دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٧٠٢٧
خُزاعى، احمدبن نصر ، خُزاعى، احمدبن نصر، از بزرگان اهل حديث در نيمه اول قرن سوم. نام كامل وى ابوعبداللّه احمدبن نصربن مالكبن هيثم خزاعىمروزى بغدادى است كه از وى با القاب شهيد (رجوع کنید به ابنحِبّان، ج ٨، ص ١٤؛ خطيب بغدادى، ج ٨، ص ١٥)، مقتول (خطيب بغدادى، ج ٦، ص ٣٩٩) و مصلوب (ابنابىحاتم، ج ٢، ص ٧٩؛ ابنحِبّان، همانجا) نيز ياد شده است. او از قبيله خزاعه* بود و نسبش به كعببن عَمروبن لُحَىّ مىرسيد (رجوع کنید به خطيب بغدادى، ج ٦، ص ٣٩٧). مهمترين گزارش درباره زندگى او را خطيب بغدادى آورده است كه احتمالا بخشى از گزارشها از كتاب الاوراق فى أخبار خلفاء بنىالعباس و اشعارهم تأليف محمدبن يحيى صولى (متوفى ٣٣٥) گرفته شده و بعدها ديگر شرح حال نويسان همان مطالب را تخليص و نقل كردهاند (رجوع کنید به ابنابىيعلى، ج ١، ص ١٩٨ـ٢٠٣؛ سمعانى، ج ٢، ص ٣٥٨؛ ذهبى، ج ٥، ص ٧٦٦ـ٧٦٩).
علاوه بر احمدبن نصر، خاندان و منسوبان به او نيز اهل علم و فضل بودهاند. نام برخى از آنان در شمار راويان حديث ذكر شده از جمله برادرش، ابوالفضل صالحبن نصر خزاعى (متوفى ٢١٩)، كه از شعبةبن حجاج، شريكبن عبداللّه نخعى و هيثمبن عدى طائى روايت كرده است (خطيب بغدادى، ج ١٠، ص ٤٢٥ـ٤٢٦) و برادرزادهاش، نصربن مالك، كه از علىبن بكار مَصَّيصى حديث شنيده و يحيىبن محمدبن صاعد از او روايت كرده است (همان، ج ١٥، ص ٣٨٨ـ٣٨٩). يكى از برادران احمدبن نصر به نام ثابت نيز هفده سال امارت نواحى مرزى شام را بهعهده داشت كه در ٢٠٨ در مَصَّيصَه وفات كرد (رجوع کنید به همان، ج ٨، ص ١٥). در بغداد نيز بازارى را به نام پدرش، سُوَيْقةُ نصر نام نهاده بودند (همان، ج ٦، ص ٣٩٧).
جد وى، ابونصر مالكبن هيثم مروزى نيز از نقيبان عباسى بود (طبرى، ج ٩، ص ١٣٥؛ خطيب بغدادى، ج ٦، ص ٣٩٧، ٤٠٠). احمدبن نصر از مالكبن اَنَس، سفيانبن عُيَينَه، علىبن حسينبن واقد، حسينبن محمد مروزى و كسان ديگرى روايت كرده، اما رواياتش اندك است (خطيب بغدادى، ج ٦، ص ٣٩٨). به گفته يحيىبن مَعين، همه مصنفات هشيمبن بشير نزد خزاعى بوده است (رجوع کنید به همان، ج ٦، ص٤٠٠). يحيىبن معين، محمدبن عبداللّهبن ابىثَلج، محمدبن عبداللّهبن مبارك مخرمى، سَلمةبن شبيب نيشابورى و ديگران از وى حديث نقل كردهاند (ابن ابىحاتم، همانجا؛ خطيب بغدادى، ج ٦، ص ٣٩٨؛ براى ديگر مشايخ و راويان وى رجوع کنید به مِزّى، ج ١، ص ٥٠٦ـ٥٠٧). او با احمدبن حنبل ارتباط بسيار نزديكى داشت و پيروى از او و طريق او را ضرورى و واجب مىدانست (رجوع کنید به ابن ابىيعلى، ج ١، ص ١٩٩ـ٢٠٠). احمد نيز از او به نيكويى ياد كرده است (خطيب بغدادى، ج ٦، ص ٤٠٢). يحيىبن معين نيز بر او درود فرستاده و گفته كه خداوند كار او را با شهادت ختم كرده است (همان، ج ٦، ص٤٠٠). خطيب بغدادى (ج ٦، ص ٣٩٨، ٤٠٠) و مزّى (ج ١، ص ٥٠٦، ٥١٠) به توثيق خزاعى از سوى رجاليان اهل سنّت اشاره كردهاند.
او در برابر اعتقاد به مخلوق بودن قرآن كه واثق عباسى (حك : ٢٢٧ـ٢٣٢) پشتيبان آن بود، به سختى ايستادگى كرد (طبرى، ج ٩، ص ١٣٥) و از واثق با تعبيراتى تند ياد مىكرد (همانجا). سرانجام نيز در ٢٣١ در بغداد بر واثق قيام كرد (رجوع کنید به يعقوبى، ج ٢، ص ٤٨٢؛ طبرى، ج ٩، ص ١٣٥ـ١٣٩). وى را دستگير كردند و در آخرين روزهاى شعبان ٢٣١ از بغداد به سامرا نزد واثق فرستادند. واثق، در مجمعى عمومى او را در دو مسئله خلق قرآن و رؤيت خداوند امتحان كرد. پاسخ وى اين بود كه قرآن كلاماللّه است و احاديث نبوى بر رؤيت خداوند دلالت دارند و واثق را نصيحت كرد كه با احاديث نبوى مخالفت نكند (طبرى، ج ٩، ص ١٣٧ـ١٣٨). واثق نظر اطرافيانش را درباره وى جويا شد كه برخى از اطرافيان وى، حكم به روا بودن خون خزاعى دادند و در نهايت واثق، خود گردن خزاعى را زد (همان، ج ٩، ص ١٣٨؛ قس ابنحبّان، ج ٨، ص ١٤ كه قتل وى را به دست معتصم دانسته كه باتوجه بهتاريخ وفات معتصم، نادرست است). بدنش را در سرّمنرأى به دار كشيدند و سرش را مدتى در قسمت شرقى بغداد و مدتى در قسمت غربى آن نصب نمودند و سپس دوباره آن را در موضعى در جانب شرقى نصب كردند و بر آن نگهبان گماردند و اين موضع به «رأس احمدبن نصر» مشهور شد. در گوشهاى او رقعهاى قرار داده بودند كه بر روى آن علت مرگ وى عقيده به قدم قرآن و تشبيه درج شدهبود (طبرى، ج٩، ص ١٣٨ـ ١٣٩). قتل وى در پنجشنبه ٢٨ شعبان ٢٣١ رخ داد (قس خطيب بغدادى، ج ٦، ص ٤٠٥ كه قتل وى را در شنبه اول رمضان ٢٣١ نوشته است) و شنبه اول رمضان سرش را در بغداد نصب كردند (رجوع کنید به طبرى، ج٩، ص١٣٩؛ خطيب بغدادى، ج٦، ص٤٠٠ـ٤٠٣).
پس از اين واقعه، دِعْبِلِ خُزاعى* شاعر مشهور، براى وى مرثيهاى سرود (رجوع کنید به ص ٢٠٥ـ٢٠٦). عدهاى به جرم پيروى از احمدبن نصر در سختترين شرايط زندانى شدند و از ملاقات با آنان جلوگيرى شد. حتى پرداخت زكات به اين افراد نيز غيرمجاز اعلام شد (طبرى، ج ٩، ص ١٣٩).
در ٢٣٧، متوكل (حك : ٢٣٢ـ٢٤٧) دستور داد كه تمام كسانى را كه پدرش معتصم و برادرش واثق به جرم امتناع از قول به خلق قرآن به زندان انداخته بودند، آزاد كنند. با اجرا شدن اين دستور، خويشان و نزديكان احمدبن نصر، سرش را به پيكرش ملحق كردند و جنازه او را پس از شش سال در قبرستان مالكيه، در قسمت شرقى بغداد، به خاك سپردند (رجوع کنید به همان، ج ٩، ص ١٩٠؛ ابنحِبّان، ج ٢، ص ٣٢٩ـ٣٣٠؛ خطيب بغدادى، ج ٦، ص ٤٠٥).
پيروان اهل حديث بعدها با جعل اخبارى به بيان كراماتى در شأن او و جايگاه بلندش در نزد خداوند سخن گفتهاند (رجوع کنید به خطيب بغدادى، ج ٦، ص ٤٠٢ـ٤٠٤؛ مزّى، ج ١، ص ٥٠٩، ٥١١ـ٥١٣).
منابع :
(١)ابنابىحاتم، كتاب الجرح و التعديل، حيدرآباد، دكن ١٣٧١ـ١٣٧٣/ ١٩٥٢ـ١٩٥٣، چاپ افست بيروت [.بىتا]؛
(٢) ابنابىيعلى، طبقات الحنابلة، چاپ عبدالرحمانبن سليمان عُثيمين، رياض ١٤١٩/ ١٩٩٩؛
(٣) ابنحِبّان، كتاب الثقات، حيدرآباد، دكن ١٣٩٣ـ١٤٠٣/ ١٩٧٣ـ١٩٨٣، چاپ افست بيروت [.بىتا]؛
(٤) خطيب بغدادى؛
(٥) دِعْبِل خُزاعى، شعر دعبلبن علىالخزاعى، چاپ عبدالكريم اشتر، دمشق ١٤٠٣/ ١٩٨٣؛
(٦) محمدبن احمد ذهبى، تاريخالاسلام و وفيات المشاهير و الاعلام، چاپ بشار عواد معروف، بيروت ١٤٢٤/ ٢٠٠٣؛
(٧) سمعانى؛
(٨) طبرى، تاريخ (بيروت)؛
(٩) يوسفبن عبدالرحمان مِزّى، تهذيبالكمال فى اسماءالرجال، چاپ بشار عواد معروف، بيروت ١٤٢٢/ ٢٠٠٢؛
(١٠) يعقوبى، تاريخ.
/ سعيد طاوسىمسرور /