣٨٦٧ ص
٣٨٦٨ ص
٣٨٦٩ ص
٣٨٧٠ ص
٣٨٧١ ص
٣٨٧٢ ص
٣٨٧٣ ص
٣٨٧٤ ص
٣٨٧٥ ص
٣٨٧٦ ص
٣٨٧٧ ص
٣٨٧٨ ص
٣٨٧٩ ص
٣٨٨٠ ص
٣٨٨١ ص
٣٨٨٢ ص
٣٨٨٣ ص
٣٨٨٤ ص
٣٨٨٥ ص
٣٨٨٦ ص
٣٨٨٧ ص
٣٨٨٨ ص
٣٨٨٩ ص
٣٨٩٠ ص
٣٨٩١ ص
٣٨٩٢ ص
٣٨٩٣ ص
٣٨٩٤ ص
٣٨٩٥ ص
٣٨٩٦ ص
٣٨٩٧ ص
٣٨٩٨ ص
٣٨٩٩ ص
٣٩٠٠ ص
٣٩٠١ ص
٣٩٠٢ ص
٣٩٠٣ ص
٣٩٠٤ ص
٣٩٠٥ ص
٣٩٠٦ ص
٣٩٠٧ ص
٣٩٠٨ ص
٣٩٠٩ ص
٣٩١٠ ص
٣٩١١ ص
٣٩١٢ ص
٣٩١٣ ص
٣٩١٤ ص
٣٩١٥ ص
٣٩١٦ ص
٣٩١٧ ص
٣٩١٨ ص
٣٩١٩ ص
٣٩٢٠ ص
٣٩٢١ ص
٣٩٢٢ ص
٣٩٢٣ ص
٣٩٢٤ ص
٣٩٢٥ ص
٣٩٢٦ ص
٣٩٢٧ ص
٣٩٢٨ ص
٣٩٢٩ ص
٣٩٣٠ ص
٣٩٣١ ص
٣٩٣٢ ص
٣٩٣٣ ص
٣٩٣٤ ص
٣٩٣٥ ص
٣٩٣٦ ص
٣٩٣٧ ص
٣٩٣٨ ص
٣٩٣٩ ص
٣٩٤٠ ص
٣٩٤١ ص
٣٩٤٢ ص
٣٩٤٣ ص
٣٩٤٤ ص
٣٩٤٥ ص
٣٩٤٦ ص
٣٩٤٧ ص
٣٩٤٨ ص
٣٩٤٩ ص
٣٩٥٠ ص
٣٩٥١ ص
٣٩٥٢ ص
٣٩٥٣ ص
٣٩٥٤ ص
٣٩٥٥ ص
٣٩٥٦ ص
٣٩٥٧ ص
٣٩٥٨ ص
٣٩٥٩ ص
٣٩٦٠ ص
٣٩٦١ ص
٣٩٦٢ ص
٣٩٦٣ ص
٣٩٦٤ ص
٣٩٦٥ ص
٣٩٦٦ ص
٣٩٦٧ ص
٣٩٦٨ ص
٣٩٦٩ ص
٣٩٧٠ ص
٣٩٧١ ص
٣٩٧٢ ص
٣٩٧٣ ص
٣٩٧٤ ص
٣٩٧٥ ص
٣٩٧٦ ص
٣٩٧٧ ص
٣٩٧٨ ص
٣٩٧٩ ص
٣٩٨٠ ص
٣٩٨١ ص
٣٩٨٢ ص
٣٩٨٣ ص
٣٩٨٤ ص
٣٩٨٥ ص
٣٩٨٦ ص
٣٩٨٧ ص
٣٩٨٨ ص
٣٩٨٩ ص
٣٩٩٠ ص
٣٩٩١ ص
٣٩٩٢ ص
٣٩٩٣ ص
٣٩٩٤ ص
٣٩٩٥ ص
٣٩٩٦ ص
٣٩٩٧ ص
٣٩٩٨ ص
٣٩٩٩ ص
٤٠٠٠ ص
٤٠٠١ ص
٤٠٠٢ ص
٤٠٠٣ ص
٤٠٠٤ ص
٤٠٠٥ ص
٤٠٠٦ ص
٤٠٠٧ ص
٤٠٠٨ ص
٤٠٠٩ ص
٤٠١٠ ص
٤٠١١ ص
٤٠١٢ ص
٤٠١٣ ص
٤٠١٤ ص
٤٠١٥ ص
٤٠١٦ ص
٤٠١٧ ص
٤٠١٨ ص
٤٠١٩ ص
٤٠٢٠ ص
٤٠٢١ ص
٤٠٢٢ ص
٤٠٢٣ ص
٤٠٢٤ ص
٤٠٢٥ ص
٤٠٢٦ ص
٤٠٢٧ ص
٤٠٢٨ ص
٤٠٢٩ ص
٤٠٣٠ ص
٤٠٣١ ص
٤٠٣٢ ص
٤٠٣٣ ص
٤٠٣٤ ص
٤٠٣٥ ص
٤٠٣٦ ص
٤٠٣٧ ص
٤٠٣٨ ص
٤٠٣٩ ص
٤٠٤٠ ص
٤٠٤١ ص
٤٠٤٢ ص
٤٠٤٣ ص
٤٠٤٤ ص
٤٠٤٥ ص
٤٠٤٦ ص
٤٠٤٧ ص
٤٠٤٨ ص
٤٠٤٩ ص
٤٠٥٠ ص
٤٠٥١ ص
٤٠٥٢ ص
٤٠٥٣ ص
٤٠٥٤ ص
٤٠٥٥ ص
٤٠٥٦ ص
٤٠٥٧ ص
٤٠٥٨ ص
٤٠٥٩ ص
٤٠٦٠ ص
٤٠٦١ ص
٤٠٦٢ ص
٤٠٦٣ ص
٤٠٦٤ ص
٤٠٦٥ ص
٤٠٦٦ ص
٤٠٦٧ ص
٤٠٦٨ ص
٤٠٦٩ ص
٤٠٧٠ ص
٤٠٧١ ص
٤٠٧٢ ص
٤٠٧٣ ص
٤٠٧٤ ص
٤٠٧٥ ص
٤٠٧٦ ص
٤٠٧٧ ص
٤٠٧٨ ص
٤٠٧٩ ص
٤٠٨٠ ص
٤٠٨١ ص
٤٠٨٢ ص
٤٠٨٣ ص
٤٠٨٤ ص
٤٠٨٥ ص
٤٠٨٦ ص
٤٠٨٧ ص
٤٠٨٨ ص
٤٠٨٩ ص
٤٠٩٠ ص
٤٠٩١ ص
٤٠٩٢ ص
٤٠٩٣ ص
٤٠٩٤ ص
٤٠٩٥ ص
٤٠٩٦ ص
٤٠٩٧ ص
٤٠٩٨ ص
٤٠٩٩ ص
٤١٠٠ ص
٤١٠١ ص
٤١٠٢ ص
٤١٠٣ ص
٤١٠٤ ص
٤١٠٥ ص
٤١٠٦ ص
٤١٠٧ ص
٤١٠٨ ص
٤١٠٩ ص
٤١١٠ ص
٤١١١ ص
٤١١٢ ص
٤١١٣ ص
٤١١٤ ص
٤١١٥ ص
٤١١٦ ص
٤١١٧ ص
٤١١٨ ص
٤١١٩ ص
٤١٢٠ ص
٤١٢١ ص
٤١٢٢ ص
٤١٢٣ ص
٤١٢٤ ص
٤١٢٥ ص
٤١٢٦ ص
٤١٢٧ ص
٤١٢٨ ص
٤١٢٩ ص
٤١٣٠ ص
٤١٣١ ص
٤١٣٢ ص
٤١٣٣ ص
٤١٣٤ ص
٤١٣٥ ص
٤١٣٦ ص
٤١٣٧ ص
٤١٣٨ ص
٤١٣٩ ص
٤١٤٠ ص
٤١٤١ ص
٤١٤٢ ص
٤١٤٣ ص
٤١٤٤ ص
٤١٤٥ ص
٤١٤٦ ص
٤١٤٧ ص
٤١٤٨ ص
٤١٤٩ ص
٤١٥٠ ص
٤١٥١ ص
٤١٥٢ ص
٤١٥٣ ص
٤١٥٤ ص
٤١٥٥ ص
٤١٥٦ ص
٤١٥٧ ص
٤١٥٨ ص
٤١٥٩ ص
٤١٦٠ ص
٤١٦١ ص
٤١٦٢ ص
٤١٦٣ ص
٤١٦٤ ص
٤١٦٥ ص
٤١٦٦ ص
٤١٦٧ ص
٤١٦٨ ص
٤١٦٩ ص
٤١٧٠ ص
٤١٧١ ص
٤١٧٢ ص
٤١٧٣ ص
٤١٧٤ ص
٤١٧٥ ص
٤١٧٦ ص
٤١٧٧ ص
٤١٧٨ ص
٤١٧٩ ص
٤١٨٠ ص
٤١٨١ ص
٤١٨٢ ص
٤١٨٣ ص
٤١٨٤ ص
٤١٨٥ ص
٤١٨٦ ص
٤١٨٧ ص
٤١٨٨ ص
٤١٨٩ ص
٤١٩٠ ص
٤١٩١ ص
٤١٩٢ ص
٤١٩٣ ص
٤١٩٤ ص
٤١٩٥ ص
٤١٩٦ ص
٤١٩٧ ص
٤١٩٨ ص
٤١٩٩ ص
٤٢٠٠ ص
٤٢٠١ ص
٤٢٠٢ ص
٤٢٠٣ ص
٤٢٠٤ ص
٤٢٠٥ ص
٤٢٠٦ ص
٤٢٠٧ ص
٤٢٠٨ ص
٤٢٠٩ ص
٤٢١٠ ص
٤٢١١ ص
٤٢١٢ ص
٤٢١٣ ص
٤٢١٤ ص
٤٢١٥ ص
٤٢١٦ ص
٤٢١٧ ص
٤٢١٨ ص
٤٢١٩ ص
٤٢٢٠ ص
٤٢٢١ ص
٤٢٢٢ ص
٤٢٢٣ ص
٤٢٢٤ ص
٤٢٢٥ ص
٤٢٢٦ ص
٤٢٢٧ ص
٤٢٢٨ ص
٤٢٢٩ ص
٤٢٣٠ ص
٤٢٣١ ص
٤٢٣٢ ص
٤٢٣٣ ص
٤٢٣٤ ص
٤٢٣٥ ص
٤٢٣٦ ص
٤٢٣٧ ص
٤٢٣٨ ص
٤٢٣٩ ص
٤٢٤٠ ص
٤٢٤١ ص
٤٢٤٢ ص
٤٢٤٣ ص
٤٢٤٤ ص
٤٢٤٥ ص
٤٢٤٦ ص
٤٢٤٧ ص
٤٢٤٨ ص
٤٢٤٩ ص
٤٢٥٠ ص
٤٢٥١ ص
٤٢٥٢ ص
٤٢٥٣ ص
٤٢٥٤ ص
٤٢٥٥ ص
٤٢٥٦ ص
٤٢٥٧ ص
٤٢٥٨ ص
٤٢٥٩ ص
٤٢٦٠ ص
٤٢٦١ ص
٤٢٦٢ ص
٤٢٦٣ ص
٤٢٦٤ ص
٤٢٦٥ ص
٤٢٦٦ ص
٤٢٦٧ ص
٤٢٦٨ ص
٤٢٦٩ ص
٤٢٧٠ ص
٤٢٧١ ص
٤٢٧٢ ص
٤٢٧٣ ص
٤٢٧٤ ص
٤٢٧٥ ص
٤٢٧٦ ص
٤٢٧٧ ص
٤٢٧٨ ص
٤٢٧٩ ص
٤٢٨٠ ص
٤٢٨١ ص
٤٢٨٢ ص
٤٢٨٣ ص
٤٢٨٤ ص
٤٢٨٥ ص
٤٢٨٦ ص
٤٢٨٧ ص
٤٢٨٨ ص
٤٢٨٩ ص
٤٢٩٠ ص
٤٢٩١ ص
٤٢٩٢ ص
٤٢٩٣ ص
٤٢٩٤ ص
٤٢٩٥ ص
٤٢٩٦ ص
٤٢٩٧ ص
٤٢٩٨ ص
٤٢٩٩ ص
٤٣٠٠ ص
٤٣٠١ ص
٤٣٠٢ ص
٤٣٠٣ ص
٤٣٠٤ ص
٤٣٠٥ ص
٤٣٠٦ ص
٤٣٠٧ ص
٤٣٠٨ ص
٤٣٠٩ ص
٤٣١٠ ص
٤٣١١ ص
٤٣١٢ ص
٤٣١٣ ص
٤٣١٤ ص
٤٣١٥ ص
٤٣١٦ ص
٤٣١٧ ص
٤٣١٨ ص
٤٣١٩ ص
٤٣٢٠ ص
٤٣٢١ ص
٤٣٢٢ ص
٤٣٢٣ ص
٤٣٢٤ ص
٤٣٢٥ ص
٤٣٢٦ ص
٤٣٢٧ ص
٤٣٢٨ ص
٤٣٢٩ ص
٤٣٣٠ ص
٤٣٣١ ص
٤٣٣٢ ص
٤٣٣٣ ص
٤٣٣٤ ص
٤٣٣٥ ص
٤٣٣٦ ص
٤٣٣٧ ص
٤٣٣٨ ص
٤٣٣٩ ص
٤٣٤٠ ص
٤٣٤١ ص
٤٣٤٢ ص
٤٣٤٣ ص
٤٣٤٤ ص
٤٣٤٥ ص
٤٣٤٦ ص
٤٣٤٧ ص
٤٣٤٨ ص
٤٣٤٩ ص
٤٣٥٠ ص
٤٣٥١ ص
٤٣٥٢ ص
٤٣٥٣ ص
٤٣٥٤ ص
٤٣٥٥ ص
٤٣٥٦ ص
٤٣٥٧ ص
٤٣٥٨ ص
٤٣٥٩ ص
٤٣٦٠ ص
٤٣٦١ ص
٤٣٦٢ ص
٤٣٦٣ ص
٤٣٦٤ ص
٤٣٦٥ ص
٤٣٦٦ ص
٤٣٦٧ ص
٤٣٦٨ ص
٤٣٦٩ ص
٤٣٧٠ ص
٤٣٧١ ص
٤٣٧٢ ص
٤٣٧٣ ص
٤٣٧٤ ص
٤٣٧٥ ص
٤٣٧٦ ص
٤٣٧٧ ص
٤٣٧٨ ص
٤٣٧٩ ص
٤٣٨٠ ص
٤٣٨١ ص
٤٣٨٢ ص
٤٣٨٣ ص
٤٣٨٤ ص
٤٣٨٥ ص
٤٣٨٦ ص
٤٣٨٧ ص
٤٣٨٨ ص
٤٣٨٩ ص
٤٣٩٠ ص
٤٣٩١ ص
٤٣٩٢ ص
٤٣٩٣ ص
٤٣٩٤ ص
٤٣٩٥ ص
٤٣٩٦ ص
٤٣٩٧ ص
٤٣٩٨ ص
٤٣٩٩ ص
٤٤٠٠ ص
٤٤٠١ ص
٤٤٠٢ ص
٤٤٠٣ ص
٤٤٠٤ ص
٤٤٠٥ ص
٤٤٠٦ ص
٤٤٠٧ ص
٤٤٠٨ ص
٤٤٠٩ ص
٤٤١٠ ص
٤٤١١ ص
٤٤١٢ ص
٤٤١٣ ص
٤٤١٤ ص
٤٤١٥ ص
٤٤١٦ ص
٤٤١٧ ص
٤٤١٨ ص
٤٤١٩ ص
٤٤٢٠ ص
٤٤٢١ ص
٤٤٢٢ ص
٤٤٢٣ ص
٤٤٢٤ ص
٤٤٢٥ ص
٤٤٢٦ ص
٤٤٢٧ ص
٤٤٢٨ ص
٤٤٢٩ ص
٤٤٣٠ ص
٤٤٣١ ص
٤٤٣٢ ص
٤٤٣٣ ص
٤٤٣٤ ص
٤٤٣٥ ص
٤٤٣٦ ص
٤٤٣٧ ص
٤٤٣٨ ص
٤٤٣٩ ص
٤٤٤٠ ص
٤٤٤١ ص
٤٤٤٢ ص
٤٤٤٣ ص
٤٤٤٤ ص
٤٤٤٥ ص
٤٤٤٦ ص
٤٤٤٧ ص
٤٤٤٨ ص
٤٤٤٩ ص
٤٤٥٠ ص
٤٤٥١ ص
٤٤٥٢ ص
٤٤٥٣ ص
٤٤٥٤ ص
٤٤٥٥ ص
٤٤٥٦ ص
٤٤٥٧ ص
٤٤٥٨ ص
٤٤٥٩ ص
٤٤٦٠ ص
٤٤٦١ ص
٤٤٦٢ ص
٤٤٦٣ ص
٤٤٦٤ ص
٤٤٦٥ ص
٤٤٦٦ ص
٤٤٦٧ ص
٤٤٦٨ ص
٤٤٦٩ ص
٤٤٧٠ ص
٤٤٧١ ص
٤٤٧٢ ص
٤٤٧٣ ص
٤٤٧٤ ص
٤٤٧٥ ص
٤٤٧٦ ص
٤٤٧٧ ص
٤٤٧٨ ص
٤٤٧٩ ص
٤٤٨٠ ص
٤٤٨١ ص
٤٤٨٢ ص
٤٤٨٣ ص
٤٤٨٤ ص
٤٤٨٥ ص
٤٤٨٦ ص
٤٤٨٧ ص
٤٤٨٨ ص
٤٤٨٩ ص
٤٤٩٠ ص
٤٤٩١ ص
٤٤٩٢ ص
٤٤٩٣ ص
٤٤٩٤ ص
٤٤٩٥ ص
٤٤٩٦ ص
٤٤٩٧ ص
٤٤٩٨ ص
٤٤٩٩ ص
٤٥٠٠ ص
٤٥٠١ ص
٤٥٠٢ ص
٤٥٠٣ ص
٤٥٠٤ ص
٤٥٠٥ ص
٤٥٠٦ ص
٤٥٠٧ ص
٤٥٠٨ ص
٤٥٠٩ ص
٤٥١٠ ص
٤٥١١ ص
٤٥١٢ ص
٤٥١٣ ص
٤٥١٤ ص
٤٥١٥ ص
٤٥١٦ ص
٤٥١٧ ص
٤٥١٨ ص
٤٥١٩ ص
٤٥٢٠ ص
٤٥٢١ ص
٤٥٢٢ ص
٤٥٢٣ ص
٤٥٢٤ ص
٤٥٢٥ ص
٤٥٢٦ ص
٤٥٢٧ ص
٤٥٢٨ ص
٤٥٢٩ ص
٤٥٣٠ ص
٤٥٣١ ص
٤٥٣٢ ص
٤٥٣٣ ص
٤٥٣٤ ص
٤٥٣٥ ص
٤٥٣٦ ص
٤٥٣٧ ص
٤٥٣٨ ص
٤٥٣٩ ص
٤٥٤٠ ص
٤٥٤١ ص
٤٥٤٢ ص
٤٥٤٣ ص
٤٥٤٤ ص
٤٥٤٥ ص
٤٥٤٦ ص
٤٥٤٧ ص
٤٥٤٨ ص
٤٥٤٩ ص
٤٥٥٠ ص
٤٥٥١ ص
٤٥٥٢ ص
٤٥٥٣ ص
٤٥٥٤ ص
٤٥٥٥ ص
٤٥٥٦ ص
٤٥٥٧ ص
٤٥٥٨ ص
٤٥٥٩ ص
٤٥٦٠ ص
٤٥٦١ ص
٤٥٦٢ ص
٤٥٦٣ ص
٤٥٦٤ ص
٤٥٦٥ ص
٤٥٦٦ ص
٤٥٦٧ ص
٤٥٦٨ ص
٤٥٦٩ ص
٤٥٧٠ ص
٤٥٧١ ص
٤٥٧٢ ص
٤٥٧٣ ص
٤٥٧٤ ص
٤٥٧٥ ص
٤٥٧٦ ص
٤٥٧٧ ص
٤٥٧٨ ص
٤٥٧٩ ص
٤٥٨٠ ص
٤٥٨١ ص
٤٥٨٢ ص
٤٥٨٣ ص
٤٥٨٤ ص
٤٥٨٥ ص
٤٥٨٦ ص
٤٥٨٧ ص
٤٥٨٨ ص
٤٥٨٩ ص
٤٥٩٠ ص
٤٥٩١ ص
٤٥٩٢ ص
٤٥٩٣ ص
٤٥٩٤ ص
٤٥٩٥ ص
٤٥٩٦ ص
٤٥٩٧ ص
٤٥٩٨ ص
٤٥٩٩ ص
٤٦٠٠ ص
٤٦٠١ ص
٤٦٠٢ ص
٤٦٠٣ ص
٤٦٠٤ ص
٤٦٠٥ ص
٤٦٠٦ ص
٤٦٠٧ ص
٤٦٠٨ ص
٤٦٠٩ ص
٤٦١٠ ص
٤٦١١ ص
٤٦١٢ ص
٤٦١٣ ص
٤٦١٤ ص
٤٦١٥ ص
٤٦١٦ ص
٤٦١٧ ص
٤٦١٨ ص
٤٦١٩ ص
٤٦٢٠ ص
٤٦٢١ ص
٤٦٢٢ ص
٤٦٢٣ ص
٤٦٢٤ ص
٤٦٢٥ ص
٤٦٢٦ ص
٤٦٢٧ ص
٤٦٢٨ ص
٤٦٢٩ ص
٤٦٣٠ ص
٤٦٣١ ص
٤٦٣٢ ص
٤٦٣٣ ص
٤٦٣٤ ص
٤٦٣٥ ص
٤٦٣٦ ص
٤٦٣٧ ص
٤٦٣٨ ص
٤٦٣٩ ص
٤٦٤٠ ص
٤٦٤١ ص
٤٦٤٢ ص
٤٦٤٣ ص
٤٦٤٤ ص
٤٦٤٥ ص
٤٦٤٦ ص
٤٦٤٧ ص
٤٦٤٨ ص
٤٦٤٩ ص
٤٦٥٠ ص
٤٦٥١ ص
٤٦٥٢ ص
٤٦٥٣ ص
٤٦٥٤ ص
٤٦٥٥ ص
٤٦٥٦ ص
٤٦٥٧ ص
٤٦٥٨ ص
٤٦٥٩ ص
٤٦٦٠ ص
٤٦٦١ ص
٤٦٦٢ ص
٤٦٦٣ ص
٤٦٦٤ ص
٤٦٦٥ ص
٤٦٦٦ ص
٤٦٦٧ ص
٤٦٦٨ ص
٤٦٦٩ ص
٤٦٧٠ ص
٤٦٧١ ص
٤٦٧٢ ص
٤٦٧٣ ص
٤٦٧٤ ص
٤٦٧٥ ص
٤٦٧٦ ص
٤٦٧٧ ص
٤٦٧٨ ص
٤٦٧٩ ص
٤٦٨٠ ص
٤٦٨١ ص
٤٦٨٢ ص
٤٦٨٣ ص
٤٦٨٤ ص
٤٦٨٥ ص
٤٦٨٦ ص
٤٦٨٧ ص
٤٦٨٨ ص
٤٦٨٩ ص
٤٦٩٠ ص
٤٦٩١ ص
٤٦٩٢ ص
٤٦٩٣ ص
٤٦٩٤ ص
٤٦٩٥ ص
٤٦٩٦ ص
٤٦٩٧ ص
٤٦٩٨ ص
٤٦٩٩ ص
٤٧٠٠ ص
٤٧٠١ ص
٤٧٠٢ ص
٤٧٠٣ ص
٤٧٠٤ ص
٤٧٠٥ ص
٤٧٠٦ ص
٤٧٠٧ ص
٤٧٠٨ ص
٤٧٠٩ ص
٤٧١٠ ص
٤٧١١ ص
٤٧١٢ ص
٤٧١٣ ص
٤٧١٤ ص
٤٧١٥ ص
٤٧١٦ ص
٤٧١٧ ص
٤٧١٨ ص
٤٧١٩ ص
٤٧٢٠ ص
٤٧٢١ ص
٤٧٢٢ ص
٤٧٢٣ ص
٤٧٢٤ ص
٤٧٢٥ ص
٤٧٢٦ ص
٤٧٢٧ ص
٤٧٢٨ ص
٤٧٢٩ ص
٤٧٣٠ ص
٤٧٣١ ص
٤٧٣٢ ص
٤٧٣٣ ص
٤٧٣٤ ص
٤٧٣٥ ص
٤٧٣٦ ص
٤٧٣٧ ص
٤٧٣٨ ص
٤٧٣٩ ص
٤٧٤٠ ص
٤٧٤١ ص
٤٧٤٢ ص
٤٧٤٣ ص
٤٧٤٤ ص
٤٧٤٥ ص
٤٧٤٦ ص
٤٧٤٧ ص
٤٧٤٨ ص
٤٧٤٩ ص
٤٧٥٠ ص
٤٧٥١ ص
٤٧٥٢ ص
٤٧٥٣ ص
٤٧٥٤ ص
٤٧٥٥ ص
٤٧٥٦ ص
٤٧٥٧ ص
٤٧٥٨ ص
٤٧٥٩ ص
٤٧٦٠ ص
٤٧٦١ ص
٤٧٦٢ ص
٤٧٦٣ ص
٤٧٦٤ ص
٤٧٦٥ ص
٤٧٦٦ ص
٤٧٦٧ ص
٤٧٦٨ ص
٤٧٦٩ ص
٤٧٧٠ ص
٤٧٧١ ص
٤٧٧٢ ص
٤٧٧٣ ص
٤٧٧٤ ص
٤٧٧٥ ص
٤٧٧٦ ص
٤٧٧٧ ص
٤٧٧٨ ص
٤٧٧٩ ص
٤٧٨٠ ص
٤٧٨١ ص
٤٧٨٢ ص
٤٧٨٣ ص
٤٧٨٤ ص
٤٧٨٥ ص
٤٧٨٦ ص
٤٧٨٧ ص
٤٧٨٨ ص
٤٧٨٩ ص
٤٧٩٠ ص
٤٧٩١ ص
٤٧٩٢ ص
٤٧٩٣ ص
٤٧٩٤ ص
٤٧٩٥ ص
٤٧٩٦ ص
٤٧٩٧ ص
٤٧٩٨ ص
٤٧٩٩ ص
٤٨٠٠ ص
٤٨٠١ ص
٤٨٠٢ ص
٤٨٠٣ ص
٤٨٠٤ ص
٤٨٠٥ ص
٤٨٠٦ ص
٤٨٠٧ ص
٤٨٠٨ ص
٤٨٠٩ ص
٤٨١٠ ص
٤٨١١ ص
٤٨١٢ ص
٤٨١٣ ص
٤٨١٤ ص
٤٨١٥ ص
٤٨١٦ ص
٤٨١٧ ص
٤٨١٨ ص
٤٨١٩ ص
٤٨٢٠ ص
٤٨٢١ ص
٤٨٢٢ ص
٤٨٢٣ ص
٤٨٢٤ ص
٤٨٢٥ ص
٤٨٢٦ ص
٤٨٢٧ ص
٤٨٢٨ ص
٤٨٢٩ ص
٤٨٣٠ ص
٤٨٣١ ص
٤٨٣٢ ص
٤٨٣٣ ص
٤٨٣٤ ص
٤٨٣٥ ص
٤٨٣٦ ص
٤٨٣٧ ص
٤٨٣٨ ص
٤٨٣٩ ص
٤٨٤٠ ص
٤٨٤١ ص
٤٨٤٢ ص
٤٨٤٣ ص
٤٨٤٤ ص
٤٨٤٥ ص
٤٨٤٦ ص
٤٨٤٧ ص
٤٨٤٨ ص
٤٨٤٩ ص
٤٨٥٠ ص
٤٨٥١ ص
٤٨٥٢ ص
٤٨٥٣ ص
٤٨٥٤ ص
٤٨٥٥ ص
٤٨٥٦ ص
٤٨٥٧ ص
٤٨٥٨ ص
٤٨٥٩ ص
٤٨٦٠ ص
٤٨٦١ ص
٤٨٦٢ ص
٤٨٦٣ ص
٤٨٦٤ ص
٤٨٦٥ ص
٤٨٦٦ ص
٤٨٦٧ ص
٤٨٦٨ ص
٤٨٦٩ ص
٤٨٧٠ ص
٤٨٧١ ص
٤٨٧٢ ص
٤٨٧٣ ص
٤٨٧٤ ص
٤٨٧٥ ص
٤٨٧٦ ص
٤٨٧٧ ص
٤٨٧٨ ص
٤٨٧٩ ص
٤٨٨٠ ص
٤٨٨١ ص
٤٨٨٢ ص
٤٨٨٣ ص
٤٨٨٤ ص
٤٨٨٥ ص
٤٨٨٦ ص
٤٨٨٧ ص
٤٨٨٨ ص
٤٨٨٩ ص
٤٨٩٠ ص
٤٨٩١ ص
٤٨٩٢ ص
٤٨٩٣ ص
٤٨٩٤ ص
٤٨٩٥ ص
٤٨٩٦ ص
٤٨٩٧ ص
٤٨٩٨ ص
٤٨٩٩ ص
٤٩٠٠ ص
٤٩٠١ ص
٤٩٠٢ ص
٤٩٠٣ ص
٤٩٠٤ ص
٤٩٠٥ ص
٤٩٠٦ ص
٤٩٠٧ ص
٤٩٠٨ ص
٤٩٠٩ ص
٤٩١٠ ص
٤٩١١ ص
٤٩١٢ ص
٤٩١٣ ص
٤٩١٤ ص
٤٩١٥ ص
٤٩١٦ ص
٤٩١٧ ص
٤٩١٨ ص
٤٩١٩ ص
٤٩٢٠ ص
٤٩٢١ ص
٤٩٢٢ ص
٤٩٢٣ ص
٤٩٢٤ ص
٤٩٢٥ ص
٤٩٢٦ ص
٤٩٢٧ ص
٤٩٢٨ ص
٤٩٢٩ ص
٤٩٣٠ ص
٤٩٣١ ص
٤٩٣٢ ص
٤٩٣٣ ص
٤٩٣٤ ص
٤٩٣٥ ص
٤٩٣٦ ص
٤٩٣٧ ص
٤٩٣٨ ص
٤٩٣٩ ص
٤٩٤٠ ص
٤٩٤١ ص
٤٩٤٢ ص
٤٩٤٣ ص
٤٩٤٤ ص
٤٩٤٥ ص
٤٩٤٦ ص
٤٩٤٧ ص
٤٩٤٨ ص
٤٩٤٩ ص
٤٩٥٠ ص
٤٩٥١ ص
٤٩٥٢ ص
٤٩٥٣ ص
٤٩٥٤ ص
٤٩٥٥ ص
٤٩٥٦ ص
٤٩٥٧ ص
٤٩٥٨ ص
٤٩٥٩ ص
٤٩٦٠ ص
٤٩٦١ ص
٤٩٦٢ ص
٤٩٦٣ ص
٤٩٦٤ ص
٤٩٦٥ ص
٤٩٦٦ ص
٤٩٦٧ ص
٤٩٦٨ ص
٤٩٦٩ ص
٤٩٧٠ ص
٤٩٧١ ص
٤٩٧٢ ص
٤٩٧٣ ص
٤٩٧٤ ص
٤٩٧٥ ص
٤٩٧٦ ص
٤٩٧٧ ص
٤٩٧٨ ص
٤٩٧٩ ص
٤٩٨٠ ص
٤٩٨١ ص
٤٩٨٢ ص
٤٩٨٣ ص
٤٩٨٤ ص
٤٩٨٥ ص
٤٩٨٦ ص
٤٩٨٧ ص
٤٩٨٨ ص
٤٩٨٩ ص
٤٩٩٠ ص
٤٩٩١ ص
٤٩٩٢ ص
٤٩٩٣ ص
٤٩٩٤ ص
٤٩٩٥ ص
٤٩٩٦ ص
٤٩٩٧ ص
٤٩٩٨ ص
٤٩٩٩ ص
٥٠٠٠ ص
٥٠٠١ ص
٥٠٠٢ ص
٥٠٠٣ ص
٥٠٠٤ ص
٥٠٠٥ ص
٥٠٠٦ ص
٥٠٠٧ ص
٥٠٠٨ ص
٥٠٠٩ ص
٥٠١٠ ص
٥٠١١ ص
٥٠١٢ ص
٥٠١٣ ص
٥٠١٤ ص
٥٠١٥ ص
٥٠١٦ ص
٥٠١٧ ص
٥٠١٨ ص
٥٠١٩ ص
٥٠٢٠ ص
٥٠٢١ ص
٥٠٢٢ ص
٥٠٢٣ ص
٥٠٢٤ ص
٥٠٢٥ ص
٥٠٢٦ ص
٥٠٢٧ ص
٥٠٢٨ ص
٥٠٢٩ ص
٥٠٣٠ ص
٥٠٣١ ص
٥٠٣٢ ص
٥٠٣٣ ص
٥٠٣٤ ص
٥٠٣٥ ص
٥٠٣٦ ص
٥٠٣٧ ص
٥٠٣٨ ص
٥٠٣٩ ص
٥٠٤٠ ص
٥٠٤١ ص
٥٠٤٢ ص
٥٠٤٣ ص
٥٠٤٤ ص
٥٠٤٥ ص
٥٠٤٦ ص
٥٠٤٧ ص
٥٠٤٨ ص
٥٠٤٩ ص
٥٠٥٠ ص
٥٠٥١ ص
٥٠٥٢ ص
٥٠٥٣ ص
٥٠٥٤ ص
٥٠٥٥ ص
٥٠٥٦ ص
٥٠٥٧ ص
٥٠٥٨ ص
٥٠٥٩ ص
٥٠٦٠ ص
٥٠٦١ ص
٥٠٦٢ ص
٥٠٦٣ ص
٥٠٦٤ ص
٥٠٦٥ ص
٥٠٦٦ ص
٥٠٦٧ ص
٥٠٦٨ ص
٥٠٦٩ ص
٥٠٧٠ ص
٥٠٧١ ص
٥٠٧٢ ص
٥٠٧٣ ص
٥٠٧٤ ص
٥٠٧٥ ص
٥٠٧٦ ص
٥٠٧٧ ص
٥٠٧٨ ص
٥٠٧٩ ص
٥٠٨٠ ص
٥٠٨١ ص
٥٠٨٢ ص
٥٠٨٣ ص
٥٠٨٤ ص
٥٠٨٥ ص
٥٠٨٦ ص
٥٠٨٧ ص
٥٠٨٨ ص
٥٠٨٩ ص
٥٠٩٠ ص
٥٠٩١ ص
٥٠٩٢ ص
٥٠٩٣ ص
٥٠٩٤ ص
٥٠٩٥ ص
٥٠٩٦ ص
٥٠٩٧ ص
٥٠٩٨ ص
٥٠٩٩ ص
٥١٠٠ ص
٥١٠١ ص
٥١٠٢ ص
٥١٠٣ ص
٥١٠٤ ص
٥١٠٥ ص
٥١٠٦ ص
٥١٠٧ ص
٥١٠٨ ص
٥١٠٩ ص
٥١١٠ ص
٥١١١ ص
٥١١٢ ص
٥١١٣ ص
٥١١٤ ص
٥١١٥ ص
٥١١٦ ص
٥١١٧ ص
٥١١٨ ص
٥١١٩ ص
٥١٢٠ ص
٥١٢١ ص
٥١٢٢ ص
٥١٢٣ ص
٥١٢٤ ص
٥١٢٥ ص
٥١٢٦ ص
٥١٢٧ ص
٥١٢٨ ص
٥١٢٩ ص
٥١٣٠ ص
٥١٣١ ص
٥١٣٢ ص
٥١٣٣ ص
٥١٣٤ ص
٥١٣٥ ص
٥١٣٦ ص
٥١٣٧ ص
٥١٣٨ ص
٥١٣٩ ص
٥١٤٠ ص
٥١٤١ ص
٥١٤٢ ص
٥١٤٣ ص
٥١٤٤ ص
٥١٤٥ ص
٥١٤٦ ص
٥١٤٧ ص
٥١٤٨ ص
٥١٤٩ ص
٥١٥٠ ص
٥١٥١ ص
٥١٥٢ ص
٥١٥٣ ص
٥١٥٤ ص
٥١٥٥ ص
٥١٥٦ ص
٥١٥٧ ص
٥١٥٨ ص
٥١٥٩ ص
٥١٦٠ ص
٥١٦١ ص
٥١٦٢ ص
٥١٦٣ ص
٥١٦٤ ص
٥١٦٥ ص
٥١٦٦ ص
٥١٦٧ ص
٥١٦٨ ص
٥١٦٩ ص
٥١٧٠ ص
٥١٧١ ص
٥١٧٢ ص
٥١٧٣ ص
٥١٧٤ ص
٥١٧٥ ص
٥١٧٦ ص
٥١٧٧ ص
٥١٧٨ ص
٥١٧٩ ص
٥١٨٠ ص
٥١٨١ ص
٥١٨٢ ص
٥١٨٣ ص
٥١٨٤ ص
٥١٨٥ ص
٥١٨٦ ص
٥١٨٧ ص
٥١٨٨ ص
٥١٨٩ ص
٥١٩٠ ص
٥١٩١ ص
٥١٩٢ ص
٥١٩٣ ص
٥١٩٤ ص
٥١٩٥ ص
٥١٩٦ ص
٥١٩٧ ص
٥١٩٨ ص
٥١٩٩ ص
٥٢٠٠ ص
٥٢٠١ ص
٥٢٠٢ ص
٥٢٠٣ ص
٥٢٠٤ ص
٥٢٠٥ ص
٥٢٠٦ ص
٥٢٠٧ ص
٥٢٠٨ ص
٥٢٠٩ ص
٥٢١٠ ص
٥٢١١ ص
٥٢١٢ ص
٥٢١٣ ص
٥٢١٤ ص
٥٢١٥ ص
٥٢١٦ ص
٥٢١٧ ص
٥٢١٨ ص
٥٢١٩ ص
٥٢٢٠ ص
٥٢٢١ ص
٥٢٢٢ ص
٥٢٢٣ ص
٥٢٢٤ ص
٥٢٢٥ ص
٥٢٢٦ ص
٥٢٢٧ ص
٥٢٢٨ ص
٥٢٢٩ ص
٥٢٣٠ ص
٥٢٣١ ص
٥٢٣٢ ص
٥٢٣٣ ص
٥٢٣٤ ص
٥٢٣٥ ص
٥٢٣٦ ص
٥٢٣٧ ص
٥٢٣٨ ص
٥٢٣٩ ص
٥٢٤٠ ص
٥٢٤١ ص
٥٢٤٢ ص
٥٢٤٣ ص
٥٢٤٤ ص
٥٢٤٥ ص
٥٢٤٦ ص
٥٢٤٧ ص
٥٢٤٨ ص
٥٢٤٩ ص
٥٢٥٠ ص
٥٢٥١ ص
٥٢٥٢ ص
٥٢٥٣ ص
٥٢٥٤ ص
٥٢٥٥ ص
٥٢٥٦ ص
٥٢٥٧ ص
٥٢٥٨ ص
٥٢٥٩ ص
٥٢٦٠ ص
٥٢٦١ ص
٥٢٦٢ ص
٥٢٦٣ ص
٥٢٦٤ ص
٥٢٦٥ ص
٥٢٦٦ ص
٥٢٦٧ ص
٥٢٦٨ ص
٥٢٦٩ ص
٥٢٧٠ ص
٥٢٧١ ص
٥٢٧٢ ص
٥٢٧٣ ص
٥٢٧٤ ص
٥٢٧٥ ص
٥٢٧٦ ص
٥٢٧٧ ص
٥٢٧٨ ص
٥٢٧٩ ص
٥٢٨٠ ص
٥٢٨١ ص
٥٢٨٢ ص
٥٢٨٣ ص
٥٢٨٤ ص
٥٢٨٥ ص
٥٢٨٦ ص
٥٢٨٧ ص
٥٢٨٨ ص
٥٢٨٩ ص
٥٢٩٠ ص
٥٢٩١ ص
٥٢٩٢ ص
٥٢٩٣ ص
٥٢٩٤ ص
٥٢٩٥ ص
٥٢٩٦ ص
٥٢٩٧ ص
٥٢٩٨ ص
٥٢٩٩ ص
٥٣٠٠ ص
٥٣٠١ ص
٥٣٠٢ ص
٥٣٠٣ ص
٥٣٠٤ ص
٥٣٠٥ ص
٥٣٠٦ ص
٥٣٠٧ ص
٥٣٠٨ ص
٥٣٠٩ ص
٥٣١٠ ص
٥٣١١ ص
٥٣١٢ ص
٥٣١٣ ص
٥٣١٤ ص
٥٣١٥ ص
٥٣١٦ ص
٥٣١٧ ص
٥٣١٨ ص
٥٣١٩ ص
٥٣٢٠ ص
٥٣٢١ ص
٥٣٢٢ ص
٥٣٢٣ ص
٥٣٢٤ ص
٥٣٢٥ ص
٥٣٢٦ ص
٥٣٢٧ ص
٥٣٢٨ ص
٥٣٢٩ ص
٥٣٣٠ ص
٥٣٣١ ص
٥٣٣٢ ص
٥٣٣٣ ص
٥٣٣٤ ص
٥٣٣٥ ص
٥٣٣٦ ص
٥٣٣٧ ص
٥٣٣٨ ص
٥٣٣٩ ص
٥٣٤٠ ص
٥٣٤١ ص
٥٣٤٢ ص
٥٣٤٣ ص
٥٣٤٤ ص
٥٣٤٥ ص
٥٣٤٦ ص
٥٣٤٧ ص
٥٣٤٨ ص
٥٣٤٩ ص
٥٣٥٠ ص
٥٣٥١ ص
٥٣٥٢ ص
٥٣٥٣ ص
٥٣٥٤ ص
٥٣٥٥ ص
٥٣٥٦ ص
٥٣٥٧ ص
٥٣٥٨ ص
٥٣٥٩ ص
٥٣٦٠ ص
٥٣٦١ ص
٥٣٦٢ ص
٥٣٦٣ ص
٥٣٦٤ ص
٥٣٦٥ ص
٥٣٦٦ ص
٥٣٦٧ ص
٥٣٦٨ ص
٥٣٦٩ ص
٥٣٧٠ ص
٥٣٧١ ص
٥٣٧٢ ص
٥٣٧٣ ص
٥٣٧٤ ص
٥٣٧٥ ص
٥٣٧٦ ص
٥٣٧٧ ص
٥٣٧٨ ص
٥٣٧٩ ص
٥٣٨٠ ص
٥٣٨١ ص
٥٣٨٢ ص
٥٣٨٣ ص
٥٣٨٤ ص
٥٣٨٥ ص
٥٣٨٦ ص
٥٣٨٧ ص
٥٣٨٨ ص
٥٣٨٩ ص
٥٣٩٠ ص
٥٣٩١ ص
٥٣٩٢ ص
٥٣٩٣ ص
٥٣٩٤ ص
٥٣٩٥ ص
٥٣٩٦ ص
٥٣٩٧ ص
٥٣٩٨ ص
٥٣٩٩ ص
٥٤٠٠ ص
٥٤٠١ ص
٥٤٠٢ ص
٥٤٠٣ ص
٥٤٠٤ ص
٥٤٠٥ ص
٥٤٠٦ ص
٥٤٠٧ ص
٥٤٠٨ ص
٥٤٠٩ ص
٥٤١٠ ص
٥٤١١ ص
٥٤١٢ ص
٥٤١٣ ص
٥٤١٤ ص
٥٤١٥ ص
٥٤١٦ ص
٥٤١٧ ص
٥٤١٨ ص
٥٤١٩ ص
٥٤٢٠ ص
٥٤٢١ ص
٥٤٢٢ ص
٥٤٢٣ ص
٥٤٢٤ ص
٥٤٢٥ ص
٥٤٢٦ ص
٥٤٢٧ ص
٥٤٢٨ ص
٥٤٢٩ ص
٥٤٣٠ ص
٥٤٣١ ص
٥٤٣٢ ص
٥٤٣٣ ص
٥٤٣٤ ص
٥٤٣٥ ص
٥٤٣٦ ص
٥٤٣٧ ص
٥٤٣٨ ص
٥٤٣٩ ص
٥٤٤٠ ص
٥٤٤١ ص
٥٤٤٢ ص
٥٤٤٣ ص
٥٤٤٤ ص
٥٤٤٥ ص
٥٤٤٦ ص
٥٤٤٧ ص
٥٤٤٨ ص
٥٤٤٩ ص
٥٤٥٠ ص
٥٤٥١ ص
٥٤٥٢ ص
٥٤٥٣ ص
٥٤٥٤ ص
٥٤٥٥ ص
٥٤٥٦ ص
٥٤٥٧ ص
٥٤٥٨ ص
٥٤٥٩ ص
٥٤٦٠ ص
٥٤٦١ ص
٥٤٦٢ ص
٥٤٦٣ ص
٥٤٦٤ ص
٥٤٦٥ ص
٥٤٦٦ ص
٥٤٦٧ ص
٥٤٦٨ ص
٥٤٦٩ ص
٥٤٧٠ ص
٥٤٧١ ص
٥٤٧٢ ص
٥٤٧٣ ص
٥٤٧٤ ص
٥٤٧٥ ص
٥٤٧٦ ص
٥٤٧٧ ص
٥٤٧٨ ص
٥٤٧٩ ص
٥٤٨٠ ص
٥٤٨١ ص
٥٤٨٢ ص
٥٤٨٣ ص
٥٤٨٤ ص
٥٤٨٥ ص
٥٤٨٦ ص
٥٤٨٧ ص
٥٤٨٨ ص
٥٤٨٩ ص
٥٤٩٠ ص
٥٤٩١ ص
٥٤٩٢ ص
٥٤٩٣ ص
٥٤٩٤ ص
٥٤٩٥ ص
٥٤٩٦ ص
٥٤٩٧ ص
٥٤٩٨ ص
٥٤٩٩ ص
٥٥٠٠ ص
٥٥٠١ ص
٥٥٠٢ ص
٥٥٠٣ ص
٥٥٠٤ ص
٥٥٠٥ ص
٥٥٠٦ ص
٥٥٠٧ ص
٥٥٠٨ ص
٥٥٠٩ ص
٥٥١٠ ص
٥٥١١ ص
٥٥١٢ ص
٥٥١٣ ص
٥٥١٤ ص
٥٥١٥ ص
٥٥١٦ ص
٥٥١٧ ص
٥٥١٨ ص
٥٥١٩ ص
٥٥٢٠ ص
٥٥٢١ ص
٥٥٢٢ ص
٥٥٢٣ ص
٥٥٢٤ ص
٥٥٢٥ ص
٥٥٢٦ ص
٥٥٢٧ ص
٥٥٢٨ ص
٥٥٢٩ ص
٥٥٣٠ ص
٥٥٣١ ص
٥٥٣٢ ص
٥٥٣٣ ص
٥٥٣٤ ص
٥٥٣٥ ص
٥٥٣٦ ص
٥٥٣٧ ص
٥٥٣٨ ص
٥٥٣٩ ص
٥٥٤٠ ص
٥٥٤١ ص
٥٥٤٢ ص
٥٥٤٣ ص
٥٥٤٤ ص
٥٥٤٥ ص
٥٥٤٦ ص
٥٥٤٧ ص
٥٥٤٨ ص
٥٥٤٩ ص
٥٥٥٠ ص
٥٥٥١ ص
٥٥٥٢ ص
٥٥٥٣ ص
٥٥٥٤ ص
٥٥٥٥ ص
٥٥٥٦ ص
٥٥٥٧ ص
٥٥٥٨ ص
٥٥٥٩ ص
٥٥٦٠ ص
٥٥٦١ ص
٥٥٦٢ ص
٥٥٦٣ ص
٥٥٦٤ ص
٥٥٦٥ ص
٥٥٦٦ ص
٥٥٦٧ ص
٥٥٦٨ ص
٥٥٦٩ ص
٥٥٧٠ ص
٥٥٧١ ص
٥٥٧٢ ص
٥٥٧٣ ص
٥٥٧٤ ص
٥٥٧٥ ص
٥٥٧٦ ص
٥٥٧٧ ص
٥٥٧٨ ص
٥٥٧٩ ص
٥٥٨٠ ص
٥٥٨١ ص
٥٥٨٢ ص
٥٥٨٣ ص
٥٥٨٤ ص
٥٥٨٥ ص
٥٥٨٦ ص
٥٥٨٧ ص
٥٥٨٨ ص
٥٥٨٩ ص
٥٥٩٠ ص
٥٥٩١ ص
٥٥٩٢ ص
٥٥٩٣ ص
٥٥٩٤ ص
٥٥٩٥ ص
٥٥٩٦ ص
٥٥٩٧ ص
٥٥٩٨ ص
٥٥٩٩ ص
٥٦٠٠ ص
٥٦٠١ ص
٥٦٠٢ ص
٥٦٠٣ ص
٥٦٠٤ ص
٥٦٠٥ ص
٥٦٠٦ ص
٥٦٠٧ ص
٥٦٠٨ ص
٥٦٠٩ ص
٥٦١٠ ص
٥٦١١ ص
٥٦١٢ ص
٥٦١٣ ص
٥٦١٤ ص
٥٦١٥ ص
٥٦١٦ ص
٥٦١٧ ص
٥٦١٨ ص
٥٦١٩ ص
٥٦٢٠ ص
٥٦٢١ ص
٥٦٢٢ ص
٥٦٢٣ ص
٥٦٢٤ ص
٥٦٢٥ ص
٥٦٢٦ ص
٥٦٢٧ ص
٥٦٢٨ ص
٥٦٢٩ ص
٥٦٣٠ ص
٥٦٣١ ص
٥٦٣٢ ص
٥٦٣٣ ص
٥٦٣٤ ص
٥٦٣٥ ص
٥٦٣٦ ص
٥٦٣٧ ص
٥٦٣٨ ص
٥٦٣٩ ص
٥٦٤٠ ص
٥٦٤١ ص
٥٦٤٢ ص
٥٦٤٣ ص
٥٦٤٤ ص
٥٦٤٥ ص
٥٦٤٦ ص
٥٦٤٧ ص
٥٦٤٨ ص
٥٦٤٩ ص
٥٦٥٠ ص
٥٦٥١ ص
٥٦٥٢ ص
٥٦٥٣ ص
٥٦٥٤ ص
٥٦٥٥ ص
٥٦٥٦ ص
٥٦٥٧ ص
٥٦٥٨ ص
٥٦٥٩ ص
٥٦٦٠ ص
٥٦٦١ ص
٥٦٦٢ ص
٥٦٦٣ ص
٥٦٦٤ ص
٥٦٦٥ ص
٥٦٦٦ ص
٥٦٦٧ ص
٥٦٦٨ ص
٥٦٦٩ ص
٥٦٧٠ ص
٥٦٧١ ص
٥٦٧٢ ص
٥٦٧٣ ص
٥٦٧٤ ص
٥٦٧٥ ص
٥٦٧٦ ص
٥٦٧٧ ص
٥٦٧٨ ص
٥٦٧٩ ص
٥٦٨٠ ص
٥٦٨١ ص
٥٦٨٢ ص
٥٦٨٣ ص
٥٦٨٤ ص
٥٦٨٥ ص
٥٦٨٦ ص
٥٦٨٧ ص
٥٦٨٨ ص
٥٦٨٩ ص
٥٦٩٠ ص
٥٦٩١ ص
٥٦٩٢ ص
٥٦٩٣ ص
٥٦٩٤ ص
٥٦٩٥ ص
٥٦٩٦ ص
٥٦٩٧ ص
٥٦٩٨ ص
٥٦٩٩ ص
٥٧٠٠ ص
٥٧٠١ ص
٥٧٠٢ ص
٥٧٠٣ ص
٥٧٠٤ ص
٥٧٠٥ ص
٥٧٠٦ ص
٥٧٠٧ ص
٥٧٠٨ ص
٥٧٠٩ ص
٥٧١٠ ص
٥٧١١ ص
٥٧١٢ ص
٥٧١٣ ص
٥٧١٤ ص
٥٧١٥ ص
٥٧١٦ ص
٥٧١٧ ص
٥٧١٨ ص
٥٧١٩ ص
٥٧٢٠ ص
٥٧٢١ ص
٥٧٢٢ ص
٥٧٢٣ ص
٥٧٢٤ ص
٥٧٢٥ ص
٥٧٢٦ ص
٥٧٢٧ ص
٥٧٢٨ ص
٥٧٢٩ ص
٥٧٣٠ ص
٥٧٣١ ص
٥٧٣٢ ص
٥٧٣٣ ص
٥٧٣٤ ص
٥٧٣٥ ص
٥٧٣٦ ص
٥٧٣٧ ص
٥٧٣٨ ص
٥٧٣٩ ص
٥٧٤٠ ص
٥٧٤١ ص
٥٧٤٢ ص
٥٧٤٣ ص
٥٧٤٤ ص
٥٧٤٥ ص
٥٧٤٦ ص
٥٧٤٧ ص
٥٧٤٨ ص
٥٧٤٩ ص
٥٧٥٠ ص
٥٧٥١ ص
٥٧٥٢ ص
٥٧٥٣ ص
٥٧٥٤ ص
٥٧٥٥ ص
٥٧٥٦ ص
٥٧٥٧ ص
٥٧٥٨ ص
٥٧٥٩ ص
٥٧٦٠ ص
٥٧٦١ ص
٥٧٦٢ ص
٥٧٦٣ ص
٥٧٦٤ ص
٥٧٦٥ ص
٥٧٦٦ ص
٥٧٦٧ ص
٥٧٦٨ ص
٥٧٦٩ ص
٥٧٧٠ ص
٥٧٧١ ص
٥٧٧٢ ص
٥٧٧٣ ص
٥٧٧٤ ص
٥٧٧٥ ص
٥٧٧٦ ص
٥٧٧٧ ص
٥٧٧٨ ص
٥٧٧٩ ص
٥٧٨٠ ص
٥٧٨١ ص
٥٧٨٢ ص
٥٧٨٣ ص
٥٧٨٤ ص
٥٧٨٥ ص
٥٧٨٦ ص
٥٧٨٧ ص
٥٧٨٨ ص
٥٧٨٩ ص
٥٧٩٠ ص
٥٧٩١ ص
٥٧٩٢ ص
٥٧٩٣ ص
٥٧٩٤ ص
٥٧٩٥ ص
٥٧٩٦ ص
٥٧٩٧ ص
٥٧٩٨ ص
٥٧٩٩ ص
٥٨٠٠ ص
٥٨٠١ ص
٥٨٠٢ ص
٥٨٠٣ ص
٥٨٠٤ ص
٥٨٠٥ ص
٥٨٠٦ ص
٥٨٠٧ ص
٥٨٠٨ ص
٥٨٠٩ ص
٥٨١٠ ص
٥٨١١ ص
٥٨١٢ ص
٥٨١٣ ص
٥٨١٤ ص
٥٨١٥ ص
٥٨١٦ ص
٥٨١٧ ص
٥٨١٨ ص
٥٨١٩ ص
٥٨٢٠ ص
٥٨٢١ ص
٥٨٢٢ ص
٥٨٢٣ ص
٥٨٢٤ ص
٥٨٢٥ ص
٥٨٢٦ ص
٥٨٢٧ ص
٥٨٢٨ ص
٥٨٢٩ ص
٥٨٣٠ ص
٥٨٣١ ص
٥٨٣٢ ص
٥٨٣٣ ص
٥٨٣٤ ص
٥٨٣٥ ص
٥٨٣٦ ص
٥٨٣٧ ص
٥٨٣٨ ص
٥٨٣٩ ص
٥٨٤٠ ص
٥٨٤١ ص
٥٨٤٢ ص
٥٨٤٣ ص
٥٨٤٤ ص
٥٨٤٥ ص
٥٨٤٦ ص
٥٨٤٧ ص
٥٨٤٨ ص
٥٨٤٩ ص
٥٨٥٠ ص
٥٨٥١ ص
٥٨٥٢ ص
٥٨٥٣ ص
٥٨٥٤ ص
٥٨٥٥ ص
٥٨٥٦ ص
٥٨٥٧ ص
٥٨٥٨ ص
٥٨٥٩ ص
٥٨٦٠ ص
٥٨٦١ ص
٥٨٦٢ ص
٥٨٦٣ ص
٥٨٦٤ ص
٥٨٦٥ ص
٥٨٦٦ ص
٥٨٦٧ ص
٥٨٦٨ ص
٥٨٦٩ ص
٥٨٧٠ ص
٥٨٧١ ص
٥٨٧٢ ص
٥٨٧٣ ص
٥٨٧٤ ص
٥٨٧٥ ص
٥٨٧٦ ص
٥٨٧٧ ص
٥٨٧٨ ص
٥٨٧٩ ص
٥٨٨٠ ص
٥٨٨١ ص
٥٨٨٢ ص
٥٨٨٣ ص
٥٨٨٤ ص
٥٨٨٥ ص
٥٨٨٦ ص
٥٨٨٧ ص
٥٨٨٨ ص
٥٨٨٩ ص
٥٨٩٠ ص
٥٨٩١ ص
٥٨٩٢ ص
٥٨٩٣ ص
٥٨٩٤ ص
٥٨٩٥ ص
٥٨٩٦ ص
٥٨٩٧ ص
٥٨٩٨ ص
٥٨٩٩ ص
٥٩٠٠ ص
٥٩٠١ ص
٥٩٠٢ ص
٥٩٠٣ ص
٥٩٠٤ ص
٥٩٠٥ ص
٥٩٠٦ ص
٥٩٠٧ ص
٥٩٠٨ ص
٥٩٠٩ ص
٥٩١٠ ص
٥٩١١ ص
٥٩١٢ ص
٥٩١٣ ص
٥٩١٤ ص
٥٩١٥ ص
٥٩١٦ ص
٥٩١٧ ص
٥٩١٨ ص
٥٩١٩ ص
٥٩٢٠ ص
٥٩٢١ ص
٥٩٢٢ ص
٥٩٢٣ ص
٥٩٢٤ ص
٥٩٢٥ ص
٥٩٢٦ ص
٥٩٢٧ ص
٥٩٢٨ ص
٥٩٢٩ ص
٥٩٣٠ ص
٥٩٣١ ص
٥٩٣٢ ص
٥٩٣٣ ص
٥٩٣٤ ص
٥٩٣٥ ص
٥٩٣٦ ص
٥٩٣٧ ص
٥٩٣٨ ص
٥٩٣٩ ص
٥٩٤٠ ص
٥٩٤١ ص
٥٩٤٢ ص
٥٩٤٣ ص
٥٩٤٤ ص
٥٩٤٥ ص
٥٩٤٦ ص
٥٩٤٧ ص
٥٩٤٨ ص
٥٩٤٩ ص
٥٩٥٠ ص
٥٩٥١ ص
٥٩٥٢ ص
٥٩٥٣ ص
٥٩٥٤ ص
٥٩٥٥ ص
٥٩٥٦ ص
٥٩٥٧ ص
٥٩٥٨ ص
٥٩٥٩ ص
٥٩٦٠ ص
٥٩٦١ ص
٥٩٦٢ ص
٥٩٦٣ ص
٥٩٦٤ ص
٥٩٦٥ ص
٥٩٦٦ ص
٥٩٦٧ ص
٥٩٦٨ ص
٥٩٦٩ ص
٥٩٧٠ ص
٥٩٧١ ص
٥٩٧٢ ص
٥٩٧٣ ص
٥٩٧٤ ص
٥٩٧٥ ص
٥٩٧٦ ص
٥٩٧٧ ص
٥٩٧٨ ص
٥٩٧٩ ص
٥٩٨٠ ص
٥٩٨١ ص
٥٩٨٢ ص
٥٩٨٣ ص
٥٩٨٤ ص
٥٩٨٥ ص
٥٩٨٦ ص
٥٩٨٧ ص
٥٩٨٨ ص
٥٩٨٩ ص
٥٩٩٠ ص
٥٩٩١ ص
٥٩٩٢ ص
٥٩٩٣ ص
٥٩٩٤ ص
٥٩٩٥ ص
٥٩٩٦ ص
٥٩٩٧ ص
٥٩٩٨ ص
٥٩٩٩ ص
٦٠٠٠ ص
٦٠٠١ ص
٦٠٠٢ ص
٦٠٠٣ ص
٦٠٠٤ ص
٦٠٠٥ ص
٦٠٠٦ ص
٦٠٠٧ ص
٦٠٠٨ ص
٦٠٠٩ ص
٦٠١٠ ص
٦٠١١ ص
٦٠١٢ ص
٦٠١٣ ص
٦٠١٤ ص
٦٠١٥ ص
٦٠١٦ ص
٦٠١٧ ص
٦٠١٨ ص
٦٠١٩ ص
٦٠٢٠ ص
٦٠٢١ ص
٦٠٢٢ ص
٦٠٢٣ ص
٦٠٢٤ ص
٦٠٢٥ ص
٦٠٢٦ ص
٦٠٢٧ ص
٦٠٢٨ ص
٦٠٢٩ ص
٦٠٣٠ ص
٦٠٣١ ص
٦٠٣٢ ص
٦٠٣٣ ص
٦٠٣٤ ص
٦٠٣٥ ص
٦٠٣٦ ص
٦٠٣٧ ص
٦٠٣٨ ص
٦٠٣٩ ص
٦٠٤٠ ص
٦٠٤١ ص
٦٠٤٢ ص
٦٠٤٣ ص
٦٠٤٤ ص
٦٠٤٥ ص
٦٠٤٦ ص
٦٠٤٧ ص
٦٠٤٨ ص
٦٠٤٩ ص
٦٠٥٠ ص
٦٠٥١ ص
٦٠٥٢ ص
٦٠٥٣ ص
٦٠٥٤ ص
٦٠٥٥ ص
٦٠٥٦ ص
٦٠٥٧ ص
٦٠٥٨ ص
٦٠٥٩ ص
٦٠٦٠ ص
٦٠٦١ ص
٦٠٦٢ ص
٦٠٦٣ ص
٦٠٦٤ ص
٦٠٦٥ ص
٦٠٦٦ ص
٦٠٦٧ ص
٦٠٦٨ ص
٦٠٦٩ ص
٦٠٧٠ ص
٦٠٧١ ص
٦٠٧٢ ص
٦٠٧٣ ص
٦٠٧٤ ص
٦٠٧٥ ص
٦٠٧٦ ص
٦٠٧٧ ص
٦٠٧٨ ص
٦٠٧٩ ص
٦٠٨٠ ص
٦٠٨١ ص
٦٠٨٢ ص
٦٠٨٣ ص
٦٠٨٤ ص
٦٠٨٥ ص
٦٠٨٦ ص
٦٠٨٧ ص
٦٠٨٨ ص
٦٠٨٩ ص
٦٠٩٠ ص
٦٠٩١ ص
٦٠٩٢ ص
٦٠٩٣ ص
٦٠٩٤ ص
٦٠٩٥ ص
٦٠٩٦ ص
٦٠٩٧ ص
٦٠٩٨ ص
٦٠٩٩ ص
٦١٠٠ ص
٦١٠١ ص
٦١٠٢ ص
٦١٠٣ ص
٦١٠٤ ص
٦١٠٥ ص
٦١٠٦ ص
٦١٠٧ ص
٦١٠٨ ص
٦١٠٩ ص
٦١١٠ ص
٦١١١ ص
٦١١٢ ص
٦١١٣ ص
٦١١٤ ص
٦١١٥ ص
٦١١٦ ص
٦١١٧ ص
٦١١٨ ص
٦١١٩ ص
٦١٢٠ ص
٦١٢١ ص
٦١٢٢ ص
٦١٢٣ ص
٦١٢٤ ص
٦١٢٥ ص
٦١٢٦ ص
٦١٢٧ ص
٦١٢٨ ص
٦١٢٩ ص
٦١٣٠ ص
٦١٣١ ص
٦١٣٢ ص
٦١٣٣ ص
٦١٣٤ ص
٦١٣٥ ص
٦١٣٦ ص
٦١٣٧ ص
٦١٣٨ ص
٦١٣٩ ص
٦١٤٠ ص
٦١٤١ ص
٦١٤٢ ص
٦١٤٣ ص
٦١٤٤ ص
٦١٤٥ ص
٦١٤٦ ص
٦١٤٧ ص
٦١٤٨ ص
٦١٤٩ ص
٦١٥٠ ص
٦١٥١ ص
٦١٥٢ ص
٦١٥٣ ص
٦١٥٤ ص
٦١٥٥ ص
٦١٥٦ ص
٦١٥٧ ص
٦١٥٨ ص
٦١٥٩ ص
٦١٦٠ ص
٦١٦١ ص
٦١٦٢ ص
٦١٦٣ ص
٦١٦٤ ص
٦١٦٥ ص
٦١٦٦ ص
٦١٦٧ ص
٦١٦٨ ص
٦١٦٩ ص
٦١٧٠ ص
٦١٧١ ص
٦١٧٢ ص
٦١٧٣ ص
٦١٧٤ ص
٦١٧٥ ص
٦١٧٦ ص
٦١٧٧ ص
٦١٧٨ ص
٦١٧٩ ص
٦١٨٠ ص
٦١٨١ ص
٦١٨٢ ص
٦١٨٣ ص
٦١٨٤ ص
٦١٨٥ ص
٦١٨٦ ص
٦١٨٧ ص
٦١٨٨ ص
٦١٨٩ ص
٦١٩٠ ص
٦١٩١ ص
٦١٩٢ ص
٦١٩٣ ص
٦١٩٤ ص
٦١٩٥ ص
٦١٩٦ ص
٦١٩٧ ص
٦١٩٨ ص
٦١٩٩ ص
٦٢٠٠ ص
٦٢٠١ ص
٦٢٠٢ ص
٦٢٠٣ ص
٦٢٠٤ ص
٦٢٠٥ ص
٦٢٠٦ ص
٦٢٠٧ ص
٦٢٠٨ ص
٦٢٠٩ ص
٦٢١٠ ص
٦٢١١ ص
٦٢١٢ ص
٦٢١٣ ص
٦٢١٤ ص
٦٢١٥ ص
٦٢١٦ ص
٦٢١٧ ص
٦٢١٨ ص
٦٢١٩ ص
٦٢٢٠ ص
٦٢٢١ ص
٦٢٢٢ ص
٦٢٢٣ ص
٦٢٢٤ ص
٦٢٢٥ ص
٦٢٢٦ ص
٦٢٢٧ ص
٦٢٢٨ ص
٦٢٢٩ ص
٦٢٣٠ ص
٦٢٣١ ص
٦٢٣٢ ص
٦٢٣٣ ص
٦٢٣٤ ص
٦٢٣٥ ص
٦٢٣٦ ص
٦٢٣٧ ص
٦٢٣٨ ص
٦٢٣٩ ص
٦٢٤٠ ص
٦٢٤١ ص
٦٢٤٢ ص
٦٢٤٣ ص
٦٢٤٤ ص
٦٢٤٥ ص
٦٢٤٦ ص
٦٢٤٧ ص
٦٢٤٨ ص
٦٢٤٩ ص
٦٢٥٠ ص
٦٢٥١ ص
٦٢٥٢ ص
٦٢٥٣ ص
٦٢٥٤ ص
٦٢٥٥ ص
٦٢٥٦ ص
٦٢٥٧ ص
٦٢٥٨ ص
٦٢٥٩ ص
٦٢٦٠ ص
٦٢٦١ ص
٦٢٦٢ ص
٦٢٦٣ ص
٦٢٦٤ ص
٦٢٦٥ ص
٦٢٦٦ ص
٦٢٦٧ ص
٦٢٦٨ ص
٦٢٦٩ ص
٦٢٧٠ ص
٦٢٧١ ص
٦٢٧٢ ص
٦٢٧٣ ص
٦٢٧٤ ص
٦٢٧٥ ص
٦٢٧٦ ص
٦٢٧٧ ص
٦٢٧٨ ص
٦٢٧٩ ص
٦٢٨٠ ص
٦٢٨١ ص
٦٢٨٢ ص
٦٢٨٣ ص
٦٢٨٤ ص
٦٢٨٥ ص
٦٢٨٦ ص
٦٢٨٧ ص
٦٢٨٨ ص
٦٢٨٩ ص
٦٢٩٠ ص
٦٢٩١ ص
٦٢٩٢ ص
٦٢٩٣ ص
٦٢٩٤ ص
٦٢٩٥ ص
٦٢٩٦ ص
٦٢٩٧ ص
٦٢٩٨ ص
٦٢٩٩ ص
٦٣٠٠ ص
٦٣٠١ ص
٦٣٠٢ ص
٦٣٠٣ ص
٦٣٠٤ ص
٦٣٠٥ ص
٦٣٠٦ ص
٦٣٠٧ ص
٦٣٠٨ ص
٦٣٠٩ ص
٦٣١٠ ص
٦٣١١ ص
٦٣١٢ ص
٦٣١٣ ص
٦٣١٤ ص
٦٣١٥ ص
٦٣١٦ ص
٦٣١٧ ص
٦٣١٨ ص
٦٣١٩ ص
٦٣٢٠ ص
٦٣٢١ ص
٦٣٢٢ ص
٦٣٢٣ ص
٦٣٢٤ ص
٦٣٢٥ ص
٦٣٢٦ ص
٦٣٢٧ ص
٦٣٢٨ ص
٦٣٢٩ ص
٦٣٣٠ ص
٦٣٣١ ص
٦٣٣٢ ص
٦٣٣٣ ص
٦٣٣٤ ص
٦٣٣٥ ص
٦٣٣٦ ص
٦٣٣٧ ص
٦٣٣٨ ص
٦٣٣٩ ص
٦٣٤٠ ص
٦٣٤١ ص
٦٣٤٢ ص
٦٣٤٣ ص
٦٣٤٤ ص
٦٣٤٥ ص
٦٣٤٦ ص
٦٣٤٧ ص
٦٣٤٨ ص
٦٣٤٩ ص
٦٣٥٠ ص
٦٣٥١ ص
٦٣٥٢ ص
٦٣٥٣ ص
٦٣٥٤ ص
٦٣٥٥ ص
٦٣٥٦ ص
٦٣٥٧ ص
٦٣٥٨ ص
٦٣٥٩ ص
٦٣٦٠ ص
٦٣٦١ ص
٦٣٦٢ ص
٦٣٦٣ ص
٦٣٦٤ ص
٦٣٦٥ ص
٦٣٦٦ ص
٦٣٦٧ ص
٦٣٦٨ ص
٦٣٦٩ ص
٦٣٧٠ ص
٦٣٧١ ص
٦٣٧٢ ص
٦٣٧٣ ص
٦٣٧٤ ص
٦٣٧٥ ص
٦٣٧٦ ص
٦٣٧٧ ص
٦٣٧٨ ص
٦٣٧٩ ص
٦٣٨٠ ص
٦٣٨١ ص
٦٣٨٢ ص
٦٣٨٣ ص
٦٣٨٤ ص
٦٣٨٥ ص
٦٣٨٦ ص
٦٣٨٧ ص
٦٣٨٨ ص
٦٣٨٩ ص
٦٣٩٠ ص
٦٣٩١ ص
٦٣٩٢ ص
٦٣٩٣ ص
٦٣٩٤ ص
٦٣٩٥ ص
٦٣٩٦ ص
٦٣٩٧ ص
٦٣٩٨ ص
٦٣٩٩ ص
٦٤٠٠ ص
٦٤٠١ ص
٦٤٠٢ ص
٦٤٠٣ ص
٦٤٠٤ ص
٦٤٠٥ ص
٦٤٠٦ ص
٦٤٠٧ ص
٦٤٠٨ ص
٦٤٠٩ ص
٦٤١٠ ص
٦٤١١ ص
٦٤١٢ ص
٦٤١٣ ص
٦٤١٤ ص
٦٤١٥ ص
٦٤١٦ ص
٦٤١٧ ص
٦٤١٨ ص
٦٤١٩ ص
٦٤٢٠ ص
٦٤٢١ ص
٦٤٢٢ ص
٦٤٢٣ ص
٦٤٢٤ ص
٦٤٢٥ ص
٦٤٢٦ ص
٦٤٢٧ ص
٦٤٢٨ ص
٦٤٢٩ ص
٦٤٣٠ ص
٦٤٣١ ص
٦٤٣٢ ص
٦٤٣٣ ص
٦٤٣٤ ص
٦٤٣٥ ص
٦٤٣٦ ص
٦٤٣٧ ص
٦٤٣٨ ص
٦٤٣٩ ص
٦٤٤٠ ص
٦٤٤١ ص
٦٤٤٢ ص
٦٤٤٣ ص
٦٤٤٤ ص
٦٤٤٥ ص
٦٤٤٦ ص
٦٤٤٧ ص
٦٤٤٨ ص
٦٤٤٩ ص
٦٤٥٠ ص
٦٤٥١ ص
٦٤٥٢ ص
٦٤٥٣ ص
٦٤٥٤ ص
٦٤٥٥ ص
٦٤٥٦ ص
٦٤٥٧ ص
٦٤٥٨ ص
٦٤٥٩ ص
٦٤٦٠ ص
٦٤٦١ ص
٦٤٦٢ ص
٦٤٦٣ ص
٦٤٦٤ ص
٦٤٦٥ ص
٦٤٦٦ ص
٦٤٦٧ ص
٦٤٦٨ ص
٦٤٦٩ ص
٦٤٧٠ ص
٦٤٧١ ص
٦٤٧٢ ص
٦٤٧٣ ص
٦٤٧٤ ص
٦٤٧٥ ص
٦٤٧٦ ص
٦٤٧٧ ص
٦٤٧٨ ص
٦٤٧٩ ص
٦٤٨٠ ص
٦٤٨١ ص
٦٤٨٢ ص
٦٤٨٣ ص
٦٤٨٤ ص
٦٤٨٥ ص
٦٤٨٦ ص
٦٤٨٧ ص
٦٤٨٨ ص
٦٤٨٩ ص
٦٤٩٠ ص
٦٤٩١ ص
٦٤٩٢ ص
٦٤٩٣ ص
٦٤٩٤ ص
٦٤٩٥ ص
٦٤٩٦ ص
٦٤٩٧ ص
٦٤٩٨ ص
٦٤٩٩ ص
٦٥٠٠ ص
٦٥٠١ ص
٦٥٠٢ ص
٦٥٠٣ ص
٦٥٠٤ ص
٦٥٠٥ ص
٦٥٠٦ ص
٦٥٠٧ ص
٦٥٠٨ ص
٦٥٠٩ ص
٦٥١٠ ص
٦٥١١ ص
٦٥١٢ ص
٦٥١٣ ص
٦٥١٤ ص
٦٥١٥ ص
٦٥١٦ ص
٦٥١٧ ص
٦٥١٨ ص
٦٥١٩ ص
٦٥٢٠ ص
٦٥٢١ ص
٦٥٢٢ ص
٦٥٢٣ ص
٦٥٢٤ ص
٦٥٢٥ ص
٦٥٢٦ ص
٦٥٢٧ ص
٦٥٢٨ ص
٦٥٢٩ ص
٦٥٣٠ ص
٦٥٣١ ص
٦٥٣٢ ص
٦٥٣٣ ص
٦٥٣٤ ص
٦٥٣٥ ص
٦٥٣٦ ص
٦٥٣٧ ص
٦٥٣٨ ص
٦٥٣٩ ص
٦٥٤٠ ص
٦٥٤١ ص
٦٥٤٢ ص
٦٥٤٣ ص
٦٥٤٤ ص
٦٥٤٥ ص
٦٥٤٦ ص
٦٥٤٧ ص
٦٥٤٨ ص
٦٥٤٩ ص
٦٥٥٠ ص
٦٥٥١ ص
٦٥٥٢ ص
٦٥٥٣ ص
٦٥٥٤ ص
٦٥٥٥ ص
٦٥٥٦ ص
٦٥٥٧ ص
٦٥٥٨ ص
٦٥٥٩ ص
٦٥٦٠ ص
٦٥٦١ ص
٦٥٦٢ ص
٦٥٦٣ ص
٦٥٦٤ ص
٦٥٦٥ ص
٦٥٦٦ ص
٦٥٦٧ ص
٦٥٦٨ ص
٦٥٦٩ ص
٦٥٧٠ ص
٦٥٧١ ص
٦٥٧٢ ص
٦٥٧٣ ص
٦٥٧٤ ص
٦٥٧٥ ص
٦٥٧٦ ص
٦٥٧٧ ص
٦٥٧٨ ص
٦٥٧٩ ص
٦٥٨٠ ص
٦٥٨١ ص
٦٥٨٢ ص
٦٥٨٣ ص
٦٥٨٤ ص
٦٥٨٥ ص
٦٥٨٦ ص
٦٥٨٧ ص
٦٥٨٨ ص
٦٥٨٩ ص
٦٥٩٠ ص
٦٥٩١ ص
٦٥٩٢ ص
٦٥٩٣ ص
٦٥٩٤ ص
٦٥٩٥ ص
٦٥٩٦ ص
٦٥٩٧ ص
٦٥٩٨ ص
٦٥٩٩ ص
٦٦٠٠ ص
٦٦٠١ ص
٦٦٠٢ ص
٦٦٠٣ ص
٦٦٠٤ ص
٦٦٠٥ ص
٦٦٠٦ ص
٦٦٠٧ ص
٦٦٠٨ ص
٦٦٠٩ ص
٦٦١٠ ص
٦٦١١ ص
٦٦١٢ ص
٦٦١٣ ص
٦٦١٤ ص
٦٦١٥ ص
٦٦١٦ ص
٦٦١٧ ص
٦٦١٨ ص
٦٦١٩ ص
٦٦٢٠ ص
٦٦٢١ ص
٦٦٢٢ ص
٦٦٢٣ ص
٦٦٢٤ ص
٦٦٢٥ ص
٦٦٢٦ ص
٦٦٢٧ ص
٦٦٢٨ ص
٦٦٢٩ ص
٦٦٣٠ ص
٦٦٣١ ص
٦٦٣٢ ص
٦٦٣٣ ص
٦٦٣٤ ص
٦٦٣٥ ص
٦٦٣٦ ص
٦٦٣٧ ص
٦٦٣٨ ص
٦٦٣٩ ص
٦٦٤٠ ص
٦٦٤١ ص
٦٦٤٢ ص
٦٦٤٣ ص
٦٦٤٤ ص
٦٦٤٥ ص
٦٦٤٦ ص
٦٦٤٧ ص
٦٦٤٨ ص
٦٦٤٩ ص
٦٦٥٠ ص
٦٦٥١ ص
٦٦٥٢ ص
٦٦٥٣ ص
٦٦٥٤ ص
٦٦٥٥ ص
٦٦٥٦ ص
٦٦٥٧ ص
٦٦٥٨ ص
٦٦٥٩ ص
٦٦٦٠ ص
٦٦٦١ ص
٦٦٦٢ ص
٦٦٦٣ ص
٦٦٦٤ ص
٦٦٦٥ ص
٦٦٦٦ ص
٦٦٦٧ ص
٦٦٦٨ ص
٦٦٦٩ ص
٦٦٧٠ ص
٦٦٧١ ص
٦٦٧٢ ص
٦٦٧٣ ص
٦٦٧٤ ص
٦٦٧٥ ص
٦٦٧٦ ص
٦٦٧٧ ص
٦٦٧٨ ص
٦٦٧٩ ص
٦٦٨٠ ص
٦٦٨١ ص
٦٦٨٢ ص
٦٦٨٣ ص
٦٦٨٤ ص
٦٦٨٥ ص
٦٦٨٦ ص
٦٦٨٧ ص
٦٦٨٨ ص
٦٦٨٩ ص
٦٦٩٠ ص
٦٦٩١ ص
٦٦٩٢ ص
٦٦٩٣ ص
٦٦٩٤ ص
٦٦٩٥ ص
٦٦٩٦ ص
٦٦٩٧ ص
٦٦٩٨ ص
٦٦٩٩ ص
٦٧٠٠ ص
٦٧٠١ ص
٦٧٠٢ ص
٦٧٠٣ ص
٦٧٠٤ ص
٦٧٠٥ ص
٦٧٠٦ ص
٦٧٠٧ ص
٦٧٠٨ ص
٦٧٠٩ ص
٦٧١٠ ص
٦٧١١ ص
٦٧١٢ ص
٦٧١٣ ص
٦٧١٤ ص
٦٧١٥ ص
٦٧١٦ ص
٦٧١٧ ص
٦٧١٨ ص
٦٧١٩ ص
٦٧٢٠ ص
٦٧٢١ ص
٦٧٢٢ ص
٦٧٢٣ ص
٦٧٢٤ ص
٦٧٢٥ ص
٦٧٢٦ ص
٦٧٢٧ ص
٦٧٢٨ ص
٦٧٢٩ ص
٦٧٣٠ ص
٦٧٣١ ص
٦٧٣٢ ص
٦٧٣٣ ص
٦٧٣٤ ص
٦٧٣٥ ص
٦٧٣٦ ص
٦٧٣٧ ص
٦٧٣٨ ص
٦٧٣٩ ص
٦٧٤٠ ص
٦٧٤١ ص
٦٧٤٢ ص
٦٧٤٣ ص
٦٧٤٤ ص
٦٧٤٥ ص
٦٧٤٦ ص
٦٧٤٧ ص
٦٧٤٨ ص
٦٧٤٩ ص
٦٧٥٠ ص
٦٧٥١ ص
٦٧٥٢ ص
٦٧٥٣ ص
٦٧٥٤ ص
٦٧٥٥ ص
٦٧٥٦ ص
٦٧٥٧ ص
٦٧٥٨ ص
٦٧٥٩ ص
٦٧٦٠ ص
٦٧٦١ ص
٦٧٦٢ ص
٦٧٦٣ ص
٦٧٦٤ ص
٦٧٦٥ ص
٦٧٦٦ ص
٦٧٦٧ ص
٦٧٦٨ ص
٦٧٦٩ ص
٦٧٧٠ ص
٦٧٧١ ص
٦٧٧٢ ص
٦٧٧٣ ص
٦٧٧٤ ص
٦٧٧٥ ص
٦٧٧٦ ص
٦٧٧٧ ص
٦٧٧٨ ص
٦٧٧٩ ص
٦٧٨٠ ص
٦٧٨١ ص
٦٧٨٢ ص
٦٧٨٣ ص
٦٧٨٤ ص
٦٧٨٥ ص
٦٧٨٦ ص
٦٧٨٧ ص
٦٧٨٨ ص
٦٧٨٩ ص
٦٧٩٠ ص
٦٧٩١ ص
٦٧٩٢ ص
٦٧٩٣ ص
٦٧٩٤ ص
٦٧٩٥ ص
٦٧٩٦ ص
٦٧٩٧ ص
٦٧٩٨ ص
٦٧٩٩ ص
٦٨٠٠ ص
٦٨٠١ ص
٦٨٠٢ ص
٦٨٠٣ ص
٦٨٠٤ ص
٦٨٠٥ ص
٦٨٠٦ ص
٦٨٠٧ ص
٦٨٠٨ ص
٦٨٠٩ ص
٦٨١٠ ص
٦٨١١ ص
٦٨١٢ ص
٦٨١٣ ص
٦٨١٤ ص
٦٨١٥ ص
٦٨١٦ ص
٦٨١٧ ص
٦٨١٨ ص
٦٨١٩ ص
٦٨٢٠ ص
٦٨٢١ ص
٦٨٢٢ ص
٦٨٢٣ ص
٦٨٢٤ ص
٦٨٢٥ ص
٦٨٢٦ ص
٦٨٢٧ ص
٦٨٢٨ ص
٦٨٢٩ ص
٦٨٣٠ ص
٦٨٣١ ص
٦٨٣٢ ص
٦٨٣٣ ص
٦٨٣٤ ص
٦٨٣٥ ص
٦٨٣٦ ص
٦٨٣٧ ص
٦٨٣٨ ص
٦٨٣٩ ص
٦٨٤٠ ص
٦٨٤١ ص
٦٨٤٢ ص
٦٨٤٣ ص
٦٨٤٤ ص
٦٨٤٥ ص
٦٨٤٦ ص
٦٨٤٧ ص
٦٨٤٨ ص
٦٨٤٩ ص
٦٨٥٠ ص
٦٨٥١ ص
٦٨٥٢ ص
٦٨٥٣ ص
٦٨٥٤ ص
٦٨٥٥ ص
٦٨٥٦ ص
٦٨٥٧ ص
٦٨٥٨ ص
٦٨٥٩ ص
٦٨٦٠ ص
٦٨٦١ ص
٦٨٦٢ ص
٦٨٦٣ ص
٦٨٦٤ ص
٦٨٦٥ ص
٦٨٦٦ ص
٦٨٦٧ ص
٦٨٦٨ ص
٦٨٦٩ ص
٦٨٧٠ ص
٦٨٧١ ص
٦٨٧٢ ص
٦٨٧٣ ص
٦٨٧٤ ص
٦٨٧٥ ص
٦٨٧٦ ص
٦٨٧٧ ص
٦٨٧٨ ص
٦٨٧٩ ص
٦٨٨٠ ص
٦٨٨١ ص
٦٨٨٢ ص
٦٨٨٣ ص
٦٨٨٤ ص
٦٨٨٥ ص
٦٨٨٦ ص
٦٨٨٧ ص
٦٨٨٨ ص
٦٨٨٩ ص
٦٨٩٠ ص
٦٨٩١ ص
٦٨٩٢ ص
٦٨٩٣ ص
٦٨٩٤ ص
٦٨٩٥ ص
٦٨٩٦ ص
٦٨٩٧ ص
٦٨٩٨ ص
٦٨٩٩ ص
٦٩٠٠ ص
٦٩٠١ ص
٦٩٠٢ ص
٦٩٠٣ ص
٦٩٠٤ ص
٦٩٠٥ ص
٦٩٠٦ ص
٦٩٠٧ ص
٦٩٠٨ ص
٦٩٠٩ ص
٦٩١٠ ص
٦٩١١ ص
٦٩١٢ ص
٦٩١٣ ص
٦٩١٤ ص
٦٩١٥ ص
٦٩١٦ ص
٦٩١٧ ص
٦٩١٨ ص
٦٩١٩ ص
٦٩٢٠ ص
٦٩٢١ ص
٦٩٢٢ ص
٦٩٢٣ ص
٦٩٢٤ ص
٦٩٢٥ ص
٦٩٢٦ ص
٦٩٢٧ ص
٦٩٢٨ ص
٦٩٢٩ ص
٦٩٣٠ ص
٦٩٣١ ص
٦٩٣٢ ص
٦٩٣٣ ص
٦٩٣٤ ص
٦٩٣٥ ص
٦٩٣٦ ص
٦٩٣٧ ص
٦٩٣٨ ص
٦٩٣٩ ص
٦٩٤٠ ص
٦٩٤١ ص
٦٩٤٢ ص
٦٩٤٣ ص
٦٩٤٤ ص
٦٩٤٥ ص
٦٩٤٦ ص
٦٩٤٧ ص
٦٩٤٨ ص
٦٩٤٩ ص
٦٩٥٠ ص
٦٩٥١ ص
٦٩٥٢ ص
٦٩٥٣ ص
٦٩٥٤ ص
٦٩٥٥ ص
٦٩٥٦ ص
٦٩٥٧ ص
٦٩٥٨ ص
٦٩٥٩ ص
٦٩٦٠ ص
٦٩٦١ ص
٦٩٦٢ ص
٦٩٦٣ ص
٦٩٦٤ ص
٦٩٦٥ ص
٦٩٦٦ ص
٦٩٦٧ ص
٦٩٦٨ ص
٦٩٦٩ ص
٦٩٧٠ ص
٦٩٧١ ص
٦٩٧٢ ص
٦٩٧٣ ص
٦٩٧٤ ص
٦٩٧٥ ص
٦٩٧٦ ص
٦٩٧٧ ص
٦٩٧٨ ص
٦٩٧٩ ص
٦٩٨٠ ص
٦٩٨١ ص
٦٩٨٢ ص
٦٩٨٣ ص
٦٩٨٤ ص
٦٩٨٥ ص
٦٩٨٦ ص
٦٩٨٧ ص
٦٩٨٨ ص
٦٩٨٩ ص
٦٩٩٠ ص
٦٩٩١ ص
٦٩٩٢ ص
٦٩٩٣ ص
٦٩٩٤ ص
٦٩٩٥ ص
٦٩٩٦ ص
٦٩٩٧ ص
٦٩٩٨ ص
٦٩٩٩ ص
٧٠٠٠ ص
٧٠٠١ ص
٧٠٠٢ ص
٧٠٠٣ ص
٧٠٠٤ ص
٧٠٠٥ ص
٧٠٠٦ ص
٧٠٠٧ ص
٧٠٠٨ ص
٧٠٠٩ ص
٧٠١٠ ص
٧٠١١ ص
٧٠١٢ ص
٧٠١٣ ص
٧٠١٤ ص
٧٠١٥ ص
٧٠١٦ ص
٧٠١٧ ص
٧٠١٨ ص
٧٠١٩ ص
٧٠٢٠ ص
٧٠٢١ ص
٧٠٢٢ ص
٧٠٢٣ ص
٧٠٢٤ ص
٧٠٢٥ ص
٧٠٢٦ ص
٧٠٢٧ ص
٧٠٢٨ ص
٧٠٢٩ ص
٧٠٣٠ ص
٧٠٣١ ص
٧٠٣٢ ص
٧٠٣٣ ص
٧٠٣٤ ص
٧٠٣٥ ص
٧٠٣٦ ص
٧٠٣٧ ص
٧٠٣٨ ص
٧٠٣٩ ص
٧٠٤٠ ص
٧٠٤١ ص
٧٠٤٢ ص
٧٠٤٣ ص
٧٠٤٤ ص
٧٠٤٥ ص
٧٠٤٦ ص
٧٠٤٧ ص
٧٠٤٨ ص
٧٠٤٩ ص
٧٠٥٠ ص
٧٠٥١ ص
٧٠٥٢ ص
٧٠٥٣ ص
٧٠٥٤ ص
٧٠٥٥ ص
٧٠٥٦ ص
٧٠٥٧ ص
٧٠٥٨ ص
٧٠٥٩ ص
٧٠٦٠ ص
٧٠٦١ ص
٧٠٦٢ ص
٧٠٦٣ ص
٧٠٦٤ ص
٧٠٦٥ ص
٧٠٦٦ ص
٧٠٦٧ ص
٧٠٦٨ ص
٧٠٦٩ ص
٧٠٧٠ ص
٧٠٧١ ص
٧٠٧٢ ص
٧٠٧٣ ص
٧٠٧٤ ص
٧٠٧٥ ص
٧٠٧٦ ص
٧٠٧٧ ص
٧٠٧٨ ص
٧٠٧٩ ص
٧٠٨٠ ص
٧٠٨١ ص
٧٠٨٢ ص
٧٠٨٣ ص
٧٠٨٤ ص
٧٠٨٥ ص
٧٠٨٦ ص
٧٠٨٧ ص
٧٠٨٨ ص
٧٠٨٩ ص
٧٠٩٠ ص
٧٠٩١ ص
٧٠٩٢ ص
٧٠٩٣ ص
٧٠٩٤ ص
٧٠٩٥ ص
٧٠٩٦ ص
٧٠٩٧ ص
٧٠٩٨ ص
٧٠٩٩ ص
٧١٠٠ ص
٧١٠١ ص
٧١٠٢ ص
٧١٠٣ ص
٧١٠٤ ص
٧١٠٥ ص
٧١٠٦ ص
٧١٠٧ ص
٧١٠٨ ص
٧١٠٩ ص
٧١١٠ ص
٧١١١ ص
٧١١٢ ص
٧١١٣ ص
٧١١٤ ص
٧١١٥ ص
٧١١٦ ص
٧١١٧ ص
٧١١٨ ص
٧١١٩ ص
٧١٢٠ ص
٧١٢١ ص
٧١٢٢ ص
٧١٢٣ ص
٧١٢٤ ص
٧١٢٥ ص
٧١٢٦ ص
٧١٢٧ ص
٧١٢٨ ص
٧١٢٩ ص
٧١٣٠ ص
٧١٣١ ص
٧١٣٢ ص
٧١٣٣ ص
٧١٣٤ ص
٧١٣٥ ص
٧١٣٦ ص
٧١٣٧ ص
٧١٣٨ ص
٧١٣٩ ص
٧١٤٠ ص
٧١٤١ ص
٧١٤٢ ص
٧١٤٣ ص
٧١٤٤ ص
٧١٤٥ ص
٧١٤٦ ص
٧١٤٧ ص
٧١٤٨ ص
٧١٤٩ ص
٧١٥٠ ص
٧١٥١ ص
٧١٥٢ ص
٧١٥٣ ص
٧١٥٤ ص
٧١٥٥ ص
٧١٥٦ ص
٧١٥٧ ص
٧١٥٨ ص
٧١٥٩ ص
٧١٦٠ ص
٧١٦١ ص
٧١٦٢ ص
٧١٦٣ ص
٧١٦٤ ص
٧١٦٥ ص
٧١٦٦ ص
٧١٦٧ ص
٧١٦٨ ص
٧١٦٩ ص
٧١٧٠ ص
٧١٧١ ص
٧١٧٢ ص
٧١٧٣ ص
٧١٧٤ ص
٧١٧٥ ص
٧١٧٦ ص
٧١٧٧ ص
٧١٧٨ ص
٧١٧٩ ص
٧١٨٠ ص
٧١٨١ ص
٧١٨٢ ص
٧١٨٣ ص
٧١٨٤ ص
٧١٨٥ ص
٧١٨٦ ص
٧١٨٧ ص
٧١٨٨ ص
٧١٨٩ ص
٧١٩٠ ص
٧١٩١ ص
٧١٩٢ ص
٧١٩٣ ص
٧١٩٤ ص
٧١٩٥ ص
٧١٩٦ ص
٧١٩٧ ص
٧١٩٨ ص
٧١٩٩ ص
٧٢٠٠ ص
٧٢٠١ ص
٧٢٠٢ ص
٧٢٠٣ ص
٧٢٠٤ ص
٧٢٠٥ ص
٧٢٠٦ ص
٧٢٠٧ ص
٧٢٠٨ ص
٧٢٠٩ ص
٧٢١٠ ص
٧٢١١ ص
٧٢١٢ ص
٧٢١٣ ص
٧٢١٤ ص
٧٢١٥ ص
٧٢١٦ ص
٧٢١٧ ص
٧٢١٨ ص
٧٢١٩ ص
٧٢٢٠ ص
٧٢٢١ ص
٧٢٢٢ ص
٧٢٢٣ ص
٧٢٢٤ ص
٧٢٢٥ ص
٧٢٢٦ ص
٧٢٢٧ ص
٧٢٢٨ ص
٧٢٢٩ ص
٧٢٣٠ ص
٧٢٣١ ص
٧٢٣٢ ص
٧٢٣٣ ص
٧٢٣٤ ص
٧٢٣٥ ص
٧٢٣٦ ص
٧٢٣٧ ص
٧٢٣٨ ص
٧٢٣٩ ص
٧٢٤٠ ص
٧٢٤١ ص
٧٢٤٢ ص
٧٢٤٣ ص
٧٢٤٤ ص
٧٢٤٥ ص
٧٢٤٦ ص
٧٢٤٧ ص
٧٢٤٨ ص
٧٢٤٩ ص
٧٢٥٠ ص
٧٢٥١ ص
٧٢٥٢ ص
٧٢٥٣ ص
٧٢٥٤ ص
٧٢٥٥ ص
٧٢٥٦ ص
٧٢٥٧ ص
٧٢٥٨ ص
٧٢٥٩ ص
٧٢٦٠ ص
٧٢٦١ ص
٧٢٦٢ ص
٧٢٦٣ ص
٧٢٦٤ ص
٧٢٦٥ ص
٧٢٦٦ ص
٧٢٦٧ ص
٧٢٦٨ ص
٧٢٦٩ ص
٧٢٧٠ ص
٧٢٧١ ص
٧٢٧٢ ص
٧٢٧٣ ص
٧٢٧٤ ص
٧٢٧٥ ص
٧٢٧٦ ص
٧٢٧٧ ص
٧٢٧٨ ص
٧٢٧٩ ص
٧٢٨٠ ص
٧٢٨١ ص
٧٢٨٢ ص
٧٢٨٣ ص
٧٢٨٤ ص
٧٢٨٥ ص
٧٢٨٦ ص
٧٢٨٧ ص
٧٢٨٨ ص
٧٢٨٩ ص
٧٢٩٠ ص
٧٢٩١ ص
٧٢٩٢ ص
٧٢٩٣ ص
٧٢٩٤ ص
٧٢٩٥ ص
٧٢٩٦ ص
٧٢٩٧ ص
٧٢٩٨ ص
٧٢٩٩ ص
٧٣٠٠ ص
٧٣٠١ ص
٧٣٠٢ ص
٧٣٠٣ ص
٧٣٠٤ ص
٧٣٠٥ ص
٧٣٠٦ ص
٧٣٠٧ ص
٧٣٠٨ ص
٧٣٠٩ ص
٧٣١٠ ص
٧٣١١ ص
٧٣١٢ ص
٧٣١٣ ص
٧٣١٤ ص
٧٣١٥ ص
٧٣١٦ ص

دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٣٨٧٣

 

تِمْساح ، نام عربی عام (در جمع ، تَماسیح ؛ در فارسی کلاسیک ، نَهنگ ) برای گونه ها/ انواع خزندگان سوسمارْ مانند بزرگ ، عمدتاً آبزی ، و گوشتخوار از جنس کُرکُدیلوس (تیرة نهنگیان ، راستة نهنگسانان ، ردة خزندگان ) و، توسّعاً، برای انواعی از جنسهای دیگر از راستة مذکور ـ مثلاً اَلیگاتُر قارة امریکا و گَرْیال /گَوْیال هند ( > هندی گَهر ط یال ) ــ که در حاشیة رودها، دریاچه ها و تالابهای مناطق استوایی و گرمسیر جهان زندگی می کنند، بویژه تمساح رود نیل (در مصر)، کرُکُدیلوس نیلُتیکوس (لفظاً، «نهنگ نیلی »)، موضوع اصلی این مقاله .

واژة تمساح از ¤ m-s-h مصری باستان یا ¤ / (t)emsah ¤ imsah قبطی گرفته شده است ، که در زبان آشوری ـ بابلی نیز به صورت u § h ¦ timsa یافت می شود ( د. اسلام ، چاپ اول ؛ نیز رجوع کنید به همان ، چاپ دوم ، ذیل این واژه ).

پراکنش جغرافیایی . از سیزده گونه تمساحِ راستة نهنگسانانِ موجود در جهان ، یازده تا از جنس کُرکُدیلوس اند، از جمله : «نهنگ نیلی » مذکور، که در گذشته در مصر فراوان می بوده است ( رجوع کنید به ادامة مقاله )؛ ک . پالوستریس (لفظاً «نهنگ تالابی »)، که در سیلان / سری لانکا، شبه قارة هند (مثلاً در رود گَنگ ) و در







بلوچستان ایران زندگی می کند؛ و دو جنس دیگرِ موجود در شبه قاره هند و جنوب شرقی آسیا ( > واژة نامه بزرگ دانشنامه ای لاروس < ، مقالة "crocodile" ؛ برای تفصیل نهنگسانان دو منطقة اخیر رجوع کنید به بالفور ، مقالة "crocodile" ؛ در بارة پراکنش گونة کرکدیلوس در امریکا و دیگر نواحی جهان رجوع کنید به بریتانیکا ؛ آمریکانا ، مقاله های "Crocodilia", "crocodile" ).

ریخت شناسی و بوم شناسی . «نهنگ نیلی » یگانه تمساح مذکور و موصوف در آثار دانشمندان قدیم غربی (بویژه هرودت ، ارسطو و پلینیوس اکبر ) و مؤلفان دورة اسلامی است . لذا، برای ارزیابی نوشته های اینان ، نخست می بایست ویژگیهای عمدة این تمساح را از نظر علمی جانورشناسان و بوم شناسان جدید، ذکر کنیم (عمدتاً به نقل از > واژه نامة بزرگ دانشنامه ای لاروس < ؛ بریتانیکا ؛ آمریکانا ).

١) درازای تن . طبق بررسیهای موثّق ، درازای تمساحها از نُک پوزه تا نُکِ دُم فراتر از ٢٣ فوت (تقریباً ٨ر٧ متر) نمی رود. بیشتر نمونه های بررسی شده به درازای ٢ تا ٤ متر و نمونه های ٧ـ ٨ متری استثنایی اند.

٢) دَهَن . آروارة زیرین دهانِ بسیار فراخِ تمساح به استخوان یکپارچة گردن و تنه چسبیده است . لذا این جانور نمی تواند سَر خود را به اطراف بگرداند و، بر خلاف جانوران درنده و جوندة دیگر، آروارة زبَرینش می جُنبد. هریک از نهنگیان کمتر از ٢٢ دندان در هر آرواره دارد. این دندانهای بالا و پایین ، وقتی

که جانور دهان خود را می بندد، در حفره هایی در آروارة

دیگر و جُفت و جور ، می شوند، مگر دو دندان چهارمِ درازترِ دو طرف آروارة زیرین که کاملاً در بیرون دهان می مانند و کاملاً مرئی اند (این ویژگی اخیر تمساح را از دیگر نهنگسانان متمایز می سازد). دندانهای سیخْمانند و تیز تمساح به کار جویدن طعمه نمی خورد؛ تمساح با آنها فقط طعمه می گیرد و می دَرَد تا سپس نجویده ببلعد.

٣) معده ، گوارش و دفع . تمساح طعمه های نسبتاً کوچک را با همین دندانها خُرد می کند و سپس دُرسته می بلعد، ولی طعمه های بزرگتر را، پس از کشاندن و خفه کردن آنها در

آب ، در گودالی در زیر آب در کرانه رود یا مرداب می گذارد بمانند تا نرم و لِه شوند. سپس طعمة پوسیده را می دَرَد و تکه های

آن را می بلعد. تمساح این تکه های بزرگ و سخت را با فشار عضلات بسیار نیرومند شکم و معدة خود و به وسیلة قُلوه سنگهای کوچکی که از کرانه یا کف رودخانه برگرفته ، بلعیده و برای این منظور در معدة خود نگه داشته ، می شکند و می ساید (همچون عمل سنگهای آسیا). چون روده و مخرج تمساح از دفع فضولات بزرگ و خشن گوارشی (مانند استخوانها و پوستِ کُلُفت طعمه ها) بر نمی آید، جانور

این فضولات را از راه دهانِ خود استفراغ می کند. بجز طعمه های خاکزی زنده ، تمساح ماهی و حتی مُردار بازمانده در کرانه را می خورد.

٤) بیرونِ تن . بجز پوست زیر شکم تمساح که نسبتاً نرم و نازک است ، بقیة تنش از زرهی متشکل از فَلسها (پولکها)ی شاخی ضخیم چهارگوش برجسته ، پوشیده است ، که تیر (پیکان )، و نیزه و شمشیر بر آن کارگر نمی شود. بدینسان تمساح در برابر جانوران دیگر در محیط زیست خود آسیب ناپذیر است و مقهور و طعمة هیچ جانوری نمی شود (مگر آدمیان که برای دفع شر آن یا به خاطر پوستش اکنون تفنگ به کار می برند و در قدیم ترفندهایی می زدند؛ رجوع کنید به گزارش هرودوت و پلینیوس در ادامة مقاله ).

٥) دُم . دراز (تقریباً به قدر نیمِ درازی سراسر تن ) و

بسیار نیرومند است ، و همچون سلاحی دفاعی یا هجومی ـ شکاری و هم برای شنا کردنِ این جانور به کار می رود. در

مورد طعمه های بزرگ (مثلاً، آدمی ، آهو، شتر و گاو) که

برای آب برداشتن یا خوردن به لبة آب بیایند، تمساحِ شناورِ منتظرِ طعمه ، که در حالت شناوری فقط دو سوراخ بینی (واقع در نک پوزة درازش ) و چشمهایش (واقع بر بلندی جمجمه اش ) از آب بیرون است ، بسیار آهسته و محتاطانه به طعمه نزدیک شده با یکی دو ضربه شدید ناگهانی دُم خود به طعمه او را غافلگیر و مدهوش می کند و سپس او را فوراً با دهان و به زور چهار دست و پای کوتاه ولی بسیار نیرومندش ، به درون آب می کشد و خفه می کند. در مورد طعمه های نسبتاً کوچک ، تمساح با یکی دو حرکت تند ناگهانی دُم به آنها می پَرَد و آنها را به دندان می گیرد.

٦) تولیدمثل . نهنگسانان ماده همه تخمگذارند. نهنگ نر و ماده برای جفتگیری ناچار به شنهای نرم یا گِل و لای کرانه می روند. برای تخمگذاری ، ماده به سائق غریزة خود، در جایی بالاتر از بالاترین سطح احتمالی رودخانه یا برکه ، گودالی به ژرفای تقریباً نیم متر می کَند و در حدود سی تخم ، به بزرگی

تخم مرغابی یا غاز در ته آن چاله می گذارد و آنها را با شن و یا خَس و خاشاک می پوشاند؛ به قولی آنها را به حال خود رها می کند و، به قولی دیگر، دورادور آنها را می پاید. پس از حدود پنجاه روز تخمها می شکنند. نوزادان به درازی حدود ٢٥ سانتیمتر، با بانگِ خود مادر را از خروج خود از تخم می آگاهانند و به یاری او از چاله بیرون می آیند و به راهنمایی مادر یا

از روی غریزه راهیِ آب می شوند. بسیاری از تخمها و نوزادان طعمة پرندگان شکارگر، جانوران گوشتخوار (بویژه گونه ای راسو، «نِمْسِ مصری » ) و سوسماران بزرگ (بویژه ، وَرَل ؛ در فارسی ، بُزمَجّه ، که گونه ای از آن در کرانه های شنی نیل فراوان است ) می گردند.

٧) همزیستی با «پرندة نهنگ ». چون نهنگ نمی تواند تکه های خُرد گوشت و پوست و استخوان طعمه را که به دندانهای تیز او فرو می رود یا در میان دندانها می چسبد و به تدریج می گَندَد و، به اصطلاح ، و کِرم می گذارد ، و نهنگ را رنج می دهد، بزداید، دهان خود را در آفتاب و بیشتر در خشکی فراخ می گشاید تا شاید گوشتها و کرمها در اثر گرمای شدید آفتاب بخشکند و بریزند. پرندگان کوچکِ نُکْتیزی ، به نام علمیِ پلوویانوس آیگیپتیوس ، به عربی طَیر التمساح ، به نامهای محلی مصریِ تُورِم و قَطْقاط ( مصری ) (گودمَن و دیگران ، ص ٢٣٨؛ برای نامهای دیگر محلی رجوع کنید به ادامة مقاله ) و در انگلیسی مسمّی به crocodile bird (لفظاً، «پرندة نهنگ »)،

که در گذشته در کرانه ها و آبْخَستهای درة نیل می زیستند، بر اطراف آرواره های تمساح می پَرَند و می نشینند و به چابکی آن کِرمها و خُرده گوشتها را بر می چینند و می خورند. در نتیجة

این همزیستی ، به قول محمد بن محمود طوسی (ص ٦٠٧ـ ٦٠٨ ؛ رجوع کنید به ادامة مقاله )، «آن مرغ سیر می شود و نهنگ برمی آساید». این پرنده خدمت دیگری هم به نهنگ می کند: اگر در حین استراحت و خواب آلودگی و دهان گشادگی نهنگ در آفتاب ، دشمنی (مثلاً، شکارگری ) دارد نزدیک می شود، این پرنده با بانگهایی به و وَلی نعمتِ ، خود هشدار می دهد و نهنگ فوراً به مأمن آبی خود می گریزد.

٨) گسترش . مدتهاست که تمساح در مسیر نیل در مصر دیگر یافت نمی شود ( د. جودائیکا ، مقالة "crocodile" )،

اما در اثر مهاجرت کمابیش به آبهای حدود جزیرة ماداگاسکارو جزایر کومور و سیشلز راه یافته است . یگانه نهنگِ دیگر از جنس کرکدیلوسِ موجود در قارة افریقا تمساح مُردابزی ، با نام علمیِ ک . کاتافراکتوس ، بومیِ افریقای مرکزی است .

پیشینة شناخت و وصف . قدیمترین وصف مستقل تمساح نیل ، مبتنی بر مشاهدات عینی در محل ، را در > تواریخِ < هرودوت (سدة پنجم ق م ؛ ص ١٥٦ـ١٥٧) می یابیم ، که در جوانی به مصر و افریقا هم سفر کرده بود. نوشتة او، علاوه بر اشتمال بر بسیاری از مطالب علمی جدید در بارة تمساح نیل ، حاوی اطلاعات ریخت شناسی و زیست شناسی صحیح دیگری و، بویژه ، مطالبی در بارة تقدس این جانور در مصر باستان و در بارة شیوة شکار آن است (توضیحات ما در درون کروشه ( ... ) خواهد آمد). بعض مطالب بی سابقة او چنین است : نهنگِ نیل در ماههای زمستان چیزی نمی خورد ( زیرا طاقتِ سرما ندارد و ترجیح می دهد در حفره ای در زیر آب در کرانة رودخانه خزیده خود را از سرما محفوظ بدارد ) . تفاوت ابعاد نوزاد نهنگ و جانور بالغ در هیچ جانور دیگری دیده نمی شود. یگانه جانوری ( یعنی ، چهارپایی ، سوسماری ) است که زبان ندارد ( قس ناتوانی او از و خلال کردن ، ) . چشمهایش در زیر آب ( خوب ) نمی بیند، اما در بیرون آب ، تیزبین است . چون وقت بسیاری در آب ( و گِل و لای ) می گذراند، زالوهای بسیار به درون دهان او می چسبند و پرنده ای که یگانه ( جانوری ) است که با نهنگ اُلفت دارد، به درون دهانِ گشادة او می جهد و زالوها را می بلعد ( کذا؛ ظاهراً منظور کرمهای مذکوردر پیش است ، و الاّ نمی توان پذیرفت که پرندة کوچکی بتواند حتی یک زالو را ببلعد! ) . چون نهنگ از این خدمت آن پرنده لذت می بَرَد، هرگز به او آسیب نمی رساند. بعض مصریان ، بویژه اهالی ثِبِس / طیبَه / طیوه / ثیبَه و دریاچة میریس ، نهنگ را جانوری مقدس می دانند و به او ادای احترام می کنند. در این نواحی ، نهنگ خاصی را رام می کنند، حلقه های شیشه ای یا زرین در گوشهای او ( ! ) و النگوهایی بر دو پای پیشین او می بندند، خوراک مخصوص و هدایای دیگری به او می دهند. نهنگها در زمان زندگی ، مُعزَّزند و پس از مرگشان ، پرستندگانشان آنها را ( مانند فرعونها ) تحنیط و مومیایی می کنند







و در گورستانهای مقدّسی به خاک می سپرند. ( « صدها کالبد مُحنَّط / مومیایی شده تمساح در مصر در گورستانی مخصوص آنها یافت شده است . چون مصریان باستان تمساح را مقدس و محفوظ و مصون می داشتند، این جانور در آبهای آن کشور به فراوانی تولیدمثل می کرد»؛ د. جودائیکا ، همانجا. ) اما در حوالی الفانتین ، مردم نهنگها را هیچ مقدس نمی دانند،

بلکه ( گوشت ) آنها را می خورند. اینان چند شیوه برای شکار نهنگ دارند، که جالبترینِ آنها چنین است : ( نهنگ گیران )

قلابِ ( بزرگ متصل به طناب درازی ) را در یک شقّه گوشت خوک تعبیه کرده این طعمه را در نهر شناور می سازند. هم زمان ، ( برای جلب و تطمیع نهنگ ) خوک زنده ای را در کنار نهر می زنند. نهنگ که جیغ و فغان خوک را شنید، به سوی او می شتابد، به طعمه برمی خورد، آن را قورت می دهد. ] قلاب

تیز به گلو یا معدة نهنگ گیر می کند. [ آنگاه شکارگران ( با طناب ) نهنگ را از آب به خشکی می کشانند و نخستین کاری که می کنند این است که گِل به چشمهای او می پاشند ] تا اطراف

و کسی را نبیند [ زیرا بدون این احتیاط کاری ، نهنگ گزندِ بسیار ( به شکارگران ) خواهد رساند. سپس کشتن نهنگ نسبتاً به آسانی انجام می گیرد».

دانشمند رومی ، پلینیوس اکبر (٢٣ـ٧٩) در > تاریخ طبیعیِ < خود، که مجموعه ای از واقعیات ، افسانه ها و خرافات است ، به نقل از هرودوت ، کتاب الحَیَوان ارسطو و مؤلفان یا راویان دیگری ، اطلاعاتی در بارة تمساح نیل گرد آورده ( رجوع کنید به ترجمة فرانسوی ، ج ١، کتاب هشتم ، ص ٣٣٣؛ ترجمة انگلیسی ، ج ٣، کتاب هشتم ، بخشهای ٣٧ـ ٣٨، ص ٦٤ـ٦٩) که بعض آنها را که تازگی دارد در اینجا به اختصار ذکر می کنیم : درازایش معمولاً بیش از ١٨ اَرَش ( تقریباً ٩ متر ) است . نهنگ ماده تخمهایی به درشتی تخم غاز، به سائق نوعی «عِرافَت » (پیشگویی یا پیش بینیِ وحیْمانند)، همیشه در جایی فراتر از بالاترین حدّی که طغیان آب نیل در آن سال به آن خواهد رسید، می گذارد و ( مانند مرغ کُرچ ) بر آنها و می خوابد ، ( نادرست ) . بعضی می گویند که نهنگ عُمری دراز دارد و تا زنده است بزرگتر و بزرگتر می شود ( نامعقول و نادرست ) . از دشمنان نهنگ یکی نَمس ( راسوی مذکور ) است که وقتی نهنگ با شکمی سیر و با دهانی کاملاً گشوده در آفتاب و چُرت می زند ، و از و تخلیل ، (خلال کردن ) پرندة مزبور لذت می بَرَد، نمسِ کمین کرده و منتظرِ فرصت ناگهان همچون تیری به درون حلق او می جهد و گلو یا شکمش را می جَوَد. دشمن دیگر نهنگ ، دُلفین ( پستاندار آبزی معروف ) است . نهنگ ورود و و تجاوز ، دلفینها برای گرفتن و خوردن ماهی به دلتای نیل ، که آن را مِلکِ طِلق خود می داند، برنمی تابد و دلفینها را می راند. دلفین که از مواجهه و مبارزه با نهنگ ناتوان است ، حیله ای به کار می برد: به زیر شکم رفته با «باله »/ «خار»ی که بر پشت دارد ( نادرست ) پوست ( نسبتاً نرم و نازک ) نهنگ را می دَرَد ( و بدینسان او را هلاک می کند ) . ] تکْبالة پشتی دلفین چنان نیرومند و تیز نیست که شکم نهنگ را بدَرَد؛ شاید منظور، پوزة دراز و منقارْمانندِ نیرومند دلفین معمولی ( دِلفینوس دِلفیس ) است ، دارای ١٦٠ـ٢٠٠ دندان تیز، که جانور برای شکار ماهیها و سخت پوستان ــ یعنی خوراک معمولی خود ــ به کار می برد و محتملاً می تواند پوست شکم نهنگ را با آن سوراخ یا پاره کند؛ (برای وصف و تصویر این گونة دلفین رجوع کنید به اعتماد، ج ٢، ص ٢٨٦ـ٢٨٩؛ نیز رجوع کنید به بریتانیکا ،

مقالة "dolphin" ). پلینیوس (همانجا) شیوة دیگر شکار و کشتن نهنگ را وصف کرده است : در آبخَستِ تنتیرا در نیل ( اکنون ، دِنْدِرَة ) قبیله ای از آدمیان کوتوله ساکنند که «حضور ذهن » ( زرنگی ؛ فطانت ) شگفتی لا اقل در جنگ با نهنگها دارند:

جرأت کرده به آب می زنند، سوار دوش نهنگها می شوند و

چون نهنگ برای گزیدن آنها سر خود را بالا کرده دهان می گشاید، کوتوله ها چماقی را در بُن آرواره های نهنگ می گذارند و با دست دو سر چماق را محکم می گیرند. با چنین لگامی نهنگ را به خشکی سوق می دهند. در کرانه ، با جاروجنجالِ خود نهنگ را ترسانده وا می دارند که جسد/ اجساد کسی / کسانی را که تازه بلعیده است و بالابیاورد ، (استفراغ کند)

تا مرده / مردگان را در گور بگذارند. ( سپس نهنگ را می کُشند. ) لذا تنتیرا یگانه آبخستی است که نهنگها از ترس به آن نزدیک نمی شوند.

در تألیفات دورة اسلامی . اکنون می توان به بررسی و ارزیابی نوشته های مؤلفان دورة اسلامی در بارة تمساح پرداخت . نخستین و نامدارترین آنها تألیف مشروحِ گرانقدر اما بسیار مشوّش و ناسامانمند جاحظ بَصْری (ح ١٦٠ـ٢٥٥)، کتاب الحَیَوان ، است که مأخذ عمدة اطلاعات جانورشناختی نویسندگان سپسین بوده است ( رجوع کنید به ادامة مقاله ). معتبرترین مستند جاحظ در این تألیف ، ترجمة نوشته های جانورشناختیِ «صاحب المنطق » (به قول او؛ یعنی ارسطو) است ( رجوع کنید به ارسطو، ١٩٧١، مقدمة بروخمان و دروسارت لولُفس ، ص ٩؛ برای ملاحظة کثرتِ منقولات جاحظ از ارسطو، مثلاً رجوع کنید به ج ٤، ص ٢٢٧ـ ٢٢٨)؛ اما بیشترِ مطالب او از راویانی است ناشناخته یا نامذکور (مثلاً، «الاعرابی »، «أصحابنا») که ظاهراً هیچیک مشاهدات عینی نداشته اند و، لذا، روایاتشان در خور اعتماد نیست . به هر حال ، چیزهای تازه یا تفسیرهای راویان او را به اختصار در اینجا ذکر می کنیم : پیروزی و «دلیری و

بیباکی عقاب در هوا، نهنگ در آب ، شیر در بیشه است »،

یعنی نهنگ «در خشکی بسیار ذلیل است » (ج ٢، ص ١٦٠). «نهنگ و شیر هیچ گوشتی را بیش از گوشت سگ دوست ندارند» (از قول یک اَعرابی ، همانجا). «به گمان بعضی ،

اندرون شکم نهنگ به شکل کیسه است ( یعنی ) دهانه دارد اما مخرجش بسته است . لذا، چون دُبُر ندارد، فضولات گوارش («نَجْو، رَجیع ») خود را از دهن دفع می کند» (خود جاحظ هم این گمان را نادرست و بی پایه دانسته است ؛ ج ٣، ص ١٥٥، ١٥٧). نهنگ نر و ماده در خشکی «سِفاد» می کنند. پس از تخمگذاری ، ماده برای «حَضْنِ» تخمها ( و خوابیدن ، بر تخمها مانند پرندگان ) به خشکی می رود (به نقل از یک راوی ؛ ج ٧، ص ١٤٠ـ١٤١؛ نکته اخیر نادرست است ). از قول «دوستان » خود در بارة اسب آبی («فَرَس / خیل النهر»، «الفَرَس المائی ») روایت می کند (ج ٧، ص ١٢٩ـ١٣٠) که در نیل اسبهایی هستند که در آب بر نهنگها چیره می شوند، آنها را می کُشند و می خورند ( نیز رجوع کنید به طوسی در ادامة مقاله ؛ روایتِ کاملاً مجعول ؛ البته اسب آبی در نیل و کرانه های آن فراوان است اما این جانور گوشتخوار نیست و زورش هم به تمساح نمی رسد ) . در بارة استفادة نهنگ از دُم خود برای گرفتن و به درونِ آب کشیدن جانوران بزرگ ، روایت جاحظ نادرست است : «... جانورِ ( واقع بر کنارة آب )

را دُمْپیچ کرده به درون آب می کَشاند» (ج ٢، ص ١٦٠)؛

«نهنگ در آب سُلطة بزرگی ندارد مگر بر جانوری که با دم

خود از شَریعة (آبشخور یا حوالی آن ) ( گرفته به درون آب )

حمل کند» (ج ٧، ص ٢٥٠). در بارة پرندة مذکور (به نقل از ارسطو؛ ج ٤، ص ٢٢٨) چنین می افزاید (ج ٦، ص ٣٤٤) که می گویند پرنده ای است «ملیح » و «اَرقَط » (خال خال ، دارای پر

و بال خالدار).

ظاهراً قدیمترین وصف نهنگ به فارسی در منابع ما از آنِ شهمردان بن أبی الخیر در نزهت نامة علائی است (تألیف آن محتملاً در ح ٤٩٠ـ٤٩٥). گرچه بعض مطالب جاحظ در بارة تمساح (مثلاً معدة به شکل انبان و بی مخرج ) در این تألیف دیده می شود، اما آشکارا مأخذ عمدة اوصاف او کتاب (یا کتابهای ) مهم دیگری بوده است . به هر تقدیر، بسیاری از اطلاعات نویسندگان سپسین را در بارة نهنگ (مثلاً رجوع کنید به طوسی و قزوینی در ادامة مقاله ) در نزهت نامه (ص ١٦٥ـ ١٦٨) می یابیم . اینک خلاصه ای از نکات بی سابقه و یا تفسیرهای جدید او در بارة نهنگ ، که البته همة آنها درست و خردپذیر نیست : «پای بسیار دارد و ( لذا ) نیک رَوَد و سبُک دَوَد» ( کاملاً نادرست ؛
ظاهراً بعض اوصاف نهنگ را با اوصاف جانور(ان ) دیگری خلط کرده است ) . «دهانی فراخ ... و زبانی دراز و قوی دارد» ( در بارة این مطلب کاملاً نادرست در بارة زبان نهنگ رجوع کنید به ادامة مقاله ) . «جُز در رود نیل و دریای هند ( ظاهراً اشتباه با رودهای هند ) نباشد» ( این نخستین اشاره در منابع ما به وجود تمساح در جایی جز رود نیل است ) . «مانند مرغابی خایه نَهَد» ( یعنی تخمهای او به بزرگی تخم مرغابی است ) و گویند از خایة او بوی مُشک آید لکن زُهومَتی ( = بوی نامطبوع گوشتِ چرب ) دارد» ( ! ) . «مانند موش بچه زاید ( یعنی نوزاد تازه از تخم در آمدة او به اندازة موش است ) ؛
آنگاه بزرگ شوند و به درازا دَه اَرَش گردند و چندان که سالش بیشتر ( شود ) در درازی همی فزاید» ( نکتة اخیر نادرست است ) . «اگر او را از آب نیل به آبی دیگر بَرَند... بمیرد» ( متناقض با نکتة بالا که نهنگ در «دریای هند» هم می زید ) . در بارة سفاد نهنگ اغراقی بی سابقه کرده است . در بارة پرندة مزبور و خدمتش به نهنگ : «مُرغکان خُردِ لطیف با نقطه های بسیار ( رجوع کنید به پروبال مفروضاً خالدار این پرنده در بالا ) بیایند و دندانهای او ( را از آنچه در بُن آنها می ماند ) پاک کنند. نهنگ چون دانست که چیزی نمانْد، دهان بر هم نهد و آن مرغکان را بخورَد. ( لذا مَردم ) «چون مکافات نیکی بدی یابند، مَثَل زنند ( که ) و مکافات التمساح ، ( در نسخة دیگر: و کفاک مکافاةَ التمساح ، »؛
شکل درست ترِ مَثَل در دَمیری ، ج ١، ص ٢٣٢: کافَأَهُ مُکافَأةَ التمساح »، یعنی «پاداش نیکی او را همچون نهنگ پاداش داد» ) . در بارة نحوة گرفتن طعمه : «چون بر کنارِ آب کسی ( یا جانور بزرگی ) ... بیند، ( او را ) به دنبال بزند و در میان آب آرَد، بر عکس ماهی کوسه ». «سگ آبی ] ظاهراً «سگ آبی »/ «کلَب الماء» به

معنای معروف کنونی نیست ، که خوراکش پوست بعض درختان است و خودش ابداً در گرمسیر یافت نمی شود؛
محتملاً آن را با راسوی مذکور خلط کرده اند [ و سوسمار ( ! ) دشمن اویند» و آنگاه که «نهنگ دهان باز کرده دارد، سگ آبی خویشتن به گِل بگرداند ] یعنی برای گول زدن نهنگ خود را به گِل

می آلاید تا شناخته نشود [ و در شکمش شود و او را بکُشد؛
( لذا ) هر که پیه سوسمار یا سگ آبی بر خویشتن بمالد از ( گزند ) نهنگ ایمن باشد». (برای «خواص » نهنگ به روایت شهمردان رجوع کنید به ادامة مقاله ).

قدیمترین و عجایب نگار ، فارسی نویسِ کم شناخته شده ، محمد بن محمود طوسی (سدة ششم ؛
ص ٦٠٧ـ ٦٠٨) و پس از او، و عجایب نگار ، عربی نویس معروف ، زکریای قزوینی (ح ٦٠٠ـ٦٨٢؛
ص ٩٨ـ٩٩) این مطالب و یا تفسیرهای و جدید ، ی را در بارة نهنگ ذکر کرده اند: درازای سر او به درازی ( بقیّة ) تن اوست (طوسی ؛
قزوینی : سرَش دو اَرَش و غایت درازایِ ( سراسر تنش ) هشت ارش است ( هر دو نادرست ) . به نوشتة طوسی ، روی هم شصت دندان دارد اما به روایت قزوینی ، شصت دندان تیز در بالا و چهل دندان تیز در پایین دارد و میان هر دو دندان مزبور، دندان کوچک چهارگوشی هست که ، وقتی دهان بسته می شود، این دندانها کاملاً بر هم منطبق ( و چِفْت ، ) می گردند. نوزادِ تازه از تخم در آمدة او «مانند موش ( به قدر موش ) بوَد و آنگه بزرگ می شود تا یازده ارش ... و به مرور ایام بزرگتر می شود» ( رجوع کنید به نکتة مربوطة پلینیوس و شهمردان ) . بر خلاف تکذیب جاحظ ، هر دو نوشته اند که نهنگ «هر چه بخورد قی می کند زیرا مسدود الدّبُر است » (طوسی ) و «زِبْل ( سرگین ) از دهانش بر می آید زیرا منفذ ( = مخرج ) ندارد» (قزوینی ). در بارة پرندة مزبور، وقتی که «نهنگ احساس کرد که آن پرنده خللهای دندانهای او پاک کرده است ، دهنش را می بندد تا آن پرنده را بخورد اما خدا بر سر آن پرنده استخوانی تیزتر از سوزن آفریده که پرنده با آن به کام دهن نهنگ می زند، نهنگ دهن می گشاید و آن پرنده می گریزد» ( خیالپردازی قزوینی ؛
مخالف با روایت شهمردان و مَثَل عربی مذکور ) . در بارة ساختار استخوانی نهنگ : «سرش تا دنبال یک استخوان است ( یعنی مانند کَشَف ، لاکی یکپارچه دارد؛
البته نادرست ) وَگَر بر قفا افتد... بَر نتواند گردیدن » (طوسی )؛
«پشت او مُهره ندارد بلکه یک قطعة واحد است ؛
( لذا ) نمی تواند بخَمَد و بر خود بپیچد» (قزوینی )؛
لذا برای سفاد و در خشکی ، ماده به زور و کمک نر بر پشت می افتد و سپس بدانسان به وضع عادی بر می گردد (طوسی ). ماده شصت تخم می گذارد به بزرگیِ تخم مرغابی ، و تخم او «بوی مُشک ( می ) دهد» (طوسی ؛
نیز در قزوینی ؛
هر دو مأخوذ از شهمردان یا مأخذ او). در بارة استفادة نهنگ از دُمِ خود برای گرفتن طعمه : «صید را به دنبال گیرد. دنبال گِرد شیر در آورد و پشتش بشکند» (طوسی ؛
تعبیر نادرست ). از دیگر دشمنان نهنگ : قزوینی ، بجز راسو (ص ٢٥٢ـ٢٥٣؛
«اِبن عِرْس »)، دشمن یا هِماورد دیگری هم برای نهنگ ذکر کرده است ، یعنی «جاموس » (گاومیش ؛
ص ٢٤٨)، که «با بزرگی تن خود» تمساح را می کُشد و، لذا، «گاومیشهایی را در اطراف نیل رها می کنند که آزادانه بگردند و بچرند».

در بارة زبان نهنگ ، قزوینی هم می گوید که «زبانش دراز است ». این درست مخالف وصف و توجیه ارسطو (٣٨٤ـ ٣٢٢ ق م ؛
١٩٧٨، ص ٢١٨) است : «زبان در جانورانی که تخم می گذارند، بجز تمساح ، یافت می شود؛
( بعضی ) گمان می کنند که تمساح زبان ندارد و فقط مکان زبان ( = کف آروارة پایین ؟ ) را دارد» ( ترجمة عربی ابن بطریق در اینجا و بسیاری از مواضع دیگر واضح نیست ) . در جای دیگر (همان ، ص ١١٤ـ١١٥) متناقضاً می گوید عدم حرکت آروارة پایین نهنگ با کوتاهی و کوچکی زبان او موافق است ... ( در جانوران ) زبان چسبیده به این آرواره است و چون نهنگ آروارة زبرین خود را حرکت می دهد، زبان او به ناحیة زبرین نمی رسد/ نمی چسبد. ارسطو توجیه دیگری هم دارد: گرچه نهنگ در خشکی هم می زید، «اما معاش و تدبیر زندگی او مانند ماهیان است ( که زبان ندارند ) ؛
لذا زبان تمساح و غیرمُفصّل ، است ». ظاهراً در اشاره به این استدلال ارسطوست که پلینیوس (همانجا) چنین تعبیر کرده که نهنگ «یگانه جانور ( چهارپایِ ) زمینی است که کاربرد زبان ندارد»

( در ترجمة انگلیسی : «... که زبان ندارد»؛
در متن اصلی لاتینی : )"... linguas usu caret" .

در بارة چگونگی غلبة موهوم اسب آبی بر نهنگ (مذکور در بالا)، طوسی چنین توضیح می دهد: «نهنگ را بر ( دشمن خود ) اسپِ آبی قدرت نیست . هیبت وی ( = اسب آبی ؛
شاید یعنی ظاهر بزرگ و منظرمهیب اسب آبی ) بر او ( = نهنگ ) کار کند ( در خشکی ) تا ( نهنگ ) سست شود».

قزوینی دیگری ، حمد اللّه مستوفی ، نیز در بخش جانوران نُزهة القلوب (تألیف در ٧٤٠؛
ص ٧٤ـ٧٥، «تمساح ») چند نکته یا تفسیر جدید هم در بارة تمساح روایت کرده است : «نهنگ را ترکان اوت ( t ¦ o ) و مغولان پیلْقَسون ( n ¦ lqasu ¦  p ) خوانند ( ؟ ) ؛
... پیوسته کِرم در دهانش افتاده بُود... و مرغانی که .... عَصافیر التمساح ( لفظاً، «گنجشکهای نهنگ » ) خوانند کِرم از دهانش بیرون بَرند؛
... در رود نیل بسیار بوَد اما در شهر ( = کشور ) مصر و حوالیش تا یک فرسنگ به افسون ، ایذاء آن را بسته اند و او را قدرت ایذاء در آن قدر زمین نیست » ( شاید اشارة دورادور نادرستی به تقدس مذکور تمساح در مصر باستان ) ؛
... بر آدمی و بعض حَیَوان پیروز شود، الا جاموس ( که ) آن را به زخم سُرو ( شاخ ) بکُشد؛
... در تاریخ مغرب ( ؟ ) آمده که او را دُبُر نیست ...» ( ظاهراً این تاریخ مغرب منشأ فرضیة باطلِ فقدان «دبر» در نهنگ بوده است ) .

زکریای قزوینی (ص ٩٨) هم به وجود تمساح در ناحیه ای بجز نیل اشاره کرده است : «فقط در نیل و رود سِنْد ( در هند ) یافت می شود.» در ارتباط با وجود تمساح در هند، منبع فارسی سپسین ما جامع الاشیاء تألیف «باقر حسین معروف به نور محمد خراسانی » در روزگارِ حکومت «محمدعلی خان (بهادر) عظیمْجاه » (١٨٢٠ـ١٨٢٥)، والیِ کَرناتک ( ek ¤ t ¦ a ¤ Karn ؛
نام قدیم منطقه ای در جنوب هند) است ، که ، افزون بر تکرار بعض مطالب مذکورِ پیشینیان ، اطلاعاتی در بارة تمساحهای هند می دهد (ص ٢٩٥ـ٢٩٦): «به فارسی نهنگ و به هندی مَگَر ( magar ) و مگر مجه ( h § c § magar-mac ) ، درانهارِ کِبار و خَنادق پُرآب و غدیرها و در مُلک کرناتک جابجا موجود، و در گَنگا ( رود گَنگ ) و غیره ... ( هم ) بِهَم می رسد. طولش تا ده ذراع و ( بیشتر ) و عرض آن تا دو ذراع و ( بیشتر ) دیده شده است ... در خشکی با دست و پا به مردم و حیوانات دیگر سنگ می اندازد» ( کاری که ، به سبب ساختمان و شکل چهار دست و پای نسبتاً کوتاه و کوچک تمساح ، ابداً از او بر نمی آید ) .

مسئلة تمساح و سْقَنْقور و وَرَل . سقنقور (یا اِسْقَنْقور ؛


مُعرَّبِ skingkos یونانی ) نامی عام برای بیش از ٦٠٠ نوع سوسمار از تیرة سقنقوریان (از ردة خزندگان ) که در مناطقِ (نیمه ) استوایی و بیشتر در نواحی نیمه بایر و شِنی می زیند، بویژه (در ارتباط با مقالة حاضر) انواع نسبتاً کوچکی (به درازی تقریباً هفت سانتیمتر) از جنس سکینکوس که در افریقا، آسیا و مناطق دیگری یافت می شوند. این سقنقورها خاکزی یا شنزارزی اند (گرچه بعض گونه ها که در امتداد آبراهه ها می زیند اَحیاناً وارد آب هم می شوند). منظور از «سقنقور» به معنای اخص که بعض مؤلفان قدیم غربی (مثلاً پلینیوس و دیوسکوریدس ( سدة اول ) ) و بسیاری از مؤلفان دورة اسلامی کمابیش وصف و خواصی طبی (بویژه به عنوان مبهّی قوی ) برای آن ذکر کرده اند، گونة س . اُفیکینالیس است که در ریگزارهای کرانة نیل فراوان است .

بی گمان به سبب تشابهی کمابیش میان تمساح و سقنقور و اشتراک زیستگاه زمینی و جایگاه تخمگذاری آنها، بعض مؤلفان دورة اسلامی چنین پنداشته اند که سقنقور بچة تمساح است . در مآخذ ما قدیمترین ذکر این «پدر ـ فرزندیِ» موهوم «تمساح ـ سقنقور» در الصّیدنة ابوریحان بیرونی (٣٦٢ـ٤٤٠) از قول «ابونصر خطیبی ( ؟ ) و مُخبران دیگر» است (ص ٤٩)، که «تمساح در نیل و بر شطهای نیل ( ! ) تخم می گذارد و با سینه بر تخمها می خوابد ( مانند پرندگان بر تخمهای خود ) ، و آنچه از نوزادان بر اثر او ( به شط ) می رود تمساح و آنچه در خشکی می ماند، اسقنقور ( می شود ) » (نیز رجوع کنید به صورت نادرست تر این پندار در ترجمه و تحریر فارسی الصیدنة ( نیمة اول سدة هشتم ) ، ج ١، ص ٥٨ ـ٥٩ : «تمساح حیوانی است که آنچه بر خشکی قرار کند عرب او را وَرَل و چون در آب بوَد و بزرگ شود او را تمساح گویند، و در کتب لغت آمده که ورل حیوانی است که چون سوسمار و دُم او از دُم سوسمار درازتر باشد.»). ابوریحان بیرونی در جای دیگری (ص ١٥٢) از قول «ابن زکریّا» ( کذا؛
ظاهراً کسی غیر از محمد بن زکریای رازی است ) می نویسد که «تمساح ...، در مصر ملقب به و ابوقشرة ، ، همان وَرَل ( سابق الذکر ) است جز این که در آب بسیار بزرگ شده به درازی شصت اَرَش می رسد» ( روایتی سخیف است ) . از لحاظ تاریخی ، اشارة سپسین در مآخذ ما به این رابطه از آن شهمردان (سدة پنجم ؛
ص ١٨٣ـ١٨٤) است : «سقنقور... از اصل نهنگ ... و مانند نهنگ است ؛
و گویند چون ( نهنگ ) از خایه برآید، هرچه روی به آب نهد نهنگ شود و هر چه سوی ریگ رَوَد سقنقور است .» حتی بعضی سقنقور را، نه گونه ای سوسمار، بلکه «ماهی »ای ریگزی دانسته اند (از اینجاست نام مهجور «ریگْماهی » برای سقنقور)؛
مثلاً، طوسی (ص ٦٠٧) می نویسد: «سقنقور ماهی ای است مانند نهنگ . ( چون ) از خایه برآید، ( اگر ) به آب رود نهنگ شود وَگَر در ریگ شود سقنقور گردد.» (جاحظ و زکریای قزوینی این افسانه را نیاورده اند). این افسانه را در بعض تألیفات و غیرعلمی ، سپسین هم می یابیم ؛
از جمله ، و عجایب نگار ، دیگری ، شمس الدین محمد دمشقی (متوفی ٧٢٧)، که ،

به روایت از دیگری ، با تکرار افسانة مزبور، ضمناً نوشته است که «در قسمت عُلیای نیل سقنقور نیز هست ، جانوری خاکی ـ آبی ( یعنی دوزیستی ) که و وَرَل البحر ، نامیده می شود و از نسل تمساح است » (اما می افزاید که «دیگری گفته که سقنقور و وَحْدَهُ ، ( به ذات خود، به تنهایی ، به خودی خود ) جانوری ( دیگرگونه ) است » (ص ١٢٢؛
ترجمة فارسی ، ص ١٤٥). مهرن ، مترجم نُخبة الدَّهرِ دمشقی به فرانسوی ، در بارة «سقنقور» مذکور در این کتاب چنین توضیح داده است (ص ١١٠، پانویس ): «جانور مذکور در اینجا واقعاً نه سقنقور معمولی طبیعیدانان بلکه وَرَل ( varan ؛
بزمجة سابق الذکر) است ، که به دو شکل کاملاً متمایز یافت می شود: یکی ( به نام علمی ) مونیتور تِرّستریس ( لفظاً، «ورل / بزمجّة زمینی / خاکزی » ) ، دیگری م . نیلوتیکوس ( لفظاً، «وَرَلِ نیل / نیلی » ) . این دومی شباهت بسیار به تمساح دارد؛
لذا تازیان این دو خزنده را غالباً با هم خَلط و اشتباه کرده اند.»

شگفتا که این افسانه به بعض تألیفات مفروضاً و علمیِ ، دورة اسلامی هم راه یافته است ؛
مثلاً (علاوه بر الصیدنة بیرونی ) حتی به القانون ابن سینا (٣٧٠ـ ٤٢٨؛
ج ١، کتاب دوم ، ص ٦٤٧): «ماهیت سقنقور: وَرَل نیلی است که در مصر صید می کنند. گمان می کنند که از نتاج تمساح در خشکی است .» به نوشتة انصاری شیرازی (٧٢٩ـ٨٠٦؛
ص ٢٢٥ـ٢٢٦)، «سقنقور ورل ماهی است و سقنقس نیز گویند و از نسل تمساح است ... ( از بچه های تمساح ) هرچه در آب افتد نهنگ و آنچه در ریگ می مانَد سقنقور بود. وی هم در آب و هم در خشکی تواند زیست ». انطاکی (متوفی ١٠٠٨)، که در مصر می زیسته ، گرچه می نویسد که «سقنقور جانور مستقلی است » (ص ٢٧٥) ولی به اشتباه چنین می افزاید: «گفته می شود سقنقور تخم تمساح است که فاسد شود. مانند انواع ماهی ، به درازی دو ارش بزرگ می شود اما شبیه ورل است . آنچه اکنون درمصر ( به نام سقنقور ) وجود دارد، غالبش ورل است . بهترین آن ، سقنقور هندی است ( ! ) و آنچه از دریای قُلزُم ( دریای سرخ ) و فَیّوم ( شهری در مصر ) و نواحی مصر گرفته می شود، خوب نیست .» در جای دیگری (ص ١٤٠ـ١٤١)، متناقضاً نوشته : «جانوری است در اصل ، آبی اما در خشکی زندگی می کند... و گفته می شود... که در خشکی تخم می گذارد، و سقنقور از او به وجود می آید و تمساحهای کوچک به ورل معروفند» (نیز رجوع کنید به حکیم مؤمن ؛
عقیلی علوی شیرازی ، مقاله های «تمساح » و «سقنقور»). از میان مؤلفان دورة اسلامی ، فقط نور محمد خراسانی در کتاب جامع الاشیاء (ص ٢٩٥ـ٢٩٦) در بارة ارتباط سقنقور و ورلْماهی با تمساح جدّاً تشکیک کرده : «راقم این سطور در صدقِ حقیقت ( کذا ) ( ارتباط ) سقنقور و ورل ماهی ( با تمساح ) تردّد عظیم دارد.»

تمساح در ایران . زیرگونه ای از «نهنگ تالابی » سابق الذکر در حوضة آبریز رودخانة موسمی باهوکَلات * (شامل ریزآبه های اصلی آن ، رود سَرباز و کاجو)، با نام محلیِ (بلوچی ) گَنْدو ، یافت می شود، که گسترش آن از آسام (ولایتی در شمال شرقی هند) به سوی غرب ، شبه قارة هند و پاکستان ، سری لانکا (سیلان )، و غربیترین زیستگاه آن در جهان دهستان باهوکلات (بویژه ، مسیر رود سرباز) در منتهی الیه جنوب شرقی ایران است ( ایرانیکا ، مقالة "crccodile" ). محتملاً این جانور از حدود ١١٠ سال پیش از بلوچستان هند به بلوچستان ایران راه یافته است ( رجوع کنید به فیروز، ص ٣٥). به سبب اوضاع و احوال زیستْبومی بسیار سخت در ناحیة منظور و عواملی دیگر، «نهنگ تالابی » ایران نسبتاً نادر و حتی محتملاً در معرض انقراض است . پیشتر گفته شد که تمساح جانوری عمدتاً آبزی است ، و لذا بسختی در رودهای فصلی و سیلابی مذکور زندگی می کند. این سیلابها که پس از بارش پراکندة باران از اوایل پاییز تا اوایل بهار جاری می شود و نهایتاً به خلیج گَواتِر می ریزد، برکه ها یا تالابهایی در امتداد خود باقی می گذارد، که زیستگاه تمساحها در دورة طولانی خشکی رودخانه هاست . با شروع شدت گرما، آب این برکه ها هم بتدریج کم عمقتر می شود. لذا، در این دوره تمساح نقبهایی در کرانة رودخانه یا این برکه ها می زند و در انتظار موسم آیندة بارش ، بی خوراک در آن نقبها می ماند.

این جانور بیشتر در شب به صید می پردازد. خوراکش ماهیهای موجود در برکه ها، وزغها، پرندگان آبچر و دیگر جانورانی است که برای آب خوردن به کنار رود یا برکه می آیند، و به احتمالِ اندرسون ( ایرانیکا ، مقالة "crocodile" ) شاید تمساحهای کوچک است . به گزارش همو، گویا به آدمیان حمله نمی کند، حتی به کودکان و بزرگترانی که در برکه ها تَنشویی می کنند. تمساح ماده در شب برای تخمگذاری چاله ای به گودیِ تقریباً نیم متر در کرانة شِنی رودخانه می کَنَد، بیست تخم یا بیشتر در آن می گذارد و سپس روی آنها را با شن می پوشاند. پس از تخمگذاری ، ماده بیشتر وقت خود را برای حفاظت تخمها در اطراف آن گودال می گذراند. پس از حدود پنجاه روز، بچه ها، به درازی ٢٥ سانتیمتر، از تخمها بیرون می آیند و ماده برای کاستن از سنگینی شنهای گودال و بیرون آوردن نوزادان ، به کمک آنها می رود. نوزادان محتملاً در ٦ـ١٠ سالگی بالغ شده به حداکثر رشد خود، تقریباً سه متر درازا، می رسند، اما نمونه های سه متری ندرتاً دیده شده اند (ریاضی ، ص ٨٢ـ٨٥، با چند تصویر). در حالی که تمساحهایی از این (زیرْ)گونه را به درازی چهار متر از هند گزارش کرده اند، نمونه هایی که زیست شناسان در ایران دیده اند معمولاً درازتر از دو متر نبوده اند ( ایرانیکا ، همانجا). سبب قلّت این جانور در ناحیة باهوکلات ، جز کم آبی محیط ، گاهی خشکسالی و نابسندگی خوراک ، چند چیز است : یکی اینکه پرندگان شکارگر و جانوران گوشتخوارِ دیگر تخمها یا نوزادان تمساح را می ربایند، و دیگری ، دستبرد شکارگران (غیربومی ؟) به تمساحهای بالغ برای پوست آنها. برای پیشگیری از کاهشِ بیشتر و محتملاً خطر انقراض این تمساح و بعض جانوران بومی دیگر، در ١٣٥٠ ش / ١٩٧١ «سازمان حفاظت محیط زیستِ» ایران ناحیة باهوکلات را «منطقة حفاظت شده » و «نهنگ تالابی » ایرانی را «گونة حفاظت شده » اِعلام کرد، که ظاهراً سبب افزایش شمار تمساحها شد (فیروز؛
ایرانیکا ، همانجاها)؛
اما، از سویی ، اجرای طرحهای راه سازی و سدسازی و پیایندهای آنها (مثلاً، گسترش کشاورزی ) موجب دگرگونی بیشتر در زیستگاه طبیعی این جانور گشته یا می گردد،و، از سوی دیگر، کنترل فعالیت غیرقانونی شکارگران مزبور در آن ناحیه بسیار «دشوار یا ناممکن » است ( ایرانیکا ، همانجا). عاملی که به بقا و افزایش این تمساح کمک می کند گویا این اعتقاد بومیان است که اگر «در محلی تمساحی را بکُشند، دیگر در آنجا باران نمی بارد و رودخانه ها و برکه ها خشک خواهد شد» (ریاضی ، ص ٣٩).

برای بررسیهای خارجیان در بارة «نهنگ تالابی » ایران تا ١٩٧٩ رجوع کنید به ایرانیکا ، منابع همان مقاله .

خواص پزشکی و غیرپزشکی نهنگ . در دورة اسلامی ، خواصی درمانی و نیز غیرپزشکی (خُرافی ) به اجزای مختلف تمساح نسبت داده اند، که ظاهراً منشأ آنها عمدتاً کتاب الخواصِّ مشهور ابوالعلاء بن عبدالملک بن زُهْر (متوفی در قُرطُبه در ٥٢٥) و بعضاً شاید کتاب الادویة المفردة ابوعبد اللّه محمد معروف به شریف اِدریسی (٤٩٣ـ٥٦٠) است ، که ابن بیطار از آن بسیار نقل کرده است . اینک عمدة این «خواص » را به تفکیک پزشکی (الف ) و خُرافی (ب ) و دگرگونیهای تفسیری جزئی نویسندگان سپسین ذکر می کنیم ــ برحسب اجزای مربوطة جانور:

ابن زُهر (به نقل ابن بیطار، ج ١، ص ١٤١، مقالة «تمساح »). ــ (الف ) ١. پیه / چربی : ضماد آن بر جای گزش تمساح در حال (فوراً) زخم را التیام می کند؛
طِلای آن بر (تنِ ؟) مبتلایان به «حُمّی الرِّبع » تَبشان را بند می آورد؛
٢. اکتحال با مَراره / زَهْره و زبْل / سرگین ، «بیاض (فی ) العَین » (لکه سفید بر قَرنیة چشم ) (جدید و قدیم ) را زایل می کند؛
٣. جگر: تدخین جگر (خشکانده ) بر شخص دیوانه ، او را آرام می کند. (ب )١. اگر فتیله ای در مخلوط پیه تمساح و شمع بگذارند و بیفروزند و آن را در نهری یا نیزاری بنهند، تا وقتی که فتیله روشن باشد و بسوزد، وزغها در آنجا خاموش (بی صدا) می مانند؛
٢. اگر تکه ای از پوست تمساح را در پیرامون «قَریه »ای بگردانند و سپس آن را بر «دهلیز»ی ( در آن قریه ) بیاویزند، دیگر «بَرَد» (تگرگ ) در آن قریه نخواهد بارید؛
٣. مالیدن پیه آن بر پیشانی یک قوچ جنگی سبب می شود که قوچهای «نَطّاح » (شاخْزنِ) دیگر از او بترسند و بگریزند؛
٤. چشم : اگر دو چشم او را وقتی که زنده است بکَنَند و بر کسی که «جُذام » ( به ترجمة لوکلر ، = داء الفیل ) دارد بیاویزند، پیشرفت این بیماری باز می ایستد؛
با بستنِ چشم راست او بر چشم راست دردمند کسی (یا چشم چپش بر چشم چپ بیمار)، چشمْ دردش درمان می یابد.

شریف ادریسی (به نقل همو، همانجا). ـ (الف ) ١. پیه : مالیدن پیه آب کردة آن با «روغن گُل » (دُهن الوَرد) برای درد قلب و گُرده ها سودمند است ، و ( ضمناً ) باه را نیز می افزاید؛
چکاندن پیه گداخته در گوشی دردمند، درد را آرام و ادامة قُطور، کَری را نیز درمان می کند؛
٢. خون : مالیدن مخلوط آن با هلیله و آمله بر «وَضَح » (= بَهَقِ سفید؛
رجوع کنید به بَرَص * )، رنگ آن را دگرگون ، و بر پیشانی و شقیقه ها «وَجَع الشقیقة » (= میگرن ) را درمان می کند؛
٣. گوشت (در بارة حِلّ یا حُرمت آن رجوع کنید به ادامة مقاله ): خوردن آن به صورت «اِسفیدْ باج » (معرّب اِسپیدبا ؛
نوعی شوربا در قدیم برای بیماران ) مَردمانِ بسیار لاغرشده را فربه می کند.

شهمردان أبی الخیر (ص ١٦٧) همان مطالب ابن زهر را تکرار کرده ، با چند تفاوت کوچک . مثلاً؛
در مورد سودمندی تدخین پیه تمساح برای «حمّی الربع »، فقط «تب » به طور کلی ؛
به جای «دهلیزِ» قریه برای آویختن تکه پوست به منظور پیشگیری از بارش «تگرگ »، «جایگاهی ( که در آن «دیه » بلندتر باشد»، و در ازای «بَرَد»، «ژاله » (نیز به معنای «تگرگ ») دارد؛
و با افروختن فتیلة مزبور، «جُغدان ] و نه وزغها ) بانگ نتوانند کردن ». طوسی (تألیفش در نیمة دوم سدة ششم ؛
ص ٦٠٨) از خواص تمساح فقط به ذکر یکی (و آن هم خرافی ) بسنده کرده است : «چون دندان وی از سامان چپ ( = سمت چپ آرواره ) بر کسی بندند که تب دارد، حالی ( = در حال ، فوراً ) ( تب ) بَروَد.»

زکریای قزوینی (ص ٩٩) نیز مطالب ابن زهر را تکرار کرده اما در مورد تدهین جگر، به جای «مجنون / دیوانه »، «مَصروع » آورده و به جای مالیدن پیه بر پیشانی قوچ جنگی ، بستن تکه ای از پوست تمساح را بر آن پیشانی ذکر کرده است . مطلب طوسی را در بارة بستن دندان تمساح از آروارة چپ برای درمان «تب »، چنین توضیح کرده : «نخستین دندان از فکّ چپ » ( و آن هم ) برای درمان «قُشَعْریَره » (تب و لرز).

انصاری شیرازی (ص ٨٤) و عقیلی علوی شیرازی (ص ٢٧٤ـ ٢٧٥) منقولات ابن بیطار از ابن زُهر و شریفِ ادریسی را، بی تفکیک این دو، تکرار کرده اند. عقیلی فقط چنین اَفزوده که «طبیعت ( گوشت ) آن در دوّم گرم و در سوّم خشک ... ( و لذا ) محرّک باه » است .

حِلّ یا حُرمت گوشت تمساح . محمد بن موسی دَمیری (٧٤٢ـ ٨٠٨)، که خود فقیه و محدّث نیز بوده ، در حیاة الحَیَوان (ج ١، ص ٢٣١ـ٢٣٣)، علاوه بر تکرار بیشتر مطالب پزشکی و خرافی پیشینیان (بویژه زکریای قزوینی )، مسئلة حلّ یا حرمت خوردن گوشت تمساح را نیز به میان آورده است : به روایت او گروهی از «اصحاب » معتقدند که هر جانور گوشتخواری که طعمة خود را با دندانهای تیزش بدرّد و ببلعد، گوشتش حرام است . در برابر، بعضی استدلال می کنند: چرا «قِرْش » (ماهی کوسه ) که مشمول این تعریف می شود، حلال است ؟ بعضی می گویند میان جانور گوشتخوار دریایی و خاکی / زمینی (مثلاً سگ ) تفاوت است . ظاهراً خود دمیری معتقد به تحریم گوشت تمساح است اما با بیان «واللّهُ أعلمُ» مبحث را ختم می کند.

نهنگ در ادب فارسی . اشارات عدیدی به تمساح ، تقریباً همیشه با لفظ «نهنگ »، به عنوان جانوری (و کنایتاً یا تشبیهاً، قهرمانی ، هماوردی یا دشمنی ) بسیار نیرومند، دلیر، سهمگین ، جنگجو، غدّار، بی رحم ) یافت می شود (برای مثالهای منظوم رجوع کنید به دهخدا؛
عبداللهی ، مقالة «نهنگ »). مع ذلک ، از بعض اشارات و تعبیرات چنین برمی آید که قلیلی نهنگ (= تمساح ) را با پستاندار دریاییِ ماهی مانندِ عظیم الجثة وال خَلط کرده اند، مثلاً : «مستغرق نعیم وی ( = ممدوح شاعر ) اند اهل هوش و هَنگ / از غم نجات یافته چون یونس از نهنگ » (سوزنی سمرقندی ، سدة ششم ؛
به نقل دهخدا؛
اشاره به داستان یونُسِ * پیغمبر که به پاداَفراهِ قصورش در رسالت ، خداوند او را چند روز در کام یا شکم یک «ماهیِ» وال محبوس کرد)؛
«از شَغَبِ هر پلنگ ، شیر قضا ( = بُرج اَسَد/ شیر ) بَست دَم / وَز فَزَع هر نهنگ ، حوتِ فَلَک ( = بُرج یا صورت فلکی حوت / ماهی ) ریخت ناب » (خاقانی ( سدة ششم ) ، ص ٤٤)؛
«غوّاص گَر اندیشه کُنَد کام نهنگ / هرگز نکُند دُرّ گرانمایه به چنگ » (سعدی ( سدة هفتم ) ، ص ١٢٥). نیز رجوع کنید به «نهنگ فلک ، کنایه از بُرج حوت » ( برهان قاطع ، و جز آن ).

اصطلاح «اَشکِ تمساح » در فارسی جدید، به معنای اندوه کاذب یا اشک دروغین برای فریبکاری یا تظاهر به اندوهگینی ، ترجمة لفظیِ اصطلاحی اروپایی است ، که منشأ آن یک افسانة سده های میانة غربی است . تمساح پس از بلعیدن یک آدمی ، اشکِ (پشیمانی و استرحام ؟) می ریزد، یا برای جلب و بلعیدن آدمیان بانگی ناله مانند برمی آورد. منشأ این خرافه را وارینگ (ص ١٠٩) به معتقدات «هِندی شمردگان » (= سرخپوستان ) قارة امریکا نسبت داده است .


منابع :
(١) ابن بیطار؛
(٢) ابن سینا، القانون فی الطب ، چاپ ادوارقش ، بیروت ١٤٠٨/١٩٨٧؛
(٣) ابوریحان بیرونی ، کتاب الصیدنة فی الطب ، چاپ عباس زریاب ، تهران ١٣٧٠ ش ؛
(٤) همان ، ترجمة فارسی نیمة اول قرن هشتم هجری از ابوبکر بن علی بن عثمان کاسانی ، چاپ منوچهر ستوده و ایرج افشار، تهران ١٣٥٨ ش ؛
(٥) ارسطو، اجزاءالحیوان ، ترجمة ( من الیونانیة الی العربیة ) یوحنا بن بطریق ، چاپ عبدالرحمان بدوی ، کویت ١٩٧٨؛
(٦) همو، فی کون الحیوان : المقالات ١٥ـ١٩ من کتاب الحیوان ، ترجمة من الیونانیة الی العربیة یوحنا بن بطریق ، چاپ یان بروخمان و یوان دروسارت لولُفس ، لیدن ١٩٧١؛
(٧) اسماعیل اعتماد، پستانداران ایران ، تهران ١٣٥٧ـ١٣٦٤ ش ؛


(٨) علی بن حسین انصاری شیرازی ، اختیارات بدیعی (قسمت مفردات )، چاپ محمدتقی میر، تهران ١٣٧١ ش ؛
(٩) انطاکی ؛
(١٠) محمدحسین بن خلف برهان ، برهان قاطع ، چاپ محمد معین ، تهران ١٣٦١ ش ؛
(١١) عمرو بن بحر جاحظ ، کتاب الحیوان ، چاپ عبد السلام محمد هارون ، مصر ?( ١٣٨٥ـ١٣٨٩/ ١٩٦٥ـ١٩٦٩ ) ، چاپ افست بیروت ١٣٨٨/١٩٦٩؛
١٢- حکیم مؤمن ؛
(١٣) بدیل بن علی خاقانی ، دیوان ، چاپ ضیاءالدین سجادی ، تهران ١٣٦٨ ش ؛
(١٤) محمدبن ابی طالب دمشقی ، کتاب نخبة الدهر فی عجائب البر و البحر ، بیروت ١٤٠٨/١٩٨٨؛
(١٥) همان ، ترجمة حمید طبیبیان ، تهران ١٣٥٧ ش ؛
(١٦) محمدبن موسی دمیری ، حیاة الحیوان الکبری ، قاهره ١٣٩٠/١٩٧٠، چاپ افست قم ١٣٦٤ ش ؛
(١٧) دهخدا؛
(١٨) برهان ریاضی ، حوزة آبریز رودخانة باهوکلات : منطقه ای با ویژگیهای منحصر بفرد ، تهران ١٣٦٥ ش ؛
(١٩) مصلح بن عبد اللّه سعدی ، گلستان سعدی ، چاپ غلامحسین یوسفی ، تهران ١٣٦٨ ش ؛
(٢٠) شهمردان بن ابی الخیر، نزهت نامة علائی ، چاپ فرهنگ جهانپور،تهران ١٣٦٢ش ؛
(٢١) محمدبن محمود طوسی ، عجایب المخلوقات ، چاپ منوچهر ستوده ، تهران ١٣٤٥ ش ؛
(٢٢) منیژه عبداللهی ، فرهنگ نامة جانوران در ادب پارسی ، بر پایة واژه شناسی ، اساطیر، باورها، زیبایی شناسی و... ، تهران ١٣٨١ ش ؛
(٢٣) عقیلی علوی شیرازی ؛
(٢٤) زکریا بن محمد قزوینی ، عجائب المخلوقات و غرائب الموجودات ، قاهره ١٣٩٠/١٩٧٠، چاپ افست قم ١٣٦٤ ش ؛
(٢٥) نورمحمد خراسانی ، جامع الاشیاء ، چاپ عبد القدیر احمد، مدرس ١٩٥٠؛
(٢٦) فیلیپ وارینگ ، فرهنگ خرافات ، ترجمه و گردآوری احمد حجاران ، تهران ١٣٧١ ش ؛


(٢٧) Edward Balfour, The cyclopaedia of India and of eastern and southern Asia , ٣rd ed., London ١٨٨٥, repr. Graz ١٩٦٧-١٩٦٨;
(٢٨) Moh ¤ ammad b. Ab ¦ â T ¤ a ¦ lib Demes § qi, Manuel de la cosmographie du Moyen A ª ge , Fr. tr. by A. H. Mehren, Copenhagen ١٨٧٤. repr. Amsterdam ١٩٦٤;
(٢٩) Encyclopaedia Britannica , Chicago ١٩٧١;
(٣٠) Encyclopaedia Iranica , s.v. "crocodile" (by S.C. Anderson);
(٣١) Encyclopaedia Judaica , Jerusalem ١٩٧٨-١٩٨٢, s.v. "crocodile" (by Jehuda Feliks);
(٣٢) EI ١ , s.v. "timsa ¦ h ¤ " (by Jan Ruska);
(٣٣) EI ٢ , s.v. "timsa ¦ h ¤ " (by Fran µ ois Virإ);
(٣٤) The Encyclopedia Americana , New York ١٩٦٢;
(٣٥) Eskandar Firouz, Environment Iran , Tehran ١٩٧٤;
(٣٦) Steven M. Goodman et al ., The birds of Egypt , Oxford ١٩٨٩;
(٣٧) Grand dictionnaire encyclopإdique Larousse , Paris ١٩٨٢-١٩٨٥;
(٣٨) H ¤ amd-Alla ¦ h Mostowfi, The zoological section of the Nuzhatu-l-qulu ¦ b , ed. & tr. J. Stephenson, London ١٩٢٨;
(٣٩) Herodotus, The histories , tr. Aubrey de Sإlincourt, ed. A. R. Burn, Harmondsworth, Engl. ١٩٨٠;
(٤٠) Ibn Bayt ¤ a ¦ r, Traitإ des simples , tr. Lucien Leclerc, Paris ١٨٧٧-١٨٨٣;
Pliny [the Elder], Histoire naturelle de Pline , avec la traduction



(٤١) en Fr. tr. by Fran µ ais, ـ. Littrإ, Paris ١٨٤٨-١٨٥٠;
(٤٢) ibid: id., Natural history , with an English translation, vol. ٣, ed. & tr. H. Rackham, Cambridge, Mass. ١٩٦٧.

/ هوشنگ اعلم /