دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٤٩١٢
جَنّابی ، ابوطاهر سلیمانبن ابیسعید حسن ، از مشهورترین پیشوایان دولت كوچك قَرمَطیان در بحرین كه چندین سال وحشت زائران مكه و اهالی جنوب عراق را بر انگیخت. او در ٢٩٤ (قس طَراد، ص ٢٥٣، كه ظاهراً به اشتباه سال ٢٨٤ را ذكر كرده است) در جَنّابه (گناوه) متولد شد (مسعودی، ص ٣٩١؛ مقدسی، ص ٤٢٦؛ لسترنج ، ص ٢٧٣) و از اینرو، بیشتر تاریخنگاران سنِّ ابوطاهر را در ٣١٢، به طور تقریبی، هفده سال نوشتهاند (رجوع کنید به ثابتبن سنان، ص ٢١٢؛ كتاب العیون و الحدائق ، ج ٤، قسم ١، ص ٢٢٣؛ مسكویه، ج ١، ص ١٢١؛ قس دخویه، ص ٧٥) و نوشته گوستاو وایلمبنی بر اینكه در ٣١٢ ابوطاهر ٢٧ ساله بوده است پایهای ندارد (رجوع کنید به دخویه، همانجا). اگرچه غالباً گفته میشود كه ابوطاهر پس از پدر به فرمانروایی رسید، بنا بر نوشته مسعودی (همانجا)، پس از كشته شدن ابوسعید جَنّابی * (٣٠٠ یا ٣٠١)، فرزند بزرگ او سعید، به فرمانروایی رسید و با كمك شورای عِقْدانیه (برجستگان)، مركّب از دوازده نفر، به حكومت پرداخت (دوبلوا، ص ١٤؛ قس دخویه، ص ٧٣).
ابنخلدون در باره رویدادی كه پس از قتل ابوسعید منجر به جانشینی ابوطاهر شد، نوشته است كه ابوسعید جَنّابی پسر بزرگ خود، سعید، را به جانشینی برگزیده بود (ج ٤، ص ١١٥)، ولی او در كارها ناتوان بود (نویری، ج ٢٥، ص ٢٧٦). ابوطاهر بر وی شورید و او را كشت و زمام امور قرمطیان را به دست گرفت. شورای عقدانیه با ابوطاهر بیعت كرد و عُبَید اللّه المهدی (حك : ٢٩٧ـ٣٢٢)، نخستین خلیفه فاطمی مصر، ضمن نامهای او را به امارت برگزید؛ اما میدانیم كه ابوالقاسم سعید در آن زمان كشته نشد، بلكه در ٣٦١ درگذشت (رجوع کنید به ابنجوزی، ج ١٤، ص ٣١٠؛ دخویه، ص ٧٤؛ قس وایل، ج ٢، ص ٦١٢). ابوسعید جنّابی وصیت كرده بود كه پس از مرگش، نخست سعید به جای او بنشیند تا وقتی كه پسر دیگرش، ابوطاهر، به بلوغ برسد (رجوع کنید به بوئن، ص ٢٠٥؛ خلیفه، ص ٢٦٧) و آنگاه حكومت را به او بسپارند. به پیروی از این وصیت، سعید حكومت را در ٣٠٥، كه ابوطاهر یازده ساله بوده است، به او تسلیم كرد (مقریزی، ١٣٨٧، ج ١، ص ١٦٥؛ دواداری، ج ٦، ص ٦٢؛ نیز رجوع کنید به مسعودی، همانجا؛ ابنحوقل، ص ٢٩٦). در این گزارشها، از دخالت عبیداللّه فاطمی ذكری به میان نیامده است (مادلونگ ، ١٩٩٦، ص ٣٧). از این سال (٣٠٥) تا رمضان ٣١٠، كه به گفته مسعودی (همانجا؛ برای اطلاع بیشتر رجوع کنید به هالم ، ص ٢٢٦، ٤١٢، یادداشت ٣٨٨) رهبری قرمطیان را به دست گرفت، اطلاعات روشنی در دست نیست. در دهه نخستین سده چهارم، قرمطیان مدتی از كشمكش با دستگاه خلافت عباسی (حك : ١٣٢ـ٦٥٦) خودداری كردند و حتی در دوره وزارت علیبن عیسیبن جرّاح (متوفی ٣٣٤)، كه امتیازاتی از قبیل استفاده از بندر سیراف را در ٣٠٤ به ایشان داد، مناسبات دوستانه داشتند. به نوشته ابنخلدون (همانجا)، ابوطاهر در ٣٠٧ به بصره لشكر كشید و پس از قتل و غارت بازگشت. در آن موقع هنوز ابوطاهر به رهبری قرمطیان انتخاب نشده بود (ابنجوزی، ج ١٣، ص ١٨٩؛ ذهبی، ١٩٨٤ ، ج ٢، ص ١٣٩؛ د.اسلام ، چاپ دوم، ذیل مادّه). ظاهراً حملهای كه ابنخلدون (همانجا) در ٣٠٧ از آن خبر داده، صورت نگرفته است و هیچ یك از مورخان قدیم، مانند عَرِیببن سعد قرطبی، ابوعلی مسكویه و حتی ابناثیر، در این سالها خبری از فعالیت قرمطیان ندادهاند. مسعودی (ص ٣٨٠، ٣٩١)، اخومُحَسِّن (رجوع کنید به مقریزی، ١٣٨٧، همانجا) و قاضی عبدالجباربن احمد (ج ٢، ص ٣٨١ به بعد)، كه تاریخ قرمطیان را متوالیاً شرح دادهاند، بر این امر تأكید كردهاند كه بعد از مرگ ابوسعید جنّابی، قرمطیان فعالیتی نداشتند تا اینكه ابوطاهر بصره را در ٣١١ به تصرف در آورد (قس مقریزی، ١٣٨٧، ص ١٨٠، كه سال ٣١٠ را ذكر كرده است؛ نیز رجوع کنید به مادلونگ، ١٩٩٦، ص ٣٢). ابوطاهر بسیار جوان بود و ظاهراً پیش از ٣١١ هیچ قدرتی نداشت. از آنجا كه نخستین اقدام جنگی مهم قرمطیان پس از قتل ابوسعید، به رهبری ابوطاهر و در ٣١١ صورت گرفت، میتوان پذیرفت كه چون سعید دلاوری پدر را به ارث نبرده بود، شورای عقدانیه بر آن شد كه ابوطاهر را به جای پدر به حكومت رساند و عبیداللّه فاطمی نیز این انتخاب را تأیید كرد (قس اسكانلون ، ص ٣٠) و شاید خود محرك آن بود.
نخستین كسی كه از حمله ابوطاهر در ٣٠٧ سخن به میان آورده، ابنجوزی است. به نوشته او (همانجا)، قرمطیان در این سال وارد بصره شدند، حامدبن عباس از وزارت خلع و ابنفرات (متوفی ٣١٢) برای سومینبار وزیر شد (ذهبی، ١٤١٥، ص ٢٨). عزل حامدبن عباس و وزارت جدید ابنفرات به طور قطع در ٣١١ بوده است (رجوع کنید به قرطبی، ص ٩٧؛ مسكویه، ج ١، ص ٨٥). ابنجوزی در جای دیگر (ج ١٣، ص ٢١٩) تاریخ این رویداد را سال ٣١١ ثبت كرده است؛ بنابراین خبر یورش قرمطیان نیز میبایست مربوط به این سال باشد، نه ٣٠٧. شرحی هم كه ابنخلدون (همانجا) به دست داده است، چندان قانع كننده نیست. بر خلاف نظر ابنخلدون، در هیچ جای دیگر خبر وحشت مردم بغداد، به دلیل حمله سپاهیان ابوطاهر پیش از ٣١١، ذكر نشده است (رجوع کنید به قرطبی، ص ١١٠). ابنتَغری بِردی (ج ٣، ص ١٩٧) و ابنكثیر (ج ١١، ص ١٣٠)، كه سال ٣٠٧ را ذكر كرده، مفروضاً این گزارش را از تاریخالاسلام ذهبی (همانجا) گرفتهاند و نوشتههای ذهبی در این زمینه متكی به نوشتههای ابنجوزی است (مادلونگ، ١٩٩٦، همانجا).
سكوت قرمطیان در خلال دهه نخست سده چهارم اتهام بیكفایتی سعید را كاملاً توجیه میكند (رجوع کنید به دخویه، همانجا). در آن ایام سرزمینهای مركزی جهان اسلام، به ویژه عراق كه در معرض تهدید قرمطیان قرار داشت، از این فرقه چندان بیمناك بودند كه حتی علیبن عیسیبن جرّاح ــ كه سیاستهای صلحجویانه او با قرمطیان در سال ٣٠٠ سبب آزادی هزاران تن از اسیران و مصونیت ده ساله بغداد از هجوم ایشان شد به خیانت و همداستانی با قرمطیان متهم گردید (رجوع کنید به قاضی عبدالجباربن احمد، ج ٢، ص ٣٨٠ـ ٣٨١؛ كتاب العیون و الحدائق ، ج ٤، قسم ١، ص ٢٢٢؛ باسورث ، ص ٢٢٣).
چند روز پس از بركناری علیبن عیسی از وزارت، ابوطاهر در ٢٤ ربیعالا´خر ٣١١، به عنوان فرمانده قرمطیان شبانه به همراه ٧٠٠ ، ٢ تن (ثابتبن سنان، ص ٢١١ـ٢١٢؛ قس ابناثیر، ج ٨، ص ١٤٣؛ نویری، ج ٢٥، ص ٢٧٧؛ كانار، ص ٣٥٢) به بصره تاخت. سُبُك مُفلِحی، والی بصره، صبح روز بعد خبردار شد و برای بیرون راندن آنان وارد نبرد گردید. ابوطاهر در جنگی ده روزه بسیاری از مردم شهر و از جمله والی بصره را به قتل رسانید و بخش عظیمی از افرادی كه موفق به فرار شده بودند، در باتلاقهای اطراف شهر غرق شدند.
ابنفرات لشكری به مقابله ابوطاهر فرستاد و او پس از هفده یا هجده روز از بصره عقب نشست و به بحرین بازگشت. مقتدر (حك : ٢٩٥ـ٣٢٠)، خلیفه عباسی، پس از كشته شدن سبك مفلحی، محمدبن عبداللّه فارقی را به والیگری بصره برگمارد و او هنگامی به آنجا رسید كه ابو طاهر رفته بود (مسعودی، ص٣٨٠؛ ثابتبنسنان، ص٢١٢؛ قرطبی، ص٩٧ـ ٩٨؛ مسكویه، ج ١، ص ١٠٤ـ ١٠٥؛ ابنخلّكان، ج ٢، ص ١٤٨؛ صفدی، ج ١٥، ص ٣٦٤؛ قس هاینال ، ١٩٩٤، ص ١٧). به نظر میرسد، تَهوّر ابوطاهر شورای عقدانیه را بر آن داشت كه رهبری قرمطیان را به او واگذار كند (دخویه، همانجا).
ابوطاهر در اواخر سال ٣١١ به كاروانی از حاجیان یورش برد كه از مكه به هَبَیر (ریگزاری در نزدیكی مكه) باز میگشتند. وی تنی چند از امیران عراق، از جمله ابوالهیجاء عبداللّهبن حَمْدان كه مأمور حفاظت قافله شده بود و نیز احمدبن بدر، عموی مادرِ مقتدر عباسی، را به اسارت گرفت و بعدها با گرفتن مال، آنان را آزاد كرد و از خلیفه حكومت بصره و اهواز (خوزستان) را خواست، ولی خلیفه پاسخی به او نداد (مسعودی، همانجا؛ مسكویه، ج ١، ص ١٢١؛ قرطبی، ص ١٠٣؛ یافعی، ج ٢، ص ١٩٨؛ كانار، ص ٣٥٢ـ ٣٥٤؛ احمد عَدوان، ص ١٢٤). در ٣١٢، ابوطاهر از هَجَر (مركز بحرین قدیم یعنی احساء كنونیرجوع کنید به علاءالدین، ص ٢٧) به قصد غارت حاجیان لشكر كشید. در آن زمان، جعفربن وَرقاء شیبانی، فرماندار توابع (اَعمال) كوفه و محافظ راه مكه و حاجیان بود. جعفر از بیم ابوطاهر با هزار نفر از طایفه بنیشیبان به همراه حاجیان حركت كرد (نویری، ج ٢٥، ص ٢٨٥). ابوطاهر با جعفر به نبرد پرداخت و او تاب مقاومت نیاورد و گریخت، سپس ابوطاهر با سپاه پنج هزار تنی خلیفه (رجوع کنید به همان، ج ٢٥، ص ٢٨٦، كه تعداد آنان را شش هزار نفر ذكر كرده است)، كه پشت سرِ آنان بودند، روبهرو شد و آنان را مغلوب كرد. ابوطاهر نبرد را ادامه داد و وارد كوفه شد. وی جِنّی صفوانی، سركرده عباسیان، را اسیر كرد و بسیاری را به قتل رسانید و هر چه در كوفه یافت با خود به هجر برد (ثابتبن سنان، ص ٢١٧؛ مسكویه، ج ١، ص ١٤٥ـ ١٤٦؛ مقریزی، ١٤٠٧، ص ٢٦٢؛ نویری، ج ٢٥، ص ٢٨٧). مونس خادم (٢٣١ـ٣٢١)، سردار و امیر ترك، به دستور خلیفه عباسی به مقابله آمد. وقتی او به كوفه رسید، قرمطیان رفته بودند. مونس نیز یاقوت را در كوفه به حكومت گمارد و خود به واسط رفت تا آنجا را از هجوم ابوطاهر مصون بدارد (قرطبی، ص ١٢٤؛ مسكویه، ج ١، ص ١٤٦؛ ابناثیر، ج ٨، ص ١٥٥ـ١٥٦). در ٣١٣ نیز به سبب هجوم قرمطیان حج صورت نگرفت (حمزه اصفهانی، ص ١٣١؛ قرطبی، ص ١١٠؛ نویری، همانجا). به نوشته ابناثیر (ج ٨، ص ١٦٠)، ابوطاهر در ٣١٣ در محل زَباله با سپاهیان خلیفه جنگید و آنان گریختند. سپاهیان ابوطاهر، پس از گرفتن غرامتی از ایشان، به سوی مكه تاختند.
در ٣١٤، مقتدر عباسی فرمان داد تا ابنابیالساج * ، امیر آذربایجان و اَرّان و ارمنستان، به هجر رود و ابوطاهر را سركوب كند. مقتدر خراج برخی از شهرهای ایران و عراق، مانند همدان، ساوه، قم، كاشان، بصره، كوفه و ماسْبَندان، را بدین لشكركشی اختصاص داد (مسعودی، ص ٣٨١؛ ثابتبن سنان، ص ٢١٨؛ ابناثیر، ج ٨، ص ١٦٢). ابن ابیالساج كه به دستور مونس خادم به واسط رفته بود، در آخر رمضان ٣١٥ به كوفه تاخت و میان او و ابوطاهر جنگ درگرفت (قرطبی، ص ١١٣؛ مسكویه، ج ١، ص ١٧٣؛ مسعودی، ص ٣٨٢؛ ثابتبن سنان، همانجا). ابنابیالساج شكست خورد و اسیر شد (مسكویه، ج ١، ص ١٧٤ـ ١٧٥). حمله بعدی به ابوطاهر، به سركردگی مونس خادم و نصر حاجب، در عین التَمْر (محلی بین انبار و كوفه) نیز به پیروزی ابوطاهر انجامید و پس از آن، به دستور او، ابنابیالساج را گردن زدند (مسكویه، ج ١، ص ١٧٦ـ ١٧٨؛ قس مسعودی، ص ٣٨٣؛ نویری، ج ٢٥، ص ٢٩٢). گزارشها حاكی است كه لشكر ابن ابیالساج بیش از ده برابر مردان ابوطاهر بود. یكی از یاران ابوطاهر در پاسخ این پرسش كه چرا یاران خلیفه به سرعت میگریزند و شما پایداری میكنید، گفت یاران خلیفه رهایی را در گریز میبینند و ما رهایی را در پایداری میدانیم (رجوع کنید به مسكویه، ج ١، ص ١٧٩).
ابوطاهر در ٣١٥ به هیت (شهری بسیار كهن بر كرانه رود فرات، در نزدیكی بغداد) رفت (مسعودی، همانجا) تا آنجا را تصرف كند. مقتدر عباسی، سعیدبن حَمْدان و هارونبن غریب را بر ولایت آن شهر گماشت. آن دو پیشدستی كردند و زودتر از ابوطاهر بدانجا رفتند. در این نبرد، مردم هیت پایداری كردند (مسكویه، ج ١، ص ١٨٠). آنگاه ابوطاهر به سوی دالیه، شهری كوچك در ساحل غربی فرات میان عانَه و رَحْبَه (شهری در شام)، رفت و عدهای از اهالی آنجا را كشت و چون چیزی به دست نیاورد، راه رحبه را در پیش گرفت و مقاومت مردم آنجا را درهم شكست (ثابتبن سنان، ص ٢٢١؛ مسكویه؛ ج ١، ص ١٨٢؛ ابناثیر، ج ٨، ص ١٨٢؛ نویری، همانجا).
ابوطاهر در ٣١٦ به رقّه، در سی فرسنگی رحبه، لشكر كشید و سه روز با مردم آنجا جنگید (ثابتبن سنان، ج ١، ص ٢٢١ـ٢٢٢؛ مسكویه، همانجا؛ ابناثیر، ج ٨، ص ١٨١). وی حدود هفت ماه در رحبه اقامت گزید و با اینكه قصد داشت به رَمْله فلسطین حمله كند، به عللی بازگشت و بار دیگر به هیت حمله برد و آنگاه به سمت كوفه رفت (مسعودی، ص ٣٨٥). او در ٣ رمضان ٣١٦ وارد كوفه شد و تا اول ذیحجه در آن دیار اقامت كرد، اما در این شهر به قتل و غارت نپرداخت و كوفیان نیز با او مدارا كردند (نویری، ج ٢٥، ص ٢٩٣).
در سال ٣١٦، مردم بسیاری با ابوطاهر همراه شدند و گروهی نیز مذهبش را پذیرفتند كه تعداد آنان متجاوز از ده هزار نفر بود (ثابتبن سنان، ص ٢٢٣؛ نویری، ج ٢٥، ص ٢٩٤). گروهی از آنها در سواد واسط گردهم آمدند و حریثبن مسعود را به فرماندهی خود برگزیدند. گروهی دیگر نیز در عینالتمر گرد آمدند و عیسیبن موسی را به فرمانروایی بر گزیدند (نویری، همانجا).
چشمگیرترین عمل ابوطاهر، لشكركشی او در ٣١٧ به مكه بود. كاروان زائران مكه در این سال به سرپرستی منصور دیلمی (ثابتبن سنان، همانجا؛ مسكویه، ج ١، ص ٢٠١) از عراق به مكه رفت، در حالی كه در سالهای قبل، وحشت از قرمطیان مانع عبور كاروان بود (رجوع کنید به باسورث، ص ٢٢٥). ابوطاهر در ٨ ذیحجه (روز تَرْویه) سال ٣١٧ (قس قرطبی، ص ١٣٦؛ تتوی و آصفخان قزوینی، ج ٣، ص ١٧٤٦: سال ٣١٦؛ ابوریحان بیرونی، ص ٢١٢: سال ٣١٨) به مكه حمله برد و حاجیان را در كوچههای مكه و مسجدالحرام و درون كعبه بیرحمانه كشت (مسعودی، همانجا؛ حمزه اصفهانی، ص ١٣٤؛ دواداری، ج ٦، ص ٩٣؛ قس مسكویه، همانجا؛ مسعودی، ص ٣٨٥ـ ٣٨٦)؛ حجرالاسود را از جای كند؛ محمدبن اسماعیل معروف به ابنمحارب، امیر مكه، را كشت (برای ضبطهای گوناگون نام ابنمحارب رجوع کنید به مسعودی، همانجا؛ نویری، ج ٢٥، ص ٢٩٧؛ ذهبی، ١٤٠٣، ج ١٥، ج ٣٢١؛ نهروالی، ص ١٦٣؛ ابوالفداء، ج ٣، ص ٧٤؛ یافعی، ج ٢، ص ٢٠٣)؛ پردههای كعبه و درِ آن را كَند (نویری، ج ٢٥، ص ٢٩٦)، دارایی مردم را گرفت و كشتگان را در چاه زمزم انداخت (مسكویه، همانجا). سپاهیان ابوطاهر مدت هشت ( كتاب العیون و الحدائق، ج ٤، قسم ١، ص ٢٥٠) یا یازده روز (حمزه اصفهانی، همانجا؛ سیوطی، ص ٤٣٦) در آنجا ماندند و هر روز برای قتل و غارت وارد مكه میشدند و شب هنگام به اردوی خود در خارج شهر بازمیگشتند. آنها قداست كعبه را مانع كار خود ندیدند و پوشش طلای درِ آن را به غارت بردند. در این غارت، تنها مقام ابراهیم مصون ماند، زیرا نگهبانان كعبه آن را در یكی از درههای اطراف مكه پنهان كرده بودند (رجوع کنید به نهروالی، ص ١٦٣ـ١٦٤؛ باسورث، ص ٢٢٦). از نوشته هَمْدانی (ج ١، ص ٦٢) چنین برمیآید كه اهالی مكه نیز در این آشوب به قتل و غارت حاجیان پرداختند. برخی از نویسندگان، از جمله نَهْرَوالی (متوفی ٩٨٨؛ ص ١٦٢، ١٦٤ـ ١٦٥؛ قس ناصرخسرو، ص ١٥٠ـ١٥١)، برآناند كه قرمطیان میخواستند لحسا را جانشین مكه سازند تا مناسك حج در آنجا صورت گیرد؛ اما، دخویه (ص ١٠٣) نادرست بودن این نكته را به خوبی روشن كرده است.
در باره كشته شدگان حمله به خانه خدا نیز گزارشهای گوناگونی در دست است (رجوع کنید به نهروالی، ص ١٦٢؛ حمزه اصفهانی؛ همدانی؛ كتاب العیون و الحدائق، همانجاها). ابوطاهر در این حمله غنایمی هنگفت به چنگ آورد. به موجب گزارش كتاب العیون والحدائق (همانجا)، كه اغراقآمیز به نظر میرسد، برای حمل اموالی كه تنها از غارت كعبه به دست آمده بود، به پنجاه شتر (قس ثابتبن سنان، ص ٢٢٤؛ هفتاد شتر؛ دیار بكری، ج ٢، ص ٣٥٠: پنجاه هزار شتر) نیاز افتاد (نیزرجوع کنید به مسعودی، ص ٣٨٦؛ ابن فضلاللّه عمری، سفر ٢٤، ص ١٥٧). هنگامی كه خبر این حمله به عبیداللّه، خلیفه فاطمی رسید، وی برای ابوطاهر نامهای نوشت و كارش را ناپسند و زشت شمرد (ثابتبن سنان؛ ابنخلّكان، همانجاها؛ نیزرجوع کنید به سامی عیاش، ص ٢٢٣). به هنگام بازگشت ابوطاهر، سپاهیان قبیله بنیهُذَیل وی را محاصره كردند و از این رو خروج او از مكه دشوار شد. بنیهذیل موفق شدند كه بسیاری از اسیران را نجات دهند و بیشتر شتران حامل بار را به سوی مكه باز گردانند. مدتی ابوطاهر در این بنبست گرفتار بود تا راهنمایی او را از این دام رهانید (نویری، ج ٢٥، ص ٢٩٧؛ دخویه، ص ١٠٩).
یورش ابوطاهر به مكه در ٣١٧ نشانی از اوج قدرت گروه اوست كه خاطره بدی در ذهن مسلمانان دورههای بعدی به جاگذاشته است. قطبالدین محمد نَهروالی، مورخ مكی، از این رویداد به عنوان یكی از شدیدترین ضربههایی یاد كرده كه قرمطیان به جهان اسلام وارد كردند (رجوع کنید به ص ١٦٥). اینگونه توهین به مقدّسات را تاریخ اسلام به خود ندیده است (مادلونگ، ١٩٩٦، ص ٢١). صنوبری * (متوفی ٣٣٤)، شاعر شامی، كه در ٣١٧ جزو حاجیان بود، در باره حمله ابوطاهر به مكه مرثیهای در ٣٩ بیت سروده است (رجوع کنید به ص٩٠ـ٩٣) كه در باره چگونگی مصیبت وارد شده به زوار و هتك حرمت كعبه و تحتتأثیر قرار گرفتن مردمان سرزمینهای شام و پیروان شیعه و اهل سنّت از آن است؛ از اینرو باید گفته آدام متز(ص ٣٠٤) را اغراقآمیز دانست كه ادعا كرده است برخلاف انتظار، این رویداد در زمان خود تأثیر اندكی به جای گذاشت، اما نسلهای آینده در این حادثه به دیده نفرت نگریستند (رجوع کنید به باسورث، ص ٢٢٢ـ٢٢٣). صنوبری (همانجا) از خدا خواسته كه انتقام دینش را از كسانی كه بر آن ستم كرده و روز عرفه را خوار شمردهاند، بگیرد و با آنان همچون قوم عاد و اهل مَدْین رفتار نماید. بنا به روایتی، ابوطاهر هنگام ترك مكه ابیاتی سرود و در خلال آن اظهار كرد كه این خانه از آنِ خدا نیست و هیچگاه خدا برای خود خانهای بر نمیگزیند (حمادی، ص ٣٣؛ همدانی، همانجا؛ نهروالی، ص ١٦٤). سرانجام، ابوطاهر در محرّم ٣١٨ به بحرین بازگشت و مدتی در آن دیار ماند و در رمضان ٣١٩ رهسپار كوفه شد (نویری، همانجا).
به نوشته ابنخلدون (ج ٤، ص ١١٥)، ابوطاهر بر عمان نیز دست یافت و والی عمان از طریق دریا به فارس گریخت. ابنخلدون تاریخ این رویداد را در جایی (همانجا) ٣١٥ و در جای دیگر (ص١٢٠) ٣١٧ ذكر كرده و گفته كه این واقعه پس از بركندن حجرالاسود صورت گرفته است، بنابراین فتح عمان باید پس از ٣١٧ روی داده باشد.
در ٣١٩، قرمطیان به رهبری ابوطاهر، كوفه را گرفتند. خبر پیروزی آنان چنان وحشتی ایجاد كرد كه بسیاری از ساكنان قصر ابنهُبَیره (در نزدیكی بغداد) به بغداد گریختند (حمزه اصفهانی، ص ١٣٦؛ ابنتغری بردی، ج ٣، ص ٢٢٨). سپاهیان ابوطاهر ٢٥ روز كوفه را چپاول كردند ( د.اسلام ، همانجا؛ هاینال، ١٩٩٤، ص ٢٢) و سرانجام به سرزمین خود بازگشتند. ابوطاهر بر آن بود كه باز گردد و ضربه نهایی را به خلیفه بغداد وارد آورد. وی اهداف خود را در قصیدهای كه ابیاتی از آن بر جای مانده، بیان كرده است (رجوع کنید به ابوریحان بیرونی، ص ٢١٤؛ بغدادی، ص ١٧٣؛ ابنتغری بردی، ج ٣، ص ٢٢٥ـ٢٢٦؛ قس دخویه، ص ١١٣ـ ١١٥).
لشكركشی جدید برای تصاحب كامل عراق، به سبب آشوبهایی كه در دولت قرمطیان پیش آمد، به تعویق افتاد. علت این آشوبها این بود كه ابنسَنْبَر، وزیر ابوطاهر، شیادی به نام ذوالنور را به عنوان مهدی به روی كار آورد كه خود ابوطاهر هم مدتی او را به مهدویت شناخت (رجوع کنید به ادامه مقاله؛ د.اسلام ، همانجا). سپاهیان ابوطاهر در ٣٢١ به سینیز و در ٣٢٢ به تَوّج * حمله كردند (مسكویه، ج ١، ص ٢٨٤ به بعد؛ قس نویری، ج ٢٥، ص ٢٩٧ـ ٢٩٨). حاكم شهر توّج كشتیهای ایشان را آتش زد، آنگاه به یاری مردم با آنان جنگید. گروهی را كشت و هشتاد تن را اسیر كرد (مسكویه، ج ١، ص ٢٨٤). هدف قرمطیان از بین بردن صنعت پارچهسازی بود كه با احساء رقابت میكرد (هاینال، ١٩٩٤، ص ٢٣). چون حج ممكن نشده بود و عملیات ابوطاهر ادامه داشت، محمدبن یاقوت، حاجب خلیفه عباسی راضی باللّه (حك : ٣٢٢ـ٣٢٩)، در همان سال (٣٢٢) با ابوطاهر وارد مذاكره شد تا او خلافت بغداد را به رسمیت بشناسد، از مداخله در كار زائران مكه دست بكشد، حجرالاسود را بر گرداند و در عوض رسماً به حكومت آن نواحی كه در تصرف داشت یا فتح كرده بود، منصوب شود. ظاهراً ابوطاهر پاسخ داد كه متعرض حاجیان نخواهد شد، ولی نمیتواند حجرالاسود را به جای خود باز گرداند و اگر خلیفه دست او را در تجارت بصره آزاد گذارد، وی حاضر است خلافتش را به رسمیت بشناسد ( د. اسلام ، همانجا). محتمل است كه این اخبار ارزش تاریخی نداشته باشند، زیرا مرگ عبیداللّه فاطمی در ٣٢٢، ظاهراً روابط قرمطیان و فاطمیان را تغییر نداده بود (دخویه، ص ١٣٩). پس ابوطاهر در ٣٢٣ دوباره به كاروان حاجیانی كه از بغداد میآمدند، در قادسیه حمله برد و سپاهی را كه به دستور خلیفه همراه كاروانیان بود، درهم شكست و بر كاروان دست یافت (صولی، ص ٦٨ـ ٦٩؛ مسكویه، ج ١، ص ٣٣٠؛ مسعودی، ص ٣٩٠). به نوشته صولی، كه در آن وقت در بغداد بود، این واقعه در آن شهر چنان بازتابی یافت كه مانند آن هیچگاه دیده و شنیده نشده بود (ص ٦٩). خلیفه راضی باللّه از این رخداد سخت اندوهگین شد و میگفت ای كاش خود به بحرین میرفتم. آنگاه گروهی از علویان كوفه، همچون ابوعلی عمربن یحیی علوی، نزد ابوطاهر رفتند و شفاعت كردند كه از حاجیان چشم بپوشد. ابوطاهر نیز به آنان امان داد و شرط كرد كه همه به بغداد باز گردند؛ ازاینرو، حاجیان پراكنده شدند و حج در آن سال گزارده نشد (رجوع کنید به مسكویه، همانجا؛ ثابتبن سنان، ص ٢٢٤ـ ٢٢٥؛ ابناثیر، ج ٨، ص ٣١١؛ نویری، ج ٢٥، ص ٣٠١).
در ٢٣ ربیعالاول یا ربیعالا´خر ٣٢٥ نیز ابوطاهر برای بار دوم كوفه را اشغال كرد. ابنرائق (متوفی ٣٣٠)، نخستین امیرالامرا در خلافت عباسیان، از بغداد بیرون آمد و در بستانِ ابن ابیشوارب در پل یاسریه مستقر شد و یكی از كاتبان خود به نام ابوبكربن مقاتل را با پیامی نزد ابوطاهر فرستاد. ابوطاهر از خلیفه خواسته بود كه هر سال معادل ٠٠٠ ، ١٢٠ دینار پول و خواربار برای او بفرستد تا از بحرین بیرون نیاید. ابنرائق خواستار شد كه ابوطاهر و سربازانش به خدمت خلیفه در آیند و آن مبلغ را به عنوان مزد و حقوق خود دریافت كنند، اما گفتهاند پیغامها به جایی نرسید و ابوطاهر به بحرین بازگشت (مسكویه، ج ١، ص ٢٦٧؛ ابناثیر، همانجا؛ همدانی، ج ١، ص ١٠٢؛ ابنتغری بردی، ج ٣، ص ٢٦٠). به گزارش نویری (ج ٢٥، ص ٣٠١ـ٣٠٢)، ابوطاهر از شفیع لؤلؤ، حاكم كوفه، خواست از خلیفه درخواست مال كند تا دست از تهاجم بردارند وگرنه او و یارانش مجبور میشوند از راه شمشیر نان بخورند. شفیع نزد خلیفه رفت و او ابوبكربن مقاتل را نزد ابوطاهر فرستاد تا با وی مناظره كند. ابوبكر ابوطاهر را متقاعد كرد و ابوطاهر از كوفه رفت. در ٣٢٦ (قس مسكویه، ج ٢، ص ٥٥ ٥٦)، میان قرمطیان اختلاف افتاد كه به قتل گروهی از آنان منجر شد (رجوع کنید به كتاب العیون و الحدائق، ج ٤، قسم ٢، ص ٣٨٩).
به روایت ثابتبن سنان (ص ٢٢٥) و ابناثیر (ج ٨، ص ٣٥١) و نویری (ج ٢٥، ص ٣٠٢)، ابنسنبر كه از خاصان ابوسعید و بر اسرار او و قرمطیان آگاه بود، به مردی اصفهانی به نام ذوالنور گفت او را از اسرار و نشانههای پیشوای قرمطیان آگاه میكند تا بر آنان سروری یابد، به این شرط كه ابوحفص عمربن زُرقان شریك (رجوع کنید به هاینال، ١٩٩٧، ص ١٩٧) را، كه دشمن ابنسنبر بود، بكشد. پسران ابوسعید و خود ابوطاهر كه ذوالنور را از آن اسرار و نشانهها آگاه یافتند، گفتند این همان كسی است كه خلق را به او میخوانیم. ابوطاهر در رمضان ٣١٩ حكومت بحرین را به ذوالنور سپرد و او را مهدی منتظر خواند (مسكویه، همانجا؛ دخویه، ص ١٣١). ثابتبن سنان (همانجا) این گزارش را تلخیص و به اشتباه ذیل سال ٣٢٦ ذكر كرده و ابناثیر (همانجا) نیز به پیروی از او همین اشتباه را كرده است. مرد اصفهانی به وسیله آن نشانهها توانسته بود ابوطاهر و برادرانش را بفریبد و آنان را به این امر معتقد سازد كه وی همان مهدی موعود است. به گزارش ابوریحان بیرونی (ص ٢١٣)، تاریخ این انتصاب به گونهای تعیین شده بود كه با گذشتن ١٥٠٠ سال از مرگ زردشت، در پایان سال ١٢٤٢ از تقویم اسكندری (سلوكی) مصادف باشد (مادلونگ، ١٩٨٨، ص ٩٧). به نوشته مسعودی (ص ٣٩١ـ ٣٩٢)، ذوالنور در مدتی كوتاه از قدرت مطلقهای برخوردار بود و به كارهای بیرحمانه فراوان فرمان داد و بسیاری از قرمطیان صاحب نفوذ، از جمله ابوحفص شریك، را كشت. از سوی دیگر، ابوطاهر كه دریافته بود ذوالنور در پی آن است تا به طور مستقل بر قرمطیان فرمان براند، او را كشت. حكومت ذوالنور اصفهانی فقط هشتاد روز طول كشید. او در این مدت دستور داد تا منكر پیامبران شوند و به آتشپرستی روی آورند. ابوطاهر اعلام كرد كه مهدی دروغین او را فریب داده است (قاضی عبدالجباربن احمد، ج ٢، ص ٣٨٦ـ٣٨٩؛ ابناثیر، ج ٨، ص ٣٥١ـ ٣٥٢؛ ابوریحان بیرونی، همانجا؛ نویری، ج ٢٥، ص ٣٠٣، برای اطلاع بیشتر در باره مهدی دروغینرجوع کنید به هاینال، ١٩٩٧، ص ١٨٧ـ ٢٠١). این رویداد روحیه قرمطیان بحرین را سست كرد و از قدرتی كه آنان بر اسماعیلیان مشرق داشتند، به شدت كاست و بسیاری از هواخواهان آنان بحرین را ترك گفتند (هاینال، ١٩٩٤، ص ٢٢ـ٢٣).
روایت دیگری از این داستان در دست است كه قرطبی (ص ١٣٩ـ١٤٠) آن را ذكر كرده و به جای مردی اصفهانی از شخصی به نام زكری خراسانی یاد كرده و وقوع این ماجرا را در رمضان ٣١٩ (قس ابوریحان بیرونی، همانجا، كه در روایت خود از ابن ابیزكریا طَمامی نام برده) دانسته است، اما او به ابنسنبر و دشمن او اشارهای نكرده است؛ از اینرو گزارش او ناقص مینماید. قاضی عبدالجباربن احمد (ج ٢، ص ٣٨٦ به بعد) آن مرد فریبكار را زردشتیمذهب و به نام ذكیره اصفهانی دانسته است. هر چند وی تاریخی برای این واقعه ذكر نكرده، آن را درست پس از جنگ مكه در ٣١٧ آورده و از ابنسنبر نیز یاد نكرده است (قس لوئیس ، ص ٨٧ ٨٨). در ٣٢٧، به میانجیگری عمربن یحیی، كه با ابوطاهر دوستی داشت، تردد كاروانهای حج با پرداخت ٠٠٠ ، ٢٥ یا به روایت دیگر ٠٠٠ ، ١٢٠ دینار و اخذ خِفاره (حق نگهبانی) از زائران ممكن شد (برای روایت دیگررجوع کنید به ابنخلدون، ج ٤، ص ١٢٩)، اما این موضوع به هیچ روی مانع از تاخت و تازهای ابوطاهر در جنوب عراق نشد (دخویه، ص ١٣٩ـ١٤٠؛ د.اسلام ، همانجا). دقیقترین رقم خفاره در كتاب العیون و الحدائق (ج ٤، قسم ١، ص ٣٣٣؛ نیزرجوع کنید به بوسه ، ص ٣٦٥، ٣٩٦) چنین آمده است: از هر عَماری سه، از هر كجاوه یك و از هر شتر دو دینار (قس ابنتغری بردی، ج ٣، ص ٢٦٤، كه در مورد اخیر پنج دینار ذكر كرده است). ابوالحسنبن معمر نخستینبار در ٣٢٧ این باج را در محل زباله وصول كرد ( كتاب العیون و الحدائق ، همانجا).
در حدود ٣٢٩، ابوطاهر و همدستان او، به سبب بروز نزاعهای داخلی، نتوانستند حاكمیت خود را به شهرهای اطراف هجر گستردش دهند ( د.ا.د .ترك ، ذیل مادّه). از این پس تا هنگام مرگ ابوطاهر آگاهی چندانی در دست نیست. او پس از ٢١ سال فرمانروایی، در ٣٨ سالگی در ٣٣٢ به مرض آبله (جُدَری) درگذشت (ابناثیر، ج ٨، ص ٤١٥؛ مقریزی، ١٤٠٧، ص ٢٦٣؛ نویری، همانجا؛ قس ابن فضلاللّه عمری، همانجا؛ نیزرجوع کنید به غالب، ص ٤١٧؛ سالت ، ص ٤٨). با اینكه همه منابع در باره زمان مرگ او متفقالقولاند، بغدادی (ص ١٧٣) به روایتی تأیید نشده، از كشتهشدن او به دست زنی در هیت پس از هفت سال فرمانروایی خبر داده است. ابنخلدون (ج ٤، ص ١١٦) نیز نوشته است كه او پس از ٣١ سال فرمانروایی درگذشت، كه سخن برساختهای بیش نیست.
منابع در باره جانشین ابوطاهر سخت اختلاف دارند. همدانی (ج ١، ص ١٣٩ـ١٤٠) و ابناثیر (ج ٨، ص ٤١٥ـ ٤١٦) بر آناند كه ابوطاهر هفت وزیر داشت كه ابنسنبر سالخوردهترین آنان بود و نیز سه برادر داشت كه از آن میان ابوالقاسم سعید و ابوالعباس فضلبن حسن در سامان دادن كارها با ابوطاهر متفق بودند و برادر دیگر در كار آنان مداخله نمیكرد (رجوع کنید به ابنشاكر كتبی، ج ١٠، ص ٣١٤). به نوشته ابنتغری بردی (ج ٣، ص ٢٨١)، سعید به جای برادر نشست، اما ابنخلدون (همانجا) ابومنصور احمدبن حسن را جانشین او ذكر كرده است (نیزرجوع کنید به سالت، همانجا؛
بزون، ص ٢١٧ـ ٢١٨؛
خلیفه، ص ٢٦٧). نویری (همانجا) بر آن است كه ابومنصور هم زمان با ابوطاهر درگذشت، اما این روایت درست نیست. گزارشهای همدانی (همانجا) و ابناثیر (همانجا) نیز كامل نیست، زیرا ابوطاهر افزون بر سه برادر یاد شده، برادر دیگری به نام ابویعقوب یوسف داشت كه در ٣٦٦ درگذشت (دخویه، ص ١٩١). ظاهراً سعید پس از مرگ ابوطاهر به پشتیبانی برادرش، فضل، در انتظار تصمیم خلیفه فاطمی در مورد جانشینی ابوطاهر موقتاً رشته كارها را به دست گرفت. خلیفه فاطمی، بهرغم تمایل برخی از اعضای شورای عقدانیه كه خواستار فرمانروایی سابور، پسر ارشد ابوطاهر، بودند، حكم به ولایت احمد داد (ابنخلدون، همانجا؛
قس دخویه، ص ١٤٣ـ ١٤٤؛
تامر، ص ٩٨).
حجرالاسود ٢٢ سال در دست قرمطیان بود (ابناثیر، ج ٨، ص ٤٨٦؛
ابنكثیر، ج ١١، ص ٢٢٢؛
میرعلی، ص ٢٤٢؛
قس ذهبی، ١٤١٥، ص ٣٨١؛
یافعی، ج ٢، ص ٢٠٤؛
دیاربكری، ج ٢، ص ٣٥٠). برای وادار ساختن ابوطاهر به بازگرداندن حجرالاسود سعی فراوان شد و حتی یك بار ابوالحسین بَجْكَم * (متوفی ٣٢٩)، غلام ترك در دستگاه عباسیان كه در زمان مُستكفی (حك : ٣٣٣ـ٣٣٤) در بغداد قدرت را به دست گرفته بود، به آنان مبلغ پنجاههزار دینار در ازای استرداد آن پیشنهاد كرد، اما ابوطاهر نپذیرفت. قرمطیان میگفتند كه به امر امام خود [ عبیداللّه ] بردیم و به دستور او و با فرمان كسی كه جانشین او شود، باز خواهیم آورد (كتاب العیون و الحدائق ، ج ٤، قسم ١، ص ٢٥٨؛
ابنجوزی، ج ١٤، ص ٨٠؛
ابنقاسم، قسم ١، ص ٢٢٢؛
ابنتغری بردی، ج ٣، ص ٣٠١؛
ابناثیر، همانجا؛
ابنطقطقی، ص ٣٣٦؛
نهروالی، ص ١٦٦). این موضوع در منابع متعدد ذكر شده، اما در هیچ جا نامی از كسی برده نشده است. حذف نام عبیداللّه فاطمی نمیتواند تصادفی باشد، زیرا اگر قرمطیان حقیقتاً گفته بودند به فرمان او عمل كردهاند، این گزارش را قدیمترین مورخان، كه بیشتر آنان دیدگاههای ضد فاطمی داشتند، نقل میكردند. انگیزه آنان در بیان این عقیده، كه به فرمان عمل كردهاند، آن نبود كه مسئولیت كارهای خویش را به گردن شخص دیگری بیفكنند. در اصل، این گفته یكی از معتقدات آنان بود كه هر چه رخ داده، دقیقاً از پیش مقدر بوده است و تنها آنان به عنوان مؤمنان حقیقی دارای علم به این مقدرات هستند (مادلونگ، ١٩٩٦، ص ٣٨). ذهبی به خوبی این عقیده آنان را دریافته بود، زیرا آنجا كه سخن آنان را شرح داده، گفته كه آنان منظورشان این است كه اینها مقدر بوده است. ذهبی همچنین افزوده كه آنان در اینجا دروغ میگفتند (رجوع کنید به مادلونگ، ١٩٩٦، ص ٦٤، پانویس ١٧٤)، زیرا قطعاً خداوند به كار زشت فرمان نمیدهد (رجوع کنید به انعام: ٢٨). ظاهراً وقتی ابنسنبر حجرالاسود را به مكه باز گردانید، گفته بود ما آن را با قدرت خداوند بردیم و به خواست خداوند باز گردانیدیم (مسكویه، ج ٢، ص ١٢٦ـ ١٢٧؛
مقریزی، ١٣٨٧، ج ١، ص ١٨٤؛
مادلونگ، همانجا). به گفته ابناثیر (ج ٨، ص ٤٨٦)، قرمطیان بدون دریافت مبلغی حجرالاسود را در ذیقعده ٣٣٩ (قس قلقشندی، ج ١، ص ٣٠٩؛
حمزه اصفهانی، ص ١٣٤: سال ٣٢٩) باز پس دادند، اما اغلب منابع بدون ذكر رقم، از مبالغ هنگفتی سخن گفتهاند (مثلاً رجوع کنید به همانجاها؛
یاقوت حموی، ذیل «جنّابه»؛
قزوینی، ص ٧٨) و برخی دیگر به رقم آن اشاره كردهاند (رجوع کنید به كتاب العیون و الحدائق، همانجا؛
جوینی، ج ٣، ص ١٥٤). نخست حجرالاسود را به كوفه بردند و در مسجد جامع نصب كردند، آنگاه آن را به مكه باز گرداندند (ابناثیر، همانجا؛
دواداری، ج ٦، ص ٩٤؛
نویری، ج ٢٥، ص ٣٠٣ـ٣٠٤).
فعالیت ابوطاهر سؤالهایی را در باره مناسبات او با فاطمیان به میان میآورد. آیا ابوطاهر خلیفه فاطمی را حقیقتاً مهدی میدانست و از عبیداللّه فاطمی اطاعت میكرد و به درخواست پنهانی وی حجرالاسود را بركند و دست به حملاتی برضد عباسیان زد ( د. اسلام ، همانجا)؟ حتی اگر به عقیده شارل دفرمریو سپس دخویه، نقل مكان حجرالاسود به خواست و تحریك خلیفه فاطمی صورت گرفته باشد، كارهای خشونتآمیز ابوطاهر نمیتوانست مورد موافقت آشكار او، كه سودای جانشینی عباسیان را در سر داشت، قرار گرفته باشد (حسن ابراهیم حسن و طه احمد شرف، ص ٢٢٥ـ٢٢٦). اسنادی كه در دست است، هم بر هواخواهی ابوطاهر از خلفای فاطمی گواهی میدهد و هم دالّ بر مخالفت او با آنهاست (رجوع کنید به لوئیس، ص ٨٠ -٨١). منابع برآناند كه ابوطاهر، خلیفه عبیداللّه را به مهدویت قبول داشت و برای او خمس میفرستاد و عامل او در بحرین بود ( د. اسلام ، همانجا). مثلاً اظهارات یكی از قرمطیان در استنطاقی كه علیبن عیسیبن جرّاح از او كرد و همچنین گزارشهای محمدبن خلف نَیرَمانی، منشی یوسفبن ابیالساج، میتواند مؤید این امر باشد (رجوع کنید به ثابتبن سنان، ص ٢٢١؛
مسكویه، ج ١، ص ١٨١؛
ابناثیر، ج ٨، ص ١٧٤ـ ١٧٥). ذهبی (١٤١٥، ص ٣٧٣) این گفته ابوطاهر را نقل كرده است كه شما را به سوی مهدی میخوانم. ابنتغری بردی (ج ٣، ص ٢٢٥) نیز آورده است كه ابوطاهر پس از بازگشت از رحبه در ٣١٧، عبیداللّه را به مهدویت پذیرفت، اما نامه عبیداللّه به ابوطاهر، كه بخشهایی از آن را بغدادی (ص ١٧٧ـ١٨٠) آورده است و در تأیید این نظر ذكر میشود، به احتمال زیاد ساختگی است (د.اسلام ، همانجا). از این گذشته، ابوطاهر نمیتوانسته به مشروعیت دعوی عبیداللّه چندان پایبند و مطمئن باشد. افزون بر اینها، ابوطاهر شیادی ایرانیتبار به نام ذوالنور را مهدی دانست و او را بر مسند مهدویت نشانید. اگر نظر ایوانوفرا بپذیریم كه قرمطیان، خلفای فاطمی را امام نمیدانستند، جایگاه و روش ابوطاهر قابل درك میشود ( د. اسلام ، همانجا). بعید به نظر میرسد كه هدف دقیق حملات ابوطاهر به قلمرو عباسیان، بصره و كوفه و ناحیه جنوب غربی ایران، كمك به خلافت فاطمیان در چیرگی بر مصر بوده باشد، ولی هركاری كه مآلاً پایگاه خلفای عباسی را تضعیف میكرد، كمكی به فاطمیان بود. این نكته نیز گفتنی است كه ابوطاهر برای كسب امتیازاتی موافقت كرد كه با عباسیان مذاكره كند، در حالی كه ارتباط خود را با دشمنان خلافت عباسیان حفظ كرد، همچون فاطمیان، موبد موبدان اسفندیار، مرداویج * زیاری (متوفی صفر ٣٢٣) و ابوعبداللّه بریدی (رجوع کنید به بریدی *، خاندان) كه مدتی به ابوطاهر پناهنده شد (همانجا؛
برای حقشناسی بریدی نسبت به ابوطاهر رجوع کنید به ابنتغری بردی، ج ٣، ص ٢٧٨ـ٢٧٩). روی هم رفته، شاید بتوان گفت كه اگر ابوطاهر واقعاً به فاطمیان كمك كرد، به سبب ایمان و ارادت مطلق به داعیان آنان نبود. وی از سیاستی كاملاً مستقل و شخصی پیروی میكرد. در مورد برخورد او با آداب و عقاید اسلامی، حتی پس از تعدیل اغراقها و تهمتهای نویسندگان اهل تسنن، باید خشنونت فوقالعاده او را بپذیریم. این خشونت را ایوانوف (ص ٨٢) شرح داده است (نیزرجوع کنید به د. اسلام ، همانجا).
ابوطاهر شعر نیز میگفت و در چند مورد از او شعرهایی نقل شده است، از جمله در باره رویداد سال ٣١٥ و نیز پس از ربودن حجرالاسود در ٣١٧ (باسورث، ص ٢٢٧). به گفته محمدبن مالك حمادی، كه احتمالاً قدیمترین مرجعی است كه این اشعار را نقل كرده، این ابیات قسمتی از یك شعر بلند است (ص ٣٣). دخویه نسبت این اشعار را به ابوطاهر رد كرده است (باسورث، ص ٢٢٨ـ٢٢٩؛
برای دیگر اشعار او رجوع کنید به ابوریحان بیرونی، همانجا؛
دیلمی، ص ٨٨؛
بغدادی، ص ١٧٣؛
ذهبی، ١٤١٥، ص ٣٨٥؛
ابنتغری بردی، ج ٣، ص ٢٢٥ـ٢٢٦؛
یافعی، همانجا؛
نیزرجوع کنید به جوزی، ص ١٨٦؛
لاذقانی، ص ١٦٨؛
طراد، ص ٢٦٠ـ ٢٦٢؛
خلیفه، ص ٢٨٧).
منابع:
(١) ابناثیر؛
(٢) ابنتغری بردی، النجوم الزاهرة فی ملوك مصر و القاهره، قاهره [? ١٣٨٣( ١٣٩٢/ )? ١٩٦٣ ( ١٩٧٢؛
(٣) ابنجوزی، المنتظم فی تاریخ الملوك و الامم، چاپ محمد عبدالقادر عطا و مصطفی عبدالقادر عطا، بیروت ١٤١٢/١٩٩٢؛
(٤) ابنحوقل؛
(٥) ابنخلدون؛
(٦) ابنخلّكان؛
(٧) ابنشاكر كتبی، عیون التواریخ، نسخه خطی كتابخانه احمد ثالث، استانبول، ش ٢٩٢٢، نسخه عكسی كتابخانه دایرهالمعارف بزرگ اسلامی؛
(٨) ابنطقطقی، الفخری فی الآداب السلطانیة و الدول الاسلامیة، چاپ و. آلوارت، گریفزولت ١٨٥٨؛
(٩) ابنفضلاللّه عمری، مسالك الابصار فی ممالك الامصار، سفر ٢٤، چاپ یحیی جبوری، ابوظبی ٢٠٠٣؛
(١٠) ابنقاسم، غایة الامانی فی اخبار القطرالیمانی ، چاپ سعید عبدالفتاح عاشور، قاهره ١٣٨٨/١٩٦٨؛
(١١) ابنكثیر، البدایة و النهایة، بیروت ١٤١١/١٩٩٠؛
(١٢) اسماعیلبن علی ابوالفداء، المختصر فی اخبار البشر، بیروت ١٩٥٩؛
(١٣) ابوریحان بیرونی، آثار الباقیة؛
(١٤) احمد عدوان، الدولة الحمدانیة، ) لیبی ( ١٩٨١؛
(١٥) حسن بزّون، القرامطه بین الدّین و الثورة، بیروت ١٩٩٧؛
(١٦) عبدالقاهربن طاهر بغدادی، الفرق بین الفرق، چاپ عزت عطار حسینی، مصر ١٣٦٧/١٩٤٨؛
(١٧) عارف تامر، القرامطة بین الالتزام و الانكار، دمشق ١٩٩٧؛
(١٨) احمدبن نصراللّه تتوی و جعفربن بدیعالزمان آصفخان قزوینی، تاریخ الفی: تاریخ هزارساله اسلام ، چاپ غلامرضا طباطباییمجد، تهران ١٣٨٢ ش؛
(١٩) ثابتبن سنان، تاریخ اخبار القرامطة، در الجامع فی اخبار القرامطة فی الاحساء، الشام، العراق، الیمن ، چاپ سهیل زكار، ج ١، دمشق: دارحسّان، ١٤٠٧/١٩٨٧؛
(٢٠) بندلی جوزی، من تاریخ الحركات الفكریة فی الاسلام ، بیروت: دارالرّوائع، ) بیتا. (؛
(٢١) جوینی؛
(٢٢) حسن ابراهیم حسن و طه احمد شرف، عبیداللّه المهدی: امام الشیعه الاسماعیلیة و مؤسسالدولة الفاطمیة فی بلاد المغرب، ) قاهره ? ١٩٤٧ (؛
(٢٣) محمدبن مالك حمادی، كشف أسرار الباطنیة و اخبار القرامطة، چاپ محمد زاهد كوثری، قاهره ١٣٧٥/١٩٥٥؛
(٢٤) حمزهبن حسن حمزه اصفهانی، كتاب تاریخ سنی ملوك الارض و الانبیاء علیهم الصلوة والسلام ، برلین ١٣٤٠؛
(٢٥) میّ محمد خلیفه، من سواد الكوفة الی البحرین: القرامطة من فكرة الی دولة، بیروت ١٩٩٩؛
(٢٦) ابوبكربن عبداللّه دواداری، كنزالدّرر و جامع الغرر، ج ٦، چاپ صلاحالدین منجد، قاهره ١٣٨٠/١٩٦١؛
(٢٧) حسینبن محمد دیاربكری، تاریخ الخمیس فی احوال انفس نفیس، ) قاهره ( ١٢٨٣/١٨٦٦، چاپ افست بیروت ] بیتا. ) ؛
(٢٨) محمدبن حسن دیلمی، بیان مذهب الباطنیة و بطلانه، منقول من كتاب قواعد عقائد آل محمد، چاپ ر. شتروطمان، استانبول ١٩٣٨؛
(٢٩) محمدبن احمد ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام ، چاپ عمر عبدالسلامتدمری، حوادث و وفیات٣٠١ـ٣١٠ ه ، بیروت ١٤١٥/١٩٩٤؛
(٣٠) همو، سیر اعلام النبلاء ، ج ١٥، چاپ شعیب ارنووط و ابراهیم زبیق، بیروت ١٤٠٣/١٩٨٣؛
(٣١) همو، العبر فی خیر من غبر ، ج ٣، چاپ فؤاد سید، كویت ١٩٨٤؛
(٣٢) سامی عیاش، الاسماعیلیون فی المرحلة القرمطیة، بیروت: دارابن خلدون، [ بیتا. (؛
(٣٣) عبدالرحمانبن ابیبكر سیوطی، تاریخ الخلفاء ، چاپ قاسم شماعی رفاعی و محمد عثمانی، بیروت ١٤٠٦/١٩٨٦؛
(٣٤) صفدی؛
(٣٥) احمدبن محمد صنوبری، دیوان ، چاپ احسان عباس، بیروت ١٩٩٨؛
(٣٦) محمدبن یحیی صولی، اخبار الراضی باللّه و المتقیللّه ، چاپ هیورث دن، بیروت ١٣٩٩/١٩٧٩؛
(٣٧) طادروس طراد، الحركة القرامطیة فی العراق و الشام و البحرین و أهمیتها التاریخیة، دمشق ٢٠٠٢؛
(٣٨) نسیب علاءالدین؛
(٣٩) القرامطة، بیروت ١٤٢٤/٢٠٠٣؛
(٤٠) مصطفی غالب، القرامطة بین المدّ و الجزر، بیروت: دارالاندلس، ) بیتا. (؛
(٤١) قاضی عبدالجباربن احمد، تثبیت دلائل النبوة، چاپ عبدالكریم عثمان، بیروت )? ١٣٨٦/ ١٩٦٦ (؛
(٤٢) عریببن سعد قرطبی، صلة تاریخ الطبری، در محمدبن جریر طبری، تاریخ الطبری: تاریخ الامم و الملوك ، چاپ محمدابوالفضل ابراهیم، ج ١١، بیروت ) بیتا. (؛
(٤٣) زكریا بن محمد قزوینی، آثارالبلاد و اخبار العباد ، بیروت ١٤٠٤/١٩٨٤؛
(٤٤) احمدبن علی قلقشندی، مآثر الانافة فی معالم الخلافة، چاپ عبدالستار احمد فراج، كویت ١٩٦٤، چاپ افست بیروت ١٩٨٠؛
(٤٥) كتاب العیون و الحدائق فی اخبار الحقائق، جزء ٤، قسم ١، چاپ عمر سعیدی، دمشق: المعهد الفرنسی، ١٩٧٢؛
(٤٦) محییالدین لاذقانی، ثلاثیة الحلم القرمطی: دراسة فی أدب القرامطة، لاذقیه ١٩٨٧؛
(٤٧) مسعودی، تنبیه ؛
(٤٨) مسكویه؛
(٤٩) مقدسی؛
(٥٠) احمدبن علی مقریزی، اتعاظ الحنفا ، ج ١، چاپ جمالالدین شیال، قاهره ١٣٨٧/١٩٦٧؛
(٥١) همو، كتاب المقفّی الكبیر ، چاپ محمد یعلاوی، بیروت ١٤٠٧/١٩٨٧؛
(٥٢) اسماعیل میرعلی، القرامطة و الحركة القرمطیة فی التاریخ، بیروت ١٤٠٣/ ١٩٨٣؛
(٥٣) ناصرخسرو، سفرنامه ، چاپ محمد دبیرسیاقی، تهران ١٣٥٣ ش؛
(٥٤) احمدبن عبدالوهاب نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، قاهره ) ١٩٢٣] ١٩٩٠؛
(٥٥) محمدبن احمد نهروالی، كتاب الاعلام باعلام بیتالله الحرام ، در اخبار مكة المشرفة، ج ٣، چاپ فردیناند ووستنفلد، گوتینگن ١٨٥٧، چاپ افست بیروت ١٩٦٤؛
(٥٦) محمدبن عبدالملك همدانی، تكمله تاریخ الطبری ، ج ١، چاپ البرت یوسف كنعان، بیروت ١٩٦١؛
(٥٧) عبداللّهبن اسعد یافعی، مرآة الجنان و عبرة الیقظان ، بیروت ١٤١٧/١٩٩٧؛
(٥٨) یاقوت حموی؛
(٥٩) Harold Bowen, The life and times of ـ Ali ibn ـ Isa, `the good vizier' , Cambridge ١٩٧٥;
(٦٠) Clifford Edmund Bosworth, "Sanawbari's elegy on the pilgrims slain in the Carmathian attack on Mecca (٣١٧/٩٣٠)", Arabica , ١٩ (١٩٧٢);
(٦١) Heribert Busse, Chalif und Grosskonig: die Buyiden im Iraq, Beirut ١٩٦٩;
(٦٢) Marius Canard, Histoire de la dynastie des H'amdanides de Jazira et de Syrie , vol.١, Algiers ١٩٥١;
(٦٣) Franµois De Blois, "The Abu Saidis or so-called Qarmatians of Bahrayn", in Proceedings of the Nineteenth Seminar for Arabian Studies , London ١٩٨٦;
(٦٤) M. J. De Geoje, Mإmoires d'histoire et de gإographie orientales , Leiden ١٨٨٦;
(٦٥) EI ٢ , s.v. "Djannabi, Abu Tahir" (by M. Canard);
(٦٦) Istvan Hajnal, "The background motives of the Qaramati policy in Bahrayn", The Arabist: Budapest studies in Arabic , vol.٨ (١٩٩٤);
(٦٧) idem, "The pseudo-Mahdi intermezzo of the Qaramita in Bahrayn",The Arabist: Budapest studies in Arabic , vol. ١٠-٢٠ (١٩٩٧);
(٦٨) Heinz Halm, Das Reich des Mahdi: der Aufstieg der Fatimiden (٨٧٥-٩٧٣), Munchen ١٩٩١;
(٦٩) Vladimir Ivanow, "Ismailis and Qarmatians", Journal of the Bombay Branch of the Royal Asiatic Society , n. s. ١٦ (١٩٤٠);
(٧٠) Guy Le Strange, The lands of the Eastern Caliphate , London ١٩٦٦;
(٧١) Bernard Lewis, The origins of Ismailism , Cambridge ١٩٤٠;
(٧٢) Wilferd Madelung, "The Fatimids and the Qarmatis of Bahrayn", in Mediaeval Isma ـ ili history and thought , ed. Farhad Daftary, Cambridge ١٩٩٦;
(٧٣) idem, Religious trends in early Islamic Iran , Albany, N.Y. ١٩٨٨;
(٧٤) Adam Mez, The renaissance of Islam , tr. Salahuddin Khuda Bukhsh and D.S. Margoliouth, Delhi ١٩٧٩;
(٧٥) Jeremy Salt, "The military exploits of the Qarmatians (al-Qaramitah)", Abr-Nahrain , ١٧ (١٩٧٦-١٩٧٧);
(٧٦) George T. Scanlon, "Leadership in the Qarmatian sect", Bulletinde l'Institut francais d'archeologie orientale de caire , LIX (١٩٦٠);
(٧٧) TDVIA , s.v. "Cennabi, Ebu Tahir" (by Mustafa Oz);
(٧٨) Gustav Weil, Geschichte der Chaliften , Osnabruck ١٩٦٧.
/ رضا رضازادهلنگرودی /