دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٧٠٠٩
خُرَّمدينان (خُرَّمدينيّه) ، خُرَّمدينان (خُرَّمدينيّه)، عنوان گروهى از مخالفان عباسيان، بهويژه پس از كشتهشدن ابومسلم خراسانى* در سده دوم، در سرزمينهاى غربى و شمالغربى ايران و مخصوصآ آذربايجان. نام درست اين فرقه خرّمدينان و شكل عربى آن خرّمدينيّه است و خرّميّه صورت ناقص و مخفف آن است (رجوع کنید به نوبختى، ص ٤٧؛ غزالى، ص ١٤؛ ديلمى، ص ٢٥؛ صديقى، ص ٢٤٢). خرّميان در واقع، فرقهاى با نامهاى مُحَمِّره، جاودانيه، بابكيه و مازياريه بودند (رجوع کنید به عبدالمحسن عاطف سلّام، ص٥٠ـ ٥١). در بيشتر منابع، كليه فرقههاى مزدكى ـ خرّمى با نام مشترك، گاه مزدكى (براى نمونه رجوع کنید به رشيدالدين فضلاللّه، ١٣٨٧ش، ص١٤٧؛ حمداللّه مستوفى، ص٦١) و گاه خرّمى (براى نمونه رجوع کنید به مقدسى، ج٤، ص٣٠؛ مسعودى، مروج، ج٤، ص١٤٤؛ اسفراينى، ص١٢١) ناميده شدهاند. نويسنده مجملالتواريخ (ص٢٧٦) اصل خرّمدينان را بهروشنى بهمزدك رسانده است (نيز رجوع کنید به ابنحزم، ج ١، ص ٨٧؛ در مورد خرّميان و وابستگى ايشان با مزدكيان رجوع کنید به مسعودى، التنبيه، ص ٣٥٣؛ ابناسفنديار، ج ١، ص ٢١٢).
در منابع، منشأ واژه خرّمدين چندينگونه شرح دادهشده است. گروهىآن را مشتق از نام خُرمه/ خوارمه بنت فاده، همسر مزدك، دانستهاند (رجوع کنید به نظامالملك، ص٢٦٠؛ مجمل التواريخ و القصص، همانجا) كه اصل تاريخى ندارد و برساختهاى بيش نيست (رجوع کنید بهياكوبوفسكى، ص٤٠؛ فاروق عمر فوزى، ج ١، ص ٢٦٧). گروهى ديگر آن را به خرّم، دهى نزديك همدان يا اردبيل، منسوب كردهاند (رجوع کنید به سمعانى، ج ٢، ص ٣٥٢، پانويس ٥؛ ياقوتحموى، ذيل «خرّم»). بازتاب اين نظر در گزارشهاى فان فلوتن(ص ٤٩)، بَندلىجوزى (ص١٠٠ـ١٠١) و ديگران (رجوع کنید به حسين قاسم عزيز، ص ١٣٤) آمده و برخى به آن اعتماد كردهاند. كليما (ص ١٢١، پانويس ٣٥) احتمال دادهاست كه قريه خرّم مركز قديمى تعاليم مزدكى بوده باشد. اصطخرى در سده چهارم (ص ٢٠٣)، آن را كوهستان خرّمدينان ناميدهاست. بونيياتوف ضمن تأييد و پذيرش اين نظر اصطخرى، نوشته كه اصل واژه خرّم از آتش است (رجوع کنید به حسين قاسم عزيز، همانجا). اين تعبير صرفآ تفسير لغوى است و به منابع معتبر تاريخى تكيه ندارد، او آراى خرّمدينان و آتشپرستان را كه پيش از آنان بودند، درهم آميخته است (فاروق عمر فوزى، همانجا). اين آرا به اين سبب كه نام خرّم پيش از قيام بابك بر فرقههايى اطلاق گرديده است، مرجح نيستند. بعضى منابع، از واژه خرّم (به معناى شادمان) لذت و لذتپرستى، استنباط كردهاند و آنان را از طرفداران اباحه شمردهاند (رجوع کنید به ابننديم، ص ٤٠٦؛ ابنجوزى، ص ١٢٣؛ ابناثير، ج ٦، ص ٣٢٨). به نوشته صديقى (ص ٢٤١)، خرّمدين تركيبى است فارسى كه پيروان اين گروه بر خود نهادند، چنانكه مثلا زردشتيان خود را بهدينان مىناميدهاند، و كسانى كه پيش از مزدك آرايى همانند وى داشتند، و مزدكيان، خود را دِرِستدينان مىخواندند (رجوع کنید به شكى، ص ٢٨، ٣٣ـ٣٤؛ كريستن سن، ص٩٧؛ فراى، ص ١٣٢). صديقى (همانجا) نظر مذكور را روشنترين توجيه بهشمار آورده، اما بديهى است كه اين تلقى رنگ ريشهيابى عاميانه دارد (اشپولر، ١٩٥٢، ص ٢٠٢، پانويس ٩).
در آيين مزدكى، يكىاز چهار نيروى روحانى حاكم بر جهان، سُرور است (رجوع کنید به يارشاطر، ج ٣، بخش ٢، ص ١٠٠٥)، بنابراين واژه خرّم مىتواند مؤيد انتساب خرّميان به مزدكيان باشد (رجوع کنید به مسعودى، التنبيه، ص٣٥٣؛ ابننديم، ص٤٠٥ـ٤٠٦). در هر حال، اگر انتساب آنان به لذتجويى و اباحه افراطآميز محلّ تأمل هم باشد، مانند مزدكيان برخى چيزها را مشترك و مباح شمردهاند (رجوع کنید بهد.اسلام، چاپ دوم، ذيل «خرّميه»). نكته مهم آن است كه نوشتهاند مزدكيان و خرّمدينان پيش از بابك سيره و روش ديگرى داشتند. آنان مردمى بودند دهقان و نيكوكار و پرهيزكننده از خونريزى (رجوع کنید به مقدسى، ج ٤، ص ٣٠ـ ٣١؛ ابننديم، همانجا؛ عوفى، قسم ١، باب ٥، ص١٤٠)، اما بابك به اين جنبش شدت بخشيد و به جنگ و كشتار و غارت كاروانها روى آورد (رجوع کنید به دينورى، ص٤٠٢؛ طبرى، ج٩، ص١١ـ ١٧؛ ابوالمعالى، ص٨٠).
در سدههاى دوم و سوم، از مزدكيان به نامهاى گوناگون ياد شدهاست كه از همه رايجتر مزدكيه، خرّميه، خرّمدينيّه، محمِّره (سرخجامگان)، و مُبيّضه (سپيدجامگان) است. نامهاى ديگرِ آنها از نام رهبرانشان مأخوذ است، همچون جاودانيه و بابكيه در آذربايجان، مازياريه در جرجان (گرگان) و طبرستان، سنباديه در خراسان، ابومسلميه بيشتر در خراسان و مُقَنَّعيه در ماوراءالنهر (رجوع کنید به تبصرةالعوام، ص١٧٨ـ١٧٩، ١٨٤؛ صديقى، ص٢٥٩ـ ٢٦١؛ يارشاطر، ج ٣، بخش ٢، ص ١٠٠٣ـ١٠٠٤). مآخذ به ما امكان مىدهند كه معلوم داريم در خلال سالها، خرّمدينان در كدام نواحى استقرار داشتند. در آنها، خرّمدينانِ هر ناحيه به نامى خوانده شدهاند. بهنوشته مسعودى (التنبيه، همانجا)، خرّمدينان در خراسان و نواحى كوهستانى شرق ايران، رى و نواحى اصفهان، بُرج، كرج ابودُلف، كاشان، جبال، صِيْمَره، سيروان، ورسنجان، اربوجان ماسبذان لرستان، همدان، ماهكوفه، ماهبصره، اوباذا در كوههاى طالش و در آذربايجان پراكنده بودند (نيز رجوع کنید به ابننديم، ص ٤٠٥ـ٤٠٦؛ تبصرةالعوام، ص ١٨٠ـ١٨١؛ نفيسى، ص ٣٤ـ ٣٦). مقدسى در البدء و التاريخ (ج ٤، ص ٣١)، بنابر مشاهدات شخصى، از جماعت خرّمى در نواحى ماسبذان و مهرجان قَذَق (مهرگان كذك) به نيكى ياد كردهاست. اينان را در اصفهان خرّميه و كوذيّه (= بركوكيه*/ كوذكيه/ كوذليه/ كوذشاهى)، در رى مزدكيه و سنباديه، در آذربايجان دقوليه/ ذقوليه و در چند جا محمره و در ماوراءالنهر مبيضه مىناميدند (ابوحاتم رازى، قسم ٣، ص ٣٠٦؛ آقا، ص ٢١٥). فرقه كوذكيه در روستاها و نواحى خوزستان، فارس و شاهرود، و فرقه اِسبيدجامكيه (پيروان مُقنَّع) در ناحيههاى سُغد، سمرقند و چاچ/ شاش (تاشكند) پراكنده بودند (پطروشفسكى، ص ٧٣). مقايسه كلى اين نوشتهها به ما امكان مىدهد درباره منطقه گسترش وسيع فرقههاى مزدكى ـ خرّمى تصويرى حاصل كنيم. منطقه گسترش آنان شامل جرجان، جبال، آذربايجان، ديلم، طبرستان، عراق، خوزستان، لرستان، فارس، خراسان و ماوراءالنهر بود (رجوع کنید به يعقوبى، البلدان، ص ٢٧٥؛ مسعودى، التنبيه، همانجا؛ نيز رجوع کنید به بغدادى، ص ١٦١؛ قس شوارتس، ج ٧، ص ٨٥٨).
چگونگى پيدايش خرّمدينان بهدرستى روشن نيست و از فعاليتهاى آنان بلافاصله پس از فتح ايران به دست مسلمانان نيز دانستههايى در دست نيست. باتوجه به پراكندگى و گستردگى گروههاى خرّمدينى مانند ابومسلميه، بهآفريديه، فاطميه (پيروان فاطمه دختر ابومسلم)، سنباديه، رزاميّه و مبيّضه، مىتوان گفت شورشهاى ايشان نسبتآ اندك بودهاست، بهويژه كه آنان چندين سده با همين گستردگى باقى بودند. خرّمدينان براساس اعتقادات و مواضع سياسى ـ اجتماعى خود، دست به شورشهايى زدند. طبرى (ج ٧، ص ١٠٩) و ابناثير (ج ٥، ص ١٩٦) در بيان فعاليت دعوتگران عباسى براى سرنگون كردن حكومت امويان و استقرار خلافت عباسيان از شورش مسيحى نومسلمانى به نام عماربن يزيد معروف به خِداش* ياد كردهاند. براساس اين گزارشها، خداش در نواحى مرو به جاى دعوت به سود خلافت عباسى، آيين خرّمى را تبليغ و ترويج كرد (در اينباره رجوع کنید به خداش*). با كشته شدن وى در سال ١١٨، به جنبش خرّمدينان در نواحى خراسان آسيب رسيد، اما باعث نابودى آنان نگرديد (رجوع کنید به مسائلالامامة، ص ٣٢ـ٣٣، كه خرّمدينان خراسان را با خداشيه يكى دانسته است؛ ركايا، ١٩٧٥، ص ١٦١ـ١٨٦؛ همو، ١٩٨٤، ص ١١ـ١٥؛ نيز رجوع کنید به مادلونگ، ص ٨).
با قتل ابومسلم در سال ١٣٧، نخستين قيام خرّمدينان آشكار شد. سنباد يكى از خرّميان بود كه در نيشابور به خونخواهى ابومسلم قيام كرد (مسعودى، مروج، ج٤، ص ١٤٤ـ١٤٥؛ نيز رجوع کنید به آمورتى، ص٥٠٤). خواجهنظامالملك (ص٢٦٠) تأكيد كردهاست كه در ١٣٧، مردم كوهستان يا جبال (همدان، كرج، رى، اصفهان، نهاوند و جز آنها) بيشتر رافضى و مزدكى بودند. به نظر مىرسد كه بعد از كشته شدن ابومسلم، هواداران وى و نومزدكيان (خرّمدينان) با يكديگر متحد شدند، يعنى هنگام قيام سنباد، در سال ١٣٨. نرشخى (ص ٩٤، ٩٧) در قيام مُقنّع خراسانى* در سال ١٥٩، از فرماندهى به نام خَشَوى (خرّمى) نام بردهاست.
نخستين جنبش مهم خرّمدينان، قيام محمّره در جرجان است. در ١٦٢ در زمان حكومت مُهَلْهِلبن صَفْوان، گروهى از اين فرقه به رهبرى عبدالقهّار/ عبدالقاهر پس از كشتار مخالفان، بر جرجان استيلا يافتند. محمره با خرّمدينان يكى شدند و گفتند ابومسلم زنده است، ما ملك خود را پس مىگيريم. آنان پسر او ابوالغرّاء را رهبر خويش كردند و تا رى رفتند (نظامالملك، ص٢٩٠؛ ابناثير، ج ٦، ص ٥٨؛ نيز رجوع کنید به ركايا، ١٩٧٥، ص ٢٣٥ـ ٢٣٩). اين قيام ديرى نپاييد و سپاه اعزامى مهدى (خليفه عباسى) به فرماندهى عمرو/ عمربن علا والى طبرستان (نظامالملك، همانجا)، موفق به سركوب آنان شد (يعقوبى، تاريخ، ج ٢، ص ٣٩٧؛ طبرى، ج ٨، ص ١٤٢؛ ابناثير، همانجا؛ ابنكثير، ج ٥، جزء١٠، ص ١٣٨). در همين سال، خرّمدينانِ روستاى كامِدان در اصفهان قيام كردند (يعقوبى، البلدان، ص ٢٧٥؛ خوافى، ج ١، ص ٢٥٩). در فاصله زمانى كمتر از بيست سال، جرجان قيامى ديگر از محمّره را در سال ١٨٠ شاهد بود. اين بار، رهبرى شورش با عمروبن محمد عُمَركى زنديق بود. باوجود سلطه محمره بر جرجان، اين شورش هم سركوب شد و به دستور هارونالرشيد، عمروبن محمد در مرو به قتل رسيد (طبرى، ج ٨ ، ص ٢٦٦؛ ابناثير، ج ٦، ص ١٥٢؛ ركايا، ١٩٨٤، ص ٣٦). دو سال بعد، محمره چنان نيرومند بودند كه در كوتاه زمانى بر جرجان دست يافتند (طبرى، ج ٨ ، ص ٢٦٨؛ قس ابناثير، ج ٦، ص ١٥٩، كه سال ١٨١ را ذكر كرده؛ نيز رجوع کنید به دانيل، ص ١٤٦).
بهرغم اين قيامها، دينورى نخستين قيام خرّمدينان را در سال ١٩٢ در جبال دانسته است. به نوشته او (ص ٣٩١ـ٣٩٢)، هارونالرشيد پسرش محمدامين، عبداللّهبنمالك و ابوُدلَف عِجْلى را به سوى خرّمدينان در اصفهان و رى و همدان و ديگر جاها فرستاد. آنان جمعى كثير از ايشان را كشتند و بقيه را در شهرها پراكندند (نيز رجوع کنید به نظامالملك، ص ٢٩١ـ٢٩٢)؛ اما طبرى نوشته است كه هارون در همين سال براى سركوب قيام رافعبن ليث* عازم خراسان بود كه خرّمدينان در آذربايجان شورش كردند. او عبداللّهبن مالك را با دههزار نفر (نظامالملك، ص:٢٩١ بيست هزار) بهسوى ايشان فرستاد. عبداللّه سىهزارنفر از ايشان را كشت و عدهاى زن و مرد را اسير كرد و در كرمانشاه به هارونالرشيد پيوست. خليفه دستور داد كه مردان اسير را بكشند و زنان را بفروشند (ج ٨، ص ٣٣٩؛ مقدسى، ج ٦، ص ١٠٣). پس از آن در زمان مأمون، بزرگترين شورش خرّمدينان يعنى قيام بابك روى داد، كه در عصر معتصم عباسى به اوج رسيد (رجوع کنید به طبرى، ج ٩، ص ١١ـ١٧، ٢٩ـ٥١؛ مسعودى، التنبيه، ص ٣٥٢ـ ٣٥٣).
مأمون در دوره خلافت خود، در سالهاى ٢١٥ـ٢١٨ سرگرم پيكار با روميان بود (رجوع کنید به ابناثير، ج ٦، ص ٤١٧، ٤١٩، ٤٢١ـ ٤٢٢، ٤٢٧) و مرگ او سبب شد كه خرّمدينان در قسمتهاى ديگر ايران يعنى اصفهان، رى، ماسبدان و مهرجان قذق سربرآورند. شورش خرّمدينان در اين قسمت از ايران در جنگ خونينى كه بين ايشان و سردارِ معتصم بهنام استحاقبن ابراهيمبن مُصْعَب در اول ذيقعده ٢١٨ درگرفت، به شكست خرّمدينان و كشته شدن شصت هزار تن از آنان منجر گرديد (بلعمى، ج٤، ص١٢٥٤؛ گرديزى، ص١٧٥). هيچيك از قيامهاى خرّمدينان از لحاظ اهميت به جنبش بابك و مقاومت درازمدت او نمىرسد. با ظهور بابك، آذربايجان به صورت مركز فعاليت خرّمدينان درآمد و به تدريج شمار پيروان و نيروىاو افزايشيافت. شايد باقىمانده هواخواهان ابومسلم و ديگر ناراضياناز خلافتعباسى نيز به او پيوسته باشند. عده ياران و لشكريان وى را صدهزار (ابوالمعالى، ص٨٠)، سيصد هزار (بغدادى،ص١٧١) و خلقى بىشمار (تبصرةالعوام، ص١٨٤) نوشتهاند، كه هرچند هيچكدام دقيق نباشد، نمودار كثرت پيروان اوست. افزون بر اين، ميكائيل سريانى در كتاب >وقايعنامه< از شركت بردگان در اين قيام ياد كرده است. باتوجه به گفتار رشيدالدين فضلاللّه (١٣٨٧ش، ص١٥٠)، مبنى بر اينكه خرّمدينانِ رودبار خريد بردگان را مجاز نمىدانستند، نظر ميكائيل سريانى بعيد بهنظر مىرسد (رجوع کنید به پطروشفسكى، ص٧٨). در سال ٢١٨، قبل از كشته شدن بابك، قيام خرّمدينان به فارس و قهستان كشيده شد. در اصفهان، رهبرى اين قيام با علىبن مزدك بود كه به آسانى مناطق كوهستانى را در اختيارگرفت (نظامالملك،ص٢٩٢). با كشته شدن بابك، خرّمدينان و هواداران او تا ديرزمان در بَذّ مىزيستند ابودُلَف خزرجى در حدود نيمه سده چهارم آنان را در آنجا ديدهاست (رجوع کنید به ص ١٣).
در دوران خليفه واثق (حك : ٢٢٧ـ٢٣٢)، خرمّدينان در روستاهاى اين نواحى مواضعى مستحكم برقرار كرده بودند. آنان كه كاروانها را غارت مىكردند و به كشتار مردم مىپرداختند، سرانجام مغلوب شدند و سرهاى بريده آنان را در اصفهان گرداندند (نظامالملك، ص ٢٩٦ـ٢٩٧). در ٢٩٥، خرّمدينان به همراه قرمطيان و خوارج در قيام ابوبلال مشاركت كردند (رجوع کنید به همان، ص ٢٧٧ـ٢٧٨؛ پطروشفسكى، ص ٨٠). در ٣٢١، دژهاى خرّمدينان به تصرف علىبن بويه درآمد (مسكويه، ج ٥، ص ٣٦٨ـ٣٦٩؛ ابناثير، ج ٨، ص ٢٦٩).
از نيمه دوم سده چهارم، اطلاعات از قيام خرّمدينان اندك است. اين امر مؤيد كاهش فعاليت اين فرقه نيست، بلكه به اين دليلاستكه رهبرى قيامهاى ضدعباسى در سدههاى چهارموپنجم بهقرمطيان و فاطميان اسماعيلى رسيد (پطروشفسكى، همانجا). با وجود اين، مسكويه از رويداد ديگرى در سال ٣٦٠ ياد كرده است. به نوشته او (ج ٦، ص ٣٤١)، عضدالدوله ديلمى سردار خود عابدبن على را به نبرد با خرّمدينان و جاشكيه كه با سليمانبن محمدبن الياس (سومين حاكم بنوالياس در كرمان) همدست بودند، فرستاد. عابدبن على گروهى از ايشان و رهبرشان، ابوعلىبن كلاب، را كشت. عوفى در زمان مُستَرشِدباللّه (حك : ٥١٢ـ٥٢٩) از قيام خرّمدينان كه آن زمان در آذربايجان بودند، ياد كرده است (رجوع کنید به قسم ١، باب ٥، ص ١٦٦). در رمضان ٥٣٦، بنابه نوشته تاريخنگار اسماعيلى نزارى به نام دهخدا عبدالملكبن على (شايد دهخدا عبدالملك فشندى، كوتوال ميموندز رجوع کنید به رشيدالدين فضلاللّه، ١٣٨٧ش، ص ١٣٧)، گروهى از مزدكيان كه اسماعيلى شده بودند، پنهانى دعوت مىكردند و خود را از پارسيان مى خواندند. اصل گزارش از بين رفته، ولى دو صورت متفاوت از آن در جامعالتواريخ رشيدالدين فضلاللّه (ص ١٤٧) و زبدةالتواريخ كاشانى (ص ١٨٦) آمدهاست (رجوع کنید به مادلونگ، ص ٩).
به نوشته حمداللّه مستوفى، ساكنان رودبار الموت پيرو مذهب باطنيان (اسماعيليان) بودند. بخشى از آنان را مراغيان مىخواندند كه به مزدكيان منسوباند، حال آنكه ساكنان آن ديار خود را مسلمان مىشمردند (ص ٦١). گفته شدهاست كه مراغيان رودبار اخلاف مهاجرانى از پيروان بابك خرّمدين* بودند كه از مراغه به رودبار الموت نقل مكان كرده بودند (رجوع کنید به باوزانى، ص ٥٤٩). رشيدالدين فضلاللّه ضمن بحث درباره توطئه آلافِرَنگ (متوفى ٧٠٣)، فرزند گيخاتو، نوشته است كه رهبران مراغيان ظاهر شيخان را داشتند و مىكوشيدند اين طريقت را رواج دهند. پير يعقوب باغبانى، شيخ حبيب و ديگران از رؤساى اين فرقه بودند و مىكوشيدند تا تعاليم خود را كه برگرفته از آراى مزدكى بود، در ميان مردم منتشر نمايند. پيريعقوب و ديگر قيامكنندگان در سال ٧٠٣ كشته شدند (١٣٧٣ش، ج٢، ص١٣١٨ـ١٣١٩؛ نيز رجوع کنید به خوافى، ج٢، ص٨٧٩ـ ٨٨٠؛ اشپولر، ١٩٨٥، ص ١٥٨؛ پطروشفسكى، ص ٨١).
چنين بهنظر مىرسد كه آخرين اطلاع درباره خرّمدينان خبرى است كه فضلاللّهبن روزبهان خُنجى (متوفى ح ٩٢٧) ذكر كرده است. بنابه نوشته او، در نيمه دوم سده نهم، خلقى بىشمار از «كبود رختان» طالش و «تيره بختان» سياهكوه در مذهب اباحه بودند و قواعد شريعتخرّمدينان بابكىرا داشتند (ص٢٦٧،٢٧٤).
از سده نهم به بعد، ديگر مطلبى درباره خرّمدينان در منابع ديده نمىشود. مىتوان چنين احتمال داد كه بازماندگان آنان از آن پس با فرقه علىاللهى در آسياى صغير و قزلباشان درهم آميختهاند (پطروشفسكى، همانجا).
آرا و عقايد. گزارش منابع درباره اصول عقايد خرّمدينان، محدود است به گفتارهاى خصومتآميز درباره ترك تكاليف شرعى و معتقدات غيراسلامى و اباحه. به همين سبب، دست يافتن به تصويرى روشن از تعاليم خرّمدينان امكانپذير نيست. اما نوشتههاى نوبختى و مقدسى دانستههاى سودمندى از تعاليم و آداب دينى ايشان به دست مىدهند. گفتار مقدسى بهويژه اهميت دارد، زيرا خود با خرّمدينان مغرب ايران آشنا بوده، و نيز به اين دليل كه سخنش را با لحنى معتدل و بىطرفانه بيان كرده است. به نوشته او (ج ٤، ص٣٠ـ٣١)، خرّمدينان به فرقهها و صنفهاى متعدد تقسيم مىشدند، ولى در اعتقاد به رجعت اتفاقنظر داشتند و به تغيير نام و تبديل جسم معتقد بودند. به گمان ايشان، تمام پيامبران با آنكه در شريعت و دين اختلاف دارند، همه يك روان و يكجان را احراز كردهاند. به عقيده آنان، وحى هيچگاه قطع نمىشود. همو نوشته است كه خرّمدينان اصحاب اديان ديگر را مُصيب (درستكار) مىشمارند و مىگويند تا كسى دين ايشان (يعنى خرّميه) را به خطر نيفكنده، نبايد او را دشنام داد و تخطئه كرد. از خونريزى همواره پرهيز دارند، مگر به هنگامى كه كسى عَلَم خلاف برافرازد، ابومسلم را بزرگ مىدارند و ابوجعفر منصور، خليفه عباسى، را لعن مىكنند و براى مهدىبن فيروز كه او را از نسل فاطمه (دختر ابومسلم) مىدانند، دعاى بسيار مىكنند. امامانى دارند كه در احكام بديشان رجوع مىكنند و رسولانى دارند كه در ميان ايشان در گردشاند و آنان را فريشتگان مىخوانند. هيچچيز را مانند شراب متبرك نمىدانند. بنياد دين آنان اعتقاد به روشنى و تاريكى است. از خرّمدينان ماسبذان و مهرجان قذق به پاكيزگى سخت پايبند بودند و با مردم به مهربانى و خوشرويى رفتار مىكردند. در ميانشان كسانى به اباحه زنان به شرط رضاى ايشان اعتقاد داشتند و هرچه را كه نفس از آن لذت گيرد و طبع بدان ميل كند و به كس ضرر نرساند، مباح مىشمردند. با وجود اين، ابنحوقل (ص ٣٧٢) ضمن اشاره به اعتقاد رايج درباره اباحهگرى آنان، نوشته است كه در قريههاى ايشان مسجدهايى است و قرآن مىخوانند. بغدادى (ص ١٦١) اين گزارش را اندكى تغيير داده و گفته است كه آنان مسجدها را براى مسلمانان ساختهاند. روايت اباحه و آزادى جنسى خرّمدينان اعتبارى ندارد و دليل مطمئنى براى آن آرا اقامه نشدهاست. گزارشهايى حاكى از پيوند بين خرّمدينان از يك طرف و قرمطيان و اسماعيليان از طرف ديگر در دست است، از طرفى هيچ تأييدى مبنى بر تأثير اصول و عقايد خرّمدينان بر آراى اسماعيليه و ايمان آوردن گروهى از خرّمدينان به اسماعيليه در دست نيست (برتلس، ص ٥٥، ٥٧؛ د. اسلام، همانجا).
از عقايد ديگر منسوببه خرّمدينان، معناى باطنى و ظاهرى قرآن و احاديث پيامبر است، بدينسبب آنان را باطنيه نيز خواندهاند (رجوع کنید به تبصرةالعوام، ص ١٨١؛ نيز رجوع کنید به نظامالملك، ص٢٩١). آنان همچنين وضو را اساس دين و نماز را ناطقى فصيح مىدانستند (تبصرةالعوام، ص ١٨٢). مقدسى در دو فقره ديگر نيز بهخرّمدينان اشاره كردهاست. يكى در ضمن بحث از ثنويت، كه گفته است خرّمدينان يكىاز اصناف مجوساند و خود را در جامه مسلمانى پنهان كردهاند. مىگويند مبدأ عالم نور است و اين نور خود به نسخِ پارهاى از خويش پرداخته و به ظلمت استحاله يافتهاست (ج١، ص ١٤٣). فقره ديگر، مربوط به رهايى ذرات روشنى است و كاملا رنگ مانوى دارد. به نوشته او، طبق كتاب خرّمدينان، ستارگان گويها و سوراخهايىاند كه روان آفريدگان را مىگيرند و بهماه مىسپارند، و افزونىماهاز همينجاست تا هنگامى كه به نهايت كمال برسد. آنگاه آن را به مافوق خويش مىسپارد و تهى مىگردد و بار ديگر بازمىگردد و روانها را از ستارگان مىستاند تا باز لبريز شود (ج ٢، ص٢٠ـ٢١).
نوبختى درباره خرّمدينان گفته است غلو با ايشان آغاز شدهاست (كه درست نيست، زيرا اصل خرّمدينان مربوط به پيش از اسلام است) آنان معتقد بودند كه امامان در عينحال كه خدايند، پيامبر و رسول خدا و فرشتگان نيز مىباشند. آنان درباره اظلّه (عالم مجردات) و تناسخ روح سخن گفتهاند قائل به دَوْر بوده و روز رستاخيز و «شمار» را باطل شمردهاند. گمان داشتند كه سرايى جز اين جهان نيست و رستاخيز همانا خروج روان از تن و درآمدنش به تنى ديگر است. اگر نكوكار باشند، نيكى بينند و اگر بدرفتار باشند، به رنج و بدى مىافتند و چنين مىپندارند كه همين تنها بهشت و دوزخ ايشان است (ص ٣٦).
بهنوشته مسعودى (مروج، ج٤، ص ١٤٤)، وقتى خبر كشته شدن ابومسلم بهخراسان رسيد، خرّمدينان برآشفتند. اينان گروهى بودند كه مسلميه نام داشتند. گروهى بر آن بودند كه پس از وى، امامت بهدخترش فاطمه واگذار شده است و گروهى ديگر معتقد بودند كه ابومسلم نمرده و نمىميرد، بلكه دوباره ظاهر مىشود و جهان را پر از عدل و داد مىكند. اين معتقدات به روشنى در انديشه خرّميان از طريق فرقه نصيريه انتقال يافت (پطروشفسكى، ص ٨١). گروهى از خرّمدينان كه به بىمرگى ابومسلم يا ظهور فرزندى از وى يا به امامت فاطمه قائل بودند به فاطميه معروف شدند. آنان بر اين عقيده بودند كه از نسل او مردى بيرون مىآيد كه شاهى را از آلعباس مىستاند (صديقى، ص ٢٥٥ـ٢٥٦). اين عقيده بيانگر اعتقاد آنان به ظهور منجى از خاندان ابومسلم و همچنين حلول و تناسخاست (شهرستانى،ج١،ص٢٣٦)، نكتهاى كه ابننديم (ص ٤٠٨)، مقدسى (ج ٤، ص٣٠ـ٣١) و رشيدالدين فضلاللّه (١٣٨٧ش، ص ١٤٩ـ١٥٠) با آن همداستاناند (پطروسفسكى، همانجا) خرّمدينان منكر رستاخيز بودند و ثواب و عقاب را در همين جهان مىدانستند (شهرستانى، ج ١، ص ١٥١ـ١٥٢). برخى از منابع از وجود جشنهاى كامجويى در ميان خرّمدينان سخن گفتهاند (رجوع کنید به بغدادى، ص ١٦١؛ نيز رجوع کنید به اسفراينى، ص ١٢١)، ولى مدركى بر راستى اين اظهارات نداريم. برعكس، شرحى كه ابننديم (ص ٤٠٧) از مراسم بيعت و زناشويى در ميان ايشان آورده است، نشان مىدهد كه ازدواج را محترم مىشمردند (براى جمعبندى اصول دين خرّمى رجوع کنید به يارشاطر، ج ٣، بخش ٢، ص ١٠١١ـ١٠١٢).
منابع :
(١)ابناثير؛
(٢) ابناسفنديار، تاريخطبرستان، چاپ عباس اقبال آشتيانى، تهران ?] ١٣٢٠[؛
(٣) ابنجوزى، تلبيسابليس، بيروت ١٤٠٧/١٩٨٧؛
(٤) ابنحزم، الفصل فىالملل والاهواء و النحل، چاپ محمد ابراهيم نصر و عبدالرحمان عميره، بيروت ١٩٧٧؛
(٥) ابنحوقل؛
(٦) ابنكثير، البداية و النهاية، ج ٥، چاپ احمد ابوملحم و ديگران، بيروت ١٤٠٧/١٩٨٧؛
(٧) ابننديم (تهران)؛
(٨) محمدبن عبيداللّه ابوالمعالى، بيان الاديان در شرح اديان و مذاهب جاهلى و اسلامى، به تصحيح عباس اقبال آشتيانى و محمدتقى دانشپژوه، چاپ محمد دبيرسياقى، تهران ١٣٧٦ش؛
(٩) ابوحاتم رازى، كتابالزينة فى الكلمات الاسلامية العربية، قسم ٣، چاپ عبداللّه سلوم سامرائى، در عبداللّه سلوم سامرائى، الغلو والفرق الغالية فى الحضارة الاسلامية، بغداد ١٣٩٢/١٩٧٢؛
(١٠) ابودلف خزرجى، الرسالةالثانية، چاپ پطرس بولگاكوف و انس خالدوف، مسكو ١٩٦٠؛
(١١) شهفوربن طاهر اسفراينى، التبصير فىالدين و تمييزالفرقة الناجية عنالفرق الهالكين، چاپ محمدزاهد كوثرى، بيروت ١٤٠٨/١٩٨٨؛
(١٢) اصطخرى؛
(١٣) عبدالقاهربن طاهر بغدادى، الفرق بينالفرق، چاپ محمدزاهد كوثرى، ]قاهره [١٣٦٧/١٩٤٨؛
(١٤) محمدبن محمد بلعمى، تاريخنامه طبرى، چاپ محمد روشن، تهران ١٣٨٠ش؛
(١٥) تبصرةالعوام فى معرفة مقالات الانام، منسوب به سيدمرتضىبن داعى حسنى رازى، چاپ عباس اقبال آشتيانى، تهران : اساطير، ١٣٦٤ش؛
(١٦) بندلى جوزى، منتاريخ الحركات الفكرية فى الاسلام، بيروت : دارالروائع، [.بىتا]؛
(١٧) حسينقاسمعزيز، البابكية،او،انتفاضة الشعب الاذربايجانى ضدالخلافة العباسية، بغداد ١٩٦٦؛
(١٨) حمداللّه مستوفى، نزهةالقلوب؛
(١٩) محمدبن اسحاق حموى، انيس المؤمنين، چاپ ميرهاشممحدث،تهران١٣٦٣ش؛
(٢٠)احمدبنمحمد خوافى،مجملفصيحى، چاپ محسن ناجى نصرآبادى، تهران ١٣٨٦ش؛
(٢١) محمدبن حسن ديلمى، بيان مذهب الباطنية و بطلانه، منقول من كتاب قواعد عقائد آلمحمد، چاپ ر. شتروطمان، استانبول ١٩٣٨؛
(٢٢) احمدبن داوود دينورى، الاخبارالطِّوال، چاپ عبدالمنعم عامر، قاهره ١٩٦٠، چاپ افست قم ١٣٦٨ش؛
(٢٣) رشيدالدين فضلاللّه، جامع التواريخ، چاپ محمدروشن و مصطفى موسوى، تهران ١٣٧٣ش؛
(٢٤) همو، جامع التواريخ: تاريخ اسماعيليان، چاپ محمد روشن، تهران ١٣٨٧ش؛
(٢٥) سمعانى؛
(٢٦) منصور شكى، «درست دينان»، معارف، دوره ١٠، ش ١ (فروردين ـ تير ١٣٧٢)؛
(٢٧) محمدبن عبدالكريم شهرستانى، الملل و النحل، چاپ محمد سيدكيلانى، قاهره ١٣٨٧/١٩٦٧؛
(٢٨) غلامحسين صديقى، جنبشهاى دينى ايرانى در قرنهاى دوم و سوم هجرى، تهران ١٣٧٢ش؛
(٢٩) طبرى، تاريخ (بيروت)؛
(٣٠) عبدالمحسن عاطف سلّام، ابحاث فى الادبالعربى: الثورةالبابكية و اثرها فى الادبالعربى، ]قاهره [١٩٦٨؛
(٣١) محمدبن محمد عوفى، جوامع الحكايات و لوامع الروايات، باب پنجم از قسم اول، چاپ جعفر شعار، تهران ١٣٦٦ش؛
(٣٢) محمدبن محمد غزالى، فضائحالباطنية، چاپ عبدالرحمان بدوى، قاهره ١٣٨٣/ ١٩٦٤؛
(٣٣) فاروق عمر فوزى، الخلافةالعباسية، عَمّان ١٩٩٨؛
(٣٤) فضلاللّهبن روزبهان، تاريخ عالم آراى امينى: شرح حكمرانى سلاطين آققويونلو و ظهور صفويان، چاپ محمداكبر عشيق، تهران ١٣٨٢ش؛
(٣٥) عبداللّهبن على كاشانى، زبدةالتواريخ: بخش فاطميان و نزاريان، چاپ محمدتقى دانشپژوه، تهران ١٣٦٦ش؛
(٣٦) عبدالحىبن ضحاك گرديزى، تاريخگرديزى، چاپ عبدالحى حبيبى، تهران ١٣٦٣ش؛
(٣٧) مجمل التواريخ و القصص، چاپ سيفالدين نجمآبادى و زيگفريد وبر، نكارهاوزن ١٣٧٨ش؛
(٣٨) مسائل الامامة و هوالكتاب الاول من كتابٍ فيه اصولالنحل التى اختلف فيها اهلالصلاة، ]منسوب به [ناشىء اكبر، چاپ يوزف فاناس، بيروت: المعهدالآلمانى للابحاثالشرقية، ٢٠٠٣؛
(٣٩) مسعودى، التنبيه؛
(٤٠) همو، مروج (بيروت)؛
(٤١) مسكويه؛
(٤٢) مطهربن طاهر مقدسى، كتابالبدء و التاريخ، چاپ كلمان هوار، پاريس ١٨٩٩ـ١٩١٩، چاپ افست تهران ١٩٦٢؛
(٤٣) محمدبن جعفر نرشخى، تاريخ بخارا، ترجمه ابونصر احمدبن محمدبن نصر قباوى، تلخيص محمدبن زفربن عمر، چاپ مدرس رضوى، تهران ١٣٦٣ش؛
(٤٤) حسنبن على نظامالملك، سيرالملوك (سياستنامه)، چاپ هيوبرت دارك، تهران ١٣٤٠ش؛
(٤٥) سعيد نفيسى، بابك خرمدين، چاپ عبدالكريم جربزهدار، تهران ١٣٨٤ش؛
(٤٦) حسنبن موسى نوبختى، فرقالشيعة، چاپ محمدصادق آل بحرالعلوم، نجف ١٣٥٥/١٩٣٦؛
(٤٧) ياقوت حموى؛
(٤٨) يعقوبى، البلدان؛
(٤٩) همو، تاريخ؛
(٥٠) Saleh Said Agha, The revolution which toppled the Umayyads: neither ،Arab norAbbasid, Leiden ٢٠٠٣.
(٥١) B. M. Amoretti,"Sects and heresies", in The Cambridge history of Iran, vol.٤, ed. R. N. Frye, Cambridge ١٩٧٥.
(٥٢) Alessandro Bausani, "Religion under the Mongols", in ibid, vol.٥, ed. J. A. Boyle, Cambridge ١٩٦٨.
(٥٣) Andrei Evgenevich Bertel's, Nasir-iKhosrov Ismailizm, Moscow ١٩٥٩.
(٥٤) Arthur Emanuel Christensen, Le regne du Roi Kawadh I et le communisme mazdakite, Copenhagen ١٩٢٥.
(٥٥) Elton L. Daniel, The political and social history of Khurasan under Abbasid rule ٧٤٧-٨٢٠, Minneapolis ١٩٧٩.
(٥٦) EI٢, s.v. "Khurramiyya" (by W. Madelung).
(٥٧) Richard N.Frye, The golden age of Persia: the Arabs in the East, London ١٩٧٥.
(٥٨) AleksandrIur'evichIakubovskii,"Vosstanie mukanny: Drizhnie hyudei v odezhdakh", Sovetskoe vostokovedenie, V(١٩٤٨).
(٥٩) Otakar Klima, Beitrage zur Geschichte des Mazdakismus, Praha ١٩٧٧.
(٦٠) Wilferd Madelung, Religious trends in early Islamic Iran, Albany, N. Y. ١٩٨٨.
(٦١) Ilia Pavlovich Petrushevskii, "Kistorii Mazdakitov v epokhu gospodsva Islama", Narodi Azui v Afrikii, no.٥ (١٩٧٠).
(٦٢) Mohamed Rekaya, "Le Hurram-din et les mouvements hurramites sous les Abbasides", Studia Islamica, LX (١٩٨٤).
(٦٣) idem, "Revolte de Babak al-Khurrami en Adharbayjan le complot 'persan' d'al-Afshin (٢٠١-٢٢٦ H./٨١٦-٤١ J. C.)" doctoral thesis, Universite de Paris I-Pantheon-Sorbonne ١٩٧٥.
(٦٤) Paul Schwarz, Iran im Mittelalter nach den arabischen Geographen, Hildesheim ١٩٦٩-١٩٧٠.
(٦٥) Bertold Spuler, Die Mongolen in Iran, Leiden ١٩٨٥.
(٦٦) idem, Iran in fruh- islamisher Zeit, Wiesbaden ١٩٥٢.
(٦٧) Gerlof van Vloten, Recherches sur la domination arabe, le chiitisme et les croyances messianiques sous le khalifat des Omayades, Amesterdam ١٨٩٤.
(٦٨) Ehsan Yarshater, "Mazdakism", in The Cambridge history of Iran, vol.٣, pt.٢, ed. Ehsan Yarshater, Cambridge ١٩٨٣.
/ رضا رضازاده لنگرودى /