دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٦٩٧٠
خُرافات ، خُرافات، جمع خُرافه و در عربى به معناى سخن دروغ اما با نمك (مُسْتَملَح) آمده است (رجوع کنید به خليل بن احمد؛ ابنمنظور، ذيل «خرف»). ظاهرآ خرافه نام مردى از قبيله عُذْرَه* بود كه بنابر روايات، جنّيان (رجوع کنید به جن*) او را ربودند و او پس از بازگشت به قبيله خود، حكاياتى شگفتانگيز از مصاحبتِ خود با جنّيان نقل مىكرد. از آنجا كه مردمان سخنان او را باور كردنى نمىيافتند، بهتدريج، هر سخن عجيب و ناپذيرفتنى را «حديث خرافه» ناميدند. منشأ اين روايات در منابع اسلامى، دو حديث است كه از طريق عايشه، از پيامبر اكرم صلىاللّهعليهوآلهوسلم، نقل شده و در آنها، وجود فردى به اين نام، ملاقات او با پيامبر و ماجراهايى كه ميان او و جنّيان رخ داده، تأييد شده است (رجوع کنید به جاحظ، ج ١، ص ٣٠١، ج ٦، ص٢١٠؛ ابنقتيبه، ص ٣٣٦؛مُفَضَّلبن سَلمه، ص ١٦٧ـ١٧١؛ ابندريد، ج ١، ص ٥٨٨ـ٥٨٩؛ ابنمستوفى اربلى، قسم ١، ص٤٠؛ ابنكثير، ج ٦، ص ٤٧)؛ با اين حال، در منابع، نام خرافه در شمار صحابه پيامبر اكرم ذكر نشده است (ابنحجر عسقلانى، ج ١، ص ٤٢٢). اين روايات چنان مشهور بوده كه از قرن سوم، «حديث خرافه» در شمار امثال سايره عرب در آمده و مثل «اَمْحَل من حديثِ خُرافة» (:ناممكنتر از داستانى كه خرافه نقل مىكرد)، در بيشتر مجموعههاى امثال عربى ذكر شده است (رجوع کنید به حمزه اصفهانى، ص٣٣٩؛ عسكرى، ج٢، ص٢٩٥؛ زمخشرى، ج ١، ص ٣٦١). در عين حال، مفضلبن سلمه (همانجا)، شرحى مفصّل از ماجراى خرافه آورده كه بدون شك از ملحقات و برساختههاى قرن سوم است و در منابع ديگر، چنان تفصيلى وجود نداشته است.
واژه خرافات از حدود قرن چهارم، معادل و ترجمه واژه فارسىِ افسانه محسوب شده است، چنان كه گفتهاند هزار و يك شب عربى، مجموعه خرافاتى مقتبس از هزار افسان ايرانى است و خرافه را به فارسى، افسانه گويند (رجوع کنید به مسعودى، ج ٢، ص ٤٠٦؛ ابننديم، ص ٣٦٣). ابننديم (همانجا)، فصلى از الفهرست* را به «اخبار المُسامِرين و المُخَرِّفين و اسماءالكتب المصنَّفة فى الأسمار و الخرافات» اختصاص داده و گفته است كه ايرانيان اولين ملتى بودند كه در زمينه خرافات كتاب نوشتند. او (ص ٣٦٤) آثارى چون كليله و دمنه*، سندبادنامه*، بلوهر و يوداسف* و بهطور كلى، افسانهها و داستانهاى سنّتى و كهن ايرانى، هندى، رومى و جز آنها را ذيل عنوان اَسمار و خرافات دستهبندى كردهاست. بهاينترتيب، خرافات، در معناى افسانههاى سنّتى ملل، جزو معارفى تلقى مىشد كه فرهنگشناسان و كيهاننگاران، در كنار شعر، اغانى، اخبار، احاديث، انساب و لغت و نحو، بدان مىپرداختند (رجوع کنید به تنوخى، ج ٤، ص١٠). به گفته ابننديم (ص ٣٦٧)، در دوران عباسى (حك : ١٣٢ـ٦٥٦) و به ويژه دوره مقتدر، مردم به اَسمار و خرافات علاقه بسيار داشتند. در كنار پيوند واژه اسمار با خرافات (رجوع کنید به همانجا؛ مسكويه، ج ١، ص ٢)، در ادبيات معاصر عرب هم گاه خرافه در معناى روايات غيرمستند، افسانه و حكايات پريان به كار مىرود و هنگامى كه صفتِ خرافيه را به واژهاى چون قصه يا أُقْصُوصَه (داستان كوتاه) مىافزايند، حكايت يا قصه تَخيلى و اغراقآميز را اراده مىكنند (رجوع کنید به د. اسلام، چاپ دوم، ج ٣، ص ٣٦٩ـ٣٧٠، ج ٥، ص ١٨٧). گاه واژه خَرّاف به معناى قصهگو نيز به كار مىرود (رجوع کنید به همان، ج ٣، ص ٣٦٩ـ٣٧٠)، چنان كه در منابع متقدمتر عربى نيز خرافات، به قُصّاص نسبت داده شده است (رجوع کنید به ابوزيد، ج ١، ص ٩؛ ابنخلدون، ج١: مقدمه، ص ٤٨، ١٠٥).
واژه خرافات، اصولا ساخته و پرداخته جهانبينى انتقادى و نسبتآ ديرباور و ذهنيت نخبگان/ فرهيختگان/ خواص بوده است و از اين رو در دايره واژگان عوام (رجوع کنید به خاصه و عامه*) كه صاحب جهانبينى متفاوتى بودهاند، جايى نداشته است. با بررسى چگونگى توصيف و تبيين خاصه از باورها و رفتارهاى عامه و تحليل واژهها و اصطلاحاتى كه به اين منظور در ذهن و زبان خواص شكل گرفته و به كار رفته است، معلوم مىشود كه واژه خرافات در كنار مجموعهاى از واژهها استفاده مىشد كه جملگى محتوايى تخفيفآميز و انتقادى داشتهاند، مانند طامات، ژاژ، هَزْل و شَطْح (رجوع کنید به سنايى، ص ٧٤؛ انورى، ج ٢، ص ٦٦٢؛ حافظ، ص ٢٥٧، ٢٩٧)، هذيان (ابنكثير، ج ١، ص ٢٧، ج ٦، ص ٣١٨؛ مقريزى، ج ١٤، ص ٢٣٧)، مُحال، مُحالات و محال ممتنع (ناصرخسرو، ١٣٧٨ش، ص ٨٦، ٦٢٣؛ ابنخلدون، ج :١ مقدمه، ص ٤٧؛ مقريزى، ج ١١، ص ٢٠٩)، فُحش (ناصرخسرو، ١٣٧٨ش، ص٦٢٠)، بدعت (ابنعبرى، ص ٧١؛ ابنعماد، ج ٨، ص ٤٠٢)، زرق (ناصرخسرو، ١٣٧٨ش، ص ٦١٨)، فساوس (حماقتها)، تُرَّهات و بَسابس (دروغها) و احلام و خيال (ابوريحان بيرونى، ١٣٧٤ش، ص ١٧٨؛ زركلى، ج ٤، ص ٨١). در اين گفتمان، خرافات با خرفشدگى و نقصان در عقل، ديوانگى، مستى، پستى و فرومايگى و ذوقانديشى و افسانهگرايى مناسبت دارد (رجوع کنید به ناصرخسرو، ١٣٧٨ش، ص١٣٠؛ عطار، ص ١٢؛ عراقى، ص ١٠٢ـ١٠٣؛ اوحدى، ص ٣٥٢؛ قاسم انوار، ص ٢٨؛ واصفى، ج ٢، ص ١٧) و سخن كودكان و پيرزنان است (رجوع کنید به ابوزيد، همانجا؛ سنايى، ص ٥٤٢) و چهبسا كودكان هم از پذيرفتن آن امتناع مىكنند (رجوع کنید به ابنكثير، ج ٦، ص ٣٢٦). ازاينرو، اين واژه غالبآ همراه با صفاتى تحقيرآميز چون پريشان، فاسده و خندهناك (رجوع کنید به ابوريحان بيرونى، ١٣٧٤ش، ص ١٤٦؛ ناصرخسرو، ١٣٧٨ش، ص٦٧٠؛ مولوى، ج ١، ص ٢٥٩، ج ٥، ص ٦٢؛ زركلى، ج ٦، ص ٢٠٦)، مصنوع و موضوع (مسعودى، ج ٢، ص٤٠٦؛ مقريزى، ج ١١، ص ٢٠٩)، مزخرف (مسعودى، ج ١، ص١١٠)، باطل (ابنجوزى، ١٤١٢، ج ٦، ص ١٥٩) و دروغ (ياقوت حموى، ج ٣، ص ٥٤٧؛ ذهبى، حوادث و وفيات ٢٤١ـ٢٥٠ه .، ص ١١٢؛ ابنعماد، ج ١، ص ١٤٦) و مستحيل (ابنخلدون، همانجا) وصف شده است. پيدايى و گسترش آن را نيز ناشى از گمراهى و جهل دانستهاند (رجوع کنید به ابنكثير، ج ٩، ص ٣٩؛ ابنحجر عسقلانى، ج ١، ص ٥٣٣) و طبيعى است كه نپذيرفتن خرافات و محالات توصيه شود (رجوع کنید به ناصرخسرو، ١٣٧٨ش، ص ٢١٣، ٦٢٢ـ٦٢٣)، چنان كه «خداوندانِ عقل بدان سخنان ننگرند» (بلعمى، ص ٣٥٤)، و بايد زبان از خرافات در بَست (رجوع کنید به جامى، ص ٦٨٢) و آيينه دل را از زنگار خرافات زدود (رجوع کنید به مولوى، ج ٤، ص ١٦٢).
در نگاه و باور خواص، خرافات غالبآ بر ساخته باور عوام است، ازاينرو در ذكر باورهاى نامعقول و غيرمستند مردم عادى جامعه، از الگوى «عوام مىگويند...» يا «باور عوام آن است كه...» استفاده مىكنند (رجوع کنید به ابوريحان بيرونى، ١٣٧٧، ص ١٩، ٢٣ـ٢٤، ٨٥؛ ناصرخسرو، ١٣٧٤ش، ص ٢٧، ١١٦؛ ابنبلخى، ص ١٢٧؛ ابنخلدون، ج :١ مقدمه، ص ١٥؛ ظهيرالدوله، ص ٩٨ـ٩٩؛ احمد امين، ص ١٠٥). بهزعم ايشان، اكثر مردمِ عامى، باطلِ ممتنع را بيشتر دوست دارند و به اخبار خرافى، چون داستانهاى راجع به جن و غول و پرى، بسيار علاقهمندند (رجوع کنید به بيهقى، ص ٩٠٥) و طبعآ همين مردم عامى موجب گسترش و رواج اينگونه اخبارِ خلاف واقع مىشوند، هرچند اين اخبار را همواره نويسندگان و فرهيختگان در كتابهاى خود نگاشته و به نسلهاى پى در پى انتقال دادهاند.
در منابع مختلف، از واژه خرافات با دلالت انتقادى و تخفيفآميزش براى توصيف دستههاى متنوعى از آرا و اخبار و باورها استفاده شده است و موارد كاربرد الگوىِ «و از خرافاتِ ايشان آن است كه...» در متون دوره اسلامى، پرشمار است (رجوع کنید به مرزوقى اصفهانى، ص ١٠٦؛ ابوريحان بيرونى، ١٣٧٧، ص ٢٤، ٤٩؛ همو، ١٣٧٤ش، ص ١٤٦، ٣٩١؛ ياقوت حموى، همانجا؛ ابنكثير، ج ١، ص ٣٨؛ غَزّى، ج ١، ص ١٦٧). ابوريحان بيرونى (١٣٧٤ش، ص ١٨٧، ١٩٢، ٢٦٩، ٤١٣ـ٤١٤)، مكررآ از اخبار و روايات تاريخى يا جغرافيايى يا برخى حكايتها كه مضمون آنها را باورنكردنى و خلاف واقعيت مىدانسته، با عنوان خرافات ياد كرده است. او همچنين (رجوع کنید به ١٣٧٤ش، ص ١١٩، ١٧٧ـ١٧٨)، تبيينهاى غلط و غيرعلمى برخى نويسندگان را در زمينههاى مختلف مثلا درباره چگونگى استحصال ياقوت و الماس، در شمار خرافات قلمداد كرده است.
بسيارى از نويسندگان، اخبار و رواياتى را كه در آثار پيشينيان با منابع مقبول خود موافق نمىيافتند، يا اين اخبار به هر دليل در نزد ايشان پذيرفتنى نبود، با برچسب خرافات، تضعيف مىكردند (رجوع کنید به مسعودى، ج ١، ص ١٤٤؛ بلعمى، همانجا؛ ثعالبى، ١٣٧٩، ص ٧؛ ابناثير، ج ١، ص ٢٣٢؛ ذهبى، حوادث و وفيات ٣٠١ـ٣١٠ه .، ص ٣٨٢، حوادث و وفيات ٥٩١ـ ٦٠٠ ه .، ص٢٢٨؛ ابنخلدون، ج :١ مقدمه، ص ٤٨١، ج٢، ص٢٤٩، ج ٦، ص ١٢٦؛ ابنعماد، ج٤، ص٣٣١). به گفته ابنجوزى (١٤١٢، ج١، ص ١١٦)، كتابهاى مورخان متأخر، پر از مطالب نادرست، مستهجن و خرافات است. برخى نويسندگان نيز اخبار، اطلاعات جغرافيايى و كيهانشناختى نامعقول و ناپذيرفتنى را خرافات مىناميدند (رجوع کنید به ابنحوقل، ص ٣٧١؛ ياقوت حموى، ج ٣، ص ٥٤٧، ج ٤، ص ٩٣٦). در منابع دوره اسلامى، بسيارى از اساطير گوناگون ايرانيان، روميان و ديگر ملل و اقوام باستان، خرافات ناميده شده است (رجوع کنید به مسكويه، ج١، ص٢١؛ مجمل التواريخ و القصص، ص ٢٢، ٣٨؛ ياقوت حموى، ج ١، ص ٢٩٣، ج ٢، ص ٥٤٥، ج ٤، ص٧٣٣؛ ابناثير، ج١، ص٦٦؛ ابنعبرى، ص١٢). همچنين بسيارى از اخبار راجع به موجودات ماورايى همچون جن در فرهنگ خود عربها نيز خرافات تلقى شده است (رجوع کنید به مسكويه، ج ٣، ص٣٨٥؛ ثعالبى، ١٤٠٩، ص٨٨ـ٨٩). برخى لطيفهها و نيز تحليلهاى زبانشناختى عاميانه، گاه ذيل عنوان خرافات، دستهبندى شدهاند؛ مثلا راغب اصفهانى (ج ٤، ص ٨٦٦ـ٨٦٧) در كتاب خود، فصلى به نام «خرافاتٌ عَلى سَبيلِ التهَكُّمِ» (لطيفههايى براى ريشخند) آورده است. برخى نويسندگان با گرايشهاى كلامى، در رد آرا و عقايدِ پيروان اديان و مذاهب ديگر، از اين آرا و عقايد با عنوان خرافات ياد كردهاند. چنانكه ابنكثير (ج ٩، ص ٣٩) اين قول منسوب به شيعيان را كه محل ظهور مهدى موعود سردابى در سامراست، از خرافات و هذيانات و ترّهات رافضيان دانسته است. او همچنين (ج ٦، ص ٣٢٦)، آيات مجعول مُسَيلمه كذاب* را خرافات خوانده است. علماى شيعه نيز در رد و نقد بعضى باورهاى عاميانه دينى و مذهبى از همين عنوان استفاده كردهاند. بهگفته عبدالجليل قزوينى (ص ٢٨٧) اين باور كه در آخرالزمان، يزيد و ابنزياد و خوارج زنده مىشوند و به قتل مىرسند، اصلى ندارد و از جمله خرافات و ترّهات است و اين افراد، همچون همه آدميان، فقط در قيامت زنده مىشوند و به مجازات اعمالشان مىرسند. در ١٣٦٧ نيز شيخمحمد خالصىزاده*، كتابى در رد ارشادالعوام محمدكريمخان كرمانى (متوفى ١٢٨٨، از علماى شيخيه*) كتابى نگاشت و آن را خرافات شيخيه و كفرياتِ ارشادالعوام ناميد. اين نويسندگان در نقد تاريخىِ برخى باورها و سنّتهاى مذهبى رايج همچون تعزيهخوانى، روضهخوانى، قمهزنى و جز آنها ــكه عمدتآ به تحريفها، الحاقات و بدعتهاى رايج در آداب عزادارى شيعه مربوط مىشوندــ اين آداب و آيينها را خرافات ناميدهاند (رجوع کنید به ارفع، ص ٣٢ـ٣٨؛ پاكدامن، ص ١١١ـ١٢٦؛ اسفنديارى، ص ٥٢ـ٥٦، ٦٣ـ٦٧).
در اين ميان، نويسندگان غربى نيز در سفرنامههاى خود در بسيارى از موارد، مسلمانان را مردمانى خرافاتى و باورها و رفتارهايشان را خرافه دانستهاند (رجوع کنید به رافائل دومان، ص ٢٢١؛ تانكوانى، ص ٢٠٣، ٢٠٥؛ كورف، ص ١٥٤، ١٦٠؛ دروويل، ج ١، ص ١٦ـ١٧، ج ٢، ص ٨٦؛ سرنا، ص ٨٣، ٩٤ـ٩٧؛ فريزر، ج ٢، ص ٥ـ٦؛ آلمانى، ج ١، ص ٣٤٦).
در تمام موارد پيشگفته، آنچه خرافه خوانده شده بدينشرح است: ١) خبر يا تبيينى كه در صحت آن ترديدهاى بسيار هست و غالبآ نمىتوان آن را به مقتضاى قوانين ساختهشده طبيعت يا برحسب مقايسه با ديگر اخبار مقبول، پذيرفت. ٢) حكمتى عاميانه كه منشأ و مبناى آن مشخص يا دستيافتنى نيست ولى عوام آن را پذيرفتهاند. ٣) باورها و رفتارهاى عاميانهاى كه نسل به نسل منتقل شده و جزو عناصر هويتِ سنّتىِ كسانى درآمده است كه توانِ توجيه و معقولسازى آنها را در برابر نگاه پرسشگر و انتقادآميز ناظران بيرونى ندارند. ٤) بخشى از باورها و رفتارهاى تثبيت شده در شيوه دينورزىِ عاميانه مردم كه نه ريشه در آموزههاى دست اول و اصيل دينىِ ايشان دارد و نه علما و نخبگان دينى آن را قبول دارند. بنابراين، رويكرد جديدِ انسانشناختى، از نيمه دوم قرن چهاردهم/ بيستم به اين سو، با پيشنهاد حذف واژه خرافات، مصرانه درصدد برآمده است كه اينگونه باورها و رفتارها را تحت عنوانهاى غيرارزشگذارانه و فارغ از پيشداوريهاى هنجارمدار مندرج سازد. در مطالعات معاصر از همينرو، به زير شاخههاى علمى تخصصى جديدى همچون دين عاميانه (رجوع کنید به دين*)، حكمت عاميانه، فقهاللغه عاميانه، پزشكى عاميانه و جز آنها در كنار عنوان عمومىترى چون فرهنگ و آداب و باورهاى عاميانه (فولكلور) توجه شده است. به اين ترتيب، ضمن پرهيز از يكجانبهنگرى و ارزشداورى از يكسو، و رعايت اصول كلگرايى و جامعنگرى، واقعگرايى و بىطرفىِ روششناختى از سويى ديگر ــكه تعدى از آنها در مطالعات جديد فرهنگپژوهى يا انسانشناختى، خطايى راهبردى تلقى مىشود (رجوع کنید به مالفييت، ص ١٥ـ١٦؛ لمبك، ص ٥٤ـ٥٨)ــ معضلِ ذهنيتزدگى در بررسى خرافات (رجوع کنید به د. دين و اخلاق، ذيل "Superstition")، در مطالعات علمى درجه دوم (يا دانشهاى توصيفى) از ميان مىرود و تشخيص و ناميدن برخى باورها و رفتارهاى مردم با عنوان خرافه و استدلال براى نقد و تلاش براى حذف و طرد آنها از جوامع، برعهده صاحبان علوم و معارف درجه اول و دستورين نهاده مىشود. با اين حال، پژوهشگران حوزههاى انسانشناسى و تاريخ اجتماعى نيز در قبال اين موضوعات فقط تماشاگر نبودهاند بلكه با طرح مسئله اخلاقى بودن نقد و رد بىدرنگ باورها و رفتارهاى به اصطلاح خرافى، به نوعى اين نقدها را تحتتأثير، و تا حدى در كنترل، قرار دادهاند.
بررسى تلاشهاى منفرد و پراكنده برخى نخبگان در تاريخ اجتماعى اسلام، در جهت رد و نقد آنچه خرافى تلقى مىكردهاند، نشان مىدهد كه برخلاف تصورِ معمول، اين نقدها به واسطه مواجهه جهان اسلام با غلبه گفتمان علمى ـ تجربى به مفهوم غربىِ آن يا در اثر بيدارىِ حاصل از انتقاداتِ ناظرانِ غربى آغاز نشده، بلكه سابقه اين نگرش انتقادى به صدر اسلام و حتى بهفرهنگ عرب پيش از اسلام مىرسد. براى نمونه امرؤالقيس*، سه بار نزد بُتِ ذوالخلصه فال زد تا ببيند كه آيا به خونخواهى پدر برخيزد يا نه و چون هر سه بار بَد آمد، بت را دشنام داد و تيرهاى فالگيرى را شكست. پس از آن به جنگ رفت و پيروز شد و پس از آن ديگر كسى از اعراب براى داورى و تفاؤل به ذوالخلصه نرفت. عدىبن حاتم نيز وقتى كه ديد فَلْسْ، بتِ قبيله طَى، استغاثههاى پردهدار خود را بىجواب گذاشته است، از پرستش اين بت دست كشيد (رجوع کنید به ابنكلبى، ص ٤٧، ٥٩ـ٦١). در تعاليم قرآن، نمونههايى از نقد و رد و انكار باورها و رفتارهاى خرافى عرب جاهلى وجود دارد، ازجمله پناه بردن به جنّيان (رجوع کنید به جن: ٦؛ براى اين باور نزد عرب جاهلى رجوع کنید به جاحظ، ج ٦، ص ٢١٧) و فال زدن با ازلام (مائده: ٣، ٩٠). در جريان غزوه حنين، وقتى برخى مسلمانان از پيامبر اكرم خواستند كه بنابر سنّت جاهلى، برايشان درختى همچون ذات أنواط تعيين كند تا بر آن گرد آيند و عبادت كنند، ايشان سخت از اين كار نهى كردند و مسلمانان را از دنبال كردن رسوم شركآلود عرب جاهلى بازداشتند (رجوع کنید به ابنهشام، قسم٢، ص٤٤٢؛ مقريزى، ج٢، ص١٠ـ ١١). همچنين پيامبر اكرم در ماجراى كسوفى كه به هنگام مرگ پسرش، ابراهيم، رخ داد و مردم آن را به اين رويداد نسبت داده بودند، اينگونه باورها را مردود اعلام كرد (رجوع کنید به ابنسعد، ج١، ص١١٨). عمر، خليفه دوم، نيز وقتى شنيد برخى از مسلمانان در كنار شجره رضوان (درختى كه در جريان غزوه حديبيه، بيعت رضوان ميان پيامبر و مسلمانان در زير آن انجام گرفت) نماز مىگزارند، بهقطع آن درخت دستور داد (رجوع کنید به همان، ج ٢، ص٩٦). على عليهالسلام نيز وقتى عازم جنگ نهروان بود، در واكنش به سخن منجمى كه ساعت را براى جنگ نامساعد تشخيص داده بود، اعلام كرد كه پيشگويى با آموزههاى قرآنى ناسازگار است و مسلمانان را از اينگونه اقدامات نهى كرد (رجوع کنید به نهجالبلاغة، خطبه ٧٩؛ براى تفصيل رجوع کنید به ابنابىالحديد، ج ٦، ص ١٩٩ـ٢١٣؛ قس فخررازى، ج ٢٩، ص ١٧٣ كه اين نهى از پيشگويى را از قول پيامبر اكرم آورده است). بهعلاوه، على عليهالسلام در نهجالبلاغه (حكمت ٤٠٠)، هرچند بر چشمزخم، سحر و فال، صحه نهاده، اما تطيّر (فال بد زدن) را مردود اعلام كرده است.
علاوه بر پيشوايان دين، نخبگان سياسى و اجتماعى و علمى نيز در ادوار مختلف تاريخ اسلام، گاه در قبال برخى از باورها و رفتارها كه از نظر ايشان خرافههايى بيش نبود، مواضعى انتقادى اتخاذ مىكردند. اين نقدها گاه مبنايى منطقى داشت چنانكه ابوريحان بيرونى (١٣٧٤ش، ص ١٧٨) در نقد اين قول كه مارهايى در مكانى خاص وجود دارند كه ديدن آنها منجر به مرگ مىشود، گفته است پس چطور ناقلِ اين خبر نمرده است؟ گاه اين نقدها متضمنِ ايرادى تاريخى بود، چنانكه ميرزامحمدحسين فراهانى (ص٢٢)، عقيده مردم قزوين را درباره نمازخواندن امام حسن عليهالسلام در مسجدِ سنجيده، واقع در محله درب رى قزوين، بىاصل دانسته زيرا هيچ گزارش تاريخى مؤيد آن نيافته است. گاه اين نقد تاريخى با رويكرد اصلاحگرانه اعتقادى همراه مىشد. مثلا ميرزاحسين نورى طبرسى در ١٣١٩ با تأليف كتاب لؤلؤ و مرجان در شرط پله اول و دوم منبر روضهخوانان و سيدمحسن امين عاملى در ١٣٤٦ با تأليف التنزيه فى اعمال الشبيه، در صدد خرافهزدايى از سنّتهاى روضهخوانى و عزادارى شيعيان برآمدهاند (رجوع کنید به اسفنديارى، ص٦٥ـ ٦٦ و پانويس). برخى از اين نقدها از منظر روانشناختى و با توجه به تجربههاى خودنگرانه مطرح مىشد (مثلا تحليل انتقادى امينالشريعه اصفهانىاز جستجوها و سلوك معنوىوعرفانى خود و تجربههاى خرافى و توهم آميزش در اين زمينه رجوع کنید به براون، ص١٦٠ـ١٦٢). همچنانكه در بسيارى از موارد، نقد آنچه خرافه خوانده مىشد به آن دسته از پديدههاى دينى يا فرهنگى ناظر بود كه به صورت آسيب اجتماعى در آمده بودند. براى نمونه آقاخان كرمانى با نگارش رسالهاى كوتاه، با تأكيد بر لزوم توجه به پيشرفت و توسعه علوم و فنون جديد، از عادت مردم ايران به گفتمان «انشاءاللّه» به شدت انتقاد كرده است (رجوع کنید به ص ٨٤ـ٩٨).
برخى از اين نقدها نيز بر يك تجربه طولانى حرفهاى مبتنى بود. مثلا سديدالسلطنه كه سالها در سواحل خليجفارس، در كنار اشتغالات حكومتى، به مطالعه پرداخته و يك تكنگارى نسبتآ جامع درباره صيد مرواريد و حرفه غواصى (رجوع کنید به غواصى*) نگاشته در اين باور مشهور كه مرواريد محصول محبوس شدن قطره باران در صدف است (رجوع کنید به طوسى، ص ٣٨٤)، سخت ترديد كرده است (رجوع کنید به ص ٥٨، ٦٦). بسيارى از اين منتقدان نيز براى سنجيدن و ارزيابى اينگونه باورها و رفتارها، دست به مشاهده مستقيم، آزمون و اقدام عملى زدهاند. اين جسارت، يا بنا بر جهانبينى ويژه و متمايز آنان به عنوان عضوى از طبقه نخبگان/ فرهيختگان/ خواص ممكن مىشد، يا برحسب مورد و موقعيت كه در اين صورت، افراد عادى جامعه هم بعضآ در جايگاه اين نقدهاى توأم با آزمون و عمل قرار مىگرفتند. هرچند، باورمندان به اين باورها و رفتارها يا كسانى كه در افق گفتمان خرافى بهسر مىبرند، معمولا اين باورها و رفتارها را، بهويژه از حيث اثربخشى، مورد آزمون و تجربه قرار نمىدهند. آنان حاضر به خطر كردن براى كشف واقعيت نيستند و درواقع، در بيشتر موارد، اقدام به هرگونه آزمون و ارزيابى اين باورها و رفتارها، به نوعى مسبوق به دستكم قدرى سستى در اعتقاد به آنهاست. ناصرخسرو، براى شنيدن صداى دوزخيان كه عوامِ بيتالمقدس مىگفتند از وادى جهنم (يا گِهينوم) برمىخيزد به آنجا رفت و البته چيزى نشنيد (رجوع کنید به ١٣٧٤ش، ص ٢٧). ابنجوزى در كتاب الاذكياء (ص ٢٢٦ـ٢٢٨)، داستان مردى زيرك و شجاع را آورده است كه شبانه براى كشف راز غولى، كه مردمان از او مىترسيدند، به خرابهاى رفت و در آنجا كنيزى سياهپوست را يافت كه با افكندن سايه خود بر ديوار، سالها رهگذران را در وهم و وحشت مىافكند و جامهها و اسبابشان را مىربود. در حكايتى ديگر آمده كه غواصى شجاع راز عفريتى در قعر دريا را گشود و نشان داد كه آنچه ديگر غواصان را در بن آب مىترساند، عبايى است كه به صخرهاى گير كرده است (سديدالسلطنه، ص ٧٦ـ٧٧؛ براى نمونههايى ديگر همچون مخالفت عباسميرزا قاجار با نظر منجمى كه ساعت را براى آغاز نبرد، نحس و نامساعد اعلام كرده يا روكردن دست شعبدهبازان و دعانويسان شَياد رجوع کنید به دروويل، ج ٢، ص ٣٢؛ ويلز، ص ٢٣٨ـ٢٤١؛ فريزر، ج ٢، ص ٢١ـ٢٢؛ اعتمادالسلطنه، ص ١٤٦). در برخى موارد كه چنين منتقدى، باورى خرافى را نمىپذيرفت و براى آزمودن آن خطر مىكرد، عملا انتفاعى هم براى او حاصل مىشد. مثلا كسانى كه اسبشان تصادفآ زمين مىخورد، جراحتى برمىداشت يا خوندماغ مىشد، فال بد مىزدند و سوار شدن بر آن اسب را بدشگون مىدانستند و بنابراين، كسانى كه به اين خرافات باور نداشتند، اين اسبها را به بهايى نازل مىخريدند و سود كلانى به دست مىآوردند (رجوع کنید به دروويل، ج ٢، ص ٨٦).
در كنار اين نقدها، چهبسا كه در حكمت عاميانه نيز، با وجود آميختگى و تلازم آن با انبوهى از باورهايى كه خرافى ناميده مىشوند، آموزههايى نيز در جهت رد و طرد برخى از اين باورها قابل بررسى است؛ براى نمونه: رد نحوست شب چهارشنبه؛ شومىِ سرتراشيدن و ناخن گرفتن در چهارشنبه؛ رد باور به نحوست ماه صفر (رجوع کنید به هدايت، ص ٢٢).
در دوران جديد، كه رويكردهاى علمى و تجربى كمابيش در سراسر جهان غلبه يافته و به هر روى، ميزان مراجعه انسان به ماوراءالطبيعه كاهش يافته است، باورها و رفتارهايى كه امروزه خرافى تلقى مىشوند نيز رو به كاستى نهادهاند. درواقع باتوجه به تضعيف كيفيت و كاهش يافتن كميّت خاستگاهها و سرچشمههاى مفروض اينگونه باورها و رفتارها و بهويژه جابهجايىِ كاركردى كه اين گفتمان در توجيه و تبيين سازوكارهاى حاكم بر جهان آفرينش و نيز زندگى روزانهبشر داشته است (رجوع کنید به خرافهگرايى، ص ٥٦ـ٦٣، ٩٠ـ٩٤)،با نظاماتِ تبيينىِ علم تجربى و تسلط يافتن روزافزونبشر بر بخش بزرگى از اين سازوكارها، باورهاى منطبق با عقلانيت جديد و دستاوردهاى علمى روز جايگزين بسيارى ازباورهاى عاميانه ــ هم در حوزههاى دينى و هم در حوزههاى غيردينى ــ شدهاند. البته باورهاى مندرج با عنوان خرافات، پيوسته در قالبها و بسترهاى تازهاى، بازتوليد و حتى ابداع مىشوند (رجوع کنید به جاهودا، ص ٢٣٥ـ٢٥٢).
منابع :
(١) علاوه برقرآن؛
(٢) آقاخان كرمانى، «رساله اناشاءاللّه، ماشاءاللّه»، روزگارى كه گذشت، عبدالحسين صنعتىزاده كرمانى، ]تهران [١٣٤٦ش؛
(٣) هانرى رنه د آلمانى، از خراسان تا بختيارى، ترجمه غلامرضا سميعى، تهران ١٣٧٨ش؛
(٤) ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغة، چاپ محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره ١٣٨٥ـ١٣٨٧/ ١٩٦٥ـ١٩٦٧، چاپ افست بيروت [.بىتا]؛
(٥) ابناثير؛
(٦) ابنبلخى؛
(٧) ابنجوزى، كتابالاذكياء، بيروت ١٤٠٨/١٩٨٨؛
(٨) همو، المنتظم فى تاريخ الامم و الملوك، چاپ محمد عبدالقادر عطا و مصطفى عبدالقادر عطا، بيروت ١٤١٢/١٩٩٢؛
(٩) ابنحجر عسقلانى، كتاب الاصابة فى تمييز الصحابة، مصر ١٣٢٨، چاپ افست بيروت [.بىتا]؛
(١٠) ابنحوقل؛
(١١) ابنخلدون؛
(١٢) ابندريد، كتاب جمهرةاللغة، چاپ رمزى منيربعلبكى، بيروت ١٩٨٧ـ١٩٨٨؛
(١٣) ابنسعد (قاهره)؛
(١٤) ابنعبرى، تاريخ مختصرالدول، چاپ انطون صالحانى، بيروت ١٩٥٨؛
(١٥) ابنعماد؛
(١٦) ابنقتيبه، المعارف، بيروت ١٤٠٧/١٩٨٧؛
(١٧) ابنكثير، البداية و النهاية، بيروت ١٤١١/١٩٩٠؛
(١٨) ابنكلبى، كتاب الاصنام، چاپ احمد زكىپاشا، قاهره ١٣٣٢/١٩١٤؛
(١٩) ابنمستوفى اربلى، تاريخ اربل، المسمّى نباهة البلد الخامل بمن ورده من الاماثل، چاپ سامى صقار، ]بغداد [١٩٨٠؛
(٢٠) ابنمنظور؛
(٢١) ابننديم (تهران)؛
(٢٢) ابنهشام، السيرةالنبويّة، چاپ مصطفى سقا، ابراهيم ابيارى، و عبدالحفيظ شلبى، ]بيروت[: دارابن كثير، [.بىتا]؛
(٢٣) ابوريحان بيرونى، الجماهر فىالجواهر، چاپ يوسفالهادى، تهران ١٣٧٤ش؛
(٢٤) همو، كتاب البيرونى فى تحقيق ماللهند، حيدرآباد، دكن ١٣٧٧/١٩٥٨؛
(٢٥) احمدبن سهل ابوزيد، كتاب البدء و التاريخ، چاپ خليل عمران منصور، بيروت ١٤١٧/١٩٩٧؛
(٢٦) احمدامين، قاموس العادات و التقاليد و التعابير المصرية، قاهره ١٩٥٣؛
(٢٧) كاظم ارفع، مصاحبهاى درباره خرافه و نيرنگ، قم ١٣٤٦ش؛
(٢٨) محمد اسفنديارى، از عاشوراى حسين تا عاشوراى شيعه، قم ١٣٨٤ش؛
(٢٩) محمدحسنبن على اعتمادالسلطنه، خرنامه (منطقالحمار)، چاپ على دهباشى، تهران ١٣٧٩ش؛
(٣٠) محمدبن محمد (على) انورى، ديوان، چاپ محمدتقى مدرس رضوى، تهران ١٣٦٤ش؛
(٣١) ركنالدين اوحدى، ديوان، چاپ اميراحمد اشرفى، تهران ١٣٦٢ش؛
(٣٢) محمدبن محمد بلعمى، تاريخ بلعمى: تكمله و ترجمه تاريخ طبرى، به تصحيح محمدتقى بهار، چاپ محمد پروين گنابادى، تهران ١٣٨٠ش؛
(٣٣) بيهقى ؛
(٣٤) محمدحسن پاكدامن، جامعه در قبال خرافات، مشهد ١٣٧٨ش؛
(٣٥) ژ.م. تانكوانى، نامههايى درباره ايران و تركيه آسيا: سفرنامه ژى. ام. تانكوانى، ترجمه علىاصغر سعيدى، تهران ١٣٨٣ش؛
(٣٦) محسنبن على تنوخى، نشوار المحاضرة و اخبار المذاكرة، چاپ عبود شالجى، بيروت ١٣٩١ـ١٣٩٣/١٩٧٢ـ١٩٧٣؛
(٣٧) عبدالملكبن محمد ثعالبى، فقهاللغة و سرّ العربيّة، چاپ سليمان سليم بواب، دمشق ١٤٠٩/١٩٨٩؛
(٣٨) همو، لطائف المعارف، چاپ ابراهيم ابيارى و حسن كامل صيرفى، ]قاهره ?١٣٧٩/ ١٩٦٠[؛
(٣٩) عمروبن بحر جاحظ، كتابالحيوان، چاپ عبدالسلام محمد هارون، مصر ?]١٣٨٥ـ١٣٨٩/ ١٩٦٥ـ ١٩٦٩[، چاپ افست بيروت [.بىتا]؛
(٤٠) عبدالرحمانبن احمد جامى، مثنوى هفت اورنگ، چاپ مرتضى مدرس گيلانى، تهران: كتابفروشى سعدى، [.بىتا]؛
(٤١) گوستاو جاهودا، روانشناسى خرافات، ترجمه محمدنقى براهنى، تهران ١٣٧١ش؛
(٤٢) شمسالدين محمد حافظ، ديوان، چاپ محمد قزوينى و قاسم غنى، تهران ١٣٦٩ش؛
(٤٣) حمزةبن حسن حمزه اصفهانى، سوائر الامثال علىافعل، چاپ فهمى سعد، بيروت ١٤٠٩/١٩٨٨؛
(٤٤) خرافهگرايى: چيستى، چرايى و كاركردها، زيرنظر رضا صالحى اميرى، تهران: پژوهشكده تحقيقات استراتژيك، ١٣٨٧ش؛
(٤٥) خليلبن احمد، كتابالعين، چاپ مهدى مخزومى و ابراهيم سامرائى، قم ١٤٠٥؛
(٤٦) محمدبن احمد ذهبى، تاريخالاسلام و وفيات المشاهير و الاعلام، چاپ عمر عبدالسلام تدمرى، بيروت، حوادث و وفيات ٢٤١ـ٢٥٠ه .، ١٤١٤/١٩٩٤، حوادث و وفيات ٣٠١ـ٣١٠ه .، ١٤١٥/ ١٩٩٤، حوادث و وفيات ٥٩١ـ٦٠٠ه .، ١٤١٧/١٩٩٦؛
(٤٧) حسينبن محمد راغب اصفهانى، محاضرات الادباء و محاورات الشعراء و البلغاء، چاپ رياض عبدالحميد مراد، بيروت ١٤٢٥/٢٠٠٤؛
(٤٨) خيرالدين زركلى، الاعلام، بيروت ١٩٩٩؛
(٤٩) محمودبن عمر زمخشرى، المستقصى فى امثال العرب، بيروت ١٣٩٧/١٩٧٧؛
(٥٠) محمدعلى سديدالسلطنه، صيد مرواريد = المناص فى احوال غوص و الغواص، چاپ احمد اقتدارى، تهران ١٣٨١ش؛
(٥١) كارلا سرنا، سفرنامه مادام كارلا سرنا: آدمها و آيينها در ايران، ترجمه علىاصغر سعيدى، تهران ١٣٦٢ش؛
(٥٢) مجدودبن آدم سنايى، ديوان، چاپ مظاهر مصفا، تهران ١٣٣٦ش؛
(٥٣) محمدبن محمود طوسى، عجايبنامه: عجائب المخلوقات و غرائب الموجودات، تهران ١٣٧٥ش؛
(٥٤) علىبن محمدناصر ظهيرالدوله، خاطرات و اسناد ظهيرالدوله، چاپ ايرج افشار، تهران ١٣٥١ش؛
(٥٥) عبدالجليل قزوينى، نقض، چاپ جلالالدين محدث ارموى، تهران ١٣٥٨ش؛
(٥٦) ابراهيمبن بزرگمهر عراقى، كليات شيخ فخرالدين ابراهيم همدانى متخلص بعراقى، چاپ سعيد نفيسى، تهران ١٣٣٥ش؛
(٥٧) حسنبن عبداللّه عسكرى، كتاب جمهرة الامثال، چاپ محمد ابوالفضل ابراهيم و عبدالمجيد قطامش، بيروت [١٩٦٤/١٣٨٤]؛
(٥٨) محمدبن ابراهيم عطار، ديوان، چاپ تقى تفضلى، تهران ١٣٦٢ش؛
(٥٩) علىبن ابىطالب (ع)، امام اول، نهجالبلاغة، چاپ صبحى صالح، بيروت ١٣٨٧/١٩٦٧؛
(٦٠) كامل غَزّى، كتاب نهر الذهب فى تاريخ حلب، چاپ شوقى شعث و محمود فاخورى، حلب ١٤١٢ـ ١٤١٣/١٩٩١ـ١٩٩٣؛
(٦١) محمدبن عمر فخررازى، التفسير الكبير، او، مفاتيحالغيب، بيروت ١٤٢١/ ٢٠٠٠؛
(٦٢) محمدحسينبن مهدى فراهانى، سفرنامه ميرزامحمدحسين حسينى فراهانى، چاپ مسعود گلزارى، تهران ١٣٦٢ش؛
(٦٣) علىبن نصير قاسمانوار، كليات قاسم انوار، چاپ سعيد نفيسى، تهران ١٣٣٧ش؛
(٦٤) فيودور بارون كورف، سفرنامهى بارون فيودوركورف، ترجمه اسكندر ذبيحيان، تهران ١٣٧٢ش؛
(٦٥) مايكل لمبك، «گفتمان انسانشناسى دين»، در درباره انسانشناسى دين: سه مقدمه، ترجمه ابراهيم موسىپور، تهران : جوانه توس، ١٣٨٦ش؛
(٦٦) آنمارى دوال مالفييت، «انسانشناسى و مطالعه دين»، در همان؛
(٦٧) مجملالتواريخ و القصص، چاپ محمدتقى بهار، تهران: كلالهخاور، ١٣١٨ش؛
(٦٨) احمدبنمحمد مرزوقى اصفهانى، كتاب الازمنة و الامكنة، چاپ خليل منصور، بيروت ١٤١٧/١٩٩٦؛
(٦٩) مسعودى، مروج (بيروت)؛
(٧٠) مسكويه؛
(٧١) مفضلبن سلمه، الفاخر، چاپ عبدالعليم طحاوى، ]قاهره [١٣٨٠/١٩٦٠؛
(٧٢) احمدبن على مَقريزى، امتاع الاسماع بماللنبى صلىاللّهعليهوسلممن الاحوال و الاموال و الحفدة و المتاع، چاپ محمد عبدالحميد نميسى، بيروت ١٤٢٠/١٩٩٩؛
(٧٣) جلالالدين محمدبن محمد مولوى، كليات شمس، يا، ديوان كبير، چاپ بديعالزمان فروزانفر، تهران ١٣٥٥ش؛
(٧٤) ناصرخسرو،ديوان، چاپ جعفر شعار و كامل احمدنژاد، تهران ١٣٧٨ش؛
(٧٥) همو، سفرنامه ناصرخسرو، چاپ نادر وزينپور، تهران ١٣٧٤ش؛
(٧٦) محمودبن عبدالجليل واصفى، بدايع الوقايع، چاپ الكساندر بلدروف، تهران ١٣٤٩ـ ١٣٥٠ش؛
(٧٧) چارلز جيمز ويلز، تاريخ اجتماعى ايران در عهد قاجاريه، ترجمه سيد عبداللّه، چاپ جمشيد دودانگه و مهرداد نيكنام، تهران ١٣٦٣ش؛
(٧٨) صادق هدايت، نيرنگستان، تهران ١٣٤٢ش؛
(٧٩) ياقوت حموى؛
(٨٠) Edward Granville Browne, A year amongst the Persians, London ١٩٥٠.
(٨١) Gaspard Drouville, Voyage en Perse, pendant les annees ١٨١٢ et ١٨١٣, St. Petersburg ١٨١٩, repr. Tehran ١٩٧٦.
(٨٢) EI٢, s.vv. "Hikaya" (by Ch. Pellat), "Kissa.٢: in modern Arabic literature" (by Ch. Vial).
(٨٣) Encyclopaedia of religion and ethics, ed. James Hastings, Edinburgh: T. and T. Clark, ١٩٨٠-١٩٨١, s.v. "superstition" (by Alice Gardner).
(٨٤) James Baillie Fraser, A winter's journey (Taªtar): from Constantinople to Tehran, London ١٨٣٨, repr. New York ١٩٧٣.
(٨٥) Raphael du Mans, Estat de la perse en ١٦٦٠, ed. Ch. Schefer, Paris ١٨٩٠, repr. Farnborough, Engl, ١٩٦٩.
/ ابراهيم موسىپور /