دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٦٥٤٣
حمزهاصفهانى ، حمزهاصفهانى، اديب، لغوى و مورخايرانى سده چهارم. نام كامل وى ابوعبداللّه حمزةبن حسن اصفهانى است (رجوع کنید به قمى، ص١١؛ ابونعيم اصفهانى، ج١، ص٣٠٠؛ ياقوت حموى، ١٩٩٣، ج ٣، ص ١٢٢٠) كه به صورت حمزةبن حسين (سمعانى، ج ١، ص١٧٥؛ سخاوى،ص٢٤٧؛ حاجىخليفه،ج١، ستون١٦٨،٢٨٢، ٣٠١) يا علىبن حمزه (عبدالقادربن عمر بغدادى، ج ١، ص ٣٤٨، ٣٥٧) و با كنيه ابوالحسن، ابوعبدالرحمان و ابوالفرج نيز ضبط شده است (رجوع کنید به صفدى، ج ٢، ص ١٤٦؛ خزرجى، ج ١، ص ٣١؛ حاجىخليفه، ج ٢، ستون ١٤٦٤). تاريخ ولادت حمزهاصفهانى روشن نيست، اما برخى پژوهشگران با استناد به پارهاى قرائن، تولد او را حدود ٢٨٠ در اصفهان دانستهاند (رجوع کنید به ميتووخ، ص ٢٩؛ بروكلمان، >ذيل<، ج ١، ص ٢٢١).
حمزه اصفهانى ظاهراً تحصيلات اوليه را در اصفهان به انجام رساند و بعدها، براى كسب دانش به مسافرتهاى علمى پرداخت (رجوع کنید به ابننديم، ص ١٥٤؛ ابونعيم اصفهانى، همانجا). سه مسافرت علمى او به بغداد، بين سالهاى ٣٠٨ تا ٣٢٣، شايان ذكر است (رجوع کنید به حمزه اصفهانى، تاريخ سنى ملوك الارض، ص ٧٦؛ نيز رجوع کنید به ميتووخ، ص ٢٩ـ٣١). فضاى مساعد اصفهان و بغداد در پرورش شخصيت علمى حمزه تأثير بسزايى داشت (رجوع کنید به حمزه اصفهانى، ١٩٦٦، ج ١، مقدمه عبدالمجيد قطامش، ص ١٠ـ ١٢). وى لغت، ادب، نحو، تاريخ و انساب را نزد بزرگانى چون ابندُرَيد (متوفى ٣٢١)، ابنشُقَير نحوى (متوفى ٣١٧)، ابنعلّاف (متوفى ٣١٨) و برخى ديگر از دانشمندان آن روزگار آموخت. ضمنآ از محضر محدّثانى چون عَبدانبن احمد جواليقى (متوفى ٣٠٦)، محمدبن جرير طبرى (متوفى ٣١٠)، محمودبن محمد واسطى (متوفى ٣٠٧)، محمدبن صالح عُكبرى (متوفى ٣٠٧) و محمدبن نصير مدينى (متوفى ٣٠٥) نيز بهره برد (رجوع کنید به ابونعيم اصفهانى، همانجا؛ حمزه اصفهانى، ١٩٦٦، ج١، همان مقدمه، ص ١٢ـ١٧؛ نيز رجوع کنید به حسينعلى محفوظ، ١٩٦٣، ص٧٠ـ٧١). مناسبات حمزهاصفهانى با امراى آلبويه (حك : ح ٣٢٠ـ٤٤٧) نيز ظاهرآ در شكوفايى علمى او مؤثر بوده است، به گونهاى كه دو كتاب خود (الخصائص و ديوان ابىنواس) را به نام دو تن از امراى آلبويه تأليف كرد. بارزترين ويژگى علمى او شيفتگى به دانش و مطالعه انواع علوم بود (رجوع کنید به ابوحيان توحيدى، ص ٧٣، ٣٥٨) كه نه تنها معاصرانش، بلكه متأخران نيز به آن معترف بودند. توصيفات به كار رفته درباره وى چون مؤدِّب، فقيه، فاضل كامل، مصنف مطّلع، اديب فاضل، خداوند تاريخ و صاحباللغة منزلت علمى برجسته او را تأييد مىكند (رجوع کنید به ابننديم؛ ابونعيم اصفهانى، همانجاها؛ مجمل التواريخ و القصص، ص٢٤٢؛ سمعانى؛ ياقوت حموى؛ خزرجى؛ سخاوى، همانجاها). ثعالبى (كتاب فقهاللغة، ص١٠) حتى او را همطراز بزرگانى چون صاحببن عبّاد (متوفى ٣٨٥) و خوارزمى (متوفى نيمه دوم قرن چهارم) دانسته است. همچنين گفته شده است كه ابوعلى مندويه اصفهانى، طبيب مشهور، رساله فلسفى و چند رساله پزشكىاش را براى حمزه ارسال كرد (رجوع کنید به ابنابىاصيبعه، ص ٤٦٠). با اين همه، او بدخواهانى نيز داشت كه به وى لقب بائع الهَذَيان داده بودند (رجوع کنید به قفطى، ج ١، ص ٣٣٦) تا آنجا كه برخى مؤلفان متأخر را به اين گمان افكند كه وى سبك مغز و ناقص عقل بوده است (رجوع کنید به ياقوت حموى، همانجا).
حمزه به شعوبىگرى نيز متهم شده است (براى نمونه رجوع کنید به ثعالبى، كتاب فقهاللغة، ص ١٥٦؛ قفطى، ج ١، ص ٣٣٥). روشن نيست كه اين اتهام در روزگار خود وى نيز مطرح بوده يا نه. به نظر مىرسد توجه فراوانش به زبان فارسى، آداب و رسوم و تاريخ ايرانيان سبب طرح چنين اتهامى بوده است (رجوع کنید به ادامه مقاله). تمايل وى نيز به تشيع، بهرغم لحن جانبدارانهاش نسبت به علويان يا به كاربردن عباراتى چون والصلاة على نبيه محمد و آلهاجمعين (رجوع کنید به حمزهاصفهانى، تاريخ سنى ملوكالارض، ص٩؛ آقابزرگ طهرانى، ج١٧، ص٢٦٥) غيرمحتمل بوده و ذكر نامش در زمره مصنفان شيعه مذهب (رجوع کنید به آقابزرگ طهرانى، ج ٣، ص٢٨٨، ج ١٧، ص ٢٦٥) درست نمىنمايد (رجوع کنید به امين، ج ٦، ص ٢٤٠).
تاريخ وفات حمزه اصفهانى به درستى روشن نيست. سمعانى (همانجا)، قبل از ٣٦٠ را تاريخ فوت وى ذكر كرده است. عبدالمجيد قطامش با استناد به اشارات موجود در تاريخ سنى ملوكالارض (رجوع کنید به ص ١٠، ١٤٣، ١٧٢)، وفات وى را در ٣٥١ دانسته است (رجوع کنید به حمزه اصفهانى، ١٩٦٦، ج ١، همان مقدمه، ص ٩ـ١٠) كه صحيحتر به نظر مىرسد.
آثار متعددى را در شمار تأليفات حمزه اصفهانى برشمردهاند كه تعداد اندكى از آنها باقىمانده است. انواعالدعاء، الاوصاف، التشبيهات، التماثيل فى تباشيرالسرور، رُدودٌ على علماء اللغة و على رواةالشعر و الشعراء، ديوان ابىنواس، ديوان شعر ابىتمّام و شعراء اصفهان برخى از آثار حمزهاند (رجوع کنید به ابننديم، همانجا؛ ياقوت حموى، ١٩٩٣، ج ٣، ص ١٢٢٠ـ١٢٢١، ج ٥، ص ٢٣١٤؛ حاجىخليفه؛ اسماعيل بغدادى، همانجاها) كه فقط نامشان را مىدانيم. اگرچه ردودٌ على علماء اللغة و على رواةالشعر و الشعراء در زمره تأليفات حمزه به شمار آمده، اما ياقوت حموى (١٩٩٣، ج ٢، ص ٨٧٤) بر آن است كه حمزه فقط جمعآورى و تدوين آن را برعهده داشته است. درباره التماثيل فى تباشير السرور نيز چنين احتمالى وجود دارد، زيرا كتابى با همين عنوان منسوب به ابنمعتز (متوفى ٢٩٦)، خليفه عباسى، در دست است كه حاوى اشعار بزمى است (رجوع کنید به ميتووخ، ص ٣٣؛ قس حسينعلى محفوظ، ١٩٦٣، ص ٨٣ كه اين احتمال را رد كرده است).
برخى كتابهاى حمزه مفقود شدهاند، اما بخشهاى پراكندهاى از آنها باقى مانده است. از جمله: اصفهان و اخبارها، كتابى مشتمل بر تاريخ، جغرافيا و معرفى اعلام شهر اصفهان (رجوع کنید به ابننديم، همانجا؛ مافَرّوخى، ص ٥، ٧، ٢٢؛ سمعانى، همانجا؛ قفطى، ج١، ص ٣٣٦؛ سخاوى، همانجا)؛ اعيادالفرس(نويرى، ج١، ص١٨٥) و رسالة فىالاشعار السائرة فى النيروز و المهرجان (ابوريحان بيرونى، ١٩٢٣، ص٣١، ٥٢) كه بروكلمان (>ذيل<، ج ١، ص ٢٢٢) آن را دو كتاب و يكى از محققان (رجوع کنید به سروشيار، ص ١٥٣) يك كتاب دانستهاند؛ رسائل (ابننديم، همانجا) كه گفته شده مجموعهاى شامل رسالات ادبى و لغوى بوده و دو كتاب الرسالةالمُعْرِبةُ عنشرف الإعراب (د. اسلام، چاپ دوم، ذيل مادّه) و رسالة فى الاشعار السائرة فى النيروز و المهرجان، از رسالات همين مجموعه بودهاند (حمزه اصفهانى، ١٩٦٦، ج ١، همان مقدمه، ص ٢٠)؛ و كتاب مضاحكالاشعار كه ثعالبى (ثمارالقلوب، ص ٣٦٦ـ٣٦٧) قطعاتى از آن را نقل كرده است.
آثار به جاىمانده حمزه اصفهانى عبارتاند از كتابهاى : التنبيه على حدوثالتصحيف، الامثال على افعل، الخصائص و الموازنة بينالعربية و الفارسية، (گردآورىِ) ديوان ابىنواس، الامثال الصادرة عن بيوتالشعر (عن ثبوتالشعر)، الفصولالمختارة من كتب جاحظ و تاريخ سنى ملوكالارض و الانبياء كه جز سه كتاب الفصولالمختارة، الامثالالصادرة، و الخصائص، بقيه منتشر شدهاند (رجوع کنید به حمزه اصفهانى، ١٩٦٦، ج ١، همان مقدمه، ص ١٨ـ٢١). محققان، از وجود يك نسخه خطى از هر يك از دو كتاب الفصولالمختارة و الامثالالصادرة، بدون اشاره به محتواى آنها، ياد كردهاند (رجوع کنید به همانجا؛ بروكلمان، >ذيل<، ج ١، ص ٢٢١؛ نيز رجوع کنید به سزگين، ج ١، ص ٣٣٧).
الخصائص و الموازنة بينالعربية و الفارسية (رجوع کنید به زيدان، ج ٢، ص ٣١٥) كه آن را الموازنة بينالعربى و العجمى يا الموازنة بين العربية و العجمية نيز ناميدهاند (قفطى، ج ١، ص ٣٣٥، ج ٤، ص ٢٢)، اثرى تحقيقى است درباره اسمهاى معرّب، اعماز اسم مكان، حيوانات و پرندگان، خوراك و پوشاك، عطريات، سلاحها، قبايل، جواهرات و غير آن (حسينعلى محفوظ،١٩٦٣، ص٨٩ـ٩٠؛ همو، ١٩٦٤، ص١٣٤ـ ١٣٨). اين كتاب كه براى عضدالدوله ديلمى (حك : ٣٣٨ـ٣٧٢) تأليف شده، به دليل تأكيد بر فارسى بودن بسيارى از اسمهاى عربى، از گذشته تاكنون يكى از دلايل اعتراض به حمزه اصفهانى بوده است (قفطى، همانجا؛ نيز رجوع کنید به زيدان، همانجا). از اين اثر، ابوريحان بيرونى (رجوع کنید به ١٣٧٤ش، ص ١٠٧، ١١٠ـ١١١، ١٢٦، و جاهاى ديگر)، ثعالبى (كتاب فقهاللغة، ص ١١٠، ١٢١، ١٥٦، و جاهاى ديگر)، ياقوت حموى (١٩٦٥، ج٣، ص١٥٨، ٥٣٧، ٦٢٩، ج٤، ص٦٦، ٤٠٦، ٤٤٦، و جاهاى ديگر) و سيوطى (المزهر، ج ١، ص ٣٥٤) بهره بسيار بردهاند. دو نسخه به جاى مانده از اين اثر در كتابخانههاى مصر نگهدارى مىشوند (رجوع کنید به زيدان؛ بروكلمان، همانجاها؛ حمزه اصفهانى، ١٩٦٦، ج ١، همان مقدمه، ص١٨ـ ١٩؛ همو، ١٣٨٨، مقدمه محمداسعدطلس، ص١٧ـ١٨).
الامثال على افعل، كه با نامهايى چون الدرّةالفاخرة، امثال حمزه، الامثال السائرةالجارية علىاَلْسِنة الفصحاء، و جز آن نيز ذكر شده است (رجوع کنید به ابننديم، همانجا؛ عسكرى، ج ١، ص ٦؛ ابنمنظور، ج ١٤، ص ١١٦؛ عبدالقادربن عمر بغدادى، ج ١، ص٢٧؛ اسماعيلبغدادى، ج١، ص٣٣٦؛ سزگين، ج١، ص٣٣٦)، از مشهورترين كتابهاى امثال عربى است. اين كتاب شامل مقدمهاى طولانى و سىباب درباره امثال عربى بر وزن افعل، امثال مولَّدين (رجوع کنید به تعريب*) و حَضَريّين (شهرنشينان) و خرافات رايج مرتبط با امثال، همراه با تفاسير و حكاياتى درباره وجه تسميه آنها، شرح كلمات نامأنوس و ناآشنا (غريب) با استفاده از اقوال لغويان، اشاره به امثال هممعنى با آنها و استناد به شواهد قرآنى، حديثى و شعرى است (براى نمونه رجوع کنید به حمزه اصفهانى، ١٩٦٦، ج ١، ش ١١٧، ١٢٠، ١٢٥). ضمن آنكه، حمزه به تناسب موضوع، از بحثهاى لغوى در مورد برخى واژگان، توضيح درباره مكان و زمان رواج امثال و نيز تعيين هويت عربى، اسلامى يا مولَّد بودن آنها غفلت نكرده است (براى نمونه رجوع کنید به همان، ج ١، ش ٢٣، ٢٦، ٥٢، ٨٢، ١١٥، ١١٦، ٢٢٧، ٣٠٧). الامثال علىافعل كهنترين كتاب به جامانده درباره امثال بر وزن افعل است. بحثهاى مهم لغوى و ادبى، بخشبندى منظم، ترتيب الفبايى امثال (اگرچه نقايصى نيز دارد رجوع کنید به همان، ج ١، همان مقدمه، ص ٣٥) و استفاده از مهمترين كتب امثال، لغت، ادب، تاريخ، اخبار و انساب، اين كتاب را يكى از مهمترين مراجع مؤلفان دورههاى بعد، نظير ابوهلال عسكرى (متوفى ٣٩٥)، ابومنصور ثعالبى (متوفى ٤٢٩)، ابوعبيد بكرى (متوفى ٤٨٧)، ابوالفضل ميدانى (متوفى ٥١٨)، ابوالقاسم زمخشرى (متوفى ٥٣٨)، ابنخلّكان (متوفى ٦٨١) و ابنمنظور (متوفى ٧١١) كرد (همان مقدمه، ص ٣٤ـ٣٦، ٣٩ـ٤٠، ٤٢ـ٤٣). از اين كتاب، نسخ خطى متعددى برجامانده است؛ با اين ملاحظه كه يكى از اين نسخ به خطا، به زمخشرى منسوب شده است (رجوع کنید به همان، ص ٤٥، ٤٨ـ٥١؛ بروكلمان، >ذيل<، ج ١، ص ٢٢١ـ ٢٢٢؛ حمزه اصفهانى، ١٤٠٩، مقدمه فهمى سعد، ص ٥). نخستينبار عبدالمجيد قَطامش، محقق مصرى، با اتكا به چهار نسخه اقدام به تصحيح و چاپ اين اثر با عنوان الدرةالفاخرة فى الامثال السائرة نمود (حمزه اصفهانى، ١٩٦٦، ج ١، همان مقدمه، ص ٤٥ـ٥١). در ١٣٦٧ش/ ١٩٨٨ نيز، فهمى سعد براساس نسخه دارالكتب الوطنيه تونس و مقايسه آن با اثر چاپى قطامش، اقدام به چاپ جديدى از اين كتاب با عنوان سوائرالامثال على افعل نمود (همو، ١٤٠٩، همانجا).
التنبيه على حدوث التصحيف، كه ابننديم (همانجا) آن را بهصورت التنبيه على حروفالمصحف و ياقوت حموى (١٩٩٣، ج٥، ص٢٢٤٧؛ همو، ١٩٦٥، ج ٢، ص ٧١٢، ج ٣، ص ٩٢٥) به صورت التصحيف، التصحيف و التحريف و نيز التنبيه ضبط كرده است، از مهمترين آثار لغوى به جامانده حمزه اصفهانى است. اين كتاب داراى مقدمهاى طولانى است در باب خط عربى و تعليل و تحليل نحوه وقوع تصحيف (رجوع کنید به تصحيف و تحريف*) در نگارش عربى. متن كتاب شامل هفت باب است، از جمله درباره تصحيف علما در شعر قدما، اشتقاق حروف و خطاهاى انجام گرفته در آن، تفاسير مختلف در خصوص ابيات دچار تصحيف، وجوداختلاف در قرائات قرآن، و تصحيف در نثر. حمزه در اين كتاب، با بيانى نقادانه و صريح، علت وقوع تصحيف در زبان عربى را ضعف اساسى اين زبان در خصوص چند حرف هم شكل (باء، تاء، ثاء، ياء و نون) و نحوه نقطهگذارى و اعجام (اعرابگذارى) دانسته (حمزه اصفهانى، ١٣٨٨، همان مقدمه، ص ٣٦ـ٣٧) و ضمن برشمردن نمونههاى بسيارى از تصحيفات پديد آمده در لغات عربى، تصحيف را از دلايل بروز تعدد قرائات قرآن به شمار آورده است (رجوع کنید به حمزه اصفهانى، ١٣٨٨، ص ١٥١ـ ١٥٩). در همين زمينه، هرچند وى طعنههاى گروهى از شعوبيان متعصب درباره لغت و شعر عربى را بيان كرده (رجوع کنید به همان، ص٩٧ـ ١١١)، متقابلا از لغويان بزرگى چون خليلبن احمد (متوفى ١٧٠ يا ١٧٥) و ديگران نيز دفاع كردهاست (رجوع کنید به همان، ص١٢٤ـ١٢٩). جهتگيرى منتقدانه حمزه در اين كتاب، اگرچه دانشمندى چون اسحاقبن احمدبن ابونصر بخارى (متوفى ٤٠٥) را به نگارش ردّيهاىبر اينكتاب واداشت (سيوطى، بغيةالوعاة، ج١،ص٤٣٨)، اما ملاحظات دقيق حمزه كه حاصل احاطه او به زبان عربى است و نيز رعايت انصاف در مواجهه با آراى لغويان، سبب شد كه او را در زمره اصلاحگران خط عربى نيز قرار دهند (حمزه اصفهانى، ١٩٦٦، ج ١، همان مقدمه، ص ٢٨). از اين كتاب، چند نسخه به جامانده است (رجوع کنید به بروكلمان، >ذيل<، ج ١، ص ٢٢٢؛ مراد و سواس، ج ١، ص ١٣٨ـ١٣٩؛ استادى، ص ٩٢؛ نيز رجوع کنید به سزگين، ج ١، ص ٣٣٧). نخستينبار، محمدحسن آلياسين در ١٣٤٦ش/ ١٩٦٧، اين كتاب را براساس نسخه مدرسه مروى تهران، در بغداد چاپ كرد (رجوع کنید به حمزه اصفهانى، ١٣٨٧، مقدمه محمدحسن آلياسين، ص ١٧). يك سال بعد (١٣٤٧ش/ ١٩٦٨)، محمد اسعد طلس اين كتاب را براساس نسخه كتابخانه ظاهريه دمشق، با تصحيحات و تعليقاتى به چاپ رساند (رجوع کنید به همو، ١٣٨٨، همان مقدمه، ص ٢٠ـ٢٣).
ديوان ابىنُواس ديگر اثر به جاى مانده حمزه اصفهانى است كه آن را به نام عمادالدوله علىبن بويه (حك ٣٢٠:ـ٣٣٨) تأليف كرد. در واقع مسافرت او به بغداد در ٣٢٣، با هدف تدوين اين كتاب صورت گرفت (ميتووخ، ص ٢٩؛ نيز رجوع کنید به عبدالقادربن عمر بغدادى، ج ١، ص ٣٤٨). در اين سفر، از كسانى چون ابنانبارى، اخفش صغير، ابنعلاف، مهلهلبن مُزَرّع و برخى از افراد خاندان نوبختى (رجوع کنید به اقبال آشتيانى، ص ١٧ـ١٨، ٢٠، ٢٢ـ٢٣، ٢٤٥) به عنوان مراجع مورد اعتماد درباره ابونواس، اطلاعات كافى و وافى كسب كرد (حمزه اصفهانى، ١٩٦٦، همان مقدمه، ص ١٢ـ١٣). در اين ميان، مهلهلبن مزرّع، اديب و شاعر معروف، در پاسخ به اشتياق فراوان حمزه به اين كار، نه تنها آن قسمت از اشعار ابونواس را كه در اختيار داشت به وى داد، بلكه رسالهاى نيز درباره سرقتهاى ادبى ابونواس تأليف كرد و به حمزه سپرد (ميتووخ، ص ٣١). محتواى كتاب حمزه شامل شرحى از زندگى ابونواس و همه اشعار او اعم از قصايد، ارجوزهها و مقطعات است، ضمن آنكه از اشعارى كه ابونواس اقتباس كرده و اشعارى كه ديگران از او اقتباس كردهاند نيز ياد كرده است (همان، ص ٣٦؛ الموسوعةالعربية، ذيل مادّه). ويژگى اصلى اين مجموعه، تفسير و تحليلهاى حمزه است در خصوص اصطلاحات و مثلهاى فارسىِ به كار رفته در اشعار ابونواس و نيز كلماتى كه اين شاعر از فارسى به عربى برگردانده است (ميتووخ، همانجا). از ديوان ابىنواس به روايت حمزه اصفهانى، نسخ خطى متعددى موجود است (رجوع کنید به ابونواس، ج١، ص ك ـ ن؛ حمزه اصفهانى، ١٣٨٨، همان مقدمه، ص ١٨ـ١٩؛ بروكلمان، همانجا). در ١٣١٦/ ١٨٩٨، اسكندر آصاف، براساس نسخه قاهره، اين ديوان را چاپ كرد كه چندى بعد در ١٣٢٢/١٩٠٤ تجديد چاپ شد. نقايص اين چاپ، اوالت واگنر (مستشرق آلمانى) را بر آن داشت تا در ١٣٣٧ش/ ١٩٥٨ به تصحيح انتقادى و چاپ ديوان ابىنواس بپردازد (رجوع کنید به حمزه اصفهانى، ١٩٦٦، همانجا).
تاريخ سنى ملوكالارض و الانبياء كه نام اصلى آن تواريخ كبارالامم بوده (رجوع کنید به ابوريحان بيرونى، ١٩٢٣، ص ١٠٥؛ خزرجى، ج ١، ص ٣١، ٣٥؛ نيز رجوع کنید به سالارى شادى، ص ٢٢ـ٢٣) و با نامهاى ديگرى چون تاريخ كبارالبشر و كتاب الامم نيز ذكر شده است (رجوع کنید به حاجىخليفه، ج ١، ستون ٣٠١؛ اسماعيل بغدادى، ج ١، ص ٣٣٦)، تنها كتاب تاريخى به جامانده از حمزه اصفهانى است كه در آن، در ده باب به ذكر سال حكومت پادشاهان و حكام ايران، روم، يونان، قبط، اسرائيل، لخم، غسّان، حمير، كنده و قريش، و پيامبران معاصر با برخى از اين فرمانروايان پرداخته است. وى هنگام ذكر تاريخ قريش، از تاريخ مَعَدّيان (اجداد پيامبر صلىاللّهعليهوآلهوسلم) آغاز كرده و آن را تا دوران اسلام و سپس عصر خلفا تا ٣٥٠ ادامه داده است، ضمن آنكه از توجه به حكومتهاى ايرانى معاصر عصر خلفا نيز غفلت نكرده است. محور اصلى اين كتاب تعيين سنوات صحيح حكومت حكام و پادشاهان با كمك محاسبات نجومى است و از اينرو بيش از آنكه رويكردى تاريخى داشته باشد، تقويمى است حاوى برخى تفاصيل تاريخى و اجتماعى. با اين حال، دقت به كار رفته در آن توأم با روش علمى نگارش كتاب، اهميت آن را تا حد يك اثر معتبر تاريخى ارتقا داده است (رجوع کنید به ادامه مقاله). چند نسخه خطى كامل و ناقص از اين كتاب موجود است (رجوع کنید به بروكلمان، >ذيل<، ج ١، ص ٢٢١). نخستينبار در ١٢٦٠/ ١٨٤٤، گوتوالت متن عربى كتاب و در ١٢٦٤/ ١٨٤٨ ترجمه لاتينى آن را در لايپزيگ منتشر كرد. در ١٢٨٣/١٨٦٦، مولوى كبيرالدين اين كتاب را با عنوان تاريخ ملوكالارض در كلكته به چاپ رساند. در ١٣١١ش/١٩٣٢، داود پوته ترجمه انگليسى آن را در بمبئى منتشر كرد. نخستينبار، در ١٣٤٦ش جعفر شعار اين كتاب را به فارسى ترجمه كرد كه با عنوان تاريخ پيامبران و پادشاهان انتشار يافت (رجوع کنید به زيدان، ج ٢، ص ٣١٥؛ بروكلمان، همانجا؛ حمزهاصفهانى، ١٣٨٨، همان مقدمه، ص١٤).
حمزه اصفهانى به گواهى عناوين آثار مفقود و مجموعه آثار موجودش، پيش و بيش از آنكه مورخ باشد، اديب و لغتشناسى مبرِّز بود. در دوران حياتش، عبدانبن عبدالرحمان اصفهانى در قصيدهاى، مقام علمى و ادبى او را ستوده و مهلهلبن مزرّع با همين ديدگاه او را ستايش كرده است (رجوع کنید به حمزه اصفهانى، ١٩٦٦، ج ١، همان مقدمه، ص ٢٣). مؤلفان پس از وى نيز غالبآ او را مؤدب، اديب و لغوى معرفى كرده و از اين دسته از آثار او بسيار بهره بردهاند؛ اما مكانت ادبى حمزه در ادوار اخير، غالباً تحتالشعاع تاريخنگارى او قرار گرفته است؛ شايد به آن علت كه نخستين پژوهشهاى علمى جديد در آثار وى، از كتاب تاريخ سنى ملوكالارض و الانبياء آغاز شد (ميتووخ، ص ٢٩؛ بروكلمان، همانجا) و چه بسا محققان اروپايى پيشگام در اين پژوهش، از آثار ديگر وى اطلاع دقيقى نداشتهاند. تنها از اواخر قرن چهاردهم/ نيمه قرن بيستم بود كه ديگر آثار حمزه مورد توجه قرار گرفت و برخى از آنها منتشر شد و مطالعات انجام گرفته بر روى آنها، روششناسى آثار ادبى و لغوىِ وى را ميسر ساخت. براساس همين آثار، تسلط فراوان حمزه بر مباحث ادبى و لغوى و تأثيرپذيرى شايان توجه اديبان و لغويان قرون بعد، از وى آشكار شد. به نوشته قطامش كتابهايى چون التنبيه و الخصائص حاوى مطالبى است كه پيش از وى كسى بدانها نپرداخته و از اينرو از مصادر مورد مراجعه دانشمندان بوده است (رجوع کنید به حمزه اصفهانى، ١٩٦٦، ج ١، همان مقدمه، ص ١٨).
جايگاه والاى ادبى حمزه، به معناى نفى ارزش تاريخنگارى او نيست. اگرچه جز كتاب موجز تاريخ سنى ملوكالارض، اثر تاريخى ديگرى از وى باقى نمانده، اما تتبعات دقيق و روشمند موجود در اين اثر، همراه با توصيفات به جامانده از كتاب مفقود اصفهان و اخبارها، حاكى از جايگاه او به عنوان مورخى مطرح است؛ بهويژه از آنرو كه نگرش تاريخى حمزه، برخلاف غالب مورخان آن دوره، نگرشى نقادانه و علمى است. او در مقدمه كتاب (ص١٠)، از آميخته بودن داستانهاى رؤيايى و باطل با تاريخ و قصدش براى رفع تحريفات تاريخى سخن گفته است. در واقع، بهرغم آنكه وى دنبالهرو تاريخنگارى سنّتى ايران كه برگرفته از ادبيات عرب بود (باسورث، ص ٢٢٧)، دانسته شده است، تاريخنگارى او تفاوتهاى آشكارى با آثار برخى از مورخان آن روز دارد، از جمله كاربردى بودن تاريخ از نگاه او به لحاظ ارتباطات ميان رشتهاى و نيز نگرش علمى به تاريخ. توجه فراوان به تقويم، استنتاج سنوات صحيح تاريخ اقوام و ملل از طريق محاسبات نجومى و بهرهگيرى از اطلاعات منجمان، توجه خاص به ميراث مكتوب به جامانده در آثار باستانى (رجوع کنید به حمزهاصفهانى، تاريخ سنى ملوك الارض، ص ١٤٦، ١٤٩ـ ١٥١) و اظهار ترديد جدّى در روايات مربوط به آفرينش (همان، ص ١٠) از برجستهترين ويژگيهاى علمى اثر اوست. نگاه تاريخى او جهانشمول است، به اين ترتيب كه وى به سرگذشت تاريخى ساير اقوام و ملل نيز توجه نشان مىداد و حتى از پژوهشهاى ميدانى و مراجعه به صاحبنظران و دانشمندان غيرمسلمان، كه گهگاه در قالب مسافرتهاى طولانى صورت مىگرفت (رجوع کنید به همان، ص ٦٣، ٧٦)، ابايى نداشت. از اينرو، شايد بتوان او را از تخصصگرايان روزگارش به شمار آورد.
ويژگى ديگر تاريخ او تعدد و تنوع منابعى است كه از آنها سود جسته است. منابع مكتوب و مراجع شفاهى كه وى با اسم و رسم به معرفى و نقل مطلب از آنها پرداخته، دقت نظر و تلاش وى براى عرضه اطلاعات صحيحتر از منابع موثقتر را نشان مىدهد (رجوع کنید به سالارى شادى، ص ٢٤ـ٢٥). نگاه نقادانه او تاريخ را از شكلى صرفاً روايى خارج كرده است و ازاينرو بهرغم آنكه وى به نوعى با طبرى مقايسه شده (رجوع کنید به دولتشاه سمرقندى، ص ٥٢١)، برخلاف طبرى نه تنها از قضاوت درباره وقايع ابايى نداشته بلكه به اين امر اصرار نيز ورزيده است. بر اين اساس، وى هنگام رد يا قبول يك رأى، دليل يا دلايل خود را عرضه كرده و چنانچه قادر به داورى قطعى نبوده، با عبارت «اللّه اعلم» ترديد خود را نشان داده است (براى نمونه رجوع کنید به حمزه اصفهانى، تاريخ سنى ملوكالارض، ص ٤٦ـ٤٨). گاه حتى به نظر مىرسد كه درصدد القاى اين ترديدها به خواننده است تا بلكه وى را از پذيرش بىچون و چراى هر نقلى بازدارد (براى نمونه رجوع کنید به همان، ص ١٤، ٥٦، ١٠٩ـ١١١). تاريخ سنى ملوك الارض اگرچه به دليل فقدان شرح و بسط وقايع سياسى قابل مراجعه بسيار نيست، به لحاظ ثبت سنوات حكومت حكام، تاريخ ايران و عرب قبل از اسلام، ذكر دستاوردهاى تمدنى، برخى حوادث طبيعى و آشوبهاى اجتماعى، كه گاه در فصولى جداگانه به آنها پرداخته، حائز اهميت است. با اين حال اين نقطه قوت، به سبب عدم تمايل حمزه به طولانى شدن تاريخش (رجوع کنید به همان، ص ١٥٩)، چنان كمدامنه است كه جز اداى وظيفهاى علمى نمىنمايد و خواننده را همچنان تشنه برجاى مىگذارد.
تاريخنگارى حمزه از منظرى ديگر نيز قابل تعمق است و آن تمايلات ايراندوستانه اوست. ايراندوستى در آثار ديگر او نيز ديده مىشود و موجب انتساب وى به شعوبىگرى شده كه از آن به تعصب قومى (همو، ١٣٨٨، همان مقدمه، ص ١٧)، تعصب زبانى (قفطى، ج ١، ص ٣٣٦) و نظاير آن تعبير كردهاند. توجه خاص وى به آثار فرهنگى و تمدنى ايران و تمايل به برجسته كردن آنها، نظير اختصاص دادن مفصّلترين بخش تاريخ خود به پادشاهان ايرانى، ذكر دستاوردهاى تمدنى صرفآ ايرانى، تأكيد بر نابودى و انتقال ميراث علمى ايران از سوى يونانيان و تقبيح آن، توجه به آثار باستانى ايران و مقايسه آنها با اهرام مصر، همگى مبيّن تمايلات ايراندوستانه اوست (رجوع کنید به حمزه اصفهانى، تاريخ سنى ملوكالارض، ص ١٢، ٢٤ـ٢٥، ٣١ـ٥٥، ١٤٩ـ١٥١). تأليف دو كتاب اعياد الفرس و رسالة فىالاشعار السائرة فى النيروز و المهرجان را نيز بايد در جهت همان تمايلات ارزيابى كرد. اين تمايلات در كتاب الخصائص و الموازنة (كه در آن بسيارى از نامهاى عربى را داراى اصلى فارسى دانسته)، به حيطه دفاع از زبان فارسى كشيده شده، هر چند كه از افراط نيز در امان نمانده است (قس همان، ص ٣٣، ٣٨). با اين همه، تجلى حس قوميتگرايى او با عقايد شعوبيان متفاوت و فاقد شائبههاى تفاخر نژادى است (ميتووخ، ص ٣٩ـ٤٠؛
بروكلمان، >ذيل<، ج ١، ص ٢٢١؛
حمزه اصفهانى، ١٩٦٦، ج ١، مقدمه عبدالمجيد قطامش، ص ٢٧ـ٣٢). تتبعات وى در ادبيات عرب ــكه بخش اعظم آثار او را تشكيل مىدهدــ و نيز ترجيح دادن روش عربها در مقايسه ميان اعراب و ايرانيان در برخى امور (رجوع کنید به حمزه اصفهانى، تاريخ سنى ملوكالارض، ص ٢٥)، شعوبى بودن وى را به معناى شناخته شدهاش مورد ترديد قرار مىدهد. اين محرز است كه دغدغه اصلى او دفاع از تمدن ايران و احياى زبان و آداب و تاريخ آن بوده و او به عنوان فردى متتبع و آگاه به سير تاريخ ايران، از نابودى بسيارى از ميراث تمدنى ايران يا ثبت آنها به نام ديگران (رجوع کنید به همان، ص ٢٤ـ٢٥، ٤٠) متأثر مىشده است. اين تأثر حتى اگر در مورد اعراب نيز بوده باشد، به دليل پيوند مذهبى حمزه با آنان و نيز حاكميت سياسى اعراب مسلمان بر ايران آن روز، چندان مجال بروز نيافته و نمىتوان درباره آن اظهار نظر قطعى كرد. مورد اخير، بهويژه از منظر جهتگيريهاى سياسى او، قابل لمستر است. دشمنى آشكار او با بنىاميه و شرح فجايع و مظالمشان، حتى اگر بنابر مصلحت سياسى عباسيان نوشته شده باشد، شايد بىارتباط با علقههاى مذهبى او نباشد. دو فصل انتهايى تاريخ او به اين دليل به ذكر امراى خراسان و طبرستان اختصاص يافته كه به زعم وى، عامل اصلى سقوط امويان، ايرانيانِ مسلمان بودند (همان، ص ١٦٠ـ١٦١). در واقع، او آشكارا از پيوند ميان ايران و اسلام دفاع كرده و از آن به مثابه مايه مباهاتى براى ايرانيان سخن گفته است.
منابع:
(١) آقابزرگ طهرانى؛
(٢) ابنابىاصيبعه، عيونالأنباء فى طبقات الاطباء، چاپ نزار رضا، بيروت ( ١٩٦٥)؛
(٣) ابنمنظور؛
(٤) ابننديم (تهران)؛
(٥) علىبن محمد ابوحيان توحيدى، اخلاق الوزيرين، چاپ محمدبن تاويت طنجى، دمشق ١٣٨٥/١٩٦٥؛
(٦) ابوريحان بيرونى، الآثار الباقية عن القرون الخالية، چاپ ادوارد زاخاو، لايپزيگ ١٩٢٣؛
(٧) همو، الجماهر فى الجواهر، چاپ يوسف الهادى، تهران ١٣٧٤ش؛
(٨) احمدبن عبداللّه ابونعيم اصفهانى، كتاب ذكر اخبار اصبهان، چاپ سون ددرينگ، ليدن ١٩٣١ـ١٩٣٤، چاپ افست تهران (بىتا.)؛
(٩) حسنبن هانى ابونواس، ديوان، چاپ اوالت واگنر، ج ١، قاهره ١٣٧٨/١٩٥٨؛
(١٠) رضا استادى، فهرست نسخههاى خطى كتابخانه مدرسه مروى طهران، قم ١٣٧١ش؛
(١١) عباس اقبال آشتيانى، خاندان نوبختى، تهران ١٣٥٧ش؛
(١٢) امين؛
(١٣) اسماعيل بغدادى، هديةالعارفين، ج ١، در حاجىخليفه، ج ٥؛
(١٤) عبدالقادربن عمر بغدادى، خزانة الادب و لبلباب لسانالعرب، چاپ عبدالسلام محمد هارون، ج ١، قاهره ١٩٧٩؛
(١٥) عبدالملكبن محمد ثعالبى، ثمارالقلوب فى المضاف و المنسوب، چاپ محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره ( ١٩٨٥)؛
(١٦) همو، كتاب فقهاللغة و سرالعربية، بيروت: دارالكتب العلمية، (بىتا.)؛
(١٧) حاجىخليفه؛
(١٨) حسينعلى محفوظ، «آراء حمزةبن الحسن الاصفهانى فى اللّغة و التاريخ و البلدان»، سومر، سال٢٠، ش ١ و ٢ (١٩٦٤)؛
(١٩) همو، «حمزةبن الحسن الاصفهانى: سيرته و آثاره و آراؤه فىاللغة و التاريخ و البلدان»، همان، سال ١٩، ش ١ و ٢ (١٩٦٣)؛
(٢٠) حمزةبن حسن حمزه اصفهانى، تاريخ سنى ملوك الارض و الانبياء عليهمالصلوة والسلام، بيروت: دارمكتبة الحياة، (بىتا.)؛
(٢١) همو، التنبيه على حدوث التصحيف، چاپ محمدحسن آلياسين، بغداد ١٣٨٧/١٩٦٧؛
(٢٢) همو، الدرة الفاخرة فى الامثال السائرة، ج ١، چاپ عبدالمجيد قطامش، قاهره ?( ١٩٦٦)؛
(٢٣) همو، سوائر الامثال على افعل، چاپ فهمى سعد، بيروت ١٤٠٩/١٩٨٨؛
(٢٤) همو، كتاب التنبيه على حدوث التصحيف، چاپ محمد اسعد طلس، دمشق ١٣٨٨/١٩٦٨؛
(٢٥) علىبن حسن خزرجى، العقود اللؤلؤيّة فى تاريخ الدولة الرسولية، ج ١، چاپ محمد بسيونىعسل، صنعا ١٤٠٣/١٩٨٣؛
(٢٦) دولتشاه سمرقندى، تذكرةالشعراء، چاپ ادوارد براون، ليدن ١٣١٩/١٩٠١، چاپ افست تهران ١٣٨٢ش؛
(٢٧) جرجى زيدان، كتاب تاريخ آداب اللغة العربية، مصر ١٩١١ـ١٩١٤؛
(٢٨) على سالارى شادى، «حمزه اصفهانى و سنى ملوك الارض و الانبياء»، كتاب ماه تاريخ و جغرافيا، سال ٢، ش ٢ (آذر ١٣٧٧)؛
(٢٩) محمدبن عبدالرحمان سخاوى، الأعلان بالتوبيخ لمن ذمّ التاريخ، چاپ فرانتس روزنتال، بغداد ١٣٨٢/١٩٦٣؛
(٣٠) جمشيد سروشيار، «آويزهها»، فصلنامه هستى، سال ٢، ش ٥ (بهار ١٣٧٣)؛
(٣١) سمعانى؛
(٣٢) عبدالرحمانبن ابىبكر سيوطى، بغية الوعاة فى طبقات اللغويين و النحاة، چاپ محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره ١٣٨٤؛
(٣٣) همو، المزهر فى علوم اللغة و انواعها، چاپ محمد احمد جادمولى، علىمحمد بجاوى، و محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره (بىتا.)؛
(٣٤) خليلبن ايبك صفدى، الغيث المسجم فى شرح لاميّة العجم، بيروت ١٤١١/١٩٩٠؛
(٣٥) حسنبن عبداللّه عسكرى، كتاب جمهرة الامثال، چاپ محمد ابوالفضل ابراهيم و عبدالمجيد قطامش، بيروت ?(١٣٨٤/ ١٩٦٤)؛
(٣٦) علىبن يوسف قفطى، اِنباهالرواة على اَنباه النحاة، چاپ محمدابوالفضل ابراهيم، ج ١، قاهره ١٣٦٩/١٩٥٠؛
(٣٧) حسنبن محمد قمى، كتاب تاريخ قم، ترجمه حسنبن على قمى، چاپ جلالالدين طهرانى، تهران ١٣٦١ش؛
(٣٨) مُفَضَّلبن سعد مافَرّوخى، كتاب محاسن اصفهان، چاپ جلالالدين حسينى طهرانى، تهران ١٣١٢ش؛
(٣٩) مجملالتواريخ و القصص، چاپ محمدتقى بهار، تهران: كلاله خاور، ١٣١٨ش؛
(٤٠) رياض عبدالحميد مراد و ياسين محمد سواس، فهرس مخطوطات دارالكتب الظاهرية: قسمالادب، دمشق ١٤٠٢ـ١٤٠٣/ ١٩٨٢ـ١٩٨٣؛
(٤١) الموسوعة العربية، دمشق: هيئة الموسوعة العربية، ١٩٩٨ـ، ذيل «حمزة الاصفهانى» (از مظهر شهاب)؛
(٤٢) اويگن ميتووخ، «حمزه اصفهانى»، روزگار نو، جلد٢، ش ١ (تابستان ١٩٤٢)؛
(٤٣) احمدبن عبدالوهاب نويرى، نهايةالارب فى فنون الادب، قاهره ( ١٩٢٣)ـ١٩٩٠؛
(٤٤) ياقوت حموى، كتاب معجمالبلدان، چاپ فرديناند ووستنفلد، لايپزيگ ١٨٦٦ـ١٨٧٣، چاپ افست تهران ١٩٦٥؛
(٤٥) همو، معجمالادباء، چاپ احسان عباس، بيروت ١٩٩٣؛
(٤٦) Clifford Edmund Bosworth, "The Persian contribution to Islamic historiography in the pre-Mongol period", in The Persian presence in the Islamic world, ed. Richard G. Hovannisian and Georges Sabagh, Cambridge: Cambridge University, ١٩٩٨;
(٤٧) Carl Brockelmann, Geschichte der arabischen Litteratur, Leiden ١٩٤٣-١٩٤٩, Supplementband, ١٩٣٧-١٩٤٢;
(٤٨) EI٢, s.v. "Hamza al-Isfahani" (by F. Rosenthal);
(٤٩) Fuat Sezgin, Geschichte des arabischen Schrifttums, Leiden ١٩٦٧- .
/ سيدهرقيه ميرابوالقاسمى /