دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٦٧٧٩
خالد بن يزيد شيبانى ، خالد بن يزيد شيبانى، امير و والى معروف عصر عباسى. نام كامل وى خالدبن يزيدبن مَزْيَدبن زائده و از قبيله بنوشيبان* بود. نسب اين قبيله به بنومُرّةبن ذُهْلبن شيبان (رجوع کنید به ابنكلبى، ج ١، ص ٤٩٨ـ٥١٢) مىرسد. از تاريخ ولادت وى اطلاعى در دست نيست، اما او را كوچكترين پسر يزيدبن مزيد (متوفى ١٨٥) دانستهاند (رجوع کنید به جومرد، ص ٢٧٢؛ غندور، ص١٥٠). وى از خاندان نظامى معروفى در اواخر عصر اموى و عصر اول عباسى بود (رجوع کنید به ابنحزم، ص ٣٢٦). عموى پدرش، مَعْنبن زائده*، از سرداران معروف عصر اموى (١٤ـ١٣٢)، پدرش از امراى مشهور نظامى دوران هارونالرشيد (حك : ١٧٠ـ١٩٣)، و برادرانش از فرماندهان نظامى مشهور دوران هارون بودند (رجوع کنید به يزيدبن مزيد*). بدينترتيب و با توجه به نفوذ خانوادگىاش، ورود او به دستگاه خلافت، از روزگار جوانى بوده است، هرچند كه چگونگى آن روشن نيست.
نخستين روايات مربوط به فعاليت سياسى و حكومتى او به اوايل خلافت مأمون (حك : ١٩٨ـ٢١٨) بازمىگردد. گفته شده كه نفوذ سياسى خانواده وى از زمان مرگ هارونالرشيد (١٩٣) تا ورود مأمون به بغداد (٢٠٤)، به علت غلبه عناصر ايرانى بر دربار عباسيان، كاهش يافت و تنها با زوال قدرت ايرانيان (بهطور مشخص خاندان بنىسهل) احيا گشت (رجوع کنید به جومرد، ص ٢٧١؛ غندور، همانجا). اين مدعا با گزارش يعقوبى (ج ٢، ص ٤٤٧) تعارض دارد. براساس اين گزارش، حسنبن سهل* در ١٩٩ خالد را به حكومت كوفه گماشت. در واقع، استحكام موقعيت دربارى وى به گونهاى بود كه در سال ٢٠٦، مأمون او را مأمور كرد تا به همراه عمربن فرج رخَّجى و در رأس سپاهى متشكل از بنىربيعه و برخى ديگر از قبايل عرب، براى تصدى امور حكومتى مصر به آن ديار رود (رجوع کنید به همان، ج ٢، ص ٤٥٦؛ كندى، ص ١٧٤). او در مصر با مشكلات بسيارى روبهرو شد، زيرا بهرغم اعلام اطاعت علىبن عبدالعزيز جَروى (شورشى مصر سفلا) از مأمون، عبيداللّهبن سرى، والى بركنار شده مصر، به هيچ روى حاضر به تسليم نبود و مكاتبات چند ماهه خالد و عمربن فرج با او نيز راه بهجايى نبرد (رجوع کنید به يعقوبى، ج ٢، ص ٤٥٦ـ٤٥٧). طولانى شدن اقامت خالد و عمر در مصر سفلا و بىنتيجه ماندن تلاشهايشان براى تسليم عبيداللّهبن سرى به جنگ منجر شد. سپاه خالد (به گفته يعقوبى (همانجا)، عمربن فرج در جنگ شركت نجست) به اتكاى حمايت و پشتيبانى نيروهاى علىبن عبدالعزيز جروى، پيشروى به سمت فسطاط (مقر عبيداللّهبن سرى) را آغاز كردند، اما پس از دو مرحله نبرد (از ربيعالاول تا رمضان ٢٠٧) و در پى خيانت علىبن عبدالعزيز، شكست خوردند و خالد اسير شد (رجوع کنید به همانجا؛ كندى، ص ١٧٤ـ١٧٦). يعقوبى (ج ٢، ص ٤٥٧) از نيكرفتارى فراوان عبيداللّهبن سرى با خالد سخن گفته و بر آن است كه خالد بعدها همواره سپاسگزار وى بود. كندى (ص ١٧٦) نيز بر آن است كه عبيداللّه، خالد را گرامى داشت، اموال غارت شدهاش را به او بازگرداند و او را ميان ماندن و رفتن مخيّر كرد. شايد اين نيكرفتارى ناشى از موقعيت ممتاز حكومتى خالد بوده است، اما ماندن در مصر براى خالد كه شكست خورده بود، به صلاح نمىنمود و ازاينرو از راه دريا، به مكه و از آنجا به بغداد بازگشت (رجوع کنید به يعقوبى؛ كندى، همانجاها).
ناكامى در مصر، ظاهراً در كاهش منزلت حكومتى خالد تأثير چندانى نداشت و او همچنان مأمورى مورد اعتماد بهشمار مىرفت. در اين خصوص، گزارش ابن ابىطاهر (ص ١٠١ـ١٠٢) شايان توجه است. براساس اين گزارش، در سال ٢١٠ او يكى از دو مأمورِ (دومى احمدبن يحيىبن معاذ بود) ويژه حفاظت از ابراهيمبن مهدى، عموى شورشى و دستگيرشده خليفه، بود (قس يعقوبى، ج ٢، ص ٤٥٨، كه دستگيرى ابراهيم را در ٢٠٨ دانسته است). همچنين برخى روايات درباره اعزام خالد به يك مأموريت مهم نظامى در همين ايام، مؤيد موقعيت حكومتىِ بااهميت اوست. در مورد محل مأموريت مذكور ابهام وجود دارد. برخى گزارشها حاكى از منصوب شدن او به حكومت موصل و ديار ربيعه است (رجوع کنید به ابنخلّكان، ج ٦، ص ٣٤١؛ ابنشاكر كتبى، ج ٤، ص ١٢٩؛ نيز رجوع کنید به غندور، ص ١٥٤، پانويس ١). با اين حال، اين مسئله كه در تاريخ الموصل تأليف اَزْدى و آثار كسانى چون يعقوبى، تنوخى، مسعودى، ابن ابىطاهر، و ابوالفرج اصفهانى كه به سرگذشت او پرداختهاند، هيچ سخنى از حكومت وى در موصل به ميان نيامده و نيز آنچه كه درباره همراهى ابوالشَمَقْمَق شاعر (متوفى ١٨٠) با وى در اين سفر گفته شده (رجوع کنید به ابنشاكر كتبى، همانجا)، صحت چنين مأموريتى را مورد ترديد قرار مىدهد. در روايتى بهجاى مانده از قرن پنجم، اين مأموريت مربوط به زمان هارونالرشيد دانسته شده است (رجوع کنید به منجمباشى، ص ٢)، كه اگرچه با روزگار حيات ابوالشمقمق شاعر متناسب است، بسيار دور از ذهن مىنمايد. محتمل است كه اين مأموريت، همان مأموريت ارمينيه باشد كه يعقوبى (ج ٢، ص ٤٦٣ـ٤٦٤) ذيل وقايع ٢١٤ بدان پرداخته و بلاذرى (ص ٢١١) نيز بدون ذكر تاريخ، از آن ياد كرده است (قس منجمباشى، همانجا كه از سال ٢٠٥ سخن گفته است؛ زامباور، ص ١٧٨ كه از سال ٢٠٩ ياد كرده است). بهنظر مىرسد كه انتخاب خالد براى اين مأموريت، بيش از هر چيز به سابقه خانوادگى وى در امر حكومت اين منطقه (براى اطلاع از حكومت پدر و دو تن از برادرانش رجوع کنید به ابنفقيه، ص ٢٩٤؛ زامباور، همانجا) بازمىگشت و خليفه اميد داشت كه آشنايى خالد و طايفهاش با آن ديار، در فرو نشاندن آشوبهاى مكرر منطقه مؤثر واقع شود. اينكه اقوام خالد كه در عراق زندانى بودند، هنگام عزيمت وى به ارمينيه از زندان آزاد گرديدند و همراه سپاه وى اعزام شدند (رجوع کنید به يعقوبى، ج ٢، ص ٤٦٣)، شايد گوياى اين چارهانديشى باشد.
درباره نحوه حكومت او در ارمينيه روايات متفاوتى وجود دارد. بلاذرى (ص ٢١١) از مناسبات دوستانه و نزديك خالد با اهالى آنجا سخن گفته اما در روايتى (رجوع کنید به منجمباشى، همانجا)، از شدت عمل و خشونت او و نيز هراس مردم از وى ياد شده است. اين تفاوت احتمالا ناشى از تفاوت عملكرد خالد در شهرهاى مختلف بوده است. وى در برخى نواحى ارمينيه (براى اطلاع از نواحى ارمينيه رجوع کنید به ابنرسته، ص ١٠٦) نظير خِلاط، نَشَوى و كِسال، با مشكل چندانى مواجه نشد اما در جُرزان كار به درگيريهاى مكرر و خشونت كشيده شد (رجوع کنید به يعقوبى، ج ٢، ص ٤٦٤). به هر حال، اين حكومت چندان به طول نينجاميد (قس روايت عجيب منجمباشى، همانجا، كه مدت حكومت وى را تا ٢٢٠ دانسته است) و خالد يا به دليل مسامحه با شورشيان (رجوع کنید به بلاذرى، همانجا) يا سعايت بدخواهان (رجوع کنید به يعقوبى، همانجا) يا ناتوانى در سركوب شورشها عزل شد.
گفته شده كه مأمون پس از عزل وى از حكومت ارمينيه، او را نزد برادرش معتصم فرستاد (همانجا) و ظاهرآ تا پايان خلافت مأمون، منصب حكومتى ديگرى به وى واگذار نشد. روشن نيست وى با چه حكمى و براى انجام چه مسئوليتى نزد معتصم فرستاده شد، اما به همين سبب بعدها در دوران خلافت معتصم (٢١٨ـ٢٢٧) در زمره معدود دولتمردان عربتبارى قرار گرفت كه در دربار تركسالار معتصم، موقعيتى ممتاز داشتند (رجوع کنید به جومرد، ص ٢٧٦). يعقوبى (ج ٢، ص ٤٧٥) از انتصاب وى به حكومت ارمينيه و بخشى از ديار ربيعه احتمالا در ٢٢٣ سخن گفته، اما بر آن است كه مخالفت شديد اهالى منطقه با اين انتصاب، خليفه را به تجديدنظر در اين تصميم واداشت و خالد خيلى زود بازگشت (قس زامباور، ص ١٧٨، ١٨١ كه سال ٢٢٧ را ذكر كرده است). ابوالفرج اصفهانى (ج ١٦، ص ٣١٥) نيز از انتصاب وى (بدون اشاره به سال آن) به حكومت مَصيصَه (از ثغور شام، نزديك طرطوس، و بين انطاكيه و سرزمين روم) و نواحى آن ياد كرده و شايد آنچه كه در مورد شركت او در غزاى روم و جنگ با لشكر توفيلبن ميخائيل و منهزم ساختن روميان گفته شده است (رجوع کنید به ابوتمّام، ص ٣٢، ٣٤؛ جومرد، ص ٢٧٤)، مربوط به همين دوران باشد.
براساس روايت ابوالفرج اصفهانى (همانجا)، خليفه از اين انتصاب چنان رضايتى داشت كه نمىتوانست شادى خود را پنهان كند. اين شادى چندان به طول نينجاميد زيرا به خليفه خبر رسيد كه خالد دست به اختلاس اموال حكومتى زده است. خالد به عراق احضار شد و اگرچه اتهام وى در محكمه به اثبات نرسيد، خليفه احتمالا با اهدافى ديگر ضمن عزل او از حكمرانى، دستور مصادره اموال و مجازات وى را صادر كرد (رجوع کنید به تنوخى، ج ٧، ص ١٩١). ظاهرآ اموال و خدم و حشم وى بسيار بود، زيرا ابنحزم (ص ٣٢٧) هنگام سخن گفتن از خانه وى در بغداد، از بيش از صد حلقه چاه و نيز مسجد بزرگى در اين خانه ياد كرده است. تغيير وضع خالد در اين دوران از خلال روايتى از اغانى به روشنى آشكار است، آنجا كه از نامه توهينآميز رئيس ديوان رسائل معتصم به خالد سخن به ميان آورده است (رجوع کنید به ابوالفرج اصفهانى، ج ٢٣، ص ٥٣). گفته شده كه خليفه تصميم به تبعيد او گرفت و خالد تبعيد به مكه را درخواست كرد (عظم، ج ١٤، ص ١٤٤). قاضى احمدبن ابىدؤاد كه اتهام اختلاس را كذب و خالد را بىگناه مىدانست، سرانجام خليفه را به عفو و اعاده حيثيت از خالد در انظار عموم واداشت (رجوع کنید به تنوخى، ج ٧، ص ١٩١ـ١٩٢)، هرچند كه وى تا درگذشت معتصم، از داشتن مناصب حكومتى محروم ماند (منجمباشى، همانجا).
خالد به دستور جانشين معتصم، واثق (حك : ٢٢٧ـ٢٣٢)، در سال ٢٣٠ بار ديگر به ولايت دو منطقه پرآشوب ارمينيه و ديار ربيعه، كه بهعلت شورش اسحاقبن اسماعيل آشفتهتر شده بود، منصوب گرديد (يعقوبى، ج ٢، ص ٤٨١؛ قس منجمباشى، همانجا: سال ٢٢٧). خبر حركت خالد در رأس لشكرى عظيم، شورشيان را به وحشت افكند، چنانكه بسيارى از آنان با ارسال نامه و هدايا اظهار اطاعت كردند، اما خالد اعلام كرد كه هيچ اظهار اطاعتى را مگر به صورت حضورى نمىپذيرد (يعقوبى، همانجا). بهنظر مىرسد خالد كه تجربه زيادى در امر حكومت ارمينيه داشت، اين بار در مطيع كردن شورشيان و بسط سلطه خلافت در شهرهاى شورشى، سرعت و مهارت بيشترى از خود نشان داد (رجوع کنید به منجمباشى، همانجا)؛ اما چون در همان ايام دچار بيمارى شد، نتوانست عمليات را ادامه دهد. بنابه روايتى، وى براى ادامه كار، پسرش، على، را به فرماندهى سپاهيان گماشت (رجوع کنید به همان، ص ٣). ظاهرآ على اقتدار پدرش را نداشت، چون مرگ خالد اندكى بعد، شيرازه امور را گسست و سپاهيان پراكنده شدند. تاريخ درگذشت او را ٢٣٠ و محل دفنش را منطقه دَبيل، در ارمينيه، ذكر كردهاند (رجوع کنید به يعقوبى، همانجا؛ ابنخلّكان، ج ٦، ص ٣٤٢؛ قس منجمباشى، همانجا، كه تاريخ ٢٢٨ را نيز ذكر كرده است). با درگذشت خالد، اگرچه اوضاع ارمينيه چنان بحرانى شد كه يعقوبى (همانجا) با عبارت «بدترين وضع» آن را وصف كرده است، دولتمردان عباسى همچنان خاندان وى را بهترين گزينه براى حكومت ارمينيه تلقى مىكردند. چنانكه بلافاصله پس از درگذشت خالد، خليفه پسر ارشد وى (محمد) را كه والى جزيره بود، به جانشينى پدر گماشت و اختيارات خالد را به او واگذار كرد (رجوع کنید به همانجا؛ منجمباشى، همانجا).
خالدبن يزيد را مىتوان در زمره وفادارترين امراى نظامى عباسى به شمار آورد. به استثناى اتهام اختلاس وى در روزگار معتصم، در هيچيك از روايات بهجاىمانده از احوال وى، سخنى از تمرد، طغيان و سوءاستفاده در ميان نيست و سوابق خدمات طولانى و پياپى وى به عباسيان در روزگار سه خليفه، حاكى از وفادارى او به خلافت و متقابلا اعتماد دربار عباسى به اوست. خالد اميرى خوشنام بود كه او را با صفاتى چون نجابت، بزرگوارى، شجاعت، حلم و سخاوت ستودهاند (رجوع کنید به ابوالفرج اصفهانى، ج ١٦، ص ٣١٥؛ منجمباشى، ص ٢). سخاوت او در مورد شعرا از حد مىگذشت. اين سخاوت شايد به شيوه متداول اعراب آن روزگار، عاملى براى تفاخر و تضعيف رقبا بوده است، چنانكه حكايت معروف پذيرايى شايان توجه خالد از عمارةبن عقيل* شاعر، به همان اندازه كه در شهرت او به سخاوت و حتى ترقى منزلت دربارىاش تأثير داشت، رقيب او تميمبن خزيمةبن خازم (از سرداران مأمون) را به بدنامىِ لئامت و سرزنش خليفه و مردم گرفتار ساخت (رجوع کنید به ابن ابىطاهر، ص ١٥٤ـ١٥٦؛ ابوالفرج اصفهانى، ج ٢٤، ص ٢٥٣ـ٢٥٤). بيشترين سخاوت او مربوط به ابوتمّام*، شاعر معروف قرن سوم، بود كه مهمترين مديحهسراى وى به شمار مىآمد و در برابر گشادهدستى خالد، خود را غلام و بنده او مىناميد (رجوع کنید به صولى، ص ١٥٨، براى حكاياتى كه صولى در مورد اين دو ذكر كرده رجوع کنید به ص ١٥٨ـ ١٦٦). بيش از ده قصيده از ديوان اشعار وى در مدح خالد و خاندان اوست (رجوع کنید به ابوتمّام، ص ٣٢ـ٣٥، ٧٩ـ٨٦؛ جومرد، ص ٢٧٢). او اشعارى هم در رثاى خالد سروده بود (براى نمونه رجوع کنید به ابوتمّام، ص ٣٠٨ـ٣١٣).
از خالد چهار پسر به نامهاى محمد، على، يزيد و هيثم به جاى ماند (منجمباشى، ص ٣؛ قس ابنحزم، ص ٣٢٦، كه به جاى هيثم از احمد نام برده است) كه همگى از جمله امراى نظامى عباسيان بودند (ابنحزم، همانجا). دو تن از ايشان بعدها ولايت ارمينيه يافتند و بهتدريج سلسلهاى حكومتى را پى نهادند كه در خاندانشان موروثى شد (رجوع کنید به زامباور، ص ١٨١ـ١٨٢؛ نيز رجوع کنید به شروانشاهان*).
منابع:
(١) ابن ابىطاهر، كتاب بغداد، چاپ محمدزاهد كوثرى، (قاهره) ١٣٦٨/١٩٤٩؛
(٢) ابنحزم، جمهرةانسابالعرب، بيروت ١٤٠٣/١٩٨٣؛
(٣) ابنخلّكان؛
(٤) ابنرسته؛
(٥) ابنشاكر كتبى، فواتالوفيات، چاپ احسان عباس، بيروت ١٩٧٣ـ١٩٧٤؛
(٦) ابنفقيه؛
(٧) ابنكلبى، جمهرةالنسب، ج ١، چاپ ناجى حسن، بيروت ١٤٠٧/١٩٨٦؛
(٨) ابوالفرج اصفهانى؛
(٩) ابوتمّام، ديوان ابىتمام، چاپ شاهين عطيه، بيروت (بىتا.)؛
(١٠) بلاذرى (ليدن)؛
(١١) محسنبن على تنوخى، نشوار المحاضرة و اخبار المذاكرة، چاپ عبود شالجى، بيروت ١٣٩١ـ١٣٩٣/ ١٩٧١ـ١٩٧٣؛
(١٢) عبدالجبار جومرد، غرّةالعرب من شيبان يزيدبن مزيد: القائد الأعلى لدولة هارونالرشيد، بيروت ١٣٨١/١٩٦١؛
(١٣) محمدبن يحيى صولى، اخبار ابىتمام، چاپ خليل محمود عساكر، محمد عبده عزام، و نظيرالاسلام هندى، بيروت (بىتا.)؛
(١٤) محمود فردوس عظم، المستدرك على انساب الاشراف، دمشق ٢٠٠١ـ٢٠٠٤؛
(١٥) محمديوسف غندور، الشيبانيّون فىالعصر العباسى الاوّل، بيروت ١٤٠٧/١٩٨٦؛
(١٦) محمدبن يوسف كندى، كتاب الولاة و كتاب القضاة، چاپ رفن گست، بيروت ١٩٠٨، چاپ افست بغداد (بىتا.)؛
(١٧) احمدبن لطفاللّه منجمباشى، فصول من تاريخ الباب و شروان، چاپ مينورسكى، كيمبريج ١٩٥٨؛
(١٨) يعقوبى، تاريخ؛
(١٩) Edward von Zambaur, Manuel de genealogie et de chronologie pour l'histoire de l'islam, Hannover ١٩٢٧, repr. Osnabruck ١٩٧٦.
/ ميرابوالقاسمى سيده رقيه /