دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٣٩٦
باوندیان ، خاندانی ایرانی از امیران طبرستان که حدود هفتصد سال ، بیشتر در مناطق کوهستانی آن ناحیه ، فرمان راندند. در طول این مدت ، باوندیان سه بار فروپاشیدند. قلمرو آنان طبرستان ، در جنوب دریای خزر و مشرق گیلان و مغرب استرآباد، شامل شهرهای آمل ، ساریه (ساری )، مهروان و آبسکون بود (ابن اسفندیار، قسم ١، ص ٥٦). اما این تقسیم بندی در طول تاریخ دگرگون شده است . طبری (ج ٩، ص ٩٧) از سه منطقة کوهستانی در طبرستان به نامهای کوهستان ونداد هرمز، کوهستان ونداسنجان و کوهستان شروین یاد کرده است .
١) پیش از اسلام . پس از فروپاشی حکومت خاندان جُشْنَسْفْ یا گُشْنَسْبْ داد، که از واپسین سالهای دورة اشکانی بر طبرستان (پَذَشخوارگر) حاکمیت داشتند (کریستن سن ، ص ٣٧٧)، قباد ساسانی (متوفی ٥٣١)، پسرش کیوس (کاووس ) را به حکمرانی این ناحیه فرستاد و او اوضاع آشفتة طبرستان و خراسان را که گرفتار یورش ترکان شده بود، سامان بخشید. ابن اسفندیار (قسم ١، ص ١٤٧) از او به عنوان «آدم آل باوند»
(= پایه گذار سلسلة باوندیان ) یاد می کند. پس از کشته شدن قباد، انوشیروان ، کیوس را که مدعی تاج و تخت بود، از میان برداشت و حکمرانی بخشی از طبرستان را به قارِن ، پایه گذار دودمان قارن وند در طبرستان داد (همان ، قسم ١، ص ١٥٢). از شاپور، فرزند کیوس ، پسری به نام باو به جای ماند که باوندیان به او منسوب اند.
٢) پس از اسلام . همزمان با کشورگشاییهای مسلمانان ، سه خاندان مهمِ قارن وند، بادوسپانیان * و باوندیان بر همه یا قسمتی از طبرستان حکمرانی داشتند. حکمرانان باوندی بیشتر به «اسپهبد» معروف بودند؛ مسلمانان ، تا سدة دوم هجری ، به قلمرو آنان که بیشتر در مناطق کوهستانی بود، دست نیافتند و تنها از قرن سوم به بعد توانستند بر دشت طبرستان مسلط شوند.
الف ) باوندیان دورة نخست یا ملک الجبال (پادشاه کوهستان ). مرکزشان در فِرّیم یا پِرّیمِ شهریارکوه (همان ، قسم ١، ص ١٨٣) بر کنار شاخة غربی رود تجین بود ( حدودالعالم ، ص ٢٣٩). شهریارکوه در واقع همان جبال قارن و پیشتر مرکز خاندان قارن وند بود (جوینی ، ج ٣، ص ٣٨٥، حاشیة قزوینی ). به گمان لسترنج (ص ٣٩٨) و بازورث ( د. اسلام ، ذیل «فریم ») جای فریم دقیقاً مشخص نیست ؛ کازانوا، به اشتباه فریم را همان فیروزکوه دانسته است ، امّا فریم در هزار جریب دودانگة کنونی و در جنوب شهر ساری قرار دارد (جوینی ، ج ٣، ص ٣٨١ـ٣٨٢، حواشی قزوینی ؛ رزم آرا، ج ٣، ص ٢٠٤). باو، پایه گذار باوندیان ، نخست در خدمت خسرو پرویز (متوفی ٧) بود و در کنار او با رومیان جنگید. خسرو پرویز زمامداری استخر و آذربایگان و عراق و طبرستان را به او سپرد (ابن اسفندیار، قسم ١، ص ١٥٢). اما شیرویه ، جانشین خسرو پرویز، داراییهای باو را تاراج و او را به استخر تبعید کرد. با درگذشت شیرویه و به سلطنت رسیدن آزرمیدخت در ١٠، از باو خواست تا سپهسالار لشکرش شود ولی باو نپذیرفت و در آتشکده ای در استخر به عبادت پرداخت (همان ، قسم ١، ص ١٥٢ـ ١٥٣). شاید به همین دلیل ، برخی تاریخ نویسان ، پایه گذار سلسلة باوندیان را موبدی زرتشتی دانسته اند (مارکوارت ، ص ١٢٨). در دورة یزدگرد سوم (١١ـ٣١) مسلمانان و ترکان بر شدت حمله های خود به مرزهای دولت ساسانی افزودند. یزدگرد، باو را از استخر فراخواند و اموالش را پس داد و او را به خدمت گرفت . اما با شکست او از مسلمانان ، باو از وی جدا شد و به کوسان رفت تا در گرگان به یزدگرد بپیوندد (ابن اسفندیار، قسم ١، ص ١٥٤). لیکن با کشته شدن یزدگرد، باو ناگزیر در همانجا ماندگار شد. پس از چندی ، مردم طبرستان که پیوسته گرفتار یورش ترکان و حملة مسلمانان بودند، باو را به پادشاهی برگزیدند و او با جلوگیری از این تاخت و تازها طبرستان را سامان بخشید و پس از پانزده سال حکومت ، به دست ولاش که احتمالاً همان آذرولاش حاکم طبرستان از سوی یزدگرد بود، کشته شد (همان ، قسم ١، ص ١٥٤-١٥٦).
برخی ، از جمله مرعشی ، مادلونگ و رابینو، آغاز حکومت باو را در ٤٥ دانسته اند. این تاریخ درست به نظر نمی رسد زیرا به گفتة ابن اسفندیار (همانجا) اولاً آغاز سلطنت باو فاصلة چندانی با زمان کشته شدن یزدگرد (٣١) نداشته است ؛ ثانیاً کشندة باو، ولاش ، در ٣٥ یزدگردی /٤٥ هجری ، درگذشته است (همان ، قسم ١، ص ١٥٤). بدین قرار، می توان گفت که باو پیش از ٤٥ و احتمالاً حدود ٣١ بر قسمتی از طبرستان فرمانروایی می کرده است .
ولاش ، پس از کشتن باو، چندی حکومت کرد تا اینکه خُورزاد خسرو، سهراب (سُرخاب )، پسر باو را که با مادرش در خانة باغبانی در دزانگنار ساری به صورت ناشناس زندگی می کرد، پیدا کرد و به کولا برد و با یاری اهالی ، ولاش را از بین برد و سهراب را در فریم به سلطنت رساند. گفتنی است که خورزاد خسرو در نزدیکی تالیور و قلعة کوزا برای سهراب قصر و گرمابه ساخت (همان ، قسم ١، ص ١٥٦).
سرگذشت بازماندگان باو تا زمان شروین روشن نیست . با این حال ، مرعشی (ص ٣٢٣) نام آنان و مدت حکومتشان را آورده ، و زامباور (ص ١٨٧) نام آنان را ذکر کرده است .
ظاهراً فرزندان سهراب قدرتی نداشتند؛ زیرا ابن اسفندیار، تنها منبع موثق این دوره ، نامی از آنان نیاورده است . به گفتة ابن اسفندیار (قسم ١، ص ١٥٨) فَرْخان ، نوة گاوباره که به میانه رود حمله برده بود، به اولاد باو آزاری نرساند و احترام آنان را نگاه داشت . بنابراین ، باوندیان در این زمان ، در دهستان میانه رود ساکن بودند، اما قدرتی نداشتند و در پناه مرزبان روزگار می گذراندند.
یکی از نامدارترین فرمانروایان باوند، شروین معروف به ملک الجبال ، بود. در زمان او، کارگزاران خلیفة عباسی بر دشت طبرستان چیره و با حاکمان کوهستانها درگیر شدند، تا اینکه شروین با عمربن العلا (متوفی ١٦٥) نایب منصور در طبرستان ، که قصابی از اهل ری بود، جنگید و بر او پیروز شد (همان ، قسم ١، ص ١٨١؛ بلاذری ، ص ٣٣٠) و آبادیهایی را که خالد بن برمک ، والی پیشین ، ساخته بود ویران کرد. پس از منصور، مهدی عباسی ، عبدالحمید مضروب را والی طبرستان کرد، اما به سبب ظلم و خراج بسیار، مردم شکایت او را نزد وندادهرمز، از دودمان قارن وند، بردند و از او یاری خواستند. وندادهرمز پس از مشورت با اسپهبد شروین در شهریارکوه و مَصمغان وَلاش در میانه رود و اطمینان از حمایت آن دو، در ١٦٦ به همراهی مردم در یک روز به آنان و ایرانیانی که مسلمان شده بودند حمله کردند. همبستگی مردم در این شبیخون چنان استوار بود که زنانی که به عقد مسلمانان درآمده بودند شوهران خویش را «از ریش گرفته » دم تیغ دادند. خلیفه پس از دریافت این خبر، سالم فَرغانی ، مشهور به شیطان فرغانی ، را به طبرستان فرستاد (ابن اسفندیار، قسم ١، ص ١٨٣)، اما او به دست وندامید، فرزند ونداد هرمز، کشته شد (همان ، ص ١٨٥). ازینرو، مهدی ، فراشه را با ده هزار مرد به طبرستان فرستاد ولی آنان نیز دربرابر وندادهرمز و شروین کاری از پیش نبردند (همان ، قسم ١، ص ١٨٦). سپس در ١٦٧، مهدی ، پسرش موسی ملقب به هادی ، را راهی طبرستان کرد و او نیز پسر فرید شیبانی را به جنگ شروین و وندادهرمز فرستاد، اما نتیجه ای نداشت و والیان مهدی هرگز نتوانستند کوهستان شروین و وندادهرمز را در طبرستان فتح کنند.
در ١٧٦، هارون الرشید نیز والیان بسیاری برای مقابله با دو اسپهبد به طبرستان فرستاد. هارون در ١٨٩، در نزدیکی ری مستقر شد و شروین و وندادهرمز را نزد خود خواند، اما چون آن دو از هارون تقاضای گروگان کردند، هارون خشمگین شد و تصمیم به نبرد گرفت . سپس وندادهرمز نزد او رفت ، اما شروین به بهانة پیری و رنجوری ، از رفتن سر باز زد (همان ، قسم ١، ص ١٩٧). هارون نیز هَرثَمه * را راهی طبرستان کرد تا شهریار پسر شروین و قارن پسر وندادهرمز را گروگان گرفته به بغداد بفرستد (همان ، قسم ١، ص ١٩٨؛ طبری ، ج ٨، ص ٣١٦). اما پس از یک سال ، هارون الرشید که به سبب بیماری رنجور شده بود، گروگانها را به پدرانشان بازگرداند. از سرگذشت شروین در زمان مأمون آگاهی چندانی در دست نیست جز اینکه در همین دوره (پس از ١٩٨) درگذشته است (ابن اسفندیار، قسم ١، ص ٢٠٥).
پس از شروین ، شهریار فرمانروای شهریارکوه شد. ونداد هرمز با او سازش داشت و پس از مرگش ، فرزند او قارن با شهریار هم پیمان شد. به گفتة ابن اسفندیار (قسم ١، ص ٢٠٥-٢٠٦) مأمون که قصد داشت با رومیان بجنگد از قارن و شهریار خواست که به او بپیوندند. قارن پذیرفت اما شهریار از رفتن خودداری کرد. اما این گفته درست به نظر نمی رسد؛ زیرا درگذشت قارن در ٢٠١، و نخستین رویارویی مأمون با رومیان در نخستین ماههای ٢١٥ بود (یعقوبی ، ج ٢، ص ٤٦٥-٤٦٧). به هر حال ، شهریار مقادیر معتنابهی از زمینهای قارن را به تصرف درآورد. قارن مدتی بعد درگذشت و مازیار، پسر و جانشین او، سرزمینهای از دست رفته را از شهریار درخواست کرد و کار به جنگی کشیده شد که به شکست مازیار انجامید و باقیماندة املاکش به شهریار رسید. مازیار نیز ناگزیر به وندامید، پسر ونداسفان ، پناه برد. شهریار او را از وندامید طلب کرد، امّا مازیار از آنجا گریخت و به بغداد رفت (ابن اسفندیار،قسم ١، ص ٢٠٦-٢٠٧). طبری (ج ٨، ص ٥٥٦) در رویدادهای ٢٠١ به شکست شهریار از عبداللّه بن خُرداذبه ، والی طبرستان ، اشاره کرده ، اما چنین خبری را یعقوبی و بلاذری ضبط نکرده اند. باری شهریار نیز پیش از ٢٠٨ درگذشت و شاپور جانشین او شد.
شاپور، پسر و جانشین شهریار (مرعشی ، جعفر پسر دیگر شهریار را جانشین او معرفی می کند، ص ٢٠٨) بسیار بدخو و ستمگر بود و مردم از او به مأمون شکایتها نوشتند. خلیفه نیز محمدبن خالد، والی طبرستان ، را به جنگ او فرستاد اما وی در فتح شهریارکوه کامیاب نشد. پس مأمون ، مازیار را در ٢٠٨ به طبرستان فرستاد. مردم به او گرویدند و در جنگ میان این دو، شاپور شکست خورد و اسیر شد. او که می دانست مازیار به سبب کینة دیرینه اش از خاندان او، امانش نمی دهد، موسی بن حفص ، از معتمدان خلیفه و ملازم مازیار را برانگیخت تا در صورت آزاد کردن وی مبلغ زیادی به او بپردازد؛ اما موسی او را ملزم کرد که برای آزادی ، مسلمان شود. مازیار به محض آگاهی از این ماجرا دستور قتل شاپور را (احتمالاً در ٢١٠) صادر کرد. از این پس بتدریج سراسر طبرستان به فرمان مازیار درآمد، و از نفوذ باوندیانِ دورة نخست بسیار کاسته شد؛ زیرا طبرستان تا درگذشت مازیار در ٢٢٤ در اختیار او بود. سپس طاهریان ، علویان ، نایبان خلیفه های بغداد، زیاریان و آل بویه بر طبرستان چیره شدند و حکمرانان باوندی ، برای حفظ قلمرو حکمرانیشان ، مجبور به فرمانبرداری از این خاندانها شدند. پس از شهریار، پسرش قارن ، معروف به ابوالملوک که می دانست با وجود مازیار در طبرستان قدرتی نخواهد داشت ، شکوائیه هایی به مأمون فرستاد. معتصم ، جانشین مأمون ، عبداللّه طاهر، والی خراسان ، را برای سرکوبی مازیار به طبرستان فرستاد (ابن اسفندیار، قسم ١، ص ٢١٩). طبری (ج ٩، ص ٨٩) در رویدادهای ٢٢٤ به قارن ، از سرکردگان لشکر مازیار و برادرزادة او، اشاره کرده است که به انگیزش حَیّان بن جَبَله ، ملازم عبداللّه طاهر، سپهسالاران مازیار را دستگیر کرد، و حیّان نیز کوهستان قارن را به او واگذارد.
گفتة طبری به این معناست که شهریار برادر مازیار بوده ، اما چون در منابع دیگر به آن اشاره ای نشده ، درستی آن مسلَّم نیست . به هرحال ، پس از کشته شدن مازیار، قارن پسر شهریار حکومت کوهستان را به دست آورد و در ٢٢٧ مسلمان شد (ابن اسفندیار، قسم ١، ص ٢٢٣).
در روزگار خلافت متوکل ، آزار رساندن به علویان چندان شد که بسیاری از آنان به کوهستانهای طبرستان پناه بردند. اهالی طبرستان و دیلم که از بیداد محمد اَوس ، کارگزار سلیمان بن عبداللّه طاهر در طبرستان ، به ستوه آمده بودند، به علویان گرویدند، فقط مردم کوهستان فریم مطیع نشدند (طبری ، ج ٩، ص ٢٧٤). قارن که از فزونی نیروی حسن بن زید علوی ، داعی کبیر(حک : ٢٥٠ـ٢٧٠)، به هراس افتاده بود، به او پیغام داد که آماده است برای یاری او لشکر بفرستد. درواقع ، هدف اصلی قارن دامن زدن به دشمنی و جنگ میان حسن و طاهریان بود تا هر دو طرف را تضعیف کند و خود فرمانروای طبرستان شود. حسن که به قارن بدگمان بود، از او خواست که به او بپیوندد، اما قارن از رفتن سر باز زد (ابن اسفندیار، قسم ١، ص ٢٣١) و در ٢٥١، که میان سلیمان بن عبداللّه و حسن بن زید جنگ درگرفت ، همراه پسرانش ، رستم و مازیار، به سلیمان پیوست (طبری ، ج ٩، ص ٣٠٧). در این نبرد، که در نزدیکی آمل در محلی به نام لاویج روی داد، لشکریان قارن شکست خورده گریختند و اسپهبد جعفر پسر شهریار، برادر قارن ، و داذمهر، سپهسالار لشکر او کشته شدند (ابن اسفندیار، قسم ١، ص ٢٣٤-٢٣٥). پس از این رویداد، حسن بن زید، اسپهبد بادوسپان را به جنگ قارن گسیل کرد. بادوسپان پس از گرفتن مقر حکمفرمایی قارن ، همه جا را به آتش کشید و قارن ناگزیر گریخت و، چون توان نبرد با حسنِ زید را نداشت ، در ٢٥٢، با میانجیگری مَصمَغان ، با وی صلح کرد و پسرانش ، سهراب و مازیار، را به گروگان نزد حسن فرستاد (همان ، قسم ١، ص ٢٣٨). اما این صلح چندان نپایید و قارن ، که برای به دست آوردن سرزمینهای از دست رفته در پی فرصت بود، با جدایی مصمغان از حسن از اطاعت حسن روی گرداند و به مصمغان پیوست . این بار نیز حسن ولایت او را سوزاند. از طرف دیگر قاسم بن علی ، پسر عم حسن ، از عراق به کمک او شتافت و پسران قارن را اسیر کرد. تا اینکه خبر رسید قارن عزم حمله به حسن بن محمد عقیقی از یاران حسن بن زید را دارد. پس قاسم به او مجال حمله نداد و به فریم تاخت ، خانه ها را به آتش کشید و اهالی را کشتار کرد (همان ، قسم ١، ص ٢٣٩) و چون محمدبن نوح و مصمغان و قارن به پشتیبانی سلیمان بن عبداللّه طاهر قصد حمله به ساری کردند، حسن عقیقی به کمک دیلمان ، آنان را شکست داد و بدین سان ، حسن بن زید بر تمامی طبرستان چیره شد (همان ، قسم ١، ص ٢٤١-٢٤٢).
این بار، حسن ، محمدبن ابراهیم را به جنگ قارن فرستاد. او در هزارگری (هزار جریب )، انبارهای غله و خانه های مردم را به آتش کشید و قارن از آنجا گریخت . در همین زمان (٢٥٤) پسران او نیز از زندان حسن بن زید گریختند (همان ، قسم ١، ص ٢٤٢ـ٢٤٣). از این پس آگاهی چندانی از زندگی او در دست نیست جز آنکه در ٢٥٤ درگذشته است .
پس از قارن ، رستم ، جانشین پدر شد، اما در برابر قدرت حسن بن زید ناتوان بود؛
ازینرو برای رویارویی با او، نخست به تحریک دیلمیانی پرداخت که از حسن و برادر او محمد روی برتافته بودند و از گرگان تا نیشابور مسلمانان را آزار می دادند. پس ، محمدبن زید آنان را گوشمالی داد و هزار تن از آنان را مثله کرد، ازینرو دیلمیان به رستم پناه بردند. پس از چندی رستم در نامه ای ، به قاسم بن علی ، نایب حسن در قومس * ، خبر داد که محمدبن مهدی بن نیرک از نیشابور در صدد حمله به اوست . قاسم به گمان اینکه از سوی رستم در امان است ، از حسن بن زید یاری خواست ، اما رستم ناگاه بر او تاخت و در قلعة شاه دز در هزارگری اسیرش کرد و بر قومس چیره شد (همان ، قسم ١، ص ٢٤٧ـ٢٤٨). همچنین رستم ، احمدبن عبدالله خُجَستانی ، والی نیشابور، را به جنگ با حسن تشویق کرد. در همین زمان ، حسن به رستم در قومس حمله کرد و او را از آنجا راند، اما خجستانی بر محمدبن زید در گرگان تاخت و پس از گردآوری غنایم به نیشابور بازگشت و رستم را در استراباد تنها رها کرد. به همین سبب ، حسن بار دیگر به او حمله کرد و رستم گریخت و چون توان رویارویی با او را نداشت ، با دادن خراج ، به ماندن در فریم بسنده کرد (همان ، قسم ١، ص ٢٤٨ـ ٢٤٩). پس از مرگ حسن (٢٧٠) چون محمد، جانشین او، و سیدابوالحسین ، داماد حسن ، یکدیگر را همراهی نکردند، دیلمیان و رستم به سیدابوالحسین گرویدند (همان ، قسم ١، ص ٢٥٠). به هرحال پس از یک سال محمد زید با کمک رافع بن هَرْثَمه ، والی خراسان ، سیدابوالحسین را شکست داد و چون از رستم به ستوه آمده بود، به قلمرو او در کوهستان حمله کرد. رستم نیز گریخت و به رافع در خراسان پناه برد و پس از هفت ماه ، در ٢٧٥ با او به طبرستان بازگشتند و به گرگان رفتند. محمد که تاب مقابله با آنان را نداشت ، به استرآباد رفت (ابن اثیر، ج ٦، ص ٦٥). المعتضد (٢٧٩-٢٨٩) رافع را به بغداد خواند، اما چون خودداری وی را دید، برای نبرد با او لشکری گسیل کرد. درنتیجه ، رافع و رستم شکست خوردند و رافع به محمد زید پیوست (ابن اسفندیار، قسم ١، ص ٢٥٤). عمرولیث ، که به جای رافع حکمران نیشابور شده بود، محمد را از این اتحاد منع کرد؛
اما رستم ، عمرولیث را از سازش نهانی آن دو که در ظاهر با یکدیگر دوستی نداشتند، آگاه کرد، و رافع نیز با دسیسه چینی رستم را به استرآباد خواند و او را زندانی کرد (همان ، قسم ١، ص ٢٥٥)؛
تا اینکه رستم در ٢٨٢ درگذشت و رافع اموال او را به محمد، و فریم را به ابونصر طبری سپرد (همان ، قسم ١، ص ٢٥٦).
پس از رستم ، پسرش شروین ، هنگامی جانشین پدر شد که رافع در ٢٨٣ از عمرولیث شکست خورده و کشته شده بود و عمرولیث و محمد زید نیز در ٢٨٧ از امیراسماعیل سامانی شکست خورده بود و سامانیان بر طبرستان چیره شده بودند (گردیزی ، ص ١٨٥ـ١٨٦، ٣٢٣). شروین به ابوالعباس سامانی ، گماشتة امیراسماعیل در طبرستان ، گروید و تابع او شد تا اینکه در ٢٩٥ احمد جانشین پدرش ، اسماعیل ، شد و ابوالعباس بنای نافرمانی با وی گذاشت ، اما شروین ابوالعباس را از این کار بازداشت (ابن اسفندیار، قسم ١، ص ٢٦٤-٢٦٥). پس از مرگ ابوالعباس (٢٩٨) محمد صُعلوک که در آن هنگام حکمران ری بود، به دستور احمد سامانی ، حاکم طبرستان شد (همان ، قسم ١، ص ٢٦٦). در همان زمان ناصرکبیر (حک : ٣٠١-٣٠٤) در گیلان و دیلمان قدرت گرفت و عزم طبرستان کرد. شروین برای مقابله با ناصر از نصر سامانی کمک خواست (همان ، قسم ١، ص ٢٧١). نصر سپاهی به سرکردگی الیاس بن الیَسَع به طبرستان فرستاد، اما آنان از ناصر شکست خوردند و شروین ناگزیر با ناصر، که طبرستان را به تصرف درآورده بود، صلح کرد. با مرگ ناصر (٣٠٤)، حسنِ قاسم (٣٠٤-٣١٦)، ملقب به داعی صغیر، جانشین او شد (همان ، قسم ١، ص ٢٧٢-٢٧٥). حسن که می دانست شروین همچون نیاکانش با علویان سازش ندارد، قصد جان او کرد؛
اما ابوالحسین احمدبن ناصر، رقیب داعی ، شروین را آگاه کرد. با وجود این ، شروین در ٣١٠ که میان داعی و پسران ناصر کبیر جنگی روی داد، جانب داعی را گرفت . اما داعی شکست خورد و به کوهستان رفت (همان ، قسم ١، ص ٢٨٥-٢٨٦). پس از آن شروین ، در رقابت میان گماشتگان سامانیان ، پسران ناصر کبیر، داعی و ماکان کاکی * ، همواره در کنار داعی بود. پس از آن ماکان برآن شد که قدرت را به تنهایی در دست گیرد، اما داعی تن نداد و با شروین به گیلان رفت . چون ماکان تاب مقابله با پسران ناصر و گماشتگان نصر سامانی در طبرستان را نداشت ، از داعی و شروین خواست که به آمل بازگردند. در مقابل ، داعی از ماکان خواست که حکمرانی شهریارکوه را به شروین بازگرداند. ماکان نیز، ابونصر را، که کوهستان شروین را تصرف کرده بود، کشت و شروین پس از ٣٣ سال (از کشته شدن رستم در ٢٨٢)، در ٣١٥ فرمانروای کوهستان شد (همان ، قسم ١، ص ٢٩١ـ٢٩٢).
پایان کار شروین دانسته نیست . به گفتة ابن اسفندیار (قسم ١، ص ٢٩٣) در نبرد میان ماکان و لشکریان نصر سامانی در نیشابور، شروین همراه او بوده است . پس از شروین ، پسرش شهریار جانشین او شد. در زمان او از یک سو، دو خاندان زیار و بویه بر طبرستان چیره شدند (٣١٦ـ٤٤٣) که پیوسته میان آنان درگیری بود؛
از سوی دیگر نیز سامانیان هنوز در طبرستان نفوذشان را حفظ کرده بودند. در ٣٢٩، میان وشمگیر * و حسن فیروزان ، پسر عم ماکان ، که وشمگیر را باعث کشته شدن ماکان می دانست ، جنگی درگرفت . وشمگیر ناچار به اسپهبد شهریار در شهریارکوه پناه برد و خواهر او را به زنی گرفت که قابوس ثمرة این وصلت بود (ابوریحان بیرونی ، ص ٣٩). اما پس از هزیمت وشمگیر از مقابل حسن رکن الدوله و چیرگی حسن بر طبرستان در ٣٣٦، شهریار نیز به حکمران بویهی پیوست (ابن اسفندیار، قسم ١، ص ٢٩٩).
پس از شهریار برادرش ، رستم ، به حکومت رسید. از او جز سکه هایی که در فریم ضرب شده است ، اطلاعی در دست نیست . تاریخ ضرب سکه ها ٣٥٣، ٣٦٣ و ٣٦٥ است که نام خلیفه المطیع باللّه و رکن الدوله را دارد. بنابر این ، رستم حکومت مستقلی نداشته و فرمانبردار رکن الدوله بوده است . سکه های ضرب شده در ٣٦٧ و ٣٦٨ با نام الطائع اللّه و عضدالدوله بویه ، دلیل بر فرمانروایی رستم در این سالهاست (مایلز، ص ٤٤٤ـ٤٥٠). گویا او، به همدستی خاندان بویه ، برای مدتی شهریار را از کوهستان راند تا خودش حاکم باشد (مادلونگ ، ج ٤، ص ٢١٧).
پس از رستم ، پسرش مرزبان به حکومت رسید. سکه های به دست آمده از زمان او، از فرمانروایی وی در ٣٧١ـ٣٧٤ حکایت می کند (همانجا). او دو کتاب به نامهای نیکی نامه و مرزبان نامه ، به لهجة قدیم طبرستانی ، تألیف کرده است . از دارا، پسر رستم ، که اندکی حکومت کرده آگاهی چندانی در دست نیست (مرعشی ، ص ٢٠٩).
ظاهراً پس از دارا برادرش ، شروین ، به حکومت رسید. از او سکه ای با ضرب فریم در ٣٧٥ پیدا شده است که از پادشاهان بویه نامی بر آن نیست ؛
بنابراین ، او حکومت مستقلی داشته است . پیش از پیدا شدن این سکه ، در منابع نامی از شروین نبوده است (مادلونگ ، همانجا).
پس از شروین ، شهریار پسر دارا به حکومت رسید. او همعصر قابوس (٣٦٦ـ٤٠٣) و در تبعید هجده سالة وی در خراسان ، با او همراه بود (مرعشی ، ص ١٩١، ٢٠٩).پس از مرگ فخرالدولة دیلمی (٣٨٧)، قابوس به عزم تسخیر طبرستان ، شهریار را به نبرد رستم مرزبان ، پسر عمش ، گسیل کرد. رستم شکست خورد و خطبه به نام قابوس خوانده شد. سپس قابوس ، شهریار را همراه باتی ، پسر سعید که به ظاهر با آل بویه و در نهان با قابوس بود، به جنگ حسن بن فیروزان فرستاد (عتبی ، ص ٢٤١). باتی ازنصربن حسن فیروزان شکست خورد و رستم که در پناه خاندان بویه بود، بار دیگر بر شهریارکوه دست یافت . شهریار نیز در ساری به منوچهر پسر قابوس (٤٠٣ـ٤٢٣) پناه برد، اما به سبب قحطی در فریم نصربن حسن فیروزان و رستم از یکدیگر جدا ماندند و اسپهبد شهریار، رستم را از آن ناحیه راند (همانجا؛
ابن اثیر، ج ٧، ص ١٩١) و رستم به ری رفت (مرعشی ، ص ١٩٥). اسپهبد شهریار، که به سبب گردآوری مال و سپاه قدرت بسیاری به دست آورده بود، بر قابوس شورید. قابوس ، رستم پسر مرزبان و بیستون را به نبرد شهریار، که در شهریارکوه بود، گسیل کرد. درنتیجه ، شهریار شکست خورد و اسیر شد (عتبی ، ص ٢٤٤؛
رشیدالدین فضل اللّه ، ١٣٣٨ ش ، ص ١٠٥ـ ١٠٦) و پس از چندی در زندان درگذشت (مرعشی ، ص ٢١٠). به گفتة نظامی عروضی (ص ٤٩-٥٠) فردوسی پس از بی مهریِ محمود غزنوی ، به طبرستان ، نزد شهریار رفت و هجویه ای را که دربارة سلطان سروده بود به او عرضه کرد و خواست شاهنامه را به نام او کند؛
اما شهریار او را از این کار منع و در حق او خوبیها کرد. شهریار در ٣٩٧ درگذشت و با مرگ او نخستین سلسلة باوندیان از میان رفت . سکه ای به نام او و فخرالدوله ، ضرب ٣٧٦ در فریم ، نشان می دهد که او از این تاریخ تا ٣٨٧ (مرگ فخرالدوله ) به طور یقین فرمانروای شهریارکوه بوده است . از فرزند او، رستم ، بیش از این دانسته نیست که سپهسالار لشکر پدر و معاصر قابوس بوده است (رابینو، ص ٤٢٠).
ب ) باوندیان دورة دوم یا اسپهبدیه . از سرگذشت باوندیان پس از مرگ شهریار (٤٦٦)، آگاهی در دست نیست و ظاهراً قدرتی نداشته اند. پس از زیاریان ، غزنویان و سپس سلجوقیان فرمانروای سراسر طبرستان شدند (مرعشی ، ص ٢١٠). در این دوره ، فرمانروایان باوند نیز از سلجوقیان فرمان می بردند. نخستین امیر بنام باوندیان این دوره حسام الدوله شهریار پسر قارن بوده است . حسام الدوله (حک : ٤٦٦-٥٠٤) از اوضاع نابسامان طبرستان استفاده کرد و بر بسیاری از قلعه های کوهستانی چیره شد و در فرصتهای مناسب بر مخالفانش یورش برد و غنیمتهای جنگی را میان مردم تقسیم و اهالی را با خود همساز کرد (همانجا).
حسام الدوله ، معاصر برکیارق سلجوقی (حک : ٤٨٥-٤٩٨) و غیاث الدین ابوشجاع محمد (حک : ٤٩٨-٥١١)، پسران ملکشاه ، بود. در همین دوره ، اسماعیلیان در طبرستان نیرومند شدند و پیروان بسیاری یافتند. در ٥٠٠ محمدبن ملکشاه به حسام الدوله پیغام داد که به خدمت او رود، اما حسام الدوله که از لحن آمرانة پیغام خشمگین شده بود، از رفتن سر باز زد. محمد نیز سُنقر را به ساری که مرکز حسام الدوله بود، گسیل کرد، اما سنقر از لشکریان حسام الدوله شکست خورد. محمد ناگزیر با وی مدارا کرد و از او خواست که یکی از فرزندانش را به دربار او بفرستد. حسام الدوله نیز علاءالدوله علی را به اصفهان رهسپار کرد؛
زیرا نجم الدوله ، پسر دیگرش که سنقر را شکست داده بود، از بیم جان به خدمت محمد نرفت (همان ، ص ٢١١ـ٢١٣). محمد خواست خواهرش را به ازدواج علاءالدوله درآورد اما او نجم الدوله را پیشنهاد کرد و سپس راهی طبرستان شد و به نزد نجم الدوله رفت ، اما وی ، برادر را به سرایش راه نداد. حسام الدوله که به پیری رسیده بود، پس از آگاهی از این ماجرا نجم الدوله را سرزنش کرد. پس او از پدر اجازه خواست که نزد محمد برود. او پس از مدتی اقامت در اصفهان و ازدواج با خواهر وی دوباره راهی طبرستان شد. در این هنگام ، حسام الدوله به ٧٥ سالگی رسیده بود و نجم الدوله بنای بدرفتاری با او و اطرافیانش گذاشت . چون علاءالدوله نیز به گلپایگان رفته بود، حسام الدوله ناگزیر به آمل ، و از آنجا به هَوسَم (رودسر) رفت و اهالی گیل و دیلم به خدمت او آمدند. نجم الدوله که وضع را چنین دید، بیمناک از قدرت پدر، از او خواست که به ساری بازگردد و پدر بیمار به اصرار او به ساری بازگشت (همان ، ص ٢١٢ـ٢١٥). تا اینکه محمد حکمرانی ری و طبرستان را به احمد، پسر کوچکش ، داد و او را با امیر سنقر بدان نواحی فرستاد، اما نجم الدوله آنان را به آمل راه نداد. پس سنقر سپاهی در اختیار علاءالدوله گذاشت تا به نبرد نجم الدوله رود. هنگام رویارویی دو لشکر، حسام الدوله جانب نجم الدوله را گرفت و علاءالدوله را از جنگیدن منع کرد (همان ، ص ٢١٦). از آن پس ، نجم الدوله پیوسته از علاءالدوله نزد محمد شکایت می کرد تا اینکه وی ، فرستاده ای برای برقراری صلح میان آن دو فرستاد. اما علاءالدوله تن به سازش نداد و به خراسان ، نزد سلطان سنجر رفت و با او به مرو آمد تا رهسپار گرگان شوند، ولی سنجر به سبب ناآرامی در خراسان به آنجا بازگشت . در همین زمان (ح ٥٠٨) نیز حسام الدوله که با نجم الدوله در تمیشه بود درگذشت (همانجا).
از حسام الدوله سکه ای به تاریخ ٥٠٤ با محل ضرب ساری به دست آمده که به نام جلال الدین احمد، پسر محمدبن ملکشاه است و براساس آن ، وی تا این سال فرمانروای طبرستان بوده و احمد را به رسمیت می شناخته است . این سکه ، عبارت «علی ولی اللّه » را که پیش از این روی سکه های باوندیان ضرب می شده است ، ندارد (مایلز، ص ٤٥٢-٤٥٣).
پس از مرگ حسام الدوله ، نجم الدوله قارن زمام امور را به دست گرفت . او با وجود شجاعت و کاردانی ، نسبت به اطرافیان پدر، کینة بسیاری داشت ؛
ازینرو فرمان قتل همه را صادر کرد و بدین ترتیب خود را به خطر انداخت . دیری نپایید که او نیز در تمیشه بیمار شد و درگذشت (مرعشی ، ص ٢١٧).
نجم الدوله پیش از مرگ ، از امیران شهریارکوه خواست تا با پسرش ، فخرالملوک رستم ، هم پیمان شوند و او را جانشین خود کرد، چون می دانست که برادرش علاءالدوله فرمانروایی رستم را نمی پذیرد. پس از آنکه علاءالدوله از درگذشت برادر آگاه شد، با اجازة سلطان سنجر، از خراسان راهی طبرستان شد. رستم نیز در تدارک مقابله برآمد، اما امیران شهریارکوه او را همراهی نکردند و به علاءالدوله ، عموی او، گرویدند. رستم در پیامی به او، ولیعهدی اش را گوشزد کرد و همزمان هدیه هایی برای محمدبن ملکشاه به اصفهان فرستاد و از علاءالدوله نیز شکایت کرد. محمد از آن دو خواست که به دربار وی روند و آشتی کنند. چون رستم از رفتن تن زد، محمد، فرمانروایی شهریارکوه را به علاءالدوله داد (همان ، ص ٢١٧-٢١٨). چون رستم چنین دید، نزد محمد شتافت ، اما چند روز بعد در همانجا درگذشت (ح ٥١١). ظاهراً خواهر سلطان که همسر نجم الدوله بود، اما به علاءالدوله تمایل داشت ، او را مسموم کرده بود (همانجا).
پس از مرگ رستم در اصفهان ، لشکریانش به علاءالدوله پیوستند، اما محمد به او اجازه نداد از اصفهان خارج شود. علاءالدوله که وضع را چنین دید، از بیم جان ، به بهانة شکار از شهر بیرون رفت ، ولی نگهبانان او را بازگردانده و در سرای خودش زندانی کردند. پس از چندی ، محمد بیمار شد و علاءالدوله را آزاد کرد، اما او همچنان در اصفهان ماند. در طبرستان ، از یک سو دشمنان علاءالدوله چند دژ را تسخیر کردند و با بدگویی از وی ، محمد را به فرستادن لشکر به طبرستان برانگیختند. از سوی دیگر بهرام ، برادر علاءالدوله نیز، پس از مرگ رستم از کلاته به ساری رفت و خود را از طرف علاءالدوله شاه خواند. اما فرامرز، پسر رستم ، بر او شورید و در جنگی که درگرفت از بهرام شکست خورد. هنگامی که علاءالدوله این خبرها را شنید، برخی از نزدیکانش را به شهریارکوه فرستاد تا او را از رویدادهای آنجا آگاه سازند و درضمن به بهرام و فرامرز پیغام داد که طبرستان را از هجوم سلجوقیان در امان نگه دارند. بهرام که برادر را رقیب خود می دانست ، پیغام علاءالدوله را به محمد رساند و از او خواست که وی را زندانی کند. محمد نیز او و برادرش ، یزدگرد، را دربند کرد (همان ، ص ٢١٩ـ٢٢٠). تا اینکه در ٥١١، محمد درگذشت و سنجر جانشین او شد. محمود، پسر محمد، که داعیة حکومت داشت و از بیم سنجر در اصفهان مخفی شده بود، علاءالدوله را از بند رهانید و او را راهی طبرستان کرد. در ٥١٢، بسیاری از امیران طبرستان ، از جمله فرامرز، در راه به علاءالدوله پیوستند و برای آزاد کردن قلعة کوزا، که در اختیار بهرام بود، به آنجا رفتند. بهرام ، نخست ، از واگذاری قلعه خودداری کرد، اما با گرویدن لشکریانش به علاءالدوله ، چاره ای جز گریز ندید (همان ، ص ٢٢١ـ٢٢٢) و به قلعة کَسِلیان (از دهستانهای بخش سوادکوه ) پناه برد. بدین ترتیب ، علاءالدوله در آرم به تخت نشست و سپس به محاصرة قلعة کسلیان پرداخت . بهرام که تاب مقاومت نداشت ، با میانجیگری خواهر، از قلعه بیرون آمد و به محمود، در ری پیوست . پس از مدتی ، محمود بر سلطان سنجر عاصی شد. سنجر نیز برای مقابله با محمود، لشکری به گرگان فرستاد و از علاءالدوله خواست که به کمک لشکریان وی به سرکردگی امیر علی باز، بشتابد، اما علاءالدوله از رفتن خودداری کرد و فرامرز، برادرزاده اش را رهسپار نبرد کرد. پس از این رویداد، محمود کینة علاءالدوله را به دل گرفت و به فرامرز وعده داد که در صورت تسخیر شهریارکوه ، او را به حکمرانی طبرستان برساند. ازینرو، فرامرز از عمویش روی برتافت و به بهرام پیوست ، اما لشکریان او به علاءالدوله پیوستند (همان ، ص ٢٢٣). فرامرز و بهرام ساری را فتح کردند، اما در همین زمان ، علاءالدوله و محمود با یکدیگر سازش کردند و محمود به آنان امر کرد که ساری را به علاءالدوله دهند و به خدمت او درآیند. فرامرز چنین کرد، اما بهرام به اسماعیلیان متوسل شد و کوشید که آنان را بر برادر بشوراند. اسماعیلیان تمایلی نشان ندادند؛
و بهرام ناگزیر به سنجر پناه برد (همان ، ص ٢٢٤). سلطان که درپی فرصتی برای گوشمالیِ محمود بود، با بهرام عزم همدان کرد و از علاءالدوله خواست که به آنان بپیوندد، اما علاءالدوله که با محمود صلح کرده بود از رفتن سر باز زد. محمود از سنجر شکست خورد، و بار دیگر سنجر در راه مرو از علاءالدوله خواست تا به خراسان نزد او رود. علاءالدوله این بار رنجوری را بهانه کرد و پسر و ولیعهدش ، رستم ، را نزد سنجر فرستاد (همان ، ص ٢٢٥). سنجر که از علاءالدوله ناخشنود شده بود، رستم را بازگرداند و به علاءالدوله امر کرد که به نزدش برود. علاءالدوله پیغام داد در صورتی به بارگاه سنجر حاضر خواهد شد که سلطان ، بهرام را به طبرستان بازگرداند. سنجر که از این جواب خشمگین شده بود، بهرام را با بیست هزار سپاه به گرگان فرستاد. بسیاری از لشکریان علاءالدوله از بیم سنجر به بهرام پیوستند؛
اما بهرام از رستم ، پسر دارا و برادرزادة علاءالدوله ، شکست خورد و تا گرگان عقب رانده شد و علاءالدوله کسانی را برای از میان بردن بهرام به گرگان گسیل کرد. پس از مرگ بهرام ، علاءالدوله فرمانروای تمامی طبرستان شد (همان ، ص ٢٢٥ـ ٢٢٨). چون سنجر از قدرت علاءالدوله آگاه شد، بار دیگر او را نزد خود خواند، اما این بار نیز علاءالدوله از رفتن تن زد. ازینرو سنجر، برادرزاده اش ، مسعود، را به نبرد علاءالدوله گسیل کرد، و علاءالدوله ، رستم شاه غازی ، پسرش را به جنگ مسعود فرستاد، اما میان این دو جنگی در نگرفت و مسعود چندی به عنوان مهمان نزد علاءالدوله ماند و سپس به خراسان بازگشت . در ٥٢١، سلطان سنجر یک بار دیگر از علاءالدوله خواست که نزد او برود، اما علاءالدوله پیری را بهانه کرد و نرفت . ازینرو سلطان سنجر، مسعود را به گرگان فرستاد و حکمرانی شهریارکوه را به وی بخشید (همان ، ص ٢٢٩ـ٢٣٠). مسعود نیز که درپی فرصتی بود تا علاءالدوله را از میان بردارد، به این پندار که رستم (شاه غازی ) سرگرم نبرد با اسماعیلیان است ، به علاءالدوله تاخت ، اما علاءالدوله او را غافلگیر و منهزم کرد (همان ، ص ٢٣١). سلطان سنجر از شنیدن این خبر برآشفت و اَرغش را به جنگ او فرستاد، که کاری از پیش نبرد. به گفتة مرعشی (ص ٢٣٤ـ٢٣٦) علاءالدوله ٢١ سال حکومت کرد و ناگزیر قدرت را به رستم ، پسرش ، واگذاشت و در تمیشه اقامت گزید. علاءالدوله احتمالاً در ٥٥٧ در آنجا درگذشته و در ساری دفن شده است (همان ، ص ٢٣٨). از او سکه ای ضربِ ٥١٩ به نام سنجر بر جای مانده است (مایلز، ص ٤٥٧). او سخی و نیکوطبع بود (ابن اسفندیار،قسم ١، ص ١٠٧) و در زمان حکمرانیش ، بسیاری از شاهزادگان و درباریان غزنوی و سلجوقی و خوارزمشاهی که دچار بیمهری ، شاه بودند، از جمله ، شیرزاده فرزند سلطان مسعود و طغرل سلجوقی ، به بارگاه او پناه می بردند.
پس از علاءالدوله ، پسرش نصرت الدوله رستم ، معروف به شاه غازی ، از مقتدرترین حکمرانان باوند، برتخت نشست . ابن اسفندیار (قسم ١، ص ١٠٨) او را نخستین فرمانروای باوندی صاحب تخت و بارگاه معرفی کرده و خزانه اش را همپایة ثروت خسرو پرویز تخمین زده است . او در اوضاع نابسامان خراسان و بغداد، در حالیکه خراسان زیر یورش ترکان غُز قرار داشت و قدرت سلجوقیان رو به کاهش ، و شوکت خوارمشاهیان رو به فزونی بود، به حکومت رسید. به سبب کاردانی و شجاعت او، جمله امیران علاءالدوله به او پیوستند و قدرتش فزونی گرفت تا جایی که سنجر از نیروی او بیمناک شد و به فکر تدبیری برای طبرستان افتاد. در همین هنگام بسیاری از سران ملوک الطوایف طبرستان ، که از شاه غازی در بیم بودند، از تاج الملوک مرداویج ، برادر او و شوهر خواهر سلطان سنجر، خواستند تا حکومت را از شاه غازی پس گیرد (مرعشی ، ص ٢٣٨). سنجر که پی بهانه بود، مرداویج را با لشکری بسیار به سرکردگی قُشتَم به طبرستان فرستاد. دو لشکر در تمیشه به یکدیگر رسیدند. قشتم ، فرمان سنجر مبنی بر صلح میان دو برادر و تقسیم ملک بین آن دو را به شاه غازی تسلیم کرد، اما او نپذیرفت . با پیوستن استندار شهریوش و منوچهر لارجان به مرداویج ، شاه غازی که تاب مقاومت نداشت به دژ دارا رفت . مرداویج به همراهی ترکان ، هشت ماه آن دژ را در محاصره داشت و به اهالی آزار بسیار رساند تا جایی که استندار شهریوش و منوچهر لارجان از مرداویج روی برتافتند و از شاه غازی امان خواستند. بدین ترتیب ، مرداویج نتوانست دژ را تسخیر کند و حکومت طبرستان به شاه غازی تسلیم شد (اولیاءاللّه ، ص ١٢٥ـ١٢٦). استندار شهریوش ، خواهر شاه غازی را به زنی گرفت و بدین سان اتحاد بین آن دو مستحکمتر شد و طبرستان چنان آباد شد و مردم چنان آسوده شدند که پیش از آن نبود (همان ، ص ١٢٦). اما مرداویج که بر استرآباد و قلعة جهینه دست یافته بود، مزاحم شاه غازی بود؛
تا اینکه شاه غازی توانست برادر را از آنجا براند. مرداویج به نزد کبود جامه در گرگان رفت تا به خراسان برود، اما در آنجا به دستور شاه غازی کشته شد و بدین ترتیب ، شاه غازی توانست گرگان و جاجرم را نیز تصرف کند (مرعشی ، ص ٢٤٣).
با ناآرامی اوضاع دربار سنجر و شکست و اسارتش (٥٤٨ـ٥٥٢) به دست ترکان غز (راوندی ، ص ١٨٣)، بسیاری از امیران سلطان به شاه غازی پناه بردند (مرعشی ، ص ٢٤٢)؛
از جمله سلیمان شاه ، برادرزادة سنجر، در پناه شاه غازی و به کمک او، در همدان بر تخت نشست و به همین مناسبت نیز حکمرانی ری را به شاه غازی سپرد. اَتسز * (حک : ٥٢١ ـ٥٥١) هنگام اسارت سنجر به دست غزان ، برای رهایی او از شاه غازی یاری خواست (اولیاءاللّه ، ص ٣٠). غزان نیز شاه غازی را در مقابل مقداری از خاک خراسان به همراهی با خود فراخواندند اما او نپذیرفت و در ٥٥١ به دهستان رفت تا با غزان نبرد کند. کبود جامه و ایتاق ، سپهسالاران شاه غازی ، که از او آزرده بودند، در جنگ شرکت نکردند، در نتیجه شاه غازی شکست خورد و بسیاری از لشکریانش کشته یا اسیر غزان شدند. او به طبرستان بازگشت و پس از گردآوری نیرو، دو قلعة مهره بن (مهرنگار) و منصوره کوه را، پس از هشت ماه محاصره ، از اسماعیلیان پس گرفت (ابن اسفندیار، قسم ١، ص ١١١) و بدین ترتیب ، بسطام و دامغان نیز به متصرفات او افزوده شد (اولیاءاللّه ، ص ١٣١). در همین زمان دو تن از سران سپاهش ، فخرالدوله گرشاسف ، پسرخوانده مرداویج ، و کیکاوس هزار اسب ، حاکم رویان ، برشاه غازی شوریدند و درنتیجه ، فخرالدوله ، استراباد و کیکاوس ، آمل را تصرف کردند (همان ، ص ١٣٢). شاه غازی علاءالدوله حسن ، پسرش ، را به جنگ استندار کیکاوس به رویان فرستاد و خود رهسپار آمل شد. علاءالدوله حسن بسختی شکست خورد و به گیلان پناه برد و شاه غازی خود، با وجود بیماری نقرس ، بر کیکاوس تاخت و رویان را به آتش کشید (ابن اسفندیار، قسم ١، ص ١٠٨) و کیکاوس ناگزیر به فرار شد (مرعشی ، ص ٦٥ـ٦٦) آنگاه کیکاوس بسیاری از بزرگان طبرستان و نزدیکان شاه غازی را میانجی قرار داد تا شاه غازی او را بخشید. فخرالدوله نیز مجبور به اطاعت شد (همان ، ص ٦٩ـ٧٠؛
اولیاءاللّه ، ص ١٣٨ـ١٣٩).
شاه غازی در همین زمان با اسماعیلیان نیز در جنگ بود، زیرا آنان پسر و ولیعهد او، گِرْدبازو را که گروگان سنجر بود، در ٥٣٧ در سرخس کشته بودند (رشیدالدّین فضل اللّه ، ١٣٥٩ ش ، ص ١٦١) و این رویداد خشم شاه غازی را نسبت به سنجر و اسماعیلیان برانگیخته بود (اولیاءاللّه ، ص ١٢٧)؛
تا جایی که در رودبار سلسکوه ، هجده هزار اسماعیلی را گردن زد و بارها به قلعه الموت تاخت و سرانجام در ٥٥٢، در الموت ، بسیاری از اسماعیلیان را از دم تیغ گذراند و به شهرها و آبادیهایشان خسارت بسیار وارد کرد (ابن اثیر، ج ٩، ص ٥٦).
پس از درگذشت سنجر (٥٥٢) سلیمان شاه ، برادرزاده سنجر، از بیم محمودخان ، ولیعهد سنجر، به شاه غازی پناه برد و او سلیمان شاه را در ری بر تخت نشاند. چون سلطان محمود از غیبت شاه غازی در طبرستان آگاه شد، با مؤید آی اِبه به آنجا لشکر کشید و قصبه کوسان را لشکرگاه ساخت . شاه غازی ، پادشاه قارن را با چهارصد غلام و پانصد باوند شبانه به لشکرگاه آنان گسیل کرد و شرف الملوک حسن را در مهروان گذاشت تا از فرار آنان جلوگیری کند. پس محمود و مؤید آی اِبه بسختی شکست خوردند و به خراسان بازگشتند (ابن اسفندیار، قسم ١، ص ١٠٩). در ٥٥٢، محمود و مؤید آی اِبه که در پی سپهسالار یاغی خود امیرایتاق به طبرستان آمده بودند، خرابی بسیار به بار آوردند، و شاه غازی با پرداخت خراج بسیار با آنان صلح کرد (ابن اثیر، ج ٩، ص ٥٦). در٥٥٦، میان شاه غازی و یغمرخان که با امیر ایتاق دشمنی داشت ، جنگ درگرفت . یغمرخان به غزان پناه برد. در نتیجه شاه غازی منهزم و گرگان غارت شد (همان ، ج ٩، ص ٧٠).
یک بار نیز در ٥٥٨، شاه غازی به تَنْکَزْ، نایب مؤید آی اِبه در بسطام حمله کرد اما شکست خورد. یک سال بعد، برای مقابله با تنکز، لشکری به سرکردگی سابق الدین قزوینی گسیل کرد و پیروز شد. بدین ترتیب ، قومس و بسطام بار دیگر به اختیار شاه غازی درآمد (همان ، ج ٩، ص ٨٢).
شاه غازی در ٥٦٠ درگذشت . تنها سکه باقی مانده از او دیناری به تاریخ ٥٥١ یا ٥٥٢ است که محل ضرب آن دانسته نیست (مایلز، ص ٤٥٨). او آخرین فرمانروای مقتدر باوند و نخستین باوندیی بود که مدت کوتاهی ، ری را به تصرف خود درآورد. شاه غازی بسیار شجاع و سخاوتمند بود. رشیدالدین وطواط * (دبیر اَتسز خوارزمشاه ) در مدح وی قصاید بسیار سروده است (ابن اسفندیار، قسم ١، ص ١٠٩ـ١١٢).
علاءالدوله شرف الملوک حسن ، پسر شاه غازی ، با پنهان کردن خبر درگذشت پدرش (ابن اثیر، ج ٩، ص ٩٠ـ٩١) و با وجود بیماری به ساری آمد (مرعشی ، ص ٢٤٤). در همین زمان امیرایتاق که از متحدان پدرش بود، به جنگ وی آمد، اما علاءالدوله او را شکست داد (ابن اثیر، ص ٩١) و به سرکوب نزدیکان پدر پرداخت . ابتدا، کیکاوس ناصرالملک سپس حسام الدوله شهریار، عمویش ، و سرانجام سابق الدوله قزوینی ، سپهسالار شاه غازی و حاکم بسطام و دامغان و جاجرم ، را کشت (مرعشی ، ص ٢٤٥). در این زمان ، سنقر اینانج ، نایب سلیمان شاه در ری ، پس از شکست از اتابک ایلدگِز (متوفی ٥٦٨) به علاءالدوله حسن پناه برد و دختر او را به عقد پسرش درآورد. علاءالدوله حسن نیز به سنقر لشکر داد تا به ری بازگردد و او نیز بر ایلدگز پیروز شد (همان ،ص ٢٤٦).
در ٥٦٨ سلطانشاه (متوفی ٥٨٩) پسر ایل ارسلان (حک : ٥٥١ ـ ٥٦٨) که در خوارزم به جای پدر بر تخت نشسته بود و علاءالدین تکش (حک : ٥٦٨ـ٥٩٦)، برادرش ، او را از خوارزم رانده بود با مادر به علاءالدوله حسن پناه برد. علاءالدوله حسن پسرش اردشیر، را به استقبال آنان فرستاد و آنان در تمیشه ساکن شدند (ابن اسفندیار، قسم ١، ص ١١٤).
در همین هنگام مردم و امیران علاءالدوله حسن که از بیرحمیهای او به ستوه آمده بودند، به گردبازو، پسر و ولیعهد کاردان او، گرویدند. مؤید آی اِبه نیز با استفاده از نابسامانی حکومت علاءالدوله حسن ، به تمیشه آمد و آن شهر را محاصره کرد اما عاقبت از ارجاسف شکست خورد و در راه بازگشت ، به ساری یورش برد و خرابی بسیار کرد. علاءالدوله بر او تاخت اما تاب مقاومت نیاورد و به فریم رفت . مؤید آی اِبه ، قُوشْتُم برادرش ، را به جنگ علاءالدوله حسن روانه کرد، اما وی بر قوشتم چیره شد و مؤید رو به گرگان گذاشت . علاءالدوله نیز، گردبازوی بیمار را به دژ دارا گسیل کرد. اما او در آنجا درگذشت (مرعشی ، ص ٢٤٩ـ٢٥٠). علاءالدوله که از مرگ پسر اندوهگین شده بود، لشکریانش را به خراسان فرستاد تا آنجا را بسوزانند، و خود در طبرستان شروع به کشتار کرد (همان ، ص ٢٥٠) تا اینکه غلامانش او را در خواب کشتند. وی در مدت حکمرانیش که هشت سال و هشت ماه به طول انجامید، به سبب ستم بسیار، به چوب حسنی معروف شده بود (همان ، ص ٢٤٤ـ٢٤٦).
پس از علاءالدوله ، حسام الدوله اردشیر جانشین پدر شد. چون مؤید آی اِبه از درگذشت علاءالدوله آگاه شد، با سلطانشاه به ساری آمد و به اردشیر پیغام داد که اطراف تمیشه را به او واگذارد. اردشیر که از آرم به اردل رفته بود، در این باره با استندار کیکاوس ، حاکم رویان ، مشورت کرد و کیکاوس او را از حمایت امیران و اهالی طبرستان مطمئن ساخت ؛
ولی اردشیر پیشنهاد مؤید را نپذیرفت (اولیاءاللّه ، ص ١٣٩ـ١٤٠). مؤید به استراباد رفت و با تسخیر قلعة وله بن وبالمن ، استرآباد را به قوشتم سپرد (مرعشی ، ص ٢٥٢) اما قوشتم پس از چندی با شکست از ارجاسف ، به خراسان بازگشت (همانجا) و استرآباد بار دیگر به تصرف اردشیر درآمد. در ٥٦٨، پس از قتل مؤید آی اِبه به دستور تکش ، اردشیر به دامغان و بسطام حمله برد و آنها را دوباره تسخیر کرد و سپس با تکش پیمان بست و قرار شد که دختر تکش را به عقد خود درآورد (همان ، ص ٢٥٣). پس از چندی ، مَلک دِینار غُز از کرمان به گرگان رفت ، نخست از در بندگی درآمد اما ملازمانش او را از ماندن در طبرستان منع کردند. او نیز ولایت را تاراج کرد و گرشاسف را که به پیکار او رفته بود، شکست داد و تا گنجه به تاخت و تاز پرداخت . تکش فرستاده ای نزد اردشیر فرستاد تا همزمان به جنگ غزان بشتابند؛
اما نامه او به دست غزان افتاد و آنان به مرو و سرخس رفتند. پس از هفت روز که تکش به گرگان رسید، غزان از آنجا دور شده بودند. اردشیر، اسپهبد شهریار مامَطیری را به استقبال سلطان خوارزم فرستاد و قرار شد که در پیرامون گرگان حصاری بسازند تا شهر از هجوم بیگانگان ایمن شود. تکش ، پیش از بازگشت به خوارزم ، دخترش را نیز روانه طبرستان کرد تا به عقد اردشیر درآید و بدین ترتیب ، پیمان آن دو ظاهراً مستحکمتر شد (همان ، ص ٢٥٤ـ٢٥٥). نامه تکش به اردشیر نیز حکایت از این دوستی دارد ( رجوع کنید به بهاءالدین بغدادی ، ص ١٨٢ـ١٨٦)، گرچه تکش در نهان خواهان تسخیر تمامی طبرستان بود. بدین ترتیب ، اهالی طبرستان برای مدتی آسوده بودند تا اینکه استندار هزاراسب ، حاکم رویان ، با اسماعیلیان سازش کرد و بسیاری از دژهای رویان را به آنان سپرد و رَزمیوز ماینونْد و برادر شِروانشاه ، خورداونْد را که ملازمان نزدیک اردشیر بودند، از میان برداشت . امیران و اهالی رویان از هزار اسب نزد اردشیر شکایت کردند. اردشیر نیز که علوی مذهب بود، به او پیغام داد قلعه ها را از اسماعیلیان پس گیرد، اما وی نپذیرفت . پس اردشیر، مبارزالدین ارجاسف را به نبرد او فرستاد. در این هنگام ، جملگی امیران رویان و دیلمان به اردشیر پناه بردند و هزاراسب ناگزیر شد به دیلمان بگریزد. او بیدرنگ داعی ابوالرضا را که فردی متین و از طرف اردشیر فرمانروای دیلمان بود، از میان برد. اردشیر به محض شنیدن این خبر رو به دیلمان گذاشت و هزاراسب که توان مقابله با اردشیر را نداشت رهسپار همدان شد و به سلطان طغرل و اتابک محمد پیوست . آنان از اردشیر خواستند فرمانروایی رویان را دوباره به هزاراسب بسپارد، اما اردشیر نپذیرفت . هزاراسب ناگزیر همدان را ترک کرد و به ری رفت و با دختر امیر سراج الدین قایمان ، والی ری ، وصلت کرد. سپس به کمک لشکریان او به رویان بازگشت و به مقابلة سپاه اردشیر به سپهسالاری هزبرالدین خورشید شتافت اما از وی شکست خورد و به ری بازگشت (اولیاءاللّه ، ص ١٤٧ـ١٤٨). پس از این شکست ، هزاراسب ناگزیر، نزد اردشیر رفت . اردشیر او را پذیرفت با این قرار که او به همراهی هزبرالدین خورشید، قلعه هایی را که به اسماعیلیان واگذار کرده بود پس بگیرد. آنان به رویان رفتند، اما قلعه دار ولج (ولیج ) از پس دادن قلعه خودداری کرد و پسر عم هزبرالدین خورشید در این میان کشته شد. هزبرالدین خورشید نیز به این بهانه هزاراسب را کشت (همان ، ص ١٤٩) و رویان بر اردشیر قرار گرفت . در این ایام ، فخرالدولة گلپایگانی ، از ملازمان اردشیر، خواست به سلطان تکش پناه برد، اما اردشیر آگاه شد و او را از میان برد (مرعشی ، ص ٢٥٦ـ٢٥٧). سپس پسر فخرالدوله ، سراج الدین زردستان ، به همراهی کیکاوس گلپایگانی ، به تکش پناهنده شدند و تکش ، فرمانروایی گرگان را به کیکاوس و چناشک را به زردستان سپرد. اردشیر در نامه ای به این کار تکش اعتراض کرد، اما دریافت که تکش ، امیر سابق الدوله رستم ، فرمانروای گشواره را نیز بر وی شورانده است . بنابراین ، از نصرت الدین کبودجامه خواست که زردستان را هلاک کند. تکش که از مرگ زردستان بر آشفته بود، بر نصرت الدین تاخت و او ناچار از تکش امان خواست (همان ، ص ٢٥٧ـ ٢٥٨). نصرت الدین که از اردشیر کینه به دل گرفته بود، پیوسته نزد تکش از او بدگویی می کرد. اردشیر بیمناک از تکش و با دانستن اینکه او به طبرستان چشم دارد، به طبرستان ، به امیران غور و غزنین نامه فرستاد و از آنان کمک خواست . اما این نامه ها به دست تکش افتاد و او به گرگان و طبرستان یورش برد و بسطام و دامغان را گرفت . ازینرو اردشیر با طغرل سلجوقی (حک : ٥٧١ ـ٥٩٠) در ری که با تکش ناسازگار بود، هم پیمان شد. در ٥٨٩ قرار شد که گرگان را اردشیر، بسطام و دامغان را طغرل و خراسان را سلطانشاه تسخیر کنند. اردشیر بر گرگان تاخت ، اما سلطانشاه پیش از رسیدن به خراسان درگذشت و سال بعد، طغرل به دست تکش کشته شد و عراق عجم به متصرفات تکش افزوده شد (همان ، ص ٢٥٩ـ٢٦٠). اردشیر که تکش را قدرتمند دید، رکن الدوله قارن ، پسر کوچکش ، را به همدان نزد او فرستاد، اما تکش او را نپذیرفت و به گرگان و ساری ، مرکز باوندیان ، حمله کرد و دامغان و بسطام را بار دیگر به تصرف درآورد. اردشیر به لَپور رفت و تکش پس از تاراج طبرستان به خوارزم بازگشت . تکش چند سال بعد نیز به فیروزکوه تاخت ودژهای استوناوند و فلول را گرفت . در همین هنگام ، نزدیکان اردشیر به پسر میانی او، شمس الملوک رستم ، معروف به شاه غازی ، که با پدر دشمنی داشت ، گرویدند، اما اردشیر، پسر را در دژ دارا (در رودبار) به بند کشید (همان ، ص ٢٦١ـ٢٦٢). با مرگ تکش (٥٩٦) اردشیر شهرهایی را که تکش گرفته بود، بازستاند و از گرگان تا ری درقلمرو او قرار گرفت . اردشیر نیز، پس از ٣٤ سال فرمانروایی ، در ٦٠٢، درگذشت (همان ، ص ٢٦٣). او همانند نیاکانش بسیار سخاوتمند و متدین بود و مبالغی را صرف نیازمندان و سادات و مرمت مقبره های امامان می کرد. بارگاه او پناهگاهی برای پناهندگانی نظیر طغرل سلجوقی بود که مدتها در حمایت اردشیر روزگار می گذراند.
شاعرانی چون ظهیرالدین فاریابی (ابن اسفندیار، قسم ١، ص ١٢٠ـ١٢١)، جمال الدین محمدبن عبدالرزاق اصفهانی و فرزندش کمال الدین اسماعیل (صفا، ج ٢، ص ٧٣٢، ٨٧٣) او را ستوده اند.
پس از درگذشت اردشیر، به سبب از هم پاشیدن دولت سلجوقی و افزایش قدرت اسماعیلیان و خوارزمشاهیان ، از نفوذ حکمرانان باوندی بسیار کاسته شد و حکمرانی طبرستان بتدریج از اختیار آنان خارج شد.
امیران اردشیر، شمس الملوک رستم را از دژ دارا آزاد کردند و بر تخت نشاندند. ازینرو رکن الدوله قارن ، پسر کهتر اردشیر، که ادعای حکومت داشت ، به دربار علاءالدین محمد خوارزمشاه (حک : ٥٩٦ـ٦١٧) در خوارزم پناه برد. پس از مدتی شمس الملوک ، خواهرش را به سیدابوالرضا حسین مامطیری داد و در کارها او را مشاور خود کرد، اما سید در پادشاهی شمس الملوک طمع کرد واو را در ٦٠٦ در شکارگاه به قتل رسانید. خواهر شمس الملوک نیز به کین خواهی ، شوهر را کشت و به عزم ازدواج با سلطان محمد رهسپار خوارزم شد. اما سلطان او را به عقد یکی از امیرانش در آورد (جوینی ، ج ٢، ص ٧٣ـ٧٤) و نایبی به طبرستان روانه کرد. بدین ترتیب ، طبرستانی که تسخیرش با لشکرکشی و جنگ ممکن نبود، بسهولت در اختیار سلطان خوارزم قرار گرفت .
با درگذشت رستم ، دومین شاخه حکمرانان باوند پایان یافت . گماشتگان سلطان محمد تا ٦١٧ در آنجا با سستی بسیار حکومت کردند. به هنگام یورش مغولان ، همسر و فرزندان سلطان محمد رهسپار طبرستان شدند و در قلعه های لارجان و ایلال اقامت گزیدند. ازینرو مغولها به طبرستان هجوم بردند و هر دو دژ را ویران و به ولایتهای اطراف زیانهای بسیار وارد کردند. در ٦١٨، کسان سلطان محمد دستگیر و به چنگیزخان سپرده شدند (همان ، ج ٢، ص ١٩٩).
ج ) باوندیان دورة سوم یا کینه خواریه . پس از فروپاشی سلسله خوارزمشاهیان ، حدود هجده سال از حکمرانان باوند نامی نبود، تا در ٦٣٥، حسام الدوله اردشیر، پسر شهریار کینخوار و خواهرزادة شمس الملوک ، توانست قدرت را باردیگر به دست گیرد و سومین و آخرین شاخه باوندیان را بنیان نهد. اما به سبب یورش پی درپی مغولان به طبرستان ، این شاخه از باوندیان ، قدرت نیاکان خویش را نداشتند و قلمرو حکمرانی آنان بسیار محدودتر از پیش بود.
به هر حال ، اردشیر ابتدا به آبادانی خرابیهای مغولان پرداخت و با پادشاهان رستمدار هم پیمان شد و، چون ساری در معرض یورش مغولان بود، مرکز حکومتش را به آمل منتقل کرد و در خراط کلاته خانه ای ساخت و بارگاهش را بر لب جوی هِرهِر قرار داد (اولیاءاللّه ، ص ١٥٥). او پس از دوازده سال حکومت ، در ٦٤٧ درگذشت .
پس از او، شمس الملوک محمد به حکومت رسید. در حملة هولاکو به ایران برای سرکوب اسماعیلیان ، به نام او اشاره شده است .
هولاکو از او و استندار شهراگیم ، حاکم رویان ، که با یکدیگر خویشاوندی داشتند، خواست که قلعه گردکوه ، نزدیک دامغان را، که همچنان در اختیار اسماعیلیان بود، تسخیر کند (مرعشی ، ص ٢٦٥)؛
اما این دو با فرا رسیدن بهار، محاصرة قلعه را رها کردند و به رویان و طبرستان ، بازگشتند (اولیاءاللّه ، ص ١٦٢). چون هولاکو از ماجرا آگاه شد، غازان بهادر را برای گوشمالی آن دو راهی طبرستان کرد. شهراگیم و شمس الملوک ناچار پنهان شدند، اما چون فهمیدند که مغولان عزم تاراج طبرستان را دارند، به نزد غازان بهادر رفتند و به همراهی او قلعه را تسخیر کردند و با اجازه هولاکو، حاکم سرزمینهای خود شدند (همان ، ص ١٦٣ـ١٦٤). در ٦٦٣، شمس الملوک به دربار اباقاخان * راه یافت ، اما از آنجایی که شجاع و مغرور بود و به امیران دربار اعتنایی نداشت ، از او نزد اباقاخان بدگویی کردند تااینکه پس از دو سال به امر اباقاخان کشته شد (همان ، ص ١٦٦).
پس از کشته شدن او برادرش ، علاءالدوله علی ، به حکومت رسید که با گماشتگان مغول بارها درگیر شد (مرعشی ، ص ٢٦٥)، و سرانجام پس از چهار ماه حکومت ، در ٦٦٣ درگذشت (اولیاءاللّه ، ص ١٦٧) و تاج الدوله یزدگرد، پسر شهریار، به حکومت رسید. او با وجود نفوذ مغولان بر طبرستان تا حد تمیشه تسلط یافت و در زمان حکمرانیش به آبادانی آمل و اطراف آن پرداخت و حدود هفتاد مدرسه ایجاد کرد. سادات و ائمه از او مقرری دریافت می کردند و از احترام خاصی برخوردار بودند. او در ٦٩٨ درگذشت .
پس از تاج الدوله ، نصیرالدوله شهریار، پسرش ، جانشین او شد، اما اعتبار و قدرت پدر را نداشت . او همعصر سلطان محمد الجایتو (حک : ٧٠٣ـ٧١٦) بود (شیخعلی گیلانی ، ص ٥١) و در ٧١٤ درگذشت (مرعشی ، ص ٢٦٦) و رکن الدوله شاه کیخسرو جانشین او شد.
در زمان کیخسرو، ایلخانان تقریباً بر تمامی طبرستان چیره شده بودند. امیر مؤمن ، گماشتة سلطان محمد خدابنده (الجایتو) در ری ، بر طبرستان تاخت و آنجا را تصرف کرد. بنابراین ، کیخسرو با خاندانش به رستمدار کوچ کرد و در قریه ای به نام پیمَت ساکن شد (همانجا؛
اولیاءاللّه ، ص ١٧١). اما قُتلُغْ شاه ، پسر امیرمؤمن ، با کیخسرو جنگید و او را شکست داد. کیخسرو از استندار نصیرالدوله ، برادر زنش ، کمک خواست و در جنگی در لتیکوه ، نزدیک یاسمین کلاته که به نام همین محل مشهور شد، قُتلُغْ شاه ، شکست خورد و به ری بازگشت . پس از چندی ، امیر مؤمن به طبرستان آمد و کیخسرو از امیر تاش چوپان ، والی خراسان ، کمک خواست . با آمدن او به طبرستان ، امیر مؤمن به ری بازگشت (اولیاءاللّه ، ص ١٧١ـ١٧٣). کیخسرو در ٧٢٨ درگذشت . فرزندان او با مرعشی معاصر و ساکن همان قریه پیمت بودند (مرعشی ، ص ٢٦٦). از شرف الملوک پسر کیخسرو، که شش سال حکومت کرد و در ٧٣٤ درگذشت ، آگاهی چندانی نداریم (همانجا).
جانشین شرف الملوک ، برادر او فخرالدوله حسن آخرین بازماندة باوندیان بود. او در دورة نابسامان پس از مرگ ابوسعیدبهادرخان ، به حکومت رسید. در همین زمان دامنه نفوذ امیرمسعود سربدار از سبزوار تا مازندران رسیده بود (اولیاءالله ، ص ١٨٢). او پس از قتل مرادش ، شیخ حسن جوری ، به جنگ طغاتیمور (متوفی ٧٥٤) در طبرستان رفت و او را شکست داد و گرگان و استرآباد و قومس را تسخیر کرد و در ٧٤٣ راهی آمل شد (همان ، ص ١٨٣ـ١٨٤). فخرالدوله ، که طغاتیمور به او پناه برده بود، با مشورت بزرگان طبرستان قرار شد که ابتدا با امیر مسعود سازش کند وسپس با همدستی جلال الدوله اسکندر، حاکم رستمدار، بر وی بتازند. ازینرو، فخرالدوله از آمل بیرون رفت و امیرمسعود، به منزل او در قراکلاته وارد شد، اما اهالی آمل با او و لشکریانش بدرفتاری کردند و به اردوهایش یورش بردند (همان ، ص ١٨٦). امیرمسعود ناگزیر خواست فرار کند، ولی به سبب محاصره شهر نتوانست و سرانجام دستگیر و به فرمان جلال الدوله اسکندر کشته شد (همان ، ص ١٨٩). پس از چندی ، در پی شیوع وبا در آمل ، بسیاری از باوندیان از بین رفتند، چندانکه از فرزندان فخرالدوله ، فقط دو پسر باقی ماند (مرعشی ، ص ٢٦٧). این مصائب چنان بر فخرالدوله اثر گذاشت که دستور کشتن کیاجلال ، امیر با کفایتش را داد. پسران کیاجلال ، که از بزرگان ساری بودند، کینه فخرالدوله را به دل گرفتند. کیاهای چَلابی ، دشمن دیرینه جلالیان ، که فخرالدوله به آنان قدرت بیشتری داده بود، به استندار جلال الدوله ، حاکم رویان ، پیوستند و او نیز به آمل لشکر کشید. فخرالدوله ، ناتوان از مقابله با او، از جلال الدوله امان خواست وبدین ترتیب میان آن دو و خاندانهای کیایی جلالی و چلابی صلح برقرار شد (همان ، ص ٢٦٧ـ ٢٦٨). اما هر دو خاندان از فخرالدوله کینه به دل گرفتند، و افراسیاب چلابی ، به نیرنگ ، فتوای قتل فخرالدوله را از علمای آمل گرفت .در نتیجه در ٧٥٠، علی و محمد کیاوی او را کشتند (همان ، ص ٢٦٨).
با کشته شدن او، فرمانروایی باوندیان بر طبرستان پایان گرفت و آخرین شاخة حکمرانان باوندی از هم گسیخت . از آن پس ، نامی از آنان به عنوان پادشاه و اسپهبد باقی نماند. فرزندان کیخسرو در زمان مرعشی (ص ٢٦٩) و در اواخر قرن نهم در قید حیات بوده اند، اما از آن پس از آنان آگاهی در دست نیست . از دلایل مهم فروپاشی آنان درگیریهای داخلی از یک سو و نبردهای پیاپی با خاندانهای محلی طبرستان و بیگانگان از دیگر سو بود. گرچه باوندیان هیچگاه نتوانستند حکومت کاملاً مستقلی داشته باشند، مردم طبرستان در حکومت ایشان آسوده بودند، چنانکه ابن اسفندیار (قسم ١، ص ٨١) گوید: «در عهد ملوک باوند، نه بر رعایا و نه بر معارف و ارباب خراج نبود و آبهای آن ولایت مباح باشد».
منابع :
(١) ابن اثیر، الکامل فی التاریخ ، بیروت ١٤٠٥/١٩٨٥؛
(٢) ابن اسفندیار، تاریخ طبرستان ، چاپ عباس اقبال ، تهران ( تاریخ مقدمه ١٣٢٠ ش ) ؛
(٣) محمدبن ابوریحان بیرونی ، الا´ثارالباقیة عن القرون الخالیة ، چاپ زاخاو، لایپزیگ ١٩٢٣؛
(٤) محمدبن حسن اولیاءاللّه ، تاریخ رویان ، چاپ منوچهر ستوده ، تهران ١٣٤٨ ش ؛
(٥) احمدبن یحیی بلاذری ، فتوح البلدان ، بیروت ١٩٨٨؛
(٦) محمدبن مؤید بهاءالدین بغدادی ، التوسل الی الترسل ، چاپ احمد بهمنیار، تهران ١٣١٥ ش ؛
(٧) عطاملک بن محمد جوینی ، کتاب تاریخ جهانگشای ، چاپ محمدبن عبدالوهاب قزوینی ، لیدن ١٩١١ـ ١٩٣٧؛
(٨) حدودالعالم من المشرق الی المغرب ، با مقدمة بارتولد، حواشی و تعلیقات مینورسکی ، ترجمة میرحسین شاه ، کابل ١٣٤٢ ش ؛
(٩) محمدبن علی راوندی ، راحة الصدور و آیة السرور در تاریخ آل سلجوق ، به سعی و تصحیح محمد اقبال ، بانضمام حواشی و فهارس با تصحیحات لازم مجتبی مینوی ، تهران ١٣٦٤ ش ؛
(١٠) حسینعلی رزم آرا، فرهنگ جغرافیایی ایران (آبادیها) ، ج ٣ : استان دوم ، تهران ١٣٥٥ ش ؛
(١١) رشیدالدّین فضل اللّه ، جامع التواریخ : قسمت اسماعیلیان و فاطمیان و نزاریان و داعیان و رفیقان ، چاپ محمدتقی دانش پژوه و محمد مدرسی (زنجانی )، تهران ١٣٥٦ ش ؛
(١٢) همو، فصلی از جامع التواریخ ، چاپ محمد دبیرسیاقی ، تهران ١٣٣٨ ش ؛
(١٣) شیخعلی گیلانی ، تاریخ مازندران ، چاپ منوچهر ستوده ، تهران ١٣٥٢ ش ؛
(١٤) ذبیح اللّه صفا، تاریخ ادبیات در ایران ، تهران ١٣٦٣ ش ؛
محمدبن جریر طبری ، تاریخ الطبری : تاریخ الامم و الملوک ، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم ، بیروت
(١٥) ( ١٣٨٢ـ١٣٨٧/١٩٦٢ـ١٩٦٧ ) ؛
(١٦) محمدبن عبدالجبار عتبی ، ترجمة تاریخ یمینی ، از ناصح بن ظفر جرفادقانی ، چاپ جعفر شعار، تهران ١٣٥٧ ش ؛
(١٧) آرتور امانوئل کریستن سن ، ایران در زمان ساسانیان ، ترجمة رشید یاسمی ، تهران ١٣٥١ ش ؛
(١٨) عبدالحی بن ضحاک گردیزی ، تاریخ گردیزی ، چاپ عبدالحی حبیبی ، تهران ١٣٦٣ ش ؛
(١٩) گی . لسترنج ، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی ، ترجمة محمود عرفان ، تهران ١٣٦٤ ش ؛
(٢٠) ظهیرالدین بن نصیرالدین مرعشی ، تاریخ طبرستان و رویان و مازندران ، چاپ برنهارد دارن ، پطرزبورگ ١٨٥٠، چاپ افست تهران ١٣٦٣ ش ؛
(٢١) احمدبن عمر نظامی ، کتاب چهار مقاله ، چاپ محمدبن عبدالوهاب قزوینی ، لیدن ١٣٢٧/١٩٠٩، چاپ افست تهران ( بی تا. ) ؛
(٢٢) احمدبن اسحاق یعقوبی ، تاریخ الیعقوبی ، بیروت ( بی تا. ) ؛
(٢٣) EI, s.v. "Firrim" (by C.E.Bosworth);
(٢٤) W.Madelung, "The minor dynasties of northern Iran", in Cambridge history of Iran , IV, Cambridge ١٩٧٥;
(٢٥) J. Marquart, E ¦ ra ¦ ns ª ahr nach der Geographie des ps. Moses Xorenac ـ i , Berlin ١٩٠١;
(٢٦) George C. Miles "The coinage of the Ba ¦ wandids of T ¤ abarista ¦ n", In Iran and Islam , ed. C.E. Bosworth, Edinburgh ١٩٧١;
٢٧- M.Rabino,"Les dynasties du Ma ¦ zandra ¦ n", Journal Asiatique (Juil.-Sept ١٩٣٦);
(٢٨) E. Zambaur, Manuel de gإnإalogie et de chronologie pour l'histoire de l'Islam , Hanovre ١٩٢٧.
/ شهناز رازپوش ـ گروه تاریخ /