دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٦٦٨٣
حيدرميرزا ، حيدرميرزا، فرزند سوم شاه طهماسب اول. وى در ١٣ ذيقعده ٩٦٣ در قزوين به دنيا آمد. مادرش، سلطانزاده خانم، از گرجيانى بود كه هنگام حمله شاه طهماسب به گرجستان در ٩٥٨، به همراه خاندانش تسليم شده و به اسلام گرويده بود. وى در همان سال با شاه صفوى ازدواج كرد (اسكندرمنشى، ج ١، ص ١١٩؛ منشىقمى، ج ١، ص٣٥٢). تربيت حيدرميرزا در آغاز، با معصوم بيگ صفوى وكيل و پس از فوت او، با پسرش، صدرالدين خان بود. شاه طهماسب توجه خاصى به حيدرميرزا داشت و او نيز بر وفق رضاى پدر رفتار مىكرد.
هنگامى كه حيدرميرزا به سن رشد رسيد، شاه برخى امور حكومتى را به او واگذارد (اسكندرمنشى، ج ١، ص ١١٩، ١٣٣)، از جمله در پانزده سالگى مأمور رسيدگى به دعاوى بازرگانان انگليسى در ايران شد (هينتس، ص ٤٤). دالساندرى، كه در ٩٧٩/١٥٧١ در ايران بوده، او را جانشين شاه دانسته و افزوده است كه به هنگام حضور شاه در دربار، حيدرميرزا پشت پدرش مىنشست و هرگز از او دور نمىشد (ص ٤٦٩، ٤٧١). اين توجهات باعث شد كه حيدرميرزا خود را جانشين پدر بداند و برخى طوايف، همچون شيخاوند و استاجلو* و همچنين گرجيان، به سلطنت او دل ببندند. از اينرو، هنگامى كه در ٩٨٢ شاه طهماسب دچار بيمارى سختى شد، اميران اين طوايف درصدد بر تخت نشاندن حيدرميرزا برآمدند، اما شاه بهبود يافت و از طريق دختر محبوبش پرىخان خانم*، و مادر او سلطان آغاخانم، از ماجراى جانشينى و دودستگى ميان طوايف آگاه شد. وى دريافت كه عدهاى طرفدار حيدرميرزا و گروهى خواهان جانشينى اسماعيل ميرزا (رجوع کنید به اسماعيل صفوى*) هستند، كه در آن زمان در قلعه قهقهه* محبوس بود. با اينهمه، وى جانشينى تعيين نكرد و براى آنكه به اسماعيل ميرزا گزندى نرسد، دوازده يا به روايتى شصت قورچى افشار براى محافظت از او به قلعه فرستاد. همچنين براى تضعيف حاميان حيدرميرزا، گاهى يكى از اميران استاجلو را به بهانهاى از پايتخت دور مىكرد (اسكندرمنشى، ج ١، ص ١١٩ـ ١٢١، ١٣٣؛ منجميزدى، ص ٢٣ـ٢٤). دو سال پس از اين واقعه، در ١٤ صفر ٩٨٤ حال شاه طهماسب وخيم شد. بيشتر شاهزادگان در خدمت پدر بودند، ولى او همه را مرخص كرد و فقط حيدرميرزا را نگهداشت.
در باب ماندن او روايات گوناگونى ذكر شده است. يكى آنكه حيدرميرزا به توصيه مادرش كنار بالين پدر ماند تا پس از مرگ شاه، بىدرنگ جاى او را بگيرد (روملو، ج ١٢، ص ٦٠١؛ اسكندرمنشى، ج ١، ص ١٢١ـ١٢٢). روايت ديگر آن است كه او به دستور شاه نزد وى ماند تا پس از فوتش فتنهاى ايجاد نشود. حتى هنگامى كه شاه فهميد كشيك حرم برعهده افشارها (حاميان اسماعيلميرزا) است، خيالش آسوده شد(اسكندرمنشى، همانجا؛ منجميزدى، ص ٢٧). نيز نقل شده كه حيدرميرزا به صلاحديد ابراهيمميرزا جاهى صفوى*، برادرزاده شاه طهماسب، در ديوانخانه ماند (بدليسى، ج ٢، ص ٢٤٧ـ٢٤٨). به نظر اسكندرمنشى (ج ١، ص ١٩٢)، تدبير حيدرميرزا براى ماندن نزد پدرش، ناكارآمد بود، زيرا در آن شب، كشيك ديوانخانه در دست طرفداران اسماعيل ميرزا بود.
با مرگ شاه طهماسب در ١٥ صفر ٩٨٤، حيدرميرزا تاج شاهى بر سر نهاد، شمشير خاصه شاه را حمايل كرد و در ايوان چهلستون قزوين وصيتنامهاى را كه ممهور به مهر شاه بود، نشان داد. وى مدعى شد كه وصيتنامه به خط شاه است و در آن او را وليعهد خويش ساخته و تمامى شاهزادگان و امرا و صوفيان و هواخواهان صفويه را به اطاعت از او امر كرده است (روملو، ج ١٢، ص ٦٠٢؛ اسكندرمنشى، ج ١، ص ١٩٣). برخى مورخان در صحت اين وصيتنامه شك كردهاند (رجوع کنید به روملو، همانجا؛ منشىقمى، ج ١، ص ٦٠٢). اسكندرمنشى (همانجا) از زبان مخالفان حيدر ميرزا نقل كرده كه وصيتنامه به خط شاه نبوده و آن را يكى از زنان حرم كه خطى شبيه به خط شاه داشته، نوشته بوده است.
حيدرميرزا پس از اعلام پادشاهى، به يوزباشيان، قورچيان، ايشيكآقاسيان و ديگر افرادى كه در ديوانخانه بودند، انعام و وعده مناصب حكومتى داد و از آنان خواست درِ ديوانخانه را بگشايند تا ملازمان او كه بيرون بودند، به داخل بيايند (اسكندرمنشى، همانجا). در اين گيرودار، امراى استاجلو نيز با شنيدن خبر فوت شاه، به سوى ديوانخانه رفتند تا حيدرميرزا را بر تخت بنشانند، اما قورچيانى كه از طوايف روملو، افشار، قاجار، بيات و وِرساق (و جملگى طرفدار اسماعيلميرزا) بودند، درِ ديوانخانه را بستند و از صبح تا ظهر به حيلههاى مختلف، وقتكشى كردند (روملو؛ منشىقمى؛ اسكندرمنشى، همانجاها). اوضاع طورى پيش رفت كه به قول شرفالدين بدليسى (ج ٢، ص ٢٤٨)، شاهزاده در ميان زنان و كودكان بر تخت سلطنت نشست.
در همين زمان، پرىخان خانم، حامى اسماعيلميرزا، كه در ديوانخانه گرفتار شده بود، با تملق و چربزبانى، حيدرميرزا را از همراهى و وفادارى خود و برادرش سليمان ميرزا و دايىاش شمخال سلطان مطمئن ساخت و به قرآن قسم ياد كرد. حيدرميرزا او را رها كرد، غافل از اينكه پرىخان خانم كليد درگاه را در اختيار شمخال سلطان و مخالفان حيدرميرزا گذاشته است (اسكندر منشى، ج ١، ص ١٩٢؛ منجم يزدى، ص ٢٨). به نوشته جنابدى (ص ٥٧٥)، پرىخان خانم حيدرميرزا را از خروج منع كرد و حتى خدمه و پاسداران حرم را مأمور دستگيرى شاهزاده كرد. حيدرميرزا پس از آگاهى از حيله آنان خواست با شمشير به قورچيان حمله كند، اما مادرش مانع او شد و شاهزاده را به حرم برد (اسكندر منشى، ج ١، ص ١٩٣). در همين گيرودار، مخالفان حيدرميرزا به ديوانخانه رسيدند. حيدرميرزا از خواجه بيگ، پسر معصوم بيگ صفوى، خواست تا از راه آب به منزل حسين بيگ استاجلو رفته و آنان را به حمله به ديوانخانه ترغيب كند. اميران استاجلو متحد شدند و قرار گذاشتند هنگام تعويض نوبت كشيك، خود را به حيدرميرزا برسانند و او را شاه اعلام كنند. حتى در صدد قتل حسينقلىخلفا، دايى اسماعيلميرزا، برآمدند اما حسينقلىخلفا كه اين موضوع را پيشبينى مىكرد، عدهاى از سران روملو و افشار را نزد حسين بيگ استاجلو فرستاد و پيشنهاد كرد ابتدا به تعزيت شاهِ درگذشته بپردازند و پس از آن بنابه مصلحت مُلك، يكى از دو شاهزاده را به جانشينى شاه طهماسب برگزينند (روملو، ج ١٢، ص ٦٠٣ـ ٦٠٤؛ منجم يزدى، همانجا). حسينقلىخلفا از اين طريق مىخواست دفعالوقت كند و حتى شايع كرد كه اسماعيلميرزا به قزوين رسيده است. حيله او كارساز شد، زيرا حسينبيگ استاجلو و طرفداران حيدرميرزا با شنيدن اين خبر، در تصميم خويش تعلل ورزيدند و در آخر آن روز به دروغ بودن خبر پىبردند (اسكندر منشى، ج ١، ص ١٩٤). ازاينرو، آنان درصدد قتل حسينقلىخلفا برآمدند، ولى با مقاومت طرفدارانش مواجه شدند. سپس متوجه ديوانخانه شدند و به توصيههاى ابراهيمميرزا جاهى، كه براى جلوگيرى از نفاق و خونريزى نزد آنان آمده بود نيز توجه نكردند. استاجلوها خبردار شدند كه حسينقلىخلفا و يارانش با آلات و ادوات جنگى به نزديكى حرم رفته و راه خروج حيدرميرزا را بستهاند (روملو، ج ١٢، ص ٦٠٥ـ٦٠٧؛ اسكندرمنشى، ج ١، ص ١٩٤ـ١٩٥؛ بدليسى، همانجا). درگيرى بين طرفداران حيدرميرزا و مخالفان او آغاز شد. حسين بيگ استاجلو، دستور داد در را بشكنند. نگهبانان ستونهايى پشت در گذاشتند و مانع ايجاد كردند، لذا طرفداران حيدرميرزا از راه سفرهخانه خود را به ديوانخانه رساندند (روملو، ج ١٢، ص ٦٠٩ـ٦١٠).
از سوى ديگر، حيدرميرزا قبل از ورود طرفدارانش به ديوانخانه، چون اوضاع را وخيم ديد، لباس و چادر زنانه پوشيد و با حمله طرفداران اسماعيل ميرزا به حرم، از آنجا بيرون آمد، اما يكى از ايشيك آقاسيان حرم، علىبيگ شاملو، او را شناخت و جمشيدبيگ چركس، از غلامان سليمان ميرزا، سر حيدرميرزا را از تنش جدا كرد. هنگامى كه حسينبيگ استاجلو و همراهانش به ديوانخانه رسيدند، جسد حيدرميرزا را ديدند و بىهيچ واكنشى پراكنده شدند (روملو، ج ١٢، ص ٦١٠؛ اسكندرمنشى، ج ١، ص ١٩٥؛ منجم يزدى، ص ٢٨ـ٢٩).
بدين ترتيب حيدرميرزا در ١٦ صفر ٩٨٤، يك روز پس از فوت شاه طهماسب كشته شد و در آستانه امامزاده حسين قزوين دفن گرديد. بعدها در ٩٨٦، مادرش جنازه او را از قزوين به مشهد برد و در آستانه حرم امام رضا عليهالسلام دفن كرد (منشى قمى، ج ١، ص ٦٠٥ـ٦٠٦، ج ٢، ص ٦٧١ـ ٦٧٣). حيدرميرزا فقط يك دختر داشت (اسكندرمنشى، ج ١، ص ١٣٣).
او فردى صالح، پرهيزكار، رحيم و عادل بود. روزهاى دوشنبه و پنجشنبه روزه مىگرفت و نماز مىخواند. چهرهاى دلنشين و جذاب و جثهاى كوچك داشت. در فصاحت كلام و سواركارى برجسته و از كار جهاندارى آگاه بود (منشىقمى، ج ١، ص ٦٠٦؛ دالساندرى، ص ٤٦٥).
منابع:
(١) اسكندرمنشى؛
(٢) شرفالدينبن شمسالدين بدليسى، شرفنامه : تاريخ مفصّل كردستان، چاپ ولاديمير وليامينوف زرنوف، سنپترزبورگ ١٢٧٦ـ١٢٧٨/ ١٨٦٠ـ١٨٦٢، چاپ افست تهران ١٣٧٧ش؛
(٣) ميرزابيگبن حسن جنابدى، روضةالصفويه، چاپ غلامرضا طباطبايى مجد، تهران ١٣٧٨ش؛
(٤) وينچنتيو دالساندرى، سفرنامه وينچنتو دالساندرى، در سفرنامههاى ونيزيان در ايران: شش سفرنامه، ترجمه منوچهر اميرى، تهران: خوارزمى، ١٣٨١ش؛
(٥) حسن روملو، احسنالتواريخ، چاپ عبدالحسين نوايى، ج ١٢، تهران ١٣٥٧ش؛
(٦) جلالالدين محمد منجميزدى، تاريخ عباسى، يا، روزنامه ملاجلال، چاپ سيفاللّه وحيدنيا، تهران ١٣٦٦ش؛
(٧) احمدبن حسين منشىقمى، خلاصةالتواريخ، چاپ احسان اشراقى، تهران ١٣٥٩ـ١٣٦٣ش؛
(٨) والتر هينتس، شاهاسماعيل دوم صفوى، ترجمه كيكاوس جهاندارى، تهران ١٣٧١ش.
/ سيدسعيد ميرمحمدصادق/