دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٦٩١٦
خُتَّلان ، خُتَّلان (ياخُتَّل) سرزمينى در ساحل راست علياى آمودريا/ جيحون* كه اكنون در جمهورى تاجيكستان* قرار دارد.
ختّلان را ابن خرداذبه (ص ٣٦، ١٨٠)، خُطَّلان ضبط كرده است. نام ختلان در اشعار فردوسى (دفتر٧، ص ٢٣٨، ٣٧٦)، ناصرخسرو (ص ١١٧) و انورى (ج ٢، ص ٥٨٥) آمده است. مسعودى (ج ١، ص ١٥٤) ختل را نام مردم ساكن ناحيه ختّلان و بارتولد (١٩٦٥، ج ٣، ص ٥٥٥) ختّلان را جمع ختل دانسته است.
بنابر منابع جغرافيايى، ختّلان نام ديگر سرزمين ختل (براى نمونه رجوع کنید به ياقوت حموى، ذيل «ختل» و «ختلان»؛ دمشقى، ص ٢٣٤؛ براى منابع تاريخى رجوع کنید به ادامه مقاله) و اين اختلاف فقط ناشى از نامگذارى عرب و عجم است (نظامى عروضى، تعليقات قزوينى، ص ١٩٣ـ١٩٤).
ختّلان مشتمل بر دو ناحيه وخش و ختل بوده كه وخش در محل جلگه قورغانتپه كنونى قرار داشته است (بارتولد، ١٣٦٦ش، ج ١، ص ١٧٧).
جرياب يا نهر بدخشان شاخه اصلى جيحون از بلاد وخّان نزديك بدخشان سرچشمه مىگرفت و در حدود ختل و وخش نهرهايى به آن مى پيوست كه نهر بزرگ جرياب را شكل مىداد (اصطخرى، ص ٢٨٧، ٢٩٦). رود بزرگ وخشاب ديگر شاخه جيحون از ميان دو كوه بين واشجرد (وشگرد/ ويشجرد در محل فيضآباد كنونى) و تمليات (از توابع ختل) مى گذشت (همان، ص ٢٩٦ـ٢٩٧؛ بارتولد، ١٣٦٦ش، ج ١، ص ١٧٨). وخشاب نواحى ختل و وخش را كه در شرق آن واقع بودند، از قباديان* و چغانيان* در مغرب آن، جدا مىكرد (لسترنج، ص ٤٣٥). در كوههاى ختّلان و ناحيه كوهستانى مجاور آن، وخّان، ذخاير فراوان نقره وجود داشت و بر اثر سيلابهايى كه از وخان جارى مىشد در كناره رودها و ميان درههاى ختّلان، زرآب پديد مىآمد كه مردم آنها را جمع مى كردند. از ناحيه يون نزديك ختل نيز نمك به دست مىآمد (اصطخرى، ص ٢٩٧؛ حدودالعالم، ص ١٠٠، ١١٩).
دو شهر عمده ختّلان، هَلاوَرد و لاوكَند/ ليوكند بود. از رود وخشاب تا لاوكند، دو مرحله و تا هلاورد، يك مرحله راه بود. بالاتر از لاوكند، پلى سنگى بر روى رود وخشاب، در مسير واشجرد به ختل، قرار داشت (اصطخرى، ص ٣٣٩، ٣٤١؛ ابنحوقل، ص ٥١٨). هلاورد در محل قورغانتپه امروزى و لاوكند در بخش شمالى آن، نزديك دهكده سنگ ـ توده قرار داشت (ماركوارت، ص ٢٣٣؛ بارتولد، ١٣٦٦ش، همانجا). بزرگترين شهر ختل نيز، مُنْك/ مونك بود (اصطخرى، ص ٢٧٩؛ شرفالدين على يزدى، ج ١، ص ٩١٢ـ٩١٣) كه بر كرانه كچى سرخاب و در محل بلجوان كنونى قرار داشت (بارتولد، ١٣٦٦ش، ج ١، ص ١٧٧؛ همو، ١٩٦٥، همانجا). منك هم مرز با تركستان و راشت/ رشت بود (يعقوبى، البلدان، ص٢٩٠). بعد از منك بزرگترين شهر ختل، هُلبُك/ هُلمُك بود (اصطخرى، همانجا). هلبك پايتخت امير ختّلان بود كه بر هر دو كوره وخش و ختل حكومت داشت (همان، ص ٢٩٧).
شهر واشجرد كه خارج از قلمرو ختّلان، در مغرب وخش قرار داشت (بارتولد، ١٩٦٥، همانجا) در سده سوم بهگفته يعقوبى (البلدان، ص ٢٩١ـ٢٩٢) جزو ختّلان و بزرگترين شهر اين ناحيه و حتى تختگاه امير بود. اين شهر مرزى و بزرگ كه در چهار فرسخى تركستان قرار داشت داراى هفتصد دژ استوار بود و مردمش پيوسته با تركان در جنگ بودند (همانجا). در اراضى اين شهر كشاورزى و باغدارى رونق داشت و از محصولات آن زعفران بود (رجوع کنید به اصطخرى، ص ٢٩٨؛ مقدسى، ص ٣٢٦؛ حدودالعالم، ص ١١٠). شهرهاى ختّلان همه آباد و داراى نهر و كشتزار و باغ و چهارپايان بسيار، بهويژه اسبهاى نيكو، بود. اسبهاى اين ناحيه را كه شهره آفاق بودند، به همه جا مىبردند (ابنخردادبه، ص ١٨٠؛ اصطخرى، ص ٢٧٩؛ ابنحوقل، ص ٤٤٨؛ حدودالعالم، ص ١١٩؛ مقدسى، ص ٣٢٥). با اين حال مهمترين بخش ختّلان هميشه دره باريك و حاصلخيز كچى سرخاب و شاخه آن كلياب دريا بوده است (بارتولد، ١٣٦٦ش، ج ١، ص ١٧٦ـ١٧٧).
ديگر شهرهاى ختل عبارت بود از: كاربنك/ كاربنج، تمليات، سكندره/ اسكندره، انديجاراغ/ انديجارغ/ انديشاراغ، فارغر و روستابيك/ رستاق بنك (رجوع کنید به يعقوبى، البلدان، ص ٢٨٩ـ٢٩٠؛ اصطخرى، ص ٢٧٦ـ٢٧٧، ٢٩٧؛ مقدسى، ص ٤٩) كه همه به جز سكندره در اراضى هموار واقع بودند. بناهاى اين شهرها گلى و باروى منك از گچ و سنگ بود (اصطخرى، ص ٢٧٩).
پيشينه. ابزارآلات سنگى و ظروف گوناگون و منقّش و شيشه هاى رنگين و درخشان كه از ختّلان، به ويژه شهر هلبك به دست آمده است از تاريخ كهن اين سرزمين و صنعتگران هنرمند آن نشان دارد (د. تاجيكى، ج ٨، ص ١٢٢).
در زمان انوشيروان، پادشاه ساسانى (حك : ٥٣١ـ ٥٧٩ ميلادى)، لشكريان وى پس از گذر از رود بلخ (جيحون) به ختّلان رسيدند و با از ميان برداشتن اَخْشُنواز، پادشاه هفتالى، قلمرو او را ضميمه پادشاهى ساسانى كردند (مسعودى، ج ١، ص ٣٠٩). در اواخر دوره ساسانى، در ختّلان حكومت محلى فرمانبردار دولت مركزى بود (بلنيتسكى، ص ٢١). القاب شاهان ختّلان پيش از اسلام، «ختلانشاه» و «شيرختلان» و «ختلانخداة» بود (ابنخرداذبه، ص ٤٠) كه ظاهرآ در دوره اسلامى بهكار نمىرفت (رجوع کنید به بارتولد، ١٩٦٥، همانجا). در سالهاى ٥٦ـ٥٧، سعيدبن عثمان، والى خراسان (رجوع کنید به طبرى، ج ٥، ص ٣٠٤ـ٣٠٨)، ختّلان را به صلح فتح كرد. بعدآ اهالى اين ناحيه نقض عهد كردند، از اينرو هنگامى كه اميةبن عبداللّهبن خالد (حك : ٧٣ـ٧٤) در ايام خلافت عبدالملكبن مروان (حك: ٦٥ـ٨٦) والى خراسان شد، به آنجا لشكر كشيد (بلاذرى، ص ٤١٧). سپس مُهَلَّببن ابى صُفره (حك : ٧٨ـ٨٢) كه از طرف حجّاجبن يوسف، بر خراسان حكومت يافت، با فرستادن لشكرى به سردارى پسرش، يزيدبن مهلّب، ختّلان را كه تحت پادشاهى سَبَل، عصيان كرده بود، بار ديگر در سال ٨٠ به اطاعت درآورد (رجوع کنید به همانجا؛ طبرى، ج ٦، ص ٣٢٥). ختّلان در سال ١٠٠ نيز همچنان محل توجه غازيان مسلمان بود (رجوع کنید به طبرى، ج ٦، ص ٥٥٩). در سال ١٠٨، اسدبن عبداللّه قَسرى، حاكم جديد خراسان، از بلخ به ختّلان حمله كرد. به روايتى، ميان وى و خاقان ترك كه ختّلان را جزو قلمرو خود مىدانست، جنگى رخ نداد و به روايت ديگر، اسد از سپاه متحد شاه ختلان و خاقان ترك به سختى شكست خورد (رجوع کنید به همان، ج ٧، ص ٤٣ـ٤٤؛ ثعالبى مرغنى، ص ١٨٦ـ١٨٧).
در سال ١١٣ در زمان حكومت جنيدبن عبدالرحمان*، والى اموى خراسان، داعيان عباسى در شهرها و نواحى خراسان، از جمله ختّلان دعوت عباسى را نشر دادند (دينورى، ص ٣٣٥ـ٣٣٦؛ طبرى، ج ٧، ص ٨٨). اسدبن عبداللّه قسرى در نوبت دوم حكومتش بر خراسان (١١٧ـ١٢١) براى جلوگيرى از دعوت عباسى و شورش حارث بن سُريج* در خراسان كوشيد. بيشتر جنگهاى وى در نزديكى ختّلان و ترمذ به وقوع پيوست (بارتولد، ١٣٦٦ش، ج ١، ص ٤٢٢). در سال ١١٩ كه اسد براى انتقام شكست پيشينش در ختّلان بدان سوى لشكر كشيد، حاكم ختّلان ــكه ظاهرآ شخصى از باميان* بودــ و حارث، خاقان ترك (قدر طرخان/ بدر طرخان) را در جنگ با اسد يارى كردند. اسد در پى حمله دشمن عقب نشست و با عبور از رود پنج، به كوه نمك (نام كنونى آن: خواجه مؤمن) پناه برد. چون لشكر ترك و ختّلان پراكنده شدند، اسد سپاه خود را بازسازى و دشمن را محاصره كرد و پيشنهاد صلح خاقان را نپذيرفت و گفت وى نه از باميان است نه از ختل، بلكه به نيروى نظامى بر آنجا تسلط يافته و بايد ختل را ترك كند. سرانجام، اسد خاقان را كشت و به جز قلعهاى كوچك، بر سراسر ختّلان استيلا يافت و جانشينى در آنجا گمارد و به بلخ بازگشت (طبرى، ج ٧، ص ١١٣ـ١٢٨، ١٣٤ـ١٣٧؛ ثعالبى مرغنى، ص ١٨٨؛ نيز رجوع کنید به بارتولد، ١٣٦٦ش، ج ١، ص ٤٢٢ـ٤٢٣؛ غفوروف، ج ١، ص ٤٩٧).
در ١٢٩ ابومسلم دعوت عباسى را در خراسان آشكار كرد و سياهجامگانى از ختّلان به وى پيوستند (دينورى، ص٣٦٠ـ ٣٦١). در ١٣١ ابومسلم بر نصربن سيار، حاكم اموى خراسان، پيروز شد و حاكم دستنشاندهاش در بلخ، ابوداوود خالدبن ابراهيم، ختّلان را به جنگ گشود و فرمانرواى اين ناحيه در ١٣٣ به ناچار به فرغانه و سپس به چين گريخت (طبرى، ج ٧، ص ٣٨٨، ٤٦٠؛ ذهبى، ١٤١١، حوادث و وفيات ١٢١ـ١٤٠هـ .، ص ٣٤٥؛ نيز رجوع کنید به بارتولد، ١٩٦٥، همانجا؛ همو، ١٣٦٦ش، ج ١، ص ٤٢٨، ٤٣١). در اواخر سده دوم، رافعبن ليث، نواده آخرين والى اموى خراسان، در سمرقند بر خليفه منصور عباسى شوريد و مردم ختّلان را با خود همراه ساخت (يعقوبى، تاريخ، ج ٢، ص ٤٣٥).
در روزگار امارت عبداللّهبن طاهر (٢١٣ـ٢٣٠) در خراسان، ختّلان توأم با بلخ ماليات مىپرداخت (رجوع کنید به ابنخرداذبه، ص ٣٦)، زيرا ختّلان جزو قلمرو سلسله محلى بانيجوريان بود كه تقريبآ دويست سال (سدههاى سوم و چهارم) در زمان طاهريان و سامانيان بر بلخ فرمان راندند (براى نام عدهاى از امراى اين خاندان رجوع کنید به يعقوبى، البلدان، ص ٢٩١؛ نرشخى، ص ١١٩؛ حمزه اصفهانى، ص ١٧٠؛ نسفى، ص ٣٨ـ٣٩؛ غفوروف، ج ١، ص ٥٣٢).
قبل از سال ٣١٨ جعفربن ابىجعفربن ابىداوود كه از خاندان بانيجوريان بود، از سوى سامانيان بر ختل فرمان مىراند، ولى به دلايلى متهم شناخته شد و پس از نبرد به اسارت اميرچغانيان* درآمد و او را نزد اميرسامانى در بلخ فرستادند. وى در اين سال از زندان آزاد و راهى ختّلان شد تا سپاهى به يارى سامانيان بفرستد، سپس به اطاعت اميرنصر درآمد و مناسباتش با سامانيان بهبود يافت (رجوع کنید به ابناثير، ج ٨، ص ٢٢٢). در عصر سامانى ختّلان از جمله دارالضربهاى اين دولت به شمار مىآمد (مايلز، ص ٣٧٤). پس از وى، ظاهرآ پسرش احمد به امارت ختل رسيد و در جنگهاى ٣٣٦ـ٣٣٧ ميان ابوعلى چغانى با لشكريان اميرنوحبن نصر سامانى، به يارى ابوعلى برخاست (رجوع کنید به گرديزى، ص ٣٤٤ـ٣٤٦؛ ابناثير، ج ٨، ص ٤٦٢).
در نيمه دوم قرن چهارم/ دهم مقدسى (ص ٣٣٧)، ختّلان را يكى از حكومتهاى محلى خراسان بزرگ دانسته كه گرچه از لحاظ سياسى فرمانبردار سامانيان بود، به دولت سامانيان خراج نمىپرداخت و به فرستادن هديه بسنده مىكرد.
در اين دوره، امير ختّلان سلطه خود را به جنوب جيحون از جمله امارت كوچك يون در بدخشان گسترده بود (رجوع کنید بهحدودالعالم، ص ١٠٠). در حدود ٣٨٤ـ٣٨٥ كه قلمرو سامانيان در خطر حمله ايلكخان، پادشاه ايلكخانيان، قرار گرفت، امير ختّلان به اردوى سامانيان به فرماندهى سبكتگين پيوست (عتبى، ص ١٣٣). در پىسقوط دولت سامانيان، ختل به استيلاى غزنويان (سلطان محمود) درآمد و به سبب مجاورت با قلمرو ايلكخانيان اغلب در معرض حمله آنان بود (بارتولد، ١٩٦٥، ج ٣، ص ٥٥٦؛ نيز رجوع کنید به بيهقى، ص ٣٧٥ـ٣٧٦).
پس از محمود غزنوى پسر و جانشين وى، مسعود (حك : ٤٢١ـ٤٣٢)، تمام قلمرو پدر از جمله ختّلان را با فرامينى از قادر و سپس قائم، هر دو از خلفاى عباسى، دريافت كرد (ناجى، ١٣٨٧ش، ص ٨٨). زمانى كه بورى تكين*، شاهزاده قراخانى، در ماوراءالنهر سر به شورش برداشت و در ختّلان قتل و غارت كرد، سلطان مسعود در محرّم ٤٣٠ براى سركوب وى لشكرى روانه آنجا كرد (بيهقى، ص ٧٣٧ـ٧٤٠، ٧٤٤ـ٧٤٥؛ گرديزى، ص ٤٣٣ـ٤٣٤). سلجوقيان پس از آنكه در جنگ دندانقان بر مسعود غزنوى پيروز شدند، سراسر ماوراءالنهر از جمله ختّلان را به استيلاى خود درآوردند (ناجى، ١٣٨٧ش، ص ٧٦ـ٧٧).
در ٤٥٦ امير ختّلان بر البارسلان، سلطان سلجوقى، شوريد. سلطان بدانجا لشكر كشيد و امير ختّلان پس از محاصره كشته شد و قلعه او به تصرف البارسلان درآمد (ابناثير، ج ١٠، ص ٣٤) در ٥٤٨ تركمانان غز كه در ختّلان مستقر بودند و ساليانه به سلطان سلجوقى ماليات مىپرداختند، بر سلطان سنجر شوريدند و در جنگى وى را اسير كردند (ظهيرى نيشابورى، ص ٤٨؛ راوندى، ص ١٧٧).
در رجب ٥٥٣ ابوشجاع فرخ شاه، حاكم ختل كه خود را از نسل بهرامگور مىدانست، به ترمذ لشكر كشيد (ابناثير، ج ١١، ص ٢٣٥). در زمان حمله چنگيزخان، لشكريانى از جانب خوارزمشاه براى محافظت از ختّلان و وخش بدان سوى روانه شدند (رجوع کنید به نسوى، ص ٥٤؛ رشيدالدين فضلاللّه، ج ١، ص ٤٧٨)، اما اين ناحيه عرصه تاختوتاز لشكريان مغول گرديد و اميران آنجا به قتل رسيدند (نسوى، ص ٥٧؛ نيز رجوع کنید به منهاج سراج، ج ٢، ص ١٦٩، ١٨٩).
در نيمه قرن هشتم، حمداللّه مستوفى (ص ١٥٥) ختّلان را شهرى بزرگ ولى ويران معرفى كرده و به محصولات غله، پنبه و انگور آنجا اشاره نموده است. در اين تاريخ، بهنوشته ابوالفداء (ص ٥٠٣) شهرهاى ختل داراى رود و درختان و در نهايت حاصلخيز است و بيشتر شهرهاى آن در سطح هموار قرار دارند. در قرن هشتم بهدنبال تقسيم قلمرو دولت چغانيان، ختّلان يكى از اميرنشينهاى ترك و مغول به شمار مىرفت (بارتولد، ١٩٦٥، همانجا).
در ٧٦١ كيخسرو ختّلانى در ناحيه ختّلان حكومتى مستقل يافته بود (شرفالدين على يزدى، ج ١، ص ٢٦١). تيمور گوركانى در ٧٦٤ به اتفاق اميرحسين بن مِسَلّا، از امراى بزرگ ماوراءالنهر، ختّلان را زير سلطه خود درآورد (بارتولد، ١٩٦٥، ج ١، ص ٢٩٤ـ٢٩٥). تيمور پس از آنكه حكومتى مستقل يافت (٧٧١) همچنان ختّلان را در تصرف داشت (رجوع کنید به حافظابرو، ج ١، ص٤٤٠؛ شرفالدين على يزدى، ج ١، ص ٣٩٢ـ ٣٩٣). كيخسرو در ٧٧٤ به دستور تيمور به جرم مناسبات خائنانه با خوارزم اعدام شد و تيمور ختّلان را به محمد ميركه/ اميركا، پسر شيربهرام ــكه خويشاوند كيخسرو بودــ واگذار كرد (شرفالدين على يزدى، ج ١، ص ٤٢٧ـ٤٢٨، ٤٣٠؛ بارتولد، ١٩٦٥، همانجا) چندى بعد، ختّلان درشمار نواحى تحت حاكميت پيرمحمدِ جهانگير* (متوفى ح ٨١٠)، نواده تيمور، آمد كه پس از تيمور به سلطنت نشست (رجوع کنید به حافظابرو، ج ٣، ص ٥٤). پس از آن، ختّلان يكى از ولايات مهم تيموريان (رجوع کنید به همان، ج ٣، ص ٥٩٨، ج ٤، ص ٦٧١، ٦٧٦) و جزو نواحى تابع منطقه حصار* (حصارشادمان) شد. در ٩٠٣ يا ٩٠٥ خسروشاه حكومت ختّلان را به دست گرفت و به بديع الزمان تيمورى*، شاهزاده تيمورى، اظهار اطاعت نمود و در ختّلان خطبه و سكه به نام وى كرد (خواندمير، ص ١٦٧، ١٨٥، ٢١٠؛ قس بابر، گ]٥٦ ب[). خسروشاه، برادرش ولى بيگ را به حكومت ختل گماشت، اما ولىبيگ در ٩١٠ به دست شيبكخان ابوالفتح محمد، مؤسس دولت شيبانيان، كشته شد (خواندمير، ص ٢٠١ـ٢٠٢؛ بابر، گ ]١٢٥ ب[).
ازبكان پس از تسلط بر ختل، نام كولاب/ كلاب را براى اين ناحيه برگزيدند (بارتولد، ١٩٦٥، همانجا؛ نيز رجوع کنید به مروى، ج ٢، ص ٥٨٣؛ استرآبادى، ص ٣٦٢؛ بدخشى، ص ٣٩ـ٤٠)، اما نام ختل منسوخ نشد (بارتولد، ١٩٦٥، همانجا، به نقل از محمود بن ولى در بحرالاسرار).
شاه اسماعيل صفوى در ٩١٦ شيبكخان را از ميان برداشت و حكومت ختّلان را به ميرزا اويس، نواده سلطان تيمورى ابوسعيد گوركان، تفويض كرد و او سال بعد به لشكر ظهيرالدين بابر، پادشاه گوركانى هند، پيوست و اين مناطق را به يارى او تصرف و در آنجا نام شاهاسماعيل را در خطبه و سكه ياد كرد (واله اصفهانى، ص ٢٠١، ٢١٠؛ جنابدى، ص ٢٤٧، ٢٥٦ـ٢٥٧). ظاهرآ پس از اين، ختّلان از ولايات بدخشان به حساب مىآمده است (رجوع کنید به برهان، ذيل «ختلى»). سپس عبداللّهبن اسكندر شيبانى (حك: ٩٩١ـ١٠٠٦)، بزرگترين امير شيبانيان، ختّلان و مناطق مهم ديگرى از خراسان و ماوراءالنهر را فتح كرد (جنابدى، ص ٦٦٣ـ٦٦٤). در ١٠٠٩ باقى محمدخان، بنيانگذار سلسله جانيان*، ختّلان را از استيلاى ازبكان خارج كرد (رجوع کنید به اسكندرمنشى، ج ١، ص ٦٠٧). ختّلان در سدههاى دوازدهم ـ سيزدهم/ هجدهم ـ نوزدهم، جزء خانات بخارا به شمار مىرفت (د. اسلام، چاپ دوم، ذيل مادّه). در ١١٥١ نادرشاه، ختّلان (= كولاب/ كلاب) را مطيع ساخت و ماليات ساليانهاى بر حاكم آنجا مقرر كرد (رجوع کنید به مروى، ج ٢، ص ٥٨٣، ٦٠٧، ٦٦٦، ج ٣، ص ١٠٩٨؛ استرآبادى، همانجا).
تزارهاى روس در قرن سيزدهم/ نوزدهم، ختّلان را تصرف كردند. اين ناحيه از ١٣٠٤ش/ ١٩٢٥ تا ١٣٦٩ش/١٩٩٠ در اشغال اتحاد جماهير شوروى بود و پس از فروپاشى اين كشور، به تاجيكستان تعلق گرفت (عفيفى، ذيل «كولياب»). از جمله آثار باستانى بازمانده از ختّلان، كاخ/ قلعه حاكمان ختّلان در هلبك است (نعمتاف، ص ١٧٥). كندهكارى بسيار بديع و عالى اين كاخ/ قلعه، برجسته و رنگى است كه عناصر گوناگون از سادهترين گل دايرههاى هندسى تا پيچيدهترين نقشها را دربرمىگيرد. از خرابه منك نيز كاشيهاى تزيينى سفالى و خشتهاى كوچك مقرنس يافت شده است (همانجا؛ ناجى، ١٣٨٦ش، ص ٣٩٦).
ختّلان خاستگاه شمارى از علما و محدّثان بوده است كه به ختلى نامبردارند (رجوع کنید به سمعانى، ج ٢، ص ٣٢٢ـ ٣٢٣). برخى از مشاهيرى كه به ختّلان منسوب بوده يا در آنجا درگذشتهاند عبارتاند از: شقيق بلخى*، زاهد و صوفى (رجوع کنید به صفىالدين بلخى، ص ١٢٩ـ١٣٠)؛ اسحاقبن يحيىبن معاد ختلى، والى دمشق و مصر در زمان عباسيان (ابنعساكر، ج ٨، ص ٣٠٢)؛ ابراهيمبن عبداللّهبن جنيد ختلى، محدّث و صوفى (ذهبى، ١٤٠١ـ١٤٠٩، ج ١٢، ص ٦٣١ـ٦٣٢)؛ اسحاقبن ابراهيم ختلى محدّث، مؤلف الديباج فى الحديث (ابنحجر عسقلانى، ج ١، ص ٣٤٨)؛ حرّه ختلى*، خواهر محمود غزنوى (بيهقى، ص ١٣؛ شبانكارهاى، ج ٢، ص ٦٦)؛ ابوالفضل ختلى*، صوفى و زاهد سدههاى چهارم و پنجم (رجوع کنید به هجويرى، ص ٢٠٨ـ٢٠٩)؛ ميرسيد على همدانى، صوفى و از مشايخ كبرويه كه آرامگاه او در ختلان زيارتگاه بوده و اكنون در شهر كولاب واقع است (ياحقى و سيدى، ص ٢٤٠، ٢٤٣؛ نيز رجوع کنید به حسنى لكهنوى، ج ٢، ص ٨٤ـ٨٧)؛ خواجه اسحاق ختلانى*، مريد او، و شاگرد خواجه اسحاق؛ محمدبن محمدبن عبداللّه ملقب به نوربخش خراسانى كه در ٨٢٦ در يكى از قلاع ختّلان دعوت خود را آغاز كرد (شوشترى، ج ٢، ص ١٤٣ـ١٤٥)؛ و شيخ عبداللّه ختلانى، عارف و نويسنده و صاحب ديوان (بغدادى، ج ٢، ستون ٣٥٨،٤١٠؛ آقابزرگ طهرانى، ج ٩، قسم ٣، ص ٦٩٦).
منابع :
(١)آقابزرگ طهرانى؛
(٢) ابناثير؛
(٣) ابنحجر عسقلانى، لسانالميزان، حيدرآباد، دكن ١٣٢٩ـ١٣٣١، چاپ افست بيروت ١٣٩٠/١٩٧١؛
(٤) ابنحوقل؛
(٥) ابنخرداذبه؛
(٦) ابنعساكر، تاريخ مدينة دمشق، چاپ على شيرى، بيروت ١٤١٥ـ١٤٢١/ ١٩٩٥ـ٢٠٠١؛
(٧) اسماعيلبن على ابوالفداء، كتاب تقويمالبلدان، چاپ رنو و دسلان، پاريس ١٨٤٠؛
(٨) محمدمهدىبن محمدنصير استرآبادى، جهانگشاى نادرى، چاپ عبداللّه انوار، تهران ١٣٤١ش؛
(٩) اسكندرمنشى؛
(١٠) اصطخرى؛
(١١) محمدبن محمد (على) انورى، ديوان، چاپ محمدتقى مدرس رضوى، تهران ١٣٦٤ش؛
(١٢) بابر، امپراتور هند، بابرنامه، چاپ عكسى از نسخه خطى متعلق به سِر سالار جنگ، چاپ آنت س. بوريج، لندن ١٩٧١؛
(١٣) واسيلى ولاديميروويچ بارتولد، تركستاننامه : تركستان در عهد هجوم مغول، ترجمه كريم كشاورز، تهران ١٣٦٦ش؛
(١٤) سنگ محمد بدخشى، تاريخ بدخشان، چاپ منوچهر ستوده، ]تهران[ ١٣٦٧ش؛
(١٥) محمد حسينبن خلف برهان، برهان قاطع، چاپ محمد معين، تهران ١٣٦١ش؛
(١٦) اسماعيل بغدادى، ايضاح المكنون، ج٢، در حاجىخليفه، ج٤؛
(١٧) عبداللّهبن عبدالعزيز بكرى، كتاب المسالك و الممالك، چاپ ادريان فانليوفن و اندرىفرى، تونس ١٩٩٢؛
(١٨) بلاذرى (ليدن)؛
(١٩) آلكساندر ماركوويچ بلنيتسكى، خراسان و ماوراءالنهر (آسياى ميانه)، ترجمه پرويز ورجاوند، تهران ١٣٧١ش؛
(٢٠) بيهقى؛
(٢١) حسينبن محمد ثعالبى مرغنى، كتاب غررالسير، چاپ سهيل زكار، بيروت ١٤١٧/١٩٩٦؛
(٢٢) ميرزا بيگبن حسن جنابدى، روضة الصفويه، چاپ غلامرضا طباطبايى مجد، تهران ١٣٧٨ش؛
(٢٣) عبداللّهبن لطفاللّه حافظابرو، زبدةالتواريخ، چاپ كمال حاج سيدجوادى، تهران ١٣٧٢ش؛
(٢٤) حدودالعالم؛
(٢٥) عبدالحى حسنى لكهنوى، نزهةالخواطر و بهجة المسامع و النواظر، ج ٢، حيدرآباد، دكن ١٤٠٧/١٩٨٦؛
(٢٦) حمداللّه مستوفى، نزهةالقلوب؛
(٢٧) حمزةبن حسن حمزه اصفهانى، تاريخ سنى ملوكالارض و الانبياء عليهم الصلاة والسلام، بيروت: دارمكتبة الحياة، [.بىتا]؛
(٢٨) غياثالدينبن همامالدين خواندمير، ]تكملة [تاريخ روضةالصفا، در ميرخواند، ج ٧، محمدبن ابىطالب دمشقى، كتاب نخبة الدهر فى عجائب البَرّ و البحر، چاپ مهرن، لايپزيگ ١٩٢٣، چاپ افست بغداد [.بىتا]؛
(٢٩) احمدبن داوود دينورى، الاخبار الطِّوال، چاپ عبدالمنعم عامر، قاهره ١٩٦٠، چاپ افست قم ١٣٦٨ش؛
(٣٠) محمدبن احمد ذهبى، تاريخالاسلام و وفيات المشاهير و الاعلام، چاپ عمر عبدالسلام تدمرى، حوادث و وفيات ١٢١ـ١٤٠ه .، بيروت ١٤١١/ ١٩٩١؛
(٣١) همو، سير اعلامالنبلاء، چاپ شعيب ارنؤوط و ديگران، بيروت ١٤٠١ـ١٤٠٩/ ١٩٨١ـ ١٩٨٨؛
(٣٢) محمدبن على راوندى، كتاب راحة الصدور و آية السرور در تاريخ آلسلجوق، چاپ محمد اقبال، تهران ١٣٣٣ش؛
(٣٣) رشيدالدين فضلاللّه؛
(٣٤) سمعانى؛
(٣٥) محمدبن على شبانكارهاى، مجمعالانساب، چاپ ميرهاشم محدث، تهران ١٣٦٣ـ١٣٨١ش؛
(٣٦) شرفالدين على يزدى، ظفرنامه، چاپ سعيد ميرمحمدصادق و عبدالحسين نوايى، تهران ١٣٨٧ش؛
(٣٧) نوراللّهبن شريفالدين شوشترى، مجالسالمؤمنين، تهران ١٣٥٤ش؛
(٣٨) عبداللّهبن عمر صفىالدين بلخى، فضائل بلخ، ترجمه عبداللّهبن محمد حسينىبلخى، چاپ عبدالحى حبيبى، تهران ١٣٥٠ش؛
(٣٩) طبرى، تاريخ (بيروت)؛
(٤٠) ظهيرالدين ظهيرى نيشابورى، سلجوقنامه، تهران ١٣٣٢ش؛
(٤١) محمدبن عبدالجبار عتبى، اليمينى فى شرح اخبار السلطان يمينالدولة و امينالملة محمود الغزنوى، چاپ احسان ذنون ثامرى، بيروت ١٤٢٤/٢٠٠٤؛
(٤٢) عبدالحكيم عفيفى، موسوعة ١٠٠٠ مدينة اسلامية، بيروت ١٤٢١/٢٠٠٠؛
(٤٣) باباجان غفوروف، تاجيكان، دوشنبه ١٣٧٧ش؛
(٤٤) ابوالقاسم فردوسى، شاهنامه، دفتر ٧، چاپ جلالالدين خالقى مطلق و ابوالفضل خطيبى، تهران ١٣٨٨ش؛
(٤٥) زكريابن محمد قزوينى، آثارالبلاد و اخبارالعباد، بيروت ١٤٠٤/١٩٨٤؛
(٤٦) عبدالحىبن ضحاك گرديزى، تاريخ گرديزى، چاپ عبدالحى حبيبى، تهران ١٣٦٣ش؛
(٤٧) محمدكاظم مروى، عالمآراى نادرى، چاپ محمدامين رياحى، تهران ١٣٦٤ش، مسعودى، مروج (بيروت)؛
(٤٨) مقدسى؛
(٤٩) عثمانبن محمد منهاج سراج، طبقات ناصرى، يا، تاريخ ايران و اسلام، چاپ عبدالحى حبيبى، تهران ١٣٦٣ش؛
(٥٠) محمدرضا ناجى، سامانيان و غزنويان، تهران ١٣٨٧ش؛
(٥١) همو، فرهنگ و تمدن اسلامى در قلمرو سامانيان، تهران ١٣٨٦ش؛
(٥٢) ناصرخسرو، ديوان، چاپ مجتبى مينوى و مهدى محقق، تهران ١٣٥٧ش؛
(٥٣) محمدبن جعفر نرشخى، تاريخ بخارا، ترجمه ابونصر احمدبن محمدبن نصر قباوى، تلخيص محمدبن زفربن عمر، چاپ مدرس رضوى، تهران ١٣٥١ش؛
(٥٤) عمربن محمد نسفى، القند فى ذكر علماء سمرقند، چاپ يوسف الهادى، تهران ١٣٧٨ش؛
(٥٥) محمدبن احمد نسوى، سيرت جلالالدين مينكبرنى، چاپ مجتبى مينوى، تهران ١٣٦٥ش؛
(٥٦) احمدبن عمر نظامى عروضى، چهارمقاله، چاپ محمد قزوينى و محمد معين، تهران ١٣٣٣ش؛
(٥٧) محمديوسف واله اصفهانى، خلدبرين: ايران در روزگار صفويان، چاپ ميرهاشم محدث، تهران ١٣٧٢ش؛
(٥٨) علىبن عثمان هجويرى، كشفالمحجوب، چاپ و. ژوكوفسكى، لنينگراد ١٩٢٦، چاپ افست تهران ١٣٥٨ش؛
(٥٩) محمدجعفر ياحقى و مهدى سيدى، از جيحون تا وخش: گزارش سفر به ماوراءالنهر، مشهد ١٣٧٨ش؛
(٦٠) ياقوت حموى؛
(٦١) يعقوبى، البلدان؛
(٦٢) همو، تاريخ؛
(٦٣) Vasily Vladimirovich Barthold, Rabotbi po istoriicheskoy geografii, Moscow ١٩٦٥.
(٦٤) Ensiklopediyayi Savetii Tajik, Dushanbe ١٩٧٨-١٩٨٨.
(٦٥) EI٢, s.v. "Khuttalan" (by C.E. Bosworth).
(٦٦) Guy Le Strange, The lands of the Eastern Caliphate, London ١٩٦٦.
(٦٧) Joseph Marquart, Eransahr nach der Geographie des Ps. Moses Xorenaci, Berlin ١٩٠١.
(٦٨) G. C. Miles, "Numismatics", in The Cambridge history of Iran, vol.٤, ed. R. N. Frye, Cambridge ١٩٧٥.
(٦٩) N. Nematov, Dawlat-e Samaniyan: Tajikan dar asrhay-e IX-X, Dushanbe ١٩٨٩.
/ محمدرضا ناجى /