دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٦٧٤٩
خاصّه و عامّه ، خاصّه و عامّه، زوج اصطلاحى رايج در منابع اسلامى كه در نوعى تقسيمبندى مردم به دو گروه برگزيدگان و افراد ممتاز و فرادست در برابر توده مردم و افراد عادى و فرودست، با محتواهاى متفاوت بهكار رفته است.
در كنار مطالعات راجع به ساختار طبقاتى و قشربندى هاى معمول جوامع اسلامى، تقسيم جامعه به دو دسته خواص و عوام به صورت تفكيك كلى در زمينههاى مختلف و براساس ملاكها و معيارهاى گوناگون، از صدر اسلام، برقرار بوده و علاوه بر جنبههاى ذهنى و نظرى، ابعاد و كاربردهاى عملى نيز داشته است. معيارهاى معمول در اين تقسيمبندى كلى، بيشتر به نقش و پايگاه اجتماعى و درنتيجه به مفهوم قشربندى اجتماعى و در درجه بعدى، به ميزان برخوردارى از مزاياى اقتصادى و امكانات زندگى، يعنى به ساختار طبقاتى جامعه، ناظر بوده است. صرفنظر از كاربردهاى اين زوج اصطلاح در خارج از بافت اجتماعى (مثلا خاصه به عنوان شيعيان در برابر عامه به عنوان اهل سنّت و جماعت در زمينه فقهى و حديثى رجوع کنید به دايرةالمعارف تشيع، ذيل «خاصّه»؛
خطيب، ص ١٥٧) يا اطلاق سياست خاصه به علم تدبير منزل در برابر سياست عامه در طبقهبندى علوم (حاجىخليفه، ج ٢، ستون ١٢٩٠؛
صديق حسنخان، ج ٢، ص ٤١٦)، تقسيم مردم به دو گروه خاصه و عامه ــكه بهويژه در ادبيات عرب به خصوص از قرن سوم به بعد، به صورت يك فرمول اجتماعى عام درآمده بود (رجوع کنید به سعد، ص ١٣٧)ــ براساس معيارهاى متفاوتى صورت مىگرفته است. البته مىتوان براى اين تفكيك به ابتكاراتى دست زد، مثلا گفته شده يكى از ملاكهاى تمييز خواص از عوام، ميزان حفظ شدن ياد و خاطره شخصى آنها و بهويژه امكان تاريخگذارىِ سوانح زندگى آنهاست. يعنى خواص كسانى هستند كه كمابيش تاريخ تولد، رويدادهاى زندگى و مرگ آنها در متون منابع يافته مىشود، درحالىكه درباره رويدادهاى زندگى عوام به صورت انفرادى امكان دستيابى به اخبار يا تاريخگذارى وجود ندارد (رجوع کنید به د. اسلام، چاپ دوم، ذيل "Tardjama.١"). با اين حال، عمدهترين ملاكهاى رايج در منابع اسلامى براى تفكيك مردم به خواص و عوام شامل پنج دسته اصلى است: معيارهاى عقلانى و معرفتى، معيارهاى اخلاقى و عرفانى، معيارهاى ادبى و زبانشناختى، معيارهاى ناظر به نوع معيشت و تخصص حرفهاى و معيارهاى سياسى و اجتماعى. پيش از پرداختن به هريك از اين معيارها، پارهاى ملاحظات انتقادى و روششناختى بايد مورد توجه قرار بگيرد :
نخست آنكه هريك از اين معيارها در بافت معيّنى بهكار مىروند و طبعاً هيچيك به تنهايى، همه كاربردهاى اين زوج اصطلاح را در متون اسلامى پوشش نمىدهند. ديگر آنكه هريك از مفاهيم خاصه و عامه ناظر به گروههايى بسيار متكثرند و بر قشرها و طبقات مختلفى اطلاق مىشوند، از اينرو، اين تقسيم، اعم از بحث قشربندى و طبقهبندى اجتماعى است. همچنين، تقسيم ثنوى مردم به خاصه و عامه كاملا قاطعانه بوده و تحولات و تحرك اجتماعى در درون اين دو گروه به سادگى به نفى اين درجهبندى منجر نمىشده است (سعد، ص ١٣٧ـ ١٣٨)؛
يعنى صِرف اينكه عضوى از عامه، مثلا يك خياط، بهنحوى به ثروت و رفاه چشمگيرى مىرسيد، باعث نمىشد كه وى از جمع عامه خارج شده در شمار خاصه قرار بگيرد، بلكه ملاكها و معيارهاى پيشگفته قوياً در تقسيمبندى مذكور تعيينكننده بودند. مهمترين نكته در اين بحث آن است كه اغلب اطلاعات تاريخى ما درباره گروههاى خاصه و عامه براساس آنچه گروههاى مسلط و حاكم و عوامل آنان به دست دادهاند، فراهم آمدهاست. مثلا وقتى درباره عوام در لابهلاى متون تاريخى بهجستجوى اطلاعات مىپردازيم، صرفآ با گزارشها و قضاوتهاى خواص، كه نويسندگان اين آثار بودهاند، مواجه مىشويم. اين گزارشها را خواص، بنابر رأى و برداشت خودشان، با نگاه از بالا درباره عوام نوشتهاند. بنابراين، همواره مىتوان در اينكه آيا اين گزارشها توصيف قابل اعتمادى از واقعيت ذهنيت و رفتارها و سلايق عوام است، ترديد كرد (رجوع کنید به فربرن، ص ١٢؛
لوئيس، ص ٣٩ـ٤٠). نويسندگانى كه مردم را مثلا برحسب وظايف يا برحسب سطح فرهنگى يا معيارهاى ديگر درجهبندى كردهاند (رجوع کنید به طاهرى، ص ٤٣) يا اديبانى كه اخبار عامه را گرد مىآوردند تا اسباب سرگرمى خاصه را فراهم سازند (رجوع کنید به ابن ابىطاهر، ص ٥٩؛
سعد، ص ١٣٧)، همگى در شمار خواص بودهاند و تمام ملاكها و معيارهاى بهكار رفته در منابع اسلامى راجع به اين تقسيمبندى نيز ابداع و محصول ذهنيت نخبهگرايانه اينهاست.
با اين ملاحظات، بايد اذعان كرد كه بحث از ملاكهاى اين تقسيمبندى در منابع، جز آنچه به نقش و پايگاه سياسى و اجتماعى مربوط مىشود، غالباً دچار ذهنيتزدگى خواهد بود.
١) معيارهاى عقلانى و معرفتى. گاه ميزان برخوردارى مردم از قواى عقلانى، معيار تفاضل ميان آنها تلقى مىشد (رجوع کنید به بنعبدالعالى، ص ٧٤، ١٣٣ـ١٣٤). فارابى (ص ١٣٣ـ١٣٤)، جامعه را به سه طبقه تقسيم كرده است: فلاسفه، علماى دين و عامه كه اين گروه اخير در زندگى عملى خود نيازى به استخدام قواى عقليه عالى از جمله تفكر يا تخيل ندارند بلكه به چيزهايى اكتفا مىكنند كه برايشان تصميمگيرى و به آنان دستور داده مىشود (بنعبدالعالى، ص ٧٥ـ٧٦؛
سعد، ص١٤٠). بهزعم جاحظ (١٣٧٤، ص ٢٥٦ـ٢٥٧) نيز بديهى است كه مقدار عقل و درك و فهم عوام از خواص كمتر است، چنانكه طبايع رسولان فوق طبايع خلفاست و طبايع خلفا فوق طبايع وزيران؛
و اگر عامه همان چيزهايى را از دين و دنيا درك مىكردند كه خاصه مىدانند، ديگر عوام نبودند بلكه جزو خواص قرار مىگرفتند و تفاضلى در معرفت وجود نمىداشت. او (١٣٧٤، ص ٢٥٠ـ ٢٥١) مقام عامه را نسبت به خاصه به مثابه مقام جوارح انسان نسبت به روح انسان دانسته و گفته است كه عامه ابزار فعلِ خاصهاند. يعنى خاصه از نيروى عامه براى انجامدادن كارهاى خود استفاده مىكنند و امور را پيش مىبرند و همچنانكه اندامها از قصد روح خبر ندارند، عامه نيز در جريان امور، خبرى از قصد رهبران و تدابير خواص ندارند. از همين روست كه در ادب عربى، «سُوقَه» را يكى از مترادفهاى عامه گرفتهاند (براى نمونه رجوع کنید به بلاذرى، ج ٣، ص ٢٣٥)؛
اما اين سوقه به معناى اهل بازار نيست، بلكه گروهى از مردماند كه از قدرت بهرهاى ندارند (رجوع کنید به جوهرى، ذيل «سوق»؛
زَبيدى، ج ٢٥، ص ٤٧٩، ذيل «سوق»). آنان رعيت پادشاهاند كه او ايشان را بنابر اراده خود راه مىبرد (يَسُوقُهُم؛
حريرى، ص ١٩٨). يعنى سلطه خاصه بر عامه عملا به سبب برخوردارى خاصه از عقل است، در حالىكه عامه از اين حد از عقلانيت برخوردار نيستند (سعد، ص ١٣٨). ابوحيان توحيدى (كتاب الامتاع، ج ١، ص ٢٠٥)، حتى گفته است كه عامه فاقد عقلاند و چيزى شبيه عقل دارند. تقابلى كه در منابع، ميان عالم و عامى نهاده شده (رجوع کنید به ابنفرّاء، ص ٢٦؛
سعدى، ص ١٦٧؛
ابنطقطقى، ص ٢٣٢؛
دهخدا؛
فرهنگ بزرگ سخن، ذيل «عامى» با شواهد؛
سعد، ص١٤٠)، از سويى به منش عوام در تقليدگرى نيز نسبت داده شده است. با اين تعبير كه عوام آناناند كه بويى از حكمت نبردهاند (ابوحيان توحيدى، المقابسات، ص ٨٣ـ٨٤؛
عامرى، ص ١٧٥ـ١٧٦؛
آذرنوش، ص ١٦٧)، چون حكمت براى خواص است و موعظه حسنه براى عوام (غزالى، ١٩٨٣، ص ٩١). يعنى عوام از معرفت، صرفآ به تقليد اكتفا مىكنند و در اعمال، طالب چيزى هستند كه به منفعتى دنيوى بينجامد (راغب اصفهانى، ص ١٦٣). در كلام مشهور امام على عليهالسلام خطاب به كميل (رجوع کنید به نهجالبلاغة، حكمت ١٤٧) نيز در برابر عالمان ربانى و متعلمانِ راه رستگارى، گروهى با عنوان «هَمَجٌ رِعاعٌ» معرفى شدهاند كه فرومايهاند و از پى هر بانگى مىروند، از نور علم بىبهرهاند و به پايگاهى استوار روى نياوردهاند (نيز رجوع کنید به ابن ابىالحديد، ج ١٨، ص ٣٤٦ـ٣٤٨). از اين روست كه عامه بايد مطيع خاصه باشند، چه در غير اينصورت، كار به تباهى خواهد كشيد (راغب اصفهانى، ص ٢٥١). از اين منظر، كلمه عامه با واژههاى متعدد ديگرى ترادف يافته كه نوعاً محتوايى تخفيفآميز دارند (رجوع کنید به دينورى، ج ٣، ص ٥٢، ٥٥؛
ثعالبى، ١٩٨٥، ص٢٧٠ـ٢٧١؛
سعد، ص ١٣٩). از ميان اين واژهها، غوغاء و غاغَه، به معناى مردمان پست كه بدون تفكر به سوى شر مىشتابند و همچون تودهاى درهمآميخته عمل مىكنند (ابنمنظور، ذيل «غوغ»، «غوى»؛
دهخدا، ذيل «غوغا»، «غوغاء»)، بسامد بيشترى يافته است. در منابع تاريخى دوره اسلامى، انبوهى از كاربردهاى واژههاى عامه و غوغاء به صورت مترادف، مربوط به گزارش شورشها و بلواهايى بوده است كه گروههاى فرودست جامعه به صورت خودجوش يا به تحريك نخبگان سياسى و مذهبى پديد مىآوردند (براى شورش در بغداد در ٣٠٨ به علت گرانى رجوع کنید به قرطبى، ص ٨٤؛
براى شورش عوام در بغداد در ٣١٨ و ٣١٩ رجوع کنید به مجملالتواريخ و القصص، ص ٢٩٢ـ٢٩٣؛
براى بلواهاى مذهبى ميان عوام شيعه و سنّى در ٤٠٨، ٤٤١، ٤٤٨ رجوع کنید به ابنجوزى، ج ٧، ص٢٨٧؛
براى موارد ديگر رجوع کنید به قرطبى، ص ٨٥؛
بيهقى، ص ٤٥ـ٤٦، ٥٥١، ٥٥٣؛
درباره آشوبهايى كه بربهارى، عالم حنبلى در بغداد قرون سوم و چهارم با تحريك عوام برمىانگيخت رجوع کنید به بربهارى*، ابومحمد).
بروز اين رفتارها از سوى عوام ــكه تا حد زيادى محصول فتنهجوييهاى بعضى خواص بودــ خود در شكل دادن به درك و ذهنيت منفى و منكرانه خواص درباره عوام نيز عميقآ مؤثر بوده است. اين نگرش بهويژه در توصيفاتى كه نويسندگان مسلمان از عوام به دست دادهاند به روشنى هويداست: عوام و غوغاء، بىسروسامان، گمراه، بىعقل و ظاهربيناند و حق و باطل را تشخيص نمىدهند (رجوع کنید به طبرى، ج ٤، ص٤٥٠؛
ابناثير، ج ٣، ص ١٠٧ـ١٠٨؛
ابنتغرى بردى، ج ٩، ص ٧٣) و هوش و دركى براى فهم حقايق ندارند (غزالى، ١٩٨٣، ص ٨٥؛
همو، ١٤١٧، ص ٥٨). غوغاييان، كشندگان انبيا بودهاند (ابونعيم اصفهانى، ج ٩، ص٢٤٠) و در اجراى اوامر ترديد مىكنند (نيشابورى، ج ١، ص ٢٨٥)؛
اهل تأمل نيستند و با عجله تصميم مىگيرند (جاحظ، ١٣٨٥ـ١٣٨٩، ج ٦، ص ٣٦ـ٣٧، ج ٧، ص ٨؛
سعد، ص١٤٠)؛
ذاتشان پست، عقلشان تباه و دانش آنها بىمقدار است (ابوحيان توحيدى، المقابسات، ص ٨٤)؛
واجبات دينى خود را به درستى ادا نمىكنند و از درك فقه و فقاهت عاجزند و تصورات دينى موهوم و خرافى دارند (جاحظ، ١٣٨٥ـ١٣٨٩، ج ٦، ص٢٠٠ـ ٢٢٠؛
ابنفرّاء، ص ٢٦، ١٩٥؛
سعد، همانجا) و اصولا بيشتر عوام، «خرافات و باطل ممتنع را دوستتر دارند و بر گرد كسى كه سخنهاى نامعقول گويد گرد آيند» (بيهقى، ص ٩٠٥)؛
دركى از معناى امامت و خلافت ندارند (جاحظ، ١٣٧٤، ص٢٥٠)؛
حريص و اسرافكارند (ابوحيان توحيدى، كتاب الامتاع، ج ٣، ص ٦١)؛
مردم را به سبب مالشان گرامى مىدارند، نه به سبب فضلشان (رجوع کنید به همان، ج ٢، ص ٤٨ـ٤٩)؛
آخرت را به حُطام دنيا مىفروشند (علىبن محمد جرجانى، ص ١٩٩)؛
و اباحت طلباند (هجويرى، ص ٥٨٦؛
براى مجموعه ديگرى از آراى خواص درباره عوام رجوع کنید به طاهرى، ص ٤٣ـ٤٤، با ارجاعات). ازاينرو اين نويسندگان همواره به پرهيز از اعتماد بر عوام و اختلاط با ايشان توصيه كرده (براى نمونه رجوع کنید به نيشابورى، ج ١، ص ٢٨٢ـ٢٨٣؛
سنايى، ص٦٥٠ـ ٦٥١؛
خاقانى، ص ٩٢٩؛
سعدى، ص ٥٤٦؛
شبسترى، ص ١٠٤) و كتابهايى در ذم اخلاق آنان نگاشتهاند، مانند مساوى العوام و اخبار السفلة و الاغتام از ابوالعنبس محمدبن اسحاقبن ابراهيم صَيمرى (متوفى ٢٧٥)، قاضى صيمره (رجوع کنید به ابننديم، ص ١٦٨ـ ١٦٩؛
ياقوت حموى، ج ١٨، ص ٨ـ١٠؛
باسورث، ج ١، ص ٣١؛
نيز براى موارد ديگر رجوع کنید به باسورث، ج ١، ص ٣٢ـ٣٣).
اين نگرش نخبهگرايانه، در عين حال در اين واقعيت نيز مشهود بود كه در زمينه تعليم و تربيت و علوم و معارف، بهويژه علوم سرّى و معارف باطنى، عوام را محرم نمىدانستند و همواره بر اين تأكيد مىكردند كه فهمِ خلق تنگ است و بايد به اندازه عقل عوام با ايشان سخن گفت (رجوع کنید به مولوى، دفتر ١، ص ٤٠٨، بيت ٣٨١٠، دفتر٤، ص ٣٦٦، بيت ٣٢٨٦)؛
برخى مطالب را با خطى ويژه مىنوشتند (يعقوبى، ج ١، ص ١٨٧) يا دستكم سعى مىكردند به نحوى دسترسى عوام را به برخى مطالب دشوارتر سازند. براى نمونه اسماعيلبن حسين جرجانى* در فصل مربوط به زهرهاى خطرناك در كتاب ذخيره خوارزمشاهى كه به فارسى است، نام مواد زيانآور و زهرها را به عربى آورده است تا به وجهى پوشيدهتر باشد و نام پادزهرها را به فارسى ذكر كرده است تا منفعت آن عامتر باشد (رجوع کنید به ص ٦٢٦ـ٦٢٧). آنان حتى گاه برخى اخبار را نيز از عموم پنهان مىداشتند و اطلاعرسانى سياسى را به دامنه عوام نمىگستردند؛
چنانكه مثلا خبر دستگيرى و حبس ابوالحسن ابنفرات وزير را در ٢٩٩ـ٣٠٠ از مردمان نهان داشتند (صابى، ص ٣٥). اين طرز فكر، مَفْصَلى است كه معيارهاى عقلانى و معرفتى را به معيارهاى اخلاقى و عرفانى پيوند مىزند.
٢) معيارهاى اخلاقى و عرفانى. همچنان كه گاه فلسفه براى خواص و شريعت براى عوام تلقى مىشد (رجوع کنید به ابوحيان توحيدى، كتاب الامتاع، ج ٢، ص ١٢ـ١٣)، صوفيه نيز طريقت را خاصه و شريعت را عامه مىانگاشتند، چنانكه در لغت نيز طريق، اخص از شارع بوده است (رجوع کنید به عَبّادى، ص ١٦ـ ١٧). همچنين در تصوف، خاصه را به معناى برگزيده و مقرب درگاه خداوند مىگرفتند (رجوع کنید به ژندهپيل، ١٣٦٨ش، ص ٢٥ـ٢٦، ٩٩، ١٢١، و جاهاى ديگر) و ميان عام و خاص و خاصالخاص/ اخص ــكه در سيروسلوك در بالاترين مقام و مرتبه قرار داشتندــ امتياز مىنهادند (رجوع کنید به هجويرى، ص ٥٥٧؛
ژندهپيل، ١٣٤٣ش، ص ٣٥ـ٣٨، ١٠٦ـ١٠٨). بهزعم صوفيه، ياران پيامبر صلىاللّهعليهو آلهوسلم نيز برحسب سلوك و بهرهمندى از حقايق باطنى به سه درجه پيران (مثل على، ابوبكر، عثمان، عمر و سلمان)، و متوسطان (چون معاذ، بلال و عمار) و عوامِ صحابه تقسيم مىشدند و پيامبر اكرم آنچه از اسرار شرع با دو دسته اول مىگفت با گروه سوم در ميان نمىنهاد (رجوع کنید به عبّادى، ص ٢٩). در تقسيمبندى ديگرى نيز مردم به دو دسته بركشيدهشدگان (مُصْطَفَيْن) و فرومايگان (مُسْتَرْذِلين) تقسيم گرديدهاند، در حالى كه عوام، پس از انبيا و اوليا و حكما، در رده سوم مصطَفَيْن قرار داده شدهاند (رجوع کنید به راغب اصفهانى، ص ١٦٤ـ ١٦٥). در اين دو تقسيمبندى اخلاقى و عرفانى، عوام در معنايى نكوهيده بهكار نرفته است، بلكه فقط از لحاظ مرتبه سلوكى و اخلاقى در رتبهاى فروتر از خواص قرار داده شده است. چنانكه به همان نسبت، وظايف عوام در سلوك و مجاهده از وظايف اشخاص در درجات بالاتر آسانتر است؛
مثلا زهد عوام آن است كه از حرام بپرهيزند، درحالى كه زهد خواصِ اهل صلاح، پرهيز از شُبهت است (ژندهپيل، ١٣٦٨ش، ص ١٤٣)، يا طاعت عامه گناه خاصگان و وصل عوام حجاب خواص است (مولوى، دفتر٢، ص ٢٩٤، بيت ٢٨١٦). با اين همه، در كاربردهاى ديگرى، عامى را به معناى كسى كه از سلوك و طى طريق عرفانى بىخبر است، گاه در برابر سالك و عارف قرار مىدادند كه طبعاً در اين معنا، عامى معنايى نكوهيده داشت (رجوع کنید به سعدى، ص ٤٤١؛
سبكى، ج ١٠، ص ١٣٢؛
دهخدا، ذيل «عامى»).
٣) معيارهاى ادبى و زبانشناختى. در منابع اسلامى، بهويژه در آثار ادبى، عامه و خاصه بهمعناى ويژهاى بهكار رفته است. عوام به كسانى اطلاق مىشده كه عربى نمىدانستند يا نيك نمىدانستند و خواص كسانى بودند كه در زبان عربى تبحر داشتند (آذرنوش، ص٢٨٠). زمخشرى (ص ١١ـ١٤) با استفاده از همين مبنا تصريح كرده است كسانى كه عربى فصيح را مىدانند و اعرابِ آن را مراعات مىكنند، خاصهاند و كسانى كه فارسى مىجويند، عامه (نيز رجوع کنید به آذرنوش، ص ١٧٣ـ١٧٤). به اين ترتيب، بهويژه در نخستين قرون دوره اسلامى، عوام نه بر طبقات پست يا عموم مردم بلكه بيشتر به طبقه عربىندان جامعه اطلاق مىشد (همان، ص ١٦٧). شمار بزرگى از نويسندگان اين دوره كه هم به عربى و هم به فارسى تسلط داشتند، در مقدمه كتابهايى كه به فارسى نوشتهاند صريحاً يادآور شدهاند كه علتِ فارسىنويسىشان آن بوده كه عوام نيز بتوانند از مطالبشان بهرهمند شوند و فايده كتاب، عام باشد (مثلا رجوع کنید به غزالى، ١٣٦٤ش، ج ١، ص ٩؛
عبّادى، ص ٨؛
شيخ بهائى، در مقدمه جامع عباسى؛
محمدباقر مجلسى در مقدمه شمارى از آثار فارسىاش از جمله عينالحيات و جلاءالعيون؛
براى بسيارى موارد ديگر رجوع کنید به آذرنوش، ص ٢٧٦ـ ٢٨٠). در منابع قيد شده كه برخى علما و واعظان و فقها براى استفاده عامه به فارسى تدريس مىكردند (براى نمونه رجوع کنید به رافعى قزوينى، ج ٢، ص١٥٠) و «از براى عوام، مسائل، پارسى درس گفتندى تا فايده عام باشد» (صفىالدين بلخى، ص ٤٥). در عين حال، در منابع ادبى، چون رسالة فى القوّاد جاحظ، درةالغواص فى اوهام الخواص حريرى، و اخبار الحُمْقى و المُغَفَّلين ابنجوزى، به مجادله ميان لغويان و افراد عامى درباره زبان و لغت و ادب توجه شده است (سعد، ص ١٣٧). عبدالملكبن محمد ثعالبى نيز در باب ثانى از كتاب خاصالخاص (ص ٤٦ـ١٤٤)، امثال رايج نزد فضلا و اهل ادب و آداب را با امثال رايج نزد عوام مقايسه كرده است.
٤) معيارهاى معيشتى و تخصص حرفهاى. قشرهاى فرودست جامعه عرب پيش از اسلام غالباً به كارهاى يدى اشتغال داشتند. چنانكه كارهايى چون سلمانى، خياطى، حمالى، نجارى و حجامت را معمولا افراد با اصل و نسب، يا وابسته به خانواده فرادست انجام نمىدادند و غيرعربها، بردگان و يهوديان بدان مىپرداختند و در مجموع، اين مشاغل متعلق به عوام جامعه بود (جوادعلى، ج ٤، ص ٥٦٣ـ٥٦٤). در دوره اسلامى نيز كمابيش، اصناف و صاحبان حرف و صنايع در كنار بردگان و اهل ذمه، سه دسته عمده عامه را تشكيل مىدادند (سعد، ص١٤٠). البته بايد توجه داشت در ميان هر سه اين گروهها كسانى بودهاند كه به سطوح عالى جامعه راه مىيافتند و عملا به نوعى در شمار خواص قرار مىگرفتند. بسيارى از ذمّيانِ متخصص در برخى كارها، از جمله پزشكى، صرافى و جَهْبَذى (رجوع کنید به جهبذ*)، به مقامات بالايى در دربار خلفا مىرسيدند (سعد، ص ١٤٨، ١٥٢). غلامان و كنيزان بسيارى نيز، بهويژه غلامان شاغل در ردههاى بالاى سپاه و كنيزان حرمسراها كه گاه در شمار سوگليها درمىآمدند يا مادران سلاطين و حكمرانان بعدى بودند، عملا جزو خاصه محسوب مىشدند (لوئيس، ص٤٠). صاحبان برخى مشاغل نيز كه بهطور مستقيم با دربارها در تماس بودند و از تخصص حرفهايشان در خدمت به خلفا و سلاطين استفاده مىشد، گاه از زمره عامه خارج مىشدند (رجوع کنید به ابنطقطقى، ص ٣٦ـ٣٧)، ولى اين تعلقيافتن به خاصه عملا محصولِ نزديكى آنان به كانون حكومت و قدرت بود، نه ارتقاى سطح معيشتى ايشان.
برخى نيز عامه را از لحاظ نوع معيشت به صورتهاى مختلفى تقسيمبندى كردهاند. ابنابىالربيع (ص ٨٣) عامه را از اين نظر به دو گروه تقسيم كرده است: يكى تجار و مستمرىبگيران كه به خوبى روزگار مىگذراندند و ديگرى بازاريان و عوامالناس كه در مراتب پستتر قرار داشتند (نيز رجوع کنید به سعد، ص١٤٠). طاهرى (ص ٤٤ـ٤٥) عامه را به سه گروه تقسيم كرده است: اصناف توليدى، مثل كشاورزان؛
اصناف غيرتوليدى، مثل سقايان و نگهبانان و خادمان؛
بيكاران و گروههاى كجروى اجتماعى، مثل سارقان و گدايان.
٥) معيارهاى سياسى و اجتماعى. در اين تقسيمبندى، ميزان دورى و نزديكى به كانون قدرت و حكومت و بهويژه شخص حاكم، تعيينكننده تعلق فرد به گروه عامه يا خاصه است. با اين حال، از آنجا كه عربهاى مسلمان در شيوههاى حكومت عميقآ وامدار سنّتهاى گذشته، بهويژه سنن ايرانى، بودهاند، دستكم درباره معيارهاى سياسى و اجتماعى ايشان در تقسيم مردم به خاصه و عامه مىتوان تا حدى به مسئله اخذ و اقتباس پرداخت. به نوشته جاحظ (١٣٣٢، ص ٢٣ـ٢٤)، اردشير بابكان نخستين پادشاهى بود كه براى نديمان و درباريان خود درجات و مراتبى تعيين كرد: طبقه اول، اُسواران و شاهزادگان كه به فاصله ده ذرع از پرده شاهى مىنشستند. طبقه دوم، نزديكان شاه از خاندانهاى بزرگ و دانشمندان برجسته كه در فاصله ده ذرع دورتر از طبقه اول مىنشستند. طبقه سوم، ظرفا و بذلهگويان كه البته آنها هم نمىبايست از خاندانهاى پست مىبودند و قبلا به مشاغل پستى چون بافندگى و حجامى تن داده و بيمار و ناقصالعضو نيز نبوده باشند. حسينبن محمد ثعالبى مرغنى (ص ٤٦٩، ٥٣٥) از خاصه براى اطلاق بر نزديكان پادشاه و از عامه براى مردم عادى در ذكر تاريخ شاهان ايرانى استفاده كرده و به اذن خاص و اذن عام براى بار عام اين پادشاهان توجه داده است (رجوع کنید به ص٣٩٠، ٤٩٨؛
براى خزانه خاصه در دوره ساسانى رجوع کنید به همان، ص٧٣٠). همچنين يكى از نخستين كاربردهاى خواص و عوام در ادبيات عرب از آنِ ابنمقفّع* ايرانى بوده است (رجوع کنید به ص ١٣٣). تفكيك برخى جشنها در سنّت ايرانى ساسانى به خاصه و عامه (مثلا نوروز عامه و نوروز خاصه رجوع کنید به نوروز*) نيز از كاربردهاى ايرانى اين تقسيمبندى است. بنابر اين شواهد، گفته شده كه احتمالا اين تقسيمبندى در جامعه اسلامى به نحوى تحت تأثير سنن ايرانى صورت گرفته است (رجوع کنید به د. اسلام، چاپ دوم، ذيل مادّه).
اين معيار، دستكم از دوره عباسى (١٣٢ـ٦٥٦) براى تفكيك مردم به دو گروه خاصه و عامه معمول بوده است. خاصه، يعنى محارم و نزديكان و نديمان خليفه، شامل خاندان خليفه، رجال دولتى، خانوادههاى اعيان و اتباع طبقه خاصه بود (زيدان، ج ٥، ص ٢٦؛
براى يك تقسيمبندى ديگر رجوع کنید به ماوردى، ١٤٠٦، ص ٢٩٧)؛
گو اينكه اين مجموعه در واقع شامل همه كسانى مىشد كه به نوعى در حكومت و قدرت سهم داشتند (رجوع کنید به ابوحيان توحيدى، كتاب الامتاع، ج ٣، ص ١٥١ـ١٥٢). بهويژه در دورههاى ضعف خلافت در بغداد، دامنه و شمار افراد صاحب نفوذ گسترش مىيافت و بر تعداد خواص كه عملا به معناىنخبگان بود افزوده مىشد (سعد، ص ١٣٨ـ١٣٩). در منابع تاريخى از انبوهى از افراد به عنوان خواص خلفا و سلاطين و وزيران و واليان نام برده شده است و به تعبير ابوحيان توحيدى (كتاب الامتاع، ج ١، ص ٢٠٥)، هر مَلِكى براى خود خاصهاى داشته است. مثلا سالم السُّدّى خاصِ عمربن عبدالعزيز (رجوع کنید به مسعودى، ج ٤، ص ١٧)، قبيصةبن ذؤيب خزاعى خاصِ عبدالملك (جهشيارى، ص ٣٤)، ابوعَبّاد كاتب خاصِ مأمون (مسعودى، ج ٤، ص ٣١٣)، احمدبن محمدبن مروانبن طبيب سرخسى خاصِ معتضد (ابنعبرى، ص ٢٦٦)، ابنبلنكرى خاصِ سلطان مسعود (ابنجوزى، ج١٠، ص ١٤٣)، اسحاقبن طليق كاتب خاصِ نصربن سيار، والى خراسان (جهشيارى، ص ٦٧)، و ابوعلى ابنمُقله خاصِ ابوالحسن ابنفرات وزير (ابنطقطقى، ص٢٧٠) بودهاند (براى موارد ديگر رجوع کنید به جهشيارى، ص ٣٧، ٩٧، ١٦٧، ١٧٨، ١٨٩؛
د. اسلام، همانجا). اين خواص، چه صاحبمقامى رسمى بوده باشند و چه به صورت غيررسمى، مىتوانستند در بخشى از حكومت دخالت كنند. مثلا سوگند بيعت با عنوان بيعت خاصه با حضور گروهى، پيش از بيعت عامه با خليفه جديد، انجام مىشد (رجوع کنید به طبرى، ج ٨، ص ١٢٥ـ ١٢٦، ج ٩، ص ١٥٥، ٣٩١؛
د. اسلام، همانجا). سادات و شرفا نيز در برخى دورهها در شمار خواص محسوب مىشدند، بهطورى كه گاه از عامى در مقابل سيد و علوى ياد مىشده است (رجوع کنید به سوزنى، ص ٣٠٦؛
فرهنگ بزرگ سخن، همانجا).
در دوره فاطميان (٢٩٧ـ٥٦٧) در مصر، خواص شامل خاندان حاكم، نقبا و سادات و رجال دولت و اعيان، و عوام شامل بازرگانان، صنعتگران، مردم عادى، بردگان و اهل ذمه بود (ناصرى طاهرى، ص١١٠). قلقشندى (ج ٣، ص ٤٧٧) خواص خليفه را در اين دوره به سه دسته استاذان، صِبيانالخاص و صِبيانالحُجَر تقسيم كرده كه براى هريك، دستهبنديهاى تفصيلى ديگرى معمول بوده است. مثلا استاذان عبارت بودند از: مسئول شَدُّالتاج (= متولى بستن تاج خليفه)، صاحب المجلس، صاحبالرساله، مسئول زمام القصور، صاحب بيتالمال، صاحب الدفتر، حامل الدواة و نظاير اينها (همان، ج ٣، ص٤٨٠ـ٤٨١).
همچنين در دوره اسلامى، واژه خاص درباره نهادها و املاك و داراييهاى متعلق به خلفا و سلاطين و خاندان حاكم به كار مىرفت (د. اسلام، همانجا) و در منابع، از شمار بزرگى از ديوانها و نهادها با عنوان خاصه نام برده شده است: ضياع خاصه يا ضياعالسلطان، درباره املاك و زمينهاى خصوصى سلطان يا خليفه (رجوع کنید به طبرى، ج١٠، ص ١٥؛
صابى، ص٤٠؛
ابناثير، ج ٨، ص ١١٦)؛
بيتالمال خاصه كه خزانه شخصى خليفه را از خزانه عمومى تفكيك مىكرد (طبرى، ج ٨، ص ٢٢١؛
صابى، ص ٣٤، ٢٨٥؛
ابناثير، ج ٦، ص ١٠٦، ج ٨، ص١١٠)؛
دارالطراز خاصه و دارالطراز عامه (اشتور، ص١٥٠؛
زكىمحمد حسن، ص ٨٣ ـ ٨٤)؛
مظالم خاصه و مظالم عامه (صابى، ص ٢٧)؛
خزائن الكسوة الخاصه (ابنتغرى بردى، ج ٤، ص ٨٤)؛
شرطه خاصه (طبرى، ج ٩، ص ٦٢٧؛
ابناثير، ج ٧، ص ٣٩٧)؛
مجلس خاصه و مجلس عامه (ابناثير، ج ٦، ص٣٦٠)؛
ديوان خاصه (قرطبى، ص ١٠٨)؛
امارت خاصه، ولايت عامه و خاصه قضا و نقابت عامه (ماوردى، ١٤١٠، ص ٧٤، ١٣٨، ١٧٣)؛
طبيب خاص (قلقشندى، ج ٣، ص ٤٩٢، ٥٢١)؛
اصطبل خاصه و اصطبل عامه (صابى، ص ٢٢؛
قلقشندى، ج ٣، ص ٤٧٤ـ ٤٧٥)؛
باب عامه و باب خاصه (طبرى، ج ٩، ص ٤٦١؛
قرطبى، ص ١٢٢؛
صابى، ص ١٥ـ١٦)؛
مطابخ خاصه و مطابخ عامه (صابى، ص٢٠)؛
و سفرههاى خاص و سفرههاى عام (ناصرخسرو، ص٦٦؛
قلقشندى، ج٣، ص ٥٢٣؛
مَقريزى، ج٢، ص٢١٠ـ٢١١).
در دوره مماليك (٦٤٨ـ٩٢٢)، خواص بهصورت نهادى معيّن با عنوان خاصكيه سازماندهى شده و عبارت بودند از: محافظان شخصى سلطانوملازمان برگزيدهاو. اينان ملازمان خلوت سلطان بودند كه محمل شريف را نيز همراهى مىكردند و تعداد آنها در دوره ملك ناصرمحمدبن قلاوون چهل تن بود كه بعدها افزايش يافت. مثلا در دوره ملك اشرف برسباى، شمار خاصكيه به هزار تن بالغ شده بود. برخى از خاصكيه وظايفى رسمى برعهده داشتند، در مأموريتهاى گوناگون شركت مىكردند يا به اميرى ولايات مىرسيدند، ولى برخى ديگر وظيفه و مقامرسمى نداشتند. فرماندهان و اميران خاصكيه غالبآ عالىترين مناصب نظامى مماليك را داشتند (رجوع کنید به قلقشندى، ج ٨، ص ٢٢٥؛
ابنشاهين، ص ١١٣، ١١٦؛
د. اسلام، چاپ دوم، ذيل "Khassakiyya").
در عثمانى نيز عنوان خاصكى از قرن دهم تا سيزدهم، هم در دربار و هم در سازمان نظامى حكومت به كار مىرفته است. زنان سوگلى حرم سلطان را، كه بين چهار تا هفت تن بودند، خاصكى مىناميدند. اين زنان، عنوان قادين/ خاتون* داشتند و در سراهاى خاص خود زندگى مىكردند و ملازمان خاص خود را داشتند. به اين زنان، در صورتى كه فرزندى براى سلطان به دنيا مىآوردند، خاصكىسلطان مىگفتند (د. اسلام، چاپ دوم، ذيل "Khasseki")؛
در ايران دوره صفوى نيز گاه زن اصلى شاه را خاصه مىناميدند رجوع کنید به سانسون، ص ٨٨).
همچنين برخى اُرْتَهها (گروهانها)ى سپاه ينىچرى* نيز خاصكى ارتهلرى ناميده مىشدند كه در رأس هريك از آنها يك آغا قرار داشت و سرپرستى اين آغاها نيز برعهده باشخاصكى (خاصكى ارشد) بود. اين خاصكيها سلطان را در شكار يا رفتن به مسجد همراهى مىكردند. بستانجى* خاصكىلر نيز در تشكيلات عثمانى از باغها و بستانهاى كاخهاى سلطنتى مراقبت مىكردند (رجوع کنید به د. اسلام، همانجا).
رابطه حاكم با خواص و عوام. در منابع اسلامى توصيه مىشد كه ملك و حاكم بايد با خواص مشورت كند (براى نمونه رجوع کنید به ابنطقطقى، ص٢٥) و اصولا نحوه رفتار او با هريك از گروههاى خاصه و عامه بايد متفاوت مىبود. نويسندگان ادبيات سياسةالملوك و نصيحةالملوك در فصولى با عنوان سياسةالعامه و سياسة الخاصه، وظايف و نحوه برخورد حاكم را با هريك از اين دو گروه يادآور مىشدند (براى نمونه رجوع کنید به ماوردى، ١٤٠٦، ص٢٨٩ـ ٣٤٧، ٣٥١ـ٤٠٥). مثلا اينكه حاكم بايد در برابر عوام، شدت و حدّت به خرج دهد و در برابر خواص با لطف و نرمش عمل كند (ابنمقفع، ص ١١٩ـ١٢٠؛
ابنطقطقى، ص ٤١؛
قس نهجالبلاغة، نامه ٥٣: سفارش امام علىعليهالسلام به مالكاشتر درباره نحوه رفتار با عامه و خاصه و لزوم رعايت حال عامّه)، هرچند، گاه بايد در كارهاى خارج از طاقت عوام، احوال ايشان را رعايت كرد (رجوع کنید به ابنفُوَطى، ج٤، قسم٤، ص٧٥٦). خواص حاكم بايد مردمانى صاحب فضل، معتمد، امين و وفادار باشند (ابنمقفع، همانجا؛
ابنطقطقى، ص٣٦ـ٣٧) و در همراهى و همنشينى با حاكم، آداب و ترتيب شايسته را بهجاى آورند (رجوع کنید به جاحظ، ١٣٣٢، ص ١٠٤ـ ١١٦). براى حاكم سزاوار نيست كه با افراد پست و دونپايه و بازاريان و افراد نادان مخالطت و معاشرت كند (ابنطقطقى، همانجا)، هرچند فساد هريك از دو گروه، خاصه و عامه، ممكن است به فساد ديگرى نيز منجر شود (رجوع کنید به ثعالبىمرغنى، ص ٤٨٣؛
ابنعساكر، ج ٢٣، ص١٤٠؛
مَقَّرى، ج ٧، ص ١٤٣).
منابع:
(١) آذرتاش آذرنوش، چالش ميان فارسى و عربى سدههاى نخست، تهران ١٣٨٥ش؛
(٢) ابنابىالحديد، شرح نهجالبلاغة، چاپ محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره ١٣٨٥ـ١٣٨٧/ ١٩٦٥ـ١٩٦٧، چاپ افست بيروت (بىتا.)؛
(٣) ابنابىالربيع، سلوك المالك فى تدبير الممالك، چاپ عارف احمد عبدالغنى، دمشق ١٩٩٦؛
(٤) ابنابىطاهر، بغداد فى تاريخ الخلافة العباسية، بغداد ١٣٨٨/١٩٦٨؛
(٥) ابناثير؛
(٦) ابنتغرى بردى، النجوم الزاهرة فى ملوك مصر و القاهرة، قاهره ?( ١٣٨٣)ـ١٣٩٢/ ?( ١٩٦٣)ـ ١٩٧٢؛
(٧) ابنجوزى، المنتظم فى تاريخ الملوك و الامم، حيدرآباد، دكن، ج ٧، ١٠، ١٣٥٨؛
(٨) ابنشاهين، كتاب زبدة كشفالممالك، چاپ پل راوس، پاريس ١٨٩٤، چاپ افست قاهره ١٩٨٨؛
(٩) ابنطقطقى، الفخرى فى الآداب السلطانية و الدول الاسلامية، بيروت: دارصادر، (بىتا.)؛
(١٠) ابنعبرى، تاريخ مختصرالدول، چاپ انطون صالحانى، لبنان ١٤٠٣/١٩٨٣؛
(١١) ابنعساكر، تاريخ مدينة دمشق، چاپ على شيرى، بيروت ١٤١٥ـ١٤٢١/ ١٩٩٥ـ٢٠٠١؛
(١٢) ابنفرّاء، كتاب المعتمد فى اصولالدين، چاپ وديع زيدان حدّاد، بيروت ١٩٧٤؛
(١٣) ابنفُوَطى، تلخيص مجمعالآداب فى معجم الالقاب، ج ٤، قسم ٤، چاپ مصطفى جواد، (دمشق ١٩٦٧)؛
(١٤) ابنمقفع، الادب الكبير و الادب الصغير، بيروت ١٩٥٦؛
(١٥) ابنمنظور؛
(١٦) ابننديم (تهران)؛
(١٧) ابوحيان توحيدى، كتاب الامتاع و المؤانسة، چاپ احمد امين و احمد زين، بيروت (بىتا.)؛
(١٨) همو، المقابسات، چاپ محمد توفيق حسين، بغداد ١٩٧٠، چاپ افست تهران ١٣٦٦ش؛
(١٩) ابونعيم اصفهانى، حلية الاولياء و طبقات الأصفياء، چاپ محمدامين خانجى، بيروت ١٣٨٧/ ١٩٦٧؛
(٢٠) احمدبن يحيى بلاذرى، انساب الاشراف، ج ٣، چاپ عبدالعزيز دورى، بيروت ١٣٩٨/١٩٧٨؛
(٢١) عبدالسلام بنعبدالعالى، الفلسفة السياسيّة عندالفارابى، بيروت ١٩٩٧؛
(٢٢) بيهقى؛
(٢٣) عبدالملكبن محمد ثعالبى، ثمار القلوب فى المضاف و المنسوب، چاپ محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره ( ١٩٨٥)؛
(٢٤) همو، خاصالخاص، چاپ صادق نقوى، حيدرآباد، دكن ١٤٠٥/ ١٩٨٤؛
(٢٥) حسينبن محمد ثعالبى مرغنى، تاريخ غررالسير، المعروف بكتاب غرراخبار ملوك الفرس و سيرهم، چاپ زوتنبرگ، پاريس ١٩٠٠، چاپ افست تهران ١٩٦٣؛
(٢٦) عمروبن بحر جاحظ، العثمانية، چاپ عبدالسلام محمد هارون، (قاهره) ١٣٧٤/١٩٥٥؛
(٢٧) همو، كتاب التاج فى اخلاق الملوك، چاپ احمد زكىباشا، قاهره ١٣٣٢/١٩١٤؛
(٢٨) همو، كتاب الحيوان، چاپ عبدالسلام محمد هارون، مصر ?( ١٣٨٥ـ١٣٨٩/ ١٩٦٥ـ ١٩٦٩)، چاپ افست بيروت (بىتا.)؛
(٢٩) اسماعيلبن حسين (حسن) جرجانى، ذخيره خوارزمشاهى، چاپ عكسى از نسخهاى خطى، چاپ علىاكبر سعيدى سيرجانى، تهران ١٣٥٥ش؛
(٣٠) علىبن محمد جرجانى، كتاب التعريفات، چاپ گوستاو فلوگل، لايپزيگ ١٨٤٥، چاپ افست بيروت ١٩٨٥؛
(٣١) جوادعلى، المفصّل فى تاريخ العرب قبل الاسلام، بغداد ١٤١٣/١٩٩٣؛
(٣٢) اسماعيلبنحماد جوهرى، معجمالصحاح: قاموس عربى ـ عربى، چاپ خليل مأمون شيحا، بيروت ١٤٢٨/ ٢٠٠٧؛
(٣٣) محمد بن عبدوس جهشيارى، كتاب الوزراء و الكتّاب، چاپ مصطفى سقا، ابراهيم ابيارى، و عبدالحفيظ شلبى، قاهره ١٣٥٧/١٩٣٨؛
(٣٤) حاجىخليفه؛
(٣٥) قاسمبن على حريرى، درّةالغوّاص فى اوهام الخواص، چاپ هاينريش توربكه، لايپزيگ ١٨٧١، چاپ افست بغداد (بىتا.)؛
(٣٦) بديلبن على خاقانى، ديوان، چاپ ضياءالدين سجادى، تهران ١٣٧٨ش؛
(٣٧) مصطفى عبدالكريم خطيب، معجم المصطلاحات و الالقاب التاريخية، بيروت ١٤١٧/ ١٩٩٧؛
(٣٨) دايرةالمعارفتشيع، زيرنظر احمد صدرحاجسيدجوادى، كامران فانى، و بهاءالدين خرمشاهى، تهران ١٣٦٦ش ـ، ذيل «خاصّه» (از على رفيعى)؛
(٣٩) دهخدا؛
(٤٠) احمدبن داوود دينورى، كتابالنبات، ج ٣، نيم اول ج ٥، چاپ ب. لوين، ويسبادن ١٣٩٤/١٩٧٤؛
(٤١) حسينبن محمد راغب اصفهانى، كتاب الذريعة الى مكارم الشريعة، چاپ ابويزيد عجمى، قاهره ?(١٤٠٧/ ١٩٨٧)، چاپ افست قم ١٣٧٣ش؛
(٤٢) عبدالكريمبن محمد رافعى قزوينى، التدوين فى اخبار قزوين، چاپ عزيزاللّه عطاردى، تهران ١٣٧٦ش؛
(٤٣) محمدبن محمد زَبيدى، تاجالعروس من جواهرالقاموس، ج ٢٥، چاپ مصطفى حجازى، كويت١٤٠٩/١٩٨٩؛
(٤٤) زكىمحمدحسن،الفنالاسلامى فى مصر من الفتح العربى الى نهاية العصر الطولونى، بيروت ١٤٠١/ ١٩٨١؛
(٤٥) محمودبن عمر زمخشرى، المفصّل فى علم اللغة، چاپ محمد عزالدين سعيدى، بيروت ١٤١٠/١٩٩٠؛
(٤٦) جرجى زيدان، تاريخ التمدن الاسلامى، چاپ حسين مؤنس، قاهره (بىتا.)؛
(٤٧) احمدبن ابوالحسن ژندهپيل، انس التائبين، چاپ على فاضل، تهران ١٣٦٨ش؛
(٤٨) همو، حديقةالحقيقه، چاپ محمدعلى موحد،تهران١٣٤٣ش؛
(٤٩) عبدالوهاببنعلى سبكى، طبقات الشافعية الكبرى، چاپ محمود محمد طناحى و عبدالفتاح محمدحلو، (قاهره )١٩٦٤ـ( ١٩٧٦)؛
(٥٠) فهمى سعد، العامة فى بغداد فى القرنين الثالث و الرابع للهجرة: دراسة فى التاريخ الاجتماعى، بيروت ١٤١٣/١٩٩٣؛
(٥١) مصلحبن عبداللّه سعدى، كليات سعدى، چاپ بهاءالدين خرمشاهى، تهران ١٣٧٩ش؛
(٥٢) مجدودبن آدم سنايى، حديقةالحقيقة و شريعةالطريقة، چاپ مدرس رضوى، تهران ١٣٥٩ش؛
(٥٣) محمدبن مسعود سوزنى، حكيم سوزنى سمرقندى، چاپ ناصرالدين شاهحسينى، تهران ?(١٣٤٤ش)؛
(٥٤) محمودبن عبدالكريم شبسترى، مجموعهآثار شيخمحمود شبسترى، چاپ صمد موحد، تهران ١٣٧١ش؛
(٥٥) هلالبن مُحَسِّن صابى، الوزراء، او، تحفةالامراء فى تاريخ الوزراء، چاپ عبدالستار احمد فراج، (قاهره) ١٩٥٨؛
(٥٦) صديق حسنخان، ابجدالعلوم، ج ٢، بيروت ١٣٩٥؛
(٥٧) عبداللّهبن عمر صفىالدين بلخى، فضائل بلخ، ترجمه عبداللّهبن محمد حسينى بلخى، چاپ عبدالحى حبيبى، تهران ١٣٥٠ش؛
(٥٨) احمد طاهرى، عامة قرطبة فى عصر الخلافة: دراسة فى التاريخ الاجتماعى الاندلسى، رباط ١٩٨٩؛
(٥٩) طبرى، تاريخ (بيروت)؛
(٦٠) محمدبن يوسف عامرى، الاعلام بمناقب الاسلام، ترجمه فارسى همراه با متن عربى، ترجمه احمد شريعتى و حسين منوچهرى، تهران ١٣٦٧ش؛
(٦١) منصوربن اردشير عَبّادى، التصفية فى احوال المتصوفة (صوفىنامه)، چاپ غلامحسين يوسفى، تهران ١٣٦٨ش؛
(٦٢) علىبن ابىطالب (ع)، امام اول، نهجالبلاغة، چاپ صبحى صالح، بيروت ١٣٨٧/١٩٦٧، چاپ افست قم (بىتا.)؛
(٦٣) محمدبن محمد غزالى، الجام العوام عن علمالكلام، چاپ رياض مصطفى عبداللّه، دمشق ١٤١٧/ ١٩٩٦؛
(٦٤) همو، القسطاس المستقيم، چاپ ويكتور شلحت، بيروت ١٩٨٣؛
(٦٥) همو، كيمياى سعادت، چاپ حسين خديوجم، تهران ١٣٦٤ش؛
(٦٦) محمدبن محمد فارابى، كتاب الحروف، چاپ محسن مهدى، بيروت ١٩٧٠؛
(٦٧) فرهنگ بزرگ سخن، به سرپرستى حسنانورى، تهران: سخن، ١٣٨١ش؛
(٦٨) عريببن سعد قرطبى، صلة تاريخالطبرى، در ذيول تاريخ الطبرى، چاپ محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره: دارالمعارف، ( ١٩٧٧)؛
(٦٩) قلقشندى؛
(٧٠) علىبن محمد ماوردى، الاحكامالسلطانية و الولايات الدينية، چاپ خالد عبداللطيف السبعالعلمى، بيروت ١٤١٠/١٩٩٠؛
(٧١) همو، كتاب نصيحة الملوك، چاپ محمدجاسم حديثى، بغداد (١٤٠٦/ ١٩٨٦)؛
(٧٢) مجمل التواريخ والقصص، چاپ سيفالدين نجمآبادى و زيگفريد وبر، نكارهاوزن ١٣٧٨ش؛
(٧٣) مسعودى، مروج (بيروت)؛
(٧٤) احمدبن محمد مَقَّرى، نفحالطيب، چاپ احسان عباس، بيروت ١٣٨٨/١٩٦٨؛
(٧٥) احمدبن على مَقريزى، كتاب المواعظ و الاعتبار بذكر الخطط و الآثار، المعروف بالخطط المقريزية، بولاق ١٢٧٠، چاپ افست قاهره (بىتا.)؛
(٧٦) جلالالدين محمدبن محمد مولوى، مثنوى معنوى، تصحيح و ترجمه رينولد آلن نيكلسون، تهران ١٣٨١ش؛
(٧٧) ناصرخسرو، سفرنامه ناصرخسرو، چاپ نادر وزينپور، تهران ١٣٦٧ش؛
(٧٨) عبداللّه ناصرى طاهرى، فاطميان در مصر، قم ١٣٧٩ش؛
(٧٩) محمدبن محمود نيشابورى، تفسير بصائر يمينى، ج ١، چاپ على رواقى، (تهران )١٣٥٩ش؛
(٨٠) علىبن عثمان هجويرى، كشفالمحجوب، چاپ محمود عابدى، تهران ١٣٨٣ش؛
(٨١) ياقوت حموى، معجم الادباء، مصر ١٣٥٥ـ١٣٥٧/ ١٩٣٦ـ ١٩٣٨، چاپ افست بيروت (بىتا.)؛
(٨٢) يعقوبى، تاريخ؛
(٨٣) Eliyahu Ashtor, A social and economic history of the Near East in the Middle Ages, London ١٩٧٦;
(٨٤) Clifford Edmund Bosworth, The mediaeval Islamic underworld: the Banu Sasan in Arabic society and literature, Leiden ١٩٧٦;
(٨٥) EI٢, s.vv. "Al-Khass wa'l-Amma" (by M. A. J. Beg), "KhassaKiyya" (by D. Ayalon), "Khasseki" (by Cengiz Orhonlu), "Tardjama. ١: in literature" (by D.F. Eickelman);
(٨٦) Miles Fairburn, Social history: problems, strategies and methods, New York ١٩٩٩;
(٨٧) Bernard Lewis, "The faith and the faithful", in The World of Islam: faith, people, culture, ed. Bernard Lesis, London: Thames and Hudson, ١٩٨٠;
(٨٨) Francois Sanson, Estat present du royaume de Perse, Paris ١٦٩٤.
/ ابراهيم موسى پور/