دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٦٨٥٦
ظافر (الظافر) بأمرلله ، دوازدهمین خلیفۀ فاطمی مصر. ابومنصور اسماعیل بن عبدالمجید بن محمد فاطمی در ربیعالاول ٥٢٥ یا ٥٢٧ در قاهره زاده شد (ابنظافر، ص ١٠٦ ابنخلکان، ج ١، ص ٢٣٧، مقریزی، ج ٣، ص ١٩٣؛ ابنتغری بردی، ج ٥، ص ٢٨٨). مادر وی کنیزی بود که سِتُّالوفاء یا سِتُّالمُنی خوانده میشد (ابنتغری بردی،همانجا). با ظافر، در همان روزی که پدرش حافظ درگذشت، یعنی پنجم جمادیالثانیۀ ٥٤٤، بیعت کردند و او به «الظافر بالله» یا «الظافر باعداءالله» یا «الظافر بامرالله» ملقب گردید و چون نصّی از پدرش بر امامت او وجود نداشت، وی با صدور سجلی اعلام کرد که پدرش به ولایتعهدی و خلافت او وصیت کرده است (ابنظافر، ص ٩٨، ١٠٢؛ ابنخلکان، ج ١، ص ٢٣٧؛ مقریزی، همانجا؛ ابنتغری بردی، همانجا). وی خردسالترین پسر حافظ، و جوانی خوش سیما و اهل خوشگذرانی و حضور در مجالس غنا و عیش و عشرت بود (ابنظافر، همانجا؛ ابنخلکان، ج ١، ص ٢٣٧؛ ذهبی، ١٤١٣، ج ١٥، ٢٠٢). به محض اینکه با او به عنوان خلیفه بیعت کردند، وی امیر نجمالدین ابوالفتح سلیمبن محمدبن مَصال مغربی سُکّی را – که مردی کهنسال وعالم به اصول دین و در آن ایام از امرای بزرگ دولت بود – به وصیت پدرش وزیر خود کرد و به او لقب «السیدالأجل الافضل امیرالجیوش، الأفضل، سعدالملک، لیثالدوله» داد (ابنظافر، ص ١٠٢، ابنطویر، ص ٥٥؛ ابناثیر، ج ١١، ص ١٤٢، ١٩٣؛ مقریزی، ج ٣، ص ١٩٣)؛ واین، آخرین بار بود که خلیفۀ فاطمی وزیری را منصوب میکرد (دفتری، ص ٣٠٨). ابنمصال درپنجاه روز وزارتش (ابنظافر، همانجا؛ ابنتغری بردی، ج ٥، ص ٢٩٥) کشمکشهای گروههای مختلف سپاهان دربار را – که از زمان الحافظ وجود داشت (ابنمنقذ، ص ٦ـ ٧) – از بین برد و در مملکت نظم و آرامش پدید آورد (مقریزی، ج ٣، ص ١٩٦؛ دفتری، همانجا). اما به وزارت رسیدن وی، مایۀ ناخرسندی سیفالدین علی عادلبن سَلار* (کارگزار بُحیره و اسکندریه )گردید و او به همدستی پسر همسر خود، رکنالاسلام عباسبن ابیالفتوحبن یحییبن تمیم صِنهاجی، مصمم شد به قاهره برود و خلیفه را وادارد تا خود او را وزیر کند. ظافر چون از این اقدام آگاه شد، خشمگین گردید و امرای خود را گرد آورد و از آنان خواست همچنان که از او اطاعت میکنند، از ابنمصال اطاعت نمایند. آنان ظاهراً پذیرفتند، ولی یکی از امرا که از یاران ابنسَلار بود، به هواخواهی وی سخن گفت و همین امر باعث شد دیگر امرا کاخ را ترک کنند و به ابنسلار بپیوندند. الظافر به ابنمصال وزیر مال فراوان بخشید و او را برای گردآوری مردان جنگی، جهت مقابله با (علی) عادلبن سلار، به ناحیۀ حوف در مشرق دلتای نیل گسیل داشت. در این میانه، ابن سلار به قاهره رفت و با محاصرۀ قصرخلیفه، او را واداشت تا منصب وزارت را به وی بدهد و او را به «السیدالاجل امیرالجیوش، شرقالاسلام، العادل، سیفالدین، ناصرالحق» ملقب سازد. ابنسلار سپس عباسبن ابیالفتوح صنهاجی را در رأس سپاهی برای سرکوب ابنمصال – که بر ناحیۀ الوجه القبلی سیطره یافته بود – فرستاد و او سرانجام، ابنمصال را در شهرِ دلاص (رجوع کنید به یاقوت، ذیل واژه) در نزدیکی بَهنَسا، در ١٩ شوال ٥٤٤ به قتل رساند (ابنمُنقِذ، ص ٧ـ ٨، ابنطویر، ص ٥٥ـ ٥٧،ابناثیر، ج ١١، ص ١٤٢؛ ابنخلکان، ج ٣، ص ٤١٦؛ مقریزی، ج ٣،ص ١٩٦ـ ١٩٧). ابن سلار در مدت وزارت خود کوشید با عقد پیمانی با نورالدین، امیر حلب، جبهۀ متحدی در برابر صلیبیان ایجاد کند (رجوع کنید به ابنقلانسی، ص ٣٢٠). به همین منظور، وی بخشی از ناوگان دریایی مصر را، برای مقابله با آنان به یافا فرستاد (برای جزئیات بیشتر، رجوع کنید به ابنقلانسی، ص ٣١٥؛ ابوشامه، ج ١، ص ٢٠٢؛ ابنمیسر، ص ١٤٤ـ ١٤٥). در اواخر زندگی حافظ، منصب وزارت دستمایۀ رقابت والیان مناطق شده بود و کار غالباً به جنگ و خونریزی میکشید (ابناثیر، ج ١١، ص ١٨٥؛ ابنواصل، ج ١، ص ١٣٧ـ ١٣٨). این رقابتها و نیز فساد و دسیسه چینیهای معمول در دربار فاطمی و نیز کم سنی خلیفه، کار خلافت فاطمی را در عهد ظافر، به اضطراب و ضعف و هرج و مرج کشاند (رجوع کنید به ابنتغری بردی، ج ٥،ص ٢٨٨). عامل اصلی این دسیسه چینیها در دربار فاطمی أُسامة بن مُنْقِذ بود که مورد توجه و تکریم ابن سلارِ وزیر نیز بود و با عباس صنهاجی هم مصاحبت داشت (ابنمنقذ، ص ٨، ١٩؛ ابنظافر، همانجا؛ ابناثیر، ج ١١، ص ١٨٤؛ مقریزی، ج ٣، ص ١٨٩). ابنسلار در طول چهار سال و اندی وزارتش، هیچگاه با الظافر مناسبات خوبی نداشت و بر جانش بیمناک بود، از همین رو پیوسته از الظافر احتراز میکرد (ابنمنقذ، ص ٩؛ مقریزی،ج ٣، ص ١٩٨؛ ابنتغری بردی، ج ٥،ص ٢٩٥). أُسامة بن منقذ در موقعیت مناسب – زمانی که ابنسلار برای مقابلۀ نظامی با فرنگان، عباس صنهاجی را به بِلبَیس فرستاده بود – صنهاجی را ترغیب کرد که با بهرهبرداری از دوستی پسرش و الظافر، خلیفه را که از ابن¬سلار ناراضی بود، به برکنار کردن وی و منصوب کردن خود صنهاجی به جای او تشویق نماید. صنهاجی نیز چنین کرد و بر اثر این دسیسه، ابنسلار در ششم محرّم ٥٤٨ در خانۀ خود کشته شد، سرش را نزد الظافر بردند و عباس صنهاجی به جای وی به وزارت رسید (ابنقلانسی، ص ٣١٩ـ ٣٢٠؛ ابنمنقذ، ص ١٨ـ١٩؛ ابن ظافر، ١٠٣، ابناثیر، ج ١١، ١٨٤). کشته شدن عادلبن سلار از جمله شگفتترین وقایع عهد فاطمیان است، خصوصاً که به دست کسی کشته شد که سرانجام خلیفه را هم به قتل رساند (ص ٨٣). وقتی برخی از هواداران ابنسلار، از اهل سنّت، از نقش ابنمنقذ در قتل ابن سلار آگاه شدند، شکایت او را نزد الظافر بردند وامرای لشکری قصد کشتن او را کردند (ابن ظافر، ص ١٠٤ـ ١٠٥). ابن منقذ برای رهایی از این مخمصه، الظافر را به داشتن روابط نامشروع با نصر، پسر وزیر، متهم کرد و تنها راه پاک کردن این ننگ را کشتن خلیفه فاطمی فاسق دانست (ابنظافر، ص ١٠٥؛ ابن خلکان، ج ٣ ). نصر، پسر عباس صنهاجی(وزیر)، به توصیۀ پدرش، نقشۀ قتل الظافر را کشید. به این ترتیب که او را، در آخر محرّم ٥٤٩، شبانگاه و پنهانی به خانهاش دعوت کرد و وی را به قتل رساند (ابنظافر، همانجا؛ ابنطویر، ص ٦٧؛ ابنخلکان، ج ١،ص ٢٣٧؛ ابنتغری بردی،ج ٥، ص ٣٠٩).
پس از کشته شدن الظافر، عباس صنهاجی به منظور رفع تهمت از خود و پسرش، دو برادر الظافر، به نامهای جبرئیل و یوسف، را متهم به قتل خلیفه کرد و آنان را کشت (ابنظافر، ص ١٠٦؛ ابنخلکان، ج ١، ص ٢٣٨، ج ٣، ص ٤٩١ـ ٤٩٢). به روایت ابنقلانسی (ص ٣٢٩)، الظافر را برادرانش یوسف و جبرئیل و پسر عمویشان صالحبن حسن به قتل رساندند و هنگامی که خبر قتل برملا شد، صنهاجی قاتلان را مجازات کرد. با وجود این روایت – که به نظر ضعیف میرسد – برخی از مورخان تأکید دارند که درباریان از جنایت عباس صنهاجی مطلع و مطمئن شدند واز این رو از طلائع بن رُزّیک( والی و کارگزار ارمنی فاطمیان در مُنیةبنی خصیب در صعید مصر) درخواست کردند به قاهره بیاید و پس از رسیدن او، با وی همکاری کردند و صنهاجی و پسرش و قاتلان الظافر را وادار به فرار کردند و اندکی بعد صنهاجی کشته شد و پسرش را اسیر کردند و به قاهره آوردند و سپس او را به قتل رساندند (ابنمیسر، ص ٩٣ـ ٩٥؛ ابنخلکان، ج ٣، ص ٤٩٣؛ ذهبی، ١٤٠٧، ج ٣٨، ص ١٦٦؛ صفدی، ج ٩، ص ١٥٢).
در زمان حکومت ظافر، همچون دوران پدرش، دعوت اسماعیلیه از شام و مغرب و حرمین شریفین برچیده شد و تنها مصر در دست آنان باقی ماند (ذهبی، ١٤١٣، ج ١٥، ص ٢٠٣). در ٥٤٨ عسقلان – که برای فرنگان ناگشودنی مینمود – در اثنای اختلافات داخلی دولت فاطمی به دست آنان افتاد و نورالدین محمود نیز دمشق را تصرف کرد (ابناثیر، ج ١١، ص ١٤٢، ١٨٨).
جامع ظافری در قاهره از بناهای منسوب بن این خلیفه بوده است. وی موقوفات بسیاری برای آن معیّن کرده بود (ابنخلکان، ج ١، ص ٢٣٨؛ قلقشندی، ج ٣، ص ٣٦١). ابوالفضائل یونس و ابوالمعالی محلیبن جمیعبن نجامخزومی در عهد خلافت الظافر امر قضا را برعهده داشتند (ابنظافر، ص ١٠٧).
منابع:
(١) ابناثیر، ابنتغری بردی، النجومالزاهرة فی ملوک مصر والقاهرة، قاهره ١٤٢٦/ ٢٠٠٥؛
(٢) ابنخلکان، عبدالسلامبن حسن قیسرانی، ابنطویر، نزهةالمقلتین فی اخبارالدولتین، چاپ ایمن فواد سید، شتوتغارت (المان) ١٤١٢/ ١٩٩٢؛
(٣) جمالالدین علی ازدی، ابنظافر، اخبارالدول المنقطعة، چاپ اندریه فریه، قاهره ١٩٧٢؛
(٤) حمزهبن أسدبن علی تمیمی، ابنقلانسی، ذیل تاریخ دمشق، چاپ آمدروز، بیروت ١٩٠٨؛
(٥) جمالالدین ابوعبدالله محمدبن سلیم شافعی، ابنواصل، مفرجالکروب فی اخبار بنیایوب، چاپ جمالالدین الشیال، قاهره ١٩٥٣ـ ١٩٥٧؛
(٦) مؤیدالدولة ابوالمظفر أسامةبن مُرشد شیرزی، ابنمنقذ، کتاب الاعتبار، چاپ فیلیپ حتی، پرنستون ١٩٣٠؛
(٧) محمدبن علیبن یوسفبن حلب، ابنمیسر، المنتقی من اخبار مصر، چاپ ایمن فواد سید، قاهره ١٩٨١؛
(٨) عبدالرحمنبن اسماعیل، ابوشامه، الروضتین فی اخبارالدولتین، چاپ محمد حلمی محمداحمد، قاهره ١٩٦٢؛
(٩) دفتری،فرهاد، تاریخ و عقائد اسماعیلیان، ترجمه فریدون بدرهای، تهران ١٣٧٦ش؛
(١٠) احمدبن عثمان، ذهبی، تاریخالاسلام، چاپ عمر عبدالسلام تدمری، بیروت ١٤٠٧/ ١٩٨٧؛
(١١) همو، سیر اعلام النبلاء، صفدی؛
(١٢) قلقشندی، صبحالاعشی؛
(١٣) احمدبن علی، مقریزی، اتعاظ الحنفا باخبارالائمة الفاطمیین الخلفا، چاپ محمد حلمی محمد احمد، قاهره ١٤١٦/ ١٩٩٦؛
(١٤) یاقوت، معجمالبلدان؛
(١٥) Paul E. Walker, Exploring an Islamic Empire, London ٢٠٠٢.
/ اسماعیل باغستانی/
تاریخ انتشار اینترنتی: ٠٧/١٠/١٣٩٠