دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٦٨٥٩
طيبيّه ، يكى از شاخه هاى اسماعيليه. طیبيّه اندكى پس از قتل الآمرباحكام الله، بيستمين امام مستعلويه و دهمين خليفۀ فاطمى، در ٥٢٤ از ديگر اسماعيليان مستعلوى جدا شدند و سازمان دعوتشان نیز مستقل از قاهرۀ فاطمى شد. در همان حال، سازمان دعوت مستعلوى در قاهره، الحافظ، جانشين الآمر در خلافت فاطمى، را جانشين وى در امامت مستعلويان نيز شناخت. اين اسماعيليان مستعلوى كه الحافظ و خلفاى بعدى فاطمى را به عنوان امامان خود پذيرفتند، به اسماعيليان مستعلوى حافظى، يا حافظيه، شهرت یافتند. مستعلويان حافظى – که تقريباً تمام جامعۀ اسماعيلى مصر فاطمى را دربرمىگرفتند و در يمن نيز پيروانى داشتند – اندك زمانى پس از انقراض سلسلۀ فاطمى و برچيده شدن دعوت و سنّتهاى حافظى در مصر، كلاً از بين رفتند و ديگر هيچ گروهى از دين شاخۀ اسماعيليان مستعلوى به جا نماند (دفترى ، ٢٠٠٧، ص ٢٤٦ـ٢٦٠). از آن به بعد، اسماعيليان مستعلوى تنها در شاخۀ طيّبى تداوم يافتند كه اينك گروههاى مختلف آن در هند و پاكستان و يمن و شرق افريقا و نيز پارهاى از كشورهاى غربى، به خصوص انگلستان و امريكا، يافت مى شوند.
گروههاى كوچكى از مستعلويان طيّبى كه پس از شقاق طيّبى- حافظی، در مصر و شام پديدار گشته و در آغاز با نام آمريه شهرت يافته بودند، هرگز اهميتى كسب نكردند. در مصر، تا زمانی كه پايه هاى حكومت ايوبيان مستحكم شد و مذهب اسماعيلى، به عنوان دين رسمى آن سرزمين، جاى خود را به مذهب اهل سنّت سپرد، اسماعيليان مستعلوى طيّبى كه آنوقت مخفيانه مى زيستند و به شدت آزار می دیدند، تقريباً مضمحل شده بودند. در شام نيز مستعلويان طيّبى مدت كوتاهى دوام آوردند. در اواخر قرن ششم، هنوز تعدادى از اسماعيليان طيّبى كه به آمريه معروف بودند، در شام وجود داشتند. تا دهه هاى آغازين قرن هشتم، فقط يك گروه منفرد و منزوى از آمريه هنوز در شام، در كوههاى بَقيعه در حومۀ صَفَد، وجود داشت (استرن ، ص ١٩٨). جامعۀ طيّبى و دعوت آنان در يمن و سپس در شبه قارۀ هندوستان، گسترش یافت و پايگاه هاى مستحكم دائم به دست آورد.
طبق اعتقادات طيّبى، الآمر چند ماه پيش از مرگش صاحب پسرى به نام طيّب شد. آنچه اين روايت را تأیید می کند، نامه اى است كه الآمر برای ملكۀ صليحى يمن، سیده اروى، فرستاده و در آن تولد ابوالقاسم طيّب را در ربيع الآخر ٥٢٤ اطلاع داده است (رجوع کنید به ادريس عمادالدين، ٢٠٠٨، ج ٧، ص ٢٩٨ـ٣٠٢؛ عمارۀ يمنى، ص ١٩١ـ١٩٣). وجود طيّب را، به عنوان واقعيت تاريخی، ابن ميسر (ص ١٠٩ـ١١٠) و ديگر مورخان قرن ششم نيز تأييد كرده اند (رجوع کنید به استرن، ص ١٩٣ـ٢٠٢). طیّب بلافاصله به ولايتعهدى برگزيده شد و به همین مناسبت، دو هفته در قاهره و فُسطاط جشن گرفتند. پس از قتل الآمر در دوم ذیقعدۀ ٥٢٤، قدرت دولت فاطمى به دست پسرعموی طیّب، ابوالميمون عبدالمجيد، بزرگ خاندان فاطمى و پسر ابوالقاسم محمدبن مستنصربالله، افتاد. عبدالمجيد – که بعداً، با عنوان الحافظ لدين اللّه، به خلافت فاطمى و امامت مستعلويان حافظى رسيد– موفق شده بود كه وجود طيّب را، كه چند ماهى پيشتر به دنيا آمده بود، پنهان كند. از سرنوشت بعدى طيّب خبر موثقى در دست نيست. ابن ميسر(ص ١١٣) فقط گزارش کرده است كه عبدالمجيد موفق شده بود طيّب را مخفى كند. در هر صورت، معلوم نيست كه در هفته هاى بحرانى پس از قتل الآمر، طيّب چه سرنوشتى داشته است، مثلاً معلوم نيست كه در كودكى وفات يافته يا به دستور عبدالمجيد سر به نيست شده است.
از طرف ديگر، يك روايت طيّبى يمنى دربارۀ سرنوشت طيّب( بيست ويكمين و آخرين امام طيّبى كه در دورۀ ظهور امامت طيّبه مى زيسته و لذا نامش بر پيروانش معلوم است) وجود دارد، که قدمت آن به زمان ابراهيمبن حسينى الحامدى (متوفى ٥٥٧)، دومين داعى مطلق طيّبى، كه در زمان شقاق حافظى ـ طيّبى كامل مردى بوده است، می رسد. این روایت در كتاب عيون الاخبار (ج ٧، ص ٢٩١ـ٢٩٧، ٢٩٨ـ٣٠٤، ٣١٢ـ٣٢٠)، تأليف ادريس عمادالدين (متوفى ٨٧٢)، نوزدهمين داعى مطلق مستعلويان طيّبى و مهم ترين مورخ جامعۀ طيّبى، نقل شده است . طبق اين روايت، شخصى به نام اين مَدين، رهبر گروهى از داعيان مستعلوى در اطراف الآمر بوده است. برخى ديگر از اعضای اين گروه، كه از ميان معتمدترين داعيان انتخاب شده بودند، عبارت بودند از: ابن رَسْلان، قُونَص و نَسْلان. الآمر اندكى پیش از مرگ، سرپرستى طيّب تازه متولد شده را به ابن مَدين سپرده بود. پس از مرگ الآمر، ابن مدين و داعيان همكار او، كه در خصوص طيّب عهد بيعت بسته و از خطرهای قريب الوقوع آگاه بودند، تصميم گرفتند طيّب، امام صغير، را كه نص امامت از پدرش داشت، مخفى كنند. در آن حال، ابن مدين و داعيان همكارش دستگير شدند و چون حاضر نشدند بيعت خويش را از طيّب بازگيرند، سرانجام به قتل رسیدند. در اين ميان، ابوعلى، برادرزن ابن مدين، با طيّب مخفی شد. از آن پس، از طيّب نامى شنيده نشد، ولى طيّبی ها معتقدند كه او زنده ماند و امامت در ذريۀ او تداوم يافت و نسل بعد از نسل، در دورۀ سترِ جارى كه هنوز ادامه دارد و با استتار طيّب آغاز شده، از پدر به پسر رسيده است.
در اين ميان، خبر تولد طيّب در دربار صُليحيون با شادى پذيرفته شده بود. در عيون الاخبار (ج ٧، ص ٢٩٢ـ٢٩٣، ٣٠٧) نقل شده است كه سفيرى به نام شريف محمدبن حيدره، در ٥٢٤ خبر تولد طیّب و فرمان الآمر را مبنی بر ولايتعهدى طيّب، از دربارفاطمی به يمن برد. نيز يك گزارش عينى از الخطّاب، دستيار نخستين داعى طيّبیه در يمن، وجود دارد كه شخصاً شاهد اوضاعى بوده كه طى آن فرمان الآمر را ملكۀ صليحى اروى در يمن دريافت کرده است (براى مشاهدۀ اين گزارش رجوع کنید به ايوانف، ص ٣٧ـ٣٨؛ استرن، ص ٢٢٣ـ٢٢٤). اندك زمانى بعد، مستعلويان يمن، با رسيدن اخبار پى در پى قتل الآمر، نايبالسلطنه شدن عبدالمجيد، و وزارت ابوعلى كُتَيفات، دچار سرگردانى شدند. محمدبن حيدره، كه هنوز در يمن بود،در خطبه هايى از قتل الآمر اظهار تأسف كرد و در رفعت مقام طيّب سخن گفت. اين خطبه ها می-بایست، كم وبيش، بلافاصله پس از مرگ الآمر ايراد شده باشد، زيرا در يكى از آنها سفير فاطمى از طيّب و عبدالمجيد و ابوعلى كُتَيفات، به ترتيب به عنوان امام، نایب السلطنه (وليعهد مسلمانان) و وزير نام برده است (رجوع کنید به ادریس عمادالدين، همان، ص ٣٠٤ـ٣٠٧؛ نيز استرن، ص ٢٢٤ـ٢٢٥). بحران عقيدتى اسماعيليان مستعلوى در يمن،هنگامى كه در ٥٢٦ عبدالمجيد ادعاى امامت كرد، به اوج خود رسيد. داعى ادريس عمادالدين (همان، ص ٣١٨ـ٣٢٠) روايت کرده است هنگامى كه عبدالمجيد با لقب جديدش الحافظ لدين الله و عنوان جديد اميرالمؤمنين، به جاى لقب قبلى وليعهد مسلمين، با ملكه اروی شروع به مكاتبه كرد، وی دچار حيرت و ناراحتى شديد گرديد. احتمالاً در همان موقع بود كه اسماعيليان مستعلوى در يمن به دو شاخۀ حافظى و طيّبى تقسيم شدند. زُريعيان عدن و هَمدانيان صنعاء رهبران دعوت حافظى در يمن شدند، حال آنكه ملكه اروى كه تا زمان الآمر از دستگاه فاطمى و دعوت مستعلوى در قاهره دور شده بود، طرفدار و رهبر دعوت طيّبی شد.
مؤسس دولت صُليحى در يمن، على بن محمد صُليحى، رياست دعوت اسماعيليه در يمن را نيز برعهده داشت و بدين ترتيب، وى در شخص خود، مقام سلطانی و منصب داعى اصلى اسماعيلى را در هم آميخته بود، اما پس از مرگ وی در ٤٥٩، لمك بن مالك الحَمّادى از طرف خليفۀ فاطمى و امام اسماعیلى المستنصر به رياست دعوت در يمن گمارده شد و بدين ترتيب، رياست دولت و رهبرى دعوت در يمن از يكديگر جدا گردید. در آن حال، اين ترتيب همچنان در يمن صليحى ادامه يافت، در اوضاعی كه سلطان صليحى فقط اسماً مسئول امور دعوت بود. پس از آنكه جانشين على صُليحى، يعنى پسرش مكرّم احمد، در ٤٦٧ در شهر ذوجبله اعتكاف كرد و امور دولت صليحى را عملاً به همسرش، ملكه سيده اروى، سپرد، ملكه نظارت و دخالت بيشترى در امور دعوت در يمن پيدا كرد. وی سازمان دعوت يمن را – كه داعى لمك رياست اجرايى آن را برعهده داشت – تحت حمايت خود قرار داد. بههمان ترتيب، پس از مرگ داعى لمك در حدود ٤٩١، پسرش يحيى به رياست اجرايى دعوت مستعلويه در يمن رسيد، و يحيى نيز پيش از مرگش در ٥٢٠، با مشورت ملكه اروى، دستيار اصلى خود (ذوئيببن موسى الوادعى همدانى) را به جانشينی خود در رياست اجرايى امور دعوت، گمارد. در سالهاى آغازين رياست ذوئيب ، اسماعيليان مستعلوى با انشقاق حافظى ـ طيّبى مواجه شدند، و داعى ذوئيب، با توجه به موضع ملكۀ صليحى، قائل به امامت طيّب شد و به اين ترتيب، اولين داعى اسماعيلى در يمن بود كه به دعوت بهنام طيّب پرداخت. ملكۀ صليحى سيده حرۀ اروى بنت احمد از ٥٢٤ تا زمان مرگش در ٥٣٢، با تمام توان كوشيد دعوت طيّبى را تقويت كند. وى در وصيت نامه اش مجموعۀ بسيار ارزشمند جواهرات خود را برای امام طيّب به ميراث گذاشت (رجوع کنید به ادريس عمادالدين، همان، ص ٣٢٨ـ٣٤٦؛ حسين همدانى، ص ٣٢٣ـ٣٣٠؛ دفترى، «سيده حرۀ»، ص ١١٧ـ١٣٠).
داعى ذوئيب و ديگر رهبران دعوت مستقر در يمن، با ملكه سيده اروى كه در سالهاى آخر عمرش مناسبات خود را كاملاً با فاطميان و دستگاه دعوت در قاهره قطع كرده بود، همكارى نزديك داشتند. اين بعد از سال ٥٢٦ بود كه ذوئيب، داعى مطلق( داعى با اختيارات تام) اعلام شد و در رهبرى دعوت و نظارت بر تمام فعاليتهاى آن در يمن و هندوستان به نام امام مستور، طيّب، اختيار كامل به دست آورد، و اين مشخصكنندۀ تأسيس دعوت مستقل طيّبى در يمن به رهبرى داعى مطلق بود. به اين ترتيب، ذوئيب اولين داعى از سلسله داعيان مطلقى بود كه يكى پس از ديگرى، با نص، در دور كنونى سَتر در تاريخ اسماعيليان مستعلوى ـ طيّبى روى كار آمدهاند (رجوع کنید به المجدوع، ص١٣٠، ٢٠١؛ برهانپورى، ص ٦٩ـ٧٤؛ حسين همدانى، ص ١٨١ـ١٨٢، ١٩٣، ٢٦٨ـ٢٦٩؛ پوناوالا ، ص ١٣٧ـ١٣٩).
با مرگ ذوئيب در ٥٤٦، دستيار وى ابراهيمبن حسين الحامدى، كه متعلق به شاخۀ حامدى از بنوهمدان بود، بهعنوان دومين داعى مطلق، جانشين او شد (رجوع کنید به المجدوع، ص ٢٣٧ـ٢٣٩، ٢٦٩ـ ٢٧٠، ٢٧٩؛ برهانپورى، ص ٧٤ـ٧٥؛ حسين همدانى، ص٢٧٠ـ٢٧٣؛ پوناوالا، ص ١٤١ـ١٤٣؛ كورتزه ، ٢٠٠٠، ص ١٧ـ١٨؛ همو، ٢٠٠٣، ص ٥٨ـ٥٩، ١٨٦ـ١٨٧). ازدعوت طيّبى بعد از ملك هسيده اروى، برخلاف دعوت حافظى، هيچيك از سلسله هاى حاكم بر يمن حمایت نکردند. اينك دعوت طيّبى، هم از دولت فاطمى و هم از دولت صُليحى مستقل شده بود و اين توجيه مى كند كه چگونه پس از سقوط هر دو دولت، دعوت طيّبى همچنان استوار ماند و در يمن و هند تنها تحت رهبرى داعيان مطلق خود رواج یافت.
ابراهيم حامدى در صنعاء اقامت گزيد و در دوران رهبرى اش، جامعۀ طيّبى يمن را با رسائل اخوان الصفاء آشنا ساخت و خود در تفكر اسماعيلى و تأليفاتش به طور گسترده از آثار داعى حميدالدين كرمانى استفاده كرد. در اصول عقايد باطنى، وى از درهم آميختن جهان شناسى كرمانى با عناصر اساطيرى، تركيب جديدى به وجود آورد. اثر عمدۀ ابراهيم حامدى كتاب كنزالولد است كه مبادى خاص نظام حقايق طيّبى را دربردارد و براى مؤلفان بعدى طيّبى الگو گرديد. پس از ابراهيم حامدى كه در ٥٥٧ درگذشت، پسرش حاتم (متوفى ٥٩٦) و سپس نواده اش على بن حاتم حامدى (متوفى ٦٠٥)، به عنوان داعى مطلق به رياست دعوت طيّبيه رسيدند (بهروجى،ج١، ص ١٨٤، ١٩٣ـ١٩٧، ٢٤٧؛ المجدوع، ص ٤٧ـ٤٨، ٥٣ـ٥٤، ٦٨ـ٦٩، ٨٤ ، ١٧٣ـ١٧٥، ١٨٠، ١٩١ـ١٩٣، ١٩٩ـ٢٠٠، ٢٥٣ـ٢٥٤، ٢٦١ـ٢٦٣، ٢٧١ـ٢٧٣، ٢٧٩؛ برهانپورى، ص ٨٢ ـ٨٥ ؛ حسين همدانى، ص ٢٧٣ـ٢٨٤؛ پوناوالا، ص ١٥١ـ١٥٦؛ كورتزه، ٢٠٠٠، ص ١٥ـ١٦؛ همو، ٢٠٠٣، ص ٥٥ـ٥٦، ٦٠ـ٦١، ٩٢، ١٥٦، ١٧٧ـ ١٧٨ ، ١٨٨ـ١٩٠، ١٩٥).
داعى حاتمبن ابراهيم حامدى، طى سى و هفت سال رهبرى خود، موفقيتهاى بزرگى در اشاعۀ دعوت طيّبى در يمن به دست آورد. وى از آغاز رهبرى اش از حمايت تعدادى از قبايل همدانى و حُميرى برخوردار بود و با كمك آنها قسمتهايى از منطقۀ كوهستانى حراز را تسخير كرد و در آنجا قلعه هاى كوه شِبام را مقر فعاليتهاى خود ساخت. در قلعۀ حُطَيب در شبام، داعى مطلق طيّبیها داعيان تحت امر خود را در سراسر يمن – كه تعدادشان هم زياد بود – و همچنين داعيانى را كه به هند و سند گسيل شده بودند، به حضور مى پذيرفت. دستيار اوليۀ داعى حاتم، داعى دانشمندى به نام محمدبن طاهر حارثى بود كه در صنعاء اقامت داشت. وى مجموعۀ ارزشمندى از آثار اسماعيلى دوره هاى مختلف جمع آورى كرد. با مرگ محمدبن طاهر در ٥٨٤، داعى حاتم به جاى او على بن محمدبن وليد را به عنوان دستيار، يعنى مأذون خود، در صنعاء انتخاب كرد.
على بن محمد همچنان به عنوان مأذون در دورۀ رهبرى على بن حاتم حامدى باقى ماند و با فوت او،به عنوان پنجمين داعى مطلق به رياست دعوت طيّبيه رسيد. على بن محمدبن جعفربن ابراهيمبن الوليد از خاندان معتبر نبود الوليد الأنف از قبيلۀ قريش بود (رجوع کنید به بهروچى، ج ١، ص ١٩١، ١٩٣ـ١٩٤، ١٩٨، ٢٤٧؛ المجدوع، ص ٤١ـ٤٢، ٨٠ ، ٩٣ـ٩٥، ١٢٣ـ١٢٧، ١٣١، ١٤٠، ١٥٣، ٢٠٠ـ٢٠١، ٢٢٩ـ٢٣٧، ٢٤٤ـ٢٤٦، ٢٥٧، ٢٧٨؛ برهانپورى، ص ٨٣ ـ٩٢؛ حسين همدانى، ص ٢٨٤ـ٢٩١؛ پوناوالا، ص ١٥٦ـ١٦١؛ كورتزه، ٢٠٠٠، ص ٧٤ـ٨٠). داعى على بن محمد، كه يكى از عالم ترين داعيان طيّبى بود، آثار بسيارى تأليف كرد كه براى درك عقايد باطنى طيّبیها مطالعۀ آنها ضرورى است، از آن جمله است: تاج العقائد، كتاب الذخيره فى الحقيقه و دافع الباطل .كتاب اخير، ردّيه اى است بر كتاب المستظهرى غزالى كه در رد باطنيه نوشته است. داعى على بن محمد در ٦١٢ درگذشت و پس از آن، منصب داعى مطلق در ميان اعقاب وى، به جز دو انقطاع در قرن هفتم ، به طور موروثى تا زمان بيست وسومين داعى، محمدبن حسن بن ادريس بن الوليد(متوفی ٩٤٦)، باقى ماند. در اين دوره، كه بيش از سه قرن به طول انجاميد، حراز همچنان پايگاه اصلى و مقر رهبرى دعوت طيّبيه باقى ماند. به طور كلى، طيّبیهاى يمن روابط مسالمت آميزى با حكمرانان يمن( از جمله، ايوبيان و رسوليان و طاهريان) داشتند، حال آنكه مناسبات آنان و شيعيان زيدى يمن هميشه آميخته با رقابت يا جنگ علنى بود. در يمن و بعداً شبهقارۀ هند، اسماعیليان طيّبى قسمت عمدهاى از ادبيات اسماعيلى دورۀ فاطمى را حفظ كردند و داعيان دانشمند جامعۀ ایشان نیز ادبيات باطنى نسبتاً درخورتوجهى، به انضمام اشعار مذهبى، به وجود آوردند كه همچنان در مجموعه هاى گسترده اى كه تحت نظارت مستقيم داعى مطلق طيّبى قرار دارد، حفظ شده است. طيّبیها سنّتهاى فاطميان را در اصول عقايد به طور كلى حفظ كردند. آنان، مانند اسماعيليان دورۀ فاطمى، معتقد بودند كه ابعاد ظاهر و باطن دين، هر دو، به يك اندازه اهميت دارند.همچنین علاقۀ قبلى اسماعيليان را به جهان شناسى و ادوارى بودن تاريخ مقدّس، كه مبناى يك نظام باطنى و گنوسى حقايق نزد آنان بود، حفظ كردند. اما طيّبيه در اعتقادات باطنى خود نوآوريهايى نيز داشتند كه به حقايق طيّبى وجهۀ متمايزى داد. طيّبیها از ابتدا نظام جهان شناسى داعى كرمانى را، که مبتنى بر عقول ده-گانه بود، به جاى نظام نوافلاطونى اسماعيلى – که داعى ابويعقوب سجستانی و ديگر داعيان فاطمى و نيز دستگاه مركزى دعوت اسماعيلى آن را پذيرفته بودند – قبول كردند.اما طيّبیها نظام ماوراءالطبيعه كرمانى را نيز با وارد كردن پاره هايى از عناصر اسطورهاى، تغيير دادند. طيّبیها با استناد به علم نجوم، در مفهوم ادوارى تاريخ مقدّس بشریت و ادوار هفت گانۀ آن – كه اسماعيليان متقدم آن را تدوين کرده بودند – تغييراتى ايجاد كردند و قائل به ادوار بى شمارى شدند كه تاريخ مقدّس بشريت را از آغاز خلقت به يك قيامت مى رسانيد (رجوع کنید به ابن الوليد، ص ٩٩ـ١٣٠؛ اشتروطمان ، ص ١٣٤ـ١٣٦؛ ادريس عمادالدين، ١٤١١، ص ٣٣ـ٩٦؛ كربن ، ص ٣٧ـ٥٨،٦٥ـ١٠٣، ١٦١ـ١٨١).
در اين ميان، جامعۀ اسماعيلى در غرب هند از زمان آمدن اولين داعى اسماعيلى به گجرات در ،٤٦٠ مدام توسعه يافته بود. اسماعيليان گجرات كه بیشتر در اصل هندو بودند، به بُهره /بُهُرا شهرت یافتند؛ نامى كه احتمالاً از واژۀ گجراتى« وهُروو»، به معناى تجارت كردن، گرفته شده است. اسماعيلیان گجرات پيوندهاى مذهبى نزديك خود را با يمن حفظ كردند و سپس، مانند صُليحيون، معتقد به حق المستعلى و الآمر بر امامت شدند. نيز در انشقاق حافظى ـ طيّبى، اسماعيليان مستعلوى گجرات با ملكه سيده اروى و دستگاه دعوت در يمن، در حمايت از نهضت طيّبى همراه شدند. پس از فروپاشی دولت صليحى با مرگ ملكه اروى، طيّبی هاى هند زيرنظر داعيان مطلق يمن – كه رؤساى جماعت طيّبى در هند را يكى پس از ديگرى برمى گزيدند و در ضمن، هيئتهاى بُهره هاى گجراتى را به حضور مى پذيرفتند – به كار خود ادامه دادند. دراين اوضاع، جامعۀ طيّبى گجرات توسعۀ بسیار یافت و تعداد روزافزونى از هندوها در آن منطقه،به ویژه در كامباى، سيدپور، و بعدها در احمدآباد،كه مقر دعوت طيّبى در هند گرديد، به مذهب اسماعيلى طيّبى درآمدند.
به علت وجود پيوندهاى نزديك ينى بُهره هاى طيّبى و پايگاه مركزى دعوت طيّبيه در يمن، بُهره هاى مستعد و با آيندۀ درخشان ،اغلب براى كسب معلومات بيشتر، از گجرات به يمن گسيل مى شدند. يوسف بن سليمان، كه بعداً به رهبرى طيّبی ها رسيد، يكى از همين بُهره ها بود كه از جانب والى، يعنى رهبر بُهره هاى طيّبى در گجرات، براى تحصيل به يمن فرستاده شد. نظر بيست وسومين داعى مطلق طيّبى، محمدبن حسن بن ادريس الوليد، به يوسف بزودن جلب شد و وى يوسف را به جانشينى خود نامزد كرد. به اين ترتيب، يوسف اولين بُهرۀ طيّبى بود كه با مرگ داعى محمدبن حسن در ٩٤٦، به عنوان بيستوچهارمين داعى مطلق به رهبرى دعوت طيّبى رسيد. در ابتداى امر، يوسف در سيدپور بود و چند سالى، پيش از استقراردر يمن، از گجرات امور دعوت را اداره مىكرد. وقتى يوسفبن سليمان در سال ٩٧٤ درگذشت، جانشين هندى او، جلالبن حسن، پايگاه مركزى دعوت طيّبى را از يمن به گجرات منتقل كرد. جلالبن حسن، به عنوان بيستوپنجمين داعى مطلق، در احمدآباد مستقر شد و براى ادارۀ امور جامعۀ طيّبى در يمن، نایبى منصوب كرد. تا آن زمان طيّبی هاى هند، به رغم تحمل آزار از سلاطين سنّى مذهب منطقه و گرويدن گروههايى از بُهره هاى طيّبى به مذهب اهل سنّت، آنچنان زياد شده بودند كه جامعۀ اصلى طيّبى در يمن را تحت الشعاع قراردادند. در همان حال، طيّبی هاى يمن در اوضاع و احوال غلبۀ عثمانيها بر يمن، كه از ٩٢٣شروع شده بود، درگير مشكلات جديدى شده بودند، و مضافاً اينكه مُطهربن شرف الدين، يكى از امامان زيدى در يمن، بنوالانف را عملاً تحت فشارهاى زياد قرار داده بود. انتقال پايگاه مركزى دعوت طيّبيه از يمن به هند، باتوجه به اين واقعيتها بود و اين انتقال پايان مرحلۀ يمنى دعوت طيّبيه را نيز اعلام مىداشت.
جلال بن حسن در ٩٧٥، پس از چند ماه رهبرى طيّبی ها، درگذشت. پسر وى، امينجى بن جلال (متوفى ١٠١٠)، از فقهاى نامبردار اسماعيلى بود (رجوع کنید به المجدوع، ص ٣٧ـ٣٨؛ محمدعلى، ج ٣، ص ٢٠٦، ٢٣٧ـ٢٣٨، ٢٥٢، ٢٥٧؛ پوناوالا، ص ١٨٥ـ١٨٦؛ كورتزه، ٢٠٠٠، ص ٧ـ٨ ؛ همو، ٢٠٠٣، ص٧٠ـ٧٢، ١١٧ـ١١٨). بُهره هاى طيّبى وى را، پس از قاضى نُعمان، مرجعى بزرگ در امور فقهى خود مى شمارند. كتاب دعائم الاسلام قاضى نعمان (متوفى ٣٦٣)، از همان آغاز،مستندترين مرجع فقهى اسماعيليان طيّبى بوده است. پس از جلال بن حسن، داودبن عجبشاه داعى مطلق طيّبی ها شد. وی بيست وششمين داعى مطلق بود و در ٩٩٩( یا طبق روايات طيّبیهاى سليمانى، در ٩٩٧) درگذشت. بر سر جانشينى او اختلافات زيادى به وجود آمد که به شقاق داودى ـ سليمانى در جامعۀ طيّبيه انجاميد.
پس از داودبن عجب شاه، دستيار وى در هند، داود برهان الدين بن قطبشاه (متوفى ١٠٢١)،به عنوان بيست وهفتمين داعى مطلق، جانشين او شد و اين امر به اطلاع طيّبی هاى يمن رسید.اما چهار سال بعد، سليمانبن حسن هندى (متوفى ١٠٠٥)، نوۀ بيست وچهارمين داعى مطلق و نایب داودبن عجب شاه در يمن، مدعى جانشينى داود شد و به هند رفت تا ادعاى خود را به اثبات برساند. اين دعوا، سرانجام در ١٠٠٥ به پيشگاه اكبر به شهر لاهور آورده شد، اما چون اساساً يك ويژگى هندى عليه يمنى نيز داشت، هيچگاه به طور قطع حل نشد و به شقاق دائم در جامعۀ طيّبيه انجاميد (رجوع کنید به برهانپورى، ص ١٩٣ـ٢٦٥؛ محمدعلى، ج ٣، ص ١٦٩ـ٢٥٩؛ دفترى، ٢٠٠٧، ص٢٨٠ـ٢٨٢). اكثريت عظيم بهره هاى طيّبى – كه شامل اكثريت جامعۀ طيّبی ها بودند – داود برهان الدين را به عنوان بيست وهفتمين داعى مطلق خود پذيرا شدند و از آن پس به نام داودى شهرت یافتند. عدۀ قليلى از طيّبیهاى يمن نيز از رهبرى داود حمايت كردند. از سوى ديگر، اقليتى از كل جامعۀ طيّبی ها – كه در همان حال دربرگيرندۀ اكثريت طيّبی هاى يمن بودند – به انضمام گروه كوچكى از بهره هاى طيّبى ساكن در هند، معتقد به صحيح بودن جانشينی سليمان بن حسن شدند. اين طيّبی هاى طرفدار سليمان، از آن پس به سليمانى معروف شدند. بدين ترتيب، با بيست وهفتمين داعى مطلق، سلسلۀ داعيان داودى و سليمانى از يكديگر جدا شدند (رجوع کنید به پوناوالا، ص ٣٦٤ـ٣٦٩ ؛ دفترى، همان، ص٥١٠ـ٥١٢). داعيان مطلق داودى همچنان در هند مستقر ماندند، اما داعيان مطلق سليمانى پايگاه دعوت خود را در يمن قرار دادند. منصب داعى مطلق در هر دو شاخه از طيّبيه، به صورت موروثى و براساس قاعدۀ نص داعى، تداوم يافت. ديرى نپاييد كه سلسلۀ سومى از داعيان مطلق در جامعۀ طيّبيه پديدار گشت، كه آن هم مانند دو سلسلۀ ديگر همچنان ادامه دارد. پس از وفات بيست وهشتمين داعى مطلق داودى( شيخ آدم صفی الدين) در ١٠٣٠، عبدالطيب زكى الدين، فرزند بيست وهفتمين داعى، به عنوان بيست ونهمين داعى مطلق به رياست دعوت جامعۀ طيّبی هاى داودی رسيد، اما اندكى بعد شمس الدين على، يكى از نوه هاى بيست وهشتمين داعى شيخ آدم صفى الدين، مرجعيت او را رد کرد،زيرا جانشينى را حق خود مى دانست و حتى دعواى خود را بيهوده نزد جهانگير امپراتور مغول نيز برد. ولى شمس الدين على بر سر ادعاى خود باقى ماند و در ١٠٣٤ با پيروانش از جامعۀ طيّبى بهره هاى داودى جدا شد و درواقع مؤسس فرقۀ جديدى از بهره هاى داودى گشت كه، به نام او، علويه خوانده شده اند. بدين ترتيب، شمس الدين على بن ابراهيم (متوفى ١٠٤٦) بيست ونهمين داعى مطلق بهره هاى علوى شناخته شد، كه از آن پس سلسلۀ داعيان مطلق خود را داشته اند (رجوع کنید به دفترى، همان، ص ٥١٢ـ٥١٣). امروزه، بهره هاى علوى جماعتی كوچك و هشت هزار نفرى هستند كه در محدودۀ شهر بارودا در گجرات اقامت دارند. داعى فعلى آنان – كه چهل و چهارمين داعى از سلسلۀ داعيان مطلق آنان است– سيدنا ابوحاتم طيّب ضياءالدين بن نورالدين يوسف نام دارد كه در ١٣٥٣ش/١٩٧٤ به رياست اين فرقه از بهره هاى علوى رسيد.
جامعۀ بهره هاى داودى تحت رهبرى داعيان متوالى خود و با بهره مندى از آزادى نسبى مذهبى كه امپراتوران مغول و صوبهداران آنها در گجرات به ايشان داده بودند، ترقى و گسترش یافت.چهل و دومين داعى مطلق طيّبیهاى داودى، يوسف نجم الدين (١٢٠٠-١٢١٣)، پايگاه دعوت را به شهر سورات در گجرات منتقل كرد كه در آن زمان تحت استيلاى بريتانيايیها بود و از اين حیث جاى امنى براى اسماعيليان و ديگر اقليتهاى مذهبى مسلمان بهشمار مىآمد. برادر و جانشين يوسف نجمالدين، عبدعلى سيف الدين (١٢١٣ـ١٢٣٢)، در سورات حوزه ای علمى به نام سيفى درس (جامعۀ سيفيّه) تأسیس کرد، براى تربيت عالمان و مأموران داودى و نيز آموزشهای دينى به اعضای جامعۀ داودى. اين مركز هنوز به عنوان يك آموزشگاه سنّتى براى تعاليم اسلامى و اسماعيلى، همراه با يك كتابخانۀ معتبر، به كار خود ادامه مى دهد. چهل وششمين داعى، محمد بدرالدين (١٢٥٢ـ١٢٥٦)، آخرين داعى مطلق داودى از اِجپوت هاى گجرات بود. وى به مرگ ناگهانى درگذشت و چون جانشين خود را معيّن نكرده بود،مناقشات شديدی بر سر جانشينى داعى در جامعۀ طيّبی هاى داودى پدید آمد كه تا زمان حاضر نيز كم وبيش ادامه دارد (محمدعلى، ج ٣، ص ٦٩٣ـ٧٦٧؛ انجىنير ، ص ١٣٥ به بعد).
با پنجاه ويكمين داعى مطلق داودى، طاهر سيف الدين بن محمد برهان الدين (١٣٣٣ـ١٣٨٥/ ١٩١٥ـ١٩٦٥)، دورۀ تازه اى در تاريخ معاصر طيّبی هاى داودى آغاز شد. از آن زمان، بهره هاى داودى بين دو قطب مخاصم درگير شدند؛ در يك سو داعى و طرفدارانش و در سوى ديگر اقليتى از اصلاح طلبان و متجددان جامعه. اما اكثر بهره هاى داودى، كه بينش و آداب سنّتى دارند، به اطاعت از داعى خود، كه تقريباً ادعاى معصوميت نيز مى كرد، ادامه داده اند. ازسوی ديگر، كوشش هاى جناح اصلاح طلب تا حد زيادى از طريق طرد و تكفير و تحريم مراودات اجتماعى و ديگر اقدامات كیفرى كه داعى اعمال مى كند، بدون اثر مانده است. داعى مطلق كنونى طيّبی هاى داودى، كه پنجاه ودومين داعى به شمار مى آيد، محمد برهان الدين بن طاهر سيف الدين نام دارد كه در ١٣٤٤ش جانشين پدرش شد. اکنون كل جمعيت طيّبی هاى دنيا حدود نهصد هزار تن تخمين زده مى شود كه چهار پنجم آنان در هند و پاكستان ساکن اند و بيش از نيمى از بهره هاى داودى هند در گجرات هستند. در يمن، طيّبی هاى داودى از پنج هزار تن تجاوز نمى كنند. در دهه هاى اخير دهها هزار طيّبى داودى به اروپا و امريكا مهاجرت كرده اند. بهره هاى داودى همچنين از جمله اولين گروههاى آسيايى بودند كه به شرق افريقا مهاجرت كردند. از نخستين دهه هاى قرن بيستم ، مقر مركزى دعوت داودى ،شهر بمبئى است. بهره هاى داودى يك نوع زبان گجراتى خاص، معروف به لسان دعوت، به كار مى برند كه مملو از واژه هاى عربى است و به خط عربى نيز نوشته مى شود. آنان نيز بسيارى از آداب و رسوم هندوها را در مراسم ازدواج و ديگر آیينهاى جامعۀ خود حفظ كرده اند (دفترى، همان، ص ٢٨٢ـ٢٩٥؛ بلانك ، ص ١٥٣ـ١٥٦).
در يمن، دعوت طيّبی هاى سليمانى، كه پيروان معدودى در هند داشت، عمدتاً جانشین دعوت واحد قبلى مستعلويان طيّبى شده بود. با مرگ بيست ونهمين داعى مطلق سليمانى( على بن سليمان)، در ١٠٨٨ رهبرى طيّبی هاى سليمانى به ابراهيم بن محمدبن فهد مكرمى (متوفى ١٠٩٤) رسيد. اين مقام به صورت موروثى، با چند انقطاع، در همان خاندان مكرمى متعلق به بنويام باقى مانده است. اين داعيان سليمانى – كه پايگاه خود را در نَجران، در شمال شرقى يمن، قرار دادند – با حمايت بنويام، كه از دعوت سليمانی حمايت كردند، به طور مستقل از بدر بر نجران حكومت مى كردند. از سال ،١٢٨٨كه عثمانيها مجدداً يمن را تسخير كردند، عملاً به اهميت سياسى داعيان مكرمى پايان داده شد. سپس از سال ١٣١٢ش، كه نجران به خاك عربستان سعودى ضميمه شد، داعيان سليمانى مستقر در آنجا شديداً تحت نظارت و اغلب، آزار دولت سعودى قرار گرفتند. داعى مطلق فعلى طيّبیهاى سليمانى، عبداللّه بن محمد مكرمى است كه پنجاه ويكمين داعى اين شاخه محسوب مى گردد.وی در ١٣٨٤ش/٢٠٠٥ به رهبرى جامعۀ سليمانى رسيد. امروزه، جمعيت طيّبی هاى سليمانى در يمن،حدود دویست- سیصد هزار تن تخمين زده می شود كه بيشتر در نواحى شمالى يمن و در منطقۀ مرزى بين يمن و عربستان سعودى زندگى مى كنند. جماعت بهره هاى سليمانى در جنوب آسيا از چند هزار تن تجاوز نمى كند كه عمدتاً در بمبئى و شهرهاى گجرات سكونت دارند (دفترى، همان، ص ٢٩٥ـ٣٠٠). طيّبی هاى سليمانى، برخلاف شاخۀ داودى طيّبيه، از داعيان خود كاملاً پشتيبانى كرده اند و از هرگونه نفاق داخلى و انشقاق دورى جسته اند.
منابع:
(١) محمدبن علی ابنمیسر، المنتقی من اخبار مصر، چاپ ایمن فؤاد سیّد، قاهره ١٩٨١؛
(٢) حسینبن علی ابنالولید، رسالة المبدا والمعاد، در ایران و یمن، یعنی سه رسالۀ اسماعیلی، چاپ هنری کربن، تهران و پاریس ١٩٦١؛
(٣) ادریس عمادالدینبن حسن، زهرالمعانی، چاپ مصطفی غالب، بیروت ١٤١١/ ١٩٩١؛
(٤) همو، عیونالاخبار و فنونالآثار، ج ٧، چاپ أیمن فؤاد سید، لندن ٢٠٠٨؛
(٥) قطبالدین سلیمان جی برهانپوری، منتزع الاخبار فی اخبارالدعاة الاخیار، قسمت اول از مجلد دوم، چاپ سامر فاروق طرابلس، بیروت ١٩٩٩؛
(٦) حسنبن نوح بهرهجی، «کتابالازهار» در منتخبات اسماعیلیه، چاپ عادل عوّا، دمشق ١٣٧٨/ ١٩٥٨؛
(٧) ابوحمزه نجمالدین عمارۀ یمنی، تاریخالیمن المسمّی المفید فی اخبار صنعا و زبید و شعراء ملوکها و اعیانها و ادبائها، چاپ محمدبن علی الاکوعالحوالی، صنعا ١٩٨٥؛
(٨) اسماعیلبن عبدالرسول المجدوع، فَهرسةالکتب والرسائل، چاپ علی نقی منزوی، تهران ١٩٦٦؛
(٩) محمدعلیبن ملاجیوابهای رامپوری، موسم بهار فی اخبارالطاهرین الاخیار، چاپ سنگی، بمبئی ١٣٠١ـ ١٣١١؛
(١٠) حسینبن فضلالله همدانی، الصُلیحیّون و الحرکةالفاطمیة فیالیمن، قاهره ١٩٥٥؛
(١١) J. Blank, Mullas on the Mainframe: Islam and Modernity among the Daudi Bohras, Chicago ٢٠٠١;
(١٢) H. Corbin, Cyclical Time and Ismaili Gnosis, London ١٩٨٣;
(١٣) D. Cortese, Ismaili and Other Arabic Manuscripts: A Descriptive Catalogue of Manuscripts in the Library of The Institute of Ismaili Studies, London ٢٠٠٠;
(١٤) idem, Arabic Ismaili Manuscripts: The Zāhid ‘Alī Collection in the Library of the Institute of Ismaili Studies, London ٢٠٠٣;
(١٥) Farhad Daftary, “Sayyida Hurra: The Ismā’īlī Sulayhid Queen of Yemen”, in G. R. G. Hambly, ed., Women in the Medieval Islamic World: Power, Patronage and Piety, New York ١٩٩٨;
(١٦) idem, The Ismā’īlīs: Their History and Doctrines, ٢nd ed., Cambridge ٢٠٠٧;
(١٧) Asghar A. Engineer, The Bohras, New Delhi ١٩٨٠;
(١٨) A. Hamdani, “The Dā’ī Hātim Ibn Ibrāhīm al- Hāmidī (d. ٥٩٦ H./١١٩٩ A.D.) and his Book Tuhfat al- Qulub”, Oriens, ٢٣- ٢٤ (١٩٧٠- ١٩٧١), W. Ivanow, Ismaili Tradition Concerning the Rise of the Fatimids, London ١٩٤٢;
(١٩) I. K. Poonawala, Biobibliography of Ismā’īlī Literature, Malibu Calif ١٩٧٧;
S. M. Stern, “The Succession to the Fatimid Imam al- Amir, the Claims of the later Fatimids to the Imamate, and the Rise of Tayyibī Ismailism”, Oriens, ٤ (١٩٥١), R. Strothmann, ed., Gnosis- Texte der Ismailiten, Göttingen ١٩٤٣. /فرهاد دفترى /