دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٦٧٧٧
خالد بن وليد ، خالد بن وليد بن مُغيرةبن عبداللّهبن عمر/ عُمَيْربن مَخزوم قرشى مخزومى، از سرداران مشهور صدر اسلام. كنيهاش ابوسليمان (ابنسعد، ج ٧، ص ٣٩٤؛ مصعببن عبداللّه، ص٣٢٠؛ ابنعبدالبرّ، ج ٢، ص ٤٢٧) و به روايتى ابوالوليد (ابنعبدالبرّ، همانجا) از بنىمخزوم*، يكى از تيرههاى بزرگ و مهم قبيله قريش، بود كه با بنىهاشم* رقابت مىكردند (رجوع کنید به شلبى، ص٢٠ـ٢٤).
هرچند مورخان تاريخ تولد خالد را ذكر نكردهاند، اما باتوجه به تاريخ وفات و سن وى در هنگام مرگ (رجوع کنید به ادامه مقاله) مىتوان حدس زد كه او در حدود ٢٦ سال پيش از مبعث پيامبر اسلام (٥٨٤م)، در مكه متولد شده است. پدرش، وليدبن مغيره*، از اشراف و بزرگان قريش محسوب مىشد (ابوالفرج اصفهانى، ج ١٦، ص ١٩٤) و مادرش، عَصْماء (لُبابه صغرا يا كبرا)، دختر حارثبن حَرْب (يا حَزْن/ حَزْم) است كه نسبش به قبيله قَيْس عيلانبن مُضَر مىرسد (ابنسعد، همانجا؛ مصعببن عبداللّه، ص ٣٢٢؛ خليفةبن خياط، ١٤١٤، ص ٥١؛ ابنعساكر، ج ١٦، ص ٢٢٠). از مشهورترين عموهاى وليد يكى ابواُمَيّةبن مغيره بود كه گفته شده است اختلاف قبايل قريش را درباره چگونگى گذاشتن حجرالاسود به هنگام بازسازى كعبه، با پيشنهاد تعيين داور حل كرد و گفت قريش نخستين كسى را كه از در مسجد وارد شود، حَكَم قرار دهند (ابنهشام، ج ١، ص ٢٠٩) و ديگرى، هشامبن مُغيره كه از اشراف قريش و فرمانده بنىمخزوم در جنگ فِجار بود. با مرگ وى، قريشيان سه سال بازار برپا نكردند و مرگ وى را مبدأ تاريخ خود قرار دادند (ابنقدامه، ص ٣٥٥؛ شلبى، ص ٢٦). ميمونه دختر حارث (همسر پيامبر صلىاللّه عليهوآلهوسلم) و لُبابه امّ الفضل (همسر عباسبن عبدالمطلب و مادربزرگ خلفاى عباسى)، خالههاى خالد بودند (ابنقتيبه، ١٩٦٠، ص ٢٦٧).
خالد در جاهليت جزو اشراف قريش و از سلحشوران آنها بود و مسئوليت تدارك سپاه و سركردگى سواران قريش را در جنگ برعهده داشت (ابنحبيب، ١٣٨٤، ص ٥٢٨؛ ابنعبدربّه، ج ٣، ص ٢٧٨؛ ابنعبدالبرّ، همانجا). او در سال دوم هجرى در جنگ بدر*، بر ضد مسلمانان شركت كرد (ابنسعد، همانجا؛ قس ابنقتيبه، همانجا، كه منكر شركت خالد در اين جنگ شده است) و به گفته واقدى (١٩٦٦، ج ١، ص١٣٠)، اسير شد. در سال سوم در جنگ اُحُد*، سركرده سواران جناح راست قريش بود و براثر خطايى كه چند تن از افراد سپاه اسلام در مراقبت از راه ورود دشمن مرتكب شدند، وى توانست مسلمانان را شكست دهد (رجوع کنید به ابناسحاق، ص ٣٠٥؛ واقدى، ١٩٦٦، ج ١، ص٢٢٠، ٢٢٩، ٢٣٢، ٢٧٥، ٢٨٣؛ ابنهشام، ج ٣، ص٧٠، ٩١؛ قس ابنقتيبه، همانجا). او در سال پنجم، در نبرد خندق* يا احزاب نيز شركت كرد و جزو كسانى بود كه قصد داشت از خندق عبور كند ولى موفق نشد (واقدى، ١٩٦٦، ج ٢، ص ٤٦٥ـ٤٦٦، ٤٧٠، ٤٧٢ـ٤٧٣، ٤٩٠؛ قس ابنقتيبه، همانجا).
در شوال سال ششم، به قولى خالد در رأس دويست سوار از مشركان قريش، براى جلوگيرى از حركت پيامبر براى اداى مناسك حج، از مكه به محل كُراعالغَميم رفت (واقدى، ١٩٦٦، ج ٢، ص ٥٧٩ـ٥٨٢؛ ابنهشام، ج ٣، ص ٣٢٢ـ٣٢٣). در سال هفتم كه پيامبر و مسلمانان براى اداى عمرةالقضاء روانه مكه شدند، خالد چنان از اسلام و مسلمانان نفرت داشت كه شهر را ترك كرد (واقدى، ١٩٦٦، ج ٢، ص ٧٤٦؛ مصعببن عبداللّه، ص ٣٢٤).
مورخان درباره تاريخ اسلام آوردن خالد آراى متفاوتى داشتهاند، بهنحوى كه برخى اسلام آوردنش را در سال پنجم، پس از غزوه بنىقُرَيظه*، يا در فاصله زمانى ميان صلح حديبيه* (ذيقعده سال ششم) و فتح خيبر* (محرّم سال هفتم؛ رجوع کنید به خليفةبن خياط، ١٤١٥، ص٤٠؛ ابنعبدالبرّ، همانجا؛ ابناثير، ج ٢، ص ١٠٩) يا در سال هفتم بعد از فتح خيبر (ابنحجر عسقلانى، ١٤١٢، ج ٢، ص ٢٥١) دانستهاند، اما بنابر مشهور، او در اول صفر سال هشتم، پيش از فتح مكه، اسلام آورد (واقدى، ١٩٦٦، ج ٢، ص ٦٦١؛ ابنهشام، ج ٣، ص٢٩٠ـ٢٩١؛ ابنسعد، ج ٤، ص ٢٥٢).
خالد پس از چند ماه از اسلامآوردنش، در جنگ مؤته* در جمادىالاولى سال هشتم شركت كرد كه پس از شهيد شدن سران سپاه اسلام، او فرماندهى را برعهده گرفت و باقيمانده سپاه را به مدينه بازگرداند (رجوع کنید به واقدى، ١٩٦٦، ج ٢، ص ٧٦١ـ٧٦٥؛ ابنهشام، ج ٤، ص ١٩ـ٢٢، ٢٥). او بعدها مىگفت در اين نبرد نُه شمشير در دستش شكسته بود (ابنسعد، ج ٤، ص ٢٥٣؛ قس ابناثير، ج ٢، ص:١١٠ هفت شمشير). گفته شده است كه پس از نبرد مؤته، خالد به سيفاللّه ملقب شد و در برخى روايات نقل شده است كه اين لقب را پيامبر به وى اعطا كرد (رجوع کنید به ابنسعد، ج ٧، ص ٣٩٥؛ مصعببن عبداللّه، ص٣٢٠؛ بخارى، ج ٣، جزء٢، قسم ١، ص ١٣٦).
در ٢٠ رمضان سال هشتم و به هنگام فتح مكه، خالد به فرمان پيامبر در رأس گروهى از سواران، از ناحيه ليط در جنوب مكه به سوى اين شهر حركت كرد، اما با برخى از مشركان قريش در خَنْدَمه درگير شد و عدهاى از آنان را كشت و وقتى وارد مكه شد، نزد پيامبر رفت و اقدام خود را توجيه كرد (واقدى، ١٩٦٦، ج ٢، ص ٨١٩، ٨٢٥ ـ٨٢٦، ٨٣٨ ـ ٨٣٩؛ ابنهشام، ج ٤، ص ٤٩ـ ٥٠) و آنگاه كه پيامبر وارد كعبه شد، او كنار درِ كعبه ايستاد و اجازه نداد كسى وارد آن شود (ازرقى، ج ١، ص ٢٦٧). پس از فتح مكه، خالدبن وليد در رأس گروهى سوار، به فرمان پيامبر اكرم، به بَطن نخله رفت و بت معروف العُزَّى، بزرگترين بت قريش، را از بين برد (ابنكلبى، ص ٢٤ـ٢٧؛ واقدى، ١٩٦٦، ج ١، ص ٦، قس ج ٣، ص ٨٧٣ ـ ٨٧٤؛ ابنهشام، ج ٤، ص ٧٩).
در اوايل شوال سال هشتم، پيامبر اكرم خالدبن وليد را در رأس گروهى ٣٥٠ نفره از مهاجران و انصار و بنىسُلَيم به سوى بنىجَذِيْمه، در اطراف مكه، فرستاد تا آنان را به اسلام دعوت كند. با وجود اينكه بنىجَذيمه مسلمانى خود را اعلام و اسلحه خود را تسليم كردند، اما خالد دستور داد عدهاى از آنان را گردن زدند كه چون پيامبر مطّلع شد، از كار خالد تبرى جست و حضرت على عليهالسلام را فرستاد تا ديه كشتهشدگان را بپردازد. عبدالرحمانبن عوف اين اقدام خالد را صرفاً براى انتقام خون عمويش، فاكهبن مغيره، دانسته است (واقدى، ١٩٦٦، ج ٣، ص ٨٧٥ـ٨٨٢؛ ابنهشام، ج ٤، ص٧٠ـ٧٤؛ ابنحبيب، ١٣٨٤، ص ٢٤٨، ٢٥٢، ٢٥٩ـ٢٦٠).
در سال هشتم، هنگامى كه پيامبر براى جنگ با قبيله مشرك هوازن از مكه راهى غزوه حنين* شد، خالد با سواران بنىسُلَيم در مقدمه سپاه حركت مىكرد، اما در جنگ جزو فراريان بود. گفتهاند كه بعداً بازگشت و در نبرد شركت كرد و زخمهايى برداشت و عدهاى از جمله يك زن را كشت. آنگاه پيامبر وى را از قتل كودكان، زنان و بردگان منع كرد (رجوع کنید به ابنهشام، ج ٤، ص١٠٠؛ ابوالفرج اصفهانى، ج ١٦، ص ١٩٥). خالد همچنين هنگام حركت پيامبر به سوى طائف براى نبرد با قبيله ثقيف* (سال هشتم) در مقدمه سپاه پيامبر بود (واقدى، ١٩٦٦، ج ٣، ص ٩٢٣).
در رجب سال نهم، پيامبر هنگام اقامت در تبوك*، خالد را در رأس گروهى با ٤٢٠ سوار به سوى أُكَيْدِربن عبدالملك، حاكم مسيحى دَوْمَةُ الْجَنْدَل، فرستاد كه پس از نبرد كوتاهى وى را اسير و بعد با او صلح كرد (واقدى، ١٩٦٦، ج ٣، ص ١٠٢٥ـ ١٠٣٠؛ ابنهشام، ج ٤، ص ١٦٩ـ١٧٠).
در ربيعالآخر يا جمادىالاولى سال دهم، پيامبر خالد را با چهارصد نفر به سوى بنىحارث/ بَلْحارثبن كعب در نجران فرستاد و آنان را به اسلام دعوت كرد (واقدى، ١٩٦٦، ج ٣، ص ٨٨٣ ـ ٨٨٤؛ ابنهشام، ج ٤، ص ٢٣٩ـ٢٤٠؛ طبرى، ج ٣، ص ١٢٦ـ ١٢٨). در اين سال، پيامبر خالد را به يمن فرستاد تا مردم آنجا را نيز به اسلام دعوت كند. او شش ماه در يمن به دعوت پرداخت ولى كسى به دعوت وى پاسخ مثبت نداد و در پى آن پيامبر، على عليهالسلام را به يمن روانه كرد و فرمود تا خالد را بازگرداند (طبرى، ج ٣، ص ١٣١ـ١٣٢؛ قس ابنهشام، ج ٤، ص٢٩٠ـ٢٩١).
به گفته واقدى (١٩٦٦، ج ٣، ص ٨٨٤)، خالد در حجةالوداع* حضور داشت و پس از رحلت پيامبر در شمار حاميان ابوبكر قرار گرفت (زبيربن بكّار، ص ٥٨١) و به همين سبب نزد او جايگاه والايى داشت و همواره تحت حمايت وى بود (مصعببن عبداللّه، ص٣٢٠).
در جنگهاى ردّه*، ابوبكر به خالد دستور داد نخست به سوى قبيله طَىّ/ طيْىء در اكناف، سپس به سوى طُلَيْحةبن خُوَيْلِد اسدى در بُزاخه* و بعد به سوى مالكبن نُوَيْره در بُطاح برود و چنانچه آنان به اسلام بازنگشتند، با آنان بجنگد (واقدى، ١٩٩٠، ص ٦٩ـ٧٠؛ طبرى، ج ٣، ص ٢٤٩، ٢٥٣ـ٢٥٥). بعداً ابوبكر از فرستادن خالد به بُزاخه ابراز تأسف كرد (يعقوبى، ج ٢، ص ١٣٧). خالد در نبرد سختى طليحه را كه مدعى نبوت بود، شكست داد و يارانش را به شدت سركوب كرد (رجوع کنید به واقدى، ١٩٩٠، ص ٨١ ـ٩٤؛ نيز رجوع کنید به طليحةبن خويلد*). سپس، با آنكه مالكبن نويره و قبيله او و بنىتميم مسلمان بودند، خالد آنان را اسير كرد و بعد دستور داد مالكبن نويره و افراد قبيلهاش را كشتند و همسرش را تصرف كرد (واقدى، ١٩٩٠، ص ١٠٣ـ١٠٧؛ خليفةبن خياط، ١٤١٥، ص ٥٣؛ طبرى، ج ٣، ص ٢٧٦ـ٢٧٨).
اين كار زشت خالد كه برخى از مورخان سعى كردهاند آن را توجيه كنند يا دستكم آن را ناديده بگيرند (براى نمونه رجوع کنید به هيكل، ص ١٥٣ـ١٦٣؛ عقاد، ص ٧٨ـ٨٠)، باعث خشم عدهاى از مسلمانان از جمله پسردايىاش، عمر، شد و از ابوبكر خواستند وى را مجازات كند، اما خليفه نپذيرفت و اعلام كرد كه خالد خطا كرده است. ازاينرو وقتى خالد به مدينه رفت، عذرش را پذيرفت (ابنسلام جمحى، سفر١، ص ٢٠٤، ٢٠٨؛ خليفةبن خياط، ١٤١٥، ص ٥٣ـ٥٤؛ يعقوبى، ج ٢، ص ١٣٩؛ طبرى، ج ٣، ص ٢٧٨ـ٢٨٠؛ براى نقد اين رفتار خالد و نقد دفاع خليفه از او رجوع کنید به شرفالدين، ج ٢، ص ٩٩ـ١١٩).
در اواخر سال ١١، خالد راهى يمامه شد و در جايى به نام عقرباء، با مسيلمه كذّاب* (ديگر مدعى نبوت) و يارانش كه از قبيله بنىحنيفه بودند، جنگيد. مسيلمه كشته و فتنه او سركوب شد (رجوع کنید به واقدى، ١٩٩٠، ص ١١٢ـ١٤٦؛ نيز رجوع کنید به مسيلمه كذّاب). پس از آن، خالدبن وليد فريب مُجَّاعَةبن مُرارَه حنفى را خورد و با او صلح كرد (بلاذرى، ١٤١٣، ص ٩٠). سپس، با دختر وى ازدواج كرد كه ابوبكر از اين بابت او را سرزنش و توبيخ كرد (يعقوبى، ج ٢، ص ١٣١؛ ابناعثم كوفى، ج ١، ص ٣٦ـ٣٧).
در اواخر سال ١١ يا در محرّم ١٢، خالد به فرمان ابوبكر براى فتح ايران از يمامه راهى عراق شد (واقدى، ١٩٩٠، ص ٢١٨ـ٢٢١). مورخان درباره تاريخ و چگونگى حركت و مسير خالد و تعداد و ترتيب جنگهاى وى در عراق اختلافنظر دارند (براى اطلاع كامل از اين اختلافنظرها و رواياتهاى مختلف رجوع کنید به هاشمى، ١٣٧٣، ص ٥٧ ـ٩٠؛ همو، ١٣٧٤، ص٢٣١ـ ٢٦٩؛ همو، ١٣٧٥، ص ٤٦ـ٨٣).
خالد طبق دستور ابوبكر از أبُلَّه (در مشرق بصره، كنار دجله) شروع كرد و با سپاه خود در جاهايى از عراق، از جمله مَذار، وَلَجه، اُلّيْس (نَهر الدَم) و أَمْغيشيا فتوحاتى كرد (رجوع کنید به طبرى، ج ٣، ص ٣٥١ـ٣٥٨؛ براى روايات ديگر درباره فتوح خالد رجوع کنید به ابويوسف، ص ٢٨، ١٤٢؛ خليفةبن خياط، ١٤١٥، ص ٦١ـ٦٢، ٦٩؛ بلاذرى، ١٤١٣، ص ٢٤١ـ٢٤٢، ٣٤٠). او در سال ١٢ پس از فتح حيره*، پايتخت ملوك لَخمى، شهرهاى مهم ديگرى از سواد عراق را به جنگ يا صلح گشود (رجوع کنید به ابويوسف، ص ٢٨، ١٤٢ـ١٤٧؛ ابنآدم، ص ٥٢؛ بلاذرى، ١٤١٣، ص٢٤٣ـ ٢٤٨؛ دينورى، ص ١١١ـ١١٢؛ طبرى، ج ٣، ص٣٤٣ـ ٣٤٦، ٣٧٦ـ٣٨٤).
خالد در ٢٥ ذيقعده سال ١٢، هنگام بازگشت به حيره، پنهانى از سپاهش جدا و راهى مكه شد و مناسك حج را بهجا آورد و با شتاب به نزد سپاهيانش در حيره بازگشت. ابوبكر او را به سبب اين كار سرزنش كرد (طبرى، ج ٣، ص ٣٨٤). پس از آن، خالد به دستور ابوبكر فرماندهى سپاه اسلام در عراق را به مُثَنّىبن حارثه سپرد و خود سريعآ با بخشى از سپاه براى كمك به سپاهيان مسلمان در شام راهى آن ناحيه شد و فرماندهى تمام سپاه در شام را بهعهده گرفت (ازدى، ص ٦٨ـ٦٩؛ بسوى، ج ٣، ص ٢٩١ـ٢٩٢؛ طبرى، ج ٣، ص ٣٨٤، ٣٩٣، ٤١٥؛ قس ابوزرعه دمشقى، ج ١، ص ١٧٢ـ١٧٣). مورخان شمار سپاهيان خالد را به اختلاف نوشتهاند (رجوع کنید به بلاذرى، ١٤١٣، ص:١١٠ هشتصد، ششصد يا پانصد تن؛ ابوزرعه دمشقى، ج ١، ص :١٧٢ سه هزار تن؛ طبرى، ج ٣، ص :٤٠٨ با نيمى از سپاهيانش) و در اين مورد نيز درباره تاريخ و مسير حركت او اختلافنظر هست (رجوع کنید به هاشمى، شوال ١٣٧١، ص ٣٩٤ـ٤٠٧؛ همو، محرّم ١٣٧٢، ص ٥٤٢ـ٥٥٨؛ همو، ربيعالآخر ١٣٧٢، ص ٤٥ـ٦٠؛ همو، رجب ١٣٧٢، ص ٢٢٨ـ٢٤١).
به نظر بسيارى از مورخان، خالد و افرادش در ربيعالآخر يا ربيعالاول سال ١٣ از حيره و به قولى از عينالتّمر حركت كردند و با بهكارگيرى شيوه خاصى براى تأمين آب آشاميدنى مورد نياز سپاهيان و به راهنمايى رافعبن عُمَيْره طايى، راه طاقتفرساى باديةالشام را از ناحيه قَراقِر در مشرق تا ناحيه سُوى در مغرب در مدت پنج يا هشت روز طى كردند و خود را به اطراف شام رساندند (ابنحبيب، ١٣٦١، ص١٩٠؛ بلاذرى، ١٤١٣، ص١١٠، ٢٥٠؛ يعقوبى، ج ٢، ص ١٣٣ـ١٣٤؛ طبرى، ج ٣، ص ٤٠٦ـ ٤٠٩، ٤١٥ـ٤١٧).
خالد پس از فتح شهرهايى همچون دَوْمَةالجَنْدَل، تَدمُر، و مَرج راهط، در بُصرى به سپاهيان اسلام پيوست. سپس شهر بُصرى را محاصره كرد تا اينكه مردمانش تن به صلح دادند (ازدى، ص ٨١ـ٨٢؛ بلاذرى، ١٤١٣، ص ١١١ـ١١٣؛ طبرى، ج ٣، ص ٤٠٧، ٤١٧؛ ابناعثم كوفى، ج ١، ص ١١٢ـ١١٣).
هرچند مورخان درباره تاريخ دو جنگ سرنوشتساز أَجنادِين/ اَجنادِين و يَرموك اختلافنظر دارند (رجوع کنید به باشميل، ص ١٣٢ـ١٤٦)، بنا به دلايل و قراين مختلف، خالد به همراه ساير لشكرهاى مسلمانان در اطراف دمشق، براى كمك به لشكر عمروبن عاص در فلسطين و سركوبى روميان كه در اجنادين (از شهرهاى فلسطين) تجمع كرده بودند، روانه جنوب شد و در ١٨ يا ٢٨ جمادىالاولى (و به قولى در ٢ يا ٢٨ جمادىالآخره) سال ١٣ به مصاف روميان رفت و آنها را به شدت شكست داد (رجوع کنید به ازدى، ص ٨٤ـ٩٣؛ بلاذرى، ١٤١٣، ص ١١٣ـ ١١٤؛ طبرى، ج ٣، ص ٤١٧ـ٤١٩؛ هاشمى، ١٣٧١، ص ٦٩ـ ١٠٢). پس از اين نبرد، خالد با سپاهيانش راهى شمال شام شد و در رجب سال ١٣ (يا ١٥ يا ١٦) روميان را در نبرد يرموك (در كنار رود يرموك) شكست داد (بلاذرى، ١٤١٣، ص ١٣٥ـ ١٣٧؛ يعقوبى، ج ٢، ص ١٤١؛ طبرى، ج ٣، ص ٤٤١؛ ابناعثم كوفى، ج ١، ص ٢٠٧).
در آغاز خلافت عمر (اواسط جمادىالآخره سال ١٣)، خالدبن وليد به دستور وى از فرماندهى كل سپاه اسلامى شام عزل گرديد و فرماندهى به ابوعبيده جراح سپرده شد (يعقوبى، ج ٢، ص ١٣٩ـ١٤٠؛ طبرى، ج ٣، ص ٤٣٥ـ٤٣٦، ٤٤١).
در اول محرّم سال ١٤ در نبرد مَرجالصُّفَّر، خالد مشاور و همراه ابوعبيده بود، در ١٦ محرّم در ناحيه شرقى دمشق اردو زد (بلاذرى، ١٤١٣، ص ١١٨ـ١٢١؛ ابناعثم كوفى، ج ١، ص ١١٨ـ١١٩؛ قدامةبن جعفر، ص ٢٩١ـ٢٩٣) و در ماه رجب پس از مدتى محاصره شهر، از دروازه شرقى به جنگ و به روايتى با صلح وارد دمشق شد (ازدى، ص ١٠٤ـ١٠٥؛ خليفةبن خياط، ١٤١٥، ص ٦٧ـ٦٨؛ ابنقتيبه، ١٩٦٠، ص ١٨٢؛ بلاذرى، ١٤١٣، ص١٢٠ـ١٢٤).
خالد در نبرد فَحْل (در اردن) كه در ذيحجه سال ١٤ يا رجب يا ذيقعده سال ١٣ روى داد، سپاه روميان را شكست داد (خليفةبن خياط، ١٤١٥، همانجا؛ بسوى، ج ٣، ص ٢٩٦؛ ابوزرعه دمشقى، ج ١، ص ١٧١؛ طبرى، ج ٣، ص ٤٣٤ـ٤٣٥، ٤٤١ـ٤٤٣). او بعدآ (در سال ١٤ يا ١٥) به فرمان ابوعبيده، منطقه بعلبك و بقاع را فتح كرد و سپس همراه ابوعبيده شهر حِمص را محاصره نمود تا اينكه مردمانش خواهان صلح شدند (ازدى، ص ١٤٤ـ١٤٥؛ خليفةبن خياط، ١٤١٥، ص ٦٨، ٧٠؛ قس بلاذرى، ١٤١٣، ص ١٢٩ـ١٣١).
ابوعبيده خالد را از حمص به قِنَّسرين فرستاد و او سپاه روميان را شكست داد و قنّسرين را محاصره و فتح و دژهاى شهر را ويران كرد (طبرى، ج ٣، ص ٦٠١). براساس برخى روايات، خالد در فتح شهرهاى جزيره همچون نصيبين و آمِد شركت داشت (رجوع کنید به خليفةبن خياط، ١٤١٥، ص ٧٧؛ همو، ١٤١٤، ص ٥٨٣).
هنگامى كه عمر در سال ١٧ به شام رفت، از خالد دلجويى كرد و به روايتى وى را به امارت شهرهاى جزيره همچون رُها، حَرّان، رَقّه، تَلّمَوْزِن و آمِد گمارد و خالد يكسال در آن نواحى بود (يعقوبى، ج ٢، ص ١٥٧). بنابه روايتى ديگر، خالد از سوى ابوعبيده حاكم قنّسرين بود و در اين زمان حملات متعددى به مناطق مرزى روميان در آسياى صغير كرد و غنايم بسيارى بهدست آورد. چون عمر از بخششهاى خالدبن وليد از غنايم فتوحات اخير، بهويژه مبلغ كلانى كه به اَشعَثبن قَيْس داده بود، مطّلع شد، خشمگين گرديد و به ابوعبيده دستور داد خالد را عزل و بازخواست كند تا معلوم شود اين اموال را از كجا به دست آورده است. پس از آن، عمر نيمى از دارايى خالد را ضبط كرد (طبرى، ج ٤، ص ٦٦ـ٦٧؛ قس يعقوبى، ج ٢، ص ١٥٧: خالد استعفا كرد و به مدينه بازگشت).
خالد پس از بازجويى و اندكى تأمل از سوى ابوعبيده كه اكراه داشت خبر عزلش را به وى اطلاع دهد، به محل امارتش در قنّسرين بازگشت تا اينكه عمر شخصآ وى را عزل و به مدينه احضار كرد (ابنعساكر، ج ١٦، ص ٢٦٦ـ٢٦٨؛ صفدى، ج ١٣، ص ٢٦٧).
خالد در مدينه نخست از عمر نزد صحابه شكايت كرد. سپس پيش عمر رفت كه پس از توضيح دادن منابع ثروتش و بازپسدادن بيستهزار (درهم؟) يا نيمى از مال خود خليفه از او دلجويى كرد (طبرى، ج ٣، ص ٤٣٧، ج ٤، ص ٦٨؛
ابنعساكر، ج ١٦، ص ٢٦٦؛
ابنكثير، ج ٤، جزء٧، ص ١١٨) و سپس دلايل عزل خالد را براى كارگزاران و مردم اعلام نمود (مصعببن عبداللّه، ص ٣٢١؛
ابنعساكر، ج ١٦، ص ٢٦٨، ٢٧٤ـ٢٧٥؛
ابنحجر عسقلانى، ١٤١٢، ج ٢، ص ٢٥٦).
رواياتى حاكى از آن است كه خالد پس از استعفا يا بركنارى، به مدينه رفت، پس از چندى بيمار شد و در همانجا وفات يافت و عمر در تشييع جنازهاش شركت كرد (يعقوبى، ج ٢، ص ١٥٧؛
ابنعساكر، ج ١٦، ص٢٧٠؛
ذهبى، ١٤٠١ـ١٤٠٩، ج ١، ص ٣٨١). بنابر روايت ديگرى كه مشهورتر است، خالد پس از معزول شدن، عمره بهجا آورد. سپس در حمص در انزوا زيست. وى عمر را وصى خود قرار داد و سرانجام بنابه قول مشهورتر در سال ٢١ و به قولى ٢٢ در آنجا درگذشت (رجوع کنید به ابنسعد، ج ٧، ص ٣٩٧؛
بلاذرى، ١٤١٣، ص ١٧٢ـ١٧٣؛
طبرى، ج ٤، ص ١٤٤، ١٦٠؛
ابنكثير، ج ٤، جزء٧، ص ١٢٠) و در حومه شهر حِمْص* به خاك سپرده شد (ابنسعد، همانجا؛
بلاذرى، ١٩٩٦ـ٢٠٠٠، ج ٨، ص٣٢٠؛
هروى، ص ٨ـ٩؛
ذهبى، ١٤٠١ـ١٤٠٩، ج ١، ص ٣٦٧). خالد هنگام مرگ شصت ساله بود (ذهبى، ١٤٠١ـ١٤٠٩، همانجا؛
همو، ١٤١٧، حوادث ١١ـ٤٠ه .، ص ٢٣٢).
گفته شده است از وى فقط اسب و سلاح و غلامى باقى ماند (ابنسعد، ج ٧، ص ٣٩٧ـ٣٩٨؛
ابنعساكر، ج ١٦، ص ٢٧٦ـ ٢٧٧). گفته شده كه او هنگام مرگ مىگفت در صد نبرد شركت كرده است و جايى از بدنش نبود بر آن اثر زخم نباشد (واقدى، ١٩٦٦، ج ٣، ص ٨٨٤؛
ابنقتيبه، ١٩٨٥، ج ١، جزء١، ص ٢٥٧؛
ابنقدامه، ص ٣٤٦). پس از مرگ خالد، زنان بنىمخزوم برايش گريستند و براى سوكوارى گيسوان خود را بريدند و روى قبرش گذاشتند (ابوالفرج اصفهانى، ج ١٦، ص ١٩٦).
برخى مورخان خالدبن وليد را فرماندهى شجاع، بافراست، مهربان، خوشتدبير، باوقار و خوشيمن دانسته و با اين حال گفتهاند وى قرآن را به سبب جهاد حفظ نبود (رجوع کنید به ازدى، ص ٩٦، ٩٩؛
مصعببن عبداللّه، ص٣٢٠؛
ابنعساكر، ج ١٦، ص٢٥٠؛
ذهبى، ١٤١٧، همانجا). با وجود اين، گفته شده است در ماجراى اخذ بيعت از على عليهالسلام براى خليفه اول، خالد از كسانى بود كه در اين اقدام مشاركت كرد (رجوع کنید به سُليمبن قيس هلالى، ص ٣٨٦ـ ٣٨٧؛
نيز رجوع کنید به ابنابىالحديد، ج ٢، ص ٥٧).
همچنين طبق رواياتى در منابع متعدد شيعى، وى در برخى اقدامات مخفيانه بر ضد امام على عليهالسلام عضويت داشت؛
و به همين دليل و نيز كارهاى ديگرش (رجوع کنید به موارد قبلى مقاله) به شدت مورد نكوهش بوده است (براى نمونه رجوع کنید به سليمبن قيس هلالى، ص ٣٩٤؛
ابنشاذان، ص ١٥٥ـ١٥٨؛
ابنبابويه، ج ١، ص ١٩١ـ١٩٢؛
كشى، ج ٢، ص ٦٩٥). خالد از لحاظ ظاهر شبيهترين شخص به عمر بود (بسوى، ج ٢، ص ٣٦؛
بلاذرى، ١٩٩٦ـ٢٠٠٠، ج ٨، ص ٣٢١). وى احاديثى چند از پيامبر اكرم روايت كرده است (رجوع کنید به ابنحنبل، ج ٤، ص ٨٨ـ٨٩؛
بسوى، ج ١، ص ٣١٢؛
ابنعساكر، ج ١٦، ص ٢١٦ـ٢١٩؛
ابنحجر عسقلانى، ١٤١٤، ج ٢، ص ٢٩٥ـ٢٩٨). عبداللّهبن عباس، مِقدامبن مَعدىكَرَب و مالكبن حارث الاشتر از او روايت كردهاند (رجوع کنید به ابنابىحاتم، ج ٣، ص ٣٥٦؛
ابنعساكر، ج ١٦، ص ٢١٦).
خالد در شام فرزندان بسيارى داشت كه از آنجمله مهاجر، عبداللّه، سليمان، و عبدالرحمان بودند كه همگى بر اثر طاعون در شام مردند و به روايتى، طاعون چهل تن از فرزندانش را كشت و نسلش ريشهكن و منقرض شد (مصعببن عبداللّه، ص ٣٢٤ـ٣٢٥، ٣٢٧ـ٣٢٨؛
ابنقتيبه، ١٩٦٠، ص ٢٦٧؛
ابنحزم، ص ١٤٧ـ١٤٨). اما برخى مورخان معاصر اين نظر را نمىپذيرند و معتقدند كه از خالد نسل بسيار به جا مانده است (رجوع کنید به خالدى، ص ٩؛
محمدسليمان طيب، ج ٦، ص ٤٤٦ به بعد).
منابع:
(١) ابنآدم، كتاب الخراج، چاپ احمد محمدشاكر، بيروت ?( ١٣٤٧)، در موسوعةالخراج، بيروت: دارالمعرفة، ١٣٩٩/١٩٧٩؛
(٢) ابنابىالحديد، شرح نهجالبلاغة، چاپ محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره ١٣٨٥ـ١٣٨٧/ ١٩٦٥ـ١٩٦٧، چاپ افست بيروت (بىتا.)؛
(٣) ابنابىحاتم، كتاب الجرح و التعديل، حيدرآباد، دكن ١٣٧١ـ١٣٧٣/ ١٩٥٢ـ١٩٥٣، چاپ افست بيروت (بىتا.)؛
(٤) ابناثير، اسدالغابة فى معرفة الصحابة، چاپ محمد ابراهيم بنا و محمد احمد عاشور، قاهره ١٩٧٠ـ١٩٧٣؛
(٥) ابناسحاق، سيرة ابناسحاق، چاپ محمد حميداللّه، قونيه ١٤٠١/١٩٨١؛
(٦) ابناعثم كوفى، كتاب الفتوح، چاپ على شيرى، بيروت ١٤١١٤/١٩٩١؛
(٧) ابنبابويه، عللالشرايع، چاپ افست قم (بىتا.)؛
(٨) نجف ١٣٨٥ـ١٣٨٦؛
(٩) ابنحبيب، كتاب المُحَبَّر، چاپ ايلزه ليشتن اشتتر، حيدرآباد، دكن ١٣٦١/١٩٤٢، چاپ افست بيروت (بىتا.)؛
(١٠) همو، كتاب المُنَمَّق فى اخبار قريش، چاپ خورشيد احمد فارق، حيدرآباد، دكن ١٣٨٤/١٩٦٤؛
(١١) ابنحجر عسقلانى، الاصابة فى تمييز الصحابة، چاپ علىمحمد بجاوى، بيروت ١٤١٢/١٩٩٢؛
(١٢) همو، اطراف مسند الامام احمدبن حنبل، چاپ زهير ناصر، دمشق ١٤١٤/١٩٩٣؛
(١٣) ابنحزم، جمهرة انسابالعرب، چاپ عبدالسلام محمد هارون، قاهره ( ١٩٨٢)؛
(١٤) ابنحنبل، مسندالامام احمدبن حنبل، (قاهره) ١٣١٣، چاپ افست بيروت (بىتا.)؛
(١٥) ابنسعد (بيروت)؛
(١٦) ابنسلام جمحى، طبقات فحول الشعراء، چاپ محمود محمد شاكر، جده ?( ١٤٠٠/ ١٩٨٠)؛
(١٧) ابنشاذان، الايضاح، چاپ جلالالدين محدث ارموى، تهران ١٣٦٣ش؛
(١٨) ابنعبدالبرّ، الاستيعاب فى معرفة الاصحاب، چاپ علىمحمد بجاوى، بيروت ١٤١٢/١٩٩٢؛
(١٩) ابنعبدربّه، العقد الفريد، چاپ على شيرى، بيروت ١٤٠٨ـ١٤١١/ ١٩٨٨ـ١٩٩٠؛
(٢٠) ابنعساكر، تاريخ مدينة دمشق، چاپ على شيرى، بيروت ١٤١٥ـ١٤٢١/ ١٩٩٥ـ٢٠٠١؛
(٢١) ابنقتيبه، عيونالاخبار، چاپ يوسفعلى طويل و مفيد محمد قميحه، بيروت ?( ١٩٨٥)؛
(٢٢) همو، المعارف، چاپ ثروت عكاشه، قاهره ١٩٦٠؛
(٢٣) ابنقدامه، التبيين فى انساب القرشيين، چاپ محمدنايف دليمى، بيروت ١٤٠٨/١٩٨٨؛
(٢٤) ابنكثير، البداية و النهاية، ج ٤، چاپ احمد ابوملحم و ديگران، بيروت (بىتا.)؛
(٢٥) ابنكلبى، كتاب الاصنام، چاپ احمد زكىپاشا، قاهره ١٣٣٢/١٩١٤؛
(٢٦) ابنهشام، السيرةالنبوية، چاپ مصطفى سقا، ابراهيم ابيارى، و عبدالحفيظ شلبى، قاهره ١٣٥٥/١٩٣٦؛
(٢٧) ابوالفرج اصفهانى؛
(٢٨) ابوزرعه دمشقى، تاريخ ابىزرعة الدمشقى، چاپ شكراللّه قوجانى، (دمشق، بىتا.)؛
(٢٩) ابويوسف، كتاب الخراج،بيروت ١٣٩٩/١٩٧٩؛
(٣٠) محمدبن عبداللّه ازدى، تاريخ فتوحالشام، چاپ عبدالمنعم عبداللّه عامر، قاهره ١٩٧٠؛
(٣١) محمدبن عبداللّه ازرقى، اخبار مكة و ماجاء فيها من الآثار، چاپ رشدى صالح ملحس، بيروت ١٤٠٣/١٩٨٣؛
(٣٢) چاپ افست قم ١٣٦٩ش؛
(٣٣) محمداحمد باشميل، حروب الاسلام فى الشام، بيروت ١٤٠٤/١٩٨٤؛
(٣٤) محمدبن اسماعيل بخارى، كتاب التاريخ الكبير، (بيروت ١٤٠٧/ ١٩٨٦)؛
(٣٥) يعقوببن سفيان بسوى، كتاب المعرفة والتاريخ، چاپ اكرم ضياء عمرى، بغداد ١٣٩٤ـ١٣٩٦/ ١٩٧٤ـ١٩٧٦؛
(٣٦) احمدبن يحيى بلاذرى، انسابالاشراف، چاپ محمود فردوسعظم، دمشق ١٩٩٦ـ ٢٠٠٠؛
(٣٧) همو، كتاب فتوح البلدان، چاپ دخويه، ليدن ١٨٦٦، چاپ افست فرانكفورت ١٤١٣/ ١٩٩٢؛
(٣٨) زهير صادق رضا خالدى، بنوخالد فى العراق و الوطن العربى، بغداد ١٩٨٨؛
(٣٩) خليفةبن خياط، تاريخ خليفةبن خياط، چاپ مصطفى نجيب فوّاز و حكمت كشلى فوّاز، بيروت ١٤١٥/ ١٩٩٥؛
(٤٠) همو، كتاب الطبقات، رواية موسىبن زكريا تسترى، چاپ سهيل زكار، بيروت ١٤١٤/١٩٩٣؛
(٤١) احمدبن داوود دينورى، الاخبار الطِّوال، چاپ عبدالمنعم عامر، قاهره ١٩٦٠، چاپ افست قم ١٣٦٨ش؛
(٤٢) محمدبن احمد ذهبى، تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير و الاعلام، چاپ عمر عبدالسلام تدمرى، حوادث و وفيات ١١ـ٤٠ه .، بيروت ١٤١٧/١٩٩٧؛
(٤٣) همو، سير اعلامالنبلاء، چاپ شعيب ارنؤوط و ديگران، بيروت ١٤٠١ـ١٤٠٩/ ١٩٨١ـ١٩٨٨؛
(٤٤) زبيربن بكّار، الاخبار الموفقيّات، چاپ سامى مكىعانى، بغداد ١٩٧٢؛
(٤٥) سليمبن قيس هلالى، كتاب سُليمبن قيس الهلالى، چاپ محمدباقر انصارى زنجانى، بيروت ١٤٢٦/ ٢٠٠٥؛
(٤٦) عبدالحسين شرفالدين، موسوعة الامام السيد عبدالحسين شرفالدين، بيروت ١٤٢٧/ ٢٠٠٦؛
(٤٧) ابوزيد شلبى، تاريخ سيفاللّه خالدبن الوليد البطل الفاتح، قاهره ١٣٥٢/ ١٩٣٣؛
(٤٨) صفدى؛
(٤٩) طبرى، تاريخ (بيروت)؛
(٥٠) عباس محمود عقاد، عبقرية خالد، قاهره ٢٠٠٥؛
(٥١) قدامةبن جعفر، الخراج و صناعةالكتابة، چاپ محمدحسين زبيدى، بغداد ١٩٨١؛
(٥٢) محمدبن عمر كشى، اختيار معرفة الرجال، المعروف برجال الكشى، (تلخيص )محمدبن حسن طوسى، تصحيح و تعليق محمدباقربن محمد ميرداماد، چاپ مهدى رجائى، قم ١٤٠٤؛
(٥٣) محمد سليمان طيب، موسوعة القبائل العربية، قاهره ١٤٢١/ ٢٠٠١؛
(٥٤) مصعببن عبداللّه، كتاب نسب قريش، چاپ لوى پرووانسال، قاهره ١٩٥٣؛
(٥٥) محمدبن عمر واقدى، كتاب الردة، رواية احمدبن محمدبن اعثم كوفى، چاپ يحيى جبورى، بيروت ١٤١٠/ ١٩٩٠؛
(٥٦) همو، كتاب المغازى، چاپ مارسدن جونز، لندن ١٩٦٦؛
(٥٧) طه هاشمى، «خالدبن الوليد فى العراق»، مجلة المجمع العلمى العراقى، ج ٣، ش ١ (١٣٧٣)، ش ٢ (١٣٧٤)، ج ٤، ش ١ (١٣٧٥)؛
(٥٨) همو، «سفر خالدبن الوليد من العراق الى الشام»، مجلةالمجمع العلمى العربى، ج ٢٧، ش ٣ (شوال ١٣٧١)، ش ٤ (محرّم ١٣٧٢)، ج ٢٨، ش ١ (ربيعالآخر ١٣٧٢)، ش ٢ (رجب ١٣٧٢)؛
(٥٩) همو، «معركة اجنادين»، مجلة المجمع العلمى العراقى، ج ٢، ش ٢ (١٣٧١)؛
(٦٠) علىبن ابىبكر هروى، كتاب الاشارات الى معرفة الزيارات، چاپ ژانين سوردل ـ تومين، دمشق ١٩٥٣؛
(٦١) محمدحسين هيكل، الصديق ابوبكر، (قاهره )١٣٦٢؛
(٦٢) يعقوبى، تاريخ.
/ ستار عودى /