دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٨١
باجَلان (باجْلان /بَجْلان ) از عشایر کُردِ ایران و عراق . محل سکونت طوایف باجلان عبارت است از: دهستانهای قُورَتُو و جِگرلوی ، ج ٢، ص ٦٠) از بخش قصرشیرین وخود آن شهرستان ؛ نواحی هُورین وشِیْخان ، از دهستان اورامان لُهون بخش پاوة سنندج ؛ قازانیه مَنْدَلی ، درمحال دَرگَزین ؛ کوههای آلمَه قُلاغ در ناحیة اسدآباد همدان ؛ رودبار (مردوخ ، ج ١، ص ٧٨، ٨٦) و آبادیهای اسماعیل آباد و نادرآبادِ قزوین (ورجاوند، ص ٤٦٠)؛ سان رستم و هُلِیْلان در کِرِندکرمانشاه (کریمی ، ص ١٦١)، و بخشهایی از سرزمین مشترک میان ایلام و کرمانشاه و لرستان ، همراه با طایفه های همگروه قومی خود کَلْهُر * و زَنْگنه * و مافی * (پری ، ١٣٦٥ ش ، ص ٤٤، حاشیه ).
دوشاخه از باجلانها در عراق به سر می برند: شاخة اصلی در ناحیه بُنْقُدْره و قُورَتو در شمال خانقین ، و شاخة دیگر به نامهای بَجْلان یا باجْوان یا بیجْوان در شَبَک ، ناحیه ای در کرانة دجله ، مقابل موصل ( د.اسلام ، چاپ دوم ، ذیل «باجَلان »). اوژن اوبن (ص ٣٦٣) از باجلانهای خانقین با نام باجلو یاد کرده است .
خاستگاه . دربارة خاستگاه قومی باجلانها میان پژوهشگران اختلاف وجود دارد. برخی آنان را لر * واز لُرهای فیلی (مروی ، ج ١، ص ٢٥٢؛ شهاوری شیرازی ، ص ١٢١) یا لَک * (شیروانی ، ص ٥٢٢؛ مردوخ ، ج ١، ص ٧٨)، و برخی دیگر کرد * واز کُردهای جاف * (سوان ، ١٩١٢، ص ٤٠٣؛ همو، ١٩١٨، ص ٤٧؛ مرکز عشایری ایران ، ص ٦٣) دانسته اند. مکنزی کُرد بودن باجلانها را به این اعتبار که چادرنشینان ناحیة زاگرس ، از جمله گورانیها و لرها، را همسایگانشان کُرد می شمارند، درست انگاشته است ( د.اسلام ، چاپ دوم ، همانجا). سوان باجلانها را، به گفتة خودشان ، از قوم کُرد دانسته ، اما آنها را جدا از کُردهای اصیل کُرمانج ، طبقه بندی و معرفی کرده است (١٩١٢، ص ٤٠٣، ٤٠٧). به گفتة او، باجلانها زمانی شاخه ای از ایل جاف بودند اما به سبب پاره ای دشمنیها از آن جدا (١٩١٨، ص ٤٧) و مستقل شدند. پِری ، بنابر طبقه بندی پژوهشگران ایرانی و خارجی ، باجلانها و طایفه های کَلْهُر و زنگنه و مافی و زَنْد را مانند همسایگانشان آمیخته ای از دو قوم کُرد و لُر به شمار آورده و سبب این درآمیختگی را محل سکونتشان دانسته است . این طایفه ها در نوار شرقی مرز کرمانشاه ، که لرستان را از کردستان جدا می کند، زندگی می کنند؛ در آنجا، فرهنگ و آداب و گویشهای کُردی و لُری با هم درآمیخته است (١٩٧٩، ص ١٧).
زبان . باجلانها به گویشی از زبان کردی و شاید وابسته به شاخة گورانی ، از دسته زبانها و گویشهای کُردی غرب ایران ، سخن می گویند که میان شاخة بزرگی از کردهای ایران و عراق رایج است . بعضی آن را زبانی ایرانی ، لیکن غیر کردی دانسته اند ( د.اسلام ، چاپ دوم ، همانجا) و برخی نیز آن را زبانی مستقل در دسته زبانهای کردی یا کرمانجی به شمار آورده اند (یارشاطر، ص ٣٥). به گفتة ادموندز، باجلانهای نزدیک خانقین ، که در روستاهای شمال شرقی موصل زندگی می کنند، هنوز به زبان گورانی سخن می گویند (ص ١٠). سلطانی گویش ایل باجلان یا باجَلَند را، که شاخه ای از آن دردشت زَهاب و شاخه ای دیگر در حوالی خانقین می نشینند، اورامی دانسته است (ج ١، ص ٢٦٦). مینورسکی زبان باجلانها را گویشی از زبان کرمانجی ( د.اسلام ، چاپ اول ، ذیل «لَکْ»)، و میرزا ابراهیم زبان باجلانهای قزوین را کُردی می داند (ص ١٧٧).
در زمان شاه عباس اول (حک :٩٩٦ـ١٠٣٨)، دسته ای از طایفه ها و تیره های باجلان پس از مهاجرت از موصل به پیشکوه لُرستان ( د.اسلام ، چاپ دوم ، همانجا) و اقامت در میان لَکْ، گویش کرمانجی خود را با گویش لَکی مبادله کردند ( د.اسلام ، چاپ اول ، همانجا). مکنزی آن را وابسته به گویشهای ایرانی دانسته است (ص ٤١٩). با این حال ، شناخت دقیق زبان باجلان که در طول سده های گذشته و در پی مهاجرت باجلانها به سرزمینهای گوناگون دگرگونیهای واژگانی و آوایی بسیار یافته ، تنها با تحقیقات میدانی امکان پذیر است . پس از گویش مادری ، کردهای سرزمینهای جنوبی کردستان زبان فارسی و کردهای سرزمینهای شمالی زبان ترکی و عربی را می آموزند (سوان ، ١٩١٨، ص ٩١)؛چنانکه مجیدبیک ، یکی از سران باجلان ، را مردی چندزبانه معرفی کرده اند که به زبانهای عربی و ترکی و فارسی صحبت می کرده است (اوبن ، همانجا).
مذهب . بیشتر باجلانها سنّی حنفی یا شافعی مذهب اند، اما گروهی از آنان شیعة امامیه و گروهی دیگر، در طایفه ها و تیره های مختلف ، علی اللهی * اند (شیروانی ، ص ٢٩٢). پدرمری و احمد حمید صراف نیز در شرح مذهب کردهای بَجُران یا باجلان ، از همسایگان شبکهای عراق ، به سنّی بودن و وابستگی این گروه به فرقة علی اللهی اشاره کرده اند (مکنزی ، ص ٤١٨)، اما مذهب باجُولْوند * (=باجلان ) لرستان را شیعی نوشته اند.
سازمان ایلی . دقیقاً روشن نیست که باجلانهای کنونی با زندگی روستانشینی و اقتصاد مبتنی بر زراعت ، ساخت نظام ایلی عشیره ای خود را حفظ کرده و به گروه بندیهای نَسَبی ـ اقتصادی ایلی پایبند مانده اند یا نه . گزارشهای کوتاه و شتابزدة تاریخیِ پژوهشگران ایرانی و خارجی دربارة باجلان نیز ساخت نظام اجتماعی و اقتصادی و سیاسی سازمان این ایل را درگذشته و حال نشان نمی دهد؛ ازینرو دراین بخش از مقاله ناگزیر از اطلاعات موجود در منابع تاریخی بهره خواهیم برد.
باجلان که درگذشته عشیره ای مستقل و بزرگ ، و با سازمان ایلی و شیوة زندگی کوچ نشینی بوده ، در چند سدة گذشته ، بتدریج به صورت طایفه ها و تیره های ازهم گسسته و پراکنده در مناطق گوناگون درآمده است . در منابع موجود، تنها به نام بعضی از طایفه ها و تیره های باجلان اشاره شده است . سوان از طایفه هایی به نامهای جُموُر، شیروَند، حاجیلَر، غرْیبه وند، زَنْدَوَند و قازانلو یاد می کند، که در آغاز قرن چهاردهم در قلمرو خاک ایران و جنوب زیستگاه عشایر شَرفْ بِیانی ، در پایین رود سیران یا دیاله * ، زندگی می کردند (١٩١٢، ص ٤٠٧). جمورها در ناحیة زَهاب و قازانلوها در نزدیکی بُنْقَدْرَه سکونت داشتند. گرچه بعضی جمورها را طایفه ای مستقل از باجلان دانسته اند (رزم آرا، ص ٢٣؛
مرکز آمار ایران ، ص ١٣)، از طایفة جمور یا جمیر نیز در زمرة طایفه های ساکن در همدان نام برده شده است (فیروزان ، ص ١٩،٢٤). در نمودارهایی از ایلها و طایفه های شهرستان قزوین ، غیاثوند، طایفه ای از ایل باجلان و کُماسی ، محمدبیگی ، درویش وند و سِلخوری (سیلاخوری ) چهار تیره از این طایفه به شمار آمده اند (مرکز عشایری ایران ، همانجا). سِلخوریها احتمالاً از طایفة باجولوند ساکن در سیلاخور بروجرد هستند که در قرون گذشته به قزوین کوچیده اند. ساکی ، باجولوند را هم صورت دیگر کلمة باجلان و از همین گروه عشایر دانسته و آن را ایلی مرکب از پنج طایفه معرفی کرده است ( د.جهان اسلام ، ذیل «باجولوند» * ). ظاهراً شاخه ای از باجولوند در بخش زاغه در شرق خرم آباد زندگی می کنند که از فارس به لرستان مهاجرت کرده اند (فیروزان ، ص ٢٢). طایفة جَلالْوَند نیز که در کِرند کرمانشاه سکونت دارند، به دو تیرة باجلان و همدان تقسیم می شوند (کریمی ، ص ١٦١).
گروههایی از ایل باجلان نیز در اوایل قرن چهاردهم ، در ناحیة قورتو عراق گردآمدند ( د.اسلام ، چاپ دوم ، همانجا). برای باجلانهای عراق بیش از پانزده شاخه ذکر کرده اند که برخی از آنها از طایفه های قازانلو، غریبه وند، و شیروند از ایل باجلان هستند.
مهاجرت و پراکندگی . کوچ طایفه ها و تیره های ایل باجلان ، که همراه عشایر دیگر کرد و لرو لک و ترک ، از نخستین زیستگاههای خود از دورة صفویان آغاز شد و در دورة افشاریان و قاجاریان ادامه یافت ، اساساً معلول سیاست حکومتهای وقت و به قصد تضعیف قدرت ایلی و برقراری نظم و آرامش بود. مینورسکی احتمال می دهد که ایل باجلان ابتدا در نواحی موصل زندگی می کرده اند، سپس به مرز میان ایران و ترکیة عثمانی مانند زَهاب ، و مناطقی از لرستان ( د.اسلام ، چاپ اول ، همانجا) کوچ کرده اند. سوان ، که باجلان را شاخه ای از ایل جاف می داند، می نویسد که جافها در آغاز در دَرْنَه واقع در جوانرود کهنه زندگی می کردند، اما گورانها آنها را از درنه ، که شهری مهم و دارای استحکامات نظامی بود، به مناطق مرزی راندند؛
ازینرو باجلانها از این ایل جدا شدند و هنگامی که ترکها زَهاب را اشغال کردند، استقلال و اهمیت یافتند (١٩١٨، ص ٧٢).
باجلانها از این نواحی نیز بتدریج کوچ کردند و به لرستان ، کرمانشاه ، همدان ، قزوین و خراسان رفتند. نادرشاه پس از شکست دادن احمدخان ، سرپرست ایل باجلان و پاشای زَهاب ، او را اسیرکرد و همة ایلها و طایفه های زیرفرمان او را به نقاط دیگر پراکند. آنگاه گروهی از اسیران باجلان و قرابیات و زنگنه را با سرکردگانشان به خراسان کوچانید که در محال هرات اقامت گزیدند (مروی ، ج ١، ص ٢٥٤).
جمعیت . شمار باجلانها در نوشته های پژوهشگران بسیار مختلف است . رابینو تعداد آنها را ششصد خانوار، راولینسون دوهزار خانوار ( ایرانیکا ، ذیل «باجَلان »)، و شیروانی در شرح قصبة زَهاب کردستان ، همة مردم آن را کُرد و شمار آنها را نزدیک پانصد خانوار نوشته است (ص ٢٩٢). اوبن از ٥٠٠ ، ٤ تن جمعیت شهر خانقین ، ٥٠٠ ، ٢ تن را کُرد و بیشتر کُردها را از طایفة باجلو (= باجلان ) ذکر کرده است (همانجا). مردوخ جمع خانوارهای تیره های جُمُور و قازانلو از طایفه های باجلان را نزدیک ٣٠٠ ، ١ خانوار گزارش داده و گفته است که هفتاد خانوار از باجلانها هم در رودبار قزوین زندگی می کنند (ج ١، ص ٧٨). جمعیت جُمُورهای آبادیهای پیرامون اسدآباد، نواحی میان همدان و کرمانشاه را بعضی پانصد خانوار (همانجا) و بعضی هزار خانوار (رزم آرا، ص ٢٣) ذکر کرده اند. در سرشماری اجتماعی ـ اقتصادی عشایر کوچندة استان باختران ، جمعیت ایل جُمهورِ (=جمور) این استان نود خانوار، شامل ٦٢١ تن ، آمده است (ص ١٣). میرزا ابراهیم شمار باجلانهای قزوین را در ١٢٧٦ و ١٢٧٧ شصت خانوار نوشته است که نیمی از آنها در خانه های شهر و نیمی دیگر در چادرهایی در بیرونِ شهر زندگی می کنند (ص ١٧٧). ورجاوند عدة باجلانهای ساکن در دهستان اقبال قزوین را در اواسط قرن چهاردهم ٤٥ خانوار آورده است (ص ٤٦٠).
آمارهای جمعیت طایفه ها و تیره های باجلان ، بیشتر تخمینی است و شمار دقیق تمام جمعیت و نیز طایفه ها و تیره های پراکندة آن را بدرستی نشان نمی دهد؛
با اینهمه ، برای آشنایی پژوهشگران با این گروه از کُردها سودمند خواهد بود.
شیوة معیشت . در گذشته ایل باجلان کوچنده بودند و از راه دامداری گذران زندگی می کردند. اکنون نیز فعالیتهای اصلی اقتصادی گروهی از طایفه ها و تیره های باجلان ، مانند جُمُورهای کرمانشاه که هنوز کوچ می کنند همچنان بر دامداری استوار است . اقتصاد طایفه ها و تیره های یکجانشین باجلان ، بیشتر بر پایة کشاورزی ، بویژه کشت گندم و جو، است . آنان در کنار زراعت ، به پرورش رمه های کوچک بز و گوسفند، و تولید بعضی از محصولات صنایع دستی مانند گلیم ، قالی ، پلاس ، جاجیم و جوراب نیز می پردازند (میرزاابراهیم ، ص ١٧٧).
پیشینه . مورخان در گزارشهای چهارقرن اخیر، به شورشها و درگیریهای باجلانها با حکومتهای مرکزی و محلّی و شرکتشان در جنگهای ایران و عثمانی اشاراتی کرده اند وگاهی از سران قدرتمند و یاغی باجلان نیز نام برده اند. سران باجلانهای سرزمینهای غرب ایران ، بویژه منطقة زَهاب ، غالباً دست نشاندة پاشاهای عثمانی و خراجگزار نمایندگان آنان در بغداد بودند.
قدیمترین اسناد تاریخی ، که از ایل باجلان نام می برد، متعلق به دورة صفوی است . بنابر روایت تاریخ نعیما ، بسیاری از چادرنشینان باجلان در ١٠٣٩، همزمان با حکومت شاه صفی ، با وزیر اعظم عثمانی در موصل بیعت کرده بودند ( د.اسلام ، چاپ دوم ، همانجا). چنانکه احمدخان باجلان ، رئیس ایل باجلان و پاشای زَهاب و نواحی پیرامون در اواخر دورة صفویان ، به سبب پشتیبانی از قوای «رومیه » و به توصیة احمد، پاشای بغداد، و از سوی «سلطان محمود، فرمانروای اقلیم قیصری ، به منصب پاشایی همدان و طوایف الوار باجلان و کُرد یزیدی و قرابیات و کرکوت » منصوب شده بود (مروی ، ج ١، ص ٢٥٢). همو، درپی سیاست هواداری دربار عثمانی ، دربرابر نیروی نادرقلی افشار که در دورة حکومت شاه طهماسب دوم (١١٣٥ـ١١٤٤) به کرمانشاه لشکر کشید، مقاومت کرد و شکست خورد و نادرقلی سپاهش را قتل عام کرد. درزمان نادر و تسلط عثمانیها بر زَهاب ، عثمانیان حکومت آنجا را به عبدالله خان باجلان دادند، و او در آنجا عمارت حکومتی و مسجد و حمام ساخت و زَهاب را مرکز ناحیه و قلمرو باجلان کرد (سوان ، ١٩١٨، ص ٥٤،٧٢؛
فیروزیان ص ٨٢).
عبدالله خان ، در ١١٦٨، از بیم تهدید فزایندة محمدخان ، سردار زند، و برای مقابله با حملة ناگهانی او، به دستور پاشای بغداد سپاهی گردآورد (پری ، ١٩٧٩، ص ١٨٤)، و از همه «ایلات باجلان و جاف کمک طلبید» (گلستانه ، ص ٣٠٠). وی پیوسته نگران سپاهیان زند بود و رخدادها را به بغداد گزارش می داد. همچنین دستور داشت که جلو نیروهای تعقیب کنندة پناهندگان را در مرز بگیرد و برای تنبیه طایفه های زنگنه و زند نیز سپاهی نظامی ترتیب دهد (پری ، ١٩٧٩، ص ٥٦).
در ١١٨٨، نظرعلی خان زند، میرزا محمد جعفر وزیر را برای وصول مالیات نزد عبدالله باجلان در زَهاب فرستاد. عبدالله خان ، که خود را در مقابل سپاه زند ناتوان می دید، چندی میرزا محمدجعفر را به قصد فراهم آوردن مردان جنگی سرگرم کرد. در این زمان خانواده و رمه های گوسفندش را پنهانی به حوالی بغداد فرستاد و خود به گردآوری سپاه پرداخت . میرزا محمد جعفر از قصد او آگاه شد و به نظرعلی خان زند، که در هارون آباد (اسلام آباد غرب کنونی ) اردو زده بود، خبرداد. نظرعلی خان بیدرنگ به زَهاب حمله کرد، اما عبدالله خان ، پیش از ورود سپاه زند به زَهاب ، شهر را ویران کرد و گریخت . صبح روز بعد، نظرعلی خان در نزدیکی خانقین عبدالله خان را دستگیر کرد و دوهزار تن از مردان او را کشت . پس از آن ، زَهاب به ایران بازگشت و سران باجلان خراجگزار ایران شدند (پری ، ص ١٨٧).
باجلانها در بعضی از آشوبها و جنگ و ستیزهای پس از مرگ کریمخان زند شرکت داشتند. آنان در ١١٩٦، همراه طایفه های مافی و دیگر ایلات در گشودن دروازة شیراز با سپاهیان علی مرادخان ، چهارمین پادشاه زند، همکاری کردند (موسوی اصفهانی ، ص ٢٤٢؛
شهاوری شیرازی ، ص ٤٤ـ٤٥). درشرح رخدادهای تاریخی دورة قاجار، نام و یادی از طایفه های باجلان و چندتن از سران آن مانند افراسیاب خان ، قاسم خان ، عثمان خان ، مجیدخان ، اللهوردی خان ، عزیزخان و پسرش کریم خان ، آمده است . افراسیاب خان رئیس طایفة باجلان بروجرد، پس از درگذشت محمد شاه (حک :١٢٥٠ـ١٢٦٤) با بختیاریها همپیمان شد و شورش کرد تا اینکه خانلرمیرزا احتشام الدوله ، حاکم بروجرد، او را حاکم باجلان کرد و آنها مدتی آرام شدند؛
اما چندی بعد، باز برحکومت شوریدند. این بار، احتشام الدوله ، افراسیاب خان و قاسم خان ، یکی دیگر از سران باجلان ، و محمدعلی خان بختیاری را گرفت و دربند کرد و آشوب را فرونشاند (سپهر، ج ٣، ص ٢٢٣، ٣١٨).
در ١٢٦٤، نخستین سال سلطنت ناصرالدین شاه ، منطقة زَهاب به دو بخش تقسیم شد و در این زمان باجْلُوها (=باجلانها) بر ایلها و طایفه های ساکن در منطقة زَهاب مسلّط بودند و سرپرست آنها از میان باجلانها برگزیده می شد. عثمان پاشا و نوه اش مجیدبیگ از سران باجلان و از حکمرانان آن دوره بودند (اوبن ، ص ٣٦٣)، و اللهوردی خان سرپرست باجلانهای قزوین در دورة ناصرالدین شاه بود. میرزا ابراهیم در احوال او در سالهای ١٢٧٦ـ١٢٧٧ می نویسد که اللهوردی خان سی تن نوکر سواره و صد تومان مواجب داشت (ص ١٧٧).
مورخان عزیزخان (شجاع الممالک ) را آخرین سرپرست برجسته و نیرومند باجلان نام برده اند که در اوایل قرن چهاردهم در اوج قدرت به سر می برد. به نوشتة رابینو، ظلّالسلطان در حدود ١٣٠٠، عزیزخان را به اصفهان فراخواند و مأموریت حفظ خطوط مرزی قصرشیرین را به او سپرد. عزیزخان در بازگشت به محل ، یک قلعة نظامی بر کنار رود زَهاب در قُورتو ساخت و چند دهکده نیز برای پسران و منسوبانش بناکرد. در پایان فرمانرواییش ، جنگ و نزاعی میان خانوادة او و خانوادة برادرش ، خلیفه اعظم خان ، درگرفت که در نتیجة آن و درپی مرگ عزیزخان در ١٣٢١، طایفة باجلان بسرعت ازهم پاشید ( ایرانیکا ، همانجا).
منابع :
(١) اوژن اوبن ، ایران امروز، ١٩٠٦ـ١٩٠٧: ایران و بین النهرین ، ترجمة علی اصغر سعیدی ، تهران ١٣٦٢ ش ؛
(٢) جان ر.پری ، کریم خان زند: تاریخ ایران بین سالهای ١٧٤٧ـ١٧٧٩ ، ترجمة علی محمد ساکی ، تهران ١٣٦٥ ش ؛
(٣) د. جهان اسلام ، ذیل «باجولوند» (نوشته علی محمد ساکی )؛
(٤) علی رزم آرا، جغرافیای نظامی ایران : کرمانشاهان ، تهران ١٣٢ ش ؛
(٥) محمدتقی سپهر، ناسخ التواریخ ، چاپ محمدباقر بهبودی ، تهران ١٣٤٤ ش ؛
(٦) محمدعلی سلطانی ، جغرافیای تاریخی و تاریخ مفصل کرمانشاهان ، تهران ١٣٧٠ ش ؛
(٧) عبدالکریم بن علی الرضا شهاوری شیرازی ، تاریخ زندیّه ، چاپ ارنست بئیر، تهران ١٣٦٥ ش ؛
(٨) زین العابدین بن اسکندر شیروانی ، بستان السیّاحه ، تهران ( ١٣١٥ ش ) ؛
(٩) ت . فیروزان ، «دربارة ترکیب و سازمان ایلات و عشایر ایران » در ایلات و عشایر ، تهران ١٣٦٢ ش ؛
(١٠) سهراب فیروزیان ، کرمانشاهان باستان : از آغاز تا آخر سدة سیزدهم هجری قمری ، ( بی جا، بی تا. ) ؛
(١١) بهمن کریمی ، جغرافیای مفصل تاریخی غرب ایران ، تهران ١٣١٦ ش ؛
(١٢) مسعود کیهان ، جغرافیای مفصّل ایران ، تهران ١٣١٠ـ١٣١١ ش ؛
(١٣) ابوالحسن بن محمد امین گلستانه ، مجمل التواریخ ، تهران ١٣٥٦ ش ؛
(١٤) محمد مردوخ ، تاریخ مردوخ ، ج ١، ( بی جا، بی تا. ) ؛
(١٥) مرکز آمار ایران ، سرشماری اجتماعی ـ اقتصادی عشایر کوچنده ١٣٦٦ ، نتایج تفصیلی استان باختران ، تهران ١٣٦٩ ش ؛
(١٦) مرکز عشایری ایران ، مجموعة اطلاعات و آمار ایلات و طوایف عشایری ایران ، ١٣٦١ ش ؛
(١٧) محمد کاظم مروی ، عالم آرای نادری ، چاپ محمد امین ریاحی ، تهران ١٣٦٤ ش ؛
(١٨) محمدصادق موسوی اصفهانی ، تاریخ گیتی گشا ، تهران ١٣٦٣ ش ؛
(١٩) میرزاابراهیم ، سفرنامة استرآباد و مازندران و گیلان ، چاپ مسعود گلزاری ، تهران ١٣٥٥ ش ؛
(٢٠) پرویز ورجاوند، سرزمین قزوین ، تهران ١٣٤٩ ش ؛
(٢١) احسان یارشاطر، «زبانها و لهجه های ایرانی »، مجلة دانشکدة ادبیات دانشگاه تهران ، سال ٥، ش ١ و٢ (مهر و دی ١٣٣٦ ش )؛
(٢٢) EI ١ , s.v. "Lak" (by V. Minorsky);
(٢٣) EI ٢ , s.v. "Ba ¦ djala ¦ n" (by D.N.Mackenzie);
(٢٤) C.J. Edmonds, Kurds, Turks, and Arabs (١٩١١-١٩٢٥) , London ١٩٥٧;
(٢٥) Encyclopaedia Iranica , s.v. "Ba ¦ jala ¦ n" (by P.Oberling);
٢٦- D.N.Mackenzie,"Ba ¦ jla ¦ n ¦ â ", Bulletin of the School of Oriental and African Studies , xv Ë Ë Ë , part ٣ (١٩٥٦);
(٢٧) R. Perry, Karim Khan Zand: a history of Iran, ١٧٤٧-١٧٧٩ , U.S.A. ١٩٧٩;
(٢٨) E.B. Soane, The Mesopotam i ¦ a and Kurdistan in disguise , London ١٩١٢;
(٢٩) idem, Report on the Sulaima ¦ n i ¦ a district of Kurdistan , Calculta ١٩١٨.
/علی بلوکباشی /